بله در
یوتیوب هم من سلام میکنم به دوستان عزیز و
اگر لطف کنن که به من خبر بدن که آیا
صدا و تصویر من رو میشنون میبینن
از دوست عزیزی که از من تشکر کردن تشکر
میکنم ممنونم از شما
واقعیت اینه که موضوعی که امروز میخوام
صحبت کنم موضوعیست
که تازه ز نیست و
در حقیقت مسئله خیلی مسئله مهم و بنیادیست
منتها اونچه که برانگیخت منو که این موقع
شب که الان ساعت نزدیک ۴ صبح ماه هست در
واشنگتن در این باره صحبت کنم و زمان رو
از دست ندم این بود که یک تصویری دو سه تا
عکس از طرف دفتر آقای پهلوی در رسانههای
اجتماعی منتشر شده که تصویر خانم شهلا
شفیق هست و آقای داریشو عاشوری در کنار
شاهزاده رضا پهلوی و همسرشون یعنی این و
عکسم به این صورته که مثلاً اینطور نیست
که در دور یک میز نشسته باشن در حال صحبت
باشن بلکه
شاهزاده و همسرشون در وسط قرار دارن و
خانم شفیق و آقای عاشوری این طرف و آن طرف
یعنی یه عکس کاملاً تبلیغاتی
خب برای کسایی که ممکنه کمتر آش آشنا باشن
خانم دکتر خانم دکتر شهلا شفیق
از اگر اشتباه نکنم ایشون جامعه شناسی
تحصیل کردن در فرانسه و من ایشونو یک بار
دیدم در یک کنفرانسی بودم در هلند که من
سخنرانی میکردم ایشونم سخنران بود و اونجا
خودشون به من گفتن که یکی از استادا
استادانشون
کاستوریادیس بوده کاستوریادیس یک
فیلسوف و
جامعهشناس
یونانی فرانسوی بود در نیمه دوم قرن بیستم
که
آرای بسیار مهمی داره مخصوصا در زمینه
نهاد
تخیلی جامعه یا ایمژنری اینستیتوشن جامعه
نظریهش خیلی معروفه و مهمه و خب گرای
گرایششم روشنه که گرایش چپ و گرایش به
اصطلاح مارکسیستیه منتها خب طبیعتاً
مارکسیسم انتقادیه و آقای عاشوری هم و
خانم شعله شفیق از کسانیست که در سالهای
گذشته با کتابهایی که نوشته علیه اسلام
سیاسی علیه مسئله حجاب و در دفاع از
سکولاریسم
شهرت پیدا کرده در میان فارسی زبانان خب
ایشون فکر میکنم که در ایران
فرصت یا امکان
تدریس در دانشگاه رو نداشتن بنابراین
بیشتر
دوره به اصطلاح کاره ایشون در
تبعید و در مهاجرت گذشته ولی آقای آشوری
از یک نسل قبلتره
و
از کسایی نیست که مخصوصاً در حوزه زبان
فارسی و مدرن کردن زبان فارسی بسیار
نامداره در زمینه کسانی که در زمینه علوم
انسانی و ادبیات و فرهنگ دستی دارند به
خوبی ایشونو میشناسن
از به اصطلاح واژه نامهها از فرهنگنامه
فرهنگنویسیشون و از آثاری که ترجمه کردن
نوشتن خب ایشون از نظر سیاسی تعلق داشت به
به جریان خلیل ملکی که
به اصطلاح یک جریان
سوسیال
دموکراتیک بود و
طبیعتاً یک گرایش به اصطلاح چپ هم رقیق در
آقای رقیقتر در آقای عاشوری
بود و هست و خب ایشون از مدافعان بسیار
سرسخت
مدرنیته و خب زبان در مدرن کردن زبان
دیدگاه خیلی رادیکالی دارن که حالا من بهش
خواهم پرداخت و اینکه این دو نفر که خب
آقای داریش آشوری فعالیت سیاسی نداشته بعد
ازم حالا ولی به خاطر
به اصطلاح نوشتههاش یا به خاطر
به هر حال اون کار روشنفکریش
نام ایشون در اون برنامه هویت که در
تلویزیون پخش شد آمد و بعد ایشون در لیست
قتلهای زنجیره روشنفکرانم قرار داشت که
خوشبختانه ایشون وقتی که اونها میخواستن
این کارو انجام بدن ایشون ایرانو ترک کرده
بود و دیگه ایران به ایران برنمیگرده ده
و در فرانسه زندگی میکنه و خب یعنی
کاملاً با اجبار مملکت رو ترک کرده از ترس
جان و در خارج از کشورم هیچ فعالیت سیاسی
نداشته و با هیچ کدوم از گروههای سیاسی
نامش گره نخورده بود و خب یه آدم کاملاً
غیر سیاسی به شمار میرفت در بابا سیاست
نه اظهار نظر میکرد نه مینوشت نه در
مجالس شرکت میکرد. خب اینکه این دو نفر
که اساساً
از یک پس زمینه
کاملاً مخالف پادشاهی
و مخالف جریان راست
برمیان و در کنار آقای شاهزاده عکس
میگیرن. در شرایطی که
شاهزاده مثلاً این عکس اگر ۵ سال پیش یا
۱۰ سال پیش گرفته شده بود یک معنایی میداد
ولی الان یک معنای دیگری میده این به این
معناست که آقای آشوری و آقای و خانم شفیق
از اعتبار روشنفکریشون
استفاده کردن برای کمک به پیشبرد برنامه
شاهزاده که براندازی جمهوری اسلامی با کمک
مداخله
خارجی و به اصطلاح حمله نظامی امریکا یا
اسرائیل هست و این خب طبیعتاً بسیار
برای کسانی که هوادار آزادی هستن برای
کسانی که مخالف جنگ هستن برای کسانی که
فرهنگ به اصطلاح ایرانی رو دوست دارن و
برای کسانی که علاقهمند به مخصوصاً آقای
عاشری که دوست بسیار عزیز من هست و استاد
ما هست بسیار دردناکه دیدنش
و منتها من امشب میخوام مسئله رو از د تا
نکته رو تأکید کنم براش یکی اینکه
این اتفاق رو باید در یه ابعادی خیلی
وسیعتر دید که من سعی میکنم در یه
چهارچوب خیلی وسیعتر بگذارم و دوم اینکه
ما کسانی که اگر شما مثل
از جنگ متنفرید
و با جنگ مخالفید و مثل من نگران این
هستید که جمهوری اسلامی
سقوطش به شکلگیری یک فاشیسم جدیدی حالا در
لباس به اصطلاح سلطنت پادشاهی و هر چیز
دیگه بیانجامه اگر با فاشیسم و جنگ مخالف
هستید و متنفر هستید باید توجه داشته
باشید که تنفرتون رو از فاشیسم و تنفرتون
رو از جنگ به کسان کسانی که فاش به اصطلاح
از این جریان حمایت میکنن یا به این
جریان پیوستن و وابستن سرایت نداره.
یعنی ما نباید اجازه بدیم که تنفر ما از
شری به نام فاشیسم از شری به نام جنگ تصری
پیدا بکنه به کسانی که به اصطلاح
در یک به عنوان فعال سیاسی یا به عنوان
روشنفکر یا روزنامه نگار از این جریان
حمایت میکنن. ما طبیعیست که کاری که آقای
عاشوری کرده و خانم شفیق کرده بسیار
ناراحت کننده است و از چیزی دفاع میکنند
که قابل دفاع نیست با موازین
حد قبلی خودشون ولی این نباید موجب بشه که
آقای عاشوری یا خانم شفیق آماج تنفر قرار
بگیره و من دیدم در بعضی از واکنش ها
از کسانی که هم دوستان مشترک من و آقای
عاشوری بودن تعبیرات بسیار بدی به کار
برده بودن و تعبیراتی که
اصلاً به هیچ وجه نباید درباره هیچ انسانی
به کار برده بشه و توجه داشته باشید که ما
از
کار اونها ناراحتیم نه از خود اونها یعنی
بین بین کار آدمها و خود آدمها باید فرق
گذاشت. ما از کار اونها متنفریم نه از
شخص اونها و شخص آدمها به کارشون
مخصوصاً به کارای بدیشون تقلیل پیدا
نمیکنن. به همین دلیله که ما در
غرب میتونیم با کسانی مثل نمیدونم
هایدگر، کارلیت و دیگران میتونیم با
اونها
ارتباط
فکری و ارتباط فلسفی و ارتباط
به اصطلاح
معنادار برقرار کنیم بدون اینکه کاری که
اونها کردند در پیوستن به حزب نازی یا
حمایتی که کردن رو نادیده بگیریم یا اینکه
اون رو به اصطلاح یک امر به اصطلاح کم
اهمیت بشماریم بلکه بهعکس ما چون که به
هایدگر اهمیت میدیم در در نتیجه پیوستن او
به حزب نازی برای ما تبدیل میشه به یک
مسئله یعنی الان آقای عاشوری و خانم شفیق
کاری که کردن و یعنی وظیفهای که بر عهده
ما گذاشتن اینه که فکر کنیم که چگونه میشه
که آدمهایی که با به اصطلاح
آرمانهای سیاسی مدرن و دموکراتیک آشنا
هستن دربارش نوشتن چه بسا در راه
به اصطلاح
انتقال این مفاهیم هزینههایی دادن چطور
میشه که اینها درست به دشمنان آزادی
میپیوندند و
شانههای خودشون رو پلهای میکنن برای
بالا رفتن حیوله فاشیسم. این باید تبدیل
بشه به یه سؤال برای ما نه اینکه ما
کاری رو که اونها میکنن یعنی جریان آقای
پهلوی که مخالفان خودش رو انسانیت زدایی
میکنن و به اصطلاح با خشونت و پرخاش تنفر
پراکندی میکنن ما نباید این کارو بکنیم و
این بسیار خطرناکه و بسیار مهمه یعنی
اگر کسی نتونه در
مورد عواطف منفیش که منفیترین
به اصطلاح منفیترین اونها حس تنفر هست.
اگر نتونه خویشتندار باشه هرگز نمیتونه
خودشو آزادیخواه بنامه. هرگز نمیتونه خودش
رو طرفدار دموکراسی بنامه و حتی هرگز
نمیتونه خودش رو
به اصطلاح یک
عضوی در مفید برای جامعه بدونه. تنفر
بدترین
سمیست که نه تنها فرد انسانی رو دچار
انتهار روحی و انتار معنوی میکنه بلکه
جامعه رو از بین میبره و نابود میکنه.
بنابراین از اینکه تنفر از شر به تنفر از
آدمها سرایت بکنه باید به شدت پرهیز
بکنه.
این یه نکته که امیدوارم که
ما که دم از این میزنیم که با فاشیسم
مخالف هستیم به روش فاشیستی با فاشیسم
مبارزه نکنیم. یعنی همون کاری که الان
جریان آقای پهلوی میکنه در حقیقت با
فاشیسم جمهوری اسلامی به شیوه فاشیستی
مبارزه میکنه ما خودمون
به اصطلاح به این بلا دچار نشیم خب من
نکته که امشب میخوام بیان بکنم د تا نکته
است یکی اینکه
روشنفکری در ایران خب با
ظهور مدرن به اصطلاح تجدد یا با ورود تجدد
در ایران آغاز میشه و
از ابتدا مسئله آزادی
یکی از مهمترین خواستهای
تجدد
خواهان یا پیامبران و پیشگامان تجدد در
ایران در کنار حاکمیت قانون مطرح میشه
من
چند تا اشاره کوتاه میکنم و ارجاع میدم به
یک سری منابع که دوستانی که میل دارن بهتر
این مسئله رو دنبال کنن بتونن
با خوندن این منابع به اصطلاح احاطه
بیشتری به موضوع پیدا بکنن
از آغاز ورود مدرنیته یا تجدد به ایران
مدرنیته با آزادی با انقلاب
و با
تأسیس دولت اینها با هم گره خوردن
و یکی از مهمترین
به اصطلاح اعتراضها و نقدهایی رو که شما
میبینید که تجدد به اصطلاح
پیشگامان تجدد میکنن اینه که حکومت ظلم
میکنه و روحانیت هم ظلم میکنه.
و یکی از نه تنها حق مردم رو پایمال
میکنن، مال مردم میخورن، بلکه اونها
آزادی رو از مردم گرفتن. آزادی به اصطلاح
مردم مردم به طور کلی و به طور خاص آزادی
مثلاً زنها.
خب
شما اگر به کتاب یا مرد یا تجدد نوشته
آقای آجودانی مراجعه کنید خب
بخشهای زیادیش درباره این هست که در
مشروطه چه درکی از
وطن چه درکی از ملیت و چه درکی از آزادی
وجود داشته و اونجا میبینید که خب
یک مفهوم آزادی
و در وحله اول مثل عربها و ترکها اول با
کلمه حریت بیان میشه اصطلاح حریت یک
اصطلاح
به اصطلاح فقهیه در در فرهنگ ما یعنی حر
بودن به معنای برده نبودنه یعنی میگن
انسان یا حره یا عبده
و
این خیلی مهمه و در زب هم در
به اصطلاح در مورد ترکیه هم در مورد
عربها
تحقیقات جدیدی که انجام شده خیلی جالب هست
به اصطلاح مطالعات تاریخی
زبانشناختی یا گفتمانشناختی
که نشون میده که آزادی رو در اون دوره
دورهها چگونه میفهمیدن
آقای آجوزانی مینویسه ستایش از آزادی
قانونخواهی استبداد دادستیزی خواست آزادی
قلم و بیان و تشکیل پارلمان استقلال حکومت
مشروطه مفاهیم نوینیست که بخش عظیمی از
درون ماهیهای شعر مشروطه رو به خود
اختصاص داده سخن از آزادی در مفهوم غربی
آن با ظهور مقدمات مشروطیت شروع میشود
یعنی آزادی ایده آزادی به مفهومی که در
غرب بود برای من کاملاً ناشناخته بود پیش
ازا مفهوم آزادی به معنای اخیر به هیچ وجه
وجود نداشت
شعر غیر مشروطه ستایشگر بزرگ آزادیست. دو
واژه آزادی و استبداد واژههاییست که سبر
متعدد خیال را در شعر این دوره برانگیخته
است. اولین کسی که اولین شاعری که از
آزادی به معنای جدید به اصطلاح
حرف میزنه ادیبالممالک فراهانیست.
خب آزادی به معنای در وحله اول به معنای
استقلال سیاسی کشور هست. چون که خب ما
ایرانی ایران به طور رسمی به استعمار
اروپایی در نیامد و ولی
به ویژه از اواخر دوره قاجار به شدت تحت
سلطه
سیاستهای دولتهای خارجی بود روسیه
انگلستان
و اروپا دیگر کشورهای اروپایی قدرتهای
اروپایی و آزادی به معنای این بود که ما
میخوایم ایرانی ایران باشیم و ایرانی
باشیم و از دست اجانب
رهایی پیدا بکنیم و
وقتی هم که از حاکمیت قانون
صحبت میکردن و آزادی رو در ارتباط با
حاکمیت قانون به کار میبردن اینا اون
چیزی رو که در قانون اساسی فرانسه آمده
بود ترجمه میکردن یعنی طب عین به اصطلاح
اونچه که در قانون اساسی فرانسه هست از
آزادی قلم آزادی بیان آزادی احزاب تساوی
همه آحاد ملت در برابر قانون اساسی حق
حاکمیت ملت و پارلمان پارلمانتاریسم
صحبت میکردن که خب اینا اصلاً در ایران
وجود نداشت یعنی در ایران احزابی وجود
نداشت پارلمانی وجود نداشت قلمی وجود
نداشت یعنی مطبوعاتی وجود نداشت ولی خب
اینا رو ترجمه میکردن و در حقیقت
راجع به چیزی صحبت میکردن که ما بهزا
اینجا نداشت به خصوص راجع به آزادی زن که
صحبت میکردن
در وحله اول منظورشون این بود که زنان از
امکان تحصیل و آموزش برخوردار بشن مثل
مردها و دوم این که مسئله حجاب حجاب از
بین بره و حجاب به عنوان مهمترین عامل
عقبگی زنها به شمار میومد که چیز
آقا میرزا آقاخان کرمانی که یکی از به
اصطلاح تن
چی میگن ضد دینترین
پیشگامان تجدد در ایران هست توی کتاب
خطابش میگه که زنان ایرانی من عذر میخوام
این کلمه رو به کار میبرم ولی به اصطلاح
این چیزیست که او میگه میگه زنان ایرانی
به دلیل اینکه که حجاب دارن و تحت سلطه
زنهاشون شوهرانشون هستن همشون بدکارن
روسفین و تا زمانی که این رو ایرج میرزا
هم توی اون شعر حجابش در حقیقت القا میکنه
دیگه که اینها
به خاطر اینکه میخوان آزاد باشن طبیعتاً
میرن
خارج از به اصطلاح روابط قانونیشون با
روابط جنسی برقرار میکنن و اون چیزی که
از آزادی میفهمیدن، آزادی زنا میفهمیدن
این بود که زنها بیان تو جامعه مثل مردا
و آقاخانه کرمانی میگه که چرا زن و مرد با
هم تو مهمونیا نباشن با همزه نرقصن
ایرج ایرج میرزا عشقی عارف و حتی بهار
اینا
در حقیقت این این شکلی مسئله آزادی زنو
میفهمیدن. عارف میگه که ترک حجاب باید ای
ماه روگیر در گوش وعض وائز بی آب روگیر.
خب
این رجزا یه بیتی داره میگه فقیه شهر به
رفع حجاب مایل نیست چرا که هرچه کند حیله
در حجاب کند خب و بعد
مسئله اصلی اینه که حالا این یکی از
منابعیست که دوستان میتونن نگاه بکنن کتاب
مشروطه ایرانی ایشونم یه بخشهایش مفصل
راجع به این موضوع پرداخته یک کتاب دیگه
که میشه به اصطلاح در این زمینه بهش
مراجعه کرد کتابیست با عنوان
کتابیست به عنوان
اجازه بدید
مفهوم آزادی در عصر مشروطه که در حقیقت
رساله دکترای
یک محقق
پاکستانیست
و و کار بسیار خوبیست اسمش هست فکر آزادی
در ادبیات مشروطه ایران
یک بخش یک بخش
به اصطلاح این کتاب مربوط به وقتی که
فرمان مشروطیت امضا میشه و مجلس شورای ملی
تشکیل میشه میگه که از روز صدور فرمان
مشروطیت مردم به تهیه مقدمات انتخابات
برای مجلس شورای ملی مشغول شدن میگه که
مظفرالدین شاه میاد در مجلس شورای ملی با
حضور سفیرای کشورهای خارجی خطاب تاریخی
خودشو ایراد میکنه. از این واقعه
آزادیخواهان بسیار خوشحال شدن و جبه جوش
عظیمی در کشور به وجود آمد و بعد میگه که
امروز حالا آزادیخواهان دارن در حقیقت
خوشحال میشن از خطابه یه چیز اینه میگه که
امروز روزیست که سلطنت ایران در قطار
اولین متمدنه روی زمین به شمار آمده
یعنی از روز روزی امروز روزیست که ایران
به به کشورهای متمدن
پیوست امروز روزیست که نام ایران از دفتر
اقوام وحشی خارج و به صحیفه ملل متمدن
متمدن شامل گردید امروز روزیست که ملت و
دولت ایران از گله ش شکاران رسته در جرگه
شکاریان جستهاند امروز روزیست که روح
نوشیروان روش روح نوشیروان شاد و روان
اردشید بکنن آزاده کیکاووس را
فرح
رخ و کی خسرو را نشاط رو نموده جمشید را
افسر شاهنشاهی بلند گردیده و فلان و فلان
یعنی من میخوام بگم که توجه کنید که مفهوم
آزادی و قانون و دولت اینا در چه ارتباطی
با هم هستن روزنامه حبلالمتین درباره ترقی
این مفهوم ترقی حالا مهمه توضیح توضیح
میدم ترقی ملت و دولت میگه که امروز که
قانون اساسی به امضای شاه و ویت عهد رسید
آغاز ترقی ملت و دولت باید تصور نمود
امروز ریشه استبداد به برکت این قانون
مقدس از ایران کنده گردید یعنی همون امضای
قانون امضای فرمان مشروطه رو میگه که
امروز ریشه استبداد از ایران کنده گردید
امروز پنجه مستبدین قوی از پرتب قانون
اساسی سست شد فلان فلان کلی رجز میخونه
امروز روزیست که مملکت ایران که بهترین
قطعه دنیاست آبادی اولیه خود را از سر
گرفته و خلاصه کلی حماسه سرایی میکنن.
میگه که یکی از مشروطه طلبان در یه شعری
میگه که ملک ایران نکند از ملک ایران نکند
از چه
شادی فریاد که شد آسوده ز دست ستم استبداد
ای جوانان وطن نوبت آزادی ماست روز عیش و
طرب و خرم و خرمی و شادی ماست به هر حال
مدرنیته به عنوان
یک
برنامهای تلقی شد که از اروپا آورده شد
به ایران برای اینکه فکر میکردند که در
اروپاییها ترقی کردند. مفهوم ترقی
معادلیست که برای کلمه پراگرس گذاشتن و
پراگرس در حقیقت به من که ما امروز پیشرفت
ترجمه میکنیم ایدئولوژی
قرن هجدهم در اروپاست و و در حقیقت دوره
اولیه مدرنیته تحت چیرگی ایدئولوژی طرفیست
یعنی این اعتقاد هست اینور هست که با ظهور
علم مدرن با ظهور تکنولی ی مدرن با ظهور
دولت مدرن
بشر یا انسان اروپایی در مسیر ترقی و
پیشرفت قرار گرفته و و این پیشرفت
اگر قبلاً خداوند مشیت الهی سرنوشت انسان
رو تین تعیین میکرد الان مدرنیته سرنوشت
بشر تعیین کرده و این ط این پیشرفت یک
حرکتیست رو به جلو روز به روز شکوفات تر و
پربارتر و به اصطلاح
فربهتر میشه و هیچکس نمیتونه جلوی اون رو
بگیره این در حقیقت میشه اقتضای تاریخ این
میشه منطقی که تاریخ ایجاب میکنه بنابراین
تلقی این بود که دیگه با ظهور علم مدرن
خرافات از بین میرن دین از بین میره
انسانها با دموکراتیزه شدن آموزش و پرورش
به آگاهی دست پیدا میکنن و عقلانیت حاک
حاکم میشه. این عقلانیت باعث میشه که همه
شرارتها و فلاکتهایی که بشر بهش دچار
بوده از بین بره و در نتیجه پیشرفت مادی
به سعادت
انسان منتهی بشه. خب وقتی مسلمونها مواجه
شدن با غرب اونها هم اینطوری فهمیدن در
حالی که خب یک قرن گذشته بود و ایدئولوژی
ترقی دیگه از بین رفته بود ولی خب همون
طور که ما یک قرن بعد از انقلاب فرانسه ما
شرح کردیم انقلاب فرانسه رو تقلید کنیم
یعنی با یک قرن تأخیر داشتیم
از اروپا ما یه ایدئولوژی رو که دیگه در
اروپا از به اصطلاح
زوال پیدا کرده بود اون ایدئولوژی رو ما
به عنوان
ایدئولوژی مدرن پذیرفتیم که ما باید ترقی
کنیم و ما اشکالمون اینه که ما ترقی
نکردیم این ترقی پیشرفت همونی که باعث
میشد که کتاب مینوشتن که چرا ما عقب
موندیم علل عقب ماندگی مسلمانها
چرا ما از کاروان تمدن
درماندیم چرا را چگونه به این به اصطلاح
چی میگن به این
کشورهای تمدن برسیم یعنی اونها جلوترن و
بعد معتقد بودن که مدرنیته
یعنی ترقی حالا این ترقی چگونه انجام میشه
همون طوری که از راهآهن و صنعت و به
اصطلاح آوردن ماشینلات
مدرن
به وجود میاد نیازمند یک سری
به قول ترکها تنظیمات هم هست یعنی یک
بوروکراسی جدید هم میخواد یعنی دولت رو
درکی که از دولت داشتن بوروکراسی بود و
درکی که از مشروطه هم داشتن بوروکراسی بود
درکی که از قانون اساسی هم داشتن بروکراسی
بود یعنی معتقد بودن که باید کارا نظم و
نسق بگیره مثلاً از مسائل مالیات گرفته تا
مسائل دیگه
خب خب
این
درکی که از آزادی داشتن بنابراین
این بود که شما اگر آزادی نداشته باشی
مثلاً رضا شاه چرا حجاب رو به زور از
زنها به اصطلاح برمیداشت به دلیل اینکه
فکر میکرد که برداشتن حجاب یعنی آزادی زن
و آزادی زن یه با پیشرفت و ترقی صنعتی و
اقتصادی
کشور ملازمن یعنی تصوری که ناصرالدین شاه
داشت از قانون
و مظفرین شاه با کشیدن خط آهن ملازم بود
یعنی فکر میکردن که در اروپا اینا همه با
هم به اصطلاح به وجود آمده و و اسمش شده
تجدد و و ترقی باعث ترقی شده بنابراین چون
که میخواستن خط آهن بیکشن فکر میکردن که
باید دقیقاً همون
به اصطلاح آزادی و قانون به شیوه غربی رو
در اینجا اعمال بکنه.
خب این بسیار مهمه به دلیل اینکه این به
این معناست که در ایران مدرنیته از ابتدا
یک برنامه عامرانه و استبدادی فهمیده شد.
یعنی یک آتوری پروگرم یه برنامهی که از
پیش تعیین شد دستورالعملی که از پیش تعیین
شده و بعد عین اون عمل بشه و از بالا خب
این چیزی که ما میگیم انقلاب مشروطه و
مردم اینا خب اینا همه افسانهست دیگه در
ایران که تمام داستان مشروط در ایران یک
به اون تاریخی که ما نوشتیم از مشروطه همش
افسانهست فرمان مشروطیت به دست مظفرین شاه
یعنی به دست شاه امضا میشه و ربطی اصلاً
به مردم نداره و و کسانی که نخبگانی که در
حقیقت دستندرکار این رویداد مشروطه بودن
بسیار نخبگان محدودی بودن و
به هیچ وجه اینطور نبود که ایدهها و
آرمانهای
مدرن وارد جامعه بشه و جامعه متحول بشه و
جامعه بخواد مثلاً حکومت قانون بشه نه همه
از بالا بود اصلاً مردم نمی میدونستن
مشروطه چیه. شما اگر کتاب تاریخ مشروطه
کسروی رو بخونین اول کتاب نوشته که آقا من
این کتاب تاریخ مشروطه رو مینویسم به
خاطر اینکه نه اون موقع که مشروطه در
جریان بود نه الان هیچکس نمیدونه مشروطه
چیه و حتی کسانی که به اصطلاح در مجلس
شورای ملی کسانی انتخاب شدن که نماینده
اصناف بودن یعنی به عنوان نماینده اصناف
انتخاب شدن و اینها کسروی میگه خیلیاشون
کسایی بودن که یا اصلاً نمیدونستن مشروطه
چیه یا اینکه مخالف مشروطه بودن و یه کتاب
دیگه هم داره کسروی به نام در راه سیاست
میگه که از چیزهای افسوس آور این است که
سیاست به معنای راست خود در ایران نبوده و
از قول میرزا ملکمخان میگه پلیتیک ایران
چیست کشتی دولت به کجا میرود در چه کار
هستیم چه کار باید کرد دوست ما کجاست دشمن
ما کجاست طرح ما چیست
هنوز در ایران این سؤالها مطرح نشده و
بعد میگه که در این کشور آنچه توده انبوهن
آنها از چنین فهم و اندیشهای بسیار
دورند. هر دستهای از آنان سرگرم
نادانیهای دیگری میباشد و آنچه
درسخواندگان و با آن باه با فهمانند آنان
نیز سرگردانند و با همه نکاتی که پیدا
کردهاند راه به جایی نبردهاند. خب
کسروی میگه پس ما اصلاً هیچکس نمیفهمه
سیاست چیه در این مملکت مردم عادی که
نادانن اون مردم اونم که رفتن درس خوندن
اوناهم نتونستن کاری بکنن بعد میگه که من
در تاریخ ایران جستجو کردم من دیدم که ما
اگر ۳۰۰ سال
برگردیم به عقب در میان همه پادشاهان و
سررشته داران که از زمان نابودی صفویان
تا هنگام پیدایش مشروطه در این کشور بودن
جز دو تن را نخواهیم دید که کارهایشان از
روی فهم و بینش بوده و سیاستی داشتن یعنی
اگه میخوایم ببینیم که کسروی از سیاست چی
میفهمیده ببینیم که داره میگه د نفر بودن
که از زمان صفویه یعنی از زمان سقوط صفویه
تا امروز ۲ نفر بودن که اینها در به
معنای واقعی سیاست رو میشناختن یک
نادرشاه و دو امیر امیرکبی نادرشاه چرا
سیاستو میشناخت؟ میگهین مرد گذشته از
آنکه ایران رو از دست بیگانگان بیرون آورد
بر آن شد که این کشور را به یک راه پیشرفت
اندازد. خب چیکار کرد؟ کارهای نادر از روی
فهم بود هندوستان و خارزم و خیوه را گرفت
نه به هوس کشورگشایی بر نه برای آنکه نگه
دارد و پیوسته ایران گرداند بلکه برای
اینکه برتری ایران را به ایشان نشان دهد.
با عثمانی نیز همان اندیشه را داشت.
جنگها میکرد که پیروزانه پیمان دوستی
بنده است و
در حقیقت این قدرت نظامی نادر نادرشاه
برای کسروی به معنای سیاستمداری نادرشاهست
میگه این مرد از هراره جایگاه توده و کشور
را در میان تودههای همسایه به دیده گرفته
غیرتمندانه و دوراندیشانه
به پدید آوردن همبستگیهای های دوستانه
میاندیشید و بعدم میرسه به امیرکبیر
میگه که امیرکبیر
پس از نادرشاه تنها کسیست که میتوان گفت
سیاستی را دنبال میکرده حالا چرا میگه به
خاطر اینکه او
از یک سو به نیرومند گردانیدن کشور توجه
کنید مثلا قدرت کشور و از سوی دیگر به
پیراستن توده از آلودگیها میکوشیده یعنی
هم سعی میکرده مردم رو از خرافات ایجاد
بوده به هر حال تأسیس دارالفنون اینها و
هم اینکه سعی میکردید ایرانو قدرتمند کنه
خب پس تلقی از
آزادی
با
تلقی از به اصطلاح مدرنیته یه بخشیست از
تلقی از مدرنیته به عنوان یک برنامه
کاملاً اقتدارگرایانه
یعنی مدرنیته یه برنامهایست که هرطور شده
باید در ایران اجرا بشه مثل اینکه میمونه
مثل میمونه که شما میخواین
مثلاً فرض کنید میرزا حسنی رشدیه میخواد
مدرسه بسازه این اعتقاد داره که مدرسه
باید ساخته بشه هر جور که ممکنه باید این
کارو کرد از هر راهی به همین دلیل بود
نکته جالب این هست که به همین دلیل هست که
کسانی که میخواستن برنامه تجدد رو در
ایران پیش ببرن چه خود دولت یعنی چه خود
به اصطلاح شاه مخصوصاً پهلویها رضا شاه
محمدرضا شاه چه روشنفکران
و چه کسانی که به نحوی تکنوکرات بودن
معتقد بودن که از هر راهی باید این پروژه
این برنامه به اصطلاح تحقق پیدا کنه ولو
از راه سرکوب مردم ولو از راه خشونت ولو
از راه همدستی با خارجی ولو از راه گول
زدن و فریب دادن خب این خیلی مهمه به دلیل
اینکه این باعث شد که
کسانی مثل ملکمخان خب ملکمخان اصلا ارمنی
بود یا کسی مثل
به اصطلاح میرزا آقاخان کرمانی که به شدت
ضد مذهب بود و خیلی
به اصطلاح شاعبه بابی بودنشم هست اینا
میان و متوصل میشن به اسلام و به قرآن و
به روحانیت و به علما و مدرنیته رو کاملاً
اسلامیش میکنن برای اینکه میخوان به
اصطلاح
این مشروطه اتفاق بیفته در حقیقت میخوان
آخوندا رو گول بزنن چون میدونن که
نمیتونن به تنهایی
همچین کاری رو بکنن او میگن که خب بیایم
روحانیتو گول بزنیم و بگیم همونی که
روحانیت به اصطلاح در اسلام هست و در
نتیجه اونها بیان و کمک بکنن به
پیشبرد کار ما و این چیزی بود که در همون
رساله یک کلمه از رساله یه کلمه گرفته تا
حرفای عجیب غریبی که میرزا آقاخان کرمانی
میگه
حیرتانگیزه یعنی یه کسی که به شدت ضد
مذهبی و معتقده که همه آخوندا رو باید با
عمامهشون به دار به دار آویزون کرد میگه
که
قانون
به اصطلاح قانون اساسی همون شریعت اسلامه
و اسلام بهترین دینه و علما اگر میخوان
دینو نجات بدن باید به اصطلاح کمک بکنن
مشروطه و به همین دلیل هست که کسانی مثل
آخوند خراسانی و
میرزا حسین نوری نائینی اینا مدافع مشروطه
میشن چرا چون فکر میکنن یعنی مشروطه یعنی
اجرای شریعت
رساله مهمی که نائینی مینویسه در دفاع از
مشروط تنبیه الامه و تنزیحالله اولش
اینجوری شروع میشه میگه که قانون اون
چیزیست که همون شریعتیست که ما داریم
منتها در زمان جنگهای صلیبی این مسیحیا
اومدن پدرسوختهها از ما اینو گرفتن و
بردن عمل کردن و در نتیجه ترقی کردن
پیشرفت کردن مسلمونا به این عمل نکردن و
عقب موندن در نتیجه ما میخوایم همون
قانون یا خودمون حاکم بشه و بعد یه یه
خوابی هم با
خواب امام زمانم نقل میکنه اونجا که امام
زمان میگه مشروطه همون چیزیست که ما
داشتیم
خب خب چنین چیزی
باعث میشه که کسانی که به مشروطه
میپیوندند بخشهای دینی
تلقیشون از به اصطلاح
مدرنیته کاملاً این باشه که مدرنیته همون
چیزی که دارن یا داشتن و فراموش کردن
و اینها فقط باید برای این ترقی اون چیزی
که نیاز دارن فقط یه سری چیزای تکنیکیه
کیه؟ یعنی باید تکنولوژی رو وارد بکنن،
باید بوروکراسی مدرنو درست بکنن وگرنه
بقیه چیزها رو مخصوصاً فرهنگ و مذهب و
قانون و این حرفا اینا چیزاست که ما
خودمون داریم. این حرف فقط حرف
چیز نیست. این حرف فقط حرف آخوندا نیست.
حرف کسروی هم هست. حرف کسانی که متجدد
بودنم هست. حرف کسی مثل فروغی هم هست. حرف
کسی مثل
مهدی قلیخان هدایتم هست. یعنی تحصیل
کردهها و روشنفکران سکولار هم معتقد بودن
که ما خودمون فرهنگ و تمدن خودمونو داریم
و اونم خیلی بهتر از غربیهاست. غربیها
اتفاقاً خیلی فرهنگشون منحطه. ما فقط نیاز
داریم به اینکه دولت رو عین ماشین
ماشین بوروکراسی و ماشین تکنولوژی رو وارد
بکنیم. آ آقاخان کرمانی میگه که ملت ایران
میگه که اروپ
اروپا وروس وروم و ارمن و فلان میگه که
همه اینا در قدیم اینا از جنس ایرانیا
بودن از ایران رفتن اروپاییا ایرانی بودن
بعد اینا مهاجرت کردن رفتن سمت اروپایی و
بعد میگن همه اونچه که در اروپا رخ داده
اینا همش از ایرانه میگه که به همین دلیل
است که ملت ایران یا پدر تمام این ملت ملل
متمدن است یا اینکه یک زمانی بر کل این
ملل سلطنت و اصطیلا داشته مسئله اصلی آن
است که اثبات اصالت و قدمت و مدنیت ملت
ایران است خب
پس مدرنیته یک پروژهایست که باید یه یه
برنامهست پروژه نیست ب در غرب در اروپا
مدرنیته پروژه آزادیست
در ایران پروژه
برنامه اقتدارگراییست یه برنامه عامرانه
است برنامهست برای اینکه شما قدرت پیدا
بکنید بعد از جنگ ایران خب این یعنی کهه
شما
در نگاه کردن به تاریختون هم کاملاً نشون
میدید که درکتون از
ایران مدرن چی هست به خاطر اینکه مدرنیسم
در ایران همزاد هست با چی؟ با ناسیونالیسم
یعنی وقتی که مدرنیته وارد ایران شد ما یک
با ما خودمون رو
به اصطلاح با یک ناسیونالیسم جدیدی
شناختیم یعنی یک ایران جدیدی رو در حقیقت
مدرنیته با خودش آورد که ما اون ایران رو
به شکل کاملاً
به اصطلاح فاشیستی
بهش تعلق خاطر پیدا کردیم یعنی
ناسیونالیسم
مدرن در ایران یک ناسیونالیسم فاشیستی
بوده دیگه از
از ابتدا از همین ملکم خاند اینا بگیرین
تا هدایت دیگه مثلا هدایت یک فاشیست تمام
عیاره و اصلا یهودی ستیزه و
معتقدن که ایرانیا بهتر از همه ملل دنیا
هستن و
حقشونم تا حالا خورده شده و باید این
تمدنشون دوباره احیا بشه
و این فاشیسم با مدرنیسم گره خورد. یعنی
اینکه
وقتی که ما دولت مدرن در ایران میخوایم
تأسیس بکنیم در زمان رضا شاه
این دولت مدرن همه چیز رو به شکل عامرانه
و با
اوهام بسیار خطرناک ناسیونالیستی انجام
میده دیگه در ایران دانشگاه دادگستری
نمیدونم
نظام
اداری همه چیز بر مبنای
یک برنامه اقتدارگرایانه و از بالا
درست میشه
بگذارید من یک تیکه برای شما بخونم از
خب
یک کتابی
هست به نام مدرنیته شبهه و دموکراسی نوشته
آقای اصغر شیرازی آقای اصغر شیرازی از
محققان
خوب ایرانیست که در آلمانه و قبلاً سابقه
عضویت در حزب توده رو داشته منتها
سالهایی که در آلمان تحصیل کرده و تحقیق
کرده یکی از کارای مهمی که کرده نوشتن این
کتاب هست که یک نقد بسیار عالمانه است بر
حزب توده و در حقیقت بر به اصطلاح گذشته
خودش یکی از بهترین کتابها راجع به قانون
اساسی جمهوری اسلامی رو هم ایشون نوشته که
به زبان انگلیسی و آلمانی و فارسی منتشر
شده در این کتاب مقدمهش رو من پیشنهاد
میکنم که دوستان بخونن آقای
شیرازی در مقدمه این کتاب توضیح میده که
اون مدرنیتهای که ما در ایران
اخذ کردی و گفتیم که ما اخذ کردیم کاملاً
تقلیدی بود
و این تقلید
هم تقلید ایدئولوژیک بود هم تقلید تئوریک
بود هم تقلید سیاسی بود
یکی از دوستان من یه مقاله برا من فرستاده
راجع به چرخش ایدئولوژیک
چیز
چهرههای ایران چهرههای سیاسی در ایران
در ایران گرایشهای ایدئولوژیک و چرخشهای
ایدئولوژیک هر دوشون ریشههای غیر
ایدئولوژیک داشتن
و نه ریشههای ایدئولوژیک یا حداقل میشه
گفت که ریشههای غیریدئولوژیکشون خیلی
مهمترن تا ریشههای ایدئولوژیکشون. یعنی
کسایی که مشروطه خواه شدن کسایی که مشروطه
ستیز شدن ک ک کسایی که رفتن سوسیالیست شدن
کسایی که رفتن به اصطلاح
لیبرال شدن کسایی که مارکسیست شدن کسایی
که ناسیونالیست شدن
تمام اینها
هیچ کدومشون بر اساس
به اصطلاح
محرکها یا بر اساس در یک بستر فکری صورت
نگرفته. یعنی ما اول مشروطه خواه شدیم بعد
الان بعد از ۱۰۰ سال حالا داریم میپرسیم
مشروطه چیه؟ ما اول در ایران اول مارکسیست
شدیم بعداً
مارکسیسم رو
سعی کردن بشناسیم. ما اول در ایران لیبرال
شدیم. اول ناسیونالیسم شدیم. اول ما
سکولار شدیم. اول طرفدار حقوق بشر شدیم.
بعداً یعنی تمام این جریانها
جریانهای سیاسی هستند که انگیزههای
بسیار پیچیده تریی دارن تا انگیزههای
سیاسی محاضر
ایدئولوژیک بسیار پوکن یعنی خالین
و خیلی پوشالی اون ظاهر ایدئولوژیکشون
آقای
شیرازی در این مقدمه خیلی خوب این رو
توضیح میده میگه که تقلید سیاسی تقلید در
تعریف و تبیین و گاه حتی تعیین هدفها و
راههای تحصیل هدفهاست. وقتی شما تقلید
سیاسی میکنین یعنی نه فقط شما در هدفها
تقلید میکنین بلکه راه رسیدن به هدفها رم
تقلید میکنین. در ایران این اتفاق افتاد.
یعنی فکر کردن چون که قانون اساسی به
اصطلاح کانستیتوشن در فرانسه
اول انقلاب رخ داده و بعد کانستیتوشن
درست شده در ایرانم باید همین کارو بکنن
اسمشو گذاشتن انقلاب مشروطه و خیلی جالبه
که
همونطور که آدمیت توضیح میده
بعضی از اعضای چیز مجلسی بعد از اینا که
گرایش داشتن ن به طیف سوسیالیستای رادیکال
مثلاً خودشو رابسپیر میدونسته با
شخصیتهای فرانسوی با شخص ان اقلابین
فرانسوی همزاد پنداری میکردن و خب به خاطر
همینم بوده کسانی که ما میگیم منورالفکر
اینا خودشونو با ولتر هم یکی میدونستن با
نمیدونم دیدرو یکی میدونستن
یک روشنفکر یا حزب یا جریان سیاسی که از
عقب افتادگی جامعه خود و از جهل و
بیدادگری و ستم حاکم بر آن رنج میبرد.
برای رفع این ناهنجاریها و پلیدیها تلاش
میکند. تا اینجا آن شخص یا آن حزب خود
تعیین کننده هدف مبارزه خود است. ولی آنجا
که او میخواهد شکل م جامعه مطلوب خود را
تعیین کند، ممکن است که در معرض خطر تقلید
محتوایی قرار گیرد. در این حالت مرجع
تقلید این شکل را تعریف میکند و مشخصات
آن را به ذهن مقلد منتقل میسازد. تعیین
هدف از جمله در آنجا صورت میگیرد که
جامعه یا تمدن تمدن مرجع یا یکی از عناصر
سازنده آن به عنوان جامعه تمدن یا عنصر
پیشرفته خود موضوع تقلید میشود. یعنی ما
اون اتفاقی که افتاد چون مدرنیته در ایران
تقلیدی بود در نتیجه مدرن شدن به مفهوم
غربی شدن یا اروپایی شدن فهمیده شد
کتابی که چیز مقاله که
چیز داره
تغییرده داره عنوانش هست اگه اشتباه نکنم
اخذ تمدن خارجی بدون تصرف ایرانی
شما اگر نوشتههای
به اصطلاح
تجدد طلبان رو تجدد خواهان رو بخونید
اونها دقیقا میخوان اونچه که در اروپا
اتفاق افتاده رو در ایران دقیقا عین اون
رو انجام بدن مثلاً از مسئله
تاریخ سیاسی که بذارید یه نمونه براتون
بگم در قانون اساسی مشروطه یه یه چیزی به
نام مجلس شورای ملی داریم یه چیزم به
عنوان مجلس سنا خب اینا ترجمه کرده بودن
اینو دیگه اینا که از قانون اساسی بلژیک
اینا خب اول انتخابات برگزار کردن مجلس
شورای ملی رو درست کردن بعد مجلس سنا دیدن
که خب آقا قانون اساسی گفته تشکیل بشه پس
تشکیل بشیم تشکیل بدیم
اینها نمیدونستن که مجلس سنا رو برای چی
باید تشکیل بدن ولی چون تو قانون اساسی
آمده بود تشکیل دادن. بعد که تشکیل دادن
تا ۱ سال اینا نمیدونستن چیکار باید
بکنن. یعنی تا ۱ سال یه مجلسی تشکیل شده
بود تو این مملکت که نمیدونستن که این
اصلاً برای چی تشکیل شده. در نتیجه اصلاً
یک داستان بسیار خندهدار و غمانگیزی
داره. بعد از یک سال عاطل و باطل موند و
بعد تعطیل شد. خب
در این رفتار تقلیدی بیش از اون که
طبیعیست که اصلاً مایع فکری نداره. یعنی
دعوای مشروطه طلبان، مشروطه خواهان با
مشروطه ستیزان ابدا مسئله فکری نیست،
دعوای فکری نیست. سنت و تجدد در ایران
مطلقا د تا اردوگاه فکری نیستن
به اصطلاح
بلکه اونچه که باعث میشه که کسانی
هویتهای سیاسی خاصی رو برای خودشون
انتخاب کنن بیش از اونکه انگیزه فکری
داشته باشه انگیزههای روانشناختی اقتصادی
و و
انگیزههای
اجتماعی داره
و اگر ما اونو نشناسیم اونوقت نمیتونیم
درست درک بکنیم که چرا چرا این معضلات ما
انقدر به هم داره میپیچه ولی ما مدام
داریم در جا میزنیم
یعنی در ایران اصلاحطلب شدن با ما به
اصطلاح چی میگن این طرفیا رو میگن چی
اصولگرا شدن به هیچ وجه ربطی به مبنای
فکری نداره هیچکس در ایران از جلو خود
آقای خاتمی شخص آقای خاتمی
به هیچ وجه از روی یک به اصطلاح تئوری
نظریه یا از روی یک ایدئولوژی
اصلاحطلبانهای که
دربارهش فکر کرده باشه مطالعه کرده باشه و
قانع شده باشه و پذیرفته باشه به هیچ وجه
بر اساس او خودش رو دولت اصلاحات نخونده
بلکه در اصلاحات برای او در چند شعار و در
حقیقت
در یک رقابت سیاسی با یک جریان دیگه فقط
معنی پیدا میکنه. در عمل دیدیم که تلقی
که آقای
خاتمی از مفاهیم مدرن داشت کمابیش با
رقیبش یکی بود دیگه گفت جامعه مدنی همون
جامعه مدینتالنبیه. من خودم یادمه که از
رادیو گوش میدادم فراموش نمیکنم آقای
خاتمی رئیسجمهور بود و در سر قبر خمینی
سخنرانی میکرد. میگفت در ایران ما
افتخار میکنیم که مهمترین نهاد مدنی در
ایران بسیجه. یعنی بسیجو میگفت نهاد مدنی
میگه رفتار تقلیدی حاصل برخی علل تمدنی و
روانشناختی اجتماعیست.
تمدن جامعه تقلیدپرور فراهمکننده علل
پیشینیست
و انحطط به شکلهای گوناگون و فراگیر در
تمامی سطوح تمدن ایستا شده جلوه میگردد،
جلوهگر میشود و ساختارها و مناسبات
انسانی درون آنها را تعیین میکند.
از تمدنی که اطاعت از سنتها و تقلید را
میآموزد و زیستن بر روش نیاکان را انصراف
ناپذیر میخواند، فرد شناسنده بیرون
نمیآید. فردی که در چنین الگوی تربیتی
پرورده شده، فردی که در چنین فضای اجتماعی
و فرهنگی رشد کرده، کمتر میتواند درباره
چرایی پیدایش و چگونگی تمدن جدید و شیوه
اندیشیدن، شناختن و زیستن در آن به طرح
سؤال بپردازد. او در برابر این تمدن نیز
روش پذیرش بیپرسش واقعیتها را ادامه
میدهد. برای به اصطلاح مدرنیستای ایرانی
مدرنیته یه تقدیر تاریخی بود. یک واقعیت
گریز ناپذیر بود جهان به اصطلاح
چی میگن؟
رود تاریخ افتاده بود در یک مسیری که ما
هم باید باهاش میرفتیم. به همین دلیل
ایده ترقی، ایده پیشرفت به برنامه
مدرنیزاسیون در ایران یک خصلت کاملاً
عامرانه و دترمینیستی میداد که بریم بالا
بیایم پایین این سنت از بین میره. این سنت
خودش خشک میشه میفته این آخوندا هم خودشون
خشک میشن میفتن و علم و علم مدرن و به
اصطلاح
فرهنگ تمدن مدرن بر همه پیروز خواهد شد
یعنی همون کاملاً نگاه آخرالزمانی و نگاه
دوگانه باور که در نور بر میبینید که
الانم این جریان راست طرفدار پهلوی عین
جمهوری اسلامی معتقده که حق بر باطل
پیروزه و نور تاریکی پیروز خواهد شد. خب
این یعنی چی؟ یعنی کهه شما نترسید از
اینکه
با هر وسیلهای این کارو بکنید. لازم شد
هر کاری که
به اصطلاح میتونید میتونید انجام بدید.
مخصوصا محمدرضا شاه در سالهای آخر
پادشاهی خودش فقط به مردم ایران زور
نمیگفت. دیگه شروع کرد به غربیا زور گفتن
دیگه به اروپاییا زور گفتن. قیمت نفت رفته
بود بالا و دیگه اونوقت دیگه اون خدا رو
بنده نبود و یعنی تا جایی که میتونست
سرکشی کنه سرکشی میکرد. هیچ مرزی براش
برای خودش قائل نبود.
خب
پس خشونت
به عنوان ابزاری برای تحقق مدرنیته به
کارگیریش هیچ مطلقا هیچ
عیب به شمار نمیومد و و کاملاً مشروعیت
داشت. توجه کنید که مجتهدانی که مثل آخوند
خراسانی و نائینی و اینا طرفدار مشروطه
بودن بر خلاف این مزخرفاتی که
مخصوصاً در دهههای اخیر گفته شده و نوشته
شده به هیچ وجه تئوری نداشتن نظریه نداشتن
ولایت فقیه
یا مثلاً مشروطهخواهی اینا همش فتواست
اینا نظریه نیست یعنی آخوند خراسانی یا
ناینی از مشروطه دفاع میکردن. فتواشون
این بود که م دفاع از مشروطه الان واجب
شرعیست و مخالفت با عین کلامشون مخالفت
با مشروطه در حکم جنگ با امام زمانه.
محاربه با امام زمان. درست مثل فلسفه
تنباکو همین طور کسانی که طرفدار مشروطه
بودن اونها هم در حقیقت
به بدون تئوری و فقط با فتوا حکم فتوای
معکوس میگفتن که مشروطه باید جای به
اصطلاح سنت مدرنیته باید جای سنتو بگیره
تلقی اونها هم از مدرنیته همین چیزی بود
که واقعیتی بود که در اروپا رخ داده خب
آزادی در نتیجه در ایران
و صلح و دموکراسی و قانون و مخصوصاً مفهوم
حق اینا هیچ کدوم نه نظریهای داشت نه کسی
نیازی میدید به نظریه بلکه مفهوم اینا
چیزایی بودن که واقعیتهایی بودن که در یک
جای دیگه اتفاق افتادن و الان ما باید این
کارو بکنیم پس در داخل کشور یه جنگی رخ
داد آغاز شد بریم طیف به اصطلاح طرفدار
مدرنیته و یک طیف م سنتگرا این جنگ در
نهایت منتهی شد به جمهوری اسلامی که
جمهوری اسلامی در حقیقت ترکیب
ایدئولوژی سنتی و تکنولوژی مدرن
اما این نکته رو توجه کنید که حتی فرض
کنیم که یعنی ما فکر میکنیم که
دعوایی که در مشروطه آغاز شد بین آخون
آخوندا و بین روشنفکرا بین مشروطهخواهها
و بین مخالفان مشروطه این در جمهوری
اسلامی به پیروزی آخوندا انجامید یک
جملهای رم که جمله کاملاً نقل قول مزخرف
و بیمعنا و غلطیست نسبت بدن به کسروی که
کسروی گفته بود تاریخ ایران یک حکومت با
آخوندا بدهکاره و اینا به اصطلاح الان
جمهوری اسلامی این بدهی رو پرداخت کرده نه
در جمهوری اسلامی
این فقط آخوندها نیستن که قدرت پیدا
میکنن.
تفکر آخوندی
در که به جمهوری اسلامی متحده میشه در
حقیقت با تفکر مخالفانش یکیه. یعنی
روشنفکرا هم از نظر شیوهای فکر کردن.
شیوهای که درباره مدرنیته فکر میکردن.
شیوهای که درباره ترقی و پیشرفت ایران
فکر میکردن کاملاً مثل آخوندا فکر
میکردن. یعنی چی؟ یعنی که مطلقا
درکشون درک تئوریک نبود. در نتیجه چیزی به
نام
ارزشهای مدرن، چیزی به نام ایدههای
مدرن، چیزی به نام مفاهیم مدرن هیچ موقع
براشون مفهوم به اصطلاح معنا نداشت. اصلاً
اهمیت نداشت و به همین دلیل بود که اینها
فکر میکردن قانون اساسی در فرانسه یه
انقلاب رخ داده. فرداش قانون اساسی اومده
آزادی بود. دیدی که من براتون خوندم دیگه
روزی که فرمان مشروطه امضا شده میگه ریشه
آزادی کنده شد ریشه استبداد کنده شد در
حالی که اونچه که در انقلاب فرانسه رخ داد
و اونچه که در به اصطلاح عصر مدرن به
عنوان
سیاست مدرن و دولت مدرن رخ میده دموکراسی
رخ میده اینها برخواسته از یک سابقه
بسیار طولانیست که به ویژه
این مفاهیم حالا از یونان به این طرف
سابقه داره در بدون به وجود آمدن
یک اخلاق مدرن بدون به وجود آمدن یک نظام
ارزشی و یک نوع افق فکری کاملاً مدرن ممکن
نبود یعنی امکان نداشت که در قرن
هجدهم ما از حقوق بشر حرف بزنیم بدون
اینکه در قرن پونزدهم و شونزدهم
ما جنبش اومنیسم و و
رونسانس رو تجربه کنیم و به اصطلاح
تکسرگرایی دینی تولس تسامح مدارا
و
مخالفت با جنگ ایده صلح تمام اینها
قرنها پیش رخ داده بود این مفاهیم و
فرهنگ اروپایی رو ساخته بود و از دلش
اونوقت این چیز به به وجود اومد ما
هیچکدوم اینا رو نمیدیدیم و نمیبینیم.
یعنی گفت سعدی میگه تنگ چشمان نظر به میوه
کنند. ما تماشاکنان بستاریم ما تنگچشمانه
به میوه نگاه میکنیم. نمیدونیم که این
میوه بر درختی آ از درختی روییده که این
درخت بسیار تنومنده و ریشههای اون در خاک
تا دوردستها کشیده شده.
خب در نتیجه روشنفکر ایرانی چه؟ وقتی که
چپه چه وقتی که راسته چه وقتی که مذهبیه
چه وقتی که ضد مذهبیه چه وقتی که به
اصطلاح طرفدار بو میکردنه چه وقتی که
مخالف بو میکردن فرق نمیکنه هیچ گرایشش
اصلاً فرق نمیکنه
مطلقا مسئله مدرنیته به عنوان پروژه آزادی
براش مطرح نیست چون پروژه آزادی براش مطرح
نیست مسئله حق براش مطرح نیست نیست به
مفهوم مدرن و مسئله قانون به مفهوم مدرن
براش مطرح نیست و مسئله صلح چون اینا همه
با همدیگه ارتباط دارن یعنی از آزادی چیزی
که از آزادی درک میکنه فقط و فقط
محدود میشه به رها شدن از به اصطلاح فشار
و اجبار حکومت
میگه که آزاد شدن یعنی که من از شر ظلم
حکومت مثل الان دیگه الان ما میگیم آزادی
یعنی چی؟ مخصوصاً این جریانی مخالف رژیم
وقتی از آزادی حرف میزنن یعنی چی؟ یعنی
یه حکومتی از سرکوب میکنه ما از سرکوبش
رهایی بشیم و
وقتی که از آزادی حرف میزدن یعنی که
انسان آزاد بشه هرچی که دلش میخواد بگه
خب اینا این درک از آزادی در حقیقت منتهی
در عمل همواره یعنی از مشروطه تا الان به
محض اینکه امکان پیدا کرده یعنی یک ذره
دولت ضعیف شده مثل مثلاً
زمان احمد شاه
که دولت ضعیفه و مطبوعات هرچی دلشون
میخوان مینویسن یا زمانی که رضا شاه از
ایران میره و باز دولت ضعیفه و یک آزادی
به وجود میاد آزادی تبدیل میشه به آنارشی
به حرج و مرج به حرج و مرج و به نیهیلیزم
بیمعنایی هر کس هر کاری دلش میخواد
میکنه هر کس هر حرفی دلش میخواد میزنه
و در نتیجه اون آزادی به سرعت غیر قابل
تحمل میشه و جای خودشو دوباره به یک حکومت
اقتدارگرا میده تا بتونه نظمو برقرار بکنه
یعنی ما چون آزادی رو وقتی که انقلاب
ایران اتفاق افتاد
در عرض به اصطلاح ماههای اول یک حرج و
مرج عجیب غریبی در مطبوعات هست یعنی هر کس
هرچی دلش میخواد میگه هرچی هرچی دلش
میخواد میکنه دانشگاه هر کس هر تبدیل
میشه به یک
مکانی ی که گروههای سیاسی هرجور دلشون
میخواد ازش استفاده میکنن. یعنی هیچ
درکی از آزادی به مفهوم نظمی که شما
خودتون بر خودتون اعمال میکنین یعنی
قانونی که خودتون بر خودتون اعمال میکنین
وجود نداره و فقط آزادی به مفهوم رهاییه.
یعنی به مفهوم به اصطلاح شکستن قفل زندان
و آزاد شدن و و رها شدن و این رو آزادی
میفهمیدن و میفهمن. در نتیجه این به هم
به سرعت و حرج و مرج منتهی میشه و هم به
خشونت
و از اون طرف نگاهی که از از زمان
از سپید دم تجدد تا امروز ما راجع به
ایران داشتیم و و تلقی که و ملیگرایی
ایرانی که ناسیونالیسم ایرانی که شکل
گرفته این ناسیونالیسم ضد عرب در حقیقت یک
نازی ناسیونالیسم ضد اسلام یک ناسیونالیسم
ضد ترک یک ناسیونالیسم
کاملاً خود برتر پندار و در بهترین حالت
خودشو با اروپاییا فقط در یک سطح میدونه
و در نتیجه ما برای ما چیزی به نام صلح
معنی نداره یعنی اینکه
چیزی برا به نام صلح در پروژه مدرنیته
مدرنیزاسیون در ایران فقط و فقط به دلیل
این ما ما مسئله صلح برامون مطرح میشده که
در موضع ضعف بودیم همین چون در موضع ضعف
بودیم ما در
اگه نوشتههای فروغی رو بخونید در به خاطر
فروغی اون زمانی که سازمان ملل
تشکیل میشه و ایران عضو سازمان ملل میشه
وقتی میخونید و کنفرانس صلح پاریس ما چون
در یک قدر کشور بسیار ضعیفی هستیم و عرصه
تاخت تازه نیروهای خارجی ما برای اون صلح
در یه حد بسیار سطحی و گذرا مطرحه وگرنه
به هیچ وجه به عنوان یک ایده که پایه
سیاست خارجی ما باشه اصلاً معنی نداره
بذارید من براتون یک تیکه بخونم برات از
فروغی
میگه که
خب ایران مشکل به اصطلاح سرحدات و مرزها
داشته و مشکل با کشورهای دیگه و سعی میکرد
در حقیقت از سازمان ملل و در حقیقت نهادای
بینالمللی استفاده بکنه برای اینکه این
از این بدبختی که خودش هست دربیاد و فروغی
در اون به اصطلاح یادداشتش که مربوط به
کنفرانس پاریسه همش گلای میکنه که ما در
ایران نه دولت داریم نه ملت داریم نه
وزارت خارجه داریم هیچ هیچکسو نه هیچکس به
فکر هیچ هیچکس نیست و مملکت کاملاً روی
هواست و
ایرانیها سیاسیون ایرانی به شدت فاسدن و
فقط به دنبال منافع خودشون هستن و از
اینکه هرگونه
یک لحظه به من اجازه بدید
Eh
قطع شد؟ نه نه یک لحظه به من اجازه بدید
من باید یک لحظه
یک چیزی رو خاموش کنم برگردم یک دقیقه به
من اجازه بدید لطفاً
خب درست شد الان فکر کنم الان درست شده
باشه
بله
و حالا این تکرار میکنم چون قطع شد
روشنفکری ذهنیت
عامرانش در زبان عامرانش تجلی پیدا میکنه
و در نتیجه نسبت به خشونت
مطلقا حساسیت نداره مگر اینکه معطوف به
خودش باشه. یعنی چپها زمانی
مثلاً خشونت براشون مسئله میشه یا حقوق
بشر براشون مسئله میشه که خودشون قربانی
نقض حقوق بشر قرار میگیرن.
به اصط به روشنفکران دینی زمانی براشون
خشونت مطرح میشه و نقض حقوق بشر که خودشون
قربانی نقض حقوق بشر قرار میگیرن.
ولی مثلاً فرض بکنید که زمانی که
آقای خمینی داشت
نهضت آزادی و جریان ملی رو در اوائل
انقلاب قل و قم میکرد هم چپها کف میزدن
و هم این روشنفکران دینی اون موقع
دانشجوان پری خط امام بودن اونا کف میزدن
بنابراین در مواجهه با دیگری
غیرایرانی هم همین همین طور اگر این دیگری
از خودشون باشه هم سوی خودشون باشه هم فکر
خودشون باشه هم راستا باشه از نظر
ایدئولوژیک مسائل حقوق بشریشون براشون
مطرح مهم میشه مثلاً فرض کنید که اگر
اینها
روشنفکران دینی خیلی طرفدار فلسطین و ضد
اسرائیل هستن بنابراین خیلی اسرائیل
جنایتکاره چون فلسطینیا رو میکشه و فلان
اما اگه از اون طرف فلسطینیها اسرائیلیا
رو بکشن
یا اینکه جمهوری اسلامی در سوریه دست به
جنایتهای
حولناکی بزنه
آقا سردار سلیمانی میشه سردار دلها و
قهرمان ملی و مورد ستایش اونها
سکوت روشنفکران
در موارد مختلف میشه اینو نشون داد از
قضیه سلمان رشدی بگیرین تا داستان داستان
به اصطلاح
جنگ ایران و عراق و بعد جنگهایی که به
اصطلاح سیاستهای منطقه جمهوری اسلامی
روشنفکران فقط و فقط در محدوده
به اصطلاح تعلقات
سیاسی و ایدئولوژیک خودشون مسائل رو
ارزیابی میکنن مطلقا
بر اساس موازینی که بر
دیگران هم قابل تأمین باشه درباره مسئله
خشونت درباره مسئله به اصطلاح دموکراسی
درباره مسئله
روابط خارجی و صلح قضاوت نمیکنن خب
این کل داستان پس این اتفاقی که الان
میبینید آقای عاشوری
و خانمشفیق
در کنار به اصطلاح یک
رهبر یک جریان
اقتدار قرار گرفتن
به هیچ وجه چیز عجیبی نیست اتفاقی نیست و
همیشه در از دوره روشن به اصطلاح مشروطه
تا الان روشنفکراها وقتی که لازم دیدن حتی
مجیز آخوندا روم گفتن میگم از ملکم خان و
میرزاخان کرمانی که دیگه بدتر نیست و در
جریان به اصطلاح
پادشاهی رضا شاه
در همه اون روشنفکرایی که تو مشروطه
ان همه تلاش کرده بودن اومدن در کنار
همینا که شعر میگفتن برای آزادی و شعر
میگفتن برای حاکمیت قانون اومدن گفتن ما
الان به یک چکمه
یک مستبد بیشتر نیازمندیم تا به آزادی و
دموکراسی در دوره پهلوی هم تمام
گفتمانهای به اصطلاح گفتمان قالب د تا
گفتمان بود یه گفتمان مذهبی بود و یک
گفتمان شب بود. در هر دو این گفتمانها
وجه مشترکش این بود که خشونت با مرج خشونت
در همه اشکالش یعنی در تکفیر کردن در به
اصطلاح لجنمال کردن حریف در ترور شخصیت و
در توجیه به اصطلاح دشمنی و در دوگانه
دوست و دشمن جهان رو دیدن این چپها با
مذهبیها کاملاً مشترک بودن و حکومت هم
کاملاً در به اصطلاح
چار در همین چارچوب رابطه خودش رو با
جامعه و رابطه خودشو با جهان میدید بعد از
انقلاب هم خیلی جالبه
به خاطر اینکه این این شیوه برخورد کاملاً
برخورد روحانیتم همین طوره روحانیتم
مطلقا گرایشهاش مبتنی بر عقاعدش نیست بر
خلاف این تصوراتی که
از بیرون برخیا دارن که آره اینا چون
عقیدهشون این ونام فتواشون این مطلقا
اینطوری نیست. اگر آقای سیستانی در عراق
متفاوته با خمینی در ایران فقط به دلیل
اینه که در در عراق نمیشه ولایت فقیه رو
مثل ایران برقرار کرد. یعنی در ایران
امکان به اصطلاح
تحقق ولایت فقیه با ضرب و زور بود ولی در
عراق با ضرب و زورم نیست. اینها به
اصطلاح گرایش
سیاسیشون
یا میان رویشون از سر اعتقاد فکری و دینی
نیست بلکه این بر به خاطر مرزهای توانایی
شده و در و در عمل هم نشون دادن آخوندا در
مخصوصاً در این ۴۰۰ سال گذشته از زبان
صفویه به بعد به میزانی که قدرت داشتن
قدرتشونو اعمال کردن یعنی حتی یک کسای
یک آدم
گسسته خرد دریده درندهای مثل حجت الاسلام
شفتی در اصفهان وقتی که قدرت داره در
خیابان
حکم جاری میکنه گردن میزنه و نمیدونم
تازیانه میزنه و شریعت رو اجرا میکنه
وقتی هم که انقلاب ایران شد ی من البته
این حرفی که میزنم هم راجع به روشنفکرا و
هم راجع به روحانیت دارم به اصطلاح بخش
قالبو میگم دیگه
طبیعتاً بخشی که
چنین نیست در حاشیه است و معمولاً هم
رانده میشن یعنی روشنفکرانی که اینطوری
نباشن مطرود میشن در حاشیه قرار میگیرن و
روحانیتی که اینطور نباشه در
مورد روحانیت بعد از انقلاب هم کسانی که
اول انقلاب از آقای خمینی متنفر بودن از
آقای خم از ولایت فقیه به شدت بدشون میومد
و و مخالف بودن وقتی که دیدن که آقای
خمینی
دو راه پیشه باهاشون گذاشته یا تطمین یا
تهدید یا بیاین به این به قول خود خمینی
به این نهضت بپیوندید یا اینکه نابودتون
میکنیم خب مثلاً این کسایی وقتی مثل
شریعتمداری و اینا رو وقتی از بین برد اون
آیتالله شریعتمداری رو یه زهره چشمی گرفت
از آخوندا که اون آخوندایی که حتی با آقای
خمینی مخالف بودن با انقلاب مخالف بودن
مثل مصباح یزدی
مصباح یزدی معتقد بود که شرکت کردن در
انقلاب حرامه به خاطر اینکه تشکیل حکومت
قبل از حکومت امام زمان حرامه. بنابراین
در
به اصطلاح در مبارزه انقلابی شرکت کردن
حرام میدونست. حتی رفتن به جبهه رو حرام
میدونست. اینها وقتی دیدن که هیچ راهی
ندارن برای بقا در به اصطلاح نهاد روحانیت
جز اینکه تن بدن به
قدرت خمینی و در در حقیقت از نعمت و مواهب
اون استفاده کنن چنین کردن من یادم نمیره
در مورد خامنهای هم همین طوره من یادم
نمیره یه نفر بود که اسمشو نمیبرم فوتم
کرده این زمانی که آقای خامنهای رئیس
جمهور بود
این از اون جناه مخالف آقای آقای خاتم
خامنهای بود یعنی چپا بود و هر موقعهم که
خامنهای راجع به آقای خامنهای حرف میزد
توی محافل خصوصی میگفت که علیشله که خب
مثلاً پدر من و اینا خیلی ناراحت میشدن که
چرا به مسئله معلولیت ایشون اشاره میکنن
ولی وقتی که آقای خامنه رهبر شد یه یکی دو
سال بعد ایشون به مقامات خیلی بالا از طرف
خود آقای خامنهای منسوب شد بعد ازش
پرسیدن که شما که اونجوری مخالف بودید با
خامنهای و چی شد که اینجور شدی؟ گفت
قهرمان پهلوان زنده را عشق است. این
پهلوان زنده را عشقست یه منطقه که هم بر
آخوندا حاکمه هم بر روشنفکران
هم بر فعالان سیاسی این چرخش ایدئولوژیک
بیش از اونکه منطق ایدئولوژیک داشته باشه
در حقیقت بیمنطقی ایدئولوژیک داره. یعنی
بر اساس که منافع چگونهست کی چیکار میکنه
یه بار من یه صحبتی کرده بودم راجع به
موسوی خوینیها
و بعد موسوی خینی ما یه نامه نوشته بود با
آقای خامنهای و انتقاد کرده بود از آقای
خامنهای من بی سی مصاحبه کردم گفتم
مصاحبه خینیها در حقیقت مثل
چیزه ابوبکر بغدادیه رهبر داعشه این آدم
با اشغال سفارت آمریکا ها بزرگترین ضربه
رو به ایران زده. جنگ ۸ ساله رو برا ایران
تحمیل کرده. این که دیگه نباید خودشو به
اصطلاح متفاوت از خامنهای بدونه. اصلاً
خامنهای فرزند
کارایست که این کرده و خود این آدم
دادستان کل کشور بود کرور کرور آدم کشته.
بعد یکی از اصلاحطلبا چهارهای اصلاحطلب
به پدرم به یکی از رفقای من گفته بود که
این فلانی
چرا به هیچکس به اصطلاح رحم نمیکنه و
اینجوری مثلاً انتقاد میکنه؟ اینجوری
انتقاد میکنه که اگرم یه موقع خودش مثلاً
به ناحق مورد حمله قرار بگیره آدم
نمیتونه ازش دفاع بکنه یعنی چی؟ یعنی اگر
ما میخوایم از تو دفاع بکنیم باید تو به
اصطلاح کمپ ما باشه توی اردوگاه ما باشه
اگر بخوای بری بیرون دیگه برای ما مهم
نیست که بلای سرت در میاد و این اتفاق
میفته یعنی حتی کسایی که از حزب توده
میبرن دیگه تودهیا براشون مهم نیست که
اینا بلا سرش درد کسی که از روشنفکرای
دینی میبره دیگه روشنفکرای دینی اصلاً
اسمشو نمیخوان بیارن کسایی که از چه
میدونم
و این یک یک در حقیقت سنت ماست و رابطهای
که ما برقرار میکنیم با همدیگه رابطهای
که برقرار میکنیم میگم در حتی ارجاع دادن
در کتابها گرفته تا کنار هم نشستن در
مجالس
و عمل سیاسی یا رویکرد سیاسی کاملاً به
شکل
خودمحورانه
و تابع تابع منافع و مقاصد شخصی و گروهی
خودمون عمل میکنیم. در نتیجه مسئله خشونت
برامون اهمیت نداره. در نتیجه مسئله صلح
هم برامون اهمیت نداره. اگر همین آقای
پهلوی رو میبینید پدر آقای پهلوی یعنی
محمدرضا شاه پهلوی هم به شدت از
آمریکاییاها بدش میومد هم به شدت از
اسرائیلیا بعدش میومد هم به شدت از یهودیا
بعدش میومد و معتقد بود که یهودیا تمام
مطبوعات دنیا رو یهودیا اداره میکنن ا
حرفا همه این حرفا رو زده و کسی بود که به
اصطلاح جنبش آزادی بخش فلسطین یعنی به
جنبش یاسر عرفات رهبرش بود پول میداد داد
به یاسر عرفات در حقیقت کمک میکرد به
فلسطینیا کمک میکرد چرا سادات انقدر
محمدرضا شاهو دوست داشت که هیچ جا در دنیا
در غرب راه ندادن محمدرضا شاهو سادات
انقدر با به اصطلاح
لوتیگری و آغوش باز محمدرضا شاه رو پذیرفت
به خاطر اینکه در جنگ اعراب با اسرائیل و
در تمام مناقشتات که داشتن در مقابل
اسرائیل قرار داشته و به عربها کمک
میکرد به مصر کمک میکرد. خب چطور میشه
که هرگز محمدرضا شاه به اسرائیل سفر نکرد؟
اسرائیل در ایران یک سفارت دو فکتو داشت.
یعنی یک سفارتی داشت به صورت غیررسمی هرگز
رسمیت پیدا نکرد در ایران هرگز با یک مقام
اسرائیلی با به اصطلاح یک مقام که
به نوعی اسوشیتد باشه با اسرائیل مطلقا
ملاقات نکرد. مطلقا هیچ اظهار نظر مثبتی
راجع به اسرائیل در صحبتهای عمومیش
نمیبینید. خب چطور میشه که فرزند یعنی
کسانی که برای پهلوی کار میکردن یعنی
کارگزاران پهلوی طبیعتاً همچین در چنین
سیستمی کار کردن و بزرگ شدن. چطور میشه که
این سلطنت طلبها ناگهان میشن عاشق
میشن عاشق
آقایون نتانیاهو و میشن کشته مرده اسرائیل
اسرائیل میشه مهمترین دوست ایران و از
اون طرف کسایی که میگن که ما سکولار هستیم
کسایی که صبح تا شب مذهبو اصلاً چیز
میدونن طاعون میدونن و میخوان ریشه
مذهبو بکنن میشن
به اصطلاح فرشته نجاتشون میشه ترامپ که در
حقیقت پا مهمترین پایگاه اجتماعیش در
آمریکا مذهبیهای رادیکال و فندمنتالیست
هست. چرا؟ به خاطر قدرت به خاطر زور دارن
یعنی اگر نتانیاهو اگر اسرائیل در یک
شرایطی غیر از شرایط الان بود و قدرتش در
منطقه
در حد الان نبود محال بود که اینا برن با
اسرائیل اینقدر به اصطلاح پیمان برادری
ببندن و انقدر اظهار
به اصطلاح
خویش و قم بشن با همدیگه یعنی هیچ منطقی
جز منطق قدرت این رو توجیه نمیکنه این
همون طور که در مورد روحانیت
صادقه در مورد روشنفکرم صادقه در مورد
فعالان سیاسی ما هم صادقه در مورد روزنامه
نگاران ما هم متأسفانه صادقه و اینه که
مسئله اصلیست اینه که ما باید باهاش در
حقیقت روبهرو بشیم که اونچه که ما به نام
آزادی میگیم اونچه که به نام حقوق بشر
میگیم اونچه که به نام حاکمیت قانون میگیم
آونچه که به نام عدالت ازش صحبت میکنیم و
اون رویایی که برای آینده ایران در سر
میپرورونیم که فکر میکنیم کاملاً
متفاوته با جمهوری اسلامی هست. آیا واقعاً
چنینه یا نه؟
خب
اینو یه نشونه داره. نشونه یعنی اگر
بخوایم ببینیم که آیا صادقیم در
آزادیخواهی
آیا صادقیم در طرفداری از حقوق بشر؟
مهمترین معیار دیگه. یعنی شما هر چیزی
رو، هر ادعایی رو میتونید باید یک ترازی
داشته باشید که بسنجید درستی و نادرستیشو.
مهمترین معیار اینه که آیا زبانی که شما
به کار میبرید،
زبان شما زبانیست در جهت ارتباط برقرار
کردن با دیگران یا در جهت از بین بردن
ارتباط با دیگران؟
یعنی این زبانی که به کار میبرید آیا
زبانیست که به شما کمک میکنه و به دیگری
امکان میده که با شما تفاهم برقرار کنه،
حرف بزنه، حرف معنیار و مخالف متفاوته با
از شما به دیگران به عنوان دیگران یعنی
کسانی که دیگرن و طبیعتاً دیگر فکر میکنن
و دیگر عمل میکنن و دیگر میپس شکل دیگری
میپسندن و و همه چیز
در مورد همه چیز قضاوت میکنن. آیا اونها
میتونن با این زبانی که شما به کار
میبرید با شما حرف بزنن و شما میتونید
اونها رو بشنوید یا نه؟ این معیارشه. هر
موقع که دیدید که این زبان به شکل ضد
ارتباطی به کار میره یعنی تمام اونچه که
شما راجع به آزادی و عدالت و حقوق بشر و
حاکمیت قانون و اینا میگید تمام یاوهست چه
بدانید چه ندانید و قربانی این یاوه
یاوهگویی در وحله اول خودتونه یعنی کسی که
زبان رو به شکل غیر ارتباطی به کار میبره
نه تنها رابطه خودش رو با دیگران از بین
میبره بلکه در وحله اول رابطه خودشو با
خودش از بین میبره. یعنی از فهم خودش و
از شناخت خودش خودشو محروم میکنه.
جریان
حالا اینا همه به کنار بخش آخر صحبت من
یک اشاره خیلی کوتاهی بکنم به این جریان
به اصطلاح در انگلیسی بهش میگن فار رایت
یعنی راست
رادیکال راست به اصطلاح افراطی نمیدونم
فاشیسم جدید یا هر چیزی که امروزه یک
پدیده یا ترامپیسم پدیده جهانی شده
اگر شما ببینید که این پدیده خب خیلی در
موردش مطالعه شده دیگه فقط در مخصوص ایران
نیست یعنی این جریان پهلوی معادلش ما در
کشورهای هم غربی داریم هم کشوری غیر یه
سری ویژگیهایی داره که به ما اگر یه
ویژگیهای مشترکی داره یکیش اینه که
از نظر محتوای ایدئولوژیک کاملاً خالیه و
به جای محتوای ایدئولوژیک در حقیقت به جای
ایدئولوژی
ایماگولوژی داره یعنی به جای ایدئولوژی در
حقیقت در تصویر وجود داره. یعنی مثلاً شما
۵۰ سال پیش جریانهای انقلابی مثل مثلاً
مذهبیها، مارکسیستها، فلان اینا اینا
وقتی که میخواستن
یارگیری کنن، میخواستن دیگران رو بسیج
بسیج اجتماعی کنن چیکار میکردن؟
کتاب مینوشتن، مقاله مینوشتن، سخنرانی
میکردن، تئوری تئوریهای خودشون رو بیان
میکردن و سعی میکردن که دیگران رو از
طریق
محتوای ایدئولوژیک خودشون به سمت خودشون
جذب کنن. در نتیجه اینها با همدیگه حرف
میزدن. یعنی چپها با همدیگه حرف میزدن.
مذهبیا با همدیگه حرف میزدن.
به اصطلاح کسانی که در یک اردوگاه
ایدئولوژیک قرار داشتن مدام با همدیگه در
حال داد و ستد فکری بودن
اما الان ما با یک جریانی مواجه هستیم که
حتی ارتباط بین اعضا مطلقا ارتباط گفتگویی
و ارتباط فکری نیست بلکه ارتباط در تصویره
شما میبینید که وقتی راهپیمایی هم میکنن
یا شعار میدن یا شیپور میزنن ن یا تبل
میکوبن یعنی سخن یعنی پشت تریبورم که
میرن همین کارو میکنن داد میزنن در
حقیقت یعنی حتی برا با خودشون قادر به حرف
زدن نیستن به عبارت دیگه این جریان به
دلیل اینکه مبتنی بر تصویره به اصطلاح و
تکنولوژی تصویر این جریان از برقراری
ارتباط یا کامونیکیشن عاجزه
این یک چیز جدید یه پدیده جدید سلطه این
تکنولوژی تصویره. یعنی اینکه نه تنها با
خودش نمیتونه ارتباط برقرار کنه و با
خودشم ارتباطش اینطوریه دیگه. فریاد
میزنه و و اگر شما با او فریاد بزنی با
او متحد شدی اگر فریاد نزنی دشمنش میشی.
یعنی اختلافشو با تفاوتشو با دیگران
اینجوری میفهمه. هم به اصطلاح
اتحادش با همفکراش از طریق داد و بوغ و
شیپور. و به اصطلاح فاصلهشو با دشمناش بر
اساس همین
ققاگری و فریاد زدن تشخیص میده و تعیین
میکنه
در نتیجه
این سؤال مطرح میشه که چرا
این جریان به اصطلاح
فاشیسم جدید یا جریان راست رادیکال و
افراطی چرا انقدر از کامونیکیشن ناتوانه
یکی از دلایل مهمش
و شاید مهمترین دلیل یا آره یکی از دلایل
مهمش اینه که این جریان از دل یک به
اصطلاح
بستر
بسیار بسیار
ویژه و خاص توتالیتاریزم برخواسته یعنی
این جریان واکنشیست به توتالیتریسم
واکنشیست به ۵۰ سال حکومت
خشونت در این کشور و ویژگی نظامهای
توتالیتر این هست که
جا مردم برای اونها انسان شهروندان برای
اونها فاقد شخصیت اخلاقی و فاقد شخصیت
حقوقی هستن یعنی از لیگال پرسن و از
اتیکال پرسن اینها وجود ندارن در نتیجه به
قول هانرنت شهروندان تبدیل میشن به یه مشت
موجودات فلوس یعنی تبدیل میشن به یه
مشت زائده همون که احمدینژاد گفت خس و
خاشاک یعنی چی؟ یعنی اینکه مردم در شرایطی
به سر میبرن که هیچکس خودش رو از گزند
حکومت در امان نمیدونه و نمیتونه هم
پیشبدی کنه که این گزن چه در چه حد هست.
چون نظامهای توتالیتر به جا خشونتو اعمال
نمیکنن برای اینکه از تهدیدی جلوگیری
کنن. اونها خشونت رو اعمال میکنن برای
اینکه خشونت در حقیقت تنها شیوهایست که
به اونها
احساس بودن میده. اونها تا زمانی وجود
دارن که بتونن دیگران بتونن از اونها
بترسن. در نتیجه مثل میگن در
طرف در
جهنم محکوم شده بود به اینکه روزی یه بار
عقرب بگزدش.
خب گفته بود خب خیلی خوبه دیگه ولی هر روز
صبح این عقربه میومد میگزدیدش این تا
فردا صبح از گزشت اون عقربی به خودش
میپیچید در جمهوری اسلامی جمهوری اسلامی
هر روز همه شهروندا رو اول صبح مثل عقرب
میگزه تا اگر شما در اتاق خوابتونم هستید
بدونید که یک حیولایی از بیرون داره شما
رو نگاه میکنه و میتونه اراده بکنه همه
زندگی شما و جان شما رو میتونه بگیره و
هیچکس کس نمیتونه جلوشو بگیره.
یک جامعه جامعهای که این اینچنین
به اصطلاح خس و خاشاک انگشته شده، تحقیر
شده، خار شده و و در استیصال به سر
میبره. این جامعه در وقتی که میخواد
اعتراض بکنه اگر آگاهانه اعتراض نکنه، اگر
خودآگاه نباشه، اگر به اصطلاح بلوغ سیاسی
نداشته باشه، واکنش نشون میده. وقتی واکنش
نشون میده چهجوری واکنش نشون میده به این
شکل به یعنی حکومتی که
کار اصلیش
به اصطلاح گسترش سیستماتیک دروغ از بین
بردن راههای ارتباطی و فاسد کردن زبان و
بیمعنایی زبانه واکنش به اون طبیعتاً به
شیوهست که درش ارتباط وجود نداره کسانی
که واکنش نشون میدن اگر واکنش نشون بدن
کسانی هستن که فاقد بلوغ سیا سیاسین در
نتیجه قادر نیستن که چیزی اهمیت چیزی به
نام کامیونیکیشنو بفهمن و در و در نتیجه
زبانی که به کار میبرن یک زبان مسکولین
مردانه و زبان متشست یعنی چی؟ یعنی
نرینه نما جنسی بسیار ضد زن و در حقیقت از
زبان جنسی
که درش
چی میگن نرینه محوری درش غالبه
استفاده میکنن به عنوان کلام سنی میخوان
به خامنهای فحش بدن فحش جنسی میدن میخوان
به چپا فحش بدن فحش جنسی میدن حتی زنهایی
که در این گرو جریان هستن فحشهای ضد یعنی
فحشهای جنسی ضد زن میدن یعنی فحشایی میدن
که مردهای به اصطلاح مچو در کوچه و خیابان
میدن و و ضد زن محسوب میشه ولی مسئله این
نیست که زن هست یا مرد هست مسئله این که
این گرایش به اونها احساس قدرت میده
بنابراین زبان مچوب و گرایش مچو از یک طرف
و گرایش میلیتاریستی
یعنی نظامیگری در حقیقت جبرانیست بر اون
تحقیر شدگی که اینها دارن احساس میکنن و
به دلیل اینکه فاقد بلوغ سیاسی هستن
اینها قادر نیستن که این حس تحیر شدگی رو
از و حس قربانی بودنو تبدیل بکنن به
مسئولیت مقاومت در برابر توتالیتاریسم
اینو تبدیل میکنن به به اصطلاح یک واکنشی
که خودشون درش قربانین و فقط باید به قدرت
ویرانگر نظامی و قدرت مردان ان دست پیدا
بکنن در نتیجه اونها میرن سراغ در وقتی
هم میرن در غرب میرن سراغ جریانهای
فاشیستی احزاب فاشیست نمیدونم دولتهایی
که نظامیگری جزو سیاستهاشون هست و این
خیلی جالبه که تحقیقی که شده من این
تحقیقو میگذارم در تحقیقات زیادی شده در
گروه باغ فلسفه
اساساً در شبکههای اجتماعی
این جریانهایی که به اصطلاح فاقد توانایی
ارتباط برقرار کردن هستن یعنی کامیکیشن
جریانهایی هستن که یعنی
تحقیقاتی که شده نشون میده که از ضریب
هوشی پایینی برخوردارن
و این ضریب هوشی پایین باعث میشه که
اونها در رفتارشون کاملاً به صورت گلهای
و فلهای و به صورت کاملاً غیرا ارتباطی
غیر کامونیکیشنال و به صورت کاملاً مچو
عمل بکنن به صورت کاملاً خیلی نرین محور و
این در این چیزی که دارم میگم این تحکاتی
که در کشورهای مختلف انجام شده و زبانهای
مختلف یعنی مسئله
در ایران
ما در ایران در مورد ایران صحبت نمیکنیم
ولی شما که ایرانی هستید و میشناسید این
جریانو میبینید که چقدر شبیه اون هست
بنابراین
این جریان فاقد ایدئولوژیه یعنی اصلاً
چیزی به نام ایدئولوژی درش نیست یعنی اگر
محمدرضا شاه پهلوی و رضا شاه پهلوی به کسی
مثل فروغی نیاز داشتن که بیاد براشون به
اصطلاح یه اسباب سلطنت رو مهیا بکنه و به
اصطلاح مشروعیت بده اینها اصلاً به
مشروعیت نیاز ندارن آقای شاهزاده پهلوی
خودش خودشو به رهبری منسوب کرد خودش اصلاً
نه نیاز به تئوری دارن نیاز به چیزی به به
نام لجیتی اصلاً قائل نیستن. چیزی به نام
حق قائل نیستن. چیزی به نام قانون قائل
نیستن. و به اصطلاح یکی از مشاوران
نزدیکشم گفت که ما اگر بیایم روی کار ۱۰
سال اول که انتخابات تعطیله اموال هر کم
که فکر کنیم اموال ملتو دزدیده با اموالش
مصادره میشه. یعنی همه چیز رو با زور و
خشونت و به اصطلاح
خودکامگی میخوان پیش ببرن. مطلقا درش هیچ
چیزی عزیده نیست. خب
بنابراین شما در سؤال کنید آقای مهدی
نصیری چی شده که رفته سراغ پادشاهی طلب
پادشاهی خواهش شده چطور یه کسی که چشم
آقای خامنهایه و یکی از مهمترین به
اصطلاح
مهندسان
سرکوب و قتل و حبس و ترد و از بین بردن
روشنفکری در ایرانه یکی از کسانیست که در
حقیقت بازوی آقای خامنهای در اجرای
برنامه تهاجم فرهنگیش هست. یعنی اگر زمانی
که روزنامه کیهان زمان نصیری رو بخونید
بدنتون میلرزه. وقتی که به اصطلاح خود
خانم کار برای من تعریف کرد که من یه روز
داشتم از کنار از پیاده رو میرفتم دیدم
دکه روزنامه فروشی توی روزنامه ایشون حکم
اعدام خودمو خوندم. چطور میشه که یه همچین
آدمی تبدیل میشه به یک به و یک آدمی که به
شدت ضد مدرنیته است یک آدمی که یعنی از
نظر
بنیادگرایی ضد
مدرنیته یک چیز اصلاً عجیب غریبه
نوشتههاشو که میخونین مدرنیته همش نجسه
مدرنیته حرامه مدرنیته شیطانه یه همچین
آدمی میشه طرفدار سکولار به اصطلاح سلطنت
بازگشت سلطنت و سلطنت سکولار و سکولاریسم
و اینجور چیزا و میشه عاشق آقای پهلوی و
به دیگران پرخاش میکنه که شما ضد ایرانین
و ضد فلان این حرف چی میشه اینطور میشه
آیا دلیل فکری داره ایدئولوژیک داره نه ما
هر دلیلی شما در جستجوش باشید الا دلیل
ایدئولوژیک
و دیگران و دیگران دیگران بنابراین ما با
یک طیفی مواجه هستیم که
ویژگیهای خاص خودشو داره
و که که آقای آشوری و خانم شفیق
تنها کسانی نیستن که اینطوری
موقعیت خودشونو تغییر میدن به نفع قدرت
یک چیزی که خیلی مهمه اینه که روشنفکران
همان قدر که
به اصطلاح به یعنی روشن روشنفکر اعتبارش
اعتبار روشنفکریه دیگه یعنی
نفوذ معنویه دیگه بنابراین برخلاف اونچه
که تصور میره روشنفکران
نخبگانی نیستن که هدفشون
نفوذ در نخبگان باشه بلکه هدفشون مخصوصاً
در مورد ایران هدفشون نفوذ در بین تودهست
عوام و عوامگرایی ویژگی این روشنفکراست
یعنی اساساً حرف میزنه به شکلی حرف حرف
میزنن که عوام خوششون بیاد. این
روشنفکران توجه بکنید که همین روشنفکران
سکولار ضد جمهوری اسلامی و نملان و فلان
اینها تا زمانی که مردم تو خیابونا داد
میزدن انرژی هستهای حق مسلح ماست هرگز
علیه برنامه هستهای جمهوری اسلامی حرف
نزدن.
به خاطر چی؟ بهخاطر که برنامه جمهوری فکر
میکردن که علیه برنامه هستهای جمهوری
اسلامی حرف بزنیم ممکنه که نفوذشونو در
بین عوام از دست بدن. الان هم این توهمی
که این رسانههای
به اصطلاح خارج از کشور ایجاد کردن که بله
آقای پهلوی الان مهمترین آدمیست که در
ایران طرفدار داره و الان همه ایران دارن
داد میزنن پهلوی به روشنفکران روشنفکران
وسوسه میکنه که برای به اصطلاح اینکه
جایگاه از دست رفته خودشون یا موقعیت
فراموش شده خودشون این این به از یاد رفتن
خودشون این محجور بودن و این نادیده گرفتن
نادیده گرفته شدنشون رو جبران بکنن چون
این روشنفکران نه تنها از طرف جمهوری
اسلامی نادیده گرفته شدن که مخصوصاً وقتی
در خارج از کشور هستین از طرف خود
ایرانیها هم نادیده گرفته میشین بنابراین
میپیوندن به جریانهایی که ها به اصطلاح
قدرت بیشتری دارن قدرت رسانهای بیشتر یا
به اصطلاح چورین القا میکنن یک افسانه یا
خرافهای به نام توده که جریانهای فاشیستی
ازش استفاده میکنن برای وجاهت دادن به به
اصطلاح رفتار و
برنامههای خودشون این افسانه توده همان
قدر برای اونها وسوسه برانگیزه که برای
روشنفکران و در نتیجه روشنفکرانو در کنار
اونها قرار میده من اینجا متوقف میشم و
صحبتم رو به پایان میبرم ولی در این باره
باز هم صحبت خواهیم کرد به خاطر اینکه
مسئلهایست که به
ساختارهای فکری ما و به جنبههای مهمی از
ذهنیت سیاسی و عادتها و
شکلهای رفتار اجتماعی و سیاسی ما ربط
داره و طبیعتاً ارزش اینو داره که بیشتر و
بیشتر راجع بهش بحث بشه. ممنونم
خسته نباشین استاد ممنون
دوستان
حالا انرایز باز است از اولم باز بود اگه
دوستان پرسش فعالی داشته باشن میتونن درخس
بدن بیان بالا و در بحث شرکت بکنیم
مایکتان باز
بله ممنون
سلام بر آقا وحید عزیز امیدوارم حالتون
خوب باشه شما رو بشنویم
عرض ادب خدمت آقای خلجی همه دوستان
آقای خلجی
یه فضایی ایجاد شده که تو اکثر هموطنان
بین یه نظام توتالیته
و یه دیکتاتوری کلاسیک ولی سؤالی که من
برام مطرحه که اصلاً این آقای رضا پهلوی و
این دوستان اصلاً شانسی برای
بازگشت به ایران
ندارن. میخوام ببینم آیا حتی این
روشنفکران مثل واقعاً من خودم شکه شدم
خانم شهلا شفیق آقای شوری تصویرو دیدم.
یعنی اینا
با این همه دانش و تجربه
من اصلاً اخلاقیشو کار ندارم فقط
مادیشو نگاه میکنن که آیا اصلاً شانسی
میبینن واقعاً در بازگشت ایشون هم خیلی
ممنون
بله
بله ممنونم
مایکتون بسته است آقای خلیجی اگر
بله سلام عرض میکنم آقا وحید ببینید آقا
وحید یک چیزی که آدم تو تاریخ معاصر اگر
بخونه
به اصطلاح یاد میگیره اینه که خیلی پرهیز
کنه و احتیاط کنه از پیشبینی آینده
و این یک و دو اینکه
به شدت از اینکه که نیروهای شر رو ناچیز
بگیره و فکر بکنه که این نیرو به دلیل
اینکه مثلاً فرض کنید تعدادش کمه یا مثلا
در حاشیست این خطری نداره به شدت از این
توهمم پرهیز بکنه
یعنی کهه مثل این میمونه که شما در
بدنتون اگر یه موقع هدای نکرده مثلاً یک
ویروسی
به اصطلاح به وجود آمد. اگر مثلاً شما رو
داره مثلاً سرفه میکنه فلان این به این
معنا نیست که شما نباید اون رو جدی بگیرین
چون ممکنه که این ویروس خیلی حتی خطرناک
هم باشه. شما نمیدونید شما
ویژگی مهم انسان اینه که نمیدونه یعنی
چی؟ یعنی اون حوادث که رخ میده
دلائل و و اون فرایندشو ما نمیبینیم.
هزاران دلیل و عامل در کار ابر و باد و مه
و خورشید و در فلک در کارن که یه برگی از
درختی جدا بشه. ما که نمیبینیم اینا رو و
نمیدونیم. بنابراین اگر شما یک سال قبل ۶
ماه قبل از
انقلاب ایران به تحلیلگران سیآیی میگفتید
که انقلاب ایران در ۲۲ بهمن پیروز میشه و
نژام شاه ساقط میشه اونا میگفتن که شما
خیلی
چیز دور از واقعیت هستید یعنی طبق اسنادی
که دیکلاسیفاید شده و از طبقه بندی خارج
شده حتی تحلیلگرا سیای هم نمیتونستن
پیشبینی میکنن که در ۶ ماه قبل از
انقلاب که در ایران انقلابی در راه هست.
یاسپرس میگه یاسپرس میگه که ما در آلمان
هرگز فکر نمیکردیم یک جریانی
مثل نازیستها و یه کسی مثل هیتلر یا آدم
بیسر بیپایی مثل هیتلر اینجوری قدرت بگیره
و میگه ما اشتباه کردیم. ما این نیروی شهر
رو نادیده گرفت. تقصیر ماست.
ما ما فکر میکردیم که اینها چون آدمای
بیسر و بیپای اوباش هستن بنابراین اینا
شانسی برای قدرت ندارن در حالی که دیدیم
که این اوباش سر کار آمدن و کسانی مثل
هایدگر و اشمیت و دکتر مهندسا همه در خدمت
اینها آمدن
پس
اینو در نظر داشته باشیم اینکه جریان آقای
پهلوی در آینده چه خواهد شد هیچکس نمیکنه
ممکنه جریان آقای پهلوی ۶ ماه دیگه کاملاً
فید بشه و فراموش بشه ممکنه جریان آقای
پهلوی فردا در ایران کودتا کنه و حکومت
درست بکنه ما هیچی راجع به آینده
نمیدونیم این یه نکته نکته دوم اینکه
اونچه که ما رو موظف میکنه نسبت به خطر
این جریان حساس باشیم و در برابرش مقاومت
جدی بکنیم و آماده باشیم برای پیامدهاش
این نیست که به قدرت میرسه یا به قدرت
نمیرسه
اینکه در جامعه همچین چیزی وجود داره و
آقای پهلوی و جریان آقای پهلوی در حقیقت
جلوه این جامعه ج به اصطلاح وضعیتن یعنی
اینا سمپتم یک بیماری هستن سندروم نیستن
اینا یعنی نشانه یک وضعیت بحرانی هستن و
این بحران بسیار عمیقتره در جامعه ایران
از جریان آقای پهلوی این ما رو موظف
میکنه که جدی بگیریم این مسئله رو یعنی
واکنش به جمهوری اسلامی واکنش فاشیستی
واکنش
نیهستی واکنش اگرسیو خشونت آمیز به جمهوری
اسلامی هرگز محدوده به جریان آقای پهلوی
نیست در جامعه ایران مستعد خشونته جامعه
ایران از تراکم تنفر و از به اصطلاح
شکافها و گسلهای بسیار زیادی رنج میبره
و در حال به اصطلاح آماده غلیان و
انفجاره. بنابراین اگر در این چنین وضعیتی
شما این به اصطلاح این جریانو جدی نگیرید
و وت جدی گرفتنشم به اینه که شما به اونچه
که جریان پهلوی نشون میده نباید اصلاً
بسنده بکنید باید به ریشهها باید به به
در چهارچوبهای وسیعتر در قالبهای
بزرگتر و حتی در قالب جهانی ببینید این
مسئله مسئله رو و بتونید عوامل و به
اصطلاح خواستگاههای های غیر سیاسی و
پنهان اون رو در حقیقت بفهمید و در نتیجه
بتونید از یک خطری که جامعه رو داره تهدید
میکنه یعنی موجب تنشهای اجتماعی میشه
موجب به اصطلاح تقابلهای اجتماعی میشه و
شما از ای جلوگیری هدف ما کار و وظیفه ما
دفاع از جامعهست ما در برابر جریان آقای
پهلوی باید مقاومت بکنیم نه برای اینکه
بخوایم به قدرت برسیم نه برای اینکه
بخوایم اینها رو از قدرت باز بداریم نه
فقط و فقط برای اینکه از جامعه دفاع بکنیم
وظیفه ما دفاع از جامعهست و و آسیبی که
اینها متوجه میکنن آسیبیست که به
جامعهست یعنی جریان پهلوی جریان ضد رژیم
نیست بلکه ضد جامعهست جامعه رو هدف گرفت
آقای پهلوی براش حکومت ایران مهمه
بدون ایرانیان ولا اینکه ایرانیانم نباشن
به خاطر همین که جنگ دیگه بهخاطر این از
جنگ چیز میکنه، از خشونت حمایت میکنه،
از اینکه از ترد از به اصطلاح دو قطبی
کردن، از ما و آنها از انتقام گرفتن از
تهدید همه اینا رو به کار میبره. چون او
نمیخواد بر ایرانیان حکومت کنه. اون
میخواد بر ایران حکومت کنه. یعنی یک در
رویای ایران او جامعه وجود نداره و این
اون چیزیست که ما رو باید
خواب از چشم ما بدزده.
پس ابدا نباید دست کم گرفت. ابدا فارغ از
اینکه این جریان در سرنوشت سیاسیش چه
خواهد شد. اونچه که اینجا این جریان رو به
وجود آورده ولو اینکه این جریان فید بشه
عواملی که این جریانو به وجود آوردن
خواهند بود و به شکلای دیگهای جلو خواهند
کرد.
جناب خالی کاملاً موافقم اصلاً وظیفه یک
انسانی که وجدان داره در قبال جامعهش
همیشه حفظ اون پرنسیپهای
اخلاقی انسانیه
ولی در عث سیاست مثل اقتصاد عرضه و
تقاضاست
در طی ۴۷ سال نیروهای آزادیخواه جمهوری از
جسمش بذاریم متأسفانه نتونستن
پاسخ ایده برای جامعه خلق کنن من خودم
قبول دارم همین احمدالشهر کجا بود سوریه
تروریست جایزه سرش کردن سرش جایزه گذاشته
بودن الان دست میده کرباتم میزنه تمام
اینا رو قبول دارم منتها من در مورد سقوط
جمهوری اسلامی تقریباً شک دارم که چون
بارها خودتونم مطرح کردید سر ته جمهوری
اسلامی رو کسی نمیتونه مشخص کنه.
بله خب اون قسمتو بیشتر دیدم. یعنی
ببینید اون یه نکته دیگه ببینید اون یه
نکته دیگهست. من در مسئله آقای پهلوی
همیشه سعی دارم که تأکید کنم بر اینکه
اونچه که باعث شده که ما گرفتار جمهوری
اسلامی بشیم اونچه که باعث شده که از دل
جمهوری اسلامی جریان پهلوی بیرون بیاد اون
عوامل عوامل خیلی مهمین و و مسئولیت
این بر عهده کسانیست که خودشون رو
آزادیخواه مینامن یعنی چی؟ یعنی شکست
مدرنیته در ایران، شکست آزادیخواهی در
ایران، شکست حاکمیت قانون در ایران
مسئولیتش در وحله اول بر عهده کسانیست که
آزادیخواه بودن، تجددگرا بودن، دنبال
حاکمیت قانون بودن. یعنی چی؟ یعنی که این
نشان میده
سیاست در حقیقت آزمایشگاه
فکرش سیاسیست عمل سیاسی به اصطلاح تاریخ
سیاسی آزمایشگاهست این تاریخ ما از مشروطه
تا الان نشون میده که اونچه که ما تاکنون
میاندیشیدیم و تصوراتی که ما داشتیم از
آزادی از عدالت از قانون از حق تمام باید
بریزیم دور یعنی اینکه ما باید یه شکل
دیگه اینا رو
به اصطلاح بفهمیم اون شکلی که ما فهمیدیم
لاجرا به اینجا بیانجامه بنابراین وقتی که
من از جدی گرفتن این جریان حرف بزنم به
این معنا نیست که ما باید برای مقاومت در
برابر آقای پهلوی بریم یه دونه روزنا
تلویزیون دیگه درست کنیم ما هم شروع کنیم
به داد زدن نه ما باید خودمونو عوض کنیم
شیوهای که ما تاکنون به آرمانهامون و
ایدههامون فکر میکردیم باید عوض بشه
یعنی ما که میگم یعنی منم حالا جسارتاً
خودم رو در جبهه آزادیخواهان قرار میدم.
هر آزادیخواه ایرانی باید بدونه که
نیازمند یک انقلابی در تصوراتش درباره
آزادیست در برا درباره مدرنیتهست درباره
سیاسته. فاجعه جاییست چون من قبلاً توضیح
دادم که آقای پهلوی آقای خامنهای آقای
خاتمی آقای رجوی خانم رجوی اینا درکشون از
ایدههای سیاسی مشترکه یعنی سیاست قدرت
حکومت جامعه م اینا یه جور میفهمن خب
مسئله اینه که اینه مشکل یعنی آیا ما
میتونیم از این وضعیت رهایی پیدا بکنیم
اگر ما هم تلقیمون از سیاست و نمیدونم
جامعه و ایران و تاریخ خودمون و جای جایی
که میخوایم سمتی که میخوایم بریم یکی باشه
یعنی آیا ما برادرانی هستیم که بر سر ارث
یک پدر بخوایم دعوا کنیم یا اینکه نه ما
اساساً به شیوه متفاوتی میاندیشیم و این
شیوه متفاوت اندیشیدن یعنی کهه اون شیوهی
که تاکنون داشتیم در اندیشیدن باعث ناکامی
ما شده ما در حقیقت
قربانی
اندیشههای نادرست شیوههای نادرست
اندیشیدن خودمون هستیم. دشمن ما اونچه که
ما رو از پا درآورد، اونچه که نیرویی
دموکراسیخواهی رو در ایران ضعیف کرد،
جامعه مدنی رو ضعیف کرد، خود جامعه مدنیه،
خود نیروهای دموکراتن. بنابراین ما برای
اینکه وضعیتو عوض کنیم نیازمند یه انقلابی
هستیم در خودمون و کاسیرر در وقتی که
نازیسم به وجود آمد، کاسیرر به یکی از
همکارانش دانشگاهیش میگه که ظهور نازیسم
در آلمان نشان میده که ما تاکنون هرچه
راجع به فلسفه فکر کردیم همه باطل بود،
همه بیخود بود. اگر ما اگر فلسفه
اندیشیدن به موقعیت
خود انسان هست بنابراین ما تاکنون به
موقعیت خودمون نتونستیم درست فکر بکنیم که
از ظهور همچین چیزی جلوگیری کنیم یا حداقل
آماده باشیم در برابرش وقتی روشنفکری که
از وقوع انقلاب ایران غافلگیر میشه از
تداوم جمهوری اسلامی غافلگیر میشه و در
برابر جمهوری اسلامی احساس استصال حال
میکنه و بعد این استصال خودش رو تأمین
میده به جامعه میگه جامعه دیگه حوصله
نداره جامعه دیگه نمی دنبال اینه که یه
میانبر پیدا بکنه این هست که باید درش در
خودش انقلاب کنه این هست که خودش عامل
شکست خودش شده دشمن خویشیم و یار آنکه ما
را میکشد
ما خودمون دشمن خودمون هستیم و و جدی
گرفتن فاشیسم و جدی گرفتن در حقیقت
استبداد یعنی جدی دی گرفتن اون ذهنیتی که
ما قبلاً فکر میکردیم مخالف اون داریم
ولی در حقیقت اون ذهنیت ما کمک کرده به
ظهور و تداومش
بنابراین
اینو توجه بکنیم که مسئله نیست که ما بریم
خر آقای پهلوی رو بگیریم یا جریان آقای
پهلوی رو وقتی تموم شد ما بگیم خب
الحمدالله تمام شد نه این یک دو اینکه این
جریان آزادیخواه
و اینجا جریان دموکراسی خواه
هر آنچه که در توانش بوده همین بوده که
انجام داده. اگر فکر میکنین که شرایط عوض
بشه یه جور دیگهست کاملاً دارین معکوس فکر
میکنین. اون کسی که کاری توانایی داره
توانایی برای تغییر شرایط داره.
اگر کسی توانایی نداره برای تغییر شرایط
یعنی توانایی نداره و جامعه ایران مدام
بهش بگیم که آقا یه طرف یه حکومتی سرکوبگر
و توانایی نداری برای اینکه در برابر این
سرکوب بایستی در حقیقت ما این جامعه رو به
دروغ فلج کردیم یعنی جا توانایی رو که این
جامعه داره و باید این توانایی رو بهش
خودآگاه بشه و اعتباط به نفس پیدا بکنه و
در حقیقت از اون استفاده بکنه برای تغییر
شرایط ما مدام بهش میگیم دیگه از ضله شدن
جامعه دیگه نمیتونن تحمل کنن دیگه این
سقوط دیگه یه روزم جمهوری اسلامی نباید
تداوم داشته باشه و در نتیجه شما دنبال
این هستید که فقط ویران بشه فقط فقط ویران
بشه این نیهزمیست
که نیلیزمیست که خود جمهوری اسلامیش دچاره
جمهوری اسلامی راه حل همه بحرانها رو با
خشونت میدونه با زور همه چیز همه چیو
میخواد با زور حل کنه
مخالفانش همه چیزو میخوان با زور حل کنن.
میگن جا حکومت جمهوری اسلامی با زور از
بین بره بعداً همه چی درست میشه. این یعنی
نیهیلیزم و و این نیهیلیسم
دامنگیر روشنفکران ما هم هست. یعنی که
فکر میکنن که چیزها
در خارج تغییر میکنه بعداً اونا میتونن
آزادی رو عمل بکنن. همچین چیزی وجود
نداره. پس ما باید بدونیم که ما توانایی
مقاومت در برابر جمهوری اسلامی رو داریم
در برابر
از همگسیختگی اجتماعی در برابر بیاعتمادی
عمومی در برابر گسترش خشونت و در برابر
افزایش گسلها میتونیم مقاومت کنیم به
شرط اینکه با موقعیت خودمون صادقانه مواجه
بشیم یعنی چی؟ یعنی صادقانه سعی کنیم
ببینیم و بفهمیم واقعیتو. چگونه میتونیم
ببینیم و بفهمیم؟ از راه ارتباط. یعنی
بتونیم با خودمون، با دیگران، با هموطنان،
با به اصطلاح متفکران غربی، با به اصطلاح
متفکران
و و جامعه مدنی کشورهای خاورمیانه ارتباط
معنادار برقرار بکنیم. ولی اگر بخواید هر
کس واقعیتو همون طور که خودش میبینه
ببینه و بر اساس اون بگه من ناتوانم خب
معلومه که ناتوانه معلومه که ناتوانه ما
باید بدونیم که شرایطی که در ایران هست
اودا شرایط استثنایی نیست ماییم که مدام
این شرایط رو استثنایی توصیف میکنیم برای
اینکه از مسئولیت فهمیدن و از مسئولیت
مواجهه صادقانه با این وضعیت و شانه خالی
کنیم. ما مدام داریم وضعیتو به حدی تیرده
تصور میکنیم که اراده ملی یک جامعه در
برابرش و از بین بره. این یعنی خیانتی که
ما به خودمون میکنیم و به جامعه میکنیم
و این هزاران بار بدتر از آسیبیست که
جمهوری اسلامی میتونه به ما بزنه.
جناب امیر شما رو میشنویم.
بله. سرم عرض میکنم خیلی جالب بود یی
بعضی بعضی وقتا که حالا برترسی خیلی وقتا
خیلی جالبن بعضی وقتا فوقالعاده جالبن
این مفهومی که در مورد آقای سید جواد
گفتید طباطبایی
خیلی
چون بهتر همدوره بودیم دیگه ما همه در
دوره ما قرار داره داشته دیگه اصلاً از
این زاویه که این زبان که به کار میبستغ
از محتواها ها آی واقعاً یه نحسب کردن
دیگری در ضمنش بود؟ آره حالا متفهم بود
خیلی به هیجان بودم مناً بعضی وقت از بعضی
از گزارهای شما که
در واقع مواجه میشن مینویسم این خواهش
میکنم شن برای شنوندگان میان بعضی وقتا
یه گزارههایی بیان میشه تو گفتار آقای
که جا داره آدم اونجا یه پنجرهای باز کنه
برای پژوهش
شاید این اسم کاسیر رو ما کمتر تو زبان
متفکرین خودمون شدی خواندهایم
شاید خیلی درک نکردیم باور بفرمایید این
حکایتی که در مورد بوغ زدن بود توی این
جریان تأخیر من بارها بارها دیده بودم
هیچوقت نتونسته بودم کاسیری نگاه کنمش
همین بوغ زدن
در واقع تو
فرمها این سه تا سه تا بنیاد تفکری
فرمهای ن نمادی
تعامل ن نمادین ساخت واقعیت
ساخت واقعیت
یعنی میگه اساساً زبان گفتگو و ساخت
واقعیت در امتداد یکدیگر شما از در واقع
فرم زبانی میتوانید بفهمید که چه فردایی
رو خواهند داد اصلاً بحث تحلیلهای سیاسی
نمیدونم این جریان با اون جریان باسازی
این رسانه این کار اینا نیاز نیست گاهی
وقتی از خود
فرم زبان میشه فهمید که چه جهانی ساخته
خواهد شد
این به معنی فردایش به حرف محاصرشه که هم
اکنون اینان در چه جهانی میزید و جهانی
که در اینجا باهاشون ما باهاشون محاصر
میگیم ایران جهان ما رو چه کردن اینکه
خواستم آره یعنی یه بار در اول به هیجان
اومدم در مورد استجاد در این رویکرد بعد
یک بار گفتم حالا همه روشنفکرانو
یه بارم این اینطور نگاه نگاه کنم ببین
واقعاً اونایی که باش خب بعضی از روشن فکر
من خیلی هم دلم ازشون آموختم خیلی برا
ورزشن یه بار از این منظر نگاه کن امیر
ببین واقعاً زبان اینها آیا یه شکلی نیست
که یه مقداری نحذف کردن دیگری رو دعوت به
گفتگو نمیکنن بعضی از زبانها خواهش
میکنم این عبارت رو داشته باشین یک جای
یادگار
زبانی زبان است و فردای خوبی رو خواهد
ساخت. دموکراسی
دموکراسی دیگه
که دعوت به گفتگو میکنه. یعنی خود سخنه
دعوت به گفتگو میکنه یعنی خود فرم سخن
گفتن دعوت به گفتگو میکنه. یادم میاد
همین دو سه برنامه پیش من گفتم که آقای
فلانی آقای خرجی ببخشید من نمیخوام منتقد
شما باشم. فکر کن نه اتفاقاً بگو بیان کن
ببین ب بعضیای ماها اینا رو خوندیما ولی
بعضیا ملکه ذهنمون نیست الان ما همه با
همدیگه ۵ نسل وارد شبکههای اجتماعی شدیم
یه نسلی فقط ساعت تصویر را در واقع
میفهمد میفهمد و با آن دارد هویت خود را
میسازد زبان هیچی هیاهو برای هیچ هست و
چقدرم هیجان داره و چقدرم نهض کردن رو
داره تولید میکنه و چه اتفاقاتی که
دقیقاً نهض شدگی درش هستی که روی میده یقه
به یقههایی که میشن اینا واقعاً بخشی از
همون با دیدگاه کاسیری قشنگ میشه جهانی که
زندگی میکنیم این رو فهمید که امروز
ایستادن پشت جامعه حالا من تعبیر میخوام
ایستادن پشت ایران به مفهوم همون تمامیت
ایرانی بودگی ما پشت جامعه خیلی مهمه آقای
خلجی
اکثراً میان بالا تشکر کار میکنم ولی این
دفعه میخوام یه نکتهای رو بگم. یک بار
یک بار به صورت یک بسته فکری به نظر میاد
این مفهوم این دیدگاه شما نسد کاسیرر خیلی
مبنای ارزیابی شماست تو جریانشناسی سیاسی
درکی که از شما نسبت به تاریخ روشنفکریگر
اینا رو شنیدم خیلی جالب بود برام اگه
امکان داره یک بار احتمالاً بازم خواهید
گفت که آره من ۲ سال پیش ۵ سالم امیر تو
دیر اومدی یک سال پیش ۲ سال پیش همچین
بحثی رو مطرح کردم
ولی خیلی قشنگه اگه باز هم تکرار شه
دمت
آقا قربونتون برم ممنونم از لطفتون نه شما
دیر نیومدین من انقدر وعده دادم انقدر
وعده دادم به دوستان که
بخرید یه جمله مد نظرشو به ادبیات کوچه خب
بچهای تو شهر تهرانم هست ادبی کوچه بگن
دمت گرم واقعاً واقعاً دمت گرم شما
زنده باشین
خیلی ها یعنی یه بار بیایم بحث روشنفکری
رو آخه ما روشنفکری رو ب تو مثلاً
جامعهشناسی سیاسی میایم جریانشناسی سیاسی
میکنیم طبقه بندی میکنیم اینا این طیفن
اینا این طیفن اینا مبنای از نظرشون این
بوده اینجاش این تحول و ولی یه بار از این
منظر یعنی دقیقاً بر مبنای نوعی رویکل
کاسیری وقتی صورتبندی بشه شاید به یک
دستهبندی دیگهای برسیم اصلاً بحثی که
شما در رابطه با آقای مثلاً
چرا مهدی نصیری امروز میتواند اینگونه
سخن بگوید؟ انقدر سلطهپذیر شدن اینا اینا
تو مفهوم زبان روایتشونم آقای سلطهگی وجود
داشته است خود یعنی تو خود زبان ت
نمازینشون یک معنایی از اصطیلاگری
سلطهگرایانگی
بوده است این خیلی میتونه کمک بکنه شاید
من ندیدم که تا حالا تو روشنفکران کسی
کاسیرری اصلاً بیاد بحث تاریخ روشنفکری
پبندی کنه الانم شما کاملاً مسلط و خیلی
جالب صورت در این تا باز تکرار میکنم آقا
جون دمت گرم واقعا
قربان شما من یه راستش یه موقعی قصد داشتم
که
چند تا نمونه از یعنی چند تا از روشنفکرای
صاحبنام رو به عنوان نمونه به اصطلاح
انتخاب کنم و زبان اینها رو زبان
نوشتاریشون رو تحلیل گفتمان بکنم و از این
منظر نگاه بکنم مثلاً رتوریک رضا داوری
مثلاً دکتر سروش و و جواد تباطی جواد
تواطبی خب چون ما با هم خیلی محشور بودیم
خیلی جالبه سبکش و و خیلی هم حالا چیزایی
که هست که من نمیتونم بگم در جمع ولی
جهاد طابایی مقدمههاش دقیقاً مثل این
جاهلایی که وارد کافه میشن اول تق میزنن
این درو میزنن به دیوار و یک دادی میزنن
و همه ساکت میشن. مقدمههاش در این نقش
این نقشه بازی میکنه. در مقدمهها شروع
میکنه به
شلاق کشیدن به گرده یه ۱۰، ۱۵ تا از
روشنفکرا. بعد که اینا رو دراز کرد، گرت
خاک کرد بعد فصل اول شروع میکنه حرف
خودشو زدن. گفت که یه جاهله وارد چلو
کبابی شده بود میگه کباب د تا سیخ کباب
واسه ما بذار. میگه که
کوبیده یا برگ می اونش دیگه به تو مربوط
نیست و تباطبایی اینطور بود یعنی کاملاً
سبک نوشتاریش
یه جوری مینوشت
چند بار تو دانشگاه وقتی میومد پشت تریبون
دقیقاً دعوتش میکردم و بعد موقعهم مطرح
شده بود وقتی میومد پشت تریبون دقیقاً اول
اصلاً فصل اول حرفش یعنی سفرنگاری همه
تاریخ متفکرانه بود که وجود داشتم اسمم
میبرد سریع
آخه بعد بعد خب چیز میکرد چون میخواست
ببینید دکتر سروش خودش به من گفت من بهش
گفتم که دکتر سروش زبان به اصطلاح حجوش
فوقالعاده است یعنی اگر بخواد کسی رو حج
کنه دیگه دکتر سو بال درمیاره دکتر سروش
در اون اوائل که بحث قبض و بست و اینا بود
خب اون اوایل هنوز انقدر فضای دیگهای بود
و خب آخوندا د به اصطلاح
حریف اصلیش بودن. خب تصور کنید ناصر مکارم
شیرازی یه چیزی نوشته بود درباره دکتر
سروش و اینا. دکتر سروش جمله اولی که نوشت
در جواب این بود که اشتلمهای ناصر مکاره
میشه. کلمه اشتلم نابود کرد اونو. بعد من
یه بار داشتم باهاش صحبت میکردم گفتم که
خب من چون تو حوزه بودم
بازخورد و تأثیر این زبان سرکستیک و به
اصطلاح تند و تیز رو میدیدم دیگه چه قوقا
میکنه یعنی از از افکارش مؤثرتر بود دکتر
سوریش گفت که من اینو از مارکس یاد گرفتم
و این برای من خیلی جالب بود که کسی که در
ایران اساساً یکی از مهمترین مهرههای
جمهوری اسلامی ی و مهرههای اصلی روحانیت
ایران برای مبارزه با مارکسیسم بوده. در
حقیقت شیوه به اصطلاح خشونت و خشونت کلامی
علیه مخالفانش رو از مارکس یاد گرفته.
یعنی این خیلی جالبه ها یعنی این نشون
میده که شما
اخلاق به به اخلاق روشن فکری چهجوری نگاه
میکنی؟ یا طواباطبایی
به آدمایی ایراد میگیره و از چیزایی
ایراد میگیره که میدونه یعنی کاملاً
خلافش فکر میکنه. یعنی مثلاً فرض کنید که
به آل احمد که میرسه شروع میکنه بهش فحش
دادن و میگه این آدم از یه نفری به نام
ارن
یونگر یه چیزی ترجمه کرده. من دیروز گفتم
که اصلاً اومده بود بالا آخر که خونه من
بود دنبال کتابی بود. یعنی کسی که میدونه
یونگر کیه، میدونه مثلاً
که شایگان نصر فرانسهش، شگان بسیار نصر
زیبایی داره میدونه نصر شایگان چقدر
زیباست نصرشو مسخره یعنی
۱۷ سالگی بله دقیقاً از ۱۷ سالگی تو این
فضا وارد شده آقای شایان بله
بله یعنی میخوام بگم که چون چون وقتی شما
رفتید جنگ دیگه باید ه از هر سلاحی باید
استفاده کنید دیگه خب این ادامه جامعه سنت
فکری ماست یعنی در تفکر ما تفکر به اصطلاح
چیزی به نام گفتگو وجود نداره ما جدل
کلامی داریم جدل کلامی یعنی چی یعنی شما
یا
دوست داری یا دشمنی
نهض کردن دیگری نهض کردن
قتل رو میشه توریزه کرد دقیقاً یعنی یا
شما باید جهاد کنی جدل جهاد کلامیه دیگه و
جهاد در حقیقت جدل فیزیک فیزیکیه و یه
منطق داره همون طور که شما در جهاد از هر
ابزاری استفاده میکنی برای نابود کردن
طرف مقابل شما در اینجا هم این کارو
میکنید حالا الان ما مواجه هستیم با
جریان آقای پهلوی یه جریان به اصطلاح
از نظر ایدئولوژیک
به اصطلاح خلع ایدئولوژیک داره دیگه یه یه
وید هست یک کاملاً توهی از نظر ایدئولوژیک
به همین دلیل ایدئولوگ ایدئولوگهای راست
افرادی همه دنیا ایدئولوگهاشون
کیا هستن؟ نه جامعهشناسان نه فیلسوفان نه
به اصطلاح
به اصطلاح محققان و نمیدونم نظریه
پردازان بلکه ایدئولوگاشون ستارههای
ورزشین ایدئولوگاشهاشون ستارههای سینمان
ایدئولوگیاهاشون مجریهای تلویزیونین
ها چون چرا چون اینا فقط
پرفورمنس دارن دیگه یعنی ش آقای علی کریمی
مهمه دیگه چیز دیگه مهم نیست که اون علی
کریم هرچی بگه وقتی که در اردوگاه اوه
توجه جلب میکنه. بنابراین شما در یک
وضعیتی هستی که زبان به ش کاملاً
در
کمترین حد توانایی برای برقراری ارتباط
قرار گرفته. پس کاری که ما باید بکنیم
این هست که در برابر همچین وضعیتی که یک
طرف جمهوری اسلامیه یک طرف به اصطلاح
جریان آقای پهلویه یک طرف جریان مجاهدینه
یک طرف وضعیت تکنولوژی دیجیتال و وضعیت
جهانیه و و خشونت در خاورمیانه داره بیداد
میکنه و همه اینها هم برخواسته از
ناتوانی از ارتباطه و هم توانایی برای
ارتباطو رو مدام داره کاهش میده یعنی ما
رو دچار فرسایش معنا میکنه باید بدونیم
که تنها راه نجات ما اینه که بکوشیم به
شکل معناداری با همدیگه و با دیگری حرف
بزنیم و نگذاریم که تفاوتهایی که بین
همدیگه داریم تبدیل بشه به تقابل و بدونیم
که اون تفاوتها فقط در زمانی میتونن از
حالت تقابل و از حالت حق و باطلی بیرون
بیان و تبدیل بشن به د دو نیرویی که مثل
مثبت و منفی یک دو نیروی متفاوتی مخالفی
که یک چیز جدیدی خلق میکنن زاینده میشن و
و در حقیقت باارزش میشن که بتونن ارتباط
برقرار کنن دیالوگ گفتگو نیست دیالوگ
شنیدن یعنی گشوده بودن به روی دیگری کسی
که ک شما اگر فقط به صدای خودتون گوش
بکنید
یا فقط به یک صدا گوش بدید. فقط یک صدا رو
بشنوید. در حقیقت یعنی شما چیزی
نمیشنوید. بنابراین من نیازمند شنیدن یک
صدای متفاوتی از صدای خودم هستم که حتی
صدای خودم رو بشنوم. من با شنیدن صدای
دیگری صدای خودم رو هم شنیدنی میکنم.
بنابراین ما در یک شرایطی به سر میبریم
که دشمن اصلی ما شخص و جریان نیست بلکه
دشمن شخصی ما یک حیولای خیلی خیلی
عظیمتریست به نام حیولای انهیلیسم و
بیمعنایی و و خشونت که او جلوههای
گوناگون داره و ریشههای عمیق و باید به
طور جدی باهاش برخورد کرد
توی توی دعوت به گفتگوی تحمل بفرمایید
خواهشاً
گفتگو نه فقط برای حالا ببینید من من در
واقع دارم این نکته رو میگم من میگم با یه
مقدار عمیق که میشیم یه سری گفتگوها هست
واقعاً خب بله داره محتوای چابیچار میشود
ولی این باز یه دوگانهست اینجا بین فردی
کیه دارد سخنی میگوید و تفکر بدیلش
مخالفش یا منتقدش بعضی از گفتگوها یه لحنی
رو دارن این اینجا من میگم بعدی
نه ببینید
آقا امیر میفهمم ببینید وقتی گفتگو میگیم
دیالوگ میگیم منظورمون تلاشو برای فهمیده
یعنی منظور این نیست که مثلاً من بخوام با
آقای پهلوی برم بشینم گفتگو کنم نظر شماست
بله شنیدم اینجا
آره یعنی شما
مثل یک نفر میمونه که ت یک نفر خواب دیده
ها شما به عنوان روانکاو سعی میکنید خواب
او رو که حتی برا خودش تعبیرش مشخص نیست
معلوم نیست شما سعی میکنید خواب او رو
به اصطلا رمزگشایی کنید یعنی چی؟ یعنی
خواب او رو جدی میگه خوابه خوابه یعنی
واقعیت نیست ولی خواب رو جدی میگیرید
چرا؟ چون میگید اگر من بتونم این خواب رو
معنیدار بکنم اونوقت میتونم واقعیت اونا
بفهمم. بنابراین ما جریان ما با ما با
قرار نیست که ما با نمیدونم آقای
نتانیاهو بشینیم با همدیگه
به صورت به صورت فیزیکی در پشت یه میزی با
همدیگه حرف بزنیم نه همچین چیزی امکان
نداره ولی چیزی که امکان داره اینه که من
بتونم بفهمم اون رو من بتونم بفهمم
اینکه این جریان این پدیده چگونه به وجود
اومده و اگر بخوام بفهمم اونوقت من باید
در یک شرایط خاصی باشم یعنی من باید در یک
به اصطلاح استیت آف مایند در یک موقعیت
ذهنی در یک موقعیت روحی در یک وضعیت
اخلاقی و روانی خاصی خودمو قرار بدم و بعد
برای اینکه رمزگشایی کنم در حقیقت شناخت
کافی و صداقت کافی هم داشته باشم. ما
ایرانیها به دلیل اینکه اعتقاد به نور و
ظلمت داریم ظلمت رو اولاً نیستی میدونیم
و نیست شدنی میدونیم. ثانیاً مطلقا
شایسته شناختن نمیدونیم. ما اون چیزی که
اهریمنیست ابدا ارزش شناختن نداره. ما فقط
خیرو به خاطر همین تاریخ
اندیشه ایرانی تاریخ شناخت خیره. فردوسی
شاهنامهش در حقیقت انسانهای کاملن.
داستان انسانهای کامل در برابر انسانهای
درباره شی انسانهای شروره.
ما همیشه برامون شناخت انسان کامل مهمه.
در حالی که باید بدونیم که ما باید شر رو
بشناسیم و این شر فقط نیروی سیاسی رقیب یا
مخالفا ما نیست. این شهر خود ما هم هست.
در اونوقت اگه اینطوری ببینیم میبینیم
که مدام باید شیوههای فهمیدن در شیوههای
فهمیدن خودمون تجدید نظر بکنیم که بتونیم
به اصطلاح دیالوگ به معنا حقیقی بکنیم.
یعنی بتونیم با یک فکر مخالف فکر متفاوت
با خودمون بتونیم ارتباط ب پیدا کنیم. ما
بفهمیم اون رو.
ما اگر او رو بفهمیم شرایط عوض میشه. لازم
نیست او بیاد به خواستههای ما گردن
بگذاره. لازم نیست اونو تبدیل بشه به یک
آدم دیگه. فهم ما از شرایط موقعیتو عوض
میکنه. ما جمهوری اسلامی رو تا حالا علت
اینکه ما تا حالا در برابر جمهوری اسلامی
نتونستیم به اصطلاح
از شرایط رو تغییر بدیم این قدرت جمهوری
اسلامی نیست. قدرت سرکوب جمهوری اسلامی
نیست. ناتوانی ما از فهم جمهوری اسلامی و
ناتوانی ما از فهمیت خودمونه. یعنی اگر ما
بتونیم خودمون رو بفهمیم و جمهوری اسلامی
رو بفهمیم اونوقت جمهوری اسلامی نا از بین
خواهد رفت. درست مثل این میمونه که اینا
که همیشه مثال چشمبندی میکنن. دیوید
کاپرفیلد میاد یه خانمی رو میذاره توی
جعبهای بعد از وسط با ره دو نصف میکنه
بعد همه داد میزنن. ولی این داره تردستی
میکنه. اگر شما بدونید که شگردش چیه دیگه
تعجب نمیکنید دیگه وحشت نمیکنید
بنابراین ما وحشتی که ما داریم مرعوب شدنی
که داریم ضعفی که داریم احساس استیصالی که
داریم ناشی از ناتوانیمون از فهمه نه
اینکه اون حریفی که روی ماست قدرت
فوقالعاده و فراانسانی داره
من همین نکتهای که مدنظرم هست اینه دقت
فرماید
که میگم وقتی ما در گفتار خودمون گفتار
روشنفکران
تلاش یا یه مفهومی به این یه لحن ح لهجه
حدا
که دعوت به گفتگو دعوت به گشوده فهم دیگری
کاسیرریش اون بند سوم این میشه خود ساخت
واقعیت میشه خود واقعیت اکنون برای تحلیل
بسیاری از وقایع سیاسی میشه کارایی رم
نگاه کرد یعنی زبانما دین حالا
خوش شما صحبت اومدم بالا یه خواهشی از شما
یه بار که شده این دیدگاه رو از این
متفکرای
به چشم کمتر خوانده شده خیلیا هگرو
میفهمن فایر باخ و نوفیر باقی خیف از های
که اصلاً شده بازارش تا آ ولی این آدم به
نظر من یکم کمتر شنیده روی
بهخصوص بند سوم دومش ایشون اصرار داره به
این نظریه بعد از تعامل نمادی معتقده به
ساخت واقعیته میگه اصلاً خود واقعیت یعنی
همین همین همین همین که شما دارید به این
نحو گفتگو میکنید جهانی که در آن خواهش
زیست جهانیست پر از نهض کردن یعنی مبتنی
بر نهض کردن دیگری خواهد بود که یه بار
ازتون حالا شما
به روی چشم چشم حتماً حتماً به روی چشم
منمداست کردم خیلی خودم نیومدش خیلی دین
رأی بد خیلی ممنون
قربان شما زنده باشید
ببخشید
خواهش میکنم
ممنون چقدر فرصت داریم استاد خلیجه فکر
میکنم نزدیک به ۴ ساعت شده
اگر دوستی هست که صحبت بکنه صحبت بکنن و
تموم کنیم
یکی از دوستان هستن
آقای جمال شما رو میشنو
سلام علیکم ضمن عرض سلام خدمت
استاد
و کلاس
استاد ببخشید من یه چیزی رو همینور حالا
نمیدونم یه برداشتی پیدا کردم نمیدونم
چقدر حالا درسته چقدر اشتباهه فقط
میخواستم با شما در میان بذارم نظر شما
رم بدونم استاد من یک جایی دیدم از جناب
آقای امانت عباس امانت و اگر اشتباه نکرده
باشم البته و آقای همایون کاتوزیان هر دو
نفر و احتمالاً کسان دیگری هم هستن که این
دو نفر اشاره میکنن که میگن جامعه ایران
به سبب مشکلی که شاید امروز ما داریم
اینجا میبینیم یکی از مشکلاتش اینه که
روند شهری شدن رو به صورت طبیعی طی نکرده
بلکه به خاطر اکتشاف نفت و به خاطر
تقسیم سیاست تقسیم اراضی و یا به خاطر
اینکه جادهها کشیده شد بیموقع کشیده شد
و به هر حال اون چیزی که باید روزها رو به
شهر خیلی سریع وصل کرد و تکنولوژی که یه
دفعه وارد شد و اون مدرنیسمی که وارد شد
بدون اینکه مدرنیتهای توش وارد شده باشه
یک شرایطی رو برای جامعه ایجاد کرد که این
جامعه در واقع هنوز یک جام درون خودش هنوز
یک جامعه روستاییه
از این قسمت به بعد من دارم اینا رو خودم
میگم م دیگه نمیشه پس من از اینجا میخوام
این نتیجه رو بگیرم که جامعه روستایی
به علت اینکه همیش که به علت اینکه واقعاً
میخواد از بار مسئولیت
شانه خالی کنه
دنبال ارباب و کتخدا میگرده این روشی که
یک انسان ایرانی میاد خارج از ایران
ممکنه دههها زندگی کنه
بفهمه که واقعاً پرداخت کردن مالیات
چقدر میتونه سخت باشه برای اون سال مالی
که ما میگیم تکس ریترن حالا هرچی
و واقعاً میفهمه که چقدر این دردناکه و
بعد آخر سر برای خودش آرزو میکنه که یک
انسان دیگری بره اونجا شاه بشه که ایشون
خرج ختم و حشمش رو بده و حالا یه وقتی من
نمیفهمم اینو شما بعضیاشون خب میگن قراره
که هیچکاره باشه
من واقعاً اینو نمیتونم بفهمم قراره هیچ
کاری باشه و شما میخوای مالیاتشو خرج کنی
یا اینکه نه قراره بیاد به همه کاره بشه
که همین آقا خامنهای هست دیگه حالا من
میخوام بفهمم این واقعاً بین اون برداشت
من که این جامعه به خاطر اینکه هنوز جامعه
روستاییه
در اصل در استخوان خودش یک جامعه روستاییه
آیا اینجوری فکر میکنه آیا من برداشتی که
من کردم درست هست یا نه من فقط میخواستم
اینو
به قسمتی حداقل
بله
از این
ببینید دوست عزیز این وضعیتی که ما داریم
به اصطلاح بحرانهای معاصر هیچ کدوم معاصر
نیستن و
ریشه دارن و ریشههاشو شما میتونید ببرید
تا تمدن بینالنهرین
بنابراین اولاً خیلی پیچیده است عوامل
مختلفیست همین چیزایی که شما گفتید هست و
چیزهای دیگه
و ولی ما
معمولاً وقتی با یه بحرانی مواجه هستیم
ریشهها و عوامل بحران رو میتونیم تقسیم
کنیم به دو دسته. یکی عوامل یا علل نزدیک
یکی علل دور
اگر شما مثلاً تو داستان مشروطه وقتی
میخواستن
توجیه بکنن وضعیتو میرفتن سراغ همه
بدبختاشو مینداختن سر اسلام ظهور اسلام و
حمله اعراب الانم همین طوره دیگه زبان
فارسی اینطوری شده بهخاطر عربا ۱۴۰۰ سال
پیش اومدن فلان کردن خب اگر بخوایم از علل
دور شروع کنیم یعنی که شما اصلاً دیگه از
عمل شما خودتون تعطیل کردین، معاف کردین
خودتون. بنابراین توجه داشته باشین که
اندیشه باید اندیشه معطوف به کنش باشه.
یعنی چی؟ یعنی چ اساساً فلسفه غرب به دلیل
که فلسفه آزادیست فلسفه کنشه. یعنی شما
آزادی یعنی آزادی کنش دیگه. بنابراین شما
برای اینکه آزادی کنش داشته باشین باید
فلسفهتون یا اندیشهتون اندیشه معطوف به
کنش باشه. اندیشه معطوف به کنش به شما
میگه که اون چیزی که به وجود آمده اصلاً
نمیتونید تصور کنید که همه عواملش چیه.
شما هر چقدر که در علوم و به اصطلاح دانش
بشر بیشتر پیشرفت میکنه و به پیچیده بودن
وضعیت خودش بیشتر پی میبره. هر چقدر که
از تاریخ انقلاب فرانسه بیشتر میگذره
تاریخ انقلاب انقلاب فرانسه یک پدیده
بسیار بسیار پیچیدهتری جلوه میکنه.
بنابراین در پی این نباشید که حقیقتو
بدونید کامل در پی این باشید که ببینید
کدوم یکی از عوامل هستن که این عوامل در
شرایط کنونی قابل تغییرن و از آونچه که
قابل تغییر هست و برای اونچه که قابل
تغییر هست فکر بکنید. بنابراین ما هر چیزی
که در گذشته داشتیم هرگز گذشته ما آینده
ما رو تعیین نمیکنه. هرگز گذشته ما اکنون
ما رو به اصطلاح
ج بر ما ج اجبار جبر نمیکنه تحمیل نمیکنه
ما هر اکنونی میتواند یک اکنون تازه باشه
یک آغاز تازه باشه ویژگی انسان درست همینه
که میتواند همواره آغاز کند و این همواره
آغاز کردن یعنی کهه به رغم تاریخش به رغم
سنتش آونچه که بهش اجازه میده که آغاز کنه
آگاهی
اگر خودآگاهی پیدا بکنه میتونه به رغم
همه چیز آغاز بکنه. پس ما نیاز به یه آغاز
جدید داریم. این آغاز جدید نیازمند
خودآگاهیه و این خودآگاهی به ما اجازه
میده که فردای ما با دیروز ما کاملاً
متفاوت باشه و به معنای درسته کلمه بتونیم
به یک آیندهای امیدوار باشیم و و واقعاً
آینده باشه. چون آینده اون اون چیزیست که
مثل آقای پهلوینا آیندهشون
بازگشت به عقبه دیگه خمینی هم آیندهش
بازگشت به عقب بود یعنی اینا اساساً برای
برنامهشون برای آینده پیش به سوی عقبه ولی
کسی که به آزادی فکر میکنه آزادی فقط و
فقط با یک کنش کاملاً جدید یک با ابداع با
خلاقیت ایده جدید و
کنش بر اساس اون ایده صورت میگیره و در
نتیجه یک موقعیت جدید رو به نام آینده
ایجاد میکنه و بعد شرایط تغییر میده به
نحوی که شما بتوانید هر روز یک به اصطلاح
قدم جلوتر بردارید هر روز یک روز تازهای
باشه این مفهوم بیگینگ یا مفهوم نیتالیتی
یه مفهوم خیلی مهمه که هانرنت اینو در
برابر مفهوم مرگآگاهی هایدگر به کار
میبره
شما اگر به خاطر آرنت معتقده که این این
ایده مرگ آگاهی هایدگر موجب شد که در
حقیقت هایدگر از نظر سیاسی انقدر ضد جامعه
و به سمت
نازیسم گرایش پیدا بکنه شما انسان نه بر
اساس مرگ آگاهی بلکه بر اساس آگاهی به این
تواناییش برای زاییدن ضایا بودن نیتالیتی
یعنی برای تواناییش برای به وجود آوردن یک
چیز جدید بر اساس این تعریف میشه در نتیجه
شما میتونید در قعر چاهی گفت در
بن چاهی همی بودم زبون در همه عالم
نمیگنجم کنن اون ریسمانی که شما رو از بن
چاه به آسمان میبره اون ریسمان تخیل
شماست بنابراین از تخیل میشه برای غلبه بر
واقعیت کنونی و بر تاریخ گذشته
بهره
استاد من اجازه دارم یه یه سؤال دیگه
بپرسم.
بفرمایید.
بله. متچکرم. خیلی ممنون. استاد فکر
نمیکنید جامعه روشن فکر یا جامعه حالا
بیشتر که اینجا بیشتر جامعه روشن فکر
ایرانی رو من بیشتر میبینم که در قالب چپ
خودشو بیشتر نشون میده. فکر نمیکنید دچار
یک جور غافلگیری شدید شده باشه و هنوز که
هنوزه اصلاً متوجه نیست. من البته من
واقعاً نمیدونم حالا شاید من خیلی بد این
باشم ولی من فکر میکنم
هر انتخاباتی برگزار بشه تحت هر شرایطی
باشه آقای پهلوی ازش میاد بیرون حالا ما
بخوایم یا نخوایم البته این برداشت منه
حالا امیدوارم برداشت امیدوارم که من
اشتباه بکنم ولی فکر میکنم جامعه
روشنفکر و نخبه ایرانی واقعاً گرفتار یک
اشتباه محاسباتی شده باشه شاید دچار یک
شاید جامعه دچار یک گسست بزرگی شده باشه
بین نخبگان روشنفکر در بالای هرم و در کف
جامعه احساس میکنم که کف جامعه با اون
بالای هرم احساس میکنم انگار درست با
همدیگه ارتباط برقرار نمیکنن مخصوصاً که
این شما وقتی نگاه میکردین این اون به
اصطلاح اون بالای هرم واقعاً این پایین رو
نمیدیدن
و واقعاً برداشتی هم نداشتن که در صندوق
انتخابات هیچ فرقی نمیکنه جناب دکتر خرجی
با من هر دو تا فقط یک رأی داریم یعنی هیچ
تفاوتی وجود نداره بین جناب دکتر خرجی و
بین من خب این خیلی در واقع در نوع
تصمیمگیری
در نوع تصمیمگیری جامعه خب خیلی میتونه
واقعاً خی قدم مهم دوست عزیز یه قدم مهم
اینه که ما
به اصطلاح آگاه بشیم که ما بسیاری از
به اصطلاح
ایدههای غربی رو تبدیل کردیم به فتیش
تبدیل کردیم به بتجع
بهشون توهم داریم یکی همین انتخاباته
انتخابات
در یک موقعیت دموکراتیک نتیجه دموکراتیک
میده در یک موقعیت غیر دموکراتیک در حقیقت
به فاشیسم
مشروعیت میده هم جمهوری اسلامی آقای خمینی
با انتخابات اومد دیگه آقای خمینی
رفراندوم برگزار کرد ۹۸ مردمم در انتخابات
شرکت کردن در جمهوری اسلامی ۴ تا انتخابات
به طور مرتب انجام میشه انتخابات ریاست
جمهوری انتخابات مجلس
شورای اسلامی انتخابات مجلس خبرگان و
انتخابات شورای شهر یعنی هر یک سال و نیم
به طور متوسط انتخابات برگزار میشه این
کهه در یه کشوری انتخابات برگزار بشه که
این که نشانه دموکراسی نیست این این که
آقای پهلوی میگه درست به دلیل اینکه آقای
پهلوی دیکتاتوره یعنی دانسته یا نادانسته
ذهنیت یه آدم دیکتاتورو داره میگه که باشه
من فردا میام گذار میام انتخابات برگزار
میکنم شما نمیتونید در یه شرایط غیر
دموکراتیک رفراندوم برگزار کنید بنابراین
رفراندوم آخرین کاریست که شما در مرحله
گذار باید انجام بدید نه اولین کار یعنی
شما باید نهادهای قانونی درست بکنید. شما
قانون اساسی و خود تدوین قانون اساسی یک
پروسه بسیار طولانیست و بعد نهادهای
قانونی و بعد اینکه برگزاری انتخابات باید
به صورت کاملاً کاملاً دموکراتیک انجام
بشه. در شرایطی مثل ایران که ما ب بحث
گذار از یک نظام به اصطلاح خودکامه رو به
دموکراسی داریم باید نهادهای بینالمللی
اینوالو باشن. باید کشور به اصطلاح
انتخابات در یک فراآیندی کاملاً تحت نظارت
دقیق سازمانهای بینالمللی انجام بشه.
این یعنی کهه احزاب برای یک مدت طولانی
یعنی کافی احزاب آزاد باشن فعالیت کنن
رسانهها تعدد رسانهها وجود داشته باشه
اینطور نیست که آقای پهلوی از تو ایران
اینترنشنال بیاد بیرون انتخابات برگزار
کنه بله میشه مثل آقای خمینی میشه درست
میشه مثل آقای خمینی این تصور که انتخابات
در حقیقت انتخابات در یک ساز وکار یک
روشیست که نیاز نیا نیازمند یک موقعیت
خاصی داره که درست مثل یکهی میمونه که
مثلاً درخت خ نخل خرما در یه محیطی خرما
میده اگه اونو ورداری نخله رو ورداری
ببرید مثلاً تو شالیزرای شمال که اون خرما
نمیده که می اون خشک میشه از بین میره
بنابراین انتخابات اینجوری ما فهم کرد
صندوق انتخابات حرف آخرو میزنه صندوق
انتخابات زمانی حرف آخرو میزنه که شما
نها کانستیتوشن داشته بود قانون اساسی
داشته باشی دموکراتیک باشه ۲ نهادهایی
داشته باشی که اون قانون اساسی رو حفظ کنن
و اجرا کنن و س تمامی اونچه که ما میگیم
درباره انتخابات و رفراندوم و حق مردم
مردم فقط و فقط در چارچوب حق خودشون آزادن
مردم نمیتونن هرچی انتخاب کنن مردم
نمیتونن انتخاب کنن در ایران فاشیسم
برقرار بشه به جای جمهوری اسلامی همون طور
که انتخاباتی که انتخابات رأی به جمهوری
اسلامی و رأی به قانون اساسی جمهوری
اسلامی از نظر دموکراتیک باطله بهخاطر
اینکه رأی به سلب حاکمیت ملیست رأی به سلب
آزادیست رأی به نقض حقوق بشره شما
نمیتونین رفراندوم بگیرین برگزار کنین که
آیا ما زنها به اصطلاح نصف مردا حق داشته
باشن یا نه باطل همچین رفراندوم شما فقط و
فقط انتخابات و رفراندومو در چارچوب حق
میتونین انجام بدین بنابراین شما باید
ساختارهای حقوقی رو اول تعیین کنید و مشخص
بکنید و بعد بر اساس اون مشخص بشه که چه
ایدئولوژی میتونه در انتخاب بکنه در
آمریکا اگر یک مثلاً حزبی بیاد بگه که من
برنامم اینه که همه سیاهها رو بکشم که
نمیتونه در انتخابات شرکت کنه شما کسی از
که داره فحش میده مرگ برن این جریان پهلوی
شاهزاده از هی تمام شعاراشو نگاه کنید
شعاراش تمام خشونته یا خشونت جنسیه یا
شعار مرگه این اصلاً اجازه به اصطلاح
رقابت دموکراتیک نداره در یک شرایط
دموکراسی و در یک اگر این چیزایی که این د
طرفدارای آقای پهلوی تو توییتر مینویسن
اینها رو اگر شما در انگلیسی و برای
آمریکایی بنویسی این تهدید به قتله وقتی
که برای من مینویسه که ما تو رو من
مینویسم با حکم اعدام مبارزه کنیم میگه
میگه یعنی میگی محاکمت نکنی ما با تو کار
داریم این یعنی تهدید به قتل این یعنی که
شما اینجا بازداشت میشید یعنی شامل آزادی
بیان نمیشه آمریکایی که بیشترین حد آزادی
بیان از نظر حقوقی داره اجازه نمیده به
شما که تهدید بکنی دیگری رو به قتل اجازه
نمیده که شما دیگری رو ترور شخصیت بکنی
اجازه نمیده به شما که شما به دیگری به
اصطلاح دفمیشن
حدک حرمت بکنی همین طوری بنابراین شما
نمیتونی حتی در انتخ انتخابات شرکت بکنید
به عنوان
به اصطلاح رقیب شما اگر بخوا در کمپین
انتخاباتی قانون داره شما در کمپین شما
حتی برای ادورتایزمنت برای آگهی بازرگانی
نمیتونید شما بگید که این لیوانی که من
ساختم لیوان خیلی خوبیست ولی لیوان شرکت
مثلاً مینا مثلاً مینا لیواناش همه قلابیه
نمیتونین این کارو بکنین شما حتی در
ادورتایز کردن در با آگهی بازرگانی قانون
داره
بنابراین آقای پهلوی با این تفکری که داره
و با این ابدا صلاحیت به اصطلاح رقابت
سیاسی در یک فراآیند دموکراتیکو نداره یک
جریانیست که علناً ضد دموکراسیست یک
جریانیست که رسماً خشونت و مرگ رو تبلیغ
میکنه جریانیست که رسماً مخالفان خودشو
تهدید میکنه جریانیست که مطلقا به
مشروعیت دموکراتیک اعتنایی نداره و مطلقا
به چیزی به نام حق باور نداره و فقط و فقط
از راه زور میخواد بیاد حاکم بشه. اینکه
دموکراتیک نیست. حالا رفراندوم برقرار کنه
۱۵ مردم اینام بهش رأی بدن. در عراق
۴ سال به ۴ سال رئیسجمهور بود صدام دیگه.
۴ سال به ۴ سال انتخابات میشد. ۹۹ مردم به
صدام رأی داده بودن. بعد در تلویزیون
گروههای سرود و اینا میومدن سرود
میخوندن. از طرف اون ۱دردی که رأی زده
داده بودن از صدام معذرتخواهی میکردن.
مثل همین آقای مراد بیسی که میگه که مردم
ایران یه بدهکاری یه معذرتخواهی بدهکارن
به خاندان پهلوی به خاطر اینکه انقلاب
کردن دقیقاً همین طور اینکه درست نیست و
بعد باید جامعه رو ببری به سمتی که تصورش
از دموکراسی این باشه که آره بیایم شیریا
خط بندازیم دموکراسی که شیریا خط انداختن
نیست
چقدر شن دنی بود چقدر مهم بودیم این
نکتههای
واقعاً امیدوارم که همه این شرایط درک
بکنن و من حالا خودم یک افغانستانی هستم
ولی همیشه شرایط ایران رو دنبال میکنم و
به هر حال شرایط بد خوبش خیلی ربط داره از
یک جهتی در یک منطقه هستیم و از جهت دیگه
که میفهمیمیش
زبان مشترک داریم اوضاعی ولی هفته قبلی من
در یک دورهمی از دوستای ایرانی و
افغانستانی بود. جمع بودیم حرف میزدیم و
اینا تقریباً همشون دیگه طرفدارای
شاهزاده رضا پهلوی بودن و بعد
حرف زدن و من گفتم که یک تفاوتی که بین
حرکتهای قبلی مثلاً زن زندگی آزادی و این
حرکت وجود داره که نسبتاً
یعنی رویکرد و نظری دیدگاه مردم جهان نسبت
به مردم ایران به عنوان مردمی که خواهان
یک زندگی دموکراتیک هستن یا ارزشهای
دموکراتیک براشان به نحوه بنی اهمیت داره
تغییر کرده و به اون نگاه نگاه نمیکنن
شاید تصور میشه که به نحوی احساساتی
ابتدایی در یک مدت زمان کوتاهی مردم رو
دوره هم جمع میکنه ولی در دراز مدت یک
آسیب بسیار
کلانی نسبت به اونچه که ارزشهای
دموکراتیک ارزشهای مشترک همه انسانهای
روی زمینه. به یکی از اون دوستان به یکی
نه تقریباً همشون گفتن اصلاً مردم جهان
مهم نیسته اصلاً انسانهای دیگه مهم نیسته
برای ما در یه شرایطی هستیم که باید یعنی
یه طوری هم حرف زده میشد که آدم اگه کم
بیشتر حرف بزد میبینید که این آدما انقدر
ناراحت میشن هر حرفی که برای گفتگو کردن
برای فهمیدن یعنی خودی هر حرف به عنوان از
اینی بیاییم عقلانی فکر بکنیم مثل یک بمبی
به نظر میرسید که روی سر این آدم میخوره
و خیلی داغ عصبانی و تان و خلاصه هیچ هیچ
امکان برای شنیدن باقی نمیگذاشتن من اونجا
گفتم که من به خاطر اینکه حالا از یک
جامعه دیگهای هستم میخواستم نظرمو بگم با
این همه ترس و لرز گفتم و این همه همه شما
تلاش میکنین بگین که حتما از آخوندا و از
خمینی و خامنهای و اینا دارن از اونجا
دفاع میکنن و همین انگایی که به همه
ایرانیهای آزادیخواهی دیگه زده میشه و
البته شاید وجود داشته باشن یک عدهای از
کسانی که طرفدار اونها باشن به نحوی
ولی
این این برچسب رو تقریباً به همه دیگر
میزنن و یک نوعی بند آمده انگار زبانی
گفتگو کردن و زبانی فهمیدن برای من تجربه
بسیار تلخی بود به گفتم که من نگاه میکنم
به اینکه چقدر باید
زحمت و یک یک اراده محکمی باید داشته باشه
ایرانیهایی که بخواهند برای آزودی حرف
بزنن و با شما بخواهن گفتوگو بکنن
و واقعاً از یک از یک انگیزه کاملاً
دیگهای باید برشاز یک انگیزه کاملاً
معنوی سیاوسیه که بتوانه این موقعیت رو با
همه این فحشها و عصبانیتها و برچس
زدنها
خسته نشوند به از امکان درست اندیشیدن و
درستی براشون اون اهمیتی
ویژه و اگزستینسی رو پیدا کرده باشه که
بیاین حرف بزنن بسیار ممنون واقعا
متشکرم از شما خیلی ممنونم
بله آقای پهلوی
همون قدر صلاحیت داره که از انتخابات حرف
بزنه که آقای خامنهای که خانم مریم رجوی
آقای خامنهای با آقای پهلوی و آقای خانم
رجوی یه وجه مشترک دارن و اینکه خودشون
خودشون منسوب کردن به به اصطلاح حاکم ملت
ایران آقای خامنهای میگه من ولی فقیه
مهمم نیست که شما قبول نداشته باشید خانم
مریم رجوی رئیس جمهوره منتخبه مهم نیست که
در اصلاً همچین انتخاباتی در ایران صورت
نگرفته
آقای پهلوی هم خودش رهبری گذارو انتخاب
کرده دیگه مهم نیست که حالا بقیه چی میگن
هر کس که هر کس که نگه جاوید شاه یا چپیه
یا ملا و مرگ بر چپی و مرگ بر ملا آقای
پهلوی به هیچ وجه صلاحیت حرف زدن از
انتخابات و رفراندومو نداره و اگر بخواد
یک روزی در ایران در یک رقابت دموکراتیک
شرکت بکنه نیازمند یک انقلاب اساسی در به
اصطلاح
شیوه
فکر سیاسی و زبان سیاسی و عمل سیاسیشه.
سپاسگزارم از دوستان از انور عزیز تا نوبت
دیگه
خ