مرگ رهبر توتالیتر ایران: اهمیت تفسیر آرنتی از مرگ خامنه‌آی چیست؟

گواهی می‌کنه که هیچ درک از جامعه ندارن درک از اینکه چه کسی چه حقه چه کاری داره انقدر اینکه شما به مردم میگید شما عصبانی هستین و الان حق دارین هر کاری بکنین چون شما مثلاً بچه‌هاتون کشته شدن به دست جمهوری اسلامی الان حق دارین همه کاری بکنین شما ما نمی‌تونیم به اونا چیزی بگیم اولاً که قرار نیست ما کسی به کسی چیزی بگه ولی اگر راجع به حق دارین حرف می‌زنین شما نباید همونطور که حق ندارین به کسی بگ بگین که تو این کارو بکن حق نداریم بهش بگیم که کار درسته یعنی وجاهت بدین بهش و این نشون میده که مطلقا درکی از اخلاق حقوق و مسائل بنیادی متفاوت از اون چیزی که آخوندا میگن همون چیزی که الان هست ندارن یعنی چی فرق نمی‌کنه که شما با زور حجاب سر مردم کنی یا اینکه با زور حجاب از سر مردم برداری مشکل اون زوره ولی اینا برای اون قسمت زورش هیچ مشکلی ندارن به خاطر همینم اینا می‌خوان اصلا رسماً شعارهایی که در این مدت اخیر داده شد شعار مرگه دیگه شعار مرگ شعار فاشیسمه یعنی شما دارید با مرگ فقط به سمت فاشیسم فاشیستا انقدر گاهی جوگیر میشدن که میگفتن مرگ بر زندگیه یا زنده باد مرگ یعنی مرگ برای ویران چون فقط نفرته فقط غلیان تنفر مهار گسیخته است که اون بسیار وحشتناک‌تر هست از کاری که جمهوری اسلامی کرده به خاطر اینکه همین آقای خامنه‌ای زندانی شاهه و بسیاری از کسانی که در جمهوری اسلامی ما رو به این وض کشوندن کسانی بودن که در در حقیقت داشتن انتقام می‌گرفتن از خلخالی و لاجوردی و دیگران دیگران پس حس انتقامجویی به دلیل که تنفر حسیست که جهنم درست می‌کنه یعنی جهنم هیزامش با تنفرست میشه و و ما اگر نتونیم که بفهمیم فرق بین تنفر رو و و بین خشم و فرق بین سوگواری دموکراتیک رو و سوگواری فاشیستی رو اونوقت میریم با خودمون به دست خودمون در ابعادی بسیار وسیع‌تر هلاک به اصطلاح هلاک خواهیم شد و این نباید چیزی باشه که ما در موردش بی تفاوت باشیم بدترین چیز اینه که جمهوری اسلامی ساقط بشه و ولی در کار خودش موفق بشه و اون نابودی جامعهست یعنی بعد از مرگش جامعه به جون همدیگه بیفتن بخوان انتقام بگیرن و بخوان با گسترش تنفر حقیقت کل جامعه رو به خطر بندازن. می‌دونید که در یه کشورهایی که جنگ داخلی به وجود آمده درست به همین دلیل بوده از جمله در یوگوسلاوی و سرانجام منجر شده به اینکه کل کشور از نقشه جغرافیا حذف شده. یعنی دیگه یوگوسی وجود نداره بعد از جنگ‌های داخلی وحشتناکی که قرار داشت اون موقع هم شبیه الان یک تلویزیون بود بیرون مال به اصطلاح اپوزیسیون بود اینورم مال سربا بود و و جنگ پیش از اون که در خیابان‌ها رخ بده و در داخل کشور در رسانه‌ها و در تلویزیون‌ها آغاز شده بود در منشور یونسکو که اساساً بعد از جنگ جهانی دوم دوم تشکیل شد برای اینکه از به وجود آمدن جنگ با گسترش فرهنگ جلوگیری کنه جمله اولش اینه که جنگ ابتدا در ذهن آغاز میشود خب ما این زبان خشن نفرت پراکنی که الان داریم خب نشون دهنده چیه؟ نشون دهنده اینه که الانم که میان تو تلویزیون خب چیزن دیگه حالا او ا اوناشم که چنین فکر نمیکنه از ترس عوام میاد شروع می‌کنه نمیدونم اولاً که خیلی د ما در فضای توهمی هستیم دیگه کسی که میاد تو تلویزیون میگه که سلام بر ملت شریف ایران خب اولاً داره تملق میگه مثلاً که اون که با ملت شریف نشنشسته پای تلویزیون که بینندگان ان اون تلویزیون نشستن یعنی یه جوری حرف می‌زنه که هم به اصطلاح ریاکاری و سالوس خودش رو فاش می‌کنه و هم اینکه در جهان توهمی به سر میبره یعنی فکر می‌کنه که چون تلویزیونه پس باید اونجا اثبات کنه که این آدم مردمی هست در نتیجه بسیاری از اینا می‌دونن که این کار درست نیست ولی متأسفانه عصر ما عصر عوام من سلام عرض می‌کنم خدمت خدمت دوستان در کلاب هاوس و یوتیوب و در خدمت شما هستم بله دوست دیگر اگر فرصت مناسب هست میخواین جلسه رو شروع بکنیم شما رو بشنویم بعد در ادامه میشه که نظر دوستان رو بشنویم من مشغول مصاحبه بودم به اصطلاح باید این فایلمو پیدا بکنم یه چند لحظه اگر دوستان صحبت بکنن اون وقت مشکل نداره من من سؤال دارم خودم حالا نمیدونم از فرصت مدیریتوری نمیخوام سیستفا بکنم ولی وقتی که به اوضاع ایران نگاه میکنم وقت قراره در مورد مرگ یک رهبر توتالتر بشنویم این مقایسه پیش من پیش میاد آیا بعد از فروپرسی این دیکتاتوری ایران امکانی این شکلی از کیورزش زش شدن توسطی فیلسوفان و نظریه پردازانی آلمانی که در که بعد از نازیسم و بعد از هتلر به وجود آمد مثلاً تجربه دادگاه نورنبر و تجربه دادگاهی کردن آیشمند در اورشلیم از اتفاق‌هاییسته که یعنی جهان بعد از ما رو کاملاً بر مبنای این تیوری‌ها و بر مبنای این داوری‌ها و نوشته‌ها از فل فیلسوفان نویسنده‌های آلمانی ما توتالیسم رو که آرنت نویسه از بعد از اون یعنی می‌فهمیم که چیست و چی چگونه کار میکنه و جامعه رو چطوری کنی دندان میکنه مثل خودش این برای من همیشه این وقتا خصوصاً به این فکر میکنم که آیا ممکن هست این این از این نوع از محاکمه‌ها و اتفاق‌ها برای ایران هم ممکنه تجربه شدنش باشه که اتفاق بیفته حالا اگر نه من ببین نگاه کنید اینا ما الان تا الان از ابتدای مشروطه تا الان ما چیزی که داریم چیزی ازش صحبت نمی‌کنیم خب به دلیل اینکه ما اساساً باید ببینیم که چرا تا حالا قانون نداشتیم چرا تا حالا ما نظام قضایی نداشتیم اینا که چیزایی نیست که یه شبه به وجود بیاد وقتی که ما داریم صحبت می‌کنیم از محاک دادگاه نورنبرگ یا دادگاه مربوط به جنایت علیه بشریت این‌ها محصول یک فرهنگ و تاریخیست که در او قانون و حق انسان اینا همه یک عالم تئوری و نهاد و به اصطلاح ذهنیت خاص خودشو داره در نتیجه اونچه که به وجود میاد در اروپا هرگز جای دیگه به وجود نمیاد یعنی خیلی کشورها مگر نمیدونم کره و کره جنگ کره و نمیدونم جنگ حبشه و هزاران جا در قرن بیستم به همدیگه حمله کردن ولی هیچ کجا و همین در قرن بیست و یکمم همین منطقه ما افغانستان و عراق ولی هیچ کجا نتونستن مثل اروپا و آلمان خودشونو در یک مدت کوتاه بازسازی کنن به دلیل اینکه اونچه که در اروپا ویران شد خب صنعت و اقتصاد و شهر بود ولی روح اروپا در یعنی ایده‌ها و اندیشه‌ها این‌ها حتی در دل جنگ و خون خون و خاکستر هم ادامه داشت. لحظه‌ای متفکران اروپایی از اندیشیدن به اونچه که می‌گذشت و و نظریه پردازی برا او درنگ نکردن و وقتی که برگشتن روح اروپا اونجا بود دوباره ساختش و و اونها نیومدن از اول یه چیزی درست کنن ما در ایران به معنای دقیق کلمه هیچ موقع حکومت نداشتیم به مفهوم نهاد یعنی ما پادشاهی ما تفاوتش با پادشاهی اروپا اینه که پادشاهی اروپا نهاده پادشاهی ما شخصه و در این خیلی مسئلهست به دلیل اینکه وقتی که پادشاهی نهاده یعنی شما کل سیستم مدیریت اون کشور سیستم قدرت در اون کشور همه چیز طبق یک چهارچوب قانونیست اون فیلم مردی برای همه فصول معروفو که دیدین وقتی که تا هنری پنجم می‌خواد زنش رو طلاق بده و با زن دیگه‌ای ازدواج بکنه. این خلاف قانونه و تامس مور که خودش قبلاً در حکومت کار می‌کرده و شخصیت بسیار پرنفوذی هست بر در برابر او می‌ایسته. یعنی چرا می‌ایسته؟ به خاطر اینکه او نیاز داره به اینکه این به عنوان یک مقام قانونی صحه بگذاره بر عملش. نمی‌تونه بدون قانون این کارو بکنه. و بنابراین ما در اروپا پادشاهی پادشاهی نهاده اگر نهاد نبود هیچ موقع نمیشد که در این کشورها به اصطلاح دموکراسی صورت بگیره ولی پادشاهی به شکل سوری دربیاد یعنی مثلاً فرض کنید در سوئد و دانمارک و هلند و این‌ها اینکه اون‌ها می‌تونن پادشاه رو از قدرت اجرایی عزل بکنن و به شکل سمبل و نماد کشور نگه دارن این به دلیل اینکه اون نهاده یعنی و و به شخص وابسته نیست ولی در ایران هیچ موقع چنین چیزی نبوده همیشه پادشاهی یک مسئله شخصی بوده توی همین کتیبه‌های داریوش و اینها هم میگه من یعنی من این کارو می‌کنم من اون کارو می‌کنم چیزی به نام ارجاع به نهاد و این‌ها نیست اصلاً ولی و و تفاوت‌های دیگه و اونچه که ما در اروپا در عصر جدید می‌بینیم مثلاً فرض کنید حاکمیت قانون اینا شکل به اصطلاح شکل پخته شده و تکامل یافته ایده‌ها، جریان‌ها، جنبش‌ها و نهادهاییست که قبل از قبلش وجود داره. ما در ایران این تصور نکنید که این جمهوری اسلامی اومده و حکومت دینی درست کرده. همیشه از ابتدای به اصطلاح شاهنشاهی هخامنشان تا امروز دین و دولت یکی بوده در ایران یعنی کلمه پادشاه اصلاً به معنای خداونده در نتیجه خود پادشاه دارای فره ایزدی بوده هیچ موقع این دو تا از همدیگه جدا نبودن تا امروز و این یعنی اینکه ما فاقد نها به اصطلاح سیستم حقوقی بودیم که دوگانه باشه ه که بشه اینا رو از هم جدا کرد. شما چیو میخواین از چی جدا کنین؟ وقتی که این دو تا از هم جدا نیستن چیو میخواین از چی جدا کنین؟ و اصلاً سکولاریزم این معنای که ما در ایران می‌فهمیم یعنی بذاریم دهن آخوندا رو سرویس می‌کنیم. غیر از این معنا نمیده. ربطی نداره به سکولاریسم در اروپا. یعنی سکولاریسم در اروپا هدفش این تحقق آزادی و امکان همزیستی بود. ولی اینا که امروزه از این چیزا حرف می‌زدن در بغلشم میگن که باید به دارشون بزنیم. به هر حال تفاوتها خیلی زیاده و متأسفانه این مهم نیست. مهم اینه که ما ایرانی‌ها از یک ویژگی‌های به اصطلاح فرهنگی و فکری برخوردار هستیم که بهش آگاه نیستیم. در نتیجه ما از زمان از زمانی که خشایار شاه در جنگ با یونانیان شکست خورد تا امروز ما داریم شکست می‌خوریم مخصوصاً از غرب یعنی ما از غرب شکست خوردی می‌خوریم و نمی‌دونیم چرا شکست می‌خوریم فکر می‌کنیم اگه بمب داشته باشیم اگر نمی‌دونم کارخونه داشته باشیم مسئلهمون حل میشه این فکرو عرب‌های این منطقه هم می‌کنن مسلمون‌ها هم می‌کنن ولی ۲۰۰ ساله دارن تلاش می‌کنن که پول پولی به اندازه اروپاییا به دست بیارن یا اسلحه و به دست آوردن پاکستان بمب هسته‌ای اسلامی ساخت نمی‌دونم محمد بن سلمان پولی داره در کشورش که اروپاییا در خوابشم نمی‌بینن الان اروپا رو دارن می‌خرن یعنی شما باشگاه‌های ورزشی ایناهم هر چیزی شما در لندن که میرین قدم به قدم عرب می‌بینین شما یعنی عرب‌هایی که از شیک‌ترین و به اصطلاح گرون‌ترین مغازه‌ها خرید می‌کنن که خود انگلیسی‌ها نمی‌تونن افورت کنن ولی با این حال مدرن نشدن. مدرن نشدن به چه معنا؟ به این معنا که نفهمیدن که این ماشینی که این‌ها می‌سازن، این هواپیمای که می‌سازن، این اسلحه که می‌سازن این ساخته یک ذهنیته. از ذهن یک آدم میاد بیرون. اینا از پول نیست به خاطر پول داشتن نیست. به خاطر زور گفتن نیست. اون یه ذهنیتی داره که می‌تونه با اون ذهنیت علم جدید درست کنه، فلسفه جدید درست کنه، نمی‌دونم تکنولوژی جدید درست کنه اما این با بقیه اجزای فر به اصطلاح زندگیش با هم هماهنگه. یعنی کهه فرهنگش یک سیست به اصطلاح الگو یا ساختاری داره که با بقیه اجزای اون جامعه مثل سیاست مثل تعلیم و تربیت مثل نمیدونم ارتش همه این‌ها یک سیستمن ولی ما تا امروز ابدا غرب رو یا مدرنیته رو به شکل سیستم ندیدیم وقتی هم که راجع به تمدن صحبت میشد از ابتدای مشروطه تا الان تمدن درش فرهنگ یا دین نبود الهیات نبود اساطیر نبود ادبیات نبود و فقط صنعت صنعت و در حقیقت اقتصاد اینو می‌گفتن تمدن در زبان اینا و و خود مشروطه خواهان و کسانی که پیشگامان تجدد بودن تا کسروی و نمی‌دونم فلان تا جواد طبایی الان این‌ها اصلاً معتقد نبودن که فرهنگ غربی یه چیزیست که ارتباط داره با صنعتش و تکنولوژیش و اینا در نتیجه فکر می‌کردن که میشه انتخاب کرد ما می‌تونیم انتخاب کنیم فرهنگ خودمونو نگه داریم یعنی هیچ باوری به نیروی ذهن قدرت فکر نداشتن و فکر می‌کردن که مثل اونا می‌تونن همه اینا رو داشته باشن بدون اینکه بدون اینکه ذهنیتشونو تغییر بدن الانم همین طوره این جریان آقای پهلوی من اونجا وقتی که این تشکیلات ققنوس رو اینا داشتن راه مینداختن یک جلسه گذاشته بودن برای مثلاً شروع پروژهشون منم رفته بودم و بعد اونجا اینا یه دکتر مهندس آورده بودن که حالا بعضیاشونم تو این تلویزیونا میبینید اینا داشتن می‌گفتن که آره ما میخوایم بیایم ایرانو آبادش کنیم جمهوری اسلامی خراب کرده ما میخوایم آواد کنیم نمیدونم مسئله آبو حل کنیم مسئله مسئله مثلاً فلانو حل کنن یعنی کاملاً مشکل ایرانو در مسائل صنعتی و اقتصادی می‌دیدن درست مثل محمدرضا شاه درست مثل رضا شاه و درست مثل روشنفکرانی که تصور میکردن که ما از غرب باید تا جای ممکن صنعت و به اصطلاح اقتصادشو بگیریم و همین کافیه من به اونجا توی جلسه گفتم که خب آقای خامنه‌ای یا جمهوری اسلامی فکر کردیم با علم مخالفه با علم که مخالف نیست مشکل آقای خامنه‌ای که علمیست مشکل آقای خامنه‌ای که تکنولوژی نیست و عکس اساساً ایدئولوژی‌های توتالیتر ایدئولوژی‌هایی هستن که خودشون رو علمی می‌دونن کمونیسم به اصطلاح ایدئولوژی کمونیسم اتحاد جمار شوروی میگفت ما ایدئولوژیمون سوسیالیسم علمیه در برابر سوسیالیسم تخیلی همه اینا علم هیتلر رو به به شدت توی علم ایمان داشت. اینا علم‌پرستن. من یه مقاله‌ای نوشتم راجع به جمهوری علم‌پرستی توی بی‌بی‌ سی. می‌تونین نگاه بکنین. توضیح دادم اونجا رو. مسئله این نیست. مسئله اینه که او علوم انسانی رو در حقیقت داره سرکوب می‌کنه. اون داره بمب می‌سازه. اون دانشم دانش بنیان و نمی‌دونم چی و ای هیچ مشکلی با تکنولوژی نداره. می‌خواد تکنولوژی رو به دست بیاره برای اینکه با غرب بستیزه اون نیاز داره به این و میگه برای من اصلاً واجبه این کارو بکنم روی سینه اعضای سپاه پاسداران این آرمشون که زدن بالای یک اسلحهست یک زیرش قرآنه و بالای اسلحه نوشته یعنی هرچی که میتونین از نیرو و قدرت نظامی به دست بیارین لبونه لرهبونهم و تا دشمن خودتون و دشمن خدا رو بترسونید بنابراین این این اصلاً مسئله به صنعت و اقتصاد برنمی‌گرده و اینو ما درک نمی‌کنیم هنوزم درک نمی‌کنیم هنوزم فکر می‌کنیم که خب قانون اساسی که مشکلی نداره که ببین ما ۴۷ ساله که جمهوری اسلامی برقرار هست ما به اندازه ۴۷ ثانیه درباره اینکه یک نظام مبتنی بر حق بدیل برای ایران چی هست فکر نکردیم بحث نکردیم و ند و نمی‌دونیم که اساساً چهجوری باید بحث کرد یعنی میت خیلیا هستن که حرف می‌زنن و نمی‌دونم غر می‌زنن و برای خودشون اظهار نظر می‌کنن دقیقاً در مورد حق و آزادی و عدالت و نمفاهیم مدرن همونجا حرف می‌زنن که آخوندا راجع به طهارت نجاست حرف می‌زنن یعنی نمی‌دونن که شما در با به اصطلاح آرمان‌های مدرن ارزش اهمیتشون به محتواش نیست بلکه به روششه. یعنی شما اون شکلی که دموکراسی برقرار می‌کنین با اون شکلی که دیکتاتوری برقرار میشه کاملاً متفاوته. دیکتاتوری از بالا میاد با زور میاد با زور می‌مونه مردم در برابرش سرکوب میشن ولی دموکراسی نیازمند اراده تک‌تک شهروندان هست نیازمند این هست که تک‌تک شهروندان در فراآیند دموکراسی از ابتدا تا انتها مشارکت داشته باشن شما که نمی‌تونی برا مردم خمینی می‌گفت من شما رو می‌برم بهشت با ولایت فقیه شما الان مردم مثلاً با مدرنیته یه چیزی به نام مدرنیته ببرید بهشت نه و می‌بینید که زبان سیاسی ما زبانیست به اصطلاح دیگر ستیز دیگر هراس و ابدا مناسب نیست برای گفتگو و پذیرش تفاوت‌ها ابدا احساس نیاز نمیکنه به اینکه خب ما حداقل میتونیم راجع به واقعیت با هم حرف بزنیم که بگیم واقعیت چیه ما ما میتونیم می‌تونیم هر کدوممونو از یک چشم‌اندازی از چشم‌انداز خودمون راجع به واقعیت حرف بزنیم ولی راجع به واقعیت حرف بزنیم. ما راجع به واقعیت اصلاً تفاهم نداریم و این مسئله اصلیه و به همین دلیل مهمه که ما در مورد اینکه جمهوری اسلامی چه نوع رژیمیه و و چه تفاوت‌هایی داره با مثلاً دیگر نظام‌های استبدادی مخصوصاً نظام نظام نظام نظام‌های استبدادی سنتی که در ایران بودن و اگر ما نشناسیم جمهوری اسلامی رو اگر نشناسیم این سیستم چهجوری کار می‌کنه اگر نشناسیم که مسئله رهبری این این شکلی نیست که شما بشینید چون از خامنه بعدتون میاد هر چیزی که تو مملکت می‌گذره رو به یک شخص نسبت بدین و بعد با رفتن او فکر کنین که اتفاقی افتاده و این ذهنیت ذهنیت به اصطلاح خام هست که قادر نیست اون چیزی که واقعیست یعنی روابط مناسبات ساختارها و زی ساختارو ببینه و فقط میتون می‌تونه چیزی رو ببینه که لمس می‌کنه و الانم که در حقیقت تصویره هرچی که تو تصویر ببینه اونو واقعیت می‌دونه اگر این مسائلو ما نتونیم به شکل علمی نگاه بکنیم طبیعتاً میریم به سمت وضعیت بدتر نه حتی مشابه بدتر یعنی انقدر اون عوامل زاینده به اصطلاح رادیکالیسم و همین سرچشمه‌های های تنفر خشونت داره به سرعت داره افزایش پیدا می‌کنه حتی در کشورهای دموکراتیک که اگر هوشیار نباشیم در کشور ما به سرعت این می‌تونه تبدیل بشه به یک وضعیت به مرگ و زندگی ما اگر در زمان بسیار ممنون ما اگر در زمان وقتی که خشایار شاه شکست خورد اگر فکر کرده بودیم که چرا ما شکست خوردیم و به اصطلاح فهمیده بودیم که چرا از چرا یونانیان با نیروی کم تونستن این سپاه عظیم رو از پا دربیارن ما الان اینجا نبودیم ما راجع به هیچ کدوم از شکست‌هامون فکر نکردیم تمام رو سعد سعی کردیم فراموش کنید اسکندر حمله اسکندر ایران خب خیلی مهمه ولی اگه شما به ادبیات ما نگاه کنید اسکندر پیغمبره و اسک اسکندر ستایش میشه نظامی رو نگاه کنیم و اساساً اسکندر شخصیت مثبتیه در ادبیات ما بعد می‌رسیم به مغ که در در مغل هم اساساً اگر مغول نبودن میگیم شیع شیعه به قدرت نمی‌رسه صفویه در حقیقت امکان ظهور پیدا نمیکرد یعنی باز هم حمله مغل رو یه نعمتی می‌دونیم برای شیعه‌ها و بعدشم که از سقوط صفویه با به اصطلاح سپاه محمود افغان همه این‌ها هیچ کدوم موضوع فکر کردن ما نبوده و فکر می‌کردیم که اینا قذاست و ما درش هیچ تأثیری نداریم. اگر این نوع تقدیرگرایی، این انفعال و این پاپس کشیدن از مسئولیت خطیری که هر کدوم از ما ایرانی‌ها داریم برای در وحله اول فهمیدن وضی که درش هستیم، اگر این کارو انجام ندیم هیچ ترک بیمه نیست و هیچ تضمینی نداره که بدتر از این وضعیت بر سر ما نیاره. ممنون. اگر یادداشت پیدا کرده بود. بله بله بله بله بله بله خب من امروز میخوام راجع به مسئله مدل رهبری آقای خامنه‌ای با چون ما از نظر من جمهوری اسلامی ویژگی‌های یک نظام توتالیتر حالا اصطلاح بین توتالیتر و فاشیسم یا آتوریتارین اگه الان دیگه چندان فرقی ی نیست ولی مراد از نظام توتالیتر این هست یعنی نظام‌هایی که بیشترین حد خشونت رو به کار می‌برن برای اینکه هدفشون سلطه بر جامعه نیست بلکه هدفشون تغییر جامعه است یعنی ساختن انسان جدید حالا پیش از این اینو عرض کنم که ما ایرانی‌ها همواره در کش سرزمینمون نظام خودکامه فردی داشتیم حالا پادشاهی بوده و بعد از تا زمان جمهوری اسلامی و اساساً جهان اسلام چنین بوده و حالا به عبارت دیگه همون طور که مارکس در نظریه استبداد آسیاش میگه و بعد ویتفوگل در کتاب استبداد شرقی میگه شرق و در شرق هم خب تمدن ایرانی و بعد سرزمین‌ها فلات ایران بسیار مهمه اینها همواره در تحت حکومت‌های فردی زندگی کردن. حالا توضیح‌های یعنی چرا اینطور شده؟ توضیح‌هایی هر کدوم از این نظریه‌ها دارن. ولی واقعیت اینه که از زمانی که غربی‌ها یعنی از زمانی که در یونان باستان فکر میکردن به مسائل خودشون یعنی می‌پرسیدن چگونه ما جامعهمون رو جامعه بسازیم؟ چگونه سیاست د بورزیم، چگونه دولت درست کنیم؟ همه این‌ها با توجه به تفاوتی بود که بین یونان باستان و بین ایران وجود داشت. هرودوت در آغاز هرودوت که بنیانگذار تاریخنگاری هست در آغاز کتاب تاریخش دقیقاً به این تمایز اشاره می‌کنه و اینکه یونانی‌ها در با دیگر دانستن ایرانی‌ها می‌تونستن خودشونو بشناسن. چه چیزی بود که مهم‌ترین تمایز رو یعنی مهم‌ترین وجه تمایز ایرانی‌ها با یونانی‌ها چه بود؟ این بود که ایرانی‌ها چیزی به نام حکومت ندارن. یک نفر همه به اصطلاح در به قول هیگل در تمام شرق یک نفر آزاده و بقیه بردن. همه از او اطاعت می‌کنن. در چنین شرایطی چیزی به نام دولت یعنی نهاد دولت وجود نداره. چرا نهاد دولت وجود نداره خیلی مهمه دیگه این در حقیقت کلید اصلی فهم تمدن غرب همینه که تمدنیست که قادر هست بر اساس یک نوع تفکر پیچیده که قادر هست مفاهیم انتضاعی و ایده‌های ذهنی رو خلق بکنه و اون ایده‌ها و مفاهیم ذهنی رو واقعی ت واقعی بدونه و اون چیزی رو که در واقعیت می‌بینه در حقیقت تحقق اون ایده بدونه این تفاوت یونان رو با کشوری مثل یا ذهنیتی مثل ایرانی می‌سازه. یعنی چی؟ یعنی ایرانی‌ها اون چیزی رو که ایده اونهاست یعنی تصویر ذهنی اونهاست واقعیت می‌دونن. ولی یونانی‌ها به عکس اون چیزی رو که واقعیته تصویر ذهنیشون می‌دونن. در نتیجه واقعیت واقعی اون تصویر ذهنیست و به همین دلیله که می‌تونن یک مفاهیم و ایده‌هایی رو خلق بکنن که در خارج وجود نداره ولی واقعیت بیرونی رو بسازه مثل دولت دولت چیزی نیست که در خارج وجود داشته باشه که ولی اون‌ها می‌تونن یه چیزی به نام د ایده دولت رو می‌تونن خلق بکنن و اون ایده در به اصطلاح تحققش در خارج انقدر مهمه که تمام زندگی شما تحت ضوابط و چارچوب های اون قرار می‌گیره یا مثلاً مفهوم شهروندی و خود مفهوم آزادی این مسئله که ما نمی‌تونستیم مفاهیم به اصطلاح انتضاعی فرم و ایده رو در تصور بکنیم موجب شده که ما همیشه درکمون از همه چیز بر اساس اون چیزی که می‌بینیم مثلاً فرض کنید مدرنیتهی که در عصر مشروطه یک عده‌ای از اروپا به اصطلاح آوردن و در اینجا به عنوان پیامبران تجدد شناخته شدن یه چیزی بود مبتنی بر اون چیزی که چشمشون دیده بود اگر شما سفرنامه رو بخونید می‌بینید که درکشون از اروپا کاملاً درکی بود که چشمی بود اولاً زبان بلد نبودن هیچ چیزی راجع به فرهنگ اون کشورا نمی‌دونستن از اینکه خیلی خوششون میومد از اینکه خیابونا تمیزه که شهر امن زن‌ها آزادن نمی‌دونم هم اینا خیلی جذاب بود ولی نمی‌دونستن که اینا چهجوری به وجود اومده در نتیجه اومدن در ایران و اون چیزی رو که دیده بودن می‌خواستن همونو اینجا بسازن یعنی درست مثل یک شاگرد مثلاً فرض کنید معمار یا شاگرد نقاشه که بشینه کنار استادش نگاه کنه فقط و بعد با نگاه کردن همون کاری که ما در موسیقی هم می‌کنیم دیگه نگاه کردن بابا نگاه کردن یاد بگیره چی یاد می‌گیره طبیعتاً اون کاری که استادش می‌کنه و نمی‌تونه خودش توضیح بده این که من چرا این کارو می‌کنم چون خود استادشم نمی‌تونه اینو توضیح بده ما چیزی به نام معماری و نقاشی و موسیقی به مفهوم درست کلمه نداریم یعنی علمی نداریم که این‌ها بر اساس اون علم اینو یاد بگیرن تا بتونن که کار خودشونو توضیح بدن یعنی بتونن بر اساس مفاهیمی که طبق قواعد علمی ساخته شده اینها رو به نسل‌های دیگه منتقل کنن در نتیجه همه چیز فدا هست و همه چیز سینه به سینه منتقل میشه ولی یونانی‌ها تونستن نهاد بسازن یعنی آکادمی بسازن تونستن دولت بسازن و چیزای دیگه و به همین دلیل یونان تمدنیست که برای بقا هیچ نیازی به حکومت و حتی قدرت خود یونانی یا زبان یونانی نداشت به خاطر اینکه ایده بود و در نهایت در عصر جدید این مدرنیته کاملاً یعنی زادگاه یونانی داره و اگر جهان مدرن شده یا جهان مدرنیته جهانی شده به این معناست که جهان یونانی شده ولی ایران به دلیل اینکه کاملاً به عناصر مادی و ملموس وابسته بود مثلاً سرزمینی داشت که اونجا ایران بود زبانی بود یا حکومتی بود یا دینی بود بعد از اینکه تمدنش زوال پیدا کرد همه اون عناصرم دیگه از بین رفته قابل تجدید نیست خب این یعنی که ما اینو توجه داشته باشیم که این بحثی که من دارم میکنم به هیچ وجه ربطی نداره به این چیزایی که در زبان بعضی از روشنفکران پیش از انقلاب خیلی مخصوصاً رایج بود خلقیات ایرانی ایرانیا مثلاً اخلاقشون اینطوریه نمیدونم غربیا اینطوریه نه بحث ذهنیته یعنی اون چیزی که اصطلاحاً بهش میگن منتالیتی ذهنیت یا و تات که موضوع بسیار مهمیست در رشته‌های مختلف از زبانشناسی گرفته تا انسانشناسی و قومشناسی و فرهنگهای مختلف رو بر اساس شیوه‌ای که فکر می‌کنن تقسیم‌بندی می‌کنن. در نتیجه اون شیوه فکر کردن مهمتر فهمش مهم‌تره تا اونچه که اون فرهنگ به وجود آورده چون هرچی که به وجود آورده محصول یه شیوه‌ایست که او برای فکر کردن و اندیشیدن و زیستن داشته یعنی در حقیقت فرم زندگی هست که موجب میشه که یک فرهنگی آشپزیش متفاوت باشه نمی‌دونم در درکش از پوشاک متفاوت باشه نوع استفادهش از رنگ متفاوت باشه و همین طور نسبت به روابط و مناسبات قدرت هم به شکل خاص خودش نگاه بکنه برای ما ایرانی‌ها فهم این مشکله به دلیل اینکه ما نمیتونیم ابست ابسترکشن کنیم یعنی انتضاع کنیم یعنی نمیتونیم ما از حکومت از دولت به نحوی حرف بزنیم که بر هر حکومت و دولتی صادق باشه در نتیجه وقتی که میگیم حکومت یعنی کهه حاکم وقتی میگیم جمهوری اسلامی یعنی این افراد وقتی که میگیم مثلاً فرض کنید فرهنگ یعنی اینایی که ما داریم این افرادی که ما داریم وقتی که رضا شاه قبل از اینکه شاه بشه میخواست ادعای چیز کرد هوای جمهوری زد به سرش چرا را به خاطر اینکه کشته بوده مرده چیز شده بود آتاتورک شده بود تحت تأثیر چون تنها سفر خارجی هم کرد سفر به ترکیه بود تحت تاثیر شدید آتاترک بود و چون اونجا او در اونجا جمهوری برقرار کرده بود اینم فکر می‌کرد که جمهوری یه چیزیه که دقیقاً مثل همین ترکیه است و هیچ نه او درکی داشت از جمهوری و نه کسانی که مثل میرزاده عشقی با مبارزه کردن با او و جانشون رو بر سر این راه دادن همه فکر می‌کردن که این می‌خواد ایرانو مثل ترکیه بکنه بعدشم که شا شاهی درکش از شاهی این بود که همینی که ما قبلاً داریم یعنی حتی هیچ تصوری از تفاوتی که بین شاهی ایرانی هست با شاهی در نظام به اصطلاح پادشاهی در اروپا که از زمان صفویه به این طرف اینا داشتن با همدیگه که به ویژه بهخاطر اینکه عثمانی‌ها رقیب اصلشون بودن به ویژه با اروپاییا روابطشون خوب بود هیچ نمی‌شناختن این‌ها رو یعنی نمی‌دونستن که اون پادشاه با این پادشاه فرق می‌کنه در در نتیجه نامه‌هاشون که می‌بینید خندهتون می‌گیره یعنی به زبانی پادشاهان ایران از شاه اسماعیل و شاه عباس و اینا به بعد صحبت می‌کنن که تصورشون اینه که اونها هم مثل اینا از این زبان متعلق احمقانه منشیانه خوششون میاد. خب در نتیجه ما وقتی که از سیاست حرف می‌زنیم داریم اشاره میکنیم به حکومت درکمون از سیاست همون حکومته و یک یعنی یه چیزی که شما باید با پدرسوختگی و زور و پشت همدازی و حالا هرجور شده به دست بیارید. یعنی درکمون از سیاست ورزیدن باعث میشه که ما بگیم سیاست پدر مادر نداره. یا بگیم که من سیاسی نیستم من خودمو به سیاست آلوده نکردم این به عنوان یک افتخار اینو من بگم یا به عنوان وقتی که این آدم‌ها سلبریتیها یا آدمای مختلف میخوان در شرایط ما یک حاشیه امنی برای خودشون درست کنن مرتب تأکید می‌کنن که من سیاسی نیستم من از نظر سیاسی نمیگم چرا به خاطر اینکه سیاست در ایران یعنی رقابت بدون هیچ هیچ قید و قانونی بر سر قدرت و طبیعتاً وقتی که شما رقابت نیست جنگه یعنی شما قصد داری که طرف مقابل رو حذفش کنی و وگرنه او تو رو حذف خواهد کرد یک شکل کاملاً ماقبل حالا اصطلاحاً میگن که پریمیتیو و کامپلکس یه شعر ابتدایی در حقیقت و ما قبل تاریخی حکومت داریست اینکه یک نفر بیاد حکومت کنه به همین دلیلم هست که ما مطلقا چیزی به نام علم سیاست آیین سیاست نمید فلسفه سیاست نداریم بهخاطر اینکه هر پادشاهی بر اساس اونچه که دلش می‌خواسته حکومت می‌کرده اصلاً قانون‌گذاری کاملاً دلبخواهی بوده و بر اساس که چقدر زورش می‌رسه، چقدر زورش به نیروهای اجتماعی می‌رسه چقدر زورش به کسانی که به اصطلاح براشون مسلطه یا سرزمینشو اشغال کرده. ما چیزی به نام قانون نداشتیم و نداریم. یعنی ما محکمه نداشتیم. اونچه که بوده به عنوان محکمه با به اصطلاح تصور ما از دادگاه کاملاً متفاوته. قاضی یا قاضی به اصطلاح دیوان بودن که بر اساس مصلحت دیوان و خواست سلطان حکم می‌کردن. در نتیجه وقتی که خراج می‌گرفتن، مالیات می‌گرفتن، هرچی دلشون می‌خواست می‌گرفتن. قاعده‌ای وجود نداشت و از این طرفم آخوندا بودن که به اصطلاح محاکم شرعی رو داشتن ولی اونام کاملاً بر تشخیص فردی خودشون هیچ چیزی به اصطلاح وحدت رویه به اصطلاح وجود نداشت. در نتیجه شما چیزی به نام قانون که بتونید بخونید بدونید و برید در دادگاهی از خودتون دفاع کنید وکیل مدافع داشته باشید اینا برای ما اصلاً ناشناخته بود و هست ولی قانون و دادگاه و وکیل و اینا همه ابداعاهای یونانیست و کاملاً ربط داره به اینکه اونها تونستن آزادی رو برای اولین بار در تاریخ بشر بفهمن و و بر اساس آزادی یک درک جدیدی از سیاست رو ابداع بکنن و نهادهایی که امروزه ما در شکل به اصطلاح پیشرفته و تکامل یافتهشو داریم بنابراین خیلی مهمه که اونها به دلیل اینکه به هر چیزی که می‌خواستن فکر بکنن معتقد بودن که هر چیزی مثلاً افلاطون که در حقیقت بنیان گذار فلسفه سیاسی هست. افلاطون معتقد بود که هر چیزی که شما در این جهان میبینید یک صورت کامل از اون در جهان صورت‌ها یا در جهان ایده‌ها هست. مثلاً فرض کنید وقتی شما اسبو می‌بینید خب در واقعیت اسب‌های گوناگونی هست شکلای مختلف رنگهای مختلف نژدهای مختلف چرا به همه اونا میگید اسب؟ بهخاطر اینکه شما یک ایده‌ای از اسب دارید که اون ایده ایده اسب کامله و بر همه اسب‌های جهان با به رغم همه تفاوت‌ها و تنوعشون صادقه. در نتیجه اون ایده رو که دارین می‌شناسین می‌تونین هر اسبی رو که ندیدین هم تشخیص بدین اسفه. پس اون جهان ایده‌هاست که جهان واقعیه. چون که این جهان واقع بیرونی در مدام در حال زواله در حال تغییره ولی اون جهان جهان حقیقته به این دلیل هست که چون اون ایده‌ها مخلوق ذهن شماست شما می‌تونین برای هر چیزی ایده‌های مختلف بی‌نهایت ایده ابداع بکنید به همین دلیل بود که ارسطو وقتی که کتاب سیاست رو نوشت برای اولین بار چیزی به نام علم سیاست رو مدون کرد و بنیان گذاشت. کاری که می‌کنه اینه که رژیم‌های سیاسی رو در وحله اول تقسیم بندی می‌کنه. خب چیزی که ما ب در تصورمون نمی‌گنجیم. چون ما فقط چیزی رو می‌دیدیم می‌دونستیم که دیدیم با چشممون دیدیم دیگه چیزی جز اونچه که ما می‌دونید که اصلاً شاهان ایران رو می‌گفتن شاه جهان. یعنی برای ما اونجا که بودیم جهان بود. برای اصفهانی نصف جهان بود. ما از محدوده اقلیمی ایران بیرون نمی‌رفتیم مگر برای جنگ و هیچ خبری از دنیایی بیرون از ایران نداشتیم و هنوزم نداریم البته و این باعث شده بود که ما فکر کنیم که همه چیزی که میشه وجود داشته باشه و واقعیت داشته باشه همینی که هست اما یونانی‌ها می‌تونستن با ابداع فرم میتونن اشکال مختلفی از یک چیز رو تصور تصور کنن یعنی می‌تونستن به حکومت فکر بکنن اما فرم‌های مختلفی برای حکومت رو تشخیص بدن و تقسیم بندی کنن با این به اصطلاح با این توانایی بود که اونها اساساً توانستن از چیزی به نام علم و مخصوصاً علم سیاست حرف بزنن بحث راجع به این تفاوتها خیلی مهمه به خاطر اینکه ما اگر نتونیم به به اصطلاح مفاهیم اساسی زندگی خودمون رو مثل انسان مثل حق مثل عدالت مثل سیاست مثل حکومت مثل همه اینها رو اگر نتونیم در قالب فرم بفهمیم اونوقت همین وضیه هستیم که هستیم یعنی نمی‌دونیم که شیوه فکر کردن ما تنها شیوه شیوه ممکن نیست. می‌تونید شما برای هر کاری در هر زمینه‌ای یک شیوه فکر کردن خاصی رو ابداع بکنید. این شما هستید که اگر آگاه باشید به شیوه فکر خودتون می‌تونید شی در جایی که با به اصطلاح بحران مواجه هستید شیوه‌های متفاوتی برای اندیشیدن پیدا کنید در نتیجه از اون بحران بیاید بیرون. ولی اگر بخواید همون طوری فکر کنید که تا الان فکر می‌کردید به همین جا که هستید می‌رسید. یعنی همین بمبست. آیزای برلین یه کتابی داره به نام ریشه‌های رمانتیزم که حالا برای بحث ما هم چیز هست مربوط هست در مقدمه این کارای برلینو دوستانی که نخوندن بخونن چون بسیار مهمه به دلیل اینکه برلین بسیار خوب و دقیق از تاریخ اندیشه‌های سیاسی گزارش می‌کنه میگه که در مقدمش میگه میگه اهمیت رمانتیسم رمانتیزم یک جنبشی بود در اروپا که در واکنش به روشنگری عصر روشنگری به وجود آمد و در حقیقت خواستگاه اصلی رژیم‌ها و ایدئولوژی‌های توتالیتر در قرن بیستم شد یعنی برای شناخت توتالیتریسم و شکل‌های گوناگونش مثل فاشیسم کمونیست نازیسم و مانند اون باید حتماً این جنبش رو شناخت جنبش بسیار مهمیست و در ساختن جهان ما نقش بسیار جدی داره میگه اهمیت رمانتیسم بر این است که هرچند قرن اخیر که در چند قرن اخیر بزرگترین جنبشی بوده که زندگی و اندیشه دنیای غرب را دگرگون کرده به گمان من جنبش رمانتیسم عامل بزرگترین تغییرات عامل بزرگترین تغییریست که تاکنون در آگاهی مردم غرب پدید آمده و همه تغییرات دیگر که در قرن نوزدهم و بیستم روی داده اهمیتی کمتر از آن داشته و در هر حال سخت تحت تأثیر آنباد است بعد میگه نه تنها تاریخ اندیشه که تاریخ آگاهی عقاعد و کنش انسانی و تاریخ اخلاق سیاست و زیباشناسی تا حد زیادی تاریخ الگوهای قالب است. یعنی همون الگوهای اندیشیدن. به هر تمدنی که بنگری خواهید دید که گویاترین نوشته‌ها و سایر فرآورده‌های فرهنگی آن نمایانگر الگوی زندگی خاصیست که پدیدآورندگان نوشته‌ها یا آن نقاشی‌ها و یا آن موسیقی‌ها تابع آن بودند. همچنین برای شناخت هر تمدنی باید توضیح اینکه آن تمدن از چه نوع است برای درک دنیایی که در آن مردمانی از آن دست اندیشیده‌اند و احساس کرده‌اند و عمل کرده‌اند ضروریست که تا حد که تا حد امکان الگوی قالبی را که برای فرهنگ مسلط است از سایر الگوها جدا کنیم پس هر فرهنگی رو وقتی که توی به اصطلاح انتروپولوژی در حالا خود انتروپولوژی هم شاخه‌های مختلفی داره کالچرال انتروپولوژی هیستوریکال انتروپولوژی انسانشناسی تاریخی انسانشناسی فرهنگی یا اتنولوژی وقتی تقسیم بندی می‌کنن فرهنگ‌ها رو معیار تقسیم بندی شیوه اندیشیدنشونه به خاطر چی به خاطر اینکه این شیوه اندیشیدن متفاوت هست که به پدید آوردن به اصطلاح چیزهای متفاوت می‌انجامه. اگر شما یک شکل بیاندیشید دیگه مهم نیست که یه چیز جدید بسازید. این چیز جدید نیست چون در پدید آمدن هر چیزی فرم هست که نقش اصلی رو بازی می‌کنه. حالا من اینو قبلاًهم توضیح دادم الانم بیش از این بگم وقتمون به موضوع اصلی برای موضوع اصلی کم خواهد آمد ولی اگر خواستید میتونیم راجع بهش صحبت کنیم. پس ما باید ببینیم که اینکه ما تا حالا نتونستیم از شر استبداد رها بشیم اینکه ما هر بار در عصر جدید اومدیم که اعتراض کردیم از خود داستان مشروطه و بعدم رضا شاه و بعدشم ۲۸ مرداد و بعد هر بار که اومدیم سرخورده شدیم یعنی تاریخ مدرنیته در ایران تاریخ یعس‌های پیاپی سرخوردگی‌های های پیاپی و واکنش‌های کاملاً عصبی ناگهانی هیجانی و پرهزینه است خب اگر بخوایم از این چرخه بیایم بیرون و بریم به سمت در حقیقت ساختن یک نظام دموکراتیک یک نظام مبتنی بر قانون و حاکمیت قانون باید بدونیم که هر مشکلی که بوده مربوط به پادشاهان و نمی‌دونم خارجیا و اینجور چیزا نیست. مشکل اصلی در شیوه اندیشیدن ماست. این موضوع به اساسی‌ترین چیزیست که در فرهنگ سیاسی یا پلیتیکال کالچر به هر مملکتی مطرح هست. یعنی اینکه شما در هر ملتی یه عملش تابع ذهنیتشه. یعنی شما آن می‌کنی، آن می‌ورزی که می‌اندیشی و آن جور آن هستی که می‌اندیشی. یعنی تو همون اندیشت هستی و عمل تو همون چیزیست که می‌اندیشی. در نتیجه یه چیزی درست میشه به نام ذهنیت تاریخی ذهنیت سیاسی فرهنگ سیاسی که این فرهنگ سیاسی چیزی نیست که افراد با اراده شخصی یا با خودآگاهی و با برنامه ریزی به وجود بیاد بلکه یک چیزیست که در طی زمان و در جریان زندگی مردم و به ویژه در با زبانشون اون رو به وجود میارن و وقتی که من در این فرهنگ به دنیا میام به محض اینکه زبان یاد می‌گیرم تمامی اون الگوها و پیشفرض‌ها و پیشداوری‌ها و اصول به اصطلاح فکری در ذهن من جا می‌گیره. پس ما وقتی که قبل از اینکه بریم مدرسه ذهنی داریم پر از بی‌نهایت باورها و انگاره‌هایی که اصلاً تصوری ازش نداریم. و نمی‌دونیم چه‌جوری به ذهنمون آمده و کار آموزش برخلاف اونچه که در ایران انجام میشه کار آموزش این هست که به شما کمک بکنه که اونچه که در ذهنتون به شکل ناخودآگاه جا گرفته اون رو یک پیشآوری بدونید یعنی چی؟ یعنی کهه اگر خواستید اون رو جدی بگیرید باید او رو بیازمایید. اگر در آزمون سربلندی رو آمد میشه داوری. اگر نه اون پیش داوری شما رو به سمت بسیار خطرناکی میومد. تعصب‌ها نمی‌دونم جهل‌های مرکب و نمیدونم خشونت‌ها همه محصول این هستن که ما باوری رو که داریم حقیقت می‌دونیم. یعنی فکر می‌کنیم اونچه که من باور دارم پس حقیقتم هست. طرف فکر می‌کنه چون او به خدا باور داره پس خدا هم هست اگر او مثلاً به چه می‌دونم آینده به شکلی که مثلاً ایدئولوژیش میگه باور داره پس حتماً آینده هم طلان خواهد شد خب این چیزیست که ما رو عمیقاً زمینگیر کرده و در عصر جدید همش دعوا بر سر این بوده که حقیقت چیه یعنی یه عده اومدن گفتن این شریعته این ما باید شریعت خودمونو حفظ بکنیم طرف مقابله میگه نه الان دنیا عوض شده مدرنیته در حقیقت تقدیر ماست ما باید به جای شریعت در حقیقت قانون سکولار بگذریم و این دعوا تا الان هست حالا در زمان‌های اینور او غالب شده اونور این قغالب شده ولی این دعوا همچنان هست و به همون صورت سابق م هست یعنی وقتی که نگاه می‌کنی به مشروطه دوران مشروطه می‌بینی مسئله دعوای سیاسیه اصلاً بحث فکری نیست یعنی اینها در اروپا محصول یک روند بسیار بسیار غنی و عمیق فکری و فرهنگی بودن در اینجا نه به عنوان یک سری اصول مسلم آورده شدن و هیچ جای بحثم نداره و با زور باید بر کسانی که چنین فکر نمیکنن اعمال بشه این نکته ما رو به این فکر باید بندازه که آیا این روش باز هم در پیش خواهد در پیش می‌گیریم و آیا دوباره فکر میکنیم به جای دیگری می‌رسیم یا اینکه اونچه که ما باید توجه کنیم اینه که اساساً ما چیزی بدون جامعه نمی‌تونیم داشته باشیم مگر اینکه افراد تصمیم بگیرن که چیزی به نام حقیقت مطلق رو به هیچ وجه بر تفاوت و تکثر مقدم ندارد یعنی من ن با فکر نکنم که مثلاً چون من رفتم در دانشگاه امآیتی درس خوندم فیزیک درس خوندم الان می‌دونم که جامعم در خرافات قهر فرقه و برای سعادت جامعه هم باید شروع کنم به مبارزه با خرافات و هرطور که شده مردم رو از خرافات و ظلمات و خرافات بیرون بیارم و به نور علم اونها رو آشنا بکنم یعنی در حقیقت از علم یک دین ساختن از تکنولوژی یک دین ساختن و درست همون کاری که آخوندا می‌کنن من از اینورش بکنم خب آیا راه به جایی خواهد برد نه واقعیت اینه که جمهوری اسلامی محصول حکومت حقیقته یعنی محصول فکر کسانیست که فکر خودشون رو حقیقت مطلق می‌دونستن و می‌دونن و معتقدن دیگران اول با زبان خوش وگرنه با شوب و چماق باید تنقت برای ما و این در همه چیز ما هست اون کسانی که ایران‌گرا هستن ایران براشون تبدیل میشه به حقیقت کسایی که زبان فارسی رو به اصطلاح هی پاس می‌دارن و هی تقدیص می‌کنن اون براش میشه حقیقت و از این حقیقت‌ها هیچ چیزی جز فرد دیگری جز گسست ارتباط میان اعضای جامعه برن درومده و در نخواهد آمد در نتیجه اینجا وقتی که جامعه وجود نداشته باشه جامعه چهجوری به وجود پیدا می‌کنه از راه ارتباط چون جامعه که در خارج نیست مثل ساختمون شهرداری جامعه و با ارتباطی که افراد از طریق زبان با هم برقرار می‌کنن افرادی که با هم متفاوتن و درست به دلیلی اینکه متفاوتند با همدیگه ارتباط برقرار می‌کنن و جامعه رو می‌سازن اگر جامعه نباشه دیگه اصلاً بقیه چیزا مهم نیست یعنی شما خود اون افراد برای نابود کردن همدیگه کافین به خاطر اینکه وضع اول به اصطلاح وضع طبیعی و پیشمدنی انسان جنگه هابز گفت که انسان گریه انسانه یعنی آدما به طور طبیعی اگر رهاشون کنه همدیگه رو می‌کشن مگر اینکه تصمیم بگیرن که با همدیگه زندگی کنن چهجوری می‌تونن تصمیم بگیرن با هم زندگی کنن اینکه بتونن با هم توافق کنن بتونن با هم توافق کنن که در وحله اول همدیگه نکشن و بعد بشینن پله پله توافق کنن که چیزی به نام دولت که در خارج وجود نداره این‌ها با زبان و با به اصطلاح ایده‌ها با همدیگه بسازن این رو و اون دولت رو نماینده خودشون بدونن و حافظ حقوق و آزادی‌های برابر همه شهروندان. خب شما در آمریکا می‌بینید که در قرن هجدهم انقلاب آمریکا شد. این انقلاب محصول توافق صلحی بود که در قرن شونزدهم بین عجیب و غریب‌ترین اقوام و گروه‌هایی که از هر جای دنیا آمده بودن تو آمریکا هیچکس هیچکسو نمی‌شناخت. زبون همو نمی‌فهمیدن. دین همو نمی‌فهمیدن. برای هم کاملاً به اصطلاح موجودات غریبه‌ای بودن. ایلیم بودن. این‌ها مدتی همدیگه رو کشتن سال شاید بیش از یک قرن ولی بعدش تصمیم گرفتن که به رغم آنکه بیشترین تفاوتی که بشر تا حالا می‌تونسته تخیل کنه بین این‌ها هست قرارداد صلح امضا کنن و تصمیم می‌گیرن که با هم زندگی کنن اون قرارداد صلح امضا شد که دو قرن بعد امکان نوشتن قانون اساسی به وجود آمد اگر توافق نباشه قانون اساسی معنی نداره که قانون اساسی مگه قراره شما قانون اساسی بنویسی وقت برای هر کسی آژان بذاری که با اون قانون اساسی عمل بکنه. شما اگر یعنی الان ما وقتی از دموکراسی حرف می‌زنیم کسی دموکراسی رو می‌فهمه که بدونه دموکراسی یعنی توافق وگرنه اگه چون بخوای بجنگی که دموکراسی نیاز نداری که بجنگ و کسی که از آزادی حرف می‌زنه باید بدونی که آزادی یعنی آزادی حکومت بر حکومت بر خویشتن یعنی قانون یعنی من بر اساس قانون عمل کنم تا بتونم آزاد بشم اگه قانونی نباشه که حرج و روشه میشه جنگل مولا پس این قانون قراره که آزادی من رو در حدی که آزادی دیگران رو نقض نکنه حدودشو معین بکنه پس یعنی من توافق می‌کنم با شما که شما که به ۱۵ تا خدا اعتقاد داری با من که به هیچ خدایی اعتقاد ندارم با همدیگه از یک قوانین راهنمایی رانندگی تبعیت کنیم و در این صورت به قول جفرسون میگه من دیگه برام مهم نیست که همسایه من ۱۵ تا خدا به ۱۵ تا خدا اعتقاد داره اگر آشغالاشو نریزه در خونه قانون رعایت بکنه همه این‌ها می‌تونن زندگی بکنن و در نتیجه مدرنیته چون درش قانون به به شکل فرم به کار رفته می‌تونه بیشترین تنوع به اصطلاح جمعیتی رو داشته باشه شما مسلمونای بیدی دین مسلمونای بنیادگرایی که در کشور خودشون نمی‌تونن زندگی کنن دعوا می‌کنن با همدیگه در آمریکا می‌تونن به راحتی مثل یه آمریکایی زندگی کنن در من میگم همیشه دشمن یک مسلمون یه مسلمون دیگهست این بسیار شرمآوره برای مسلمون‌ها که هرگز نتونستن یک کنفرانسی که در زمینه حقوق بشر اسلامی خودشون باشه در کشورهای خودشون برقرار کنن هیچ موقع این‌ها نتونستن هیچ مشکلی رو حل کنن هیچ موقع نتونستن مسئله نضا شیع و سنی رو حل بکنن. اگر ا تونسته شیعه و سنی تونسته راحت کنار همدیگه زندگی کنه در کشورهای غربی بیاد. چون در کشورهای غربی به شما نمیگن چه کاری که فرمه نمیگه چه بکن میگه چه کاری نکن میگه این چراغ قرمزه نرو ولی هر ماشینی دلت خواست سوار شو هر مسیری خواستی برو در نتیجه چون محتوا درش نیست و فرم هست هرگونه محتوایی درش امکان پیدا می‌کنه یعنی توافق می‌کنیم بر شکل نه توافق کنیم بر محتوا نه اینکه توافق کنیم تو دین منو داشته باشی یا ایدئولوژی منو قبول کنی این لازمش اینه که شما بدونین که اونچه که می‌تونه به شکل دادن جامعه به به اصطلاح بیانجامعه یعنی اساس جامعه بر اساس امکان ارتباطیست که ایجاد میشه یعنی کامیکیشنی که بین افراد جامعه ایجاد میشه و این افراد جامعه می‌تونن با هم تفاهم کنن نه توافقا تفاهم یعنی در وحله اول من نگم الان شب شما بگی روزه قبول کنیم که الان شبه حالا باید ببینیم شام چی بخورید ولی اگر شما بر خود واقعیتم اختلاف داشتید مثل الان که ما برای ما ایرانیا اینطور شده دیگه هر ایرانی برای خودش یه واقعیت داره د واقعیت او از واقعیت بقیه جداست هر چیزی که خودش می‌خواد واقعیت می‌دونه و به عنوان واقعیت تلقی می‌کنه در نتیجه اگه ما بر سر واقعیت اختلاف نظر داشته باشیم به هیچ وجه نمی‌تونیم همدیگه رو تحمل بکنیم و اساساً بدون اینکه بفهمیم همدیگه رو نابود میکنیم. خب من برای اینکه به اصطلاح توضیح بدم این مسئله رهبری رو قبلش باید بگم که یکی از بخشهای مهم علوم سیاسی در حقیقت بحث قلمروییست که به اصطلاح میگن لیدرشیپ استادیز یعنی مطالعات مربوط به رهبری و وقتی که ما راجع به نظامهای توتال توالیتر صحبت میکنیم طبیعتاً بحث توتالیتران لیدرشیپ یا رهبری توتالیتر خودش یک به اصطلاح حوزه مستقل و جداگانه است و در این به اصطلاح شاخه علمی ما تقسیم بندی میکنیم انواع اقسام رهبری‌ها رو توجه کنید که وقتی میم تقسیم بندی می‌کنیم این تقسیم بندی تقسیم بندی انتضاعی نیست بلکه تقسیمندی تجربیست یعنی موارد عینی و تاریخی رو مطالعه می‌کنن و بر اساس اونچه که در تاریخ رخ داده طبقه بندی می‌کنن حالا چهجوری طبقه بندی می‌کنن یعنی بر چه اساسی رهبری‌ها رو از همدیگه جدا می‌کنن اجازه بد یکی یکی از بزرگترین این به اصطلاح دانشمندان علوم سیاسی که معروف هست به ویژه در مورد طبقه بندی یا تایپولوژی نظام‌های سیاسی اسمش هست ولفانگ مرک استاد علوم سیاسی دانشگاهبولت برلین هست و او در یکی از کتاب‌هاش برای سنخ شناسی یعنی گونه شناسی یا تایپولوژی نظام‌های سیاسی ۶ تا معیار رو در حقیقت تعیین می‌کنه. میگه ما نظام‌های سیاسی رو بر اساس این ۶ معیار از همدیگه جدا می‌کنیم. یکی حقانیت حکومت. یعنی کهه حکومت آیا مشروع هست یا مشروع نیست یا چه نوع مشروعیتی داره؟ مشروعیتش آیا مشروعیت سنتیست؟ مشروعیتش مشروعیت دینیست؟ مشروعیتش دموکراتیکه؟ یا جزئی؟ دو دسترسی به قدرت. یعنی چه مقدار دسترسی به قدرت داره؟ یعنی چه مقدار حوزه قدرت خودش رو تعریف می‌کنه. سه انحصار قدرت چه مقدار در پی به انحصار خود درآورده؟ یعنی قدرت هست و در حقیقت دامنه قدرت خودش رو از چهارچوب دولت به حوزه عمومی یا خصوصی مردم می‌کشه. چهارم ساختار حکومت. پنجم دخالت حکومت و شیشم شیوه حکمرانی. خب همون طور که گفتم حقانیت حکومت به معنای اینه که بذارید من کامپیوترم هنگ کرد اینو من یه بار خاموش روشن کنم حقانیت حکومت به معنای اینه که توجه کنید که خود همین حقانیت حکومت که میگیم ما در فارسی باز یه مقدار آشفتگی داریم یک اصطلاحی هست که لجیتیمسیه یعنی مشروعیت مشروعیت و لجیتیمسی رو ما برگردوندیم به مشروعیت که از شرع میاد و این میتونه خیلی راهزن باشه کما کهه چنین هم بوده یعنی وقتی که از قانون صحبت کردن در ابتدای دوران تجدد در ایران تلقیشون از قانون با شرع یکی بوده نه آخوندا روشنفکرای مثل ملکمخان و دیگران همون به اصطلاح سپه سالار که رساله یک کلمه رو نوشته اونها هیچ تصوری از تفاوتی که بین قانون و شرع هست نداشتن فقط فکر میکردن که شرع اون قانونیست که خدا وض میکنه قانون اون قانونیست که انسان وض می‌کنه ولی چنین نیست تفاوت خیلی تفاوت بنیادیه و ت تمایز بین لجیتیمسی و لگالیتی یعنی بین بین مشروعیت و بین به اصطلاح قانونیت یعنی اگر یه کاری قانونیه لزوماً مشروع نیست مثلاً نظام‌های توتالیتر از قانون نه برای حفظ حقوق شهروندان بلکه برای نقض حقوق شهروندان استفاده می‌کنن یعنی در این در کشوری مثل کشور ما در حاکمیت قانون وجود نداره اونچه که هست حاکمیت باقانونه یعنی قانون یک ابزاریست در دست حاکمیت برای اعمال قدرت بدون اینکه به چیزی به نام حق و عدالت و این‌ها باور داشته باشه. ما ما اونوقت توجه داشته باشین که الان ما در بعد از به اصطلاح جنگ سرد که نظام‌های کمونیستی برچیده شدند و خب امید می‌رفت که دموکراسی در این کشورها برقرار بشه بهویژه در کشورهای اروپای شرقی که خب از نظر فرهنگی و تمدنی هم نزدیک بودن به غرب اونچه که رخ داد این بود که یک حکومت‌های دموکراتیک در ظاهر وجود داشتن اما در باطن اون نظام توتالیتر خودش رو به شکل بسیار پیچیده و موزیانه‌ای بازسازی کرد و در نتیجه این‌ها نظام این رژیم‌های سیاسی دوبنی شدن، هایبرید شدن مثل ماشینایی که هم با گاز می‌سوزن هم با بنزین اینا هم اینطور شدن یعنی هر جا که لازم بود از سازوکارهای های دموکراتیک استفاده می‌کردن و هر جا که لازم نبود و قدرتشون اجازه میداد کاملاً به همون شیوه توتالیتر و بلکه بدتر عمل میکردن. الان وضعیتی که در اروپای شرقی هست بعد از همه این سال‌ها یک چیز این اینچنین نیست و اگر آشنا باشید با ادبیات سیاسی مربوط به اروپای شرقی میبینید که یک وضعیتیست که همین آقای مرکل اونو اسمشو گذاشته دموکراسی توتالیتر یعنی یک اصطلاحی هست به نام دموکراسی توتالیتر که بعضیا راجع به آمریکا هم به کار میبرن ن یعنی اینکه ساختارها و سازوکارهای دموکراتیک به ظاهر وجود داره ولی در عمل به شیوه توتالیت از اونها استفاده میشه و از اونها استفاده میشه برای اینکه حاکمیت مطلقه دولت یه گروهی یا شخصی موجه بشه و عمل بکنه یعنی به عبارت دیگه مرز بین دموکراسی و توتالیتاریسم با اون شیوهی که قبلاً تصور میشد اینا از همدیگه کاملاً جدان الان نیست ما وارد عصر قرن بیست و یکم که میشیم به واسطه تکنولوژی دیجیتال چون تکنولوژی دیجیتال چیککار می‌کنه؟ ما قبلاً در جهانی زندگی می‌کردیم که فکر می‌کردیم واقعیته جهان واقعیست ولی تکنولوژی دیجیتال برای ما جهان‌ها یا واقعیت‌های جدید تو خلق کرده. وقتی که میگیم فضای مجازی یعنی داریم از یک واقعیتی حرف می‌زنیم که عین این واقعیت واقعی واقعیست منتها یک واقعیت متفاوته یعنی ویرچوال ریالیتی واقعیت مجازی با واق با ریل ریالیتی یکین از نظر واقعیت بودن از نظر نقشی تأثیری که در زندگی ما دارن و شکلی که ما رو می‌سازن حالا این سطوح واقعیت افزایش پیدا کرده در نتیجه این حکومت‌های های توتالیتر که در پیش از این بدون این تکنولوژی دیجیتال فقط باید قدرتشون رو در این واقعیت واقعی اعمال می‌کردن خب بعد از اینکه سقوط می‌کردن تموم میشدن و قادر نبودن که به یه شکل دیگری اون خودکامگی رو بازسازی کنن ولی ظهور تکنولوژی دیجیتال و اینترنت بر خلاف تصوراتی که قبلاً بود در مورد این خوشبینی‌هایی که اینترنت می‌تونه به دلیل نامتمرکز بودنش می‌تونه حکومت‌های تمرکز مرکزگرا و تمرکزگرا رو از بین می‌بره. کاملاً بر خلافش رخ داد. یعنی تمام اون خوشبینی‌ها در هم درباره پایان جنگ سرد و از بین رفتن قطب به اصطلاح بلوک شرق هم از نظر اون امکانات سیاسی که اینترنت ایجاد می‌کنه تمام خوشبینی‌هایی بود که به باد رفت وقتی وارد قرن بیست ویکم میشیم ما مواجه هستیم با افزایش فزاینده روز به روز بیشتر نظام‌های توتالیتر و بالاتر از او نظام جنبش‌ها، جریان‌ها و به اصطلاح هسته‌های بسیار نیرومندی که در درون جوامع دموکراتیک شکل می‌گیرن و و همواره این استعداد رو دارن که با استفاده از انتخابات فاشیز از درون دموکراسی فاشیسم بیرون میارن. فراموش نکنید که این نظام‌های توتالیت که حرف می‌زنیم همه این‌ها با یک روند دموکراتیک به ظاهر به قدرت رسیدن. یعنی هیتلر با انتخابات هیتلر شد. نمی‌دونم مسولینی با انتخابات هیتلر به اصطلاح رهبر کشور شد یا حتی استلین در فراآیندی که کاملاً در اتحاد شور اتحاد جماهیر شوروی تحت ضوابط دولت بود انجام شد هیچ کدوم اینا به زور چیز نشدن رهبر نشدن و در نتیجه رهبر که خب یک جایگاه خیلی ویژه‌ای داره در نظام‌های توتالیتر یعنی تمام قدرت به نظر می‌رسه که تمام قدرت در دست اوست یا حداقل او نسبت به دیگران بیشترین قدرتو داره می‌تونه این توهم رو به وجود بیاره که او یک شخصیت خیلی ویژه‌ایه مثلاً یک نبوغ خاصی داره یه شرارت خاصی داره مثلاً وقتی که یک قاتل زنجیره‌ای رو بعد از مدت‌ها دستگیر می‌کنن روانشناسا و نمی‌دونم وکیلا و جرمشناسا اینا چون میخوا تحلیل کردن راجع به اصطلاح زندگی این آدم در گذشتهش چی بوده در دوران کودکی چی بوده فکر می‌کنن که این آدم باید یه روانی داشته باشه که بسیار شرارتبارتر شیطانیتر و به شکل عجیب و غریبی استثنا نسبت به بقیه آدم‌ها که بتونه دست به این شرارت‌ها بزنه وگرنه که آدم عادی نمی‌تونه مثلاً ۲۵ نفرو رو بکشه و ننام فلان کنه و اینا ولی در اروپا به سرعت اون ت مطالعاتی که راجع به توتالیاریسم انجام میشد به سرعت از روی رهبر یعنی شروع شد حتی همون زمانی که هیتلر سر کار بود شروع شد بیوگرافی نوشتن هیتلر و رهبران توتالیته فکر می‌کردن که در زندگی این‌ها می‌تونن یه چیزی پیدا کنن که این مقدار قصاوت این مقدار شرارت این مقدار آدمخواری رو بتونه توجیه کنه ولی به سرعت متوجه شدن که این شبیه مثلاً اسکندر و چنگیز و نمی‌دونم نرون نیست که یک سرداری خیلی دلیرلی باشه و بتونه سپاهی رو بیاره و حمله کنه به یک جا و حکومتو بگیره نه این کسی که الان ما به عنوان هیتلر اونو یک استثنا می‌بینیم این برآمده از یک جنبش توده‌ایست و این جنبش توده‌ایست که اساساً حکومت‌های توتالیت رو به وجود میاره. پس سمت و سوی تحقیقات از تمرکز کردن و رهبر به سمت به اصطلاح جامعه معطوف شد. یعنی جامعه که میگم همه ابعاد جامعه هم تاریخ گذشتهش هم به اصطلاح پلیتیکال انتروپولوژیست هم شرایط اقتصادیش همه چیز اون جامعه مورد بررسی قرار گرفت و اینکه مثلاً جامعه آلمان با اینکه سابقه روشنگری و چه و چه داشت چرا باید درش بدترین نوع نظام سیاسی در اونجا به وجود بیاد. خب در درباره این مسئله خب رفتن از تاریخ یعنی از هر چیزی که بهش دسترسی داشتن از تجربه بشر از ما قبل یونانیان گرفته تا ای تمدن‌های کهن تا اساطیر تا ادیان هر چیزی رو که تصور کنید کاویده شده و تلاش شده که از منظرهای مختلف رگ و ریشه این نوع نظام‌ها رو ردشو پیدا بکنن. خیلی از تحقیقات هست که ارتباط میده اینو توتالیتریسمو ارتباط میده به مونوتئییسم یعنی یکتابآوری و توحید و معتقده که این گذار بشر از چند خدایی به تک خدایی در به نظام‌های توتالیتر میانجامیم یا به اصطلاح تحلیل‌های دیگه این کتاب یا نظریه وید فوگل استبداد شرقی مثلاً در مورد کشورهایی که در ایشون حکومت مطلقه خودکامه هست و فرد و حکومت فرد هست نسبت میده به این‌ها رو به وضعیت جغرافیایی و نوع اقتصادشون و میگه این‌ها جوامع آبسالار هستن مثل جامعه ایران و توضیح میده که چگونه در این جوامع همه شرایط اقلیمی و شرایط اقتصادی به یک نوع نظم سیاسی و یک نوع نظم به اصطلاح اجتماعی خاصمه که ما اون رو مثل ایران یک فرم استبدادی میدونیم در برابر اروپا که کاملاً متفاوت باش است از معماریش گرفته تا نمیدونم وضع حقوقیش آداب و رسومش و وضعیت روانشناختی مردم تمام این‌ها در این قالب توضیح داده میشه ولی یعنی ما دیگه فکر نمیکنیم که این رهبر یک موجود خیلی سوپرمنیست که میتونه با تکیه بر شخصیت ویژه خودش همچین نظامی رو به وجود بره نه این رهبر برعکس یک آدمیست بسیار معمولی و می‌تونست هر کس دیگه باشه. همون طور که استلین یک به اصطلاح میگن اکسیدنتال ساکسسر بود. یعنی یه کسی بود که حتی قبلش فکر نمی‌کردن که کسی فکر نمی‌کرد که این جا جان جانشین لنین بشه و جانشین شدنش خب داستان تروتسکی و دیگرانو می‌دونید دیگه. جانشین شدنش برای بخش عظیمی از خود اعضای حزب کمونیست قابل قبول نبود. یا حتی هیتلر و موسلینی این‌ها وقتی که زندگیشونو می‌خونید می‌بینید که آدم‌هایی هستن که اتفاقاً به شدت آدم‌های معمولین و این سؤالو ایجاد می‌کنن که چطور میشه که این آدم‌های معمولی میتونن انقدر جذابیت داشته باشن برای توده و با این جذابیت بتونن توده‌ای رو بسیج کنن همراه خودشون و بر احزاب سابقه‌دار دار و بر چهره‌های شناخته شده به اصطلاح اشراف و کسانی که در طبقات اجتماعی سنتی قرار دارن بر اونها غلبه کنن چه این یک معمای خیلی مهمیست که اگر ما بهش توجه نکنیم اونوقت همین طور که الان تو رسانه‌ها حرف می‌زنیم خامنه‌ای این کار کرد خامنه‌ای اون کار کرد الانم خامنه‌ای رفت امید دارن که خامنه‌ای بره و با رفتن او همی عوض بشه شما نمایشنامه آنتیگونه رو خوندین حتماً و من حالا تو یه جلسه دیگه این نمایشنامه رو بیشتر راجع بهش صحبت خواهم کرد. نمایشنامه آنتیگونه یک تراژدی بسیار مهمیست که در حقیقت تراژدی سیاسته و در میدونید که در سیاست و تراژدی اساسا تراژدی یک هنر سیاسیست و این یکی از مهمترین تراژدی‌های یونانیست و تفسیرها و نظریه‌هایی که بر اساس مطالعه و تأمل روی این نمایشنامه انجام گرفته یک حجم انبوهی داره از هگل بگیرید تا دیگران تا هان نارنت که امروز بهش اشاره میکنم یک نمونه‌ایست یه به اصطلاح یک داستانیست که یه الگویی رو در حقیقت به دست میده که شما میتونید بر اساس اون الگو تحلیل کنید که چرا یک پادشاهی تحمل نمیکنه مخالف خودش رو و در حالی که او معتقده که این قانونی که من دارم این قانون از جانب خداست و وقتی که آنتیگونه می‌خواد در برابرش از قانون مردم دفاع بکنه او در حقیقت تحمل نمی‌کنه و سرانجام او رو از بین می‌بره و با از بین رفتن او مردم شهر بر او می‌شورن و او رو می‌کشنش. خب درباره این موضوع میگم تحلیلا گوناگونی هست ولی اونچه که آرنت میگه رو من خیلی خلاصه میگم و در جلسات بعد بهش برخواهم گشت آرنت میگه که خب من به طور سنتی این نمایشنامه اینطور تفسیر شده که آنتیگونن به دلیل اینکه خودش رو از جامعه جدا کرده بود به دلیلی اول آدم خوبی خوبی بود. آدمی بود که قانون خدا رو میخواست اجرا کنه که مردم رو به سعادت برسونه ولی به دلیل اینکه تحمل این رو نداشت که کسی خلاف نظرش چیزی بگه یا حتی می‌ترسیدن که گزارشی که میل او نیست به دست او برسه در نتیجه کسی بود که به تدریج توانایی تشخیص درستی اون چیزی رو که فکر می‌کنن رو از دست داد. چرا؟ به خاطر اینکه شما زمانی می‌تونید بفهمید که فکرتون درسته که بتونید اون فکرتون رو با تجربه زیستتون بیازمایید. یعنی مثلاً به قول نجف دریابندری که مقدمه نوشته بر این کتاب میگه آش مثلاً اگر شما بدونید که آش دیروز یه آشی خوردید که خنک بوده این دلیل نمیشه که الانم که آش می‌خورین این آشه هم خنک باشه الان ممکنه آش بخورین آشه بسیار داغ باشه و دهنتون بسوزه پس اگر شما هر بار اون ایده‌ها و اندیشه‌های خودتون رو و در عمل نیازمایین یا اون مواردی که تجربه اون‌ها رو نقض می‌کنه نادیده بگیرین و اونچه رو که با باور دارین حقیقت بدونین و اونچه که در واقعیت می‌گذره رو بر اساس او توجیه کنین اونوقت کمکم ارتباطتون با واقعیت قطع میشه و شما دیگه اینکه واقعیت چیه دیگه براتون مهم نیست کمکم دیگران هم از اینکه به شما چیزی بگن خلاف اونچه که شما باور دارین اون‌ها هم می‌ترسن و در نتیجه شما در یک حبابی زندگی می‌کنید که جهان رو به زیباترین شکلی که دلتون میخواد می‌بینید در حالی که دیگران کاملاً شکل دیگری می‌بینن. وقتی که شما حس واقعیت یا سنس آف ریالیتی قوه ادراک واقعیت از دست میدید قوه در حقیقت کامن سنستونم از دست میدید. یعنی انسان‌ها از طریق حس مشترک که با هم می‌تونن تفاهم کنن. یعنی من و شما باید با همدیگه زندگی کنیم. با همدیگه ارتباط برقرار کنیم تا بفهمیم که مثلاً چهجوری تجارت کنیم چهجور الان مثلاً بارون اومده مدرسه‌ها رو ببندیم نبندیم همه زندگی انسان‌ها بر اساس این که یه درک مشترکی دارن از چیزها این درک مشترک یعنی کامن سنس محصول کامونیکیشنه یعنی کامیونیتی بر اساس کامیکیشن به یک کامنت سنس می‌رسه همه اینا با همه وقتی که من خودم رو از دیدن واقعیت محروم کنم. در نتیجه خودم رو کم‌کم از حس مشترک از درک مشترک هم جدا می‌کنم. از کامنت سنسم ندارم دیگه و در نتیجه به کارایی دست می‌زنم که کاملاً احمقانهست و خطرناکه و کسی نیست که به من بگه اینا احمقانهست و می‌تونم یه کار احمقانه رو به خاطر اینکه باور به اون کار رو از دست نمیدم اون کار احمقانه و خطا رو بارها و بارها تکرار کنم تا اینکه سرم بخوره به دیوار خب اونچه که در تفسیر این معمولاً گفته میشد این بود که انت آنتیگونه که کرون که پادشاهی بود که نخواست صدای مردم رو بشنوه وقتی هم که مردم حمله کردن به کاخش گفت من که همش می‌خواستم من که همش سعادت مردم می‌خواستم من که چرا مردم با من بدن همیشه دیکتاتورها وقتی که زوال پیدا می‌کنن از اینکه مردم علیهشون شوریدن تعجب می‌کنن یعنی فکر می‌کنن چون که تا در واقع مردم سرکوب شدن ولی این این نمی نمی‌دونه و نمی‌بینه که این سکوت مردم یا این به اصطلاح سورش نکردن مردم از سرکوبه و فکر می‌کنه که نه اینا به این وضعیت تن دادن. در نتیجه وقتی شورش می‌کنن همه دیکتاتورها انگار که انگار که یه چیزی اتفاق افتاده کاملاً خلاف انتظار اونها. محمدرضا شاه یک نمونهشه دیگه که بارها و بارها گفته بود که این مردم ایران نمک به حرومن و نمی‌دونم من که این کارو کردم من که اون کارو کردم حالا یه جا میگه که به این به علم میگه که با این آ این آخوندا چی می‌خوان از من اگر خانمبازیه که خودشونم دارن اگرم من کمیسیون می‌گیرم خب خودشونم که خمس و زکات می‌گیرن یعنی اینجوری این شکلی میدید بگین به این سادگی و حتماًهم خامنه‌ای من بعید می‌دونم که پیشین میکرد که این حمله دیروز انجام بشه و این سرانجامش باشه خیلی بعید می‌دونم به خاطر اینکه شکل جایی که زدنش و شکلی که زدنش نشون میده که سیستم کاملاً بی اطلاع بوده و خب میدونید که خامنه‌ای بیشترین اطلاعات و داده‌ها رو از زندگی شهروندان داشت آدمی بود که یک بیماری داشت این بود که هفته یک بار برای او ۲۰ دقیقه گزیده‌ای میآوردن از بازجویی‌ها یا اعترافاتی که زندانیان سیاسی به نام ببخشید از شنودی که از مقامات سیاسی می‌کردن یعنی توی اتاق از رئیس جمهور از نمی‌دونم رئیس ملی از از آدمای مختلف که شنود میشد یه گزیده‌ایشو می‌آوردن ۲۰ دقیقهیشون گوش می‌کرد و این به او احساس قدرت می‌داد حس می‌کرد که چیزی رو که اون‌ها رو می‌بینه و می‌شنوه و اون‌ها اینو نمی‌بینن و نمی‌شنون. قدرت خدا اینه دیگه. خدا موجودیست که و انسان رو در در نهان و ایانش رو می‌بینه ولی انسان او رو نمی‌بینه. او انسان رو می‌شنوه انسان او رو نمی‌شنوه. این یعنی خودکامگی مطلق. یعنی اگر دوربین‌ها خودکامگان عصر جدیدن دیگه. این احساس قدرت بهش دست میداد. گاهی که افسرده میشد مشکل افسردگیش از جوونیش بود براش مانو می‌ذاشتن و رژه بره و این قدرت نظامی رو تماشا بکنه و در حقیقت سر حال بیاد ولی تمام این‌ها که به ظاهر باید یک حکومتی را قوی بکنه در موندن کاملاً به عکس عمل می‌کنه چرا؟ بهخاطر اینکه داشتن داده‌ها کافی نیست. داده‌ها به خودی خود معنا ندارن. اگر شما نتونید به اون‌ها معنای درستی بدین همون داده‌ها شما رو گمراه می‌کنن. یعنی او نمیتون چون که قادر نبود به اصطلاح درک مشترک داشته باشه با مردم از مسائل. در نتیجه وقتی که شاعره اومد یه شعر خوند راجع به خوزستان که خوزستانیا حالا شاعر بیت که خوزستان مثلاً آب ندارد ن فلان ندارد برگشت گفت نه ما ما مشکلات داریم ولی خیلی پیشرفت کردیم یعنی مثل مریانت که وقتی بهش گفتن که مردم گرسن چون نون ندارن گفت خب حالا نون ندارن فیک بخورن یعنی انقدر از فهم عمومی و درک عمومی دور شده بود خب خب این داستان آنتیگونهم این تفسیر سادهشه هانرنت میگه که اتفاقاً اون انتیگونه که در اینجا شهید شده در قهرمان مظلومه اتفاقاً این داستان داستانی د تا رهبر خودکامست یعنی دو رهبری که هر دو می‌خوان توتالیتر باشن یکی میگه که این قانون خدا حقیقت مطلقه. طرف مقابلم میگه قانون مردم حقیقت مطلقه و هیچ‌کدوم حاضر نیستن که بر سر به اصطلاح این موضوع با همدیگه توافق کنن. در نتیجه یکیش اومد حذف بشه و میگه رهبران توتالیتر هرگز آدم‌های شریری نیستن. اتفاقاً به عکس آدم‌هایی هستن که در ابتدا قصد فداکاری برای شما می‌دونید که رهبران به اصطلاح قهرمانان مبارزه با استعمار که بعد حکومت کشورهاشونو به دست گرفتن از حافظ اسد و قذافی و نمی‌دونم دیگر رهبران آفریقایی وقتی که استعمار رو شکست دادن خب اینا قهرمان ملی بودن این‌ها قدرتو به دست گرفتن ولی در زمانی که قدرتو به از دست گرفتن رفتن به سوی خودکامگی و بلایی بر سر اون مملکت درآوردن که هرگز استعمار خارجی نمی‌تونست اون کارو بکنه. پس اینا در ابتدا آدمای بدزات و بدخواه و اینا نبودن. آدمای یک داکومنتی هست راجع به قذافی وقتی که جنگ تموم میشه به عنوان سرهنگ که میاد یک آدم جوون خجالتیه از این مثلاً بچه‌طلبه‌هایی که الان نماز شبشو خونده نوران انقدر اصلاً جلو دوربین خجالت می‌کشه با خبرنگار خارجی سرشو پایین میندازه ولی همین آدم خجالتی قهرمان سرباز وطن تبدیل میشه به یک آدمی که زندگی زندگی حیوانی می‌کنه در حقیقت. خب این چرا این اتفاق بیفته؟ هانرنت میگه که دقیقاً به این دلیل که شر ارتکاب شرم هیچ نیازی نداره به اینکه شما دارای یک گذشته عجیب غریب باشی و نمیدونم پدرتو از دست داده باشی مادرتو از دست داده باشی نمیدونم تماماهای خاصی داشته باشی یا اینکه شیطان در تو حلول کرده باشه نه انسان می‌تونه همه انسان ابتذال شر یعنی این یعنی ابتضال شر بنلیتی به این مفهوم که خوشبختانه در رسانه‌ها مثل همه مفاهیم می‌ریزن توی چرخ گوشت و ریز ریز می‌کنن همه چیزو ابتذال شر به معنای اینه که شر یک چیز استثنایی نیست بلکه شر مربوط به انسانه انسان اگر باور پیدا بکنه به اینکه حقیقت مطلق رو در دست داره و اوست که فقط حقیقت مطلق رو از دست داره در دست داره و در نتیجه یک گرایش خیرخواهانه‌ای درش شکل می‌گیره برای اینکه دیگران رو هم از این حقیقت بهرهمند کنه وقتی که میره به سمت اجبار این تبدیل میشه به حیولا و تبدیل میشه به رهبر خودکامن رهبر خودکام یا خودکامی توتالیتر کسیست که به حقیقت باور داره و به حقیقتم به حقیقت مطلق باور داره و حق و به حقیقت مطلق رو می‌خواد بر تمام جامعه حاکم کنه و و حقیقت مطلق او به این معناست که او معتقد این جامعه تاکنون در گمراهی بوده انسانی که در این جامعه بوده تاکنون انسانی نزیسته خمینی وقتی اومد تو بهشت زهرا چی گفت من ما آب رو مجانی می‌کنیم برق رو مجانی می‌کنیم به این مقدار هم دلخوش نباشید ما شما را به مقام انسانیت می‌رسانیم یعنی شما در مقام انسانیت نیستید اونوقت مجبوره که این انسان موجود رو کاملاً نابود کنه و به جای او یک انسان جدید بسازه. اما چون خدا نیست فقط می‌تونه نابود کنه. نمی‌تونه چیزی بسازه و تبدیل میشه به ویرانگرترین نیرویی که بشر در روی زمین دیده. به دلیل اینکه در بشر هیچگاه این امکاناتی که تکنولوژی و علم برای ارتکاب شر به او داده هرگز این‌ها رو نداشته. هر اگه هولوکاست اگر در قرن نوزدهم بود اتفاق نمیفتاد. جنگ جهانی اول و دوم اتفاق نمیفتد. این محصول رسانه تکنولوژی تصریحاتی و پیشرفت علمی. پس پیشرفت علم و صنعت به شما این توهمو می‌تونه بده که شما خدایی و شما می‌تونی همه چیز رو خراب کنی از اول بسازی. انسان تراز تراز نو به قول اون‌ها و به قول استلین مهندسان روح آدمی یعنی روح آدمی رو مهندسی کنه می‌خوای انقلاب انقلاب ایران یک بار ۵۷ اتفاق افتاد تموم شد ولی انقلاب فرهنگی هنوزم داره ادامه داره ۴۷ ساله که انقلاب فرهنگی در حال انقلاب کردنه چرا چون او هرگز به چیزی راضی نمی میشه مگر اینکه شما رو از بن نابود بکنه. هرچقدر که هی قانون می‌ذاره، هرچقدر که محدودیت می‌ذاره بازم قانون می‌گذاره، بازم محدود می‌کنه. پس مسئله اصلی اینه که یک انسان یک گروه یک به اصطلاح حزب یک عامل انسانی اگر تصور کنه که حقیقت مطلق رو داره در ما در کمال معصومیت در کمال خیرخواهی در کمال به اصطلاح میل به خدمت و فداکاری برای مردم خودش یا بشریت می‌تونه اون بشریتو نابود کنه پس داستان آنتیگونه رو اینطور باید خوند نه اینکه یک دیکتاتوری بود که کسی در برابر در برابر دیکتاتوریش ایستاد نه آنتیگونه در برابر خودکامگی او خودکامگی کرون شورش نکرد بلکه او می‌خواست یک خودکامگی دیگری رو به جای او بگذاره و این تبدیل میشه به تراژدی یعنی دو دو نفر که به اصطلاح قصد خیر دارن ولی عظیم‌ترین شرارت ت ها رو در عمل به وجود میارن و یکی از مهم‌ترین آموزه‌های به اصطلاح فلسفه‌های کسانی مثل آرنت اینه که تکسر بر حقیقت تقدم داره یعنی اونچه که ما رو امکان همزیستی میده پذیرش تکسره یعنی تو حقیقتت چیه به من مربوط نیستی من می‌خوام با تو زندگی کنم پس اگر قانون می‌گذارم اگر با تو حرف می‌زنم اگر تصمیمی می‌گیرم، اگر چیزی به نام دولت رو می‌تونم به رسمیت بشناسم فقط و فقط به خاطر اینکه هر قانونی که می‌گذاره هر کاری می‌کنه مهم‌ترین اصلش که اصل همزیستی این جامعهست اون رو خط قرمزشه یعنی همزیستی جامعه باید اساس قانونگذاری اساس به اصطلاح تصمیم‌گیری اساس فراآیند سیاسی در اون مملکت باشه خب اگر بخوایم همزیستی بشه اصل اعلی و اصل برتر برای سیاست برای قانون‌گذاری برای نهادهای اجتماعی لازمش چیه؟ اینه که تک‌تک افراد، تک‌تک شهروندان بتوانند در فراآیند قانون‌گذاری، در فرایند اجرای قانون، در فراآیند نظارت بر قانون، در فرایند به اصطلاح قضایی و جزایی بتونن مشارکت کنن. یعنی شما زمانی می‌تونید همزیستی رو ممکنید که همه در جریان همزیستی با توافق پیش برن. شما نمیتونید همون طور که خمینی و خامنه‌ای نتونستن فقه شیعه رو به ما تحمیل کنن ما رو ببرن بهش شما هم نمی‌تونید اصول نمی‌دونم سکولار رو تحمیل کنید برا جامعه ببریدش بهش نه تا زمانی که این آدم وجود داره توافقش برای همزیستی ضرورت مطلقه شما نمی‌تونید آدمی رو که گوشت و پوست و استخون داره نادیده بگیرید و بچسبید به اون اصلی که تو ذهنتون اون اصل حقیق حقیقته باید با این آدمی که ولو خرافاتی فکر می‌کنه ولو اصلاً شما افکارشو قبول ندارید همون حق رأی رو بدید که به یک دانشمندی میدید که در ناسا داره کار می‌کنه هیچ فرقی نباید بینشون باشه اونکه اون چهجوری استفاده می‌کنه مسئولیت اوست ولی در شما به عنوان کسی که طراحی می‌کنید نظام سیاسی رو یا به نام کسی که می‌خواید دولت مشروعی رو به دست بگیرید شما باید از هر گ اساساً دموکراسی برای اعمال قدرت نیست برای کنترل قدرته بهخاطر اینکه قدرت بده قدرت شره قدرت اساساً شره ولی چون که نمیشه شما در یک جامعه زندگی کنید که نظم و قانون درش نباشه و نظم و قانون نیازمند اهرم به اصطلاح قهریه است ما این به اصطلاح اعمال خشونت رو به انحصار دولت درمیاریم به شرط اینکه دولت نمایندگی کنه از حقوق و آزادی‌های مردم. پس ما دولت درست می‌کنیم برای اینکه براش نظارت کنیم. برای اینکه هم نهادهایی در درون دولت هم بیرون دولت مثل رسانه‌ها مثل نهادهای مختلف آزادی بیان و نهادهای نظارتی مدنی همه این‌ها رو دولت نظارت می‌کنن. برای چی؟ برای اینکه اگر برادر منم رفت رئیس‌جمهور شد لحظه‌ای که رئیس‌جمهور شد تازه بیش از همه بیش از همیشه بر او نظارت کنم. چون هیچ‌کس هیچ لحظه‌ای مسون از ارتکاب بدترین خطاها و بدترین شرارت‌ها نیست. مهم نیست که آدم خوبی یا بدیا ولی خدا که نیست می‌تونه خطایی بکنه که اون خطا یه مملکتیو به باد بده. آ محمدرضا پهلوی بسیار بسیار آدم خیرخواهی بود و به شدت ایراندوست بود ولی معتقد بود خودش ایرانسته و خودش بیشتر از همه ایران دوستوسته در نتیجه خودش بی بهتر مصلحت مردم می‌دونه و دیدید که عاقبت این شد یا خمینی فکر می‌کرد که پیغمبره اصلاً گفت که ولایت فقیه در کنار ولایت رسول الله و ائمه اطهاره ولی در حقیقت کاری کرد که نه تنها این ملت از جهت زندگی مادیش آسیب دید که از نظر زندگی معنویشم دچار خسارت‌های استثنایی شد در تاریخ من اینجا متوقف میشم ولی باز همین بحثو ادامه میدیم و من یه بخشهایی از متن آرنت رو که مربوط به این موضوعه براتون میخونم متشکرم چقدر من صحبت کردم ۲ ساعت خسته خسته نباشین استاد خرجی آره فکر میکنم آره دوستو هستم بله دوستو اگه دوستان صحبت به یا پرسشی داشته باشن هندر باز میتونیم صحبت دوستان رو هم بشنویم و من برای دوستان در این در همین زمینه درباره به اصطلاح لیدرشیپ و رهبری چون مطالعات مربوط به رهبری خب خیلی دامنه وسیعی داره و خب منحصراً به رهبری سیاسی نیست دیگه رهبری شما میخواین بیزنسی رو اداره بکنین میخواین یکی به اصطلاح مدر آموزش و پروری هر زمینهایی به هر حال مدیریتش در این چهارچوب قرار میگیره و دامنه خیلی وسیعی داره لیدرشیپ استادیز بسیار پیچیده شده مخصوصا بعد از تکنولوژی دیجیتال که ما دیجیتال لیدرشیپم داریم من یه سری منابعی رو در گروه واقع فلسفه قرار میدم که دوستان بتونن مراجعه کنن همین طور راجع به انواع حکومت‌ها و همینطور راجع به روسیه که نمونه یکی از کشورهایی هست که نسل جدید توتالیتر هاست که به شیوه بسیار پیچیده‌ای بیش از زمان اتحاد جماهیر شوروی آزادی شهروندان رو نقض میکنه و کنترل نظارتی سورس نیست که داره خیلی بیشتر از زمان شورویست به خاطر تکنولوژی نیست الان در چین این چراغ‌های چی میگن چراغ‌های چراغ چراغ راهنمایی چی میگن چراغ قرمز و چی میگن بابک یادم رفته چراغ این چراغهای که آره این چراغهایی که سر چهار راه هست همه مجهز به دوربین‌هاییست که وقتی که افراد از روی چیز خطکشی شده میرن مسیر عابر پیاده میرن. این فیلم‌برداری می‌کنه و با فیلم‌برداری اسکن می‌کنه و در نتیجه شما وقتی رد میشید از اونجا تمام اطلاعات شناسنامه شما، اطلاعات بانک شما، همه اطلاعاتی که شما به عنوان اطلاعات شخصی می‌دونین، همه این‌ها در یک ثانیه منتقل میشه به به اصطلاح انبار دیتای حکومت. خب یه همچین امکانی قبلاً وجود نداشت دیگه و به همین دلیله که می‌تونه دوام بیاره ما باید بدونیم که جمهوری اسلامی چرا تا حالا دوام برد یه حکومتی که از روز اول فقط و فقط به مخال بر مخالفانش افزود یعنی از روز اول یک بخشی از جامعه با او مخالف بودن و هرچه گذشت برا مخالفان افزوده شد تا بر موافقان هرچه که گذشت انزوا بین‌المللی ایران بیشتر شد. هرچه که گذشت اقتصاد ایران نابودتر شد. هرچه که گذشت ایدئولوژیش بی‌اعتبارتر شد. همه اینا کافی بود برای اینکه مدت‌ها پیش این حکومت فرو بریزه. چرا مونده هنوز؟ این سؤالیست که باید بپرسیم به خاطر اینکه در کشورهای دیگه هم همین طوره دیگه. در چین یه مسئله مهمیه که چین چرا هنوز مونده؟ کمونیست برای اونجا در کره شمالی چرا هنوز مونده؟ روسیه چرا هنوز مونده؟ چرا چ پوتین چه تحول عظیمی به وجود آورده که اینقدر جامعه به اصطلاح یه به نظر میاد یه پایگاه اجتماعی خیلی قویی داره در جامعه اینا مهمه ما اگر بخوایم بریم به سمت وضعیت دموکراتیک باید بدونیم که در چه وضعیتی قرار داریم چون اگر ندونیم که در چه وضعیتی قرار داریم بتونیم خیلی بچگانه بگیم که آره خامنه‌ای بود و ترامپ بود و به دو نفر همه معادلات دنیا رو وصل بکنیم یم اونوقت در چنبره اون عواملی که وجود واقعی دارن و اینا معلول اون هستن گیر خواهیم کرد به خاطر اینکه ترامپ نتانیاهو خامنه‌ای همه اینا اینا سمتمن سندروم یعنی اینا نشانه یک بحران وضعیتی هستن این‌ها عامل اون وضعیت نیستن اینا برآمده از اون وضعیت هستن بنابراین باید اون وضعیتو بشناسیم آقای هوش آقای بابک شما صحبتی دارید؟ بله دیگه که بحثی که مطرح هستش آقای خلجی گفتید که خب آقای خامنه سنس ریالیتیشو به کلی از دست داده بود کامنت سنسو که اصلا نمیشه راجع بهش فهمید و ارتباط مستقیمش یعنی توی اون دنیای موازیی که زندگی می‌کرد و درک که درست حسابی نداشت دیگه از مردم خودش یا جامعه خودش ولی به نظرم برعکس می‌دونست که قراره این سری مورد هدف قرار بگیره و به خاطر اینکه نشانه‌های خیلی زیادی وجود داشت دیگه جنگ ۱۲ روزه نشون داد که اسرائیل همه مختصات سران نظام رو ازش اطلاع داره و می‌دونه همه اونا کجا هستن و حتی از چندین نقاطی که اونا زندگی می‌کنن اطلاع داره و پس از اونم به کرات بهش هشدار داده بودن که می‌زنیم. بنابراین به نظر می‌رسه که آقای خامنه‌ای انتخاب کرد که تا بمونه روی حرفش رو اصراری که داشت و کشته هم بشه دیگه یعنی تو یکی از سخنرانیهای همین چند ماه اخیرشم موقعی که به رضا خان اشاره کرد و عوامل خارجی باعث خروجش شدن همونجاهم گفت دیگه گفتش که باید میموندید تو فوقش کشته کشته می‌شدی دیگه یعنی نباید تسلیم خواست اونا میشدی و ترک می‌کردی کشورو. بنابراین این به نظر می‌رسه حالا خیلی مهم نیست ولی در ادامه اون اون بحثهای خودتون که رهبران توتالیتر یا بهخصوص خود آقای خامنه‌ای وضعیت روحی روانیش به نظر می‌رسه که این اینو انتخاب کرد که کشته بشه تا تسلیم بشه خب درست همین به همین دلیلی که میگم که او از فهم عمومی فاصله می‌گیره یعنی همین یعنی برای شما که فهم عمومی دارید براتون قابل تصور نیست نه اینطور نیست شما داستان هیتلر تا لحظه آخر فرماندهانش بهش می‌گفتن ما داریم شکست می‌خوریم داد می‌کد طرف فرمانده‌هاش شما بزدلید شما نمیخواید بجنگید اقتصاد آلمان به شدت آسیب دیده بود به خاطر جنگ و به خاطر کارای دیگش ولی اون اصلاً توجه نمیکرد و سرانجام خودشو کشت صدام حسین پشت مرزها بودن آمریکاییا صدام از کاخش نمیومد بیرون اون سعید از صحاف سخنگوی تبلیغاتیش میومد من یادمه آمریکاییا می‌گفتن ما د ساعت دیگه می‌زنیم اومد تو تلویزیون میگفت که ما آمریکاییا رو در داخل تانکهاشون می‌سوزونیم با خندهم می‌گفت نه اینطور نیست برای ما قابل باور نیست شما اگر صدام و چشماشو ببینی در دادگاه متوجه میشی که این هرگز نمی‌خواست در این شرایط باشه این یعنی کار فداکارانه نکرده خامنه‌ای یعنی اینکه شما میگی یعنی که آره می‌دونسته که کشته میشه و با علم به این اومده گفته باشه بزم من شهید بشم نه اصلاً اینطوری نیست درست جهلش هست که باعث میشه که این خطرها رو بکنه دیگه نمی‌بینه خطر رو انقدر این غبار به اصطلاح ذهنی غلیظ میشه که نمیفهمه و کسی که میگه خدا از زبان من حرف می‌زنه شما مطمئن باش معتقده که خدا هم او رو حفظ می‌کنه آقای خامنه‌ای گفت که در وقتی که من در سال ۶۰ ترور شدم من از هوش رفتم وقتی از هوش رفتم دیدم که حس کردم که الان مردم و پیش خدام و دیدم ولی هیچ کاری نکردم که مثلاً عمل خوب باشه و اینا ولی بعد که به هوش اومدم من فهمیدم که خداوند مرا زنده نگه داشت به خاطر اینکه یک مأموریت بزرگ برا به عهده من خواهد گذاشت خب کسی که اینجوری فکر کنه فگه باید به ذهنی همین شما اگه فکر کنی که اونم مثل ما قضیه رو می‌بینه متوجه نمیشه که قدرت با او چیکار می‌کنه و و فکر می‌کنه که میشه یه آدمی رو پیدا کرد که آدم خوبی باشه ولی جای او بشه هر کس که این روندو طی بکنه هر کس که به حقیقت مطلقه باور داشته باشه الان این حقیقت مطلق میخواد فردوسی باشه میخواد امام زمان باشه فرق نمیکنه همین جا میشه اونچه که به اصطلاح خودکام به اصطلاح توتالیتاریسم رو شکل میده محتوا نیست بلکه ا شکل شکل باور و شکل به اصطلاح عقیده و شکل سیاستورزیست اگر سیاستورزی شما بر اساس این باشه که با دیگران تا جای ممکن مشارکت کنید تفاهم کنید توافق کنید میشه دموکراسی اگر شما سعی کنید حتی در یک سیستم دموکراتیک که مثلاً ما الان در آمریکا دموکراسیه دیگه ولی طرف میگه اصلاً سوپریم کورم میگه خود کردی این کارو کرده یعنی حتی نهاد قانون رو هم به چیزی نمی‌گیره. خب این میشه به اصطلاح توتالیتاریسم. یعنی باید توجه همین توجه به فرم بکنیم. ما فکر آقا من انقدر این حرفای ابلهانه رو این روزا توی رسانه‌ها زدن که استبداد سکولار بهتر از استبداد دینیه. آخه مشکل استبداده. نمی‌فهمین اینو. مشکل استباد کره کره شمالی استبداد سکولاره. اتحاد جماهیر شرابی استبداد سکولاره. نازیسم استبداد سکولاره یه یعنی این نفهمیدن وضعیت ماست و اینه که ترسناکه اگر این آقایون که میان تو تلویزیون به نام تحلیل‌گر سیاسی و فعال سیاسی نفهمن که استبداد استبداده اونوقت بگن جمهوری اسلامی بره و جایگزینشم یه استبداد سکولار بیاد خوبه یعنی که باید بذاریم تو سرمون یعنی که اون اینایی که به ما تحلیل سیاسی میدن اینا نمی‌فهمن راجع به چی دارن حرف می‌زنن البته آقای خارجی بعضیاشون می‌فهمن ولی خب می‌خوان به این سمت برن دیگه یا مأموریت بر اینه که اینطوری وانمود با آره ولی درسته شاید اول اینطور باشن ولی بعد که شما وارد یعنی عجیل شدی یا اینکه به هر دلیلی دروغ گفتی اول کسی که باور می‌کنی دروغ خودتی یعنی چون که تو دروغو جوری میگی که مردم باور کنن اونجور در وحله اول برای خودت تأثیر می‌ذار اشکال دروغ همینه آها نارنت یک مقاله‌ای داره راجع سیاست و دروغ اشکال دروغ اینه که نه اینکه تو اونا رو فریب میدی خودت فریب نمی‌خوری در جمهوری وایمار پیش از نازیسم کسانی که سیاستمداران یه دروغ می‌ساختن می‌دادن به روزنامهنگارا از روزنامهنگارا می‌دونستن دروغو تاپ می‌کردن و فکر می‌کردن خب اینا فرقشون با مردم اینه که اینا از پشت پرده اخبار آگاهن ولی مردم عادی هستن که گول می‌خورن اتفاقاً من تو یک مقاله نوشتم و تحقیقاتی که شده اینا رو به طور مفصل نشون میده. سیاست‌مدارا و روزنامه‌نگارا در عمل بر اساس دروغاشون عمل می‌کردن. یعنی دروغاشونو باور داشتن. اونا باور می‌کردن. اشکالش اینه که شما اگر دروغ بگیری اونوقت خودت تماستو با واقعیت از دست میدی. خودت جهان رو به شکل دروغات میگی. بهخاطر اینکه وقتی دروغ گفته باید بر اساسشو عمل کنی دیگه. یعنی تو باید الان گفتی جمهوری اسلامی امروز سقوط می‌کنه اگر نکرد باید بیشتری بکشی تا فردا بگی تظاهر کنی که فردا سکوت می‌کنه یعنی به هر حال باید اون دروغ تو رو می‌بره و می‌کنه تو رو از واقعیت و پیش از اینکه دیگران رو از بین ببری تو خودتو از بین خواهد بود یکی از دوستان در چت روم پرسیدن که شرارت آنتیگونه چی بود من فکر می‌کنم آقای خرجی گفتن آنتیگ بیرونه می‌دونست که خواهرش آسیب می‌بینه. می‌دونست نامزدش نابود میشه. شهر به بحران میره ولی اون وفاداری مطلق باعث ویرانگری اون شد و اصرار بر حقیقتی که در واقع هیچ فضاییو باقی نمی‌ذا. آره من من نمایشنامه رو نه اینکه همشو بخونم ولی بخشاشو می‌خونم براتون در یه جلسه دیگه و چند تا از تفسیرها رم براتون میخونم و اونجا بیشتر و بهتر روشن میشه که آرنت چرا اینجوری تفسیر می‌کنه هگلم تفسیر خودشو داره و خیلیا دیگه و همین طور راجع به موضوع که انور گفت بازم انور جان یادت باشه که به من بگی راجع به دیکتاتوری و ادبیات یک جلسه صحبت صحبت بکنم اون وقت میبینی که اساسا ویژگی ویژگی خاص رهبران توت دیکتاتوری توتالیتر در عصر جدید اینه که بر خلاف مستبدان قدیم به ادبیات بسیار پیوند دارن حالا اینو در یه جلسه مستقلاً راجع بش صحبت خواهم کرد و کلی راجع بشم تحقیقات و منابع هست ممنونم از شما من دیگه خسته شدم چون از دیشب دارم مصاحبه میکنم و حرف می‌زنم و از شما عذر میخوام اگر ملولتون کردم یا اگر دیگه فرصتی برای صحبت کردن نیست ولی امیدوارم که باز بتونم در خدمتتون باشم وقت همگی بخیر ممنون دو تا از دوستان بودن ولی خب حالا میش بله باز ما این روزها بسیار خواهم آمد باز هم در خدمتتون خواهم بود وقتتون بخیر