و خب اساتید داستاننویسی ایران رو
برادرزاده آقای گلشیری، آقای زنوزی، آقای
گلاب درهای خیلی از کسان رو از نزدیک
دیدم
و سال ۱۳۹۲۳
دولت به این کلاس از طریق فرهنگسرهها
یارانه میداد ولی خب بعدش حالا دیگه اون
یارانهها حذف شد.
از دوره آقای روحانی یارانهها که حذف شد
میگه خب هزینهها افتاد به دوش خود بچهها
یعنی چون باید یه هزینهای میدادی ثبتنام
کنی
ولی تا سال ۱۳۹۲
این کلاسا رایگان بود و اساتید
داستاننویسی ایران یا رماننویسی ایران
آقای مثلاً زنوزی جلالی رماننویس بودن
و میومدن رو مثلاً نکاتی که وجود داشتو
میگفتن درس میدادن یا حالا مثلاً به
صورت کارگاهی کسی داستانی مینوشت میآورد
اونجا میخوند و نقد میکرد یا اساتید
نظرشون رو میگفتن و این جلسات همیشه وجود
داشت خیلی زیاد یک بار هم آقای خسرو
سینایی اومده بود با آقای حبیب احمدزاده
در مورد کتاب آقای احمدزاده که در مورد
بوف کور نوشتن یه تحقیق مفصلی هستش
اما
در این کلاسها متأسفانه هیچوقت نویسنده
پرورش پیدا نمیکرد
و من این رو از طریق حالا کلاسهای شما و
تا حدودی
صحبتهای آرامش و دوستدار به این نتیجه
رسیدم که اصلاً مشکل اساس این نیستش که
شما چی بنویسی.
مشکل ایدهپردازی هستش. این کلاسها بیشتر
از این چیزه که مثلاً رماننویس یا
داستاننویس تحویل بده
منتقد تحویل میده. یعنی میان میشینن
بیشتر آدمهایی میشن که خیلی غرغرو هستن.
خودشون که چیزی نمیتونن بنویسن به اون
صورت و فقط شروع میکنن به نقد کردن.
اینجاش ایراد داره، اونجاش خوب نیست. اگر
من بودم اینجوری مینوشتم یا اونجوری و تا
به امروزم من حالا بچههایی که همدوره من
بودن خوشبختانه انقدر استعداد داشتن
که مثلاً تونستن دو سه جلد کتاب چاپ کنن.
از داستان کوتاه تا رماند. خب بچهها
تونستن چاپ کنن ولی وقتی بعد از مدتی که
میگذشت
خودشون رغبت نمیکردن اثر خودشون رو بخونن
و این اتفاق هنوز هم داره میفته تو
کلاسها هیچ کمکی نمیکنه مسئله اساساً
فقط در مورد درگیر این هستش که مثلاً چه
نقطهشو کجا بذاریم نمیدونم چیو چیکار
کنیم فررو کجا بذاریم شخصیت کیه راوی کی
هستش نسل چیه فقط به همینها محدود میشه
ولی در مورد ایدهپردازی که ایده چی هست؟
شما اصلاً چرا داستان کوتاه مینویسی یا
شما چرا اصلاً رمان مینویسی اصلاً فرق
کافکا مثلاً با داسهای افسکی در چی هستش؟
در مورد اینجور چیزا زیاد بحث نمیشه. حالا
بودش کلاسهایی که بتونن مثلاً در مورد
اینجور چیزا بحث کنن که بیشترش در مورد
این بودش که حالا نظریههای غربی رو
میخوندن
و تجربه من این بودش که همه منتقد شدن.
کسی نتونست داستاننویس بشه و یک مسئله
دیگهای هم که خیلی وجود داشت
واستاد چیزی که من میدیدم شجاعت عدم وجود
شجاعت بود. یعنی آدمها از چیزهایی تعریف
میکردن. وقتی مثلاً در پس قلم خودشون رو
پنهان میکردن.
کسی مثلاً از اون چیزی که در دلش هست از
اون بخش سیاه مثلاً شخصیت هر کسی میتونه
بیرون بزنه. کسی چیزی نمیگفت. بیشتر هم
خاطرهنویسی بود و نمیدونم چیزایی که
واقعاً ارزش گفتن نداشتش یا ارزش نوشتن
نداشت. من اینطور دیدم. حالا شاید این بخش
خود من هم غر زدن باشه.
چیز زیادی مثلاً وجود نداشتش همش تقریباً
منتقد تحویل میدادن. طرف مثلاً از کلاس
داستاننویسی میومد بیرون که بنده خودمم
یکی از اون آدمها هستم. مثلاً اجازه
میداد به خودش در مورد فلسفه صحبت کنه،
در مورد سینما نظر بده، در مورد سیاست نظر
بده، در مورد اینکه حالا مثلاً چار تا
کتاب فلسفه هم خونده در مورد نیچه بره
توضیح بده و خیلی اتفاقهای بعد چیزی جز
تخریب نبود. این حالا چیزی بودش که من
تونستم تا از سال ۱۳۷۸
۷۹ که با آقای گلاب درهای شروع کردیم در
فرهنگسرای خاوران تا سال ۱۳۹۲۳
که با آقای محمدرضا گودرزی در کانون
ادبیات بودیم این اتفاق میافتاد و کسی هم
هر چیزی که چاپ کرد یه مش نوشتهها
دستنویس یعنی در واقع هیچ کدوم تبدیل به
داستان هم نمیشد مرسی
سلام عرض میکنم آلکمی عزیز و دیگر دوستان
در کلاب هاوس و در
یوتیوب
نکتهای که آقای آلگما میگه یک نکتهایست
که
نه تنها درسته که
دقیقاً برمیگرده به همون بحثی که ما ما
امروز داریم و اون
دلیلی که من متوجه شدم که چرا را نوشتن
برای من
کار در حقیقت حماقت آمیزه یعنی ما بین
به اصطلاح
بین نادانی جهالت یعنی ایگنورنس
و استوپیدیتی حماقت باید فرق بگذاری
ایگنورنس یعنی که شما جهالت یعنی که همه
ما انسانها به حال وقتی از مادر متولد
میشیم
هیچی نمیدونیم دیگه و طبیعیه جهالت وضع
طبیعی انسانه بعد میره مدرسه خوندن نوشتن
یاد میگیره و هر چیز دیگه رو یاد میگیره
بنابراین جهالت اولاً
عیب نیست وضع انسانیست
ثانیاً امریست که خب راه برطرف کردنش هم
وجود داره و هیچکسم به خاطر اینکه چیزی رو
نمیدونه
شما نمیتونید ملامتش بکنید به خاطر اینکه
انسان لزوماً علمش دانستههاش محدود هست.
بله اگر ادعای دانستن چیزی بکنه یعنی به
دروغ بگه من یه چیزی میدونم و ندونه خب
البته عیبه ولی صرف ندانستنش
در حقیقت اتفاقاً مهمترین چیزی که انسان
میتونه آگاه بشه بهش آگاهی به ندانستنش
ولی استوپیدیتی یا حماقت یه مقوله دیگریست
استوپیدیتی یک مسئله فلسفه خیلی مهمیه به
خاطر اینکه کار فلسفه اساساً مبارزه با
حماقته
نوا جهالت برای اینکه شما جهلتون از بین
بره شما باید برین سراغ علم
در علم در حقیقت شما دانش پیدا میکنید
دیگه دانش پیدا میکنید راجع به چیزهایی
که قبلاً نمیدونستید
در فلسفه ما دانشی پیدا نمیکنیم یعنی ما
چیزی که به اصطلاح
مربوط بشه به اینفورمیشن اطلاعات و به
اصطلاح
شناخت پیدا نمیکنیم در حقیقت ما اونچه که
پیدا میکنیم فهمه
یعنی نالج شناخت
چیزیست که شما در علم باید جستجو کنید ولی
آندرستندینگ یا فهم چیزیست که در فلسفه و
نقطه مقابل فهم میشه جهل نیست دیگه نقطهی
که مقابل فهم میشه استپیدیتی یعنی حماقت
نقطه مقابل نادانی جهالت نقطه مقابل به
اصطلاح علم جهله ولی نقطه مقابل فهم
حماقته و حماقت
در حقیقت حماقت برمیگرده به
فهم و فهم چیه؟ فهم مربوط به قضاوته یعنی
اساس فهم در قضاوته شما این قضاوت
انسانهاست که احمقانه است یا احمقانه
نیست قضاوت یعنی چی؟ قضاوت یعنی اینکه شما
بتوانید
به درستی
اون سویه درست رو بشناسید تشخیص بدید
انتخاب کنید و عمل کنید یعنی کهه من بتونم
بین خوب و بدونم بین هست و نیست بین حقیقت
و به توهم واقعیت و توهم فرق بگذارم این
فرق گذاشتن یعنی قضاوت صحبت کردن بگم که
این توهمه
اون
واقعیته این
خوبه اون بده این زشته اون زیباست
بنابراین شما وقتی که بتونید جاجمنت
درست حالا و اگر در زمینه اخلاق جاجمنت
اخلاقی اگر در زمینه
نمیدونم سیاست جاجمنت سیاسی اگر در زمینه
به اصطلاح
چیزای دیگهست جاجمنتی که مربوط به اونجا
به اون زمینههاست
ولی جاجمنت درست اگر بتونید قضاوت درست
بکنید یعنی شما فهم درست دارید این میشه
مفهوم فهم درست ولی کسی که
قادر نیست که قضاوت درست بکنه ها و قضاوت
درست کردن
به مفهوم خطای چیز نیستا به مفهوم خطای
علمی نیست یعنی که شما اصلاً مسئله علمی
نیست در قضاوت شما در قضاوت کردن مثلاً
فرض کنید شما میگید که این نظریه علمی این
نظریه علمی رو من میدونم که این نظریه
است یعنی چی یعنی کهه همه واقعیتو بیان
نمیکنه ولی قضاوت شما یعنی شما تصمیم
میگیرید که این نظریه رو به کار ببرید
بنابراین با اینکه این نظریه رو میدونید
که نمیشه که
صحتشو اثبات کرد با وجود این شما قضاوت
شما و تصمیم شما برای به کار بردن اون به
هیچ وجه احمقانه نیست کاملاً به اصطلاح
قضاوت درستیست بنابراین ما راجع به یا
اینکه شما یک جایی مثلاً قضاوت میکنید ولی
قضاوت شما ممکنه مبتنی برای یه خطایی باشه
اون قضاوت شما رو به هیچ وجه قضت احمقانه
نمیخوره بنابراین فرق هست بین یعنی خطای
علمی و قضاوت درست و قضاوت غلط یا قضاوتی
که به اصطلاح ما وقتی از فهم حرف میزنیم
داریم از ویزدم حرف میزنیم از فرزانگی
صحبت میکنیم یعنی استوپیدیتی یا حماقت در
برابر فرزانگیست و فلسفه اصلا فیلاسوفیا
سفیا یعنی فرزانگی
فیللاسوفیا د تا کلمه که فلسفه ازش ترکیب
شده یعنی دوست داشتن فرزانگی دوست داشتن
فرزانگی از چه راه از راه تشخیص حماقت و
پرهیز حماقت پس هدف فلسفه مبارزه با
حماقته خب من اون چیزی که به اصطلاح در
مورد رمان نوشتن یعنی تصمیمی که میگم به
این دلیل میگم سرنوشت منو عوض کرد چون
معمولاً
آدم آدمها همه ما آدمها در هر رتبهای
که باشیم یعنی شما میتونید
برید مهندس نمیدونم هوا و فضا بشید و
دانشی به دست بیارید که بخش بیشتر
انسانها ازش برخوردار نیستن
ولی این شما رو از حماقت مسنوع نمیکنه
یعنی حماقت یک آفتیست که هیچ انسانی در
هیچ موقعیتی
با هر دانش و هر به اصطلاح هنری که داشته
باشه ازش مسون نیست و و به همین دلیل که
خیلی خطرناکه و به همین دلیله که خیلی
سرنوشت سازه به دلیل اینکه شما ممکنه
مثلاً یه کسی باشید مثل هایدگر که در
مثلاً فلسفه نبوغ داره ولی بره با نازیها
بره عضو حزب نازی بشه مثلاً
یعنی حتی اگه هایدگر هم باشین از حماقت
شما مسول نیستید وقتی که هانرنت میگه که
در بحث محاکمه آشمان میگه که آشمان این
شر رو مرتکب شد به دلیل اینکه نمیاندیشید
از اندیشیدن عاجز شده بود اندیشیدن در
زبان کانت در زبان آرنت به معنی قضاوت
کردانه
یعنی نمیتونست تشخیص بده بین
و و وقتی که هان عارف میگه که از پیش پا
افتادگی شهر حرف میزنه ابتزال شهر اون
چیزی نیست که توی زبانها متأسفانه سالهای
اخیر به کار رفت ابتزال شهر یعنی شهر یه
چیز عجیب غریبی نیست یعنی لازم نیست که
شما یک روح پلیدی داشته باشین و یا مثلاً
گذشته عجیب غریبی داشته باشین که مرتکب
بدترین شهرها بشین نه شهر یک امریست که
بسیار پیش پا افتاده است یعنی امریست که
هر آدمی در معرضه انجام دادنش هست اگر
خوب و بین خوب ود نتونه فرق زده یعنی
آشمان دست میزد به بدترین جنایت و اون
بود که هزاران آدمو سوار عطار میکرد و
میفرستاد به سمت اردوگاه مرگ ولی آدم
عجیب غریبی نبود نه گذشته عجیب غریب داشت
نه آدمی بود که مثلاً عقدههای عجیب غریب
نه اون فقط به فکر این بود که چون افسر
بود فکر ارتقای رتبه نظامیش بود یعنی یک
در حقیقت
رویای اداری و این باعث شده بود که اصلاً
نتونه درک بکنه که این کاری که داره
میکنه کار بدیست بین بد و خوب دیگه
نمیتونست این فرق بگذاره پس ابتضال شهر
به این معناست که همه ما در مرض ارتکاب به
بدترین شرارتها هستیم و همه ما به دلیل
چی؟ بدن این که همه ما در برابر حماقت
شکننده و آسیب پذیریم و و حماقت چیزی نیست
که از کسی دست برداره هر چقدر شما گفتم
دانش و نمیدونم پول و ثروت و موقعیت و
هرچی که داشته باشید اتفاقاً به عکس
میتونید شما بیشتر در معرض حماقت قرار
میگیرید میگه اگر شما ثروت زیاد داشته
باشید اون ثروت زیاد میتونه شما رو دچار
توهمهایی بکنه که به حماقت های دست بزنین
که یک آدم عادی
معمولاً دست نمیزنه. خب برای من رمان
نوشتن خب من شاید بیشتر از همه آدمای دنیا
حماقتهای خیلی بزرگ تو زندگیم داشتم منتها
این به این معنا نیست که شما وقتی حتی
میفهمی که این کار احمقانه است
بتونی
حالا
بتونی پیامداشو مثلاً مهار بکنی آدم دست
حماقتهایی میزنه که پیامش تا آخر عمر
گریبانشو میگیره
و از اون گذشته خیلی از حماقتها هست که
آدم مدام مرتکب میشه یه بار فقط اتفاق
نمیفته مدام یه یه حماقتهایی رو تکرار
میکنه ولی برای من رمان ننوشتن یعنی من
پی بردم که رمان نوشتن یه کار احمقانهست
برای من و فهمیدم که رمان نوشتن این کار
احمقانه است این این شاید از معدود خیلی
اگر بخوام خودمو تحویل بگیرم باید بگم از
معدود حماقتهایی بود که من
خیلی عمیقاً بهش پی بردم و دیگه تکرار
نکردم و به همین دلیل بود که میگم سرنوشت
زندگی منو تغییر داد به این دلیله که اون
زندگی شما زمانی میتونه تغییر پیدا بکنه
که حماقتاتونو بفهمید و و به شکلی بفهمید
که دیگه که از تکرارشم کنید. برای من رمان
نوشتن اینطور بود. حالا این چیزا که میگم
خب به خیلی آدما برخواهد خورد.
من من بابت این متأسفم ولی چون که این
اونچه که میگم تجربه منه و فهم منه من
ترجیح میدم تجربه
به اصطلاح محدود انسانی خودم و همین طور
درک ناقص انسانی خودم رو صادقانه بیان
بکنم. ولا اینکه عدهای ممکنه که
این حرفا براشون برخورنده باشه. اونچه که
آقای علیگما راجع به کلاسهای داستاننویسی
و رماننویسی گفت یک بخشیست که نشون میده
که یعنی حرف من رو و قضاوت منو تأیید
میکنه که در زبان فارسی یا ما ایرانی
مسئله زبان نیست اصلا به هیچ وجه مسئله
یعنی اینطور نیست که اگر ما مثلاً
بریم مثلاً زبان هندی بنویسیم اتفاقی
میفته یا به زبان مثلاً انگلیسی منظور
اینکه کسی که تربیتش و به اصطلاح شکلگیری
ذهنیتش ایرانی هست به نظر من
نباید سودای
رمان نویسی رو در سرش بپرورونه یا همچین
به اصطلاح خیالی داشته باشه
حالا من قصهای که تا دیروز گفتمو براتون
میگم ادامه میدم و که و در اون بستر
براتون توضیح میدم که چرا به این نتیجه
رسیدم. خب دوستان
درباره
پس در از کامنتهایی که دوستان نوشتن
در
یوتیوب من نتیجه میگیرم که صدا و تصویر من
در یوتیوب یوتیوب هست
دیروز تا اینجا رسیدیم که وقتی که کندرا
به فارسی ترجمه شد
با ترجمههای
مشکل ترجمههای
کندرا
با ترجمههای
دیگه فرق میکنه در ترجمههای دیگه شما
میگید که حالا مثلاً خوب ترجمه کردن بد
ترجمه کردن مثلا هنوزم ما در فارسی بر سر
ترجمه
به اصطلاح
داستیوسکی شاید خیلی بحث باشه که مثلاً
آثارش آیا چون اکثراً
ما از فرانسه و انگلیسی ترجمه میکنیم خب
خیلی از نویسندهها هستن که مستقیم ترجمه
نشدن یا به هر حال ترجمهها ممکنه عیب و
ایراد داشته باشن این مسئلهای نبود که در
مورد کندرا مطرح
یک اون مسئله ترجمه اشکالات معمول ترجمه
وجود داشت یک اشکال دیگه هم که مربوط به
سانسور بود که اونم بود و اون اشکال
سانسور خب یه بخشش برمیگشت به جاهایی که
کندرا راجع به خدا و نمیدونم اینجور چیزا
صحبت میکنه و یه جاهم برمیگرده به اونجایی
که به اصطلاح تعبیرهای جنسی یا موقعیتهای
اروتیک درش وجود داره اصلاً به همین دلیل
اون رمان آهستگیش اصلاً قابل چاپ در ایران
نبود چون اون خیلی مسئله
از این جهت خیلی با دیوار سانسور استکاکش
بیشتره خب ترجمه مشکلات ترجمه به طور کلی
یک طرف مسئله سانسورم یک طرف اما یک مشکل
خیلی بزرگتری که وجود داشت در مورد کندرا
این بود که کندرا فیلسوف بود و همه
رمانویسا فیلسوفن منتها و همه فیلسوفا
رمان نویسن ولی
مشکل این بود که در زبان
خود کندرا هم زبان فلسفی بود و اون
نویسنده مترجمان ما اینو نمیفهمیدن و
هنوزم نمیفهمن و در نتیجه اونچه که ترجمه
میکنن یه چیز چپندر قیچیه کاملاً خب من
با اون این به اصطلاح موجی که در ایران
بود در مورد
کندرا خب طبیعتاً خیلی کندرا تأثیر گذاشت
من و میل به رمان نویسی رو در من خب همون
طور که دیروز گفتم اون گرایش فلسفی که من
از آغاز به اصطلاح
تجربه فکریم داشتم اون منو خیلی
برمیانگیخت سمت اینکه آقای آینده خودم
رویای خودمو
کاملاً در تقابل با رویای پدرم که پدرم
میخواست من یه آیتالله بشم تقوید بشم ولی
من آینده خودمو نویسنده بودن میدیدم یعنی
رویای من این بود که نویسنده بشم
و دیگه من سال ۲۰۰۰ آمدم به فرانسه و وقتی
که فرانسه آمدم
خب فرهنگ فرانسه و زبان فرانسه و فلسفه
فرانسه و ادبیات فرانسه و اینا برای من
خیلی خیلی
جذاب بود از قبل یعنی فرانکوفیل بودم و به
سرعت زبان فرانسه رو یاد گرفتم و به سرعت
شروع کردم چیزهایی رو خوندن که قبلاً به
فارسی خونده بودم از جمله خوندن دقیق
میلان کندرا
و با خوندن دقیق میلاکوندرا اصلاً یه
میلانکند دیگهای رو کشف کردم همونطور که
من در ایرانم خیلی شیفته مثلاً فوکو بودم
ولی اومدم در خارج یا دریدا و دیگران ولی
اینا اصلاً یه چیز دیگه بودن مثل اینکه
تشابه اسمی بود فقط
مخصوصاً اینکه کندرا بر خلاف
اون رمانهای اولیهش
وقتی که به اصطلاح تصمیم میگیره که
مهاجرت بکنه به فرانسه شروع میکنه به
فرانسه نوشتن. بنابراین من داشتم هنرال رو
به زبان اصلی میخوندم
و وقتی که به زبان اصلی میخونی
و
در عین حال فلسفه هم میخونی و با به
اصطلاح ادبیات و فلسفه هر دو از طریق
زبان اصلیشون ارتباط برقرار میکنی اصلا یه
چیز دیگه میشه دیگه یعنی اصلا تمام اونچه
که من در ایران راجع به ادبیات و فلسفه
صفحه خوندم تمامش واقعاً یاوه بود و هست و
دیدم که باید از اول همه چیو یاد بگیرم
همه چیزو باید از اول یاد یعنی مهمترین
کاری که تا الانم دارم میکنم اینه که
اون چیزا رو که یاد گرفتم بریزم دور و در
حقیقت آنلرنینگ کنم همه اون چیزایی که
راجع به همه چیز حتی راجع به ایران من یاد
گرفته بودم همه باید میریزم دور و و این
کاریست که سعی میکنم بکنم. یعنی من وقتی
اومدم خارج از ایران تازه ایران رو کشف
کردم. تازه اسلامو کشف کردم. تازه تشیعو
کشف کردم
تاز چیزایی رو کشف کردم که فکر میکردم که
اینا رو میشناسم و میدونم.
من چون مثلاً رفتم حوزه درس خوندم پس
مثلاً اسلامو میشناسم. من چون تاریخ
ایرانو خوندم به فارسی مثلاً ایران تاریخ
ایرانو میدونم.
وقتی که میاید بیرون شما در حقیقت
متوجه میشید که نه باید همه اون چیز رو که
آموختید بریزید دور و از اول یه جور دیگه
اینها رو بشناسید کندرا هم اینطور بود خب
و این کندیرا خب سن منم داشت دیگه بالاتر
سال ۲۰۰۰ من ایرانو ترک کردم ۲۷ سالم بود
من متولد
سال ۱۳۵۲ هستم ۲۷ سالم شده بود خب یه
مقداری
به اصطلاح بیشتر مطالعه کردم فکر کرده
بودم و میلان کندرا برای
من به شکل خیلی خیلی عمیقتری و جدیتری
تأثیرگذار شد و به همین ترتیب میلی به
اینکه من رمان بنویسم خب
درسته که میلان کندراب
در فرانسه رمانهاشو به فرانسه مینویسه
ولی باز اغلب
موقعیتها و شخصیتهاش
چکی و مخصوصا پراگی هستن
و خب در پراگ من سال ۲۰۰۰ باز سر اتفاق
بدون اینکه دلم بخواد و بدون اینکه
پیشبینی بکنم ناخواسته و با دلخ خوری
پاریس رو ترک کردم و رفتم درراگ
یعنی از کاری من مجبور بودم و رفتم در
حقیقت یعنی با
شده بودم یه آدمی که زبان
کندرا رو نوشتههای کندرا رو به زبان شکی
به زبان فرانسه به زبان اصلی میخونه و
اومده به شهر
کندرا
و پراک شهر کندرا بود و من سه سال در این
شهر زندگی کردم و در این شهر بود که من
ناتنی رو نوشتم داشتم
در پراگ
برای پراگ یه شهر خاصیه
ما در
غرب هم در اروپا هم در آمریکا یک سری به
اصطلاح کتابها هست که راجع به شهرها یا
کشورها نوشته میشه از جهت
به اصطلاح نسبت نسبتی که با هنرمندان یا
با نویسندگان داشتن مثلاً فرض کنید پاریس
نویسندگان خب از قدیم نویسندگان مختلف
دنیا دوست داشتن برن در پاریس یه مدتی
زندگی کنن یا نقاشها مثلاً زندگی از
همینگوی بگیرید تا میلر بگیرید تا یوسا
همون یوسا که اخیراً فوت کرد اینا میرفتن
یه مدت در پاریس زندگی میکردن و و پاریس
یک شه شهریست که برای هنرمندان و برای
نویسندگان خیلی الهام بخشه و معنی داره
خیلی معنی داره یعنی مثلا شما وقتی میرید
محل ممخت محل ممخت یکی از محلهای بسیار
فقیر و محلهای به اصطلاح
محل سکونت افراد طبقه فرودست جامعه بوده و
به همین دلیل هنرمندا مخصوصاً اونجاها
خیلی زندگی کردن خونه اجاره میکردن و و
الان شد یکی از گرونترین محلههای پاریس
و و قدم به قدم معنی داره که اینجا مثلاً
یه مدت کی زندگی کرده اونجا یه مدت کی
زندگی کرده مثلاً من
سه چهار شب در اتاقی که
چیز چی اسمش
او اسکار وایلد در اتاقی که اسکار وایلد
زندگی کرده من دو سه شب اونجا
تبدیل شده به هتل
مثلاً دو سه شب اونجا بودم در اون در اون
اتاقی که او بوده و تختی که اون هست و
فلان
یا آدمای دیگه پراگ هم همچین حالتی داره
پراگ
خب در قرن نوزدهم پایتخت فرهنگی اروپا
بوده و
بسیار نقش مهمی داره در
به اصطلاح تاریخ اروپا و اساساً چکها از
جمله
کسی مثل
میلان کوندرا
چک حالا اون موقع که چک اسلاواکی بود تا
بعد از سقوط کمونیسم چک از اسلاواکی جدا
شد چک سلاواکی رو اروپای مرکزی میدونستن
نه اروپای شرقی و
حسابش با بقیه کشورهایی که در شرق اروپا
قرار دارن خیلی متفاوته مثلاً با رومانی و
بلغارستان و لهستان و نمیدونم اینها
زبان
رسمی در
چکوسلوکی و چک و پراگ زبان اصلی تا زبان
رسمی تا اوائل قرن بیستم زبان آلمانی بوده
و در نتیجه کل آموزش و نمیدونم نوشتار و
اینها به زبان آلمانی صورت میگرفته.
اوایل قرن بیستم هست که زبان چکی که زبان
روزمره مردم و زبان محلی بوده تبدیل میشه
به زبان ملی و خود کندرا هم اگر خونده
باشید خیلی مسخره میکنه این
به اصطلاح
وسواس زبانی چکها رو و خیلی این
شیفتگیشونو به زبان خودشون
بنابراین مثلا یه شهریست که
آدمها ما
به اصطلاح فرهنگش با فرهنگ آلمان از خیلی
جهات مشترکه و یک فرهنگه ولی در عین حال
چون که جدایی از آلمان هست و
به اصطلاح متفاوته از باقی سرزمینهای
امپراتوری پروس بوده
تفاوتم داره یعنی هم اون قنای فرهنگ
آلمانی درش هست و هم اون تمایزی که درش
هست بنابراین فیلسوفان خیلی مهمی داره
نویسندگان مهمی داره هنرمندان مهمی داره
نمیدونم از دانشمندان ساینتیستهای خیلی
مهمی داره
موسی به اصطلاح کسانی که خیلی از شوپن
به اصطلاح که یکی از مهمترین موسیقی دانان
اروپاست از او گرفته تا نمیدونم کپله رو
تا پالو لف وم اسمی خیلی بزرگی رو شما
میبینید که یا اونجا اهل اونجا بودن یا
مدتی اونجا زندگی کردن و
خیلی از فیلسوفان بزرگ اروپا اونجا درس
دادن مثلا مثل هوسل اون بحثاشو راجع به
بحران
انسان اروپایی در پراگ اون درس گفترا رو
ارائه کرده و خب یه شخصیتی مثل کافکا
در اونجا یا
به دنیا آمده زندگی کرده و رمان نوشته
وقتی که شما رمان
محله قدیمی پراگ در حقیقت اون با پل چارلز
و قصر چارلز شناخته میشه پلی که از این
طرف شهر میره اون طرف شهر و اون طرف شهر
در حقیقت قصر چارلز هست کلیسا و فلان اینا
و وقتی وقتی که شما میرید خونه کافکا که
این طرف پل هست اونوقت متوجه میشید که اون
میز تحریری که کافکا داره
پنجرهای که هست از اون پنجره قصر چارلز
دیده میشه و رمان قصرش رو تصور کنید که
رمان قصرش رو کافکا مینوشته و نگاه
میکرده از پنجره به اون قصر
خب شهرست پراگ یه شهر ملانکولیکه
خب این این ویژگی پ برعکس پاریس که پاریس
یه شهریست خیلی
یه یه ش یه شهر خیلی شیک و شادیه پاریس
ولی پراگ یک شهر ملانکولیکه
و این این ملانکولی رو شما در همه
نویسندههاشم میبینید از اون
نویسنده رمان تنهایی پرهیاهو
که خب در اواخر عمرش اصلاً در آسایشگاه
روانی باد بوده و
خودشو از پنجره میندازه پایین به خاطر که
فکر میکرده که داره به پرندا کبو ترا
داره دونه میده تا خود شخصیت کاف و فضای
کافگاهی که در رمانهای کافکاه هست این
حالت ملانکولیک رو شما در روح این شهر هست
یکی که ایوان کلیما که خودشم از
نویسندههای
همنسل کندرا هست نویسنده پراگی ایوان
کلیبا یه کتابی داره به نام روح پراگ در
فارسی چاپ شده آقای خشایار دهیمی ترجمه
کردم روح پراگ روح کاملاً ملانکولیکی هست
و و یک اندو انوح
بسیار عمیقی در نه تنها یعنی این اندوهی
که در چشمهای
آدمها شما میبینید
و مخصوصا در چشم زنها
به خاطر اینکه پوست خیلی روشنی دارن منطقه
کوهستانیه پوست خیلی روشنی دارن و چشمهای
روشنی دارن و این اندوهی که در این
چشمهای روشن هست خیلی خیلی چشمگیره همین
اندوه اندوه رو شما کاملاً در در معماری
این شهر میبینید. یک اندوه رازآمیزی هست.
یعنی یک ملانکلی رازآمیزی هست به این شکل
که
ظاهر آدمها و ظاهر شهر و اونچه که
میبینید
نمیتونید تصور کنید که در پس او چی هست.
یک یکی از ویژگیهای معماری در پراگ پسج
های
پراگ هست پسج به فرانسه ما میگیم پاساژ ما
وقتی میگیم پاساژ یعنی جایی که به اصطلاح
برای مجموعه از مغازههاست چند طبقهست ولی
پساژ به مفهوم این هست که یه جایی که شما
وارد میشید برای راهی که به اصطلاح به از
یه جای دیگه خارج میشید مثلاً فرض کنید از
میرید توی خیابون الف میرید توی یک مثلاً
مغازهای یا یه سینمایی بعد
در خروجی سینما به یه خیابون دیگهست این
میشه پسرژ حالا پسرش ها
در پراگ فقط به شکل جایی که مغازه هست
نیست یعنی فقط مثلا مغازه پاس پاش مثل ما
که مثلاً یه دهنه پاساژ توی این خیابونه
یه دهنه پاساژ توی خیابون دیگه نیست بلکه
شما مثلاً یه در کوچیکی هست که شما این
درو باز میکنید میرید از یه پلههایی طی
میکنید چند تا به اصطلاح مارپیچ میخوره
بعد می یا ناگهان مثلاً یک کارگاه خیلی
بزرگ و قدیمی مثلاً آبجو فروشیه و بعد پشت
آبجوسازی کارگاه که میدونید که پراگ
آبجاش معروفه و حالا اونم اگه بخواید
کندرا رو بفهمین باید آبجی پراگو بدونین
این چیه و ازی جا میره و بعد دستگاههای
بزرگ و بعد میبینید که دستگاههای بزرگ
تانکرای بزرگ آبچ و سازی و ایناست پشت
دوباره میرید همین طوری با از پلهها
میرید پایین بالا میرید چپ میرید راست
میرید میرید یه جایی که
حالت رستوران داره و بعد اون رو که ترک
میکنید میرید و از یک جای دیگهای از یه
خیابون دیگهای که مثلاً ۵ تا چیز دیگهست
از این جا دیگه سر درمیارید اصلاً فکر
نمیکنید که این در کوچیک میتونه انقدر
راه پرپیچ و خم یعنی یک شبیه هزار تویی
باشه و توش این اتفاقات بگذره
در پراگ این یه یه بخششم
ربط داره به نوع اقتصاد و نظام حاکم از
سیاسی در پراگ که
میدونید که برخلاف بقیه کشورا که در بلوک
شرق بودن مالکیت خصوصی لغو نشد کاملاً چون
کهه
مالکیت خصوصی لغو نشد و چکوسواکی در دوران
اوایل قرن بیستم از نظر ذخیره طلا یکی از
به اصطلاح بالاترین رتبهها رو در اروپا
داره بنابراین ثروت زیاد بوده و بعدشم که
مالک شرکت خصوصی لغو نمیشه و در عین حال
نظام کمونیستی میشه پول و پنهان کردن پول
و ثروت میشه تبدیل میشه به یک وسواس خیلی
شدید شما مثلاً خونه که من اجاره کرده
بودم یعنی موقعی که ما
من در رادیو فردا کار میکردم به اصطلاح
خونه که گرفته بودم
شما
جاهایی رو یهو متوجه میشدید که مثلاً پشت
نمیدونم
چی میگن من نمیدونم کلازتو به فارسی چی
میگن مثلاً جای که
حالت
فروتگی در دیواره و مثلا شما لباستاتون
اینا رو میگذارید یهو میبینید که مثلاً یه
جایی که تا حالا توجهتون توجهتون جلب نشده
یک دریچه هست که قفل داره و مثلاً باز
میشه و توی اون مثلاً یه جاهای خیلی بزرگی
و احتمالاً پول و طلا و جواهرات اینا رو
پنهان میکردن
و بعد
این پل چارلز که خب در قلب اروپا قرار
داره
خب
شهر گفتم کوهستانیه بنابراین بیشتر سال
سرده و و
معمولاً بیشتر سال در غروب و در قبل از
طلوع آفتاب شما یک مه عمیقی رو روی این به
اصطلاح رود که از زیر پل
در جریان هست میبینید و این پل در مه فرو
میره و بعد آدمهایی که میشینن حالا یا
کنار پل یا در حاشه پل و دارن مثلاً می
آبجو مینوشن
و یا وتکا مینوشن و سرمای شدید اونجا
وک من شبی که وارد وارد
پراگ شدم یعنی از پاریس که آمدم اول
ژانویه بود و اصلا تصوری از سرمایه پراگ
نداشتم و به محض اینکه وارد شدم
یک سرمایه بسیار بدی خوردم که دو هفته از
جای خودم نمیتونستم تکون بخورم سر یعنی
شقیقههای آدم در به اصطلاح درد و تمام
شهر
به اصطلاح چیز هست فراز و نشیب داره و در
زمستان بسیار رفت و آمد سخت میشه بهخاطر
یخبندان و این حرفا
این ملانکولیک بودن شهر رو شما حالا با
بذارید کافکا و بعد شما میبینید که
ناگهان توی که کندرا میخوندی دیگه فضایی
که کندرا این رمانا رو نوشته تو داری در
زندگی میکنی
اسمایی که اسم شخصیتهایی که خب میدونید
که در زبان چکی
زبان چکی بسیار زبان سختیه از زبان آلمانی
هم سختتره
ما در زبان چکی نه تنها کلمات
مؤنث و مذکر دارن که خنثا هم داریم و و
درش حتی اسمهای خاص هم صرف میشه یعنی
مثلاً خلجی اگر در یه فعلی در یک جملهای
نهاد باشه یه جور تلفظ میشه در گزاره باشه
یه جور تلفظه خیلی زبان دشواریه
و خب به همین دلیل که اگر شما زبان چکی رو
ندونین اگه حداقل
الفاشو ندونین
تلفظ کلمات براتون خیلی سخت میشه مثلاً جی
توی زبان چکی
ی خونده میشه خب
بنابراین وقتی رمانهای کندرا رو میخونین
این شخصیتها درسته که حالا خیلی سعی میکنه
کندرا از اسمای
به اصطلاح
خیلی
جنرال و عام استفاده بکنه و کمتر اروپایی
ولی خب شما میبینید که اسمای کمتر چکی
ولی اسمای چکی هم درش هست حالا اسم
خیابونا یا اسم آدما یا اسم شخصیتها و بعد
به شما میبینید که شما دارین در اونجا
زندگی میکنین یعنی در اونجایی که کندرا
کندرا شده چون کندرا در در پراگ کندرا شده
وقتی که کندرا داستان زندگی خودشو میگه
میدونیم که پدرش آهنگساز بود و
خودشم آهنگسازی از بچگی موسیقی یاد گرفته
پش پدرش و خیلی خوب موسیقی رو میشناسه و
تمام رمانهای
میلان کندارا ساختار موسیقیایی دارن چیزی
که ما در فارسی اصلا نمیفهمیم و نفهمیدیم
اینه که ساختار موسیقیایی رمانهای کوند
رو اگه نفهمیم اصلا رمانشو نمیفهمیم
و اونجا کندرا کندرا شده این کتاب معروف
هستی که به فارسی اون موقع بار هستی ترجمه
شد
و واقعاً
نشان دهنده
انحطط درک ما از زبان و ترجمه و رمان هست
خب این اینو در پراگ نوشته که رمان شوخی
در پراگ نوشته شده و به چکی نوشته شده و
بعد اگر فیلم سبکی تحمل ناپذیره هستی و
ندیدیدم ببینید فیلم تقریباً ۳ ساعت هست
با رمانش فرق یعنی شما رو مطلقا از خواندن
رمان بی نیاز نمیکنه ولی فیلمشم به دیدن
میارزه فکر کن دنیل لوئیسم شخصیت اولشو
بازی کرد
و این بودن در چیز من در رادیوی که کار
میکردم چون که رادیو فردا ۲۴ ساعته بود در
حقیقت روتیشنش خیلی سخت بود یعنی شما
۲۴ ساعت رو تقسیم کرده بودن به سه تا
اصلاد سه تا ۸ ساعت و هر ۸ ساعت به یک تیم
در حقیقت یک تیم میتونست کار بکنه ولی این
اشکال ایجاد میکرد و به اصطلاح چون ما
قانوناً
نمیتونن بیش از ۴۰ ساعت
کسی رو موظف به کار کردن بکنن این یا کم
میومد یا زیاد میومد در نتیجه حالا یکی از
راههایی که اندیشیده بودن براش این بود که
شما مخیر بودید که
شب کار باشین و و در شب اون وقت شما ۱۰
ساعت کار میکردین
و چون ۱۰ ساعت کار میکردین
اون ۱۰ ساعت
موجب میشد که شما ۴ روز کار کنین که میشه
۴۰ ساعت و ۴ روز شما
به اصطلاح
بتونین سر کار نیاین یعنی چ روز به اصطلاح
تعطیلی داشته باشه من خب طبیعتاً ترجیح
میدادم به جای اینکه ۵ روز کار کنم د روز
تعطیلی داشته باشم چ روز کار کنم و چ روز
تعطیلی داشته باشم اون اون چ روزی که
تعطیل بودم
خیلی
امکان فوقالعادهای بود برای من چون در
عینی که فول تایم به طور کامل کار میکردم
یک زمانی داشتم که نصف سال در حقیقت مال
خودم و این به من امکان نوشتن
ناتنی رو میداد
و خب من از اینجا اومدم از ایران که اومدم
بیرون پس ما دیگه فکر میکردم که دیگه ما
مشکل سانسور نداریم اینجا میدونستم که
دارم یه رمانی مینویسم که ایران چاپ
نخواهد شد من اصلاً دلیلم خیلی هم برای من
مهم نبود که در ایران چاپشه
یکی از کسانی که نقش داشت در تشویق من به
رمان یعنی شاید مهمترین کس عباس معروفی
بود و عباس
من با عباس خیلی اتفاقی
آشنا شدم به دلیل اینکه در ایران من مجله
آدینه و گردونه میخوندم. آدینه و گردون
گردونم و خب برای ما یه چیز چیزی بود
دیگه. اینا از یه در یه دنیایی بودن و
نویسندهها و هنرمندای که دنیاشون با
دنیای ما
بچه طلبههای مذهبی و شهر قم و اینا اصلا
کاملاً برای ما خیلی عج و غریب بود. خیلی
دنیای بیگانهای بود. ولی خب اینا رو
میخوندیم و من از طریق مجله عباس معروفی
رو میشناختم ولی هیچ موقع رمانهای او رو
نخوندم.
میدونستم که سمفون رومان یعنی دورهای
بود که دیگه من از رمان فارسی خوندن خیلی
فاصله گرفته بودم یا رومان فارسی نمخوندم
و دیگه یعنی حتی دیگه نمیتونستم بخونم
مثلا چ بارها تصمیم گرفتم مثلاً کارای آخر
آخ
کا کار اواخر
گلشیرم بخونم نتونستم بخونم مثل جا نامه و
نمیدونم شاه سیاه اینا
در پاریس بودم تازه رفته بودم پاریس با
یکی از دوستانم صحبت میکردم اون دوستم گفت
که آره تو که حالا اومدی اینجا
با آدمایی که اون دوست من در بی سی کار
میکرد و خودشم اهل ادبیات بود گفت با
آدمایی که هستن خوبه که باهاشون ارتباط
برقرار کنی اونا هم تنهاان و تو از تنهایی
در میای اینا و بعد به من گفت که عباس
معروفی هم در آلمانه و خب یه کتابی اخیراً
نوشته خب ما اون موقع نمیدونستیم به خاطر
این رفته بودن از ایران و ارتباطات
اینترنتی نبود که ما این چیزا یک به
اصطلاح چیز نوشتیم یه رمانی در اینجا
نوشته که خیلی خوبه که تو چیز کنی این
رمانو بخونی و مثلا بهش زنگ بزنی و
بان خواننده ده بهخاطر که اینا دیگه اومدن
در خارج و ارتباط ندارن با خواننده و اینا
خیلی خیلی خوبه که مثلاً
به اصطلاح آمریکایی اپریشیت بکنیم دلگرمی
بهش بدیم
اون رمان فردوس پسر داشت اون تنها چیزی
بود که من از
عباس معروفی خوندم این رفیق من خودش از
کتابو از چیز فرستاد برا من کتابو برا من
از لندن فرستاد من خوندم و خب
داستانیست در مورد انقلاب ایران و خیلی
برای من دیگه اونم تو دورهای که من اصلاً
کتاب فارسی نمیخوندم
به خاطر اینکه فرانسه یاد بگیرم فرانسه هم
خوب بشه من یک سال مطلقا کتاب فارسی
نخوندم و
خودمو چیز کردم مقید کردم که روزنامه
بخونم و مجله بخونم و نمیدونم فیلم ببینم
و کتاب بخونم تا راه بیفتم حالا بعد تو
اون دوره بود که دیگه خیلی فاصله گرفته
بودم هم هم ذوق و سلیقه و چیز ولی با این
حال فکر کنم که من یک نامه نوشتم براش یا
فکر کنم آره فکر کنم یه نامه نوشتم راجع
به اون رمانو
نه از رمان تعریف نکردم ولی ازش حالت
مثلاً تشکر و تبریک کنم جور
آقا عباس معروفی در شهر برلین زندگی میکرد
و در اونجا هم یه کتاب فروشی داشت من که
اومدم پراگ پراگ تا برلین با قطار ۴ ساعته
خب خیلی نزدیک شدیم برلین با پاریس فاصلهش
خیلی دوره و مخصوصا اگه بخواین با ماشین
بیاین خیلی طول میکشه
ولی شما اگر بخواین با ماشین از پراگ
بیایم از برلی میایم پراگ همون چ ساعت
تقریبا شاید یه موقع کمتر
و این باعث شد که
ما بریم برلین من خب یادم نیست که من رفتم
برلین برای چی جلسهی بوده و فلان اینا بعد
در اونجا خب رفتیم کتابش
عباس و با هم رفیق شدیم و عباس میومد خونه
ما و در پراگ و گاهی مثلاً ۲۰ روز یه ماه
میومد خونه ما میموند گاهی هم من میرفتم
برلین و در برلین
خیلی خانمش اکرم خانم که نقاشه خیلی هم به
من لطف داشت و میشستیم
خونهش بودم و بیشترین اوقاتی که در برلین
بودم خونه عباس بودم و خانمش گاهی من
مثلاً شبا میشناستم مطالعه میکردم میومد
میگفت که تا همین جا که تو نشستی گلشری
همینجا میشست کتاب میکنه
خب در خونهشون باز بود به روی دوستانشون
و خب یه دورهای هم بود که خیلی تنها شده
بودن
خب قتلای زنجیرها اتفاق افتاده بود و خیلی
چیزای وحشتناک ارتباطاتم چیز شده بود و
اون داستان
نمیدونم کنفرانس برلین اتفاق افتاده بود و
یه فضا یه چیز بود و تو خود برلینم بین
ایرونیا خیلی لی
جبهه بندی و اینا بود به هر حال زمان
زیادی رو من با عباس گذروندم
و با هم طی سال میومد و گاهی مثلاً میومد
خونه من من چ روز که من کار میکردم تو
خونه من بود و یا من که من کمتر میرفتم
بهلی میخواد که من کا کار میکردم اون در
حقیقت کار اداری نداشت و میتونست مثلاً
مغازهشو بسپاره به شاگردشو بیاد
چیز و
من یه خیلی برام مهم و و عباس سفر اول که
آمد در پراگ تمام کتاباشو برا من آورد
مجبور کتاباشو منم خب با احترام گرفتم و
ولی برا من اصلاً کتاباش مهم نبود و
نخوندم و
یه بارم که اومد دید در چیز در کتابای من
ندید کتابای خودشو چون من داده بودم به
کسی چون من کتابی رو که نخوام دوست نداشته
باشم نگه نمیدارم فیزیک کتاب اذیتم میکنه
اگر کتابی نباشه که دوست داشته باشم
یعنی دلیل داشته باشم برا خوندنش اگر ا
کتاب نباشه خودشم نگه نمیدارم داده بودم
به دوستی و یا کسی اومد و دید یه بار دیگه
هم باز کتاباشو آورد برای من فکر کرد که
مثلاً حالا کسی از من گرفته یا چیزی دو
بار کتاباشو مجموع آثارشو آورد و و نخوندم
ولی اونچه که برای من خیلی جالب بود این
بود که تو چهجور شد رومانیز شدی و من یادم
هست که من من ضبطم کردم با یعنی با
هندیکهم داشتم و ضبط کردم یه مصاحبه خیلی
مفصل باهاش کردم که چون زندگی من چند بار
از بین رفته مجموعه خیلی زیادی از این
مصاحبهها من با آدمای مختلفی داشتم
ساعتها مصاحبه راجع به مسائل یعنی سرگذشت
شت فکریشون زندگیشون و فکرشون رابطه زندگی
و فکرشون از جواد تباطبایی بگید تا دیگران
تا الان فکر نکنم که داشته باشم چیزیه چون
انقدر جابهجا شدم در به دریا همه اینا رو
از بین برد ولی باهاش مصاحبه کردم چند شب
نشستیم با همدیگه
و همون اوایلی بود که خیلی تازه با هم
آشنا شده بودیم و من باهاش حرف زدم و ضبط
میکردم
و این از سؤای من خیلی تعجب میکرد. یعنی
از نوع چون من اصلاً مهم نبود. رمانهاش
برای من مهم نبود. خودش برای من مهم بود.
اینکه تو چهجور شد که رمان حویس شدی؟ یعنی
رمان نویس برای من مهم بود. نه خدا رومان.
و من خب میدونید که این عباس یه کسی بود
که فقط رماننویس نبود بلکه چون روزنامه
نگار بود و سردبیر مجله گردون بود با
رماننویسا بزرگ شده بود یعنی این برای
سیمین من دیدم نامههای سیمین دانشوررو به
عباس یا چیزایی که نوشته برای عباس سمین
دانشور یه حالت مادرانه داشت به حالا به
همه ولی به عباس یه همچین حالتی داشت
هوشنگ گلشری خیلی نزدیک بود به عباس یعنی
عباس با اینا مثل یک
به اصطلاح آدمی بود که تو پراپای اینا
بزرگ شده بود و بنابراین وقتی که صحبت
میکردیم با همدیگه انگار که داره تاریخ
زنده ادبیاتو داره میگه یعنی همه اینا
براش دوست و رفیق بودن و از نمیدونم
عرقخوریاشون گرفته تا نمیدونم
به اصطلاح شیطنتهاشون تا اخلاقیات شون تا
شکل رمان نوشتنشون شکل نمیدونم روابطشون
با ناشرا نمیدونم همه چیز یعنی یه چیزا
که شما
الانم نمیتونید در هیچ اثر مکتوبی پیدا
بکنید در حقیقت جه اون جهان واقعی که
داشتن نویسندههای ایرانی شاعر یا نویسنده
ایرانی من از زبان عباس به طور خاص حالا
من با نویسندهها و شاعران دیگهای هم
نشست و برخواست داشتم ولی اون دوره که با
عباس بودیم و به خاطر کاری که عباس
میکنیم عباس در خود برلینم که بود مجله
گردون رو سعی کرد مدتی دربیاره که بعد
متوقف شد ولی باز هم ارتباط داشت با
نویسندهها و اینها و برای من
این مسئله رمانویس خود شخصیت رماننویس رو
و شخصیت خود عباس معروفی به عنوان رمانویس
و بعد شخصیتهای دیگه که از خلال به
اصطلاح اون دریچه روایت ت عباس میدیدم از
گلشیری گرفته نمونم احمد محمود و نمیدونم
دولت آبادی و دیگران دیگران خب یه چیزای
جهان دیگه رو میدیدم دیگه یک
چیزی که
هم
قبلاً برای من شناخته شده نبود ولی اونچه
که میدیدم
من رو خیلی از حسهای منو تایید کرد و
مخصوصاً خود عباس یعنی شما اگر با عباس
مینشستی
۱۰۰ ساعتم که اگر مینشستی فکر نمیکردین
شغلش رمان نویسی باشه فکر نمیکردین اصلاً
آدم بتونه رمان بنویسه و بهش میومد هر
شغلی داشته باشه غیر از رمان نوشتن یعنی
مطلقا اون عباسی که مینوی مینوشت شباهتی
نداشت به عباسی که بود
و د تا د تا آدم مختلف بودن و من
نمیتونستم باور کنم که بارها و بارها
اونجا حالا با دوستای خیلی صمیمی من مشترک
داشتیم گفتم واقعاً من نمیتونم باور کنم
که عباس اینا رو نوشته
یا عباس مثلاً میتونه رمان بنویسه چون
عباس که شما باهاش رفیق میشدی اصلاً همچین
شخصیتی نداشت و بعد کمابیش کمابیش این رو
شما در ایرانیا میبینی و به اصطلاح یا
بعدها این
رو وقتی که یه سری کارایی درراومد درومد
مثلا خود هدایت
باز خیلی برای من الانم که هدایتو گاهی
برمیگردم مثلاً نامههاشو میخونم یا
بعضی از کاراشو میخونم کاملاً متوجه میشم
که هدایتی که بوفکور رو نوشته غیر از
هدایتیست که بوده و زندگی کرده یعنی
کاملاً د تا چیز متفاوتن در حال که درک ما
درک ابتدایی ما یا مثلاً من که شیفته
ادبیات شده بودم فکر میکردم همون طور که
داستایوسکی با رمانش یکیه این هدایتم یعنی
بوف کور و حتی ما فکر میکردیم که این بوف
کور در ایران تلقی این بود که این بوف
کوره که خودکشیرو ترویج میکنه توجه توجه
میکنید چی میگم یعنی فکر میکردن که به
خاطر همین گفتن که بوفکورو نخونین چون بو
بوفکوررو بخونین دیپرس میشین و میرین در
حالی که خودکشی هدایت
طبق تحقیقاتی که بعد انجام شد مخصوصاً
کارایی که آقای همایونی کاتوزیان کرد
معلوم شد که اصلاً خودکشی هدایت هیچ ربطی
به اندیشههاش و نمیدونم بوفور و نام
اینا نداره از سر فقر
و بیپولی خودکش کرد
و بعد میگید که آره اصلاً زندگی اینا
هیچ ربطی به یعنی جهان ادبی
برای اینا یک چیزی بود که در
یک کار نوشتن مثل مثلا فرض کنید یه
روزنامه نگاری بود یه نوع مثلا نوشتن بود
نه یک نوع به اصطلاح تجربه دیگه دیگری از
جهان منتها
و من ولی عباس خیلی خب
به من خیلی
به اصطلاح محبت داشت و چیزی که گفت تو
رماننویسی یعنی من قبل از اینکه من ناتنی
رو بنویسم عباس من گفت تو رومان نویسی و
حالا خیلی هم اهل مبالغ و چیز بود میگفت
اگه تو رمان ننویسی نه تنها به خودت ظلم
کردی به ادبیات ایران ظلم کردی از این
حرفای
ایرونی تعارفهای ایرونی و به شدت تشویق
کرد که منو بنویسم یعنی یه چیزی که من درم
وجود داشت یعنی میل به نوشتن رمان و بعدم
به اصطلاح ولی در عین حال میترسیدم رومان
بنویسم یعنی نمیدونستم که آیا بلدم قصه
بگم یا نه چون این کارو نکرده بودم تا
حالا
من خب خیلی نوشته بودم خیلی ترجمه کرده
بودم ولی مطلقا نوشتهها و ترجمههای من
ربطی به ادبیات نداشت
اون زمان و من نمیدونستم که آیا بلدم قصه
حس بگم یا اینکه بلد نیستم این اعتماد به
نفسو نداشتم چون این اعتماد به نفسو
نداشتم این حس میل برای رماننویس شدن در
حقیقت خیلی
نیاز داشت به یه کسی مثل عباس که مثلاً هل
بده منو بگه که بپر و عباس گفت تو رمان
نویسی و باید رمان بنویسی تو و تو اصلاً
نباید هیچ کاری دیگه بکنی تو اصلاً نباید
مطلقا نباید فکر فلسفه خوندن و نمیدونم
اسلامشناسی و اینا اینا چرتپینا رو بری
باید رمان بنویسی تو رماننویسی
خب اینا باعث شد که من بشینم و
یک شب نشستم
و حدود ۱۵ ۱۶ صفحه اول ناتنی رو نوشتم
نوشتم و
وقتی که مینوشتم در جریان نوشتن ن دیدم
که
این که من دارم مینویسم
در حقیقت یه حالت
تدایی آزاد معانیست در حقیقت یعنی دارم
دادراوی
که فعاد هست
اولش اینطوریه دیگه در ناتنی که نشسته توی
هتلبی
هتل یه زنی وارد میشه و توصیف میکنه کنه
این زن رو و بعد همین طوری رشتهای از
خاطراتش که با هم میپیوندنو میره این
میره قم و داستان در حقیقت داستان من
تصمیم گرفتم که از زندگی خودم
مصالحشو بردارم و یک ساختمان جدیدی رو
بسازم یعنی کاری که به قول میرم همیشه هم
به من گفتن این قصه زندگی خودتونه خب
البته که نیست زند داستان زندگی من نیست
ولی هم میگن چون راجع به یک بچه طلبهایست
کهم قمطلبه بوده و بعد میاد نمیدونم فلان
فلان بعد میاد پاریس همین گفتن خب زندگی
خودشه حتی آقای عماد باقی اون موقع
کتاب منو که خونده بود به من زنگ زد و به
من گفت که کاش که این کتابو دو بخش کرده
بودی یه بخش تخیلیشو جدا میکردی یه بخش
خاطراتشو جدا میکرید که اون بخش خاطراتشو
آدم بتونه بهش استناد بکنه یعنی همچین
تصوری داشت میلا میلان کونرا خودش میگه که
نویسندهها سعی میکنن از
زندگی خودشون مصالحی رو بیرون بکشن و با
اون یه رمان رو بسازن ولی خیلیا سعی
میکنن که اون رمان رو تکههاشو وردن و
باهاش زندگی اون نویسنده رو تخیل کنن تجسم
کنن بازسازی کنن به هر حال
این بود روایت تا اینکه آخر تا آخر داستان
منتها من
بدون اینکه از پیش فکر کرده باشم وقتی که
داستانو مینوشتم خب این تدایی معانی همین
طوری میومد و من میرفتم مثلاً قرم از قم
میومدم پاریس میرفتم لندن میرفتم مثلا
اینور اونور ولی
وقتی که دیالوگ درش به کار میرفت همش
میگفت که من گفتم او گفت مثلاً آنها گفتن
و حالت
دیالوگ رو من باید برام مسئله شد که اینو
من چیکار کنم انقدر گفتم گفتم که تمام
کتاب میشه گفتم گفتم در کتاب یه یه سری در
رمان یه سری از تمها هست خیلی برجسته است
و عمداً برجسته شده مثل آفتاب مثل
گرمای
شدید کویر خشک شدن دهن خشک شدن مثلاً
خشکی عتش
تفتی سیدگی اینا خیلی درش هست ولی این گفت
چیزی بود که منو آزار میداد اگر میخواستم
مثلا مثل خیلی از
نویسندهها
با مثلا خط تیره گذاشتن دیالوگا رو مشخص
میکردم بازم
اصلاً برای من رضایت بخش نبود کاری که
کردم این بود که کلاً
یعنی اون کاری که من کردم در این رمان و
فکر فکر نمیکنم که کس دیگه انجام داده
باشه یعنی جای دیگه من ندیدم اینه که قالب
دیالوگ رو کاملاً به هم زدم یعنی دیالوگ
رو به بخشی از روایت بدل کردم یعنی شما
وقتی که میخونید
خیلی جاها بار اول که میخونید نمیفهمید
این دیالوگه وقتی باید دوباره که میخونید
متوجه میشدید این دیالوگه یا اگر دیالوگه
متوجه میشید این حرف کی هست به همین دلیل
من عمداً داشتم یه کاری میکردم م که رمان
من تبدیل بشه به یک رمان بسیار سختخوان
و برای من مهمم نبود
بعداًهم به همین دلیلم ترجمه نشد یعنی
ترجمه پذیر نیست یعنی حتی یه ناشر انگلیسی
هم وقتی که کتابو گرفت گفت این کتاب فقط
به فارسی میشه چیز کرد قابل ترجمه نیست و
درستم میگه خاطه اون سبک اجازه نمیده که
شما ترجمه کنید
ولی برای خودم هم خیلی
یعنی خیلی برای من خیلی رضایت بخش بود و
اولین بار که و اولین باری که دفعه بعدش
رفتم برلین
عباس در
کتابخونه کتابفروشیش که اسم کتابفروشیشم
کتابفروشی صادقت بود یک
جلسه رمانخانه گذاشت و رمانی که من هنوز
تموم نکرده بودم مثلاً من ۲۳۰ صفحهشو ۲۳
صفحه اولو من خوندم برای جمعی
خیلیاشون حالا شاگردای داستان نویسی عباس
بودن خیلیاشونم دوست از جمله این آقای
مرادی که اهل فلسفه بود و طفلی از به
اصطلاح زندانیان دهه ۶۰ بود و از به
اصطلاح اعدام به ترقی به طرز معجزه آمیزی
نجات پیدا کرده بود و رفته بود در آلمان
فلسفه خونده بود و اومد اواخر برگشت
ایرانو در ایران فوت کرد متأسفانه سن
بالایی هم نداشت از جمله این آدما یه
سریشون اهل فلسفه بودن یه سرشون اهل
ادبیات بودن و آمدن و و خوندن من و اون
تکه که من خوندم اون بخشی که خوندم و برای
اولین بار من خودم رو در موقعیت رماننویس
میدیدم و دیگران به این چشم نگاه میکردم
و چیزی به نام رمان مثلاً داشتم اینو
نوشتم خب خیلی به به شکل شکل
فراتر از انتظار من مورد استقبال قرار
گرفت و خیلی خیلی
انقدر توجه برانگیخت که فکر میکنم برای هر
آدم تازه کاری همچین چیزی رویاست
کار اول کار ناقص کاری که تو داری میخونی
و
آدمایی که به هر حال
هرچی باشه ادبیات ایرانو میشناختن چه بث
خیلی بهتر از من و بیشتر از من خونده بودن
و یه کسی مثلاً مثل عباس و کسای دیگه خب
خیلی منو
یعنی هندونههای از اون بزرگتر نمیتونستم
در زندگیم تصور کنم که زیر بغلم گذاشته
باشه و این باعث شد که من اون سال رو به
نوشتن این رمان اختصاص دادم من ناتنی رو
حدود اگه اشتباه نکنم ۹ ماه یا ۱۰ ماه طول
کشید که نوشتم م و
این ۹ ماه ۱۰ ماه من
یعنی نوشتنش و بازنویسیش
و حذف و اضافه و اینها و سعی کردم یه
شکلی بنویسم که
مطمئن باشم که یک کلمهش نشه کم و زیاد کرد
خیلی
به اصطلاح با حالا
ذوق و سلیق و توان و عقل اون موقع هم سعی
کردم سختگیر باشم در اینکه تا جای ممکن
این از اضافه
خالی باشه
رمان چاپ شد و عباس معروفی چاپ کرد و
بعد خب در خارج از کشورم
طبیعتاً
الانم توضیح کتاب یک معضل بزرگ اون موقع
اینترنت و اینا نبود یعنی اینترنت بود ولی
اینترنت فارسی هنوز پا نگرفته بود و در
نتیجه
من این کتابو عکس حالا یک سری رو عباس به
آدمی که میشناخت فرستاد یعنی یک سریم من
فرستادم برای آدمای مختلف و
دو سه جا برنامه گذاشتن برای این
کتاب حالا غیر از برلین مثلاً از جمله
کتابخونه مطالعات ایرانی در لندن که آقای
آجودانی رئیسش هست اونجا یک شب
جلسه گذاشتن و خیلی شلوغ شد یعنی کتابخونه
خیلی از جلساتی بود که خیلی
اجتماع بزرگی آمدند خیلی از کسایی که آمده
بودن حتی
نتونستن وارد سالن بشن و بیرون ونساده
بودن و بلند آغوش میکردن و من خوندم و خب
اونجاهم خیلی به هر حال
کسانی که اومده بودن خب من خیلی
کتاب آورده بودن اونجا خیلی من کتاب امضا
کردم و و یادم نمیره که
بازخوردایی که داشت حالا خیلی
بازخوردا در این که مثبت بود متفاوت هم
بود.
یه خانمی اومد وقتی من خوندم این رمان اون
بخشهایی از رمانو خوندم
اومد و کتاب منو داد و گفت اینو برای من
امضا کنین و شروع کرد به گریه کردن گریه
خیلی چیز و گفت من زهرا هست زهرا یکی از
شخصیتهای داستانه گفت من زهرا هستم من خود
زهرا هستم و اصرار داشت که به من بگه که
من خود زهرا هستم و من باور کنم که خود
زهرا و گریه شدید میکرد کرد و این یعنی
همزاد پنداری کرده بود با شخصیت رمان و از
اینور چیزا خب اینا برای من خیلی به
اصطلاح
جالب بود یعنی برای هر کسی که بنویسه خیلی
جالب بود و این من رو خیلی یعنی تمام
اونچه که
اولاً توجه توجه کنید که من در خارج از
کشور بودم و در خارج از کشور کتاب نوشتن
به فارسی
یک کاریست که
اگر مثلاً کتاب سیاسی نباشه
یاه کتاب مربوط به خاطرات و این آدمای مهم
نباشه در زمینه یا در زمینه به اصطلاح
رمان از آدمای معروف نباشه مثلاً فرض کنید
کسایی مثل گلشیری و فلانی که بعضی
کتاباشون خارج از کشور شاب شده
نوشتن رمان به به زبان فارسی در خارج از
کشور کار واقعاً دردناکیه به خاطر اینکه
ما نه مجله داریم نه روزنامه داریم نه
سایت ادبی داریم و نه توضیع داریم و من
فکر میکنم که در خارج از کشور
من مثلاً یکی از بهترین رمانهایی که در
زبان فارسی خوندم رمان صورت
آقای
مسعودیست اگر اشتباه نکنم نویسندهش
ولی سورهالقراب خب یکی از یک رمانیست که
به نظر من از تمام رمانایی که خیلی آدمای
معروف
مثلاً تمام کارای آقای
چی اسمش
کلیده رو کی نوشت دولت آبادی
کارای دولت آبادی در برابر این رمان رمان
خیلی کوتاهی هم هست یعنی حج کوتاهی داره
در برابرش هیچه یعنی از نظر رمان بودن ولی
خب در خارج از کشور
اینا همه ناشناخته میمونن و ولی
نو کار من با توجه به اینکه من آدم
ناشناختهای بودم با توجه به اینکه من در
زمینه ادبیات هیچ اسم و رسم و سابقه و
فلان نداشتم با توجه به اینکه این یک رمان
فارسی بود و رمان فارسی خیلی سختخوایست
یعنی قصه رو خیلی به شکل پیچیدهای تعریف
میکنه کنه و گفتم که تمام کسانی که خب
رمان جدی خوندن
به خودمم گفتن که این رمان اشکالش اینه که
بار اول بخونید
درست نمیفهمه بار دوم خونده بشه همیشه بار
دومه که آدم تا دستش میاد که چی به چیه با
تمام این حرفا استقبالی که از این رمان شد
انقدر زیاد بود
و بعدم خب میدونید که در سایت رادیو
زمانه به صورت مجانی منتشر شد در
لندن انتشارات اچ اس دوباره اینو منتشر
کرد در کابل منتشر شد الانم کسانی که اگه
بخوان این کتاب رو چیز کنن برن در کانال
تلگرام من ناتنی رو سرچ بکنن و اونجا
میتونن مجانی اون رو دانلود کنن و جاهای
دیگه وب سایتهای دیگه هم مجانی هست لطفا
چیز من هیچ هیچ کتابم و هیچ اثرم پولی
نیست غیر از کتابی که به انگلیسی نوشتم
درباره آقای خامنهای
هیچ کدوم از کارای من پولی نیست لطفاً من
دیدم که بعضی از وب سایتها میفروشن این
کارا رو لطفاً کتاب برای کتاب من پول ندید
که کتاب من همه به صورت رایگان روی هم توی
کانال تلگرام خودم هست هم توی باق فلسفه
هست هم جاهای دیگه تو وب سایتها هست
تمام میخوام بگم تمام این واکنشها خب
خیلی غافلگیر کننده، خیلی بیش از انتظار
و خیلی تشویق کننده بود به اینکه
بله باید یه رومان دیگه بنویسی.
یعنی همه چیز به من میگفت که آره موفق
بود کارت و برو برای رمان دوم و ولی همین
طور که پیشرفت اون اعتماد و اون ایمانی که
در من به وجود اومده بود درباره
اون راهی که باید برم و راه رومانویسیه
اون اعتماد رنگ باخت
و
تبدیل شد به
یک تجربهای که
فهمیدم باید ازش پرهیز کنم. اگر بخوام بر
کارنامه حماقتهام حماقت دیگری افزوده نشه
باید
کاملاً رماننویسی رو یک
اشتباهی ببینم که
اشتباهیست که
درک من رو از خودم کاملاً مختل و مخدوش
میکنه و باعث میشه که من
عالمانه و آمدانه به مسخم تن بدم
حالا تا فکر کنم الان ساعت چقدر شد بابک
جان چند ساعته
بابک عزیز
بله ما فکر میکنم ساعت د و نیم شروع
کردیم به وقت من که الان یک ساعت و نیم
گذشته
خب پس بذارین حالا که چرا من قصه رو
براتون گفتم حالا راجع به اینکه چرا
به اصطلاح من تصمیم گرفتم که ننویسم اونو
بذاریم باز یه جلسه دیگه موافق هستید بابک
جان چون تازه رسیدیم به اصل مطلب و فکر
کنم که دیگه زمان
بله خوبه میتونیم دوستانم بشنواریم بعد
من در اینجا کانال کان تلگرامیمو گذاشتم
در
آدرس کانال تلگرامی اینجا پین کردم دوستان
میتونن هم عضو کانال بشن هم اینکه
از هم ناتنی اونجا هست هم خیلی از کتابهای
دیگه و کارای دیگه و میتونن
به اصطلاح کارای منو به صورت مجانی و خیلی
کارای دیگه رو از اونجا بردارن من اینجا
در به اصطلاح
در بخش کامنتهای یوتیوبم گذاشتم بله من در
خدمت دوستان هستم الان ساعت نزدیک ۵ ماست
من یک جلسهای دارم ساعت ۵ و نیم بنابراین
یک ۲۰ دقیقهای میتونم در خدمت شما باشم
تا اینکه آماده بشم برای جلسه بعدم
آقای بابک هستین
بفرمایید شما آقای
چون نوشته کرده بودن آقای بابک برمی که
دنبال پسرشون میرن و
مصروف هستن
ما فکر میکنم آلگما که صحبت کرده فقط یکی
از دوستان بالا هستن
پروژه رو میشنویم و بعد زمانم که حالا که
زمان کمی هم داریم احتمالاً حالا یکی از
دوستان هست میشنویم
و بعد ببینیم.
سلام دوستان آقای خیلی خیلی داستان شیرینی
بیان کردید و من خیلی غصه خوردم از اینکه
به این نتیجه رسیدین که این یکی از
بیبی نباشه حماقتهاتون بوده حسرت خوردم
ولی حالا یه سؤالی برام پیش میاد این وسط
البته خیلی سؤال پیش اومده ولی حالا یه
دونه رو بپرسم چون که خیلی حقم همینقدر
باشه
اینکه شما فهمیدین که رمان نوشتن برای شما
به عنوان مهدی خلجی حماقته آیا این
فقط برای مهدی خلجی حماقته یا بقیه
رمانویسها ایرانی هم اینجوری میدونید
حالا من به قبلیا که کاری ندارم ولی حداقل
در سالهای اخیر
رمانهای بسیار
عالی چاپ شده در ایران حالا من خودم شاگرد
آقای مندنیپور هستم هم حالا از دلدادگی
ایشون بگذریم مثلاً آقای کیهان خانجانی
بنده محکومین داره خیلی عالیه و تعداد
خیلی زیادی رمان بسیار خوبه قویه با قص و
قص محکم چاپ شده این حماقت مخصوص آقای
مهدی خلجی یا به کل این ایده ایرانی که
قبلاً دیروز در موردش صحبت کردین بستش
دادین مرسی
بله خب درست این همون چیزیست که من اولاً
ممنونم از لطف شما ثانیا این درست همون
چیزیست که قراره که در جلسه بعد توضیح بدم
و من سعی میکنم که فردا
ادامه بدم این بحث یعنی تمام کنیم این
بحثو ببینید
اتفاقی که افتاده
مهمه
اینه که وقتی میگید رمان و رماننویسی
منظور شما چیه از رمان و رماننویسی
اگر اونچه که من توضیح خواهم داد این بود
که من درکم از رمان تغییر پیدا کرد. وقتی
که درکم از رمان تغییر پیدا کرد اونوقت
دیگه فهمم از
به اصطلاح رماننویسی
به شکلی تغییر کرد که
داوریهام در مورد رمان فارسی هم عوض شد.
ما در زبان فارسی
به اصطلاح رمان رو به همون معنایی که به
اصطلاح
اولاً درکمون از رمان متفاوته با درک
ذهن غربی از رمان و بعد و بعد از این حالا
توضیح خواهم داد که
همون طور که هر فیلسوفی تعریفش از فلسفه
فلسفه یعنی تعریفش از فلسفه
یعنی فلسفه و ادبیات بر خلاف
علم فیزیک و شیمی
خودشون
چیزی جز تعریف خودشون نیستن یعنی وقتی که
یک شاعری ما میگیم این آدم شاعره
چرا شاعره نه نه نه
به خاطر اینکه تفاوت شعرش با دیگران به
خاطر تفاوت درکش از شعر شره. بنابراین
تفاوت شعر از ت از تفاوت درک از خود شعر
برمیاد. وقتی مثلاً ما میگیم این فیلسوف
فرق میکنه با فیلسوف دیگه نه اینکه مثلاً
اون نظریهش میگه این هست اون میگه این
نظریش اون نیست نه او فلسفه رو یه جور یه
چیز دیگه میبینه و میفهمه. بنابراین هر
فیلسوفی به شیوه خودش فلسفه رو میفهمه و
به همین دلیله که فلسفهش متفاوت میشه از
فلسفه دیگه. حالا هر نقاشی مثلاً جکسن
پالک ها جکسن پالک که نقاش به اصطلاح
آمریکایی هست تفاوتش مثلاً فرض کنید با
سالی سال دالی سالدور دالی فرقش چیه فرقش
این نیست که مثلاً این تصمیم گرفته
اینجوری بکشه اون تصمیم گرفته نه اون درکش
از رنگ و درکش از نقاشی به شیوهای
متفاوته که
اثرش متفاوت میشه. بنابراین
من در مورد ایرانی وقتی میرسیم در مورد
ایرانیا
باید بپرسیم که یه کسی که خودشو رماننویس
میدونه یا ما وقتی که میگیم شما وقتی که
میگید که فلان کتاب رمانهای خیلی خوبی
نوشته شده خب باید در نظر بگیریم که رمان
یک مفهوم اسم نیست بلکه مفهومه یعنی مثل
این نیست که بگیم که اتوبوسا در ایران
اضافه شدن من و شما میفهمیم اتوبوس چیه؟
ولی رمان تعریف داره باید بگید منظورتون
از رمان چیه ها مثلاً کریستوف بالایی که
یک ایرانشناسه اومده کار کرده راجع به
تاریخ داستان کوتاه در زبان فارسی خب وقتی
شما اینو میخونین خانم نصرین خیاط اینو
ترجمه کرده و یا
کریمی فکر کنم احمد کریمی وقتی میخونین
خب این به داستانهای
مثلاً میگن که جمالزاده پدر رمانویسی
داستاننویسی ایرانه. خب داستان به چه
معنا؟ مثلاً وقتی که شما در دوره مشروطه
دوره قبل از مشروطه شما شیخ ابراهیم
زنجانی رو که من راجع بشم مقاله نوشتم
خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی رو بخونید. شیخ
ابراهیم زنجانی یک آخوند مهم زنجانه که
مشروطه خواه میشه و بعدشم در اون هیئت به
اصطلاح
در محکیست که شیخ فضلال نوری رو محکوم به
اعدام میکنن. خب این آدم مشروطهخواه
علاقهمند میشه به رمان و خودش یک رمان
مینویسه از نظر خودش. خب باید بپرسیم که
شیخ ابراهیم زنجانی
که در اون دوره مثلاً چه ر چه چیزهایی رو
خونده و به عنوان رمان و چه درکی از رمان
داشته و با چه درکی از ا رمان یک چیزی
نوشته و اسم اونو رمان گذاشته و چرا از
این رمان و چرا از رمان خوشش میومده این و
یا مثلاً هدایت هدایت وقتی که بوف کورو
مینوشته شته خب میدونیم که ما ما
باسوادتر از هدایت تا همین الان که من با
شما حرف میزنم ما نویسندهای باسوادتر از
صادقیت نداریم یعنی تا همین الانی که ما
۱۰۰ سال از هدایت میگذره ما نویسندهای
باسوادتر از هدایت نداریم یعنی هدایت در
زمانی که زندگی میکرد زمانی بود که
نمیدونم کافکا و فروید و نمیدونم فلان
فلان اینا یا زنده بودن یا تازه در گذشته
بودن
و کسی مثل هدایت تمام این کتاب با اون
زمانا یعنی توجه کنید با وضعیت اون زمان
تمام این کتابا رو یا خودش از پاریس که
میگرفت یا سفارش میداد شما اگر نامههای
هدایتو به شهید نورایی بخونید و ببینید چه
کتابایی داره سفارش میده الان نویسندههای
ما هیچ کدوم اصلاً این کتابا رو نمیشناسن
چه برسه به اینکه مثلاً با جهان بیرون
انقدر ولی باید بپرسیم که صادق هدایت چه
درکی از رمان داشته از وقتی که کافکا رو
که ترجمه کرده و دربارهشم نوشته فکر
میکنم تنها نویسنده غربی باشه که تنها
نویسنده اروپاییست که هدایت ترجمه کرده و
دربارهشم نوشته
خب چه درکی از کافکا داره کافکا رو به
عنوان رمانویس چه میدونه این اونوقت ما
میتونیم بگیم که آره رماننویس
بودن آیا کار احمقانهایست
شن احمقانهست یا احمقانه نیست توجه کنید
که
رمان نوشتن
به اصطلاح یا خود رمان
یک
مثل بسیاری از مفاهم دیگه میشه به صورت
کاملاً
منظورم عامیانه
مفهوم بدی نیست مفم
عام به مفهوم مفهوم عام به کار برد یا به
مفهوم تخصصی به کار برد مثلاً فرض کنید
میلان کندرا تعریفی داره از رمان که شامل
اون تعریف از رمان شامل رمانهای جنایی و
پلیسی نمیشه ها ولی شما وقتی که تو تاریخ
ادبیات وقتی تاریخ رمانو مینویسین قطعاً
یه بخشش مربوط رمان ساینس فیکشنه رمان
نمیدونم
دیتکتیوه رمان جناییه رمان پلیسیه رمان
نمیدونم انواع اقسام این رمانهاست حتی
رمان وسلره برای میلان کندرا اونا رمان
نیستن توجه میکنید یعنی من اون وقت باید
توضیح بدم که این این تصمیم من بر اساس چه
تحولی در درک من از رمان صورت گرفت وقتی
که من دیدم که اون چیزی که من رمان تا
حالا میدونستم
و در میلان کندرا میدیدم و این میلان
کندرا بود که برای من رویای رمانویسی رو
در حقیقت
خلق کرده بود طبیعتاً یه معنای خاصی از
رمان رو در نظر دارم و این معنای خاص دیگه
شامل
همه نمیشه و و اگر به اون معنا شما رمان
رو در نظر بگیرین اونوقت با یه ملاک
دیگهای همه این کتابها رو از حالا شما
کتابی رو اسم بردید که مال زمان ما هستن
ولی همون چیزایی که ما تا حالا به عنوان
رمان بهش افتخار میکنیم کنیم مثل خود بوف
کور هدایت باید به شکل دیگری قضاوت کنیم
دربارشون ها یعنی
و این این اتفاق میفته دیگه این اتفاق
میفته که شما درکتون از رمان
با درکی که از روایتگری دارید و و به
اصطلاح
میرید توی زمینه نریو توری
نریتو فلاسوفی یعنی فلسفه صفحه روایت یه
نظریه روایت و بعد میبینید که روایتها
میتونن انواع و اقسام داشته باشن و
لزوماً شما نمیتونید هر نوع روایتگری رو
رماننویسی یا داستاننویسی بدونید و و
این روایت روایتها هر کدوم یک نقش مهمی
دارن و کار مهمی انجام میدن یعنیه شما
وقتی که من اگر بگم من اگر بگم مثلاً فرض
کنید من اگه بگم که ما ایرانیها رو ما
نوشتن برای ما معنی نداره این به این معنا
نیست که اونچه که نوشتیم هرگونه روایت
کردنی رو باید بذاریم کنار نه منظور من
این هست که
یعنی دقیقاً باید توجه داشت که روایتگری
خودش به انواع و اقسام متفاوت داره و
میتونه داشته باشه که بسیار هر کدومش نقش
و کارکرد خاص خودشونو دارن و بسیارم مهمن
و ولی به شرطی که شما بشناسید یعنی بدونید
خودآگاهانه این کار یعنی مثل این که من
میتونم یه شعر جدید بگم به شرط اینکه
شعرو بشناسم دیگه اگر شعرو درست نشناسم خب
ممکنه که شعرایی رو که حفظ کردم تو ذهنم
به هم ببافم یه یه چیزی از توش دربیارم
فکر کنم این شعر جدیده بنابراین ما
رماننویسی ما ادبیات ما مثل بقیه چیزای ما
ناخودآگاهه
ذهن ایرانی ناخودآگاهه به دلیل اینکه
ناخود خودآگاهه تقلید میکنه و چون تقلید
میکنه نمیتونه تواناییهای خودش رو و
اون چیزی که خودش رو متمایز میکنه از
دیگری بشناسه در نتیجه توان خلاقیت خودش
رو به شکل ناخودآگاهی به کار ببره البته
که کار مثلاً همین آقای شهریار مندنیپور
به هر حال از نویسندگان به نام ما هستن خب
شما نمیتونید که اینو که به اصطلاح زیر
سؤال ببرید یا دیگران دیگران گلشیری و
کسایی که اسماشونو بردیم ولی
درست مثل علوم انسانی در مملکت ما درست
مثل معماری ما درست مثل نمیدونم نقاشی ما
ناخودآگاهیم ما یعنی
حالا من فردا توضیح میدم این ناخودآگاهی
موجب میشه که خب آقای مثلاً فرض کنید دولت
آبادی تصریح میکنه یا من داستایوسکی
ایرانم تصریحو من در یک مصاحبهای دیدم در
ایشون فکر میکنه داست به اصطلاح
داستایوسکی ایرانیه
خب این یعنی که نه داستایوسکی رو شناخته و
نه خودشو اینکه دولت آبادی قابلیتهایی
داره توانایی داره شکی درش نیست ولی اگر
شما فکر کنید که میتونید کپی داستفسی
بشید در ایران یعنی که داری اون صداتو از
بین برید حالا من فردا مفصلتر توضیح میدم
بله ببین ببین من حرف شما رو کامل متوجه
شدم متوجه هستم
یه دوستی اینجا گفته که چ روز کار
میکردین س۳ روز استراحت درسته من اشتباه
کردم گفتم چار روز استراحت بله چار روز
کار میکردم چ روز است بله بفرمایید
بله یه فرق یه یه دقت من دقت کردم به
حرفتون یک مطلق یک تعمیم به عامی دادین که
از شما خیلی بعید بود اینکه گفتین که من و
ببین من سه تا پیشنهاد
من متوجه نشدم ببخشید من چی گفتم
تعمین دادین گفتین که مثلاً اینکه اینکه
صادق هدایت باز هوات وجود نداره باور کنین
بسیار آدمهای فرهیختهای شدن اینا ولی من
بهتون یه به جای این کار سان
حتماً اونم توضیح میدم بله
اوکی ببین این سه تا رمانو من به شما
پیشنهاد میکنم
دلتاگی آقای مندنیپور و عقربکشون بند
محکومین آقای خانجانی و خونخورده مهدی
یزدانی خوردم خوردم ببین این سه تا رمانه
کامله
خب خانم خانم همین دیگه
حالا دلیلش چرا میخوام بگم من در حرف شما
هیچ شکی ندارمونم
نه حرف شما درسته هنر
نه من ن توجه کنید من و شما اختلافی
نداریم
شما حرفتون درسته و من این سه تا کتابی هم
که اینطور میگید کاملاً من با شما موافقم
اگر ما منظورم
از رمان و درک من از رمان با درک شما یکی
باشه قطعاً من در قضاوتی با شما هیچ
اختلافی ندارم ولی من اصلاً بحثم
این رمان و اون رمان نیست اصلاً بحثم این
کتاب و اون کتاب نیست بحث من درک ما از
رمانه اونوقت باید ببینید که درک ما از
رمان غیر از رمان نوشتنه
و و من بحثم سر اونه یعنی اجازه بدید که
حالا فردا که صحبت میکنیم درباره این
صحبت بکنیم که از رمان چه برداشتهایی
میشه داشت اونوقت اون برداشتی که من دارم
شما راجع به اون در حقیقت ببینید که آیا
برداشت من برداشت برداشت معقولی هست
برداشت درستی هست آیا وقتی من میگم من
دیگه نباید رمان بنویسم یا رمان نویسه
احمقانهست آیا درک من از خود رمان احمقانه
نیست اون اون رو اون بحث بکنیم وگرنه
اینکه کارای درخشانی میشه قطعاً همین طوره
اینکه آدما که کار میکنن آقای مثلاً
امیرحسن چلتن و آقای مندنیپور دیگران اینا
کارایی کردن درخشانه هیچ بحثی درش نیست
اصلاً مطلقا راجع با سواد بودنم بهتون
براتون حالا فردا بیشتر توضیح میدم یعنی
حالا همون فردا بیشتر توضیح خواهم داد که
منظور از سواد چیه یعنی سواد مثلا فرض
کنید آقای چی اسمش
این آقایی که تاریخ آقای عابدینی هم خب
مثلاً سواد داره من منظورم اونجور سواد
نیست یا مثلا گلشیری هم با سواد بود
منظورم اون جور سواد نیست یه سواد
به اصطلاح سواد نویسندگی منظورم
که در صادق هدایت بود و ب در دیگران نیست
و به همین دلیلم هست که
کار هدایت یه کار استثنام در تاریخ ادبیات
ما موند و میماند به دلیل اینکه اون ذهنی
که بوفکوررو نوشته استثناییه و و اون
تکرار نمیشه و اینم اینم خودش باز تایید
میکنه همون معزلی رو که ما با رمان داریم
به هر حال من در حرف شما هیچ تردیدی ندارم
و و درست به همین دلیل تأکید کردم که
تعاریف از رمان متعدد هستن و بر اساس
اینکه شما چگونه رمان رو تعریف میکنید
اونوقت شما ارزیابیتون از تاریخ ادبیات
تاریخ رمان هم تغییر خواهد کرد دیگه بر من
میفهمم شما چی میگید بر اساس اون تعریفی
که شما دارید از رمان که کاملاً تعریف فنی
و اصطلاحی و به اصطلاح اون تعریفیست که
حالا حالا در نقد ادبی
به طور متعارف شناخته میشه در تاریخ
ادبیات تاریخ رمانها نوشته میشه به
زبانهای مختلف تاریخ ما رو تاریخ ادبیات
ما رو نوشتن در رمان به حساب میره من هیچ
مخالفتی ندارم با شما مطلقا
ممنون خسته نباشید آقای خراجی خیلی خوب
بحث شنیدنی بود و امیدوارم که فردا هم بحث
رو ادامه بدیم با دوستان البته پرسش فکر
میکنم خیلی زیاده بعضی دوستان دست بلند
کرده بودن
خب من میتونم یک یک نفر دیگه هم اگر
دوستان میخوان صحبت بکنن
نه من تایید نکردم کسی رو به دلیل که زمان
کم بود به تصور کردن
بسیار خب من فردا زمان بیشتری دارم چون
الان یه رب دیگه باید برم جلسه ولی فردا
زمان بیشتری دارم و چون میخوام بحثو تمام
کنیم
دوستان میمونیم تا دوستان هم هر کس که
به اصطلاح مایل هست که نظرش رو با ما در
میون بگذاره با کمال اشتیاق نظر دوستانو
میشنوم و استفاده میکنم و بازم تأکید
میکنم که حرفایی که من میزنم
توجه بکنید که اصلاً به هیچ وجه توصیهای
برای کسی نیست یا توبیخی برای کسی نیست و
هر کس باید راجع به کار خودش خودش قضاوت
بکنه من از دوستان فقط یکی دو نکته رو بگم
خواهش میکنم که کانال یوتیوب من رو
سابسکرایب کنید و به من کمک بکنید
این یکی اینکه از هفته آینده
دوره
به اصطلاح فصل سوم
ادبیات درس گفت ادبیات غرب برگزار میشه در
این فصل در حقیقت ۱۰ تا نویسنده و متفکر
بزرگ قرن قن هجدهم میدونید که قرن هجدهم
قرنیست که به اصطلاح مدرنیته آغاز میشه
درش
و
این قرن رو اسمای مختلف بهش دادن گفتن قرن
روشنگری گفتن اینلایتمنت گفتن قرن فلسفه
گفتن قرن نمیدونم
قرن عقل گفتن
قرن انقلاب هست به هر حال قرن خیلی مهمیست
و فهم فهم مدرنیته و فهم این جهانی که ما
الان درش زندگی میکنیم بدون فهم
به اصطلاح اندیشههایی که در این قرن به
وجود آمدن ممکن نیست از خود انقلاب انقلاب
فرانسه در این قرن اتفاق افتاده خود مفهوم
انقلاب و
جهانی که ما هستیم شکلی که ما زندگی
میکنیم من در این درس گفتاره ادبیات غرب
معمولاً هر دورهش ۱۰ جلسه است ولی خب گاهی
پیش میاد که برای اینکه بحث ناتمام نمونه
جلسات بیشتر میشه ولی در حقیقت ۱۰ تا
نویسنده رو من در نظر میگیرم و بر روی ۱۰
تا نویسنده تمرکز میکنم و بر یکی از
مهمترین آثارشون و این نویسندهها به
مفهوم متعارف کلمه لزوماً نویسنده نیستن
میتونن شاعر باشن میتونن نمیدونم فیلسوف
باشن میتونن ساینتیست باشن
برای این دوره من ۱ نفری که در نظر گرفتم
این نویسندهها هستن لسینگ
ژانژاک روسو شلر
هولدرلین لارنس استرن جانتان سوئیفت بنجام
کنستان الینکستان پوپ امانوئل سودنبرگ و
دیدرو خب خب طبیعتاً در صحبت کردن درباره
اینها به بسیاری از متفکران و اندیشمندان
و همین طور جنبشهای
فکری و سیاسی و فرهنگی این دوران اشاره
خواهیم کرد و در حقیقت از منظر آثار این
نویسندگان بزرگ ما یک قرنو نگاه میکنیم
انگار که ۱۰ تا دریچه هست که به ما اجازه
میده که یک قرن رو که در حقیقت مهمترین
قرن در طول تاریخ بشری بوده نه فقط به
اصطلاح در
عصر مدرن بلکه مهمترین اتفاق یعنی انقلاب
درش رخ داده مفهوم به نام انقلاب یعنی
جهان باژگونه شده و یک چیز دیگری شده و از
دریچه این ۱ تا نویسنده در حقیقت میبینیم
کسانی دوستانی که میخوان شرکت بکنن این
جلسات شنبهها و یکشنبههاست
و ساعت ۱۲ و نیم ظهر ما در واشنگتن
که میشه ساعت و نیم عصر اروپای مرکزی و
ساعت
۹ تهران اگر اشتباه نکنم ۹ شب تهران
دوستانی که میخوان ثبت نام کنن با من تماس
بگیرن
با ایمیل من ایمیل من هست مهدی
خلجی@gmail.com
و یک شهری مختصری پرداخت میکنن و به
اصطلاح وارد گروه میشن. این به اصطلاح
آگهی بازرگانی هم گفتم خدمت شما بگم. خیلی
ممنونم از لطف شما
و تا فردا که دوباره بحث رو ادامه میدیم.
از بابک و انور و آلیکمای عزیزم
سپاسگزارم. وقتتون خوش.