فلسفه خارج میشد اونقدر دیگه اونجا
فلسفیدن
به شکل
تقلیدی در میاد و یک کاپیی از فلسفه غرب
یا
فلسفه یونانی رو شاهدش هستیم که شما بیشتر
عارض بودید به این موقعیت
اما در عین حال هم مثلاً حالا چون رامین
جهانگلو با
آقای طباطبایی
اینا رو مقایسه کردید
وقتی که ایده ایرانشهری مطرح میشه
و ما با طرفداران آقای تباطبایی مواجه
میشیم یک وضعیت دیگری رو
باهاش برخورد میکنیم و اون باز هم دوباره
اون قداستی که
ازش هم میشه ما سعی میکنیم پرهیز بکنیم
اینجا به وجود میاد آقای طباطبایی چیکار
کرده که نزد ت طرفداران خودش و اون ایده
ایرانشهری انقدر
به سختی میشه صحبت کرد باهاشون و به سختی
میشه بر اون
وضعیت که حالا شما گفتید که یک وضعیت
فاشیستی رو
رقم میزنه چهجوری میشه این گفتگو رو
از سر گرفت و راجع به این قضاییا بیشتر
گفتگو کرد. آقای
اجازه بدید که من سلام کنم به دوستان در
یوتیوب و باز دوستان در کلاب هاوس و تشکر
کنم از اینکه در این جلسه تشریف دارین.
سلام کنم به انور عزیز
و
راجع به نکتهای که گفتین خب ما در ایران
مملکت امامزاده سازیه دیگه سرزمین
امامزادههاست
و این برخواسته از تبدیل کردن
آدم روشنفکرا به از به اصطلاح یک روشنفکر
به یه مرشد و بعد از مرشد به یک
به اصطلاح حالا نجات دهنده
یک منجی یک شگرد خیلی کهن و ریشه داریست
در مملکت ما بدون پیغمبر نمیشه زندگی کرد
توی مملکت ما حالا این روشنفکرا میان نقش
پیغمبر بازی میکنن و این باعث میشه که
شما خود اونام نشین یعنی من اگر بخوام از
جواد طباطبایی نفرت داشته باشم یا باش عشق
داشته باشم فرق نمیکنه عشق و نفرت
به یکسان چشم و گوش شما رو میبنده و
توانایی فهمو میگیره و
همه اینا همینطورن دوستدار همین طوره آل
احمد همین طوره شریعتی همین طوره یه عده
اشاق داره یه عده به اصطلاح کینتوز و هر
دو به یکسان از فهم اونها ناتوان هستن ما
نیازمند این هستیم که اینا رو بفهمیم
و باید بفهمیم چون اینا خود ما هستن یعنی
ما من یعنی شریعتی من یعنی آلحمد من یعنی
کسروی من یعنی ملکمخان من یعنی طالب اینا
همه منیم ما یک ذهنیم یه ذهنی به اصطلاح
ایرانی هستیم بنابراین خودآگاهی ما یا
آگاهی به همین همین آدم منتها آگاهی غیر
از این هست که شما به اصطلاح رویکرد
کاملاً مذهبی داشته باشین یا بخواین لیو
بسازین از اینا یا فرشته نه با اینا که
نمیشه بحث کرد بحثم معنا نداره با کسایی
میشه بحث کرد که بخوان بحث کنن یعنی با
کسی میشه گفتگو کرد که بخواد گفتگو کنه
اگر کسی نخواد گفتگو کنه که بین زبان و
گلوله که هیچ گفتگویی صورت نمیگیره
شما به من بفرمایید که در یوتیوب آیا صدای
من شنیده میشه تصویر من دیده میشه یا نه
دوستانی که در یوتیوب هستن
اگر چنین هست و اگر موافق هستین بابک جان
من صحبت مقدماتی رو شروع بکنم و بعد دیگه
ببینیم که دوستان نظرشون چه هست.
یکی از
سلام بر دوستان عزیز آقای حسین
و آقای امیر تهرانی که
شعارشونو نوشتن
آقای
بله در یوتیوب لاقاً مشکل بسیار خب
سپاسگزارم از همه دوستان عنوان این جلسه
این هست که چرا من دیگه تصمیم گرفتم گفتم
که رمان ننویسم و چرا این تصمیم برای خودم
مهم بود اینو ابتدا خواهش میکنم که توجه
کنین این تأکید من ابدا نمیگم کی رومان
بنویسه کیروان ننویسه ابدا نمیگم که کار
خوبی کرده کار بدی کرده ابدا نمیگم که
رمان نوشتن در فارسی خوبه یا بده من دارم
نظر خودم رو میگم و در مورد خودم دارم
صحبت میکنم و برای کسی نه نسخهای دارم
نه فتوایی دارم و نه بحثم بحث
تاریخیه من به عنوان یک ایرونی
که به هر حال مثل همه آدمای دیگه دنیا
زبانشو دوست داره و به اصطلاح
زبان خودش یک حس عمیقی داره که میتونه از
او به شکل
غیر کاربردی استفاده کنه یعنی به شکل هنری
استفاده کنه و دوست داره و من دارم حرف
میزنم و تجربه خودمو دارم میگم و این
تجربههم میگم برای این نیست که دوستان این
رو تأمین بدن به خودشون خود نکرده اگر
رمانی مینویسین اگر شعری میگین به کار
خودتون
خودتون فکر کنین و به هیچ وجه اون حکمی که
من که میکنم راجع به کار خودم یا راجع به
دیگران نباید باعث بشه که شما از کاری که
میکنید باز بمونه. بنابراین اگر
داستانویس هستید، اگر شاعر هستید،
اگرنامهنویس هستید، اگر اهل تئاترید، اگر
اهل سینما هستید، اگر فلسفه میخونید،
دانشگاه این رشتهها رو در تعقیب میکنید،
شما باید خودتون به کار خودتون فکر کنین و
ابدا اونچه رو که من میگم معیار قضاوت
برای
کار خودتون قرار ندید. من این رو تأکید
میکنم این حرفی که الان میزنم از تمام
حرفایی که بعداً خواهم زد مهمتره.
بنابراین اگر میخواین
بقیه حرفهای منو گوش نکنین مهم نیست ولی
این بخشو حتماً خواهش میکنم که گوش بدید.
بنابراین مهم اینه که هر آدمی رو کار خودش
قضاوت بکنه و و طبیعتاً هم اون قضاوتی که
میکنه رو کار خودش برای خودش معتبره
دیگه. برای کسی معتبر نیست. یعنی شما
ممکنه فردا بگین که همه حرفا که تو راجع
خودتم زدی چرته پرته که قطعاًهم همین طور
هست ولی
من به هر حال چارهای ندارم جز اینکه راجع
به کار خودم خودم قضاوت بکنم و اون قضاوت
خودم رو مبنای عمل قرار میدم حالا من این
جلسه یه ذره حالت شرح حال گوییه شرح حال
شخصی میگیره و حالا میتونیم بعداًهم حالا
ادامش بدیم و بیشتر صحبت بکنیم
ولی
یه ذره براتون بگم که چی شد من با دنیای
رمان آشنا شدم و بعد خب میدونید که یک
کتابی از من چاپ شد یعنی چاپ کردم سال ۲۰۴
اون موقع عباس معروفی نشر گردون داشت برای
اولین بار در آلمان چاپ شد در برلین و بعد
دیگه خیلی چاپ شده و رو اینترنت هست و در
لندن چاپ شد یه بارم
در لندن نشه اچ ان اس چاپ کرده و یه بارم
در افغانستان نشه فکر کنم
رهیاب انور چیه نشه زریاب یا رهیاب یادم
نیست چاپ
رهیابه درسته
نه زریاب
زریاب ز نشیاب در کابل من
بله در کابل منتشر کرده و بعدشم رو
اینترنت که دیگه آنلاین هست و روی
سوشال مدیای من میتونید پیدا بکنید تو
تلگرام هست یا نه به هر حال در دسترس اسمش
هست ناتنی
حالا من براتون بگم که چهجوری من علاقهمند
شدم به این خیلی خلاصه براتون تعریف کنم
چون داستان خیلی طولانیه من در یک خانواده
بش نه فقط مذهبی که روحانی و روحانی سنتی
در قم متولد شدم و در به اصطلاح سنین خیلی
پایین
به اصطلاح پدرم تصمیم گرفت که من طلبه بشم
و از ۱۱ سالگی شروع کردم به خوندن درس
طلبگی و قرار بود که یعنی رویای پدرم این
بود که من یک مرجع تقلید بشم به سبک سنتی
کاملاً و
منتها متأسفانه من پدرم رو در این آرزوش
ناکام گذاشتم هم
و دنیای که ما درش بودیم، دنیای که درش
زندگی میکردیم دنیای کتاب بود. یعنی پدر
من به هر حال کتابخونه خیلی خیلی بزرگی
داره توی خونه و من با کتاب بزرگ شدم و با
کتاب یعنی با فیزیک کتاب اصلاً زندگی
کردیم و منتها خب در اون دنیا که من بودم
کتاب به بین کتابا با همدیگه فرق میکرد
یعنی مثلاً پدرم معتقد بود که ما نباید
توی کتابخونه
مثلاً بخوابیم حتی به خاطر اینکه ما اونجا
توی کتابها قرآن نوشته شده آیات قرآن هست
و اون بیاحترامی هست. یعنی کتابها اون
کتابای مذهبی کتابهایی بودن که فرق
میکردن با کتابهایی که حالا غیرمذهبی
بودن یا مثلاً پدرم کتابایی داشت از
نمیدونم بهاییا و از چپها و از کمونیستا
و اینا اینا رو توی اون موقع میگم مثلا
صندوق یخون دیگه توی
صندوق توی زیرزمین همه رو هم رو هم نگه
داشته میشه یعنی اونا قداست نداشتن کتب
زاله بودن به هر حال میخوام بگم ما گرچه
کتاب مقدس بود و ما کتاب میخوندیم و اینا
ولی خب هر کتابی رو نمیخوندیم و مخصوصاً
حالا من خیلی بچه بودم که پدرم به من
گلستان سعدی درس داد و من وقتی وارد مدرسه
شدم کلاس اول از یعنی درس خوندن برای من
خیلی رنجآور بود به خاطر اینکه من همه رو
بلد بودم پیش از اینکه وارد مدرسه بشم
خوندن نوشتم بلد بودم و نشستن سر کلاس و
مشق نوشتن اینا برای من تبدیل شد به تجربه
بدی و
گلستان خونده بودم و خب خیلی حفظ بودم و
بعد شعر و اینا
ولی با دنیای ادبیات
مدرن خب خیلی بیگانه بودم مثلاً شعر که
میگفتین خب من برام کلاسیکام شاعر بودن
نیما نمیشناختم کیه شاملو نمیشناختم کیه
من فروغ نمیدشتمش
من حتی مثلا فروغو براتون
تو پرانتز بگم فروغ فرخزادو شناختش مدیون
آقای دکتر سروش هستم دکتر سورش یه بار من
مثلاً ۱۷ سالم بود یا ۱۸ سالم بود شاید ۱۷
سالم بود آره ۱۷ ۱۷ سالم بود یه نواری رو
گوش کردم از آقای سروش که آقای سروش توی
مسجد فکر کنم توی مسجد بود که قب قبلاً
سخن سخنرانی میکرد تو اون مسجدم شهر
نهجالبلاغه میگفت یه همچین چیزی یادم
نیست چی بود تو اونجا میگه که
آره فکر کنم موضوعش اینه که اگر ما ندونیم
که گو گوینده کیه معنای گفته برای ما فرق
میکنه باید برای اینکه مثال بزنه گفت
مثلاً من اگر برای شما بگم که این گر من
نیستم من نیستم حیف زان عمری که با من
زیستم اگر شما فکر کنید این شعرو مولوی
گفته یه جور میفهمید این شعرو این دیگر
من نیستم من نیستم اگر فکر کنید که اون
شاعره اون کسی که من نمیتونم نامش رو به
احترام مسجد ببرم اینجا یعنی آقای سروش
معتقد بود که فروغ فرخزاد یک زن
بدکارهایست که نامش رو در مسجد نباید
آورد و این برای من چیز شد و فکر کنم
نامشم نیاورد این برای من خیلی فرص نوجوان
بودم که خیلی برای من کنجکاوی برنگ که این
کیه من یکی از دوستام ادبی که ادبیات
دانشجوی ادبیات بود یا رفته من ادبیات
میخوند و اینا ازش پرسیدم که این شعر مال
کیه؟ اون برای من پیدا کرد که این شعر مال
فروغ فرخزاده و بعد من تو قم اون زمان
تصور کنید که مثلاً
اواخر دهه ۶۰ مثلاً اوا اوایل دهه ۷۰ که
مثلاً قمحهم کتابفروش کتابهای مذهبی و
فلان ایناست من شروع کردم تو خیابنا راه
افتادن که از کتابشه پرسیدم که آیا مثلاً
شما دیوان فروغ فرخزاد دارین یه همچین
چیزی مثلاً فکر اونم یه شاعریه مثل بقیه
شاعر به هر حال با بدبختی پیدا کردم و بعد
دیگه
تمام شعرای
د تا دفتر آخرو حداقل همه حفظ بودم میخوام
بگم اینجوری شناختم
دنیای خیلی اتفاقی و خیلی به اصطلاح از یک
زاویه خیلی عجیب غریب
در مورد رمان هم من یادم نمیره که یک بار
متوجه شدم که
یه یه همسایه ما داشتیم میگن همسا که یکی
دو تا خیابون اونورتر بود این یه یه مردی
بود مثلاً یه مرد میانسالی بود میومد
میشست جلوی
خونه اسرا میومد قم کهه شهر کویری بود و
هست و میومد مثلاً یه آب جارو میکرد یا
یه باد خنکی که روی این گرمای این مخصوصاً
خاک اگر باشه یا آجرفش اگر باشه خیلی خنکی
مطبوعی اسرا برمیخیزه از پاشیدن آب روی
این آجرها و این آسفالت و خاک تفتیده کویر
و میشست اونجا و ساکت میشست مدتها و این
یه مدتی من رفتم میکردم خب جلو ترجمه منم
بچه دوچرخهم یعنی از بچگی از پنج سالگی
دوچرخه سوار بودم دوچرخه مثل عضو بدن من
بود من خیلی پرسه میزدم با دوچرخه و
اینور میرفتم مثلاً حال به مادرم کمک
میکردم چیز میخریدم برا خونه کارای خونه
رو انجام میدم ولی دوچرخه خیلی میرفتم
اینو میدیدم همشون مدام اونورن میدیدم
این آدم رو ولی نمیدونم چی شد که بعد از
یکی از بچهها توی محله شنیدم و متوجه شدم
که این
و پدرش و بچش اعدام شد پسرش یکی از
بچههای اعدام از اون بچه حالا مجاهده و
فلان حالا نمیدونم مجاهد یا نه ولی به حل
اعدام شده و این مرد یک حالت
سکوت و یک حالت
یه حالت نگاه خیلی عمیقی تو چشاش بود که
در این سکوت که میشست اون کنار و خب خیلی
این نشستن طرز نشستنش این چیز خیلی
خیلی با معنا به نظر میآمد و خیلی جلب
توجه میکرد این حالتش
بعد باز من نمیدونم چون الان من نمیخوام
خاطره بگم اونچه که الان یادم میاد و میگم
همم سریع میگم بهخاطر اینکه کانتکستو شما
بدونید شایدم دیگه حوصله نکنم زیاد بگم
بقیهشو فردا براتون تعریف کنم ولی دارم
کانتکستو بهتون میگم که چهجوری شد که رمان
برای من میشد ها قبل بذارین یه اینجا یه
کاتی بکنیم برگردیم به قبلش
پدر من
خب با روحانیای دیگه تفاوتش این بود که
معمولاً کسانی که میومدن توی حوزه کسانی
بودن که از طبقات پایین اجتماعی یا از
روستاها میومدن سنین پایین میامدن و
معمولاً به ندرت تحصیلات مثلاً آموزش مدرن
داشتن اینا در دهه ۴۰ و دهه ۵۰ این موج
اسلامگرایی و اینها موجب میشه که یک نسل
جدیدی وارد حوزه بشه که اینهاهم کسایین
که خب خب هم آموزش جدیدو دیدن و هم اینکه
به اصطلاح
توقعاتشونم از حوزه متفاوت هست مثلاً فرض
کنید همین ناصر مکارم شیرازی مثلاً دیپلم
گرفته که اومده حوزه مثلاً یه چیز
استثناست در کسایی که مراجع تقلیدن یا
مثلاً کسایی مثل موسی صدر و بهشتی و باهنر
و نمیدونم اینجور پا پدر منم
دیپلم گرفته بود و بعد رفته بود در بانک
سپه کارمند بود و کارمند بانک که بودیم
اون موقع مثلاً اینا شغلایی خیلی خوب بود
و برای زندگی معمولی ولی کفایت میکنن و ب
تو اون جریان اسلامگرایی و موج فلان تحت
تأثیر مثلاً کس باعزهایی مثل مثلاً فلسفی
و این حرفا میان طلبه میشن بنابراین سنی
که اومده طلبه شده سن در با معدل سن
بالایی بوده مثلاً ۲۳ چ سالگی بوده و
وقتی که وارد میشه بیشتر خب
جذب هم طبیعتاً طلاب انقلابی و همین طیف
چیز و مخصوصاً خیلی مجذوب آقای مطهری بود
و بنابراین مجبور مطهری بود مجوم علامه
طباطبایی بود و خیلی مجبور فلسفه بود
فلسفه اسلامی و براش فلسفه خیلی خیلی مهم
بود و هست و این حرفا خب یه چیز اینا
چیزای جدید بود قبل از این در حوزه مثلاً
فلسفه هیچ جایی نداشت و اصلاً تا تبو خوب
بود ولی اینا چیزایی بود که در بر اثر
تحولات سیاسی عوض شده بود اونوقت من بر
اساس اینکه خب پدرم قهرمان من بود قهرمان
من یک آدمای فیلسوف بودم وقتی فیلسوف
میگفتی مثلاً خیلی مهم بود برای من
فیلسوف طبیعتاً وقتی هم که طلبه شدم و
اینا تو ذهنم اون چیزی که میخواستم بشم
این بود که مثلاً مثل مطهری و اینا مثلاً
یک فیلسوفی بشم مثلاً فیلسوف اسلامی باشن.
حالا بعد که اومدیم در
بعد برگردیم به داستان این آقایی که
در محله ما بود و من به طور اتفاقی یه
پاساژی بود که الان اسم اون پاساژی یادم
نیست یه پاساژی بود سر سه راه چهار مردم
این نزدیک حرم این پاساژه وقتی وارد میشدی
بیشتر پاساژ
مغازه طلافروشی بود و مغازههای لباس
فروشی بود لباس فروشیهای حالا یه مقدارم
مثلاً
مثلاً حالا مود اون موقع دیگه و
ته این حالا من نمیدونم چی شد که این ک
برخوردم ته این پاساژ من یک کتابفروشی کشف
کردم چون من که نه طلا میخریدم نه لباس
میخریدم اون پاساژ برای ما برای من حکم
واقعاً پاساژ داشت یعنی از یه برای اینکه
از یه خیابور بزنیم به خیام دیگه از توی
اون زیاد رد شده بودم ولی توجه نکرده بودم
به اینکه اونجا این مغازه هست و دیدم که
کتابفروشیه و خب قم شهر کتابفروشیهاست و
بود اون زمان یعنی پایتخت کتاب بود واقعاً
و هست در ایران ولی خب کتابفروشها یک نوع
خاصی بودن در اون زمان که بیشتر مذهب بودن
این من رفتم وارد این کتابفروش شدم و دیدم
کتاباش کتابای متفاوتیه خب کتابای مذهبی
فلان داره ولی یه سری کتابایی هست که
متفاوته و در اونجا من مثلاً اینکه دارم
براتون میگم شاید مثلاً سن
شاید ۱۴ ۱۵ سالمه مثلاً
و در اونجا من کتاب
یک ماه و شش پشیز
نوشته سامر سدم و ترجمه پرویز داریوش رو
دیدم و این عنوان مثلاً برا من خیلی عجیب
غریب بود یک ماه باشه عشق بشی زن ورق زدم
دیدم حالت داستانی داره خب میدونستم
داستان چیه؟ چون خونه پدرم
خیلی کتاب بود کارای مثلاً داستانی و اینا
هم بود داستان مذهبی و غیر مذهبی ولی رمان
به این معنا خب طبیعتاً نها
و اونو خریدم
و رفتم و شب تا صبح خوندمش و شب تا صبح که
خوندم این کتاب منو
گیج کرد یعنی خب اگر کسایی خونده باشن این
کتابو
یک ماه شش بشیز داستان
یک
چیز هست یک آدمیه که خیلی زندگی خ اولش از
یه مهمونی شروع میشه دیگه یه مهمونیه که
برای ت یه آدمی برای تولدش گرفتن خانوادهش
گرفتن و یه زن زیبا داره و زن مهربان و
وفاداری داره و بچههای خوبی داره و همه
چیزش خوبه و فلان اینا بعد فردا صبحش این
آدم غیبش میزنه غیبش میزنه و خلاصه
میرن زنش میره اینور اونور من متوجه میشم
که طرف مثلاً از انگلستان رفته فرانسه و
این نگو که این آدم در تمام عمرش دوستش
نقاش بشه و درست در اوج زمانی که به نظر
میومده که در خوشبختی کامل به سر میبره و
همه چیزو داره با زندگی خوب داره پول خوب
داره امکانات خوب داره بچههای خوب داره
نگو که این درونش احساس خوشبختی نمیکرده
و تصمیم میگیره که بره دنبال عشقش که
نقاشیه و میاد دنبال عشقشو حالا داستان
اصلاً خیلی مفصله ولی
تصور کنید که من درست اون دورهای بودم که
از اینکه تو حوزه بودم دیگه احساس میکردم
که این یه حس مرموزی به من میگفت اینجا
جای من نیست
و
حس میکردم که اینجا اون چیزی که من فکر
میکردم بهش دست پیدا نخواهم کرد اون چیزی
که من مثلاً چون منم که تصمیم نگرفته بودم
با یک حالا حال هوایی من اومده بودم و
داشتم بالغ میشدم داشتم مثلاً سنم با از
بچگی داشتم در میومدم و و خ دیگه میدم این
احساس تازه جوانههای ق غرابت و غربت محیط
داشت بیرون زده میشد
و این رمان که آره تو ممکنه که از بیرون
خوشبخت نظر بیای و نیستی و میرزه که بری
البته اون داستان خیلی هپی اندینگ نداره
ولی
خیلی داستان جالب باعث شد که من فرداش
دوباره چون من وقتی که رفتم حوزه
فکر کنم مثلاً از ۱۳ سالگی من شهریه گرفتم
شهریه که میگرفتم به خاطر اینکه ما پدر
من که هیچ ما در حکومت نبود و زندگی ما یک
زندگی خیلی عیالواری بود و همیشه دوران
جنگم بود بسیار با سختی بود من یادمه
مثلاًم ۳۰۰ ۴۰۰ تومن من من میگرفتم من
همین پولو میدادم به پدرم یا به مادرم و
برای خودمم هیچی نمیخرم گاهی که اینا یه
بخشی از مثلاً پول به من میدادن که مثلاً
من لباس بخرم کفش بخرم اینو من همیشه خرج
کتاب میکردم که خودشم یه دعوایی درست
میشد سر این داستان اینا
فرداش من رفتم و یعنی این کاری که میکردم
کاری بود که اگر پدرم میفهمید یا دیگران
میفهمیدن با به اصطلاح پ تحت پیگرد خیلی
شدیدی قرار میگرفتم و کار داشتم کار
خلافی میکردم در حقیقت فرداش برگشتم همون
کتابفروشی دنبالم اون بودم که یه کتاب
دیگه از همین نویسنده بخونم حالا من اصلا
آیدیایی ندارم که مثلاً سامر سد موهام کیه
نمیدونم این حرف و همین که یه تو کتاب
دیگه بخرم کتابی خریدم این دفعه که
قطورتر و مفصل تر حالا ترجمه ترجمه اون
کتاب ترجمه عبدالحسن عبدالحسین شریفیان
کتاب که بهمن باندز هست به انگلیسی که من
نمیدونستم که نه انگلیسی میدونستم
نمیدونستم یعنی چی اسم کتابش به فارسی
ترجمه شده پایبندیهای انسانی که ترجمه
مزخرفیه یعنی عنوانش مزخرف ترجمه شده حالا
بعداً خواهم بود ولی این دو جلده و خیلی
هم مفصل داستان این
کاملاً اتفاقی شخصیت این داستان کسیه که
در بچگی میفرستنش طلبه بشه [خنده]
در حقیقت میفرستنش در حوزه علمی کتولیک و
این در اون حوزه خلاصه داستان من بود دیگه
سورش میکنه و میاد بیرون و فلان و فلان
خیلی مفص و و داخل درو داخل این داستان خب
خیلی بحثای الهیاتی هست و بحث اینکه چرا
اینجوری و چرا اینا و این ذهن این
بچهطلبه
به اصطلاح انگلیسی که اصلاً
راضی نمیشه با این استدلایی که میکنه با
کشیشا و معلما و فلان عموش و این داستانا
و بعد میاد و بعد زنو کشف میکنه و بعد با
زن
رابطهش با زن و بعد این خیلی فوقالعاده
است این داستان
خب این یک دریچهای باز کرد به روی من که
بفهمم که بله یه چیزی هست به نام رمان که
اصلاً اصلاً ربطی نداره به داستان به اون
مفهومی که ما میفهمیم و اینا
و شروع کردم به خوندن و و تازه مثلاً کشف
کردم که مثلاً در ایرانم داستان نویس یا
رمانویس داریم و میدونی که اون موقع
کتابای مثلاً کتابای هدایت
بعد از انقلاب اصلاً نه تنها قبل از
انقلابم همینطور قبل از انقلابم کتاب
هدایت سانسور بود حتی بوف کورش ولی بعد از
انقلاب که دیگه اصلاً نه تنها سانسور بود
که از کتابفروشیها و که از کتابخونهها
هم برداشتن یعنی نه تنها در کتابفروشیها
نبود که در کتابخونه هم شما نمیتونستید
یعنی من یادم هست که
مرکز دار تبلیغ که وقتی که اومدن گرفتنش
کتاب خونهشو عین بار آجر ریختن تو
کتابفروشی بردن ریختن توی بیابون یا آتیش
زدن یا فلان این کارا رو میکردن در ک در
کتابخونه کتابای زاله رو به اصطلاح مثلاً
کتابای شریعتی کتابای مثلاً خیلی آدما رو
اینا رو یا میریختن دور یا آتش میزدن یا
اینکه منتقل میکردن به انبار یا اینکه در
یه قسمتی میذاشتن که غیر قابل دسترسی
باشه یه وضعیت اینطوری بود. بفرمایید
دسترسی به ادبیات قبل از انقلاب برای ما
یه چیزی بود که به هیچ وجه به صورت به ما
اکسپوز نبودیم بهش یعنی دسترسی عادی و
طبیعی نداشت و با یه چی از یه کوره
راههایی مثلاً آدمایی مثل من رفتن و کشف
کردن که ای مثلاً ما یه چیزی داشتیم مثلاً
ادبیات مدرن و نمیدونم همونطور که مثلاً
ما بعد از انقلاب فیلم فارسی رو فهمیدیم
چیه قبل از انقلاب چی هست مثلاً خب
تلویزیون که به شما فیلم قیسه رو نشون
نداده. ما قیسه رو با این ویدیو کاستهای
به اصطلاح مخفیانه همه رو گوش کرد دیدیم و
اینا کشف کردیم ادبیاتم این شکلی بود و من
افتادم به جون
در حقیقت این کتابا یکی از مهمترین
نعمتهایی که ما داشتیم کتابخونه نجفی
مرشی بود. کتابخونه نجفی مرشی به خاطر
اینکه کتابخونه مذهبی بود اون از دسترس
این آفت به دور مونده بود. در نتیجه اصلاً
توجه نداشتن اون در اون کتابش که کتاب چون
کتابخونه نجفی منشه ویژگیش این بود که مثل
بر اساس الگوی اینجا ساخته بودن که
کتابخون کانگره که هر کتابی یا کتابخونه
ملی که هر کتابی که چاپ میشه یه نسخهش بره
اونجا همونطور که یه کتاب یه نسخهش میره
کتابخانه ملی بنابراین هر کتابی در اونجا
بود هر کتابی هر کتابی که علما خودشون
به اصطلاح به خاک و خون میزدن که ابطالش
کنن و ردیه بنویسن کتاب تمام کتابای
به اصطلاح
کافرانه و مش هر کفر و شرکی که میخواستید
در فسق فجوری در کتاب اونجا بود و خب ما
میرفتیم اونجا خب عضو کتابخونده شدن خیلی
راحت بود برای همه رایگان بود و میرفته
اونجا دیگه هیچ زن و گمان کسی به شما
نمیرفت من برادر کوچیکترم ۴۰۰ تا از
نمایشنامههای
به اصطلاح غربی و نمایشنامههای قبل از
انقلاب ایرانی یعنی توی همون جا خونده بود
و چون رشتهش رشته سینما بود برای ما در
اونجا دیگه هم از اونجا و هم دیگه آدما رو
پیدا کنی دوستا رو پیدا کنی و اینا
دیگه شعر
نو نمیدونم
داستان رمان نمیدونم
نمایشنامه ما در قم چون هیچی نبود نه
تئاتر بود نه سینما بود نه پارک بود هیچی
نبود شما هرچی میخواستی باید کتابشو
میخوندی مثلاً اگر دوست داشتی سینما بخون
کتاب میخوندی راجع به سینما مثلاً من
فیلمای لوئیس بونوئلو
وقتی اومدم پاریس دیدم من لوئیس ب بن
بونئلو تو با کتاب شناختم یا نمیدونم
هیچکاکو با کتاب شناختم یا اصلاً سینما رو
با کتاب شناختم تئاترو با کتاب شناختم
نمیدونم همه چی بهخاطر که فقط تنها چیزی
که در دسترس بود کتاب
در نتیجه
این دنیا باز شد برای من و حالا ادبیات
مدرن و بعد دیگه نقد همینطور که پیش
میرفتیم بزرگتر میشدیم و اینا خب من به
فلسفه غرب علاقهمند شدم و بعدش دیگه بحث
ادبیات و نقد ادبی و
خدمت شما بگم که فلسفه هنر و این حرفا
تا اینکه یه کم برای من خیلی ادبیات خیلی
جدی شد و مخصوصا رمان خیلی برای من جدی شد
شعر نه
شعر به دلیل اینکه
ارتباط من با شعر نتونست یک ارتباط
متفاوتی باشه یعنی من برا من شعرای شاملو
شعرای نیما شعرای فلان همونقدر قدیمین که
بقیه شعرا خیلی نوع به اون مفهوم نیستن و
هرچند پیشتر رفتم برای من پیشتر بیشتر
معلوم شد که شعر نوع شعر نوعی ما نوع نیست
یا اگه نو باشه مدرن نیست ولی این در مورد
رمان صادق نبود خب خیلی
هدایت برا من جدی شد و
بعد خب خیلیا رو خوندم و بعد دیگه بعد از
یه مدتی دیدم که دیگه
رمان فارسی برای من رمان چیزی نیست دیگه
یعنی دیگه خوندنش خیلی برای من لطفی نداشت
گلشیدی رو خوندم صادق چوبک خوندم نمیدونم
همین آدمای معروف و به اصطلاح اصلی رو
خوندم ولی بعد دیگه رمان خارجی خب خیلی
مطرح شد اونوقت خب اون موقع من زبان
نمیدونم زبان که میدونستم اون موقع اولین
زبان دوم زبان عربیه
بعد زبان فرانسه هست و زبان انگلیسیه ولی
اون موقع نمیدونستم ولی
با همین ترجمهها شروع کردم به خوندن تا
روانه کوندرا اومد به بازار روانه کنرا که
اومد به بازار اولاً بار هستش اومد یک
اتفاق خیلی مهمی بود توی ایران و و این
خیلی امیدوارم که یه روزی
بچههایی که توی دانشگاه هستن و کار
دانشگاهی میکنن جامعه شناسی رمان و اینا
انجام میدن راجع به این موضوع مطالعه کنن
شایدم کردن من نمیدونم ولی
ترجمه کندرا به فارسی اتفاق بزرگ بود و
خیلیهم عجیبه به خاطر اینکه رمان کندرا
مثلاً هر آدم مهم دیگهای در ایران مطلقاً
بد فهمیده شده یعنی مطلقاً بد ترجمه شده
مطلقاً بد فهمیده شده متق چپ درقه چیه در
فارسی ولی نکته همینه که چطور این
ترجمهها میدیم که تاریخ بشر تاریخ
ترجمههای بده یعنی تاریخ انسان رو
ترجمههای بد ساختن ترجمههای غلط ساختن
یعنی بد بودن ترجمهها اصلاً به معنای کم
اهمیت بودن تأثیرگذاریشون نیست و و کندر
خیلی تأثیر تیرگذار شد در ایران و حالا از
برای آدمای جدی و مهم تا به اصطلاح آدمای
بچههای
نوعآموزی مثل من
یک کاملا متفاوت بود و و خب کندرا یه چیزی
که من یادم میاد از ایمپرشنم میگم یعنی
حسی که داشتم
یک
در حقیقت
چیزی که کندرا خیلی آدم رو
تحت تاثیر قرار میداد این بود که فکر
میکردی که این آدم ناگهان نفوذ کرده تو
ذهنت و اون احساسات و اون عواطف و اون
حالتهایی که تو تجربه کردی ولی انقدر این
تجربه یا شرم شرمآور بوده یا ترسناک بوده
یا
ناش شناخته بوده که تو سعی کردی اون
نتونستی اونا رو به روی خودت بیاری
نتونستی حتی از به یاد آوردنشم
تو ناتوان بودی اونا رو چنان میاره پیش
چشمت و نشون میده و که هراسناکه یعنی در
کنرا این قدرتش به نفوذ در روح انسان و
نشون دادن موقعیتهای انسانی خیلی ترسناکه
یعنی میترسی از کندرا که این مثل یه حالت
م تصور کنم مثل یه پیغمبر یا یه کسی بتونه
ذهن شما رو بخونه و و این کندرا رو خب
خیلی حالت عجیب غریبی به ما میداد و خب با
همون ترجمههای
چپ نقچی فارسی
که این آدم در حقیقت
یه جور دیگه رمان مینویسه این یه قصه
نمیگه آقا بعد وقتی وقتی هنر رمانشو
میخونی کارای دیگهشو میکنی خب خودش میگه
که منظورم از رمان چیه مثلاً از نظر
کوندرا رمان پلیسی و رمان مثلاً دیتکت
جنایی و رمان نمیدونم اینا رمان نیست
اصلاً
میگه که رماننویس کارش این نیست که اولش
یه معما برای شما طر بکنه بعد با یک کشش
دراماتیک شما رو بکشه تا آخر داستان باما
رو براتون حل کنه نه اگر میخواید آخرش چی
میشه آخرش من الان اولش میگم بهتون و و
رمانهاش اصلاً
معمایی نداره یعنی مثلاً یک قتلی باشه یک
داستانی باشه که شما بگین آ این چی میشه
من صفحه بعدشو بخونم چی میشه نه
از نظر میلان کاندرا رمان رمان مثل در
رمان خواننده و نویسنده مثل میونه که شروع
کنن با هم به قدم زدن بدون اینکه مقصدی
داشته باشن از خود قدم زدنه که لذت میبرن
بنابراین مثل د تا من و شما مثلاً با
همدیگه شروع کنیم قدم بزنیم میرسیم به یه
کافهای میریم میشیم توی کافه غذایی
میخوریم بعد مثلاً شب میشه که میریم هتلی
شب میخوابیم بعد روز میریم تو راه میریم
یه بستنی هست بستنی میخوریم نمیدونم بعد
روزنامه میفروشیم مینویسیم روزنامه
میخریم بعد میشینیم هر تمام اینا یعنی
اینکه ما عجلهای برای رسیدن به جایی
نداریم در نتیجه میتونه ترکیب کنه رمان
رو با جستار و میتونه وسط رمان شما رو
نگه داره شروع کنه بحث فلسفی بکنه میتونه
وسط رمان شما رو نگه داره یک خاطره واقعی
بگه میتونه وسط ش رمان شمارو نگه داره یه
نکته خاصی راجع یه کلمه بگم
و این
و خب به خاطر خب دیگه تو اون زمان که من
میخوندم کندراو یعنی دیگه مثلا من شده
بود بیست و سه چ سالم و اینا زمانی بود که
فلسفه غرب خونده میرفتم خونده بودم و
انجمن فلسفه میرفتم و دیگه میشناختم
دیگه وقتی اومد از هایگر حسل حرف میزد
دیگه میدونستم اینا کین و با فلسفه غرب
آشنا بودم و خودمونم دانشجو شدم و اینا و
برای من سیمای یک رماننویس با سیمای یک
فیلسوف که قهرمان دوران کودکیم بود و هم
پیوند خورد
و
این باعث شد که من رویای خودم از خودم از
آینده خودم این باشه که من یک روزی
تبدیل بشم به یک نویسنده مثل کندرا یعنی
بتونم
مثل کندرا
موقعیتهای انسانی رو به شکلی
ببینم و بفهمم که هر کس که بخونه
مثل از جادوی زبان من
مذور بشه که چگونه توانسته به تاریکترین
کنج
ذهن و
ژرف در این موقعها که خاطرهها و
تجربههای فراموش شده یا پس زده شده یا
نهیف شده وجودش راه پیدا بکنه و اونها رو
پیش چشمش مجسم بخوره. من تا اینجا متوقف
میشم بهخاطر اینکه دیگه حوصله ادامشو
ندارم ولی فردا از همین جا قصه رو براتون
تعریف میکنم که بعد چی شد که اومدم ناتنی
رو بنویسم. بنابراین اجازه میخوام از شما
که اینجا داستانو نگه داریم تا فردا همین
ساعت خواهم آمد و داستانو بر ادامشو برای
شما تعریف میکنم از انور و از بابک عزیز
ممنونم از یکا یک دوستان هم سپاسگزارم
و براتون وقت خوشی رو آرزو میکنم