و اون آنچه که برای من ایرانی خیلی جذاب
بوده
بحثهای
روانشناختی در خصوص انسانهاییست که در
جامعه توتالیتر زندگی میکن تغییراتی که در
شخصیت و رفتار و یا حالا شکلگیریهایی که
در ساختار رفتارهای این افراد وجود داره
رو توصیف کردن و نشون دادن و نگریستن و در
واقع باز کردن
حالا
خودشم که خیلی علاقه خاصی به کافکا داره و
تو همین کتاب هنر رمان در مورد کافکا صحبت
میکنه و اینکه چگونه چگونه اون کافکا با
تخیلش تونسته
وضعیتی رو توصیف کنه که انسان در یک سری
دالانهایی گیر میکنه که نمیدونه چهجوری
از درون اون اون دانها خلاص بشه و انگار
گرفتار شده و محکوم شده به اینکه محکومیت
خودش رو در واقع سپری کنه برام این قسمتها
خیلی جالب بوده اون نگاهی که میلان کنجا
داره و بحث های دیگهای که همین تم همین
موضوع کیچ که خیلی خیلی جالبه
و اینکه همین خود کاذب این حالتهایی که
انسانها
در آینههای خودشون رو میبینن و سعی
میکنن به همون شکل و قالب دربیان. در
واقع قالبهای کاذبی که انسانها واردش
میشن. خیلی برای من این جالب بوده و همیشه
ازش بهره بردم و بحثهای
تغزلگرایی و سانتیمانتالیسم و این
موضوعاتشم برای من خیلی جالب بوده و به
نظر من
شما ببخشید شما به به چه زبانی خوندین؟
من فارسی بیشتر خوندم
آها درسته بله
بفرمایید
البته بعضی از بخشهاشو انگلیسی هم خوندم
ولی بیشتر فارسی بوده
و تصویر پذیریش از هوسر که در هنر رمان
بهش اشاره میکنه که
وظیفه رمان
در واقع خرد رمان همون شک که در یقینه و
وظیفه ما شناخت
در واقع امکانات وجودی متعدده و یا شناخت
وظیفه رمان این موضوعم که باز میذاره
انقدر تعریف رمان رو و ساختار رمان رو
انقدر متنوع و چند آبایی میبینه
برای من خیلی جذابه و اینکه انواع و اقسام
ساختارها رو داره جستار داره
داستان داره مدلهای مختلفی مینویسه
این هم خیلی جذابه که رمان رو با فلسفه در
واقع در کنار فلسفه قرار میده و وسعت میده
به رمان
خیلی ممنون مرسی فعلاً اینا چیزایی بود که
در مرسی
مچ خیلی ممنونم متشکرم
خواهش میکنم مرسی
سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان در
اتاق جهان رو زیباتر کنیم در کلاب هاس و
همین طور در یوتیوب اگر دوستان در یوتیوب
من رو میبینن و میشنون لطف کنن یک
به اصطلاح پیامی بفرستن که من مطمئن بشم
که مشکل
به اصطلاح فنی وجود نداره و میتونیم با
همدیگه صحبت بکنیم
شروع کنیم آقای حمید
خب
این جلسه
که در حقیقت به دعوت و همت حمید عزیز
برگزار میشه درباره
رابطه فلسفه و رمان از نظر میلان کندراست
و اینکه چگونه میلان کندرا در یک جهانی که
اون رو یک جهان حالا
به اصطلاح خواهم گفت از دید خودش توتالیتر
میدونه
چگونه از فلسفه و رمان یا از دید فلسفی به
رمان و دید رومانی به فلسفه استفاده میکنه
برای فهم وضعیت توتالیتر
یک نکته رو عرض بکنم که وقتی که
میلان کوندرا از توتالیتاریسم صحبت
میکنه. منظورش لزوماً کشورهایی نیست که
تحت نظامهای توتالیتر زندگی میکنن، بلکه
یک موقعیتیست که در او
حقیقت فقط به یک چهره و به یک شیوه قابل
قبول هست و در نتیجه آدمهای دیگه
به اختیار یا به اجبار
تظاهر میکنن به اینکه با اون حقیقت موافق
هستن. دنیایی که یک دسته دنیایی که از همه
میخواد یک دست باشن و دنیایی که در حقیقت
آدمها
دیگه براشون اونچه که هستن مهم نیست بلکه
اونچه که نشون میدن مهمه. خب این شامل
حالا هم خوند از روی کتاب این شامل
به اصطلاح فقط کشورهای توتالیتر نیست بلکه
در دموکراسیها هم این همسان کردن
همه چیز و همسان دیدن همه چیز
دقیقاً همون چیزیست که
کندرا توتالیتاریسمنامه
و
خواهیم دید که لزوماً مخالفت با نظامهای
توتالیتر
اشخاص یا گروهها رو از شر توتالیتاریسم
رهایی نمی رها نمیکنه بلکه
اونها رو چه بس ووامی داره که از همون
ترفندها و از همون شگردهایی استفاده کنن
که نظامهای توتالیتر
ما صحبت میکنیم درباره یک نسل بسیار بسیار
مهمی
از
متفکران و روشنفکران
کشور چکوسواکی اون موقع چکوسواکی بود و
بعد از به اصطلاح فروپاشی کمونیسم چک از
اسلاواکی جدا شد کشور چک اسلاواکی یکی که
من خودم سه سال اونجا زندگی کردم
یک یکی از کشورهایی بود که در اروپا
اروپای شرقی که حالا بازم این به اصطلاح
اروپای شرقی اروپای مرکزی هم حالا باید
بهش توجه داشت که اینها متفاوت هستن
به اصطلاح چک سلاکی رو جزو اروپای مرکزی
میدونن ولی به همراه چند کشورهای اروپای
شرقی اینها تحت سلطه کمونیسم درآمدن یعنی
در جریان جنگ جهانی دوم که هیتلر به
اینها حمله کرد مت تحت اشغال آلمانها
بودن بعد از جنگ جهانی دوم هم تحت اشغال
روسها درآمدن و و کمونیسم در اونجا حاکم
شد. یکی از تفاوتهای مهم
چکوسلوواکی با دیگر کشورهای کمونیستی این
بود که برخلاف اونها مالکیت خصوصی به طور
کلی لغو نشد و در نتیجه یک فضایی وجود
داشت که
به اصطلاح آدمها روشنفکران میتونستن درش
همچنان نفس بکشن بر خلاف بسیاری از
کشورهای دیگه.
کشور چکوسواکی بسیار کشور مهمیست از این
جهت که در قرن نوزدهم
پا به نوعی پایتخت فرهنگی اروپا به شمار
میرفته از نظر قنای فرهنگی بسیار مهمه
و از نظر تاریخ پروتستانتیسم تاریخ تفکر
اصلاح دینی و همین طور از جهت
هنر و ادبیات
بسیار کشوریست که سابقه خیلی مهمی داره از
پاولوف گرفته تا نمیدونم شوپن و بسیار ازه
موسیقی دانان و
فیزیکدانهای بزرگی که پیشروان
به اصطلاح مدرنیته هستن در این کشور زندگی
میکردند و
البته اون زمان کشور چکوسلوواکی وجود
نداشت داشت ولی یه بخش بزرگتر از
امپراتوری
چیز به شهان میرفت در بخش جنوبش استاد
استان مراویا جاییست که در حقیقت به
زادگاه فروید هست به هر حال زبان این کشور
زبان آلمانی بوده یعنی زبانی که زبان رسمی
بود زبان آموزش بود زبان
به اصطلاح زبان نوشت شار بود زبان آلمانی
بوده و زبان چک زبان محلی و زبان روزمره و
زبان چک در قرن بیستم هست که تبدیل میشه
به زبان رسمی این کشور در نتیجه به دلیل
این آلمانی بودن این زبان اینا بخشی از
سنت آلمانی به شمار بودن از نظر فکری از
نظر به اصطلاح فلسفی از نظر ادبی خب
میدونید که کافکا هم اهل پراگ بود ولی
تمام نوشتههاش به زبان آلمانیست و شما
کسی رو نمیتونید بشناسید در آلمان در چک
قرن بیستم که متفکرانشون که آلمانی
زبان به اصطلاح اصلیش نباشه
و متفیل بسیار بزرگ و مهمی داره و یکی از
مهمترین فیلسوفان
چک یک فیلسوفیست به نام یان پتوشکا یان
پتوشکا شاگرد بهایدگر بود و بعد با همراه
کسانی مثل واسپ هاول یک گروهی رو تشکیل
دادن برای
اینکه در مورد وضعیت
چکوسلوواکی و
زندگی تحت حکومت کمونیسم تفکر فلسفی کنن و
به اصطلاح برای خروج از این وضعیت
بیاندیشن یک چارتی رو اینا منتشر کردن که
اون چارت بسیار مهمه چارت ۷۷ و یان پتوشکا
در حقیقت نماینده فلسفی این گروه بود و
مبارزات
روشنفکران
چک علیه کمونیسم علیه توتالیتاریسم بسیار
بنیان قوی فلسفی داره یعنی میخوام بگم فقط
این میلان کندرا نیست که این وسط به
اصطلاح
خیلی ذهنیت فلسفی داره بلکه واسلاو هاول
خودش فیلسوف بود و دیگر کسانی که
در زمینه ادبیات در زمینه هنر موسیقی و
رشتههای دیگه شهره شهرت داشتن اونها هم
تربیت فلسفی بسیار غنی داشتن پس ما داریم
از یه کشوری صحبت میکنیم که به دلیل زبان
و سنتش خودش رو بیشتر اروپای به اروپای
غربی متعلق میدونه و نه به اروپای شرقی و
در نتیجه
یک بینش فلسفی بسیار قوی در اونجا هست که
تحت تاثیر
فلسفه
ایدآالیسم آلمان و بعد پدیدارشناسیست
هوسل که یکی از فیلسوفان بزرگ پدیدارشناس
در قرن بیستم هست
بعضی از مهمترین
آثارش
درس گفتارهاش در پراک هست از جمله اون
کتاب مهمش با عنوان بحران
انسان اروپایی که پوندرا هم در این کتاب
هنر رمان ازش یاد میکنه در حقیقت
سخنرانیهای هوس هست در پرایت و بعد هم خب
هایدگر فیلسوفیست که از نظر خب کل نه فقط
پرا یک سلطه بسیار قوی پیدا میکنه هایدگر
در اروپا و طبیعتاً فیلسوفان
چک هم بسیار تحت تاثیر او قرار دادن از
جمله
یان پتوشکا و بعد این
ایده
به اصطلاح پدیدارشناسی یا رو به رویکرد
پدیدارشناختی به در فلسفه
در پراگ به عنوان فلسفه مبارزه یا فلسفه
اپوزیسیون
شنا به اصطلاح پیش گرفته میشه یعنی
اپوزیسیون روشنفکران مخالف کمونیسم به این
نتیجه میرسند که بهترین روش یا بهترین
رویکرد یا بهترین
اصطلاح
نوع
تأمل فلسفی درباره وضعیت کمونیسم با
پدیدارش شنا با روش پدیدارشناختی حاصل
میشه نه با روشهای دیگه حالا من اینو
توضیح خواهم داد بنابراین این گرایشی که
شما میبینید در
کندرا نسبت که تعلق خاطرش به هایدگر و
هوسرل این یک امریست که بین روشنفکران
اون دوره بسیار
به اصطلاح مشترک هست و بسیار برجسته هست
کندرا یک تفاوت خیلی مهمی داره با بقیه
روشنفکران
مخالف کمونیسم و اونه اینه که او بر خلاف
هاول و دیگران و پتروسکها و دیگران کشوررو
ترک کرد و تبعید رو ترجیح داد به زندگی در
نظام کمونیستی و مثل هاول مبارزه کردن
راهی که امثال هاول انتخاب کردن یه راهی
بود سقراتوار یعنی ماندن در شهر وفادار
بودن به شهر حتی به قیمت نوشیدن جام
شوکران اما کندرا راه رو انتخاب کرد که در
اون زمان بسیار سخت بود یعنی که هم شما
برای
به اصطلاح مهاجرت
از کشور مورد انتقاد حکومت قرار میگرفتید
هم مورد انتقاد روشنفکران یعنی هم بعد از
اینکه کوندرا پراوی رو ترک کرد و در
فرانسه اقامت گزید هم آثارش ممنوع شد هم
دولت آثارش رو در چک ممنوع کرد هم اینکه
روشنفکران بسیار او رو ملامت کردن و او رو
به عافیت ططلبی و چیزهای دیگه متهم کردن و
این بحث و
نزاع بین روشنفکری در اون دوره خیلی خیلی
مهمه به خاطر اینکه خیلی پرسشهای
جدی مطرح میکنه راجع به جایگاه روشنفکر و
جایگاه اپوزیسیون و شیوههایی که برای
مبارز مؤثر هست. به هر حال ولی کندرا
درسته که در از اون حلقه روشنفکران مخالف
کمونیسم جدا شد و یک راه کاملاً
تکروانهای رو در پیش گرفت. و حتی و بعد
شروع کرد اصلاً به فرانسه نوشتن یعنی یک
آثار اولیهش که در چک و به زبان این چک
منتشر شده بود ترجمه شد به فرانسه ولی از
یه جایی به بعد تصمیم میگیره فرانسه
بنویسه و اساساً این یک نوع پشت کردن به
به اصطلاح هویت چکیش بود و بعد توی اون
آهستگی هم خیلی
یه جوری به اصطلاح
مسخره میکنه این وسواس
بیمارگونه
نویسندگان چک به زبان چکی رو و بعد حتی
بعد از اینکه آزاد شد یعنی بعد از که
کمونیسمم فرو ریخت در
کشور چک سلاواکی او حاضر نشد کتابهاش به
زبان چک در کشور چک منتشر بشه یعنی مانع
ترجمه آثارش به زبان چک شد و خب من یه
مقالهای هم نوشت نوشتم که راجع به مسئله
ترجمه که خیلی براش مهم بود و او در حقیقت
به زبان فرانسه مینوشت و به
ترجمه آثارش به زبانهای دیگه مخصوصاً
انگلیسی نظارت داشت ولی اجازه ترجمه به چک
نداد یک جوری پشت کرد قهر کرد یک جوری
نمیخواست اصلا
در سرزمینی که انقدر او رو آزرده بود
پا بگذاره حتی در خاطرهش و خب خیلی
دعواهای خیلی بعضی موقعها خیلی بد شد و
حتی در یک مواردی کندرا متهم شد به همکاری
با
به اصطلاح حکومت کمونیستی که خب انکار کرد
یه دعوای این شکلی که در وضعیت ما کاملاً
قابل فهمه
خب
بنابراین ما داریم از یک سنتی صحبت
میکنیم که یک اساساً سنت سنت فلسفی
ادبیست یعنی کسانی مثل کافکا کسانی نیستن
که
آدمای
کمی نیستن از نظر
تربیت فلسفی و تأمل فلسفی و اینکه اون
از آثار ادبیشون کاملاً
بنیه و
گوهر فلسفی داره منتها اونها این نگاه
فلسفی رو در چهارچوب رمان در حقیقت ارائه
میکنن.
یک نکته به طور کلی توجه داشته باشید که
رمان و فلسفه با هم ارتباط بسیار تنگ
واتنگ دارن. به این معنا که کسانی که در
به اصطلاح در بزرگترین رمان نویسان و
نویسندگان به شمار میرن از شکسپیر بگیرید
تا فرانتس و مونتین و اینها. اینها
کاملاً فیلسوفن یعنی هم تربیت فلسفی دارن
و هم متفکران فیلسوفی به شمار میرن منتها
نوع نوشتار یا نوع بیان فلسفیشون در قالب
ادبیست و از اون طرف کسانی که به عنوان
فیلسوف شناخته میشن اونها همه نویسندهن
یعنی مثلاً فرض کنید دکارت
کانت
نمیدونم نیچه هگل اینها
کسانی هستن که به عنوان فیلسوف صاحب سبک
نوشتاری خاصی هستن و علاوه بر اینکه
کسانی هستن که در زمینه ادبی ادبیات بسیار
چیره دستن یه آدمی مثل مثلاً کانت شکسپیر
خونده نمیدونم مونتین خونده که یعنی یک
فضای مشترکیست
فضای فلسفه و ادبیات که در دو یعنی دو
جلوه از یک فضای کاملاً مشترک هست و
فیلسوفان و نویسندگان در حقیقت در یک جهان
زندگی میکنن. به همین دلیله که فلسفه
غرب بدون شناخت ادبیات غرب ممکن نیست و
بهعکس یعنی دانته
همون قدر فیلسوف مهمیست برای فهم
سکولاریسم که
پانت در نتیجه اینها با هم قابل فهم هست
تفاوت فلسفه و ادبیات اونطوری که خود
کندرا در این کتاب هنرمان میگه این هست که
هر دو مسئله هر دو فهم موقعیت انسانه
فلسفه غرب متفاوت هست با فلسفه ما فلسفه
ما یک در حقیقت نوع
دین هست به این معنا که اصلاً راجع به این
دنیای زمینی و آدمهای واقعی اصلاً صحبت
نمیکنه بلکه در مورد یه جهان دیگری صحبت
میکنه که خب شما اگر علاقهمند باشید بهش
میتونید
بهش بپردازید ولی هیچ چیزی راجع به این
جهان به شما نمیآموزه در نتیجه فراتخیه
یعنی این کتاب ابن سینا که در قرن چهارم
نوشته شده میتونسته در قرن دهمم نوشته
بشه یا ملا صدرا میتونسته در قرن مثلاً
دوازدهمم باشه اینها اون فلسفه اونها
فلسفه نیست که مربوط به جهان انسانی باشه
بنابراین ورای زمان و مکان هست و یک نوع
کتابها مثل حالت کتاب دعا دارن یعنی فهم
اونها هم یک شیوه متفاوتی داره اما فلسفه
غرب فلسفه انسانه چون فلسفه انسانه یا
اندیشه غرب فلسفه انسانه یعنی این تفاوتو
شما بین هومر و فردوسی هم میبینید شما
وقتی فردوسی رو میخونید فردوسی راجع به
آدمهای
به اصطلاح زمینی و معمولی حرف نمیزنه.
فردوسی راجع به انسان آرمانی صحبت میکنه.
راجع به ایران آرمانی صحبت میکنه. راجع
به
اصطلاح الگوی کامل
انسانهایی که او خوب میدونه صحبت
میکنه. ب همین دلیل که شما فردوسی رو که
میخونید باید به عنوان کل فردوسی رو باید
به عنوان دا به اصطلاح
شرح تصویر انسان کامل در نظر فردوسی
بخونید اونچه که در شاهنامه آمده به هیچ
وجه بازتاب واقعیتی که در زندگی معمولی
وجود داشته نیست بنابراین باید مراقب بود
که دچار این اشتباهات
به اصطلاح استادان ادبیات نشد که از شعرای
فردوسی نتیجه میگیرن که مردم اینجوری
زندگی میکردن. اما فرق فرقش بامر این هست
که در هومر ما با زندگی زمینی با آدمهای
زمینی و با
مسئله مهمی که زندگی انسان در روی زمین
باهاش مواجه هست مسئله شر مواجه هستیم.
انسانها کامل نیستن. انسانها مدام در
برابر وضعیتهای ناگوار قرار دارن و کتاب
ایلیاد و ادیسه داستان ضعف و شکنندگی و
زندگی تراجیک انسان هست و اینکه انسان در
موقعیت زمینیش یک موقعیتیست که نمیتونه به
هیچ وجه خواهان رستگاری کامل باشه خب این
متفاوت هست با
شاه راهنامه بنابراین تفاوت این دو تا این
نیست که یکی مثلاً
حماسه حماسه رو بهتر تونسته
در قالب شعر بیان بکنه یکی حماسه رو از
نظر حماسی در درجه پایینتری قرار داره د
تا دنیای متفاوتن اساساً دنیای فکر غربی
دنیای واقعیت ملموس این جهانیست و در
فلسفه هم وقتی که از وجود صحبت میکنه
وجود منظورش اون چیزیست که در خارج وجود
داره و آدمها در
تجربه او با همدیگه مشترکن. ولی در فلسفه
اسلامی وقتی راجع به وجود حرف میزنیم
وجود اون چیزیست که اصلاً هیچکس اون دنیا
حس نمیکنه. اونچه که محسوس هست اونچه که
مادی هست اساساً وجود حقیقی نیست.
بنابراین وجود فلسفه وجود در فلسفه ما
وجودیست که مربوط به جهان غیر مادی و
غیرمحسوس هست. اما وجودی که در فلسفه هست
و مسئله فلسفه غرب هست وجود این این به
اصطلاح این این جهانیست و و چون که فلسفه
غرب در اصل فلسفه سیاسیست یعنی از افلاطون
به این سو فلسفه فلسفه سیاسیست بنابراین
فلسفه غرب اساساً فلسفه انسانه یعنی
درباره انسان میاندیشه
خب رومان یک ژان جان خاص
به اصطلاح در میان ژانرهای مختلف ادبی و
باید تفاوتش رو با ژانرهای ادبی پیشین درک
کرد. رمان
نمیتوانست در یک زمانی پیش از دوران مدرن
به وجود بیاد. به دلیل اینکه از نظر فلسفی
امکان اینکه شما
تصوری از واقعیت داشته باشید که بتونه به
رمان مجال ظهور بده وجود نداشت.
هانس بلومنبرگ که یکی از فیلسوفان بزرگ
آلمان هست یه مقالهای داره راجع به
راجع به مفهوم واقعیت و امکان رمان و
توضیح میده که مفهوم واقعیت در فلسفه غرب
چهار دوره متفاوت رو طی میکنه و اون دوره
چهارم هست که مفهومی از واقعیت در فلسفه
به وجود میاد که بر پایه او میشه رمان
نوشت و بعد یه مقالهای هم داره راجع به
مفهوم واقعیت و امکان دولت یعنی دولت یک
مفهومیست که بر اساس یه درک خاصی از
واقعیت امکان داره قبل از او شما
نمیتونید چیزی به نام دولت رو تصور کنید
حالا من یه مقدار کم توضیح خواهم داد ولی
مسئله چون خیلی مفصله واردش نخواهم شد
در
دورهای که واقعیت
به صورت یعنی اونچه که واقعیت داره نه
محتوای چیزها بلکه فرم چیزهاست یعنی فرم
چیزها واقعیت چیزها رو تشکیل میده یعنی
وقتی که ما میگیم که این میز چیه ما در
حقیقت اشاره میکنیم به فرم این میز اون
چیزی که این میزو میز میکنه فرمشه وگرنه
اگر فرمش نباشه ماده این میز که چوب هست
میتونه در باشه میتونه به صورتهای
مختلف باشه ولی هویت این میز اون چیزی که
این میز رو میز میکنه فرمشه خب فرم
اونوقت میشه واقعیت زمانی که فرم میشه
واقعیت اونوقت چیزی به نام رمان
به وجود میاد و در حقیقت رمان که اساساً
تخیل هست تنها
به اصطلاح
تخیل تنها راه شناخت واقعیت میشه چون اون
اونچه که شما در واقعیت میبینید
ما اون به اصطلاح
چیزها به شکل واقعین یعنی به شکل
مادین مادیت دارن ولی در فرم هست که ما
میتونیم
اون ماده چیزها رو نادیده بگیریم و فقط بر
اساس فرم بفهمیمشون
عبارت دیگه مثلاً انقلاب انقلاب فرانسه که
اگر شما بخواید روح انقلاب فرانسه رو
بفهمید خب انقلاب فرانسه یه حادثهای بوده
که رخ داده و تمام شده
هر تاریخیش که شما بنویسید راجع به انقلاب
فرانسه یک تاریخ قصهای خواهد بود که به
هیچ وجه واقعیت اونطور که تاریخ میگه
نگذشته بنابراین تاریخ هیچ موقع نمیتونه
به شما بگه که تا انقلاب فرانسه چی چه
بود؟ اما رمانی که درباره انقلاب فرانسه
نوشته میشه اون واقعیت رو نادیده میگیره
بلکه روح انقلاب فرانسه رو در چهارچوب فرم
بازتولید میکنه. به این معنا اونچه که
شما اگر میخواید انقلاب فرانسه رو بفهمید
اگر رمان داستان دو شهر دیکنز رو بخونید
به مراتب بهتر
انقلاب فرانسه رو خواهید فهمید تا مثلاً
فرض کنید تاریخ انقلاب فرانسه کارلایل یا
دیگران رو بنابراین ما برای شناخت واقعیت
اونوقت نیاز پیدا میکنیم به رمان تخیل
رومانی به ما کمک میکنه که موقعیتهایی
رو که در واقعیت هستند به صورت فرم بفهمیم
و در نتیجه واقعیت واقعیت رو در رمان میشه
فهمید.
خب
اونچه که در برای متفکران
چک مهم بود این بود که ما در یک شرایطی
زندگی میکنیم که واقعیت
مورد هجوم
توتالیتریزم قرار گرفته. کاری که
توتالیاریزم میکنه این هست که یک حقیقت
رو بر همه جامعه و بر همه به اصطلاح
انسانها میخواد حاکم بکنه و همون طوری که
در رمان سبکی تحمل ناپذیره هستیم حالا یه
تکه هاشو خواهم خوند توتالیتریسم به مفهوم
سلطه مطلق حقیقت هست و این سلطه مطلق
حقیقت به این معناست که هیچ حقیقتی دیگه
وجود نداره یعنی کهه تمامی چون حقیقت به
قول یکی از نویسندگان میگه که حقیقت یک
واحد تجزیه ناپذیره بنابراین نمیتونه خودش
خودشو ببینه اگر شما دیدید که یک نفر
همیشه باید د تا بشه تا خودش خودشو بتونه
بشناسه
بنابرا نگردید که یک نفر داره خودشو به
عنوان حقیقت مطلق میبینه بدونید که اون
حقیقت نیست نیست
مسئله این بود که در یک شرایطی که حقیقت
یک حقیقت بر تمام جامعه سلطه پیدا میکنه
آدمها
به طور ناخودآگاه
به شیوهای عمل میکنن که با او همرنگ بشن
یعنی اینکه همرنگ شدن با اون حقیقت واحد
میشه شیوهای که آدما با اون سرکوب با اون
نظام ترور کنار میان
در
بذارید من یک تکیه براتون بخونم از
کتاب سبکی تحمل ناپذیره هستی
اینو بگم که کندرا از بدشانسترین
نویسندگان در از نظر ترجمه در ایران هست و
واقعاً ترجمهها هرچی که میخونی بسیار
تأسف برانگیزه و
مطلقا نمیشه کندرا رو با ترجمههای فارسی
فهمید
یک کاملاً سوء تفاهم بزرگ هست مخصوصاً
اینکه خب تمهای فلسفیش و اینها کاملاً از
بین میره ولی حالا چون فرصت امکان ترجمه
نبود من حالا از هم ترجمه فارسی میکنم و
هر جا که تونستمو
توضیح میدم که اصلش چی هست.
خب
یک بخش ششم سبکی تحمل ناپذیر هستی اسمش
عنوانش هست راهپیمایی بزرگ.
اینجا
بخش ششمش در حقیقت یعنی توی این بخش اون
شماره ششم قطعه ششم داره سابینا رو میگه
که سابینا
چهجوری از کمونیسم زده شد سابینم عکاسه
میگه که چیزی که او رو زده کرد از کمونیسم
جنبه اخلاقی کمونیسم نبود
که مثلاً ضد اخلاقه و اینها اتفاقاً
مربوط به جنبه استتیک و زیباختی
کمونیسم بود.
شما اگر پراگ رفته باشید یا اگر چک رفته
باشید یا کشورهای اروپای شرقی میبینید که
واقعاً از نظر زیباشناختی
ساختمونهای بسیار زشت، بسیار زشت،
آپارتمانهای بسیار زشت که شبیه واقعاً
قفس میمونه. در اون دوره ساخته میشه این
کج سلیقهگی
خیلی
زمختی که در هنر کمونیستی هست بسیار آدم
رو
پس میزنه و منتها اون به اصطلاح هنر
کمونیستی معماری کمونیستی موسیقی کمونیستی
نقاشی کمونیستی یک هنری هست که مثلاً
تظاهر به زیبایی داره یعنی هنر متعهد یه
هنر ایدئولوژیک
در حقیقت هدفش این هست که از هنر برای
پیشبرد اهداف ایدئولوژیک استفاده کنیم
بنابراین خودش رو زیبا وا مینماید تظاهر
به زیبایی میکنه میگه که نخستین طقیان
درونی سابینا بر ضد کمونیست جنبه اخلاقی
نداشت بلکه جنبه استتیک داشت زشتی جهان
کمونیستی کاخهایی که به صورت طویله و
استبل درآمده بود خیلی کمتر نفرت او را
برمیانگیخت تا لف لفافی از زیبایی که
کمونیسم خود را در آن میپوشاند.
یعنی
در هنر کمونیستی زشتی با یک پردهای از
زیبایی پنهان میشد. یعنی همواره سعی میشد
که چیزهایی که خوب نیستن نشون داده نشه.
در فیل مثلاً فیلمهای کمونیستی نباید
زشتنمایی میکردن، نباید سیاهنمایی
میکردن. هنر کمونیستی نباید چیزی رو که
بد هست نشون بده. بنابراین در یک زیبایی
بود که این زیبایی کاملاً زیبایی
مصنوعی و بیارتباط با واقعیت بود. خب وقتی
که شما دارین زیبایی رو نشون میدین یا
جهان رو به شکل کاملاً زیبایی نشون میدین
که در او هیچ زشتی و بدی و کاستی نیست
یعنی که شما دارین حقیقت این جهان رو
میپوشونین اون هنر نه فقط اون هنر اون
هرگونه بودنی که
بودن اصیل رو پنهان بکنه و بودن رو به یک
چیز دیگری
به اصطلاح نمایش بده این اصطلاحاً
کندرا بهش میگه کیچ کیچ یک اصطلاح
اصطلاحیست که در آغاز قرن بیستم به وجود
آمد برای اشاره به یه نوع خاصی از هنر که
آوانگاردها داشتن و هیچ فرق میکنه با
کلیشه هنر مثلاً باسمهای در هنر باسمهای
یا کلیشه شما کپی میکنید یعنی یه چیزی رو
که تابلوی مثلاً داوینچی رو شما از روش
اگه کپی کنید میگن که این به اصطلاح تابلو
کلیشهست تابلو باسمیه ولی کیچ اینطور نیست
کیچ اتفاقاً اوریجیناله هیچ اثری نیست که
تقلید از چیز دیگهای باشه اونچه که اون
مشکلی که کیچ داره اینه که با از طریق هنر
سعی میکنه
به اصطلاح
واقعیت رو بپوشونه یعنی یک زیبایی
مصنوعی درست میکنه برای چی؟ برای اینکه
پردهای بشه بر واقعیت. خب این کیچ اونوقت
تبدیل میشه به یک نوع هنری که در برابر
اصالت قرار میگیره. آتنتیسیتی آتنتیسیتی
یا اصالت یک به اصطلاح اصطلاح مهمیست
مخصوصاً توی فلسفه کسانیست هایدگر که
ارجاع میده به شیوهی که انسان هست. اگر
انسانها
اون چیزی باشند یا اون چیزی بشوند که خود
اونها هست یعنی خودشون رو بتونن متحقق
بکنن اون انسانها اصیلن ولی انسانهایی
که خودشون نیستن بلکه
خودشون رو به شکلی درمیارن که دوست دارند
باشن مثلاً فرض کنید در عصر ما
وقتی که ما از خودمون حرف حرف میزنیم در
اینترنت سعی میکنیم خودمون رو قشنگتر از
اونچه که هستیم نشون بدیم دیگه مثلاً
عکسهای پروفایل ما یا توضیحهای پروفایل
ما در صفحات رسانههای اجتماعی درست همون
کیه یعنی من خودم رو چیزی نشون بدم که
نیستم یا خودم رو چیزی حس بکنم که نیستم
در یه قالبی خودم فروم که نیستم
این درست
ضد
اصالت انسانی هست و درست ضد اون چیزیست که
فلسفه برای اون تلاش میکنه. فلسفه تلاش
میکنه که شما رو به کمک بکنه که اون خودی
رو که باید باشید رو متحقق کنید و این خود
اصیله. یعنی شما بتوانید تجربه
به به اصطلاح
انسان شدن رو خودتون تجربه بکنید ولی بدون
اینکه از کسی تقلید بکنید یا به خودتون
چیز دیگری نشون بدید
مشکل توتالیاریسم و مشکل کمونیسم این بود
و این هست و و مشکل اساساً جهان ما این
هست که تصویر
جای واقعیت رو میگیره. یعنی کهه حتی در
کشورهای دموکراتیک مسئله جهانیه دیگه.
وقتی تصویر جای واقعیتو میگیره یعنی که
من خودم رو اون تصویره میدونم نه اونی که
هستم. درست این همون کیچیست که
کندرا ازش حرف میزنه. کیچ میتونه صفت
جامعه باشه صفت سیاست باشه. صفت دین باشه
صفت اپوزیسیون باشه. هیچ هر نوع تظاهر به
چیزیست که واقعیت نداره
اون وقت تئوریهای مختلفی هست راجع به کیچ
مخصوصاً
کندرا که خیلی تعلق کاتر داره به
موزیل رابرت رابرت موزیل و هرمان بروخ د
تا از بزرگترین نویسندگان
آلمانی زبان که هر کدوم از اینها هم یک
نظریه خاصی راجع به کیچ دارن که حالا اگر
فرصت شد بهشون اشاره میکنم یعنی هر کدوم
از این
نویسندگان
یک تعریف برداشتی از کیچ دارن که بتونیم
بر اساس اون ارزیابی بکنیم نوع و میزان
انحططی رو که جامعه بهش دچار شده هنر به
دلیل اینکه فرم هست میشه مهمترین ابزاری
که بر اساس سنجش او شما میتوانید یک تمدن
رو بسنجید یعنی هیچ
یک دماسنج ارزشهاییست که در یک جامعه
دچار انحط شده و چون
این ارزشها رو شما در هنر به صورت فرمال
میفهمید میتونه هنر فقط هنر هست که
میتونه
ترازوی سنجش انحطاط ارزشها یا به اصطلاح
اصالت ارزشها باشه
یه به عبارت دیگر از کیچ کمونیستی بود که
احساس کراهت و انزجار میکرد
و الگو و نمونه این کیش هم جشن روز اول
ماه می. روز اول ما روز کارگره دیگه میگه
که در روز کارگر وقتی که تظاهرات میشه
در داره تصویر میکنه تظاهراتی که سبینا
داره میبینه میگه در این تظاهرات
خیلیا هستن که اصلاً اینا کمونیست نیستن
ولی همچنان چنان هی هیجانز خودشونو نشون
میدن اونچنان خودشون رو به اصطلاح حتی حتی
اگر درون تلخی هم داشته باشن با لبخند
نشون میدن و خوشحال نشون میدن که گویی با
دیگرانی که کمونیست هستن
موافقن مثل اونها هستن
فرق خودشون و فاصله خودشون رو با اونها از
بین میبرن و بعد میگه که یک شعاری که در
حقیقت اونجا داده میشه
این هست به جای زنده باد کمونیسم زنده باد
زندگیه و میگه این فریبکاری کمونیستها
بود که یک شعاری رو اونها
به اصطلاح
اذان خودشون میکردن که در حقیقت هیچ معنی
نداشت زنده باد زندگی توتولوژیه یعنی این
همانگونیه این همانگوییست هیچ معنای خاصی
نداره اما به درست به دلیل اینکه معنای
خاصی نداره و به طور مستقیم هیچکدوم از
اصول و عقاعد کمونیسم رو بیان نمیکنه یک
شعار کاری بود که میشد که کسایی که غیر
کمونیست هم هستن به این تظاهرات بپیوندن
یعنی چگونه در یک
چنین جامعهای شگردهای مختلفی به کار
گرفته میشه تا آدمها در یک شرایطی که
مساوی نیستن مثل هم نیستن خودشون رو مثل
هم نشون بدن؟
خب
یک بعد ادامه اینجا خیلی
جالب توضیح میده که
هیچ چیه میگه که ۱۰ سال بعد هنگامی که
سابینا در آمریکا زندگی میکرد یک سناتور
آمریکایی که با دوستانش آشنا بود با
اتومبیل بسیار بزرگش او را به گردش برد
۴ار پسر و دختر خردسال روی تشک عقب نشسته
بودن. سناتور اتومبیل را متوقف کرد.
کودکان پیاده شدن و به سوی چمن چمن وسیعی
دوید که نزدیک یک استادیوم ورزشی بود و در
آنجا یک میدان یخ مصنوعی وجود داشت.
سناتور پشت فرمان با حالتی متفکرانه چهار
کودکی را که میدویدن تماشا میکرد. آنگاه
به طرف سابینا برگشت و در حالی که با دست
دایرهای میکشید که استادیوم چمن و
کودکان در بر میگرفت گفتآان را نگاه
کنید. معنی خوشبختی همین است. یه
صحنهایست که بچهها دارن تو چمن دارن با
هم میدونن دنبال همدیگه. این سناتورین
اشاره میکنه به اونجا میگه ببین چقدر
خوشبختن اینا.
میگهین کلمات نه فقط احساس شادی را از
دیدن کودکانی که میدویدند و گیاه و سبزه
که میرویید بیان میکرد، بلکه به معنای
درک کردن زنی بود که از یک کشور کمونیستی
میآمد. سرزمینی که سناتور تردید نداشت که
در آنجا هرگز گیاه و سبزه نمیروید و
کودکان هیچوقت نمیدهند. یعنی این با
اشاره به اینکه ببین بچهها چقدر خوشبختن
داشت به روی اون زن میآورد که شما از
کشوری دارید میاید که همچین خوشبختی درش
نیست.
در آن هنگام
در آن هنگام نیز سابینا سناتور را در همان
جایگاه ویژه میدان پراک تصور کرد. روی
چهرهاش عیناً همان لبخندی دیده میشد که
دولتمردان کمونیست از بالای جایگاه به
شهروندان تحویل میدادن. شهروندانی که به
نوبه خود لبخند میزدن و در صفوف صفوفی
منظم از جلوی جایگاه ویژه دولتممردان رژه
میرفتن. خب
میره در قالب فلسفی میگه که این سناتور
چطور میدونیست که این کودک این بچههایی
که میدو این یعنی خیلی خوشبختن؟
یعنی که ما در یک وضعیتی قرار داریم که
چیزی رو که نمیتونیم بفهمیم ما ادعا
میکنیم که میفهمیم. یعنی این سناتوری
چطور میدونست؟ چطور میتونست به درون این
آد بچهها راه پیدا بکنه و بفهمه این بدو
بدو این نشانه خوشبختیشونه نشانه
احساس خوشبختیشونه
میگه نه هیچ هیچ طوری نمیتونست بهخاطر
اینکه به محض اینکه سناتور سرشو برگردونه
ممکن بود اینا دعواشون بشه بزنن همدیگه رو
کتک بذارن هیچ دلیل خاصی وجود نداشت که
اینا لزوماً خوشبختن
میگه که خب اگر چنین بود اگر هیچ دلیل به
اصطلاح
قابل
اتکایی وجود نداشت برای اینکه اثبات کنین
و خوشبختن سناتوری تنها دلیلی که میتونست
براش تکیه بکنه این بود که بگه که من حس
میکنم یعنی قلبش رو یعنی قلبش رو حسش رو
دلیل میگرفت برای یک واقعیتی و و اینجا
اشاره میکنه به نکته بسیار مهمی و اون
اینکه در دنیایی که درش حقیقت و واقعیت
سرکوب میشه
قلب حاکم مطلق هست یعنی احساسات و عواطف
انقدر سلطه پیدا میکنن که دیگه شما سؤال
نکنید چرا
همه چیز بر اساس احساسات مشروعیت پیدا
میکنه
میگه که میگه که فقط میتونه قلب خودش رو
دلیل بیاره وقتی قلب لب به سخن باز میکند
دیگه عقل یا ذهن اجازه اعتراض کردن به
خودش نمیده. یعنی فضایی که از احساسات پر
شده دهان عقل رو خاموش میکنه. این درست
وضعیتیست که ما الان درش قرار داریم. در
در قلمروی کیچ دیکتاتوری مطلق
قلب حاکم است. قلب میشه دیکتاتور مطلق.
خب این نشون میده وضعیتی رو که در اصل
به اصطلاح در قرن بیستم و در زمانه ما هست
و اون که این هست که کییچ زمانی میتونه
موفق باشه که
بتونه یک توده زیادی رو توده انبوهی رو
جذب بکنه یعنی مثلاً فرض بکنید همین
وضعیتی که ما در ایران داریم چه وضعیتی من
بیام تو تلویزیون و هی احساس احساسات بکنم
نسبت به کسانی که قربانی شدن خب این هم
الان خیلی خریدار داره دیگه یا اینکه در
زمانی که مثلاً بحث زن زندگی آزادی بود من
بیام با خیلی احساسات چیزی رو بگم که ی
بخش زیادی از آدمها اون رو میپسندن در
حقیقت هیچ
همراهی یا همرنگی با اون این
احساساتی هست که یک تودهای بهش دچار هست
یه هیجانی بهش دچار هست در نتیجه
احساسیست که یک توده این اشتباهی نوشته
اکثریت مالتیتود مالتیتود یعنی توده توده
مردم هم با او شریک هستن خب مردم
احساساتشون چگونه برانگیخته میشه مردم که
با یک موقعیت در یک موقعیت خیلی پیچیده و
به اصطلاح غیر متعارفی نمیتونه اونها رو
برانگیزه به
هیجان و این حرفا. هیجانات مردم و احساسات
توده مردم بر اثر چیزایی که بسیار ساده
است تصاویری که بسیار ساده است و در
ذهنشون و در خاطرشون هک شده به وسیله اون
تصاویر هست که برانگیخته میشه. اینجا
ببینید اشاره میکنه این اشتباه نوشته
تصورات تو متن اصلی ایماش هست. ایم و قدرت
ایماج کاری که ایماج تصویر میکنه که ما
در عصر تصویر هستیم اینه که مستقیماً با
عواطف مخاطبان و اون هم عواطف بسیار بسیار
سطحی و
ساده مردم سر کار داره با برانگیختن اون
عواطف صدای عقل
خاموش میشه
میگه هیچ آنچه را که غیرعادی و نامتعارف
است کنار میگذارد و خواستار تصوراتیست که
عمیقاً در ذهن انسان نقش بسته است. تصاویر
ساده دختر حق ناشناس، پدر رها شده، کودکان
مثل این به اصطلاح داستانهای
عامه پسند یا داستانهای بسلر. چرا
داستانهای بسلر میشن؟ به خاطر اینکه
کاملاً مطابق اون پسند ذهن ساده مخاطب عام
هستن. یعنی نمیخواد فکر بکنه یک به اصطلاح
داستانی رو هزار بارم بشنوه
اشکش میریزه یعنی
قدرت درک پیچیده وضعیت انسانی رو نداره یه
چی چیز نکته مهمی که اشاره میکنه کندرا
اینه که کیچ یعنی تحمل پیچیده دیدن وضعیت
انسانرو نداره مطلقا نمیتونه وضعیت انسان
رو به به صورتی ی ببینه که به راحتی نشه
حکم خوب و بد دربارش کرد هیچ انقدر واقعیت
رو ساده میکنه که قضاوت خوب و بد دیگه
نیازی به فکر کردن نداشته باشه و در حقیقت
قضاوت خوب و بد رو
به حدی ساده میکنه که
آدمها دیگه برای تشخیص خوب از خوب از بدی
نیازی به فکر کردن ندارن درست این چیزیست
که رمان و فلسفه در برابرش قرار میگیره.
رمان و فلسفه وضعیت انسانی رو پیچیدهتر
از اونچه که به نظر میاد نشون میدن. یعنی
میگن اونچه که شما میبینید تمام اون چیزی
که هست نیست. به خاطر اینکه انسان موجودی
نیست که یه حکمت
این هست که قضاوت رو به تعلیق دربیاره.
یعنی وقتی که شما قضاوت به تعلیق درمیارید
به این معناست که شما نمیتونید خوب و بد
رو خیر و شر رو به طور مطلق برای همه
انسانها در همه شرایط تعیین بکنید. خوب و
بد میشه یک مسئلهایست که به بستگی پیدا
میکنه به فهمی که شما از یک موقعیت دارید
و این موقعیت رو میتونید از جنبههای
گوناگون ببینید. اینکه خانم هدا گفتن که
داستان روایتهای میلان کندرا پلیفونیک
هست یعنی چند آوایی هست به خاطر اینکه
درست در برابر توتالیتاریزمه توتال در
نظام توتالیتاری یک صدا فقط بیرون میاد
تمام حقیقت از یک با یک صدا بیان میشه ولی
در رمانهای
میلان کندرا
شما چند درباره یک موقعیت
صداهای گوناگون رو میشنوید. یعنی یک
داستان رو، یک موقعیت انسانی رو از نگاه
چندین آدمی که در اون موقعیت قرار دارد
میبینید و اونوقت میبینید که چقدر
به اصطلاح موقعیت موقعیت پیچیدهایست.
بنابراین هیچ برای اینکه یک حقیقت رو بر
شما مسلط بکنه برای اینکه شما رو به قضاوت
خیر و شر به سرعت سوق بده کاری که میکنه
اینکه فقط و فقط کارش با احساساته اونوقت
این احساسات وقتی قلیان پیدا میکنه این
خودش میشه بزرگترین مستبد یعنی الان شما
تو فضای ایران که هستیم اگر شما راجع به
وضعیت کنونی مثلاً
اتفاقاتی که افتاده این
همه کشتار و اینها اگر بخواید ابراز تأسفم
بکنید یه عدهای هستن که به شما میگن چرا
اینجوری ابراز تأسف میکنی؟ چون اینجوری
ابراز تأسف میکنی پس معلومه که تو موافقی
با اونایی که این جنایت رو کردن. یعنی در
شرایط در یک دنیایی هستیم که همونطوری که
مولان کندرا میگه مخالفان حکومت هم باز
خودشون پناه میبرن به توده و بنابراین
اونها هم درست پناه میبرن به کیچهایی
که بتونه چیکار بکنه؟ توده رو برانگیزه.
در نتیجهش اونها میگن مخالفت با رژیم فقط
همینجوریست که ما میگیم. شما حق نداری اگر
یک شکل دیگهای مخالفت بکنی یا یا ابراز
مخالفت بکنی معلوم میشه که شما همدست با
اونها هستید.
میگه وقتی در یک جامعه چندین گروه در کنار
همدیگه فعالیت میکنن یعنی وقتی که در
جامعه امکان بروز تفاوت هست خب شما تا
اندازه زیادی از حاکمیت کیچ رها هستید.
اما در سرزمینی که فقط یک ج جن جنبش سیاسی
خاص قدرت رو در قبضه خودش گرفته در حقیقت
جامعه در قلمروی کیچ قرار داره حالا چ
فرقی نمیکنه اون به اصطلا خود حکومت یا
فضای مخالفان حکومت میگه اگر کلمه
توتالیتر را به کار میبرم به خاطر این
است که هر چیزی که به کیچ آسیب رساند از
زندگی حذف میشود یعنی این تصویری که ج به
اصطلاح جمهوری اسلامی یا مخالفان ان
جمهوری اسلامی میدن باید یک تصویری باشه
کاملاً اون چیزی که اونا میخوان نشون بده
یعنی در تصویر مخالفان رژیم همه چیز به
شکل اغراق آمیزی بده فاجعه است و یک چیزی
که بتونه مثلاً
شما رو از شر مطلق بودن حکومت حواستونو
پرت بکنه باید حذف بشه هرگونه
تظاهرات
ایندویجوالیستی یعنی در در
فضای توتالیتر
هرگونه نشون دادن فردیت
هر گونه به اصطلاح متفاوت بودن که به
معنای اینه که من اصلاً با شما احساس
برادری نمیکنم میدونید که در مفهوم
برادری مفهوم خیلی مهمیه به خاطر اینکه
حالا جدا از سابقهش در انقلاب در جریان
انقلاب فرانسه یکی از شعارای انقلاب
فرانسه برادری بود دیگه برادری برابری و
آزادی میگه که من برای من برای یک انسان
برادری با بشریت که معنی نمیده پس کسی که
میگه من احساس برادری میکنم به کل بشریت
در حقیقت داره به چیزی تظاهر میکنه که
واقعیت نداره پس اگر در جریان توی انقلاب
ایرانم خیلی بامزه بود دیگه همه شده بودن
برادر هم همه برادر خواهر شده بودن
یه بار توی سر یه کوچهای وایساده بودیم
پدرم یه نفر اومد گفت که آقا یه پسر جوونی
بود گفت که آقا خونه برادر منتظری کجاست؟
یعنی همه به همه به یعنی یک جامعه فلت یه
جامعه یک دست
که واقعیت نداره
هانرنت هم یک در نامههایی که داره به با
چیز شلم شلم میگه که تو قوم خودت رو دوست
نداری تو که یهودی هستی تو باید قوم خودت
رو دوست داشته باشی قوم یهودی رو هانرن
میگه دوست داشتن قوم خود یا ملت خود چه
معنی میده چهجور میتونه آدم ملت خودشو
دوست داشته باشه من دوستان خودمو دوست
دارم و بعد توضیح میده که این به اصطلاح
مفهوم برادری یا مفهوم دلسوزی کاملاً ضد
سیاست هست یعنی مفاهیم غیر سیاسی هست حالا
این تفا این اگر کسی بگیم اگه کسی خودش رو
متفاوت نشون بده اون فردیت خودشو نشون بده
انگار که در ملائم تف کرده به برادری و
دوستی که
یکسانساز هست هرگونه شک و تردید یعنی اگر
شما بگید که خب این چیز کلی که دا داری
میگی این مثلاً
فلان قضیه یا فلان مورد اینو نقض میکنه
اصلاً غیرقابل تحمله هرگونه این نوشته طنز
و تمسخر که کاملاً غلطه هرگونه آیرونی
آیرونی یعنی که شما یه وضعیتی رو
تناقضآمیز ببینید
یعنی یک وضعیتی که به ظاهر یک چیزه ولی در
واقع یک چیز دیگهست این آیرونیک دیدن یعنی
که شما ظاهر چیزها رو دلیل بر
باطنشون نگیرید و آیرونیک دیدن خب خیلی
مفهوم فلسفی مهمی هست و به مفهوم این هست
که شما چیزها رو پیچیده تر از اون که هست
ببینید شما در
به اصطلاح فضای توتالیتر نمیتونید مطلقا
هیچگونه نگاه آیرونیک داشته باشید. چرا؟
به خاطر اینکه آیرونیک دیدن یعنی کهه
بتونید شما از یه زاویه دیگهای ببینید که
چه بسا از اون زاویه
به اصطلاح خنده دار بیاد. از اون زاویه
شما دیگه نتونید اونو جدی بگیرید. در فضای
توتالیترن یک جدیت مصنوعی بر همه باید
حاکم باشه. هیچکس نباید هیچگونه دیدید که
توی آدمایی که به اصطلاح
این طرفدار جمهوری اسلامی هستن یا این طرف
از بسیجیاهای اینوری هستن همشون با خشم و
عصبانیتی دارن حرف میزنن که کاملاً
مصنوعیه.
خب از این نظر میتوان آنچه را که به نام
گولاک مشهور شده حفرهای عفونی دانست که
توتالیتر زبالههای خود را به درون آن
میدوزد. خب اگر شما قرار باشه که همه رو
محکوم به این حقیقت بکنی هر کس که با اون
حقیقت خودت سازگار نباشه اونها رو زباله
میدونی وک
اونجایی که مخالفان کمونیسم رو به اصطلاح
تبعید میکردن یا زندان میکردن میشه در
حکم حفرهای که تمام این زبالهها به اون
ریخته میشه
خب
چقدر وقت داریم حمید جان
یک یک ساعت صحبت کردین مهدی جان
خب اجازه بدید من یه تیکه دیگه بخونم
براتون
کیچ در حقیقت
پردهایست که میگه مرگ رو میپوشونه
این خی جمله خیلی مهمه شما اگر در
کشورهایی که یا به اصطلاح در
فضاهایی که توتالیتر هست برید رهبران
توتالیتر نه پیر میشن نه میمیرن مسعود
رجوی معلوم نیست مرده هست نیست در کشورهای
دیکتاتوری عک عکس اون رهبرای که میگذارن
همیشه عکس جوونی شادابیشه یعنی میخواد
القا بکنه که این خداست زمان بر همه
میگذره همه چیز رو فرسوده میکنه مگه مگر
این رهبر یعنی اونچه که نظامهای توتالیتر
میخوان بگن این هست که اون حقیقت مطلقی که
باید حاکم بشه در یک وجود رهبری تجسم پیدا
میکنه که اون رهبر نا نامیراست
مثل خدا میمونه اینکه
در کشورهایی مثل کشور ما م
وضعیت سلامتی رهبر کاملاً یک مسئله امنیتی
به شما میاد با به همین دلیله در کشورهای
دموکراتیک هرگونه به اصطلاح تغییری در
وضعیت سلامت
رئیس جمهور یا نخستوزیر باید به اطلاع
عموم برسه به خاطر عموم باید بدونن که آیا
رئیس جمهور یا نخستوزیر از نظر جسمی قادر
هست به اینکه وظیفه خودشو انجام بده یا نه
باید وضعیت سلامت رهبران
بخشی از اون شفافیتیست که رهبران در قبالش
مسئولن
ولی در نظامهایی مثل جمهوری اسلامی یا در
هرگونه ساختار و سازمان و جنبش
توتالیتیستی
رهبران کسانی هستند که یک به اصطلاح سیمای
تغییر ناپذیر ابدی دارن مرگ باید نفی بشه
مرگ اون چیزیست که ما رو انسان میکنه مرگ
اون چیزیست که ما رو
آزاد میکنه میکنه. مرگ اون چیزیست که به
ما آزادی میده. مرگ اون چیزیست که اخلاق
رو معنادار میکنه. یعنی خوب و بدی
معنا میده که محدوده و موجودی که میراست و
مرگ تمام اون چیزیست که ما رو از خدا
میکنه. یعنی مهمترین تفاوتی که بین
انسان و خدا هست این هست که انسان میراست
و مهمترین
چیزی که باعث میشه یک نظام توتالیتر به
وجود بیاد یا تفکر توتالیتر به وجود بیاد
توهم خداییست. اینکه انسان ت فکر بکنه که
توانایی این داره که یک جامعه یا یک
انسانی رو از ریشه نابود کنه و یک انسان
جامعهای از نوع تازه خلق بکنه. برنامه
نظامهای توتالی توتالیتر دقیقاً این هست
یعنی اونچه که وحشتناکه در مورد
توتالیتاریسم این نیست که به خاطر به
اصطلاح قدرت و به خاطر به اصطلاح
در دست داشتن سلطه مطلق انسانها رو محدود
میکنن. نه اونها براشون ابدا مهم نیست
که انسانها
خطری برای حکومت
به شمار میان یا نه. صرف اینکه این
انسانها اینطور هستن برای اونها غیر
قابل تحمله. سبک زندگی باید اسلامی بشه.
دانشگاه باید اسلامی بشه. هنر باید اسلامی
بشه. ادبیات باید اسلامی بشه. نمیدونم
هج نوع پوشش باید اسلامی بشه. اینها هر
آنچه رو که هست میگن باید نابود بشه از
نوع یک چیز دیگری بشه. این ت
ناشی از این هست که تکنولوژی و علم به حدی
پیشرفت میکنه که انسان به توهم خدا بودن
دچار بشه. فکر میکنه که این تکنولوژی و
علم میتونه او رو قادر به هر کاری بکنه.
میبینید که در حتی در جمهوری اسلامی آقای
خامنهای علم رو همونقدر میپرسته که
استالین و هیتلر. یعنی فرق نمیکنه که
ایدئولوژولیشون چی باشه. این علم و
تکنولوژی به اونها این توهم رو میده که
همه کار ممکنه.
بنابراین مهمترین چیزی که باعث میشه شما
در ورطه توتالیتاریسم نغلطید اینه که
بدونید که انسانی و این انسان بودن فقط و
فقط با تجربه با آگاهی به مرگ ممکن هست.
همون چیز که حالا این برمیگرده به بحث
هایدگر که از مرگآگاهی مرگآگاهی مرگ آگاهی
صحبت میکنه میگه انسان موج انسانیت خودش
رو با مرگ آگاهی میفهمه یعنی با
زندگی در با آگاهی با مرگ در حقیقت وجه
حقیقی پیدا میکنه براش
در همین جا میگه که مخ مخالفان هم مخالفان
رژیم توتالیتر هم
کاملاً به توتالیتاریزم
چیز هستن یعنی کاملاً در معرض تبدیل شدن
به یک جنبش توتال توتالیتر هستن میگه که
در قلمروی کیچ کیچ توتالیتر پاسخها از
پیش آماده شده است و هیچگونه پرسش تازی
مجاز نیست. بنابراین حریفه واقعی کیچ
توتالیتر انسانیست که در پی سؤال و بحث و
جدل است. سؤال مانند چاقوییست که پرده بر
نقش و نگار دکور را پاره میکند تا آنچه
در پس آن پنهان است آشکار شود.
اما کسانی که بر ضد حکومتهای توتالیتر
مبارزه میکنن نمیتوانند فقط بحث و جدل و
شک و تردید را مبنای پیکار خود قرار دهند.
آنها نیز به اطمینان و قاطعیت نیاز دارند
و باید اکثریت مردم حقایق ساده و جذاب
آنها را باور کنند تا شور و هیجان عمومی
برانگیخته شود. و میبینید که چقدر این
مسئله
توتالیتاریسم مسئلهایست فراتر از
نظامهای توتالیتر. بعد حالا توی آثار
دیگهش
کندرا
مخصوصاً توی جاودانگی از جایگزینی
ایمگولوژی
یعنی میگه که ما قبلاً
حکومتها با ایدئولوژی سعی میکردن تودهها
رو بسیج بکنن و تودهها رو به سمت خودشون
بکشن. الان به جای ایدئولوژی ایمگولوژی
نشسته. یعنی ایدهها جای خودشونو به
ایمایجها یا تصویرها دادن. یعنی تصویر
تلویزیونی مهم اون تصاویری که در قاب
تلویزیون قرار میگیره مهمترین عرصه
سیاستورزی سیاستمداران شده و این تصویر
ایدهها تصاویر ذهنی هستن. یعنی وقتی که
شما فکر میکنید ایده به ایدهها فکر
میکنید ایده مثل تصویری بونه که تو
ذهنتونه ولی ایماژها تصاویری هستن که
بیرون هستن. اون تصاویری که بیرون هستند
اونها بسیار بسیار
خطرناکتر از تصاویرین که در ذهن شما
هستن. چرا؟ به خاطر اینکه اون تصاویری که
بیرون هستن اونها جای واقعیتو گرفتن و
خودشون رو به عنوان واقعیت نشون میدن. در
حقیقت رسانه تبدیل میشه به یک پدیده
توتالیتر. میگه به خاطر چی؟ به خاطر اینکه
رسانه رسانه تصویر به شما میگه که این
حقیقت
مطلق هست. حقیقت اینه که من دارم نشون
میدم در حالی که اون چیزی که در تصویر
میبینید هیچ ارتباطی به واقعیت نداره.
بنابراین
شما در رسانه یعنی سیاستمداران همواره به
شکلی عمل میکنن. همواره به شکلی حرف
میزنن. همواره به شکلی رفتار میکنن
همواره به شکلی ژست میگیرن که خودشونو در
برابر تصویر میبینن. یعنی در حقیقت نمایش
سیاست میشه جایگزین سیاست واقعی. بنابراین
ما در یک دنیایی زندگی میکنیم که
واقعیت در
به اصطلاح شکنندهترین وضعیت قرار داره.
در تهدیدی که با توجه واقعیت هست و و
دشواری که ما داریم برای دیدن واقعیت و
فهم واقعیت بیش از همیشهست و ندیدن واقعیت
از یک طرف و اینکه شما خودتون رو مدام سعی
بکنید که به یه شکل دیگری نشون بدید مدام
به جای سلف سلفی رو بنشونید مدام خودتون
رو در تصویر ببینید نه در آینه یعنی ما
امروزه خودمون رو در آینه تماشا نمیکنیم
که خودمونو ببینیم ما خودمونو اونطوری که
دوست داریم در در میبینیم یعنی با فتوشاپ
با اون بهترین عکس خود این دنیاییست که ما
رو هم داره به تدریج از واقعیت و از اصالت
انسانی دور میکنه و رمان و فلسفه تلاش
هست برای اینکه انسان در برابر همه این به
اصطلاح
ابزارها و شگردهای بسیار پیچیدهای که
الان با تکنولوژی دیجیتال بسیار دشوار شده
بتونه در برابرش مقاومت کنه و انسان بمونه
مسئله رمان و مسئله فلسفه ابدا این نیست
که به شما اطلاعات خاصی بده در فلسفه و
رمان شما به هیچ وجه قادر نخواهید شد که
با احتیاجات زندگیتونو رفع بکنید فلسفه و
رمان فقط و فقط تماس شما رو با واقعیت
و
امکان شما رو برای مبارزه با توهم و حماقت
بالا میبره. یعنی اجازه میده که شما
انسان بمونید. به شما کمک میکنه که در
هجوم بادهای بد همچنان اونچه که هستید
ببانید و تنید به وسوسههای
بیگانه بودن یا چیزی که نیستید باشید.
ممنونم.
خیلی ممنونم. بله دوستان خواهند آمد برای
سؤال. من اول یک سؤال خودم مطرح میکنم
بعدش خدا و بقیه دوستان در مورد توده
فرمودید که توده اگه درست برداشت کرده
باشم که توده
معمولاً بر اساس احساس و هیجانش عمل
میکنه.
سؤال من اینه که آیا ما هیچوقت این احساس
و هیجان یعنی نباید به رسمیت بشناسیم یا
اگر خودمون دچار این احساس و هیجان شدیم
آیا باید توی فردیت خودمون شک کنیم یا نه؟
ببینید
اح د تا چیز داریم یکی احساساتیگری
یکی احساسات یعنی یکی اموشنه یکی احساساتی
گریه یعنی در به اصطلاح جنبشهای توتالیتر
رهبران پروپاگاندا تظاهر به احساسات
میکنن اشکایی که میریزن برا قربانیها
حرفایی که میزنن همش راجع به خودشون رو
میگن این بچههای ما که کشته شدن یعنی
همواره خ به به اصطلاح به احساساتی تظاهر
میکنن که این احساس نمیتونه واقعی باشه
و بعد این احساسات در جهت ایجاد نفرت
بیشتر و بسیج مردم از راه نفرت بیشتر هست
به خاطر اینکه نفرت مهمترین چیزیست که
نیرومندترین قدرتیست که میتونه آدما رو
کور کنه یعنی عشق و نفرت مثل همن من عشق
همونطوری که گوش کر گوش چشمو کر میکنه و
کور میکنه نفرتم این کارو میکنه با این
فرق که عشق فقط دوره اوجش یک مدت کوتاهیه
نمیتونه در طولانی مدت دوام داشته باشه
ولی نفرت اینطوری نیست نفرت میتونه تا
زمانی که شما زنده هستید همین طوری درون
شما نیرومند بمونه و
شما اصلاً نتونید
در با وجود این نفرتی که در وجود در تمام
وجود شما سرشار هست واقعیت رو ببینید خب
وقتی که نفرت چشم و گوش شما رو پر بکنه
یعنی دیگه شما فکر نمیکنید دیگه مطلقا به
هیچ چیزی فکر نمیکنید این نفرت آدمهایی
رو که فقط و فقط بر اساس نفرت با هم
مشترکن به هم میپیونده و یک تودهای
میسازه که این توده فقط و فقط میتونه
ویران کنه فقط و فقط میتونه نابود کنه
این توده هیچ کار دیگری جز نابودی از ازش
برنمیاد و و بعد تصور بکنید که
مهار این توده
متنفر
ویرانگر و انتقامجو در دست رهبران
توتالیتر و کسانی قرار بگیره که آگاهانه
این رو به سمت اهداف خودشون پیش میبرن.
در نتیجه اون احساسات احساسات اصیل نیست و
شما توجه داشته باشید که انسان
چیزهای خوب رو با عواطفش میخواد ما آزادی
رو که با استدلال که نمیخوایم که ما اس
با آزادی عشق میورزیم ما جامعه رو که با
استدلال نمیسازیم که ما با انسانهای
دیگه انسانیت
کرا انسانی حقوق انسانها همه اینا
چیزاییست که ما باهاش به خاطر اینکه که
عشق میورزیم ما اونها رو دوست داریم.
بنابراین داشتن عاطفه برای جامعه برای
داشتن یک جامعه سیاسی لازم هست. اما
عاطفهای که در جهت مثبت باشه نه عاطفه که
در جهت ویران کردنه.
عاطفهای که فقط و فقط درفرت خلاصه میشه.
میدونید که تفاوت نفرت با خشم این هست که
در خشم شما
زمانی که خشم گینید یعنی که احساس میکنید
زمانیست که میدونید که در چه موقعیتی چه
اتفاقی افتاده که در اون موقعیت شما آسیب
دیدید یا آزار دیدید مثلاً یه نفر اومده
زده به ماشین شما ماشین شما رو داغون کرده
شما عصبانی میشید عصبانی که میشید حد به
اصطلاح تارگت عصبانیتتون کسی که ازش
عصبانیت هستید کاملاً مشخصه دلیلی که
عصبانی هستیدم مشخصه و این عصبانیت حالا
به هر شکلی موقته یعنی حالا یا جریمهش یا
ازش خسارت میگیرین یا ازش میگذرین به هر
حال چیزی نیست که تداوم داشته باشه فردا
شما فراموش میکنید و میگذره اما نفرت
ناشی از یک به اصطلاح ناخورسندی مبهمه
یعنی شما احساس میکنید که بهتون ظلم شده
احساس میکنید که شما یه کسی
قربانی احساس میکنید قربانی هستید ولی
اصلاً نمیتونید بدونید که اون کسی که
مسئول واقعی این رنج شما هست کی هست در
نتیجه اون کسی که نفرت بهش میورزید یک
شخص خاص یک به اصطلاح عامل خاص نیست یک
چیز مبهمه ۵۷یا نمیدونم آخوندا یه یکی
چیزی که
کاملاً
مبهم و میتونه در عمل بر هر کسی به
اصطلاح چیز بشه صدق بکنه یعنی اینا وقتی
که میگن چپا این چپا میتونه منی که در
عمرم اصلاً به چپ نبودن مشهورم میتونه
منم در بر بگیره اگر اونا بخوان یعنی اونا
هستن که تعیین میکنن کی چپه کی راسته این
جمهوری اسلامیه که تعیین میکنه کی امنیت
ملی رو به خطر میندازه یا کی نمیندازه؟
کی نمیدونم
به اصطلاح طاغوتی کی نیست؟ کی ضد انقلاب
کی نیست؟ اونا تعیین میکنن این رو. در
نتیجه
نفرت هیچ موقع از بین نمیره. شما هرچقدر
که انتقام بگیرید، هرچقدر آدم بکشید اون
نفرت از بین نمیره و اینه که خطرناکش
میکنه اینه که نفرت از نظر فیلسوفان
بدترین رضیلت اخلاقیست به دلیل اینکه فقط
و فقط ویران میکنه و هرگز هم از بین
نمیره. شما میلیونها آدم بکشید باز هم
دوست دارید بکشید تا نفرت تش به اصطلاح
دلتون خنک نمیشه برعکس خشم خشم یه نفر زد
تو گوشتون د تا بزنید تو گوشتون دارید گوش
طرف مقابل که دیگه قضیه توان میشه ولی
نفرت چون هدف مشخص و علت مشخصی نداره در
حقیقت ناشی از یک حسیست که اون حس و در
حقیقت و گنگه و گنگی او مهار ن ناپذیره و
اگر شما جا اینو برانگیزین اگر آدمها رو
بر اساس نفرت یعنی نفرت در آدما تولید
بکنید که نفرت تولید میشه یعنی نفرت محصول
یک سری پیشفرضها و پیشداوریهاییست که
القا میشه به جامعه مثل مثلاً فرض کنید
اگر در یه جامعه آمریکا
در در مورد سیاهها رفتار بد میشه این
رفتار بد به دلیل پیشف فرضهاییست که یا
پیشداآوریهاییست که در ذهن آدما رسوخ
پیدا کرده یا مثلاً توی کشور ما
پیشفرضها و پیشداوریهایی که ما داریم
نسبت به همدیگه در نفرت ما نسبت به همدیگه
در بیزاری ما نسبت به همدیگه نقش داره
بنابراین این یه چیزیست که به وجود میاد و
این در جمهوری اسلامی چقدر نفرت بین افراد
به صورت سیستماتیک
به اصطلاح چیز میشه
حکومت در گسترش نقش داره. بنابراین نفرت
چیزیست که واقعی نیست. احساسی نیست که
واقعی باشه و چون احساس غیرواقعیست و چشم
و گوش هم پر هست نه استدلالی میشنوه نه
واقعیتو میخواد ببینه نه اصلاً میخواد
چی هیچ چیزی فقط و فقط میخواد ویران بکنه
در داد وروده و نعره و زدن و کوفتن و از
بین بردن فقط تجلی پیدا میکنه. بهترین
چیزیست که در به کار به اصطلاح رهبران
توتالیتر و جنبشهای توتالیتر میومد.
بنابراین بین احساساتگری
که یک نوع کاملاً
به اصطلاح غیرواقعی و فریبکارانه
به اصطلاح استفاده از احساسات در جهت منفی
هست. فرق بگذارید با عاطفه سیاسی و عاطفه
انسانی که اساس زندگی بشر هست. یعنی ما با
شفقت، با همدلی، با عشق، با به اصطلاح
بهروانی با اینا هست که دنیامونو میسازیم
دیگه. نه با استدلال، با ایمان، با امید.
اینها هم
به اصطلاح برمیگردن به عواطف انسان. اما
اونها در حقیقت توتالیتریسم بدترین و
شریرانهترین نوع استفاده از احساسات در
جهت شرع هست.
متشکرم. خیلی ممنون. بعد تو این فضایی که
نفرت اینقدر حاکم میشه و گسترده میشه آیا
ما باید چه کنیم؟ یعنی از کنارش خیلی آروم
رد شیم؟
نه نه به هیچ وجه نه به هیچ وجه نه به هیچ
وجه ببینید شما نمیتونید با اونایی که به
اصطلاح دچار این حالت هستن با اونا کاری
بکنید اونا اصلاً
باید سعی کنید که دم پرشونم زیاد نگردید
به خاطر اینکه ممکنه به شما آسیب بزنه ولی
اون کاری که میتونید بکنید اینه که
خودتون این پدیده رو بشناسید و اینکه
چگونه در معرض همچین چیزی قرار نگیرید و
چگونه بقیه جامعه اونهایی که مستعدن که
به این جریان بپیوندن چون در این شرایط هر
چقدر که این موج افزایش پیدا بکنه جامعه
رو همراه خودش میکشه میکشه به این به چه
معنا؟ به این معنا که اگر در همین واشنگتن
مثلاً جمعیتش ۶۰۰ هزار نفره اگر ۱۰ ۰۰۰
نفر تو خیابون ارده بکشن هیچکس که جارت
نمیکنه بیاد تو خیابون مشکل این نیست که
اینا اکثریتن مشکل اینه که اینهاده مرگ و
و اینکه شما اجازه بدید تلاش بکنید برای
اینکه باقی جامعه رو از مرعوب شدن باز
دارید باقی جامعه رو آگاه بکنید به اینکه
شما در یک وضعیتی هستید که تنها راه حل هر
مشکلی مهار نفرت هست. نفرت فقط ویران
میکنید. نفرت راه حل چیز نیست بلکه خودش
اساس مشکل هست نظامهای توتالیترم
ب بر این اساس به وجود میان که یه دشمن
وجود داره. اونها به دشمن فرضی بیش از
داشتن پشتیبان و دوست نیازمندن. به همین
دلیله که همیشه دشمناشون حد و حذف رو
نداره. دوستاشون کمن و دوستاشون میتونن
فردا دشمنشون بشن. نزدیکترین متحدانشون
میتونن فردا دشمنشون بشن. اونها اساساً
بقائشون به دشمن هست. به همین دلیله که
شرن. چون کهه اساساً دشمنسازن. اساساً بر
اساس
بدترین عواطف و بدترین به اصطلاح
گرایشهای انسانی استوار هستن. به همین
دلیله که قدرت ویرانگریشون فقط زیاده یعنی
جنبشهای توتالیتر مثل جمهوری اسلامی
جمهوری اسلامی چرا ازش در منطقه حساب
میبرن به خاطر قدرت اینکه بهخاطر قدرت
اقتصادیه بهخاطر اینکه قدرت فرهنگیه قدرت
سیاسی نه همه ازش میترسن یعنی تنها دلیلی
که تحمل میشه ترسه و و قدرتش در ترسوندنه
بنابراین شما باید جامعه رو در برابر ترس
و در برابر یعس محافظت بکنید کنی و این خب
خیلی مسئله مهمیست و از راههای مختلفی
میشه انجام داد و و مسئله اصلی اینکه شما
اجازه ندید که جامعه
سلامت روانیش سلامت اخلاقیش و تواناییش
برای کنش سیاسی معنادار تحت تأثیر این
جریانات
به اصطلاح فلج میشه
خیلی ممنون متشکرم
سلام خیلی متشکر از مباحثتون بسیار
استفاده کردم خیلی ممنون
سوالی که من دارم اینه که در
دیدگاههایی که مثلاً تسیق رمان با چند
آگاهی هستش و حالا نگاههای فلسفی
که بیشتر این چند آقایی بحث پست
مدرنیسم نزدیکه
اگر ما این رو خیلی ملاک قرار بدیم امکان
نداره که در بعضی از حوزهها به خردگریزی
بیانجامه یا در واقع
نسبی نگری خیلی زیاد که خیلی وقتا راهها
گم بشه که اصلا ندونیم
در یه مقاطعی چی چی شاید درسته چی غلطه و
در واقع شاید نمیدونم حالا سؤالمو درست
گفتم یا نه ولی منظورم اینه که مثلاً
دچار
یه جور باز دوباره
مثلاً این یک عنصر غیر عقلانی محض دوباره
حاکم بشه مثلا یه همچین چیزی بر رفتار ما
بر زندگی ما انتخابهای ما میخواستم اگر
ممکنه در مورد این یه مقدار توضیح بدم
بله بله یه نکته مهمی ببینید درسته این
چند آوایی بیشتر مشخصه
پست مدرنیسم هست ولی در ادبیات
به اصطلاح تاریخشی
طولانیتر از حتی قرن بیستم هست رمانهای
داستایوسکی خصلت چند آوایی دارن و میخائل
باختین هم یک کتابی دارین راجع به چند
آوایی بودن رمانهای داستیوسکی بنابراین
چند آوایی بودن
خیلی جدید نیست نیست ولی نکتهای که راجع
به اخلاق میگید ببینید یه یه موقع هست که
شما میگید اخلاق نسبیه یعنی اصلاً امکان
قضایت اخلاقی وجود نداره این چیزی نیست که
اینا میگن اینا میگن که اخلاق موضوعی نیست
که شما بتونید به صورت کاملاً انتضاعی و
بدون در نظر گرفتن موقعیت واقعی آدمها
دربارش حرف بزنید به چه معناست؟ به این
معناست که شما باید قضاوت اخلاقی بکنید
قطعاً اما هر بار که میخواید قضاوت
اخلاقی بکنید م در موقعیت متفاوت از نوع
باید بپرسید که خوب بد چیه یعنی در هر
موقعیتی شما باید از نوع معیارهای اخلاقی
رو مورد سنجش قرار بدید یعنی در یک
موقعیتی که مثلاً فرض کنید ما در یک زمانی
هستیم که علوم مختلف از روانشناسی و
جرمشناسی و جامعهشناسی و اینها انقدر
پیشرفت کردن که ما میتونیم یک جرم رو به
یک شکلی بفهمیم که فقط به اراده و نیت
آگاهانه مجرم تقلیل پیدا نمیکنه. در
نتیجه ما میتونیم
مف به اصطلاح موقعیت مجرم رو بسیار پیچیده
پیچیدهتر از گذشته بفهمیم. خب در چنین
موقعیتی قضاوت ما هم فرق خواهد کرد دیگه.
بنابراین
حرف اینه که شما تکلیف خوب و بد رو یک بار
برای همیشه نمیتونید تعیین بکنید. خوب و
بد به دلیل اینکه ما قاضی
نهایی که خداوندی که قرار نیست قضاوت کنه.
اون چیزی که در دنیایی که هستیم ما
انسانها داریم قضاوت میکنیم. هم علم ما
توانایی ما برای قضاوت کردن محدوده هم
موقعیتها دائماً در حال تحول هستن.
بنابراین این اقتضا میکنه که در هر
موقعیتی ما دوباره از نو بپرسیم خوب چیه
بد چیه و و
هیچ چارهای نداره یعنی حق اون چیزیست که
شما باید بهش تعهد داشته باشید اما حق در
عین حال اون چیزیست که همیشه میتونید
دربارهش صحبت بکنید دیگه یعنی وقتی مثلاً
ما از حقوق بشر حرف میزنیم حقوق بشر یه
مفهومی نیست که یک بار قرن هجدهم دربارهش
تصمیم گرفته باشن تا ابد بلکه ما در عین
اینکه به حقوق بشر متعهدیم ولی همواره
درباره مفهومش درباره دامنهش درباره
بنیادش با همدیگه صحبت میکنیم به دلیل
اینکه فهم ما از جهان تغییر میکنه و و
خود جهان و خود جوامع انسانی بسیار در
موقعیتهای متفاوتی قرار میگیرن.
خیلی ممنونم محمود جان.
سلام عرض میکنم. خدمت
جناب خرج عزیز و شما عزیزان حمید و خدا که
این مجلس فراهم کردین و همچنین حاضران در
مجلس
من اگه اجازه بدین فقط یک جمله البته
دیشبم توی جلسهای مطرح کردم در رابطه با
همین آخرین فرمایشت چون که در واقع به
تعلیق درآوردن داوری اخلاقی هست میان کنرا
ج اخلاقیتی که در برابر خوی نابود نشدنی
انسان به داوری فو وری به داوری بیوقفه
به داوری همگانی ایستد برابر داوری پیش از
فهم در برا داوری در غیاب فهم میایستد
منظور این به این اشاره میکنه که این این
در واقع تحلیق درباره داور اخلاقی رو به
این مفهوم میگیره حالا من با پوزش سؤالم
ناظر به همین در واقع چند آوایی هست البته
از یک منظر دیگه خب به هر حال ایشون توی
فضای زیست
در یک فضای توتالیته رو تجربه کرده و به
قول خودش حقیقت
انگار حقیقت توتالیتر اون تهدید و پرسشو
نف میکنه و در واقع مقولههای نسبیتی
اینا هم خب اینا نفی میکنه که اینا همه
به اصطلاح
به قول خود میلاد کنترل با روح رمان
ناسازگاره ولی این از این طرف باعث میشه
که حتی خب حالا میگه اندیشه رومانی رو
اصلاً غیر نظاممند میداره میگه اصلاً یه
نظامی باید در واقع
به روش نظام میگه باید نظام زدایی بشه از
در واقع در اندیشه رومانی و حتی یه جا
میگه که من میاندیشم این نیچه این جمله
دیکته شده به وسیله این قرارداد را که هر
فعلی باید فاعلی داشته باشد مورد تشکی
قرارداد این نظر
مطرح میکنه که در واقع
اندیشه هنگام میآید که خود بخواهد نه
هنگامی که من بخواد خواهمش. بنابراین گفتن
اینکه فاعل من برای فعل میاندیشم
ضروریست. تحریف واقعیت هست و حتی اینجوری
میگه که مثلاً اندیشه ناگهان میآید که با
مثل نیشه که معتقد جرقدگوار اندیشه میشه
تا بعد یا به باور ایشون در واقع فیلسوفم
اندیشه همین طور به قول خود چابکار اقسان
میاد به سراغش ولی البته در یه جا هم اون
از در واقع استراتژی واریسیون مطرح میکنه
که انگار اون نتها باید بر یه مبنای
تعریف شده استوار باشه یک این یه تناقضم
اینجا هست ولی حالا با این نگرشی که
اینجور در واقع اندیشه رو جلوشو باز
میذاره و پرال بهش میده آیا این خیلی
همونی که به یک به گونه جان اشاره کرد ما
رو از واقعیت دور نمیکنه چون در اینجا
میگه که رمان باید به گونهای باشه که
خواننده خودشو جای شخصیتهای رمان بذاره
یعنی در واقع اون خودی که در دنیای واقعی
داره زندگی میکنه دیگه بعد این این همه
در در واقع در یک لایتناهی با زدن اندیشه
با این
در واقع چیزی که حاصل اون اندیشه است
اندیشه رمانی هست در نوشتار و در بیان
رمان و اون کسی که میخونه آیا میتونه در
واقع همزاد پنداری کنه با در واقع همچین
یک چیزی رو برای خودش فعال بشه در
شخصیتهای سپاسگزارم عذرخواهی میکنم
بله نه خواهش میکنم ببینید دوست عزیز
هایدیگر یه اصطلاح اصلاحی داره به نام
اصطلاحش هست
زندگی در حقیقت
و
که در حقیقت انسانی صادقانه زندگی بکنه
یعنی انسانی
بدون هیچگونه
به اصطلاح
یعنی با آگاهی و و با وسواس
هر چیزی رو که از آن خودش نیست از خودش
دور بکنه و و اون باشه که هست و اون بشه
که هست این به این معناست که در رمان و
این این معناست که شما به شدت اخلاقی
باشید چون کهه اون چیزی که حالا بعد همونم
ربان در اون نوشته قدرت بی قدرتانم لین
فرو زندگی با حق با حقیقت زیستان در حقیقت
و در همین رمان سبکی تحمل ناپذیری هستی
باز همین مفهوم رو بیان میکنه. شما اگر
بخواید که خودتون زندگی بکنید انسان یک
موجودیست که زمانی میتونه خود اصیلش رو
در حقیقت تحقق ببخشه که با دیگران زندگی
بکنه. یعنی انسان فقط با دیگران هست که
میتونه انسانی زندگی بکنه. خب اگر شما
بخواید با دیگران زندگی بکنید لازمش اینه
که اخلاقی زندگی بکنید چون اخلاق یعنی اون
چیزی که به زندگی انسان فرد انسانی در جمع
و در ارتباط با جمع
معنا میده. خب مهمترین
چیزی که موجب میشه شما اخلاقی زندگی کنید
اینه که قضاوت اخلاقی درستی داشته باشید و
بتونید بین قضاوت اخلاقی و پیشداوری فرق
بگذارید. پیشوری چیه؟ پیشآوری اون داوری
هست که من بدون اینکه دلیلی داشته باشم
بدون اینکه آزموده باشم بدون اینکه از
درستیش مطمئن شده باشم بهش معتقدم هر
پیشوری که شما دارید اگر به آزمون بگذارید
و ببینید که این پیشوری درسته تبدیل میشه
به داوری خب اگر از شما بپرسن چه نوع
قضاوتی قضاوت اخلاقیه
خب اونوقت
مسئله اینجور پی مطرح خواهد شد که شما
میگید که باید یه معیاری بدید کانت معیارش
برای قضاوت اخلاقی درست سه چیزه می اگر یک
قضاوتی ۳ تا شرط داشت ما میتونیم به اون
بگیم این قضاوت قضاوت اخلاقی درسته یک
اینکه با عقل خودت بیاندیش یعنی این قضاوت
تو
مبنی بر اطاعت یا تقلید از دیگران نباشه
بلکه تو با وجد اجدار اخلاقی خودت داوری
کرده باشی این یک د اینکه بت توانایی اینو
داشته باشی که خودت رو جای دیگری بگذاری
اینو اصطلاحاً بهش میگه اکستند مایند یعنی
من هرگز نمیتونم خودم رو جای شما بگذارم
ببینم که اگر فلان عملو انجام بدم آیا شما
ناراحت بشین یا نه رنج میبرین یا نه در
نتیجه ناگذیرم که خودم رو جای شما تخیل
بکنم اکستنددن مایند یعنی که من خودم رو
جای شما بتونم بگذارم فرض کنم که جای شما
هستم ببین اگر این عمل رو انجام بدن در حق
من آیا من خوشحال هستم یا ناراحت میشم یا
برام فرقی نمیکنه و سومی اینکه من با
خودم هماهنگ باشم یعنی اگر وجدان من بر
حکم کرد که یک چیزی خطاست و نا به اصطلاح
ناپسنده همواره اون رو ناپسند بدونم چه
خودم انجام بدم چه دیگری بنابراین این سه
تا شرط
به اصطلاح به دستیابی به قضاوت درسته. خب
در مورد دوم که شما اخلاق نیازمند این هست
که فرد بتونه خودشو به جای دیگری تخیل
بکنه اونجاست که شما به ادبیات نیازمند
میشید و اونجاست که شما به رمان نیازمند
میشید. در رمان شما با یک شخصیت نباید زاد
پنداری کنید. به عکس اتفاقاً باید بتونید
در یک موقعیت خودتون رو در جای آدمای
متفاوت قرار بدید چون قراره که قضاوت شما
در مورد قضاوت در مورد آدمهای متفاوتی که
در یک جامعه زندگی میکنن باشه. اگر شما
میخواید قضاوت درست بکنید آدمها در
جامعه در موقعیت در یک موقعیت واحد به
اصطلاح در جایگاه متفاوتی قرار دارن. پس
رمان به شما اجازه میده که بدون اینکه به
از نظر فیزیکی قادر باشید خودتونو جای
دیگری بگذارید بتونید تمامی اونچه که از
نظر روحی و عاطفی یک نفر در یک موقعیت
احساس میکنه رو و حس بکنید و آدمهای
دیگه یعنی شما میتونید به جای چند نفر
باشید وقتی که تونستید به جای چند نفر
باشید اونوقت قضاوت اخلاقی شما بسیار
سنجیدتر بسیار انسانیتر و بسیار نزدیک
به به اصطلاح عدالت خواهد بود.
بسیار سپاس
خیلی ممنونم حمید رضا جان بفرمایید
سلام حمید جان و خانم خدا و جناب خلجی
عزیز و بقیه دوستان عزیز من خیلی شاید
خیلی مشخصاً مستقیم به همین در واقع تایتل
شما ارتباطی نداشته ولی دوست شاید فکر
کردم که مناسبه اینجا بپرسم از آقای خلجی
آقای خلجی من میخواستم بپرسم این صورتی
که شما از اخلاق کردید تو ک تو وضعیتهای
فرادهست و خروده دست متفاوت میشه. یعنی
مثلاً تو وضعیت در واقع فرودست این شکل از
اخلاق در واقع این صورتبندی از اخلاق کار
میکنه چون بعداً میشه راجع به خشم و
نفرتی که تو این وضعیت فرودست اتفاق میفته
راجع بهش صحبت کرد. چه این در واقع این
خشم این نفرتی که تو اون وضعیت فرودست
اتفاق میفته امکان این بازیگری امکان با
یه شکل دیگه از اعمال خشونتو میده تو از
اون وضعیت فرودست دیگه این اخلاقی یه جایی
تعلیق میشه مثل همون صورتبندی که در واقع
بنیامین و میتونیم بگیم متفاوته با اون
صورتبندی که نیچه میکنه میخوام بگم تو
اون وضعیت بردگان خشم الهیاتی که بنیامین
ازش صحبت میکنه امکانپذیره تو اون وضعیت
فرودستان یه لحظهای که اخلاق اتفاقاً به
واسطه اون بازتورید و تکرار وضعیت بردگی
یه لحظه اون اخلاقه خنث میشه به تعلیق
درمیاد و تو امکان اینکه بتونی یه شکلی از
خشم و بروز بدی که اتفاقاً از دل اون
نفرتی که انباشت شده در میاد این آیا
مجازه امکانپذیره بحثه یعنی میشه این
اخلاق یه لحظهای تو اون وضعیت به تعلیق
دربیاد میخواستم اینو یعنی این روزا هم
خیلی درگ
بله بله بله این من حالا قرار دارم که
ببخشید شما یه مدتی راجع به م چند سال پیش
راجع به مسئله توانشناسی اخلاق نیشه و
وضعیت فرودست برده اخلاق بردگان یه
نمیدونم اگه یادتون میاد چند سال پیش
صحبت کرده بود الان یه خود تو وضعیت ما
اینکه آقا چه شکلی از خشم امکان پذیره تو
وضعیت فروده است در مقابل این سیستمی که
عملاً داره به شدت نه فقط اعمال قدرت
اعمال خشونت میکنه تو در مقابل این
میتونی اون اعمال خشونت الهیاتی که
بنیامین ازش حرف میزنه امکان پذیر هست یا
نه ببخشید شاید خیلی مست نه اتفاقاً مربوط
هست ببینید د تا چیز هست من حتماً در بنا
دارم دو سه تا جلسه راجع به همین بحث
احساسات و سیاست و اخلاق صحبت بکنم یعنی
همین مسائلی که ما درگیر هستیم د تا مسئله
هست یکی اینکه
شما با یک آدمایی مواجه هستید که
نفعشون در اینه که این احساسات رو بیشتر
برانگیزن یعنی شما مهندسی
در حقیقت نفرت میکنن ها در همین رمان سبکی
تحمل ناپذیر هستی میگه که
این آدما
کاری جز نمایش دادن بلد نیستن میگه به
روزنامه نگاری میاندیشم که برای بخشگی
ضدانیان سیاسی امضا جمع میکرد او به خوبی
میدانست که این کار نفعی برای زندانیان
سیاسی ندارد هدف هدف واقعیه و هدف واقعی
هم آزاد کردن زندانیان سیاسی نبود بلکه
میخواستن نشان دهند که هنوز افرادی هستند
که هراس به دل راه نمیدهند. آنچه
میکردند حالت نمایشی داشت اما تنها راه
ممکن بود. برای آنها امکان انتخابیان عمل
مؤثر و نمایش نداشت یا میبایست هیچ کاری
انجام ندهن یا اینکه فقط به کار نمایشی
بپردازن. خب ببینید شما در یک موقعیتی
هستید که آدمها دنبال راه ساده هستن یعنی
که میگه که من که یعنی تمام فعالیت حقوق
بشریش میشه در پشت قاب تلویزیون و در پشت
قاب تلویزیون انقدر به شکل اغراق آمیز و
حماسی و فلان حرف میزنه که هدفش فقط برای
اینه که بگه من دارم چقدر کارای مهمی
میکنم و این لازمش اینه که او در چشم
مخاطب با این تصویر به عنوان آدمی که
مدافع اونها هست آدمی که برای مثلاً فرض
کنید که
بخش
که حقوقشون نقض شده صدای اونها هست یه
چیزی رو ادعا میکنه که نیست بیایید ما
صدای مردم باشیم یعنی از این دروغتر دیگه
وجود نداره که کسی بخواد صدای کس دیگه
باشه اونم صدای مردم که اصلاً چیزی به نام
مردم ما وجود نداره یعنی اینها ها دقیقاً
علیه آزادی مردم، علیه توانایی مردم برای
کنش سیاسی و مقاومت مؤثر عمل میکنه. اینه
بحث بنابراین اینکه آدمایی میان و ناگهان
میشن متولی قربانیا میشن اصلاً چی اصلاً
دا اح ادعای تملک میکنن خون جوونای ما
یعنی انگار که اینا مثلاً اونها قبلاً به
اینا گفتن اگه مردیم خونمون مال شما باشه
و بعد بر اساس این سعی میکنن رنجفروشی
کنن از رنج مردم استفاده میکنن برای نفرت
بیشتر و این علیه مردم استفاده میشه خب
این طبیعتاً بسیار وحشتناکه اما این نکته
رو توجه داشته باشین که جامعه باید بدونه
که در برابر یک حیولایی مثل جمهوری اسلامی
اولاً وظیفه داره که مقاومت بکنه چه
قربانی باشه چه قربانی نباشه یعنی این فرق
نمیکنه بین من شیعه نمیدونم
در قم که از همه
به اصطلاح امتیازها برخوردارم یا کسی که
قربانی شده ما وظیفه داریم که در برابر
استبداد
وحشتناک جمهوری اسلامی مقاومت کنیم خب این
مقاومت شرطش این هست که من بتونم کنش
سیاسی درست انجام بدم یعنی بتونم فکر کنم
و اون کنش سیاسی رو که در
بر اساس اندیشیدن و سنجیدن من و مؤثر
میدونم انتخاب کنم و عمل کنم. این لازمش
اینه که من خودم رو مسئول بدونم. مسئول
دانستن در برابر قربانی بودن هست. فرد
قربانی یعنی کسی که خودش رو در یک موقعیتی
میبینه که کاملاً ناتوان و عاجزه از عمل
و فقط طالب ترحمه. خواستدار ترحمه
و و الان میبینید فضای ما چهجور شده دیگه
هر کس که میره زندان فقط گزارش راجع به
وضعیت جسمیش داده بشه یعنی مدام ما تره با
به اصطلاح کسانی که حقوقشون نقض میشه یا
از طرف به اصطلاح مدافعان حقوق بشر هستن
مدام سعی میکنن ترحم برانگیزن ترهم احساس
بسیار فلجندهایست و و اصولاً نه ترحم
باعث میشه که بیش از ارعا باب حکومت جامعه
برای مقاومت ناتوان بشه جامعه هی بگه من
قربانیام من قربانیام من قربانیام یعنی
کهه من در برابر این حیولا هیچ کاری
نمیتونم بکنم فقط برا من گریه کنید این
کاری که الان دارن میکنن تو رسانههایی
مثل ایران اینترنشنال یک سوگواری کاملاً
مصنوعی و اغراقآمیز برای قربان کسانی که
قربانی مینامن این در حقیقت توانایی
مقاومت جامعه رو به شدت کاهش میده
بنابراین اونچه که ما میخواهیم این هست
که جمهوری اسلامی به عنوان یک نظام
سرکوبگر از بین بره یا تواناییش برای
سرکوب کاهش پیدا بکنه. این لازمش این هست
که شما به شهروندان بیاموزید که از قربانی
گ به سمت مسئول بودن گذار کنن. یعنی بگن
تو ق تو حقوقت مورد نقض قرار گرفته اما
تویی که تو خودت رو قربانی تعریف میکنی
نه اون حکومت. اگر حکومت سعی میکنه ارعاب
کنه تویی که ارعاب میشین اون ارعاب شدن تو
میتونی ارعاب نشی
بکوشیم که جامعه به جای قربانی بودن خودش
رو مسئول بدونه وقتی که مسئول دونست به
این معناست که هرچقدر که اون حکومت قدرت
داشته باشه او همچنان خودش رو آزاد و
توانا برای مقاومت ببینه این لازمهش اینه
که بهش بگیم ۸ متررو کنترل کن چون کهه خشم
گرچه از نظر روانی و روانشناختی کاملاً
قابل فهمه ولی از نظر سیاسی کسی که نتونه
خشمشو مهار بکنه یا جامعهای که نتونه
خشمشو مهار کنه خودش خودشو قربانی میکنه
یعنی جامعهای که نفرت درش آکندهست خ
امکان نداره که آدما خودشون به جون همدیگه
نیفتن و در نتیجه اون مقداری که حکومت
نمیتونه نابود بکنه خود جامعه به دست
خودش از بین ببره یعنی جامعهای که دچار
نفرت مهار گسیخته است و خشم مهار گسیختهست
دیگه نیازی به سرکوب نداره خیلی راحتتر
میتونی شما این خشمو هی دامن بزنی و با
دامن زدن خشم خود جاوه رو به جون همدیگه
بندازید جامعهای که نتونه بر خشمش غلبه
کنه به جای اینکه به حکومت و در برابر
حکومت خودشو ببینه خودشو در برابر همدیگه
میبینن الان ببینید این نفرتی که الان
این اپوزیسیون ایجاد کرده یعنی نفرتی که
بین اپوزیسیون ایجاد شده بیشتر از اون
نفرتیست که اینها نسبت به جمهوری اسلامی
دارن یعنی آقای پهلوی ممکنه با آقای
خامنهای بنشینه مثلا ولی با آقای خاطبی
نه یعنی چون نفرتی دارن از همدیگه که
حکومت احساس سبکی میکنه بهترین چیز برای
حکومت اینه که مخالفانشون مشغول همدیگه
باشن بنابراین برای اینکه شما توجهت معطوف
باشه به اون هدف اصلی و بتونی فکر بکنی
چون مقاومت نیازمند فکر کردنه مقاومت
نیازمند ب برنامهریزی بسیج عمومی
سازماندهی و و در حقیقت طراحی
استراتژیهای مؤثر هست شما ناگذیرین که
اون عواطف رو ولو اینکه درسته و به جاست
از زخمهای عمیقی حکایت میکنه که واقعاً
هست ولی اونها رو مهار کنید تا بتونید
وضعیتو عوض کنیم این چیزیست که باید یاد
بگیریم وگرنه عواطف ویرانگر در وحله اول
خودشو ویران میکنه یعنی کسی که نفرت داره
کسیست که حاضره طرف هر کسی که میبینه
جلوش نابود میکنه حتی به قیمت نابودی
خودش شما ببینید پریروز این آقا رفته توی
جل راهپیبایی
لندن بالای چیز ماشین که بله ما ملت ایران
تنها ملتی هستیم که از دولت خارجی
میخوایم برا سرمون بمب بریزه تا از بم
راحت بشیم. یعنی به اینجا میرسه یعنی
میرسه به انتحار میرسه به خودیرانگری و
این دقیقاً اون چیزیست که حکومت میخواد.
یعنی حکومت میخواد که با ضعیف کردن جامعه
خود به اصطلاح حکومت با در عین اینکه
ضعیفه دوام پیدا بکنه. چرا جمهوری اسلامی
تا حالا دوام پیدا کرده؟ چرا فکر میکنید
جمهوری اسلامی با وجود این همه بحرانه که
هر کدوم برای فرو ریختن یک سیستم سیاسی
کافیه هنوز هست درست به دلیل اینکه جامعه
ضعیفه جامعه ضعیف اج سرکوب خودش اعلام
میده
ممنونم آرمان جان امتحان کن ببین اگه صدات
میاد که صحبت کن اگه نه من سؤالتو توی
کامنت میخونم
خب آرمان فکر کنم از ایران هست و نوشته که
نتم ضعیفه تو کامنت سؤالی که کرده بود این
بود که ارتباط حکومتهای دومی رو خواسته
بود با حکومتهای توتالیترای ارتباطی دارن
با هم یا نه؟
ببینید الان ما با حکومتهای به اصطلاح
حکومتهایی مواجه هستیم که همه دوگونین
یعنی که حکومتهای توتالیتر حکومتهایی
هستن که
از یک طرف انتخابات برگزار میکنن از طرف
دیگه اون انتخابات انتخاباتیست که هدفش
به اصطلاح گردش قدرت در بین حلقه بسیار
محدودی از نخبگان گانه یعنی که ه در هیچ
حکومت توتالیتری الان مخصوصاً شما
نمیتونید یک گروهی رو همدست حاکم بکنید
بر بقیه درون اون گروه اختلافات بسیار
شدید مثل جمهوری اسلامی نمیدونم
اصولگرا و پایداری و فلان و فلا اینا با
همدیگه میجنگن جنگشونم واقعیه این ویژگی
نظامهای توتالیتر هست که امکان اینکه
توافق ایجاد بکنن برا سر اصول نیست. در
نتیجه همون نخبگانی که نخبگان قدرت به
شمار میرن مدام هم رقابت میکنه و بعد
انتخابات برای گردش قدرت و مدیریت
به اصطلاح تنشها در میان نخبگان حاکم
هست. این اجازه میده به حکومت که با نمایش
انتخابات بسیاری از تنشها و نارضایتیها
رو در جامعه از بین ببره. یکی از شگردهای
دیگه این که ایرانیا از جمهوری اسلامی از
چین یاد گرفته و اون اینه که همین شوراهای
شهر ایده شورای شورای شهر در حقیقت به
حکومت اجازه میده که مخالفتها و اعتراضها
رو در سطح محلی و در چارچوب
به اصطلاح اعتراض به مسائل
اقتصادی و صنفی و به اصطلاح
محلی نگه داره و از اینکه اون اعتراضها
تبدیل بشه به اعتراضات سیاسی و تبدیل بشه
به یک اعتراض علیه حکومت جلوگیری میکنه.
یعنی وقتی که مثلاً در خوزستان مردم از
نداشتن آب به خیابون میریزن علیه
استاندار تظاهرات میکنن. مسئلهشونم آب
هست. این دیگه به استان بغلی نمیانجامه.
یعنی با یک نوع اختیاراتی دادن به به
اصطلاح دولتهای حکومتهای محلی اینها از
اینکه
همه اعتراضها با همدیگه پیوند بخوره و
معطوف بشه به اعتراض سیاسی جلوگیری
میکنن. بنابراین همه این حکومت دوبونین.
یعنی و دوبنی بودنشون به اینه که نمیتونن
ب انتخاباتو کاملاً نادیده بگیرن.
نمیتونن
به اصطلاح هرگونه
صدایی رو کاملاً خفه کنن باید یه چیزایی
رو نمایش بدن به این نمایش نیازمندن هیچ
حکومتی نیست که در مخصوصاً در طول تاریخ
این توتال نظامهای توتالیتر هیچ حکومتی
نیست که بتونه فقط و فقط با خشونت و سرکوب
به اصطلاح به حیات خودش ادامه بده هیچ
جنگی نیست که بتونه فقط و فقط با اسلحه
انجام بشه. در عین اینکه شما پیشرفتهترین
ارتشها رم دارین باز نیاز دارین به
پروپاگاندا. پروپاگاندا چیککار میکنه؟
کاری که پروپاگاندا میکنه اینه که به شما
توهم اینو میده که دن شرایط یه شرایط
دیگهست و این یعنی چی؟ یعنی شما رو نگاه
شما رو حواس شما رو پرت میکنه به یه
چیزای دیگه. این ویژگی نظامهای دومیست.
وگرنه اگر اینطور نبود باید مثل مثلاً
هیتلر رسماً میومدن میگفتن ما میخوایم
یهودیا رو بکشیم اینطور نیست این چند
پهلو بودنشون اینکه یه روز یه چیز میگن
فردا یه چیز میگن یه روز دیروز دیدم که
معاون خانمی که معاون رئیس جمهوره واقعاً
اصف عصفناکه رفته با خانواده که زنانی که
در جریان این اعتراضها کشته شدن ملاقات
کرده بده اونوقت طرز حرف زدنشو ببینید چی
میگه میگه من خیلی خوشحالم که در این که
در میان کسانی که کشته شدن زنها کمتر
کشته شدن یعنی اصلاً نمیفهمن چی میگن ولی
این ژستشون میتونه بسیاری از آدمها رو
فریب بده و بسیاری از
به اصطلاح ناخورسندیها رو کنترل بکنه به
هر حال دوبانی بودن به این معناست دوبانی
بودن به این معناست که نمیتونه رسماً و
فقط بر اساس سرکوب و خشونت عمل بکنه
همواره نیازمندیه به تظاهر به یک رفتار
دموکراتیکم هست
خیلی ممنونم
دوستان حالا استیج اگر صحبت دارن بفرماین
چون کسی دیگهای
درخواست نکرده برای صحبت
اگرم که دوستان صحبت ندارن که میتونین ج
کنین ب من یه ریچاردی یک مقاله داره با
عنوان هایدگر
با عنوان هایدگر کندرا و دیکنز
این مقاله رو من توی باق فلسفه الان
گذاشتم و دوستان میتونن بخونن ترجمه
فارسیشو رو که البته بیال نیست ولی
خیلی کمک میکنه که کندرا رو بفهمید
اینجوری مقالهش آغاز میشه که فرض کنیم که
در یک حملهای به غرب اون چیزی که غرب
میدونیم تمام غرب نابود بشه
و بعد ولی یه عدهای سعی کنن که یه سری
چیزایی رو کتابایی رو یه سری آثاری رو حفظ
کنن
که اگر غرب از بین رفت آیندگان بتونن
بفهمن که این تمدن غرب چیه و فرض کنید که
در سال ۲۵۰۰
از دل نمیدونم غارها و از دل زمین این
آثار بیاد بیرون به نظر شما آیا چه آثاری
هست که میتونه به دگران به کسانی که اصلاً
قرار ندید دیدن و نمیشناختن نمیدونن
بهشون بگه که غرب چی بود.
رورتی میگه که من فکر میکنم که اون آثاری
که
میتونه نماینده روح غربی باشه آثار
هایدگر نیست. آثار فیلسوفان نیست بلکه
آثار نویسندگان مثلز و مثل کندرا. حالا
بخونید و توضیح بدید دیگه چرا. ولی من یه
تیکهای رو که از این
مقاله در آخرش میخونم که نقل قول از
کندرا هست و در حقیقت
نوع نگاه کنرا به رمان رو توضیح میده.
کندرا میگه که منطق رمان با منطق فلسفه
تفاوت دارد.
رمان زاده روح نظری نیست بلکه زاده روحی
آیرونیک است. این تنظامیست نیست. یکی از
بزرگترین ناکامیهای اروپا این است که
هیچگاه اروپاییترین هنر را نفهمیده است.
نه رمان را، نه روح رمان را، نه دانش و
کشفیات عظیم رمان را و نه استقلال تاریخ
آن را. هنری که الهام گرفته از خنده
خدایان است، ماهیتاً به خدمت جرمهای
ایدئولوژیک درن نمیآید، بلکه با آنها در
میافتد. رمان هر شب پنلوپوار تور بافته
عالمان و فلاسفه و فرهیختگان را از هم
میشکافد. من خود را آنقدر با صلاحیت
نمیدانم که با کسانی که ولتر را برای
گولاک شباطت کردهاند بحث کنم. ولی خود را
تا این حد صالح میدانم که بگویم قرن
هجدهم نه فقط قرن روسو و ولتر و هولباخ
بلکه شاید بیش از بقیه قرن فیلدینگ و
استرن و گوته و لاکلوس بوده است
یعنی
موکندرا میگه که ویژگی
تمدن غرب این بود که میتوانست
انسان رو در
ابعاد بسیار متکسر و متفاوتش ببینه در
حالی که در فلسفه ما از ذات انسان حرف
میزنیم پدیدارشناسی
در مقابل اسشالیزم یا ذاتگرایی قرار
میگیره و و اساساً دلیلی که اینها هم
میرن سراغ پدیدارشناسی این هست میگه که
کندرا میگه روزگاری من هم فکر میکردم که
آینده تنها قاضی صالح کارها و اعمال ماست
بعدها فهمیدم که به دنبال آینده بودن
بدترین نوع سازشکاریست.
تملق بزدلانه قدرت است. چرا که آینده
همیشه قویتر از حال است. البته آینده در
مورد ما قضاوت خواهد کرد اما بی هیچ
صلاحیتی.
ولی اگر آینده برای منشأ ارزش نیست برای
من پس من به چه چیز وابستام؟ به خدایان،
به کشورم به مردم به خودم پاسخ من به همان
نسبت صبیمانه است که مسخره. من به هیچ چیز
جز میراث بیارزش شده منظور میراث
قدرردیده سروانتس وابستگی ندارم منظورش
رمان هست و به هر حال رمان نه تنها روح
عصر مدرن هست و و رمان و جستار و به همین
دلیل که این رمان جست رمانویس جستارنویسه
رمان و جستار د تا ژانر کاملاً مدرن هستن
و روح مدرن رو بازتاب میدن که از نظر
کسانی مثل کندرا روح تمدن غرب به طور کلی
هم در رمان بیش از هر جای دیگه تجلی پیدا
میکنه سپاسگزارم از دوستان عزیز از حمید
عزیز و همه دوستانی که در این جلسات صحبت
منو شنیدن امیدوارم که باز هم حمید ما رو
دعوت بکنه این دفعه بعد از جلسه شامم به
ما بده
اختیار
جان خیلی ممنون حتماً خیلی لطف کردین که
ازتون دعوت منو و امیدوارم که باز هم در
خدمتتون باشیم
زنده باشین وقت دوستان بخیر