سلام عرض میکنم به دوستان در کلاب هاوس و
در یوتیوب
و سپاسگزارم از اینکه
در این جلسه با من هستید.
در این جلسه در حقیقت
انگیزه برای برگزاری این جلسه این هست که
من یک دورهای رو در ادبیات غرب
دوره های مختلفی رو در حقیقت درس دادم
یک دوره جدیدی که از هفتم مارس شروع میشه
به ادبیات غرب در قرن هجدهم یعنی ادبیات
اروپا در قرن هجدهم
اختصاص داره و
اساس کار من در این دورهها این هست که از
طریق
به اصطلاح نویسندگان بزرگ حالا این
نویسندگان میتونن فیلسوف باشن میتونن
شاعر باشن میتونن رماننویس باشن میتونن
تاریخنویس باشن ولی ویژگی اونچه که اینها
رو به هم میپیونده
در حقیقت زبان نوشتار هست و من از طریق
یعنی ۱۰ تا
نویسنده بزرگ هر قرن و هر دوره رو انتخاب
میکنم و از طریق تمرکز بر یکی از آثار
اونها در حقیقت دریچهای باز میکنیم به
روی شناخت
سراسر اون قرن ادب یعنی سیاست و جامعه و
فرهنگ و تاریخ و سنت یک دوره رو میتونیم
از در آینه این آثار ببینیم در نتیجه که
در ما قبلاً دوره به اصطلاح سه یه دورهای
بود که تمام شد در حقیقت دوره باستان بود
و دوره رونسانس بود و دوره مدرن یه دوره
دیگری شروع کردم که به نویسندگان متفاو
یعنی همین دورهها ولی نویسندگانی متفاوت
میپرداخت الان رسیدیم به در حقیقت فصل
سوم دوره دوم که مربوط به قرن هجدهم هست
منتها
اون جلسات به خاطر اینکه باید ثبت نام کرد
و یک شهری مختصری پرداخت دوستانی که مایل
هستن میتونن به ایمیل من
مهدیخلجی@gmail.com
پیام بفرستن تا جزئیاتو براشون بفرستم اما
پیش از اون من فکر کردم دو جلسه عمومی
برگزار کنیم درباره اینکه
قرن هجدهم چیست و ادبیات قرن هجدهم چیست؟
من سعی میکنم اون جلسه دوم رو هم فردا
برگزار بکنم و این به ما کمک میکنه به
اینکه نه تنها
به اصطلاح ادبیات این قرن یا فلسفه این
قرن یا تاریخ سیاسی این قرنو بفهمیم
اساساً بفهمیم که قرن یعنی چی و دوره بندی
تاریخی به چه معناست و چرا اهمیت داره به
عبارت دیگه اونچه که در این دوره رخ میده
فقط حوادث نیست که ما به عنوان مثلاً
در تاریخ
متعارف قروپا
میخونیم بلکه
یک انقلاب عظیمیست که در درک انسان از
تاریخ و از زمان رخ میده این رو به این
دلیل میگم که ما
خب قرن هجدهم قرن مدرنیته است یعنی قرنیست
که به اصطلاح تمام تاریخ اروپاها از یونان
گرفته تا قرن هفدهم انگار
یک
مقدمه چینیست برای ظهور ناگهانی اون چیزی
که ما مدرنیته مینامیم حالا من بیشتر
توضیح خواهم داد راجع به این اصطلاحات ولی
یکی از یعنی مهمترین
چیزی که باید بدونیم اینه که ما مدرنیته
رو چگونه دریافتیم
و اونچه که خب میدونید که مشروطه کلاً
تقلیدی بود از انقلاب فرانسه و بعد به طور
کلی
متفکران نویسندگان قرن هجدهم بودن که خیلی
مورد توجه پیشگامان تجدد در ایران قرار
گرفتن اما یک نکته مهمی که وجود داره اینه
که ما مدرنیته رو یا عصر روشنگری و
یا تمدن غرب رو به عنوان یک دوره تاریخی
جدیدی تلقی کردیم که خب متفاوت از تاریخ
ماست اما نه در ماهیتش بلکه در برخی از
جلوههای او مخصوصاً در عرصه تکنولوژی و
علم اما در اروپا
چنین نبود یعنی که عصر مدرن نه به عنوان
یک دوره تاریخی بلکه به عنوان یک دوران
تاریخی فهمیده شد من در این جلسه احتمالاً
خیلی فشرده صحبت بکنم به همین دلیل سعی
میکنم که ارجاع بدم بیشتر به منابع و
دوستان رو تشویق بکنم که منابع رو در این
زمینه مطالعه بکنن حالا لازم نیست که
ناگهانی همه اونها رو خوند ولی توجه
داشته باشن که چنین منابعی وجود داره و
این بحثها رو باید در اونجا مفصلتر دنبال
کرد و من منابعو سعی میکنم که در کانال
در گروه باق فلسفه قرار بدم.
ما از زمانی که با تجدد روبهرو شدیم اولاً
اینو در نظر داشته باشید که چیزی به نام
غرب یا اروپا
برای ما ایرانیها تا یا و به طور کلی
مسلمونها تا اواخر قرن نوزدهم وجود
نداشت. یعنی ما که الان همش راجع به رابطه
خودمون و غرب سؤال میکنیم و فکر میکنیم
و دیگری رو به عنوان غرب میدونیم و
میخوایم در حقیقت با او یا رقابت کنیم یا
شبیه اون بشیم این غرب کاملاً برای ما یه
چیز جدیده و وقتی میگیم جدیده به این
معناست که اساساً ما هم یک مای جدیدی
هستیم یعنی وقتی که دیگری عوض میشه که
خود هم تغییر پیدا میکنه پیش از قرن
نوزدهم دیگری ما ایرانیها عثمانیها بودن
و در حقیقت اونچه که ما به عنوان
دیگری خودمون یا رقیب خودمون میدیدیم
حالا باهاش رقابت میکردیم باهاش جنگ
میکردیم آشتی میکردیم اسلام سنی بود بیشتر
ولی
از اواخر قرن نوزدهم هست که مسلمونها با
یا به اصطلاح در قرن نوزدهم به طور کلی
هست که مسلمونها با یک دیگری جدیدی
روبهرو میشن که براشون ناشناخته است و تا
امروز هم
از هنوز نتونستن به درستی موقعیت خودشون
رو در قیاس با او بفهمن در نتیجه خود ما
یا هویت ما هم دچار
تشویش بسیار شدیدی شده یعنی وقتی که شما
دیگری رو به درستی نشناسین درکتون از خود
هم کاملاً مشوش خواهد بود به همین دلیله
که ما ما باید توجه کنیم که در تاریخ
تاریخنگاری یکی از چیزای مهم این همین
تاریخنگاریه یعنی پیش از عصر جدید ما
تاریخ درکمون از تاریخ خودمون کاملاً
متفاوت بود به این معنا که در تاریخنگاری
ما چیزی به نام دوره بندی تاریخی به
مفهوم مدرن کلمه وجود نداشت. مثلاً فرض
کنید اگر شما تاریخ
تبری رو بخونید، تاریخ مسعودی رو بخونید و
تواریخ دیگه رو بخونید میبینید که تاریخ
از
به اصطلاح آفرینش آدم و هوا آغاز میشه و
همین طور میاد تا پادشاهان و حاکبان
زمینی. در فردوسی هم همین طوره دیگه. در
فردوسی هم داستان از پیدایش جهان آغاز
میشه و در حقیقت گردش روزگار یا تحول ایام
بر اساس برآمدن و فروتادن حکومتهاست.
مثلاً دوران عصر قاجار عصر صفویه عصر
مثلاً زندیه
و بدون اینکه هیچ منطقی در حقیقت منطق
خودآگاهانهای پشت این دورههای تاریخی
باشه یعنی از نظر مورخان یعنی ذهنیت
ایرانی و اسلامی
ماهیت این دورهها همه یکی هست حالا یه
روزی
فرض کنید نادرشاه
شاه هست یه روزی شاه عباس یه روزی نمیدونم
ناصرالدین شاه فرقی نمیکنه
اما یکی از ویژگیهای
انسان مدرن که برآمده از خودآگاهی تاریخش
هست اینه که تاریخ رو به شکلی تاریخی
میفهمه و در نتیجه بین دورههای تاریخی
بین در در حقیقت
گسستهای تاریخی رو به خوبی میبینه و
میتونه در حقیقت مفاهیمی رو خلق بکنه که
این گسستها رو توضیح بده. مثلاً ما در
انگلیسی ما ارا داریم تایم داریم ایج
داریم پریود داریم و اپک اینا هر کدوم یه
معنای خاصی میدن مخصوصاً باید توجه داشت
که
ما در عصر جدید هست که ناگهان کشف میکنیم
که یه چیزی داشتیم به نام ایران باستان
و یا ایران صدههای میانی یا ایران مدرن
در حالی که توجه نداشتیم و نداریم که چیزی
به نام عهد باستان وجود خارجی نداره یا
عهد مثلاً قرون وسطی یا مثلاً عصر مدرن
این
تقسیم بندیها تقسیم بندیهاییست که
تئوریکن یعنی تاریخنگاران این دوره
بندیها رو انجام میدن برای اینکه تاریخ
رو معنادار کنن
در نتیجه اگر شما اون تئوریها رو ندونید
و در حقیقت نظریها رو نظریههایی که یا
مفاهیمی که پشت سر این تقسیم بندیها هست
ندونید
فکر میکنید که واقعاً یه دوره یه چیزی در
خارج وجود داشته به نام ایران باستان و
چون که در
و یار مثلاً یک تبری خورده وسط تاریخ و
اون رو جدا کرده از یه دوره بعد که مثلاً
قرون وسطاست در نتیجه که
خیلی دچار
توهم میشیم یعنی اون اصطلاحی که مارکس به
کار میبره درباره ایدئولوژی یعنی میگه که
ایدئولوژی یک تاریخ تشبیه میکنه بهش میگه
که
کمراسکورا یعنی مثل این فیلمای نگاتیو هست
که قدیم دوربینای عکاسی داشتن این فیلمای
نگتیو در حقیقت اون چی که سفیده سیاه نشون
میده و اون که سیاه سفید نشون میده ما
درباره
جهان شناخت جهان خودمون دچار یه وضعیت
شدیم یعنی اون چیزی رو که میبینیم در
حقیقت وجود نداره اون چیزی رو که نمیبیم
وجود داره
همین ایران باستان چیزی نیست که در
گذشته به عنوان ایران باستان گذشته باشه و
نمیدونیم که ایران انسان زمان با دوران
باستان هرگز خودش رو به عنوان انسان دوران
باستان نمیشناخت. یعنی ما الان میگیم من
در انسان در عصر مدرن زندگی میکنم. این
اولین باریست که بشر خودش رو
در یک عصر مشخصی درک میکنه که متفاوت هست
از دورانهای گذشته. ما انسان سنتی هرگز
نمیگه که من در انسان سنتی هستم. من انسان
قرون وسطایی هستم. تمام این تقسیمبندیها
اینا مدرنه. یعنی چی مدرنه؟ یعنی اینکه
ذهن مدرن نیازمند ساختن این مفاهیم هست تا
مدرن باشه. اصلاً مدرن بودن یعنی خودآگاهی
تاریخی و خودآگاهی تاریخی نیازمند این هست
که شما گسستهای تاریخی رو ببینید.
نیازمند این هست که شما تاریخ رو نه به
عنوان مجموعهای از حوادث بلکه
به معنای
تغییر و تحولی که در ساختارها در
به اصطلاح پارادایمها یا سرمشقهای
فکری و فلسفی و
زندگی عملی انسانها رخ میده به این شکل
بفهمید در نتیجه وقتی که ما میگیم دوران
باستان دوستان یعنی دورانی که از یک
پارادایم
زندگی فکری و نظری خاصی پیروی میکنه وقتی
میگیم قرون وسطی یعنی یک در یک در یک
دورههایی
این پارادایم عوض میشه یعنی آدما به شکل
دیگری فکر میکنن به شکل دیگری عمل میکنن و
وقتی میگیم عصر مدرن دوران مدرن یعنی
اینکه یک گسست تاریخی رخ افتاده و
پارادایم زندگی کردن و پارادایم فکر کردن
تغییر پیدا کرده حالا این اصطلاح
پارادایمم توضیح خواهم داد اما ما
ایرانیها حالا مسلمونها و به طور کلی
ایرانیها چنین نمیفهمن تاریخ رو و در
نتیجه دچار
در مواجهه با مدرنیته هم ما دچار این
به اصطلاح مخمسه شدیم که ما مدرنیته رو به
عنوان یک دوران مدرن نفهمیدیم بلکه به
عنوان یکی دوره جدید فهمیدیمید اگر به
عنوان دوران مدرن بفهمید به این اونوقت به
این یعنی اگه مفهوم اپوک درک بکنید اونوقت
کاملاً متفاوت هست با اینکه شما این رو
صرفاً یک دوره بدونید تفاوت در اینی هست
که وقتی که اپوک میگیم میگیم که یک دوران
جدیدیست این به این معناست که هرچه که شما
تصور بکنید در این دوران تغییر میکنه
میکنه و از یک الگوی دیگری پیروی میکنه
و مثلاً فرض کنید شما نمیتونید در این
دوران تکنولوژی داشته باشید ولی
کیهانشناسیتون،
انسانشناسیتون
نمیدونم الهیاتتون
همچنان سنتی باشه همچنان به یک پارادایم
به اصطلاح سپری شده تعلق داشته باشه ما در
برابر غرب از آغاز باز
فکر کردیم که خب یک اتفاقاتی اونجا افتاده
که ما نیازمند این هستیم که شرایط خودمون
رو با او منطبق کنیم ولی فکر کردیم
میتونیم انتخاب کنیم. یعنی وقتی که در
ایران نویسندگان از تمدن غرب صحبت میکردن
و اخذ تمدن غرب منظورشون از تمدن اصلاً
شامل دین نمیشد. شامل
به اصطلاح اساطیر نمیشد شامل الهیات نمیشد
شامل ادبیات نمیشد اخذ تمدن غرب یعنی اخذ
به اصطلاح اون بخشی از فرآوردههای تمدن
غرب که کاملاً جنبه کاربردی و صنعتی و
مادی دارن و به همین دلیله هست که هنوزم
که هنوزه یعنی به مرور زمان ما مشکلمون
بیشتر شده یعنی به هیچ هیچ وجه ما مشکلمون
با غرب در این ۱۵ سال اخیر رو به
به اصطلاح بهبود نرفته حالا نمونه این رو
هم من میتونم براتون بگم تا خطیر بودن این
موضوع رو بیشتر درک بکنیم در همین
یکی دو دهه اخیر این ظهور به اصطلاح
ناسیونالیسم جدید در ایران یا ملی گگرایی
جدید
درست مبتنی بر همون درک که یک کج و
معوجیست که از ابتدای مشروطه تا الان
دامنگ ما شده دامنگیر همه جریانهای به
اصطلاح سیاسی یا فکری چه سنتگرایانی که
بعد در حقیقت انقلابی شدن و جمهوری اسلامی
رو بنیان گذاشتن و چه
جریان روشنفکری سکولار که امروزه
به اصطلاح امیدواره به تغییر سیاسی در
ایران
من
از جواد طباطبایی که
به به اصطلاح خود این جریان آقای پهلوی
گرا رسماً ایشون رو در ایدئولو خودش
میدونن در این فسلام فریدون
این نمونهشه آقای طباطبایی معتقده که ما
ایرانیها قبل از اینکه اروپاییها یک
چیزی به نام ملت داشته باشن
ما ایرانیها ملت بودیم از آغاز ملت بودیم
و بعد وقتی تاریخ ایران رو مینویسه مدام
از این تعبیر استفاده میکنه که ما آگاهی
ملی داشتیم و در عصر جدید هم وقتی تو به
عصر جدید میرسه مدام از این صحبت میکنه
که تجددخواهان متوجه
مقتضیات
دوران شده بودن و در حقیقت
به این گسست تاریخی آگاهی پیدا کرده بودن
در حالی که اینا هیچ کدوم درست نیست یعنی
اینکه
خودآگاهی تاریخی یا آگاهی ملی یا آگاهی
تاریخی چیزیست که شما نمیتونید درباره
ایران به کار ببرید نتیجهش این میشه که یک
مقالهای هست در همین
سایت فریدون که
اسمش هست
نشانیهای ایزد مفاهیمی برای ایران نوین
خب در این مقاله مثل بقیه به اصهای این
طیف پهلویگرا
سعی میکنن که رتب کاملاً
مثلاً میخوان یک
پشتبانه ایدئولوژیک فراهم بکنن برای این
ایرانگرایی جدید و پهلویسم
شروع میکنن به این بافتن رتب و یابس و
اصطلاح از استفاده کاملاً ناشیانه و
فریبکارانه از علوم انسانی و نظریههای
جدید برای توجیه کردن اون چیزی که کاملاً
ارتجاعیه در این مقاله این آقا میخواد
اثبات بکنه که
ایران معاصر
به نوشته ایران معاصر به طور خاص به رابطه
سنتهای الهیاتی
و مدرنیته تمرکز دارد. تلاش فکری او بر
تثبیت و توجیه رفتارها و انگیزههای
تجددخواهانه و آزاد آزادیطلبانه ملت ایران
است و بعد میگه که نویسنده هم اسمش اسم
مستعاره سهراب ثلاث و در این مقاله سعی
میکنه بگه که انقلاب ایران انقلاب ۵۷
حرکتی علیه تجدد و مفهوم ایران است یعنی
انگار یه چیزی در خارج وجود داشته به نام
مفهوم ایران که انقلاب ۵۷ حرف علیهش بوده
سپس با ایده گسست عصر جدید از قرون وسطی
میگه که
انقلاب ملی ایرانیان یعنی همین اعتراضهایی
که الان در جریانه اساساً بازگشت به و
تکمیل کننده آرمانهای تجددخانه خواهانه
مشروطه است و تکمیل کننده گسست اندیشه
ایرانی از سنت و دستگاه شیعی یعنی اقتشاش
فکری بیش از این نمیشه حرفش این هست که در
اروپا یا در غرب اگر گسستهای
تاریخی به وجود آمده و مخصوصاً گسستی که
عصر مدرن رو از عصر
به اصطلاح قرون واسطا جدا میکنه میگه در
ایران همچین اتفاقی نیفتاده در ایران میگه
عصر ذرین تاریخ ایران قبل از قرون وسطی
بوده و قرون وسطای ما ایرانیها بعد از
عصر ذره بوده در نتیجه ما باید برگردیم به
اون دوران قدیم یعنی ما باید برگردیم به
اندیشه ایرانشهری که ماقبل اسلام هست و به
این شیوه از تفکر شیعی که ضد ایرانه نجات
پیدا بکنیم. خب یعنی واقعاً این شکل از
شیادی فکری در بین ما
اگرچه عجیب نیست ولی بسیار دردناکه.
یعنی معتقده که ما این جریان پهلویترم
معتقده که ما هستیم که میخوایم ایران رو
مدرن کنیم و برای اینکه مدرن بشیم باید به
از نظر سیاسی باید برگردیم به اندیشه
ایرانشهری یعنی پادشاهی
یعنی در حقیقت
مدرن مدرن بودن رو محدود میکنه به صنعتی
کردن و توسعه اقتصادی ولی از نظر سیاسی و
فلسفی و فرهنگی ما در برابر غرب برتری
داریم و باید برگردیم به دنیای باستان
خودمون. خب این خیلی مهمه به دلیل اینکه
این حرف این آقا نیست اصلاً بلکه حرف
بسیاری از استادان دانشگاه و روشنفکرانیست
که مثل آقای دکتر نصرالله پورجوادی و
دیگران در حوزه مثلاً ادبیات دکتر کزازی و
دیگران که معتقدن ما ایرانیها یک اصالتی
داریم در دوران باستان و این اصالت به
وسیله اسلام از بین رفته پس ما باید برای
مدرن شدن اون اصالت خودمون رو باز بیابیم
این کاملاً نشان دهنده اون چیزیست که در
انسانشناسی فرهنگی و انسانشناسی تاریخی
ازش به ذهنیت
ساده در برابر ذهنیت پیچیده یا ذهنیت ما
قبل دوران صنعتی در برابر ذهنیت پس صنعتی
یا ذهنیت
خامندیش یا پریمیتیو در برابر ذهنیت
منطقی و تاریخی ازش یاد میکنن ذهنیت
به اصطلاح ما قبل صنعتی که ما از اون
ذهنیت برقرار هستیم
یکی از مهمترین
ویژگیش یا تفاوتش در همین مسئله درکش از
زمان هست یعنی به شکلی زمان رو میفهمه که
دنیای او با دنیای انسان پسا صنعتی کاملاً
متفاوت میشه. من از دوستان به دوستان
پیشنهاد میکنم که یکی از بهترین کتابها
که در این زمینه است رو حتما مطالعه بکنن
کتابیست از خانم پاتریشیا کرون. پاتریشا
کرون یکی از اسلامشناسان و ایرانشناسان
بزرگ هست که
همین اخیراً فوت کرده در سالهای اخیر ولی
کارهاش بسیار خوندنیست. کار آخرشم فکر کنم
درباره ایرانه
پاتریشی کرون اسم این کتابش هست
جوامع
پیچیده
جوامع
جامعههای ما قبل صنعتی
بله جامعههای ما مقابل صنعتی کالبد شکافی
جهان پیشا مدرن و این کتاب بسیار کتاب
خوبیست بهخاطر اینکه خانم کرون یک
تاریخنگار سیاسیست و تاریخ اسلام و یعنی
تاریخ سیاسی اسلام و ایران رو نوشته و در
حقیقت وقتی که
در این کتاب به اصطلاح انسان در حوزه یا
انسانشناسی سیاسی قرار میگیره یعنی اگر
ما بخوایم بفهمیم که طرز فکر سیاسی ما یا
ذهنیت سیاسی ما چی هست این کتاب میتونه
خیلی کمک کنه و به این است از تحقیقات و
بینشان نیازمندیم در مقدمه این کتاب خانم
کرون توضیح میده که
تفاوت مهمی که بین جوامع
پیش صنعتی یا پیشامدرن هست با جوامع مدرن
در درکشون از زمان و هست که تأثیر
میگذاره مستقیماً در درکشون از حکومت
مفهوم حکومت میگه برای انسان ما قبل
صنعتی
در حقیقت حکومت یک امر طبیعیست.
یعنی به عبارت دیگه حکومت به معنایی که
مدرنها ازش صحبت میکنن یا ذهن غربی ازش
حرف میزنه در اینجا اصلا وجود نداره و
آدمها فکر نمیکنن که برای ساختن حکومت
شما در حقیقت این انسانها هستن که نقش
اصلی رو دارن. و در نتیجه
چیزی به نام نهاد نهاد دولت و حکومت پیدا
نمیشه اگر یک فرد یا یک قبیلهای یا یک
گروهی بتونن بر بقیه سلطه پیدا بکنن سلطه
پیدا میکنن تا زمانی که بخوان بر سر قدرت
میمونن
و در حقیقت میگه که
یگانه مرجعی که در اینجا میتونه
به داد مردم میرسه پلیسه ولی حکومت
در حقیقت
خودش هم قانون وض میکنه هم اجرا میکنه و
به هیچ وجه نهادی هست نیست که مستقل از
حکومت باشه ولی در
جوامع مدرن شما نهادهایی رو دارین که
جدایی از هم هستن و مخصوصاً نهاد
حکومت نهاد دولت مستقل از نهاد دین هست و
مستقل از مثلاً نهادهای دیگه مثل طبقه
فئودال یا طبقه برجوا و در نتیجه این
استقلال موجب میشه که
این به اصطلاح چیزی به نام قانون به وجود
بیاد. این نکته خیلی مهمه که وقتی ما راجع
به مدرنیته صحبت میکنیم یک یکی از این
کلیشههایی که لغلقه زبان ما شده اینه که
سکولاریسم جدایی دین از دولته.
این حرف خیلی حرف
به اصطلاح سوء تفاهم برانگیزی شده یعنی
حرفی شده که کاملاً یا معنی نمیده یا یک
معنی خیلی ابلهانهای میده که اصلاً ربطی
به سکولاریسم نداره در اروپا ویژگی اروپا
تاریخ اروپا اساساً
این هست که نهاد دین از نهاد دولت همیشه
جدا بوده و امر دینی از امر دنیوی همیشه
جدا بوده بوده برعکسش در فرهنگ ما این
جمهوری اسلامی نیست که دین و دولتو یکی
کرده بلکه از زمان از به اصطلاح تاریخ اس
افسانهای ما که فردوسی میگه از آغاز
آفرینش
پادشاه یعنی جم مثلاً جمشید هم پادشاه هست
و هم در حقیقت تجلی خداوند فره ایزدی به
عبارت دیگه خود کلمه پادشاه در زبان فارسی
فارسی هم به معنای حاکم سیاسیست هم به
معنای خداست. یکی از معانی پادشاه خدا
هست. پس در فرهنگ ما و در ذهنیت ما هیچ
موقع امر دنیوی از امر دینی جدا نبوده و
این حرف که مثلاً برگردیم به ایران باستان
و دولت مدرن و سکولاریسم در برابر جمهوری
اسلامی این حرف کاملاً بیمعناییست به
خاطر اینکه دوران باستان ما کاملاً دین و
دولت یکی هستن.
در غرب اونچه که در عصر مدرن اتفاق میفته
جدایی دین از دولت به مفهومی که ما
میفهمیم نیست بلکه به معانی خیلی پیچیده
ترییست که حالا در جای خودش باید صحبت کرد
یعنی به عبارت دیگه در عصر مدرن اون چیزی
که جوامع مدرن و مدرن میکنه مسئله تقسیم
کار هست این تقسیم کار که یک موضوع بسیار
مهمیست در جامعهشناسی و جامعهشناسی سیاسی
در حقیقت یک جامعه میآفرینه که به اصطلاح
بهش میگن کامپلکس سوسایتی یک جامعه پیچیده
در مقابل جامعه جوامع مثل جوامع ما که
پیچیده به شمار نمیرن از حداقل از نظر من
میگه که حکومت حکومت
حکومت نظام و سامانی بسیار نیرومند است
زیرا امکان هماهنگی فعالیتهای انسانی را
در مقیاسی چنان گسترده فراهم میآورد که
در جوامع فاقد نهادهای مبتنی
بر زور و اجبار به هیچ روی تحقق پذیر
نیست. حکومت قادر است فعالیتهای مردم تحت
مردم تحت حاکمیتش را برای جنگ و صلح نظم
داخلی فیصله دادن به اختلافات ایجاد وسائل
و ابزار ارتباطی بهبود وسائل تولید
اقدامات پیشگیرانه برای مقابله با قهدی و
بیماریها و بسیاری اهداف دیگر از جمله
اهداف ناشایست هماهنگ کند. حکومت
زمینهساز پیشرفتها و تحولات مادی و
فرهنگی گوناگونی هست و در نتیجه وقتی که
ما از حکومت حرف میزنیم در در فرهنگ غربی
و در زبان غربی گاورمنت ربطی نداره به این
چیزی که ما در فارسی میگیم حکومت که و که
همیشه هم وجود داشته به هر حال
اگر
یعنی نکتهی که میخوام بگم اینه که توجه
داشتن به اینکه
عصر مدرن چگونه عصری ست و
این در عصر مدرن هست یعنی این مدرنها
هستن این ذهن مدرن هست که تاریخ بندیهای
دوره بندیهای تاریخی میکنه تا
اونچه که ما به عنوان زمان گذشته در
خاطرمون داریم در حقیقت با این دوره
بندیها معنادار میشن. عبارت دیگه وقتی که
شما گذشته رو دوره بندی میکنید گویی شما
نقشه آینده رم میکشید یعنی میدونید که
شما در چه پارادایمی قرار دارید و
میتونید
بودن یا نبودنتون در این پارادایم درک
بکنید یعنی وقتی که ما از در عصر جدیدی که
ما از قرنها حرف میزنیم پیشتر قرن اصلاً
به هیچ وجه مفهوم تاریخی نبود در عصر جدید
مفهوم سنچریا قرن مهم میشه و مثلاً ما
میگیم قرن هفدهم، قرن ه۸جدهم، قرن نوزدهم،
قرن بیستم و هر کدوم از این قرنها رو
نامی براش میگذارن. مثلاً قرن هین قرن
هجدهمی که موضوع بحث هست عصر روشنگری
مثلاً بهش میگن یا میگن عصر فلسفه یا بهش
میگن عصر انقلاب یا میگن بهش یا قرن میگن
عصر ولتر عصر دایرةالمعارف عصر بسیار
اسمها
این به این معناست که
این
این قرن تابع پارادایم ویژهایست که شما
میتونید نه تنها درش زندگی بکنید بلکه
میتونید انتخاب کنید که علیهش شورش کنید
و اون پارادایم رو ترک بکنید یعنی وقتی که
ما میگیم عصر روشنگری عصر روشنگری فقط
به این معنا نیست که یک عدهای در یه دوره
زندگی میکردن بلکه معنای پارادایمای
فکریست که ما میتونیم اون رو رد کنیم و در
حقیقت علیه روشنگری
موضع بگیریم و و چون میتونیم ترکش کنیم
میتونیم اون رو بفهمیم به عنوان یک دوره
تاریخی. خب وقتی از قرن حرف میزنیم
ما از زمان به اصطلاح
فیزیکی صحبت نمیکنیم. یعنی از ۱۰۰ سال که
هر سال ۳۵۶ روز و نمیدونم ۲۴ ساعت و اینها
صحبت نمیکنیم. از وقتی که تاریخنگار از
قرن صحبت میکنه
متفاوت هست
به اصطلاح هدفش و منظورش از کسی که وقایع
نگاره یعنی کرونولوژی با هیستوریوگرافی
متفاوته در کرونولوژی شما میگید این سال
این اتفاق افتاد اون سال این اتفاق افتاد
این سال این اتفاق افتاد خب این ۱۰۰ سال
اول بعد ۱۰۰ سال دوم ولی در تاریخنگاری
چنین نیست تاریخنگار کسی نیست که
صرفاً دادههای تاریخی رو کنار هم جمع
کنه، بلکه کسیست که سعی میکنه دادههای
تاریخی رو به شکلی در کنار هم قرار بده و
به هم ربط بده که تاریخ معنادار بشه. ها و
این خود معنادار بودن یک مسئله مهمیست.
یعنی هر جامعه، هر فرهنگی و هر ذهنیتی به
دنبال معنا نیست. از جمله فرهنگ ما. ذهنیت
ایرانی از اون ذهنیتهاییست که مسئله معنا
براش کاملاً ناشناخته است و حالا منابعی
هم من در گروه باغ فلسفه قرار خواهم داد
اگر دوستان خواستن بیشتر مطالعه کنن ولی
میتونیم بیشترم راجع بهش صحبت کنیم
وقتی که شما میخواید تاریخو معنادار بکنین
اونوقت
برای اینکه
حوادث رو
به اصطلاح هر روایت تاریخی یه آغازی داره
و یک پایانی برای اینکه شما آغاز رو
انتخاب بکنین اونوقت بستگی داره به اینکه
فهمتون از تاریخ چیه و فهمتون از اون
به اصطلاح رخدادهای
تاریخی و تحولات تاریخی چیه مثلاً اگر شما
مثل ایرانیها تاریخ بنویسید و تاریخو بر
اساس پادشاهان و جنگها و بر اساس آمدن و
رفتن حکومتها بنویسید. خب
دوره بندی تاریخی میشه دوره مثلاً صفویه
دوره قاجاریه دوره فلان ولی اگر شما بر
اساس ساختارهای فکری شیوههای زندگی و
شیوههای احساس و شیوههای درک جهان
بنویسید خب اون موقع میبینید که ممکنه که
وقتی یک از یک عصر دوران صحبت بکنید ممکنه
چند قرن رو در بگیره یا وقتی شما میگید
قرن هجدهم اگر قرن هجدهم رو به مثابع یک
مفهوم تاریخی به کار ببرید خواهید دید که
برای توضیح قرن هجدهم شما باید هم به قبلش
برگردید و هم به بعدش و در نتیجه از نظر
تاریخی یک قرن لزوماً ۱۰۰ سال نیست
بنابراین برای اینکه شما خودآگاهی تاریخی
پیدا بکنید
خودآگاهی تاریخی به هیچ وجه به این معنا
نیست که شما
به به اصطلاح برید سراغ تاریخ و تاریخ رو
تبدیل بکنید به ایدئولوژی یا الهیات
خودتون همین کاری که ما کردیم برای ما
تاریخ یه بخشی از دینمونه و الانم برای
پهلوی گرایان همینه دیگه تاریخ براشون یه
بخش از دینشونه یعنی در حقیقت
از تاریخ استفاده میکنن برای اینکه
مرزبندی های اید ایدئولوژیک بین خودشون و
غیر خودشون رو روشن بکنن و و در نتیجه
تاریخ برای کسانی مثل مثلاً جمهوری اسلامی
یا پهلویسم کنونی تقسیم میشه به آدمای خوب
آدمای بد کارای خوب کارای بد و قضاوت میشه
قضاوت اخلاقی بهخاطر اینکه در نهایت اینا
میخوان بگن ما و اونها و تمام اون تاریخ
برای این هست که این فاصله بین ما و اونها
رو بتونه در حقیقت
تشدید کنه اما خودآگاهی تاریخی
به هیچ وجه
بر اساس
دوگانههای اخلاقی یعنی خوب و بد
صورت نمیگیره بلکه انسانی که خودآگاه
خودآگاهی تاریخی داره به عبارت دیگه انسان
مدرن انسانیست که مود مدام درکش از خودش
تغییر میکنه بر اساس درکی که از گذشته
پیدا میکنه و او آگاه هست که گذشته اونچه
که ما میگیم گذشته یک چیزیست که شما
اینونت میکنید ابداع میکنید یعنی خلق
میکنید چیزی به نام گذشته وجود نداره به
همین دلیله که
برای انسان مدرن گذشته همواره نیازمند
بازآفرینیست
یعنی حالا به طنز بگم این آقای اصغر
فرهادی توی یکی از فیلماش میگه که هیچکس
نمیدونه چه گذشتهای در انتظارش هست
برای انسان مدرن اونچه که به نام گذشته در
در حقیقت وجود داره
گذشته از بین رفته و از نظر زمانی بازگشت
ناپذیره ما فقط تاریخ گذشته رو داریم ما
فقط میتونیم تاریخ گذشته رو بنویسیم
تاریخ گذشته یعنی چی؟ یعنی میتونیم یک
فهم و درک و یک روایتی از اونچه که خاطره
به اصطلاح تاریخی ما هست بسازیم که به
ابدا تاریخ با گذشته یکی نیست یعنی گذشته
یک چیزیست کاملاً
عدمی یعنی گذشته اصلا وجود نداره
و هر لحظه ما گذشتهمون متفاوت میشه دیگه
هر لحظه که میگذره ما یک یک زمان حال
تبدیل میشه به زمان گذشته یعنی ما هرچی که
میگذریم گذشته بیشتری
رو از دست میدیم و اونچه که تاریخ میگیم
باید بتونه که
یه گذشته جدیدی رو دوباره روایت بکنه یعنی
فرض بکنید اگر شما در زمان مثلاً رضا شاه
زندگی میکردید یه گذشتهای داشتید پس یه
تاریخ مینوشتید الان یه تاریخ دیگه به
خاطر اینکه هر چقدر که شما فاصله بگیرید
به اصطلاح رخدادهایی که
رخ میدند تمام معنای رخدادهای پیشینو عوض
میکنند و همین طور اونچه که شما در مثلاً
تحقیقات باستانشناسید یا تحقیقات تاریخی
میفهمید و کشف میکنید و بهش میرسید
معنی تمام رویدادهای کنونی رو تغییر میدن
به این دلیل هست که گذشته همیشه چیزیست که
ابداع میشه ما چیزی به نام گذشته نداریم
یا وقتی که شما صحبت میکنید از باستان
عهد باستان عهد عهد باستان یک ابداع
فکریست یعنی یک ایدهست در نتیجه شما همیشه
نیازمند این هستید که از نوع تعریف کنید
بگید که به چه معنا عهد باستان ما وقتی
میگیم ایران باستان باید بپرسیم به چه
معنا ایران باستان چرا ایران باستان رو از
ایران دوران بعدش تخ جدا میکنیم همون طور
که میدونید در ذهن و زبان ما دوران ایران
باستان با حمله اعراب و فروپاشی
به اصطلاح سلسله
پادشاهی ساسانیان
رخ داده یعنی ما هیچ درکی تاریخی نداریم
از اون دوران
و و اون دوران رو اسمیست که گذاشتیم برای
ما قبل
حمله اعراب و با حمله اعراب فکر میکنیم که
خب اون دوران تمام شد نه همون طور که گفتم
در با
تغییر یک دوران در حقیقت تمامی الگوها یا
سروشها و پارادایمهای اون دوران تغییر
پیدا میکنه. یعنی شیوه تولید علم، شیوه
شناخت، شیوه احساس، شیوه زندگی، شیوه
سیاست ورزیدن، شیوه عشق ورزیدن، همه چیز
تغییر پیدا میکنه و
ما میتونیم امروزه به راستی تردید کنیم در
اینکه حمله اعراب به ایران واقعاً چنین
به اصطلاح تغییری در پارادایم
ایرانی ایجاد کرده باشه یعنی صرفاً حمله
یک حمله خارجی که اونم حالا اعراب در اون
زمان نمیتونه طرز فکر طرز زندگی طرز سخن
گفتن طرز به اصطلاح
آمیختن اجتماعی اینا رو تغییر بده به همین
دلیلم هست که اسلام
به این معنای که ما به کار میبریم یک
معناییست کاملاً جدید و هرگز اسلام به این
معنا وجود نداشته تاریخ به این معنا وجود
نداشته ایران به این معنا وجود نداشته دین
به این معنا وجود نداشته و باید توجه داشت
که اونچه رو که تازه است و جدیده کهن
نپنداریم و بهعکس اونچه که کهن هست تازه
ندونیم این همون
به اصطلاح تاریخیست که من قبلاً عرض کردم
خب
قرن هجدهم چیست
ما همچین در فارسی معمولاً همچین سؤالی
نمیکنیم. یعنی معنی نداره قرن هجدهم
چیست؟
چون ما تاریخ رو بدون بینش تاریخی و بدون
ذهنیت تاریخی مینویسیم.
در حقیقت ما تاریخ رو به شکل
به همون شکل تعریف میکنیم یا همون شکل
مینویسیم که قبل از عصر مدرن. حالا یه
ذره بالا یه ذره پایین ولی بدون ذهنیت
تاریخی.
در ذهنیت تاریخی
این فقط رویدادها نیستن که مهمن بلکه این
دورههای تاریخی اهمیت دارن و رویدادها و
آونچه که در اون دورانها میگذرن بر اساس
ویژگیهای اون دوران تعریف میشن.
گادامر یک مقالهای داره گادامر میدونید
که در حقیقت بنیانگذار هرموتیک فلسفی
شمرده میشه در قرن بیستم و
یک مقالهای داره به نام اجازه بدید من
عنوانشو بیارم خودشو بیارم تا
بتونم عنوانشو براتون بخونم
عنوانش هست د فلاسوفیکال فوندی
بنیان های فلسفی قرن بیستم
این بسیار مقاله خوبیست و من پیشنهاد
میکنم دوستان بخونن توی مجموعه مقالاتی از
گادامر که با عنوان فلاسوفیکال هرمونتیکس
چاپ شده میتونن پیداش بکنن در اونجا توضیح
میده
گادامر که
در عصر مدرن هست که ما از قر قرن قرنهایی
که در عصر مدرن هست به نحوی صحبت میکنیم
که
در حقیقت بر بنیادهای فلسفی استوار هستن.
یعنی وقتی میگیم قرن هجدهم یعنی قرنی که
بنیانهای فلسفیش متفاوت هست با قرن
نوزدهم و قرن بیستم و اگر شما اون
بنیانهای فلسفی رو به درستی نشناسید
اونچه که در اون دوران اتفاق افتاده و
اونچه که اون دوران از گذشته به آینده به
اصطلاح حرکت داده قابل فهم نخواهد بود قرن
هجدهم قرنیست که یک
مجموع مجموعه عظیمی از اتفاقات
به اصطلاح بنیان برانداز در تاریخ اروپا و
و در تاریخ جهان رخ میده که بر اساس یک
انقلابیست که در
هستیشناسی و در آگاهی انسان اروپایی رخ
میده به عبارت دیگه قرن هجدهم فقط قرن
نیست که در پا پایان اون قرن شما انقلاب
فرانسه و انقلاب آمریکا رو به عنوان دو
انقلاب مهمی که در حقیق عصر مدرن
دروازههای عصر مدرن رو باز میکنن شناخته
میشه بلکه پیش از اون دو انقلاب سیاسی
انقلاب فلسفی رخ داده که نمادش
کانت هست کانت یک فیلسوف انقلابیست یعنی
فیلسوفیست که
کاملاً آگاهانه
یک خودش رو فاصله خودش رو با عصر ما قبل
خودش
تشخیص میده و میشناسه و آگاهانه میگه من
میخوام از اون دوران فاصله بگیرم یعنی در
مقدمه پیشگفتار فکر کنم ویراست اول نقد
عقل محض
کانت میگه که
خب میدونید که کانت تمام سنت متافیزیکی
اروپا رو سنت ۲۰۰۰ ساله رو کاملاً مهر
ابطال میزنه براش. یعنی به عنوان دوران
سنت او رو میشناسه و وقتی میگه دوران سنت
یعنی دورانی که من ازش جدا شدم. چون وقتی
که میگ انسان مدرن از سنت حرف میزنه یعنی
از چیزی حرف میزنه که میخواد که او
توانسته از او فاصله بگیره و با فاصله اون
رو ببینه.
کاملاً متفاوته با این کاربرد به اصطلاح
معمولی ما از سنت یعنی این انسان مدرنه که
سنت رو خلق میکنه ما ایرانیها به دلیل
اینکه ذهنیت مدرن نداریم سنتم نداریم یعنی
نمیدونیم اصلاً سنت چی هست هرچی قدیمیه
میگیم سنت
این انسان مدرنه که سنتو ابداع میکنه
بنابراین سنت چیزی نیست که با شما از
گذشته به شما رسیده باشه یا اینکه چیزی
نیست که در خارج وجود داشته باشه بین
هریتیج و تردیشن باید تمایز گذاشت هرج
یعنی مجموعهای از مثلاً آثار باستانی
نمیدونم
مظاهر و جلوههای مادی اون چیزیست که اون
چیزی که از گذشته یک ملتی برای او بر جا
مانده کتابای قدیمی نم خونههای قدیمی
نمیدونم اینجور چیزا ولی سنت یا ترادیشن
اصلاً چنین چیزی نیست تو سنت همواره ابداع
میشه یعنی همواره سنت سنت انسان مدرن به
دلیل اینکه همواره خودش رو در لحظه اکنون
باید درک بکنه و این لحظه اکنون مدام در
حال تبدیل شدن به لحظه ما قبل اکنون هست
پس برای اینکه ما قبل لحظه اکنون رو بفهمه
یک ایدهای از سنت رو ابداع میکنه برای
درک اونچه که گذشته
برای ما ایرانیها سنت مثل باتلاقی میمونه
که توش گیر کردیم و میخوایم بیایم بیرون
ولی برای انسان مدرن سنت اون جهانیست که
باید ازش فاصله بگیره و تا بتونه برگرده
بهش نگاه بکنه و بشناسدش به دلیل اینکه
برای انسان مدرن شناختن همیشه با فاصله
گرفتن ممکن میشه برای ما نه برای ما
شناختن با یکی شدنه یعنی ما وقتی بخوایم
یکی رو بشناسیم باید با اون یکی بشیم به
این دلیله که ما شناختمون شناخت شهودیه
یعنی اگر شما بخوای با خدا رو بخوای
بشناسی باید در خدا فانی بشی. کمال شناخت
این هست که شما در موضوع شناختت فانی بشی
و با او یکی بشی. ولی برای ذهن غربی
شناختن یعنی فاصله گرفتن. بنابراین برای
اینکه گذشتهشو بشناسه برای اینکه تاریخشو
بشناسه نیازمند این هست که چیزی رو به نام
سنت ابداع بکنه و فاصله بگیره برای اینکه
برگرده و به او نگاه بکنه و در حقیقت درکش
از خودش به عنوان انسانی که در لحظه اکنون
زندگی میکنه همواره مبنی بستگی به این
داره که چه ایدهای از سنت داره.
خب
این کانت هست که کاملاً آگاهانه چیزی به
نام سنت رو ابداع میکنه یعنی کانت هست که
بنیانگذار
مدرنیته است مدرنیته به مفهوم آگاهی مدرن
و ذهن مدرن و این کارو با گسست آگاهانه از
جهان ما قبل خودش تعریف میکنه و توی همون
ویراست اول نقد عقل محض
میگه عصر ما عصر نقد است. این برای اولین
باره که یک انسانی در تاریخ از عصر خودش
به گونهای صحبت میکنه که تفاوت بنیادی
داره با عصرهای گذشته و میگه از این به
بعد در حقیقت ما نمیتونیم به هوس آگاهی
از واقعیت رو در سر بپرورونیم. انسان ما
قبل کانتی انسانیست که در پی و اگر از
چیزی آگاهی پیدا میکرد فکر میکرد که از
واقعیت این در حقیقت از واقعیت آگاهی پیدا
کرده اگر از آسمان سخن میگفت اگر از زمین
سخن میگفت اگر از خودش سخن میگفت به
مسابع یک واقعیت سخن میگفت با کانت این
گسست اتفاق میفته یعنی گسست از واقعیت و
میگه ما از این به بعد دیگه چیزی به نام
آگاهی به واقعیت نداریم بلکه همه آگاهی ما
فقط و فقط آگاهی به آگاهیست. به همین
دلیله که از کانت به بعد فلسفه
تبدیل میشه به فلسفه فلسفه. به عبارت دیگه
فلسفه خودآگاه میشه. مسئله فلسفه میشه خود
فلسفه و چون میشه خود فلسفه اساساً فلسفه
به مفهوم کاملاً جدیدی متولد میشه.
اینکه فلسفه به مفهوم کاملاً جدیدی متولد
میشه موجب میشه که ما
یعنی این
انقلاب تمامی
درک انسان از خودش و تمامی قلمروهای شناخت
و ادراک و زندگی انسان رو دگرگون میکنه.
اونچه که ما دانشگاه مینامیم. خب
میدونید که ما در ایران چیزی به نام در
تاریخ ما چیزی به نام و تاریخهای دیگه
چیزی به نام دانشگاه وجود نداشته
و نداره. یک
یعنی دانشگاه در غربطی
نداره به اصطلاح نهادهای تعلیم و تربیتی
که در فرهنگهای دیگه مثل ایران بوده. در
تاریخ فرهنگ غربی فرهنگ آکادمیکه. یعنی از
یونان
شما آکد از یونان باستان شما آکادمی داری
و آکادمی یک کانس یک مفهوم فلسفیست یعنی
برای آکادمی نظریه هست یعنی وقتی که ما از
آکادمی حرف میزنیم از در یه در و دیوار
صحبت نمیکنیم که آدما برن توش مثلاً
درس معمولی بخونن بلکه ما از یک ایدهای
سخن میگیم که بنیانهای فلسفی داره در
نتیجه در غرب همواره
اکادمی یا دانشگاه خودش یک موضوع فلسفی و
یک موضوع علمیه مخصوصاً در عصر جدید ایده
دانشگاه در همین قرن هجدهم به وجود میاد و
خود کانت آخرین کتابی که نوشت اسمش هست
جدال دانشکدهها
و در حقیقت کانت نشون میده که شما اگر
بخواهید ایده جدیدی از جهان داشته باشید
باید
در حقیقت ایده جدیدی از جایی که این شناخت
به دست میاد هم داشته باشید یعنی دانشگاه
در قرن بیستم قرن هجدهم در اروپا به
مفهومی به کار میره که
نوع آگاهی بشری در
اون فقط امکان به اصطلاح
رشد و پرورش داره. یعنی دانشگاه ایده
دانشگاه در قرن هجدهم یک انسان جدیدی
میسازه یا پرورش میده که مطلقا در
نهادهای
خود دانشگاه در اروپا تاریخشو برمیگرده
به قرن یا دوازدهم.
یعنی خود یونیورسیتی تاریخش خیلی طولانیه.
ولی حتی در ما قبل قرن هجدهم هم ما چنین
ایدهای که در قرن هجدهم به وجود اومده از
دانشگاه نداریم. چرا؟ به خاطر اینکه
دانشگاهی که در قرن هجدهم ایدهش متولد
میشه و در حقیقت در اروپا به وجود میاد
مبتنی بر ایده اصلی روشنگریه. ایده اصلی
روشنگری چیه؟ اونچه که کانت گفت که جرأت
اندیشیدن با عقل خود رو داشته باشه. یعنی
دانشگاه جاییست که شما
یک سری قالبها، قواعد یا چارچوبهای از
پیش تعیین شده برای علم و شناخت و آگاهی
رو نمیآموزید، بلکه میآموزید چگونه
اندیشیدن رو و میآموزید چگونه داوری کردن
و قضاوت کردن رو. در نتیجه شما میآموزید
آزاد بودن رو و چون آزاد بودن رو
میآموزید شما میآموزید چگونه خود رو
بیافرینید در حقیقت ایده دانشگاه ربط داره
به ایده آزادی به ایده
در حقیقت قانون و به ایده جدیدی از انسان
که انسان در او قادر هست خودش رو به رغم
جهان پیرامون ش و به رغم جهان پشت سرش
بیافرینه و انسان در حقیقت زمانی آزاد
میشه که با کنش اخلاقی و کنش مبتنی بر حق
خودش خودش رو بیافرینه خودش رو در حقیقت
به واقعیت بپیوندانه یعنی اون چیزی بشه که
کاملاً
منحصر به اوست و فقط او میتونه بشه یعنی
انسان
انسان فرد به مفهوم حقیقی یعنی وقتی که ما
از فرد صحبت میکنیم در عصر جدید به معنا
نیست که هر کس خودش یه دیواری بکشه هر
کاری دلش خواست بکنه بلکه به این معناست
که او
توانایی
اندیشیدن خودش رو خلق کرده توانایی قضاوت
کردن خودش رو خلق کرده و در نتیجه چنان
زندگی خودش رو مدام
خلق میکنه، ابداع میکنه.
اصل قرن هجدهم قرن ابداع خود هست
و این ابداع خود در
وحله اول با ابداع فرمهای جدیدی از بیان
خود، اکسپرشن خود به وجود میاد. یکی از
مهمترین شیوههای اکسپرشن در حقیقت زبان
نوشتار هست یا نصر. قرن هجدهم رو قرن نصر
هم خواندن.
یعنی نصر اروپایی حالا اینو توجه داشته
باشین که وقتی که ما از عصر روشنگری صحبت
میکنیم
خب کلمه روشنگری در برابر اینلایتنمنت
قرار داده شده در فارسی و متأسفانه
این ترجمهها ما رو بدبخت کردن یعنی
ترجمهها
یعنی مشکل ما به مورد یه سوء تفاهم زبانی
نیست مشکل با مدرنیته یک بحران زبانیست که
ترجمهها
در حقیقت این رو به وجود آوردن یعنی ما
چون خود مفهوم ترجمه رو نمیفهمیم به معنای
مدرن اونچه که از ترجمه میفهمیم کاملاً
درک ما رو از خودمون و از دیگری دیستورت
میکنه و مشوش میکنه وقتی که میگیم
انلایتنمنت اینلایتنمنت ابدا به مفهوم
روشنگری نیست نیست
این ترجمه بعد باعث شد که ما مدرنیته رو
کاملاً
معکوس بفهمیم و کاملاً سنتی درک کنیم.
روشنگری یعنی اینکه ب در دید ما از در ذهن
ما اینه که یه آدمایی میان که به جهل مردم
به جهل دیگران پی بردن به خرافات پی بردن
به اصطلاح
کسانی که با زبانشون با عقایدشون مردمو
فریب میدن پی بردن حالا میان مردم رو از
حقیقت آگاه میکنن بر اساس همین درک بود
که در عصر جدید ما در ایران اسم اینها رو
یعنی معادل این لایترها این لایتنرها در
اروپا ما معادل منورالفکر گذاشتیم
منورالفکر یعنی کسی که اندیشهش روشنه
و در نتیجه منورالفکرها که بد شدن روشنفکر
عین آخوندا و مبلغای مذهبی عمل کردن یعنی
در تاریخ جدید ما اینها کسانی بودن که
فکر میکردن که چون مثلاً
یه چیزایی رو از اروپا یاد گرفتن به نام
نمیدونم اندیشه مدرن
پس اینا به حقیقت دست پیدا کردن و الان
کارشون اینه که بیان مردم رو از ظلمات جهل
بیرون بیارن. نیمایوشیچ میگه که میتراود
مهتاب میدرخشد شباب
غم این خفته چند خواب در چشم ترمش کرد.
همه ملتو خفته میبینن و اینا خودشون باید
بیان این بیداره فقط این رنج میکشه که
مثلاً این آگاهه و دیگران کاملاً درک
پیامبرانه دکتر سروش یک سخنرانی داره که
تبدیل شده به مقاله به نام رازدانی و
رازدانی و روشنفکری در اونجا دقیقاً هم
تلقی خودش و هم تلقی روشنفکران رو از
روشنفکری نشون میده میگه که روشنفکر
کسیست که مثل پیامبران هم رازدانه و هم
مهربان شفقت داره بر خلق و این دو ویژگی
اصلی روشنفکریست از نظر دکتر سوش این
واقعاً درکیست که روشنفکرا داشتن به همین
دلیله که در برابر مردمم موضع کاملاً
دوگانهای داشتن هم متنفر بودن از مردم هم
مردم براشون ترهم برانگیز بودن یعنی هم
مردم تنفر در ایران ایجاد میکردن هم ترهن
یک رابطه بسیار پیچیدهای با جامعه خودشون
داشتن. اینو شما از آقاخان کرمانی
میبینید تا آرامش دوستان در حالی که
اینلایتنمنت ابدا چنین نیست اینلایتنمنت
درست در مقابل چنین تصوری هست که یک چار
نفر رفتن یا وحی براشون نازل شده یا یه
سری حقایقیرو پیدا کردن وظیفه دارن جامعه
رو آگاه بکنن از حقیقت
اینلایتنمنت یعنی جرأت اندیشیدن با عقل
خودت رو داشته باش
یعنی تو حتی
به عنوان یک انسانی که کانت میگه بلوغ
انسان بلوغ فکریش اینه کانت اصطلاح بلوغو
به کار میبره بلوغ میدونید که یک اصطلاح
در اصل حقوقیه که ما هم در حقوق ما هم هست
در فقه ما هست ما در فقه و در حق حقوق
وقتی میگیم که شخصی بالغه یعنی این شخص
مسئولیتها و وظایفی داره مثلاً در فقه
وقتی میگن که پسر در ۱۵ سالگی بالغ میشه
دختر در ۹ سالگی یعنی از اون به بعد وظایف
و تکالیف دینی براش واجبه مسئولیتهای
مسئولیتش به عهده خودشه
کانت از یا در مثلاً حقوق میگن ۱۸ سالگی
سن بلوغ قانونیه یعنی وقتی یه نفر ۱۸ ساله
شد خودش مسئول اعمال خودشه و در نتیجه
خودش موظفه که هم مسئولیت خودشو بدونه هم
عمل کنه وگرنه قانون او رو مورد کیفر قرار
خواهد داد. کانت این اصطلاح رو به صورت
استعاری به کار میبره و میگه که انسانها
از نظر جسمی هیچ نقشی ندارن در اینکه بالغ
بشن. چون مثلاً اگه شما میگی سن بلوغ ۱۸
سالگیه قانون تعیین کنه خب شما لاجرم هر
بچهای که به دنیا میاد ۱۸ سالش میشه
بخواد یا نخواد ولی یه بلوغ دیگری هست که
انسانها انتخاب میکنن یعنی انسانها
میتونن انتخاب کنن بین بلوغ انسانی و
نابالغی انسانی
و و به این معنا انسانها میتونن انتخاب
کنن بین آزادی و بردگی یعنی بردگی یا
ستمکشی یا در حقیقت
اطاعت کردن یک امریست کاملاً اختیاری
این ایده اختیاری بودن بردگی ایدهایست که
در قرن شونزدهم
خیلی پررنگ میشه مخصوصا اون که رساله
دویسی رفیق مونتین که عنوانش هست اطاعت
اختیاری
اساسش بر این هست که اگر شما
بردگی رو انتخاب نکنید چیزی به نام ارباب
وجود نخواهد داشت. این ارباب نیست که
دیگران رو به بندگی میگیره بلکه این
بردهها هستن که برای خودشون ارباب
انتخاب بکنن. خب این به این معناست که شما
کانت میگه که روشنگری یعنی خروج از
نابالغی به تقصیر خویشتن. یعنی به تقصیر
خویشتن یعنی چی؟ یعنی طرف انتخاب کرده که
نابالغ باشه. به تقصیر خویشتن یعنی او
میتونه نابالغ نباشه. میتونه بالغ باشه
ولی چرا انتخ نابالغی رو انتخاب کرده؟
حالا کانتر میگه دو دلیل داره یکی ترسه و
یکی تنبلی و این ترس و تنبلی موجب میشه که
او اطاعت رو و بندگی رو ترجیح بده به
آزادی آزادی مسئولیت
یعنی مسئولیت و مسئولیت چیزی نیست که آدما
چندان
روی خوش به اون نشون بدن هرچی که از عصر
مدرن هم بیشتر گذشت
بیشتر فهمیدیم که انسانها چگونه میتونن
ابزارهای جدیدی
خلق بکنن برای گریز از مسئولیت. همین
نظامهای توتالیتر که متأسفانه در قرن
بیست و یکم
بسیار نیرومندتر از گذشته شدن حاصل گریز
انسان از آزادیست. یعنی ما در عصری زندگی
میکنیم که کاملاً بر خلاف ایده اصلی قرن
هجدهم یعنی ایده روشنگریست. در عصری زندگی
میکنیم. که توانایی انسان یا شکنندگی
انسان برا در برابر
برده شدن تابع شدن و تبدیل شدن به یک
موجود کاملاً
اتوماتیک که رفتارش غیر ارادیست و تحت
تاثیر محرکها و عوامل بیرونی تعیین میشه
این کاملاً در برابر ایده روشنگریست تمام
کابوس
یک فیلسوفی یا متفکران عصر روشنگری اینه
که من به شکلی عمل بکنم که این عمل من بیش
از اونکه از اراده من نشأت بگیره از عوامل
بیرونی نشه که من آگاه نباشم ازش مثل
سنتها مثل عادتها مثل
به اصطلاح
اون
اعمال قدرتی که بهش شیوه نامحسوس انجام
میشه. حالا این اعمال قدرت میتونه از
طریق زبان انجام بشه. یعنی زبانی که ما به
کار میبریم زبانی نیست که معصوم و خنثا
باشه. میتونه این زبان
کاملاً زبانی باشه که قدرتهایی رو بر ما
اعمال میکنه که ما از او آگاه نیستیم.
یعنی زبان اقتدارگرایی، زبان خودکامگی با
زبان آزادی کاملاً متفاوته. خب
کانت اگر شما بخوای کانتی باشی
نمیتونی از کانت مثل یک پیغمبر یا مثل
مثلاً یک مراد و مرشد پیروی کنی و حرفای
اونو تکرار بکنی. شما اگر بخوای کانتی
باشی تنها در صورتی میتونی کانت باشی که
قادر باشی فلسفه کانت رو نقد کنی. یعنی
چی؟ یعنی بتونی فاصله زمانی خودت با کانت
رو بفهمی.
اگر نتونی فاصله زمانی خودت با کانتر
بفهمی اونوقت قادر نخواهی بود که با عقل
خودت بیاندیشی در نتیجه
اندیشیدن همواره اندیشیدن به رغم دیگریست
این دیگری ممکنه اندیشه دیگر خود دیروز تو
باشه یعنی تو اگر امروز بخوای بیاندیشی
باید به رغم اندیشه دیروزت بیاندیشی چون
اندیشیدن یعنی اندیشیدن به اندیشه همون
طور که گفتم آگاهی یعنی آگاهی به آگاهی پس
آگاهی به آگاهی یا اندیشیدن به اندیشیدن
لازمش اینه که تو از اندیشه قبلی فاصله
بگیری و بتونی با این فاصله گرفتن اون
چیزی رو که
بدون فاصله گرفتن قابل درک و قابل دیدن
نبود بفهمید. من اگر نتونم از دیروزم
فاصله بگیرم دیروز خودمو یه شکلی میفهمم
ولی اگه بتونم فاصله بگیرم یه شکل دیگه
شما مثلاً اگر در
میرید کوه پیمایی شما اگر در کوه
یک جا وایسین و به قله نگاه بکنید یه جور
قله رو میبینید برید بالای قله یه جور
دیگه اون کوکو میبینید یعنی اگر بر قله
وایس باشین با وقتی که فاصله دارید با قله
د تا کاملاً چشم انداز متفاوت هست
بنابراین من اگر خودم رو نتونم از گذشته
فاصله بگیرم و گذشته برای من نمرده باشه
در حقیقت من چیزی به نام زمان رو درک
نکردم ما ایرانیها دقیقاً همچین حالتی
داریم برای ما گذشته نگذشته و چون گذشته
نگذشته نمیتونیم از اون فاصله بگیریم چون
نمیتونیم ازش فاصله بگیریم در نتیجه
نمیتونیم بهش آگاهی پیدا بکنیم نمیتونیم
خودآگاهی تاریخی داشته باشیم مهمترین
چیزی که باعث میشه که شما
مهمترین چیزی که باعث میشه دروازههای
عصر مدرن در قرن هجدهم ناگهان گشوده بشه و
به
مجموعه بسیار
پیچیده و و
توقف ناپذیری از انقلابها بیانجامه همینه
خودآگاهی زمانی یعنی من بفهمم که اونچه که
الان من میبینم و درک میکنم اون چیزی
نیست که دیروز بوده و دیروز درک میشده به
این ترتیب همیشه
در موضع
گذر از موقعیت کنونیم یعنی من وقتی که
اکنونم رو به عنوان به زمانی
متفاوت از ما قبل اکنون بفهمم اونوقت
میتونم برم به زمان ما بعد اکنون به
عبارت دیگه کسی که میتواند گذشته رو
ابداع بکنه میتونه آینده رم ابداع بکنه
آینده چیزیست که ابداع میشه آینده وجود
نداره آینده ابداع میشه توسط کی توسط کسی
که گذشته رو توانسته ابداع بکنه
خب
کانت میگه که جرت اندیشیدن با عقل خود رو
داشته باشه اما تو زمانی میتونی با عقل
خودت بیاندیشی که بتوانی اندیشه خود رو در
ملأ بیان کنید. به اصطلاح پابلیسیتی که در
همون رساله روشنگری به کار میبره شرط
اندیشیدن هست. پس من زمانی میتونم
بیاندیشم که البته کانت وقتی میگه که بیان
در ملع منظورش نوشته است یعنی زمانی که
شما
بنویسید یعنی با نوشتن بیاندیشید و این
نوشته شما بتونه منتشر بشه و دیگران
بخونن. خب میدونید که آخرین اثر کانت هم
که همون جدال دانشکدههاست
با برای چاپ شدن با دردسر مواجه شد و در
حقیقت مسئله سانسور
یکی از مسائلیست که کانت در اونجا بهش
میپردازه و در حقیقت زمانی که شما
اندیشتون در به صورت نوشتار در معرض
اندیشههای دیگه قرار میگیره اونوقت شما
تازه اندیشید یعنی چی؟ یعنی دیگران وقتی
که در اندیشه شما رو میبینن و به شکل
دیگری به اون اندیشهها واکنش نشون میدن،
شما تازه اندیشه خودتونو میفهمید. یعنی
اگر شما اندیشهتونو در معرض اندیشههای
دیگه قرار ندید اصلاً معلوم نیست شما
اندیشیده باشید. ممکنه توهم زده باشید،
هزیان گفته باشید.
این به این معناست که
در قرن هجدهم
اندیشیدن با عقل خود ممکن میشه به دلیل
اینکه یک چیزی به نام پابلیک به وجود میاد
یعنی پابلیسیتی یعنی عمومیت
که برای اندیشیدن ضرورته
به چیزی ارتباط داره که ما بهش میگیم
پابلیک پابلیک
یعنی
در اصطلاح خیلی مهمیه که متأسفانه در
ترجمه فارسی مثل بقیه چیزا کاملاً بیمعنا
میشه
مثلا اصطلاح ریپابلیک که ما به کار میبریم
ربطی به جمهوری نداره ریپابلیک در حقیقت
کلمه اصطلاحیست لاتین ترکیبیست از دو کلمه
رس پبلیکا
رس به معنای چیز یا یه امر و پبلیکا به
معنای عمومی رسپلیکا یعنی امر عمومی چی
اون چیزی که به همه تعلق داره و در قرن
هجدهم چیزی به وجود میاد که ما امروز به
عنوان قلمرو عمومی ازش یاد میکنیم و این
بسیار مهمه به خاطر اینکه ما باید بدونیم
که قبل از اینکه قلمروی عمومی به وجود
بیاد باید یه چیزی به نام قلمرو خصوصی به
وجود آمده باشه یعنی اینطور نیست که شما
هرچی به خیابون بگی قلمرو عمومی به خونت
بگی قلمروی خصوصی
بلکه قلمرو عمومی خصوصی چیزیست که در
اواخر دوره رونسانس و دوره رونسانس به
وجود میاد و در قرن هجدهم ما قلمرو عمومی
به وجود میاد. قلمرو عمومی یک مفهوم بسیار
مهمیست که در اون فقط شما با یک تقسیم
بندی مکانی سرکار ندارید. یعنی اینطور
نیست که مثلاً من چهار دیواری خونمو بگم
قلمروی خصوصی بیرون اونو بگم قلمروی عمومی
نه علاوه بر اینکه یک مفهومیست که مکانده
یعنی ارتباط داره با مکان یعنی پلیس یک
چیز جدیدی هم میاره و اون اسپیسه اسپیس
یعنی فضا یک ایده کاملاً جدیده یعنی شما
در عصر در قرن هجدهم
پابلیک
اسپیس دارید یا پابلیک اسفیر دارید پابلیک
اسفیر فضا یا اسپیس یعنی اون جهانی که بین
آگاهی انسانها برقرار میشه و حضور آدمها
ایجاد میکنه. مثلاً شما میرید در یک
مهمونی در مهمونی مثلاً
میگید و میخندید و اینا بعد که میاید
تعریف میکنید میگید آره خیلی فضای شادی
داشتیم ها میگید فضای مهمونی خیلی شاد بود
یا مثلاً میگید فضای مهمونی خیلی رسمی بود
وقتی میگید فضای مهمونی رسمی بود از چی
صحبت میکنید
قطعاً در این مفهوم فرضا مکان وجود داره
چون این اونچه که شما روایت میکنید در یک
مکانی رختاده که مکان
مهمانی هست اما فقط اون نیست یک چیزی
اونجا هست یک به اصطلاح جهانی هست که اون
جهان ملموس نیست یعنی شما نمیتونید لمسش
کنید کانکریت نیست اما وجود داره یعنی
آبجکتیوه و شکل گرفته از مجموعه احساسات
از مجموعه به اصطلاح
ایمپرشن یا حسی که آدم
نسبت به همدیگه و نسبت به مکان و زمان
داشتن. یعنی در وقتی که شما از یک فضای
انسانی صحبت میکنید یعنی از جهانی صحبت
میکنید که آدما
درکشون از همه چیز متفاوت هست از یک فضای
دیگه.
در قرن هجدهم یک فضایی خلق میشه که در او
امکان آزادی به وجود میاد. این فضا در شکل
گرفتنش عوامل بسیاری نقش دارن. یکی از
مهمترین عواملش در حقیقت صنعت سکوفایی
صنعت چاپ و فوران
به اصطلاح
نشریات مطبوعات و اساساً
نصرنویسیست
و جدایی از این
به وجود آمدن درک جدیدی از تصویر و ایماژ
و عصریست که نه تنها ها یک تحولی در درک
انسان اروپایی از ایمج به وجود میاد که
درسی درصریست که انسان اروپایی خودشو ایمژ
میکنه یعنی خودشو امروزه میگیم اسکن
میکنه در حقیقت ایمژ میکنه یعنی از خودش
درک تصویری به دست میاره این بحث خیلی
مفصلیست به خاطر اینکه در همین قرن هجدهم
ما برای اولین بار با کتابها یا نشریت
تصور روبهرو میشیم یعنی نشریاتی که
در کتاب در لایه مثلا نوشتار تصاویری رو
منتشر میکنن که مربوط به اون نوشتاره و
شما با دیدن اون تصویر درکتون از اون
محتوای اون نوشته تغییر میکنه و متفاوت
میشه. ادبیات کودکان ادبیات در قرن هجدهم
متولد میشه. لیترچشر اونچه که ما لیترچشر
میگیم به معنای دقیق کلمه در قرن هجدهم
متولد میشه.
و و لیترچر در حوزههای گوناگون از جمله
ادبیات کودکان و و در حقیقت برای اولین
بار انسان از کودکی تصور تصویری پیدا
میکنه به دلیل اینکه ادبیات مصور مصور
کودکان در حقیقت بچهها رو تصویر میکنه و
عصریست که درش نقد ادبی و درش تاریخنگاری
متولد میشه یعنی ادوارد گیبان که سقوط و
ظهور و سقوط
امپراتوری روم رو مینویسه و در حقیقت
تاریخنگاری به مفهوم مدرن کلمه رو بنیان
میگذاره و آغاز میکنه به دلیل اینکه درک
جدیدی از تاریخ و از زمان متولد میشه.
حالا
شما نمیتونید تصور کنید که اونچه که در
قرن هجدهم
در حقیقت ابداع شد و متولد شد
اولاً چه
دامنه بس فراگیری داره و ثانیا نمیتونید
تصور کنید که ابداع چه چیزهایی به
چه تحولات عمیقی انجام میده حالا برای
مثال براتون بگم قرن هجدهم قرن قرن ابداع
پاورقیه یعنی فوت نوتف پانوشت
در قرن هجدهم پانوشت ابداع شد یعنی ناشرا
در حقیقت ابتکار به خرج دادن و در صفحه
آرایی یک خطی کشیدن زیر متن و پایین او جا
گذاشتن برای اینکه یه چیزی نوشته بشه که
مربوط به متن این چیزی که ما الان میگیم
پانوش یا
پاورقی
و شما نمیتونید تصور کنید که جهان ما
میتونیم این ج جهان ما رو جهانی بدونیم
که مدیون پاورقیه یعنی میتونید شما تاریخ
مدرن رو بر اساس تأثیری که ابداع پاورقی
در فرهنگ غربی گذاشته روایت کنید حالا من
د تا کتاب براتون میفرستم راجع به همین
موضوع پاورقی اصلاً شگفت انگیزه یا ابداع
کتابشناسی بیبلیوگرافی
باید توجه داشت که مفهوم لیست یکی از یعنی
یا فهرست یکی از مهمترین ایدههاییست که
در فرهنگ غربی به وجود آمد و نظام شناخت
انسان رو زیر و زور کرد.
شما در فرهنگهایی مثل ما چیزی به نام
فهرست یا لیست ندارید.
ف لیست یک مفهوم کاملاً
کاملاً غربیه. لیست در حقیقت
چیزیست یا ایدهایست که نظم دهنده است
یعنی ارگنایزره
یا اردر ایجاد میکنه شما بر اساس اینکه
چه چیزی رو اول بگذارید چه چیزی رو دوم
بذارید چه چیزی رو سوم بذارید چه چیزی رو
چهارم بگذارید یعنی اولویتهای خودتونو
مشخص کردید یعنی فرم شناخت یا فرم عملتون
رو ساختید شما با لیست هست که فرم
زندگیتون رو میسازید شما میگید من اول
این کارو میکنم اون کار میکنم این کار
میکنم و این در حقیقت ما در چیز در
انگلیسی هم ترتیبم اردر میگیم یعنی اردر
هم نظمه هم ترتیبه اگر شما طبق اردر پیش
برین یک اردر جدید ساختید و تفاوت اردرها
تفاوت فرمهای زندگیه
و خلق بیبلیوگرافی یعنی کتابشناسی
و به به خلق نوع جدیدی از شناخت و نوع
جدیدی از آگاهی و نوع جدیدی از نهادهای
اجتماعی میانجامه یا خلق
به اصطلاح
خلق چیزی به نام
حالا راجع به فوت نوت بهتون بگم میگم که
کانت خب اولین فیلسوفیست که از پانوشت
استفاده کرده یعنی پیش از کانت چیز نیست
پانوشت نیست در نظر داشته باشید در همین
قرنه که
به اصطلاح
ناشران میتونن از دستگاههای چاپی استفاده
کنن که حروف رو ایتلیک کنه یا حروف رو بلد
کنه و و نمیدونید که این چه تحول عظیمی
به وجود میاره در
یعنی ما در
فارسی متأسفانه ابدا به این نکته توجه
نداریم که در
هر چیزی رو که از قرن هجدهم به بعد بخوایم
ترجمه کنیم قطعاً باید توجه داشته باشیم
به اینکه در متن اصلی چه چیزی بلده چه
چیزی ایتالیکه و و علامتهای دیگه کانت
اولین فیلسوفیست که از این ابزارها
استفاده میکنه و به با نظم خیلی دقیق و
اونچه که بلد میکنه اونچه که ایتالیک
میکنه به حدی مهمه در فهم متن که اگر شما
در ترجمه اینها رو توجه نداشته باشید اون
متن اصلاً اشتباه فهمید و بعد پاورقی کانت
عاشق پاورقیه و از پاورقی استفاده کاملاً
هوشمندانه و فلسفی میکنه که اگر شما
ندونید مبنای فلسفیش برای استفاده از
پاورقی چیه چرا این حرفو تو باورقی گفته
چرا اینو تو متن نگفته چرا اینو تو مثلاً
یه پاورقی کوتاه گفته چرا اینجا پاورقیش
خیلی خیلی طولانیه قادر نخواهید بود که
فلسفه کانت رو متوجه بشید یعنی فهم فلسفه
کانت یعنی فهم پاورقیهایی که در کتابهای
کانت هست در این عصر هست که چیزی به نام
ژورنالیسم متولد میشه در این عصر هست که
چیزی به نام
ارتباط عمومی یا مسک کامونیکیشن
متولد میشه در این عصر هست که چیزی به نام
مردم یعنی پیپا
متولد میشه و مجموعه عظیمی از چیزهایی که
در حقیقت نطفه اینها گاهی در دورترین
نقطه تاریخی بسته شده ولی در بستر زمان
تحول پیدا کرده و در این عصر ناگهان سر از
زمین برمیداره و به شکل کاملاً ریولوشنری
کلمه ریولوشن خودش کلمه بسیار مهمیه به
خاطر اینکه ریولوشن یک کلمهایست که قبلاً
یعنی قبل از قرن هجدهم در زبانهای
اروپایی وجود داشته یا در لاتین مثلاً
کتاب اصلی که کپرنیک داره
به اصطلاح کلمه ریولوشن درش به کار رفته و
منظورش از رولوشن یعنی رولوشن در اصل
اصطلاح نجومیه اصطلاح کیهانشناختیه و به
معنای این هست که یک
به اصطلاح جرم کیهانی جرم آسمانی
یا کره از یک نقطهای حرکت میکنه در
مدارش وقتی برمیگرده به اون نقطه اصلی یا
نقطه اولی این در حقیقت انقلاب رخ داده
اسم کتاب کپرنیک هست درباره انقلاب کرات
آسمانی این انقلاب رو رولوشن میگه یعنی در
حقیقت انقلاب بازگشته و اصله یعنی انقلاب
به معنای این هست که به آغاز به خواستگاه
برگردیم ولی در قرن هجدهم این اصطلاح
نجومی
تبدیل میشه به یک اصطلاح فلسفی یعنی خود
کانت به کار میبره و معنایی کاملاً متفاوت
پیدا میکنه. کانت میگه که اندیشیدن
یعنی انقلاب در روش اندیشیدن یعنی کانت
کاملاً خودآگاه بوده که داره انقلاب
میکنه با این کار و تو یک پاورقی توی
ویراست فکر کنم اول یا دوم نقد عقلست نام
کپرنیک رو میبره و اونجا این کانت هست که
به کاری که کپرنیک هست عنوان انقلاب میده
به عبارت دیگه کپ برای کپرنیک چیزی به نام
انقلاب اصلاً معنی نداشت. وقتی ولی کانت
وقتی کار اونو انقلابی میخونه یعنی یک
فهم جدیدی از اون پیدا میکنه. پس
که اون فهم به این معناست که شما تاکنون
یک نسبت بین چیزها رو به یک گونه میفهمید
الان بیاید کاملاً اینو معکوس کنید. یعنی
کپرنیک کسیست که میگه که تا پیش از من
انسانها فکر میکردن زمین ثابته خورشید
برگرد اون میچرخه. چی میشه اگر فکر کنیم
خورشید ثابته و زمین دور اون میچرخه؟ این
میشه انقلاب. کانت همین انقلاب رو در
فلسفه میکنه. یعنی کانت جای ذهن و جهان
بیرون رو تغییر میده. قبل از کانت
فیلسوفان فکر میکردن این جهان خارج هست
که وجود داره و فهم ما یعنی انعقاص تصویر
جهان خارج در ذهن ما کانت میگه نه این
عکسه این ذهن ماست که تصویر خودشو
میندازه رو جهان خارج و و در حقیقت شناخت
پیدا میکنه
خب این به این معناست که انقلاب
به هیچ وجه چیزی نیست که در خارج وجود
داشته باشه انقلاب یک ایدهست که شما ابداع
میکنید.
در نتیجه انقلاب خودش یک ایدهایست که
مدام دستخوش انقلابه. یعنی درک ما درک انس
ما که نه درک غربی از مفهوم انقلاب خودش
دائم در حال تحول انقلابیست
و به دلیل اینکه او ذهن خودآگاهی داره
دیگه خودآگاهی تاریخی داره یعنی مدام زمان
رو از نو میفهمه و و تاریخ انقلابها
تاریخیست که هرگز پایان نمیپذیره یعنی هر
همواره شما تاریخ انقلابو باید از نو
بنویسید به دلیل اینکه درکتون از شما
فاصله میگیرید از اون رویدادها و
بنابراین باید درکتون متفاوت باشه. پس اگر
مثلاً ما ایرانیا تاریخ ایران رو
از مشروطه تا الان یه جور مینویسیم یا یه
جور میفهمیم این یعنی که ما تاریخمونو
ابدا تاریخی نفهمیدیم یا از انقلاب به
شیوه غیر تاریخی و غیرانقلابی حرف
میزنیم. تمام تاریخنگاری ما میشه این
پرسشو درش مطرح کرد که آیا انقلاب مشروطه
اساساً انقلاب بود یا وقتی که ما از
انقلاب مشروطه حرف می آیا میتوان از
انقلاب مشروطه به عنوان انقلاب یاد کرد و
به چه معنا؟ اینا چیزایی نیست که
به اصطلاح یه اشیاء خارجی باشه و برای همه
مشخص باشه بلکه اینا ایدههایی هستن که
شما مدام باید بیافرینی یعنی من باید بگم
که انقلاب ۵۷ به چه معنا انقلابه به چه
معنا انقلاب نیست یا وقتی که الان یک عده
به اصطلاح
سوت دل از انقلاب ملی حرف میزنن این سوت
دلان اگر میدونستن که چهجوری باید از
انقلاب حرف زد باید میپرسیدن انقلاب چی
چیست؟ از نو میپرسن انقلاب چیست و به چه
معنا اونچه که داره رخ میده رو انقلاب
میشه نام خب چقدر دیگه وقت سلام بابک جان
شما نبودید من جسارتاً شروع کردم چقدر
گذشته از صحبت ما؟
بله خواهش میکنم ببخشید من حدود ۵۰ دقیقه
۵۰ دقیقه گذشته
بله
بله
یکی دیگه از مهمترین نکتههایی که شما
باید توجه کنید راجع به قرن هجدهم
ظهور
یک وارفر یا
به اصطلاح
وارفررو نمیدونم فارسی چی میگن
ظهور مفهوم جدیدی از جنگ و از نیروی
نظامیست یعنی ارتش به مفهوم مدرن کلمه در
قرن هجدهم متولد میشه
و به اصطلاح
وارفر یعنی جنگ و منطق جنگ در قرن هجدهم
سراسر تغییر پیدا میکنه و این نکته رو
اگر ندونیم
درکمون از مدرنیته و و درکمونو از زمانی
که درش به سر میبریم کاملاً ناق مشوش
خواهد بود. در این دورهست که استعمار ممکن
میشه کل کلونایزینگ ممکن میشه ببینید قرن
هجدهم قرنیست که انسان اروپایی
درکش از انسان غیراروپایی میشه یعنی چی؟
یعنی که قریست که او بر انسان رو اون چیزی
که تاکنون انسان اروپایی اروپایی
مینامیده نمیدونه بلکه با سفر کردن با
مطالعه کردن فرهنگها و تمدنهای دیگه
درکی از انسان پیدا میکنه که جهانیست
یعنی در قرن هجدهم هست که اورینتالیزم
شرقشناسی متولد میشه قبل یا
به اصطلاح دینشناسی اسلامشناسی نمیدونم
تمدنشناسی و چیزای دیگه اصطلاح تمدن
اصطلاح فرهنگ
اینا اینا همشون مفهوم ایدهن و مفهومن به
هیچ وجه اینا واقعیتهای بیرونی نیستن
یعنی ما نمیتونیم بگیم ما تمدن داشتیم
کسی تمدن نداره کسی تاریخ نداره کسی فرهنگ
نداره تمدن یک اصطلاحیست بسیار مهم که در
جاهای مختلف، دورههای مختلف به معناهای
مختلفی در اروپا به کار رفت. یعنی چی؟
یعنی یکی از بزرگترین زبانشناسا که از
غذای ایرانشناسم هست
امیل بنونیسته اسمش خیلی آدم قولیه.
او یک مقاله داره راجع به سویلیزاسیون
یعنی اون چیزی که ما در فارسی تمدن ترجمه
میکنیم و میگه کلمه سیلیزاسیون
با معادلهای دیگه اروپاییش فرق میکنه
یعنی سیلیزاسیون به معنای سیویلیزیشن نیست
بلکه سیلیزاسیون یک مفهومیست کاملاً
فرانسوی و حالا توضیح میداد من من به
اصطلاح مقالهشو میگذارم در گروه
به این معنا
فرانسویا یه درکی از تمدن داشتن که بر
اساس او
جهان خودشون رو میفهمیدن و بر اساس او
سیاست خودشون رو
به اصطلاح معماری میکردن و از جمله سیاست
خارجیشون رو وقتی که بحث بر بحث تمدن پیش
میاد باید توجه داشته باشین به استعمار و
رابطهای که انسان اروپایی بین خودش
و ملتهای دیگه تعریف میکنه
این قرن قرن تولد نیشن هست و قرنیست که در
حقیقت
ملل اروپایی خودشون رو به با
ایدههایی با نهادهایی تعریف میکنن که اون
نهادها رو تأمین میدن به جاهای دیگه یعنی
یونیورساله یعنی وقتی که
ملت به مفهوم
مدرن به وجود میاد اروپاییا نمیگن فقط ما
ملتیم که بلکه ملت رو به عنوان یک ایدهای
خلق میکنن که قابل انطباق بر بقیه جوامع
بشری هم هست. به این دلیله که هگل به
عنوان کسی که اولین کسی که تاریخ رو به
شکل فلسفی میفهمه
و تاریخ آگاهی انسان رو مینویسه. تاریخ
به قول خودش روح انسان رو مینویسه. میگه
ایرانیها تمدن ایران آغاز تاریخه.
این نکته نباید ما رو به این توهم بندازه
که منظور او اینه که در واقعیت بیرونی
انسانها ایرانیها آمدن و یک تمدنی ساختن
و آگاهانه تاریخ بشر رو آغاز کردن. نه.
نکته مهم اینه که اوست که میتونه تاریخ
جهان رو به شکل فلسفی بفهمه و به شکل
فلسفی طبقهبندی کنه، دورهبندی کنه. مایی
که خودمون
خودمون رو وارث اون تاریخ میدونیم نه خود
ما نه کسانی که در اون تاریخ زیستن هرگز
چنین درکی از تاریخ و از خودشون نداشتن.
یعنی ایرانیهای دوران باستان یا
ایرانیهایی که در دوره تمدن اسلامی زندگی
میکردن ابدا تصوری از خودشون به عنوان
کسانی که در یک تمدن زندگی میکنن که این
تمدن با تمدنهای دیگه متفاوته براشون
قابل تصور نبود. پس توجه داشته باشید که
تمدن، فرهنگ، تاریخ و این نوع مفاهیم در
فارسی نمیتونه ترجمه بشه. اینا باید
همشون اندیشیده بشن و در حقیقت ابداع بشن.
یعنی ما باید بگیم به چه معنا تاریخ، به
چه معنا گذشته به چه معنا آینده، به چه
معنا دوره تاریخی، به چه معنا تمدن؟
در نتیجه از چیزایی صحبت نکنیم که نیست به
گونهای که هست ما تمدن داریم یعنی چی؟
کجا داریم؟ یعنی از چیزی حرف میزنیم که
کاملاً ایده است. یعنی فقط میتونه در ذهن
ما به شکل ایده وجود داشته باشه اما به
شکلی حرف میزنیم که انگار مثل نفت یه
دارایی در چیزه زیر زمینه.
در قرن هجدهم هست که
تلقی
انسان از زیبایی
سراسر دگرگون میشه و چیزی به نام استتیک
یا زیبایی شناسی متولد میشه
و چیزی به نام ارزش اثر هنری به معنایی به
وجود میاد که امکان فراهم کردن کلکشنها
یعنی مجموعهها کلکسیونها ها و موزهها
ایجاد میشه یعنی این یکی از مباحث خیلی
مهمه که این اروپاییا بودن که
باستانی
خواندن یک دوران هرچه رو که از اون دوران
به شکل مادی به جا مونده بود بهش یک ارزش
مادی متفاوت دادن یعنی اشیای تاریخی آثار
تاریخی قابل خرید و فروش شد و و موزه لوور
تأسیس شد مثلاً
برای ما و برای ملتهای دیگه همچین چیزی
معنا نداشت. یعنی چیزی به نام عصر باستان
وجود نداشت که آثاری که از اون دوران به
به برجام مانده باشن دارای ارزش باشن و
دارای ارزش باشن و
به عنوان چیزی که از گذشته مانده
هم تبدیل بشن به
اصطلاح داکیومنت تبدیل بشن به اویدنس و
تبدیل بشن شن به منبعی برای شناخت تاریخ و
همینطور تبدیل بشن به یک اثری که از نظر
مادی با ارزشه و باید برای حفظش یا برای
خرید و فروشش پول خرج کرد. یعنی دولتها
در هیچ موقع در تاریخ نمیومدن پول بذارن
برای حفظ آثار باستانی یا برای مرمت آثار
باستانی. ولی الان دولتها موظفند که حالا
طبق قوانین مختلفی که جاهای مختلف هست از
آثار باستانی کشور خودشون محافظت بکنن.
یونسکو نظارت میکنن و اثر هنری هم قابل
خرید و فروش شد. اونوقت
وقتی که اروپاییا میومدن در کشورهای
اسلامی خب به طور طبیعی هم
آثار باستانی رو چیزهایی رو به عنوان آثار
باستانی
به اصطلاح میشناختن که برای مردم بومی
اصلاً آثار باستانی نبود آثار باستانی
معنی نداشت و و به این ترتیب انسان
اروپایی توانست
میراث جهانی رو حفظ کنه این خیلی مهمه به
دلیل اینکه اگر این میراث اگر این به
اصطلاح انقلاب در
آگاهی انسان اروپایی به وجود نمیومد نسبت
به تاریخ این آثار میتونستن کاملاً از
بین برن همون طور که بر ما
بخش عظیمی از اونچه که الان درباره گذشته
میدونیم یا
میگیم داریم مدیون
اروپاییاست یعنی مدیون شرقشناسی مثلاً فرض
کنید تاریخ بیحقی امروزه
به اصطلاح ادوای ما نویسندگان ما اهل ادب
ما این رو فخر زبان فارسی میدونن و اگر
مثلاً فردوسی
خداوند شعره بیهقی خداوند نصره ولی تاریخ
بیهقی
یک متنیست که ۳۰ جلد بوده و این سی جلد
اصلاً کلاً در بعد از بیحقی کسی از این
تاریخ هیچ سخن نگفت یعنی وجود نداشته هیچ
اصلاً نامی از بیهقی و یا ارجاعی به بیحقی
نیست تا اینکه در سال ۱۸۶۰
و خوردهای اگه اشتباه نکنم یعنی نیمه دوم
قرن نوزدهم یک افسر انگلیسی در هندوستان
یک نسخه از اینا پیدا میکنه اون موقع هم
توجه دارین که در اون دوران قرن نوزدهم و
حتی در قرن بیستم
نظامیان اروپایی یعنی کسانی که در ارتش
بودن و به کشورهای مختلف میرفتن کسانی
بودن که از دانش زبانی و دانش فرهنگی
بالایی در مورد اون کشورها برخوردار بودن
و این از این دیدن این نسخه خطی تعجب
میکنه و خوشش میاد و بعد او هست که برای
اولین بار این رو فکر کنم در کلکته چاپ
میکنه. بعد در ایران چه میدونم حدود دهه
۴۰ هست. دهه ۴۰ خورشیدی هست که برای اولین
بار تاریخ بیهقی منتشر میشه. این تاریخ
بیحقی که منتشر شده فقط ۵ جلد از اون ۳۰
جلد هست. یعنی این پنجلد تنها چیزیست که
تاکنون
ما بهش دسترسی داشتیم و اون هم از سر
اتفاق و به یمن وجود یک افسر انگلیسیه و
این داستان داستان بسیار درازیست
در قرن هجدهم
چیزی به نام نقش نگاری و در حقیقت
اندازهگیری مژرمنت
و
تشخیص ابعاد دقیق کره زمین چه
به اصطلاح ربع
خشکی و مسکونش چه دریاها میسر میشه و و به
دلیل اینکه انسان درکش از جهانی که زندگی
میکنه یعنی کره زمین مکانی که زندگی
میکنه دقیق میشه در حقیقت عصر مدرن یک
اتفاقی نیست که فقط در زمان باشه یعنی
خودآگاهی تاریخی موجب تحول عمیقی در درک
انسان از جایی که ایستاده شده یعنی جایی
رو که ایستاده میدونه کجا ایستاده پیش از
اون انسان درک دقیقی از جایی که قرار داشت
نداشت و به همین دلیله که میتونه
انسان مدرن تونست از کره زمین بره بیرون و
خودش رو و مک مکان خودش رو از بیرون اون
مکان ببینه و این بزرگترین اتفاقیست که در
تاریخ انسان میفته. نه تنها انسان مدرن
میتونه خودش از این کره زمین بیر بیرون
بگیره بیرون بره و با فاصله کره زمین رو
نگاه بکنه بلکه میتونه ستلایت بفرسته به
فضا و ماهواره بفرسته و از با ارتباط با
ماهواره زمینی که درش هست از بیرون این
زمین و با فاصله بسیار زیاد ببینه ستلایت
ماه نیست ستاره نیست سیاره نیست یک جرم
آسمانی نیست یک ساخت انسانیست و این ساخت
انسانی در کاری که میکنه اینه که موقعیت
انسان رو
در ابعادی بسیار بسیار
بزرگ با فاصله نشون میده و در نتیجه موجب
میشه که این فاصله عظیمی که انسان میتونه
بین خودش و خودش ایجاد بکنه
درک کاملاً متفاوتی از خودش به وجود بره و
انقلاب در شناخت. خب من اینجا متوقف میشم
و باز عرض کردم که این بحث راجع به قرن
هجدهم چیست؟
یکی از دو جلسهست که من به طور عمومی
برگزار میکنم. جلسه بعدی رو من فردا
خواهم داشت به عنوان ادبیات قرن هجدهم
چیست؟ یعنی وقتی ما میگیم ادبیات قرن
هجدهم چیست؟ یعنی نمیخوایم تاریخ ادبیات
بگیم یا نمیخوایم مثلاً اسم نوشتهها یا
آثار ادبی رو بگیم. میخوایم راجع به اون
ذهنیت، ساختارها و پارادایمی که حاکم بوده
بر طرز نوشتار ادبی حرف بزنیم. روحی که در
اون زمانه حاکم بر خلق ادبی بوده و من از
هفتم مارس دوره ادبیات قرن هجدهم رو آغاز
میکنم و دوستانی که مایل هستن میتونن
برای من پیام بفرستن به نشانه ایمیل
مهدی.خلجی@gmail.com
تا جزئیاتو براشون بفرستم. من در خدمت
دوستان هستم اگر نکتهای دارن میشنوم.
بله خیلی ممنون از شما
من اصلاح بکنم که ۵۰ دقیقهای که گفتم
زمانی بود که من وارد روم شدم و یک مقدار
تفاوت
محسوصی فکر کنم داشت بگ الان حدود
د ساعتی بود که شما تشریف آوردید در اتاق
خب پس شما موجب شد که من کاملاً سواستفاده
بکنم و
دوستان رو ملولتر از همیشه بکنن.
خواهش میکنم آقای خرازی. حالا من فکر
میکنم این که شما این عنوانو انتخاب کردید
و تو این
ضرورت
زمانی خودش رو میدونید و توی چه موقعیتی
قرار داریم؟ به خاطر همین این عنوان
انتخاب شد و اون انقلاب کپرنیکی که من فکر
میکنم ما در همون مقطع هنوز
گیر کردیم حالا اینو برای چی میگم به خاطر
همین رویدادهای اخیر به خاطر همین جلساتی
که داشتیم مثلاً دیدار آقای آشوری یا اون
نقد
کتاب آقای جهانو
اینجا با عکسهای سیاسی که روشنفکرای ما
انجام میدن این قضیه افشا میشه یعنی ک
چهجوری مشخص میشه که از اون بحث عبور
نکردیم
همین جاهاست که
حالا من کسایی رو نمیگم که آدمای
عادی رو نمیگم بعضی وقتا هستش که ما داریم
از هوا تنفس میکنیم کنیم و بعضیا میدونن
که این اسمش اکسیژنه، بعضیا بیشتر میدونن
این ائ و بیشتر و بیشتر بعضی وقتا هستش که
خب همینوری فقط میگیم ما داریم هوا تنفس
میکنیم اینجاها مشخص میشه که کسانی که
یک عمر قلم فرسایی میکردن با اکتی که
انجام میدن اونوقت مشخص میشه که تفاوت
خیلی محسوسی با همون کسایی که حتی اونو
نمیدونن ندارن
به خاطر همین توی همین بزنگاهها هستش که
یهو میبینیم که یک آب سردی ریخته میشه بر
پیکر تمام
اون مدعیاتی که داشتن حالا اینو پیرو همین
بحثهایی همین الانم توی فضای فضاهای مختلف
روشنری روشن فکری به شدت
داره داره افشاگری میکنه چون تو یک زمانه
و تو یک وضعیتی قرار داریم که این خیلی
داره اوریانتر از قبل میشه. بله ببینید
نکته خوبی رو گفتید شما ولی من
اتفاقاً مسئله همینه یعنی کسانی که در
ایران
سردمدار مدرنیته شدن به اصطلاح سنگ
مدرنیته رو به سینه زدن سر مدرنیته با
دیگران جنگیدن یا اعتباری به دست آوردن
یعنی مخصوصاً روشنفکرا
اینا درست نکته همینه که اینا
اون چیزی که مدرنیته
میدونستن و تبلیغ میکردن هیچ ربطی به
مدرنیته نداشت و و ما باید حواسمون باشه
که مثلاً یه کسی مثل آقای آشوری درسته که
یک کار بسیار عظیمی کرده راجع به زبان که
زبان رو مدرن بکنه ولی درست
کار آقای عاشوری یکی از
ضد مدرنترین
و
غیر
یعنی ماقبل تا مدرنترین نگرش به زبان هست
یعنی درکی که آقای
عاشوری داره به مدرنیته و مخصوصا به زبان
مدرن کاملاً در درک سنتی ایرانیه و و همون
طوری که کل ذهنیت ما استبدادیه این ذهنیت
زبانی هم کاملاً استبدادیه یعنی آقای
آقای آقای عاشوری برخوردش با زبان برخورد
کاملاً
کتخدایی از موضع بالا و اقتدارگرایانه
است. خب این درست چیزیست که مدرنها علیهش
بودن و علیهش عمل کردن. توجه داشته باشید
که قرن هجدهم
رو قرن دائرهةالمعارفها یا دانشنامهها هم
خوندن. قرن
دیکشنریها هم خوندن. ولی ما هنوزم که
هنوزه هیچ و و اساساً دیکشنری
دارتالمعارف یکی از استعارههای مهم برای
عصر مدرنه ولی ما اومدیم همه اینا رو
تقلید کردیم همه رو یعنی اگه همان قدر
جمهوری اسلامی جمهوری هست یا مجلس شورای
اسلامی
چیز هست پارلمان هست که لغتنامه دهخدا
دارتالمعارفه یا دیکشنری آقای فرهنگ
نام آقای عاشوری فرهنگه یعنی همه اینا یه
جوره برخواسته از یک درک کاملاً غیر مدرن
از مدرنیته است و میبینید که در عمل چه
اتفاقی میفته در عمل میبینید که روشنفکران
ما وقتی عمل میکنن عملشون به هیچ وجه
ربطی نداره به یا به هیچ وجه اون
پیامدهایی که
این اندیشهها در غرب در اروپا داشته
نداره. مثلاً فرض کنید آقای فروغی که گل
سرسبد به اصطلاح روشنفکران ایرانی این
روزها کسیست که دکارتو ترجمه کرده. خب خب
کسی که دکارتو ترجمه کرده
علی القاعده باید از دکارت خوشش آمده باشه
فهمیده باشه و اگر فهمیده باشه باید درش
تأثیر گذاشته باشه ولی مطلقا فروغید نهونم
فکرش و نه عملش به چیزی که نمیخوره به
دکارت
و این هم آدمیه که برای به قدرت رسیدن رضا
شاه و محمدرضا شاه کاری میکنه که میرزا
آقا قاسی برای ناصرالدین شاه میکرد یا
بقیه به اصطلاح وزیران ایرانی برای
پادشاهان میکردن.
کسروی توی دفاعیات خودش یه جا نقل میکنه
که فروغی گفت یه بار رضا شاه بهش گفته که
ازش پرسیده که من عادلترم یا انوش روان
عادل؟ گفت میگه که نه قربان شما
عادلترین. میگه چرا؟ میگه به خاطر اینکه
انوش روان بزرگ داشت. اونام گفته خب منم
تو رو دارم پس من عادلترم و این
تملقگویی خاکساری اصلاً با در فلسفه
دکارد که میگه که من در همه چیز شک کردم
اصلاً نمیخوره. آقای عاشوری هم کاملاً
یعنی ترجمه آقای عاشوری خود ترجمه نشون
میده که مطلقا درکی از نیچه نداره و این
ترجمه کردن به این به این معنا نیست که
نیچه رو فهمیده بلکه این ترجمه براش یک
کار مکانیکی بوده در حقیقت برای اینکه یک
چیزی رو خلق کنه که مال خودشه یعنی زب
آقای عاشوری
ترجمهش
بیان کننده ذهن خودش و جهان ذهنی خودشه نه
نیچه عین همون کاری که ادیب سلطانی کرده
عین ترجمههایی که کسازازی کرده از
نمیدونم هومر و نمیدونم ویرژیل و انعید و
هراس و هیچ ربطی نداره به اونا مطلقا ربطی
نداره به اونا نه توانسته اونا رو بفهمه و
نه توانسته اساساً
چیزی نشون بده از اون جهان
نویسندگانش به ما ایرانیها بلکه برا
خودمون بوده فقط خودمون در خودمون یعنی
سنتیترین کارها به اسم کارای آوانگارد
شناخته میشه و و ما گولزننده میشه و فکر
میکنیم که ببینید مفهوم نوع و قدیمی اولد
ان نیو
اینا ایدن یعنی چی؟ یعنی کهه هر فرهنگی
نوع رو به یک گونه متفاوتی میفهمه. ما
نمیتونیم فکر کنیم که نوع یه چیزیست که
در بیرون کاملاً مشخصه و برای همه آدما یه
جوره. مثل مثلاً یه فیله که هر جای دنیا
بریم آدما فیل حساب به شما رو میارن. نه.
نو در یونان باستان یه معنا داره. در روم
باستان یه معنا داره. در در دورههای
مختلف همین تاریخ اروپا یک معنا داره و در
فرهنگهای دیگه یه معنای دیگه داره. اولد
ان نیو فرق میکنه با
انشنت ان مادرن
باستان و مدرن. مدرن با جدید نیست. ما در
فارسی وقتی که ترجمه کردیم مدرنیته رو
ترجمه کردیم به تجدد.
تجدد یعنی تکرار اون چیزی که قبلاً بوده.
وقتی که شما تجدد یعنی تجدید کردن مثلاً
نوروز
به این معنا تجده یعنی چی؟ یعنی یه چی
تکرار
یه چیزیست که تکرار نوعه یعنی نوروز نوعه
اما در یک سیکلی که حالت دائرهای داره
یعنی در چهار فصل دوباره این نوع تکرار
میشه تجدد یعنی این و ما به همین دلیله که
معتقدیم مدام تکرار میکنیم که ایران
باستان بر یونان باستان تأثیر گذاشته
انقدر نوشته و مقاله هست راج راجع به
اینکه ایرانیها چه نقشی در تمدن داشتن
کتابای احسان یارشاته رو بخونید مریم
فیروز که همسر کیانوری بوده و زنی بوده
بسیار تأثیرگذار در جریان چپ یه کتابی
رساله دکتریش راجع به عنوانش هست تأثیر
اندیشه ایرانی بر متفکران عصر روشنگری
یعنی ما مدام تأکید میکنیم که اونچه که
غربیها دارن و تمدن غربه
از ماست و ما باید تجدیدش کنیم یعنی به
همین دلیل میگیم ما باید برگردیم دیگه چون
معتقدیم مدرنیته در اصل از ما بر از گذشته
ما برخواسته پس ما برای مدرن شدن باید
برگردیم به گذشتمون
یا کلمه ریفرم یا ریفورمیشن اصلاح در به
مسلمونا به طور کلی و ما ایرانی کاملاً
اینو چپکی فهمیدیم یا انقلاب وقتی که ما
از به اصطلاح نهضت اصلاح دین دینی در
اروپا حرف میزنیم از لوتر این اصلاح در
حقیقت انقلابه لوتر انقلاب میکنه در
مسیحیت یعنی از بیخبون
نهاد کلیسا و الهیات کاتولیک رو زیر سؤال
میبره ولی بین ما اصلاح دینی یعنی شد یا
یه چیزی مثل بهاییت یا همین کارایی که
روشنفکران دینی میکنن یعنی یک کار بسیار
کودکانه برای لعاب به مدرن زدن و همون
چیزی که ما خودمون داشتیم و در حقیقت یه
یک برچسب قلابی زدن روی کالای
که قبلاً مال ما بوده اصلاً و
بسیاری از مفاهمه دیگه بنابراین توجه
داشته باشید که مدرنیته یک اتفاقیست در
زبان
چرا به خاطر اینکه این زبان هست که آگاهی
ما از زبان رو میسازه. یعنی درک شما از
زبان هرچه باشه درک شما از زمان هم بر
اساس اوست. ما با زبانمون هست که زمان رو
درک میکنیم و میسازیم. وقتی که میگیم
گذشته یعنی فعل گذشته شما باید فعل گذشته
رو داشته باشید تا گذشته براتون معنی پیدا
بکنه. به همین دلیله که گرامر هر زبانی
درک درکهای متفاوتی از زمان و تجربه
زمان خلق میکنه و و مدرنیته یک انقلابیست
در فهم زبانی و آگاهی زبانی و به همین
دلیله که به یک تجربه زبانی زمان به
اصطلاح تجربه زمانی و تاریخی میانجامه
برای ما نه برای ما ما تازه با مدرنیته
میریم سراغ خلق یک زبانی که فکر میکنیم
اصیله یعنی با مدرنیته بیشتر ما در خودمون
فرو میریم و به جای اینکه
به اصطلاح گذشته رو به شکل تجربه زیسته
درک بکنیم گذشته برای ما هویت اکنونمونه
و به همین دلیل که برای ما گذشتهای که ما
ازش سخن میگیم چیزیست که الان خلق شده و
چیزیست که غربیا خلق کردن اما ما
نمیتونیم بین این چیزی که الان خلق کردیم
و اون چیزی که گذشته تشخیص بدیم به همین
دلیله که هر چقدر که غربیها
در به اصطلاح ایرانشناسی یا اسلامشناسی
بیشتر پیشرفت میکنن ما بیشتر باد میکنیم
به خودمون یعنی گذشته ما هی داره
افتخارآمیزتر میشه هی داره عظمتش زیادتر
میشه اول تمدن ما ۳۰۰۰ سال بود بعد شده
۵۰۰۰ سال الان شده ۸۰۰۰ سال هر سال میاد
روش و و این ما رو دچار به اصطلاح
کانفیوژن زمانی کرده یعنی ما دچار
زمان پریشی هستیم حالا به معنای خاص کلمه
یا دچار آشفتگی
درکمون از زمان هستیم و انسان چیزی نیست
جز موجودی که در زمان هست و اگر او درکش
از زمان مشوش بشه یعنی به خودش آگاهی
نداره کسی که درکش از زمان تاریخی نیست
یعنی خودش رو به عنوان یک انسان درک
نمیکنه بلکه او آدمیست که
از آگاهی به خودش محروم شده ولی در بین ما
میبینید که آقای کزازی خیلی جالبه اینا
اینا واقعاً امیدوارم که نسل جدید به این
نکتهها توجه کنه و با توجه به این
نکتهها در یک جای دیگه بهیسته که ما
ایستاده آقای کزازی نه تنها ها
عاشق شاهنامه و فلان زبان فارسی رو زبان
پرنیان مینامه و بقیه زبانها رو پلاس
یعنی بقیه زبان آشغالن زبان فارسی خوبه و
معتقده که زبان فارسی بیشترین توانایی رو
برای تولید علم داره و ایشون برای اثبات
ببینید چقدر آدم باید دچار کجف فکری باشه
و کژ آگاهی که ایشون زحمت زیادی کشیده
برای ترجمه ایلیاد ادیسه
انعید ویرژیل کمدی کمدی الهی الهی دانته
هوراس متنهای کلاسیک غربی و بر همه این
مقدمهها
بر همه اینها مقدمه نوشته و در همه این
مقدمهها نوشته که این اثر یکی از
بزرگترین حماسههای غربیست ولی هیچکدوم
پای شاهنامه نمیرسه. یعنی اونا رو ترجمه
کرده فقط و فقط برای اینکه برتری شاهنامه
رو بر اونها نشون بده. یعنی مطلقا درکی
از تفاوت شاهنامه با تفاوت مثلاً ایلیاد
اودیسه در غرب نداره. درکی از تفاوت زبان
اینها نداره. بنابراین ایلیادو وقتی
ترجمه کرده ایلیاد ایتیسه رو همون جور
ترجمه میکنه که کمدی الهی. کمدی الهی رو
همونجور ترجمه کرده که داستان فردوسی رو
نوشته. یعنی زبان براش یه چیز فلته. یعنی
زبان رو به شکل غیرزبانی به شکل غیرتخی به
شکل غیرمدرن و به شکل غیر ارتباطی به کار
میبره و در نتیجه با تبدیل کردن تاریخ به
هویت یک زندان بسیار
آهنینی برای خودش ساخته که
باید به شدت
دانشجوها و جوونها آگاه باشن از از این
جلوه
فریبنده بیرونیش که پشت احساسات ایران
دوستوستانه و نمیدونم عشق به زبان فارسی
نهفته است. کسانی که به عشق زبان فارسی و
به عشق ایران دوستوستی
در حقیقت
یک تلقی یا یک شکل از سخن گفتن و نوشتن رو
ترویج کردن که ما رو از ارتباط سالم با
زبان خودمون و فهم
به اصطلاح
خودمون و نسبتمون با دیگری کاملاً بازداشت
آقای عاشوری
اصلاً چیز عجیبی نیست. مطلقا چیز عجیبی
نیست در ایران حزب توده با روحانیت
ائتلاف کرد و آقای خمینیو رهبر خودش
میدونست. با همچین چیزی خلاف همه اون
چیزایی بود که ۵۰ سال تبلیغ کرده بودن
علیه دین و و به اصطلاح نسخه روسی
کمونیسمو که اینا آوردن در ایران در روسیه
دین سرکوب شده بود ولی اینا دین رو نجات
بخش دونستن به خاطر اینکه شده بود پیشتاز
مبارزه با
امپریالیسم بنابراین در ایران روشنفکران
ما کاملاً ضد روشنفکری عمل کردن و خودشون
رو بدیل آخوندا میدونستن ن به همین دلیل
هم هست که روشنفکری زبانش زبان شفاهیست
یعنی حتی مینویسم زبانش شفاهیست ابدا عقل
نوشتاری نداره در در حالی که ویژگی
فرهنگ غربی از افلاطون تا امروز نوشتاری
بودن شکل بیان و مخصوصاً در عصر مدرن
اساساً مدرنیته یعنی خلق فرمهای جدید
نوشتار مدرنیته یعنی اسی نوشتن مدرنیته
یعنی رمان نوشتن ولی برای ما نه ما
بیشترین مؤثرترین روشنفکرای ما روشنفکرایی
بودن که شفاهی بودن حرف میزدن و بعد اون
مفهومی از روشنفکری در ایران شکل گرفت که
در روسیه شکل گرفت یعنی مدل روشنفکری ما
مدل روسیه در روسیه در اروپا ما
اینتلکچوال داریم اینتلکچوال یک مفهوم
بسیار بسیار مهمی
که در قرون وسطی به وجود میاد و اصلاً
ربطی نداره به این چیزا که ما تا حالا
گفتیم در روسیه یک چیزی به وجود میاد به
نام اینتلیجنسیا
اینتلیجنسیا کاملاً متفاوته با اینتلکچولا
آیزایبرلی مفصل این تمایزو توضیح داده
اینتلیجنسیا برای خودش یک رسالت معنوی و
تاریخی قائل هست برای اینکه یک جامعه خودش
رو از یک دورهای دوره دیگه ببره
و و این رو به عنوان ضرورت تاریخی
میبینه. اتفاقی که در ایران افتاد این
بود که روشنفکران تبدیل شدن به
اینتلیجنسیا. کسانی که وظیفه خودشون
میدونستن که یک چیزی رو به نام مدرنیته
در ایران محقق کنن. در حالی که اون چیزی
که اونا از مدرنیته میفهمیدن مطلقا ربطی
به مدرنیته نداشت بلکه و ناشی از یک درک
کاملاً وارونهای از خودشون و از مدرنیته
بود که در اونها احساساتی ایجاد میکرد
که اون احساسات براشون قابل تحمل نبود.
احساس تحقیق شدگی، احساس عقبماندگی،
احساس فرودستی و چون این احساسا ناشی از
به اصطلاح کجبینیهای خودشون بود برای
مقابله با این احساسات باز به اندیشههای
کج و کولی پناه میبردن. باز به توهمها و
هزیانهای بیشتر پناه میبردن. باز شروع
میکردن ساختن یک دیوارهایی به دور خودشون
تا احساس امنیت بکنن. صادق هدایت نگاه
کنید در دوره صادق هدایت مدرنیستا بزرگ
علوی صادق هدایت اینا همشون میشن متخصص
ایران باستان همشون فکر میکنن اگر شما
ایران باستان رو احیا بکنی از این بدبختی
میای بیرون در حالی که ایران باستان اگر
به مفهوم ایران باستان درک نمیشد یا نشده
یعنی ایران باستان به عنوان یک دورهای که
تمام شده در خیلی فاصله عظیمی هم بین ما
هست تا اون دوره و این دوران واس باستان
مدام ساخته میشه دوران باستان یه چیزی
نیست فیکس اون بیرون یعنی به اصطلاح ردیم
تایم نیست یک مثل ی غذای آماده که از
بیرون میخرید نیست بلکه دوران باستان
مرتب در حال ساخته شدنه در حال ابداعه
دوران باستانی که ما امروزه میشناسیم با
دوران باستان ۵۰ سال پیش کاملاً متفاوته
ولی اونها دوران باستان رو به عنوان
اکنون خودشون میفهمیدن
بوفکور به این دلی دلیل بمبسته بوفکور
میخواد وضعیت ما رو توضیح بده اما وضعیت
ما رو با وضعیت
ایران باستان در حقیقت یکی میدونه یعنی
اون پیرمرد خنزر پنزری همون انسان نورانی
به قول کرن
انسان نورانیست که در عصر باستان قرار
داره ولی الان اسیر این ظلمت شده یعنی مسخ
شده تبدیل تبدیل شده به اون پیرمرد خنزر
پنزری اون زن که در عالم اشراق در جهان
سهروردی و در جهان ایرانی باستان فرشته
است و در حقیقت
نورشناسی فلسفه ایرانی که فلسفه روشنایی و
فلسفه نور هست فلسفه فرشته شناسی هم هست
در
بوفکور تبدیل میشه به زن
این به اصطلاح که عصر مدرن موجب شد که ما
با به اسم ورود وارد کردن مدرنیته با از
خودبیگانه بشیم یعنی مشکل اصلی علوم
انسانی در ایران اینه که بهینیشن
و از با خود بیگانگی ما انجام میده حالا
که این بحثش مفصله ب آقا مسعود اومده بود
بالا رفت من از زیاد صحبت کردم دیگه خسته
شدم
بله ولی فکر کنم
رفتن از روم خارج شدن حالا شاید برگشتن
آقای اسماعیلپور بفرمایید
خ ممنونم خسته نباشید ممنون جناب خلجی
بله رو من میخوام سؤالمو داشته باشم سؤالم
تهش اینه که ما الان کجا هستیم ولی برای
اینکه مقدمهای داشته باشم تعریفی که از
دانشگاه دادید برای من بسیار جالب بود من
هیچوقت دقت نکرده بودم این روند تغییر
مفهوم دانشگاه از دانشگاه بولونیا که
مثلاً ۱۱۰۰ درست شد تا دوره روشنگری و این
تغییری محصولات این دانشگاه و بهویژه در
دوره رونسانس که دانشگاه آکادمیا به این
معنی بود که انسانهایی ساخته بشن که در
واقع پاسخ اون من هستم بنابراین من فکر
میکنم پس من هستم رو به بدم و بعد دوباره
تبدیل شد به
جایی که فقط یه سری اسکیل و مهارتها رو
یاد بده و من فکر میکنم که جدیداً هر دو
بخشو داره ادامه میده تو دنیای غرب من یکی
میخوام اینجا ببینم ما کجا هستیم و
دانشگاه ما کی دانشگاه میشه که این
انسانها رو تربیت کنه و یه سؤال دیگه هم
که باز موازی با این هست اینه که جامعه ما
وقتی که به عصر روشنگری اروپا رو نگاه
میکنیم این همه فیلسوف و اندوشمندو
میدیدیم از دکارد و اسپینوزا و باخ و
مونتسکیو و غیره و غیره ما الان واقعاً
کجا هستیم که از اون دوره اگر بخوایم با
اون تعریفی که در واقع پاتریشیا داشت از
تفاوت جامعه پیشنعتی با دولت مدرن و این
مثلاً
اونجا میاد تو دولت مدرنو با جامعه
پیشنعتی مقایسه میکنه و اونجا مثلاً
وفاداری شخصی رو با جامعه پیشنعتی تعریف
میکنه و وفاداری نهادی رو با دولت مدرن و
ما این رو حداقل به روشنی میبینیم که در
جامعه ما وفاداری شخصیست که برمیگرده به
اقتصاد کشاور ورزی یا دین و سیاست درهم
تنیده رو میاریم میاریم به جای اینکه
سکولاریسم نسبی رو داشته باشیم من میخوام
ببینم که و نمونههاشم جالبه نمونهای که
آقای بابک گفتن آقای عاشوری وقتی میره در
کنار اعلیحضرت میایسته دقیقاً این مفهوم
رو به ما نشون میده که چطور فروغیها و
تیمتاشها و اینا اونها هم رفتن در کنار
دیکتاتورها رضاخان
و در واقع ادعاشونم ملیگرایی و پیشرفت و
ترقی بود. یعنی مفهوم بیشتری میده و
میتونیم بفهمیم اونا رو. من میخوام
ببینم که ما الان کجا هستیم و با این
روندها اگر به یک شکلی مقایسه کنیم راهگشا
و بنبست شکن این مسیری که داریم میریم کجا
خواهد بود؟ امیدوارم که سؤالم روشن باشه.
مرسی.
بله ممنونم از سؤال شما ولی جوابش خیلی در
به اصطلاح فرصت کوتاه ممکن نیست به دلیل
اینکه داستان خیلی پیچیده است یعنی
برای اینکه ما بدونیم که آیا خودآگاه
هستیم یا خودآگاه نیستیم
باید خودآگاه باشیم یعنی آدم بیدار
میتونه تشخیص بده که میتونه بزنه تو گوش
خودش ببینه خوابه یا بیداره ولی آدمی که
خوابه اصلا مسئلهش این نیست ما علت اینم
که مدرنیته در ایران
به اصطلاح
تا الان شکل نگرفته به دلیل اینکه ما
مدرنیته یه چیزی نیست که شما از بیرون
بتونید وارد کنید بلکه چیزیست که باید در
ذهن شما یه تجربهیست که در ذهن شما باید
اتفا اتفاق بیفته و چون ما اصلاً
همچین موقعیتی نداشتیم، نیازی نداشتیم به
همچین تجربها در نتیجه برای منم اتفاق
نیفته. علوم انسانی اونچه که در غرب به
وجود آمده در حقیقت
چیزهایی بوده، واکنشهایی بوده که ذهن
غربی به پرسشها و نیازهای خودش داده. ولی
ما اینا رو ترجمه میکنیم بدون اینکه
اصلاً اون پرسشها بدونیم چی هست و بدون
اینکه اون نیازا رو داشته باشیم و بدون
اینکه بتونیم از خودمون بپرسیم که من ما
برای چی آخه اینا رو ترجمه میکنیم و بدون
اینکه بتونیم بین نیازهای خودمون و
پرسشهای خودمون و پرسشهای انسان اروپایی
آمریکایی فرق بگذاریم. اینکه
نمیتونیم خودمون رو به مسابع خودمون در
موقعیت خودمون که یه موقعیتیست از نظر
زمانی و از نظر وجودی کاملاً متفاوته با
انسان غربی اینکه نمیتونیم اینو درک
بکنیم در نتیجه هرچی که ما از غرب بگیریم
میشه وبال دلیل اینکه فکر میکنیم که ما
اینها رو میفهمیم یا به عبارت دیگه
مشکل ما با مدرنیته اینه که تفاوت خودمون
با
جواب مدرنو نمیفهمیم. یعنی اونا میگن
تمدن ما میگیم تمد. اونا میگن دولت ما
میگیم دولت اونا میگن فرهنگ. فکر میکنیم
که این ترجمهای که میکنیم به این معناست
که ما اینا رو مشابه اونا رو اینجا داریم.
تا زمانی که شما فکر کنید که
اینا مشابه اوناست تا زمانی که شما فکر
کنید که وقتی ما میگیم انسان اون به معنای
همون هیومن کادیه یا یا به مفهوم همون
هیومن بینگ که غربیا میگن تا وقتی که فکر
کنیم قانون همون چیزی که در فرهنگ غربی لا
میگن اگه فکر کنیم که فرهنگی که ما میگیم
همون چیزی که اونا به کار میبرن طبیعتاً
همین چیزی که هستیم میمونیم بهخاطر اینکه
که هرچی که شما بخوای غربی بشی اگه شبیه
این باشه خب همیشه همون که هستی میمونی
غربی شدن یعنی همون که هستی بمون که تا
حالا همین طور شده ولی اگه زمانی شما
میتونید در حقیقت خودتونو درک بکنید و
زمانی میتونید ارتباط به اصطلاح واقعی
ارتباط حقیقی با غرب و با جهان بیرون
خودتون پیدا کنید که خودتون رو در تمایز
با اون بفهمید این در وحله اول نیازمند
فهم فهم خود تمایزه یعنی دیفرنشیشن یا
دیفرنس مهمترین مفهوم در غربه یعنی
یونانیها چیزی رو که کشف کردن این مفهوم
تفاوت بود و الانم که در غرب داریم داریم
صحبت میکنیم از نظر فلسفی مهمترین مفهوم
مفهوم دیفرنسه
اینکه چه چیزی رو با چه چیزی تفاوت داره
اینه که موجب شناخت شما میشه شناخت شناخت
یعنی چی یعنی تشخیص یه چیزی در تمایز با
چیزای دیگه این لازمش اینه که شما
درکتون از رابطه یک چیزی با غیر اون چیز
رابطه
تقابلی یعنی رابطه بود و نبود و تناقض
نباشه در ذهنیت ایرانی فقط و فقط تنها
رابطهای که بین خود و دیگری میتونه تصور
بشه رابطه دایکاتومیه یعنی یا من یا اون
یا من حقم اون باطل یا اون حق من باطل یا
من یا این هست یا این نیست یا این خوبه یا
این بده یا این مقدسه یا این مقدس نیست یا
این این یا این یا اون که موجب میشه که
دیگری یا دیگری حذف بشه یا شما در دیگری
فانی بشید در حقیقت تاریخ جدید ما ی تاریخ
کسانیست که یک دستهایست که انقدر شیفته و
مرعوب غرب که خودشو اصلاً غربی میدونه
روشنفکرای ما احساس بیگانگی میکنن با
جامعه فکر میکنن که اونها به دلیل اینکه
رفتن غرب یا غربو میشناسن اونا اصلاً
غربی فکر میکنن خود شکی ندارن که غربی
فکر میکنن با اون یکی شده از این طرف
کسانی که غربو نفع کردن دیگری رو نف کردن
از این ذهنیت باید بیایم بیرون و بدونیم
که تمایز ابداع ذهن ماست بنابراین شما
میتونید بیشمار انواع ت تمایز رو ابداع
دعا بکنید و هنر غربی هنر ابداع تمایز
ممنونم حالا در یه جلسهای بعد صحبت
میکنیم من آقا مسعود من ببخشید من
میخواستم بشنوم شما چی گفتی میدونم که
از وقت خواب همه دوستان گست خواهش میکنم
نه خواهش میکنم خیلی ممنون سپاسگزارم از
خلاصهای که از تأثیر در واقع قرن هجدهم
در مدرنیته ارائه دادید سپاسگزارم آقای
بابک خیلی ممنون از شما که به من اجازه
دادین که بیام بالا و عرض سلام دارم خدمت
همه دوستان دوستان خیلی استفاده کردم
متچکرم فقط یه چیزی میخواستم اضافه کنم نه
که شما توجه ندارید میدونم که شما خیلی
خوب توجه دارید به این مسئله
اما از یه زاویه خیلی از در واقع
فیلسوفهای عصر حاضر به قرن هجدهم نگاه
میکنن و مدرنیزه نگاه میکنن در واقع اینه
که این تصوری که
بسیاری از
ماها
هنوزم شاید داشته باشیم که در واقع این
این بهش میگن اسطوره د پروگرس یعنی اینکه
ما در واقع این تصور از همون قرن هجدهم رخ
داد در قرن نجدهم اروپاییا در این باور
بودن که با علم ما دائما در حال پیشرفت
هستیم و زندگی ما دائماً بهبود پیدا
میکنه.
و این مدافور انلایتمنت یعنی این روشنی از
همین جا میاد که در واقع ما بر تاریکیها
پیروز میشیم اما امروز در واقع
بر این باور هستن که این مسئله پیشرفت و
پروگرس در واقع یک افسانه است و انسان
همیشه در طول تاریخ یه چیزی داده و یه
چیزی داده در واقع تریدآف بوده
و وقتی که ما به به
این میوه مدرنیزاسیون میوه نوع نگاه
قرن هجدهم
نگاه میکنیم که شما خیلی خوب توضیح دادید
یادمون باشه که
چه چیزایی رو از دست دادیم قسمت تاریک در
واقع قرن هجدهمو فراموش نکنیم
و و گرفتاری اینجاست که این قسمت قسمت
تاریک در واقع اگرچه آسیبهای بسیاری به
انسان غربی زد
اما برای دیگر انسانهای
روی زمین فاجعه آمیز بود یعنی اگرچه در
واقع
انسان غربی رو بسیار بسیار بیخلاق کرد
یعنی همین مدرن همین قرن هجدهم بود که
درش رخ داد و در این کرونایزیشن
بخش زیادی از انسانها در
آمریکای لاتین در واقع وایت شدن اصلا
بالکل اصلاً نسلشون از بین رفت میلیونها
انسان کشته ش مردن چه در اثر بیماریهایی
که این اروپاییا منتقل کرده بودن چه در
اثر نوع نگاهی که اروپاییا به انسانهای
غیر اروپایی داشتن
کلاً اصلاً
از کل جمعیت آمریکای لاتن از بین رفت یا
مثلاً
این قرن هجدهم بود که برده داری رو
اینداسترایز کرد نه که برده داری نبود
برده داری همیشه تو تاریخ انسان بود اما
اینجوری
ایندستری برده داری و و این رنج عظیمی که
بخش زیادی از انسانها به خاطر در آفریقا
به خاطر این ایندستری بردن
این در واقع همین تریدآف قرن هجدهمه مثال
خیلی زیاده در در واقع این این نابودی
محیط زیست این این نگاه کالا محور به وجود
به محیط زیست
به کل انسانها
و میگم مثلا همین
قرن نوزدهم که رخ رخ داد ایندستری که در
در اروپا رخ داد یا انقلاب ۱۹۱۷ روسیه شما
خب اشاره کردید این مدرنیزاسیون وقتی وارد
روسیه شد خب تو جلسات قبلی شما گفتید
ترکینیوف و نگاه تلستوی و نگاه داسویوسکی
در واقع این مدرنیزاسیون در روسیه منجر به
نهیلیس شد و اون نهیلیس منجر به انقلاب
۱۹۱۷ شد جنگ داخلی میلیونها ها انسان در
روسیه
در جنگ داخلی که حاصل همین ظهور
مدرنیزاسیون بود کشته شدن و و حالا دیگه
اینکه چه بلایی سر چینیا اومد میدونید
چینیا قرن نوزدهمو قرن شرم میدونن
از یعنی این اتفاقاتی که میلیونها انسان
قرن نوزدهم به خاطر همین حضور مدرنیزاسیون
جانشونو از دست دادن و حالا آسیبهایی که
خود کشور خود ما ایران دیده به خاطر همین
مواجهه ما با این مدرنیزاسیون
که که همونطور که شما به خوبید هم تو این
جلسه گفتید و تو همه جلسات قبل گفتید این
آسیبای وحشتناکی که به کشور ما هنوز وارد
شده به خاطر این مواجهه ما با مدرنیزاسیون
بوده و برای به خاطر این درک غلط ما از
مدرنیزاسیون و بعد و و فارغ از اینکه ما
چه درکی از مدرنیزاسیون داشتیم اینها بخش
سیاه و تاریک مدرنیزاسیون هستین که من
تهدید ندارم شما خیلی خوب آگاه هستین از
این بخش اتفاقاً بخشی از این
چیزی که من عرض کردم اون لینکی بود که شما
توی همین گروه تلگرامی قرن هجدهم فرستاده
بودید اون وب سایتی که در واقع میگه دارک
انلامنت مجموعه هایی که در ۲۰۲۰
فیلسوفان قرن حاضر نوشتن در مورد بخش سیاه
انلایتمنت فقط میخواستم همینم اشاره بکنم
میدونم البته شما در کلاسهایی که در قرن
هجدهم برگزار خواهید کرد از این بخش سیاه
قرن هجدهم
غفلت نخواهید کرد متشکرم
بله مون خیلی ممنون ممنونم مثلا همیشه
در حقیقت یک نکته مهمی رو که
در کلام من نبود رو در حقیقت بهش توجه
میکنید این خیلی مهمه که ما نه تنها تاریخ
قرن هجدهم که اساساً به تاریخ نگاه اخلاقی
نداشته باشیم یعنی اینکه همون طور که
مسعود گفت ما بتونیم برای
نگاه داوری اخلاقی به تاریخ از زاویههای
گوناگونی نگاه کنیم و بدونیم که اونچه که
انسانیست و اونچه که در تاریخ انسان به
وجود آمده همواره
جنبهها و پیامدهای بسیار
گوناگونی داره یعنی خود جنگ که بزرگترین
شریست که در تاریخ بشر همواره وجود داشته
و سایه شومش هرگز
روی سر انسان دور نبوده. خود جنگ یکی از
مهمترین عوامل تحول تاریخیست یا انقلاب.
عصر مدرن عصریست که تحولات رو از طریق
انقلاب انجام میده. بنابراین انقلاب ایران
یک مهمترین اتفاقی بود در زمینه
مدرنیزاسیون جامعه ایران. یعنی به خاطر
اینکه ناگهان مهم نیست که هدف انقلابیون
چیه یا در سر اونا چی میگذره ولی به دلیل
اینکه ناگهان تمام ساختارهای اجتماعی و
نظم جامعه رو واژگون میکنه طبیعتاً هر
چیزی که بعدش بیاد متفاوت از گذشته خواهد
بود. این به این معناست که حداقل کسایی
مثل کانت به این آگاهی داشتن که اونچه که
ما میگیم انسانها با عقل خودشون بیاندیشن
هرگز به این معنا نیست که انسانها و
جوامع در همون رساله روشنگریش میگه میگه
اصلاً به این معنا نیست که جوامع الان به
اصطلاح اینلایت شدن نه و اینلایت کردن
جوامع بسیار دشواره
و خود کانت با وجود اینکه معتقده که به به
اصطلاح انسان رو به عنوان غایت انسان
میدونه به شدت آدم بدبینیه و تمام بدبینی
که شما در فیلسوفی مثل شوپنهاور میبینید
از کانت میاد و و اونچه که بعد از روشنگری
اتفاق افتاد یعنی علم تبدیل شد به
ایدئولوژی و تکنولوژی تبدیل شد به
ایدئولوژی کاملاً
برخلاف روح روشنگری و روح اون چیزی بود که
کسانی مثل کانت ازش دفاع میکردن. به همین
دلیل که هابرماس در برابر پستمدرنها
تأکید کرد بر اینکه اونچه که
ما میتونیم روشنگری بدانیم اون چیزیست یک
ایده است و اون ایده به این معنا نیست که
در تاریخ هم اونچه که اتفاق افتاده مطابق
اون ایده بوده به عکس
مدرنیته یک پروژه ناتمامه عنوان چیزش پس
مادرنیتی از آنفینش پراجکت یعنی چی؟ یعنی
مدام شما باید بر اساس ایدههای اصلی
مدرنیته که به به معنای
چون مدرنیته یعنی پروژه آزادی پروژه آزادی
و پروژه انسان
مدام در حال تهدیده و و عصر جدید یعنی
هرچی از قرن بیستم به این طرف همین مسئله
انتشار کتاب رو خود کانت در همون رساله
روشنگریش میگه دیگه میگه مردم الان به جای
اینکه فکر کنن فکر میکنن هرچی این کتابا
بگن همونو فکر میکنن درسته یعنی آگاه بود
به اینکه عمومی شدن به اصطلاح ارتباطات به
استقلال فکری و به آزادی انسانها
ضربه میزنه و خب ما امروزه
در جهانی زندگی میکنیم که توانایی بشر
برای فهم حماقتهای خودش از تمام دورههای
تاریخی سختتر شده یعنی به دلیل اینکه
تکنولوژی در شما توهم دانستن توهم بینیازی
از پرسش توهم
خود بودن رو القا میکنه در حالی که شما
خودتون رو و اراده خودتون رو بیش از هر
زمان دیگه از دست دادید و
در در حماقت محض زندگی کردن تبدیل شده به
یک شکلی که از نظام تعلیم و تربیت تا
دولتها تا روابط اقتصادی تا رسانهها
اینو ترویج میکنن و تبلیغ میکنن و برای
اینکه تو آگاه باشی که آیا تو تو هستی
واقعاً یا تویی هستی که ساخته
نیروهای بیرونی هستی با دشواری بسیار
زیادی روبهرو هستی قطعاً توجه داریم که
مدرنیته
همونطور که کانت گفت عصر ما عصر نقد است
عصر نقدست یعنی چی؟ یعنی هر چیزی که بشر
به وجود میاره م استعدادش برای شرارت بیش
از استعدادش برای خیره و بنابراین هر چیزی
که ش هرچه که شما
تحقق پیدا کنه چه به صورت فکر و عقیده چه
به صورت به اصطلاح چیز خارجی باید به
عنوان یک امر ناقص و دور از حقیقت و دور
از واقعیت تلقی بشه یعنی دائماً شما باید
در خودتون ون رو در معرض
کور شدن از دیدن بتهای ذهنیتون ببینید و
و ذهن انسان مدام در حال ساختن بت به قول
بیدل میگه بیدل من و بیکاری و معشوقتراشی
جز شوق ورحمن سنمی نیست در اینجا ذهن بشر
تمایل داره به اینکه از باورهای خودشو
حقیقت بدونه تمایل داره به اینکه اونچه رو
که عقیده داره واقعیت هم بهه این امروزه
بسیار
عمیقتر و شدیدتر شده یعنی قبلاً میگفتن
که
شنیدن کی بابت مانند دیدن یعنی اونچه که
میبینی مهم مهمه و دیدن دلیل حقیقته الان
هرچه میبینی فریبه الان حقیقت اون چیزی
درست اون چیزیست که نمیبینی یعنی
ساختارها یعنی مناسبات یعنی گفتمانها
یعنی مجموعهای از به اصطلاح
چیزهایی که با چشم قابل دیدن نیست. ما در
عوض در عصری زندگی میکنیم که عصر تصویره
و و تصویر به ما القا میکنه که من
واقعیتم. جایگزین واقعیته. قطعاً مدرنیته
یک پروژه استثنایی در تاریخ بشره که
شرارتهایی هم که آفریده استثناییست. به
همین دلیله که خود آقا مسعودم خوب
میشناسه سوزاننایمن رو. ساننایمن فیلسوف
آمریکایی فیلسوف کانتیه که از روشنگری
دفاع میکنه علیه به اصطلاح وضعیت امروز
غرب و معتقده که مدرنیته با فاجعه زلزله
لیسپورن در نیمه اول قرن هجدهم آغاز شد و
با هولوکاست فاجعه هولوکاست پایان یافت
بدونیم که مدرنیته عصر فاجعه است عصر
پاؤونه عصر فرنکشتانه عصر حیولاست و اگر
اینو ندونیم طبیعتاً مثل ملت ملتهای غیر
غربی دچار توهمهای بسیار خطرناک راجع به
مدرنیته و راجع به خودمون خواهیم شد.
ممنونم آقا مسعود.
سپاسگزار.
بله خیلی ممنون از شما آقای حسین هستیم در
خدمتتون.
سلام آقای خلجی آقای بابک سلام دوستان
خیلی ممنون آقای خلجی. من فقط تشکر کنم
واقعاً شما ممنون شما هستم شما بزرگوارید
با این موضوعهایی که در واقع مطرح میشه
خیلی عالیه برای من که فوقالعاده بوده
همیشه یه سؤال دیگه هم من برای من پیش
اومده میخواستم ببینم شما در خصوص
عرضم به حضورتون پاسخ دادن به ایمیلاتون
ترتیب خاصی رو دارید یا اینکه چطوره چون
که من ایمیل فرستادم برای این درس گفتارها
جوابی من نگرف
من تنبلی و عذر میخوام حتماً امشب یا فردا
جواب میدم من از شما عذر میخوام
خیلی ممنونم سپاس
بذارین به حساب به اصطلاح قصور من نه بیبی
بزرگوارید بزرگوارید یه مسئله دیگهای هم
که بود من فکر میکنم برخی از این کسانی که
مثل آقای کزازی یا دیگرانی که نام بردن
فکر میکنن بخشی از این به خاطر اینه که
میخوان اینا یه حاشیه امنی داشته باشن
حالا حالا فکر میکنم این باشه آقای کزوزی
مثلاً یکی از کارایی که میکرد این بود که
خارج از ایران فارسی تدریس میکرد به هر
حال این بد نیست دیگه برای بعضیا این
حاشیه امنو میخوان
داشته باشن
خیلی مسئله پیچیده تره اینا نه آدمایی
هستن که یک یک به اصطلاح یک ایدئولوژی
خاصی دارن و واقعاً یه تعهد
صادقانه و سرسختانه اون ایدئولوژی داره
مثلاً این آقای پرویز ازکایی
این آقای پرویزکایی تمام عمرشو گذاشته
برای اینکه از تاریخ ایران یه چیزایی
دربیاره که در حقیقت اثبات کنه که ما
ایرانی اصیل ایرانی مدرنه سکولار ضد دینه
هزار صفحه کتاب نوشته راجع به زکریا خب
آقای ازکایی اصلاً مارکسیسته یعنی
بیخداست اونوقت کتاب نوشته راجع به
زکریای رازی از زکریای رازی یه دونه
سکولار
نمیدونم
به اصطلاح ساینتیست ساخته اول کتابم نوشته
که تقدیم به دکتر تقی ارانی تا سراه یعنی
انقدر من خندیدم که دکتر تقی ارانی رو
نوشته ت تا سر اصطلاح مذهبیه یعنی این
آشفتگی روحیشون درست به دلیل اینکه در
واکنش به این وضعیت
چون نمی خودآگاه نیستن و و برای این
ترومای مدرنیته نتونستن مسلط بشن در نرچه
پناه میبرن دوباره به توهم و آشفتگی
بیشتر.
بله بله بله بله آقای خلجی عزیز یه نکته
آخری هم که راجع به روسیه گفتید من خبرای
روسیه رو دنبال میکنم همین الان یعنی
حالا همین الان که امروز روز من این
چیزایی که میشنوم همین بحثهایی که شما
میکنید اینجا
به روسیشم تو روسا هم هست واقعا که الان
ما باید چیکار بکنیم اون کاری که مثلاً چه
میدونم زمان توستو یا اون روشنفکرای
زمان هدسن میک میکردن اینجوری میدیدن
الان ما باید چیکار بکنیم دقیقاً همین
بحثهایی که شما دارید میکنید اونجاهم
جالبه اونجام هست واقعاً
بله من اتفاقاً
در نظرم هست که راجع به فلسفه روسیه
یه جلسه بذارم در روسیه اتفاقات جالبی
میفته یکیش این هست که یه جریانی هست که
در حقیقت فیلسوفانی هستن که دارن
ناسیونالیسم پوتینی رو تئوریزه میکنن مثل
دورگین ولی ولی یه چیز خیلی بامزه میدونید
که پارسال ۳۰۰ سالگی
تولد کانت بود شهر کانت یعنی کنینسبرگ
قبلاً دومین شهر مهم امپراتوری پروس بود و
ولی در قرن بیستم این در جزء روسیه شد و
در نتیجه الان کونینسپور یعنی شهر کانت در
روسیهست روسا در سالهای اخیر سعی کردن
کانت رو مصادره کنن و بگن کانت اصلاً
روسیه بله
بعد سال گذشته یه دونه کنفرانس گذاشتن در
روسیه برای بزرگداشت کانت و اونجا د نفر
بر سر کانت دعوا کردن و تیراندازی شد و یه
نفر کشته شد خیلی بامزه بود یعنی این شیوه
به اصطلاح عشقشون به کانتم روسیه اتفاقات
خیلی متنوعی داره میفته و خیلی مهمه که
بهشون توجه کنیم خیلی ممنونم از یادآور
سپاسگزارم ممنونم از شما خیلی متشکر
بله خیلی ممنون آقای جلبانی بفرمایید
سلام و درود و تشکر در خصوص حالا یه کم
صحبت میکنم که وقت کسیو نگیرم امیدوارم
عرض به حضورتون که یکیش اینه که
ما اگه حساب کنیم حکومت و حاکمیت و ملت
خب اینها هر کدومشون در رابطه با مدرنیته
سهم دارن.
من میخواستم ببینم اینا سهمشون چهجوریه،
به چه صورته. نمیتونیم فقط بگوییم که یک
رابطهای وجود داره که
فقط حکومته و حاکمیته بلکه خب تمام این
نیروهایی که هستن و صاحب اراده هستن صاحب
قدرت هستن در جامعه که خب ملتم یکیشه دیگه
حاکمیت
نظام و ملت اینها چه سهمی دارن و چگونه
میتونن
ایفا نقش بکنن در چی؟ در زمین ایران. خب
هر کشوری و میتونیم بگیم هر خطهای
خصوصیاتی خودشو داره، ویژگیهای خودشو
داره ولی در کل ما آیا چیزی داریم که به
ما بگه که اینها چهجوری عمل کردن تا حالا
و چه مسئولیتی دارن چه سهمی دارن؟ این یکی
از سؤلامه. سوال دومم اینه که آیا
من میبینم که تناقضهایی در فرهنگ و
ادبیاتی ما اینجا بود؟ خود استاد خلجی هم
اینجا یه نگر من دیدم که یک اصار ناراحتی
کردن راجع به اینکه خب این ادبای ما و
کسایی که مسیری
ادبی ما رو فرهنگی ما رو میتونستن روش
اثر بذارن اینهم خودشونم اون چیزی مدرنیته
رو نداشتن
و
چیز دیگه فرهنگ فرهنگ انگیزه خدا و معین و
اینا رو نگاه میکنیم همین آقای عاشوریا
نگاه میکنیم خب تناقضای ما کجاست
من میبینم در یه جا این قدر مردم ما نسبت
به همدیگه الفت دارن و برای همدیگه
فداکاری میکنن برای کشور برای خودشون بین
خودشون مهمون نوازن یک ویژگیهای خاصی
داره فرهنگ مردم ایران نگاه میکنیم چه
احساساتی دارن یه احساسات خیلی پیشرفتی
دارن نسبت به بعضی کشورهای دیگه خب مثلاً
عربا میگن که خیلی اینا مهمون نوازن مثلاً
غرب یارو نگاه میکنی میبینی اصلاً کاری
به کاری هم ندارن ولی چهجوریه که این غربی
که نگاه میکنیم میبینید هر کدومشون کار
خودشونو میکنن اصلاً
از این چیزا خبر نداره که خبری نیست که
بخری برای کسی کاری مجانی انجام بدی خب تو
غرب همهش اینا تعریف شده ولی نگاه میکنی
میبینی که پار سعی میکنن چیبی هم نکنن
پروان نزرن نمیدونم
از صف خارج نشن ملاحظه میکنید کیمبورک
داشته باشن این تناقضرو که نگاه میکنید
میبینی چیه
اونقاع تونستن به این چیز برسن به این
قاعده برسن که بیان قدرتو تقسیم بکنن رأی
نمیدونم و باشن پایدار باشن و اینو
نگهداریش بکنن ولی ما نتونستیم علتش چیه
کجاست تناقضهای فرهنگی
بله اگر من بخوام در یک جمله به شما جواب
بدم خواهم گفت که در فهم مفهوم تفاوت
یعنی ما
تا نتونیم
به
تفاوت درک کنیم ما هیچ مشکلیون حل نمیشه
ذهن غربی به دلیل اینکه اساساً بر پایه
تشخیص تفاوته که میشناسه در نتیجه
میتونه اونچه که شما میگید تقسیم تقسیم
کار دیگه میتونه تقسیم کار کنه. میتونه
بین خودش و یک انسان دیگهای یه رابطهای
برقرار کنه که در عین متفاوت بودن بتونه
با او زندگی کنه. دموکراسی چیه؟ دموکراسی
یعنی به رسمیت شناختن تفاوت و زیستن با
تفاوت. ولی اگر شما نپذیرید تفاوتو و
بخواید تفاوتو از بین ببرید یا اینکه
اصلاً تشخیص ندید تفاوتو نتیجهش میشه که
با برادرتونم نمیتونید زندگی کنید. حالا
من یه چیزی بگم بهتون.
که مفرح ذات بشه. دیشب من داشتم موقع این
کتاب از این اوستای اخوان ثالثو میخوندم.
مردم از خنده یه جاش کلی
به اصطلاح ایراد میگیره به پروین اعتسامی
که بله این بانو ۵۰۰ بیت شعر گفت و فلان و
این حرفا ولی یک جا در اشعارش شما
نمیبینید که از خودش حرف بزنه مثلاً بگه
من و خب خیلی ژست مدرن گرفتنه دیگه که آره
این هنوز در سنت مونده و فردیتشو فلان و
هنوز مدرن نشده و این حرفا و هیچ جرأت
نداره من بله فرهنگ فلان بعد خودش میگه
بله باید بگی من و این من همون چی نفسیست
که ابن سینا میگه همون نفسیست که فلان
میگه یعنی یه ذره میره جلوتر متوجه میشه
که این چیزی که این میگه مدرن و من درست
شبیهش میکنه به اون چیزی که ما خودمون
داشتیم یعنی ما اون چیزی رو که میپذیریم
اون چیزیست که داریم قبلاً عقیده داشتیم
خب بنابراین تحولی رخ نمیده زمانی تحول رخ
میده که شما بپذیرید چیزی به نام جدید
موقعیت جدید وجود داره
که شما باید اون رو شما دوست دارید مدرن
بشین یا دوست ندارین مهم نیست دوست دارین
مثلاً سوسیالیست بشین یا کمونیست بشین یا
نمیدونم چپ بشین یا راست بشین مهم نیست
مهم اینکه بپذیرید که شما باید در جهانی
زندگی کنید که اونام زندگی میکنن این شما
رو میکنه مدرن سکولاریسم به معنای این
نیست که شما در یک جامعهای زندگی کنید که
دین توش نابود شده نه سکولاریسم یعنی
جامعهای که انسانهای متفاوت با عقاید
متفاوت میتونن زندگی کنن چه دین داشته
باشن چه دین نداشته باشن با حقوق برابر
این همزیستی نیازمند به رسمیت شناختن
تفاوته پس تفاوت یک امریست همشناختی
و هم امریست اجتماعی و رفتاری و سیاسی ما
همون طور که در شناختمون نمیتونیم فرق
فکر غربی و فکر خودمونو بفهمیم هرچی اونا
دارن ما هم داریم اونا فلسفه دارن ما هم
داریم اونا جم فلان دارن ما هم داریم ما
در زندگیم با خودمون هم قادر نیستیم
جا به اصطلاح در جامعهای زندگی کنیم که
روز به روز تفاوتش ناخواسته و لاجرم بیشتر
خواهد شد. جامعه ایران یک جامعهایست که
مدام داره میره به سمت تنوع بیشتر.
بنابراین نیازش به به رسمیت شناختن تفاوت
روز به روز بیشتر میشه. ولی در عمل اونچه
که تا الان امشب که من با شما صحبت میکنم
میبینید میبینیم که این تکنولوژی به
اصطلاح دیجیتال و این اینترنت و این ابزار
به اصطلاح ارتباطی روز به روز ما رو در
ترد همدیگه ما رو در حذف همدیگه ما رو در
عدم تحمل دیگه یاری کرده تا در مسیر عکسش
باید بهش توجه داشته باشیم باید بدونیم که
هر حرفی که میزنیم هر انتخابی که میکنیم
باید در شرایطی صورت بگیره که هزاران نوع
دیگهش بتونن
وجود داشته باشن. اگر قرار باشه من به شما
بگم که اگر شما از شاهزاده حمایت نکنی تو
ضد ایرانی هستی. جمهوری اسلامی هم بگه اگه
تو از جمهوری اسلامی دفاعی نکنی تو ضد
ایرانی هستی. اون یکیهم بگه اگه تو یعنی
هر کس خودشو ایران بدونه خودشو اسلام
بدونه خودشو حقیقت بدونه خب ما میریم به
سمت خیلی دردناک بنابراین مسئله اصلاً
حکومت نیست مسئله دولت نیست مسئله این هست
که ما تکتک ما آدمها در فرهنگی بار آمدیم
که فرهنگ تشابه
و همسانیه فرهنگیست که همه چیز همه
اختلافات رو میخواد در وحدت جمع کنه کنه
فرهنگ وحدتگراست فرهنگ حقیقت واحد و
مطلقه
مشکل این هست بپذیریم که تکسر اصلیست
بالاتر و ضروریتر از حقیقت تکسر بر حقیقت
برتری داره اگه اینو بپذیریم راه به حل
مشکلات باز کردیم
سلام ببخشید صدای من میا با اجازه آقا
سهراب صحبت نمیکنم بله مثل اینکه بابک
بیرون افتاده بله بفرمایید بفرمایید آقا
در خدمتم جواد جون ممنون که تذکر دادی من
فکر کردم که ماتورو باید بگیره به خاطر
سلام دارم خدمت آقای خالجی عزیز تلفنشون
زنگ زد میدونم میشنون یا نه
ولی
یه لحظه اجازه بدید من من یه لحظه اجازه
بدید ببینم که مشکل چیه
کنار عزیزان با شینر مسائل فاخر
فکری صحبت کنیم خیلی خوشحالم و ممنونم که
دست منو گرفتید و اومدم خدمتتون راجع به
خیلی تأسف میخورم زمانی که تهران بودیم
به هر حال میگشتیم دنبال این
اندیشکدههایی که بزرگان کسایی که راجع به
مسائلی که کلاس خصوصی داشتن بریم اونجا و
شرکت کنیم ولی متأسفانه رژیم جمهوری
اسلامی کاری کرد که همه ما رو به هر حال
آواره کرد و از اون آرزوهایی که داشتیم
دست کشیدیم و یه چیز دیگری در خارج تبدیل
شدیم اما هرزگاهی دوست دارم که خدمت در
جاهایی که بحث اندیشه است که مورد علاقه
منه
باشه سود دوست دارم که گوش کنم استفاده
کنم و اگر مجالی هم بود مشارکت کنم
امروز که داشتم گوش میکردم راجع به قرن
هجدهم بود همیشه
روند تحولات غرب را با کشور ایران مقایسه
میکنم خیلی تأسف میخورم میگم که چرا
مثلاً بعضی از ماها جامعه ما هستش که
مثلاً کانت بلده
عرض کنم هگل بلده از لیبرالها مثلاً جان
لاک بلده عرض کنم پوپر بلده اما موقعی که
میبینم که در جهتگیریهای سیاسیشون اون
نیست که انتظار داریم که به هر حال
اینهایی که از اندیشه از چشمه اندیشه به
هر حال سیراب شدن چشیدند ولی در عکسالعمل
میبینیم که به هر حال با افراد دیگری
خیلی تفاوت ت ندارن در جهتگیریهای
سیاسیشون. این از آن جهت گفتم که موقعی که
در تهران دانشجو بودم میرفتم سر اون
بزرگانی که میومدن در دانشگاه صحبت
میکردن سعی میکردم در آخر برم باهاشان
صحبت کنم و از دغدغههای خودم بگم چونکه
من یه کرد بودم اونجا و احساس میکردم اون
دغدغههای من حتماً کسایی که اندیشه
میدونن و دردهای منو حتماً میتونن ببینن
و صحبت میکردم که آیا شما ما را میبینید
در این کشوری ما را میبینید که چه
دردهایی داریم و دغدغههای ما علیه حقوق
کسی نیست. یعنی حقوق کسی را کم نمیکنه
ولی این دغدغههای ماست باید بشنوید.
یادمه که در که در
به هر حال کرسی آقای
عرض کنم خدمتتون
اسمش یادم رفت فیلسوف اخلاق ما که
میرفتیم کلاساش آقای کتابش الان جلو به
دستم بود
ببخشید اسمش یادمه حالا یادمه یاد آره
مصطفی ملکیان ببخشید یه لحظه یادم رفت
رفتم اونجا و بهش گفتم که تو دردههای ما
رو میبینی ما در این کشورها میدونی و
ایشون خیلی خوب برخورد کرد با من و بعد از
اون شاید من نمیگم شاید من باعثش شدم ولی
بعد از اون بارها دیدم که از دردهای منم
صحبت کرده دردهای ما کردم صحبت کرد این
برام جالب بود و یه بار رفتیم که با آقای
سروش صحبت کنیم متأسفانه نشد که بریم که
ما از چند دانشجویی بودیم رفتیم اونجا ولی
همیشه میگفتم اما در نهایت بریم سرا اصل
مطلبی که میخواستم بگم
در قرن هجره ما میبینیم که فیلسوفان
بزرگی چون کانت و اینها اخلاق آوردن به
عصر درخشان دوره روشنگری بود و خیلی چیزها
اومد
واقعاً اندیشمندان کاری کردن که سیاست را
به روندی بردند که به هر حال در نهایت آخر
ارزشهای دموکراتیک از دلش دراومد و این
برای ما همیشه مهم بود که این اتفاق در
کشور ما هم میفته اون کسانی که دستی در
اندیشه دارند در این مرحله ما را کمک کنن
اما در تحولاتی که میبینیم میبینیم که
بعضی جدگیریها عین مثلاً جریانهای راست
افراطیه یا مثلاً چپهایی میدیدم که خیلی
بعضی اوقات غیر انسانی واقعاً مسئله را
بررسی میکردن به خاطر همین من همیشه
احساس میکردم که به قول
اندیشمند
فرانسوی که عادت وارد است احساس میکردم
که اون عادتواره اون دانشی که در فرهنگ به
ما آموخته میچربد به اون اندیشهای که
فرا گرفتهایم و بعداً به شیوه مطالعه بهش
میرسیم. همیشه این برا من سؤال بود و این
سؤال رو الان از شما امیدوارم که جواب بدی
که آیا عادتواره و اون دانشی که به هر حال
از طریق خونواده و جمع بدون اینکه
بیاندیشیم قبول میکنیم آیا اون ارجعیت
دارد به اندیشهای که ما میخونیم در
نهایت آخر وقتی که به جایی میرسیم که
باید انتخاب کنیم بین این دو تا؟ این یکی
از سؤالا بود. سوال دیگری که من داشتم
خدمتتون این هستش که به هر حال در وضعیتی
که الان قرار گرفتهایم میبینیم که به هر
حال یه پوپولیزمی رشد کرده و دنبال منجی
میگردن. احساس میکنم که بعضی اوقات این
میل به منجیگرایی آیا دلیلش استیصال و
سرخوردگی و شکستهای پی در پی جنبشهای
مردمی از رژیمه که اونها را سوق داده به
سوی منجیگرایی یا همون فرهنگ مهدویتی که
در تشیع هستش ما را به این زوم میبره.
اینم سؤال دوم منه آقای خلیجی عزیز.
امیدوارم که وقت شما رو خیلی نگرفته باشه.
ممنونم آقا. خیلی ممنونم. لطف دارین.
ببینید
وضعیت طبیعتاً
کردها حالا میدونید که ما با کرده هم
فامیل هستیم هم دختر من سنندج به دنیا
اومده بنابراین من یه جوری خودمم با شما
غیر کرد نمیدونم ولی وضعیت کردها بحثی
نیست که
به شکل بیمانهای تحت ظلم و ستم و تبعیض
سیستماتیک هستن مثل
مثلاً بلوچها و وضعیتی که ما در ایران
داریم با در مورد اون چیزی که حالا
اقلیتهای دینی شمرده میشه و اینا خب
وحشتناکه بحث بر سر این نیست اصلاً و منم
بارهم گفتم که مشکل اصلاً به حکومت محدود
نمیشه بلکه مردم عادی هم نسبت به
این مسئله یا بیوجهن یا اینکه خودشون نقش
دارن در این تبعیض یعنی این تبریزگذاری
بخشی از فرهنگه.
بحث سر اینا نیست. ولی یه نکته رو من خدمت
شما بگم. در ذهن مدرن انسان مدرن انسانیست
که یک اصل راهنما داره و اون کهه من باید
با عقل خودم بیاندیشم. یعنی مدرنیته یه
دستورالعمل داره. اونم دستورالعملی که
انسان به خودش میده.
مدرنها اروپاییها وقتی مدرن شدن رفتن
جهان رو کشف کردن و جهان رو شناختن. یعنی
من تو صحبتم گفتم دیگه ایرانی که ما
نمیشناختیم اونا شناختن. چینی که چینیا
نمیشناختن اونا شناختن. اسلامی که مسلمان
نمیشناختن اونا شناختن. اونا رفتن کشف
کردن. چرا؟ چون اون کشف کشف دیگری خود
اونها رو دگرگون میکرد و اونها رو به
یک مرحله بالاتری از بلوغ فکری و و
توانایی میرسوند. بنابراین شما اصلاً
نباید توقع داشته باشید که کسی شما رو
بشناسه به خاطر اینکه فرض کنیم مثلاً فرض
کنید روشنفکرای غیرکرد
روشن کردی کردا رو شناختن هیچ به درد کردا
نخواهد خورد بحث بحث سیاسی و حقوقی نیستا
اینکه ما باید فشار بیاریم به حکومت و
قوانینو عوض کنه و رفتارشو عوض کنه به
کنار ولی جدای از مسئله حقوقی و مسئله
سیاسی فهم فهم دیگران در وضع من تغییر
نمیده. این فهم من هست که در وضعیت من
تغییر میده. یعنی شما نباید فکر کنین که
چون از نظر جمعیت کمتر از مثلاً فارس
زبانها هستید. پس اگر شما محکومین به این
وضعیت که هست. نه. شما میتونید با
انقلابهایی که در فکرتون در شیوه
اندیشیدنتون به وجود میارید موقعیتون رو
به گونهای تغییر بدید که طرف مقابل
کاملاً تغییر کنه. یعنی وقتی که
اروپاییها شروع کردن به شرقشناسی شرق
دگرگون شد. وقتی که اونها ایرانو شناختن
ما خودمونو کشف کردیم. یعنی ما هم یه
ایرانی دیگه شدیم. ما با فهم اونها
دگرگون شدیم. بنابراین اون چیزی که دگرگون
کنندهست ببینید ما هر انسانی و هر
جامعهای غیر از خودش هیچ چیز دیگه نداره
من به عنوان یه انسان مالک جورابم نیستم
چون اگه برم تو زندان همین جورابم از پام
درمیارن من مالک هیچی نیستم جز خودم خودم
یعنی توانای برای اندیشیدن برای تخیل ولی
همه اون چیزی که در جهان بیرون هست تاکنون
تمام محصول همین توا ذهن انسانه پس بدونید
که شما چیزی رو دارید که برای دگرگون کردن
این جهان برای ساختن یک جهان دیگه برای
شما کاملاً کافیست و به هیچ چیز دیگه
نیازمند نیستید و بدونیم که ما هر چیزی رو
که میخوایم باید با ت تخیل اون رو در
ذهنمون خلق بکنیم و با اراده و عملمون در
جهان بیرون به وجود بیاریم. ما چیزی رو
میتونیم داشته باشیم که بسازیم. چیزی رو
که نساختیم نمیتونیم داشته باشیم.
بنابراین در درباره مدرنیته هم همینطوره.
ما فکر کردیم میتونیم بریم که این کتابا
رو ترجمه کنیم بشیم مدرن. شما به درستی
میگید که این روشنفکران اینا رو ترجمه
میکردن ولی از اینا حرف میزدن ولی
شکل دیگه عمل میکردن. درست به این دلیل
که باید بپرسیم فهمیدن چیه؟ آیا واقعاً
کسانی که ترجمه میکنن مثلاً نیچرا وهابر
ماسوهای دیگه روم فلانو آیا واقعاً اینا
اونا رو فهمیدن؟
فهمیدن چیه؟ بنابراین باید خود فهمیدنو
آیا ما مدرنیته رو میفهمیم؟ آیا ما آزادی
رو میفهمیم؟ آیا ما دموکراسی رو
میفهمیم؟ آیا ما ملتو میفهمیم؟ آیا ما
شهروندو میفهمیم؟ اگر در این تردید بکنیم
که مدرنیته چیزی نیست جز تردید دکارت یعنی
زمانی شرایط ما عوض میشه که در آونچه که
میاندیشیم تردید کنیم و تصمیم بگیریم یک
معیارهایی پیدا بکنیم برای اینکه ببینیم
اینا افکار درستین یا نه یعنی تمام مشکل
تو ذهن ماست و تمام راه حل تو ذهن ماست به
جای اینکه به بیرون نگاه بکنیم و توقع
داشته باشیم که این واقعیت موجود
بر اساس یک به اصطلاح اتفاق معجزه آمیزی
عوض بشه این کاملاً همون تفکر تقدیرست و
هیچ کدوم از مشکلات ما
چیزی نیستن که از بیرون یا بر سر اتفاق در
تاریخ به وجود آمده باشن مشکلات ما اون
چیزایی هستن که ما بهشون میگیم مشکل و
طرزی که شما یه مشکل و مشکل میدا میفهمید
در اینکه راه حل پیدا کنید یا راه در
بمبسته بمونید تأثیر داره. یعنی شکلی که
شما مشکلتون رو فرموله میکنید به شما
اجازه میده راهحل پیدا کنید یا راهحل پیدا
نکنید. این که شما فرمودید که این جریان
فاشیستی جدید خیلی تقدیرگراست. این درست
به دلیل اینه که
تقدیرگرایی
شکل فکر کردنشه. در نتیجه وقتی هم که
میخواد با آخوندا در بیفته و آخوندا رو
عوض بکنه نمیدونه که خودش این آخونداست.
آخوندا معتقدن که مهدی میاد حکومت جهانی
درست میکنه نور بر حق بر باطل پیروز میشه
اینا هم معتقدن که نور بر تاریکی پیروز
میشه در نتیجه این جریان آقای پهلوی به
شدت مذهبیه به شدت مذهبیه یعنی از نظر
تعصب مذهبی و و ذهنیت مذهبی هیچ فرقی با
طرز تفکر فداییان اسلام نداره هیچ فرقی
نداره اینا برگشتن به ایران باستان
و از ایران باستان یک مذهب ساختن یک مذهب
و معتقدن که این مذهب مذهب حقیقت حقه و بر
همه مذاهب باید پیروز بشه باید مبارزه کنی
درست مثل مسلمونا و شیعیها مبارزه کنی و
مخالفانتو یا بکشی یا
تحت سلطه خودت دربیاری
بله
ممنونم از شما به هر حال
ممنون از شما جناب خلجی عزیز
بله خیلی ممنون آقای جواد بفرما
سلام به همدیگه با اجازه من میخواستم بگم
با اجازه الان که هر اتاقی میره این به
اون میگه وطنفروش اون به این میگه وطنفروش
اون پادشاهیخواهی میگه ما ایرانیم اسلامو
میزنه اونور جمهوری اسلامی هم داریم
میبینیم با این رفتاراش میگه آقا نه آقا
ما از همه اینا ملیگراتر هستیم به نظر من
خب اینجا یکی اسلام و شیعهست یکی اون
ایرانگرایی ملیگرایی باستانگرایی زرتشت
و این چیزا یکی هم غرب و مدرنیسم و
عقلانیته این سه تا خب جای خود داره اون
نهادها نمادها مؤلفهای خودشو داره شما
حساب کنید به نظر من خب میشه دیالکتیکش
کرد شاه و رضا شاه با غرب و مدرنیسم و اون
سکولارسازی و باستانگرایی
بعدم اسلامگراها خب الان میشه یه رویکردی
سازگار به نظر من باید داشت دیگه خب الان
اینا همه خطنن به نظر اون ارزشی که اصلاً
کسی رو یه جور حرف از اسلام و شیعه هم
میزن اصلاً کسی رو به رسمیت نمیشناسه.
انگار
مملکت ایران فقط مال ایناست یا اون
پادشاهیخواهی که یه جور حرف از ایران و
یه ناسیونالیسمی میزنه
برعکسشم خب اون تجزیهطلبه میگه آقا ایران
این چیزا اصلاً معنایی نداره. خب اینا همه
جای خود داره حتی عقلانیت عقلانیت یه دولت
ملت مدرن قوی با ارزشهای لیبرال
دموکراتیک همه رو به رسمیت بشناسیم اختلاف
تضاد اینا حتماً چیز بدی نیست که ما
دیالکتیکی هگلیش کنیم مهم اینه که به
خشونت و دشمنسازی دیگرسازی و این چیزا
کشیده نشه یه دولت ملت قوی دولت قوی به
معنای مستبد بودن نمیگم اون کارآمدی میگم
اگه طرف دیگه هم یه جامعه مدنی قوی داشته
باشیم میگه حالا اینا هم به نظرم خب اینا
چای خود حالا باز نقد داره ایرانشهری
طباطبایی نمیدونم فرهنگ دین خوبی آرامش
دوستا استبداد زدگی کاتوزیان اینا خلاصه
ما باید یه مدرنیته بومی با شرایط خودمون
داشته باشیم دیگه بعد حالا حالا این
پستمدرنیستی و اینا خب جای خود داره خلاصه
مدرنیسم بر پایه
عقل خود بنیاد و سوژه محوری و جهانشمولی
بوده. پستمدرنیسم از پایه پلورالیسم و
نسبیتگرایی بوده. مثل پستمدرنا میگفتن
آقا حقیقتی نیست همش تفسیر و هرمونوتیک و
فهم و معنائه.
خب این خوب نیست به نظر من. خب به این
معنا خب الان خب پوزتیوی پوزیتیویستا به
نظر من حالا ببخشید من چند کلمه رو بگم
حالا صحبت شه. پوزیتیویستا به نظر من خب
خوب میگفتن. خب فلسفه جای خود یه جورایی
چرت و پرته خب طرف میاد هرچی میگه الان
این همه مفاهیم اینا نه اثباتی الان طرف
میاد این همه میم مفاهیمو برساخ میکنه
اینا نه اثباتی عینیتی چیزی داره من خب
صحبتهای آقای خلجهم متوجه نمیشم اگه یه
طرف شما میاید مدرنیسمو از کانت میگید
اینا رو ستایش میکنید کانتم فلسفهش
معرفتشناسی بوده دیگه خب
جای خود از یه طرف خب میاید
پستمدرنیستی و پستمارکسیستی صحبت میکنید
اون روابط سلطه و علمو میزنید همه چیو
سوبژکتیویستیش میکنید همه چی تو زبان و
گفتمان و اینجور چیزاست من ببخشید حالا
اگه صحبتهای ما حالا شاید به نظر شما خوب
نباشه
نه بله من میولوژیو میزنید حالا گشتل
هایدگر اینا
بله ممنونم آقا
تکوژی نقد داره ولی تکنولوژی جای خود داره
من متوجه نمیش بفرمایید ببخشید صحبتهای من
تموم شد حالا که چ
نه متوجه شدم بله درسته متوجه شدم ممنونم
بسیار خب خیلی ممنون والا دوستان دیگه هم
اجازه بدید
آقای خلیجی اون اون سؤال آخر من که عرض
کردم خدمتتون راجع به این دلیل میل به
منجیگرایی دلیلش برمیگرده به این وضعیت
اقتصادی و استیسال و نه نه میلی ببینید
همهش در ذهن شماست دیگه یعنی این وضعیت
اقتصادی
میتونه شما ۱۰ نفداز توی سلول انفرادی در
یه شرایط مشترک ۱ جور با اون موقعیت واکنش
نشون میدن یعنی موقعیت بیرونی هرگز
طرز برخورد شما و طرز فهم شما رو تعیین
نمیکنه بلکه شما در شکل فهمیدن
مشکل و موقعیتتون
قادر هستید که متفاوت بیاندیشید منتها
باید هم بلد باشید شکلهای اندیشیدنو و
بدونید که این شما هستید که این شکلی
میبینید و ثانیاً ارادشم داشته باشید.
یعنی مسئولیت آزادی رو هم بپذیرید و
نخواهید بگید که نه همه رو بندازید تقصیر
به اصطلاح عوامل خارجی نه این این وضعیتی
که ما داریم اگر به شیوه متفاوتی ما باهاش
برخورد کنیم و دربارش بیاندیشیم قطعاً ما
میتونیم قدرت بیشتری برای تغییرش پیدا
خواهیم کرد.
خیلی عالی ممنون جناب خالی
قربان شما آقا زنده باشید
بله خیلی ممنون یکی از دوستان در چت روم
سؤال پرسیدن ولی خب خیلی
سخته متنو خوندن حالا من میخونم اگه واضح
بود آقای خرجی شما بفرمایید
گفتن نسبت روشنفکران ایران با قدرت چی
بوده و آیا وابستگی به قدرت مانع تحلیل
مدرن نیست به زبان واقعی آن یعنی گذر از
آسمان در پرانتز دین و فرد در پرانتز
سلطنت نشده است
نقش ذهنیت فاشیسمی با اغماز یا مرکزگرا در
این انحراف و کج اندیشی در مورد اصول
روشنگری چه بوده؟
من در جلسهای که راجع دیروز داشتیم توضیح
دادم که اساساً مدرنیته ایرانی یک مدرنیته
اقتدارگراست عامرانه است از زمان از
ملکمخان تا امروز یعنی مسئله حالا حکومت و
اینا به کنار ولی در مدرنیته ایرانی دو
چیز غایبه که دو چیز در حقیقت یک چیزن یکی
حق و یکی آزادی و در نتیجه تمام اون چیزی
که به به نام پروژه
مدرنیزاسیون انجام شده چه فرهنگنویسی و
لغتسازی وم کار فرهنگستان گرفته تا ترجمه
و این حرفا تا
ادبیات ما تا
شعر ما تا نصر ما تا
حکومت ما و نوع اقتصاد ما یعنی در مدرنیته
ایرانی چیزی که نیست آ آزادیه و حق در
حالی که مدرنیته
غرب غربی پروژه آزادیست اینو من قبلاً
توضیح دادم توی جلسه دیروز اگر اونو گوش
بدن شاید
پاسخ این سؤالو پیدا کنن
بسیار خب خیلی ممنون آقای خرجی دوستان همه
صحبت کردن اگر شما آهان آقای دیگری هم
تشریف آوردن رو استیج
به عنوان آخرین این
دوست آقای کرد بفرمایید
سلام دوستان سلام آقای خلجی آقای بابک و
سلا عزیز
من راستش چیز کردم نمیدونم پیام خصوصی
براتون فرستادم که آی خرجی منو از بلاک
دربیاره بلاکم کرده بود یا نه ولی
میخواستم یه م
آقای فکر نمیکنم آقای خرجی بلاک تش
آهام من چون اینی میخواستم یه معذرت خیلی
ازش بکنم چون ه سال قبل تو همین کلاب باز
کرده بود بعد الان نمیخوام محتوا باز کنم
و اینا یه حرف بسیار زشتی زدم که بعدام من
فهمیدم که بسیار بسیار چیز همون حرفی که
ایشون زد درست بود این اوج گرفته بود
محبات پر دشگاه آورده بودن و اینا ایشون
تو انقلاب مثلاً داشت نقد چیز رفتارای
اجتماعی و فرهنگی و اینا میکرد که بعداً
این فکر میکردم به حرفش خیلی هم درست
بودش میخواستم اینو از اینجا همین ازش
معذرت خواه کنم یعنی بعدا هی بهش فکر
میکردم تو توییترم منو بلاک کرده بود یعنی
یه چیزی کامنتی گذاشته بودم تو اوجه
خواستم از همین فرصت استفاده کنم ازش
خیلی ممنونم آقا خیلی لطف دارین متشکرم
متشکرم و واقعاً صمیمانه تشکر میکنم و
امیدوارم که
موفق باشید و در سلامت
نه خواهش میکنم من اینو یعنی چندین مدتها
بعدش مت میخواستم یه جایا پیامی ی بد من
دسترسی نداشتم چونک بود و یا اونجا نمیشد
که کارش کرد
برای من برای من اگه میتونید در در
فیسبوک پیام بذارین من اسمتونو ببینم
آیدیتونو ببینم اگر بلاک بودین آن بلاک
کنم
دمت خیلی
ممنونمشی
فقط من دارم ببینین آقای خرجیه چی هستش من
حرفای شما رو گوش میدم نکات خیلی جالبی
داره یعنی مثلاً آدم به فکر کردن فرو
میبره. الان لازم نیست آدم به همه چیزاش
موافق باشه ولی آدم به فکر کردن فرو
میبره که مثلاً یکی از پیامای بسیار مهمی
که از شما میگویم اینه که خب ما مشکلات
فرهنگی داریم این مده به سلطنتطلبا هم
نمیشه تقریباً همه گروهها هم شامل میشه
چه میدونم از از همه طیفها الان تو
جغرافیای ایران از بقیه الان سهرا بحث
کردستان کرد من اونجام حتی میبینم من
خودم الان کردستان هستم و یه سری مسائل
هستش وجود داره اینطوری نیست که این وضعیت
اداری باش و این یک نقط بهتر درستیه وضعیت
بدی هم هست ببین این پیامی که من یعنی
سوالی که برای من هستش آقا الان من
نمیتونیم که مثلاً
فقط مسائل فرهنگی رو دارم من خودم یه ۱۰
سالی کار مدنی میکردم تو کردستان یا تو
ایران حالا ولی ناامید شدم یعنی اینطوری
نیستش که اون راه حل مثلا ما همهمون یک
شورایی
به امیدایی داشتیم که به این وضعیت رسیدیم
الان وضعیتی شده که در دین خشونت درین
انقلابهای بسیار این که معلوم نیست
نتیجهشم چه اتفاقی میفته و شما رم یه
حالتی میبینم که دارید انظار میدید که
آقا این مسیره درسته یا نیستش یا ترمز
بگیریم یا این شکلی میفهمم راهحل سیاسی
قضیه چیه چون ما الان فرصت مثلاً ۱۰ سال
پیش الان مثلاً ۲ سال دیگه یه سال دیگه ۲
ماه دیگه هزاران تا اتفاق اتفاق میفته
میدونی مثلاً فرض کن مثلاً ما وسط
سوریهیم فرض کن این سوریه خب کار فرهنگون
چون خیلی نمیشه که مثلاً اینطوری انجام
داد. من یه پیام
بزرگی که هست اون گفت شما میدیدم اینه که
آقا ما مشکلات فرهنگی بسیار زیادی داریم
انسان متوجه متج متوجه دوست عزیز نگاه
کنید اولاً که من از شما و همه دوستان
خواهش میکنم که هرگز تصور نکنید که
حرفایی که من میزنم حرفای درستی هستن.
موافق بودن از حرفهای من قبول کردن حرفهای
من خلاف نیتیست که من دارم و امیدوارم که
چنین تلقی نشه که من اونچه که میگم خودم
باور دارم که درسته و خودم بهشون میتونم
فردا هم اعتقاد داشته باشم به همین دلیله
که من وقتی صحبت میکنم سعی میکنم از نظر
شخصی دادن پرهیز کنم و به منابع اراج
ارجاع بدم تمام هدف من از صحبت کردن این
هست که دوستان رو فقط کنجکاویشونو
برانگیزن نه موافقتشون اگر من کنجکاوی شما
رو برانگیزم که خود شما این در این زمینه
مطالعه کنید فکر کنید و نظری داشته باشید
که با من ۱۰ مخالف باشه من به هدفم رسیدم
ولی اگر شما حرف منو قبول کنید بپذیرید
تکرار کنید بدون اینکه مطالعه هم بکنید
این درست نقض غرض پس من خودم فردا فردا
صبح اگر بخوام راجع به این موضوع مطالعه
کنم حرف بزنم باید از نو مطالعه کنم فکر
کنم و دوباره همه اونچه که میخوام بگم یا
میخوام بر اساسش نتیجه بگیرمو از نوع
آزمایش کنم یعنی شما باید همیشه هر لحظه
فکر کنید فکر کردن یه کاری نیست که آدم یه
بار برای همیشه انجام بده و هر موضوعی که
بگید هر موضوعی درست مثل قلب میمونه برای
بدن اگر لحظهای از تپش بایسته شما دیگه
حیات حیات خودتونو از دست میدید. بنابراین
هر موضوعی نیازمند به اندیشیدن داره به
خاطر اینکه هر زمانی یک زمان دیگهست. هر
ثانیهای یک ثانیه جدیده و متفاوته و همه
جهان و واقعیت در او تغییر میکنه و بعد
بدونیم که ما در هر لحظه در واقع یک
واقعیت جدیدی هستیم که نیازمند فهم جدید
هست. این یه نکته. نکته دوم اینکه من این
کاری که میکنم کاملاً یک کار سیاسی
میدونم. ابدا من به چیزی به نام فرهنگ و
کار فرهنگی یا فعالیت فرهنگی به معنای
کاری که کاملاً جدایی از سیاسته مطلقا
باور ندارم من مشکلم با جامعه ایران اینه
که جامعه به معنای دقیق کلمه غیر سیاسیست
و هدف من از این به اصطلاح کارایی که
میکنم اینه که توضیح بدم که سیاست یک
امریست که شما باید در موردش بیاندیشید و
اندیشه یعنی پیشاپیش چیزی به نام کار
سیاست نداریم در خارج که چیزی به نام
سیاست وجود نداره مثل تراکتور چیزی که شما
میگین سیاست باید بدونید که راجع به چی
دارین حرف میزنین وقتی میگین دولت باید
بدونین راجع به چی حرف میزنین وقتی
میخواین بگین سرکوب وقتی میخواین بگین
خشونت اینا مفهومن واقعیت که نیستن که اگر
شما درکتون از این مفاهیم
درک کاملاً غیر علمی باشه. درست مثل انسان
ماقبل کپرنیکه که همین طور نگاه میکرد به
آسمون فکر میکرد همین چیزی که میبینه
همه آسمون همینه. ولی وقتی که تلسکوپ آمد
وقتی که میکروسکوپ آمد یعنی انسان چشمش
مسلح شد جهان رو یه شکل دیگری دید. فکر
کردن یعنی ذهن رو مسلح کردن. شما به فکر
کردن به نظریهها نیازمندید تا بدونید
اساساً
کار سیاسی چیه، فعالیت سیاسی چیه،
نمیدونم
حق چیه، آزادی چیه و چگونه اینا رو به دست
بیارید. اگر شما اینا رو ندونین در نتیجه
واکنش نشون میدین. یعنی شما سرکوب میشین.
طبیعتاً سرکوب درد داره. سرکوب ناراحت
کننده است رنجآوره. این زخمهای روحی شما
رو به واکنش برمیانگیزه. واکنش یعنی چیزی
که شما نه دربارهش اندیشید و نه توانایی
مهار پیامدهاشو دارید. در نتیجه واکنش شما
به وضعیت بدتری میانجامه. پس اندیشیدن
مهمترین کنش سیاسیست و اساساً این
اندیشیدن که به ما میگه کنش سیاسی با
واکنش یا با کنشهای دیگه چه فرقی داره؟
اگر شما ندونید که شنا کردن یعنی چی
اونوقت به هر دست و پا زدنی تو آب میگید
شنا شنا یک علمه یک فنده باید بدونید تا
تشخیص بدید شنا رو از آبترنی
و من این رو خدمت شما بگم که در ایران
ما در یک نظام استبدادی زندگی کردیم که
آموزش و پرورش اون در حقیقت ترینینگ بوده
نه اجوکیشن یعنی به شما یه مهارتی یاد
میدن نه اینکه شما رو برای اینکه انسان
آزاد مستقل باشین تربیت کنن
تربیت یعنی کهه شما بتوانید خودتون رو یک
انسان آزاد و مستقلی ببینید و ارتباطتونو
با دیگران به شکل آزادانه تعیین کنید
قرارداد اجتماعی ببندید یعنی اساساً تربیت
یعنی تربیت سیاسی ما در ایران نداریم و
نداشتیم نه زمان دارالفلون داشتیم نه الان
که دارن بمب هستهای میسازن ما باید
تربیت سیا سیاسی پیدا کنیم. یعنی ما نیاز
داریم به پلیتیکال اجوکیشن و پلیتیکال
اجوکیشن با سیاست قرینه غیر از اون نیست.
یعنی شما مدام باید فکر کنی به عملت فکر
کنی عمل کنی فکر کنی شما فکر میکنی بعد
عمل شما میشه آزمایش فکرت. پس اگر ما در
عمل یک کاری رو مدام تکرار میکنیم مثلاً
میریم تو خیابون اعتراض میکنیم ما رو
میکشن دوباره میریم خونه دوباره میریم
بون همین کار این یعنی چی؟ یعنی که ما
خودمونو داریم به شکست عادت میدیم و بعد
عادت دادن به شکست موجب میشه که شما مدام
خودتون رو درماندهتر مدام خودتون رو
خارتر و ناتوانتر ببینید و اون
بلایی رو که
زور خارجی و خشونت عریان نمیتونه سر شما
دربیاره شما خودتو سر خودت دربیاری یعنی
شما اراده خودت رو خودت بکشی یعنی ما از
زمان مشروطه تا الان
شروع کردیم یک حرکت به اصطلاح
خشم و
پرخاش علیه ظلم و ستمی که واقعاً وجود
داره اما چون نیاندیشیده بوده عجله داشتیم
فکر کردیم که ما وقت نداریم
به کمترین چی جنبه او فکر کردیم و بعدشم
شدیم ناامید مشروطه خواهها سرخورده شدن
بعد رضا شاه اومد اومد رفتن دنبال رضا شاه
بعد سرخورده شدن بعد کودتای ۲۸ مرداد شد
بعد سرخورده شدن و سال
بعد سال باد سال شک سال اشک نمیدونم
زمستان است نفس گرمگاه سینه میآید برون
ابری شود تاریک این و بعدم الان انقلاب
کردن پشیمون شدن اصلاحات کردن پشیمون شدن
۸۸ پشیمون شدن د سال این این تکرار یه
سیکله شما فکر کردن رو با تحصیلات یکی
نگیرید. قرار نیست که جامعه بره همه فلسفه
سیاسی در دانشگاه بخونن تا ما با اینا
بگیم شهروند سیاسی. تربیت سیاسی غیر از
تحصیلات سیاسیه. یعنی دانستن کانت شما رو
به هیچ وجه تبدیل نمیکنه به یک انسان
آزاد. همون طور که حداد عادل و علی
لاریجانی دکتراشون راجع به کانته اونا در
به اصطلاح اگه بخواین تو دنیا یه چیز نقیض
پیدا بکنین ضد کانتیتر از اونا پیدا
نمیشه اگر شما بخواین ضد کانتیترین زبانو
پیدا کنین ادیب سلطانی ضد کانتیترین
ترجمه رو از کانت کرده بنابراین ما وقتی
از تربیت سیاسی حرف میزنیم از یک تربیت
روانی اخلاقی و شناختی حرف میزنیم یعنی
چه شکل شکل اندیشیدن چگونه بیاندیشیم،
چگونه عمل کنیم و به چه چیزی برای چه چیزی
امیدوار باشیم. این این چیزی نیست که شما
نیازمند یک زمان طولانی باشین و اگر این
رو به دست بیارین اونوقت تازه میتونین
بفهمین ما وقتی ما وضعیت موجود میگیم آیا
وضعیت موجود وضعیت موجوده یا اینکه و
اونچه رو که وضعیت موجود می مینامیم در
حقیقت فقط تو ذهن ماست یا ساخته
رسانههاست ببینید ما در عصری زندگی
میکنیم که جامعه رسانهها بازتاب جامعه
نیستن بلکه رسانهها جامعهست که بر اساس
رسانه ساخته میشه یعنی اینکه مردم دنبال
مد میرن و نمیدونم هنرپیشهها و
سلبریتیها و سبک زندگی این چیزیست که
تلویزیون بر اونها تحمیل میکنه تلویزیون
سبک زندگی مردمو نشون نمیده این مردمن که
سبک زندگی تل خودشونو از تلویزیون میگیرن
پس عقاعد ما افکار ما شکل قضاوت ما شکل
دیدن ما
تحت تأثیر رسانه است بدون اینکه بدونیم پس
باید آگاه بشیم و بتونیم تشخیص بدیم آیا
این چیزی که من فکر میکنم چیزیست که
واقعاً میتونم اون رو قضاوت درست بنام یا
تحت تأثیر پیشداوریها یا تلقینهاییست که
به طور مدام رسانه و تصویر از آسمون زمین
میباره راجع به همه چیزا راجع به همه چیز
و همه چیزم الان تصویر یعنی حتی نوشتارم
الان تصویره اگر شما شیوه اندیش و بفهمین
اونوقت میبینید که ناگهان در یه جهانی
زندگی میکنید که مشکلات برای شما به راه
حلهای کارآمد و مؤثری خواهند انجام بدون
اینکه خودتون رو از بین ببرید بدون اینکه
در مبارزه با خشونت خودتون خشونت بورزید
یا خودتون به انتهار روحی و عقلی دست
بزنید
بله خیلی ممنون نکته دیگری هست آقای
نه مرسی خیلی ممنون من فیس بکنم یه پیام
میدم بهتون مرسی
خواهش میکنم
حتماً میبینم آقا حتماً میبینم
بله خیلی ممنون از دوستانی که در استیج
تشریف آوردن دوستان
عزیز در آقای آدینس و همچنین در چتر خرجی
اگر نکته پایه
بسیار خوب خیلی ممنونم
باز هم عرض میکنم اگر دوستانی مایل هستن
در این دوره ادبیات غرب قرن هجدهم شرکت
کنن میتونن برا من ایمیل بفرستن
مهدیج@gmail.com
سپاسگزارم از همه و همین طور از بابک عزیز
و دوستانی که در آمریکای شمالی هستن و تا
دی دیرقت اونها رو بیدار نگه داشتن وقتتون
بخیر