چرا «رمان‌نویس» نشدم؟

من از خوندن کارای خیلی و خیلی شوکه شدم که شما گفتید اصلاً ما در ایران رمان نداریم و از اون موقع فکر می‌کنم د ساله دائماً دارم فکر می‌کنم که چرا شما اینجوری فکر میکنین و و جالبه که درستم فکر می‌کنید تازگیا به این نتیجه رسیدم که دلیلی که من اینقدر شوکه شدم این بود که من خودم رمانو با استوری تلینگ با قصه گویی اشتباه می‌گرفتم و خب ما قصه گویی یه جور یه جور حالت طبیعی داره انسان اسطوره شناساان میگن که انسان اول ریتوال انجام در مورد این ریتال یعنی استوری تلینگ خیلی خیلی قویه از سیویلیزیشنم بدتره و به همین خاطره که ما استوری خیلی خوب بودیم توی یه قصه نویسی خیلی خوب بودیم اتهای خیلی زیبایی گفتیم و همه این آثاری که من خوندم و این همه سال باهاشو لذت بردم قصه‌های بسیار عالیی بود اما رمان خب متفاوته از استوری و به همین خاطره که اساساً رمان قرن هجدهم در کلاً در اروپا در قرن هجدهم رخ میده این مدیوم و رومان در واقع فلسفه است و یک در واقع یک یه جور فلسفیدنه یعنی انسان طبیعی نیست رمان اصلاً طبیعی نیست برعکس استوری تلین که کاملاً طبیعیه رمان اصلاً طبیعی نیست یعنی رمان وقتی شروع میشه میگن که در واقع انسان بایولوژیکلی نمیتونه رمان بگه به خاطر اینکه بایولوجیکلی ما دنیا رو خودمون اکسپرینس میکنیم ما دنیا رو با احساسات خودمون تجربه میکنیم و به همین خاطر هرگز نمی‌تونیم بفهمیم دیگری دنیا رو چهجوری تجربه می‌کنه. اما می‌تونیم تخیلش بکنیم. از بعد از قرن هجدهم وقتی که انسان به آگاهی خودش آگاه شد یعنی اون خودآگاهی رخ داد اون وقت رماننویسی رو تجربه کردن. یعنی در واقع رماننویسی رو رمانو تخیل کردن که با دفاع شروع شد و یعنی در واقع اون اکستندن مایند رخ داد و تا زمانی که توی جامعه ما توی فضای گفتگوی ما این تخیل دیگری تخیل احساسات دیگری رخ نده و این آگاهی به آگاهی و گفتگو در مورد این آگاهی رخ نده طبیعتاً ما هم نمی‌تونیم رماننویس می‌تونیم سعی بکنیم اما نمیتونیم رماننویسهای خوبی باشیم و اساساً رمان بنویسیم و به همین خاطره که رمان بعد از فلسفه است و چون ما فلسفه نداریم قطعاً رمانم نمیتونیم ولی اما این مانعی نیست که ما قصه گوهای فوق‌العاده‌ای نباشیم متچکرم مسعود جان خیلی ممنونم از این نکته که گفتی اجازه بدید من سلام کنم به دوستان در یوتیوب و دوستانی که تازه پیوستن به ما در کلاب هاس خواهش میکنم در یوتیوب یک در چت بنویسید که صدا و تصویر من رو می‌بینید و می‌شنوید. نکته که گفتی خیلی مهمه و می‌دونین که از افسانه گیلگمش بگیر تا ۱۰۱ شب اینها مهمترین در حقیقت قصه‌هاییست که در این به اصطلاح سرزمینی که ما زندگی می‌کنیم در این خطه به اصطلاح فرهنگی و تمدنی آفریده شده و اساساً زبان اساسا اصلاً ماهیت روایی داره یعنی وقتی که شما میگی که من مهدی خلجی هستم این روایته و حالا این روایت‌ها ما اشکال متفاوتی از روایت داریم که قدیمی هستن از به اصطلاح ادبیات فلکلوریک بگیریم تا تمام کتاب‌های مذهبی قصن و به اصطلاح اشکال متفاوتی از روایت که قدیمی هستن و در عصر جدیدم ما به اصطلاح با یک انقلابی در روایتگری مواجه هستیم که هیچ همونطور که گفتی به هیچ وجه روایتگری یا قصه گویی به رمان محدود نمیشه و اساساً یک چیز دیگریست بنابراین ما شما از کله و دمنه از شما وقتی داستانهای بیدپایی رو میخونی انقدر قدر این داستان‌های بیت پای زیباست و نصر یعنی نصر بسیار استوار و محکمی داره و قصه رو قشنگ برات تعریف می‌کنه. خود ۱زار۱ شب خب یک اثر شگفت‌انگیزیست و خب مخلوطیست از داستان‌های ایرانی و هندی و عربی و این‌ها و چیز که همون کتابای مقدس که عرض کردم دیگه قرآن داستانهای پیامبران و و ادبیات ما ادبیات ما از شاهنامه همش روایته دیگه یعنی مثنوی روایت شاهنامه روایت اونچه که ما ادبیات به اصطلاح فارسی میگیم در حقیقت همش روایته حتی ادبیات عرفانی ما در ادبیات عرفانی هم داستان روایته دیگه بشنوع این نی چون حکایت می‌کند از جدایی‌ها شکایت می‌کند روایته بنابراین طبیعیست که وقتی که ما از رمان حرف می‌زنیم که آیا در ایران به چه معنا میشه از رمان حرف زد بذارین بذارین برای اینکه حساسیتها رو کمتر بکنیم به جای اینکه بگیم در ایران رمان نداریم بگیم در ایران به چه معنا میشه از رمان حرف زد و باید توجه کنیم همون طوری که میگیم در ایران به چه معنا میشه از مثلاً فرض کنید دولت حرف زد در ایران به چه معنا میشه از جامعه حرف زد در ایران به چه معنا میشه از سیاست حرف زد این سؤال مشروعیست که بگیم در ایران به چه معنا از ادبیات میشه حرف زد یا در ایران به چه معنا میشه از به اصطلاح رمان صحبت کرد. خب من در دو جلسه گذشته خدمت دوستان در حقیقت یک روایت شخصی رو از آشنایی با مقوله رمان و بعد شکل گرفتن رویای رماننویسی در ذهن خودم و بعد چه شد که ناتنی رو نوشتم و چرا ناتنی با وجود اینکه از نظر به ظاهر برا اون چیزی که به اصطلاح میگن که یک کتابی موفقه خب موفقیت هر کتابی به اینکه خونده بشه و تحسیم بشه حالا در حدی که ممکن بوده ناتنی تا جایی که من می‌دونم با وجود اینکه در ایران منتشر نشد و در ایران اسمش اصلا تابو هست در خونده شد و کسایی که به اصطلاح نظرات مثبت و لطف لطف آمیز دادن دربارهش کم نبودن مخصوصاً اشخاصی که یعنی حالا کمیتم یک طرف ولی کسانی که خیلی من رو تشویق کردن کسانی بودن که خب من خیلی بهشون به درکشون و به فهمشون و به دانششون احترام بگذارم ولی چرا چه شد که با وجود همه این حرفا کمکم فهمیدم که این کار در حقیقت یعنی رفتن به سمت نوشتن رمان و به اصطلاح رمانویس شدن و خودم رو رمانویس تلقی کردن و فهمیدن این یک توهم بسیار بزرگی در من ایجاد می‌کنه درباره خودم که همه درک من از خودم رو تحت شع قرار میده یعنی اینکه علتی که من میگم که چرا تصمیم به ننوشتن رمان سرنوشت من رو تغییر داد به این علته که وقتی شما مثلاً فرض کنید یکی از یه نفر اگه تصمیم بگیره بره در ارتش و نظامی بشه این اصلاً دیگه باید لایف استایلش سبک زندگیشون همه چیزش تغییر می‌کنه و باید یه آدم یک آدمیست که یک سری محدودیت‌هایی رو بر خودش تحمیل می‌کنه دیگه. نمی‌تونه مثلاً مثل یک آدمی که چه پارچه فروشه هر موقع دلش خواسته مغازهشو باز کنه هر موقع دلش خواسته مغازهشو ببندهم بره تعطیلات بره خارج از کشور یک دیسیپلینی رو بر خودش پذیرفته که باید واقعاً به اون کارش اعتقاد داشته باشه که اون دیسیپلین رو بپذیره. یا مثلاً شما اگر بخواین چه می‌دونم یه خواننده خوب بشین خب باید از رژیم غذاییتون تا خوابتون تایتون اینا یک به اصطلاح سبک زندگی خاصی رو بهش تن بدید رمان نویس شدنم اینچنینه رمان نویس شدن هم در حقیقت یا نویسنده شدن مثل هالیوود میمونه از بیرون خب خیلی جذابه ستاره‌های هالیوود مثلاً نگاه میکنی میین چقدر جذاب لباسی شیک نمیدونم مجلسهای خیلی فاخر و خیلی مجلل میرن و میان و اینا ولی در در حقیقت کار بازیگری کار سینما جدای از استعداد و توانایی برای اینکه شما درش به یه جایی برسی پوستت کنده میشه و به اصطلاح تبدیل شدن به یک ستاره سینما در مثلا سطح هالیوود یعنی اینکه طرف علاوه بر اینکه حالا یه بخشش توانایی داشته یه بخشش شانس داشته یه بخشش ارتباطات داشته ولی پوست خودشو کرده چیز اون شخصیت این کیه توی پدرخوانده بازی میکنه بابک اسمش چیه پدرخوانده براندو مارین براندو برای پدر نقش پدر خان پدر خوانده دندون‌های خودش رو می‌شکنه یعنی انقدر براش نقشش مهم هست که در حتی بدنش رو هم ح یک درد و بی به اصطلاح رنج رو که جبران ناپذیره برا خودش تحمیل می‌کنه یعنی میخوام بگم که نویسنده شدم اینطوره از بیرون که نگاه می‌کنی خب آدم میگه وا صادق هدایت خیلی رویاییه ولی اگر شما در زندگی این آدما برین می‌بینین که برای اون حتی نویسندگان ایرانی در مورد نویسندگان ایرانی هم صادقه کاملاً دیگه زندگی که داشتن زندگی خیلی از نظر متعارف خیلی زندگی راحت و آسوده‌ای نبوده و نویسنده شدن یا شاعر شدن درسته که شهرت میاره ولی در زمان زندگی بیشتر وباله برای آدم و دردسره خود همین صادق هدایت انقدر تلخکام بود بیش از اونکه از مردم عادی تلخکام باشه که بود از همین روشنفکرا تلخام بود از نمیدونم کسایی که می‌گفتن که مثلاً هدای اون کتاب وقب رو که با مسعود فرزاد نوشت در مسخره کردن روشنفکراست دیگه مسخره کردن مترجماست مسخره کردن شاعراست یا نیمایوشیچ که این همه علیهش به اصطلاح همین شاعرا و ادبا علیهش به اصطلاح موضع گرفتن خیلی رنج گرانی رو برا او تحمیل کردن چیز این به اصطلاح اونچه که میگن مدرنیته ادبی در ایران که اون موقع می‌گفتن تجدد ادبی خب با مقاومت خیلی زیادی بر روبه رو شد گفت یه شعری داشت درست کرده بودن که در اد چیز انقلاب ادبی برپا شد ادبیات شلم شوربا شد و هیچ کدوم از نویسندگان بزرگ ما از هدایت بگیرید تا فروغ و تا توان ثالث و تا شاملو و دیگران دیگران در زمان حیاتشون آثارشون اصلاً در دانشگاه‌ها رشته‌های ادبیات اصلاً راه پیدا نکرد تدریس نمیشد و خودشونم به دانشگاه راه نداشتن یعنی هیچ موقع از شاملو دعوت نکردن در دانشگاه بیاد درس بده و ما ادبیات اساساً ادبیات مدرن ادبیات مدرن فارسی ادبیات جدید فارسی فارسی معاصر فارسی در خارج از نهادهای آموزشی و رسمی شکل گرفت و در خارج از اونجا به حیات خودش ادامه می‌داد با یک وضعیت بسیار فجیعی که خب یک بخشش مسائل سیاسی بوده بخشش مسائل زندگی و معیشتی بوده خیلی خیلی سخت و مثلاً یه کسی مثل امیرحسن چلتن برای اینکه بتونه ادبیات بنویسه مجبور شده اولم همه زر زندگی خودشو زنشو بفروشه یه چل کبابی باز بکنه و بعد بشینه رمان بنویسه چون با نوشتن که شما نمی‌تونید زندگی بکنید و با کتاب و این حرفا بنابراین پذیرفتن این در خارجم همین طوره ها یعنی در خارج از کشور هم اینطور نیست که شما فکر کنید در خارج از کشور نویسنده شدن راحته از خیلی جهات سخت‌تر از ایرانه یعنی اینکه شما اگر بخواید رمان بنویسید و بعد بخواید رمان چاپ بکنید یعنی اصلاً فراموش کنید در ایران بسیار راحته این کار درسته حالا درآمد نداره اینا ولی در خارج از کشور یک چیزیست نزدیک محال به این منظورم این که خیلی سخته با و رمان چاپ کردن و بعد اون رمانتون بخواد موفق بشه که دیگهف خیلی داستان چیزیه و رماننویسا معمولاً کسایی بودن که رمانویسی بزرگ معمولاً کسایی بودن که خیلی زندگی عادیشون زندگی خیلی خوبی نبوده و اگر دوره‌های خیلی کوتاه به اصطلاح راحتی و اینها داشتن ولی اساس شهرتشون بعد از عمرشونه و و به اصطلاح ارج دیدنشون بعد از مرگشونه مثلاً خود کافکا آثار اصلیش هیچ کدوم زمان حیاتی خودش چاپ نشد و بعد از کافکا بعد از مرگش کافکا شد و در حقیقت ماکس برود اون رو کافکا کرد در مورد همین اتدا حالا از کاری نداریم از قدیم بگیرید از سروانتس بگیرید تا عصر ما کسایی که در غرب کسایی که رمانویسی که زندگیشون زندگی ما هم از نظر متوسط خوب بوده کسایی بودن که یه شغلی داشتن غیر از نوشتن مثلاً روزنامه نگار بودن یا مثلاً دیپلمات بودن یا به اصطلاح منتقد ادبی بودن یا استاد دانشگاه بودن یه شغلی داشتن خود نویسنده شدن یه کاریست که شما باید بدون چشم داشت انجام بدین یعنی از از خودتونم نباید چشم داشت یعنی از یه کاری که شما ممکنه روغن چشمتون رو بسوزونید برای اینکه یه اثری رو تولید بکنید ولی آخرش که تولید شد خودتون بفهمید که مزخرف باید بریزیدش دور چه برسه به دیگران و اینکه یک کار کاملاً بی ارجیست و کاملاً پرزحمتیست و طبیعتاً شما عمرتونو عشقتونو بگذارین سر همچین کاری خب هر چقدر که جدی بگیرید اونوقت بیشتر متوجه میشین که چه راه پرمخاطره‌ای رو پیش روی خودتون باز می‌کنید. خب بنابراین رمان نویس شدن خب خیلی شیکه. عنوان شیکه نمیدونم آدمو اینجوری بشناسن خیلی شیکه. تو کتابا اسمشو بنویسن شیکه. باهاش مصاحبه بکنن شیکه. ولی خیلی ساده نیست. خیلی چیز خوشمزه‌ای نیست. به اصطلاح ام یک ج یک جذابیت ولی خب جذابیتش خیلی زیاده یک جذابیت خیلی مهمش که مهمی که در رمان هست و اساساً در کتاب این هست که شما وقتی کتاب می‌خونید درسته که دارید یک نوشته رو می‌خونید که یک نفر نوی نوشته ولی در حقیقت اون نویسنده داره با شما صدای از این نوشته او صدای یک انسان رو می‌شنوید. یعنی یک انسانی درون شما شروع می‌کنه به حرف زدن و شما اگر از کتابی خوشتون بیاد شما یعنی از نویسنده خوشتون اومده و در رمان به دلیل اینکه قصه میگه این خیلی جذابیتش بیشتره یعنی وقتی شما رمانو می‌خونید ما ما داستایوسکی رو دوست داریم وقتی جنایت مکافاتو می‌خونیم از داستایوسکی خوشمون میاد یک صدایی به به نام داسیوسکی درون ما شروع می‌کنه به حرف زدن و و در حقیقت خواننده با شخص نویسنده ارتباط عاطفی برقرار می‌کنه یا به عکسش تنفر و این‌ها به همین دلیله که خیلی موقع‌ها شما اگر نویسنده یه اثری رو ببینید و از نویسنده بدتون بیاد دیگه کتاباشم نمیتونید بخونید یا از کتابی که نویسنده خوشتون اومده ولی وقتی نویسنده رو که میبینین دیگه اصلاً خیلی دلزده میشین و سرخورده میشین بنابراین میخوام بگم که دنیایست که جذابیت‌ها و به اصطلاح دردسرها و مخاطرات خودشو داره یک نوع قمار کردنه و اگر کسی آدم کسی جدی باشه در در مورد رمان نویس شدن بیوا بیگار به آب نمیزنه و خیلی با گ و گام‌های محتاطانه‌ای به سمت این تصمیم میره اما من چرا فهمیدم که نباید رمانویس بشم به دلیل اینکه خب ت خب من فلسفه و ادبیات با همدیگه همیشه از ابتدای به اصطلاح راه فکری که رفتم همیشه فلسفه و ادبیات با هم برای من جذاب بوده و و بعد گفتم در کسی مثل کنرا این دو تا به یک جا می‌رسن و بعد خب در طی این سال‌ها هم اصلاً دیدگاهم نسبت به فلسفه و ادبیات کاملاً تغییر کرده یعنی من نقد عقل محض کانت رو هم مثل یک داستان میگم باید خونده بشه و اساساً تمام فلسفه هم باید مثل یه داستان خونده بشه تا فهمیده بشه. این شیوهی که ما می‌خونیم و می‌فهمیم کاملاً نادرسته و هر نویسنده هر فیلسوف بزرگ یک نویسنده بزرگ هست و و به عکس یعنی این دو تا یک موجود منتها به دو شیوه به اصطلاح فکر می‌کنن و می‌نویسن. نویسک یعنی به عبارت دیگه اون چیزی که من فهمیدم در زمانی که از ایران اومدم بیرون و یه ذره اینجا درس خوندم و اینا این بود به که فلسفه یک واقعیت زبانیست ا لینگویستیک ریالیتی وقتی که میگیم فلسفه واقعیت زبانیست یعنی چی یعنی که همون طور که شما در ادبیات شما برا داستان نوشتن به چی نیاز دارید؟ به یک قلم، به یک کاغذ یا به یک کامپیوتر؟ یعنی شما به هیچ چیزی جز به اصطلاح زبان وابسته نیستید. شما برای اینکه رمانویس بشین چیزی جز زبان نمیخواین. یعنی زبان تنها سرمایه و تنها به اصطلاح عنصری هست که شما در اختیار دارین شعر باهاش میگین یا داستان باهاش می‌نویسین. این در مورد فلسفه هم صادقه در فلسفه هم شما برای اینکه فلسفه بورزید فقط نیازند زباننی یک فعالیت زبانیه خب وقتی فعالیت زبانیه یعنی فعالیت ادبی هم هست دیگه در عین حال یعنی چگونه سخن ی فلسفه ورزی یه نحو خاصی از نوشتنه و و نکته مهم اینه که نوشتنه فلسفه برای ما نوشتار نیست برای غرب یعنی فلسفه از زمانی آغاز میشه که افلاطون اون مکالمه رو می‌نویسه از نوشتن. بنابراین یه نوع نوشتنه یه رتوریک خاصیه. این این رتوریک یعنی ماهیت بلاغی فلسفه مرز بین ادبیات و فلسفه رو برمیداره. به خاطر همین هم هست اگه الان شما برید در من قبل فکر کنم برای بچه‌های دوره جستارنویسی معرفی کردم یه دایرة المعارف جستار هست اینسیکلوپد آف اس که اگر اونجا برین فیلسوفانم به اصطلاح مدخلی دارن در فیلسوف کانت هم نویسنده است یعنی یه سبک نویسنده نویسندگی خاصی داره ن سبک نوشتاری خاصی داره بنابراین مرزی بین این نیست و شما اگر نتونید به اصطلاح به گونه فلسفی بنویسید یعنی نمیتونید به گونه فلسفی فکر کنید رمان یه نوع نوشتنه دیگه ها رمان یه نوع نوشتاره یه ژانر نوشتاریست یه ژانر ادبیست فلسفه هم اون وقت میشه یه ژانر ادبی در حقیقت یا نه به مفهوم دقیق کلمه ژانر ولی یه نوع نوشتنه حالا این بحثو بذاریم کنار خب من برام همیشه مطرح بود که چرا فلسفه در ایران به ما از یونانیا فلسفه رو گرفتیم ترجمه کردیم ولی اصلاً داستان فلسفه در ایران یه جور دیگه شد و بعد در عصر ما هم این علوم انسانی چیه مشکلش این ادبیات ما مشکلش چیه چیه؟ اینکه مثلاً انقدر تو ایران حرف زدن که ادبیات ما جهانی بشه جهانی نشه نمی‌دونم آقای دولت آبادی سال‌هاست زنبیل گذاشته که مثلاً جایزه صلح نوبل بگیره خیلیا معتقدن که مثلاً ما فلان این داستان چرا ما نمی‌تونه ادبیات ما نمی‌تونه جهانی بشه چرا ما نمیتونیم مثلاً یه نفرو داشته باشیم مثل یوسا هم یک رمانی بنویسه به زبان مادریش که اسپانیولی هست ولی در عین حال بتونه ادبی به اصطلاح رمان رو تدریس بکنه در دانشگاه هاروارد مثلاً چرا همچین چیزی نیست یک من چون در زمینه ترجمه هم کار به اصطلاح خیلی علاقهمند بودمو من از قدیم ترجمه می‌کردم. یعنی از ۱۷ ۱۸ سالگی من کار ترجمه رو شروع کردم. ترجمهم برای من خیلی مسئله مهمی بود دیگه. یک چیزی که خیلی برای من بعد که زبان یاد میگیرین شما براتون مهم میشه که مثلاً این متنی که شما الان میخونید مثلاً فلسفه یونانی رو مثلا عربی میخونید از ابن سینا میگه ارسطو چرا گفت ببینیم که ارسطو خودش چی گفته به زبان مثلاً انگلیسی یا فرانسه و این حرفا و بعد یه یه سوالی برای من مطرح بود که ما چرا وقتی که رفتیم سراغ یونان و خواستیم ترجمه کنیم چرا هو رو ترجمه نکردیم چرا ترایژدی‌ها رو ترجمه نکردیم نمایشنامه‌ها رو ترجمه نکردیم کمدها رو ترجمه نکردیم چرا تاریخ هرودوتو ترجمه نکردیم چرا فقط فلسفه و یه سری به اصطلاح علوم کاربردی رو ترجمه کردیم چرا برای ما الهیات یونانی اساطیر یونانی ادبیات یونانی اینا اصلاً برای ما هیچ اصلا وارد اسلام نشد. خب یه جایی که شما میرین سراغش برای درک این در به اصطلاح آثار ارسطوست. وقتی آثار عرض ترجمه می‌کنن طبیعتاً باید در مخصوصاً علم منطق وقتی که به اصطلاح در آخر علم منطق وقتی که تقسیم می‌کنن گزاره‌ها رو به گزاره‌هایی که برهان یا برهانن یا یعنی ادعاها و یا گزاره‌ها یا برهانیست یا خطابیست یا شعریست یا جدلیست یا مقال حالت هست این پنج تا در حقیقت این صنعت‌های پنجگانن هنرهای پنجگانهن فنون پنجگانه هستن خب اینا رو ارسطو توضیح میده هم به اصطلاح در منطق توضیح میده هم که جداگانه در واقع هر کدوم از اینا کتاب داره وقتی که میری سراغ مثلاً میبینی ابن سینا در رتوریک خطابه ترجمه میکنه یعنی بیان میکنه که عرس چون ابن سینا که زبان یونانی نمی‌دونسته. جوری که ترجمه کردن می‌بینید که اینا اصلاً هیچ درکی از ترژدی، کمدی و اساساً نمایش اصلاً نداشتن. درکی از اسطوره اصلاً نداشتن. درکی از تاریخ اصلاً نداشتن و این خیلی جالبه. چرا؟ اگر آقای دوست مثل استاد بزرگ تازه در گذشته بهرام بیزایی میگه ما هم تئاتر خودمونو داریم ما هم نمایش خودمونو داریم اگه ما نمایش خودمونو داریم چرا اصلاً نمایشهای یونانی برای ما اصلا قابل فهم نبوده و و ابن سینا همون طوری که وقتی به کلماتی مثل دموکراسی و آریستوکراسی و نمیدونم م تیرانی می‌رسه اصلاً این کلمات رو نمیتونه نه بفهمه نه ترجمه کنه وقتی ما میرسیم به ترژدی و کمدی هم نمیتونیم ترجمه کنیم نمیتونیم بفهمیم یعنی چی میدونین که ابن رشد کتاب به اصطلاح شعر ارسطو رو ترجمه کرده حالا ترجمه که اون اون متنی که او به عنوان شعر ارسطو نوشته و این ترجمه نمونه به اصطلاح زبانزد ترجمه مغلوطه یعنی هیچ درکی از نمایش چون کتاب شعر ارسطو یه بخش زیادیش راجع به تراژدی و کمدی چون درک نداشته خیلی خنده دار شده و فکر میکنه تراژدی یعنی ملی سرحیم در حقیقت عزاداری و کمدی هم یه چیز همینی و این برای اروپاییا چون اروپاییا در چیز در قرون وسطی آثار ابن رشد رو ترجمه کردن خب خیلی براشون این مایع تمسخر اروپاییا شد و تو عصر جدیدم ارنست رونان یک کتابی داره به نام ابن رش ابن سوران همون تاریخنگار معروف فرانسوی در قرن نوزدهمه که اون مقالهش ملت چیست خیلی مهمه و معروفه اونجا میگه که این مس ابن رشد تصور میکرد که تراژدی چیزی نیست مگر هنر مداحی برخس یک در یک داستان کوتاه داره به نام به نام جستجوی ابن رشد که این در کتاب کتابخانه بابل در فارسی آمده مجموعه داستانهای برخسه اونجا برخس این داستانو نوشته که میگه که حالا من بوال اوالشو براتون می‌خونم میگه ابوالولید محمد بن احمد بن محمد ابن رشد یازدهمین فصل اثرش تهافت تافط را می‌نوشت که در آن بر ضد غزالی، زاهد ایرانی و مؤلف کتاب توافطالفلاسفه ادعا کرده است خداوند فقط با قوانین کلی سرکار دارد که مربوط به انواع است نه افراد. با آرامش خاطر از راست به چپ می‌نوشت. دقت می‌کنید؟ یعنی داره میگه که داره مسئله خطو میگه دیگه. خط یونانی و خط لاتین از چپ به راسته ولی خط فارسی و عربی از راست به چپ یعنی یه با آرامش خاطر از راست به چپ میش یعنی داشت کاملاً وارونه می‌فهمید دقتش در تشکیل قضا فلان بود و بعد میگه که رسید به اینجا میگه که قلم بر روی کاغذ می‌دوید دلایل غیر قابل انکار در هم می‌پیچیدند ولی دغدغه کوچکی به خوشحالی ابن رشد لطمه می‌زد. سبب آن توافط نبود که تصادفاً ضرورت پیدا کرده بود، بلکه مسئله‌ای بود از نوع فلسفی مربوط به اثر عظیم که ابن رشد را در برابر نسل‌ها مشهور خواهد ساخت. یعنی میگه شهرت ابن رش به این خطاییست که در این در این به اصطلاح فهم فلسفی تراژدی داشته. تفسیر آثار ارسطو بود. این یونانی که سر یعنی ارسط که سرچشمه هر فلسفه‌ایست به میان انسان‌ها فرستاده شده بود تا هر چیزی را که یاد گرفتنیست به آنها یاد بدهد. تفسیر آثار او به همان صورتی که علما قرآن را تفسیر می‌کنن کار دشواری بود که ابن رشد قصد داشت انجام دهد. در تاریخ کمتر حادثه‌ای به زیبایی و دردناکی کار این پزشک عرب می‌توان سراغ داشت که خود را وقف اندیشه مردی کرده بود که ۱۴ قرن پیش از او می‌زیست. یعنی داره با فاصله تاریخی رو میگه. این مشکل هم به مشکلات اصلی اضافه شده بود که ابن رشد سریانی و یونانی نمی‌دانست و روی ترجمه از ترجمه کار می‌کرد. شب قبل دو کلمه مبهم او را در آستانه بوتیقا یعنی کتاب پوئتیک همون شعر ارسطو متوقف کرده بود. این دو کلمه تراقدیا و قمدیا بودن. یعنی معرب کرده تراژدی و کمدی رو. میگه سال‌ها قبل آن‌ها رو در کتاب سوم فن بلاغت دیده بود هیچ‌کس در تمدن توجه کنید هیچ‌کس در تمدن اسلامی حدس نمی‌زد معنی آنها چیست؟ در بیهوده در نسخه‌های حنین بن اسحاق نستوری و ابوبشر متافص کرده بود. این دو کلمه مرموز در متن بوتیقا می‌لولیدند. نمیشد آنها را از سر باز کرد. ابن رشد قلم را زمین گذاشت. حالا این داستانو خودتون بخونید. ولی خب چرا اینطور بود؟ این برا من خیلی سؤال به اصطلاح جدی بود که چرا اینطور شد؟ چرا ما در تاریخ خودمون تراژدی نداشتیم؟ کمدی نداشتیم؟ چرا ما در تاریخمون نقاشی نداشتیم؟ چرا ما در تاریخمون تئاتر نداشتیم؟ چرا ما در تاریخمون به اصطلاح مجسمه‌سازی نداشتیم ها و می‌دونید که ایرانی‌ها به اصطلاح در ایران باستان خب این رو یونانی‌ها نوشتن در مورد ایرانی‌ها که ایرانی‌ها بت‌پرست هم نبودن یعنی بت نمی‌پرستن. چرا ایرانیا بت نمی‌پرستن؟ چه معنی میده این بت نپرستیدنشون چه ربطی داره به چه ربطی هست میان بت نپرستیدن و رمان رمان نوشتن یا ترژدی یا تئاتر اینا این سؤال‌ها خب خیلی دامنه به اصطلاح وسیعی داشت به نحوی که اگر شما میتونست بتونید به اصطلاح یک پاسخ قانع کننده‌ای پیدا بکنید اونوقت تصورتون راجع به خیلی چیزا عوض میشه یعنی تصورتون اساساً راجع به ذهنیت ایرانی و تفاوتش با ذهنیت غربی به کل تغییر می‌کنه یعنی میخوام بگم سؤال خیلی کلیدیه خب داستان از اینجا آغاز میشه که برای ما ایرانی‌ها حالا حالا بعدم اسلامم که میاد فرقی نمیکنه برای ما ایرانی‌ها چیزی به نام تصویر اون یک معنا داره که اون برای یونانی‌ها معنای متفاوتی داره وقتی که شما تصویر یه چیزی رو می‌بینید برای یونانی‌ها بین تصویر و اون چیزی که در تصویر نشون داده میشه چه فرق هست یعنی که یک یونانی مثلاً فرض کنید وقتی که یه بتی رو می‌بینه این بت رو یک چیزی می‌دونه اون چیزی که این بت در حقیقت نشون میده رو یه چیز دیگه می‌بینه مثلاً فرض کنید مجسمه بودا رو در نظر بگیرید مجسمه بودا خب یه مجسمهست خب اگر شما فکر کنید که این مجسمه خود بوداست این کاملاً ذهنیت ایرانیه. ایرانی‌ها هر به اصطلاح تصویری رو حالا تصویر که میگم از به اصطلاح نقاشی یا مجسمه سازی هر چیز تصویری رو با اونش که نشون میداد یکی می‌گرفتن. این در مورد خطم هست. یعنی اینکه ایرانی‌ها در نوشتار ک کل کلمات رو با اون چیزی که اون کلمات بیان می‌کنه یکی می‌گیرن. به همین دلیل که کتاب مقدس متولد میشه ها در ایران کتاب‌ها مقدس می‌شدن دیگه که از نوشتار مقدس داریم ما در ایران که در تمدن بین‌النهره و به همین دلیل که شما وقتی میگی قرآن مقدسه یعنی چی؟ یعنی کهه شما بدون وضو نمی‌تونی دست بذاری روی ک نوشته قرآن اون نوشته قرآن مقدس محترمه باید جای خاصی قرار داده بشه جور خاصی باید با شما به اصطلاح ارتباط برقرار کنید یعنی فیزیک اون کتاب تقدس داره متفاوت از کتابهای دیگهست این به این دلیله که نوشته که اصلا نشانهست یا به عبارت دیگه تصویر هست با اونچه که میگه یکیه یعنی کلمه کلمه الله شما حق ندارین زیر پاتون بگذارین کلمه اللهو شما نمی‌تونین مثلاً یه کاغذی که روش نوشته الله حق ندارین که جا یه جایی همینطوری بندازین ها یعنی اون کلمه با یکیه تقد یعنی یه تقدس داره یعنی که او اون چیزی رو که بیان می‌ک اون چیزی که بیان می‌کنه اون چیزی که نشون میده یکیه حالا به زبان اصطلاحی بین ایمش و بین رپرزنت چیزی به نام رپرزنتیشن برای ذهنیت ایرانی معنی نداره ایماژ چیزی رو رپرزنت نمی‌کنه با چیزی رو بازنمایی نمی‌کنه اون چیز خودشه بنابراین به خاطر همینه که بت اگر شما بگید این بت بت مثلاً بوداییه یعنی کهه چی؟ یعنی که شما اونو خدا می‌دونی ها ابراهیم میاد بت‌ها رو می‌شکنه و به جاش خدا رو می چی می‌گذاره یعنی گویی که اون بت‌ها خود خداان یعنی کسی که بت می‌پرسته اون بته رو خدا می‌دونه و به همین دلیل در اسلام در فرهنگ ما حالا اینکه داریم میگیم در مربوط به اسلامم نیست قبلشم همین طوره در تصویر به چه بخ برای چین نقاشی ممنوع بوده یعنی از نظر فقهی به دلیل اینکه نقاشی با اون چیزی که نشون میده یکیه یعنی اگر شما تو فیلم محمد رسولالله دیدین دیگه پیغمبر اسلام رو اجازه به فقها اجازه ندادن این چیز عقاد که کارگردان بود خیلی سفر کرد با علمای مختلف دیدار کرد و گفتن که حق نداری تو پیغمبر رو نقش پیغمبر کسی بازی بکنه یعنی پیغمبر نقشش کسی نباید بازی بکنه ما توی ایرانم اینطوریه دیگه این فیلما که می‌سازن همین امام علی سریال امام علی امام علی توش نشون نمیده چرا به خاطر اینکه بازیگر کسی رو ریپرزنت نمیکنه یعنی نقش کسی رو بازی نمیکنه خود اون کس میشه به همین دلیل که تعزیه با نمایش با تئاتر ماهیتاً متفاوته در تعزیه افراد خود اون‌ها هستن به همین دلیل که مردم گری چیز می‌کنن خیلی داستان‌ها حکایت زیاده که در تعزی‌ها تعز مردم می‌ریزن شم رو که نشسته رو سینه امام حسین سرشبره کتک می‌زنن یعنی انقدر داستان کتک زدن به اصطلاح چیز هست کتک زدن شمر و نمیدونم یزید و اینا تو این تعزها هست و علاوه بر این در حقیقت تعزیه باز یک هنریست جدید یعنی از مخصوصاً مثلاً از بعد از صفوی و بهویژه در دوره قاجاریه چیز میشه باز علما اصلاً خیلی روی خوش به تعزیه هم نشون نمیدن خب این به خاطر اینکه مفهومی به نام رپرزنتیشن وجود نداره وا تصویر نشانه با واقعیت یکیه یعنی وقتی که در قرآن میگه این جهان همه نشانهست نشانه خداونده ها زمین و آسمان اینا آیات الهی هستن یعنی چی؟ یعنی که این به این معنا نیست که خدا یه جاست اینم این جهانم یه جاست این‌ها اون خدایی رو که نیست دارن به شما نشون میدن ها وقتی شما من عکس خودمو می‌گیرم من عکسمو که با خودم یکی نمی‌دونم که میگم این عکس اینجاست و نشون میده که من نیستم یعنی من با عکسم فرق می‌کنم ولی وقتی که شما در تفکر اسلامی میگید این جهان آیات خداست یعنی اینکه خدا در این جهان هست با این جهان هست پیش از این جهان هست بعد از این جهانه با این جهان یکیه وقتی که چیز میگه که سعدی میگه برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتریست معرفت کردگار یعنی چی یعنی خود خدا جهان تجلی در ازل پرتب حسنت ز تجلی دم زد یعنی تمام این جهان تجلی جلوه ظهور خداونده بده بین تصویر و اونچه که نشون میده بین ایماژ و اونچه که رپرزنت می‌کنه بازنمایی می‌کنه فرقی نیست در نتیجه مجسمه یا نقاشی یا نمایش به این معنا نیست که از چیزی حرف از کسی حرف بزنن یا از چیزی حرف بزنن که نیست بلکه حضور اونه ها این یونانی‌ها بودن که می‌تونستن بین نشانه و بین اونچه که نشان می‌دهد تمایز بگذارن. به همین دلیل تئاتر زمانی به وجود میاد که مفهوم پرسنا در حقیقت ساخته میشه. پرسنا که بعد کلمه پرسن ما در فارسی میگیم شخص ما کلمه پرسن نمی‌فهمیم یعنی چی؟ با همین دلیل که حقوق نداریم از کلاً شما اگر پرسن نفهمین علم ما در تفکر ایرانی اسلامی مفهوم پرسن وجود نداره اصلا پرسناال چیه پرسناال اون به اصطلاح نقابیست که یا سیماچه‌ایست که بازیگر تئاتر میذاره رو صورتش مثلاً من نقش فرض بکنید میخوام رستم رو بازی بکنم ها الان گریم میکنن دیگه اون موقع که گریم نبوده یک نقابی میگن داشتن نقابی که نقاشی اون طرف هست این نقاشیه و من می‌ذارم اینجا یعنی و این به نقاب میگن پرسنا پرسنا یعنی من این چیزی که نشون میدم نیستم من نقش این رو من جوری دارم رفتار می‌کنم که انگار اون کس هستم از ایف بنابراین وقتی شما در تئاتر می‌نشینین کاملاً آگاه هستین که بازیگر به عنوان سلف یعنی خود بازیگر با پرسنای بازیگر د تا چیز مختلفه و این بازیگر داره ریپرزنت می‌کنه. حالا توی انگلیسی ما میگیم چی؟ میگیم اکت می‌کنه. اکتره ها اکت کردن یعنی چی؟ یعنی داره در حقیقت اون آدم رو که وجود نداره داره اکتچوالایز می‌کنه. یعنی داره اون آدم رو به وجود میاره. یعنی در حقیقت با نقش اون رو بازی کردن یعنی که اون آدمی رو که نیست داره حاضر می‌کنه. خب داره ریپرزنت می‌کنه. این یعنی چی؟ یعنی که بین واقعیت یعنی یه درک خاصی از واقعیت این درک خاص از واقعیت موجب میشه که فلسفه به وجود بیاد. فلسفه چیه؟ فلسفه دیدن اندیشیدن خاصیست. یه نوع اندیشیدنه. یعنی وقتی ما میگیم فلسفه یونانیه که تمدنای دیگه‌ای فلسفه نداشتن خب این دوستان ایران دوست ما بهشون برمی‌خوره فکر می‌کنن ما میگیم ایران مثلاً ایرانیا عقل نداشتن یا مثلاً فکر نمی‌کردن نه به معنای فکر و عقل نیست فلسفه فلسفه به معنای یه نوع فکر کردن خاصیست که شما در اونجا اتفاقاً برخلاف علوم مثلاً فیزیک و شیمی و پزشکی و اینا شما سرکار دارید با واقعیت ها ش به خاطر همین که آزمایش می‌کنید دیگه شما با واقعیت سرکار دارید در فلسفه شما با ایده‌ها سرکار دارید نه با واقعیت یعنی چی؟ یعنی که نوعی از اندیشیدنه که با ایده‌ها می‌اندیشه. یعنی درست فلسفه مثل تئاتر می‌مونه. در تئاتر شما می‌شینید در یک جایگاه تماشاگر یک فاصله‌ای هست بعد صحنه است. سن هست در اون سن یک عده‌ای میا انسان‌های دیگه میان و یک نمایشی رو بازی می‌کنن و شما تماشا می‌کنید. تئتر از دیدنه وقت تئوری مثل تئوری تئاتر و تئوری همریشه هستن وقتی ما میگیم نظریه ها نظر یعنی نگاه کردن دیگه خب شما در حقیقت فلسفه این همون کاری که شما در فلسفه انجام میدید در فلسفه شما بین خودتون و به جهان فاصله میگذارید و این جهان رو به صورت نه واقعی واقعیت بیرونی بلکه به صورت ایده می‌بینید. یعنی چی؟ یعنی که شما واقعیت رو به یک شکل خاصی می‌بینید. ایده یعنی تصویر. چیزی که دیده میشه. منتها دیدنی که از جنس دیدن چشم نیست. از جنس دیدن خواب دیدنه. شما در وقتی خواب می‌بینید یعنی دارید یه تئاتری رو درون سرتون دارید می‌بینید. خب به خاطر همینه که فلسفه و سینما فلسفه و فیلم به اصطلاح از یک سرشتن شما در فیلمم فیلم چیه تصاویر متحرکن دیگه در حقیقت شما در فیلم با ایماژ‌ها تصویرهای متحرک سرکار دارین در ذهن در فکر کردن شما با ایده‌ها ایده اون ایماژ درونیه تصویر درونیه و تصویر اون ایده درونی تصویر در بیرونه، ایماژ در بیرونه و ایده در داخل. خب یعنی فلسفه زمانی ممکن میشه که شما بتونید یک درک خاصی از واقعیت داشته باشید. این درک خاص یعنی کهه شما واق واقعیتو به شکل ایده بفهمید. به شکلی ایده بفهمید به این معناست که شما ایده‌های خودت فرق تمایز بین ایده‌های خودتونو و واقعیتو متوجه بشین اما در یعنی اونچه که در ذهن منه مثلاً فرض کنید حالا مثال بزنم مثلاً انسان انسان که در خارج وجود نداره که من هستم بابک هست آقا مسعود هست شما هستین آدمای خصی وجود دارن یا عدد یه ایدهست دیگه مثلاً ۴ که در خارج نیست ۴ تا سیب چار تا خونه چار تا به اصطلاح دیوار هست ولی چار تا که در بیرون نیست پس چار یک ایده است ها این ایده کجاست در ذهن شماست در خارج چار تا سیبه اما واقعیت واقعی اتفاقاً اون چار تا سیب نیست بلکه اون ایده چهاره یعنی چی؟ یعنی اگر شما اون ایده ۴رو نداشتی نمی‌فهمیدی که ۴ یعنی چی شما نمی‌تونستی این چ۴ار تا سیبو چار تا سیب ببینی اگر شما درکی مثلاً از یه حیوونی مثلاً ما در من بچه که بودم دبستان که می‌رفتیم به ما زنگ نقاشی به ما گفتن نقاشی بکش و ما از حالا نمی‌دونم این معلمای ما چرا از روی کتابی که داشتن اینا خونه‌ها رو که به ما می‌گفتن بکشین خونه خونه‌ها همه شیروانی داشت. من نمی‌فهمیدم خونه‌های شیروانی یعنی چی. بهخاطر اینکه در قم خونه شیروانی وجود نداره که و از سال‌ها طول کشید. من خیلی سنم بالا بود که برای اولین بار اومدم شمال تازه دیدم ا اینجا مثلاً خونه‌ها این شکل یا با توی فیلما منی که خونه شیروونی ندیدم ها نمی‌تونم این رو خونه با یعنی بدونم مثل خونه خودم ها بنابراین ایده خونه خونه اون اون حقیقته شما اگر اونو نداشته باشید نمی‌تونید واقعیت بیرونی رو تشخیص بدید اگر شما مثلاً ایده رنگ قرمزو نداشته باشید رنگای قرمزی نمی‌بینید تشخیص نمیدید اگر شما ایده مثلاً فرض کنید مورچه نداشته باشید مورچه رو با سوسک فرقشو نمی‌فهمید بنابراین درسته که اون ایده‌ها در ذهن منن و اون واقعیت بیرونی واقعیت به اصطلاح ملموس محسوس سخت هست اما حقیقت در ذهن منه این ذهن منه که میگه این واقعیته خود واقعیته که ایده پس من یک درکی از واقعیت دارم که ببخشید درک از واقعیت دارم که متفاوت هست با درک ایرانی که واقعیت براش اون واقعیت کاملاً مادی ملموسه یک چیزی به شما بگم و شاید براتون خیلی عجیب غریب باشه که فرهنگ ایرانی و فرهنگ اسلامی نسبت به فرهنگ یونانی و فرهنگ غربی به شدت مادین به شدت مادی به این معنا که چیزی که مادی و ملموس نیست رو باور ندارن اصلاً یعنی حتی به همین دلیلم هست که حتی مذهب یعنی متریالیتی مذهب در این فرهنگهای ما خیلی مهمه یعنی شما اگر اعتقاد نداشته باشید به اینکه این کتاب مقدسه مثلاً اگر شما اعتقاد به تقدس قرآن نداشته باشین این کتاب براتون میشه یاوه توجه می‌کنین؟ یعنی که اون مقدس بودن در این متریالیتی باید فهمیده بشه اگر این کتاب نباشه کتاب به اصطلاح خدا نباشه شما چیزی بم که که به اصطلاح کلام خدا نخواهید داشت در فرهنگ غربی کاملاً به عکسه در ذهنیت یونانی به شدت غیرمادیه یعنی اندی برای او جهان واقعی جهان ایده‌هاست او از هر چیزی که حرف می‌زنه داره از ایده حرف می‌زنه و و اون جهان ایده‌ها براش چیه؟ بسیار بسیار واقعی‌تر از این واقعیت بیرون هست. اون جهان برای او واقعیت مدام در حال شدن هست مدام در حال از بین رفتن و دوباره جوانه زدن به اصطلاح ارسطو میگن و فساد مثل درخت دیگه درخت جوانه می‌زنه رشد می‌کنه نوناله بعد تنومند میشه بعد پیر میشه بعد میشه چوب خشک بعد دوباره می‌ریزه زمین دوباره تحول پیدا می‌کنه ولی اون چیزی که جاودانهست ایده‌هاست جهان اونی اون جهان ایده‌هاست در حقیقت در اصطلاح در فرهنگ غربی وقتی که ما از روح حرف می‌زنیم یعنی جهان ایده‌ها یعنی به خاطر همین هست که روح هست که جاودانه است وقتی که غربیا از روح غربی روح اروپایی روح فرانسوی حرف می‌زنن یعنی از ایده‌های فرانسوی ایده‌های غربی ایران و و تاریخ غرب تاریخ روح غربی هست کتاب هگل اسمش هست پدیدارشناسی روح خب ولی ولی برای ما نه مادیت داره دیگه مادیت داره به معنی اینکه یک جوهره یعنی روح از بدن جدا میشه بعد جا می‌میره بعد میره در یه دنیای دیگه اونجا دوباره جسم پیدا می‌کنه در اون دنیا تمام بهشت و جهنم مادیه تمامش مادیه جهان جهان بعد از مرگ جهان کاملاً مادیه آتش و نمی‌دونم فلان و فلان خب ولی روح در غرب این‌طور نیست خب این یعنی که شما می‌توانید چیزی رو که در خارج وجود نداره موجود بدانید و اون رو از اونچه که به شکل مادی وجود داره ه ماده واقعی‌تر بدونید و جهان انسان یونانی جهان ایده‌ها میشه یعنی ایده‌ها یعنی اون چیزی که واقعیت بیرونی ندارن به همین دلیل که یونانی‌ها می‌تون می‌تونن قانون ابداع کنن، می‌تونن دولت ابداع کنن، می‌تونن به اصطلاح مفاهیمی مثل شهروندی و عدالت و زیبایی و خیر تولید کنن، ابداعا کنن. برای ما در فرهنگ ما خیر ایده نیست. خیر در اهورا مزدا خوبی رو می‌آفرینه یعنی یه جوهره. زیبایی رو می‌آفرینه ها عقل رو می‌آفرینه ها عقل جوهره یعنی یک به اصطلاح سابستنسه در اسلامم همین طوره دیگه عقل آفریده خداوند در برای یونانی‌ها نه اصلاً به هیچ وجه جوهر نیست خیر و زیبایی و فضیلت و نمی‌دونم اینها هیچ حتی هستی اینا هیچ کدوم جوهر نیست خب به این معنای که ما به کار می‌بریم. در نتیجه او می‌تونه دولت چیه؟ دولت که وجود خارجی نداره. دولت یه ایدهست. ولی شما اگر دولت داشته باشی یعنی چی؟ یعنی تمام زندگی تو بر اساس چیزی ساخته میشه که وجود نداره. قانون وقتی میگیم حاکمیت قانون حاکمیت قانون مثل چیه؟ مثل گر. می‌دونید که حاکمیت قانون دقیقاً ی یعنی گرامر ما در زبان فارسی دستور زبان نداشتیم تا عصر جدید کاملاً مربوط به اینکه مفهوم قانون نداریم دیگه چون قانون نداریم دستور زبانم نداریم در چیز صرف و نحو عربی هم گرامر نیست به مفهوم که گرامر به اصطلاح غربی گرامر هست گرامر یعنی چی یعنی کهه شما تحت یک قانونی حروف الفبا رو کنار هم می‌گذاری که اون قانون خودت ساختی قانونی وجود نداره در خارج اما اون قانون یک چیزی رو به وجود میاره به نام معنا که قبلاً موجود نبود و این هست اهمیت قان بنابراین شما ذهن یونانی معتقد ده که جهان واقعیش جهان ایده‌ها جهانیست که با ایده‌ها ساخته بشه برای انسان یونانی یونان یک ایده است چیزیست که او ابداع کرده تو ذهنشه نه نه به اصطلاح اسم سرزمین یا نمی‌دونم نژاد یا چیز خاصی مثل ایران یا ایرانی بودن خب در این شرایط هست که او می‌تونه هم تاریخ بنویسه یعنی ذهنیت تاریخی داشته باشه و هم می‌تونه در حقیقت تراژدی و کمدی داشته باشه در نمایش شما چیکار می‌کنی؟ در نمایش در حقیقت شما یک روایتی رو آدم‌ها نقششو بازی می‌کنن و این ترژدی و کمدی برعکس تصوری که ما داریم کاملاً بخشیست از تربیت نظام نظام تعلیم و تربیت به طور کلی و تربیت سیاسی مخصوصاً یعنی تراژدی و کمدی مثل اینکه شما در در یونان به دلیل به دلیل اینکه دولت وجود داره و به اصطلاح جامعه به مفهوم غیرطبیعیش وجود داره شما باید برای جامعه تربیت بشید یعنی تربیت یعنی سیویل اجوکیشن اساس تعلیم و تربیته که ما هنوزم نداریم و نمی‌دونیم چیه به در اینکه برای ما جامعه امر طبیعیه پدیده طبیعیه ولی شما در یونان شهروند به دنیا نمیاین شهروند می‌شوید از چرا راهی از تعلیم و تربیت چگونه شهروند میشید؟ یکی از با آموزش با پایدیا از طریق به اصطلاح تعلیم و تربیت این تعلیم و تربیت یکی از رکن‌های مهمش تراژدی و کمدی و به اصطلاح نمایش هست و این نمایش‌ها چیکار می‌کنن؟ نمایش‌ها دارن یه داستانی رو که آدما درست کردن و شما می‌دونید که این داستانه. یعنی شما می‌دونید که این واقعیت نیست. شما می‌دونید که این داستان مثلاً فرض کنید چه میدونم داستان نمایش مثلاً این ادیسه ایلیاد و اسه اینها تاریخ نیست شما می‌دونید که این قصه است یعنی یونانی‌ها کسانی هستن که اساطیرشونو به عنوان اساطیر می‌فهمن یعنی می‌تونن بین میتوس و لوگوس فرق بگذارن ما اساطیرمونو بهش عنوان اساتید نمی‌فهمید که تو شاهنامه رو ببینید دیگه شاهنامه از کجا شروع میشه؟ از اول دنیا شروع میشه بخش اولش بخش اساطیریست تا بعد میاد بخش تاریخی ولی اون که تمایز اینا نمی‌دونه که فردوسی که فرق اینا رو نمی‌فهمه ماییم که می‌فهمیم امروزه یعنی ما که غربیا می‌فهمن و و به ما گفتن اینطوری او برای او بین تاریخ و اسطوره مرزی نیست ولی برای یونانی‌ها یونان هرودوت فرق می‌کنه تاریخش با ادیسه خب شما یه داستانی رو میگید برای چی؟ برای اینکه اون داستان در ترژدی و در کمدی شما مفاهیم و و سبک زندگی که لایق شایسته یک شهروند هستو می‌آموزید. یعنی شما یک چیزی رو که واقع ایده است خلق ذهن انسان هست اون رو زندگی می‌کنید. یعنی تبدیل یعنی از واقعیت واقعی‌تر نه طبق قرائضتون نه طبق مثلاً اج سنت اجدادتون نه طبق آنچه هست بلکه طبق آنچه نیست یعنی به صورت واقعیت نیست شما می‌شوید یعنی یک درکی از واقعیت وجود داره که کاملاً استثناست در تاریخ بشر و در فرهنگهای دیگه نیست و بعد همین همین طور که ما میایم تاریخ غرب تاریخ درک‌های متفاوتیست که از از واقعیت پیدا میشه. یکی از بزرگترین متفکران آلمانی در قرن بیستم اسمش هست هانس بلومنبرگ. هانس بلومنبرگ یک دو سه تا مقاله داره که من پیشنهاد میکنم دوستان این مقاله رو بخونن که به انگلیسی هم ترجمه شده. یکیش یه مقاله‌ایست با عنوان لینگ رتی فلاسوفی واقعیت زبانی فلسفه یک مقاله هست با عنوان کپت مفهوم واقعیت و نظریه دولت یک مقاله دیگه داره به نام پلیم کپی ملاحظات ابتدایی درباره مفهوم واقعیت و یک مقاله دیگه دیگری داره به عنوان کپت رتیبت مفهوم واقعیت و امکان رمان یعنی رمان درست مثل دولت پیدایش رمان و پیدایش دولت نیازمند پیدایش یک درک جدیدی از واقعیت هست که این درک جدید در حقیقت در قرن هفدهم و هجدهم به وجود میاد یعنی بعد از دکارت در حقیقت و بعد از کانت کاری که کانت می‌کنه چیه؟ کاری که کانت تمام فلسفه کانت اینه که رابطه شما رو انسان رو با واقعیت برای همیشه قطع می‌کنه با واقعیت بیرونی کانت به شما میگه که ما هرگز نمی‌تونیم جهان بیرونی رو چنان که هست درک بکنیم یعنی چی؟ یعنی که من درکم از فرض بکنید این درخت بر اساس اون چیزیست که من می‌بینم مثلاً چشم من اج و می‌دونید داستان چه موقع اتفاق افتاد با در حقیقت اختراع تلسکوپ اختراع تلسکوپ به انسان به قول بلوبر میگه تحقیر آمیزترین اتفاق برای انسان اختراع تلسکوپ بود وقتی که تلسکوپ چیز فکر کنم که گالیله در رم یا در فلورانس از یه دستفروشی این تلس تلسکوپ معلوم نیست کی اختراش کرده از یه دستفروشی اینو می‌خره و بعد که می‌بره خونه و نگاه می‌کنه به آسمان چی می‌بینه؟ متوجه میشه که این آسمان اون شکلی که تاکنون ب ما می‌دیدیم بشر می‌دیده نیست. این آسمان این سقفش به این کوتاهی نیست. ستاره‌هاش اینا فقط نیستن و آسمان اون چیزی که هست کاملاً متفاوته با اون چیزی که ما می‌بینیم و ما می‌تونیم درک بکنیم. پس از گالیله به بعد می‌رسیم به دکارت دیگه و دکارت میگه که در همه چیزی که من فکر می‌کنم در همه ایدام شک می‌کنم و کانت میگه می‌رسیم که به کانت این بند ناف ما بایت کاملاً گسسته میشه که انسان مطلقا نمی‌تونه واقعیت رو چنان کهه هست درک بکنه ما واقعیت رو یعنی واقعیت بیرونی رو ما چنانکه قدرت قوای ادراکی ساخته شده یعنی ذهن ما حواس ما حواس پنجگانهمون حواس درونیمون یه یه شکلی ساخته شده که ما واقعیت این شکلی می‌بینیم بنابراین ما همیشه جهان رو چنانکه بر ما پدیدار میشه درک می‌کنیم حتی خودمون رو درکی که از فیزیک خودمون داریم دست و پامونو که می‌بینیم یا همدیگه رو که می‌بینیم ما نمی‌تونیم خودمونو چنان که هست درک بکنیم خب بنابراین چنان که پدیدار میشه یعنی چی؟ یعنی جهان وقتی که ما از جهان انسانی حرف می‌زنیم دیگه جهان این واقعیت فیزیکی بیرون نیست. جهان اون چیزی که در سر منه اون چیزیست که من میگم جهان در حقیقت ج مفهوم جهان کاملاً از اون به اصطلاح سرشت اونتولوژیک و هستی شناختیش خارج میشه. پس جهان انسانی هرچه که من در جهان می‌نامم و می‌دانم و نام جهان و رو می‌دانم جهانیست که من جهان می‌دونم. بنابراین در ذهن منه و این یک گسست قاطع بین من و جهان وجود داره. یعنی چی؟ جهان بیرونی وجود داره. یعنی من در این پوست من دیوار زندان ابدی من. من در این زندان به دنیا میام. در این زندان زندگی می‌کنم و در این زندان می‌میرم. من اگر یک شیی رو لمس می‌کنم من نمی‌دونم که این واقعاً مثلاً می‌بینم زبره. من نمی‌تونم بگم این واقعاً زبره. میگم من این رو زبر می‌بینم. شما اگه یه مورچه بذاری راه بره این یه شکل دیگه درک می‌کنه. اگه یه دونه زنبور بیاد بره یه جور دیگه درک می‌کنه. اگ یه فیل بیاد دستشو بذاری پس اون واقعیت اون اون این میز برای من همیشه مجول هست. من فقط می‌تونم از شکلی که برا من پدیدار میشه حرف بزنم. خب چون که من رابطه من بایت و بعدشم رابطه زبان با واقعیت کاملاً قطع میشه یک مفهومی از واقعیت به وجود میاد که شما می‌تونین رمان بنویسین. رمان در حقیقت محصول درک خاصی از واقعیت هست که بر اساس اون جهان انسانی جهان جهان بیرونی و در خارج نیست جهانیست که در با ایده‌های شما ساخته میشه در در مشکل ما با مدرنیته اینه که ما مدرنیته رو اصلاً به شکل ایده نفهمیدیم ما مدرنیته رو به شکل کاملاً مادی فهمیدیم یعنی گفتیم مدرنیته تجددو وارد کنیم خب یعنی چه تجدد اولاً وارد کنیم. یعنی فکر می‌کردیم که یه چیزیه که وارد میشه یعنی یه محمولهست. ما الانم از ورود تجدد حرف می‌زنیم میگیم که میگه محموله است. تجددو وارد کنیم. اول گفتن که راهآهن. مسئله راهآهن بود تسلیحات نظامی بود بعد گفتن چی؟ قانون اساسی بیایم قانون اساسی رو وارد کنیم مشروطه چی بود؟ ق به اصطلاح قانون اساسی رو در ایران وارد کردن چه‌جوری وارد کردن؟ رفتن از روی قانون اساسی بلژیک نوشتن. درکی که ما از همه چیز داشتیم هیچ‌کدوم به صورت ایده نبوده به خاطر دولت مثلاً درک ما از دولت ا به دولت ایده نیست نه یه واقعیته یعنی دولت یعنی شخص خامنه‌ای وقتی که ما صحبت می‌کنیم در ایران میگیم که جمهوری اسلامی میگیم جمهوری اسلامی یعنی خامنه‌ای پزشکی فلان خب یعنی پاستور یعنی کاخ ریاست جمهوری یعنی مثلاً بهارستان ما کاملاً به شکل چیز مادی و ملموسو می‌فهمیم ها این این مسئله عرب‌ها و مسلمونها هم هست دیگه چیز به همین دلیله که ما قانون رو به شکل ایده نمی‌فهمیم و و نمی‌فهمیم که اون چیزی که در در غرب بهش میگن حاکمیت قانون هیچ ربطی نداره به یا قانون اساسی هیچ ربطی نداره به این چیزی که ما قانون میگیم و از قانون اساسی می‌فهمیم می‌فهمیم در نتیجه ما چیزی به نام ایده رو که نمی‌فهمیم یعنی چی؟ یعنی که ما چیزی به نام فرم رو درک نمی‌کنیم چون ایده تصویر فرمه تصاویر فرمای مختلف هستن دیگه و در حقیقت در فکر غربی اونچه که واقعیت داره به این معنا که اونچه که تحول ایجاد می‌کنه اونچه که تأثیرگذاره اونچه که حرکت ایجاد می‌کنه ها شما میگی که مثلاً شما نمیتونی مثلاً با پنبه تنه درختو ببری ها و میگی این پنبه ابزار بریدن نیست ها ولی ره هست چرا چون وقتی می‌کنی بریده میشه پس این چیزی هست چون کهه مؤثره یعنی کارآمده شما در در فکر ایرانی در ذهنیت ایرانی اونچه که به اصطلاح مؤثره اونچه که تأثیرگذاره اونچه که خلق می‌کنه اونچه که حرکت ایجاد می‌کنه مادهست این امر مادیه بخ به خاطر همین عقیده یک امر مادیه یعنی شما میگه شما اگه می‌خوای آدم خوبی باشی باید این عقیده رو داشته باشی اگر تو این عقیده رو نداشته باشی آدم بدی هستی ما در فرهنگ سیاسیمونم همین طوره دیگه ما میگیم توده‌ایا ایگ پدرسوخته‌ها که توده‌ای بودن مثلاً چون طرف عقیدهش توده‌ای بوده پس پدرسوختن بوده یا فلان چون مذهبیه پس این آدما شارلاتانن آدم فلان اصلاح‌طلبه آدم یعنی عقیده یک مثل جن حلول می‌کنه در وجود شما نمیشه که شما آدم خوبی باشی عقیده به اصطلاح درستو نداشته باشی از نظر من و شما آدما رو بر اساس عقاعدشون خوب یا بد می‌دونید یعنی درست یا غلط بودن عقیده‌ای حق یا باطل بودن عقیده‌ای معیار تشخیص خیر از شرم هست. کسی که عقیده باطل داره پس تجسم شر ها تجسم شیطان به همین دلیل کتابای سانسور همینه دیگه سانسور یعنی میگه که این کلمه چون کلمه مثلاً این کلمه نوشته پستان این کلمه چیزی رو رپرزنت نمی‌کنه چیزی رو باز نمیکنه این خود پستانه پس باید حذف بشه ها یعنی خود شی می‌بینه اینو باید حذفش بکنه و یا کتاب‌های ممنوعه چه کتابایی هستن چون خود اون کتابا چیزن دیگه خود اون کتابا با اونچه که بیان می‌کنن یکین. بنابراین خود این کتاب شره. یا کسایی مثل آقای کریمی که فکر می‌کنن قرآنو باید بسوزونن درست همون تفکر جادویی ایرانیه دیگه که کتابو با محتواشو با اونچه که ازش فهمیده میشه رو یکی می‌گیره. یعنی فکر می‌کنه که این کتاب خودش یه چیزش اهریمنیه. بنابراین باید سزون میشه برای غربی نه محتوا یا کانتنت یا متر ابدا اون چیزی نیست که در واقع هست و در نتیجه اثرگذاره و حرکت ایجاد می‌کنه و میافر بلکه فرمه یعنی چی؟ یعنی کهه مثلاً فرض کنید من به این میگم صندلی اینو چرا بهش میگم صندلی؟ چرا این فرق می‌گذارن بین صندلی و بین این کمد دیواری؟ در حالی که کان ما متریال اینا یکیه یعنی این همین اینست چوبه همون چوبی که این صندلی باهاش ساخته شده همون چوبم این کمد باش ساخته شده پس اگر ماده این‌ها یکیه چه چیزی باعث میشه که من اینو بگم صندلی اونو بگم کمد بین این و بین اون فرق بگذارم و در حقیقت کل کارا به اصطلاح کارکرد این و به فایده این متفاوت میشه از کمد اون یه یه کار می‌کنه یه کار دیگه د تا پدیده کاملاً متفاوت میشن فقط فرمش فقط فرمش فرم صند این فرم صندلی داره اون فرم کمد داره بنابراین شما می‌تونید از یک ماده هزاران فرم مختلف درست بکنید و از اون طرف در یک فرم ۱۰۰ تا ماده یعنی شما می‌تونید این صندلی می‌تونه از یخ باشه می‌تونه از فلز باشه می‌تونه از طلا باشه می‌تونه از پلاستیک باشه می‌تونه از همه چیز می‌تونه باشه یعنی متریالش اصلاً مهم نیست. اونچه که مهمه و اینو صندلی می‌کنه فرم. اگر حقیقت واقعیت چیزها به فرم باشه اونوقت شما با فرم واقعیت‌های جدیدی به وجود میارید. در حقیقت دولت یک فرمه. قانون یک فرمه. رمان یک فرمه. اسی یک فرمه. جامعه یک فرمه. سیاست یک فرمه و و شما می‌تونید هزاران فرم جدید از سیاست، از جامعه، از نمی‌دونم رمان، از هر چیز دیگه‌ای به وجود بیارید و اون‌ها واقعیتن. منتها به مفهومی که در حقیقت عرض کردم برای ما ما یک مشکلی داریم که وقتی میگیم که رمان این رمان در حقیقت رابطهش با واقعیت چیه داره از واقعیت خبر میده داره به چی داره یعنی وقتی که توی رما می‌نویسین خیابان این خیابانه کجاست ه این خیابانه کجاست؟ خیابانی تو بیرونه. خیابانی که شما لمسش می‌کنید توش راه میرید یا این خیابونیست که تو ذهن منه این خیابانیست که در زبان فارسی در ذهن تداعی میشه؟ بنابراین هر زبانی درش این خیابان به یه شکل دیگری تداعی میشه. پس وقتی که من در رمان همینگوی می‌خونم استریت این استریتی که همینگیت تو ذهنش با این کلمه میومد میاد و یک انگلیسی زبان بهش میاد با خیابانی که من متولد قم می‌فهمم فرق می‌کنه ها بنابراین و این رابطه با وا به اصطلاح توجه نداشتن به این امر باعث شد که ما نه تنها مسئله رمان که اساساً مسئله مدرنیته رو کاملاً به شکل ضد مدرن بفهمیم یعنی به شکل سنتی بفهمیم یعنی مدرنیته رو وقتی که میگم ما رمان نداریم مسئله رمان نیست ما اساساً چیزی به نام به اصطلاح جهان مدرن از دولت گرفته تا اقتصاد تا ادبیات تا هنر برای ما فقط و فقط به شکل مادیش قابل درکه. یعنی ما فقط می‌تونیم نگاه کنیم ببینیم فرانسویا چهجوری دموکراسی دارن با نگاه کردن به اونچه می‌بینیم. شما یه یه چیز جالب بهتون بگم. من خیلی به اصطلاح تو حالا ژانرایی که یکی از ژانرهای خیلی مهم نوشتاری که متأسفانه با تو عصر دیجیتال از بین رفت ژانر سفرنامه نویسیه. و خب خیلی خیلی مهمه سفرنامه نویسی ایرانی‌ها خب نه مفهوم سفر و سفرنامه در ایران وجود نداره به مفهوم غربی کلمه ولی از قرن نوزدهم که ایرانی‌ها دو سه نفر پا میشن مثل اون مجالا شیرازی و اینا پا میشن میرن اروپا تا همین الان تا همین الان کسایی که تصویری که از غرب تو ذهنشون وقتی از غرب غرب صحبت می‌کنن. اینو شما مقایسه کنید با سفرنامه‌هایی که اروپایی‌ها حداقل از قرن به اصطلاح شونزدهم صیاحان اروپایی می‌نوشتن. شما ببینید وقتی که اون می‌نویسه در حقیقت از چه چیزی می‌نویسه؟ چه چیزایی براش مهمه چگونه حرف می‌زنه و وقتی ما حرف ما می‌نویسیم چ چه چ چهجوری نوشتیم؟ ما که رفتیم در غرب تمام سفرنامه‌های ما چیزی جز اونچه که می‌بینه رو نمی‌تونه تعریف کنه. یعنی وقتی ما رفتیم در غرب دیدیم ا خیابونا تمیزن ا امنیت وجود داره ا زنا آزاد آزادی زن شما ببینید از قدیم تا الان آزادی زن یعنی از زمان میرزا آقا خان کرمانی تا همین جنبش به اصطلاح مبارزه با حجاب اجباری آزادی زنو کاملاً یه امر مادی می‌فهمه. یعنی فکر می‌کنه که اگر مثلاً زن حجاب داشته باشه این آزاد نیست. اگر حجاب نداشته باشه این آزاده. در نتیجه رضا شاه می‌خواست به زور ما زنای ما رو ببره بهش. به زور حجابو چیز می‌کرد از سرش بیرون می‌کرد. یعنی حتی کسایی که به آزادی حجاب اعتقاد دارن ولی معتقدن به زنی که حجاب داره فکر می‌کنن که خب این بیچاره اسیر همون مثلاً تعصبات مذهبی و فلان ولی اینکه نداره این مثلاً آزاده یعنی خود آقاخانه کرانی میگه زن‌ها در ایران آزاد نیستن حالا بعد یعنی چی آزاد نیستن میگه که مثل خارج در مهمان‌هایی که زن و مردن اینا شرکت نمی‌کنن مختلط نیستن با مردها نمی‌رقصن با مردا نمیشن تمام درک به اصطلاح اون پیشروان پیشگامان تجدد و مشروطه از آزادی کاملاً اون چیزیست که می‌بینی و ملموسه ها مطلقا آزادی عدالت قانون دولت نمیدونم ارتش دادگستری دانشگاه هیچ کدوم از اینا ایده نیست ما در ایران دانشگاه داریم ایده ایده دانشگاه نداریم قانون داریم ایده قانون نداریم در نتیجه چون ایده قانون نداریم ایده انسانم نداریم انسان هم برای ما ایده نیست انسان یعنی آدمای خوب حقوق بشر که حرف می‌زنیم یعنی حقوق خودمون وقتی از حقوق بشر حرف می‌زنیم یعنی حقوق خودمون بهخاطر همینم با چون ما با فلسطینیا بدیم چون ما میگیم که اسرائیل خوبه و فلسطینیا بده بنابراین از کشته شدن فلسطینیا اصلاً ناراحت نمیشیم مطلقا برامون مهم نیست اصلاً یعنی نمی‌تونیم فرض کنیم که بله یک فلسطینیای احمقی مثل حماس بیان جنایتکار باشن ولی بچه او اگر کشته بشه همان قدر این این درداوره و همان قدر این نقض حقوق بشره که بچه من کشته بشه نمی‌تونی اینطوری فکر بکنیم نگاهمون به هم خودمون و هم نگاهمون به همسایه‌هامون هم نگاهمون به جهانی یکی از دیپلماتهای چینی یه بار به من میگفت که در ایران قبلاً خب ژاپنی‌ها خیلی به اصطلاح پروژه‌های زیادی پروژه های عمرانی و صنعتی و اینا خیلی زیاد دستشون بوده بعد که به خاطر این تحریم‌ها ژاپنیا به اصطلاح فعالیتشون در این زمینه کم میشه چینیا جاشونو میگیرن یکی از این دیپلماتهای چینی به من میگفت خیلی بامزه بود خب زمانی که ژاپنی‌ها بودن. خب ایرونیا ناگهان دیگه عاشق ژاپنیا بود. خیلی رستورانا ژاپنی و خیلی به اصطلاح ژاپنیا براشون خیلی محترم و خیلی ستایش برنگیز. بعد این می‌گفت که من تهران سوار تاکسی شدم. گفت یه موقع سوار تاکسی میشدم که برم مثلاً هم ببینم برای شناخت مردم و اینکه با مردم بچرخم. راننده تاکسی اول فکر کرد من ژاپنیام و چون فارسی هم حرف می‌زنم. اول فکر کرد من ژاپنیام و خیلی احترام گذاشت خیلی با چیز و اینا بعد من که متوجه شدم که این میگه ژاپنیه من گذاشتم خیلی با من خیلی با تعویل گرفت و خلاصه خیلی با احترام و عزت و این حرفا می‌گفت بعد نزدیک مقصد که رستم گفتم البته من ژاپنی نیستما من چینیا می‌گفت که انگار که مثلاً سیلی زدی تو صورتش انقدر ناراحت بود از اینکه فکر می‌کرد گول خورده و چرا چرا همچین اشتباهی کرده و به انقدر رفتارش ناگهان عوض شد و تحقیر آمیز شد چرا چون مثلاً چینیا فلان میخوام بگم که ما ایده ای انسانم نداریم حالا وقتی درون رمان داریم حرف می‌زنیم در حقیقت رمان یک مهارت ویژه و به اصطلاح مهارت نوشتاری نیست که شما بتونید همون طوری که مثلاً فرض بکنید کنید دو میدانی رو یاد می‌گیرید نویسندگی رم یاد بگیرید رومان نویسهم یاد بگیرید حالا با کلاس برید هرچی نه شما در در هر زبانی که زندگی می‌کنید شما در یک جهان خاصی هستید و اون جهان ی همه ابعاد وجود شما رو در بر می‌گیره یعنی درکی که من از خودم دارم درکی که از انسان‌های دیگه دارم درکی که از آسمان و زمین دارم در همه ادراکات من از همه چیز ساخته زبانه انسان زبان رو نمی‌سازه این زبانه که انسان رو می‌سازه دیگه چون انسان میگید دیگه انسان زبانه دیگه بنابراین در هر زبانی یک چیزهایی درش ممکن هست. هر زبانی محدودیت‌های خودشو داره و امکانات خودشو. امکان نداره که زبان‌های متفاوت جهان‌های مشابه هم بتونن خلق بکنن. امکان نداره. بنابراین اون زبانی که درش رمان به وجود آمده اون زبانیست که درش دولت به وجود آمده. اون زمانیست که درش پول به وجود آمده اون زبانیست که درش کردیت و اعتبار مالی به وجود میاد در اون زبانیست که درش نهاد اینستیتوشن معنا داره ببینید وقتی که ما از جامعه حرف می‌زنیم ما وقتی میگیم جامعه ایران منظورمون تکتک آدمان ها وقتی میگیم جامعه ایران اینطوره جامعه ایران بی‌دین شده جامعه ایران بادین شده جامعه ایران فلان شده منظور ما تک‌تک آدما چون ما تق تک‌تک آدما رو می‌بینیم جامعه تکتک آدما ما نیست. جامعه یعنی ساختار، یعنی روابط یعنی مناسبات بین آدم‌ها یعنی اونچه که شما نمی‌بینید. یعنی جامعه به هیچ وجه مجموعه افراد نیست بلکه مجموعه روابط و مناسباتیست که بین افراد وجود داره. یعنی جامعه اون چیزیست که دیده نمیشه، اون چیزیست که لمس نمیشه. بنابراین درک ما از جامعه درکیست کاملاً غیراجتماعی، غیر جامعه‌شناسانه. اینکه علوم انسانی نداریم درست به این دلیله. بهخاطر همه چیز رو ما به شکل مادی می‌فهمیم نه به شکل ایده. وقتی که شما جامعه رو تک‌تک افراد ببینید جامعه‌شناسی دیگه معنی نداره. جامعه‌شناسی که راجع به تک‌تک افراد حرف نمی‌زنه که به اصطلاح یک جانشینی یا یکجا بودن آدم‌ها مثلاً ۱۰ میلیون آدم در یک محدوده جغرافیای کوچیکی قرار بگیرن که جامعه تشکیل نمیشه که جامعه یعنی روابط و مناسبات ساختارها زیرساخت‌ها همه اون چیزی که شما نمی‌بینید و و فقط در ایده آدم می‌تونه وجود داشته باشه خب این در مورد ادبیات هم صادقه وقتی که ما میگیم ما ادبیات داریم یعنی منظورمون اینه که ما که ما سعدی داریم ما حافظ داریم ما چیز ما ادبیات برای ما ایده نیست ادبیات ارجاعه و به یک چیزهای مادی و ملموس قابل لمس کردن و نشون دادن در حالی که ادبیات یک ایده استون چیزی که در قرن هجدهم به وجود میاد لیترچر در حقیقت از لتر میاد دیگه و از لیترسی میاد شما نمی‌تونین ادبیات یاد داشته باشین بدون اینکه سواد عمومی باشه و بدون اینکه نوشتار فرهنگ نوشتاری داشته باشید بنابراین اون چیزی که ما میگیم ادبیات به اصطلاح ادبیات مدرن در در یک فرهنگی که اساساً زبان فارسی زبان جدیدیه یعنی این زبان که از زبان مشروطه به بعد و خب به واسطه ترجمه‌ها و مطبوعات و اینا به وجود آمد و زبان فارسیه این زبان جدیدیه یعنی زبانی که من و شما حرف می‌زنیم ۱۵۰ سال عمرش بیشتر نیست و مرتبم داره تغییر میکنه دیگه این زبان نمیتونه درش هر چیزی که مثلاً در اروپا و زبان‌های اروپایی که فرهنگ نوشتاری در اروپا از یونانه یعنی در یونان این یونانی‌ها هستند که گرامر و منطق رو ابداع می‌کنن و با نوشت نوشته می‌اندیشند و با نوشته زندگی خودشون رو سامان میدن. قانون در یونان و در روم نوشتاریست. یعنی نوشته میشه. شما قانون رو از طریق نوشته مطلع میشید. توجه می‌کنید؟ در ایران تا همین مدت اخیر سر چارها جار می‌زدن که فلا این کارو بکنید اون کارو نکنید فلان. در در روم روم باستان ۲۰۰ سال پیش از به اصطلاح تولد مسیح شما سنگ نوشته‌هایی دارید که در معابر عمومی نصب میشده و قانون رو ابلاغ می‌کرده را اینجا که تو خیابون حق ندارید آشغال بریزید این قانون نوشته شده روی در در انگلستان ما فکر کردیم که همه این چیزایی که الان در غرب هست اینا همشون فکر کردیم که با از زمانی که ما متولد شدیم اینا متد خالد شدن. پسر من فکر می‌کنه که خداوند اول آیفونو آفریده بعداً آدم و حوا و هیچ نمی‌تونه تصور کنه که مثلاً من که پدرش هستم تا ۱۵ ۱۶ سالگی تو خونه ما تلفن به اصطلاح زمینی هم نبود. نمی‌تونیم تصور کنیم. ما هم نمی‌تونیم تصور کنیم که وقتی که ما داریم از پارلمان حرف می‌زنیم، پارلمان یک سابقه به اصطلاح هزاران ساله داره در در غرب در حال به مفهوم جدیدش در انگلستان پارلمان ۸۰۰ ما در ایران قانون اساسی داریم و خیلی هم بهش افتخار می‌کنیم در می‌دونید که در انگلستان قانون اساسی مکتوب نیست ولی ۸۰۰ سال پارلمان داره اگر می‌بینید در ایران ما الان با این وضع محیط زیست مواجه هستیم هستیم و این ویرانگری که حالا فقط همشم تقصیر دولت نیست بلکه زمان شاه هم سیاست مدرنیزاسیون اقتصادی شاه به شدت ضد محیط زیست بود در غرب اروپا اگر می‌بینید انقدر سرسبزه این سرسبزی خدادادی نیست به هیچ وجه خدادادی نیست این سرسبزی انسانیه یعنی ۸۰۰ سال در فرانسه قانون حفاظت از جنگل‌ها ۸۰۰ سال سابقه داره یعنی اروپا یک ایده است. اروپا ابداع شده. اروپا ساخته شده. اروپا به ارث نرسیده. ما وقتی افتخار می‌کنیم به کوروش و داریوش و فردوسی و اینا خودمونو وارث اونا می‌دونیم. یعنی معتقدیم که ایرانیت ما از اجدادمون به ارث بردیم. بنابراین ایرانیت ایده نیست. زمانی ایده است که شما خلق کنی ابداعش کنی. ایده یعنی اون چیزی که واقعیت نیست اروپا ایده است آمریکا ایده است غرب ایده است آلمان ایده است فرانسه ایده است انگلستان ایده است اروپای مرکزی ایده است اروپای شرقی ایده است برای یون و غربی‌ها همه این‌ها ایدهست یعنی چی یعنی وجود نداره شما با در ذهنتون به وجود میارید به شکل ایده ولی برای ما ایران یه سرزمینه یه زبان مجموعه از زبان‌ها و مجموعه از ادیانه برای ما غرب یعنی نقطه به اصطلاح مخالف نقطه‌ای که آفتاب غروب می‌کنه و به همین دلیله که ما تفاوتمون رو با غربی‌ها تفاوتمون رو با اروپا به صورت تفاوت مکانی می‌فهمیم ما میگیم ما از غرب عقب ماندیم عقب ماندن مال چیه؟ چیه؟ مال فاصله مکانیه در حالی که غربی در درکی که داره از تفاوت در تفاوت زمانیه اون چون یک روح تاریخی داره و درک تاریخی داره تفاوت‌ها رو تفاوت زمانی می‌بینه می‌تونه دوره‌بندی تاریخی کنه می‌تونه بین لحظه اکنون ما قبل اکنون و ما بعد اکنون فرق بگذاره ما نه ما میگیم ما کی می‌رسیم به غربیا ما میگیم کی مدرنیته در ایران درست میشه یعنی ما فکر می‌کنیم که مدرنیته دموکراسی یک مثل کارخونه می‌مونه که باید بری بیاری وارد کنی همون اصطلاح وارد کردن اشاره می‌کنی به مکان دیگه وارد بکنی و بعد اینجا روی مکانی اینجوری سوارش بکنی در حالی که مدرن شدن یعنی آگاهی تاریخی یعنی شما الان اگر خودآگاهی تاریخی داشته باشی میشه مدرن این یعنی مدرن مدرن شدن یک اتفاقی زمانیه یعنی نسبت انسان با زمان تغییر می‌کنه نه نسبت انسان با مکان. یعنی مدرن شدن زمانی مدرن مدرنیته به وجود میاد که یک انسانی خودآگاهی تاریخی پیدا می‌کنه. انسانی که خودش رو در لحظه اکنون درک می‌کنه میگه من انسان مدرنم. انسان مدرنیته رو به کسی نمیدن. مدرنیته یک تجربه‌ایست که مثل عشق می‌مونه. وقتی که کسی که نمی‌تونه به شما عشق بده که شما وقتی عاشق میشی می‌فهمی عشقیه. مدرنیته هم چیزیست که انسان مدرن خودشو مدرن می‌دون می‌دونه. انسان مدرن می‌تونه وقتی که تجربه مدرنیته رو از دست میده می‌تونه از مرگ مدرنیته حرف بزنه. می‌تونه از پستمدرنیته حرف بزنه. او داره از تجربه خودش تجربه یعنی درکش. درست مثل عشق وقتی میگم درک درست به این دلیله که فکر نکنیم که سواده و کتابه و با ترجمه و ساختن دانشگاه اینا به وجود بیاد. نه تجربهست یعنی کام مثل عشق برای غربی‌ها در حقیقت اون چیزی که ما میگیم فهم اون چیزی که میگیم درک یک امر بایولوژیکه یعنی تنانهست یعنی من با تنم می‌فهمم بنابراین فلسفه یعنی عشق به فرزان دیگه نه خود فرزند نه خود دانایی فیلسوف کسی نیست که خیلی کتاب خونده فیلسوف کسیست که می‌دونه و حقیق حقیقت دسترسی نداره ولی انقدر عاشق حقیقته که مدام در جستجوی اوست و می‌دونه که این جستجو ناکامه یعنی چی؟ یعنی عشقه در نتیجه رو علم مدرن نیازمند روح مدرن هست یعنی چی؟ یعنی که یک تجربه متفاوتی از جهان یعنی شما خودت رو به عنوان یک موجود تاریخی و در زمان ببینی یعنی اگر شما خودآگاهی تاریخی نداشته باشی یعنی اگر شما به مرگ مدام و بی‌پایان لحظه اکنون توجه نداشته باشی یعنی احساس نکنی احساس نکنی و و مرگ لحظه به لحظه اکنون رو حس نکنی شما نمی‌تونی علم علم مدرنو بفهمی علم مدرن که تئوری نیست که مثل مثلاً ابن سینا بری بخونی اینا رو بلکه ساینتیست کسیست که ساینتیفیک اسپیریت داره و اون ساینتیفیک اسپیریت یعنی کهه اون با تمام وجودش در حقیقت علم رو تجربه می‌کنه علم علم دانش فلسفه تکنولوژی هنر ادبیات دین اساطیر اینا همه یک تجربهست خب این تجربه در یک فرهنگ و در یک زبانی ممکن میشه در یک فرهنگ و زبانی ممکن نمیشه ما به معنایی که اروپاییا دولت دارن به معنایی که اروپاییا قانون دارن به معنایی که اروپاییا جامعه دارن به معنایی که اروپاییا سیاست دارن نداشتیم و نه تاکنون فهمیدیم که نداریم ما مدام مشکل ما با غرب این نیست که فکر می‌کنیم ما با غرب تفاوت داریم به عکس مشکل ما با غرب اینه که ما خودمون شبیه اونا می‌بینیم یعنی فکر می‌کنیم که ما دولت درست کردیم پس ما هم دولت داریم دیگه مثل اوناییم فکر می‌کنیم که ما قانون اساسی داریم فکر کنیم اینم باز مثل کانستیتوشنه اشکال ما اینه که ذهن ایرانی قادر به مهم‌ترین اتفاقی که یونانی‌ها رو و سرنوشت غرب رو از ما جدا می‌کنه یک چیزه کشف تفاوت ذهن یون یونانی می‌تونه تفاوت بگذاره میت از اساساً ذهن غربی شناخت برای او یعنی شناخت چیزی از راه ضدش یعنی او هستی رو فقط و فقط از راه درک نیستی می‌فهمه برای ما نیستی نیست برای او نیستی به مفهوم نیست هیچ نیست اصلاً او عدمو می‌فهمه به همین دلیل که او مرگو می‌فهمه به همین دلیل که اون می‌تونه تراژیک فکر کنه ت تر ت ذهنیت تراژیک یعنی ذهنیت که می‌تونه مرگ رو درک کنه. مرگ برای او قابل درک قابل تجربه است چون چون زندگی برای او بدون مرگ فهمشه برای ما قابل تجربه نیست به خاطر اینکه ما ما مرگ رو قبول نداریم چون معتقدیم که بعد از رفتن از این جهان هم روح ما جاوی ها الانم که یه این به اصطلاح ایرونیا که ما ایرونیا همه چیزمون با نمکه امیدوارم نسلای آینده خیلی فراغت داشته باشن تاریخ ما رو بخونن و بینیاز بشن از خندیدن و هر چیز دیگه ما همه چیزمون خب سطحی و ظاهری دیگه الانم که این داستان اعتراض پیش اومده یه عده‌ای از این همین مخالفان رژیم که مخالفان اسلام و اینام هستن و فکر می‌کنن که مثلاً فکر میکنن ایتست شدنم مثل مسلمون شدنه مثلاً دو کل مسلمون شدن با یه اشهد ان لا اله الا الله وقتی عکسشو بگی میگه میشه ایتئیست درکشون اینطوریه دیگه یعنی مثل ما مسلمنا فکر می‌کنن میگن جاویدنام مثلاً نمی‌خوان بگن رو مثلاً روانشاد یا زد چیز میگن جاویدنام خب ما به ما با جاودانگی اعتقاد داریم ها ما معتقدیم یه جا چیزی برا جاودانگی ممکنه در چون به جاودانگی معتقد هستیم نمی‌تونیم تفاوتو بفهمیم چون وقتی که جاودانگی اونچه که حقیقته جاودانهست و اونچه که جاودانهست یعنی چی؟ یعنی هیچ تغییر و به اصطلاح تفاوتی درش نیست. ازل تا ابد سنگین و ثابت و همیشگی اونجا هست. ولی برای غربی جاودانگی کاملاً بی‌معناست. برای یونانی‌ها انسان موجودیست میرا. چون انسان موجودیست میرا می‌تونه زندگی رو بفهمه و می‌تونه زندگی رو بسازه و می‌تونه فلسفه داشته باشه و به فلسفه نیاز داره. خدایان به فلسفه نیاز ندارن این انسان چون جاودانهستن خدایی که جاودانهست و نیازی به فلسفه نداره انسان هست که نیاز به فلسفه داره انسان هست که نیاز به قانون داره انسان هست که نیاز به زیبایی داره انسان هست که نیاز به خیر داره انسان هست که نیاز به ادبیات داره انسانی که نیازمند فرم هست اونچه که جاودانه است دیگه فرم نداره چرا چون کهه اونچه که جاودانهست لایتناهیه نامحدود محدوده اونچه که نامحدوده فرم نداره فرمول محدودیته اگر شما محدود نباشید تصور تصوند فرم نداره چرا چون نامتناهیه وقتی نامتناهیه دیگه فرم من نمیده این انسانه که چون متناهیه فرم رو می‌فهمه و و در حقیقت جهانش جهان فرم‌هاست خب بنابراین خلاصه کنم خیلی طولانی شد بحثمون چقدر شد بابک حالا اجازه بدید ببینم د ساعت شده بله خلاصه کنم فهمیدم که اون کاری که من باید بکنم به عنوان یک ایرانی در حقیقت اینه که به خودم آگاه بشم همون که سقرات گفت خودت را بشناس در نتیجه یا کانت میگه با عقل خودت بیاندیش. بنابراین من اگر آدمی باشم که صادق باشم با خودم مهم‌ترین کاری که می‌خوام انجام بدم اینه که خودآگاهی برای من مسئله اول زندگی من باشه که من به خودم رو بشناسم و چون شناختن خودم هیچ من خود من چیزی نیست جز زبان من و زبان من چیزی چیزی نیست جز یک امری که بین انسان‌های دیگه‌ای که به اون زبان سخن میگن مشترکه و جهان مشترکه می‌سازن. پس شن آگاهی به خود من یعنی آگاهی به اون جهان مشترکی که یک در یک با یک زبان مشترکی ساخته شده و در نتیجه من اگر بخوام بفهمم که مهدی خلجی در این زمان به عنوان مثلاً یک ایرانی کیه باید بتونم تفاوت خودم رو با اون اون چیزی که من نیستم تمایز خودم با آونچه که نیستم بفهمم به عبارت دیگه وقتی که دکارت شک کرد در اینکه آیا این ایده‌هایی که من دارم درسته یا نه اومد یه معیار گذاشت گفت من از این به بعد د تا معیار دارم برای اینکه ایده‌ای رو بپذیرم یکی اینکه اون ایده روشن باشه دو اینکه متمایز باشه تمایز داشته باشه یعنی فرق این ایده دیگه با ایده‌های دیگه مشخص د درست مثل رنگ‌ها رنگ‌ها رو شما کی تشخیص میدید وقتی رنگ سیاهو زمانی تشخیص میدید که سیاه بودنش کاملاً آشکار باشه و بعد تمایزش از رنگای دیگه مشخص باشه خب پس من زمانی خودم رو می‌فهمم که درک روشنی از خودم داشته باشم و تمایز بین خودم و دیگری رو بفهمم این تمایز خودم و دیگری یعنی تمایز خود خود من خود فرد من نیست بلکه من یک خود اجتماعیا هیچ چیزی در جهان انسانی وجود نداره که اجتماعی و تاریخی نباشه یعنی خود من یک خود اجتماعی و تاریخی و و این خود من یک خودیست در میان بی‌نهایت خودای دیگه و و مهم‌تر از همه وقتی که من دارم از خود ایرانیم حرف می‌زنم م باید ببینم که با خود عرب با خود ترک و در وضعیتی که ما مدرن می‌نامیم با خود مدرن چه تفاوتی داره و این تفاوت موجب میشه که فهم این تفاوت موجب میشه که من بتوانم بدون اینکه دیگری رو نفی کنم یا خودم رو با دیگری یکی ببینم بتوانم خودم باشم شم یعنی دیگری رو به عنوان دیگری بفهمم نه به عنوان یک الگویی که می‌خوام عین اون بشم یا یه دشمنی که باید نابودش بکنم. این به این معناست که من اگر بخوام بیاندیشم و اگر رمان یک شکلی از اندیشیدن هست و یه شکلی از سخن گفتن هست بنابراین رمان به مفهوم غربیش کاملاً غربیست و من اگر این کارو بکنم رمان بخوام بنویسم دقیقاً همون کارو کردم که ما با قانون اساسی کردیم با دولت درست کردیم اومدیم اسم همون چیزی که داشتیم یه اسم فر گذاشتیم روش یعنی یه اسم فرهنگی گذاشتیم این کاملاً فیکه این کاملاً پوشه من باید بتوانم اگر حتی اگر بخوام رمان بنویسم باید بتوانم رمان ایرانی یعنی رمان به مفهوم ایرانی رو بتونم تصور کنم یعنی یک ایده ایران من نیازمند یک ایده ایرانی رمان هستم همونطور که من نیازمند یک ایده ایرانی قانون هستم همونطور که نیازمند ایده ایرانی ایرانی دولت هستن ایده ایرانی جامعه اون چیزی که در زبان ما در زبان من و در نقطه تاریخی که من هستم و در موقعیتی که هستم در اکنونیت من امکان داره و این امکان‌ها البته امکان‌هایی هستند بی‌نهایت و ناشناخته چون و زمانی این امکان‌ها شناخته میشن که به فعلیت برسن و من اینکه تصمیم گرفتم رمان ننویسم م بهخاطر اینکه متوجه شدم اون چیزی که من نیاز دارم به خلقش خلق رمان نیست بلکه خلق ایده رمان هست و و زمانی من می‌تونم بگم که من واقعاً یک رمان نویسم که دارای ایده خودم از رمان باشم ممنونم از دوستان بله ممنون از شما آقای خارجی و فکر می‌کنم دیگه این جلسه جلسه آخر بود در خصوص بحث رمان و چیزی که شما تصمیم گرفتید و به پایان در واقع اون بحث ایده که خیلی بحث درازنگی هم هست روی عنوان‌هایی که شما همیشه دنبال کردیدو دربستان خودش باز هم کارید آقای بفرمایید خواهش بله متچکر کررمش انقدر که صحبتهای آقای خلجی عالی بود و من لذت بردم واقعاً خیلی سخته که بعد از ایشون بشه اصلاً حرف معناداری زد اما انقدر که این مسئله مهمه یه سوالی تو ذهن من پیش اومد میخوام ببینم که میتونیم اینجوری بگیم که در واقع رمان حاصل فرمه همینطور که شما می‌فرمایین و این فرم در یونان رخ داد و به جهت به این جهت رخ داد که مرگ آگاهی پیدا کردن یعنی انسان یونانی آگاه شد که در واقع اساسی‌ترین فرقش با خدایان اینه که خدایان نامیرا هستن و انسان میراست و این سبب ای سبب تفکر فرم شد و اونوقته که تراژدی از تو همین تفکر بیرون برو میاد و کمدی از تو همین تفکر بیرون میاد و اساساً گرامر از تو همین تفکر بد و دارم فکر می‌کنم که میتونیم بگیم که دلیلی که رمان در یونان رخ نداد و در رم رخ نداد این در واقع تفوق مسیحیت بود دارم دارم فکر می‌کنم بلند بلند فکر می‌کنم این تفوق مسیحیت بود و دقیقاً مسیحیت دوباره نوع انسانو نوع فکر انسانو به سمت اسطوره برد و به محض اینکه در قرن هجدهم انسان تونست دوباره خودشو از بندهای اس اسطوره رها کنه و مجدداً فرم فکر کنه و در واقع خود مسیحیتو مثل ایده ببینه یعنی در واقع وقتی سکولار شد که مسیحیتو ایده دید و این اتفاق بود که تونست که مدیوم فرم رمانو خلق بکنه میشه اینجوری گفت؟ من پیشنهاد میکنم این مقاله یا یه جلسه میتونیم بگذاریم من در حقیقت این مقاله بلوبرگو درباره مفهوم واقعیت که چهار دوره رو تقسیم بندی میکنه تا به عصر جدید برسم من میتونم راجع به مفهوم واقعیت از نظر بلوبرگ یه جلسه بذاریم بابک جان شما لطفاً یادآوری کن اگه من فراموش کردم به زودی و اون اونجا میبینیم که این مفهوم چهجوری به تحول پیدا میکنه ببینید اتفاقاً خب البته مسیحیت بسیار مهمه به دلیل اینکه در مسیحیت انسان خدا انسان رو برت خودش می‌آفرینه خب و این این به اصطلاح ایماژ یعنی انسان صورت خدا فرم خداست تصویر انسان فرم خداست و بعد مسئله اینکارنیشن این مسئله مسئله تجسد بسیار کلیدیست در مسیحیت که خداوند می‌تواند به جسم انسانی بدل بشه یعنی انسان با همین گوشت و پوست و استخوانش می‌تواند ریپرزنت کنه خداوند رو یعنی بازنمای بازنمای خدا باشه شما در چیز در انگلیسی اگر گاد رو با جی بزرگ بنویسید یعنی مسیح خب بعد شما جدایی از او تمام مسیحیت بر اساس این مفهوم رپرزنتیشنه شما در مراسم اشاع ربانی شما وقتی که یک تکه نان می‌خورید و یک تکه یک جر شراب یعنی این رپزنت کنه خون و گوشت مسیح رو و شما از طریق نوشیدن این جرأ شراب و خوردن اون تکه نان با گوشت گوشت و پو به اصطلاح یا گوشت و پوست خون شما با گوشت و خون مسیح می‌آمیزه و به همین دلیل هست که به اصطلاح صنعت شمایلنگ نگاری یعنی آیکون‌ها نمیدونم آیکونوگرافی نمیدونم و خود معماری کلیسا یعنی شما وقتی میرید در کلیسا خب ما ایرانیا میریم کلیسا نگاه می‌کنیم مثل اینکه انگار انگ انگار رفتیم مثلا مسجد شکل لطفالله یه بنای قشنگیه خب خب هیچ درکی نداریم از اینکه تکه تکه این مکان بر اساس کانسپت‌های الهیاتی ساخته شده یعنی در حقیقت کلیسا ازی استون الهیات در سنگه یعنی الهیاتیست که سنگ به صورت سنگ و چوب و به اصطلاح به آهن مجسم شد تجسد پیدا کرد یعنی و بعد شما نقاشی به اصطلاح هنر نقاشی در به اصطلاح تاریخ اروپا یه هنر مذهبیه دیگه هنر نقاشی هنر موسیقی و بعد خود تئاتر یعنی مفهوم ریچوال یا مناسک در فرهنگ اروپایی کاملاً متفاوته با جاهای دیگه است و مفهوم ریچوال با می‌دونید که ریچوال یه مفهوم خیلی بنیادیه آیین‌ها مفهوم آیین و مناسک در حقیقت شما اگر آیینو به مفهوم ایده بفهمین اونوقته که می‌تونید جامعه جامعه مدرن ریچوال مدرن می‌خواد دیگه دولت مدرن ریچوال مدرن می‌خواد شما به جای دیگه به اصطلاح مراسم مذهبی شماهم مراسم ملی دارید دیگه ها جشن‌های ملی دارید سرود ملی دارید پرچم ملی دارید ها اینا همه امتداد در حقیقت این تاریخیست که در مسیحیت به شدت این تاریخ این فرهنگ به اصطلاح فرهنگ ایماگولیک میشه یعنی فرهنگ تصویر میشه و و اساساً ذهنیت غربی ذهنیت ویژواله دیگه حالا قبلاً با هم صحبت کردیم و در قرن هجدهم که ما میگیم قرن مدرنیته قرن تصویره یعنی قرن هجدهم قرنیست که انسان برای نخستین بار درون خودش رو می‌تونه به صورت ببینه ازرای تصویر یعنی اسکن کنه ها یعنی انسان تصورش از انسانیت خودش کاملاً تصویری میشه یعنی قبل از این ما فقط بیرونو می‌دیدیم بعدش ما در قرن نوزدهم ما درکی از یعنی هیومنیتی که به وجود میاد به خاطر همینه دیگه یعنی مفهوم هیومنیتی ارتباط داره با درکیست که به اصطلاح انسان از خودش به صورت تصویری پیدا می‌کنه. یعنی بنابراین این تکنولوژی تصویر و تکنولوژی دیجیتال چیزی نیست که شما راحتی بشه فهمیدش مگر اینکه برگردین به یونان باستان. بنابراین این تحولات البته که مهمه و به همین دلیلم هست که فلسفه وقتی که میاد در اسلام فلسفه رو به شکل در اسلام به شکل یک فر مذهب شناخته میشه به همین دلیل فیلسوفان در اسمشون همیشه توی کتاب‌های کلامیست نقد غزالی به به ابن سینا و فارابی یک نقد کلامیست او فلسفه این به اصطلا عقاعد اون‌ها رو عقاعد خطرناک می‌دونیست برای مذهب و فیلسوفان در حقیقت یک فرقه ضاله به شمار میامدن خب تکفیل میشدن دیگه و بنابراین هیچ موقع فلسفه در اسلام اصلاً نه فلس به عنوان فلسفه فهمیده شد و نه حضور رسمی و آشکار داشت اما یعنی اسلام ف در یعنی علت اینکه چنین نشد به خاطر اینکه یک علم یا یک فن ی یک شیوه اندیشیدن نبود بلکه مثل مثلاً فرض کنید همونطور که شیعه‌ها با سنیا نمی‌دونم شیعه‌ها با خوارج مخالف بودن اونم یه فرقه ذاله بود و اسم فیلسوفان در کتابای مللا نحل میاد اما در مسیحیت این اتفاق نمیفته در مسیحیت مسیحیت عامل بسیار مهمیست در پاپولرایز کردن فلسفه و در بدل کردن فلسفه به بخش مهمی از نظام آموزش و کاریکولوم مدرسه‌ها و چرا به خاطر اینکه در و در نتیجه ما در مسیحیت چیزی داریم به نام فلسفه مسیحی ولی در اسلام چیزی به نام فلسفه اسلامی نداریم یعنی چی؟ یعنی اونچه که ما در اسلام میگیم فلسفه اسلامی کلامه الهیاته ولی در فلسفه مسیح فلسفه توماس آکوییناس فلسفهست چرا؟ چون توماس آکوییناس فلسفه رو به عنوان یک ایده می‌فهمه و چون به عنوان ایده می‌فهمه برای او ابن سینا فیلسوفه برای او فارابی فیلسوفه همونقدر فیلسوفه که ارسطو فیلسوفه یعنی برای اینکه او با اندیشه‌های فلسفی داد و ستدت بکنه ابدا به عقیده طرف اهمیت نمیده بلکه فرم اندیشیدن رو می‌فهمه که این فرم اندیشیدن فلسفیست. بنابراین او می‌تونه با تمام کسانی که فلسفه ورزیدند به اصطلاح داد و ست فکری بکنه. این اروپاییا بودن که ابن سینا رو ترجمه کردن، فارابی رو ترجمه کردن، ابن رشدو ترجمه کردن و از این‌ها تأثیر پذیرفتن. چرا؟ به خاطر از غزالی چرا؟ به خاطر اینکه اون‌ها فلسفه رو به شکل فرم می‌فهمیدن. ولی ما اب سینا فارابی رو قبول نداره. شیخ اشراق ابن سینا رو قبول نداره ابن خواجه نصیر شیخ اشراقو قبول نداره ملا صدرا از اینها رو گمراه می‌دونن یعنی شما وقتی که کتابای فلسفی رو باز می‌کنید در فرهنگ ما از ابن سینا تا ملا صدرا خدا رو شکر می‌کنن که هدایت شدن و همشم حقایق از طرف خداوند به اینا الهام میشه دیگه کلی خواب و پیغمبر و این حرفا خود اسفار ملا صدرا مقدمشو بخونین میگه که اینا رو همه رو پیغمبر در خواب به من گفته و بعد چیز این حالا س جلال آشتیانی که این مدرس فلسفه بود در مشهد یه کتاب نوشته هستی از نظر فلسفه و عرفان اولش خدا رو شکر می‌کنه که مثل شیخ اشراق گمراه نشد که مثلاً معتقد به اصالت ماهیت باشه یعنی اینا رو به صورت عقاعد مذهبی فهمیدن در نتیجه ما غرب رو الانم همین‌طوره ما غرب اندیشه‌های غربی رو به سکیل فرم نمی‌فهمیم که به شکل شکل عقاید درست می‌فهمه فقو اینطوری گفته انگار که مثلاً امام صادق اینطوری گفته ما نمی‌تونیم از روش به اصطلاح از روش‌های اندیشیدن در غرب به صورت روش استفاده کنیم یعنی ما نمی‌تونیم ما فوکویی که میشیم میگن مثلاً آقای عبدالکریمی میگه من هایدگریم منظورش اینه که من عقاید هایدگی رو قبول دارم فلسفه هایدگی رو قبول دارم این یعنی همون طور که مثلاً طرف میگه من مثلاً شیعه شدم من سنی شدم یه سری عقا عقایدو قبول کردن در حال که این نیست وقتی که شاه میگن طرف در غرب میگن طرف فوکویی فکر می‌کنه یعنی به روش فوکو می‌اندیشه شما می‌تونین فوکویی علیه فوکو فکر کنین یعنی شما می‌تونین با روش کانتی کانتو نقد کنین توجه می‌کنین؟ بنابراین ما در ایران ادبیتم اینجوری فهمیدیم فکر کردیم که ما مثلاً کسی مثل نیما یوشیچ درکی از شعر نو ببینید وقتی که ما میگیم که ایده یعنی که شما خودآگاهانه درباره اون موضوع نظورزی می‌کنید کانتمپلیشن می‌کنید یعنی وقتی ما میگیم که یونانیا تراژدی داشتن به این معنا نیست که یه نمایشی داشتن اسمش تراژدی بود اون‌ها درباره تراژدی نظریه داشتن یعنی ارسطو افلاطون سقرا دیگران راجع به اینکه ترژدی چیست کمدی چیست نظریه داشتن بنابراین وقتی که ما میگیم در ایران رمان وجود نداره ادبیات وجود نداره یعنی اینکه چیزی به نام نظریه ادبیات وجود نداره اونچه که ما دیدیم انگار نگاه کردیم از روی به اصطلاح نوشته بغل دستیمون عین اونو تقل تقلید کردیم. شما در فارسی من یه سؤال می‌کنم از شما. ما به چی میگیم ادبیات فارسی؟ وقتی که میگیم ادبیات فارسی یعنی چی؟ ما وقتی میگیم ادبیات فارسی این ادبیات فارسی شامل کیلو دمنه میشه شاهنامه میشه تاریخ بیهقی میشه نمی‌دونم اخلاق ناصری خواجه نصیر میشه نمی‌دونم شعر سنتی میشه نمی‌دونم عرفان ما میشه ما بگیم ادبیات دیگه یعنی همه چیز تو نظریه نداریم ما نظریه‌ای برای ادبیات فارسی نداریم یعنی ما ادبیات فارسی برامون یه یه سری چیزا آیتمی خاصن ما از به اصطلاح مرسادالباد نجمین کبرا گرفته تا مثنوی مولوی تا شاهنامه تا سعدی تا حافظ به همه میگیم ادبیات نظریه نداریم که ولی برای غربی زمانی که میگه ادبیات نظریه ادبیات داره و چون نظریه ادبیات داره می‌دونه که باید معیاری برای ادبیات به اصطلاح ادبیت یک اثر تعیین بکنه کنه با اون بشناسه. بنابراین در غرب ادبیات با نقد ادبی همزادن. یعنی در غرب در یونان باستان فقط این نیست که تراژدی و کمدی و نمی‌دونم اینا هست. علاوه بر اینکه گرامر و منطق هست نقد ادبی هم هست. یعنی پرسش می‌کنن شعر چیه؟ چه انواعی داره شما کتاب رتوریک ارسطو کتاب پوئتیکشو بخونید این نقد ادبیه اما برای ما تا الانی که داریم صحبت می‌کنیم نیست چرا همون دلیل که عرض کردم برای اینکه زبان نوشتار برای ما زبان اساساً برای ما زبان انسانی نیست که زبان خداونده در نتیجه اون چیزی که در فرهنگ اسلامی به نام صرف و نحو بلاغت معانی بیان همه اینا به وجود آمد تمام این‌ها برای در خدمت ت این بود که اعجاز قرآنو ثابت بکنه یعنی در در تاریخ ما در تاریخ اسلام اول یک چیزی به نام کتاب به وجود آمد بعد ما یک چیزی به نام صرف و صرف و نحو و نمی‌دونم بلاغت و این‌ها ساخته شد تا اعجاز اون کتابو نشون بده اعجاز الهی اون کتابو نشون بده یعنی چی یعنی که برای ما بلاغت فساحت همه این‌ها به عنوان حقیقتن نه ایده در نتیجه ما میگیم زبان فار برای ما زمین برای ایرانی‌ها سرزمینشون مقدسه زبانشون مقدس ببین ما با زبانمون کاملاً مقد شما با زبانی که مقدسه نمی‌تونی رمان بنویسی یعنی تا زبان فارسی با زبانی که مقدسه دولت نمی‌تونین درست کنین با زبانی که مقدسه سیاست نمی‌تونین بورزین با زبانی که مقدسه دیالگ نمی‌تونین بکنین با زبانی که مقدسه کامونیکیشن نمی‌تونین بکنین زبان مقدس یعنی ارتباط عمودی رو می‌تونه برقرار کنه ارتباط شما با اون حقیقت ترنسنتال حقیقت استعلاعی ولی زبانی که سکولاره زبانیست که ارتباط افقی رو ایجاد می‌کنه پس تا زمانی که شما زبانتون زبان به اصطلاح مقدس هست تمام اینا درش بی‌معنی میشه اصلاً خود ایده رو هم اونوقت ما به مفهوم مادی می‌فهمیم. وقتی که طباطبایی میگه ایده ایران یا اون آقای آخوندی میگه ایده ایران یا آقای تورج دریای میگه ایده ایران منظورش اسم مکان‌هاییست که اینجا و اونجا ایران بودن. اسم این چیزاست اینا یعنی به یه چیزهایی اشاره می‌کنه حتی وقتی میگن فلسفه ما به اصطلاح ایران باستان داره به یک نوشته‌های خاصی داره اشاره می‌کنه ها یعنی حتی از ایده هم ایده ایده رو هم به صورت ایده نمی‌فهمه فرمو به صورت فرم نمی‌فهمه روش رو به صورت روش نمی‌فهمه در نتیجه مدرنیته که اساساً ایدهست اساساً روشه و اساساً به اصطلاح یک شکل یک شکل از اندیشه یک شکل از بودن یک شکل از زیستن یک شکل از به اصطلاح اندیشیدن هست اینو به عنوان یک پروداکت می‌فهمه مدرنیته یک پراجکته ها مفهوم پراجکت خیلی مهمه یه پروژهست پراجکت یه اصطلاح فلسفی خیلی مهمه و پروژه که میگین کانت میگه که ما چگونه در حقیقت اونچه که میگیم شناخت اونچه که میگیم فهم چیه وقتی ما می‌فهمیم چه اتفاقی میفته میگه ما یک یک تصویری رو یه چیزی رو تو ذهنمون مثل درست مثل تصور کنید یک شبه روی دیوار یو ش شما شما یه شبهیو می‌بینید ها یه چیزی راه میره ها در فهمیدن شما در و در ادراک این ذهن شما یک تصویری رو پروژکت می‌کنه یعنی می‌ندازه روی عالم بیرون و عالم بیرون رو اونوقت معنادار می‌کنه می‌فهمه یعنی شما با باید قدرت پروژکشن داشته باشید یعنی یک یه چیزی رو یه تصویری رو خلق کنید و بندازید جلوتون تا اون جلوتون قابل ریت و قابل ادراک بشه مدرنیته چیزی نیست که وجود داشته باشه یه پروژهست به همین دلیله که هابر ماس میگه که آنفینیش پراجکت یعنی یک پروژه‌ایست که ناتمامه یعنی چی؟ یعنی شما هر جا هر موقع پروژه مدرن مدرنیزاسیونو تحقق بدید همیشه ناتمام. دموکراسی یه پروژهست. هم پروژه ویژگیش اینه که در خارج همیشه تمامامه. همیشه ناقصه همیشه معیوبه. هر دموکراسی که در خارج به وجود بیاد معیوبه. هر دموکراسی. چرا؟ چون دموکراسی پروژهست. دموکراسی پروداکت نیست برای ما مدرنیته یه پروداکته. یعنی یه محصوله یعنی یک ماشین بنزه مدل ۲۰۲۶ه که شما میرید می‌خرید و در حقیقت مطمئن میشید که شما در سطح به اصطلاح کشورهای توسعه یافته و پیشرفته هستید در و ما همه چیزو این کارو کردیم دیگه ما ما میخوایم دموکراسی رم وارد کنیم دیگه ما منتظریم جمهوری اسلامی ساقط بشه که بعد دموکراسی رو یعنی همین که فرانسویا دارن همین که آمریکاییا رو دارنو مستقر کنید. دقیقاً تصورمون از دموکراسی یه پروداکته در حالی که دموکراسی یک پراجکته د و این پراجکت رو اگر ن نفهمیم که این پراجکته و در ذهن این ذهن منه که پروژکشن می‌کنه و بعد اونچه که در خارج ساخته میشه و در حقیقت ایده‌ایست که در خارج مادیت پیدا می‌کنه و چون ایده نمی‌دونه مادیت پیدا بکنه همواره ناقص اون اون و همواره نیازمند بازسازیه یعنی دموکراسی‌ها به به سرشت خودشون شکننده و مدام نیازمند بازسازی اصلاح و به اصطلاح حفاظت هستن در به اصطلاح فرهنگ ما متأسفانه به همون دلیل ما با رمان مشکل داریم که تصورمون از دولت و تصورمون از دموکراسی و تصورمون از آزادی وقتی در فارسی میگیم آزادی میگه یعنی دلم هر کار دلم خواست بکنم دیگه مشروب بخورم نمی‌دونم زنا در خیابون آزاد باشن نه از آزادی یه چیزایی کاملاً ملموس می‌فهمه در حالی که آزادی برای ذهن غربی یعنی حاکمیت قانون قانونم فرمه و آزادی در حقیقت یک ایدهست و شما نمی‌تونید آ به آزادی دست پیدا بکنید شما همواره با کنشتون آزادیتون رو متحقق می‌کنید و آزادی همواره یک میل به آزاد بودنه تلاش و تکاپوی برای آزادیست کسی آزاده که در تکاپوی آزادیست وگرنه آزادی چیزی نیست که شما بتونید به دست بیارید یعنی بگید خب من الان به آزادی دست پیدا کردم سپاسگزارم خواهش می‌کنم یک دوستی اینجا من اینو به اصطلاح ناراحت حتشم این حرفو می‌زنن می‌زنن یا برداشت کردن حتماً من طوری حرف زدم که چنین برداشتی شده و اشکال از نقص نقص و ناتوانی بیان من هست گفتن که شما به قدری بی‌اخلاق هستین که وقتی بهرام ویزایی فوت کرد حتی یک تسلیت خوشگحالی هم نگفتین چرا چون او را خائن به زبان فارسی می‌دونین من هرگز نه همچین عقیده‌ای دارم راجع بهرام بیزایی که خائن به زبان فارسیه نه به این معنا که این دوست ما فهمیده نه اینکه به اصطلاح حرمت نشناختن کسانی مثل بهرام بیزایی رو من تیره عقل می‌دونم نشانده نشان دهنده بیخردی و امیدوارم که از بیخردان نباشم این کسانی که ما نقدشون می‌کنیم حالا چه فردوسی باشه چه نمیدونم مش به اصطلاح روشنفکرا باشن چه نویسندگان ما باشن این‌ها نقد این‌ها به دلیل اهمیتیست که اینا در ساختن جهان ما دارن و و نقد این‌ها یعنی شناختن اینا شما نمی‌تونید شناختن یعنی نقد کردن اگر شما بخواید ستایش بکنید بهبه و چرخچه بکنید یعنی کهه که شما می‌خواین از کسی که در زندگی شما و در زندگی جامعه شما نقش بسیار حیاتی داشته شما می‌خواید اونو تبدیل کنید به یک به اصطلاح کاردستی بچگانه قابش کنید بزنید به دیوار این شبیه این میمونه که شما آبی که باید بنوشید اون آب رو مرتب بپاشید به دیوار و از تماشاش لذت ببرید بگید که من مثلاً آب دارم دارم. بنابراین نقد متفکران ما درست به معنای حرمت‌گذاری اونهاست و اهمیتی که دارن. چرا کسی نمیاد منو نقد بکنه؟ چرا کسی نمیاد مثلاً هر کسی رو که نقد نمیکنن؟ به خاطر اینکه من بود و نبودم در این عالم به اصطلاح سود و زیان چندانی نداره یا اگر داشته باشه بیشتر زیانه ولی کسانی که در زندگی زندگی ما رو ساختن ما باید با نقد اون‌ها هم به اهمیت اون‌ها واقف بشیم هم به اینکه اون‌ها هم اگر در جای ما بودند اون‌ها هم من که یه یه نسل دو نسل با بهرام بیزایی فاصله دارم هیچ هنری نمی‌کنم کنم که او رو نقد می‌کنم. چرا؟ بهخاطر که بهرام بیزایی انقدر آدم بزرگی بود که اگر خودش هم در جایگاه من بود به اصطلاح فکری که دو نسل قبل‌تر بود قطعاً نقد می‌کرد. همین کارم کرده. بهرام ویزایی گذشتگانو نقد کرده، معاصرانو نقد کرده. بنابراین این کاریست که خود بیضایی هم می‌کنه. این یک دو اینکه تسلیت نگیم به کی تسلیت بگم و شما جزء خانوادهشون هستین به شما بگم به کی بگم و شما از کجا می‌دونی که مثلاً من تسلیت نگفتم من نمیدونم که چرا می‌دونم که این کسی که اینو نوشته از فرط محبتش به آقای بهرام بیضایی بوده ولی اگر آقای بیزایی رو به عنوان آقای بیضایی قدر بدونیم و بشناسیم خواهیم نمی‌دونست که آقای بیزایی با این نوع ابراز محبت‌ها بزرگ نمیشه بلکه ما با این شکل ابراز محبت به بزرگان خودمون رو در حقیقت از خیلی چیزا محروم می‌کنیم. بعد گفتن که بیش از ۴۰ هزار نفر سلاخی شدن. شما باز هم تسلیتی نگفتین. من شما کجا هستین که بشنوین و شما کی هستین که به من بگن به من بگین تسلیت بگین؟ در عطاب کردن دیگران در تعیین تکلیف برای دیگران ما ایرانی‌ها یه مقدار بیپروایم هر موقع که میخوایم حتی به بچهمون بگیم این کارو بکن باید بگم من در چه جایگاهی هستم که بهش بگم این کارو بکن یا نه من به بچه خودمم نمی‌تونم هر چیزی رو ازش بخوام یعنی من باید در تعیین وظیفه برای دیگران از جایگاهی صحبت کنم که مشروعی یتش قابل توجیه باشه دیگه و در بازخواست کردن بسیاری از این اتهامات و برچسبایی که به همدیگه می‌زنیم درست به این دلیله که به خودمون حق میدیم راجع به همه چیز قضاوت بکنیم بدون اینکه بپرسیم چه کسی حق قضاوت کردن به ما داده چه کسی به من به اصطلاح حق میده که درباره دیگران به این راحتی قضاوت کنم و بعد و بر اساس این قضاوت ت که اونم در فضای عمومی می‌کنم به نفرت پراکنی مرگوار در یک جامعه‌ای که از نفرت و خشم و خشونت و به اصطلاح استبداد و سرکوب داره خفه میشه دامن بزنم بنابراین مثلاً من نیستم مسئله اینکه نفرت پراکنی علیه هر کس به همه ضرر می‌زنه یعنی به کسی که نفرت پراکنی میکنه در وحله اول و بعد به دوست و دشمن نفرت آتشیست که اگر در بگیره خوشکتر در اون خواهند سوخت بنابراین از اینکه انقدر جهان رو یا آدما رو خوب و به خوب و بد تقسیم کنیم و خوبا رو در برابر بدا قرار بدیم و شروع بکنیم به لعن و نفر کردن از این باید ما بسیار پرهیز کنیم ببینید فرهنگ ما فرهنگ ایرانی فرهنگ عشق نیست متأسفانه فرهنگ عشق و نفرت با همه یعنی فقط فرهنگ به اصطلاح ذهنیت ایرانی ذهنیت دوگانگی اهورا و اهریمنه و این در شیع تجلیش به این هست که شما باید نه فقط تولای داشته باشید نسبت به امام و امامان و پیغمبر یعنی نه نه نباید فقط محبت داشته باشید عشق بورید به امامان بلکه باید تبرا هم داشته باشید ما در قرآن یک سوره‌ای داریم به نام سوره برائت که انقدر این سوره خشم‌گینه که بسمله نداره یعنی تنها سوره‌ایست که بسمله نداره برائت من الله و رسوله یه با برائت برائت می‌جوید خدا و رسولش فرهنگ ما فرهنگ عشق لجام گسیخته و نفرت لجام گسیخته ریشه‌های تاریخی هم داره و این ضد جامعهست یعنی هم عشق لجام گسیخته مدام بتسازی می‌کنه امامزاده سازی می‌کنه و به اصطلاح از هرگونه عیب و نقص آدم‌ها رو مبرا می‌کنه قدیس می‌سازه و از طرف دیگر بقیه رو هیولا می‌کنه و این خلاف مدرنیتهست خلاف دموکراسیه خلاف جامعه است خلاف سعادته خلاف اقتصادی خلاف توسعهست و این یکی از عوامل بسیار مهم در کشوندن ما به این وضعیت هست و اگر ما نتونیم بر این غلبه کنیم بر این دوگانه اندیشی و بر این به اصطلاح سلطه بی افسارگسیخته عشق و نفرت مطمئن باشید که فردای جمهوری اسلامی آغاز روز تازه‌ای نخواهد بود بله خیلی ممنون دوستای روی استیج رو بشنویم و بعد دیگه از حضور شما جباری بفرمایید عرض ادب و احترام امیدوارم که حالتون خوب باشه ممنون آقای خلجی من حقیقتش یه سؤالی تو ذهنم بود که با این توضیحاتی که شما دادید جواب سؤال خودمو گرفت موندم رو استیج که ازتون تشکر کنم. خیلی ممنون که وقت می‌ذارید. این انرژی زیادو می‌ذارید و انقدر این مفاهیم رو تدقیق می‌کنید و برای ما روشن می‌کنید. سپاسگزارم و دعاگو هستم برای سلامتی شما. ممنونم علی آقا. خیلی ممنونم. متشکرم. لطف دارین. بله. خیلی ممنون آقای علی آقا عزیز. آقای ادری هم بفرمایید. سلام مرسی خواستم تشکر کنم از آقای خلجی به خاطر این سه جلسه‌ای که گذاشتن و بیشتر می‌خواستم که ببینم حالا جواب این سؤالی که کلاً قرار بود توی این سه جلسه مطرح بشه رو من درست متوجه شدم یا نه چیزی که فهمیدمو بگم و اگه درست متوجه نشدم ممنون میشم که شما منو تحصیل کنید تا دیشب حالا خلاصه‌ای گفتین از جریانی که برای شما گذشته و چیزایی که تو ذهنتون بوده و میخواستین بشین و اون رمانی که نوشتین و اینا و دیشب گفتین که حالا یه تعریفی از به تعریفی از رمان رسیدید که متوجه شدید که اون حالا کلاً رمان فارسی توی اون تعریف نمیگنجه و قرار شد که امشب اون تعریفه رو حالا مثلا بیشتر روش فوک کنین و چیزی که حالا امشب متوجه شدم این بود که کلاً حالا بحث ایده و بحث اینکه کلاً توی فارسی رمان درست فهمیده نشده خود ایده رمان حالا من سؤالم این بود که خب حالا شما اینو که متوجه شدین یعنی خودتون متوجه شدید که اون چیزی که به اسم رمان هست درست نیست یعنی درستشم متوجه شدین که چی درست رمانه پس چرا با همون ادامه ندادید یعنی من آخرش نفهمیدم که خب شما آها متوجه متوجه شدم آره آره دوست عزیز ببخشید یه سؤال دیگه هم بشگ بذار من یه وقت یادم میره من جواب بدم بعد شما سؤالتونو بپرس ببین من متوجه شدم که باید بفهمم که اون چیزی که من رمان می‌دونستم و فکر می‌کردم در حقیقت رمان نیست ما همیشه می‌تونیم اون چیزی که می‌تونیم بفهمیم در حقیقت اینه که اساساً فهمیدن یعنی کشف توهم من که نمی‌تونم بفهمم یه چیزی چ چه چیزی هست مگر اینکه از طریق نبودنش یعنی چی؟ یعنی گفتم که غربی‌ها سبک به اصطلاح شناخت غربی اینه که هر چیزی رو از راه ضدش می‌فهمن. به همین دلیل هست که من باید متو درک بکنم تفاوتی که بین شیوه اندیشیدن ایرانی با شیوه اندیشیدن غربی وجود داره. ببینید ما ببینید داستان اینه. همه فرهنگ همه آدم‌ها در همه فرهنگ‌ها فکر می‌کنن می‌فهمن شناخت دارن و از این جهت هیچ فرقی نیست بینشون اما چرا یکی تمدن چینیه یکی تمدن مثلاً ایرانیه یکی تمدن رومه یکی تمدن یونانه ها فرق بین تمدن یکی میگه ما فرهنگ ایرانیه یکی میگیم فرهنگ عربی فرقشون چیه مثلاً فرض کن انسان‌ها در همه فرهنگ‌ها غذا می‌خورن آشپزی دارن دارن در همه فرهنگ‌ها ازدواج هست در همه فرهنگ‌ها مراسم سوگواری هست در همه فرهنگها جشن هست چرا جشنا فرق می‌کنه سوگواری‌ها فرق می‌کنه ازدواجاها فرق می‌کنه ها آداب و رسوم فرق می‌کنه این رو توی به اصطلاح انتروپولوژی یا اتنولوژی یعنی یا در به اصطلاح انسانشناسی یا مردمشناسی درش بحث می‌کنن در خود همین انسانشناسی وولوژی هم شاخه‌های متفاوتی داره مخصوصاً در کالچرال انتروپولوجی یا هیستوریکال انتروپولوجوژی یعنی انسانشناسی تاریخی یا انسانشناسی فرهنگی یک بحث مفصلی هست راجع به وی آف یعنی شیوه اندیشیدن که در فرهنگهای مخت همون طوری که مثلاً شیوه غذا پختن در فرهنگ ایرانی فرق می‌کنه با شیوه غذا پختن در فرهنگ ترکی با شیوه غذا پختن در فرهنگ مثلاً فرانسوی هر فرهنگی تفاوت اصلیش با فرهنگای دیگه در شیوه اندیشیدنشه اون شیوه اندیشیدن باعث میشه که شیوه نوع درکش از همه چیز از رنگ از ماده از طبیعت از انسان از لذت از خوشی از افتخار از همه چیز تغییر کنه و و چون همه چیز همه چیز تغییر میکنه اونوقت در حقیقت او ما میگیم این یه فرهنگ دیگهست ها متفاوت میکنه خب ما تفاوت فرهنگ غربی یا فرهنگ یونانی با فرهنگهای دیگه اینه و این اتفاق افتاد که فرهنگ‌های دیگه تا امروزم حتی ما ایرانیا هم حتی چیزی به نام تفاوتو درک نمی‌کنن. یعنی چی؟ یعنی میگن فرهنگ فرهنگه دیگه. جامعه جامعهست دیگه. انسان انسانه دیگه ها. بنابراین فکر می‌کنیم که ما وقتی که در غرب در اروپا مدرنیته به وجود اومد فکر کردیم ما هر چیزی که اروپاییا دارن ما هم می‌تونیم داشته باشیم دیگه. اونا انقلاب کردن ما می‌تونیم انقلاب مشروطه انقلاب مشروطه کاملاً یک حرکت کاملاً تقلید ناشیانه از انقلاب فرانسهست. به خاطر همینه که انقلاب مشروطه نه انقلابه نه مشروطهست و بعد هم دولت دارن ما می‌تونیم داشته باشیم اینا چرا این این تصور مال چیه رمان دارن ما چرا قبل از به اصطلاح این کتابا رو ترجمه کنیم رومان ننوشتیم چرا ما ناگهان فهمیدیم ادبیات داریم چرا ناگهان فهمیدیم تاریخ داریم چرا چون غربیا داشتن هر چیزی که غربیا دارن ما هم داریم این یعنی که ما نمی‌تونیم تفاوت‌ها رو بفهمیم خب غربی‌ها تفاوتو می‌فهمن. چرا؟ به دلیل اینکه غربی‌ها یعنی انسان یعنی فلسفه دیگه وقتی ما میگیم فلسفه در یونان به وجود آمد فلسفه یعنی آگاهی به آگاهی در همه فرهنگ‌ها آگاهی هست در همه علوم هم آگاهی هست فلسفه آگاهی به آگاهی پیدا می‌کنه یعنی چی؟ یعنی فلسفه یعنی خودآگاهی ان به اصطلاح جهانی که فل جهان یونانی که جهان فلسفیه یعنی جهان خودآگاهه یعنی اگر دولت می‌سازه می‌دونه که داره دولت می‌سازه این دولت پدیده طبیعی نیست که بری پیدا کنی درشو باز کنی یا مثلاً عین اون ساختمون رو بیای بسازی بلکه این دولت باید ساخته باشه در نتیجه می‌پرسه دولت چیست در نتیجه می‌پرسه شروند چیست ها بنابراین تمدن غرب و به ویژه مدرنیته در حقیقت یک به تمدن خودآگاهه تمام مدرنیته جهانی شده خب در هیچ جایی نیست که الان در جهان مدرن نباشه ولی دو نوع مدرنیته داریم یک مدرنیته اروپایی و آمریکایی که مدرنیته خودآگاهه و یک مدرنیته‌ای که به عنوان یک تقدیر تاریخی و یک الزام و اجبار زمانه پذیرفته شده و و داره اجرا میشه میشه در ایران مدرنیته به عنوان که زمانه عوض شده دیگه ما باید اینجوری فکر کنیم اینجوری لباس بپوشیم اینج‌وری قانون بگذاریم اینجور به عنوان یک امری که جبره برا ما دیگه شما نمی‌تونید مدرن نباشید یعنی آقای فردید و آقای طباطبایی و آقای داوری اردکانی میگن که مدرنیته حوالت تاریخی ماست ها تقدیر تاریخی ماست و ی فرق ما با یونانی اینه دیگه در یونان مفهوم تقدیر اصلاً وجود نداره. یعنی انسان چیزی کسی نیست که برای انسان تقدیر مشخص بکنه. خدایان نه قانون می‌ذارن نه سرنوشت انسان تعیین می‌کنن. یعنی اساساً فرهنگیست که ضد مفهوم تقدیره و به همین دلیل خودآگاهه. حالا در مورد رمان هم و چون خودآگاهه می‌تونه خودآگاهی یعنی چی؟ خودآگاهی یعنی که من می‌تونم انسان ایرانی که خودآگاه نیست وقتی می‌خواد خودشو ببینه به درونش نگاه می‌کنه. شما وقتی به درون نگاه می‌کنید یک عرصه نامتناهی می‌بینی. شما چشماتو ببند چی می‌بینی؟ یک عرصه بی‌مرز یک گستره بیمرز یک دست به یک رنگ ها هیچ هیچ به اصطلاح چی درش تمایز و رنگارنگی و فاصله و اینا نیست یه چیز یک سطح هموار یکدست یک رنگ نامحدود این خود من میشه انسان ایرانی بخوام دل ایرانیا خیلی خود بزرگن دیگه خب معتقدن که ایران فلان فلان اصفهان نصف جهان ایرانیا شاه خودشونو شاه جهان می‌دونن دیگه جهانشاه ایران شاه ایران شاه جهانه جهان یعنی ایران ها وقتی به خودش نگاه می‌کنه به درونش نگاه می‌کنه غربی برای اینکه به خودش نگاه بکنه از خودش میاد بیرون فاصله می‌گیره و میره روبهروی خودش وایسا یعنی چی؟ یعنی که او از بیرون خودشو می‌بینه. وقتی که شما از بیرون می‌بینید، زمانی می‌تونید خودتونو ببینید که فرق و فاصله خودتونو با دیگران بتونید تشخیص بدید. من کی می‌تونم این خونه رو ببینم؟ زمانی که بتونم بین این خونه و خونه بغلی فرق بگذارم. با همین دلیل تفاوتو می‌فهمه. این یونانی‌ها بودن که می‌فهمیدن آزادن. خودشونو آزاد می‌دونستن و می‌فهمی و یون یعنی هرودوت وقتی تاریخ می‌نویسه اول تاریخش میگه دیگه ایران یعنی ایران بهخاطر که امپراتوری مهمی بوده کهن‌ترین امپراتوری و کهن‌ترین تمدن جهانه یونانی‌ها خودشون رو در تقابل با ایرانیا تعریف می‌کردن می‌گفتن یونانی یعنی انسان آزاد و آزادی نه اینکه نژادش آزاده‌ها ایرانیا نمی‌دونن دیگه ایرانیا فکر می‌کنن که وقتی یونانی‌ها از خودشون حرف می‌زنن دارن راجع به نژاد خودشون چون ایرانیا خودشون اینجورین ایرانیا همه چیزو طبیعی می‌دونن همه چیز رو تقدیری می‌دونن در نتیجه معتقده که ایران مقدسه ایران خوبه و انیرانی بده و یه مرز می‌کشه یونانی می‌تونه از خودش بیاد بیرون و هرودوت میگه که تاریخی که می‌نویسه هرودوت تاریخ یونان نیست بلکه که تاریخ انسانه به خاطر همین یکی از مهم‌ترین ما ایرانی که تاریخ بلد نبودیم بنویسمون نیست بلد نیستیم تاریخ ایران اگه یکی از مهم‌ترین منابع تاریخ ایران باستان هرودوت یونانی‌ها اگه به ما نگفته بودن ما کی هستیم ما اصلاً نمی‌دونستیم که کوروش و اینا کیه بنابرا اون تاریخ رومی‌ها رو تاریخ مصری‌ها رو می‌نویسه تاریخ ایرانی‌ها رو می‌نویسه یعنی تاریخ انسانی می‌تونه تفاوت بین انسان‌ها رو ببینه ها و خودشو رو آزاد می‌دونه. چرا؟ چون معتقده که من وقتی میگه خودت را بشناس یعنی بر خودت حاکم باش. یعنی خودت برا خودت قانون بگذار و می‌تونه تفاوت خودشو با برده بفهمه. ایرانیا برده بودند و نمی‌دونستن برده‌اند. چرا؟ چون درکی از به اصطلاح آزادی نداشتن. درکی از شکل متفاوت بودن نداشتن. بنابراین اون موقع نمی‌فهمیدن مثلاً یونانی‌ها و هم در تاریخ هرودوت هم در چیز هست در تواریخ دیگه هست وقتی که به ایرانیا میگن بربر اونا به ایرانیا نمی‌گفتن بربور یعنی کهه اینا نژادشون یه نژاد وحشیه بهعکس برای ایرانی‌ها خیلی اصلا کوروشنامه گزنفون از کوروش یه اسطوره می‌سازه اونا میگنر به انسانی که جانوریست که می‌تواند آزاد باشد و آزادی رو هنوز نمی‌شناسه یا انتخاب نکرده. بنابراین شما یونانی هست که به فرق خودش با دیگران آگاهه و اون یونانی و شما اگر بتوانید فرق آزادی و بردگی رو تشخیص بدید و آزادی رو انتخاب کنید میشید یونانی چون یونانی بودن یعنی زیستن در دولت شهر بر اساس قرارداد اجتماعیه نه بر اساس خویشاوندی و خون و قبیله و زبان اینا یعنی شهروند شدن یعنی قراردادی که شما با بیگانگان می‌بندید بنابراین اون اون برای او یونان چون ایده است و اون ایده یونانی می‌تونه بعد از مرگ دولت شهرهای یونانی بعد از سقوط تمدن یونان بعد از اینکه تمام و حتی زبانش زبان مرده باشه می‌تونه تداوم پیدا بکنه ۲۰۰۰ سال و از دلش مدرنیته بیرون بیاد مدرنیته در حقیقت ۴ تا از چ آبشخور داره یونان باستان روم باستان یهودیت ت و مسیحیت اما اون روم باستان و اون یهودیت و مسیحیت یهودیت و مسیحیتی هستند که در در حقیقت یونانی یونانی اندیشیدند در مسیحیت غربی با مسیحیت شرق فرق می‌کنه یهودیت غربی با یهودیت در شرق فرق می‌کنه اون اون‌ها همه یونانی اندیشیدن خب این به این معناست که من ایرانی اون کاری که باید بکنم یعنی از اول ورود مدرنیته در برابر مدرنیته که قرار گرفتم احساس به قول چیز میگه که اقبال لاهوری به به پیغمبر میگه که به ما رحم کن ما از این فلاکت مسلمانا در دربیااریم میگه ما از آن خاتون تی عریان‌تریم یعنی ما احساس مثل آدم که در بهشت ناگهان نگاه کرد از برهنگی خودش شرمین شد ما در مواجه با غرب به شدت احساس عریانی و بی ناچیزی و نداری ما رو شرمگین کرد. ما تحقیر شدیم. احساس حقارت به ما دست شما نامه‌ای رو که حالا منسوب هست به عباس میرزا که به سفیر فرانسه نوشته با با یه لحن دردناکی میگی میگه شما چهجوری به اینجا که رسیدید رسیدید شما چهجوری تونستید این صنعتو به وجود بیارید که ما نتونستیم به وجود بیاریم؟ یعنی فکر می‌کنه که این‌ها به یک قدرتی دست پیدا کردن که این قدرت خودش فاقد اون هست و تنها راهی که بتونه از این فلاکت و بدبختی حقارت آمیزش بیرون بیاد اینه که مثل اون بشه. ه خب د تا واکنش می‌بینیم دیگه هم سنت‌گرایانی که غرب رو انکار می‌کردن یعنی چی؟ یعنی غرب رو تحقیر خودشون می‌دیدن منتها تحقیری که شیطان می‌کنه ح وقتی خمینی میگه آمریکا شیطان بزرگه توجه داشته باشین ویژگی شیطان چیه ویژگی شیطان اینه که سیداکتیوه یعنی اغواگره یعنی شره ولی دل می‌بره ه برای به اصطلاح سنت‌گرایان ما غرب یک شیطان بود وقتی هم ت مثلاً تلگراف و بلندگون می‌گفتن بوغ شیطان و فلان شیطان بود تجسم شیطان بود برای به اصطلاح روشنفکرای تجددگرای ما غرب اروپا تبدیل شد به فرشته نجات یعنی هر دو مرعوب غرب شده بودن مرعوب مدرنیته شده بودن چرا چون فکر می‌کردن که می‌تونستن مثل غربی اروپا باشن و نشدن میگن ما از تمدن عقب ماندیم یعنی چی؟ یعنی فرض بر اینه که ما می‌تونستیم مثل اروپاییا بشیم. الان ۱۰۰ ساله کتاب محمل می‌نویسن که ما چرا ما شدیم؟ نمی‌دونم علل عقبماندگی ما اینا فلان یعنی فرض اینه که ما می‌تونستیم مثل اروپاییا بشیم ولی فلان چیز نگذاشت یا اسلام نذاشت یا اون فلان نذاشت یا عرفان نذاشت یا خارجیا نذاشتن ف یعنی بحث در این نیست که ما می‌تونیم مثل اروپاییا بشیم یعنی ما نمی‌تونیم تفاوتو بفهمیم چون نمی‌تونیم تفاوتو بفهمیم رابطمون نه با خودمون رابطه سالمیه نه با غرب در نتیجه ما مدام خودمونو ملامت اون کسی که شیفته غربه همونقدر در برابر غرب احساس حقارت می‌کنه که اون کسی که میره بمب می‌ذاره مثل القاعده و منفجر می‌کنه از تنفرش هر دو از غرب می‌ترسن مرعوب غرب شدن مرعوب مدرنیته شدن ما زمانی می‌تونیم به اصطلاح به زندگی سالمی دست پیدا بکنیم که بفهمیم که ما تفاوت داریم و تفاوت‌ها در چیست مهم‌ترین تفاوت ما در شیوی اندیشیدن یعنی چی؟ یعنی خودمون رو بشناسیم ما مدرنیته اتفاقی در بیرون نیست اتفاقی در ذهنه یعنی خودآگاهیه مسئله آگاهیه یعنی مدل کسی نمی‌تونه بهش کله شما چیزی رو وارد کنه کسی نمی‌تونه برای شما بیاره کسی نمی‌تونه به شما هدیه بده اتفاقیست درون ما یعنی چی؟ یعنی که ما از چیزی عقب نموندیم. ما به جایی قرار نیست برسیم. ما قرار نیست که قدمون با قد دیگران یکی بشه. اون چیزی که ما بهش نیاز داریم اینه که بدونیم ما که هستیم و تنها راه اینکه بدونیم ما که هستیم تفاوتیست که ما داریم با فرهنگای دیگه. تفاوتی داریم که با چینی‌ها، تفاوتی داریم با هندی‌ها، تفاوتی داریم با نمی‌دونم اروپاییا، با آمریکاییا و بعد تفاوتی که در دوره‌های مختلف هست یعنی خودمون رو به عنوان یک پدیده تاریخی بفهمیم. یعنی وقتی من ایرانم نگم من نواده کوروشم بین من و کوروش ۵۰۰۰ سال زمان گذشته در این ۵۰۰ سال کوه‌ها هم جابهجا شدن چه برسه به اصطلاح فرهنگ. ما بتونیم ۵۰۰۰ سال رو به عنوان ۵۰۰۰ سال درک بکنیم. یعنی بتوانیم تجربه بودن خودمون رو به یک تجربه بودن در زمان و بودن تاریخی بدل بکنیم. یعنی بتونیم گذشته رو به شکل تجربه زیسته بفهمم. یعنی گذشته‌ای که گذشته رو به عنوان گذشته‌ای که گذشته و هرگز باز نمی‌گردد و هرگز تکرار نمی‌شود بفهمیم. در جستجوی زمان از دست رفته. یعنی که من دارم الان درباره خودم فکر می‌کنم با اونچه که من میگم به یادآوری اونچه که گذشته در حالی که اونچه که من به یاد میارم محصول الانه که من از گذشته به یاد میارم اون چیزیست که الان در ذهن من ساخته میشه پس من باید بدونم که اون گذشته هرگز نمی‌تونه مستقیماً تجربه بشه فقط من می‌تونم زمانی گذشته رو تجربه کنم کنم که اون رو دسترس ناپذیر بدونم. پست از فارنلند گذشته یک سرزمین بیگانهست. هیچ موقع شما نمی‌تونید بهش برگردید. اونوقت اگر اینطوری خودمو بفهمم اونوقت می‌تونم تمدن خودمو داشته باشم، دولت خودمو داشته باشم، مدرنیته خودمو داشته باشم. یعنی رمان ادبیات خودمو داشته باشم. یعنی ایده ایرانی، ایده من از ادبیات اگر ایده من باشه اونوقت ادبیات ایرانیه. اگر ایده من از رمان یک ایده خودم باشه اونوقت اون رمان به من تعلق داره. اگر ایده من از فرهنگ ایده ایرانی باشه اونوقت اون فرهنگ ایرانیه. ولی شما نمی‌تونی اگر اسم یه سری چیزا رو بذاری فرهنگ که فرهنگ ساخته نمیشه که و در نهایت یک نکته رو توجه بکنین که مدرنیته در اروپا متولد شد ولی فقط در و به همه جهان به اصطلاح سفر کرد ولی در تنها در یک جا موفق شد یعنی مدرنیته فرق می‌کنه با مدرنیزما مدرنیسم یعنی که همین صنعت و تکنولوژی و فلا چینیا هم دارن دیگه همه این چیزا رو ولی مدرنیته یعنی روح مدرن ذهن مدرن که خالق این صنعت و تکنولوژی و تسلیحات و اقتصاد و ایناست خالق در حقیقت این علومه و خلق الان خلق اصلی رو اون انجام میده اون مدرنیته یک جا فقط رفت اونم آمریکا بود چرا به خاطر اینکه پدران بنیان گذاری در آمریکا اون‌هایی که آمریکا رو ابداع کردن آمریکا رو یک ایده برای آمریکا برا اونا یه ایده بود نه یک سرزمین جغرافیایی و یه سری آدما یعنی چی؟ یعنی اون‌ها می‌دونستن اون چون تربیتشون اروپایی بود دیگه همشون مثل اروپاییا بودن و از نظر به اصطلاح افق فکری و فرهنگی اروپایی بودن اونا می‌دونستن مدرنیته یعنی چی؟ می می‌دونستن مدرنیته یعنی ابداع خود و می‌دونستن اگر بخوان به اصطلاح آمریکا رو بسازن آمریکا نمی‌تونه از روی یک سرمشق و بر اساس یک نقشه پیشینی ساخته بشه آمریکا زمانیست آمریکاست که ابداع بشه اون‌ها با آمریکا رو ابداع کردن حتی زبان انگلیسی آمریکا کاری رو ابداع کردن قانون رو ابداع کردن جمهوری رو به مفهوم آمریکایی ابداع کردن آزادی رو ابداع کردن آزادی شعار لیبرتی هم همزمان در انقلاب فرانسه داده میشد هم در انقلاب آمریکا ولی لیبرتی که در اعلامیه استقلال شما می‌خونید لیبرتی که در آمریکا به کار میره مفهومش آمریکاییه کاملاً معناش فرق می‌کنه با معنایی که در فرانسه در فرانسه داشت در فرانسه دکلتاسیون دغادولوم یعنی اعلامیه حقوق بشر ما ترجمه کنیم اعلامیه حقوق بشر دکلراسیون یعنی دکلریشن ما میگیم دکلریشن ها دکلریشن یعنی اعلامیه حقوق بشر در آمریکا هم ما دکلریشن آف اینپندنس داریم یعنی اعلامیه استقلال مفهوم دکلریشن در دکلریشن استقلال فرق میکنه با مفهوم دکلریشن در مفهوم به اصطلاح چیز اعلامیه حقوق بشر هاورماس یه کتابی داره که اسمش هست نجر اگه اشتباه نکنم اونجا مفصل تفاوت اینا رو توضیح داده بنابراین اونها یک مدرن فهمیدن که مدرنیته رو وارد نمیکنن مدرنیته ابداع می‌کنن مدرنیته یعنی ابداع خود خلق خود و به خاطر چی به خاطر اینکه ریالیتی برای انسان غربی ریالیتی اونچه که ما میگیم واقعیت یعنی ریالیزیشن خود شما یک چیزی رو باید ریالایز کنید که اون بشه ریالیتی. شما نمی‌تونید وارد بکنید. در بقیه دنیا همه وارد شد. یعنی در همه دنیا ت انواع و اقسام به اصطلاح تضادهایی وجود داره که حتی اون آدم فرهنگ‌ها قادر به فهمش نیستن. یعنی فرض بکنید در هندوستان خب ما دموکراسی داریم. د تا دموکراسی بزرگ دنیا یکی هنده یکی آمریکاست. فرق دموکراسی هند با دموکراسی آمریکا چیه؟ دموکراسی آمریکا دموکراسی میگن گرس روته. یعنی دموکراسیست که از تکتک افراد جامعه شروع میشه میره بالا. دموکراسی هندی از بالا میاد پایین. در نتیجه این دموکراسی خودآگاهه اون دموکراسی ناخودآگاهه. در نتیجه این دموکراسی می‌تونه با هزاران مصیبت مواجه بشه. ولی بفهمه که با مصیبت مواجه شده، بفهمه که در بحران قرار داره، بتونه قدرت پروبلتایز کردن وضعیت خودشو داره، می‌تونه مدام خودشو در بحران تعریف کنه و بفهمه. ولی در هند چنین چیزی ممکن نیست. در هند پروبلتایز کردن می‌دونید که مشابهتهای زیادی هست که اون تکثر دینی و نمیدونم مسئله سکولاریسم و این حرف در در ذهن هندی نمی‌تونه مثل ذهن غربی پ پرو پروبلماتیز کنه در نتیجه نمی‌تونه ناخودآگاه نمی‌تونه خودآگاه باشه اون چیزی که من میگم و به به اصطلاح می‌گفتم عامل این شد که ننویسم اینه که من فهمیدم که در وحله اول باید خودم رو بفهمم م و بفهمم که اون چیزی که دنبالش هستم در ذهن من باید خلق بشه یعنی ایده رمان و اون ایده رمان ایده‌ای نیست که جدایی از بقیه باشه باشه من باید به درک جدیدی از واقعیت برسم من باید بتونم بفهمم تجربه تاریخی چیه وگرنه خوندنش که فایده نداره ما رفتیم فلسفه یونانیا رو ترجمه کردیم ۱۰۰ سالم هست که ۱۰۰ سالم هست که حلوا حلوا می‌کنیم الانم که دیگه تبدیلش کردیم فلسفه ف اسلامی رو تبدیلش کردیم به فرش ایرانی انقدر براش امامزاده ساختیم و پول و فلان ولی ما ارسطو نفهمیدیم ما ما افلاطونیرو نفهمیدیم چرا چونکه فهم انتقال اطلاعات نیست بلکه یک تجربه وجودیست یعنی از جنس عشقه از جنس یک شما با تمام وجودتون می‌فهمید یعنی شما برای اینکه بفهمید به اصطلاح باید در که استیت آف مایند خاصی باشید. استیت آف مایند یعنی در یک و ذهن شما روح شما باید در یک وضعیت خاصی باشه. کشف این اصلاً ساده نیست. فهم این اصلاً ساده نیست و و اصلاًم فردی نیست. بنابراین من به عنوان فرد نمی‌تونم تصمیم بگیرم رمان بنویسم یا ننویسم. من به عنوان فرد نمی‌تونم تصمیم بگیرم بفهمم یا نفهم. بلکه من یک موجود اجتماعی هستم. به این دلیل تصمیم گرفتم که رمان ننویسم که اون رمانی که می‌خواستم بنویسم در حقیقت رمان نمیشد میشد تقلید غربی مثل همین دولت بود و من تصمیم گرفتم به جای اون بیشتر به سعی کنم به تفاوتی که شیوه اندیشیدن ما ایرانی‌ها با فرهنگ‌های دیگه داره پی ببرم و این رو یک به اصطلاح تلاش فردی می‌دونم که امیدوار ارم در آینده به اصطلاح یا کسان دیگه به صورت جمعی و گسترده انجام بدن و اون تلاش جمعی هست که می‌تونه برای ما یک تجربه جدیدی از خودمون رو به وجود بیاره. بنابراین خیلی چیز ساده‌ای نیست اصلا. بسیار خب خیلی ممنون. یک آقا یا خانمی در یوتیوب نوشته بسه دیگه بسیار خ راست میگم من خواستم که تا جای ممکن توضیح بدم به خاطر اینکه اونچه که من در این جلسات گفتم میتونست خیلی سوء تفاهم برانگیز باشه برخورنده باشه و درش بوی تحقق بیاد ولی اتفاقاً من تأکید می‌کنم که اگر ما بتونیم تفاوت خودمون با دیگری پی ببریم اونوقت از شر این حس حقارت و تحقیر شدگی که خودمون بر خودمون تحمیل کردیم رها میشیم ما زمانی می‌تونیم از به اصطلاح حس حقارت و شرمگیرینی رهایی پیدا بکنیم که تفاوتو ببینیم بفهمیم و بدونیم که اتفاقاً این تفاوت‌هاست که می‌تونه به اصطلاح زاینده و به اصطلاح خلاق و سازنده باشه. تشابه یک توهمه. نیچه میگه که ندیدن تفاوت‌ها نشان دهنده ضعف بیناییست و این نیازمند اینه که ما برای زندگی در این جهان نیازمند هیچ چیزی نیستیم جز اعتماد به نفس یعنی اعتماد به خود و زمانی اعتماد به خود فرق می‌کنه با توهم عظمت ططلبی و خودزبینی که خودمون رو در به اصطلاح تمایز با دیگری به ببینیم دیگری رو همچون دیگری ببینیم و برای خود بودن به دی خودمون رو به اصطلاح دیگری نیازمند ببینیم زمانی من من هستم که دیگری وجود داشته باشه پس دیگری همواره باید دیگری بمونه من نه با دیگری نباید یکی بشم نه اینکه برای حذف دیگری تلاش بکنم سپاسگزارم از شما وقت همگی خوش اگر دوست من فکر کنم خانم سمیرا هم هستن ببخشید من دیگه از بله بله بفرمای عب نداره دیگه طولانی شد اشکال نداره دیروز من قول دادم دیروز من قول دادم که تا دوستان صحبت می‌کنن باشن هستم در بفرمایید بهخصوص آقای سجاد از اول دستو گرفتم ولی مشکل داشتن توی استیج اومدن که الان خب بفرمایین آقای سجاد آقای سجاد بفرمای بله درود بر شما شبتون بخیر وقتتون بخیر من خیلی خوشحالم که امشب تونستم توضیحهای آقای خلجی رو کامل بشنوم خیلی خوشحالم که ایشونو چند وقتیه که می‌شناسم ارتباط بنده با آقای خلجی البته یک طرفه از طرف تلویزیون بیبی سی فارسی بود که اولین بار توی برنامه به عبارت دیگر در واقع جهان فکری ایشون رو کشف کردم و به تازگی هم که از طریق یوتیوب و کلاب هاوس در واقع توضیحات و پرزنتیشن‌های ایشون رو گوش میدم و خب لذت بخشه برام جهان فکری ایشون چون که در واقع بخشی از زندگیشون تو جهان سنتی قم گذشته و بخش دیگه از زندگیشون در واقع در یه کشور غربی خب در واشنگتن و خیلی خوشحالم از اینجا به ایشون سلام بکنم درود برشون منم سلام میکنم خدمت شما خیلی ممنونم از لطفتون خواهش میکنم ممنونم لطف دارین یه صحبتی از آقای دینانی میشنیدم م از قول یکی از دوستانشون که یکی از دوستانی که ادبیات فارسی می‌خوندن فکر می‌کنم آقای کریم مجتهدی بودن یادم نیست می‌گفتن که چرا شما انقدر رما می‌خونید و معنی این همه رما خوندمشون نمیفهمیدم بعد میگه یه بار ما تو فرانسه بودیم توی مترو توی اتوبوس که در حقیقت ایشون برمیگردن به دوستشون آقایونی میگن که می‌دونی چرا من رما می‌خونم؟ به خاطر اینکه یه بار تجربه زیستم دارم و سر این جریان من رما می‌خونم برای اینکه بتونم تجربه زیست دیگران رو هم دیگر انسان‌ها رو هم حس بکنم. من یادم زمانی که دانشگاه بودم توی خوابگاه بودم برای دوستانی که خب من ما زیاد می‌خوندم اینو می‌گفتم به بچه‌ها ولی بعد که سنم بیشتر شد متوجه می‌شدم که خوندن تجربه زیسته دیگران حتی اگر که این در واقع تجربه زیسته من یه بار به این جهان میام و در واقع تجربه دیگرانو تجربه بکنم لزوم این در واقع ارتودوکس مثبت نیست یعنی در حقیقت از یه جایی به بعد آدم حس می‌کنه که هر تجربه‌ای یا هر آزمونی رو آزمایش خطاست و سر این جریان یه مقدار برای من خودم تناقض پیش اومد که آیا در واقع خوندن رمان یا حالا به قول آقای خلجی نوشتن رمان برای اینکه فقط من از جهان فکری خودم دارم به جهان پیرامون نگاه می‌کنم ارتودکس و درسته چون ببینید تو جهان سنتی ما عملاً سیره یا روش یا سبک زندگی یک فردی که الگو بود و یک الگوی ارتودوکسی بود برای اون جامعه رو مطالعه می‌کردیم و می‌خوندیم و طبق اون فرم ارتودوکس هم عمل می‌کردیم. اما بعداً قرن هجدهم با وجود انقلاب صنعتی ما متوجه این میشیم که نه لزوماً شما می‌تونید که کارکرد یا فرم در واقع یه کارگر ساده هم باشین ولی خب تجربه زیستتون توی یه هفت صفحه جا بدین یعنی در واقع این خیلی تفاوت در واقع دیدگاه ایجاد می‌کنه برای همین من رفتم خوندن فلسفه که ببینم واقعاً درست حالا غلط چیه و آیا یا بایستی در واقع با خوندن رمان و اینجور جهان فکری افراد رو درک کرد من واقعیت بگم وقتی که وارد فلسفه شدم متوجه این شدم که در واقع به قول آقای خرجال از ادبیات ایشون یه سیر فکری بشر روی زمین وجود داره که از جهان میتوسی به جهان لوگوسی میاد اگر بخوام این د تا رو با همدیگه مقایسه کنم جهان میتوسی همون جهان در واقع شروطی‌ها به قول هند‌ها یا شنیده‌هاست مثل نقاری شاهنامه که در واقع در ابتدا وقتی که این‌ها می‌خواستن در مورد سبک زندگی ارتودوکس برای جامعهشون صحبت بکنن نه از طریق کتابت و مکتوب بلکه از لحاظ در واقع انتقال شفاهی اطلاعات با همدیگه نقل قول و نقل صحبت می‌کردن و به نسل‌های بعدی یاد می‌دادن ولی با اومدن اختراع خط ابداع خط یک جانش نشینی بشر کالچریکالچر انقلاب کشاورزی باعث شد که خط پدید بیاد و مهم‌ترین مطالبشون مثل قوانینشون مثلاً قانون همی در بابل و قسمت آشوب کله اولین بار قوانین رو مکتوب کردن احکام مهمشون رو و بعدش کمکم اون سیر مکتوب شدن به جهان در واقع لوگوسی که ما در واقع مکتوبات لوگوس می‌نامیم اومد و حتی این لوگوس انقدر تأثیر روی بشر گذاشت که ادیان در واقع لوگوسی که آبراهامیک ریلیجن جمع این‌ها هستن مثل یهودیت مسیحیت و اسلام و خب این‌ها کتاب مقدس خودشون رو دارن ما می‌دونیم که سرخپوست‌ها دیندار بودن باورمند بودن در حقیقت اما فرم دینداریشون چون در جهان میتوسی زندگی می‌کردن به فرم شفاهی حدو گرفتن از طبیعت در واقع خلاصه میشد اما در جهان لوگوسی ما با شریعت کتاب و در واقع آداب و رسومی که طبق کتابته در واقع حالا می‌تونیم اینجوری بگیم کلام الله اسلامی تورات و خدمت شما عرض می‌شود کتاب مقدس مسیح یا انجیل هستش جمع بسته میشه تا اینجا میایم و توی فلسفه از قرن هجدهم ما دچار یک در واقع تغییر نگرش فکر فکری میشیم که بشر اون چیزی رو که حقیقت از کتاب مقدس دریافت می‌کنه به عنوان شیوه زندگی ها رسم زندگی با پد اومدن انقلاب دوم یعنی انقلاب صنعتی شکاکیت درش رخ میده و در واقع جهانبینیش تغییر میکنه نسبت به حقیقت موجودات و خب در اینجا فردی مثل چارلز داروین پیدا میشه و در مورد تصور یا تکامل دنبال در حقیقت صحبت میکنه و او یک در حقیقت بت بزرگی میشه و که پس ما میتونیم حقیقتو جور دیگهایی درک کنیم و در واقع در اینجا چارلز داروی پدر دنیای مدرن میشه او یه زیستشناس خیلی در واقع برجسته‌ای میشه که یک نظریه‌ای میده بتت فرضیه‌ای میده که در واقع میتونه جهانبینی ما رو نسبت به گذشته تقدیر بده و در اینجاست که ما با یک در واقع خداحافظی فکری از جهانی میتوسی به جهان لوگوسی ما میذاریم و الان اینجا ما حقیقت رو دیگه در ماده یا جهان محسوس حس می‌کنیم خداحافظی با جهان آسمان یا هیون به قول مسیری‌ها اما چیزی که وجود داره من زمانی که دیدم در فلسفه گم شدمو پیدا نمیکنم به شناخت وقت ادیان هم پرداختم و دیدم که کارکرد نظامات دینی یا دکترین در واقع دینشناسی در گذشته برای مردم اون زمان واقعاً جواب بوده و بعد که مطالعاتمو بیشتر کردم و توجه شدم که اگر ما از طریق دیدی که گذشتگان نسبت به حقیقت داشتن به مسئله پی ببریم میتونیم که درک بکنیم که در واقع اونها با اون مکانیسمی که فکر میکردن میشه که هنوز هم جهان رو به شیوه اون‌ها با متد اون‌ها به شناختش رسید و اتفاقاً شاید یه جاهایی جهان جدید یا در واقع مدرن هستش که دید ما رو نسبت به حقیقت کوتاه و محدود کرده. من یه مثال خیلی ساده می‌زنم برای این مطلب. ببینید در گذشته اعتد بر این بود که زمین در مرکز کیهانه و خب ستارگان و در واقع کواکب دیگری در دور در واقع زمین کشیده میشدن زمین در مرکز بود نهر ریخت ماه و گرفته تا ۹ تا نمبر ۹ تا فلک بالاتر خب با اینکه گالیله اومد و اثبات کرد که زمین در واقع مسبح نیست و گرده و در مرکز کیهان هم اتفاقاً ستاره خورشید هستش که در مرکز کیان هستش خب دید گذشته به دید جدید تغیر نگرش دادگه درسته خب این دید گذشته آیا دید ارتودکسی نبود دید درستی نبود من بعد که در واقع با مباحث دینشناسی بیشتر آشنا شدم متوجه این نکته شدم که گذشتگان عقیدهشون بر اینکه زمین در مرکز هستش این بوده که فاعل شناسای انسانی جای در واقع دیگه وجود نداشته و خب عملاً وقتی که انسان در زمین زندگی می‌کنه زمین میشه مرکز و حالا در واقع ستارگان و کباب دیگه فاصله می‌گیرن از ما و الان اینجا میشه زمین مرکزی پن و خب این درستیه همینو الانم که من صحبت خوام دیدار میشم میگم که خورشید بالا اومد نه اینکه یه بار زمین دور در واقع خودش گشت و شبش پدید اومد این جریان‌ها یا همین الان که من دارم روی زمین راه میرم زمین رو ثابت می‌دونم اینو خورشید هستش که در ناخودآگاه من در واقع در حال حرکت هستش درسته که اون برخلاف قوانین فیزیکال هست اما دیگه درستی به من میده و این من حس کردم که یه مقداری نسبت به گذشته ما برداشت نادرستی داریم و اون چیزی که گذشتگان ما از شیوه‌ای که فقط از اسطوره‌ها یا سمبل‌هایی که در زندگی ارتودوکسی داشتن سینه به سینه حالا خارج از جهان لوگوسی و بعد در کتاب‌هاشون یاد می‌کنن یک جورهای این هستش که از اونجایی که ما زمان کمی داریم برای زیستنا زمین نمی‌تونیم هر تجربه‌ای رو هم تجربه رو بکنیم و بایستی به یک نتیجه استاداس زندگی ما برسه مثلاً تو کتاب مقدس مسلمانان قرآن بارها و بارها اشاره میشه در آیاتی که اکثرهم لا یعقلون اکثرهم لاصرون اکثرهم لا یعلمون بیشترشون نمی‌دونن اکثریت دچار خطا هستن و خب تو جهان امروز که ما داریم زندگی می‌کنیم فکر می‌کنیم مطالبه می‌کنیم من می‌دونم بیشتر این چیزهایی که در اطراف ماست فقط از نظر کمی افزایش پیدا کردن از نظر کیفی شاید نسبت به جهان این توسی در واقع حالا اینجوری اسمشو بذاریم سنت نه تنها کیف کیفیت ندارن بلکه فقط از نظر کمی افزایش پیدا کردن واقعیت بگم اگر شغلات در زمان اکنون ما هم بود باز هم ندای آزادی و حقیقت و اینها ثبت به وجود اینکه مدیا رسانه خدمت شما عرض میشه شبکه‌های اجتماعی مثل الان که ما در این امدیگه صحبت می‌کنیم به روشنگری می‌پردازیم با همدیگه تفکیک آرام می‌کنیم آراممون رو به نقدسین وجود داره اما انگار که کیفیت جهان امروز دیگه مثل گذشته در واقع کسی رو جذب نمیکنه یا حداقل اینطوری هستش که تو دنیای امروزه که ما داریم زندگی میکنیم کمیت گرادی همیشه در واقع دست بالاتر رو داره من استادی داشتم حرف جالبی می‌زدم میگفت زمانی که در ایران احمدینژاد بر سر کار اومد جمهوری سؤال رفت و در زمانی که ترامپ در آمریکا به قدرت رسید دموکراسی خب این داره نشون میده که در اون وضعیتی که ما الان هستیم همه چیز باها آشفتگی و کیوس بره در واقع یونانی‌ها در سروها من یه صحبت دیگه هم داشتم خدمت آقای خلجی خب اجازه بدین جانم اگه ممکنه این رو صحبت دومتونو خلاصه بفرمایین که بله بله حتما حتما ببینید من طبق برداشتی که از صحبتهای آقای خرجی تا الان داشتم گاهی اوقات آقای خرجی از این عبارت استفاده میکنن که ما ایرانی‌ها چون نیم مران چنان و سر این جریان در واقع دچار دچار غلط هستن اونم از این جهه ایشون به نظر من بین ایرانیای مثلاً طبقه بهمن ایرانیای کشریه و ویشیه یا شراً تفاوت قائل نمیشن ببخشید ایرانیای چی بین چی تفاوت قائل میشن بله بله اینو من بیشتر توضیح میدم حالا ببینید در دنیای گذشته ما در واقع با یک نظام طبقاتی انسانی سرکار داشتیم که بهش میگن نظام کاستی در واقع در این نظام کاستی همه جامعه در واقع ایرانی‌ها خلاصه نمیشدن به اینکه بگیم اکثریت چنین مثلاً اینجوری نمیشم ما یه طبقه داشتیم رحمنه‌ها که در واقع این‌ها یک کاسته بودن که فعالیت در واقع خاص مخصوص خودشونو داشتن مثلاً فعالیت معنوی خودشونو داشتن طبقه دوم در واقع طبقه کشتریه بودن که اینا جنگآوران تا اون بعد خدمت شما عرض میشود فعالیت‌های سیاسی رو انجام میدن طبقه سوم وشیه‌ها خب این‌ها طبقه بودن که فعالیتی مثل اصناف صنف شهر رو گردوندن رو داشتن طبقه چهارم که نه از نظر بدنی قوی بودن و نه از نظر فکر قوای قوی داشتن شرها بود خب این چهار طبقه نمی‌تونستن بر همدیگه ورود داشته باشن و بایستی با همکاستهای خودشونم مثلاً ارتباط بنویسن همین الان در حین دوستانم چون اینه مثلاً یک طبقه‌ای می‌شناسه که شودست یک طبقه می‌شناسه که شطریهست اینا با هم ازدواجم نمی‌کنن رابطه اون چنمیانی هم ندارن چون همون می‌شناسن اخلاقیات وربیت همدیگه در نظام دنیای امروز که این طبقه کاستی به هم ریخته و دیگه در واقع طبقه بندی انسان‌ها اون مشخص نیست این در واقع تضاحم بین این در واقع دیدگاه‌ها پدید اومده باعث شده که خب به هم بریزه طبقات نژادی و سر این جریان عیب وسط که مثلاً ش رأی شده سیاستمد یا مثلاً ش رأی شده به رحمن و خب ر این جریان ما می‌بینیم که یک در واقع آشوبی در مثلاً شهرداری کردن جامعهداری کردن و این‌ها هم اومده من فکر می‌کنم آقای خلجی بایستی به این نکته توجه داشته باشن که وقتی میگیم ما ایرانی‌ها چنین نیستیم خب کدوم طبقه از ایرانی‌ها چنین نیستیم طبقه مثلاً شودرهایی که الان مثلاً اومدن سیاسترو دارن می‌گردونن یا مثلاً رهمنه‌هایی که الان در سکوت هستن. خب بله اون طبقه بهمنیی که الان در قدرت نیستن می‌فهمن که افلاطون و ارستو سار چی می‌گفتن. ولی خب از بد حادثه در این جهانی که الان مثلاً قدرتی ندارن دیگه صحبتی هم نمی‌تونن بکنم و خب سر این جریان این کیوس یا آشوب در طبقات در واقع نژادی باعث این در واقع ملغمه‌ای که الان ما مثلاً تو جامعه ایرانی می‌بینیم هست که مثلاً اون کسی که استاد خوب دانشگاه هستش به اجبار بازنشست میشه ولی اون کسی که مثلاً مداحی می‌خواد مساد دانشگاه میشه و چنین حالتی البته و مطلب دیگه هم داشتم ولی به خاطر اینکه می‌دونم ساعت خیلی زیاد ایشون صحبت کردن سکوت می‌کنم به این د تا نکته که خدمتتون عرض کرد خیلی ممنونم بله ممنونم از شما خیلی لطف کردین و به اصطلاح نکته‌هایی که گفتین خیلی مهمه ولی خب من اون نکته اول که گفتین رو اجازه بدید من دو هفته دیگه قرار دارم که یک دوره جدیدی رو آغاز بکنم درباره یعنی دوره رمان و جستار و مثل بقیه دوره‌ها ۱۰ جلسه خواهد بود و حالا اعلام می‌کنم دوستانی که مایل باشن می‌تونن برا من ایمیل بفرستن و اونجا مفصل راجع به رمان و جستار صحبت می‌کنم و به اصطلاح راجع به بعضی از نکتهی که شما گفتین من نظرم متفاوت هست و یه نکته خیلی مهم توجه کنین که اینکه چرا باید ربان بخونیم که در حقیق سؤالتون بود رمان بر چی می‌خونیم؟ در حقیقت رمان و ادبیات در فرهنگ غربی یکی از مهمترین راه‌های کامیکیشنه بر خلاف فرهنگ ما یعنی کامونیکیشن که حالا توضیح من تو این جلسات زبان و گفتارم توضیح میدم کامونیکیشن یا ارتباط اساس جامعه است یعنی کامیونیتی بر اساس کامیشن ساخته میشه جامعه بر اساس کامیشن ساخته میشه و کامنت سنس بر اساس کامیشن و ادبیات در شکل دادن به کام سنس و کامونیتی و کام به اصطلاح به عنوان یکی از مؤثرترین ابزارهای تبلیغات ارتباطی نقش خیلی اساسی داره و به همین دلیله که یه کسی مثلت اوکو میگه فورم استانسبت حالا اینا رو من توضیح خواهم داد در اون جلسه در اون جلسه دوره رمان و جستار که اگر دوستان ان مایل بودن می‌تونن شرکت بکنن. نکته دومی که گفتید خب ممنونم که گفتید به دلیل اینکه می‌دونم که این سوء تفاهم همیشه هست وقتی که راجع به ما ایرانیا صحبت می‌کنیم دو جور میشه صحبت کرد یکی شکلی که در ایران تا الان معمول بوده یعنی از زمان به اصطلاح برخورد با تجدد اروپایی شروع کردیم راجع به یه ماهی ایرانی صحبت کردیم یا ایرانی‌ها که خب این ما خلق غربی‌ها هم بوده دیگه. غربیها میومدن می‌گفتن ایرانی‌ها اینجور، ایرانی‌ها اونجور و بعدم ما راجع به خودمون چیزای خوب بد نسبت دادیم. ما اینطور ما اونطور. نمید‌دونم جمالزاده خلقیات ایرانو ایرانیان رو می‌نویسه. آقای مهندس بازرگان اون مقاله سازگاری ایرانیو می‌نویسه و تا الانم خب خیلی چیزا به هم نسبت میدیم و خب این بر این تصور استوار هست و یعنی بر اساس یه فرضیست که برا بهش میگن که نظریه نشن اسپیرت که میگن در حقیقت هر ملتهایی یعنی بیشتر نظریههای ناسیونالیسم و نظریههای نژاد نژادی که قرن نوزدهم به وجود آمد برمی‌گرده که هر نژادی یه چیزی یه خصلت‌های نژادی داره. حالا مثلاً ما ایرانیا میگیم بله ما ایرانی‌ها مثلاً خصلتمون این بوده که به فلسفه علاقه داشتیم عربا مثلاً نه از این حرف اون چیزی که من میگم اصلاً ربطی نداره به اون یعنی ربطی نداره به به اصطلاح نگاه نژادی و نژاد نگاه ذاتگرایانه بلکه همون طور که عرض کردم در صحبتهای خودم از موضع کالچرال انتروپولوژی و هیستوریکال انتروپولوجوژی من به اصطلاح صحبت می‌کنم به این معنا که در انسانشناسی فرهنگی شما همون طوری که بین فرهنگ‌ها از نظر عرض کردم لباس پوشیدن از نظر غذا خوردن از نظر آداب و رسوم اجتماعی از نظر معماری فرق می‌گذارن از نظر شیوه فکر فرق می‌ذارن این شیوه فکر کردن به هیچش فردی نیست و یک امریست که کاملاً تاریخیست و جمعیست یعنی اینکه در تو طی تاریخ به وجود میاد و و جمعیست و جهان هر فرهنگی بر اساس اون شیوه اندیشیدنش ساخته میشه به اصطلاح در قرن بیستم در مکتب آنال لوسی فور و مارک بلوخ اصطلاح منتالیته مانتالیته یعنی ذهن نیت رو ساختن مانتالیته بعد یا در انگلیسی میگن مایندست درب یا وت به قول فرانسویا میگن مد کانتم یک جمله معروفی داره که اندیشیدن یعنی انقلاب در شیوه اندیشیدن بنابراین شما وقتی که شیوه اندیشیدنتونو عوض کنید اندیشه جدید دارید. خب این وقتی که ما از این صحبت می‌کنیم یعنی داریم به یک امری که به طور به اصطلاح طبیعی ناخودآگاه آدم‌ها مثل زبان از زبانم به اصطلاح انتقال پیدا می‌کنه. ما وقتی که زبانو یاد می‌گیریم بچه وقتی زبانو یاد می‌گیره به میزانی که این زبان رو یاد می‌گیره تمامی اون طرز فکری که این زبان به اصطلاح با این زبان ساخته شده و با این زبان در سنت گذشته به وجود آمده او رو به ارث می‌بره در نتیجه مثل ما که نمی‌دونیم که یه چیزی هست به نام ناخدا خودآگاه ما وقتی که بزرگ میشیم باید دانشی پیدا بکنیم که بفهمیم ما خودآگاه داریم و ناخودآگاه داریم اون فرهنگ‌هایی که بتونن مفهوم به اصطلاح شیوه اندیشیدنو بفهمن اونوقت می‌تونن بین شیوه اندیشیدن خودشون و فرهنگهای دیگه تمایز قائل بشن این امریست تاریخی و اجتماعی یعنی در یک جامعه شاه اون مملکت با گدای اون مملکت معماری اون ممل مملکت با دولت مملکت سیاست مملکت با به اصطلاح داد و ستد مملکت عشق ورزی خجالت شرم تنفر ترس اضطراب روابط اجتماعی نمی‌دونم همه چیز بر اساس اون شیوه اندیشیدن ساخته میشه یعنی در حقیقت فرم هست یه فرم داره ذهنیت ایرانی به دلیل این کهه سیستماتیک نمی‌اندیشه برخلاف یونانی‌ها می‌تونه همین طور که شما گفتید مثلاً تفاوت بین کاست‌ها رو یک تفاوت خیلی بنیادی ببینه در حالی که تفاوت بین کاست‌ها از یک ذهنیت میاد چه شما به طبقه مثلاً فرض کنید اشراف تعلق داشته باشید چه به طبقه دهقان‌ها چه طبقه نظامی‌ها چه به طبقه روحانیت چه به اصطلاح از به اصطلاح طبقات بالای شهری باشه چه از طبقات فرودست روستایی شما یه ذهنیت دارید چون با این با اون اون زبان در حقیقت اون با اون ذهنیته که شما در جایی که هستید هستید. بنابراین من از چیزی صحبت نمیکنم که هیچ بوی ذاتگرایانه ازش استشمام بشه و ولی از چیزی صحبت می‌کنم که ناآگاهی بهش اساساً خودآگاهی رو ناممکن می‌کنه. یعنی اولین قدم خودآگاهی اینه که من بدونم که با برادرم د تا آدم من چرا زور میگم به برادرم میگم حتماً تو مثلاً این رنگی که من میگم این پیرنی که من میگم بخر چرا چون فکر می‌کنم که این برادر من چون برادر منه پس خیر و صلاح و مصلحتشم من تشخیص میدم دیگه پس من زور میش میگم اساساً استبداد توی فرهنگ ما برای چیه و به خاطر اینکه یه نفر تشخیص میده حقیقت و بعد برا همه میخواد تحمیل کنه دیگه فکر می‌کنه که این حقیقت برای همه هم باید حقیقت باشه اولین راهی که من در راه خودآگاهی و خودشناسی باید بردارم اینه که من با دیگران متفاوتم من هستم و با تمام دیگری‌ها و دیگران متفاوتم من یک موجودی هستم استثنا همون طوری که همه موجودات انسان‌های دیگه استثناان هیچ‌کس مثل هم نیست در نتیجه فر نه تنها انسان‌ها تک‌تک با هم متفاوتن که فرهنگ‌ها هم متفاوتن و و صرف این مهم نیست مهم اینه که بفهمم چرا متفاوتن و در چه چیزی متفاوتن و تفاوت یعنی چی وقت اون تفاوت در شیوه اندیشیدن یا تفاوت در مانتالیته یا ت منتالیتی به انگلیسی تفاوت در چیز تفاوت پارادایمیه تفاوت پارادایمیه یعنی چی یعنی که شما به قول خواج عبدالله انصاری میگه که آن می‌ارزی که می‌ورزی یا یعنی درست بخوایم بگیم میگیم که آن می می‌ورزی که می‌اندیشی تو آن هستی که می‌اندیشی من می‌اندیشم پس هستم پس بنابراین تفاوتو در تفاوت شکل اندیشیدن می‌بینیم اونوقت شما اگر وارد این حوزه بشین بحث خیلی مفصل هست راجع به اینکه فرهنگ‌ها تفاوتشون در به اصطلاح کتگوری‌هایی چهجوری شما تایپولوژی می‌کنین یعنی گونه‌شناسی می‌کنین و بعد اینکه شما اگر به این خودآگاه شدین اونوقت شما می‌تونین استایل اندیشیدن خودتون رو ابداع بکنید و متوجه باشید که این شکل اندیشیدن چون انسان‌ها به وجود آوردن انسان‌ها می‌تونن تغییرش بدن. یعنی وقتی که میگه کسی مثل مثلاً جمالزاده و دیگران از خلقیات ایرانیا حرف می‌زنن یعنی ایرانی به به ذات ایرانی مثلاً دروغگوئه ولی اگر شما معتقد باشید که این دروغگویی یک واقعیت هست اما واقعیتیست تاریخی و واقعیتیست که در تاریخی یعنی متأثر از عوامل که جبر و تقدیر نیست اگر یه شرایط دیگه بود یه شرایط دیگه‌ای می‌شدیم و این شرایط انسانیه چون در به اصطلاح تفک تفکر مدرن در در ما چیزی به نام حوادث طبیعی نداریم طبیعت خودش غیرطبیعیه و حوادث طبیعی خودشون حوادث غیرطبیعیان زلزله و نمی اینا حوادث غیرطبیعیین یعنی انسانی بنابراین شما می‌دونید که می‌تونید استای جدید سبک‌های جدیدی برای اندیشن ابداع بکنید ما الان یه بخش بسیار مفصلی که در بحث اندیشیدن انتقادی در بحث کاگنیتیو در کاگنیتیو ساینس در معرفتشناسی اپیستمولوژی هست استایلز آف یعنی شیوه‌های گوناگونی که شما می‌تونید بیاندیشید این‌ها رو هم میشه آموخت هم میشه شیوه‌های جدید همینواره ابداع کرد اونوقت هست که شما می‌بینید که نه ایرانی بودن به این نیست که شما این اخلاقیات خاصو داشته باشید نه ایرانی بودن زمانی ایرانی بودن واقعی‌ست که شما ایرانی بودن خودتونو ابداع کرده باشید یعنی شیوه اندیشیدنتونو ابداع کرده باشید و این نیازمند به خودآگاهیه. یه پروسه بسیار سخته. درست مثل اینکه یه نفر که خوابه نمی‌دونه خوابه. فقط آدم بیدار می‌دونه فرق خواب و بیداری چیه. آدمی که خوابه درست ما وقتی که خواب می‌بینیم به شکلی از خوابمون متأثر میشیم که انگار در بیداریه دیگه. یعنی فرق خواب و بیداریو نمی‌فهمیم و اینکه چگونه میشه آدم به اصطلاح به این بیداری روحی دست پیدا بکنه. خب یه پروسه بسیار پیچیده و دشوار و نیازمند یک سری مقدمات. بله خیلی ممنون آقای سجاد نکتون تموم شد یعنی کامنت خاصی ندارید ناظر به صحبت‌های آقای خلجی اگر صحبت می‌کنین مایکتون بستهست نتتون ضعیفه خب آقای آقای خرجی ظاهراً جلس به پایان رسیده نکته‌ای هست آقای خرجی خانم سمیرا هم بودن مث که احتمالاً فکر کنم بله گفتن ملاحظه حال شما رو کردن خارج شدن نه نه نه من اتفاقاً نه اتفاقاً مایل بودم که بشنم اگر هستن لطفاً صحبت کنن چون دیروز صحبت کردن و من بهشون قول دادم که امروز امروز به اصطلاح بعد از اینکه صحبت کردم میشنم خیلی خوشحال میشم بشنوم بفرمایید بله بفرمایید سلام خوب هستین آقای خالجی ببخشید من شما زنده باشین خیلی خسته باشین به خاطر نه نه خواهش می‌کنم بفرمایید خواهش می‌کنم ببخشید آقای من د تا نکته رو سریعاً میگم و انتظاری هم ندارم که الان جواب بدین اگر خواستین جلسه دیگه‌ای بذارین یه البته یکیشو فکر کنم الان بتونین جواب بدین یکیش اینه که بعد از همه سال بالاخره شما مدافع کردین متوجه این تفاوت‌ها شدین به این خودآگاهی رسیدین و به هر صورت به یه جایی رسیدین که حالا ما که آدمای عادی هستیم ولی خیلی از کس دیگه هم ممکنه نرسیده باشن خب به هر حال میخوام بدونم امیدی هست که بالاخره یه روزی شما رمان بنویسید با دید خودتون با این دید جدید یا حتی شده به یه زبان دیگه من متوجه شدم و مشکل زبان نیست. مشکل در واقع دید و اون ایده‌ای هستش که ما از خودمون می‌تونیم داشته باشیم. ولی به هر صورت می‌خواستم بدونم یه همچین امکانی باید اصولاً وجود داشته باشه. در غیر این صورت به نظر میاد یه مقداری جبرگرا یا نمیشه شرایط و یه سؤال دیگه داشتم البته در واقع یه خیلی کنجکاوی من هستش. اگر بشه یه جلسه‌ای بذارید و یعنی وقتی که امروز داشتین صحبت می‌کردی این در ذهن من شکل گرفت که خب اگر اون زمانی که عیسی مسیح ظهور کرد در جلیل و بعدشم که در یهودی فوت کرد اگر اون زمان مثلاً خب مقدار کمی قبل از اون یا حالا بعد از اون بود که روم اومد سلطه در واقع اونجا رو به سلطه گرفت اگر اون زمان در واقع روم نیومده بود اونجا در هر صورت ما مسیحیتو رو بیث عهد عتیق داریم و اون چیزی که حالا من با حالا مطالعات ناقص من چون واقعاً همش رشتم علوم انسانی نبوده فنی بوده ولی متوجه شدم که یه مقداری این ادیان خی حتی زرتشتی رو اسلام تأثیر گذاشته یهودیت روی اون و اینا خیلی با همدیگه مشک ولی خب من متوجه شدم که مسیحیت خیلی متفاوت شده و راه متفاوتی رفته و الان متوجه شدم به نظر میاد به خاطر تاثیر هلنیستی بوده که روی مسیحیت داشت اگر اون موقع شاید روم نمیومد در واقع مسیحیتم راه دیگهای میرفت اگر براتون مقدور باشه یه زمانی در مورد این تاثیرات فرهنگ هرنیسی روی مسیحیت و اینکه چهجوری به هر حال اون بیس یهودی رو تونست شکل بده و واقعاً یه یه یه مسیر دیگه‌ای طی شد اگر اینو بتونی یه زمانی برامون توضیح بده امشب که حتماً نه به خاطر اینکه می‌دونم خیلی خسته بله چشم راجع به نکته اول من کاری رو که دیگه من تا نفس‌های آخرم خیلی راه طولانی ندارم و کاری که میتونم بکنم رو سعی میکنم انجام بدم ولی فکر میکنم حالا چ یه موقع شاید دیدین که من که نمیتونم بگم که در آینده چه چه خواهم گفت چه خواهم نوشت ممکنه یه چیزی بنویسم که شما اسم اونو بگذارید رمان ولی کاری که الان دارم انجام میدم بیشتر کاریست که من از سقرات بیشتر یاد گرفتم سقرات مادرش قابله بود و خودشم میگفت که من شغل مادرم رو ادامه میدم و منم قابلم یعنی من از خودم هیچ فکری ندارم ولی من کاری که می‌کنم اینه که با صحبت کردن با آدم‌ها و با پرسش کردن از آدم‌ها سعی می‌کنم که فکر اون‌ها رو به دنیا بیارم، فکر اون‌ها رو بزایانم ها. و می‌دونید که سقرات هیچ‌ای نداره، هیچ به اصطلاح اصول فلسفی نداره. هیچی هیچی مطلقا و تنها یک جمله داره که خودت را بشناس و در حقیقت کاری که سرات می‌کرد کار یک قابله بود یعنی بلد بود که چگونه از راه پرسش کردن و دیالوگ آد اون چیزی که در ذهن آدما هستو بیرون بیاره اون چیزی که ذهن در اون به اصطلاح ایده‌ها و اندیشه‌هایی که خود اون شخصم ممکن هست که بهش کاملاً خودآگاه نباشه حالا من از راه همین تدریس از راه همین چیزهایی که در این جلسات میگم برای من همچین حالتی داره یعنی من سعی می‌کنم که اون چیزی رو که فهمیدم به دیگران منتقل کنم و چه بسا این باعث بشه که یک آدمایی خودشون رو بشناسن و و چیزهایی خلق بکنن که اونها با ارزشتر از چیزی باشه که من بخوام به زور مثلاً مثلا خلق بکنم یا بیافرینم. بنابراین من اگر بتونم کمک بکنم به همزبان خودم که خودم رو به اونا بفهمونم شاید این کمک بکنه به اونها تا خودشون رو بفهمن و گوهرهایی که در وجودشون هست رو بشناسن و در حقیقت اون گوهرها رو بتونن به جامعه عرضه کنن و این به نظر من کاریست که من اگر بتونم م یک هزارمش رو درش موفق باشم من خودم خوشبخت‌ترین انسان تاریخ انسان می‌گیرم این از این نکته دوم راجع به مسیحیت و اسلام و این‌ها حتماً من بنا دارم که این برنامه یه سری برنامه داشتم قبلاً که نیمه کاره مونده یکی بحث همین اصلاح به زبان دیگره و من سعی میکنم اونجا رو ادامه میدم یه بحثی هم میخوام بکنم راجع به مفهوم قانون در یهودیت مسیحیت و اسلام و تفاوت فقه اسلامی با شریعت یهودی و با به اصطلاح مسیحیت و اونجا طبیعتاً به این نکته‌هایی که شما گفتین اشاره خواهم کرد ولی توجه داشته باشید که مسیحیت و مخصوصاً مسیحیت محصول یک د سه تا اتفاق مهم زبانی یکی اینکه مسیح به زبان آرامی صحبت می‌کرد و هواریون به زبان آرامی صحبت می‌کردن. پلس قدیس به زبان آرامی حرف می‌زدن. ولی اونچه که به عنوان نوشته شد که به زبان آرامی نوشته شده بود این‌ها به زبان یونانی ترجمه شد و اصل آرامی اون‌ها از بین رفت و این ترجمه یونانی یعنی یک انقلابی در مسیحیت یعنی اون راه مسیحیت غربی رو از مسیحیت شرقی جدا کرد و توجه کنید میگه در آغاز کلمه بود میگه در آغاز لوگوس بود مثلاً ها و این اتفاق اتفاق خیلی مهمیست یعنی به یونانی به زبان یونانی درآمدن مسیح مسیح وقتی که به زبان یونانی سخن گفت در حقیقت یک از رکن‌های مهم تمدن غربی شد به هر حال چشم حتماً راجع به موضوع صحبت خواهم بله خیلی ممنون بسیار خوب آقای خرجی بسیار خوب پس اگر دیگه دوستان صحبت کردن خیلی ممنونم ببخشید که دیر شد یک جلسه ادبیات غرب که مخصوص قرن هجدهم هست از یعنی دورهش دوره ۱ جلسهیش از هفته آینده آغاز میشه دوستانی که مایل هستن میتونن ثبت نام کنن به ایمیل من مهدیخلجی@gmail.com پیام بفرستن و دوستانی هم که مایل هستن در یوتیوب من اگر بخوان کمک بکنن اگر سابسکرایب بکنن برای من خیلی جای ی امتنان داره و بسیارم ممنونم از حوصله شما صبر شما برای همه شما اوقات خوشی رو آرزو می‌کنم