مسأله‌ی تقصیر و مسئولیت از دیدگاه کارل یاسپرس (بخش پنجم)

در کلاب هاس و در یوتیوب لت من بفرمایید که آیا در یوتیوب صدای من شنیده میشه یا نه که مشکلی نباشه بعداً خب شنید میشه انور جان بله بله مشکل بسیار خب ما جلسه پنجم ترجم روخوانی از کتاب مسئله تقصیر نوشته کالیاسپرس از روی ترجمه فارسی فرید فرنفر رو و امیر نصری رو ادامه میدیم این جلسه جلسه پنجم هست که ادامه میدیم این روخوان رو و همونطور که اگر دوستان در جلسات قبلی شرکت کرده باشن می‌دونن که این بحث درباره این هست که اون حادثه که یا اون اتفاقی که به نام ظهور نازیسم در آلمان رخ داد و به فاجعه‌های بزرگی مثل جنگ جهانی دوم و حادثه هولوکاست انجامید خب این حادثه چگونه به وجود آمد چه کسانی مسئولیت این حادثه رو به عهده دارن و در فردای سقوط نازیسم آلمان چگونه باید ساخته بشه گفتیم که این ک این صحبت این کتاب محصول چند درس گفتاریست که یاسپرس داشته در این باره و بسیار این درس گفتارها وقتی چاپ شد بسیار بحث انگیز بود و مسئله مسئولیت و تقصیر رو به یک مسئله بسیار مهمی بدل کرد که تا امروز دربارهش نظری‌های گوناگون و بحث‌های گوناگون همچنان ادامه داره یعنی بحث زندهست این و یه یکی از ویژگی‌های مهم این بحث یاسپرس این هست که مسئولیت یا تقصیر رو تقسیم بندی کرد و گفت که یک نوع تقصیر و مسئولیت وجود نداره بلکه مسئولیت تقصیر چهار نوع هست ما در جلسه پیش تا صفحه ۵۰ کتاب بله فکر کنم صفحه ۵۰ کتاب خوندیم و از چهار مسئولیت جزایی و حقوقی مسئولیت اخلاقی مسئولیت سیاسی و مسئولیت متافیزیکی صحبت کردیم اما بگذارید قبل از اینکه شروع بکنیم این صحبت رو عرض کنم که این بحث به چه دردی می‌خوره و اساساً چه کسانی میتونن برای خودشون مسئولیت قائل بشن یا مسئله مسئولیت مهم بدونن. ببینید تمام این بحثهای فلسفی غربی زمانی فهمیده میشه که ما بدونیم که برای غربی‌ها یا برای انسان‌های مدرن هر مشکلی مشکل فکری تلقی میشه. یعنی اینجا هم یاسپرس در مقدمه هم تصریح کرد که ما وضعیت واقعی خودمان را به عنوان خواستگاه وضعیت فکریمان پیش چشم میآوریم. یعنی اگر شما بین وضعیت واقعی و وضعیت فکریتون هیچ ارتباطی نبینید اساساً این بحثا بیهوده است یعنی که چون که انسان مدرن معتقده من میاندیشم پس هستم یعنی دکارت میگه من می‌اندیشم پس هستم یعنی اندیشه من مقدمه بر هستی منه اونچه که هست محصول اندیشه منه نه به عکس. بنابراین تغییر هرگونه به اصطلاح بحرانی در واقعیت بحرانی در اندیشه تلقی میشه. اگر شما معتقد نباشید به این یعنی شما قبل دکارتی فکر می‌کنید شما معتقدید که اندیشه وضعیت ما ربطی به اندیشهمون نداره. اگر شما معتقد باشید که وضعیت ما ربطی به اندیشمون نداره بنابراین راجع به وضعیت ما اصلاً اندیشه‌ای نمیشه کرد به خاطر اینکه اگر وضعیت ما با ارتباط با اندیشه ما به وجود آمده باشه هرگز اندیشه‌ای قدرت تغییر او رو نخواهد داشت پس فکر تغییر یا تغییر واقعیت موجود کسانی که از تغییر واقعیت موجود حرف می‌زنن باید پیشفرضشون این باشه که واقعیت موجود محصول اندیشه‌ایست که واقع به واقعیت بدل شده. پس تغییر واقعیت موجود یعنی تغییر اندیشه در اندیشه‌ای که به واقعیت موجود انجام میده یعنی تغییر واقعیت رو به درگیر تغییر اندیشه بدونن و بحران واقعیت رو یک بحران فکری بدونن. اما اگر شما معتقد باشید مثل بسیاری از ما ایرانی‌ها که هیچ ارتباطی بین واقعیت و اندیشه نمی‌بینن کل این بحثها اساساً فلسفه غرب بیهوده است. بنابراین انسان مدرن انسانی که انسانیست که میگه من می‌اندیشم پس هستم و چون محصول اندیشه می‌بینه اون وقت اندیشیدن براش میشه یک امریست بسیار حیاتی و اساساً فلسفه غرب فلسفه سیاسیه یعنی فلسفه‌ای نیست در مورد اون چیزی که انسان‌ها در به وجود آوردنش و در تغییرش هیچ نقشی ندارن بلکه فلسفه سیاسی به یه مفهومی که آنچه که هست زاده ساده اندیشه ماست و اونچه که ما انجام میدیم اگر محصول خودآگاهی ما باشه میتونه تغییر پیدا بکنه ولی اگر چنین نباشه نه من جلسه گذشته هم یه بخشهایی از کتاب زندگینامه یاسپرس به قلم خودشو خوندم که یاسپرس چه تلقی از فلسفه داره و الانم با یه بخش دیگهش میکنم تا بدونید که ما برای چی یعنی از زبان چه کسی داریم این حرفا رو می‌شنویم و چهجگونی چگونه باید بفهمیم این حرفا رو؟ این حرفا هیچ کدوم به این معنا نیست که یه نفر داره راه حلای جادویی میده درباره یک وضعیت ما میتونیم از اون راه حلا استفاده کنیم یا به این معنا نیست که ما به اصطلاح میتونیم بدون تغییر اندیشهمون امیدوار باشیم که وضعیت واقعیمون تغییر پیدا بکنه. ما در حقیقت به برای اینکه متوجه باشیم که خودآگاهی چی هست و خودآگاهی چه نیروی عظیمی برای تغییر درون خودش داره و هیچ تغییری بدون خودآگاهی انسان قابل تصور نیست با این تصور هست که فلسفه می‌ورزیم بنابراین کسایی که معتقدن که ما در شرایطی هستیم که نیاز به فکر کردن نداریم یا وضعیت ما با فکر کردن حل نمیشه یا اینکه فکر کردن به درد ما نمی‌خوره هرگز نمی‌تونن به طور معنیداری در تغییر چیزی مشارکت بورزن یا بهش امید داشته باشن من یه تکه‌هایی رو از کتاب زندگینامه یاسپرس به قلم خودش میخونم تا ببینید که اساسا فلسفه که اینها ازش صحبت میکنن چه نوع فلسفه هست فلسفه نیست برای اینکه شما به حقیقت دست پیدا کنید بلکه فلسفه‌ایست که به شما اجازه میده به خودتون آگاهی پیدا بکنید و وضعیت خودتون رو وضعیت آگاهیتون بدونید و در نتیجه هر بحرانی رو به بحران آگاهی ارتباط بدید میگه که هیچ هیچ فلسفه بزرگی بدون اندیشه سیاسی نیست. حتی فلسفه حکمای بزرگ ما بعد طبیعی حتی فلسفه فلوتین و البته اسپینوزا که تا جایی پیشرفت که نقشی فعال و از لحاظ روحی و فکری مؤثر بر عهده گرفت. اندیشه‌های سیاسی بزرگ فیلسوفان از افلاطون تا کانت و هگل تا کرکگور و نیچه گسترش می‌آبد. هر فلسفه‌ای در نمود سیاسی خود نشان می‌دهد که چیست. یعنی فلسفه رو زمانی می‌تونیم به خوبی بفهمیم که نمود سیاسیشو بفهمیم. یعنی ارتباط وضعیت سیاسی با اون فلسفه رو بفهمیم. هر وضعیت سیاسی نمود یک فلسفه خاصی هست. این امر تصادفی و جنبی نیست بلکه اهمیت محوری دارد. پس از ظهور نازیسم سیاست مرا عمیقاً تکان داد. یعنی من متوجه شدم که این نازیسم ظهور نازیسم برمی‌گرده به یک و مشکلی در فکری که ما داشتیم. یعنی ظهور نازیسم یک امر اتفاقی سیاسی نیست بلکه برآمده از فلسفه اشتباهیست که ما داشتیم. از آن پس از هر فیلسوف درباره اندیشه و کردار سیاسی وی پرسش می‌کنم. بعد میگه فلسفه پروفسورهای فلسفه واقعاً فلسفه نیست و به رغم ادعای علمی بودنشان سراسر از چیزهایی بحث می‌کند که از نظر مسائل هستی ما دارای اهمیت حیاتی نیست. زندگی افلاطون از فلسفه‌اش جدایی‌پذیر نیست. فلسفه او انعکاس زندگی اوست و زندگی‌اش انعکاس فلسفه‌ش. مرد متفکری که دو اثر اصلی‌اش جمهوری و قوانین است، سیاست را مشغولیت دوره معین از زندگی خود تلقی نمی‌کند، بلکه سیاست پایه زندگی فکری و روحی اوست. سیاست موضوع اصلی تفکر او بود که همه موضوعات دیگر را در بر می‌گرفت. فلسفه ورزیدن، مبارزه برای استقلال درونی تحت هر شرایطی. از زمان افلاطون و کانت فلسفه و سیاست از یکگر جدایی ناپذیر بودند. هیچ چیزی را در فلسفه نمی‌توان از آدمی جدا کرد. برای همراه شدن با اندیشه‌های کسی که فلسفه می‌ورزد، تجربه‌های اساسی و کارها و رفتار روزانه و دنیای او و نیروهایی را که از زبان وی سخن می‌گویند نمی‌توان نادیده گرفت. تغییر سیاسی توجه کنید این اصل هست که مدرن‌ها رو از غیرمدرن‌ها جدا می‌کنه. این فقط همینه. تغییر سیاسی تنها با دگرگونی در شیوه زیستن هر یک از انسان‌ها حاصل می‌شود. هر عمل کوچک هر کلمه و هر نوع برخورد هر یک از میلیون‌ها و میلیاردها انسان اهمیت دارد. آنچه در مقیاسی بزرگ رخ می‌دهد چیزی نیست جز علامت آنچه در زندگی خصوصی آدم‌ها می‌گذرد. کسی که همزیستی با همسایه خود را برنمی‌تابد شر می‌رساند. نهانی بدخوا بدخوا نهانی بدخواه دارد. بهتان می‌زند. دروغ می‌گوید در بستری ناروا می‌خزد. حرمت والدین خود را نمی‌گذارد. وظایف پدری یا مادری را نادیده می‌انگارد یا قانون می‌شکند، آرامش جهان را بر هم می‌زند. حتی اگر در خفا و خلوتی دور از چشم دیگران باشد. چون انسان هرگز نمی‌تواند به طور مطلق جدا از دیگران به سرور. عمل او مینیاتور همان عملیست که انسان با ارتکاب آن در مقیاس بزرگ خود را به نابودی می‌کشوند. فلسفه‌ای که سیاسی نمی‌شود فلسفه اصیل نیست. در اندیشه سیاسی و در رویکرد انسان به موقعیت ملموس است که انسان‌ها با فلسفه‌یشان به محک زده می‌شوند. همیشه همین‌گونه بوده است. ذره‌ای از آنچه آدمی می‌ورزد و او را می‌سازد فارغ از اهمیت سیاسی نیست. در فلسفه بله میگه که فلسفه همیشه در برابر انحطاط روح و پراکندگی آدمیان ایستاده است و به تمرکز نیاز دارد. خلوص فلسفه ورزی محتاج خودآگاهی زبان ماست. یعنی خودآگاهی یعنی خودآگاهی زبانی. شما نمی‌تونید فلسفه بورزید یعنی درباره اندیشهتون بیاندیشید مگر اینکه خودآگاهی زبانی داشته باشید و این به همان اندازه که ناگذیره است می‌تواند به رویکردهای نامتعارف در بدل کردن خود زبان به موضوع آبژه کار ما بدل شود. یعنی خودآگاهی زبانی غیر از اینه که شما مثل ما ایرانیا از زبان فارسی بتازید. یعنی شما بتونید نه اینکه زبان رو بپرستید نه اینکه زبان رو تبدیل کنید خودش رو به یک موضوعی که جلو به یک حجابی که بین چشم شما و واقعیت قرار بگیره بلکه زبان رو انقدر بهش حساس بشید که برای انتقال معنا هرچه بیشتر اون رو توانا بکنید. ارتباط و تفاهم نیازمند آن است که عقل از خویشتن آگاه باشد. یعنی صورت‌ها و روش‌های تفکر را از جهت‌یابی در فن اندیشیدن ی تا تعیین اصل و سرچشمه‌های آن بشناسد. فکر تا جایی که بر خویش اشراف پیدا می‌کند که به این گونه خودآگاهی برسد. متفکر فلسفی به جای اینکه اسیر زنجیره افکار و صورت‌های اندیشه بماند بر تفکر خویش تفوق و تسلط پیدا می‌کند. خب بنابراین ما با یه یه نوع اندیشه‌ای روبهرو هستیم و نوشته کسی رو می‌خونیم که معتقد هست این جهان بازتاب آگاهی ماست و تغییر این جهان جز با خودآگاهی و با آگاهی به آگاهی ما ممکن بنابراین در وحله اول مسئولیت انسان این هست که آگاهی خودش رو در واقعیت جهان نادیده نگیره و ارتباط بین آگاهی و واقعیت جهان رو گسسته نبیم. خب از چهار تا از چهار نوع مسئولیت صحبت کردیم. مسئولیت جزایی و حقوقی مسئولیت سیاسی مسئولیت اخلاقی و مسئولیت متافیزیکی. مسئولیت متافیزیکی مسئولیتی بود که در حقیقت پیش پیش از این کسی ازش سخن نگفته بود و یاسپرس برای اولین بار این از این نوع مسئولیت صحبت می‌کنه. مسئولیت متافیزیکی فهمش برای ما خی اساساً مسئولیت فهمش برای ما سخت هست به خاطر اینکه ما از مسئولیت فقط یک نوع مسئولیت می‌فهمیم و اون مسئولیت حقوقیه. یعنی وقتی که میگیم مسئول این جنایت‌هایی که الان در ایران انجام میشه کیه؟ ما میگیم جمهوری اسلامی. چرا؟ چون جمهوری اسلامیه که این جنایات رو انجام میده. یعنی ما در هر وضعیتی فقط و فقط به مسئولیت جزایی و حقوقی توجه داریم. در حالی که چنین نیست قربانیان هم دارای مسئولیتن. منتها مسئولیتی از جنس دیگه. این وضعیتی که به وجود آمده و در وضعیتی که به سر می‌بریم و فقط کسانی که جنایت می‌کنن مسئولیت ندارن بلکه اگر مسئولیت رو دارای به اصطلاح مسئولیت رو یک نوع ندونیم اونوقت کسان دیگری غیر از کسانی که مرتکب جنایت میشن هم مسئول خواهند بود. مسئولیت متافیزیکی به این معناست که ما انسان‌ها اساساً موجودات ناقصی هستیم و این ناقص بودن ما یک چیزی نیست که ما بتونیم ازش رهایی پیدا بکنیم. یعنی به عبارت دیگه همه انسان‌ها لزوماً خطاکارن. نه اینکه جایزالخطا هستن لزوماً خطاکارن و این لزوماً خطاکار بودن موجب میشه که ما یک مسئولیتی داشته باشیم که این مسئولیت لازمه خطاکار بودن ذاتی ماست یعنی ما بدون اینکه در به اصطلاح وضعیتی نقش آگاهان در به وجود آمدن مشکلی یا در به وجود آمدن فاجعه‌ای نقش آگاهانه و آمدانه داشته باشیم این جهان دارای شر هست این جهان شرآلود هست درست به دلیل اینکه انسان یک موجود ناقص و معیوبی ساخته شده اگر انسان یه موجود کاملی بود اگر انسان میتونست که خطا نکنه اگر انسان یک موجودی بود که خطا کردن به اصطلاح خصلت ذاتی وجود شما نمیرفت میشد تصور کرد که این جهان بدون شر تصور وجود داشته باشه. بنابراین مسئولیت متافیزیکی بسیار مفهوم پیچیده‌ایست که ارتباط داره با مقوله‌های اساسی فکر غربی از جمله ایده گناه نخستین گناه آغازین یا گناه اصلی اوریجینال سین که در اون تصور انسان اساسا معیوبه یعنی گناهکار به دنیا میاد وقتی گناهکار به دنیا میاین شما با یک وجدانی در حقیقت سرکار دارین که اون وجدان می‌دونه که وضعیت هیچ وضعیت اساساً وضعیت شرآمیزیه و وجدانیست که اساساً معذبه چون وجدانیست که معذبه مدام دنبال این می‌گرده مدام حساسه به اینکه در برابر مسئولیت خودش آیا آگاهی داره آیا می‌دونه مسئولیتش چیه به این دلیل هست که برای اینکه انسان زندگی کنه به دنبال این هست که دامنه مسئولیت‌هاش رو گسترش بده. یعنی خودشو در برابر چیزی که انسان معمولاً به طور طبیعی خودشو مسئول نمی‌دونه مسئول بشه. مثلاً فرض کنید که در مثلا ۵۰ سال پیش برای ما ایرانی‌ها مسئولیت در قبال محیط زیست معنی نداشت دیگه. بحرانی که به وجود نومد در محیط زیست ربطی به ما نداشت چون کهه ما به وجود ن فکر می‌کنیم ما به وجود نیاوردیم ولی برای انسان غربی تمام اون جهانی که جهان انسانی تلقی می‌کنه جهانیست که در قبالش انسان مسئول هست ولو اینکه نتونه بین اون حادثه و تصمیم‌های عمدی و آگاهانهش ارتباط برقرار کنه و یه نکته دیگه اینکه ما ایرانی‌ها معمولاً وقتی که از مسئولیت حرف می‌زنیم درباره مسئولیتی که موجب شده یک اتفاقی رخ بده داریم صحبت می‌کنیم یعنی درباره یک مسئولیت اتفاقی در گذشته داریم حرف می‌زنیم یعنی میگیم ما که مسئول جمهوری اسلامی نیستیم یعنی جمهوری اسلامی در گذشته به وجود آمده و مسئولیتش به عهده کسیست که در گذشته بوده ولی ولی وقتی که ما از تنوع مسئولیت‌ها صحبت می‌کنیم به این معناست که ما نه تنها در قبال اونچه که خودمون انجام دادیم مسئولیم در قبال اون وضعیتی که هستیم مسئولیم ولو اینکه در به وجود آمدنش هیچ تأثیری نداره دخالتی نداشته باشیم به عبارت دیگه ما مسئول به وجود آمدن آنچه که هستیم ممکنه نباشیم اما چون آزادی تغییر اونچه که هست رو داریم بنابراین مسئولیم به میزانی که ما آزادی داریم مسئولیت داریم چون در وضعیتی در هر وضعیتی در در هر وضعیتی فارغ از اینکه وضعیت چگونه به وجود آمده در هر وضعیتی انسان خودش رو اگر آزاد بدونه بنابراین مسئوله آزادی یعنی آزادی تغییر اون وضعیت بنابراین ما داریم از یه همچین تفکری داریم صحبت می‌کنیم می‌رسیم به صفحه ۵۰ که میگه پیامدهای های تقصیر یا مسئولیت میگه تقصیر از حیث برونی پیامدهایی را برای وجود انسانی دارد خواه فرد مبتلا وجود متوجه آنها شود یا نشود و از حیث درونی نیز که فرد نسبت به مقصر بودن خویش آگاه باشد پیامت‌هایی برای خودآگاهی دارد یعنی اگر شما ب در مقابل یک چیزی خودتونو مسئول بدونید خودتون رو یه آدم متفاوتی می‌فهمید تا وقتی که در قبال او مسئول نمی‌دونید. یعنی انسان درکش از خودش بستگی به این داره که خودش رو در برابر چه چیزی مسئول بدونه. درکش از مسئولیت خودش یعنی درکش از خودش. بنابراین تفاوت بین آدم‌ها تفاوتیست که در درک از مسئولیت و مسئولیت خودشون هست. الف جرم با مجازات همراه است. لازمه جرم آن است که قاضی باور داشته باشد که مجرم با اراده آزاد خود مرتکب جنایت شده است. نه اینکه مجرم به عادلانه بودن مجازاتش اقرار داشته باشد. یعنی مهم نیست که وقتی که شما از جرم حرف می‌زنین اصلاً مهم نیست که اون شخصی که متهم هست معتقد باشه که این دادگاه عادلانه است یا عادلانه نیست. اونچه که مهمه اینه که قاضی بتونه با اسناد محکمه پسند به این نتیجه برسه که فرد مجرم با اراده خودش این جرم مرتکب شده. مثلاً فرض کنید در مورد آشمان که کسی بود که افسر نازی بود و مسئول این بود که یهودیا رو سوار قطار بکنه و بفرسته به سوی اردوگاه مرگ. از نظر آشمان این کار یک کار یک دستور اداری بود و کاری که او میکرد فقط و فقط اطاعت از مافق بود و انجام وظیفه اداریش خب این هیچ تفاوتی در اینکه این قاضی این عمل رو جرم بدونه ایجاد نمی‌کنه درسته که او به قصد انجام جرم این کارو نکرده و این کارو جرم نمی‌دونسته ولی چون با اراده و آگاهی اون اون عمل رو انجام دادین این عمل مجرمانست توجه هم داشته باشید که در بحث جرم ما ایرانی‌ها الان می‌دونید که تصمیمونو قطعاً گرفتیم راجع به اینکه کی مجرمه کی مجرم نیست کی باید اعدام بشه کی نباید اعدام بشه و اگر ایرانی بخوایم آباد نصف ملتو اومد مثلاً اعدام کرد ببینید یه نکته توجه داشته باشید که مسئله قانون برمی‌گرده به مسئله عدالت یعنی کهه قرار هست که ما در بعد از جمهوری اسلامی یک نظام حقوقی داشته باشیم که ضامن عدالت باشه و بر اساس عدالت حکم می‌کنه. حالا این عدالت طبیعتاً مفهومی به اصطلاح واحدی نداره. شما می‌تونید عدالت رو به نحوی تعریف بکنید که نصف مردم دنیا لازمشون باشه که کشته بشن. نه. عدالتی که در نظام حقوقی دموکراتیک ازش صحبت می‌کنیم عدالتیست که در خدمت حفظ جامعه و پیشگیری از تکرار جرائم که اتفاق افتاده یعنی در نظام عادلانه قرار نیست ما انتقام بگیریم قرار نیست تقاس بگیریم قرار نیست دلمونو خنک کنیم قرار نیست کسی را به سزای اعمالش برسونیم هیچکس به سزای اعمال اعمالش نمی‌رسه. یعنی چطور می‌تونید؟ شما هیتلر یه بار می‌تونید بکشید در حالی که اون میلیون‌ها انسانو کشته. شما چطور می‌تونید اونو به صدای اعمالش برسونید؟ در یه شرایطی هستیم ما که در یه دنیایی به سر می‌بریم که جنایت‌هایی رخ میده که اون جنایت‌ها نه قابل این هستن که با مجازات حقوقی در حقیقت قابل مجازات باشن. نه قابل این هستن که شما نادیدهشون بگیرید. آها نارنت می‌گفت که با ما در برابر وضعیتی قرار داشتیم که نه میشد اون رو مجازات یعنی تعریف حقوقی نداشت که ما بریم بگیم در قانون بگیم که خب این مثلاً فرض کنید فلان مجازاتو کرده و میشه با این به این شیوه او رو کیفر داد نه قابل مجازات بود نه قابل بخشش بود نه قابل فراموش کردن یعنی در چنین وضعیتی هستیم که بسیار پیچیده است خب در چنین وضعیتی ما یعنی ت طلا اگر یه جامعه‌ای بخواد بازسازی بشه جامعه اگر بخوا بخواد بازسازی بشه بگن نه اگر شما بخواید انتقام بگیرین حتی اگر جامعهم نابود بشه اون یه بحث دیگریست ولی اگه می‌خواید جامعه بازسازی بشه و جامعه درست بشه عدالت باید در خدمت بازسازی جامعه حفظ جامعه و پیشگیری از فاجعه‌های مشابه باشه اونوقت در این صورت شما همیشه عدالت اقتضا می‌کنه که همیشه که به مجازات فکر نکنید بلکه در یک موقع شرایطی هست که شما باید باید مجبور هستید که راهی برای بخشش راهی برای عف قرار بدید تا اون جامعه باقی بمونه یعنی بسیاری از مواقع مجازات نکردن هست که باعث میشه اون جامعه حفظ بشه مثلاً فرض کنید در آلمان نازی ۹ میلیون نفر عضو رسمی حزب نازی بودن اگر قرار بود که همچین چیزی عملی تلقی جرم بود دیگه یعنی نازی به کسی که عضو نازی بود بعد از اینکه نازی فروپاشید یعنی که رسماً در اون حزبی که مسئول همه این جنایات رو داشت عضویت داشت خب اگه قرار بود یکایک اینها رو اعدام بکنن لازماش این بود که آلمان اصلا از فرو بپاشه نصف مردم آلمان باید نابود میشدن چون چیزی ناممکن بود بنابراین مسئله خیلی مسئله پیچیده‌ای خواهد شد اون وقت عدالت توجه داشته باشید که ما هنوز راجع به این چیزا فکر نکردیم و داریم با معیارهای کاملاً نسنجیده، معیارهای کاملاً نیاندیشیده، معیارهای کاملاً بی اعتنا به حقوق و فلسفه و تاریخ و جامعه فضای عمومی رو داریم پر میکنیم. خب برای تقصیر سیاسی مسئولیتی وجود دارد. در نتیجه جبران کردن و مضافه بر آن سلب یا محدودیت قدرت و حقوق سیاسی ضروریست یعنی یه عده‌ای که مسئولیت سیاسی دارن تاوانی که باید بدن اینه که از داشتن مسئولیت سیاسی محروم بشن اگر تقصیر به حوادثی مربوط مربوط به حوادثی باشد که به جنگ مرتبط است در این صورت عواقبی که شکستخوردگان را تهدید می‌کند از این قرار است نابودی تبعید قلع وغم از طرف فاتح اگر بخواهد می‌تواند این عواقب را به جانب صورتی از حق و در نتیجه به جانب تعادل سوق دهد جی جیم پیامد طبیعی تقصیر اخلاقی پیامدیست که شما شامل تاوان و احیای خود می‌شود اگر میگیم که یک نفر تقصیر اخلاقی داره پیامدش اینه که باید او مسئولیت اخلاقی رو به عهده بگیره به این معنی است که او باید در پالایش روحی خودش به شدت تلاش بکنه اون به اصطلاح خودی که داشته اون خودی که مرتکب بیاعتنایی به این مسئولیت اخلاقی شده اون خود رو سعی کنه که تغییر بده این فراآیند درونیست که در عالم پیامدهای واقعی به همراه دارد. یعنی انسانی که مسئولیت اخلاقی به بر دوش خودش احساس می‌کنه و و از و احساس می‌کنه که مسئولیت اخلاقشو انجام نداده در نتیجه بازسازی اخلاقی وجود خودش می‌تونه در جهان واقعی تأثیر بگذاره. چهارم تقصیر متافیزیکی استحاله خودآگاهی انسانی در مقابل خداوند را به دنبال دارد. غرور انسان میگه وقتی شما مسئولیت متافیزیکی احساس می‌کنید و احساس می‌کنید در برابر این وضعیت که به وجود آمده مسئولیت متافیزیکی دارید به این معناست که شما غرور انسانیتون به شدت شکسته میشه و متوجه میشید که برای این وضعیت محصول بی‌توجهی به ضعف شکنندگی و به اصطلاح است قابلیت وحشتناک انسان برای ارتفاب شر داره هانرد میگه که وقتی که هولوکاست اتفاق افتاد ما پی بردیم به اینکه مرز به شر همواره می‌تونه مرزهای بسیار بسیار وسیع دیگری هم داشته باشه یعنی گاهی آدم میگه که خب شر تا اینجا ممکنه. اما همون موقع که فکر می‌کنید که بیش از این نمیشه انسان قادر نیست بیش از بیش بیش از این دست به شرارت بزنه با شرارت‌هایی مواجه میشید که مرزهای شر رو به شدت گسترش میده. بنابراین مسئولیت متافیزیکی یعنی انسان آگاه باشه که خدا نیست و انسان آگاه باشه که می‌تونه در یک شرایطی که هرگز تصورشو نمی‌کنه بدون اینکه نیت آگاهانه داشته باشه عملش در حقیقت ارتکاب به شرارت‌هایی بیانجامه که اصلاً نمی‌تونه تصورشو بکنه این خودحالگی از از طریق فعل درونی می‌تواند به خواستگاه جدید حیات فعال راه شود. اما در عین حال همیشه احساس نازدودنی تقصیر یا آن با آن خشوعی در پیوند است که در مقابل خدا قانع و متواضع است و همه کاری انجام می‌دهد تا در فضایی قوتور شود که در آن بی‌پروایی و نخوت غیرممکن گردد. توی کتاب مقدس میگه که بزرگترین به اصطلاح شرق بزرگترین خصلت بد انسان ونیتیه ویتی یعنی که شما خودتون رو یک اطمینان کاذبی داشته باشید نسبت به خودتون و تصور بکنید که شما آدمی هستید که آدم خوبی هستید کار و و از شما بدی سر نمیزنه درست بدی از کسانی سر می‌زنه که تصور ارتکاب کار بد رو ندارن برای خودشون. شرهای بزرگ به دست کسانی صورت می‌گیره که فکر می‌کنن که اونها مسونن از اینکه دست به شرارت‌های بزرگ بزنن. به عبارت دیگه باید توجه داشت که انسان همواره آگاه به انسان بودنش باشه. انسان بودن یعنی چی؟ یعنی که من حتی قادر نیستم پیامدهای عملی رو که انجام میدم پیش‌بینی کنم. یعنی انسان انقدر ناآگاهه، انقدر ناتوانه که حتی وقتی تصمیم داره که یک عملی رو به عنوان عمل خوب انجام بده، اصلاً نمی‌تونه مطمئن باشه که پیامدهای او یا نتیجه او لزوماً خوبه. یعنی انسان نمی‌تونه نیت خودش رو تضمینی برای نتیجه اون عملش بگیره. خب این لازمش اینه که بدونه که محدودیت‌های او در هر زمینه‌ای بیش از اون چیزیست که تصور می‌کنه و در نتیجه خودش رو خدا نپنداره. توتالیتاریسم محصول تصور خدا بودن انسان بود. یعنی پیشرفت تکنولوژی این توهمو به وجود آورد که همه چیز ممکنه. یعنی وقتی که تکنولوژی پیشرفت کرد انسان به این توهم افتاد که انسان قادره هر کاری انجام بده اگر کاری رو الان قادر نیست انجام بده به خاطر قدرتش نیست به خاطر اینکه هنوز نتونسته انجام بده مثلاً فرض کنید کسی اگر ما نمی‌تونیم الان یک انسان دیگری رو خلق بکنیم اگر ما نمی‌تونیم یک موجودی به نام انسان خلق بکنیم که کامل کاملاً خلق ماست ولی عین انسان آگاهی و به اصطلاح توانایی داره این به خاطر این نیست که ما نمی‌تونیم به خاطر هنوز تکنولوژی پیشرفت نکرده درست مثل اینکه فکر کنین ما مثلاً سرطان رو یه موقعی فکر می‌کردن که یک بیماری بیمان هست درمان ناپذیره ولی ما الان می‌دونیم که یک بیماریست که درمانپذیره و بعد در نتیجه هر چیزی رو فکر بکنیم که خب انسان تواناییشو داره گرچه هنوز نتونسته این کارو بکنه. اگر شما معتقد باشید که انسان تواناییش مطلقه و انسان قادر هست هر کاری بکنه اونوقت دچار توهم خدا بودن میشید. اگر فکر کنید که شما به هر کاری توانا هستید اونوقت که شما می‌تونید همه جهان رو نابود کنید. توتالیتاریزم محصول توهم توانایی مطلق انسانه. اینکه به اصطلاح رهبران توتالیتر باور داشتن که جامعه جامعه‌ایست بد، انسان انسانیست بد و می‌تونن جامعه و انسان رو کلاً نابود کنن و جامعه و انسان جدیدی خلق بکنن. یعنی فکر می‌کردن درست عین خدا می‌تونن بکشن از نوع یک انسان جدید و جامعه جدید رو بیافریدن. در این مسئله توتالیتریسم مسئله استبداد نیست. در استبداد مسئله ت به دست گرفتن قدرت تا جای ممکن هست برای تسلط بر دیگران ولی در توتالیتاریسم مسئله ویران کردن اونچه که هست و ساختن همه چیز از نوع هست در جمهوری اسلامی به این دلیل توتالیتر هست که برخلاف عصر پهلوی عصر پهلوی عصر استبداده یعنی چی؟ یعنی که می‌خواد قدرت پیدا بکنه و تسلط پیدا بکنه بر آدم‌ها ولی در در توتالیتاریسم می‌خواد همه چیز اونچه که هست نابود بشه و چیز جدیدی که او می‌خواد به جای او از ابتدا درست بشه بنابراین همه چیز باید اسلامی بشه یعنی انقلاب یه بار رخ میده ولی انقلاب فرهنگی تمام نمیشه یک پروسه تمام نشدنی چرا چون باید همه چیز از نو خلق بشه از نو خلق بشه یعنی چی یعنی اسلامی بشه انگار انگار تمام اونچه که هست به اصطلاح غیراسلامیست و اسلامی شدن یعنی به از بین بردن صورت کنونی چیزها و جایگزینی اون‌ها با یک چیز از بن جدید دانشگاه باید اسلامی بشه سبک زندگی باید اسلامی بشه اقتصاد باید اسلامی بشه جامعه باید اسلامی بشه سیاست اسلامی بشه همه چیز باید اسلامی بشه یعنی چی یعنی اونچه که هست نابود بشه و یه چیز جدید این توهم خدایی‌ست و و در حقیقت وقتی که همچین فاجعه‌هایی به وجود میاد مسئولیت متافیزیکی ما اینه که انسان توانایی از بین بردن چیزها و و ساختن چیزها از هیچ نداره ما خدا نیستیم اینکه ما خدا نیستیم یک چیزیست که مدام انسان باید بهش هوشیار باشه تا دچار اون ونیتی و غرور نشه بند سوم خشونت حق بخشایش زمانی که انسان‌ها با هم توافق نظر نداشته باشند خشونت برای آنها تصمیم می‌گیرد. من دیروز توی چیز در اینترنت دیدم که یه راهپیمایی هست یه آقایی که سخنران این جلسه بود می‌گفت که ما ملت ایران نخستین ملتی هستیم که از دولت‌های خارجی می‌خوایم که بیان رو سر ما بمب بریزن تا اون بمب واقعی از بین بره. یعنی واقعاً حیرت می‌کنه آدم. یعنی واقعاً شنیدن همچین چیزی نباید به نظر آدم یک امر عادی بیاد. یعنی ما به ما در یک شرایطی هستیم که جنون آمیزترین حرف‌ها و جنون آمیزترین میتونه تبدیل بشه به جنون آمیزترین شرایط و واقعیت‌ها. مطلقا اینور حرف‌ها رو نباید ساده گرفت و پیش از اونکه این حرف بازتاب خودش رو در واقعیت پیدا بکنه باید به خودمون بیایم و چاره‌ای بیاندیشیم. زمانی که انسان‌ها با هم توافق نظر نداشته باشن خشونت برای آن‌ها تصمیم می‌گیرد. همه نظام‌های حکومتی به نوعی در خدمت مهار این خشونتند. اما این خشونت کماکان نزد آن‌ها باقی می‌ماند. از حیث درونی به شکل اعمال حق و از حیث ویرونی به شکل جنگ و همه این‌ها در زمان صلح تقریباً به دست فراموشی سپرده می‌شود. آنجا که جنگ خشونت را با خود به همراه می‌آورد حق کنار می‌رود. یعنی شما اگر فکر بکنید که حق دارید که اگر شما فکر کنید که بر شما یه ظلمی شده و شما چون برای شما این ظلم شده حق دارید که شما خودتون احقاق حق بکنید دیگه حق معنی نداره دیگه یعنی اگر قرار باشه هر کس خودش به احقاق حق اقدام بکنه دیگه حق بیمعناست یعنی زمانی شما می‌تونید انتظار داشته باشید که حق احقاق بشه که کاملاً احقاق ق حق رو در انحصار یک دستگاه قضایی مشروع بگذارید وگرنه هر احقاق حقی به به اصطلاح حقکشی بیشتر منتهی خواهد شد. ما اروپاییان کویده‌ایم ما ترکی از حق و قانون را به واسطه حقوق بین‌الملل به درستی حفظ کنیم که در ج که در زمان جنگ همچون زمان صلح معتبرند و نهایتاً در کنوانسیون لاحه و ژنو تثبیت شده‌اند. به نظر می‌رسد که این تلاش بیهوده بوده است. ببینید توجه داشته باشید که هولوکا جنگ جهانی دوم اول و دوم هولوکاست و این‌ها در اروپایی رخ داد که این اروپا اساساً بر پایه تمدن حق استواره. یعنی تفاوت تمدن اروپایی از یونان به این طرف با تمدن‌های دیگه در درکش از مفهوم قانونه. یعنی تمدن غربی تمدن قانونه. قانون به این معنا که بر اساس یک معیارهای غیرشخصی جهان خودشو تعریف می‌کنه. درسته مثل دستور زمان. دستور زبان و منطق ابداع یونانی‌هاست. ها این دستور زبان و منطق یک قانون خاصیه به این معنا که قانون فرماله. یعنی چی؟ یعنی که مهم نیست که چه کسی در کجا چه چیزی می‌خواد بیان بکنه. هر چیزی که شما بخواین بگین نیازمند این هست که برای معنا دادن نیازمند دستور زبانه. خب اگر قانون یک امر فرمال باشه یعنی به محتوای سخن ربطی نداشته باشه به محتوای به اصطلاح عمل کاری نداشته باشه بلکه شکل عمل براش مهم باشه اونوقت می‌تونید شما قانون به معنای واقعی داشته باشید. یعنی چی؟ یعنی یک نظامی داشته باشید که همون طوری که میشه همون طور قاضی می‌تونه یک نفر رو متهم به ارتکاب جرم بکنه با همون روش و بر اساس همون اسنادی می‌تونه یه نفر مجرم تلقی بشه که بر اساس همون روش بشه از اون مجرم دفاع کرد. یعنی چی؟ یعنی که چیزی به نام وکیل مدافع معنی داشته باشه وکیل مدافع یک چیزیست موقعیتیست که فقط در یونان به وجود آمد چرا به خاطر اینکه قانون خصلت غیرشخصی و خصلت غیرمحتوایی داشت یعنی بر اساس یک روش بود قاضی و وکیل مدافع از یک روش و بر اساس یه نوع سند هست که یکی از متهم دفاع می‌کنه یکی متهم رو مجری می‌دونه خب این به این معناست که این میشه قانون عادلانه این میشه قانونی که همه می‌تونن در برابرش مساوی باشن این میشه قانونی که آزادی رو ممکن می‌کنه اگر قانون مربوط به به اصطلاح فرم باشه نه مربوط به محتوا اونوقت آزادی ممکن میشه مثلاً فرض کنید قانون راهنمایی رانندگی قانون فرمیه فرماله یعنی چی یعنی به شما نمیگه چه ماشینی مجازه به شما نمیگه باید چه ساعت‌های از روز می‌تونید رانندگی کنید. به شما نمیگه که برای رانندگی کردن چه لباسی بپوشید. به شما نمیگه که چه مقصدی باید برید. به شما فقط میگه هر جا که می‌خوای بری با هر ماشینی که می‌خوای بری هر ساعت شبانه که روز شبانه روز که می‌خوای بری مهم نیست کی هستی و چی هستی. زنی مردی پیری جوانی چراغ قرمز وایسا. چراغ قرمز یعنی باید وایستی. به عبارت دیگه قانون فرمال قانونیست که محدوده عمل شما رو نشون میده. میگه چه کاری نکن. قانون فرمال به شما میگه محدوده آزادی شما چیه؟ به شما میگه شما آزادی تا جایی که آزادی دیگری نقض نشه می بنابراین به تو به شما نمیگه در خانه خودت چه نکن به شما میگه بی اون مرزی که به اصطلاح رفتار تو برا دیگران تأثیر می‌گذاره در اونجا چهکار نکن وقتی که این مرز مشخص شد شما هر کاری دلت میخواد بکنید بنابراین آزادی با هر قانونی قابل جمع نیست آزادی تنها با قانونی جمع میشه که فرمال باشه حالا بنابراین تفکر ت قانونی در غرب اساس زندگیه دیگه یعنی تمام تمدن غرب منطق دستور زبانو داره منطق دستور زبان منطق تمامی این تفکر تمدن هست تصور کنید که در چنین شرا در چنین فرهنگی این اتفاق هولوکاست و جنگ جهانی و همه این چیزا اتفاق میفته و به همین دلیل هست که در هم این فرهنگ بعد از این اتفاق میشه شما از اون وضعیت گذر کنید و دوباره بازسازی بکنید وضعیتو یعنی آلمان و اروپا می‌تونه بعد از اینکه نابود شده بعد از اینکه بدترین جنایت‌ها درش صورت گرفته بر اساس اون سنت قانونی می‌تونه دوباره جامعه رو بازساز بازسازی بکنه ما در ایران و در و در خاورمیانه به این دلیل نمی‌تونیم مشکلاتمونو حل بکنیم که اساساً برای ما حق و قانون مفهوم فرمال نداشته. حق یعنی که شیعه حقه. اگر بگه شیعه حقه پس باید تا ابد با سنی بجنگه. اگه سنی بگه حقه باید تا ابد با یعنی معیار حقیقت معیار فرمال نیست. حالا بنابراین وقتی که ما الان در شرایطی مثل جمهوری اسلامی قرار داریم اگر بخوایم واقعاً از این شرایط عبور بکنیم نیاز به یک انقلاب حقوقی داریم یعنی قانون جدید گذاشتن و قانون خوب گذاشتن اصلاً دعوای درد دردی رو دعوا نمی‌کنه همونطور که در مشروطه قانون‌گذاری هیچ وضعیت ما رو تغییر نداد ما نیازمند یه درک دیگری از اون قانون هستیم که اون قانون رو به شکل شکل فرمال بفهمیم نه به شکل کتابکنون می‌فهمیدیم یعنی ما باید فلسفه قانون و حق رو کاملاً تغییر بدیم و این چیزی نیست که من الان نشانه‌هایی از اون رو بتونم ببینم خب آنجا که خشونت اعمال می‌شود خشونت سر برمی‌آورد ببینید یکی از وقت اگر می‌خواید بدونید که چ فاجعه در چه حده در این حد که در غرب اون چیزی که بعد از جنگ جهانی دوم در موجب شد که بشه بازسازی کرد جامعه رو یک سنتی بود که درباره سنت سیاسی و حقوقی بود که اون سنت میشد پشتانه بازسازی صلح و به اصطلاح عدالت و آز آزادی و جامعه قرار بگیره. یعنی صلح یه چیزی نبود که تازه به فکر اینا رسیده باشه بلکه صلح یک مفهومی بود که در اندیشه غربی قرن‌ها سابقه داشت و تئوری داشت. قانون حق همه این‌ها در فرهنگ ما همه اون چیزایی که داریم میگیم لغلقه زبانیه. یعنی صلح و حقوق بشر و دموکراسی و اینا اینا لغلقه زبانیه. به همین دلیل می‌بینی که یه کسی که داره خودشو سال‌ها به عنوان فعال حقوق بشر معرفی کرده و شناخته در یه شرایط دیگه‌ای حرفا و کارایی می‌کنه که درست عین شبیه به اصطلاح ناقضان حقوق بشر هست. ما این مقوله‌ها مثل صلح و آزادی و حقوق بشررو به شکل شعار می‌فهمیم. در حالی که این‌ها زمانی می‌تونن در عمل به کار ما بیان که به صورت مفاهیم فهمیده شده و اندیشیده شده به صورت جمعی یعنی نه اینکه من بگم از نظر من حقوق بشر اینه چیه من و شما باید راجع به حقوق بشر صحبت کنیم ببینیم چه فهمی از حقوق بشر داریم و اون فهم مشترک ما اونوقت می‌تونه در عمل حقوق بشر رو به اصطلاح حفظ بکنه وگرنه این جورداری ما از آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و این‌ها مطلقا به بازسازی ایران پس از جمهوری اسلامی نخواهد انجام داد. حالا در غرب وقتی که خب سنت حقوق بشر بود وقتی که جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد و این داستان‌ها هانار گفت که همه این‌ها نشون میده که حقوق بشری که ما ازش سخن می‌گفتیم بیهوده بوده. چرا؟ چون اگر اون حقوق بشری که ازش سخن می‌گفتیم در عمل قابل اجرا بود نباید این اتفاق می‌افتاد دیگه. پس حقوق ما فقط به حقوق بشر نیاز نداریم. به حق حق داشتنم نیاز داریم. یعنی صرف اینکه من حق دارم باعث نمیشه که کشوری که من شهروندش هستم دولتش منو بیرون نندازه و منو از حقوق شهروندی محروم نکنه. من حق داشتنم موجب نمیشه که اون حق من حفظ بشه بلکه باید حق داشتنم داشته باشم. و خ این مسئله رو خیلی خیلی پیچیده می‌کنه و نشون میده که ما ایرانی‌ها چقدر مسئله رو ساده می‌گیریم. آنجا که خشونت اعمال می‌شود خشونت سر برمی‌آورد. فاتح تصمیم می‌گیرد که بر سر مغلوب چه باید بیاید. یعنی اگر ق همین آقایی که دیروز صحبت می‌کرد می‌گفت که من از دولت وقتی که جمهوری اسلامی ساقط شد من از حکومت جدید یک تقاضا دارم و اون اینه که تمام مجرمان رو به من بسپاره تا من همه اون‌ها رو یکی یکی از درخت‌های خیابان پهلوی آویزون کنم. یعنی وقتی که شما به قدرت می‌رسین این حقو به خودتون میدین که انتقام بگیرین. اینجاست که معلوم میشه که ما چقدر توانایی اینو داریم که از تغییر وضعیت به نفع عدالت و به نفع حق استفاده بکنیم. می‌دونید که آقای خامنه‌ای و نمی‌دونم رهبران جمهوری اسلامی کسانی بودن که خودشون در قربانیان به اصطلاح نقض حقوق بشر می‌دونستن دیگه. یعنی زندانی بودن که تبدیل شدن به زندانبان. یه لاژوردی که یکی از چهره‌هاییست که در تاریخ جمهوری اسلامی با شکنجه پیوند خورده کسیست که شکنجه شده بود در زمان شاه بنابراین اینکه کسی در به اصطلاح شرایطی قربانی شده این به این معنا نیست که تغییر وضعیت و رسیدن او به قدرت خشونت رو از بین می‌بره به عکس کسانی که بیشترین حس قربانی شدن رو دارن بیشترین تمایل یا انگیزه یا کشش رو به سمت انتقام گرفتن و از بین بردن حق دیگران و خشونت ورزیدنو دارن. در چنین شرایطی قانون وای بر مغلوب حاکم است. فرد مغلوب تنها میان مردن یا انجام دادن انجام دادن خواسته فاتح و رنج بردن به خاطر تن دادن به آن مخیر است. او غالباً زندگی و ماندن را ترجیح می‌دهد. در اینجا شاهد ریشه‌های مناسبات اولیه میان ارباب برده برده هستیم به آن شو که هگل آن را ترسیم کرده است. حق اندیشه والای انسان‌هاییست که وجود انسانیشان را بر پایه خواستگاهی بنا کرده‌اند که هرچند به واسطه سلطه و خشونت تضمین می‌شود اما به واسطه آن تعین نمی‌افد. ت این تکرار می‌کنم این جمله رو. حق اندیشه والای انسان‌هاییست. که وجود انسانیشان را بر پایه خواستگاهی بنا کرده‌اند که هرچند به واسطه سلطه و خشونت تضمین می‌شود اما به واسطه آن تعین نمی‌آبد. آنجا که انسان‌ها به انسان بودن خویش واقف می‌شوند و انسان را به مثابع انسان رسمیت می‌شناسند. در آنجا به حقوق انسانی پی می‌برند و خودشان را بر پایه حق طبیعی استوار می‌سازند که هرکس از جمله فاتح و مغلوب می‌تواند به آن متوصل شود. یعنی زمانی شما مفهوم حق رو می‌فهمید که فارغ از اینکه شما چه سود و زیانی در به اصطلاح این وضعیت دارید عمل بر اساس حق انسانیت شما رو تعریف بکنه یعنی به قول کانت عمل خیر اون عملی نیست که شما ازش لذت میبرید عملی نیست که به سود شماست عملی نیست که دوست دارید عملی نیست که به نفع شماست بلکه عملیست که شما انجام میدید چون خیر و و چون اون عمل رو بر فقط و فقط بر اساس اینکه خیر هست انجام میدید اون عمل اخلاقی شمرده میشه بنابراین حتی اگر عمل خیر رو هم شما با انگیزه‌های غیراخلاقی انجام بدید اون عمل اخلاقی نیست مثلاً فرض کنید من به یه فقیر کمک می‌کنم هر روز خب کار کار خوبیه دیگه اما از این کار حس خوبی به من به من دست میده. یعنی فکر می‌کنم من آدم خوبیام. از این کار لذت می‌برم. این عمل اخلاق عمل بدی نیست ولی عمل اخلاقی نیست. کار خیر زمانی خیره که شما فقط و فقط به خاطر خیر بودنش انجام میدید. در در نتیجه به به اصطلاح کانت دیس اینترستد بودن یعنی اینکه شما هیچ‌گونه تعلق خاطری نسبت به این یا هیچگونه منفعتی در این کار ندارید و فقط به خاطر حق بودن اون رو انجام میدید این اونوقت به یک به اصطلاح کمال اخلاقی و فضیلت اخلاقی نزدیک میشه البته آن چیزی که در مورد یک پیروزی آها به محض آنکه که اندیشه حق پا به منصه ظهور می‌گذارد، انسان‌ها می‌توانند حقوق حقیشان را با گفتگو و رویه‌ای ارزشمند بیابند. البته آن چیزی که در مورد یک پیروزی تمامعیار در مناسبات میان فاتح و مغلوب و نیز برای مغلوب، قانونی و به حق است دایره بسیار محدودی از رخدادهاست که از ناحیه افعال یک اراده سیاسی درباره‌ش تصمیم گرفته شده باشد. آن‌ها به مبنایی برای یک حق محصل و ناظر به واقع مبدل می‌شوند که دیگر خودشان به واسطه حق توجیه نمی‌شوند. حق تنها می‌تواند مربوط به تقصیر به معنای جرم و مسئولیت سیاسی باشد و نه به تقصیر اخلاقی و متافیزیکی. به رسمیت شناختن حق هم توسط فرد مورد مجازات و هم توسط فرد مسئول ممکن است. فرد مجرم می‌تواند مجازات شدنش را به مثابع عزت و اصلاح نفسش بفهمد. فردی که از حیث سیاسی مسئول است می‌تواند بپذیرد که شرایط زندگی که او اینک باید بد آن‌ها تند واقعیت‌هایی هستند که از طریق سرنوشت محتوم برای او مقدر شده است. بخشایش حال عف کردن بخشیدن فعلیست که تأثیر قانون محض و خشونت مخرب را تعدیل می‌کند. اگر قرار باشه که فقط و فقط شما متکی باشید به اجرای مجازات و برقراری عدالت از راه اجرای به اصطلاح از راه مجازات کردن خشونت تبدیل میشه به اصطلاح وجه غالب در مناسبات انسانی این عف هست که یک وجه غیر خشونت آمیز به حق میده یعنی من وقتی که کسی رو به خاطر جنایتی که بر من کرده می‌بخشم این به حق حیات یک وجه انسانی میده اما اگر حق حیات فقط و فقط با مرگ طرف مقابل قابل احقاق باشه اونوقت حق حیات هم یک چهره مرگاری به خودش می‌گیره بنابراین ما به عف نیازمندیم همون همون قدر که به مجازات نیازمند هستیم. به عبارت دیگه نارنت در مورد اف میگه که ما هیچ موقع در اف اون کاری رو نمیبخشیم. وقتی ما می‌بخشیم کاری رو نمی‌بخشیم بلکه کسی رو می‌بخشیم. اگر کسی مثلاً آدم کشته وقتی که ما این رو می‌بخشیم ما آدمکشی رو نمی‌بخشیم. نمیگیم آدمکشی کار خوبی بوده. این آدم رو می‌بخشیم. بخشیدن این آدم به این معناست که او اون آدمی رو که مرتکب کار وحشتناکی شده کار بدی شده اون آدم رو به اون کارش تقلیل نمیدیم نمیگیم این آدم همه این آدم می‌تونه این عملش باشه بنابراین به خاطر این عمل اون آدمه رو از بین میبریم وقتی که ما عف می‌کنیم یعنی از تقلیل یک انسان به عمل بدش پرهیز کردیم در نتیجه امکان اینکه اون شخص انسانی زندگی کنه در با زنده بودنش این رو فراهم آوردیم به جای اینکه او رو با عمل بدش در حقیقت از بین ببریم و در حقیقت بگیم انسانی که یه کاری بد کرد دیگه نمی‌تونه اصلا زندگی زندگی خوبی داشته باشه انسانیت انسان در فعل بخشایش حقیقت برتری را نسبت به آنچه در منطق صلب رابطه علت و معلول چه در خصوص حق و چه در خصوص خشونت وجود دارد لمس میکند ببینید شما وقتی که عف میکنید عف برای این برای به اصطلاح هدف عف یا تاثیر اصلی عف این برای شخصی که عف میشه نیست بلکه برای کسیست که عف میکنه یعنی فرض کنید کسی پدر منو کشته اگر من بخوام اون رو قصاص کنم خب مرگ طبیعتاً من یک دردی دارم انقدر رنجی دارم که اون رنج خودم به اصطلاح انقدر عمیقه که فکر اگر فکر کنم که اون رنج با مقابله به مثل از بین میره کاملاً خطا کردم یعنی من میتونم قاتل پدرمو قصاص کنم اما رنجی که از قتل پدرم می‌برم هرگز وجود منو ترک نخواهد کرد یعنی هرگز مرگ مرگ دیگری اون زخمی رو که کار او با به اصطلاح مرگی که او انجام داده بر من وارد کرده اون زخم و التیام نخواهد بخشید اما در عف کاری که میکنید این نیست که شخص مقابل رو رهاش می‌کنید در عف کاری که می‌کنید بر این رنج و زخمی که سینه‌های شما رو می‌فشوره غالب میشید یعنی شما از رنجی که اون زخمی که بر اثر این حادثه وجود شما رو آزرده بر اون زخم فائق میاد یعنی میگید که من یه یه قدرتی هست دیگه یه شما خودتونو قدرتمند بودید میگید من توانستم زخمی که بر من وارد کرده کسی توانستم این زخمو بر او وارد نکنم یه این قدرت باعث میشه که شما رهایی پیدا بکنید بنابراین اف برای سلامت روانی و سلامت به اصط به اصطلاح روحی جامعه یک به اصطلاح ضرورت گریز ناپذیر علیرغم وجود حق بخشایش نیز دستندرکار است تا فضای عادلانه‌ای برای همه ایجاد کند. چرا که همه حنجارهای انسانی در پیامدهایشان مملو و از کاستی و بی‌عدالتین. وقتی ما از عدالت حرف می‌زنیم واقعاً چقدر عدالت انسان می‌تونه عدالتو برقرار کنه؟ یعنی واقعاً در مورد حالا هیتلر و همین جمهوری اسلامی آدم‌هایی که جمهوری اسلامی کشته واقعاً چهجوری شما می‌تونید عدالتو برقرار بکنید؟ چه چیزی جبران میشه؟ چه چیزی به اصطلاح می‌تونه به شما بگه ادا شما تمام آدمای جمهوری اسلامی م بکشید آیا واقعاً اون آدم‌هایی که کشته شدن اون زندگی‌هایی که از هم پاشیده شده اون رنج‌هایی که بر مردم روا داشته شده اون‌ها جبران میشه؟ نه پس توجه داشته باشین که ما از عدالتی باید صحبت بکنیم که در جهان انسانی ممکن هست نه عدالتی که واقعاً عدالتیست که خدا فقط می‌تونه برقرار کنه علیرغم امکان خشونت فرد فاتح بخشایش به خرج می‌د از سر مصلحت چرا که او با این کار می‌تواند مغلوبان را به خدمت خود درآورد خواه از سر بلند نظری چرا که اجازه ادامه حیات به مغلوب به او احساس قدرت و بزرگی می‌بخشد یا اینکه او در وجدانش تسلیم مطالبات حق طبیعی همه شمول انسانیست که بنا به آن هم همانسان که همه حقوق از مجرم سلب نمی‌شود از مغلوب نیز همه حقوقش را سلب نمی‌کند. یعنی اینکه همون طور که به اصطلاح مجرم به خاطر یک جرم از همه حقوقش سلب نمیشه اون کسی که به اصطلاح مغلوب هم هست از همه حقوقش سلب نمیشه چه کسی حکم می‌کند و چه کسی یا چه چیزی متعلق حکم متعلق حکم است با روانه شدن سیل اتهامات این پرسش مطرح می‌شود که چه کسی حکم می‌کند و چه کسی متعلق حکم است می‌دونید می‌دونید که الان در فضای اینترنت که میرید همه طرف مقابل رو به چیزهایی متهم می‌کنن که حولگیزترین اتهامات در دنیا به شمار میره. یعنی کهه آدم‌ها رو گاهی آدمایی که نمی‌شناسن در دستشونو در خون دخیل می‌بینن یه یه چیز عجیب غریبی یعنی الان اتهام زدن به آدم‌ها و بدترین اتهام زدن‌ها یه چیز بسیار عادی رایج و البته هشدار دهنده شده خب در این شرایط این پرسش مطرح میشد که چه کسی حکم می‌کنه و چه کسی متعلق حکم است یعنی چه کسی حق داره که در نظام حقوق جدید به عنوان به اصطلاح معمار به نظام حقوقی جدید شناخته بشه چه کسانی حق دارن که حق رو تعریف بکنن چه کسانی حق دارن که عادلانه بودن دادگاه رو تعریف بکنن یک اتهام تنها زمانی با معناست که از طریق دیدگاه و متعلقش تعیین شده تعیین یافته و بدین وسیله محدود شده باشن. یعنی شما زمانی می‌تونید بگید یه اتهام معنی داره که بر اساس یک ضابطه‌ای مشخص باشه. بنابراین وقتی که شما میگید که کسی که از جمهوری اسلامی دفاع بکنه در همه جنایت‌های جمهوری اسلامی شریکه دارید از یه چیز نامحدود درباره آدمای نامحدودی حرف می‌زنید. این این اتهامو اصلاً بی‌معنا می‌کنه. یک اتهام زمانی آشکار است که آدم بداند چه کسی متهم و چه کسی متهم هست یعنی چه کسی اتهام زننده است و چه کسی شخص متهم است الف اجازه دهید نخست با برشمردن ۴ار سنخ از تقصیر آغاز کنید فرد متهم سرزنش‌ها را هم از بیرون یعنی از ناحیه عال عالم و هم از درون یعنی از سویدای روحش می‌شنود از منظر بیرونی این اتهامات صرفاً نظر به جرایم و تقصیر سیاسی با معنا هستند. آن‌ها با این قصد مطرح می‌شوند که فرد را مجازات و برای او ایجاد مسئولیت کنند. اعتبار این اتهامات قانونی و سیاسی‌ست اما اخلاقی و متافیزیکی نیست. فرد مقصر به دلیل آنکه دچار ناپامی در تکلیف اخلاقی و شکنندگی متافیزیکی شده است در اعماق درونش سرزنش‌هایی را می‌شنود و اگر این ناکامی در وظیفه اخلاقی و شکنندگی متافیزیکی او منشأ فعل یا ترک عمل سیاسی و مجرمانه باشد باز در خصوص این دو همین سرزنش‌ها را می‌شنود. از حیث اخلاقی انسان تنها خودش و نه دیگری را می‌تواند مقصر بداند. عزیز یعنی وقتی که شما میگید مسئولیت اخلاقی این نیست که شما بشینید برای دیگران مسئولیت اخلاقی تعیین بکنید این آدم‌های نادانی که میشن تو تلویزیون و میگن مسئولیت اخلاقی ترامپ اینه که این کارو بکنه مسئولیت اخلاقی فلان اینه که این کارو بکنه و بعدم میگن ما از نظر اخلاق سکولار میگیم این‌ها مطلقا درکی از اخلاق سکولار ندارن اخلاق سکولار فرقش با اخلاق دینی اینه که در اخلاق دینی یک نفر یا یک مرجعی به نام دین برای همه تعیین تکلیف می‌کنه. اخلاق سکولار یعنی اخلاقی که انسان برای خودش تکلیف ت تکلیف می‌تونه تعیین بکنه. اخلاق سکولار یعنیک که انسان فقط و فقط بر اساس وجدان اخلاقی خودش خودش رو مسئول می‌دونه وگرنه اگر قرار باشه که اخلاق سکولار یه نفر بشینه تو تلویزیون ایران اینترنشنال از ترامپ گرفته تا بچه‌هایی که تو خیابون تهران هستن براشون مسئولیت اخلاقی تعیین بکنه. با آخوندا هیچ فرقی نداره. ویژگی اخلاق سکولار این هست که اخلاقیست که خود انسان رو مسئول می‌دونه. از حیث اخلاقی انسان تنها خودش و نه دیگران را می‌تواند مقصر بداند. تنها در محاجه دوستانه می‌توان دیگری را مقصر دونست. یعنی من فقط می‌تونم با شما صحبت بکنم و در صحبت با شما در گفتگوی قانع‌کننده با شما شما رو مقصر بدونم نه اینکه یک معیارهایی درست بکنم برای خودم بعد هر کسی رو که با اون معیارها سازگار نیست بگم اینا مسئولیت اخلاقی خودشون عمل نکردن هیچ‌کس نمی‌تواند از حیث اخلاقی در خصوص فرد دیگر قضاوت کند مگر اینکه آن فرد را در هم‌بستگی درونی با خودش بداند یعنی یک جامعه اینکه درش هم‌بستگی وجود داره آدم‌ها با همدیگه تفاهم دارن برای حفظ این تفاهم و برای جلوگیری از هر خطری که هم‌بستگی رو تهدید می‌کنه همدیگه رو می‌تونن قضاوت اخلاقی کنن. یعنی چی؟ یعنی قضاوت اخلاقی رو بر پایه معیارهایی که همه بر او توافق دارن انجام میدن در نتیجه میشه یک روشی برای حفظ سلامت جامعه نه یک روشی برای از هم پاشیدن جامعه گویی که خود اوست یعنی من وقتی که شما رو من با شما یک حس اجتماعی مشترکی داشتم که وجود خودمو زندگی خودمو با زندگی شما پیوند دادم و وجود فردی خودم رو از وجود اجتماعیم جدا ندونستم. بنابراین نقد دیگری میشه نقد خودم. من شکلی شما رو نقد می‌کنم که خودم رو نقد می‌کنم. یعنی چون شما رو زندگی شما رو وجود شما رو از خودم و با خودم می‌دونم از این منظر نقد می‌کنم. فرق می‌کنیم برای اینکه شما از اخلاق استفاده کنید به جای تفنگ که الان کارکسی که الان می‌کنن صرفاً در جایی که من دیگری را همچون خود بدانم قرابتی حاکم می‌شود که مجال آن را می‌دهد تا در مفاهمه آزاد چیزی موضوع مشترک برای من و دیگری شود که در نهایت هر فرد در خلوت و تنهایی انجام می‌داد. این ادعا که دیگری مقصر است نه به عقیده و مشرب فکری او بلکه تنها به افعال و رفتارهای مشخصی اشاره دارد. وقتی شما قضاوت می‌کنید اگر قضاوت شما برگرده به چیزی غیر از افعالش شما قضاوت غیرخلاقی کردید چون اخلاق عملیست که اخلاق یعنی قضاوتی که مربوط به عمل شخصه اینکه طرف باباش چی بوده ننش چی بوده نمی‌دونم فلانش چی بوده چون که این آدم با فلانی عقده یعنی دنبال به اصطلاح دلایلی بگردید برای قضاوت اخلاقی غیر از عمل او این قضاوت غیراخلاقیه شما باید بگید که این عمل اخلاقی نیست به دلیل اینکه معیار اخلاقی بودن عمل این هست اما اگه بگید این آدم مثلاً اصلاح‌طلبا اینا اینا چون فلان فلان از اینا آدمای بسیار فلانی هستن نه شما باید بگید این عمل به این دلیل عمل اخلاقی نیست که با معیارهای عمل اخلاقی سازگار نیست در نتیجه با همون معیاری که عمل یک اصلاح‌طلب قضاوت میشه غیر اصلاح‌طلبم با همون معیارها عملش قضاوت میشه بدون شک منطقیست که همه شهروندان یک حکومت را به خاطر عواقب ناشی از اعمال این حکومت بدون شک منطقیست که همه شهروندان یک حکومت را به خاطر عواقب ناشی از اعمال این حکومت مسئول دانست. اعمال حکومت بر زندگی افراد یک جامعه تأثیر می‌گذارد اما مسئولیت افراد مشخص و محدود است بی آنکه بتوان تک افراد را به لحاظ اخلاقی و متافیزیکی مقصر دانست. این مسئولیت همچنین شامل آن دسته از شهر شهروندانی نیز می‌شود که در برابر این رژیم و اعمال آن که مورد بحث قرار خواهد گرفت ایستادگی کرده‌اند. به همین قیاس اعضای سازمان‌ها، احزاب و گروه‌های سیاسی در قبال اعمال حکومتشان مسئولیت‌هایی دارند. در خصوص جرم تنها می‌توان تک افراد را مورد مجازات قرار دادن. یعنی وقتی که ما از جرم حرف می‌زنیم شما زمانی که میتونید زمانی میتونید از در مورد جرم حرف بزنید که جرم رو جرم شخص بدونید. یعنی جرم در مورد جرم شما شخص رو محاکمه می‌کنید شخص رو متهم می‌کنید شخص رو مجازات می‌کنید خواه فرد خودش به تنهایی مرتکب آن شده باشد خواه همدستانی در جرم داشته باشد که هر یک از آنان متناسب با میزان مشارکتشان در جرم و دستکم به واسطه تعلق داشتنشان به این جمع مورد واسهاس قرار گیرن یعنی شما نمی‌تونید یه گروه یه آدمایی رو صرفاً به خاطر اینکه در یه گروهی هستن یکسان اون‌ها رو مجرم و بدونید و مجازات کنید بلکه درسته که یه مثلاً فرض کنید یه گروهی در یک عملی در مجرمان شرکت داشتن ولی برای مجازات شما باید جرم هر کدوم از اون‌ها رو جدا و متناسب با اون جرمی که انجام داده در نظر بگیرید مثلاً گروهی از راهزنان و مفسدان هستند که به عنوان یک کل می‌توان به آنها انگ مجرم زد در این مورد خاص تعلق داشتن به این جمع در حکم مجرم بودن است. مجرم دانستن کل یک ملت بی‌معناست. مجرم همواره یک فرد است. توجه کنید مجرم دانستن یک ملت کل یک ملت بی‌معناست. مجرم همواره یک فردست. نمی‌تونید بگید ۵۷ یا نمی‌تونید بگید که نه فلان. همیشه مجرم یک فرد. همچنین بی‌معناست که کل یک ملت را به لحاظ اخلاقی متهم کنه. هیچ چیزی به عنوان خسیصه ملی وجود ندارد که بتوان آن را به تک‌تک افراد یک ملت منتصب ساخت. البته ما زبان، آداب و رسوم، عادات و اصل و نسب مشترکی داریم اما چه بسا در این اشتراکات نیز شاهد تمایزات حادی باشیم. مثلاً مردمی که به یک زبان سخن می‌گویند ممکن است در این زبان آنقدر با هم یکدیگر بیگانه باشن که گویی به ملت واحدی تعلق ندارن. بنابراین شما نمی‌تونید بگید که این جمهوری اسلامی جنایاتش جنایات شیعهست مثلاً نمی‌دونم بنابراین شما شیعیان همه مثلاً فلانن فص متهم کردن یک جامعه به یک چیزی کاملاً غیرخلاف حق هست. تنها فرد است که می‌تواند مورد قضاوت اخلاقی قرار گیرد و نه جمع ذهنیتی که انسان‌ها را به طور جمعی می‌بیند توصیف می‌کند و مورد قضاوت قرار می‌دهد رواجع میفتد. اینکه شما بگید چپا اینطور نمی‌دونم سلطنتبا اینطور آخوندا اونطور یعنی قضاوت کردن بر قضاوت کردن یه گروهی که بسیار نامعلومه اعضای یعنی وقتی که میگی چپا یعنی کی چی چند نفر کجا کیا چپن این جور اتهامات وارد کردن آبستن خشونت‌های بسیار بزرگیه فقط فرد رو میشه متهم کرد مشخص مشخصه‌هایی نظیر آلمانی‌ها و روس‌ها و انگلیسی‌ها یک مفهوم عام و متعلق به جنس نیستند که زیل آن بتوان افراد را طبقه‌بندی کرد، بلکه مفاهیم مربوط به تیپ‌های شخصیتی هستند که ممکن است کم و بیش با افراد مطابقت داشته باشد. خلط میان تلقی جنس و تلقی تیپ نشانه‌ای از اندیشیدن در قالب جمع است. کسی که نتونه به صورت رابطه بین اعمال و افراد رو به صورت فردی بفهمه یعنی هنوز ذهنیت منطقی نداره. مثلاً در ق نظام‌های قبیله‌ای یه نفر از این قبیله می‌رفت اون قبیله رو یه نفر از اون قبیله رو می‌کشت اون قبیله برای انتقام‌گیری حمله می‌کرد و این قبیله مثل اون قبیله رم می‌کشت یعنی جنگ میشد ولی نظام حقوقی و نظام منطقی هست که میگه که این هرکس در برابر عملی که خودش انجام داده مسئول و چیز مسئول و قابل مجازات هست بنابراین ما اگر کسی کسی رو کشت فقط او در مقابل اون برای اون کشتن به اصطلاح متهم هست و قابل مجازات نه اینکه چون از قبیله فلان هست تمام اون قبیله هم بشه مجازات کرد و اگر شما بخواهید آلمانی‌ها انگلیسی‌ها نروژی‌ها و یهودیان خب الان در نظام نازی یهودیان باید از اون می‌رفتن یهودیان یعنی یه یه کل خیلی خیلی چی به اصطلاح گسترده با یک جرم واحد اگر شما بخواهید می‌توانید موارد زیر را در نظر گرفتید فریسیان بایرونی‌ها یا مردان یا زنان جوانان و سالخوردگان اینکه چیزی با این تلقی تیپشناسانه سازگار باشد نباید ما را به این باور خطا برساند که هر تک فردی را می‌توان از طریق چنین مشخصه‌های کلی مدنظر قرار داد. این صورتی از تفکر است که در خلال صدها به رشد نفرت در میان اقوام و اجتماعات انسانی پرابال داده است. عربا اینطور نمی‌دونم فلان یعنی انقدر که ما نفرت‌هامون متوجه یه کلیت‌های کاملاً به اصطلاح مبهم هست اینا این چیزیست که کاملاً خلاف حق و نظام عادلانه مدرنه. متأسفانه ناسیونالی ناسیونال سوسیالیسم این ذهنیت را که برای قالب مردم امری طبیعی و بدیهی شده به سبعانه‌ترین شکل ممکن به کار گرفته و آن را از طریق تبلیغاتش در اذهان مردم فرو کرده است. ناسیونال سوسیالیسم یعنی نازیسم شرایط را به گونه‌ای رقم زده بود که گویی دیگر نه تک فرد انسانی بلکه تنها جماعات انسانی داشتیم. یعنی یه جوری آدم آدم به اصطلاح اتهام می‌زدن که انگار ما چیزی به نام فرد نداریم فقط یه سری داریم که هر کی نگه جاوید شاه یا مجاهد یا ملا یعنی ما انگار دیگه راجع افراد حرف نمی‌زنیم فقط یه مجموعه‌ای از به گروه‌های انسانی وجود دارن که اونها دارن کار بد می‌کنن یا کار خوب می‌کنن یک ملت به مثابع کل وجود ندارد ما چیزی نداریم به نام یه ملت همه حدود و مرزبنده‌هایی که برای تعریف ملت در نظر می‌گیریم به واسطه واقعیت‌ها مورد تخطی قرار می‌گیرن. زبان، ملیت، فرهنگ و تقدیر مشترک هیچ یک از این‌ها با همدیگر منطبق نیستن. وقتی شما میگید ملت خب همین ملت می‌دونید چقدر از نظر سرگذشتشون از نظر سرنوشتشون از نظر زبانشون از نظر موقعیتشون در شرایط مختلف فرق می‌کنن در همین ۵۰ سال اخیر وقتی از ملت ایران حرف بزنیم ملت ایران هم کسانی بودن که قربانی حکومت شدن هم کسانی بودن که قربانی کردن هم کسانی هستن که خانواده شهیدن هم کسانی هستن که خانواده اعدامی هستن هم کسانی هستن که از مملکت رانده شدن هم کسانی هستن که به ناحق قدرت به دست گرفتن بنابراین این م اعضای این ملت هرگز در یک شرایط برابر قرار نداشتن زبان مل بله ملت و دولت یعنی زبان و تقدید مشترک و فرهنگ منطبق بر هم نیستند یک ملت نمی‌تواند در یک فرد خلاصه شود یک ملت نمی‌تواند قهرمانانه از صحنه حذف شود یک ملت نمی‌تواند مجرم باشد و نمی‌تواند اخلاقی یا غیراخلاقی عمل کند. صرفاً افراد یک ملت می‌توانن چنین می‌کنن. ملت به مسابع کل چه از حیث جزایی چه از حیث سیاسی و چه از حیث اخلاقی نه مقصر است و نه معصوم. شهروندان یک حکومت صرفاً از حیث سیاسی مسئولند. قضاوت مطلق در خصوص یک ملت همواره طعم با بی‌عدالتیست. این قضاوت یک مبناسازی کاذب را مفروض می‌گیرد که پیامد آن سلب ارزش‌های انسانی از تکراد است. اما دیدگاه جهانی که یک ملت را به طور جمعی مقصر می‌داند از سنخ همان واقعیتیست که در طول صداهای متوالی چنین می‌اندیشید و چنین می‌گفت که یهودیان در مصلوب ساختن مسیح مقصر بودند. اما این یهودیان کیستند؟ منظور از یهودیان در اینجا گروه مشخصی از متعسبان دینی و سیاسیست که در آن زمان در میان قوم یهود از قدرت خاصی برخوردار بودن قدرتی که در همکاری با اشغال‌گران رومی به مصلوب ساختن مسیح منتهی شد غلبه و رواج یافتن چنین عقیده‌ای که حتی نزد انسان‌های متفکر و امر بدیهی مبدل شده عجیب است زیرا که غلط بودن چنین عقیده‌ای آشکار و مبرهن است. انگار فرد رودر روی یک دیوار ایستاده است. گوی دیگر نمی‌خواهد هیچ دلیل و هیچ واقعیتی را بشنود یا اگر بشنود گویی به سرعت آن را فراموش می‌کند بدون آنکه برای آن اعتباری قائل باشد. بنابراین ما در خصوص یک ملت یا اعضای یک گروه چیزی به نام تقصیر جمعی البته به استثنای مسئولیت سیاسی نداریم. نه از آن نوع تقصیر جزایی نه اخلاقی و نه متافیزیکی. ازعان اینکه یک ملت مقصر است ناشی از این خطاست. ا خطایی که راحت‌طلبی و نخوت اندیشه میانمایع و غیرنقادانه را به ذهن متبادر می‌سازد. جیم برای متهم ساختن و ملامت کردن باید حقی وجود داشته باشد. اجازه بدید که من این تلفن داره شارژش تموم شد. بابک چقدر دیگه وقت داریم بابک صدای احمد جان چقدر وقت داریم هر وقتی باشه چقدر گذشته ببینم ۴۰ دقیقه گذشته درسته بله آره بله برای قضاوت برای متهم ساختن و ملامت کردن باید حقی وجود داشته باشد چه کسی حق قضاوت دارد باید از هر کسی که قضاوت می‌کند این را پرسید که چه مشروعیتی دارد او بر اساس چه هدف و انگیزه‌ای قضاوت می‌کند او و فرد مورد قضاوت در چه جایگاهی با یکدیگر قرار دارن؟ این سؤالیست که ما هرگز از خودمون نمی‌پرسیم. هرگز این همه که الان برای همدیگه خطو نشون می‌کشیم این سؤالو نمی‌کنیم که من در چه جایگاهی قرار دارم که قضاوت بکنم و آیا من می‌تونم بدون نیاز به مشروعیت مشروعیتی که برای دیگران قابل توجیه و قابل دفاع باشه آیا حق قضاوت دارم یا نه؟ برای قضاوت در باب تقصیر اخلاقی و متافیزیکی به مسند قضایی این جهانی احتیاج نداریم. یعنی شما انسان‌ها بدون اینکه نیازی داشته باشن به تحصیلات، بدون اینکه نیازی داشته باشن به آموزش، همه انسان‌ها قادر هستند برای خودشون قضا قضاوت اخلاقی بکنن. به همین دلیله که اخلاق خیلی مهمه. اخلاق چیزیست که آدم‌ها خودشون برای خودشون قادرن انجام بدن و به همین دلیل هر کس می‌تونه خودش رو از نظر اخلاقی قضاوت بکنه. نیازی نداریم که کسی از بیرون به اصطلاح قضاوت اخلاقی رو مشروع بدونه یا نه. آنچه نزد انسان‌های عاشق در نزدیک‌ترین علغ‌ها و پیوندها ممکن است در تحلیلی سرد و خشک مجاز نیست. بنابراین آنچه در پیشگاه خدا معتبر است نزد انسان‌ها صادق نیست زیرا خدا واجد مرجعیتی نیست که به نیابت او بر زمین ظاهر شود نه در کلیسا و نه در خارج از کلیسا و نه در جراییدی که اخبار عالم را به طور همگانی منعکس می‌کنن یعنی تلویزیون ایران اینترنشنال دقیقاً در از موضع خداوند راجع به همه چیز قضاوت می‌کنه این موضعی نیست که انسان‌ها بهش مجاز باشن انسان‌ها خداوند اون قضاوتی که خداوند می‌کنه قضاوت باتی نیست که به احدناسی در روی زمین بهش نمایندگی داده شده باشه. هیچکس حق نداره که از چشم خداوند جهان رو ببینه و از چشم خداوند قضاوتی بکنه که فقط و فقط از اون به اصطلاح جایگاه ممکنه. ما انسان‌ها باید در نظر بگیریم که هر قضاوتی که بکنیم باید قضاوتی باشه که انسانیه. یعنی نیازمند به مشروعیت انسانیه. من نمی‌تونم یک جا بشینم و برای تمام جهان حق حق و باطلو تعیین بکنم و بگم که این یه چه کسانی جهنمین چه کسانی بهشتین. اگر قضاوت در وضعیت تصمیم‌گیری در باب جنگ مطرح باشد در این صورت فاتح در خصوص قضاوت در باب مسئولیت سیاسی حق تام دارد. او جانش را به خطر انداخته. هرچه هرچند نتیجه کار به نفعش نبوده است. به نفعش بوده است. اما این پرسش مطرح می‌شود که آیا اساساً می‌توان یک فرد بی‌طرف را در برابر همگان مورد قضاوت قرار داد؟ آن هم پس از آنکه از جنگ کناره گرفته تا حیات و وجدانش راه برای این آرمان به خطر نیناندازد. اگر در میان انسان‌هایی که تقدیر مشترکی دارن مثلاً امروزه در میان آلمانی‌ها از نظر اخلاقی و متافیزیکی این فرد یا آن فرد سخن میان آید از از تقصیر اخلاقی ببخشید دوباره می‌خونم اگر در میان انسان‌هایی که تقدیر مشترکی دارن مثلاً امروزه در میان آلمانی‌ها از تقصیر اخلاقی و متافیزیکی این فرد یا آن فرد سخن به میان آید در این صورت آدم در رفتار و سکنات فرد فرد قضاوت کننده حس می‌کند که او حق قضاوت کردن دارد. خواه او از تقصیر سخن بگوید که او نیز در آن سحیم است یا خیر. خواه از سر اعتقاد قلبی در باب آن سخن بگوید یا به ظاهر خواه در مقام روشنگری خودش باشد یا فقط در مقام اتهام به دیگری خواه در سدد یافتن راهی برای روشنگری دیگران باشد یا حمله کردن به دیگران در مقام بیگانگان. خواه آن‌ها به عنوان دوست سخن بگوید یا به عنوان دشمن همواره تنها در موارد نخست در برحق بودن او جای تردیدی نیست و در موارد دوم می‌توان به او بدن شک کرد البته در هر مورد به میزان عطوفت و شفقت او بستگی دارد اما اگر از مسئولیت سیاسی و تقصیر جزایی سخن در میان باشد در این صورت در میان شهروندان هر کسی از این حق برخوردار اگر از مسئولیت سیاسی و تقصیر جزایی سخن در میان باشد در این صورت در میان شهروندان هر کسی از این حق برخوردار است که واقعیت را مورد بحث مناقشه قرار دهد و قضاوت شهروندان را بر اساس معیار تعاریف مفهوم مفهومی و روشن مورد ارزیابی قرار دهد. مسئولیت سیاسی بر اساس میزان مساحمت افراد در افعال و برنامه‌های رژیم درجه‌ بندی می‌شود. رژیمی که از این پس تمامی برنامه‌های آن از اساس نفی می‌شود و به واسطه تصمیمات فاتح تعین می‌ابد. تصمیماتی که اگر کسی به رغم فاجعه بخواهد به نحو منطقی کماکان به زندگیش ادامه دهد تسلیم آن شود. بند ۵ دفاعیه آنجا که اتهامات اقامه می‌شود، متهم فرصت دفاع کردن از خود را پیدا می‌کند. آنجا که به حق متوصل می‌شود، آن در حکم دفاع است. هر جا که خشونت اعمال شود، فرد قربانی در صورت امکان از خویش دفاع می‌کند. اگر فرد واقع مطلقاً مغلوب بتواند از خویش دفاع کند اما در عین حال بخواهد زنده بماند چاره‌ای جز تحمل پذیرش و تن دادن و عواقب را ندارد اما در جایی که فرد فاتح عدله‌اش را ارائه می‌کند و به قضاوت می‌پردازد متهم بدون اعمال هیچ خشونتی بلکه صرفاً در اغمای کامل ذهن و روح می‌تواند به عدله فاتح پاسخ دهد مشروط به آنکه به وی میدان داده شود. دفاع جایی ممکن است که انسان اجازه سخن‌گفتن داشته باشد. مادامی که فرد فاتح بر اساس حق رفتار کند قدرتش را محدود کرده است. یعنی توجه داشته باشید در جمهوری اسلامی وقتی انگلا وقتی پیروز شد اما هر کس که می‌خواستن اعدام کنن یا مجازات کنن می‌آوردنش تو تلویزیون و به اصطلاح محاکمهش می‌کردن. یعنی این محاکمه محاکمه واقعی نبود یا بهش می‌گفتن از خودت دفاع کن. واقعاً نمی‌خواستن از خودش دفاع کنن. یک محاکمه‌ای بود که در حقیقت اجازه می‌داد به جمهوری اسلامی بدون اینکه به مخال به اصطلاح پاسخگو باشه آدم‌هایی رو که دوست نداره از بین ببره. یعنی به عبارت دیگه اینا این نمایش‌های محاکمه‌های نمایشی درست به خاطر این بود که از محاکمه واقعی اینا فرار کنن. پس در نظر داشته باشید که وقتی که از یک محاکمه عادلانه صحبت می‌کنیم، محاکمه عادلانه محاکمه‌ایست که فرد متهم واقعاً آزادانه بتونه حرف بزنه و از خودش دفاع بکنه و و به اصطلاح مرعوب نشده باشه کسی به اصطلا توانایی خودش رو برای دفاع خودش از دست نداده باشه پس ما منظورمون یک محیط در او متهم جرأتش برای دفاع از خودش به هیچ وجه قبل از محاکمه گرفته نشده باشه. این دفاعیه شامل امکان‌های زیر است. یک دفاعیه می‌تواند بر فرق‌گذاری تأکید کند. فرق‌گذاری به تعین بخشیدن و تا حدودی به تبرعه کردن منجر می‌شود. بر قضاوت‌های تمامیت‌خواهانه پایان می‌بخشد و به این ترتیب اتهامات را محدود می‌کنن. یعنی شما اگر بخواهید که دفاع بکنید از یعنی دفاع زمانی ممکن میشه که شما بین میزان جرم‌ها بتونید فرق بگذارید. اگر بگید که هر کس که تو جمهوری اسلامی کارمند جمهوری اسلامی بوده در جنایات شریه یعنی مثلاً فرقی بین یه استاد دانشگاهی که در یه دانشگاه دولتی کار می‌کرده با خامنه‌ای مثلاً نیست. زمانی دفاع ممکن میشه که شما بتونید بین جرائم تمایز بگذارید و یکسان ندونید. عدم فرق‌گذاری به ابهام می‌انجامد و ابهام به نوبه خود در بردارنده عواقب واقعی‌ست که ممکن است مفید یا مضاعر باشد. اما در هر صورت این عواقب ناحقن. یعنی اینکه بگید هر کس بیاد رأی بده در انتخابات شرکت کنه دستشو تو خون زده این به این معنایست که شما هیچ فرقی به این اتهامات نمی‌گذارید و در نتیجه خود این نوع اتهام زدن خلاف حق دفاعی که برپایه فرقگذاری باشد پشتیبان عدالت هست تنها دفاعی می‌تونه پشتیبان عدالت باشه که به تفاوت بین جرائم باور داشته باشه دفاعیه می‌تواند امور واقع را اقامه کند بر آنها تأکید ورزد و آن‌ها را مورد مقایسه قرار داد. یعنی اتفاقاتی که افتاده اون چیزی که وقوع یافته نه چیزایی که مربوط به نیت آدماست یا می‌خواستن انجام بدن یا ما فکر می‌کنیم. سه دفاعیه می‌تواند به حق طبیعی حقوق بشر و حقوق بین‌الملل متوسط شود. چن چنین دفاعیه‌ای دارای محدودیت‌هاییست. ببینید ما در ایران وقتی که میگیم حق تصور درستی از مبنای این حق نداریم به خاطر اینکه تا امروز اونچه که مبنای اصلی حق بوده شریعت بوده یعنی حقوق الهی برای اینکه شما یک نظام جدید حقوقی درست بکنید ابتدا باید در مورد فلسفه حق جدید داشته باشید فلسفه‌ای که مبتنی بر به اصطلاح یک حقوقی باشه که انسان‌ها براش توافق دارن نه حقوق به اصطلاح شرعی یا حقوقی که آدما برای خودشون همین‌طور تعیین کنن حکومتی که حقوق ت طبیعی و حقوق بشر را از اساس نادیده می‌گیرد از ابتدا در کشور خودش و حتی بعدها به هنگام جنگ حقوق بشر و حقوق بین‌المللی را نقض می‌کند. این حکومت نمی‌تواند بنا به نفع خود مدعی شناخت چیزی باشد که آن را به رسمیت نشناخته است. یعنی جمهوری اسلامی نمی‌تونه از حقوق بشر حرف بزنه. نمی‌تونه از حقوق بشر فلسطینیا در قضه صحبت بکنه در حالی که خودش حقوق بشر قبول نداره یا مخالفان جمهوری اسلامی نمی‌تونن به استناد اینکه جمهوری اسلامی نقض حقوق بشر می‌کنه جمهوری حقوق بشر آدم‌ها رو نقض بکنن به در واقع انسان زمانی واجد حق است که در عین حال قدرت نزاع بر سر حق را هم داشته باشد حق یه چیزی نیست که از طرف خدا تعیین بشه برای همه و همه هم مجبورشن بهش عمل کنن. حق یک امریست که آدم‌ها در گفتگوی با همدیگه اون رو حق می‌دونن و به اجرای او و به احقاق او باور پیدا می‌کنن. بنابراین حق اون چیزیه که شما همواره دربارهش می‌تونید بحث بکنید. همواره می‌تونیم صحبت بکنیم راجع به اینکه آیا مثلاً حقوق آیا آزادی ازدواج هم همجنس‌گرایان هم جزء حقشون هست یا نه؟ یعنی خود حق پیش از جدا از اینکه شما حق رو باید اجرا بکنید خود حق همیشه موضوع گفتگوی بی‌پایان هست. در واقع انسان زمانی واجد حق است که در عین حال قدرت نزاع بر سر حق را هم داشته باشد. در عجز مطلق تم تنها امکان موجود متوصل شدن ذهلی ذهنی به حق ایدآل است. جیم از آنجا که حقوق طبیعی و حقوق بشر به رسمیت شناخته می‌شود، این به رسمیت شناخته شدن صرفاً به واسطه فعل مختار قدرتمندان و فاتحان است. این فعل مختارانه ناشی از بینش و آرمان‌گرایی آن‌هاست. بخشایش در حق مغلوبان در قالب اعطای حق و آن‌هاست. ۴ دفاعیه همچنین می‌تواند نشان دهد که این اتهامات در کدام موارد حقیقی و اصیل نیستند بلکه از سوی فاتح به عنوان ابزاری در خدمت قایات دیگر مثلاً قایا سیاسی یا اقتصادی به کار گرفته می‌شوند. آن هم از طریق تلفیق مفاهیم تقصیر یا طرحریزی یک نظریه خطا تا موافقت همگان را جلب کند و در عین حال وجدان خود را به سبب اعمالی که مرتکب شده است آسوده سازد. در عین حال وجدان همه این‌ها حق نام می‌گرد. ببینید در جمهوری اسلامی هم به هیچ وجه جمهوری اسلامی یا نظام‌های توتالیتر به هیچ وجه نظام‌هایی نیستن که درش قانون نباشه. به هیچ وجه. اتفاقاً به عکس نظام‌هایی هستن که برای توسل در برای پیشبرد سیاست‌های خودشون مدام به قانون توسل پیدا می‌کنن. اما شکلی که اون‌ها از قانون استفاده می‌کنن برای این نیست که اون‌ها به حاکمیت قانون باور دارن بلکه اون‌ها از قانون برای حاکمیت خودشون استفاده می‌کنن. یعنی فرق هست بین روللاف لا حکومت قانون و رول وایلا حکومت کردن از طریق قانون یعنی دستگاه قضایی در جمهوری اسلامی برای این نیست که قانون رو اعمال کنه برای این هست که اعمال حکومت رو صورت قانونی بده پس توجه داشته باشید که زمانی دفاع ممکنه که هدف از به اصطلاح هدف از محاکمه یا هدف از دادرسی این نباشه که تصمیم تصمیمات از پیش تعیین شده و منافع حکومت یا منافع گروه قالب اونها تأمین بشه. بنابراین دفاعی زمانی ممکنه که غرض از محاکمه کردن واقعاً احقاق حق باشه. همه این‌ها حق نام می‌گیرد. به جای آنکه صادقانه گفته شود این‌ها آشکارا افعال فاتح است که به خاطر آن مغلوب همواره رنج می‌برد و شرایط وای بر تو ای مغلوب حاکم می‌شود. شر اما شر است هرچند که به عنوان تلافی اعمال شود اما شر است هرچند که به عنوان تلافی اعمال شود باید اتهامات اخلاقی و متافیزیکی را در مقام ابزار غایات سیاسی ن نف کرد یعنی ما وقتی که از مسئولیت سیاسی و مسئولیت متافیزیکی یا اتهامات اخلاقی صحبت می‌کنیم از اینکه این اتهامات رو وسیله‌ای بکنیم برای اهداف سیاسی باید پرهیز بکنیم. باید اتهامات اخلاقی اتهامات هرگونه اتهامی که می‌زنیم غرضش احقاق حق باشه نه رسیدن به هدف دیگری. ۵ دفاعیه حتی می‌تواند نظر قاضی را ابطال کند. خواه دلیل آنکه دلایلی وجود دارد که می‌توان به غرضورزی قاضی پی برد یا به دلیل آنکه قضیه به گونه‌ایست که خارج از حوزه مسند قضاوت انسانیست. مجازات و مسئولیت جبران را باید به رسمیت شناخت اما نمی‌توان از کسی طلب ندامت و تجدید حیات داشت. این‌ها چیزهایی هستند که فقط درون افراد شکل می‌گیرن. دیدین که در جمهوری اسلامی میارن آدما رو توی تلویزیون بهش میگن ابراز ندامت کن. یعنی این ابلهانه‌ترین و غیرانسانی‌ترین کاری که میشه کرد. چون ندامت یه امریست که باید در درون افراد اتفاق بیفته. در برابر چنین مطالباتی تنها کاری که می‌توان کرد سکوت است. مسئله این است که ضرورت واقعی این احیای درونی را فراموش نکنید. حتی هنگامی که ضرورت ضرورت آن در عین حال از ناحیه بیرون هرچند به نحوی نادرست از ما مطالبه شود. آگاهی از تقصیر و به رسمیت شناختن مرجعیتی در عالم به عنوان قاضی دو چیز مختلف است. فاتح فی نفسه در مقام قاضی نیست یا او تغییری در شرایط خود ایجاد می‌کن یا او تغییری در شرایط نبرد ایجاد می‌کند و در واقع به جای قدرت قدرت قدرت صرف به حق دست پیدا می‌کند. هم از راه محدود ساختن این حق به تقصیر جزایی و مسئولیت سیاسی یا اینکه او توجیه غلطی برای افعالی دارد که به نوبه خود در بردارنده تقصیر جدید است یعنی وقتی که شما یه حکومت مثل نازیسمو انداختین د تا کار می‌تونی بکنین اونا که فاتحن اونایی که جای اون گرفتن یکی اینکه شرایطی ایجاد بکنن برای اینکه حق ضایع شده تزیهیر بشه یکی اینکه خودشون به نحوی عمل کنن که حق از بین بره در حقیقت خودشون رو دارای امتیازها و حقوقی بدونن که به تزیه حق بیشتر می‌انجام دفاعیه می‌تواند در حکم ضد اتهام باشد یک از طریق اشاره به اعمال دیگران که در به وجود آمدن فاجعه سحیم بودن د از طریق اشاره به اعمال مشابه دیگران که تنها در خصوص مغلوبان این مغلوبان این اعمال جرم قلم داد شدن و به واقع جرم هم بودن و سرانجام جام سه از طریق اشاره به مناسبات متقابل عمومی عالم که تقصیر مشترک معنا می‌دهد. بسیار خوب. می‌رسیم به بخش دوم که عنوانش هست مسائل آلمان و می‌گذاریم برای جلسه بعد. یعنی من تا صفحه تا بخش دوم که صفحه ۶۳ هست برای شما خوندم. این کتاب به طور کلی ۱۴۰ صفحهست. تقریباً ۱۴۰ چند صفحهست. نصف کتاب تقریباً بیشتر نصف کتاب مونده در جلسات بعد ادامه خواهیم داد بله در خدمتم بله خیلی ممنون نزدیک ۲ ساعت شد آقای خلجی بسیار خوب بسیار خب بله حالا دوستان اگر نکته‌ای دارن تشریف بیارن روی استیج تا در ادامه وقتی که داریم خدمتشون باشیم بسیار خب خانم بفرمایید خانم سلام عرض می‌کنم خدمت همه عزیزان آقای خراجی آقای ماقی عزیزانی که اینجا تشریف دارن اولاً طبق معمول تشکر میکنم از آقای خلجی و همه کسانی که اینجا اینجا ساپورت میکنن آقای خلجی رو به عنوان ادمین دوم آقای خلجی عزیز من یه پیغامی توی بک چنل براتون گذاشتم احتمالاً پیغام هاتون زیاده احتمالاً شاید فرصت نکنید لطف بکنید اگر به اون نگاه بکنید و پاسخ بدید من ممنون میشم سلام عرض میکنم خانم ببخشید ممنونم از بتتون ولی من هیچ پیامی رو نمی‌بینم یعنی اگر برای من پیام دارین لطفاً من من توی همین سوشال مدیا هستم و ایمیل منم مهدی.خلجی@gmail.com هست. اگه دوستانی نکته‌ای دارن یا میخوان با من تماس بگیرن از اون طریق تماس بگیرن بهخاطر که من نمیبینم در کلاب هاوس هیچ چیزی رو نمی‌بینم. چشمام اجازه نمیده. من عذر میخوام. اوکی مرسی مرسی که اینو گفتید. چشم من حتماً سعی میکنم با شما به روش دیگه‌ی تماس بگیرم. اول که من اومدم توی اتاق بحث طوری پیش رفت که من به اون دلیل اومدم بالا ببخشید و دلیلم این بود که اول احساس کردم که صحبت‌ها بسیار تئوریکه و بعد شما شروع کردید به مثال‌های عملی زدن که خیلی هم خوب و عالی بود. بنابراین این حس ارجی که بیام بالا این احساس نیاز شدیدی که بیام بالا و در این مورد اظهار نظر بکنم کمتر شد. اما باز هم یه اگر اجازه بدید من یک پیشنهاد میخوام بدم در این مورد اگر اجازه بدید البته خهش می‌کنم خانم بفرمایید. مرسی خیلی ممنون چون می‌دونم که کاری که الان دارید انجام میدید خودش کار بسیار سنگینی هست و مسئله فقط این نیست که یه نفر بیاد اینجا یه پیشنهادی بندازه و بره و در واقع اکنالج نکنه که چه کار سنگینی پشت این اتاق‌ها و انتخاب مقاله‌ها صحبت کردن فکر فکر کردن آماده کردن همچین اتاق‌هایی هست که شما دارید آماده میکنید این رو اول میخوام بگم پیشنهاد من که احیاناً اگر امکانش باشه اگر صلاح بدونین این هست که خش بشه از وکلا و حقوقان حقوق بشری از وکل کلایی که در مورد عدالت انتقالی کار عملی کردند هم در این اتاق دعوت بشه و اون‌ها شاید بتونن تئوری‌های بسیار پراهمیتی رو که شما اینجا مطرح میکنید و مثال هم البته میزنید یک مقداری به عنوان پلن آینده یا پلن پیشنهادی دی عدالت انتقالی در ایران آینده بیشتر صحبتش بکنن و [خنده] عملی عملیتر یک مقداری صحبت بکنن در موردش و این باعث خواهد شد که مردم بتونن یک تصویری از اون ایران آینده‌ای که عدالت واقعی درش وجود داره رو ببینند. این باعث این میشه که مردم از این حالت استیصال و ناامیدی و به قول آقای ساعدی این هیستی یک مقداری نجات پیدا بکنن و پاهاشون روی زمین باشه. این فقط یه پیشنهاده. می‌تونم بله بله بسیار نه بسیار پیشنهاد نه تنها مفید که ضروریه یعنی این چیزی که شما میفرمایید به دلیل اینکه ما میتونیم به چیزی امیدوار باشیم که خودمون باید بسازیم و اون چیزی که خودمون باید میتونیم بسازیم در حقیقت اون چیزیست که با آگاهی به همین مفهوم عدالت عدالت و عدالت انتقالی و جامعه‌ای که بعد از این وضعیت فاجعه بار بتونه خودشو بازسازی کنه نه اینکه در حقیقت به مشکلات دامن بزنه قطعاً آگاهی بیشتر به اینکه ما چگونه می‌تونیم با همدیگه یک جامعه‌ای رو بازسازی بکنیم که در عین حال که عدالت برقرار بشه در عین حال جامعه انسجام و همبستگیش رو هم به دست بیاره این یه ضرورتیست و پیشنهاد شما بسیار بسیار مفیده ممنونم از خواهش میکنم این میدونید این شرایط در وضعیتی پیش میاد که ما شاهد یک سری معترضین در حداقل منی که خارج نشین هستم شاهد یک سری معترضینی هستند که ادعای عدالت می‌کنند اما با همون ادعای عدالت قوانین قین در در حین اعتراض دارن قوانین کشوری رو که درش هستند رو زیر پا می‌گذارند. بنابراین وضعیت بسیار وحشتناکه. کاری که شما می‌کنید بسیار کار ریشه‌ای هست و اینو همه ما همه جمهوریخواهان دارن میگن که خیلی دیر شده خیلی دیر شده به خاطر همین این پیشنهاد رو میدم که این ایده‌های بسیار خوبی که شما مطرح میکنید میشود با همچین پیشنهادی عملیتر و واقعی تر جلوه بکنه و این امیدی امیدی رو که بسیاری از ما به زور اون کورسوی امید رو در قلبمون نگه داشتیم رو بیشتر و بیشتر تقویت بکنن. من همینجا میکروفونمو می‌بندم بازم ممنون. بسیار سپاسگزارم خانم. خیلی ممنونم. حتماً در این جهت تلاش خواهم کرد. ممنونم از شما. بله. خیلی ممنون. اگر دوستان نکته دیگری هست تشریف بیارید تا اون رو آقای خرجی من آقای خنجی در همون برنامه‌ای که خدمتتون عرض کردم در ابتدا جلسه عنوان شد چون بحث هیجان و ایموشنال شدن‌ها توی همین جلسه هم مطرح شد و در پی اون خشونت در اونجا مطرح شد که الان در [خنده] واقع پس روشنگری انگار رابطه بین فکر و اندیشه با هیجان و اموشن رابطهش تغییر کرده و گزاره‌های کانتی دیگه پاسخگو نیست و بحثهای روان انشناسی هم کتابون مطرح شده اون‌ها از همدیگه در واقع یه یه جورایی ابطال پذیریش حالا مشخص بوده و الان مشخص‌تر شده شما اینو چهجوری می‌تونید فقط یک آدمی که فقط یک شارلاتان می‌تونه همچین حرفی بزنه یعنی اینکه مسئله اموشن ببینید مسئله من براتون نمونه میگم خانم مارتنوسبام یکی از بزرگترین فیلسوفان آمریکا کاست که به اصطلاح در چیز اصلیش اجوکیشن اصلیش و فورمیشن اصلیش ارسطوناسیه و یکی از ارسطوناسان بزرگ هست منتها شما اگه کارهاشو ببینید یکی از فیلسوفانیست که مخصوصاً بر مسئله اموشن مسئله عواطف مختلف انسان ارتباطش با مسئله زنان ارتباطش با مسئله به اصطلاح قدرت سیاسی ارتباطش با مسئله کمتر یعنی مسئله اموشن یک مسئله‌ایست بسیار مهم و مخصوصاً وقتی که ما در مورد مسائل اجتماعی و سیاسی و اینا حرف می‌زنیم این جدیگر گرفتن مسئله اموشن عاطفه و مسئله تخیل ایماجینیشن به این مفهوم نیست که ما می‌خوایم به خشونت اجازه بدیم به عکس این‌ها برای اینه که به ما توجه نکردن به این مسائل بوده که موجب شده ما نتونیم از نظر تئوریک یک سمتی بریم که خشونت مهار بشه. بنابراین کسی اگر فکر کنه که توجه به مسئله عاطفه و توجه به مسئله به اصطلاح هیجان‌های اجتماعی در فلسفه به خاطر اینه که گفت اینا گفتن که خب اشکالی نداره باید اینا رو یعنی اولین فکر اینه. فلسفه هدفش این هست که برای شما یک به امکان ارتباط برقرار کنه. یعنی فلسفه اساساً مبتنی هست بر امکان ارتباط بین آدم‌ها. امکان ارتباط اساساً ضد خشونته. به قول ماهانرنت میگه خشونت لاله. خشونت زمانیست که امکان ارتباط نیست. خشونت گنگه. به همین دلیلم هست که تئوری نداره. شما نمی‌تونید تئوری برا خشونت درست بکنید. کسی اگر فکر کنه که میشه از فلسفه استفاده کرد برای خشونت کسیست که مطلقا فلسفه رو نمی‌دونه و داره از فلسفه به عنوان یک به اصطلاح چیزی ضد خودش استفاده می‌کنه. این آدم فراتر از نادانی داره به به اصطلاح خیانت می‌کنه به جامعه، خیانت می‌کنه به ارتباطات، خیانت می‌کنه به اون چیزی که فلسفه اساساً برای حفظش اومد. بله خیلی ممنون. در ادامه هم گفتن که بین لیمپیک سیستم در مغز و ارتباطمون با اون قسمت لب پیشانی جلو اون ارتباطات هر کدوم از اونها مربوط به اونه که توضیحاتی دادن من پیشنهاد می‌کنم راجع بهش باید یه مقدار در یک جلسه‌ای صحبت کنیم حالا من دقیقاً من من یه جلسه حالا شک شاید فردا راجعین قطعاً یک جلسه میخوام بدم راجع به جنگ در عصر دیجیتال و اخلاق یعنی پست دیجیتال وارفر و مسئله اخلاقی اولاً که ماهیت جنگ‌ها فرق کرده و مسئله اخلاق کاملاً در موقعیت جدید مسائل بسیار متفاوتی و با پرسش متفاوتی رو به راه هست قطعاً راجع به جنگ و فلسفه راجع به اخلاق جنگ و اخلاق راجع به جنگ و حقوق راجع اینا چیزاییست که چیزایی نیست که ما راجع بهش فکر کرده باشیم چیزایی نیست که ما دربارش یه سنتی داشته باشیم چیزایی نیست که جز کلمه برای ما هیچ معنی داشته باشن بنابراین جنگ خودش یک موضوعیست که از زمان دوران باس یونان باستان تا الان موضوع نظریه پردازی صلح موضوع نظریه پرداز زیست اخلاق جنگ یونانیان تنها ملتی بودن یا اولین ملتی بودن که برای جنگ قانون گذاشتن یعنی چی؟ یعنی که گفتن که ما درسته که می‌جنگیم با دشمن ولی در جنگ با دشمن مجاز به این نیستیم که هر کاری بکنیم. این غربی‌ها بودن که مفهوم غیرنظامی رو درست کردن. برای ما غیرنظامی هیچ موقع به عنوان یک مفهوم مطرح نبوده. برای ما جنگ هیچ موقع در برابر صلح مطرح نبوده. برای ما جنگ همیشه یک بخش طبیعی از زندگی بوده و صلح اساساً نیازمند هم نظریه‌پردازیست هم نیازمند یک سری مبانیست که ما اصلاً فاقد اون هستیم. بنابراین اینجوری استفاده کردن دلبخواهی از کلمات و نسبت دادن چیزی به فلسفه یا به فیلسوفان این نشانه نهایت شرارت یک انسانه که از چیزی که یا می‌دونه یا نمی‌دونه استفاده می‌کنه برای خشونت ببینید فلسفه یک امر انسانیست فلسفه یک جادوی الهی نیست که هر کس فلسفه رو آورد لزوماً ما هدف خوبی داشته باشه یا فلسفه او لزوماً به یک چیز خوبی بیانجامه فلس فیشته در یک جمله خیلی معروفی داره میگه فلسفه مثل چیز نیست مثل یک میز نیست که هر کس بره اون میزو استفاده بکنه بخره استفاده میزی ازش بکنه نه شما انتخاب می‌کنید که برای آزادی فلسفه بورزید یا برای بندگی آدم‌ها فلسفه بورزید فاشیسم نازیسم کمونیسم توتالیتریسم همواره فیلسوف داشتن فیلسوفان خودشونو داشتن هنرمندان خودشونو داشتن روزنامه‌نگاران خودشونو داشتن فکر نکنید که فلسفه یه چیزی از آسمون فلسفه یعنی اون چیزی که شما فلسفه می‌دونین بنابراین در جمهوری اسلامی فلسفهش فلسفه اسلامی به اون‌ها اجازه میده که برای احقا به اصطلاح حکومت الله بر روی زمین همه ملتم بکشن اون فلسفه فلسفه‌ای نیست که ما ازش حرف می‌زنیم به عنوان فلسفه آزادی فلسفه آزادی یعنی فلسفه‌ای که امکان ارتباط بین آدم‌ها رو برقرار می‌کنه در نتیجه هرگونه اختلاف منافعی رو از حالت جنگ به حالت گفتگو درمیاره از حالت خشونت به حالت گفتگو درمیاره اساس بر این هست که حقیقتی وجود نداره جز اینکه آدم‌ها دربارش صحبت بکنن حقی وجود نداره جز اینکه آدم‌ها دربارش صحبت بکنن عدالتی وجود نداره جز اینکه آدما دربارش صحبت بکنن و برای این کار اتفاقاً شما لازم هست که عواملی رو که امکان ارتباط رو مخدوش می‌کنن عواملی که موجب میشن یک طرف بر طرف دیگری به ناحق سلطه پیدا بکنه عواملی که موجب میشن که از زبان به جای ارتباط علیه ارتباط به کار گرفته بشه این عواملو جدی می‌گیرن اموشن احساسات همیشه جنبه‌های متفاوت دارن یعنی شما برای اینکه صلح رو برقرار کنید برای اینکه آزادی رو برقرار کنید نیازمند یک شور آزادی‌خواهانه هستید. این شور آزادی‌خواهانه اما باید در چارچوب عقلانی همواره قابل سنجیدن باشه بهخاطر اینکه چه بسا شورهای آزادی‌خواهانه‌ای که به حمام‌های خون انجام میده. این شور آزادیخواهانه برای آزادی همان قدر لازم هست که مهار او برای اینکه به ضد آزادی نیجامه لازم هست. بنابراین انقدر تقسیم‌بندی‌های بین انواع و اقسام عواطف ان و و انقدر بحث عواطف و رابطهش با عمل سیاسی انقدر پیچیده شده و انقدر به اصطلاح دقت‌های جزئی شده فقط و فقط برای اینکه عواطف انسان یک بخش ضروری و گریز ناپذیری هستن برای رسیدن به به اصطلاح آزادی و به همون میزانه به همون میزان می‌تونن بزرگترین دشمن آزادی باشن. انسان یک موجودی نیست که به اصطلاح یه بخش وجودش کار خوب بکنه، یه بخش وجودش کار بد بکنه. انسان یک موجودیست که عقلش، عاطفهش، تخیلش، توهمش همه این‌ها در یک وجوده و بنابراین اگر بخواد که از درون این روح واحد می‌تونه شریرانه‌ترین چیزها بیرون میاد، از درون همین روح هم می‌تونه بهترین چیزها. بنابراین کار فلسفه اینه که تمامی اون عواملی رو که در قضاوت کردن انسان تأثیر می‌گذاره، در اراده انسان به نیکی تأثیر می‌گذاره، در بازدارندگی انسان از اینکه اراده خودشو بر دیگران حاکم می‌کنه، تأثیر بذاره، این عوامل رو به شمار بیاره. به همین دلیله که توهم فریب مسئله اساسی فلسفه در جهان امروز هست. بهخاطر اینکه ابزارها و مکانیک‌ها و مک به اصطلاح مکانیزم‌ها و شیوه‌هایی که انسان‌ها برای فریب خودشون و برای فریب دیگران امروزه در اختیار دارن بیش از هر زمان دیگریست. انسان‌ها می‌تونن امروزه بر دیگران چنان سلطه پیدا بکنن که مطلقا با مقاومت اون‌ها مواجه نشن. بنابراین ما امروزه تنها وظیفه‌ای که داریم اینه که از شیوه‌هایی که انسان خودش و دیگران رو فریب میده آگاه باشه تا زمانی که می‌خواد درباره موقعیتش قضاوت بکنه در یک موقعیت واقعی و بر اساس موازین موجه قضاوت بکنه وگرنه امروزه بسیار دام و فریب بسیار و چشم هوشیار اندک هست بله آقای کاوه پیش از اینکه میکروفونتون باز کنید یه سؤال داشتم این عکس خودتونه یا واتسپ هاله خیلی شبیه آ عکس خودمه تقریباً ۲ سال پیش خیلی ممنون خیلی شبیه واتساب فامیل بفرمایید خواهش قربان شما تشکر تشکر از بحث خوبتون و تشکر همچنین از جناب خلجی و مدیران اتاق خانم الا بحث جالبی رو کردند در رابطه با عدالت انتقالی بعد همین جامعه هیجانی و اینا در جامعه هیجان جانی عدالت انتقالی کارش مشکل میشه بعد عدالت انتقالی نیاز به یک رهبر داره یه رهبر کاریستماتیک مورد اعتماد اینکه نمونه‌های دیگشم چنین رهبریتی وجود داشته [خنده] من فکر میکنم سؤالم این از آقای خلجی اینه که آیا شما فکر می‌کنید عدالت انتقالی بدون یک رونسانس فرهنگی معرفتی امکان پذیره آیا اصولاً بدون این همچین رزنسانسی انقلاب و تغییر در ایران امکان پذیره با وضعیت موجود و تجاربی که تا کنون ما و جامعه از سرگذر در اوندین ممنون میشم اینو توضیح بدین بله ببینید دوست عزیز وقتی که شما راجع به امکان صحبت می‌کنید امکان همیشه اون چیزیست که شما تخیل می‌کنید اون چیزی نیست که وجود داره اونچه که وجود داره دیگه امکان نیست اونچه که وجود داره تحقق امکان هست بنابراین شما در شرایط متفاوت باید به امکان‌هایی که در اون شرایط باید تخیل کرد و پیدا کرد فکر کنید من تصور می‌کنم با وضعیت که ما در ایران داریم با این بیعتمادی بسیار مفرت و شدیدی که در جامعه وجود داره با این از همگشتگی‌ها و گسل‌های اجتماعی اساساً هر کاری که بخواد انجام بشه از رهبری سیاسی گرفته تا مسئله عدالت انتقالی یا چیزای دیگه باید در یک فراآیند یا در یک سازوکار غیرشخصی صورت بگیره یعنی اگر شما بخواید تحقق عدالت انتقالی تحقق دموکراسی نوشتن نم قانون اساسی هر چیزی رو ب و بر بر بر بر بر بر بر اساس رهبری یا بر اساس بر پشتوانه قدرت یا نفوذ شخص انجام بدید در جامعه ایران به شکست می‌خوره ما نیازمند این هستیم که سازوکارهای غیرشخصی به اصطلاح طراحی بکنیم که سازوکارها قابل اعتماد باشن فارغ از اینکه نیت آدما چیه؟ نمی‌دونم بر آدما تواناییشون چیه؟ آدما پروژه سیاسیشون چیه؟ ما به آدم نمی‌تونیم اعتماد کنیم ولی می‌تونیم به سازوکار اعتماد کنیم و بگیم این سازوکار شما هر آدمی رو بیارین در این سازوکار این عملو انجام میده و از اینکه سواستفاده‌ای بشه از اون سازوکار به نفع به نفع جریان یا شخص خاصی اون سازوکار امکان این به اصطلاح جلوگیری از سواستفاده رو داشت داره بنابراین وقت اون رسیده که ما از تفکر قدیم ایرانی که همواره حکومت درش حکومت فردی بوده و به قدرت فقط و فقط به صورت فرد نگاه می‌کنه و و به چیزی به نام ساختار سازوکار نهاد به هیچ وجه هیچ موقع فکر نکرده ما از این عبور کنیم و از این به بعد به اینکه چه کسی باید حکومت کند چه کسی باید عدالت را اجرا کند چه کسی باید قانون اساسی بین زد فکر کنیم به اینکه چگونه باید این کارو کرد از سؤال چه کسی به سمت سؤال چگونگی بریم ممنونم جناب خلجی بالاخره من متوجه نشدم رونسانس آری یا نه رونسانس لازمه یا میشه بدون رونسانسم منظورتون از رونسانس چیه منظورم اینه که در کل کنش جامعه از نظر فرهنگی معرفتی تغییرات بنیادی صورت بگیره شما قطعاً قطعاً ولی اینا این ببینید نگاه کنید قطعاً ما نیازمند یک انقلاب فکری و انقلاب به اصطلاح حقوقی و انقلاب اخلاقی و همه اینا هستیم منتها اینا چیزایی نیست که در طول همدیگه اتفاق بیفته و بگیم خب اول بذاریم یه انقلابی اتفاق بیفته در روح آدما در فکر آدما بعد یه دوره دیگه ب بیایم اینا چیزاییست که همزمان با هم باید اتفاق بیفته یعنی ما وقتی که می‌خوایم قانون بگذاریم وقتی که می‌خوایم نظام اقتصادی رو از نوع طراحی کنیم وقتی می‌خوایم نظام آموزشی رو میخوایم از نوع طراحی کنیم باید همه انقلاب‌ها رو در نظر بگیریم این‌ها چیزاییست که در یک مجموع در یک به اصطلاح قاب بزرگ و با همدیگه معنا میدن در عرض همدیگه معنا میدن زمانی انقلاب اقتصادی موفق میشه که با یک انقلاب سیاسی هم همراه باشه یعنی چی؟ یعنی ما اون انقلاب سیاسی زمانی موفقه که همپای اون انقلاب تغییرات انقلابی هم در نهاد آموزش و جاهای دیگه به وجود بیاد. بنابراین اینا همه به همدیگه بستگی دارن و باید در یک پروژه یکپارچه‌ای در نظر گرفته بشن. ممنونم از توضیحاتتون. خیلی متشکرم. زنده باشید. جناب بابک میشه منو پایین هدایت بکنید؟ ممنون میشم. بله حتماً خواهش می‌کنم دیگه فکر می‌کنم به پایان اتاقم رسیدیم و بله بسیار خوب خیلی ممنونم متشکر از همه دوستان خیلی سپاسگزارم تا نوبت بگردیم