شناخته برای ایرانیان
فکر میکنید فقط دیپلماسیه که پدیده
شناخته برای ایرانیانه؟ این مدت که این
فجایع قتلعام به وسیع صورت گرفته من
واقعاً خیلی فکر کردم خیلی خیلی به ابعاد
مختلف جامعهمون فکر کردم به اینکه اینکه
ما اعتقاد داریم که یک فرهنگ ۷۰۰ ساله
داریم پادشاهی ۲۵۰۰ ساله داریم پس چرا ما
هیچ میراثی از این تمدن نداریم؟ ما هنوز
ما ن بلد نیستیم با همدیگه عزاداری بکنیم.
شما اینو در بدویترین
جوامع میتونی ببینی ولی ما حتی این کار
رو هم بلد نیستیم. یه دیپلماسی پدیده غربی
دقیقاً در تمام
اون موقعی که ما میبایست این همه ایرانییک
در خیابانهای
اروپا و امریکای شمالی این همدردی جهانی
رو آفرینن با پرچم اسرائیل نفرت خریدن و
کاری کردن که صدای جانباختگان وطن شنیده
نشه و احتمالاً جزء
اخشار
کم فکر فاشیسم یا هم اون چیزی که خودشون
دارن بروز میدن شمرده بشن پیش غربیها
من احساس میکنم اصلا
نه تنها دیپلماسی یعنی ما تاریخمونم که
نگاه میکنیم یادمه که میخونیم که خرو
پرویز نامه محمد رو خارج
ببخشید صدای شما صدای شما کم بله
ما تاریخ رو هم تاریخ خودمونم که میخونیم
میبینیم که خسر پرویز نامه محمد رو پاره
کرد. خارزا وقتی که بازرگان مغل رو کشت و
چنگیز براشون یک پیکی فرستاد خواست از
تحلیق دیپلماسی این رو حل بکنه یکی از این
قرار کسایی که فرستاده شده بودن و برداشت
کشت و بقیه رو با تحیر روانی میخواد خب ما
اصلاً هیچ پیشینی تمدنی نداریم فقط یک مش
شعاره من احساس میکنم مثلاً هر وقت در
جهان ما زورمون رسیده رفتیم کشورگشایی
کردیم خون بقیه رو تو شیشه کردیم هر وقتم
زورمون نرسیده یه گوشهای نشستیم و موشدی
و ببین در دنیای مدرن من احساس میکنم برای
آگاهی جامعه شاید اصلا ما اشتباه رفتیم از
اول ما یک سری مفاهیم غربی رو که شما وقتی
جهانبینی رو بهش
میرسی این برخواسته از اون هستی اجتماعیته
وقتی ما هستی اجتماعی اونجوری که الان
مشخصه کاملاً هیچ هستی اجتماعی در ما شکل
نگرفته چرا این متفکرین ما این فیلسوفان
ما به جای
ترجمه کردن یا خوانش فیلسوفان غربی نیومدن
یک مفاهیم جدید رو با روانشناسی همین
جامعهای که هستیم همین جامعهای که معلوم
بوده که چه بودیم کردم اینیم بیان یه
خوانش جدید برا ما تعریف کنن و یک با یک
الفبای جلو ما تازه از صفر شروع کنیم اینو
اگه بهم توضیح بدید که این واقعاً این
درگیریهای ذهنی این چند وقت منه خیلی
ممنون میشه از شما
بله حتماً سلام عرض میکنم خدمت شما و
دوستان گرامی در یوتیوب
صدا در یوتیوب میاد بابک جان
میکنم میگم
ممنونم
حتماً خانم من کاملاً با شما موافقم که
اونچه که انتظار داریم و اونچه که در عمل
انجام میدیم یا اتفاق میفته ما اونچه که
فکر میکنیم خیلی یا ادعا میکنیم خیلی
سازگار نیست اما مشکل در به اصطلاح اون
کتابایی که میخونیم نیست مشکل هرچه که
هست درون ماست یعنی اتفاقی که در یونان
میفته دقیقاً اتفاقیست که قابل ریت نیست.
غرب هم وقتی که به تمدن مدرن دست پیدا
میکنه به دلیل چیزهاییست که وجود خارجی
ندارن. یعنی چیزهایی که از جنس به اصطلاح
ماده نیستن. هرچه که هست از جنس اندیشهست.
وقت برای ما که میریم در غرب و نگاه
میکنیم ما فقط اون چیزایی رو که به
چشممون میاد و برامون ملموسه میبینیم و
فکر میکنیم که تمدن غرب ایناست و بعد
اونا رو میاریم در ایران و میبینیم که
خود اونا میشن به مشکل. نکتهای که من
امشب میخوام بیان بکنم اینه که اولاً
انسان یک موجود واحده یعنی اگر شما مثلاً
دموکراسیتون
دیپلماسیتون
درست کار میکنه و مؤثره
این یعنی کهه بقیه سیستم زندگی شما هم
درست کار میکنه چون انسان یه موجوده یه
سیستمه جامعه یه سیستمه و وقتی میگیم
سیستم یعنی تمام اجزا ضاع این جامعه با
همدیگه ربط دارن در نتیجه اگر در یک بخش
از جامعه خللی ایجاد بشه بقیه بخشها هم
درست کار نمیکنن و اگر شما میخواید مطمئن
بشید که این سیستم درست کار میکنه کافیه
که یکی دو بخشش رو با روشهای مناسب
آزمایش کنید پس در نظر بگیرید که این
تصوری که ما میتونیم اون ایرانی ایدآل
۲۰۰۰ سال پیش باشه باشیم و در عین حال یه
زندگی داشته باشیم که مثل غربیا باشه این
تصور حاصل ذهن خام و نابالغیست که زندگی
انسان رو از همگسیخته و اجزای مختلفش رو
با هم نامربوط میبینه. زمانی که ما تصمیم
بگیریم
که
با واقعیت زندگی کنیم چون هر تغییری اگر
تغییر توهم آمیزی باشه ممکنه ما رو رنج
بده ولی به ولی رنجش بیپایان باشه ممکنه
در ما رویا بیافرینه و این رویاهای شیرین
ما رو به خواب ببره ممکنه ما رو از واقعیت
جدا بکنه با خطرهای جدید مواجه بکنه هر
کاری که بکنه مشکل ما رو حل نمیکنه
چون مشکل اگر در واقعیت باشه حتماً پیش از
هر چیز شما باید مطمئن بشید که در واقعیت
زندگی میکنه و با واقعیت تماس دارید. در
نتیجه چارهای که میاندیشید چارهای باشه
که با به اصطلاح واقعیتو تغییر بده. پس یک
تمدن و نمیدونم تمام اینا داستانه قصهست
یعنی ما اینا رو که ما اینو که تجربه
نکردیم گذشته ما یه گذشتهایست که تازه
دیگران کشف کردن به ما گفتن این گذشته
گذشته قصهست بهخاطر همینه که هی تحقیقات
که پیشتر میده کاملاً متفاوت میشه داستان
بنابراین اون واقعیت من نیست واقعیت من
یعنی اونچه که من اکنون خودم رو در زمان
حال احساس میکنم درک میکنم این واقعیته
و واقع چیزها تصوراتیست که تمام تصوراتیست
در بهترین حالت ناقص و در بهترین حالت
همواره نیازمند تأثی خب اگر من در واقعیت
من بودن در زمان اکنون هست و و میتونم
اکنونو بفهمم چه کسی میتونه اکنونو
بفهمه؟ چه کسی میتونه بفهمه در زمان
اکنونه؟
فقط و فقط انسان مدرن انسانی که انسان
سنتی یعنی انسانی که خودآگاهی نداره براش
چیزی به نام اکنون معنی نداره بهخاطر
اینکه او در یک زمانی زندگی میکنه که
اساساً تغییری نمیکنه ثابته و بنابراین
گذشته نداره او آغاز داره جهان برای او یک
آغازی داره و یک پایانی و این پا آغاز و
پایان یکین چون اناالله و انا الیه راجعون
از همان جا آمد آنجا میرود. این گردش
گردش
به اصطلاحوی و دائرهایه. تمام نسلهایی
که پیشتر آمدن و نسلهایی که در آینده
آمدن از دید او همین حلقه حیات رو طی
میکنن و همونجور که او زندگی کردن زندگی
میکنن و او خدا مش فرق انسان مدرن و
انسان سنتی اینه که انسان مدرن به سنت
نیاز داره. انسان سنتی که خودشو سنتی
نمیدونه که انسان مدرن سنتو ابداع
میکنه. چرا؟ برای اینکه اونی که نیاز
داره بدونه که سنت اون چیزیست که گذشته.
او با درک
سپری شدن سنت خودشو مدرن تصور میکنه.
بنابراین او زمانی میفهمه در لحظه اکنون
وجود داره که میتونه لحظه ماقبل اکنون رو
لحظهای سپری شده، لحظهای بازگشت ناپذیر
و لحظهای دسترس ناپذیر بدونه. یعنی درسته
که من دیروزو تجربه کردم ولی اصلاً
نمیتونم دیروزو چنانکه بوده نه به یاد
بیارم نه بیان بکنم و نه میتونم درست
بفهمم. دیروز لحظهای که گذشت میپیونده
به سرزمین ناشناخته
ناپیدایی که همواره برای من بیگانه و غیر
قابل دسترس خواهد بود. پس من هرچی که میگم
راجع به گذشته چیزیست که الان فکر میکنم
من یک اتفاقی رو که امروز برام افتاده در
آینده ۱۰ بار که تعریف کنم هر بار یه شکل
دیگهست پس
اگر ما توانستیم
سنت یا اونچه رو که بهش افتخار میکنیم به
عنوان دوران سپری شده احساس بکنیم اونوقت
میشه مدهن ولی تا زمانی میگیم که من اونم
که رستم بابت پهلوان
خودم رو با اون تصویری که از گذشته دارم
یکی بدونم یعنی در عالم سنت و در ثبات
زندگی میکنم و در نتیجه هرگونه تلاشی
برای اینکه بخوام برم جلو به عقبگرد
برمیگر مبدل میشه از آغاز به اصطلاح ورود
تجدد به ایران
ناسیون مدرنیسم ایرانی یعنی تمنای ما برای
مدرن شدن همزاد بود با خلق یک دنیای
کاملاً من با شکوه اما خیالی از گذشتمون
که همان قدر که میخواستیم بریم جلو مجذوب
اون گذشته میشدیم. الان ۱۵ ساله که هر
چقدر که پیشتر میریم گذشتمون قشنگتر از
اکنون و آیندمون میشه. یعنی هر چقدر که
پیشتر میریم میبینیم اون گذشته خیلی
برامون افتخارآمیزتر به نظر میاد. در
نتیجه ما نمیتونیم با برگرد برگرداندن
نگاه به عقب به جلو حرکت بکنیم. پس باید
بفهمیم که مدرن بودن در وحله اول یک عمل
یک خودآگاهیه.
خودآگاهی دردناکه. شما میخواید یک بچهای
که میخواد بالغ بشه لازمش اینه که از
تمام تعلقات شیرین کودکانش دست بکشه. اما
بلوغ رو انقدر براش ارزش قائله که به اون
به اصطلاح دلخوشیهای بچگی به مراتب ترجیح
میده. پس مدرن بودن یعنی ترک اونچه که
هست. شما بدون ترک لحظه گذشته نمیتونید
در لحظه الان زندگی کنید و این ترک ترک
مدامه. یعنی یه خودآگاهی مدام. یعنی مدام
شما باید در واقعیتی که لحظه به لحظه
تغییر میکنه در با همپای اون واقعیت شما
هم احساستون در برای در واقعیت بودن عوض
بشه. خب ما میگیم که ما
در یک وضعیت بدی هستیم از اون موقعیتی که
درش هستیم ناخورسندیم
من به عنوان یک انسان خدا که نیستم من
انسانم من چه ابزاری دارم برای تغییر
مزیت؟
اگر فکر کنم که من یک موجودی هستم جدای از
این واقعیت این واقعیتو که من درست نکردم
با بدون من هم این واقعیت به حیات خودش
ادامه خواهد داد و من قادر به تغییرش
نیستم پس دیگه شما نباید اصلاً تمنای
تغییر وضعیتو داشته باشید اگر از تغییر
وضعیت حرف میزنید فقط در صورتی میتونید
این
آرزو رو آرزوی روی خردمندانه بدونید که
خودتون رو در تغییر اون آزاد بدونید یعنی
توانا بدونید اگر آزاد هستید موظف هم
هستید یعنی آزادی مسئولیت میارید اگر شما
فارغ از اینکه این وضعیت چهجوری به وجود
اومده معتقدید که این جهان جهان طبیعی
نیست یعنی بر خلاف انسان به اصطلاح دوران
اولیه معتقد نیستید که این جهان کاملاً
طبیعیه
و اگر طبیعیه پسگه قابل تغییر نیست خدا
باید تغییرش بده شما معتقدید اون چیزی که
طبیعی به نظر میاد تمام محصول
اندیشه آدمها و عمل آدمها پیش از شماست
اینجا که ما هستیم محصول
گردش
به اصطلاح خورشید و بارش واران نیست بلکه
محصول شیوه زندگی کردن شیوه اندیشیدن و
شیوه عمل آدماست چون که انسانیه پس اندیشه
انسانی هم میتونه تغییرش بدی. شما به
عنوان اینکه انسان هیچ چیزی از آن خودتون
ندارید مگر اندیشهتون. هیچ چیزی. اون چیزی
که واقعاً مال خودتونه اون چیزیست که در
درون شماست. چون اون چیزی که درون شماست
تنها چیزیست که میتونید تغییر بدید. شما
هیچ چیزی رو نمیتونید تغییر بدید مگر
اندیشهتون رو. به این دلیله که انسان مدرن
انسانیست که معتقد ان آدمی تنها بر یک کار
قادره و اون کار اندیشیدنه اما اندیشیدن
او که به ظاهر اندیشیدن به چیزیست که نیست
یعنی شما واقعیت اینه و شما میخواید از
این واقعیت بیرون بیاید بنابراین نیازمند
این هستید که یک موقعیتی رو تخیل کنید که
وجود نداره درست به دلیل اینکه موقعیتی رو
میتونید تخیل کنید که وجود نداره
میتونید آزاد بشید چون واقعیت که زندانه
پس متوجه میشید که اندیشه شما قدرت تغییرش
به این هست که میتونه چیزی غیر از
واقعیتو تخیل کنه اگر شما تونستید چیزی
غیر از واقعیت و تخیل کنید اون تخیل شما
یک واقعیت جدیدی خلق میکنه و شما رو از
این وضعیت به یه وضعیت دیگری میبره اینو
اگر بپذیریم تمام داستان عوض میشه اصلاً
یعنی تصوری که ما داریم از خودمون از
جامعه اینه که مثلاً ترامپ بیاد یا کس
دیگه بیاد اون حکومتو بندازه بعد چیزا
کاملاً درست میشه نه اینطور نیست اون چیزی
که تغییر پیدا میکنه اون چیزیست که در
درون ما تغییر میدیم تغییر آگاهانه است
وگرنه ترامپ بیاد با دست خودش
آقای خامنهای رو بکشه آقای پهلوی رم
تاجگذاری بکنه آب از آب برای ما تکون
نخواهد
ما قادر هستیم که تغییری رو ایجاد کنیم که
مربوط به درون خودمونه و فقط اونو
میتونیم بفهمیم و فقط اونو میتونیم
اصلاح کنیم و فقط اونو میتونیم به اصطلاح
جایگزین واقعیت بکنیم. واقعیتی که بدون
اختیار شما به وجود بیاد مطلقاً نمیتونه
شما رو به وض به اصطلاح وضعیت خرسند
کنندهای برسونه. خب پس ما سؤال اینه
ترامپ حمله میکنه یا نمیکنه؟ جمهوری
اسلامی میفته یا نمیفته؟ اینا سؤال واقعی
نیست. اینا همه سؤالهای یک ذهن
سادهاندیش که از پرسشهای حقیقیش غافله.
پرسش اصلی اینه. فرض کنید الان ما همهمون
آزادیم و همهمون در ایرانیم. آیا این برای
اینکه ما جامعه تشکیل بدیم؟ برای اینکه ما
با همدیگه زندگی بکنیم؟ برای اینکه به
حقوق همدیگه احترام بگذاریم برای اینکه
آزادی همدیگه رو پاس بداریم برای اینکه
جامعه زنده زاینده و خلاقی رو بسازیم آیا
در این شرایط هستیم یا نه؟
اونوقت میبینید که نه داستان عوض میشه
یعنی البته انداختن خامنهای و عوض کردن
حکومت و بمباران ایران اینا حوادثیست که
در یک چشم هم زدن رخ میده اما برای ساختن
جامعه یعنی گذار از جامعه طبیعی به جامعه
انسانی شما نیازمند
آموختن این هستید که چگونه این را جامعه
رو درست بکنید این جامعه چهجوری درست میشه
آدمها به خودی خود که د موجوداتی از
همجدا هستن. نمیشه با نخ اینا رو وصل کرد
به هم گفت این جامعهست. اون را اون نوع
رابطهای که انسانهای بیگانه رو تبدیل
میکنه به شهروندان یک جامعه اون رابطه از
چه نوعیه؟ از چه جنسیه؟ آیا صرف اینکه ما
شاشناسنامه ایرانی داشته باشیم عضو یک
جامعه میشیم
و میتونیم به عنوان جامعه عمل کنیم؟ یعنی
به عنوان یک کل واحد عمل کنیم در یک مسیر
واحد زندگی رو سوق بدیم؟ نه. اون چیزی که
انسانهای کاملاً جدا از همدیگه رو چه بسا
با زبانهای مختلف، چه بسا با دینهای
مختلف، با جنسیتهای مختلف، با توار
مختلف، با خاطره گذشته مختلف میتونه به
به شهروندانی بدل بکنه که اونها رو در
برابر یک وضعیت مسئول بکنه و حقوق برابری
برا اونها قائل بشه. تنها و تنها از راه
حس اجتماعیست که در درون این آدمها به
وجود میاد و اون حس اجتماعی بر اثر ارتباط
کلامی بین آدمها
یعنی بین طرفهای مخالف بین طرف متفاوت
برای اینکه اون تفاوت رو بفهمن و با فهم
اون تفاوت اون تفاوت رو به رسمیت بشناسن و
در چارچوب اون تفاوت آزادی رو معنا ب معنا
بدن جامعهای که تفاوت بینش نیست آزادی هم
ممکن نیست یک نفر حاکم میشه بقیه یه نفر
آزاده بقیه باید آزادیشونو از دست بدن پس
من اگر میفهمم اونوقت که آزادی من سعادت
من کرامت من حقوق من و به اصطلاح هر آنچه
که من بهش تعلق دارم در صورتی میتونه در
این جامعه تحقق پیدا بکنه که عین اینو
برای شما بخوام عین اینو برای کسی که
متفاوته با خودم بخوام اونچه که در یونان
به وجود آمد در حقیقت این بود و این
متفاوته با ایرانی بودن ایرانی بودن ویژگی
به اصطلاح یک ویژگیهای عینی و طبیعی داره
شما در یک خاک مشخصی به دنیا میایم در یک
به اصطلاح فضای
زبانی و دینی و خاصی به دنیا میاین تمام
خصائص که منو ایرانی میکنه و من به
ایرانی بودنم مینازم م هیچ کدوم من درش
در به وجود آوردنش دخالت نداشتم یعنی ما
ایرانیا به چیزی مننازیم که هیچ نازیدن
نداریم اینکه فردوسی داریم فردوسی که من
درست نکردم که من در ساختن ف من حتی در
کشف فردوسی هم نقشی نداشتم حالا به کنار
ولی من نمیتونم در چیزی که اذان من نیست
من بگم من از اون سرزمینی هستم که کوه
دماوند خب کوه دماوند بیرون منه هیچ من در
به وجود آوردن هیچ نقشی نداشتم که و و
همین طور به اصطلاح در شرمگین بودنشم من
در برابر چیزی که به وجود نیاوردم که
احساس شرم هم غلطه پس یونانی بودن بر خلاف
ایرانی بودن به معنای توانایی
ساختن جامعهای بر اساس اندیشه است یعنی
کشف
به اصطلاح نیروی
استثنایی اندیشه در ساختن یک واقعیتی که
واقعیت نداره. جامعه واقعیت نداره. دولت
واقعیت نداره. قانون واقعیت نداره. شهروند
واقعیت نداره. این اندیشه شماست که اون رو
میسازه و با ساختن او یک جهانی میسازه
که به مراتب از اون واقعیت طبیعی به
اصطلاح انسانیتر و قابل زیستن.
هر کس که در جهان به این شیوه عمل کنه
میشه یونانی. بنابراین یونانی بودن صفت به
اصطلاح نژاد خاص، صفت قوم خاص، صفت مردمی
که در حکومت خاصی زندگی میکنن نیست. یک
یونانی کسی نیست که به کوروش نداره که بهش
بنازه. نمیدونم تخت جمشید نداره که بهش
بنازه. نمیدونم این چیزایی که ما بهش
مینازیم برای او مطلقا چیزی نیست که
افتخار به شمار بره. یونانی زمانی خودشو
یونانی میدونه که بتونه با انسانهای
دیگه ولو انسانهایی که از سرزمین و تبار
و تاریخ او نیستن و بیگانه
فقط و فقط بر اساس یک به رابطه اندیشهای
ارتباط آگاهانه برقرار کنه بگه من شهروندم
و تو شهروند همون جامعه هستی که من هستم
شهروندی یک امری نیست که طبیعی باشه
امریست که شما خودآگاهانه قرارداد میکنید
خب خب اگر اینطور باشه یعنی اینکه شما
برای اینکه جامعه بسازید
نیازمند یک فراآیند آموختن و بعد در عمل
به اجرا درآورده است. چیزی نیست که یک شبه
به وجود میاد. اون چیزی که موجب میشه شما
بتونید ارتباط با دیگران برقرار بکنید
بتونید از اینکه زبان به جای به اصطلاح
اسلحه
به صورت معناداری به کار بره از اینکه
برای شما بقای جامعه همزیستی در جامعه
تبدیل بشه به اولویت اولتون و بر اساس اون
همه زندگیتون رو سامان بدید این نیازمند
در وحله اول یک اخلاق خاص یعنی پیش از
اینکه شما بدونید که چه باید کرد باید
بخواهید یعنی شما باید بخواهید که با
دیگران زندگی کنید به هر قیمتی یعنی
همزیستی با آدمهای دیگه حتی بر عدالت حتی
بر حقیقت مقدم باشه آونچه که اصل اصلی
باشه تک همزیستی یک مجموعه متکسری از
آدمهاست که بسیار بسیار دشواره یعنی
مسئلهای نیست که و یک فرمول واحد برای
همه جوامع داشته باشه. هر جامعهای در هر
موقعیتی نیازمند این هست که راه همزیستی
بین آدمهایی که به طور طبیعی با هم تضاد
منافع دارن، به طور طبیعی زبانهای مختلفی
دارن، به طور طبیعی دنیاهای مختلفی دارن،
راهی پیدا بکنه برای اینکه با همدیگه
قرارداد صلح ببندن. پس صلح مقدمه
دموکراسیست. مقدمه آزادیست. اگر من و شما
تصمیم نگیریم و با همدیگه عهد نبندیم که
همدیگه رو نکشیم بقیه چیزا دیگه به درد
نمیخوره. در آمریکا ما ما تاریخ اروپا و
آمریکا رو کاملاً به اصطلاح وارونی
میکنیم. بهترین کار اینه که اولین کاری
که باید بکنیم اینه که هر چیزی که از غرب
به ما یاد دادن در ایران اول اونا رو
فراموش کنیم بعد فکر نکنیم در غرب
اتفاقاتی که دلمون میخواد افتاده پس اینا
راه آسونی رفتن. ما اصلاً تصوری نداریم از
اینکه چه راه بسیار دشوار و پرخطری رو
رفتن و تازه این همه با این همه هزینهای
که طی چند قرن دادن این همه این
دموکراسیها و این جوامع شکنندهان و در
برابر آسیبهایی که متوجه اونها میشه به
سرعت میتونن دچار بحران بشن. از درون
همین دموکراسی فاشیسم درماد. از درون همین
دموکراسی هولوکاست درماد. یعنی زندگی
انسانی این خوشبینی ایرونی که ما از
جمهوری اسلامی رها میشیم و میرسیم به یه
جامعه به یک دنیای آباد آزاد اینا رو مال
بچههاست زندگی تو این دنیا زندگیست بسیار
پرخطر انسانها موجوداتی هستن که میتوانن
به همنوعان خودشون آسیبی برسونن که هیچ
خطر طبیعی نمیتونه برسونه یعنی انسان با
علمش با تکنولوژیش الان به درجهای از
توانایی رسیده که میتونه با ان فشار دادن
یک اندکمه نوع بشر از روی زمین ساقط بکنه.
پس بدونیم در چه دنیاییای داریم زندگی
میکنیم و این دنیا از ساختن یعنی در این
دنیا زندگی کردن یعنی که شما باید عزمتون
جزم و چشم و گوشتون باز باشه و بخواید به
هر قیمتی ولو به قیمت اینکه در مقابل
تهدیدهای بسیار زیاد هستید با کسانی که
مثل شما فکر میکنن یک جامعهای رو تشکیل
بدید و همزیستی برای همه چیز حاکم باشه
این یعنی اخلاق زندگی برای شما زن زندگی
چنان ارزش انسانی پیدا میکنه که حتی تلاش
برای زندگی ولو بعد از شما ولا اینکه شما
نتیجه اعمالتونو نبینید و انسانهای دیگه
ببینن براتون ارزش پیدا میکنه. من برای
ضد همزیستی مبارزه میکنم ولی اگر در زمان
حیات من این اتفاق نیفتاد نسلهای بعدی یک
قدم جلوترن. پس شما باید یک چیزهایی
براتون ارزش باشه که نیازمند باور به یک
آرمانهای غیرشخصی و آرمانهای انسانیه.
ما خانم در ایران چیزی به نام انسان هنوز
نمیشناسیم.
یعنی ما در ایران برامون انسانهای مختلف
متفاوتن.
افغانستانیها با ایرانیها با عراقیها
با ترکها با روسها با سنی اینا همه با
هم متفاوتن.
یعنی وقتی که پاپ در میانمار وقتی که
کشتار مسلمونها مسلمونها کشته میشن به
دست مسیحیها میره اونجا سفر میکنه میره
در بین مسلمونها و میگه امروز خدا باید
گریه کنه همون پاپ میرید در نجف خونه آقای
سیستانی و آقای سیستانی مثل عین نجاست باش
میکنه
یعنی ما انسانها رو برابر نمیدونیم و
این ابدا محدوده به آدمای مذهبی نیست.
یعنی ما آدم روشنفکران سکولار ملیگرای
ما همونقدر دچار یک نفرت پنهان نسبت به
غرب هستن. همونقدر دچار یک توهماتی راجع
به عربها هستن که آدمهای متعسب مذهبی
نسبت به افسانههای خودشون. مسئله این
نیست که کی چی کیو آدم نمیدونه. میبینید
که الان در مقابل جمهوری اسلامی برای
اینکه جمهوری اسلامی جنایت میکنه برای
اینکه جمهوری اسلامی جمهوری مرگه راه حلش
این شده که اون آقا میره سخنرانی میکنه
در سخنرانی
تظاهرات علیه جمهوری اسلامی جلوی دوربین
تلویزیون میگه ما تنها ملتی هستیم که از
دولتهای خارجی میخوایم بر سر ما بمب
بریزن تا از بمب جمهوری اسلامی رها رهایی
پیدا کنیم. ما به اینجا رسیدیم. خب در این
شرایط شما
به اصطلاح نابقهتر از انشتینم در اختیار
داشته باشید قدم از قدمی برنمیداره. آنچه
که جامعه انسانی رو میسازه سواد و دانش و
به اصطلاح مهارت خاصی نیست. اون چیزیست که
در انسان اصیله. یعنی اراده به خوبی،
اراده خیر، اراده انسانی زندگی کردن و این
در یک آدم بیسواد روستایی همونقدر هست که
در یک آدم بسیار به اصطلاح تحصیل کرده
ممکنه نباشه. وقتی که
در زمان نازیسم هایدگر فیلسوف به اصطلاح
معمولی نبود. هایدگر یک فیلسوفیست که از
نظر اهمیت اگر کانت بعد از ارسطوست هایدگر
بعد از کانته انقدر مقامش در فلسفه بلنده
و این و این مقام رو با تسلط کامل بر
فلسفه کانت و با تفسیرهای جدیدی از فلسفه
کانت به دست آورده که فلسفه هایدگر یک
تحول بسیار عمیقی در کانتشناسی به وجود
میاره و کسی نیست که شما بتونید بگید که
به اندازه هایدگر از کانت آموخته و در
فلسفهش تأثیر پذیرفته.
این آدم با این دانش با این نبوغ استثنایی
با شاگردای دیگه هر کدوم از شاگرداش یک
قلمرو علمی رو زیر رو کردن. یعنی شاگردان
قرن بیستم مدیون هایدگر و شاگردان اوست.
این آدم مجذوب هیتلر شد. هیتلری که یک آدم
لات بیسر و بیپا بود
فقط و فقط برای اینکه یه توهمی داشت راجع
به اینکه ملت آلمان قدرتمند بشن و اینکه
این لات بیسر و بیپا میتونه این ملت رو
قدرتمند کنه افتخارو به این ملت برگردونه
و به همین با همین توهم عضو حزب نازی شد
استاد خودش حسین رو از کار بیکار کرد
همکاران یهودیش رو و شاگردان یهودیش رو از
دانشگاه بیرون کرد و تمام کسانی که به او
عشق ورزیده بودن از او آموخته بودن و با
او ارتباط معنوی داشتن همه رو آزرد
و بعد از نازیسم با باز هم این شاگردان او
بودن که تلاش کردن که به سپر بلاش بشن و
برگردوننش به دانشگاه همون کسانی که بهشون
ظلم کرده بودن باعث شدن که این بتونه
ادامه ت ادامه بده به تدریس
یاسپرس
دوست صمیمی هایدگر بود. کسی بود که با هم
در دانشگاه درس میدادن و کسایی بودن که
با هم ارتباط به اصطلاح خانوادگی داشتن.
خونه همدیگه میرفتن و هر دوشون به یک به
اصطلاح گرایش فلسفی مشترکی تعلق داشتن.
یاسپرس کسی بود که به شدت آزرده شد از
هایدگر و زنش یهودی چون یهودی بود مجبور
شد که آلمان رو ترک بکنه و بره سوئیس
زندگی بکنه و بعد از اینکه جنگم تمام شد
کسانی مثل هان آرن آهادگه رو بخشیدن ولی
یاسپرس هرگز حاضر نشد اون رو ببخشه انقدر
آزر شد
زمانی که بعد از جنگ یک معلمی بود معلم
دبیرستان بود و این معلم دبیرستان یک آدم
معلم فلسفه بود ولی یه آدم عادی بود یعنی
در حد یه دبیر فلسفه و این یکی از آشنایان
یاسپرس بود بهش گفتن که این داره به
اصطلاح لحظات آخر عمرشو سپری میکنه
یاسپرس رفت در بستر احتضار او تا برای
آخرین بار او رو ببینه سؤالی که کرد از
این آدم از این آدم کاملاً معمولی گفت
چطور شد که در دوران نازیسم با این همه
فشاری که دولت و حزب نازی میآورد برای
اینکه تمام آدم ها مخصوصاً کارمندان دولت
به عضویت حزب دربیان تو در برابر این همه
فشار مقاومت کردی و این همه هزینه دادی و
تندادی به اصطلاح این شری که جامعه رو فرا
گرفته بود اشک از چشمان اون مردی که در
حال مرگ بود جاری شد و گفت کانت منو نجات
داد
یعنی کانت میتونه یک آدم عادی رو فقط به
خاطر اینکه اون آدم عادی اراده انسانی
داره نجات بده ولی بزرگتر از کانت اگر
اراده انسانی نباشه مطلقا به درد شما
نمیخوره پس سواد و علم و اینا اونا برا
پول درآوردن و خوب زندگی کردن و این چیزا
خوبه برای انسان بودن انسانها تماماً در
یک حد مساوی قرار دارن یک چیزی دارن که به
قول کانت میگه اخلاق چیزی نیست شما نظیلات
داشته باشید اخلاق نیازمند بی به اصطلاح
خودآگاهیه
نیازمند این هست که شما صدای وجدانتونو
خاموش نکنید اخلاق همینو نیاز داره. به
همین دلیلی که بین آدمها مشترکه. به همین
دلیلی که همه آدمها وظیفه برابر دارن، حق
برابر دارن، آزادی برابر دارن و هیچکس در
هیچ شرایطی نمیتونه آزادی خودش رو نسبت
به دیگران کمتر بدونه. پس اون چیزی که ما
الان باید براش تلاش بکنیم اینه که تغییر
در جامعه ایران اگر شما تمام این ۱ میلیون
و۶۰۰ متر مربع و شخم بزنید توی همشون سرب
و چنار و اینهم بکارید جامعه تغییر
نمیکنه جامعه یعنی اون چیزی که افراد
جامعه آگاهانه برای او تلاش میکنن و
همزیستی رو میکنن اولویت اول جامعه اگر
بخوایم اولویت اول باشه. بنابراین شما اول
باید اخلاقی مبارزه کنید بعد بتونید قانون
بنویسید بعد بتونید ساختار سیاسی رو درست
بکنید اینکه ما حکومتو بندازیم قانون
اساسی بنویسیم شکل حکومتو تعیین بکنیم
کسایی که برای ما حاکم میشه یعنیه شما در
حقیقت میخواین تمام جامعه به جون هم
بیفته بر سر این مسائل و بر سر کوچکتر از
این مسائل کرامت انسانی همدیگه رو کاملاً
زیر پا بگذارن همدیگه رو غیرانسانی بکنن
دست همدیگه رو در خون آلوده ببینن همدست
بخونن و جامعه به جای وقتی که حکومت
توتالیتر از بین رفته دیگه خطری از بیرون
تهدیدش نمیکنه جامعه خودش تبدیل بشه به
دشمن اصلی جامعه اینکه ممکن نیست پس اون
راهی که منتهی شده در کشورهای پیشرفته در
کشورهای توسعه یافته به ساختن یک جامعهای
که توانستن قانون اساسی مناسب بسا ساز
توانستن سازوکارهای مناسب برای به اصطلاح
حفاظت از این قانون قانون از قانون قانون
بسازن
به اصطلاح توافق و اراده اخلاقی آدمها
قبل از اینکه به اینجا برسن شکل گرفته در
نتیجه توانستن قانون اساسی بنویسن که از
اراده آگاهانه اونها برآمده و در نتیجه
عملیست قابل اجراست در ق دوره مشروطه
اینها فکر کردن که همه این تأثیرات ایراد
مال اون قانونهست. یعنی فکر کردن محتوای
قانون میتونه جامعه رو بسازه. رفتن از
قانون اساسی بلژیک رونویسی کردن و فکر
کردن رونویسی از یک قانون خوب یه جامعه
میسازه. اون جامعه انسانها می انسانهای
زنده میسازن به خاطر اینکه اون چیزی که
به وجود میاد از یک منشأ زنده باید به
وجود بیاد. اون کلمات و شکلهایی که رو
کاغذه که چیزی تغییر نمیده. بنابراین شما
باید تغییر بکنید تا جامعه به وجود بیاد.
ما فکر میکنیم که آمریکا یک کشوریست که
در قرن هجدهم و بعد از انقلاب آمریکا به
وجود آمده. نه. آمریکا در از قرن چهاردهم
به بعد
آمریکا یه سرزمین شد که اقوام گوناگون،
گروههای گوناگون به دلایل گوناگون از
جاهای مختلف مهاجرت میکردن به این
سرزمین. تصور کنید آدمهایی که مطلقا زبان
همدیگه رو نمیدونن، مطلقا در زندگیشون
همدیگه رو اصلاً ندیدن و مطلقا نمیشناسن.
همه برای همدیگه آدمهای فضایی به نظر
میاد.
تضاد منافع شکل لباس پوشیدن دینشون،
مذهبشون، خواستهشون کاملاً با هم
متفاوته. چه اتفاقی افتاد؟ اتفاق که در
وضعیت طبیعی میفته شروع کردن جنگیدن.
نزدیک یک قرن یا بیش از یک قرن اینها
همدیگه رو میکشتن و اگر نمیکشتن از ترس
همدیگه بود. در قرن پونزدهم اینها تصمیم
گرفتن که به رغم اینکه با هم تفاوتی دارن
که در تاریخ بشر بیسابقه است. یعنی هیچ
جامعهای تاکنون بشر ندیده بود که انقدر
آدمای بیگانه باشن. جامعه به هر حال
آدمایی بودن که یه ریشه و منشأی داشتن درش
دیگه. بیگانهترین آدمها
با بیشترین اختلاف زبانی و نژادی و فکری و
مذهبی تصمیم گرفتن که قرارداد صلح ببندن.
تصمیم گرفتن همدیگه نکشن. اول از همه وقتی
که قرارداد صلح در قرن پونزدهم امضا شد
اونوقت در قرن هجدهم امکان نوشتن قانون
اساسی به وجود آمد وگرنه چطور میشه در یک
جایی که هیچکس به هیچکس ربطی نداره شما
بشینید روی قانون اساسی بنویسید که یک
کشور ابداع بکنه یه کشور خلق بکنه مثل
انقلاب فرانسه نبود که کشور وجود داره فقط
حکومت باید عوض بشه نه یک کشوررو تأسیس
کردن و در حقیقت معجزه مدرنیته مهمترین و
یا تنها معجزه مدرنیته خارج از به اصطلاح
زادگاهش آمریکاست چون آمریکا از هیچ ساخته
شد همه چیزش با اراده و توافق آدمهاست و
تا زمانی که توافق هست این سیستم کار
میکنه به محض اینکه این توافق در یک
دورهای مختوش میشه میشه جهنم یعنی وقتی
که هان آرنت و روشنفکران اروپایی از دست
هیتلر فرار کرده بودن و پناه آورده بودن
به آمریکا وقتی که مکارتیسم شد. اینها از
شهر مکارتیسم آمریکا رو ترک میکردن. یعنی
حاضر نبودن دیگه در آمریکا زندگی کنن. پس
لحظه به لحظه سلامت این جامعه، بقای این
جامعه به اراده مراقبت و به اصطلاح به
خودآگاهی آدمها بستگی داره. به محض اینکه
شما رها کنید به محض اینکه مسئولیتون رو
به عهده نگیرید به م به محض اینکه از
آفتهای او غافل بشید به محض اونکه ارتباط
بین آدمها دشوار بشه به محض اینکه نفرت
پراکنی خشم و و دشمنی و خصومت بر فضای
جامعه غلبه کنه که چشم چشم اونو نبینه
دیگه شما نباید توقع داشته باشید گم بمونه
چون اون یک فدیده انسانیه خ هیچ تضمینی از
خداوند و آسمان نداره تضمینش ش اراده
شماست به محض تضعیف اون اراده اون از بین
خواهد رفت مثل خود بدن شما بدن شما به محض
اینکه نفس نکشه از بین میره پس ما در مورد
ایران
هم در مورد ایران اشتباه میکنیم هم در
مورد غرب اشتباه میکنیم فکر میکنیم غرب
اون چیزی که داره یه چیزیست شبیه ما
همونطور که ما به فردوسی افتخار میکنیم
اوناهم به هومر افتخار میکنن نه اونها
با چیزی غرب شدن که تمام بشریت میتونه
باش دست پیدا بکنه و اون اندیشهست. تنها
چیزی که بین آدمها مشترکه و تنها چیزی که
میتونه تأثیر بگذاره. ما نمیتونیم بگیم
ما جامعهایم چون حافظ داریم.
احمقانهترین حرف اینه. ما جامعهایم چون
زبان فارسی داریم. انگار کسایی که زبان
فارسی دارن نمیتونن همدیگه رو بکشن.
انگار که جوامعی که شبیه هم هستن درشون
جنگ داخلی اتفاق نمیفته. آدمهایی که از
مذهب واحدی هستن، آدمهایی که از خانواده
واحدی هستن میتونن همدیگه رو بکشن. اولین
قتلی که در روی این کره زمین رخ داده قتل
برادر برادره یعنی و با این جهان با
خونریزی برادری آغاز شده پس حتی اگر برادر
هم باشیم از اینکه همدیگه رو نابود کنیم
مسون نیستیم اون چیزی که باعث میشه با
همدیگه زندگی کنیم چیزیست غیرطبیعی یعنی
اراده شما وقتی اون اراده شما شد اون میشه
آرمان نهایی زندگی یعنی حفظ جامعه نگ
نگهداری جامعه از خطرهای بیرونی و خطرهای
درونی میشه اون چیزی که شما بر اساسش
قانون مینویسید. اون چیزی که بر اساس شما
حکومت تعیین میکنید. اون چیزیست که بر
اساسش منافع ملی رو تعریف میکنید. ولی
اگر برای شما همزیستی مهم نباشه شما اگر
نکشتید به خاطر اینکه نتونستید. یعنی
امکان اینکه با کسی قرارداد ببندید و این
قرارداد رو و بر اساس اعتماد حفظ بکنید نه
بر اساس اینکه ناتوان از فسخ اون هستید
نیستید در نتیجه اگر نتونید با جامعه
خودتون قرارداد ببندید قطعاً با هیچکس
دیگه نمیتونید قرارداد ببندید با هیچ
دولت خارجی با هیچ نیروی خارجی که شما رو
تهدید بکنه نمیتونید از راه مسالمت آمیز
شرشو دفع بکنید در نتیجه شما میشید یا
آدمی که باید تبدیل بشه به یک موجود
خطرناک که دیگران ازش بترسن و تا زمانی که
میترسن زنده بمونه یا آدمی باشه که با
قدرتهای بزرگتر از خودش خورده میشه و
نابود میشه. پس اون امکان قرارداد قرارداد
یعنی چی؟ یعنی من به چیزی که خودم و نبوده
در خارج من به تعهدی که خودم بر دوست خودم
گذاشتم چنان پایبندم که گویی خدا منو متأ
کرد.
یعنی من میتونم مسلمون باشم اسم خدا من
مسلمونا رو بکشم یعنی حتی اعتقاد به خدا
باعث نمیشه که من به اصطلاح قول خودم و
سوگند خودم پایبوند بشم اما اگر خودم
صادقانه اگر خودم با اراده خیر اگر خودم
برای یک آرمانی که فراتر از من و طرف
قرارداد هست بلکه برمیگرده به انسانیت
اگر اون قراردادو ببندم خوب هم نمیتونه
اون قراردادو عوض کنه فلسفه صفحه فه یعنی
سقرات سقرات کسی بود که در یک شرایطی قرار
گرفت که به ناحق به شهری که او عضوش بود
به شهری که او به قوانینش ابرا به تعهد
احساس میکرد در دادگاه اون شهر محکوم شد
به نوشیدن جام شوکران اما چرا سقرات
سقراته و چرا سرمشق تمامی فیلسوفان در
تاریخ تمامی کسانی که به حقیقت بخوان
بیاندیشن و زندگی کنن سقرات میشه الگوشون
به این دلیله دیگه به این دلیله که سقرات
وقتی که متعم شد به نوشیدن جام شوکران یک
شب وقت داشت که شهررو ترک کنه و وقتی
شهررو ترک میکرد دیگه
ناگذیر نبود که به اصطلاح تن بده به
نوشیدن جام مرگ اما
فرار کردن و گریز از تن دادن به محکومیتی
که قانون همون شهری بر او الزام کرده بود
که او متأید میدونست خودشو به اون قانون
موجب شد که او نه بر خلاف وجدانش عمل کنه
یعنی نه دروغ بگه نه در دادگاه خودش رو به
چیزی با چیزی موجه توجیه کنه که نیست و نه
به تعهدش به شهر خیانت بکنه ماند و جام
شوکرانو خورد تا هم مطابق وجدانش عمل کرده
باشه هم به تأهدش بشهر یعنی این اونوقت
میشه یک نامی که اصلاً اصلاً ما نمیدونیم
سرات بوده یا نبوده مهم نیست. مهم اینه که
این شخصیت
یک تاریخی رو آغاز میکنه. یک الگویی رو
در به اصطلاح پیش روی بشریت میذاره که
میگه شما میتونید اینجوری زندگی کنید.
اینجوری زندگی نکردن انتخاب شماست. شما
میتونید یک انسانی زندگی کنید مطابقه با
حقیقت. میتونید یادم نکنید. این انتخاب
شماست. آزادی شماست و این آزادی اونوقت از
شما یک موجود دیگری میآفرینه. ولی اگر
مثل ما ایرانیا ما که نمیتونیم ما که
نمیشه اونا که یعنی تمامی
به اصطلاح
حرفهای نامربوطی رو که در تصور بشر میاد
میزنیم برای اینکه از جامون تکون نخونیم
برای اینکه توجیه کنیم به این عملی رو نه
فلسفه غربی فلسفه کنشه یعنی فلسفه برای
سرگرمی نیست فلسفهایست که به شما میگید
شما دایره آزادیت چیست و در این دایره
موظف به چه نوکنشی هستی
رمون آرون میگه که در یکی از کتاباش میگه
که میپرسن که وظیفه اجتماعی مسئولیت
اجتماعی فیلسوف چیه؟ خب ما انواع و اقسام
آدما در اون جامعه هستن دیگه مدیران اون
جامعه به اصطلاح گردانندگان اون جامعه
صنعتگران کسانی که بقا به اصطلاح حیات
جامعه به نحوی اونها واب بسته است این
فیلسوف به چه درد میخوره؟ این فیلسوف که
فقط میشینه فکر میکنه. اون فیلسوف مثل
فیلسوف ما نیست که بره تو غار فکر کنه
برای خودش. اون فیلسوف فیلسوفی نیست که با
خدا حرف بزنه بلکه فیلسوفیست که با اندیشه
انسانیش به واقعیت انسانی میاندیشه و با
به اصطلاح اندیشیدن به واقعیت که بین همه
آدمها مشترکه مانع از این میشه که آدمها
دسترسیشونرو به واقعیت بر سر اختلافها بر
سر فسادها از دست بدن یعنی کسیست که
نگهبان حقیقته و اون چون نگهبان حقیقته
نگهبان شهره یعنی ما آدمها بر اساس اینکه
به یک حقیقتی باور داشته باشیم میتونیم
با هم شریک بشیم وگرنه که بدنهای ما وهای
ما که از هم جداست. اندیشه اصیل یعنی
اندیشه خیر اندیشه زیبایی اندیشه عدالت
اندیشه انسانی اون هست که قدرت پیوند دادن
بین انسانهای کاملاً بیگانه با هم داره و
از اون طرف اندیشه شر فقط ویران میکنه.
شر تنها قدرت ویران کردن داره. اون چیزی
که ازش
چیزی زاده میشه اون چیزی که به حیات ما به
تداوم میبخشه اون فقط و فقط اندیشه خیره
ولو اینکه تمام این کره زمین رو آتش شر
بگیره اگر یک نفر باشه که اون یک نفر
همچنان به حقیقت و به خیر باور داشته باشه
پس او آزاده پس او مسئوله و ه و فارغ از
اینکه دنیا کنف فیک میشه یا نه عمل او یک
عملیست که قطعاً بدون تأثیر خوب نخواهد
بود هیچ عمل خوبی نیست که در این جهان
پژواک خوبی نداشته باشه بهخاطر اینکه عملی
حقیقی مؤثر عملیست که در واقع کوه رو
میشکافه اقیانوسها رو میشکافه آدم رو
به به اصطلاح کهکشانها میبره انسان که
با قدرت خدایی این کاررو نکرده تمام این
تمدن محصول ذهنشه ذهنی که توانسته به
واقعیت با به اصطلا بیاندیشه و صادقانه
بیاندیشه. اندیشه مدرن به این معنا
اخلاقیترین اندیشهست که بشر داشته. چرا؟
چون روش علمی روشیست که شما باید به شکل
مرگواری صادق باشید. اگر شما بخواید علم
با به اصطلاح عالم باشید اگر بخواید علم
پیشرفت بکنید باید نظریههاتون رو آزمایش
کنید و اگر نظریههای شما در آزمایش تأیید
نشد باید نظریههاتونو بذارید کنار.
صداقت اصلاً در مورد همه همین طوره به
یکسان یک صداقتی رو اقتضا میکنه که اون
صداقت موجب میشه علم تغییر کنه وگرنه اگر
شما بگید این به اصطلاح نظریه من درسته من
کاری به واقعیت ندارم خب میشه مثل هزاران
سالی که ما بشر توی نظام بتلمیوسی زندگی
میکرد ولی یک جا بشر تصمیم گرفت اون چیزی
رو که نمیبینه اون چیزی رو که اشتباه
دیده بگه من اشتباه دیدم
یعنی وقتی فهمید که این تلسکوپ رو اختراع
کرد و با تلسکوپ دید این آسمان اون سقف
کوتاهی که تاکنون فکر میکرده هست پدرانش
زیر اون زندگی کردن تاریخ او زن زیر او
گذشته او هرچه که هست رو زیر این آسمان به
یاد میاره به محض اینکه فهمید که این اون
توهم او نیست واقعیت رو بر توهمشو ترجیح
داد به محض اینکه فهمید زمین ثابت نیست و
زیر پای او به هیچ وجه
به اصطلاح
ثابت و
ابدی نیست و او در روی این جهان یک نقطه
ثابت مرکزی مطمئن تضمین شده نداره و یک
ذرهایست پرتاب شده در تا به اصطلاح خلع
تاریکی او رو ترجیح داد بپذیره
توهمات شیرینی خودشو بذاره کنار اینجا
انسان انسان مدرن شده یعنی از دست دادن
حقیقت
موهوم رو ترجیح داد به خطا زشتی کاستی بدی
و رنجی که انسان از پذیرش حقیقت میبره
ترجیح داد به صورت خودش ظلم بزنه در
تاریکی در آینهای که تمام زشتههاشو نشون
میده تا اینکه مثل انسان پیش از خودش در
رویاهای شیرین فروه این جهانو تغییر داد
یعنی دکارت
اون چیزی که دکارت رو دکارت کرد و به
اصطلاح با او این آدم م در یک که پناه
برده بود به یک روستایی در هلند و در یک
اتاقی که فقط یک شامینهای بود و سرما
میلرزید. اون اندیشه که او کرد این نبود
که به حقایق جدیدی که دیگر انسانها
دسترسی نداشتن دسترسی پیدا کرد. خب پیامبر
نبود. عارف نبود انسانی نبود استثنایی. او
انسان بود و انسان فقط میتونه به اون
چیزایی که تاکنون حقیقت میپنداره شک کنه.
یعنی شک او به توهمات و از دست دادن
شجاعانه توهمات تاریخ رو
به اصطلاح دگرگون کرد. در یک دورانی رو
بست و در دوران جدید رو باز کرد. صداقت
اون آدم در شکش بیش از یقین آدمهای دیگه
در توهم میتونست تاریخساز باشه. این اون
چیزیست که به اصطلاح از هان آرنج گرفته تا
آواسلاف هاول گرفته تا همه کسانی که در
مقابل نظامهای توتالی توتالیتر مبارزه
کردن موفق شدن و نه تنها اونها رو از بین
بردن بلکه یک نظام بدیلی به جای اونها
ساختن تمام اونها میگن تنها راه مقابله
با نظامهای سوسالیتر زیستن در حقیقته
یعنی من صادق باشم من اون چیزیرو که باور
ندارم نگم باور ندارم
با نگم باور دارم من اونجوری که به اصطلاح
نیستم نشون ندم در عصری که نظامهای
توتالیتر یک حقیقتو برا تمام جامعه تحمیل
میکنن و وسوسه همرنگی با جماعت
روشنفکرترین روشنفکراشو
به اصطلاح فریب میده چه برسه به مردم عادی
یعنی آدمها به شکلی زندگی میکنن که به
نیستن و این دروغی که آدمهای بیباور این
دروغی که از سر ترس
از سر منفعتجویی از سر عافیت طلبی جامعه
رو فرا میگیره این هست که موجب تداوم ت
تو توتالیتاریزم میشه اگر انسانها که به
طور طبیعی م متفاوت هستن شجاعانه اون
تفاوتو نشون بدن و اون تفاوتو زندگی کنن
حکومت توتالیتر از بین خواهد رفت پس اگر
فکر میکنیم این حکومتها با بمب میان و
با بمب میرن این به هیچ وجه ما رو
در یک وضعیت متفا تفاوتی نخواهد برد همون
طور که کسانی انقلاب کردن و خودشون به یا
به
شکنجهگر و جلاد بدل شدن یا خودشون
فرزندانی شدن که در کام انقلاب فرو رفتن
یعنی صرف اینکه شما انقلاب بکنید به هیچ
وجه شما رو در درهای سعادتو به روی شما
باز نخواهد کرد و بهعکس اون چیزی که در
برابر انقلاب هست ارتجاع نیست بلکه قدرت
خلاقیته کسی که میگه الان تنها راه ویران
کردنه ولو اینکه ترامپ بیاد و جهان رو
ویران بکنه این آدم از نظر به اصطلاح فکری
و روحی مرده با سنگ یکیه جز ویرانی هیچ
راهی پیش روی خودش نمیبینه و ویرانی
ویرانی میاره بهخاطر این ویرانی مطلقا دست
شما نیست شما اگه بگید که این ترامپ بیاد
بمب بندازه دیگه نمیدونید بعدش چی میشه
کی دیگه بمب بعدی رو میندازه کجا
میندازه راهی به ویرانی باز میشه مطلقا
دیگه توقفش دست کسی نیست اما در برابر
انقلاب اون کسی زنده است که بتونه وضعیتی
رو تخیل بکنه و بدونه که تمام این تاریخ
بشر محصول تخیلشه وقتی شما میگید امکان
نداره یعنی شما امکان رو امکان نمیبینید
امکانی که در خارج موجود باشه که نداریم
که این واقعیت موجود محصول به واقعیت
پیوستن امکانهاست
پس اونچه که واقعیته یعنی امکان درش نیست
امکان اون چیزیست که شما بهش
نیاندیشیدهاید وقتی که شما در زندان
درستهای هستید راه نجات اون چیزیست که
نیست تخیل شما میآفرینه تمام علم تخیل
انسانه تمام اخلاق تخیل انسانه تمام
زیبایی تخیل انسانه تمام تمدن تخیل انسانه
اینا که واقعیتهای طبیعی نیستن ولی ما
ایرانیها به دلیل اینکه یک گذشت گذشتهای
داریم که این گذشته انقدر شکوهمنده که عین
خود تخت جمشید بر شانههای تکتک ما
سنگینی میکنه و ما زیر بار سنگینی این
شکوه مردیم.
یعنی به با به اصطلاح شوق و شعف مردیم و
نمیتونیم بدونیم که این جهان فقط ایران
نیست. ما با ۵۰۰۰ سال پیش یک دنیا فاصله
داریم. ما ایرانیهای قرن بیست و یکم در
اینجا هستیم با کولهاری از تجربه و تفکری
که انسانهای دیگه در مورد موقعیت مشترک
ما کردن. پس انقدر تو دنیای خودمون محبوس
نشیم. وقتی که رسانه اسب رسانه به اصطلاح
سلطه پیدا میکنه صدای رسانه صدای انسانی
نیست. صدای ماشینه. یعنی آدمها که میان
توی تلویزیون حرف میزنن دیگه ان شما صدای
انسانی نمیزن. اون صدا صدای ماشینه و این
صدای ماشین الان بر صدای انسان غلبه کرده.
در نتیجه ما بدون اینکه متوجه باشیم از
وحشت، از ملال از طرف از عادت از بیفکری
مدام داریم همون حرفای همدیگه رو تکرار
میکنیم. مثل اینکه شما یه آهنگی رو زیاد
گوش بکنید فردا صبح که از خواب بیدار بشین
آهنگ تو ذهنتون شروع میکنه به خوندن.
متوجه نیستیم که یک چیزو داریم همهمون
میگیم بدون اینکه توجه داشته باشیم که این
چیز اون حرفیست که همه داریم به صورت دعوا
مطرح میکنیم یک نوع فحش یک نوع اتهام یک
نوع نفرت رو به سمت هم پرتاب میکنیم و
روز به روز به قول فروغ پیش نمیریم فرو
میدیم اینکه پیش نمیریم فرو نمیدیم هرگز
در دست جمهوری اسلامی نیست اینکه جمهوری
اسلامی بخواد سرکوب بکنه اون کاریست که او
میکنه اما اون قدرت منو برای مقاومت در
برابر او نمیگیره. من هستم که قدرت
مقاومت خودم رو از بین میبرم. من با به
نعره زدن، با فریاد زدن، با به اصطلاح
افتادن به جان آدمها، با متهم کردن هرکس
باعث میشم که توان جامعه برای مقاومت به
قدری کاهش پیدا بکنه که اون سرکوبم نباشه.
من فلج از حرک فلجم نمیتونم حرکت بکنم.
من اگر مدام بشنوم در تلویزیون که این
جمهوری اسلامی جنایتکاره مردمم قربانین
یعنی که ناتوانن من ناتوان کردم جامعه رو
و به جای اینکه به این جامعه اعتماد به
نفس بدم و بگم اون چیزی که تو برای تغییر
نیاز داری تمام اونچه که نیاز داری تو
دارای اون هستی فقط باید ببینیش
چیکار میکنم شروع میکنم به تملق به
جامعه شروع میکنم به به اصطلاح
یک حرکات نمایشی که مطلقا به درد کسی
نمیخوره. فقط و فقط به دیگران میخوام به
دروغ اظهار کنم که من دارم یه کاری
میکنم.
فروید توی کتاب تفسیر رویاش میگه که یک
خانمی اومد پیش من و مشکلش این بود که
میگفت که من صدای پای خودم رو حس
نمیکنم، نمیشنوم و بهخاطر اینکه صدای
پای خودشو نمیشنید دچار اضطراب شده بود.
من ازش به اصطلاح با وقتی که از با به
اصطلاح صحبت کردم باش و سعی کردم که با
روشهای روانکاوی خوابش رو بفهمم متوجه
شدم که این در دوران نوجوانی در سمعه بوده
و در سمعه اینها مجبور بودن که مدام
جوراب ضخیم بپوشن و این جوراب ضخیم باعث
شده که این هیچ موقع پای خودشو نبینه
یعنی صدای پای خودشو نمی میشنید نه برای
اینکه یک مشکلی در بیرون بود یا در پای او
بود به خاطر اینکه پای خودشو ندیده بود
و و اون کسی که در حقیقت
واقعاً
ایمان داره به اینکه باید مبارزه اخلاقی
کرد و انسان در هر شرایطی هم آزادی مبارزه
داره و هم وظیفه مبارزه رو داره اون کسیست
که میدونه آونچه که میخواد بیرون از این
گوشت و پوست و استخونش نیست با همین تن شک
شکننده با همین تنی که زیر زخم
جمهوری اسلامی تکه تکه شده با همین تن
میتونه جمهوری اسلامیو از پا دربیاره و
این کاری که او میتونه با گوشت و پوست و
استخونش بکنه چون زندهست از توپ و تانکی
که آهن تأثیرش بیشتره این ایمان تغییر
میده همون طور که در کشورهای دیگه تغییر
داده اون چیزی که
گاندی رو یا نمیدونم آدما هزاران آدم
دیگه رو توانا کرد که بدون داشتن چیزی از
طریق ارتباط
ب به با اندیشه و با ایمانشون با آدمهای
دیگه نیرویی بسازن که جامعه رو تغییر بده
اون همون چیزی که هممون داریم هیچ فرقی
نمیکنه در هر شرایط
فقط و فقط با دیدن واقعیت یعس بیهوده
و امید بیهوده چون بیهودن بیهودن یعنی
فرقی نمیکنه که شما یه نفرو با خیالشو
راحت کنید در حالی که خطر نزدیکه یا اینکه
او رو بترسونید خودش خودشو بندازد تو خطر
شما در چنین شرایطی باید با به رسمیت
شناختن تمام رنجی که این ملت برده و رنجی
که دیگران بردند و من نبردم و این رنج
نبردن من از سر شانس و اتفاق بوده من هیچ
مزیتی بر دیگران ندارم که بیش از دیگران
آزار ندیدم. بنابراین من وظیفه دارم هم تا
جای ممکن همدردی کنم. اما این همدردی این
به رسمیت شناختن رنج باید به صورت بگیره
که من رو قادر کنه از این وضعیت بیرون
بیام. من قرار نیست که بر سر قبری عزیزی
بنشینم و سوگواری کنم. من قراره که از مرگ
دیگری جلوگیری کنم. من قراره به شیوهای
مبارزه کنم که با مرگ مبارزه کرده باشم.
نه اینکه به شیوهای سوگواری کنم که بر
تعداد کشتگان اضافه کنم. این یعنی که
بتونم بر عواطفم به نحوی سلطه پیدا بکنم
که بهترین راهی که انسانها میتونن در
همفکری با هم پیدا بکنن و اون حکومت
شیطانی به دلیل اینکه به اسلحه البته که
داره نمیتونه بهش فکر بکنه اون پیدا بکنن
و در نتیجه اون قدرت بزرگ با کمترین
به اصطلاح نیروی من میتونه از بین بره.
فراموش نکنید که تمام تاریخ گواه این هست
که انسانهای یعنی اصلاً وگرنه که میشد
میشد جبر وگرنه میشد مثل زندگی حیوانات
زندگی انسانی داستان انسانهای
گروههای کوچکی از انسانهاست که در برابر
گه گروههای بزرگ ایستادن مبارزه کردن و
پیروز شدن گواه تأثیر اندیشه یک انسان بر
اندیشه نسلهای متوالی بشریست
یعنی تعداد کم نباید شما رو غافل بکنه از
نیروی عظیم و نامحدودی که اندیشه انسان
داره
و خود ایرانیها اینجوری فکر کردن که در
یونان باستان خشایار شاه با چندده هزار
سرباز مسلح به عنوان پادشاه امپراتوری
ایران یک سپاه بسیار مجهز رو برد به سمت
یونان که یک جای بسیار کوچکی بود و پیش از
اون به خاطر به اصطلاح جنگهای قبلی مردم
پراکنده شده بودن و اصلاً در از نظر ساز و
برگ جنگی در سطح خشایار شاه نبودن حمله
کرد اونجا اما وقتی که حمله کرد مردم
یونان تصمیم گرفتن به جای اینکه شهررو ترک
کنن به یک نفر به عنوان فرماندهشون اعتماد
کنن و تا جایی که میتونن از شهرشون حفاظت
کنن اما نشستن و گفتن خب ما به تو اعتماد
میکنیم مایی که نه این ساز و برگ
خشایارشا رو نداریم قطعاً در کام مرگ فرو
خواهیم رفت اونها تونستن چون کهه با هم
صادقانه و انسانی اندیشیدن راه حذی پیدا
بکنن که پیش از این نه به نظر خودشون
میرسید و نه هرگز در خاطر خشایارشاه و
اون این بود که فهمیدن که این خشایارشاه
با این همه نیرو فقط میتونه روی زمین
بجنگه ولی اونها به دلیل اینکه کنار دریا
زندگی میکنن میتونن از طریق دریا مقاومت
کنن و اونو از پا دربار و کردن و خ شکست
خشایارشاه مسیر تاریخو تغییر داد اینکه یک
انسانهایی فقط و فقط با قدرت اندیشهشون
میتونن یک نیروی امپراتوری رو از بین
ببرن یعنی اینکه انسان رو به قدرت اندیشهش
انقدر
به اصطلاح
مطمئن کرد که از درونش تمدن غرب بیرون آمد
یعنی انسان شد اون موجودی که هزاران بار
شکست میک میخوره ولی هرگز زمین نمینشینه
و باز دوباره راه میره. چرا؟ بهخاطر اینکه
میدونه حتماً راهی هست. حتی هزاران بارم
شکست بخورید. این به این معنا نیست که شما
همواره شکست خواهید خورد. چیزی دارید که
به قول هانرن میگه که فلسفه نیتالیتی یعنی
این فلسفه نیتالیتی یعنی انسان به خاطر
هیدگر میگفت انسان موجودیست که مرگآگاهه.
آرنت میگه انسان نه موجودیست که میدونه
هر بار هر روز وقتی که این خورشید سر
میزنه او یک انسانیست که میتونه تمام
زندگی رو از نو آغاز کنه توان آغاز کردن
توان از نوزاده شدن توان از نوع اندیشیدن
توان از نوع تجربه کردن چیزیست که انسان
رو با انسانهای دیگه
به اصطلاح متفاوت میکنه پس اگر تمام
تاریخ ما هم تاریخ شکست باشه هرگز شکست
امروز من رو بر من تحمیل نمیکنه. من
میتونم با یک گذشته کاملاً متفاوت یک
اکنون و آینده به سراسر متفاوت خلق بکنم.
پس نه گذشته من چیزی رو بر من جبر میکنه
نه به وضعیت دیگری، قدرت دیگری چیزی رو بر
من تحمیل میکنه و نه یک اراده ماورایی.
اونچه که من انجام میدم محصول آزادی و
آگاهی منه. من شکستو انتخاب میکنم. من
شکست نمیخورم. پس چون شکستو انتخاب کردم
میتونم بار دیگه به نحوی بیاندیشم که از
اون شکست درمان باشم. ببخشید من دیگه
اصلاً بحث چیز دیگری شد.
ممنون از توضیحاتتون در خلال توضیحات
مفصلتون چند جواب دیگه برای سؤهای ذهنیم
رسیدم. متشکر از وقتی که بهم دادی من بازه
میرم پایین که دوستان دیگه اگه سؤال دارن
جا براشون باز بشه.
ممنونم. خیلی ممنونم.
حالا خیلی خلاصه بگم که دیپلماسی
چیزی نیست که یک تکنیکی نیست که شما
بخواین به کار ببرین تا کشورهای دیگه رو
به نحوی گول بزنین که مانع به اصطلاح
پیگیری اهداف شما نشن مثلاً یه طارق عزیز
بود در زمان صدام یک آدم بسیار مثل هویدا
بود یه آدم بسیار بسیار فرهیخته و باسواد
یه کتابخونه خیلی عجیب قدید داشت. این آدم
در خدمت صدام بود. مهمترین کسی بود که
میتونست در از راه به اصطلاح تکنیکهای
دیپلماتیک صدام رو بدون اینکه از راهی که
میرفت باز بداره در برابر به اصطلاح فشار
غرب محافظت بکنه. یعنی در حقیقت کسی بود
که از جانب صدام بلد بود دروغ بگه، بلد
بود فریبکاری کنه، بلد بود حواس کشورهای
دیگه رو پرت بکنه تا صدام به شرارت خودش
ادامه بده. دیپلماسی این نیست. دیپلماسی
در حقیقت دیپلماسی از همون دیپلم میاد
دیگه. اون یعنی یه کسی که از اون به
اصطلاح کاغذی رو در دست داره که اون کاغذ
کاغذیست که به او از طرف دولتش نه از طرف
شخص خاصی از طرف دولتش نمایندگی میده که
با کشورهایی که با این کشورش دچار تضاد
منافع تخاسم هستن صحبت بکنه و حالا میگم
از چه طریی و به هدف صلح
با ایمان به چیزی به نام انسانیت با ایمان
به اینکه در نهایت هر اختلافی باید در جهت
صلح حل بشه حتی اگر جنگ میکنیم جنگ
میکنیم که به صلح برسیم نه جنگ میکنیم
که تا پیروز بشیم بیا بکشیم یا کشته بشیم
با یک ایمان اخلاقی و و ایمان به یک دنیای
انسانی برای
مهار تضادها و حل اونها ها در یک
چهارچوبی که به اصطلاح به خشونت کمتر به
زیان کمتر برای طرفین برسه در این کار
تواناست این لازمهش چیه لازمهش اینه که یک
این این مدرنیتهای که برای ما آوردن این
مشروطهخواهان
مثل این میمونه که یه کسی رفته باشه برای
به اصطلاح مسابقه اسواری جنازه یه الاقی
رو از کشتارگاه آورده باشه بگه که با این
بریم مسابقه عسواری این
تجدد دی که برا ما آوردن روح اصلیش چون
دیده نمیشد روح اصلیش چیزی بود که زیسته
میشد و ایناشون نزیسته بودن فکر کردن اون
قانون که چار تا کلمهست میتونه به
مدرنیته درست بکنه اون مدرنیته که به
انقلاب فرانسه انجامید به دموکراسی
انجامید به تحقق دموکراسی انجامید به یک
ارزشهای انسانی تکیه داشت که در دوره
رنسانس و حتی در دوره یونان باستان شکل
گرفته بود و زیسته شده نبود یعنی شعار
نبود. ما الان در ایران از شعرای طلباتی
به کار میبریم که اینا شعارن. من آزادی
میخوام، من نمیدونم دموکراسی میخوام.
اینا اینا شعاره. ما هرگز نه انقدر برامون
مهم بوده که تو کتابا بخونیم نه انقدر هم
فرصتی داشتیم که زندگی کنیم. ما از چیزایی
حرف میزنیم که در ذهن ما و در زندگی ما
کاملاً غائبن. اما برای یونانیها ی این
یونانیها بودن که برای اولین بار
توانستند اون چیزی رو که هستند طبیعی
ندونن و در نتیجه رابطه بین خودشون رو یک
رابطه طبیعی از پیش تعیین شده ندونن و
رابطه بدونن یه رابطهای تعریف کنن که
وجود نداشت یعنی رابطه شهروندی و این
رابطه شهروندی رابطهای بود که با هر
انسانی ممکن بود یعنی برای یونانی بودن
برای اینکه شما در شهروند با کس دیگری
یونانی تلقی بشید رابطهایست که شما با
بیگانه
به اصطلاح میبندید آگاهانه با بیگانه
میبندید بنابراین یونانیها تنها ملتی
بودن که بیشترین شوک بیشترین تلاش و
بیشترین هزینه رو بر خودشون روا میداشتن
تا سرزمینهای دیگه رو بشناسن اقوام دیگه
رو بشناسن بیشترین زبانو میدونستن ما
ایرانیها میشینیم افتخار میکنیم که
ایران بر یونان تأثیر گذاشته و کی کسی
تأثیر نمیگذاره. اون کسی که تأثیر
میپذیره اون هست که عملی رو انجام میده.
یعنی افلاطون اگر از ایران تأثیر پذیرفته
به دلیل اینکه برای آموختن سفر کرده، زبان
یاد گرفته و سعی کرده بفهمه و از راه
فهمیدن توانسته ایدهای که به دست آورده
از آن خودش بکنه وگرنه تأثیر مهر نیست که
بذاره تو کله. او اون هویده بفهمه
یونانیها بودن که توانستن برای اولین بار
نه فقط تاریخ خودشون که تاریخ اقوام دیگه
رو بنویسن هرچی که ما راجع به ایران
باستان میدونیم یونانیها نوشتن چرا؟ به
دلیل اینکه اونها میدونستن که انسان
موجودیست که نمیتونی شما بشناسیش مگر در
تفاوت و اونها کسانی بودن که برخلاف ما
تفاوت رو به مفهوم خیر بودن یکیش و
شربوردن دیگری و لزوم حذف مخالف
نمیدونستن. ایرانیها معتقد بودن که
انسان یا اهوراییه یا اهریمنیه و به همین
دلیل یه با مرزی که در جغرافیاشون
میکشیدن رابطه فیزیکی خودشونو با غیر
خودشون از بین میبردن و به دلیل این
وسواس طهارت و نجاست زرتشتی از اینکه به
هر طریقی تأثیر بپذیرن از اونهایی که
بیگانن به شدت هراسناک بودن به همین دلیل
از دنیای خارج از خودشون
مطلقا هیچ آگاهی نداشتن. هیچ موقع هم نه و
در این همه سالها ۲۰، ۳۰۰ سال با
یونانیها و رومیها جنگیدن، یک اثر از
اونها نه ترجمه کردن نه دربارهشون نوشتن.
در حالی که اونها چون رابطه رو رابطه خیر
و شر نمیدیدن، تقابل نمیدیدن به معتقد
نبودن که ایرانیها باید حذف بشن. به عکس
اونها کسانی بودن که به سمت شناختن
ملتهایی میرفتن که حتی بود و نبودشون تو
تأثیرشون ب توی زندگیشون به ظاهر تأثیر
نداشت. اما اونا معتقد بودن یونانی بودن.
من زمانی میتونم خودمو بشناسم که غیر
خودم رو بشناسم. پس هرچه تفاوت بیشتر
بفهمم من میتونم خودمو بفهمم. در نتیجه
این غربیها بودن که شرقشناس شدن،
ایرانشناس شدن، چینشناس شدن، هندشناس شدن.
اونها بودن که بدون اینکه نیاز داشته
باشن خطر میکردن، کنجکاوی داشتن به انواع
و اقسام به اصطلاح بلاها رو به جون
میخریدن به خاطر اینکه اونها
به اصطلاح شناخت از جهان و شناخت آدمها
براشون یک مسئله حیاتی بود. این
اروپاییها بودن که برای اولین بار در
تاریخ بشر ابعاد واقعی کره زمین رو به دست
آوردن. یعنی به طور دقیق فهمیدن در کدوم
نقطه این زمین قرار دارن. ایرانیها معتقد
بودن که شاه ایران شاه جهانه
و در حقیقت سرزمین خودشون رو با جهان یکی
میگرفتن. در زمان شاهعباس اصفهان نصف
جهان بود ولی شاردن میگه که وقتی که یه
نفر از هلند از اروپا میاد به عنوان
دیپلمات یک دونه مترجم نیست در این دربار
پادشاه نصف جهان که بتونه حرفای اونو
ترجمه کنه همین طور که میاد از ترکیه باید
یه مترجم عثمانی بیاره تا به واسطه حرف
بزنه ایرانیها هرگز علاقهمند به اینکه
فرهنگهای دیگه رو بشناسن نبودن مسلمونا
مسلمونها تا قرن ۱۹ نوزدهم
تصوری راجع به اروپا نداشتن بهخاطر اینکه
احدالناسی نرفته بود اونجا در حالی که در
جنگ در جریان جنگهای صلیبی این همون
کلیسایی که با مسلمونها میجنگید همون
کلیسا در قرن دوازدهم قرآنو ترجمه کرد و
چاپ کرد قرن دوازدهم یعنی او معتقد بود که
آدم اونهایی که باهاش میجنگه نیروهای
آسمانی نیستن نی انسانن و در وحله اول
باید بشناسه اون انسانها رو و شناخت اون
آدمها براش شرط این به اصطلاح زندگی کردن
و شرط زنده ماندن بود. بنابراین اونها
هستند که الان راجع به تمام بشریت بیش از
همه توانایی شناخت دارن. زبان پهلوی یا
زبانهای دیگه زبانهای مرده بودن. یعنی
زبانهایی بودن که کسانی که بهش سخن باخ
سخن میگفتن دیگه وجود نداشتن و هیچ روشی
وجود نداشت که شما بدون وجود اون سخنگویان
بتونید اون زبانها رو بخونید. این
اروپاییاها بودن که یک دستگاهی رو ابداع
کردن برای رمزگشایی. رمزگشایی از چی؟ از
چیزی که متعلق به فرهنگ اون نبود.
زبانهایی که مرده بودن. آونچه که مطلقا
باسون بیگانه بود. چرا؟ بهخاطر اینکه
اونها پیش از این به یک سنت آمانیستی
اعتقاد داشتن. آمانیسم به این معنا نیست
که شما انسان دوستید. نه. آمانیسم به این
معناست که انسانها به واسطه اینکه
انسانها هستن در درونشون یک ارزشها و یک
فضیلتهایی وجود داره که فراتر از شخص
تکتک اون افراده. بنابراین ولو اینکه این
انسان برابر روبهروی من داره با من
میجنگه. من در قبال انسانیتی که در او
هست خودم رو مسئول میدونم. من به خاطر او
نیست که برا به اصطلاح کاری رو انجام
میدم. من به خاطر اینکه به انسانیت اعتقاد
دارم اون کارو انجام نمیدم. به همین دلیل
بود که یونانیها اولین ملتی بودن که برای
جنگ قانون گذاشتن. یعنی قانون گذاشتن که
با دشمن چه نکنن. قانون گذاشتن که بتونن
با دشمن مذاکره کنن. چون ق هدفشون این
نبود که دشمنو از بین ببرن. هدفشون این
بود که به رغم تمام تفاوتها از راه شناخت
دشمن بتونن با او امکان تفاهم برقرار کنن.
آقای چیز آقای ظریف که دیگه گل سرسبد
دیپلماسی ماست در کتاب خاطراتش نوشته ۲۰
سال در نیویورک زندگی کرده میگه من هرگز
خونه هیچ آمریکایی برای ناهارشهام نرفتم
یعنی با آمریکاییا ارتباط من معولی نداشتم
من هیچ موقع نرفتم مغازه نخالویا بخرم فقط
و فقط در اون دنیای بسته به اصطلاح
دیپلماتیک بوده و فکر میکرده که این باعث
میشه که شما بتونید طرف مقابله بشناسی.
دیپلماسی یعنی اینکه اون روشی که شما به
کار میگیری برای اینکه منازعات غریضی
خودت رو به شیوه انسانی حل بکنی و این
لازمش اینه که برای فهم انسان ولا انسانی
که با تو دشمنه تلاش بکنی فرهنگهای دیگه
رو بشناسی. ما چقدر میشناسیم؟ وقتی که یه
کسی مثل آقای جلال خالقی مطلق میگه فردوسی
مهمترین اثر ادبی در تاریخ بشر است یعنی
تاریخ بشر با تاریخ خانواده شکی گرفته ما
داریم راجع راجع به آدم دانشگاهی حرف
میزنیم یعنی ما داریم از یک نوع عادتی
حرف میزنیم که بین دانشگاهی ما با آخوند
ما بین سکولار ما با دهاتی ما یکیه اینکه
من فکر کنم نیازی ندارم برای شناخت آدمای
دیگه من اگر ندانم که شما رنج
چه حس میکنی، چطور میتونم یک زبان
مشترکی با شما پیدا بکنم. من تنها و تنها
از راه فهم شما هست که میتونم، فهم رنج
شما هست که میتونم شما رو به سمت توافق
جلب بکنم. من اگر حس کنم که شما اصلاً
کاری نداری به رن من، حاضر نخواهم بود با
تو توافق کنم. اما اگر بفهم که میفهمی
اگر بفهمم که من به خاطر محدودیت امکاناتی
که مجبورم خواستههامو تقلیل بدم من برای
امکان توافقه که باید توافق تقلیل بدم نه
به خاطر اینکه به زور تو تم میدم اون موقع
حاضرم که از خیلی چیزا بگذارم یعنی
انسانها بر اساس اعتماد اون اعتمادی که
محصول هم به اصطلاح فهم متقابل هست
میتونن کاری بکنن
که با توپ و تفنگ نمیتونن بخونن. به این
دلیله که کانت در رساله
صلح جاودان میگه شما اگر اولاً میگه که
حکومتهایی
که جمهوری هستن یعنی دموکراتیک هستن اون
حکومتها
دموکراتیک بودنشون فقط به خاطر این نیست
که در درون کشورشون
در چارچوب قانون عمل میکنن و آزادی میدن
بلکه این حکومتهای دموکراتیک هستن که فقط
میتوانن در خارج با دولتهای دیگه صلح
برقرار کنن. پس دموکراسیها هم در داخل
میتونن آزادی رو تأمین کنن هم در سطح
بینالمللی میتونن صلح ایجاد کنن. چون
اگر دیکتاتور باشه اون دیکتاتور شب
میخوابه صبح پا میشه تصمیم میگیره که
جنگ کنه. به هیچکسم پاسخگو نیست. اما این
آدم دموکراسیها هستند که علاوه بر اینکه
زندگیشون و سعادتشون رو منوت میدونن به
زندگی مشترک خودشون به انسان به عنوان
انسانی که روی این کره زمین زندگی میکنه
نگاه میکنن. یعنی کسانی که ولو اینکه
مثلاً فرض کنید در فلان کشوری که نرفتن
هرگز سیلی آمده، زلزلهای آمده، دردی بر
آنها آمده با اونها میتونن احساس
همدردی کنن. این انسانها که میتونن با
ملتهای دیگه احساس همدردی کنن قادر میشن
حقوق بینالملل بنویسن. یعنی اون همدردی
باعث میشه که شما یک قراردادی ببندید که
اون قرارداد در عمل اجرا بشه.
چون اولاً فهم شده و ثانیاً زور شما رو
وادار نکرده که به او عمل کنید بلکه این
باور شما به آرمانهای مشترکه پس اگر هم
قرار باشه که اختلاف اختلافی بین اونها
پیش بیاد اونها خودشون رو موظف میدارن
که به شیوهای عمل کنن که اعتماد طرف
مقابل از بین نره یعنی حتی اگر شما با یه
کشوری وارد جنگ شدین به نحوی میجنگین
قواعدی رو رعایت میکنین که بتونین در
نهایت بشینین پایین میز مذاکره ولی اگر به
شیوهای عمل کردید مثل فلسطینیا و
اسرائیلیا که هیچ اعتمادی بین شما نبود
هزاران هزار نفرم کشته بشن زمین هم نابود
بشه ۱۰۰ سالم طول بکشه اصلاً نمیتونید یه
دونه مرده رو با هم تبادل کنیم
پس ما اگرم میجنگیم به خاطر اینکه
ناگذیریم بجنگیم اما نمیجنگیم که بجنگیم
میجنگیم که صلح برقرار بشه و این با برا
ب برا برآمده از این نیست که ما دلمون بر
طرف مقابل میسوزه یا مجبوریم؟ نه. بر
اساس این که ما زندگی انسانی رو برای همه
انسانها میخوایم. ما ایرانیا الان وقتی
که دچار مشکل میشیم از همه دنیا توقع
داریم که به داد ما برسه. ولی همین بغل
گوش ما در سوریه دولت ما ۸ سال جنایتهایی
که از بیش از ۱ میلیون آدم کشته شدن.
میلیونها آدم آواره شدن. از یک دونه از
این روشنفکرای ما صدا درنیومد. زمانی که
مردم وضعشون خوب بود میگفتن ا انرژی
هستهای حق مسلم ماست. اقتصاد که خراب شد
گفتن نه قضیه نه لبنان. این به این معنا
نیست. به این معناست که ما حتی وقتی که از
حق دیگرانم حرف میزنیم صادق نیستیم. کسی
که افتخار میکنه که بر سردر سازمان ملل
نوشتن بنی آدم اعضای یکدیگرن ولی در شهری
زندگی میکنه که در اون شهر زندان اوین
وجود داره و صبح اون هر صبحش آدمهای
اونجا اعدام میشن و او به شیوهای زندگی
میکنه که انگار نه انگار حق نداره آدم از
یکر افتخار بکنه
زمانی ما میتونیم
جهان انسانی رو تصور بکنیم که در این جهان
انسانی همه انسانها بتونن برابر زندگی
بکنن. پس باید این حس اجتماعی و حس انسانی
رو در خودمون پرورش بدیم. وقتی که سلمان
رشدی رو آقای خمینی فتوای قتلیشو داد کسی
که خارج از مرزای ایران بود از نظر حقوقی
از نظر فقهی مطلقا مشروع نبود این فتوا و
بعد نه تنها او که گفت هر کتابخونهی که
این کتابای اینو بفروشه بزنید آتش بزنید
یک صدا از روشنفکران مسلمان برنیامد
بنابراین این مش روشنفکران مسلمان حق
ندارن که خودشون رو قربانی نظامهای
سرکوبگر بدونن چون اونوقت به اصطلاح طالب
ترهم به وضعیت شخصیشونن نه اینکه معترض به
جنایت علیه انسانیت باشن. من زمانی
میتونم خودم رو طرفدار حقوق بشر بدونم که
جمهوری اسلامی رو حاضر نباشم که خلاف قرنش
بشر حقوق بشر دربارش حرف زده بشه یا اینکه
به جرائمش بر رسیدگی بشه. یعنی هیتلر ولو
اینکه نصف این جهانم کشته باشه باز انسانه
و من حق ندارم او رو دیهومنایز کنم. من حق
ندارم او رو به دیو و دد و زواله بنامم و
در نتیجه او رو از حقوق انسانیش محروم
بکنم. اونوقت میشه گفت طرفدار حقوق بشر
وگرنه اگر برادر منو اعدام کردن من اومدم
طرفدار حقوق بشر شدم که نمیگن طرفدار حقوق
بشر. یعنی به شیوهای من باور داشته باشم
به اینها که جامعه در هر صورتی اگر براش
خطری به وجود آمد من همونقدر احساس خطر
کنم که اون کسی که خودش رو در معرض از بین
رفتن میدونه برای من بهایی نیستم ولی
برای حقوق بهای چنان عمل کنم که انگار
بهاییام اساساً اخلاق مبتنی بر این هست که
شما توانایی تخیل خودتون رو به جای دیگری
داشته باشید اگر من نتونم خودم رو جای به
شما بگذارم چطور میتونم از اخلاق حرف
بزنم؟ اون اتفاقی که افتاد در در مورد
آشمان این بود دیگه. آشمان یه کسی بود که
روزانه هزاران نفرو سوار قطار میکرد که
برن به در اردوگاههای مرگ. انگار که
مثلاً داره
مواد مثلاً خاروار داره اینور اونور
میکنه. یعنی یک جوری این کارو میکرد که
انگار این آدما سنگ و آهن و در دادگاه به
شیوهای از خودش دفاع کرد که دیگرانو
عصبانی کرد. هانا آرنت عصبانی کرد به خاطر
اینکه استد از خواست از نظریه کانت
استدرلال بیاره گفت کانت میگه تو باید از
به وظیفت عمل کنی منم به وظیفهم عمل کردم
به فرمان موافقم عمل کردم یعنی درست
استفاده معکوس میکرد م یه عدهای که الان
دارن از فیلسوفان صلح دارن نظریه پرداز
جنگ میسازن اون هم در دادگاه از کانتی که
نظریه اصلاً کانت کسیست که بنیانگذار حقوق
بشر بنیانگذار لیبرالیسم بنیانگذار صلح و
کسیست که و اساساً مسئلهش انسانه داشت
استفاده میکرد با خونسردی تمام برای
اینکه جنایات خودش رو موجه کنه. این یعنی
چی؟ یعنی انسانی که نسبت به آدمهای دیگه
سنگه
این و آرنت گفت که گفتین آدم آدم عجیبی
نیست فقط حس انسانیشو از دست داده فقط
وقتی که این یهودیا رو سوار قطار میکرده
نمیتونسته خودشو جای اونها بگذاره. شما
زمانی میتونید حس انسانی داشته باشید که
رنجی رو که نمیبرید چون در دیگری
میبینید عین او بر خودتون احساس بکنید و
و کاری بکنید که انگار
تمام اون رنج بر دوش شماست مرلوپونتی در
این کتاب مهمش پدیدارشناسی ادراک آخر کتاب
که فصل آزادیه یک تعبیری رو به کار میبره
که مال چیز هست مال نویسنده
شازد کوچولو چیه چیه اسمش
یادم رفته از با اون اون خلبان بود و اگر
شما یادداشتشو بخونید و در بیابان گم شد
اگر یادداشتشو بخونید تکاندهنده است یعنی
یه آدمی تو بیابون گم شده یادداشت
تمام بر از بین رفتن تمدن بر از بین رفتن
وطنش بر از بین رفتن انسان بر اینکه این
شر فاشیسم تمام اروپا رو از بین میبره
مثل یک بچه داره زجه میزنه در بیابان
تنها این آدم از قولش منفی میگه میگه شما
باید برای آزادی به گونهای بیاندیشید که
انگار پدری هستید که میبینید بچه شما در
خونهتون داره در میان آتش میسوزه و شما
در اینچنین موقعیتی به هیچ چیزی فکر
نمیکنید جز اینکه به دل آتش بزنید و
بچتونو نجات بدید. خب این یعنی که آزادی
یعنی آزادی همه. سعادت یعنی سعادت همه.
صلح یعنی صلح همه. انسانیت یعنی انسانیت
همه. من نمیتونم در یک جامعهای احساس
عزت نفس داشته باشم و با چشمهای خودم
کسانی رو ببینم که عزت نفسشون مخدوش شده.
بنابراین عزت نفس دیگری عزت نفس منه. من
اساساً برای اینکه بدانم عزت نفس دارم
بسنجم عزت نفسمو با سنجیدن این احساس در
مورد دیگری میتونم فقط متوجه بشم وگرنه
من که میتونم تو زندان خودم خودم رو به
اصطلاح پرنده سیمرغم تصور بکنم واقعیت اون
چیزیست که دیگری میگه واقعیت یعنی دیگری
معیار این هست که من در جهان واقعیت زندگی
میکنم این دیگریست که میگه کار من
اخلاقیست یا نه؟ این دیگریست که میگهین
چیزی که من میبینم زیباست یا نه؟ این
دیگریست که به من میگه که آیا من در یک
جهانی زندگی میکنم که شایسته انسانه یا
نه؟ وگر نه اگر انسانهای دیگه وجود
نداشته باشن اون چیزی که من تصور میکنم
به هیچ وجه تضمینی نیست که یک مش هزیان
توها باشه. ممنونم.
بله خیلی ممنون از شما
آقای خرجی چقدر دیگه وقت داریم در خدمتتون
باشیم اگر
یه ۲۰ دقیقهای هستم در خدمتتون
بسیار خب دوستان اگر نکتهای دارن تشریف
بیارن تا
حدود ۲۰ دقیقه نیم ساعت دیگه هم بتونیم
صحبت داشته باشیم
یک نکتهای رو من تأکید کنم که این یه یک
اشتباهیه که ما ۱۵۰ سال دچارش هستیم. فکر
میکنیم که اون طرف اولاً به یونانی بودن
خودش مینازه. نه یونانی بودن چیزی نیست
که شما به دنیا بیایین بلکه یونانی
میشوید. یعنی چی؟ یعنی شما باور دارید که
شما انسانی هستید که آزادیتون رو با
عملتون تحقق میبخشید. یعنی هیچ چیز
یونانی نیست. هیچ فضیلت یونانی نیست. از
علم گرفته تا نمیدونم هر نوع مهارت دیگه
تا سیاست که انسانها به واسطه به واسطه
غیر از تعلیم و تربیت به دست آورده باشن.
یعنی اگر شما میخواید دانشمند بشید باید
از همون نهاد آموزشی استفاده کنید که
دیگران پس هرچه که شما هر به اصطلاح
موقعیتی که دارید اگر اون موقعیت متفاوته
فقط و فقط بر اساس همون به اصطلاح
ابزارها یا نهادهاییست که در اختیار
دیگرانم هست هیچ چیزی نیست که خداوند هرگ
خدای اونها اونها خدایان دارن خدایان
اونها نه میآفرینن نه میکشن نه
سرنوشتشونو تعیین میکنن نه اونها رو از
رنجی رهایی میدن بهعکس اونها خودشون رو
انسانی میدونن که سرنوشتشون تراژیکه یعنی
محکوم به رنجن تفاوت ایلیادا ادیسه با
شاهنامه اینه که در شاهنامه شما یک روایتی
میخونید که مربوط به کاملاً جهان
اسطورهای و قدسیست یک جهانیست که مطلقا
جهان انسانی نیست شما از انسانهای کامل
حرف میزنید انسانهایی که اگر خوبن خوبه
مطلقاً اگر بدن بده مطلقاً در هومر و در
ایلیازا ادیسه شما داستان انسانهای واقعی
رو میخونید که ضعفشون، نادانیشون، نقصشون
یک امریست که نمیتونن به هیچ وجه از
انسانیت خودشون جدا کنن. در نتیجه وضعیت ت
به وضعیت تراژیک محکومن همشون به یکسان و
برعکس ما آدمهایی هستن که چون کهه معتقدن
با این ضعف به دنیا میان یعنی با یک
موجوداتی هستن اساساً معیوب
بدون اینکه در چه وضعیتی دخالت داشته باشن
مدام خودشون رو با عذاب وجدان درگیر
میکنن یعنی خودشون رو درباره شر که این
در این ج جه جهان هست مقصر میدونن و چون
مقصر میدونن مدام در هر وضعیتی توجه و به
اصطلاح آماج خطا به سمت خودشونه. در نتیجه
اونها کسایی نیستن که بگن ما خوبیم
ایرانیها بدن اوناهم میگن ایرانی که اونا
ایرانی که میدیدن ایرانی بود که به بردگی
خودش مطلقا از بردگی خودش شر شرم نداشت
ویژگی ایران به اصطلاح ایرانیان زمان
داریوش کوروش این بود که بدون اینکه
برخلاف چین و جاهای دیگه بدون اینکه مجبور
باشن از سر شوق بایب خاطر داوطلبانه بندگی
میکردن یعنی بندگی بندگی اونها بندگی
حتی اجباری هم نبود. اونها میتونستن
آزاد باشن ولی چون نمیتونستن آزادی رو
تخیل کنن و فکر میکردن این وضعشون وضع
طبیعیه، حتی آزادی رو هم در دیگری
نمیدیدن. یعنی ما الان چیزی رو نمیبینیم
که در زمان خشایارشاه هم نمیدیدن. به
همین دلیله که ما نمیبینیم که این انسان
یونانی که ما هی میخوایم جلوش فخر کنیم
به یه چیزایی در تاریخ انقدر که بر وجدان
خودش و بر تن خودش زخم زده و بیرحمانه
خودشو نقد کرده هرگز در تاریخ سابقه
نداره. ما عیب رو فقط در دیگری میتونیم
ببینیم و دیگری رو فقط در به اصطلاح وصف
تحسین خودمون میتونیم ببینیم. در حالی که
اصلاً نمیدونیم که این غربیها
اساس فکرشون نقد خودشونه و ما اصلاً طاقت
تصورشو نداریم که تمامی این فکر نقد اون
فکریست که قبلش بوده و شکلی که اینا نقد
میکنن هیچکس بیرون از اونها اونها رو
نقد نکرده. چرا؟ چون اونها نقص رو ذاتی
میدونن. کمال رو هم دسترسی ناپذیر. حتی
کسی رو که به اصطلاح موقعیتی میرسه اون
موقعیتو مدام در حال زوال میدونن انسان
رو موجود فناپذیر میدونن این ایرانیها
هستن که معتقدن که به به تقدیر اونها رو
در سرزمین مقدسی آفریده زبان مقدسی داده و
روحشون جاودانه است برای ایرانیها هیچ
چیزی به نام مرگ وجود نداره ولی یونانیها
میدونن که اگر بخوان انسانیت خودشون رو
به رسمیت بشناسن باید مدام به اینکه
اونها میرا هستن آگاه باشن در نتیجه
خطاهای خودشون رو با بیرحمی
اصلاً فلسفه یعنی همین فلسفه یعنی شما
روحتو پالایش بدین نه برای اینکه به حقیقت
دست پیدا بکنی فلسفه عشق به حقیقته یعنی
چی یعنی شما هرگز نمیتونین حقیقتو به دست
بیارین ولی زن کمال شما به اینه که برای
حقیقت انقدر زیباست که عشق به حقیقت و
شکسته در اون عشق و باز عشق به اون حقیقت
تا لحظه آخر عمر اون هست که شما رو پالایش
میده. بنابراین و یونانی بودن یک امنی
نیست که یک بار برای همیشه اتفاق بیفته.
یونانی بودن مشروط به اینه که شما به رقم
همه شکستها باز هم در جستجوی حقیقت
باشید. ولی برای ما ایرانیها ایرانی یه
چیزی که یا هست یا نیست. ما داریم به چیزی
افتخار میکنیم که درش دخالت نداشتیم. از
چیزی به به غربیایی افتخار میکنیم که
اصلاً نمیشناسیمشون
از چیزی هم شرمنده میشیم که اصلاً اونا شر
نمیدونن و در چیزی درگیریم که انسان بالغ
باید بشه آگاه باشه یعنی ما فکر میکنیم
که اون جامعهای که اونا دارن ارث باباشون
بهشون حسادت میکنیم بهشون نفرت میورزیم
حتی کسانی که میخوان مثل اونا بشن بهشون
یک رشک رنجدهندهای میبرن فکر میکنن
اینا چه شانس تاریخی که داشتن یه جدم یک
کسی در فیسبوک نوشته بود که تاریخ این ما
اصلاً خوندن نداره همش سیاهه تاریخ غربیا
نمیدونم نمیدونه که تاریخو انسان
مینویسه انسان که تاریخ خلق نمیکنه که
یعنی اونها هرچه دارن با اراده آدمها به
وجود آمده به همین دلیل هست که از اراده
اونها میتونه هولوکاست دربیاد و میتونه
از اراده اونها به اصطلاح این تمدن پزشکی
کی و نم جان انسانها نجات پیدا بکنه. اون
اراده همون تکنولوژی جنگ درست میکنه همون
تکنولوژی هم میتونه انسانها رو نجات
بده. مطلقا به اینکه خیر و شر د تا منشأ
جداگانه دارن با هم میجنگن اگر طرف خیری
پس تا آخر تضمینی ندارن. معتقدن که خیر از
همون جا میاد که شر میاد و این مدرنیته
برای مدرنها هرگز انقدر چیز مطبوع رویایی
که ما فکر میکنیم هست نیست. مدرنیته از
ابتدا تا اونه. شما ادبیات غربو بخونید
شما فلسفه غربو بخونید از ابتدا
متوجه فرانکشتین دیگه رومانشری فرنکشتین
یعنی اون چیزی که شما میسازید با یک نیتی
که به اصطلاح در خدمت محبت و صحبت
انسانها باشه ولی همون تبدیل میشه به یه
حیولایی که بدون اینکه قصد داشته باشه
آدمخوار میشه یعنی اونها از ابتدا آگاه
بودن دارن یک چیزی میسازن به نام ماشین
که این ماشین ماشین انسانها رو بدون
اینکه بتونه فکر کنه، بدون اینکه بتونه
تصمیم بگیره، بدونه بدون بدون اینکه بتونه
دلیلی داشته باشه انسانها رو به سمت مرگ
میبره. اون کسی که در هیروشیما خلبانی که
بم ریخت یک دونه از ساکنان هیروشیما رو
نمیشناخت. او فقط و فقط با انگیزه اداری
داشت اون کارو انجام میداد. اگر اون هفته
مرخصی بود یه خلبان دیگه این کارو میکرد.
پس میدونن که ما وارد جهانی میشیم که
محیبترین خشونتها دیگه نیاز به انگیزه
نداره، نیاز به نیتی نداره و به همین دلیل
خشونت مرزهاش برداشته شده. در جهان
اینترنت شما در جهانی هستید که نه در داره
نه دیوار نه قلمرو خصوصی داره نه قلمرو
عمومی نه حتی معلومه فرق شما با ماشین
مشخصه یعنی معلوم نیست که این مثلاً
اکانتها اکانتهایی که یه آدمن یا اکانتهای
که ماشین ساختن یعنی شما با یک چیزی مواجه
هستید سراسر غیرانسانی به این دلیله که
اونها میتونن از مرگ خدا حرف بزنن از
مرگ انسان حرف بزنن میتونن از مرگ حقیقت
حرف بزنن ما نه دنیا کنفیکون بشه ما خوبیم
چرا چون قبلاً خوب بودیم و آیندههمونم
تضمینه تضمین اکثر امام به اص بیمه بیشتر
امامزادهها هست بله یعنی تفاوتو متوجه
بشیم برای چیزی که باید
تلاش بکنیم و از چیزی که توهم داریم بی
خود خودمونو آزار ندیم
بله آقای آقای خمدید در رابطه با
این جلسهی که گفتید راجع به آقای جهانب
قراره صحبت بکنید
چون نکاتی که امروز مطرح شد یه مقدار
ضرورت اینو ایجاد میکنه که راجع بهش
بیشتر صحبت بکنیم چون ایشون توی اون کتاب
اخیر خودشون خوندن که فضیلت
مدار بودن ایرانیا باعث دوامشون شده
و فریاد هویتشون خیلی
به کارشون نیوم
خب ببینید بید نگاه کنید نکته اینه ما در
برابر غرب فکر کردیم اگر بریم تئوریها و
نظریههاشونو به اصطلاح یاد بگیریم ما
میتونیم غربی فکر کنیم نه
علم با روحیه علمی به وجود میاد یعنی بر
خلاف قدیم که شما میتونستی بری علم
استرلا و جادو و اینا رو بری یاد بگیری و
بعدشم برای مثلاً ریاضیات یاد بگیری الان
این کتاب ابن رشد اینجا هست ابن رشد
بزرگترین یا آخرین نماینده فلسفه اسلامیه
شبها میشینه ارسطو میخونه روزها فقیه
قاضیه کسیست که فرمان اعدام تکفی رو با
اعدام جواب میده معتقده که باید جنگ بشه
یعنی عین یه فقیه ما روشنفکرای ما سوادی
که میآموزن
سوادی میآموزند برای اینکه در عمل وقتی
که میخوان با وضعیت خودشون رو بفهمن از
اون سواد میخوان برای تأیید نظر خودشون
استفاده کنن. این کاملاً خلاف علمه. روحیه
علمی کتابستون باشلار اسمش هست شکلگیری
شکلگیری روح علمی کتاب مهمیه. میگه
انسانی که میخواد ساینتیست بشه یه باید
خودش رو به اصطلاح به یک چیزهایی آگاه
بکنه موانع اخلاقی و روانی و معرفتشناختی
رو بشناسه فکر نکنه که میتونه با در هر
حالتی با هر انگیزهای به از هر روشی
استفاده کنه و هر روشی هم برسه ما
روشنفکران دینی ما هرگز دین رو نفهمیدن
چرا چون هدفشون فهم علم ن دین نبود هدفشون
این این بود که دین و دینی که هست و
میفهمن یه جور دیگه بکنن. کسانی که در
ایران به عنوان روشنفکر شناخته شدن کسانی
بودن که پیش از اینکه راه حل علمی پیدا
بکنن تصمیمشونو گرفته بودن. سنتو ما
میخوایم با مدرنیته آشتی بدیم. خب کسی که
واقعیت رو واقعیتی رو که نتونسته هنوز با
روش ببینه پیش از اینکه
روش رو روش مناسب رو به دست بیاره تصمیمشو
راجع به واقعیت گرفته و فقط دنبال راهحله
قطعاً از روش استفاده غیرروشی میکنه
بنابراین یه کسی هست مثل آقای جهان بگدو
که اساساً رساله دکتریش راجع به هگله هگل
یکی از مهمترین کلمات فلسفهش ایدهست
اصلاً ایده یکی از مهمترین کلمات کل
فلسفه غربه. ولی اگر کسی بگه ایده، ایده
یعنی اون چیزی که نیست در خارج و من اون
رو به صورت ایده تصور میکنم مثل چی؟ مثل
آزادی. آزادی هرگز یک واقعیت خارجی
نمیتونه ما به اجایش باشه ولی چون من
میتونم اون رو به صورت ایده تصور کنم،
اون ایده میتونه یک مبنایی باشه برای
قضاوت اخلاقی من. من میتونم یک نظام
اخلاقی رو بر اساس آزادی تصور کنم و به
همین دلیل که اساساً تمام اندیشه غربی
هدفش آزادیه. آزادی اون چیزیست که نیست و
نمیشه ما بهضا داشته باشه. چون که نیست
ایدهست. چون که نیست میتونن انسانهایی
در زمانهای گوناگون در سرزمینهای
گوناگون همون ایده رو تحقق ببخشن. چون اگر
یک چیز موجودی بود که نمیشد برای همه
انسانها باشه، اگر متعلق به تاریخ من
بود، اگر رو دیوار تخت جمعش چسبیده بود،
بقیه آدمها که نمیتونستن بهش دست پیدا
بکنن. اگر باز پایان تمدن ایران پایان
یافته بود دیگه نمیتونست که یک ایده
انسانی به شمار بیاد. ایده انسانی
ایدهایست که ایدهست و ایده میمانه و چون
ایدهست انسانها در گذر تاریخ و در پهنای
سرزمین تا بینهایت میتونن با همدیگه در
اون ایده شریک بشن و ولی آقای
جهان بگدو که حتماً توی دانشگاه اینو
خونده وقتی میاد راجع به ایران حرف بزنه
درست مثل کسی حرف میزنه که به جای هگل
فال حافظ میگرفته میگه ما یه ایده ایرانی
داریم که بوده حالا اونو بذاریم کنار برای
بحثش هر ایدهای یه ایدهای داریم که بوده
خیلی هم عالی بوده خیلی هم قشنگ بوده ما
ایرانیا خیلی این بودیم یعنی تمام
فضیلتهای دنیا رو به ما نسبت میده بعد
میگه حالا تو گذر تارکیه اشکالاتی براش
پیش اومده دیگه ماشینه دیگه پنچر میشه
شیشهش میشکنه اینا رو ما باید و راه حلش
ما این نقایسو باید حل کنیم دوباره اون
ایده رو دوباره تح ببخشید یعنی چی یعنی
این آقا به عنوان کسی که در به اصطلاح دهه
هفتم عمرش به سر میبره بعد از ۷۰ سال
روشنفکری و بعد از ۱۵۰ سال روشنفکری
راحتی که به ما میده عین بقیه میگه
برگردیم به عقب چرا؟ بهخاطر اینکه اونچه
که میبینه توهم خودشه
نه واقعیت و تا زمانی که شما تصمیم بگیرید
واقعیتو ببینید چشم باز مطلقا چیزی رو به
شما نشون نمیده چشم باز و گوش باز و این
اما حیرتم از شما باید یاد بگیرید دی که
از با چشمتون بیرونو ببینید اگر با چشم
باز درونتونو ببینید توهماتو ببینید در
نتیجه روشنفکری ما در یک دور باطل افتاده
ده فرق نداره دینیش غیردینیش ۱۰۰ سال پیشش
الانش یک گذشته باشکوهی ساخته که نمیتونه
ازش رها بشه اون گذشته باشکوه هرچند
باشکوه گذشته چون کهه او رو به عنوان
گذشته نمیدونه بنابراین اون نمیتونه یک
انسان مدرن به شمار بیاد چون انسان مدرن
انسانیست که میتونه سنت رو ابداع کنه به
عنوان اینکه از سنت جدا شده او مدرن بودن
خودش رو با آگاهی از جدایی از سنت
میفهمه. او هرگز در پیرار و تجدید سنت
نیست بلکه در پی فهم سنت در غیاب سنت هست.
یعنی من الان ما ۱۰۰ سال دیگه هم بگذره
فردوسی رو همینجور که الان میفهمیم
میفهمیم و فکر میکنیم میفهمیم. اگر
بپذیریم که این فهم ما از فردوسی فهمیست
متعلق به یک زمانی که سپری شده اونوقت
متوجه میشیم که عجب در دنیایی به سر
میبریم که ادبیات اصلاً به این سمت
دیگهست هزاران روش دیگهای اومده برای فهم
ادبیات وقتی که توانستیم همون فردوسی رو
کاملاً متفاوت بفهمیم اون موقعش مدرن شدیم
وگرنه سینه زدن زیر علم فردوسی سینه زدن
زیر علم توهمات خودمونه نه فردوسی بزرگ
میشه با توهمات ما نه ما از این بدبختی که
هستیم نجات پیدا میکنیم فرقی هم نداره
آلمان ف دکترا بگیرم یا تو حوزه علمی قم
درس بخونم توهم از جنس تاریکیست
اینکه ما بپذیریم که واقعیت بر همه اونچه
که ما اندیشیدهایم و میاندیشیم و
میخواهیم ترجیح داره هر کاری که میخوایم
بکنیم باید به واقعیت برگردیم اون این
واقعیته که ما رو نجات میده هیچ گذشتهای
هیچ هیچ توهمی، هیچ آرزویی، هیچ نیت خیری
مطلقا نمیتونه یک قدم یا یک به اصطلاح
لحظه نور به درونی تاریک ما بندازه.
ببینید این عصر جدید پر است زحمات،
تلاشها و کوششهای فردی آدمهایی که
واقعاً اونچه که کردن فقط و فقط بر اساس
نیت خیرشون بوده. ولی چون نیت خیر کافی
میدونستن ما رو به سمتی بردن که مشکلات
ما رو ۱۰ برابر کردن. این بلایی که این به
اصطلاح
استادان زبان فارسی یا مترجمان بر سر زبان
فارسی درآوردن یعنی میخواستن زبان فارسی
رو مدرن کنن. زبان فارسی رو تبدیل کردن به
غیر زبان. یعنی زبان رو کرده به یک چیزی
که مطلقا به درد ارتباط نمیخوره. در حالی
که ما برای مدرن شدن نیازمند ارتباط بیشتر
بودیم او به زبان توجه کرده و و جالب اینه
که چون نمیبینه این خیلی جالبه ببینید
عبدا مسئله این نیست که طرف چیزی رو بخونه
که اون خانم میگفتن چیو بخونه آقای ادیب
سلطانی
ارسطو
هانت ویکنشتین
راسل یعنی این آدما رو ترجمه جمه کرده این
آدمها آدمایی هستن که بیش از هر کس دیگه
روی کره زمین به زبان حساسن درباره زبان
مفصل حرف زدن صریحاً هشدار دادن راجع به
اینکه زبان باید زبانی باشه که شما تجربه
میکنید و مطلقا فلسفه رو با زبان ساختگی
و با زبان غیر ارتباطی سازگار ندیدن کانت
میگه که اگر کسی کتابی خوندید که دیدید
نمیفهمید مغلقه بدونید که خیلی هم توش
چیز مهمی نیست هانت اگر کتابش سنگینه
کتابش بر اساس یک به اصطلاح نظمیست که او
رو درس داده اون که نیومده به زبان آقای
ادیب سلطانی چاپ کنه بگه هر کی فهمید
فهمید هر کی نفهمید نفهمید ۵۰ سال درس
داده و در نتیجه کانت در زمان خودش کانت
بوده در زمان خودش شاگردان خودش فلسفه او
رو در کل اروپا گسترش دادن یعنی درسته که
مثل یک دستگاه پیچیدهست ولی منطق داره
یعنی راه داره و اون راهو خودش نشون داده
تعلیم داده وقتی دوست من به گفت در
دانشگاه تهران به استاده میگم آقا این
هایدگر که میگین یه جوری بگین که ما
بفهمیم میگین نه های هایدگر همینطوری گفته
خب این ابلهانهست اگر فکر کنید که اینها
در زبان خودشون اینجوری فهمیده میشدن و
تأثیرگذار بودن ه تا فیلسوف بزرگ یعنی
کانت هگل و هایدگر مشکلنویسترین
فیلسوفان شاید تاریخ باشن ولی
تأثیرگذارترین فیلسوفا هم هستن. چرا؟ به
خاطر اینکه اون مشکلش مشکلیست که دی
برمیگرده به دیزاینش و اونها تمام
تلاششونو کردن که سالها و سالها اون
سیستم رو توضیح بدن، درس بدن، بنویسن، به
دیگران منتقل کنن و موفق شدن و اساساً
فلسفه یعنی اندیشیدن به تجربه واقعی شما.
یعنی اون زبانی که شما برای بیان تجربهتون
به کار میگیرید با اون زبان باید فلسفه
بورزید. به همین دلیله که دکارت وقتی که
زبان لاتین زبان رسمی فلسفه بود یعنی چی
شده بود؟ زبان یعنی فلسفه از واقعیت زندگی
آدمها جدا شده بود. میرفتن در دانشگاه
فلسفه رو یک زبانی میخوندن که با اون
زبان زندگی نمیکردن. به این دلیل بود که
دکارت با وجود اینکه بسیار به اصطلاح هراس
چون تازه گالیله رو محاکمه کرده بودن و
فضای بسیار رعبآوری بود در مورد متفکران
با وجود این فلسفه خودش رو به زبان مردم
کوچه و بازار نوشته اولین کسیست که به
زبان مردم کوچه و بازار مینویسه و تصریح
میکنه در رساله روش راه بردن عقل که من
این رو به فرانسه نوشتم تا مردم عادی هم
بفهمن کانت همین کانت
وقتی که تص به اصطلاح د کار اصلیشو یعنی
اون سه نقد رو تصمیم میگیره بنویسه بر
خلاف آثار قبلیش به زبان آلمانی برای
اولین بار فلسفه رو به زبان آلمانی
مینویسته. ماکیاول برای اولین بار اثرش
رو به زبان چرا؟ چون اینا نمیخوان حرفای
دیگرانو تکرار کنن. اینها واقعاً میخوان
مشکلی که درش زندگی میکنن رو بفهمن و این
با زبانی که تفاهم میشه میفهمه
و بیان میشه. یعنی زبان فلسفه به صورت
فلسفی به کار میره نه اینکه یه زبانجوج و
مجوج بسازیم ما رو براش ساختگی که با اون
فکر کنیم مگه شما میتونی همچین کاری بکنی
با زبانی میتونی فکر کنی که گوشت و پوست
و استخونتو حس میکنی و با دیگران حرف
میزنی یعنی بذار به زبان زندگی حرف کانت
چیه حرف دکار چیه من میاندیشم پس هست د
تا کلمه که همه و مردم به کار میومن حرف
کانت چیه جرأت اندیشیدن با عقل خودت رو
داشته باش حرف سقراط چیه؟ خودت را بشناس.
اینا حرفایی نیست که شما بری براش کلمهای
بسازی که تا حالا جنم نمیشه تصور کرد که
اینو بر زبان رانده و بعد این کلمات و این
زبان بر خلاف فلسفه و بر خلاف اون
متنهایی که به وجود آمدن در تنهایی مطلق
با دیکتاتوری مطلق در سکوت مطلق ساخته
میشه و اون شخصی که اینا رو میسازه توقع
داره که این همون معنایی که خودشم تا حالا
به کار نبرده دیگرانم به کار ببرن
این یعنی مطلقا در کسک زبان نداره در
یونان به زمانی که فلسفه به وجود آمد
فلسفه که دستگاه کارخونه نبود که فلسفه با
زبان به وجود آمد و آگاهی فلسفی یعنی
آگاهی زبانی به همین دلیل همواره شما
بخونید مکالمات افلاطون رو همواره از
اینکه س سوف سفیستها سوفستاییا زبان مردم
فرید به کار میبرن برای اینکه مردم فریب
داده بشن و خودشون رو فیلسوف نمایش میدن
همواره هشدار میده و میگه یه کسایی هستن
که حتی سواد دارن ولی از این سوادشون به
شکلی استفاده میکنن که آدما فریب بخورن
پس فلسفه زبانش باید زبان
حقیقت باشه و زبان حقیقت به شفافیت مطلق
هست و درست آهنگ و زنگ صداقت رو داره شما
میفهمید که این آدم که داره حرف میزنه
صادقانه داره حرف میزنه
یا یه چار تا کلمه انگلیسی چار تا کلمه
میپیچونه به همدیگه که بگه من بلدم اون
که میگه من بلدم در حقیقت چیزی رو نه تنها
به جامعه نمیده بلکه زبانی رو که باید
برای ارتباط به کار بره داره درست مثل یک
ضد فیلسوف به کار میبره و به مهمترین
سرمایهای که اون جامعه داره یعنی زبانش
داره خیانت میکنه
آقای امیر بفرمایید.
سلام عرض میکنم جناب آقای خرجی خیلی
ممنون خسته نباشید.
بحثهای شما یه کمی آدم رو به سختی
میندازه وقتی میخواد تحمل کنه در مورد
مطالبش خیلی گسترده است این بحث
برتر
سنت و مدرنیته ولی یه سؤاله روش تحمل من
نمیخوام این بحث بشه الان خب تو حوزه ر
بینر بحثم رو من نویسم حالا رو این تحمل
بفرمایید ببینید بزرگوار بله بعد از سنت
فاصله گرفت و بعد با آن یک با یک رویکرد
علمی نگاه کرد. ما یه نکتهای وجود داره
به هر ترتیب میراث به ما به شناسنامه ما
سنجاق شده. ببینید دقت بفرمایید
این شما به نحوی داری توضیح میدی که گویا
انگار ما با از گذشته خود منقطع میشویم و
من نمیگم پیوستگی که الان وجود داره رو
محفوظ بذار نه به هر ترتیب امروز همین
امروزا همین اکنون در جهان معاصر بخشی از
جنگ جهان معاصر سر میراثها و مباهاتیست
که بر آن میکنن جز توضیح سیاستهای راهبر
بردیشون قرار میدن
یعنی اصلاً بحث بر سر این که چه ملتی چه
تاریخی دارد چه میرازی دارد با همون نگاه
پپولیستی صورتبندی میکنن ابزار میسازن
و میان تو حوزه مناسبات سیاسی ازش کارکرد
میگیرن حالا اینجا آدم میمونه بین سنت و
مدرنیته کجا جایا میکنه ولی من نمیخوام
حالا تو این بحث رو وارد بشم میخوام مورد
دیپلماسی
به عنوان هنر و علم در واقع تولید منافع
در رواد بین اومدن ببینید این بحثهای شما
رو حالا روشونم تحمل بفرمایید با رویکرد
حبزی وقتی نگاه بکنیم اینطور نیست که
بالواقع حتی دیپلماسی
به عنوان یک پدیده در جهان غرب هم خیلی
انسانی باشد چون علمیست
شاید اینطور نژن شاید
اصلاً اینطور باور ندارن. جنگ همه علیه
همه انسان است. بحثهای جدی دارن درت
موجهیت جنگ. اصلاً معتقدن که جهان
جهان خیلی خشنتر از این حرفاست. بهخاطر
هر چیزی که امروزه در جهان غرب
در جهان غرب صورتبندی شده تحت عنوان
دیپلماسی
بله داره خوانده میشود و ولی آیا همین
دیپلماسی
در واقع یک چارچوبه محدود کننده کسانیست
که دیپلماتن
در حوزه غرب برای کشور خودشان تولید منافع
میکنن حافظه میگن اینجور نیست اصلاً یک
قدرتی که تضعیف میشن قدرت دیگه موجه از
قدرت تضعیف شده را بدر این تعویراشون
اینا حافظ میگن اصلاً اینجوریه یعنی جهان
اینطور هست نه که واقع چند تا نظر پرداز
دیگه هم هستن اینه مثلاً به یه مثال
سادهشو بزنم بگو یا ما ب لیبرال دموکرات
یه آدم مشخص روشنفکر ۲۰۰۳ وقتی آمریکاییا
به عراق حمله میکردن خب مخالفت جدی کرد
حالا فکر میکنید رو چه مبنایی
استدلالشو دقت بفرمایید گفت آمریکا به
عراق حمله کرد موجب آن شد که ایران قوت
پیدا کند. قوت یافتن ایران به معنای تضعیف
اسرائیل ببینید
کجا میایستن؟ یعنی همین جهان شیک در واقع
خود را ما اینطور فکر میکنیم حتی این را
بر ما باورانده
که دیپلماسی هنر و علم است این علم هم در
یک نهایتی در جهان مدرن از نگاه حافظیها
خب به یک نحوی داره ابزاریست برای تولید
جنگ اینکه شما دارید در مطرح میخواید که
جهان رو برای گفتار شما جهان رو اخلاقیتر
میکنه در واقع انسانیتر میکنه میکنن
اما تا چه حد آیا با این مطالب میتوان
جهان رو انسانیتر کرد و فکر میکنم یه
مقداری اینکه یعنی خود تایتل رو یهکم تحمل
بفرما اگر فکر کنیم که شما نیست گوینده ت
تشریحگر تایتل تایتل به نحوی داره معنا
میکنه که گویا این غرب است که دیپلماسی
بخشی از آزین اوست بخشی از هنر اوست بخشی
از امر انسان که شاید اینطور هم نباشه که
یعنی حالا یه تحمالی رو این نکته بفرمایید
خیلی ممنون به
بله ممنونم از از لطف شما خیلی ممنونم
اولاً که من حرفا که میزنم
درست با این احساس و تصور میزنم که
نشستیم همهمون داره یه میز داریم گپ
دوستانه میزنیم در نتیجه من نه میتونم
ادعا کنم که چیزی به کسی یاد میدم نه
میتونم ادعا کنم که حرف خیلی مهمی میزنم
نه ادعا کنم که حرفم قاب نیم دیگه قابل
دفاعه. بنابراین اینجا میام برای اینکه
هرچی که هر که متفاوت فکر میکنه
بتونه با این به اطمینان بیان بکنه که من
از حرف متفاوت بیشتر نفت خواهم برد به
خاطر اینکه من هیچ سودی ندارم در اینکه
این حرفا که زدم رو جز حرف بدونم.
بنابراین هیچ
از اینکه شما حرفای منو نشون بدید که
نادرسته شما به من لطف میکنید و هیچ
دلیلی نداره که به اصطلاح خیلی با احتیاط
بگیرید. این اولاً ثانیاً
ببینید دوست عزیز مشکل یعنی من همه این دو
ساعت که صحبت کردم در حقیقت علیه این تلقی
بود چون این تلقی که ما داریم از غرب
تلقیست که در ایران به ما داده میشه نه
چون من در ایرانم درس خوندم و بعد اومدم
اینجا و به تدریج هرچه که خوندم دیدم که
عمرمو به باد دادم و الان که دیگه نزدیک
آخر عمرم هستم دارم میفهمم که هرچی که
میدونستم باطل بوده ما در حقیقت فلسفه
غرب رو شبیه خودمون فهمیدیم. یعنی همون
شیوه که فکر میکردیم راجع به به اصطلاح
دنیا این فلسفه رو اون شکلی فهمیدیم. این
اتفاق جدیدی نیست. اساساً ما فلسفهای هم
که از یونان آوردیم هرگز هیچ شباهتی به
فلسفه یونان نداشت. بلکه ما همونجور که
فقه میخوندیم، همونجور که حدیث میخوندیم
و تفسیر میخوندیم، همون جورم نوشتههای
عرصی رو خوندیم. در نتیجه این سرنوشتی که
پیدا کرد یه سرنوشت محتوم بود. یعنی نه نه
یعنی فلسفه به به مسابع یک فقه خونده شد.
به همین دلیل که در فرهنگ ما ملا صدرا
میتونه محدث و مفسر باشه، فیلسوفم باشه.
میتونه ابن رشد قاضی باشه، فیلسوفم باشه.
اینا یکین یه جنسن.
ولی وقتی که شما از نوع به نظام آموزشی ما
بسیار بسیار بیمعناست یعنی در زمینه
مخصوصاً علوم انسانی کاملاً یاوهست یعنی
آدمهایی که یه سری چیزایی رو به با
ترجمههای یعنی مثلاً فرض کنید یه کسی مثل
آقای منوچه ثان دربیدی یک استاد دانشگاه
۳۰ سال فلسفه درس داده و انقدر اطمینان ان
اعتماد به نفس داشته که مهمترین آثار
فلسفی غرب از دکارت و کانت و دیگران رو به
راحتی قتلعام کرده. به راحتی قتلعام کرده.
یعنی انقدر یاوه تولید کرده از این
کتابها که دانشجو فکر میکنه اون باید
تلاش کنه بفهمه. نمیدونه که اینا یاوهست.
اینا یاوست. کتاب ترجمه آقای ادیب سلطانی
یاوهست. یاوهترین متنیست که در طول تاریخ
زبان فارسی نوشته شده. چون معیار یاوه
بودن این که معنا نداره حالا شما میخوای
یه پحش بده یه چیز جیغ بزن یا میخوای
تمام عمرتو بشین با وسواس یک جیغ خیلی
پیچیده بنویس یاوه یاست یعنی با زبانی که
قابل فهم باشه کسانی که فهمیدن اینا این
فلسفه رو منتقل نکردن کسانی که در ایران
حرف زدن از کانت حرفی نزدن که در مورد
کانت باشه بلکه اینا اومدن یه تیکه از
ببینید فلسفه غرب سیستماتیکه یعنی شما
نمیتونید یه کتاب کانتو بخونین به بقیه
فلسفه کانت کاری نداشته باشید یا فلسفه
کانتو بخونید به پیشینه او به ادبیات قبل
از او به اساطیر به الهیات به فلسفه هیچ
کاری نداشته باشید امکان اینکه که ترجمه
فروغی از کتاب رساله دکارت ترجمهست که به
ظاهر خیلی خوب ولی دکارت نیست چون دکارت
اون کسیست که بدون سنت آگوستین
بدون یونان باستان قابل فهمیست. ما
نمیتونیم صادق هدایت رو قبل از اینکه در
ایران کسی رمان نوشته باشه یا رمان بشناسه
رماننویس بدونیم. این تصور غلطه. تصور
اینکه ما میتونیم یه زبانی درست کنیم و
بعد با اون زبان فکر کنیم غلطه. تصور
اینکه معادلگذاری به مفهوم انتقال معناست
غلطه. یعنی درز تلقی آدمهایی که به
شیکترین وجهی تمام عمرشونو گذاشتن برای
دستکاری زبان، طرز تلقیشون از زبان طرز
تلقی همون چوپانیه که با خدای موسی
چیز میکرد، راز و نیاز میکرد. یعنی فکر
میکردن اول باید یه دیکشنری بسازن.
کلماتی رو که خودشون نمیفهمن فقط بر اساس
منطق اشتقاق بسازن. بعداً علم ممکن میشه.
این یعنی شما میخواید از آخر عمرتون بریم
به سمت اول. پس چی تولید شده در اینجا؟ یک
سوء تفاهم بزرگ. یعنی کهه شما در ایران من
خودم خودم به عنوان قربانی دارم حرف
میزنم. خب شما صادقانه و به اصطلاح با
اخلاص کامل وقت میذارید، تلاش میکنید،
میخونید، سعی میکنید که بفهمید ولی در
نهایت یک فهمی به شما منتقل میشه که مربوط
به خودتونه و هیچ درکی به شما از دنیای
غربی نمیده
و یکی از فیلسوفانی هستن مخصوصاً مثل
ماکر، مثل
هابز که اینها مثل نیچه که اینها به دلیل
نوع نوشتارشون یک جملاتی ازشون میتونه به
اصطلاح رواج پیدا کنه و ربطی هم به ایران
نداره. ماکیاول این ماکیایسم که به اصطلاح
بدنامترین لقب شده این هیچ ربطی به
ماکیاول نداره. مارکس خودش مارکسیست نیست.
بنابراین نیچه میتونه یک فیلسوفی باشه که
تمام هدفش اینه که بت با پتک بیاندیشه. به
اصطلاح خودش. با پتک بیاندیشه. یعنی چی؟
یعنی بتها رو بشکنه. این آدم میتونه سو
از طرف هیتلر سواستفاده مورد سواستفاده
قرار بده قرار بگیره و کتاباش به سربازا
در سنگر داده بشه تا به هیجان بیان و
بجنگن و کسایی مثل هایدگر و یاسپرس مجبور
بشن چندین کتاب و چندین ترم درس بدن تا
نیچه رو از شنگ نازیسم بیرون بیارن یک
فیلسوفانی هستن یک اندیشههایی هستن که
قابلیت به اصطلاح سوء فهم و به اصطلاح
این شهرت فراگیر محصول تحریف فراگیره.
دارن و چیزی رو توجیه میکنن که قبلاً
بدونمون توجیه میشد مثل الان میگن که آقا
حمله آمریکا به ایران اخلاقیه یا نه؟ مگه
قبل از این ما کارای دیگههمون اخلاقی بوده
که الان نگران این حضرت که ترامپ اخلاقی
عمل کنه یا نه؟ ولی چون میخوایم یک امر
محیبی رو توجیه کنیم میریم به چیزی متوصل
میشیم که اصلاً هیچ ربطی هم نداره پس توجه
بفرمایید که در مورد این فیلسوفان اینها
بنیانگذاران لیبرالیسم نظریه پردازان صلح
و نظریهپردازان آزادین و اساساً
بدون اینها جنگ و خشونت و اینها به
راحتی اتفاق میافتاد نیازی نداشت به که
هابز بیاد
خشونت به قول هان آرن میگه خشونت لاله
خشونت حرف نمیزنه که نیاز به هیچ نظریه
هم نداره اونی که نیاز به نظریه و فلسفه
ورزی داره صلحه و هابز در زمانهای میزیست
که جنگهای طولانی
اروپا و مخصوصاً انگلستانو از پا درآورده
بود و اون وقتی که میگه انسان گرگ انسانه
اشاره میکنه به وضع طبیعی میگه در وضع
طبیعی انسانها تانتم میگه وضع طبیعی جنگه
یعنی انسانها رو به وقتی به دنیا میان با
حال خودشون بگذاری همدیگه رو میکشن. پس
چون وضع طبیعی جنگه شما نیازمند این هستید
که یک لویاتان یعنی یک قدرت بزرگی رو که
بر اساس توافق آقای
امیر آقا بر اساس توافق یعنی هابز قدرتی
که میده به لویاتان از نمایندگی شهروندانه
او قدرتشو از نمایندگی شهروندان یعنی به
شکل آزادانه و دموکراتیک میگیره برای
اینکه اون لویتان از جانب شهروندان یک
قدرتی پیدا بکنه که امکان خشورت رو از بین
ببره اون میگه جنگ منوت به این که یک دولت
قوی به وجود بیاد این دولت قوی برای اینکه
صلح رو ما تحقق ببخشه و در نهایت آزادی
انسانها تحقق پیدا بکنه نه به عکس تمام
فلسفه ممکنه که فیلسوفان نظریههایی که
میدن در عمل به جاهای دیگه بیانجامه روسو
یه قرن قبل از انقلاب فرانسه زندگی میکرد
و فلسفهشو به وجود آورد یه قرن اومد که
انقلاب شد همه رو انداختن گردن روسو ولی
روسو ممکنه که با فیلسوف دیگری کاملاً
متفاوت فکر کنه ولی فلسفه هدفش آزادیست
فلسفه ب برخلاف مملکت ما این نیست که مثل
آقای حداد عادل بری در خدمت قدرت قرار
بگیری اون قدرت در مملکت ما نیازی به هیچ
فیلسوفی نداره فلسفه در حقیقت کار یک
انسان تنهاست درست برای اینکه از اینکه چی
چیزی به نام حقیقت
خودش رو حقیقت
نشون بده جلوگیری بکنه یعنی نیچه میگه
فیلسوف از افلاطون تا الان اپوزیسیونه
یعنی چی؟ یعنی در برابر قدرته. قدرت
میخواد حقیقتو بپوشه. پس اگر فیلسوف یک
حرفی میزنه ه اولاً حرفای فیلسوف بر خلاف
پیامبران همیشه حرفای یکی انسانه.
انسانها هم اشتباه میکنن. انسانهاهم که
آدمای عادی نیستن. ولی چون فیلسوفا آدمی
هستن، آدمهایی هستن که بنا به تعریف برای
فلسفه ورزیدن باید بکوشن که از هرگونه
تعلقی که بر اندیشیدن فلسفهشون تأثیر
بگذاره
به اصطلاح مانع بشن در نتیجه میتونن با
همدیگه گفتگو کنن یعنی اسپینوزا میتونه
با لایپنیز کاملاً مخالف باشه ولی چون این
دو تا فیلسوفن میتونن فیلسوفانه صحبت کنن
یعن یکی بر اساس منافع ش حرف نمیزنه یکی
بر اساس رنجاش یک منطق یک منطق وجود داره
به همین دلیل هست که ما میتونیم همواره
مطمئن باشیم که اون سخنی رو که از حرف یک
فیلسوف بزرگ می میفهمیم این به احتمال
زیاد میشه یه فهم دیگه هم کرد به همین
دلیل که افلاطون
فلسفه او انقدر مهمه که هزاران بار تفسیر
شده و هزاران بار دیگه هم تفسیر میشه یعنی
قدرت ما برای تفسیر حرف حرف ورای این هست
که چه کسی اینو گفته این حرف چون به هدف
تبیین حقی واقعیت و برای به اصطلاح از بین
بردن هرگونه توهم بیان شده پس قابلیت
تعویل داره مثل حرفای روزنامهها و
سیاستمدار نیست حرفیست که معطوف به حقیقته
بنابراین شما همین نظریه شاه فیلسوف
افلاطون رو مرتب میتونید تفسیر کنید
اصلاً کانت در نقد عقلمست میگه که این
نظریه افلاطون بسیار اشتباه فهمیده شده.
کسایی که فکر کردن افلاطون به دنبال این
بوده که نظام ایدآل رو نظامی بدونه که به
دست یک حاکم و حکیم اداره بشه اینها در
حقیقت حرف یک حکیمو بچگانه فهمیدن. اونوقت
نریشو از نوع تفسیر میکنه. یه تفسیری
میده که به اصطلاح ایده افلاطونی یک معنای
دیگه پیدا میکنه در افلاطون. در همون
رساله روش به راهبران عقل دکارت میگه که
من رفتم درس خوندم در بهترین کالجها،
بهترین فلسفهها اما اونچه که میآموختم
برایم معنادار نمیآمد. من به اصطلاح
انقدر احمق نیستم که بگم ارسطو و افلاطون
اشتباه گفتن بلکه میدانم که اونچه که به
نام افلاطون و ارسطو آموخته بودم اون چیزی
نبود که برای من قابل قبول باشه. توی
متافیزیک ارسطو میگه ما به فیلسوفان پیشین
وامداریم ولو اینکه اونها نظراتشون
اشتباهه چرا؟ به خاطر اینکه اون پیشینیان
چون در جستجوی حقیقت بودن خطای اونها
موجب این میشه که ما بر شانههای اونها
افق بسیار دورتری ببینیم. یعنی خطای
فیلسوف نقشی داره در فهم حقیقت که سخن
درست یک سیاستمدار نداره. بنابراین هابزی
که شما میفرمایید احتمالاً هابزیست که
تصویریست که در ایرانه. ماکیاولی که میگن
یه ماکیاول یک آدم شیاد پدرسوخته یه
ماکیاول یک انسان وارستهایست که آزادی و
صلح مسئله اولشه او اگر به شهریار میگه که
تو بر اساس منطق قدرتت عمل کن برای اینکه
آزادی رو نگه داری اون میگه که تو حق تو
اگر بخوای همه مردمو فریب بدی نابود میشی
یعنی او برای آزادیست که اون اون به
اصطلاح توصیهها رو میکنه و باید فلسفه
او در قیا هر کتابش در با توجه به کتابای
دیگهش با توجه به شهرهایی که میشه با توجه
به اونچه که ماکیاولی در ذهن داشته فهمیده
بشه وگرنه یک حرفی رو شما از یه سیستمی
بیارید بیرون اونم به یه زبان دیگه به
راحتی میتونه س مورد سواستفاده قرار
بگیره همون طور که حرفای آدم خیلی کله
گنده مثل چه میدونم پیامبران و نمیدونم
آدمایی مثل مارکس و فروید اینها حرفاشون
مورد سواستفاده قرار گرفت. بنابراین همون
آدمهایی که میتونن با اندیشههاشون
راههای جدید رو باز بکنن، سخنشون ممکنه
به نحوی باشه که استعداد سو به اصطلاح سوء
برداشت در سطح بسیار عام رو داره.
بنابراین هابز رو شما باید از ابتدا نقطه
عظیمتشو ببینید. او هرگز اولاً فیلسوف به
کسی چیزی توصیه نمیکنه. به کسی نمیگه این
کارو بکن. به کسی نمیگه این کار خوبه.
فیلسوف میاندیشه. یعنی شما اگر لویاتونو
بخونید یا هر کتاب دیگری بخونید فیلسوف
میگه که برا چیز میگه نیچه میگه که کتاب
هر فلسفه فیلسوفی اتوبوگرافیشه. یعنی
فیلسوف سرگذشت اندیشیدنش راجع به اون
موضوع رو مینویسه. یعنی به شما میگه که
من ابتدا اینطوری مسئله رو دیدم بعد برای
راه حلش اینجا رفتم بعد به اون این کارو
کردم و به اینجا رسیدم یعنی در حقیقت
داستان زندگی فکری و سرگذشت فکری خودش رو
مثل صحنه تئاتر برای شما بازی میکنه هرگز
به شما نمیگه چه قضاوت خ به همین دلیل که
فیلسوف هرگز از کسی نمیخواد از او طبعیت
کنه از او میخواد در بتونه در با او سخن
بگه یعنی با او مفاهمه کنه. بهترین شاگرد
فیلسوف کسیست که به رغم او بیاندیشه. یعنی
مثل ارسطو تمام نظام فلسفی افلاطون رو
وارونه بکنه، کنار بگذاره و در عین حال در
متافیزیکیش بنویسه ما افلاطونیان.
بنابراین ت توقع این رو نداره که کسی رو
قانع کنه، کسی رو پیرو خودش بکنه. هیچ
دلیلی برای توصیه کردن نداره. او حتی در
اخلاقم که حرف میزنه هرگز نمیگه که من
مثل مراجع الان توی تلویزیونا اینطوریه
دیگه قبلاً از قول امام راحل میگفتن الان
کلاً همینطور از قول خودشون میگن این خوبه
این بده جنگ خوبه جنگ بده شما اگر از منظر
اخلاق سکولار بخواین حرف بزنین فقط
میتونید با دیگران حرف بزنید و استدلال
کنید نمیتونید نتیجهای بگیرید و دیگران
رو موظف به عمل به نتیجهتون بکنید اخلاق
سکولار هرگز نظر من رو اولاً اخلاق سکولار
یعنی اون که هر شخص خودش می بهش به اصطلاح
به نتیجه او موظفه و او حق نداره اون چیزی
رو که او خوب میدونه برای دیگری هم خوب
بدونه. یعنی من حق ندارم در مورد دیگری
قضاوت اخلاقی بکنم مگر اینکه با او وارد
گفتگو بشم. اونوقت این کاملاً متفاوت میشه
دیگه. یعنی درک متفاوتی از اخلاق و تفکر
اخلاقی میده. ما نمیخونیم هیچکدوم از
این کتابهای فیلسوفان رو یا اندیشههای
فیلسوفان رو برای اینکه بپذیریم، برای
اینکه تکرار کنیم، برای اینکه در موقعیت
خودمون اونها رو راه حل میدونیم. ما با
اونها میاندیشیم در برای موقعیت خودمون
و با اونها میاندیشیم برای موقعیت
خودمون یعنی چی؟ یعنی اونا رو سنت
میدونیم که اون سنت سپری شده. کانت به
جهانی تعلق داره که اصلاً تصور مشکلات من
براش ناممکن بوده. بنابراین من دیگه
نمیتونم شی راهی رو که رفته تکرار کنم
اما میتونم با توجه به اینکه او سفری شده
با او وارد گفتگو بشم. درست چون ا چون او
رو در زمان خودم نمیبینم چون او رو
متفاوت میبینم من میتونم با او وارد
گفتگو بشم. به همین دلیله که پستمدرنها
بیشترین استفاده رو از افلاطون و فیلسوفان
قبل از سقرات میکنن به خاطر اینکه اونها
رو دورتر میبینن. شما هر چقدر که
متفاوتتر ببینید امکان گفتگو رو افزایش
دادید نه اینکه شما بخواید از اونها
استفاده بکنید برای اینکه نظرات خودتون
توجیه کنید یا هر چیز دیگه پس باید سنت به
مسابع یعنی من باید اینطور میمونه ما
ایرانیها فکر میکنیم سنت مثل یه خونهست
که ازش باید فرار کنیم
برای به اصطلاح یک انسان مدرن انسان در یک
خانهای قرار داره در یه خانهای به دنیا
میاد که چون درون اون هست تصوری از ابعاد
واقعی معماری اون نداره بنابراین از اون
خانه جدا میشه تا با جدا شدن بتونه برگرده
و از بیرون بهش نگاه کنه یعنی خودآگاهی به
سنت منوت به اینه که شما از سنت جدا بشین
درست برای مثل بچهای میمونه که اگر
بخواد خودشو به عنوان بچه مادرش ببینه و
مادرشو به عنوان بچه مادر خودش بشناسه
لزوماً باید از مادرش جدا باشه این جدا
شدن نه به معنای پشت کردن نه به معنای
بریدن
رشته تعلق بلکه برای امکان شناخته شناخت
فقط در فاصله ممکنه اگر شما از چیزی فاصله
نگیرید نمیتونید بشناسید اگر کسی میگه که
من به سنت علاقه دارم ولی ازش فاصله
نمیگیره او اصلاً هیچ تصوری از سنت نداره
من هر چیزی رو که بخوام بشناسم باید ازش
فاصله بگیرم ما اصولاً آزادی رو هم به
معنای دررفتن میدونیم به معنای زنجیر
جیرگسستن میدونیم قانون رو به معنای
اجبار میدونیم اینا برمیگرده به اون به
اصطلاح فرهنگ سیاسی ما و تجربهای که ما
زیستیم وگرنه اگر یه کسی از فرهنگ ما بیاد
از زبان کانت درباره قانون
در وصف قانون جملاتی رو بخونه که فقط میشه
درباره یک معشوق به اصطلاح زمینی گفت تعجب
میکنه چرا؟ چون برای
کانت قانون یعنی آزادی. قانون یعنی اون
چیزی که آزادی رو ممکن میکنه. قانون اون
چیزیست که معنا رو ممکن میکنه. قانون اون
چیزیست که اخلاق رو ممکن میکنه. قانون
اون چیزیست که زندگی رو ممکن میکنه. برای
ما قانون یعنی آقا اگه پلیسه نبود در. خب
اگر قانونو اونطور بفهمیم آزادی رو اینطور
بفهمیم فلسفه غرب میشه آقای مثلاً حداد و
عادل و آقای علی لاریجانی اینا به اینکه
استاد فلسفهن اونها افتخار خواهند کرد
انگار یه علم کاملاً الهی رازآمیزی رو
اونا به دست آوردن که فارغ از اینکه چه
عمل میکنن با ارزش نه
اینطوری نیست فلسفه ورزیدن یک عملیست که
ما برای آزادی بهش موظفیم
اگر کسی به دانستنش افتخار بکنه در حقیقت
به دانستن چیزی افتخار کرده که برای
فیلسوف رضیلته
فضیلت فیلسوف اینه که به نادانی خودش
آگاهه اگر شما به نادانی خودتون آگاه
نباشید هرگز نمیتونید فلسفه ببرید تا به
دانجا رسید دانش من که بدانم اون که
نادانم من اون چیز رو که دانای نیست از
مثل حجاب از جلوی چشمم برمیدارم تا اونچه
که ندارم رو ببینم م فیلسوف فیلسوفیست که
نقص انسانیش رو میبینه. این خلعی که در
وجود او به جبر تقدیر قرار داده شده این
همه محدودیتی که با اون به دنیا میاد اونو
ببینه وگرنه در وجود انسان هیچ کمال
نمیبینه اگر کسی کمال میبینه میتونه
عارف و توی به اصطلاح حکیم و این حرف
امیدوارم که به اصطلاح حرفای منو با
توانسته باشم با حسینیت گفتم
به اصطلاح انتقال بدم
ولی بعد
بازم یه تحملی کنیم بذار یهکم به نحوی
بیان کنم که سر من تو قاب دیپلماسی دارم
مسئله روبندی میکنم بذارید از یه جای
دیگه شروع میکنم برسم تا خود دیپلماس
ببینید بخشی از فلسفه رو بخشی از فلسفه رو
میشه سرریز کرد در فلسفه سیاسی بخشی از
فلسفه سیاسی رو سرریز میکنیم در مسئله
حقوق
بخشی از فلسفه حقوق رو سرریز میکنیم در
فلسفههای های حقوق بینالمل بخش از
فلسفههای حقوق بینالمل در دیدگاهها
گرایشها
تفسیرهایی که هر قدرت سیاسی و رویکردهای
خودش به صورت تاکتیکی
از حقوق بینالملل میکنه. این مثال سادهش
رو تو میزنم براتون. یکی از جدیترین
رخدادهای دیپلماتیکی که دوره معاصر روی
داد م چون دیپلماسی در نهایت به معاهده
پروتوکل توافقنام توافق تفانام میانجام
گفتگوی ایران آمریکا تو کتاب راز سرمری که
آقای ظریف نشست فصل سومش
ب اصلاً عنوان فصل سوم همینه ها جدال بر
سر متن انگار همین حرف شماست در واقع یعنی
انگار سرریز شده همین مباحث استی اینکه
چگونه دو جمان با یکدیگر در یک متن در یک
واژههایی چگونه میتوان یکدیگر را بفهمن؟
آیا میتوانن یا نه؟ ببینید آقای امیر آقا
ببینید فلسفه
اینجور که ما در ایران حرف میزنیم نیست
یعنی فلسفه
فر ببینید اجازه بدین فلسفه یعنی اون
اندیشیدن انتضاعی و فرمی که چون شما
اندیشهتون از جنس فرم هست از انسانها یا
از متعلق افکارشون جداست یعنی وقتی که ما
می به اصطلاح درباره اخلاق حرف میزنیم
عبدا بدا راجع به محتوای اخلاق حرف
نمیزنیم در فلسفه درباره فرم حرف میزنیم
وقتی راجع به فرم حرف میزنیم یعنی داریم
راجع به یه چیزی صحبت میکنیم که ایده
استون چیزی که در عمل انجام میدیم ایده
نیست یعنی در عمل همواره ایده آزادی آزادی
نیست دموکراسی دموکراسی نیست سکولاریسم
سکولاریسم نیست عدالت عدالت وگرنه که میشد
مدینه فاضله این فلسفه اسلامیه که فارابی
ی میتونه مدینه فاضله درست کنه. اون چیزی
که افلاطون میگه یک فرمه در نتیجه
غیرشخصیه. شما نمیتونید بگید که این نیتش
بده. میتونید همون فرم رو مثل کانت از
نوع تفسیر کنید ولی نمیتونید صفات اخلاقی
بهش نسبت بدید. حالا این یه نکته. نکته
بعد اینه که بین فلسفه ببینید اندیشه در
غرب یک چون فرمه یک سیستم واحده یعنی تمام
اندیشه یه سیستمه از اخلاقش بگیرید تا
تجارتش و صنعتش و همه چیزش یعنی مثل دستور
زبان میمونه مهم نیست که شما در چه علمی
هستید یه دستور زبان دارید و بعد در نتیجه
این دستور زبان اگر به اصطلاح راجع به
سیاست حرف میزنیم یعنی راجع به کل این
سیستم حرف بزنیم اگر ایراد از سیستم باشه
اما در عمل اساساً ویژگی اندیشه فلسفی
اینه که معیارهایی برای قضاوت درست میکنه
که اون معیارها غیرشخصی یعنی منی که الان
دارم برای شما حرف میزنم با همون
معیارهای به خاطر اینی که میشه گفت حاکمیت
قانون حاکمیت قانون زمانیست که شما نه به
عقیده خاصی بلکه به قانون به عنوان فرم
تعهد داشته باشید
به همین دلیل که میگن همه در برابر قانون
مساوین در برابر قانون جمهوری اسلامی که
نمیشه مساوی بود چون فرم نیست ولی در
برابر قانون راهنمایی رانندگی همین
میتونن مساوی باشن بنابراین ما داریم از
قانون به به معنایی صحبت میکنیم که با
اون معنای که در کشور ماست متفاوته در عمل
اساساً اندیشه مدرن بر این فرض بنا شده که
انسانها لزوماً مرتکب شر میشن شما دارین
میگین آدما غلط م اشتباه میکنن قرارداش
اومده او معتقده کسی که مرتکب شر نشده او
دا با گناه شر ازلی داره با شر به دنیا
میاد برخلاف ما که منتظریم که ببینیم اون
میگه بچهای که به دنیا میاد به اصطلاح با
گناه به دنیا میاد اون که نمیتونه آدمها
رو مسون بدونه از خطا اون میگه آدمها ولو
اینکه بهترین آدمها هم باشن شما به محض
اینکه قدرتی پیدا کردن که میتونن بر
دیگران هم تأثیر بگذارن باید چارچ با چشمه
مواظبش باشه که از قدرتش سواستفاده نکنه.
دموکراسی محصول فرض خطاکاری ذاتی همه
آدمها ولو حاکمانه ولو اونایی که شما
انتخاب میکنید یعنی چی؟ یعنی اینا در
وحله اول میل به شر دارن اگر نکردن این
ساز وکارها هستن که اخلاقین نه افراد.
یعنی وقتی ما از اخلاقی بودن دموکراسی حرف
میزنیم ما از اخلاقی بودن ایدهها حرف
میزنیم. ما میگیم قانونی که اینچنین باشه
عادلانه است ولی در عمل همون قانون
عادلانه به قول اون زنی که دوستم
چیز بود لف عید بود وقتی میبردنش به سمت
گیوتین گفت ای آزادی که خونها که به نام
تو ریخته نشده و در عمل وقتی که میخوان
خون بریزن به نام بهترین آرمانهای بشر
میریزن دیگه ولی ما نمیتونیم بگیم که
طرف آدم خوبیه پس من بهش رأی میدم نه من
به او رأی میدم با اینکه که میدونم
میتونه آدم خوبی باشه ولی به بدترین
شرارتها دست بزنه. میتونه به نحوی به دست
به شرارت بزنه که خودشم متوجه نشه. برای
اینکه شما عمل شر انجام بدید نیت لازم
نیست و حتی نیت خوب نتیجه رو تضمین
نمیکنه. به همین دلیله که توان تمام
توانشو به کار میگیره در دموکراسی که از
سازوکارهای بیشترین سازوکارهایی رو برای
نظارت درست بکنه. ویژگی دموکراسی تواناییش
برای کنترل قدرته و ناکامیش دموکراسی
همواره ناقصن همواره ناکامد ناکارآمدن
همواره در عمل نمیتونن اون چیزی رو که
میخوان به وجود بیارن چرا به خاطر اینکه
میدونن که انسان توانایی اینکه یک وضعیت
ایدآل رو خلق کنه نداره یعنی انسان محکوم
به زندگی در جهنم ولی اگر در این جهنم
نظارت بکنه قابل تحمل میشه دموکراسی بدیل
آرمانشهر نیست بلکه بدیل توهم و
رویافروشیه
و اونچه که واقعیته با علم به تمام
نقایسشه تمام اونچه که شما میگید درسته
ولی ربطی نداره به بحث فلسفی یعنی ما به
آدما نمیگیم که شما مثلاً بیاید فلسف فکر
کنید چون که مثلاً آدمایی که این فکرا رو
کردن کارای خوبی کردن نه شما فکر میکنید
به دلیل اینکه به یک منطق غیرانسانی
به اصطلاح منطق غیر انسانی رو برای قضاوت
میشناسید که فارغ از من فارغ از شما قابل
قضاوته برای همین آدمای که ما ندیدیم
اونچه که افلاطون گفته برای همه بشریت
قابل قضاوته ولی اونچه که ابن سینا گفته
نه چون ابن سینا اون حرفا رو با ایمانش
نوشته ابن سینا میگه که من به معاد جسمانی
نمیتونم از نظر فلسفی برام موجه باشه ولی
چون محمد رو امین میدونم باور میارم بهش
خب اگه شما مسلمون نباشی نمیتونی حرف ابن
سینا رو قبول کنی ولی افلاطون میتونه
جهانی ی بشه یعنی بر اساس یه منطقی حرف او
قضاوت میشه که هیچ انسانی محروم از قضاوت
درباره اون نیست ما اون رو داریم دربارش
صحبت میکنیم و در ن با علم به اینکه هیچ
فیلسوفی حرف خودش رو بالاتر از حرف دیگری
نمیدونه یعنی من اگه ۵۰ سالم فلسفه
ورزیده باشم با یک بچه ۴ ساله هیچ فرقی
ندارم به همین دلیل که گادمر در جشن تولد
۱۰۰ سالگیش کسی که بنیانگذار هرموتیک که
فلسفیه یک ساعت با یک بچه ۷ ساله باهاش
گفتگو کرده و منتشر شده. یعنی فیلسوف
کسیست که از انسانها میآموزه فارغ از
اینکه اون انسانها در از نظر
خصوصیتهاشون برترن یا فروترن. چون هایدگر
میگه که فلسفی در این پرسشها فلسفی
سؤالات سه تا بچهها میکنن و و برای
فیلسوف سؤال مهمه. فکر کردن مهمه. فیلسوف
هرگز در سدد این نیست که پاسخهای خودش رو
پاسخ درست تلقی کنه.
بله خیلی ممنون قانع شدم من قانع نشدما
سکوت میکنم چون نه اصلاً سکوت کن نه قرار
نکته اینه که اساساً در گفتگوی فلسفی
قانون ادامه
نه نه در گفتگوی فلسفی همه پرس پرسشها
بیشتر میشه درست به این دلیل که ادامه
پیدا میکنه
بزرگ به هم پیوستاری فلسفه ب
دوست عزیز این نارضایتی شما نارضایتی نشان
دهنده پویایی ذهن شماست قرار نیست که من
جواب بدم که شما از راضی بشین قراره این
هست که
ملاحظاتی هستید تو روزهایی داریم زندگی
میکنم که بعضی از نقدهای شما نسبت به
بعضی از موسها اهمیت داره خیلی دوست دارن
مخدوش بشه حالا این ملاحظات سیاسی منه ولی
خب از یه بچه دیگه نگاه کنید بزرگان بین
فلسفه و دیپلماسی یه باگی هست ظاهراً باگ
مینمایاند
اما یک به هم پیوستاری وجود دارد چون تیتر
اینه دیپلماسی به عنوان یک پدیده غربی
جهان ایرانی نمیشناسدش
من میخوام بگم که نه اینطور نیست نه به
این معنا که این گزاره نامفهوم است برای
من گزارههایی که شما در واضح این
گسستگیهای جهانهای مختلف که وجود داره و
امکانهای فق به صورت شما قارب درمون
دیگههم هستی امکانهای فهم تلاش برای فهم
من میخوام بگم این روی داده است اصلاً
تیتری تحت عنوان جدال بر سر متن فصل سوم
راز سر مر که حکایت تمام مذاکرات ایران و
آمریکاست پروتوکل یه یکی از مظاهر
دیپلماسیه عملاً میتونیم این همین بحث
شما رو یعنی گسستگی اگه بتونیم گسستگی
درست بتونیم گسستگی بین فلسفه و امر
دیپلماسی اونجایی که داره به صورت انزمامی
عینی روی میده میدهد ساختاری تحت عنوان
یک پروتکل ساختار هم بقل من میفهمم عید
فاصله ایده تا ساختار روم میفهمم میخوام
بگم وقتی میاد تو قالب ساختارمندی حتی در
اونجایی که میخواد ساختار بشه بازی کشمکش
هست در عین حالی که کمی هم مفاهمه هست
اونچه که شما دارید تر میکنید به نحویست
که انگار تو جاها نیست که هرگز دستشان
نمیکنن کمترین این یه تماسی را یک رمز
حداقلی در ساحت نظام معرفتی یکرو داشته
باشه اصلاً عنوان جدال بر سر مرد خودش
نشون میده که بله د تا جهانن اونجا که حتی
ایشون
افراد مختلف با همدیگه دست میدن تو
دیپلمات با هم درس میدن بعضی وقتا من میگم
که نگاه کن د تا جهانن که فکر میکنن به
هم رسیدن به هم دست میدن توافق کردن فکر
میکنن اما این به این معنا نیستش که
آنانی تلاش نمیکنن که یکدیگر را بفهمن به
طور مثال فرض بفرمایید پاکستان و هندوستان
آمریکا و چین روسیه و اوکراین نگاه وقتی
تو بعضی از پرتوگلاشون دو جهانن دو جهانن
واقعاً بعضی جاها دو جهانن اما تلاش
میکنن هر دو جهان اتاقهای مطالعاتی دارن
که جهان دیگری را بفهمن میخوام بگم که
اینجایی که تلاش میکنن جهان دیگری را
بفهمن دقیقاً
موفقیت بیشترین فهم رو دارن که واقعاً از
یه حیثی آنچنان تکه ندادن به نظریههای
ایرانشهری چان تکه ندادن به سنتها کمی
تونستن فاصله بگیرن از سنتها و همین هم
احتمال داره که موجب یک یه ضریب موفقیت
حداقلی آنها شده باشن من میگم بحثهای
خودتون رو متوقف در فهم کانت آقای علی
سلطانی آقای حداد آقای حدادم
پرانتز ایشون کانتم تدریس میکنه تعری
مشتری
مد نظر داشته باشید که میخوایم بین فاصله
اندیشه ورزانگی دو جهان مختلف یکدیگه رو
تلاش میکنن بفهمن آیا این فهم روی میدهد
یا روی نمیدهد با نگاه نطیکی امکانهای
فهم تحلیرهای مختلف تلاش برای اینو حالا
بیایم تو چهارچوبه وقتی که دیپلماسی روی
میدهد
ببینیم آیا دو جهان دو جهان مثل ایران و
آمریکا هم هم از همین گذاری شما در واقع
ضد من میگم تا یه حدیق
تا یه حدی هم بعضاً تلاش میشه هم کشور
آمریکا هم کشور ایران کشورهای مختلف
اینجورینان تلاش میکنن که دیپلمات مقابل
رو بفهمن بخوانندش
یعنی این اینجا تلاششو دیگه هنر و علم
تولید منافع در را میکن این اینجاست من
میخوام میگه که تایتل یه مقداری یه
مقداری رسوب صفر یک اندیشی وجود داره
انگار که گویا که آنچه که در غرب متول شد
ضایع شده است تاریخمندانگیش چان متعلق است
به خر این جهان این سمت هرگز بهره از آن
نخواهند داشت هیچکس از کسانی که یک نه بی
هویت ایران میگیم نه شاید اینطور نباشه از
اون تلاشهایی میشه حالا موفر نام موفق
دیگه بستگیه
بله من من درست همینا رو ساعت اول توضیح
دادم دادم که منظور از غرب و ایران و اینا
چیه و با چیزی که شما میفرمایید احتمالاً
ساعت اول تشریف نداشتید ولی امیدوارم حالا
دوستانی که شنیدن حداقل از حرفای من دچار
سوء تفاو نشن نه این چیزی که برداشتی که
شما دارید
بله اون برداشتی که شما دارید من درست
همین رو از بین بردم و گفتم که منظور از
غربی بودن چیه و منظور از ایرانی بودن چیه
و اصلاً اون تلقی رایج که اونا یه چیزی
دارن ما داریم نداریم نیست اصلاً و مسئله
کاملاً غیر
به اصطلاح
به ذات برنمیگرده و بلکه برمیگرده به یک
انتخابی که برای همه انسانها هست و فکر
میکنم چون از میانه بحث پیوستید یه مقدار
حرفای من قاصر به نظرتون میرسه ولی
متشکرم از شما
بله خدمت ببخشید باید عذرخواهی کنم
خواهش یقین دارم
نه همه این حرفا رو من به سرعت مفصل توضیح
دادم
میدونم شما یه نظام ذهنی خیلی به هم
پیوستی رو دارید یقین دارم که سوفا از سوی
من بود
نه خواهش میکنم نه اصلاً ابتدای صحبت من
چون میدونستم که ممکنه خیلی از دوستانم
این تلقی رو داشته باشن اصلاً با همین بحث
شروع کردم و مفصلم توضیح دادم
بله دقیقاً دقیقاً پس من عذر میخوام
نه آقا خواهش میکنم نه آقا
زنده باشین
نهار
خواهش میکنم نه خواهش
زنده باشین قربان
بله خیلی ممنون آقای خجی
خسته باشید
خیلی ممنونم متشکر از شما و دوستان گرامی
و برای دوستان وقت خوشی رو آرزو میکنم
بلهم تشکر میکنم از دوستانی که در استیج
تشریف داشتن
و دوستانی که اسم تحمل