«سلامت ذهنی» (mental health) چیست و چرا باید آن را اولویت سیاسی/حیاتی دانست؟

ساعاتی که نیست که این ۱۰د سیستم آموزشی یا طرز فکری که ما داشتیم بالاخره نشتید حالا بله سلام عرض میکنم خدمت شما دوستان در کلاب هاوس و در یوتیوب با دوست عزیز احسان صحبت میکردیم راجع به اینکه چرا اختلاف هست بین جوامع در نوع نگاهشون به مسائل خودشون و اینکه بعضی جوامع هستن که توانایی حل مسائلشون یا مشکلاتشونو بیشتر دارن بعضیا کمتر دارن یا اصلاً مسئله اصلی رو برگردیم به اینکه از ابتدا ما در عصر جدید چه اتفاقی افتاد نگاهان دیدیم که ما در برابر یک جوامعی هستیم که خیلی متفاوتن از ما که اسمشون جوامع مدرن هست و پرس این پرسش ش مطرح شد که چرا یک جوامعی به به چیزی به نام تمدن مدرن دست پیدا کردن و ما پی به اون تمدن دست پیدا نکردیم یا به عبارت دیگه ما چرا به قول آقای زیباکلام ما چرا ما شدیم و چرا ما مثل غربی‌ها نیستیم یا چرا غربی‌ها پیشرفت کردن ما پیشرفت نکردیم چرا غربی‌ها به اصطلاح توانستن به چنین این توسعه اقتصادی و سیاسی و نظامی و فرهنگی دست پیدا بکنن ولی ما نکردیم. خب از در از ابتدای رویارویی ما به غرب این پرسش مطرح بوده و پاسخ‌های زیادی داده شده ولی اون چیزی که مهمه اینه که تقریباً میشه گفت هر پاسخی که داده شده در عمل نتونسته ما رو خیلی کمک بکنه. یعنی مثلاً فرض کنید اگر ۱۵۰ سال پیش به از پیشگامان تجدد می‌پرسیدید که آقا چیکار کنیم که ما از این وضعیت عقبموندگی بیرون بیایم؟ می‌گفت جامعه باید آگاه بشه. ما باید نظام آموزشی داشته باشیم، باید قانون داشته باشیم، باید دانشگاه داشته باشیم، باید علوم جدیدو یاد بگیریم. خب کم و بیش خیلی از اینا اتفاق افتاده. یعنی ما امروزه حتی یه موقعی می‌گفتن که ما دچار استبداد هستیم. خب استبداد چهجوری باید از بین بره؟ می‌گفتن مردم باید به آزادی بیان دست پیدا بکنن. خب در عمل الان چیز مشکلی بین آزادی بیان به اون مفهوم ساده کلمه وجود نداره. چون الان شما با تکنولوژی اینترنت دیگه هیچ بیانی نیست که سرکوب بشه کرد یعنی مثلاً فرض کن الان در ایران یه موقع یه کتابی که سانسور میشد اون کتاب دیگه امکان دسترسیشو به خواننده کاملاً از دست میداد ولی الان کتابی که رو اینترنت شما چاپ میکنید هزاران برابر خواننده بیشتری خواهد داشت تا کتابی که کاغذی باشه یعنی کتاب کاغذی فوق شما ۳۰۰ جلد، ۴۰۰۰ جلد، ۵۰۰۰ جلد بتونید چاپ بکنید. این میشه کتاب به اصطلاح پرفروش ولی کتابی که رو اینترنت بیاد خواننده نامحدود می‌تونه پیدا بکنه. به عبارت دیگه دیگه هیچ بیانی وجود نداره که به خاطر سرکوبش ما بگیم که جامعه به این دلیل بود که نتونست به راه درست بره. الان همه بیان‌ها آزادی دارن. ولی چرا آزادی بیان جامعه رو به آزادی نزدیک نکرده؟ این سؤال خیلی مهمیه. یعنی چرا ما الان جامعه ایران از نظر سطح دانش، معلومات، سواد، آگاهی کمابیش با جامعه جهانی در یه سطح قرار داره. یعنی اینترنت یک دسترسی کاملاً برابری برای همه جوامع ایجاد کرده در مورد آگاهی. زمانی که من مثلاً فرض کنید قم بودم پیدا کردن کتاب انگلیسی در مورد در زمینه علوم انسانی یه کار بسیار خیلی سختی بود اصلا ما اصلا از دنیای جهان کتاب‌هایی که در زمینه‌های که ما باید میدونستیم اطلاع داشتیم اصلا ناممکن بود ولی الان ما دسترسی نامحدود و بی کم‌ هزینه داریم تقریباً به همه اون چیزی که بشر در خوابش نمی‌تونست تصور کنه ولی چرا این دسترسی‌ها این این به اصطلاح افزایش سطح دانش ما این به عبارت دیگه ارتباط ما با جامعه جهانی که من جامعه رو میگم جامعه ما با جامعه جهانی از نظر به اصطلاح در یه جهان مشترکی کم و بیش زندگی می‌کنیم ولی چرا توانایی ما با برای حل مشکلاتمون داره کمتر میشه چرا هر چقدر جامعه ما تحصیل کرده تر میشه توانایش برای حل اختلافاتش کمتر میشه یه موقعی آقای سروش می‌گفت اگر مثلاً یه کسی مثل آقای جنتی رو بفرستی در خارج جهان مدرنو ببینه اونوقت متوجه میشه که جهان از چه قراره یعنی متوجه میشه که اون جهانی که درش زندگی می‌کرده خیلی کوچیک بوده و دنیا چقدر بزرگه الان چرا همهمون تو دنیای بزرگ زندگی می‌کنیم همهمون در حقیقت به همه چیز دسترسی داریم ولی اختلاف نظرمون بسیار بسیار شدیدتره. چرا به عبارت دیگه بیش از هر زمان دیگه‌ای امکان حرف زدن با همدیگه رو پیدا کردیم ولی امکان تفاهممون روز به روز داره کمتر میشه. یعنی این د تا مسیری که به نظر می‌رسید باید همراستا باشن. یعنی مسیر افزایش امکان حرف زدن باید امکان تفاهمو بیشتر می‌کرد ولی در جهت معکوس داره حرکت می‌کنه. یعنی هر چقدر که شما صداهای بیشتری بشنوید اختلافات بیشتری ایجاد بشه ایجاد میشه و اختلافات چاره ناپذیرتر این چرا اینو چیکار کنیم؟ اینو چهجوری بفهمیم؟ یعنی یه جا باید ما وایسیم و بگیم که خب ما باید دلیل این اختلافاتو یه در چیزی بدونیم که اگر دیدیم که اون مشکل حل شد اختلافتم کمتر بشه ولی چرا اینطور نیست؟ راستش حالا من این فکر بیشتر در من تقویت شد با خوندن کتاب جدید آقای رامینه جهان بگدو به نام آیدی آف پرژیا و به نظرم رسید که ما داریم پاسخ میدیم دنبال مدام دنبال پاسخ به یک سؤال هستیم و تاریخ این ۱۵۰ سال اخیر تاریخ پاسخ‌های متعدد به یک پرسش هست. خب اگر این همه پر پاسخ‌های متفاوت نمی‌تونه یه پرسشی رو جواب بده، احتمالاً پرسش حقیقی شاید یک چیز دیگه‌ای باشه. یعنی ما مشکل در پاسخ‌های ما نیست. مشکل در اینه که شاید ما پرسشو درست مطرح نمیکنیم. به این دلیل هست که من فکر کردم که این بحث رو مطرح بکنم. این بحثم اصلا اختراع من یا فکر من نیست. این بحث بحثیست که در غرب خیلی روش بحث میشه از قدیمم بحث میشه حالا خواهم کرد اشاره خواهم کرد یعنی من چیز جدیدی نمیخوام بگم من فقط میخوام بگم که چهجوری غربیا مسئله رو می‌بینن ولی در بین ما اصلاً این مسئله مطرح نیست که شاید مثلاً فرض کنید اختلاف بین شیعه و سنی ربطی به دین نداشته باشه خب یا اختلاف بین سکولار و مذهبی ربط وقتی به مذهب و سکولاریسم نداشته باشه ها یعنی مثلاً فرض کنید اگر کسی فکر کنه که این درد چشمش مربوط به چشمشه خب طبیعتاً علت این درد رو هم در چشمش جستجو می‌کنه ولی اگر در ما بپذیریم که ممکنه آدم چشمش درد بکنه ولی این درد ریشهش در یک عضو دیگه‌ای باشه و لزوماً درد چشم به مشکلی در چشم برنمی‌گرده بلکه در بسیاری از دیگر نقطه‌های بدن اگر مشکلی باشه اون دردشو در یک نقطه دیگه‌ای نشون بده. خب اون وقت برای جستجوی راه حلی برای حل این درد فقط دیگه تو چشم نمی‌گردیم. حالا سوال اینه آیا بحران‌هایی که ما بحران سیاسی می‌نامیم و روز به روزم داره شدت بیشتری پیدا می‌کنه آیا واقعاً بحران سیاسین؟ یعنی فقط در نوع سیاست و سیاست‌ورزی ما ریشه دارن یا اینکه بحران سیاسی می‌تونه در یه بحران دیگری از یه جنس دیگری ریشه داشته باشه مثلاً فرض کنید بحران اقتصادیه که به بحران سیاسی می‌انجامه بنابراین شما اگر بخواید بحران سیاسی رو حل بکنید نمی‌تونید بدون توجه به بحران اقتصادی اون رو درمان کنید در نتیجه به این دلیله که من این مسئله مطرح کردن به خاطر اینکه یه راستش یک موزلی اینجا هست و اون اینه که ما هر موقع خواستیم خودمون رو در برابر غرب مقایسه بکنیم و در برابر غرب به اصطلاح بفهمیم همیشه گفتیم که خب غربیا چرا غربی شدن گفتیم که خب به دلیل اینکه این و اینو این و اینو داشتن ما نداشتیم خب بسیار خب اگر غربیا غربی شدن به خاطر اینکه یک تاریخ متفاوتی داشتن شتن پس این به این معناست که ما کسایی که اون تاریخ مثل به اصطلاح غربی رو ندارن نباید بتونن منطقاً مثل اون‌ها بشن چرا ما معتقدیم که تفاوت ما با غربیا اینه که غربیا یه شانسهایی داشتن مثلاً چه می‌دونم دینشون فرق می‌کرده نظام سیاسیشون فرق می‌کرده وضعیت جغرافیاییشون فرق می‌کرده و بین این دلیله که به اینجایی که رسیدن رسیدن ولی ما در از یک طرف یک گذشته خیلی متفاوتی رو دلیل می‌دونیم برای تفاوت کنونی ولی در عین حال الان می‌خوایم مثل غربیا بشیم یعنی الان اگر با خیلی از ایرانیان صحبت بکنید بگید که آقا مسئله ایران مثلاً مسئله ایران رو شما باید از این راه حل کنید که غربیا کردن میگن نه ایران متفاوته با غربیاست ایرانو نمیشه مثل غرب با غرب مقایسه کرد خب اگر ایران رو نمیشه با غرب مقایسه کرد مشکلشو رو چرا ما می‌خوایم عین غربیا بشیم؟ یعنی اگر تفاوت‌ها تفاوت‌هاییست که در گذشته تفاوت‌هایی بوده که کاملاً غیر انسانی بوده یعنی تفاوتهای طبیعی بوده تفاوتهایی بوده که انسان‌ها در به وجود آورد درش نقشی نداشتن چرا فکر میکنیم می‌تونیم الان با چنین تصوری یک دموکراسی غربی ایجاد کنیم در ایران؟ یعنی اگر ما معتقدیم در پی این هستیم که دموکراسی، آزادی، نمی‌دونم توسعه اقتصادی مثل غرب پیدا بکنیم، چرا فکر می‌کنیم که مشکلاتمون اون وقت فرق می‌کنه با غرب؟ به عبارت دیگه چرا تصور می‌کنیم که ما با غرب تفاوتمون تفاوت تفاوتی بوده که به اصطلاح در اختیار ما نبوده ولی فکر میکنیم که میشه د تا جامعه که تفاوتهای ذاتی دارن به یک جور زندگی کنن اگر گذشته ما یک گذشته کاملاً متفاوت و به اصطلاح تفاوتش ذاتیه چرا د تا جامعه که گذشته کاملاً متفاوتی دارن بتونن آینده مشترکی داشته باشن متوجه که چی میگم یعنی مسئله این هست احسان جان یعنی مسئله اینه که نمیتونیم تفاوت تفاوتمون رو به نوعی توضیح بدیم که اون چیزی رو که دنبالش هستیم منطقی جلوه کنه یعنی اگر معتقد باشیم که قبل راهی که آمده راهی بوده کاملاً متفاوت اونوقت به این معنی هست که ما داریم ادعا می‌کنیم که از دو راه کاملاً متفاوت میشه به یک مقصد مشترک رسید خب این منطقاً درست نیست وقتی که میگیم که آقا در مثلاً در غرب دموکراسی یا حقوق بشر یا نمیدونم آزادی یا اقتصاد از این راه به دست آمده میگیم نه ما ایران یک موقعیت کاملاً استثناییه در نتیجه ما ابدا به وقتی راجع به ایران صحبت می‌کنیم و مشکلات ایران کاری نداریم به اینکه این مشکلات در غرب چگونه حل میشه ما اصلاً کاری نداریم به اینکه ببینیم که مثلاً الان وضعیت جمهوری اسلامی که یک نظام توتالیتر هست در کشورهای غربی این توتالیتریسم چگونه فهمیده شده و چگونه از بین رفته ما میگیم نه ایران فرق میکنه خب اگر ایران فرق میکنه میک کنه چرا میخوایم ما میخوایم شبیه غرب بشیم اگر توتالیتریسم بر ایران از راهی حل میشه که متفاوته با همه جاهای دنیاست و متفاوت با اروپاست به این معناست که ما هرگز نمیتونیم به اون چیزی که اروپاییا رسیدن برسیم چرا مشکلات ما استثنایه ولی هدف ما مشترکه میدونین این یک معضل بزرگی که من فکر میکنم خیلی توجه بهش میتونه راهگشا باشه احسان جان هستین شما رفتی خب بحثی که امروز داریم بحثیست که شما اگر بهش توجه کنین شاید بتونه ما رو از یک بنبست خیلی بزرگی نجات بده و بتونه به ما کمک بکنه که با تغییر چشم اندازمون مسائلمونو از یک زاویه از زاویه‌ای ببینیم که برای ما قابل حل به نظر بیاد به دلیل اینکه در ریاضیات هم میگن که اگر شما یه معادله‌ای هست که هر کاری میکنید به اصطلاح پاسخ درستو پیدا نمیکنید این به نشانه این کهه معادله نادرست حل شده یک به نظر می‌رسه که یه پرسشی هست که ما از زمان به اصطلاح رویاروییمون با غرب تا امروز مطرح می‌کنیم و تکرار می‌کنیم و تلاش می‌کنیم برای اینکه براش پاسخ پیدا بکنیم ولی تکرار به سه پاسخ‌های جدید این پرسش رو از بین نمیبره من در این روزهای اخیر که خب به هر حال خیلی بحثهای زیادی مطرح بود راجع به مسئله خشونت راجع به عدم خشونت راجع به اینکه با جمهوری اسلامی چگونه باید مقابله کرد راجع به اینکه چه راه‌هایی چون میدونید که ما خیلی دنبال اولین سوالمون اینه که راه حل چیه چه راه‌هایی مؤثر هست برای خروج این وضعیت به این نتیجه رسیدم که یعنی به این مشاهده رسیدم ملاحظه مزه رسیدم که هر بار که ما بحث این مطرح میشه که ما باید ببینیم که کشورهایی که در موقعیت مشابه ما بودن چیکار کردن ما بلافاصله میگیم ما فرق می‌کنیم با اونها یعنی وقتی میگیم که آقا مبارزه خشونت پرهیز در کشورهای متفاوت به این شکل انجام شده و مثلاً آمار نشون میده که مبارزات خشونت پرهیز احتمال موفقیتشون بیشتره ما میگیم نه در ایران امکان مبارزه خشونت پرهیز نیست به خاطر اینکه جمهوری اسلامی فرق می‌کنه با مثلاً نظام‌های سرکوبگر دیگه وقتی که میگیم که در ایران شما مثلاً فرض بکنید اگر بخواید مشکل خشونتو حل بکنید باید مسئله خود رابطه خودتون رو با حکومت رابطه خودتون رو با دشمنانتون از رابطه دوست دشمن تبدیل بکنید به رابطه دو طرفی که میتونن با همدیگه رابطهشونو به صورت تقابل خوب و بد نبن بلکه به صورت تقابلی ببینن که امکان همزیستیشون وجود داره. یعنی به عبارت دیگه چرا ما ایرانی‌ها هر تقابلی رو تقابل خیر و شر می‌بینیم که راه حلش به اینه که در نهایت شر از بین بره؟ آیا میشه ما تقابل‌هایی رو که در جامعه ایران وجود داره به شکل به شکل متفاوت ببینیم؟ آیا میشه مثلا تقابل‌ها رو به شکل تمایز دید؟ چرا آدم‌هایی که در ایران به ظاهر حتی اهداف مشترکی دارن در عمل توانایی همکاری با همدیگه برای حل مشکلات و رسیدن هدف مشترکو ندارن یعنی در ایران مشکل این نیست که دو طیف داریم با هم متفاوتن این دو طیف با هم نمی‌سازن مشکل اینه که اصلاً هیچکس با هیچکس نمی‌تونه در عمل اجتماعی مؤثر شراکت بکنه مخصوصاً کسایی که با هم هم‌فکرن. یعنی آدمای هم‌فکر نمی‌تونن یه حزب بسازن. آدمای هم‌فکر نمی‌تونن یه جبهه متحد بسازن. آدمای همفکر نمی‌تونن با همدیگه همکاری کنن. این مشکل به کجا برمی‌گرده؟ چرا ما وقتی که میخوایم قضاوت بکنیم راجع به هر چیزی مخصوصاً وقتی که در مورد زندگی اجتماعی و زندگی سیاسیمون صحبت می‌کنیم معیار قضاوت ما فقط و فقط معیار اخلاقیه یعنی میگیم که مثلاً اصلاح‌طلبا آدمای بدی هستن به دلیل اینکه اصلاح‌طلبن من که مثلاً طرفدار براندازیام آدم خوبی هستم اگر کسی معتقد باشه بذارید یه چیزی براتون بگم که خیلی برام شو شکاور بود من توی همین چند روز پیش توی فیسبوک یکی از کسانی که دوست من هست یعنی می‌شناسمش دوست پسر بسیار معقولیست اینجا استاد دانشگاه اقتصاده در دولت کار میکرده آدمیست بسیار اهل دانش بسیاری داره آدم میخوام بگم آدم بیسواد و نمی‌دونم دور از جهان نیست آدمست در دولت آمریکا کار کرده خب اینم ضد جمهوری اسلامی بسیار خب یک چیزی نوشته بود یک پیامی رو یه پست کرده بود و که یه کسی که من نمیشناسم نوشته بود که من از ایران دارم وصل میشم به اینترنت وضعیتو دارم می‌بینم و برای این ترژدی بسیار غمگینم این آقا دوست ما نوشته بود که این ت اینکه یه کسی که وضعیت کنونی تراژی دینامه این نشان دهنده بی‌شرفی ذاتیشه و این نمی‌دونم نشون‌دهنده کلی به این آقایی که گفته بود مرض تراژدی غم‌گیرم بدوی بیرا گفته بود من اصلاً متوجه نشدم که چرا یه نفر که میگه وضعیت کنونی ایران ترژیکه باید یک آدمی باشه که انقدر باشه بعد پرسیدم ازش که چرا شما به این آدم همچین چیزا رو نسبت میدی به خاطر اینکه گفته تراژدی گفت که نوشت به خاطر اینکه تراژدی تعریفش اینه که یک حادثه به اصطلاح دردناکی اتفاق میفته که دو طرف درش تقصیری ندارن و این تراژدی تراژدی نامیدن این جنایتی که در ایران انجام میشه به این معناست که شما میخواید خونشویی بکنید و طرف مقابل رو یعنی طرف جنایتکاره رو بی تقصیر نشون بدید خب من سؤالم این بود که فرض کنیم که این حرفی که شما می‌زنید درسته یعنی اولاً یعنی فرض کنیم که جمهوری اسلامی واقعاً طرفیست که فرض کنیم که این تراژدی واقعاً معنیش این باشه که دو طرف بی تقصیرن و معنی واقع تراژدی تو آیا احتمال نمیدین که این تعریفی که شما از ترژدی دارین همون تعریف نباشه که این نویسنده از تراژدی داره به عبارت دیگه چرا فکر میکنین همون طوری که شما تراژدی رو می‌فهمین این آقا هم به همون معنا این وضعیتو تراژیک نام میده یا به عبارت دیگه چرا فکر می‌کنین که اختلافی که هست اختلاف بر سر نیته یعنی نمیشه که آدم یک نظری داشته باشه و اون نظر درست نباشه و این درست نبودن نظرش به خاطر خطای فکری باشه نه اینکه به خاطر اینکه آدم بدیه یعنی چرا ما نمی‌تونیم بین آدما اختلاف نظرها و تفاوت‌ها رو به چیزی غیر از تفاوت نیتشون نسبت بدیم؟ یعنی بگیم مثلاً بگیم که آقای فلانی آدم بسیار خوبیه ولی لزوماً خوب بودن یک آدم یا نیتش به این معنی نیست که افکارشم خوبه پس برای افکارش شما باید یه معیاری متفاوت داشته باشید این سلطه قضاوت اخلاقی بر هرگونه قضاوت ما به این معناست که مسائل لاین حلن یعنی اگر اختلاف ما با جمهوری اسلامی بر سر این باشه که جمهوری اسلامی یعنی رفتار بدش ناشی از نیت بدشه نتیجهش این میشه که پس راه حلش اینه که یا جمهوری اسلامی در این دنیا وجود داشته باشه یا ما اگر من معتقد باشم اختلاف نظر من با پادشاهی خواهان اینه که پادشاهیخواهان آدمای بدی هستن من آدم خوبی هستم چون پادشاه پادشاهیخواه نیستم پس در نتیجه هیچ راهی وجود نداره جز اینکه یکیمون حذف بشیم اگر من معتقد باشم اختلاف خلاف من با آقای خاتمی که اصلاح‌طلب هست به خاطر اینکه آقای خاتمی آدم بدیه من آدم خوبیام پس به این معناست که اختلاف بین اصلاحطلبان و کسانی که مخالفانشون هستن اختلافیست لاینل خب این این ما رو در یک وضعیتی قرار نمیده که به سمت خیلی خوبی بریم یعنی همین طور که پیش بریم اونوقت هرگونه اختلافی حلش در گرا اینه که یه طرفش از بین بره یعنی هر حل هر اختلافی به معنای منحل کردن موضوع هست موضوع اختلاف هست احتمالاً تصوری که ما داریم از غربم همینه یعنی ما تصوری که داریم از غرب برمیگرده به اینکه اختلاف ما با غرب یک اختلاف خیلی ذاتیه یعنی یک اختلافیست که باعث باعث میشه که ما ایرانی‌ها خودمون رو بتونیم هم خیلی متفاوت ببینیم در عین حال که متفاوت میبینیم میخوایم مثل اونا بشیم این یه اشکال خیلی بنیادیه یعنی اشکالیست که اگر شما بهش توجه نکنید اونوقت خیلی در حل مشکل ممکنه که حتی بر مشکلات اضافه کنید یک چیزی که خیلی برای من جالبه اینه که آیا ما اون چیزی که فکر میکنیم هستیم واقعاً هستیم یا اینکه ما داریم یک تصوری از خودمون داریم که اون تصور از خودمون هست باعث میشه مشکلات با دیگران داشته باشیم در زمینه فردوسی مثلاً این مسئله خیلی برای من جالب بود آیا این فردوسی که ما خودمون افتخار کار خودمو می‌دونیم. افتخار زمانیست که شما بتونین در یک جهان مشترکی با که می‌شناسید یه چیزی رو از چیز کا یه کاری رو یا یک چیزی رو از کارها و چیزای دیگه متفاوت بدونیم. اگر ما توی جهانی باشیم که غیر از خودمون هیچکس نباشه اونوقت این چیزایی که افتخار می‌دونیم آیا واقعاً دیگه افتخار خواهد بود؟ یعنی فردوسی در جهانی می‌تونه افتخار نامیده بشه که ما اون جهان رو بشناسیم و جهانی باشه که فقط به جهان خودمون محدود نشه اما مثلاً فرض کنید اگر من دیگر جایی ورای ایران رو نشناسم تصور درستی مثلاً از هومر نداشته باشم اونوقت اون تصوری که از فردوسی دارم درست خواهد بود بذارید من یه نمونه خیلی عینی رو براتون بگم. ما اگر بخوایم فردوسی رو بشناسیم، ارزش فردوسی رو بدونیم میریم چیکار می‌کنیم؟ میریم سراغ کسایی که متخصص فردوسی هستن. اونا می‌تونن به ما بگن که ارزش فردوسی چیه؟ درسته؟ من یک مثلاً فرض کنید یک دانشجو هستم میخوام ببینم که فردوسی کیه و چرا اهمیت داره. میرم سراغ کی؟ سراغ یکی از کسانی که فردوسی شناس بزرگ به شمار میرن. این کسی که من دارم ازش حرف می‌زنم کسی نیست که مثلاً از دنیای جدید هیچ خبر نداشته باشه. به عکس کسیست که در آلمان درس خونده و ادبیات دوران باستان رو می‌شناسه، اصطلاحات علمی رو می‌شناسه و بعد با روش علمی فردوسی رم حتی تأثیح کرده و بهترین تأسیس تصحیح از شاهنامه فردوسی رو هم او داده. اسمش چیه؟ آقای دکتر جلال خالقی مطلق خب بسیار خب آقای دکتر جلال خالقی مطلقی یه کتابی داره به نام گل رنج‌های کهن که ابتداش اینجوری شروع میشه ابتدای کتاب اینطوری شروع میشه میگه بیگمان این خط اول کتاب بیگمان رساترین و استوارترین عباراتی که درباره شاهنامه و مقام والای فردوسی به توان یافت از مرحوم محمدعلی فروغیست که شاهنامه هم از حیث کمیت هم از جهت کیفیت بزرگترین اثر ادبیات و نظم فارسیست بلکه می‌توان گفت یکی از شاهکارهای ادبی جهان است و اگر من همیشه در راه احتیاط قدم نمی‌زدم و از اینکه سخنانم که اضافه نماید اعتراض نداشتم می‌گفتم شاهنامه بزرگترین یادگار ادبی نوع بشر است. خب اگر شما معتقد باشید که شاهنامه بزرگترین یادگار ادبی نوع بشر است یعنی که شما به نوعی قضاوت باور دارید یا نوعی قضاوت می‌کنید که اساساً این نوع قضاوت نشون دهنده ذهن منطقی و ذهن علمی نیست و در نتیجه همه اونچه که راجع به فردوسی میگید معلوم میشه که از یه ذهنی برمیاد که ماقبل علمیه و ما قبل تاریخیه و در نتیجه اون فردوسی که شما افتخار می‌دونید یعنی اون معیاری که شما برای افتخار به فردوسی باور دارید اون معیار اساساً هیچ ارزشی نداره اون معیار ارزشی نداره در نتیجه اون فردوسی که شما میگید فردوسی نیست که بشه بهش نازید ها مثل یه کسی که باور داشته باشه پدر من بهترین پدر دنیاست واقعاً به این اعتقاد داشته باشه که هیچ پدرش واقعاً بهترین پدر دنیاست شما اون رو قطعاً طفل خواهید دونست نه یک آدم بالغ بود. خب این به این معناست که ما انسان‌ها فکر کردن رو به معنای حقیقی کلمه به اون معنایی که ما رو از حیوانات جدا می‌کنه یک امر طبیعی ندونیم. یعنی چی؟ یعنی کهه بدونیم که فکر کردن یک امریست آموختنی و اون چیزی که ما فکر می‌دونیم و نیاموختیم اون در حقیقت فکر کردن نیست. به عبارت دیگه ذهن ما برای اینکه سالم باشه سالم باشه یعنی چی؟ یعنی برای اینکه درست کار بکنه نیازمند آموزش هست. یعنی سلامت ذهنی چیزیست که شما می‌آموزید. چیز طبیعی نیست. آدم‌ها به به خودی با سلامت ذهنی به دنیا نمیان. سلامت ذهنی یه چیزیست که باید آموخت برخلاف سلامت روانی. سلامت روانی یک موضوعیست کاملاً محدود مربوط به اختلالات خاصیست که در به اصطلاح روان انسان رخ میده و لزوماً روان انسان‌ها همه از یک مشکل برخوردار نیستن و مشکلاتی که مشکلات روانی مشکلاتیست که از فردی به فرد دیگه تفاوت میکنه و مسائلی نیست که آدم‌ها ها از ابتدا لزوماً باهاش مواجه باشن ولی سلامت روانی که یک محدوده بسیار فراگیرتری رو در بر می‌گیره برمیگرده به درجه اول مسئله توانایی شناختی انسان یعنی چی؟ یعنی اینکه شما بدونید بتونید بفهمید که آیا از نظر شناخت شما درست توانایی شناخت دارید یا توانایی شناخت شما درست نیست؟ یعنی چه معیاری وجود داره برای اینکه بدونید که آیا شما در سلامت شناختی به سر می‌برید یا در سلامت شناختی به سر نمی‌برید. عبارت دیگه مسئله سلامت ذهنی برمی‌گرده به مسئله ولو بینگ. ولو بینگ یعنی اینکه اون اون هدفی که انسان‌ها دارن. ولو بینگ یعنی چی؟ یعنی خوب زندگی کردن. خوب زندگی کردن نه به مفهوم اینکه شما از همه چی خوشحال باشید بلکه به مفهوم اینکه شما بدونید که در وضعیتی هستید که مشکلات براتون لاین حل به شمار نمیان عدم رضایت شما از زندگی عدم رضایتیست که شما قدرت فهمشو دارید یعنی مثلاً میگن که طرف رفته بود پیش دکتر گفته بود که آقای دکتر من دستم درد می‌کنه دکتره گفته بود که خب دستشو معاینه کرده بود گفته بود دستتون مشکل نداره گفته پس پام درد می‌کنه بعد پاشوژ کرده بود دیده بود که پاشم هر جا رو هی گفته بود دیده بود این بدنش سالمه گفته آقای دکتر اگر من همین بدنم سالمه پس چقدر پکرم یعنی نمی وقتی که شما قادر نیستید بفهمید که ناراضی هستید ولی نمیدونید چرا ناراضی هستید این وضعیتیست که به اصطلاح درست متضاد ولوینگه وینگ یعنی شرایطی که انسان درش قرار داره و در اون شرایط توانایی فهم مشکلات رو داره و می‌دونه که چه مهارتی رو باید برای حل اون مشکل به کار بگیره. ما انسان‌ها مشکلمون این نیست که چه چیزی رو نمی‌دونیم. مشکل اینه که بفهمیم چه چیزی رو نمی‌دونیم و باید بدونیم. اون این گره اصلی هست. ولوگ یا به اصطلاح نیک زیستی یا خوب بهزیستی شناختی یعنی کاگنتی بیلدینگ وینگ به این معنایست که شما از نظر شناختی در یک وضعیتی قرار دارید که توانایی تشخیص شناخت درست از غلطو دارین و می‌تونین شناخت غلط رو با درستی تشخیص بدید و کنار بگذارید و بتونید مسائل رو م به اصطلاح با بحران‌ها و گره‌های شناختی رو به عنوان بحران شناختی تشخیص بدید نه به عنوان یه چیز دیگه یعنی مسئله اینکه در وحله اول من بدونم این مسئله چه نوع مسئله‌ایه من اگر فکر کنم این مسئله مسئله اقتصادیه خب میرم دنبال راهحل اقتصادی ولی اگر مسئله اقتصادی رو مسئله سیاسی دیدم و برای حل مسئله اقتصادی سراغ راه حل سیاسی رفتم در سیاست هرچقدر هم که توانمند باشم هرگز قادر نخواهم بود اون مسئله رو حل کنم. پس در وحله اول کاگنیتیو وینگ به این معنا هست که شما ب بتونید تشخیص بدید چه مشکلی مشکل شناختیه و در نتیجه به توانایی با این توانایی شما میتونید توانایی به دست آوردن مهارت لازم و مناسب برای اون حل شناختی رو پیدا بکنید. دوم مسئله اموشنال و بینگ هست. یعنی شما از نظر عاطفی در وضعیت سلامت قرار داشته باشید. سلامت عاطفی شما یعنی که شما بدونید که این حالتی که شما دارید و شما رو آزار میده چه نوع حالته. یعنی بتونید مثلاً بین خشم و بین نفرت فرق بگذارید و بدونید که این حالت که شما درش هستید حالت خشم نیست. حالت نفرته. در نتیجه بدونید که اگر بخواید حل بکنید این مسئله رو با از چه راهی می‌تونید حل بکنید و بدونید که نفرت نفرت چیزیست که خودش وجودش بر مانع حله یعنی شما اگر بخواید نفرتو حل بکنید باید بتونید نفرتتونو کنترل بکنید نفرت رو نمیشه از راه به اصطلاح رها کردن و مهار گسیخته گذاشتن ش حل کرد. اگر شما نتونید از نظر عاطفی به همچین بلوغی برسین اونوقت شما نمیتونید در یک شرایط خاصی زندگی شرایط مناسب زندگی کنید. شما ثروت زیاد داشته باشید دانش زیاد داشته باشید پادشاه این عالمم باشید اگر نتونید از نظر عاطفی در شرایط به اصطلاح مناسب قرار بگیرید و درک عاطفی مناسب داشته باشید شما آدم بدبختی خودتونو احساس می‌کنید. در در نتیجه این اموشنالینگ و کاگنتی بینگینگ شما میتونید به یک بیر وینگ یا سلامت رفتاری یا به اصطلاح زندگی خوب اخلاق رفتاری دست پیدا بکنید یعنی شما با بلوغ عاطفی و بلوغ شناختی می‌تونید انتظار بلوغ در رفتارو داشته باشید خب اینا اون چیزیست که ما به به اصطلاح به طور کلی در حوزه سلامت ذهنی قرار می‌گیرن. مسئله سلامت ذهنی یک مسئله‌ایست که مسئله فلسفیست در وحله اول. چرا؟ به دلیل اینکه ذهن د تا جنبه داره. یک جنبه جنبه کاملاً فیزیولوژیک و ج به اصطلاح ج جنبه که برمی‌گرده به ویژگی‌های کاملاً بیولوژیکش جسمانیش و یک جنبه هم به جنبه‌ای که برمیگرده به جنبه‌های شناختی و اون چیزی که ما میگیم عقل از قدیم ارتباط بین بدن و روح یا حال جسم یک ارتباط تنگاتنگ بوده ضرب مسئله رومی قدیم هست که عقل سالم در بدن سالم هست به این معناست که شما اگر بدنتون دچار مشکلی باشه شما از نظر عقلی هم نمی‌تونید درست فکر بکنید و بهعکس و اگر شما درست فکر نکنید بدن شما هم تحت تاثیر او نمیتونه درست عمل بکنه این رابطه که بین بدن و ذهن انسان هست از ابتدای پیدایش فلسفه در یونان کاملاً روشن بوده. یعنی در یونان وقتی که از پایدیا یا تعلیم و تربیت حرف می‌زدن، تعلیم و تربیت هم تعلیم بدنی، تعلیم و تربیت هم مربوط به اصطلاح آموزش فیزیکی بوده. فیزیکی بدن ورزش نمیدونم چیزایی که مربوط به سلامت بدن میشه از ورزش گرفته تا پزشکی و بهداشت و همین طور اون چیزی که مربوط به سلامت ذهن انسان هست که هنر و ادبیات و فلسفه و علم هست در فلسفه در از نظر فیلسوفان در حقیقت فلسفه طب طب ذهن هست و و حب در حقیقت فلسفه بدنه به همین دلم هست که بو علی سینا کتابی رو که در فلسفه نوشته اسمشو گذاشته شفا که یه اصطلاح کاملاً مربوط به پزشکیه و از اون طرف کتابی که در پزشکی نوشته اسمشو گذاشته قانون که یک اصطلاح کاملاً فلسفی هست یعنی ارتباط بین فلسفه و پزشکی مربوط میشه به ارتباطی که بین ذهن و بدن وجود داره خب خب برگردیم به مسئله سلامت سلامت ذهن سلامت ذهن در بسیاری از مواقع بیشتر در مورد فرد مطرح میشه مثلاً فردی که خودکشی میکنه فردی که خودکشی میکنه یک کسیست که به خودش آسیب زده و این آسیب زدن به دلیل اینکه در نتونسته درست قضاوت بکنه نتونسته درست فکر بکنه کسی که نمیتونه بر وضعیتی که هست آگاهی پیدا بکنه و در نتیجه به اون وضعیت بیشتر دامن می‌زنه به اون مشکل بیشتر دامن می‌زنه این کسیست که دچار اختلال در سلامت ذهنی شده. کسی که نمی‌تونه با دیگران ارتباط برقرار کنه مثلاً آدمی بسیار به صورت بیمارگون منزوی و این انزوا باعث میشه که او نتونه به صورت درستی خودش رو درک بکنه و جهان پیرامونش رو بفهمه. کسی که در انزواج زندگی می‌کنه جهان رو به صورت کاملاً به اصطلاح دیفرمه شده یا به صورت خیلی مخشوشی می‌بینه. کسی که از ارتباط با دیگران محروم هست نمی‌تونه در جهان مشترکی با دیگران زندگی بکنه. خب این اینا چیزاییست که مربوط میشه به ارتباط به اختلالی که در سلامت ذهن در مورد سلامت ذهن ایجاد شده و معمولاً این رو ما در مورد افراد بهش توجه میکنیم. اما اونچه که امروزه براش تأکید میشه مخصوصاً این تکنولوژی دیجیتال موجب شده که بیشتر این نکته مطرح بشه اینه که سلامت ذهنی یک مسئله کاملاً سیاسیست به چه معنا؟ به این معنا که سیاست که علم تدبیر جامعه است و علم زندگی اجتماعی هست سیاست ممکن نیست که با در جامعه نمیتونه جامعه سیاسی باشه یا جامعه نمیتونه مشکلات سیاسیشو حل بکنه مگر اینکه بدون این مشکل سیاسی یا بحران‌های سیاسی ریشه داره در سلامت ذهنی جامعه یعنی همونطور که فرد بدون سلامت ذهنی نمی‌تونه خودش رو موقعیت خودش رو به درستی تشخیص بده و مشکلات خودشو حل بکنه جامعه هم دارای یک ذهن اجتماعی هست که سلامت ذهنی اگر اون ذهن اگر به خطر بیفته اونوقت تمامی ابعاد زندگیش به ویژه م مسائل سیاسیش لاینحل به نظر میان و از اون طرف نوع نظام سیاسی یا نوع وضعیت سیاسی یا نوع مدیریت سیاسی و تصمیم‌های سیاسی مستقیماً با سلامت ذهنی جامعه ارتباط داره. یعنی یک ارتباطی هست بین سیاست و سلامت ذهنی جامعه. سلامت ذهنی جامعه به بحران به اصطلاح حل بحران‌های سیاسی کمک می‌کنه. یعنی کمک می‌کنه که تنها ریشه اصلی بحران‌های سیاسی در بحران سلامت ذهنیست و از اون طرف هرگونه نظام سیاسی که شما تصور بکنید هرگونه تصمیم سیاسی که شما در نظر بگیرید هرگونه شکل مناسبات سیاسی که شما تصور بکنید مستقیماً بر سلامت ذهنی جامعه تأثیر خواهد گذاشت پس اگر شما در یک جامعه زندگی می‌کنید که نظامش مثلاً مثل نظام جمهوری اسلامی دیکتاتوری و توتالیتر هست اقتدارگراست این به این معناست که هم این نظام این نوع نظام سیاسی معلول اختلالاتیست که در سلامت ذهنی رخ داده و هم از اون طرف در این نظام سیاسی در اختلا ایجاد اختلال در سلامت ذهنی نقش اصلی رو داره یعنی این دو تا با همدیگه در حالت علی و به اصطلاح همدیگه رو تشدید می‌کنن. هر دو در به وجود آمدن همدیگه مؤثرن. یکی علت دیگری نیست بلکه هر دو به به اصطلاح وخیم‌تر شدن همدیگه مستقیماً ارتباط پیدا می‌کنن. پس ما اگر بخوایم مسائل بحران‌های سیاسیمونو ببینیم باید این بحران سیاسی رو در وحله اول یک بحرانی درت ذهن تعریف کنیم. یعنی چی؟ یعنی بگیم که این بحرانی که هست این بحران مربوط میشه به یک مسئله‌ای مربوط به سلامت ذهنی جامعه و اگر بخوایم حل بکنیم راه حلش این نیست که اون رو در چارچوب همین اختلافات سیاسی بخوایم حل بکنیم بهخاطر اینکه این اختلافات سیاسی اگر منشأش یه چیز دیگه باشه شما اگر در همون چارچوب حل کنید فقط نگاه کنید فقط می‌تونید به اون مشکلات دامن بزنید یعنی اگه فکر کنم مسئله استبداد در ایران مسئله فقط سیاسی خب خب منم یه راهحلی میدم که اون راه حل نه تنها مشکلو حل میکنه بلکه بر مشکل اضافه خواهد کرد این مشکلیست که ما داریم الان هر راه حلی که الان ما برای مدرن شدن تا الان اندیشیدیم فقط به اصطلاح استیصال و درماندگی یه س ما بیشتر انجام میده هیچ کدوم از تلاشهایی که تا حالا کردیم از نظر اونایی که به اصطلاح ما باید مدرن بشیم به مدرن شدن ما نیجا میده پس معلومه که مشکلی خیلی جای دیگهست یک نکته مهم که باید در نظر گرفت اینه که جامعه چیه؟ وقتی که ما میگیم جامعه ایران منظورمون از جامعه چیه؟ آیا جامعه ایران به این معناست که یه چیزی وجود داره به نام جامعه که از فرد جداست در برابر فرده و انسان‌ها اصولاً به طور طبیعی همون طور که خودشون در به وجود آمدن خودشون هیچ نقشی ندارن و بدون اراده خودشون به دنیا میان در یک جامعه‌ای هم به دنیا میان که اون جامعه بدون اراده اون‌ها وجود داره و بدون اراده اونها هم در اون جامعه زندگی بدون اراده خودشون در اون جامعه زندگی می‌کنن و بعد از اینکه از این دنیا هم برن اون جامعه و حیات خودش ادامه میده به عبارت دیگه جامعه رو آیا یک موجود طبیعی می‌دونیم که مستقل از اراده فکر و تصمیم انسان‌ها به وجود میاد دوام داره و از بین میره یا اینکه ما می‌تونیم از یک نوع جامعه دیگه‌ای صحبت بکنیم که طبیعی نیست. یعنی جامعه‌ای که باید به وجود بیاد. یعنی جامعه انسانی. به عبارت دیگه. جامعه انسانی جامعه‌ایست که وجود نداره و انسان‌ها چی در به اصطلاح با تصمیم با نوع فکر و با یک نوع تصوری از خودشون و جهان هست که اون رو فرض می‌کنن که وجود داره. یعنی در حقیقت جامعه اون چیزی نیست که در خارج هست. اتفاقاً جامعه اون چیزیست که وجود نداره و ارزش و و اهمیتش و نیاز ما به او درست به این دلیله که نیست نه به این دلیله که هست. یعنی انسان‌ها وقتی ارسطو میگه که انسان یک جانوریست سیاسی دو جور میشه فهمید یه جوری که ما فهمیدیم یا فیلسوفان ما فهمیدن به این معنا که انسان یک موجودیست که بنا به طبیعت خودش نمی‌تونه تنهایی زندگی کنه با دیگران زندگی می‌کنه به عبارت دیگه انسان یه یک جانور گله‌ایست خب این یه تعریفه که شما می‌تونید از انسان داشته باشید و و انسان موجود اجتما اجتماعی بدونید بدون اینکه نیازی به این داشته باشه که کاری بکنه در حقیقت توصیف یه چیزیه جامعه میشه یه امری که ناگذیره یا بودنش نیازی به تصمیم و فکر شما نداره شما فقط مطلع میشید اما اون اون چیزی که ارسطو در نظر داشت و یونانیان در حقیقت بهش باور داشتن و یونانیان رو از بقیه مردم جهان متفاوت می‌کنه اینه که انسان‌ها ها برای اینکه زندگی سعادتمندی داشته باشن باید جامعه بسازن یعنی سعادت جامعه انسان به اصطلاح زندگی خوب یک انسان درگرا به ساختن یک جامعه است. این اونوقت یه چیز متفاوتی خواهد شد این به این معناست که جامعه به خودی خود نیست بلکه شما باید بسازیدش خب چهجوری جامعه ساخته میشه؟ جامعه که یه ساختمون نیست که شما یه ساختمون عینی نیست که شما بگید که خب برای ساختن یک آپارتمان شما نیاز دارید به آجر و سیمان و نمی‌دونم بلوک آهنی و نمی‌دونم این ابزارها جامعه چیست؟ چهجوری ساخته میشه؟ اون ماده‌ای که جامعه باهاش ساخته میشه چیه؟ جامعه با یه چیزی ساخته میشه که با همون چیزی ساخته میشه که شما خودتونو باهاش فرد تعریف می‌کنین. یعنی من چگونه میگم من یک فردم؟ به خاطر اینکه حس می‌کنم که فردم. یعنی فرد بودن یه حسه وگرنه فرد یک عضو بدنی که نیست که یه چیز خاصی نیست که شما بتونید لمسش بکنید. فرد یعنی حس فرد بودن یعنی ایندویجوال سنس. یعنی شما خودتون رو به عنوان یک فرد حس می‌کنید. پس جامعه هم باید از چیزی از جنس حس تشکیل بشه یعنی تشکیل شد اون چیزی که من رو به شما پیوند میده یه چیز عینی نیست یعنی زندگی کردن در یک مکان مشترک باعث نمیشه که من و شما عضو یک جامعه باشیم به خاطر اینکه من می‌تونم با همه آدم‌ها روی کره زمین زندگی بکنم ولی عضو همه اونجا عوامل نمیشم یعنی شما اگر یه نفر از تهران مکانشو بردارید بذارید در استانبول اون اون عضو با یک فرد که عضو جامعه ترکیهست یکی نیست عضو اون جامعه نمیشه عضویت در یک جامعه به بودن در یک مکان مشترک یا به بودن زندگی در یک زمان مشترک یا به هیچ چیزی که عینی و ملبوس باشه برنمی‌گرده بلکه جامعه اون چیزی که جامعه رو می‌سازه بر اساس پیوندیست که اون پیوند مربوط به حسه به اصطلاح بهش میگن سوشال سنس یعنی داشتن حس اجتماعی داشتن حس اجتماعی یعنی چی؟ یک حسیست که متفاوت از حس فردیه یعنی اینکه شما اگر دردتون بگیره اگر خوشحال باشید اگر نیازی داشته باشید میتونید این درد و نیاز و همه این چیزها رو به عنوان درد و نیاز و حس و رنج و خوشبختی و شادی فردی ببینید. در نتیجه اون چیزی که میخواید بهش برسید اون چیزیست که خودتون فقط تلاش میکنید برای خودتون به دست بیارید اما اگر دیدید که یک نفر دیگه هست که اون آدم خوشحال نیست و خوشحالی او خوشحال نبودن او شما از نظر فردی حس نمیکنید یعنی شما نمیتونید رنج او رو دقیقاً حس بکنید بر شما چون رنج رنج او قابل انتقال نیست اما یک حسی در شما هست که رنج او رو رنج او باعث رنج در شما میشه به عبارت دیگه شما می‌فهمید که بودن خوشحال بودن شما با رنج اون سازگار نیست یعنی شما نمی‌تونید خوشحال باشید زمانی که کس دیگه‌ای که با شما در محدوده شعاع زندگی شما زندگی می‌کنه خوشحال نیست به عبارت دیگه شما رنون رو یک رنج فردی و در اثر سر عوامل فردی فقط ندونید بلکه رنج رو یک رنج ببینید که با دیگران شما او رو به اشتراک می‌گذارید یعنی رنج دیگران رو رنج خودتون تعریف کنید در نتیجه سعادت خودتون خوشبختی خودتون و راحتی خودتون رو با راحتی بدون راحتی دیگران ناممکن بدونید این میشه سوشال سنس سوشال سنس یا حس اجتماعی داشتن من فقط یک امر اخلاقی نیست یعنی ابدا اینطور نیست که شما به خاطر اینکه تصمیم می‌گیرید که آدم خوبی باشید فقط از روی به اصطلاح نیت خوب سعی میکنید که سعی میکنید که رنج دیگرانو بفهمید نه یک مسئلهست در وحله اول شناختی یعنی چی یعنی اینکه شما اگر حس اجتماعی داشته باشید تمامی اونچه که درک می‌کنید متفاوت خواهد بود با کسی که حس اجتماعی نداره. یعنی چی؟ یعنی اینکه حس اجتماعی داشتن یک مسئله‌ایست که پرسپشن یا ادراک شما رو از همه چیز تحت قرار میده. چرا؟ به دلیل اینکه اونچه که حس اجتماعی نامیده میشه محصول برقراری ارتباط شما با انسان‌های دیگر هست. یعنی در صورتی شما می‌تونید حس اجتماعی داشته باشید که به اهمیت ارتباط یا کامونیکیشن با دیگران آگاه باشید. جامعه جامعه به اصطلاح انسانی جامعه یعنی جامعه‌ایست که خودآگاه به اهمیت ارتباط بین انسان‌هاست. یعنی می‌دونه که جامعه اون چیزی که نیست و و انسان قادره بسازه و در اون به ساخته خودش زندگی کنه چیزیست محصول ارتباط و این ارتباط از یک انسان اجتماعی یک موجودی کاملاً متفاوت با انسان غیرا اجتماعی می‌آفریده یعنی انسانی که در درون ارت به اصطلاح یک سیستم ارتباطی زندگی می‌کنه جهانش یک جهانه انسانی که در یک محیطی زندگی می‌کنه که ارتباط در او مختل هست کاملاً یه آدم دیگهست کاملاً یک موجود دیگریست کاملاً درکش از همه چیز متفاوته خب این ارتباط اونوقت وقتی که ما از سلامت ذهنی صحبت می‌کنیم به این معناست که نشانه سلامت ذهنی این هست شما از کجا می‌فهمید یه جامعه‌ای در سلامت ذهنی زندگی می‌کنه یا اینکه سلامت ذهنی در این جامعه دچار اختلال شده. معیارش چیه؟ معیارش اینه که شما ببینید آیا اون در اون جامعه ارتباط بین افراد آیا به صورت درستی انجام میشه یا در نحوه ارتباط بین افراد اختلال ایجاد شده؟ یعنی جامعه‌ای که در کامونیکیشن یعنی در ارتباط یعنی در تفاهم بین افراد دچار مشکل شده اون جامعه رو ما دچار مشکل به اصطلاح سلامت ذهنی می‌دونیم. به عبارت دیگه ارتباط چیه؟ وقتی ما از کامونیکیشن حرف می‌زنیم چیه؟ ارتباط اون چیزیست که غیرطبیعیه باز یعنی ما از یه ارتباط غیرطبیعی حرف می‌زنیم مثلاً من من با پدرم ارتباط خونی و ژنتیک دارم ما از این ارتباط حرف نمی‌زنیم من و شما ارتباط مثلاً ارتباط دینی داریم یعنی به یه دین اعتقاد داریم من از این حرف نمیزنم ما از من از ارتباط زبانی داریم یعنی شما فارسی حرف می‌زنید منم فارسی حرف حرف می‌زنم. من از این حرف نمی‌زنم. اون ارتباطی که جامعه رو می‌سازه ارتباطیست که یعنی اون ارتباطی که باعث میشه که ما انسان‌های متفاوت و عضوی جامعه بدونیم اون ارتباطیست که آدم‌ها در انتقال پیام هر پیامی و اتفاقاً پیامی که متضا متفاوت هست برقرار می‌کنن. یعنی زمانی که شما می‌تونید بین دو نفر یک به اصطلاح شرایطی ایجاد کنید که انتقال پیام از یک طرف به طرف دیگه معنادار باشه یعنی یک پیامی از این طرف بتونه از یک انسانی بتونه به یک انسان دیگه منتقل بشه به صورتی که توقع میره یعنی که وقتی من و شما با هم صحبت می‌کنیم مهم نیست که به یک زبان حرف می‌زنیم اگه به یک زبان حرف بزنیم لزوماً به این معنایست ارتباط داریم. زمانی ما ارتباط داریم که من و شما مطمئن باشیم. این کلمه‌ای که من به کار می‌برم همون معنایی رو در ذهن شما تدایی می‌کنه که در ذهن من تدایی می‌کنه. یعنی من اگر بگم مثلاً اگر بگم سنگ لزوماً اینکه شما کلمه سنگو به کار ببرید یا منم ک همون کلمه رو به کار ببرم این باعث نمیشه ما ارتباط برقرار کنیم. زمانی ارتباط برقرار میشه کرد که دو طرف مطمئن باشن که اون چیزی که کلمه سنگ در ذهن من ایجاد می‌کنه همون چیزی که در ذهن شما ایجاد می‌کنه اونوقت اینجا میشه ارتباط این میشه ارتباط وقتی که شد ارتباط این ارتباط یعنی که شما می‌تونید حس اجتماعی داشته باشید یعنی چی؟ یعنی من می‌تونم ب یک چیزی رو بفهمم که در درون خودم احساس نمی‌کنم اما در ارتباط با دیگران چیزی رو حس می‌کنم که دیگری حس می‌کنه. من زمانی که حس اجتماعی داشته باشم می‌تونم بفهمم که دیگران که از من هستن چه چیزی رو در احساس می‌کنن. در نتیجه اونوقت من جهانم رو چنان می‌بینم که طرف مقابل می‌بینه. اگر من نتونم حس اشتباهی داشته باشم این دیوارو یه جوری می‌بینم طرف مقابل طرف که کنار من نشسته یه جور دیگه می‌بینه یعنی صرف اینکه ما یک جا نشستیم رو و یک چیزی رو می‌بینیم باعث نمیشه که اون چیز رو مثل هم ببینیم زمانی اون چیز رو مثل هم می‌بینیم که حس اجتماعی داشته باشیم یعنی من و شما بتونیم از یک سیستمی استفاده کنیم که ارتباط بین من و شما رو ممکن ممکن بکنه. خب این فیلتوفان همیشه مسئله اندیشیدن رو یا مسئله فکر کردن رو مسئله دیدن می‌دونن نه مسئله شنیدن. برعکس ما که فکر کردن ما شنیدنه برای فیلسوفان دید فکر اندیشیدن از جنس دیدنه. این خیلی تفاوت ایجاد می‌کنه. یعنی اگر شما فکر کنید اندیشیدن از جنس شنیدنه شما در برای شنیدن همیشه یه چیزو می‌شنوید. یعنی اون صدایی که آدما با خودشون حرف می‌زنن و یعنی وقتی شما با خودتون حرف می‌زنین یا یک پسی درون شما حرف می‌زنه یا با شما حرف می‌زنه همیشه یه صدا داره و تمایزی بین اون صدای درونی نیست و یعنی صدای فکر کردن یه صداست اما اگر فکر کنید که اندیشیدن دیدن هست اونوقت به این معناست که شما باید یک چیزی رو بیرون خودتون می‌بینید و اون چیزی که بیرون می‌بینید بستگی به این داره که شما بتونید بین چیزهایی که می‌بینید تفاوت قائل بشید. یعنی اگر شما معتقد باشید که فقط یه رنگ وجود داره در جهان خب به احتمال زیاد شما اصلاً نمی‌تونید بگید من چیزی رو می‌بینم. زمانی دیدن معنی پیدا می‌کنه که شما بتونید چیزها رو به رنگ‌های متفاوت ببینید. یعنی دیدن دیدن رنگ‌های متفاوت باشه. خب حالا تصور بکنید که ما آدم‌ها فکرامونو یا قضاوتهامونو از جنس دیدن رنگ‌ها بدونیم. یعنی من وقتی که حرف می‌زنم قضاوت می‌کنم به خاطر جدایی از منطق ذهن انسانی و بدون منطق دیجیتال شما نمی‌تونید به منطق ذهنتون آگاهی پیدا بکنید. خودآگاهی بدون آگاهی به نوع به اصطلاح کارکرد تکنولوژی دیجیتال و نقشی که در شکل دادن به یک آگاهی متفاوتی داره ممکن نیست. خب این به این معناست که ما با تکنولوژی دیجیتال نه تنها به اصطلاح خودآگاهی ما کمک نکرده بلکه خودآگاهی رو یک موضوع بسیار پیچیده تریی کرده و امکان درک ما از جهانی که درش هستیم و امکان درک ما درک اجتماعی ما حس اجتماعی ما رو بسیار دشوارتر طرح کرده. یعنی به عبارت دیگه اون چیزی که جامعه رو می‌سازه یعنی حس اجتماعی و باعث میشه که من و شما با داشتن اون حس اجتماعی در یک جهان حرف بزنیم در یه جهان حرف بزنیم در یه جهان حس بکنیم جهان رو به شکل واحدی ببینیم با تکنولوژی دیجیتال آسیب دیده یعنی تکنولوژی دیجیتال باعث شده که جهان من واقعیتی که من درش زندگی می‌کنم کاملاً جدایی از واقعیتش که شما درش زندگی می‌کنید. اگر واقعیت‌های ما متفاوت باشه، اگر درک من از سرما و گرما با درک شما از سرما و گرما متفاوت باشه، اونوقت دیگه اختلاف نظرای ما، اختلاف نظرهای سیاسی و اختلاف نظرهای نمی‌دونم بر سر اینکه حقیقت چیه نیست، بلکه اختلاف نظرهاییست بسیار بنیادی یعنی ممکنه که من به زبان فارسی حرف بزنم حتی از نظر محیط از در یک محیط زندگی بکنم در یک خونه زندگی بکنم با پدر مادرم زندگی بکنم با برادرم که از من کوچیک‌تره زندگی بکنم ولی واقع تکنولوژی دیجیتال موجب شده که واقعیتی که من حس می‌کنم واقعیتی که من واقعیت خودم می‌دونم با واقعیتی که برادر خودم از ۴ سال از من کوچک‌تره متفاوت باشه چرا؟ بهخاطر اینکه این واقعیت‌ها الان با تکنولوژی ساخته میشه که ارتباط من با او متفاوت هست با ارتباط برادرم با او برادر من با آیفونش یه یک چیزا رو می‌بینه یک نوع ارتباط داره یه بازیایی رو می‌کنه یه فیلمایی رو می‌بینه یه موسیقی می‌بینه یه نتورکی رو میبینه در یه جهانی زندگی می‌کنه که همون دستگاه در دست من یک جهان دیگری برای من خلق می‌کنه خب به عبارت دیگه توجه به به اینکه اختلافات ما برنمی‌گرده به اختلافاتی که ما در یک جهان مشترک بر سر یک چیز داریم. یک چیز رو مشکلی که می‌فهمیم ولی راهحلاشو متفاوت می‌دونیم. بلکه برمی‌گرده به اینکه اساساً دانستن اینکه ما در یک جهان زندگی می‌کنیم بسیار دشوار شده. یعنی اینکه آیا اون واقعیتی که من می‌بینم آیا شما هم می‌بینید یا نه تبدیل شده به یک معزل بسیار بزرگ مثل این ویتکنشن در کتاب درباره رنگ‌ها میگه تصور کنید که یک مردمی هستن که رنگ آبی رو نمی‌شناسن اصلاً نمی‌دونن رنگ آبی چیه خب شما چطور می‌تونید با اون‌ها صحبت بکنید به شکلی که انگار رنگ آبی رو می‌فهمم یعنی شما در دو جهان زندگی می‌کنید اگر یک طرف یک رنگ رو تشخیص بده یک طرف رنگو تشخیص نده ارتباط بین این دو جهان بسیار دشوار خواهد شد تکنولوژی دیجیتال رو باید به این چشم ببینید به چشم یک تکنولوژی که برای ما واقعیت‌هایی کاملاً جدایی از هم ایجاد می‌کنه این مربوط نیست به لزوماً کسی که کار خاصی با اینترنت می‌کنه ها تکنولوژی دیجیتال چیزیست که تغییری که به وجود میاره یک تغییریست کاملاً بدون اراده و بدون آگاهی و تصمیم ما یعنی تکنولوژی دیجیتال یک جهان جدیدی رو برای ما خلق میکنه که اصلاً ما تصورشو نمیتونیم بکنیم و و فرقی نمیکنه اون که قبیله‌ای که در آفریقا زندگی می‌کنه وارد عصر جدیدی میشه اون کسی که در بازار بورس نیویورک هم زندگی میکنه وارد عصر جدید میشه یعنی یک دوران جدید رو آغاز می‌کنه که همه چیز درون متفاوته. یعنی انسانی که قبل از اصل دیجیتال هست یک انسانه با یک ذهن خاص و با یک درک با یک نوع درک خاصی از جهان ان با تکنولوژی دیجیتال انسان تبدیل میشه به یک انسان دیجیتال. یعنی تکنولوژی دیجیتال به همون انسان قبلی یه ابزار جدید نمیده بلکه انسان جدیدی رو درست می‌کنه و انسان دیجیتال یک انسانیست که خودآگاهی و دستیابی او به خودآگاهی کاملاً از فراآیند پیچیده‌تر و دشوارتری داره از انسان مقابل دیجیتال حالا تصور کنید که ما ندونیم که با تکنولوژی دیجیتال انسان متفاوتی شدیم یعنی ندونیم که انسان متفاوت متفاوت شده یعنی چی؟ یعنی تمام اون چیزی که تا حالا می‌دونستیم راجع به خودمون می‌گفتیم جامعه سیاست دولت پول نمی‌دونم اقتصاد عشق نمی‌دونم همه چیز با تکن در تکنولوژی دیجیتال ماهیت دیجیتال پیدا کردن یعنی از عشق بگیرید تا دولت از پول بگیرید تا جامعه از روابط بین‌الملل بگیرید تا جنگ از به اصطلاح عواطف فردی انسانی بگیرید تا نظم بینالملل همه چیز ماهیتش تغییر کرده ما الان در معرض این خطر هستیم که نام چیزها این به اصطلاح ما رو به این توهم بندازه که چیزها همونی هستن که بودن یعنی ما الان راجع به دولت به گونه‌ای حرف بزنیم که انگار دولت به مفهوم ما قبل دیجیتال با دولت الان یکیه. راجع به سیاست، راجع به نمی‌دونم عدالت، راجع به حقوق بشر، راجع به هر چیزی که میگیم ما به شکلی حرف بزنیم که انگار تکنولوژی دیجیتال تغییری در ماهیت اون‌ها ایجاد نکرده. چه اتفاقی میفته؟ اتفاقی که میفته اینه که واقعیتی که درون نیستیم رو واقعیتی که در او هستیم تلقی می‌کنیم. اونچه که مدرن مدرنیته رو مدرن کرد داستان مدرنیته داستان دونکی شده داستان دونکی شد چیه؟ دنکی شد دیوانه نبود دونکی شد تمام حماقت‌هایی که انجام می‌داد هیچ کدوم اثر به اصطلاح این نبود که یک آدمیست که دچار مثلاً اختلال روانیه اختلال نمیدونم دیوونه است دن که شد تمام کارهایی که کرد چه از رنج‌هایی که کشید چه از کارای بامزه‌ای که میکنه چه از کارایی میکنه که شما خندهتون می‌گیره چه از کارایی که می‌کنه و شما اون رو احمقانه می‌یابید. تنها و تنها به یک دلیله. اون هم این هست که او خودش رو در دنیایی می‌بینه که اون دنیا سپری شده. به همین راحت. یعنی او می‌خواد الگوش الگوی تبدیل شدن به شوالیهست. تبدیل شد اون انسان آرمانی براش یک انسانیست شهرساریست که دورانشون سپری شده. به عبارت دیگه خطری که اون چیزی که انسان رو مدرن می‌کنه توجه به این هست که آگاهی آگاهی نداشتن به اینکه یک دورانی سپری شده و دوران جدیدی آغاز شده باعث میشه که شما دست بزنید به حماقت شما نتونید درست زندگی کنید شما نتونید به اونچه که می‌خواهید برسید و در نتیجه تواه بشید پس ما در در عصر جدید در معرض این خطر قرار داریم که ندونیم که این واقعیتی که درش زندگی می‌کنیم متفاوت هست با اون واقعیتی که قبلاً درش زندگی می‌کردیم. یعنی ندونیم که منطق دوران ما یک منطقیست کاملاً جدید و متفاوته با منطق دیگه و در نتیجه دچار همون به اصطلاح ناکامی‌هایی بشیم که دنکی شد شد. پس سلامت ذهن به این معناست که من بتوانم واقعیتی که درش قرار دارم بتونم درست بتونم مدام آزمایش کنم که آیا این همون واقعیتیست که هست آیا من اون چیزی که می‌بینم اون چیزیست که فکر می‌کنم مدرنیته با نقد آن امری که دیده می‌شود به اصطلاح امر مرعی ویزیبل آغاز میشه مدرنیت زمانیست که انسان می‌فهمه اونچه که می‌بینه اون چیزی نیست که هست. یعنی وقتی که تلسکوپ اختراع میشه تلسکوپ به آدم نشون میده که اون چیزی که تاکنون می‌دیده اون چیزی نبوده که تاکنون هست. اون آسمانی که تاکنون آسمان می‌پنداشته اون آسمانی نیست که هست. اون جهانی که می‌بینه اون جهانیست نیست که هست. بنابراین زمانی ذهن ما دچار اختلال در فلامت میشه که فکر کنه که اونچه که فکر می‌کنه همون چیزیست که هست. وقتی که فکر کنید که همون چیزی اونچه که فکر می‌کنید همون چیزی که هست یا اینکه نتونید فکر خودتون رو مورد موضوع نقد قرار بدید نتونید به فکر خودتون فکر بکنید یعنی اینکه شما نمی‌تونید هیچ کدوم از مشکلاتتون هیچ کدوم از مشکلاتتونو حل بکنید چرا چون شما در یک واقعیتی به سر میبرید که واقعی نیست وقتی در یک واقعیتی به سر ببرید که واقعی نیست مشکلات دیگه مهم نیست از چه جنسی باشه باشن اقتصادی یا فرهنگی اسم مهم نیست چه اسمی روش می‌گذارید مشکلاتی از یک ریشه‌ایست ناشی از یک مشکلیست که مربوط به شناخت واقعیته وقتی که ما برمی‌گردیم به مسائل سیاسی در ایران اختلافات سیاسی و میبینیم که اختلافات سیاسی در ایران روز به روز لاینحل‌تر به نظر می‌رسن و اگر بخوایم همه اینها رو نسبت بدیم به اون به اصطلاح اختلافاتی که آگاهانه آدم‌ها دارن با همدیگه. یعنی من میگم مثلاً جمهوری اسلامی باشه، شما میگین جمهوری اسلامی نباشه. بنابراین اختلاف من و شما یه اختلاف آگاهانهست. اگه فکر کنید این اختلافات همه مربوط کرده به اختلافاتی که ما آگاهانه با هم داریم یعنی که شما نمی‌تونید درست فکر بکنید. یعنی فکر می‌کنید اون چیزی که ما بهش آگاهیم همون چیزیست که همه اون چیزیست که هست. در حالی که اون چیزی که ما نمی‌بینیم یعنی اون عواملی که قابل به اصطلاح لمس کردن نیستن یعنی اون چیزهایی که ما رو و شناخت ما رو از جهان می‌سازن ولی ملموس نیستن مثل چی؟ مثل روابط و مناسبات اقتصادی. روابط و مناسبات اقتصادی که شکل‌دهنده وجود فردی و اجتماعی انسان هستن چیزی نیست که شما می‌تونید لمس کنید بلکه چیزیست که شما باید با یک چشم مسلح ببینید. یعنی روابط و مناسبات اقتصادی که لمس شدنی نیست این جهانی رو که ما لمس می‌کنیم می‌سازه یا روابط به اصطلاح ارتباطات قدرت یا به اون چیزی که ما ساختار اجتماعی میگیم اون چیزی که ما زیساخت مثلاً اقتصادیم تمام این‌ها چیزهایی هستن که لمس ناشدنین و اگر اون چیزهایی رو که لمس ناشدنین اون چیزهایی که دیدنی نیستن اون چیزهایی که آگاهانه ما بهشون آگاهی ن ما بهشون دسترسی نداریم اگر اون چیزا رو نبینیم یعنی که واقعیتی رو که می‌بینیم واقعیت نیست در نتیجه شاید مشکل اصلی این باشه که ما مسائلمونو به یه شکل دیگری مطرح کنیم به شکلی که درش تفاوت‌ها به مفهوم تفاوت فهمیده بشه نه به مفهوم تقابل و در نتیجه تفاوت بیشتر به زندگی بهتر بیانجامه نه به از همگختگی و بحران بیشتر. این لازمش اینه که ما در رابطه‌مون مثلاً با غرب اگه یک جوری رابطه‌مونو با غرب بفهمیم یه جوری خودمون رو ایرانی بدونیم متفاوته مثلاً با غربی که تفاوت تفاوتی باشه در نحوه دیدن ما و این تفاوت نه تنها تفاوتی باشه که غیر قابل حله یعنی یعنی یعنی طبیعیه یعنی ما نمی‌تونیم متفاوت نباشیم بلکه برای از این تفاوت برای اینکه زندگی بهتری داشته باشیم بتونیم بهره بگیریم یعنی تفاوت به نحو دیالکتیکی از درون تفاوت زایندگی و آفرینندگی و و موقعیت بهتر به وجود بیاد تا اینکه تضاد و نابودی یکی سعی برای سعی متقابل برای حذف دیگری شما اگر رابطه بین دو تا امر امر رو تضاد ببینید هیچ چیزی جز حذف یکی و بودن دیگری راه حل نهاد بود یعنی تضاد به مفهوم اینه که تضاد فقط در صورت نبودن تضاد تضاد نیست تضاد به چیزی نمیانجامه که به اصطلاح حلش به شمار بیاد اما اگر شما رابطه بین دو چیز رو تفاوت ببینید فهم این تفاوت یک چیز یک موقعیت جدیدی برای شما ایجاد ایجاد می‌کنه. یعنی از درو این تفاوت موجب زایندگی میشه. اگر شما زن و مرد رو ۲ تا موجودی ببینید که متضاد یکی ضد دیگریست. در نتیجه یا باید زن باشه یا باید مرد باشه اما زن و مردو اگر متفاوت ببینید از درونش تولد به وجود میاد. یعنی تولد یک امر تازه منوت میشه به تفاوت. یعنی تفاوت میشه شرط داشتن یک موقع شرط زندگی جدید. شرط به اصطلاح تحول شرط حیات شرط تداوم به اصطلاح زندگی به شیوه‌ای که کاملاً معنادار باشه یعنی تداوم زندگی بشر به مفهوم تداوم مشکلات بشر نباشه بلکه تداوم انسان از یک مرحله‌ای به یک مرحله دیگر به نظر بیاد بنابراین مسئله اصلی این هست که شما در وارد اندیشیدنتون دوباره بیاندیشید چه در مقام فرد و چه در مقام جامعه و چه در مورد سیاست اون چیزی که شما مشکل می‌دونید زمانی مشکل حقیقیه که شما بتونید با بیاندیشید و اندیشیدن با از طریق اندیشیدن ببینید که آیا مشکل همون چیزیست که شما می‌دونید یا اینکه نه اونچه که شما می‌دونید نتیجه واکنش عاطفی شماست. یعنی وقتی که ما الان در ایران انقدر با هم اختلاف نظر داریم زمان این اختلافاتو می‌تونیم اختلافات واقعی بدونیم که بتونیم معیاری بدیم راجع به اختلاف. شما وقتی که میگید که عمل سیاسی عمل سیاسی نمی‌تونه عمل سیاسی به به اصطلاح تلقی بشه مگر اینکه شما در با اندیشیدن بگید عمل سیاسی چیه؟ یعنی اندی این اندیشیدن که به شما میگه عمل سیاسی چیست؟ یعنی عمل سیاسی زمانی که به اصطلاح بیاندیشید معلوم میشه چیه و بدون اندیشیدن هیچ عملی سیاسی نیست عمل سیاسی عملیست که اندیشیدن سیاسی به شما به اصطلاح تعیین می‌کنه یا معیارهاشو به دست میده بنابراین شما ممکنه یک عملی انجام بدید که از نظر خودتون عمل سیاسی باشه ولی چون که نیاندیشیده است این عمل در حقیقت واکنشه و واکنشم هرگز به نتیجه مثبتی نخواهد رسید. به عبارت دیگه همه ما دنبال راهحلی. سؤال اصلی اینه که آقای خلجی که انقدر همه دنیا همه رو نقد می‌کنه راهحلش چیه؟ این یه چیزیست که من بیشترین چیزیست که من می‌شنوم از کسانی که خیلی با حسن نظر به حرفهای من گوشن. آقا راهحل شما چیه؟ وقتی ببینیم راهحل چیه به این معناست که ما درکمون از مشکل مشترکه یعنی ما یه مشکل رو می مشکل رو به یه نحو می‌فهمیم یه چیزی می‌دونیم مسئلهمون اینه که راه حلش چیه زمانی که ما مشکل رو بتونیم مشترک بفهمیم دیگه سؤال از راهحلچیه نخواهیم کرد یعنی سؤال راهحلچیه محصول این که به اصطلاح ذهنیست یا ذهن‌هاییست که تصورات کاملاً متفاوتی مشکل دارن که ذهنی که بدون مسئله اصلی فهم مشکل هست دیگه این سؤال رو نمی‌کنه. بنابراین مسئله اصلی اینه که ما مطمئن باشیم اون چیزی که میگیم جامعه ایران همون چیزی باشه که همهمون از جامعه ایران درک می‌کنیم. ولی وقتی که یه کسی میاد اول صحبتش میگه که من سلام می‌کنم بر همه ملت ایران بعد وقتی که حرف می‌زنه معتقده که م چاره نهایی اینه که نصف ملت ایران کشته بشن نصف تا نصف وقش زندگی بکنن یعنی درکی که از جام ملت ایران داره درکی نیست مشترک بین ملت ایران و و به همین دلیل راهحل‌هایی که میده راهحل‌هایی نیست که برای همه ملت ایران قابل قبول باشه راهحل‌هایی قابل قبول هست که بر اساس درک مشترکی از واقعیتی که درش قرار داریم مبتنی شده باشه. راه حل‌هایی که هر کدوم در درش یه بخش دیگه جامعه وجود نداره هرگز نمیتونه راه حل به شمار بیاد. من کتاب این کتاب آقای جهان بگل رو که میخوندم خیلی برای من جالب بود. تعریف میکنه ایرانی بودن رو. خب حالا من در یه جلسه جداگانه این کتاب رو هم معرفی می‌کنم هم ملاحظات انتقادی خودمو خواهم گفت ولی توی این تصویری که آقای جهان معیلو از ایرانی میده و اون چی که ایرانی ایرانی می‌کنه من بعید می‌دونم اکثریت غریب به اتفاق ایرانیا همچین تصوری از ایرانی بودن داشته باشن یعنی ما ایرانی بودن رو بر اساس که اونچه که خودمون می‌خواهیم و می‌پسندیم تعریف می‌کنیم نه بر اساس درک مشترک ی که ما اطمینان داریم این درک مشترک ایرانی‌هاست. به عبارت دیگه برای نگاه کردن برای دیدن واقعیت شما باید به واقعیت بیرونی نگاه کنید. اگر به واقعیت چشمای شما باز باشه ولی به واقعیت بیرونی نگاه نباشین برای تشخیص سلامت ذهنی جامعه هیچ کدوم از مشکلاتی که به وجود خواهد آمد از اضطراب‌ها از افسردگی از پرخاشگری از به اصطلاح بی اطمینانی از وخاوت وضع اقتصادی از بحران سیاسی هیچ کدام هرگز حل نخواهد شد هیچ روز به روز به سمت بیشتر خواهد رفت. ببینید این جمهوری اسلامی این نارضایتی که امروزو شما می‌بینید درست فردای روز جمهوری اسلامی به وجود آمد. یعنی مخالفت با جمهوری اسلامی یک چیز جدیدی نیست. مخالفت با جمهوری اسلامی زمانی که انقلاب ایران پیروز شد مخالفت با جمهوری اسلامی هم آغاز شد. این مخالفت ابتدا در بین کسانی که جمهوری اسلامی انقلاب ایران علیه اون‌ها بود وجود داشت. ولی این مخالفت به سرعت در میان کسانی که خودشون در به وجود آوردن جمهوری اسلامی نقش داشتن گسترش پیدا کرد. کسانی که معتقد بودن ما این حکومت شاه رو بندازیم بعد مشکلات ما حل میشه الان به این نتیجه رسیدن که این حکومت جمهوری اسلامی قابل تداوم نیست و قابل قبول نیست. پس اونچه که ما باید الان فکر بکنیم بهش اینه که از کجا می‌تونیم مطمئن باشیم؟ که نه از بین رفتن جمهوری اسلامی به همون سرنوشتی ما رو دچار نکنه که از بین رفتن سلطنت پهلوی یعنی آیا واقعاً مطمئن هستیم که با از بین رفتن حکومت پهلوی حکومت جمهوری اسلامی اون مشکلاتی رو که ما زندگی رو با اون‌ها غیر قابل تحمل میبیم ادامه نخواهد یافت ها مسئله اصلی اینه اگر به این فکر بکنیم اونوقت وقتی می‌تونیم یه جهان مشترکی برای خودمون بسازیم که اون جهان مشترک می‌تونه در حل مشکلات ما رو یاری کنه. پس وقتی از جامعه ایران حرف می‌زنیم اون جامعه‌ای به معنای به اصطلاح درست کلمه جامعه هست که ما در ساختنش مشارکت آگاهانه بکنیم. یعنی جامعه‌ای که مبتنی بر وجود حس اجتماعی باشه. اون جامعه‌ای که شما می‌دونید به خودی خود وجود نداره بلکه باید ساخت و اگر شما شیوه ساختنش رو و و شیوه نگهداری از اون رو ندونید وجود نخواهد داشت و از بین خواهد رفت اونوقت شما می‌تونید یک چیز بسازید و در یک دنیا زندگی کنید وگرنه دنیای طبیعی به طور طبیعی مطلقا هیچ چیز مشترکی بین شما و انسان‌های دیگه ایجاد نمی‌کنه. من متوقف میشم اینجا اگه دوستان نظر بفرما بله خیلی ممنون خسته خواهش می‌کنم ب دوستان اگر نکته‌ای دارن می‌تونم دستش بدم زمانی شما باشید آقای احسان بفرماید سلام دوباره جناب خلجی ممنون از صحبتاتون این صحبت این ذهن مشوش منو یه سری سؤالات زیادی توش حالا برانگیخت که حالا امیدوارم بتونم مفهومو درست بیان کنم حالا کلاً اصلاً تو این سیستم آموزش حالا درباره آموزش ما زیاد صحبت می‌کنیم و نیاز به آموزش تو این از با این سیستم کپی شده‌ای که ما داریم از سیستم غرب آموزشی غربی حالا ما داریم آیا اصلاً برای ما ایرانیا که انقدر مشکلات سلامت ذهنیو از نظر حقوق عاطفی داری مثلاً همچین سیستم آموزشی پاسخگوئه چیزی که من حس می‌کنم فکر می‌کنم اصلاً این سیستم آموزشی که خیلی متعداول هست ما یه جورایی کپی کردیم باعث میشه که یه احساس خلع سلاح شدن به انسان ایرانی میده یعنی ما وقتی این سیستمو توش قرار می‌گیریم یه خلع سلاشن و تصمیم شدن فکر میکنم یعنی یه نتیجه برعکسی داره حالا میخواستم نظر شما رو بدونمثلا این یه فکر کنم یه کلاً ما باید یه تغییر اساسی تو نحوه سیستم آموزشی بدیم کلا یه سؤاله اگه ببخشید پیش از اینکه پیش برید میگن در یوتیوب قطع شده یوتیوب باب میشه لطفاً چک کنی ببینی که در یوتیوب من بله شنیده میشه صدا هست وصله الان چک می‌کنم بله بله ممنونم بله احسان جان بفرمایید احسان جان ادامه بد بله ببخشید بله سؤال اولم حالا این بود سؤال دیگه‌ی که داشتم که آیا اصلاً برای ما که همون طور که گفتید نزد سلامت ذهنی این مشکلاتو داریم و بلوغ عاطفی هم حالا یه جورایی اصلاً بهش نرسیدیم اصلاً توان داشتن جامعه و ایجاد جامعه تو همچین بین همچین انسانهایی هست بسیار خب ممنونم بله بفرمایید ببخشید بله میگم با همچین سلامت مشکلات سلامت ذهن و عدم بلوغ عاطفی که ما داریم و اینکه اصلاً توان حس اجتماعی بینمون وجود نداره آیا اصلاً ما به اون مرحله‌ای رسیدیم که توان ایجاد جامعه داشته باشن اصلاً همچین چیزی فعلاً ممکنه یه چیز دیگه هم که داشت حالا سؤال آخرم حالا اگه اجازه بدید بپرسم یا نه بفرمایید بفرمایید یکی دیگههم که اصلاً تو همچین شرایطی اصلاً لازم نیست ما جامعه رو از نوع تعریف بکنیم حالا نه فقط در بین ما ایرانی کلاً در دنیا زمان اون نرسته که اصلاً ما مفهوم جامعه رو از نو تعریف بکنیم با یه حالت یه فرش پرسپکتیو بهش نگاه بکنیم حالا با وجود عصر دیجیتال و تغییراتی که اصلاً وجودتون به وجود اومده این احساس می‌کنم که ما یهکم داریم خیلی بیش از حدم یه تا یه حدودی مقاومت می‌کنیم آیا اصلاً جامعه تعریف دیگه‌ای نباید داشته باشه یه حالا اصلاً اون المنت یا موضوع سرزم زمینیو از جامعه نباید یه جورایی به اون سمت بریم که حذف بکنیم چون فکر می‌کنم هنوز اون عنصر سرزمینی خیلی توش قویه هنوز ببینید توجه داشته باشین که وقتی میگیم جامعه یعنی اون چیزی که ما جامعه می‌نامیم دیگه و اون چیزی که ما جامعه می‌نامیم یک چیز نیست که هر کس برای خودش بدونه بنابراین ما همین همیشه جامعه رو باید چیزی بدونیم که دربارهش حرف بزنیم و دربارهش توافق بکنیم. جامعه چیزی نیست جز اون که یک افرادی از انسان‌ها جامعه تعریف می‌کنن و خودشونو عضو اون می‌دونن. ما که به طور طبیعی عضو یک جامعه یعنی مسئله اینه انسان عزیز مسئله طبیعی دیدن اون چیزیست که طبیعی نیست. مدرنیته یا فلسفه هدفش غیرطبیعی نشون دادنه اون چیزیست که ما طبیعی می‌دونیم. اگه حتی طبیعت هم طبیعی نیست به خاطر اینکه طبیعت یک مفهومیست که ما تعریف می‌کنیم. اگر طبیعت یک امر طبیعی بود باید هیچ تغییری در فیزیک و علم ما به طبیعت به وجود نمی‌آمد. علم ما به طبیعت چرا تغییر می‌کنه؟ بهخاطر اینکه فهم ما از طبیعت تغییر می‌کنه و فهم ما که از طبیعت تغییر می‌کنه علم ما از طبیعتم باز تغییر می‌کنه. بنابراین جامعه هیچ چیزی نیست که به خود یا خود وجود داشته باشه و با بگیم ما این جامعهست. جامعه یعنی اونچه که یک مجموعه‌ای از افراد درباره روابط خودشون با همدیگه تعریف می‌کنن و می‌سازن. مدام هم می‌سازن. یعنی اون چیزی که من و شما الان جامعه می‌دونیم فردا باز نیازمند تعریفش هستیم. یعنی باید یه به یک نحوی حرف بزنیم که همواره درک ما از رابطه‌ای که با هم داریم زنده، واقعی و مشترک بمونه. د تا آدم می‌تونن الان یه درک مشترکی از رابطه با هم داشته باشن. همین دو آدم فردا می‌تونن درکشون متفاوت باشه. پس رابطه پس جامعه زمانی زنده است که رابطه زنده باشه. به میزانی که اون رابطه زندهست. یعنی در حال حرکته. زندگی می‌کنه نفس می‌کشه. اون جامعه هم زندهست و نفس می‌کشه ولی رابطه یک چیزی نیست که یک بار برای همیشه ایجاد بشه ۲ تا نکته رو راجع به جامعه باید درست یک اینکه جامعه مفهومیست یه پدیده‌ایست اساساً از جنس ارتباط یعنی چی یعنی جامعه اون چیزی که به دیدنی باشه اون من و شما دیدنی هستیم ولی رابطه بین من و شما چیزی نیست که دیدنی باشه بنابراین اون اون چیزی که جامعه رو می‌سازه از جنس یک امر غیر فی ملموسه از جنس یک امری ساخته شدهست من و شما من اگر بین خودم و شما رابطه‌ای رو تعریف نکنم اولاً تعریف رابطه بین من و شما رابطه ب به ذات خودش نیازمند ساخته شدن از دو سوء یعنی من نمی‌تونم یه طرفه رابطه‌ای با شما تعریف بکنم برای خودم رابطه اون چیزیست که من و شما هر دو در تعریفش در تحققش نقش مشترک داریم. خب این به این معناست که این رابطه مدام باید بین انسان‌های زنده در یک رابطه زنده، مؤثر، معنادار و واقعی مدام در حال به وجود آمدن باشه. شما چه زمانی میگید این آدم زندهست؟ زمانی که لحظه به لحظه قلبش بتپه. لحظه به لحظه من اگر دیروز قلبم می‌تپیده، درست می‌تپیده، دلیل نمیشه که امروزم زنده باشم. اگر در قلبم مشکلی به وجود بیاد همون قلب می‌تونه من آدم مرده به نظر بیام یا به سمت مرگ برم پس رابطه امریست که آگاهانه زنده و با تصمیم و اراده و فهم آدم‌ها به وجود حس اجتماعی به هیچ وجه امر طبیعی نیست یکی امریست که آدم‌ها اون رو می‌فهمن به اهمیتش پی می‌برن برای ساختنش تلاش می‌کنن برای کشف و آفت‌هاش می‌کوشن برای حیات خودشون ضروری می‌دونن. به این معنا شما هموار جامعه هیچ تعریفی غیر از اونچه که آدم‌های خاصی در یک زمان خاصی دارن و اون لحظه دارن و مدام انجام میدن نداره. بنابراین ف تفاوت جا جامعه‌ها به تفاوت درکیست که آدم‌های اون جامعه از همدیگه و رابطه با همدیگه دارن. این رو باید ما درک بکنیم. این خیلی مهمه. د اینکه تف ما نوع نگاهمون به خودمون و جامعه و جهان خودمون یک نگاه غیر سیستمیه یعنی چی؟ یعنی فکر می‌کنیم که میشه من آدمی باشم که مثلاً فرض کنید در زمینه اقتصادی خیلی آدم خوشبختی باشم ولی از نظر فرهنگی در یه حالت بدبختی یا میشه در یه جامعه زندگی کرد که اقتصادش پیشرفته است ولی سیاستش نه مثلاً میشه تصور کرد که یک آدمای یک جامعه رو میشه تصور کرد که از نظر فکری یک جور باشه از نظر اقتصادی و سیاسی یه جور دیگه مثلاً ما فکر میکنیم عربستان سعودی نمونه یه کشوری هست که توسعه اقتصادی درش وجود داره بدون اینکه مثلاً توسعه فرهنگی یا مثلاً فکری درش باشه نه اینطور نیست این به خاطر چی به خاطر اینکه اونوقت شما رابطه بین اونچه که جامعه می‌اندیشه با اون مشکلاتی رو که دست پنجه نرم می‌کنه رو شما این رابطه رو نمی‌فهمید. این جامعه ایران این وضعیتی که الان داریم که برای هیچ‌کس وضعیت مطلوب به شمار میاد نمیاد درست بازتاب اون چیزیست که در ذهن تکتک ما ایرانی‌ها مخصوصاً از ابتدای مدرنیته تا الان گذشته. یعنی این وضعیت مشوش محصول اندیشیدن مشوش همه ما ایرانیا درباره خودمونه. یعنی اگر این وضع هست این وضع چیزی نیست که با اونچه ما می‌اندیشیدیم فرق بکنه. پس تغییر در این وضع فقط و فقط منوت به اینکه ما به شکل متفاوتی بیاندیشیم. اگر ما رابطه بین اندیشیدنمونو با رابطه بین واقعیتمونو جدا بکنیم اونوقت بدون تصمیم می‌گیریم بدون با همون اندیشه قبلی یه واقعیت دیگه‌ای داشته باشیم. این کاملاً به اصطلاح نشون دهنده ذهن نابالغ هست که شما فکر بکنید که می‌تونید دنیا رو یه جوری ببینید قبلاً می‌دیدید ولی یه جور دیگه باشه که قبلاً بوده. جهان اون چیزیست که شما فکر می‌کنید. بنابراین اگر این جهان مطلوب شما نیست باید فکرتون رو تغییر بدید با داشتن همون نوع فکر جهان هیچ نوع تغییر نخواهد کرد ببینید این کتاب درباره رنگ‌ها ترجمه لیلی گلستان مال ویتکنشتاین من از دوستان خواهش می‌کنم اینو بخونن به خاطر اینکه خیلی می‌تونه براشون آموزنده باشه میگه که یک ملت کوررنگ را تصور کنیم چیزی که به راحتی می‌تواند وجود داشته باشد آنها همان مفهوم مفهوم ما از رنگ ندارند. آن‌ها همان مفهوم ما را از رنگ ندارند. حتی اگر فرض کنیم که به زبان مثلاً به زبان آلمانی حرف بزنن پس به عبارات مربوط به رنگ در زبان آلمانی تسلط دارن و در این صورت کاربرد دیگری جدا از کاربرد ما خواهند داشت. میگهاگر من و شما یک زبان صحبت بکنیم ولی من هیچ تصوری از رنگ نداشته باشم یک زبان صحبت کرد صحبت کردن ما به هیچ وجه به این معنایی نیست که ما همدیگه رو می‌فهمیم یعنی می‌تونیم به یک زبان صحبت کنیم ولی چون من رنگو نمی‌فهمم شما کلماتی رو که مربوط به رنگه یه مربوط مثلاً به صدا بفهمید یک جمله مهمی که اساس فلسفهست میگه در تمام پرسش‌های جدی جدی فلسفی تردید تا بیخ و ادامه دارد. همیشه باید آماده باشیم که چیزی کاملاً جدید فراگیریم. یعنی فکر کردن یعنی فکر جدید. اگر شما فکر به اصطلاح در جریان فکر کردن یک چیز جدیدی رو نفهمید شما در حقیقت باید بدونید که فکر نکردید. یعنی علامت فکر کردن اینه که شما تصور و درک جدیدی پیدا بکنید. اگر فکر کردن موجب باشه که شما درکتون از چیزها همون طوری که بوده بمونه یعنی که شما فاقد توانایی فکر کردن. اجا اجازه بدید اجازه بدید من ی جمله دیگهشو بخونم. وقتی که ما از مسئله صلاة ذهن صحبت می‌کنیم در حقیقت مسئله انقدر بنیادیست که در حقیقت ویتکنشتین در اینجا میگه میگه که به شیده‌ای فکر کن که یک نقاش چیزی را که از ورای یک شیشه قرمز رنگ دیده می‌شود بازنمایی می‌کند. نتیجه آن به خوبی تصویر پیچیده یک سطح است. یعنی تصویر نقاشی شده انبوهی از لایه‌های قرمز و سایه رنگ‌ها را در کنار هم دارد. همین طور است اگر از ورای یک شیعه شیشه آبی نگاه شود. اما چه می‌شود؟ اگر تصویری بکشیم که در آن مثل مثال‌های پیشینمان رنگ آبی و قرمز خورده باشد و از این پس با سفید رنگ شود. توجه می‌کنید؟ یعنی ما جهان رو به صورت طبیعی نمی‌بینیم. چشم ما و ذهن ما یک ذهنی نیست که اتوماتیک بتونه جهان چانی که هست ببینه. باید بدونیم که ذهن ما یک ذهنیست که برای خوب بودن نیازمند توانایی اندیشیدن به خودشو داره آگاهی به خودشو داره و یک جمله دیگه اجازه بدید یه جمله دیگه ارزش بکنم که میگه شما اگر بخواید میگه اینکه زبان منظ ببخشید میگه اگر شما بخواهید یک چیزی رو جدید ببینید چیکار می‌کنید؟ باید جاتونو عوض کنید. یعنی از اون نقطه‌ای که شما می‌بینید جهان همون شکلی که هست هیچ تغییر نخواهد کرد. اگر بخواید جهانو یه شکل دیگه‌ای ببینید نیاز به این داره که شما جاتونو عوض کنید. یعنی چشم‌اندازتونو تغییر کنید. تغییر بدید. اگر چشم‌اندازتونو تغییر ندید هیچ چیزی تغییر نخواهد کرد و باید بدونید که جهانی که می‌بینید جهانیست که از چشم‌انداز خاص شما دیده میشه نه اون چیزی که واقعاً هست. چون جهان هرگز اون چیزی نیست که شما می‌بینید و حس می‌کنید. این اساس مدرنی هست. این اساس این هست که من و شما بتونیم جامعه درست بکنیم با توجه به اینکه من و شما درست به دلیل که د تا فرد متفاوت هستیم جهان رو لزوماً به شکل متفاوت می‌بینیم اما وقتی که این تفاوتو بفهمیم می‌تونیم با همدیگه ارتباط برقرار کنیم اگر من فکر کنم جهان برای شما همونه که برای من هست ما فقط فق می‌تونیم دعوا کنیم و ما فقط و فقط جهان یا اونی هست که من میگم یا اونی هست که شما میگید ولی اگه بدونیم که ما ما به دلیل اینکه درست به دلیل اینکه از چشمنها چشم‌اندازهای لزوماً متفاوت جهان رو می‌بینیم درست به این دلیل نیاز داریم که رابطه اجتماعی داشته باشیم درست به این دلیل ارتباط نیاز به ارتباط داریم ارتباط همیشه بین دو سوست دو سوی متفاوته ارتباط بین یک چیز نیست که با خودش که معنی نداره شما وقتی که ارتباط میگیم ارتباط بین دو امر متفاوته بین فرستنده با گیرنده فرق می‌کنن. چون فرق می‌کنن این ارتباط معنا و ضرورت پیدا می‌کنه. اگر عین هم باشن ارتباط نه معنا داره نه ضرورت. بله بفرمایید. جناب خلجی این سؤالو داشتم که آیا مثلاً امکان ایجاد یک جامعه جامعه فراسرزمینی هم هست؟ مثلاً به عنوان مثال میگم آیا ممکنه که یک سری انسان‌هایی در ایران بخوایم که مثلاً یه جامعه‌ای با یه سری انسان‌هایی در افغانستان، یونان یا کشورهای دیگه یه جامعه رو با هم تشکیل بدن یا سرزمینم یکی از عنصرای مهمه تو این نه به هیچ ش ما اینو ما این کارو مگه نمی‌کنیم؟ م ما این کارو در علم نمی‌کنیم. ما در علم چه وقتی ما از فیزیک حرف می‌زنیم ما از جامعه فیزیکدانا حرف می‌زنیم. جامعه فیزیک‌دانا امکان نداره فیزیک وجود داشته باشه بدون فیز جامعه فیزیک‌دانا. یعنی چی؟ یعنی کهه همه افراد بشر می‌تونن عضو جامعه فیزیکدان‌ها بشن. فارغ از اینکه شما در کجای دنیا زندگی می‌کنید. فارغ از اینکه نژادتون چیه. فارغ یک شما با خلق یک زبان با خلق یک نوع روش فکر کردن به عضویت یک جامعه در میاد در چیز در دوره رونسانس یه اصطلاحی وجود داشت به نام جمهوری نویسندگان جمهوری اهل ادب یعنی چی؟ یعنی کهه‌ها بر اساس اینکه آرمان‌های مشترکی دارن، بر اساس اینکه ارزش‌های مشترکی دارن، بر اساس اینکه جهان انسانی مطلوب خاصی دارن و این جهان مطلوب رو از راه نوشتار، از راه به اصطلاح فرهنگ می‌سازن، خودشون رو شهروندان جمهوری ادبیات می‌دونستن. بنابراین شما می‌تونید یک جامعه مدنی جهانی داشته باشید. هیچ اون چیزی که ببینید اون چیزی که بین انسان‌ها ارتباط برقرار می‌کنه اون چیزیست که غیرطبیعیه. سرزمین در صورتی می‌تونه ارتباط بین آدما رو برقرار کنه که شما تعریفت از سرزمین مشترک باشه. خاک که به خودی خود چیز ارتباط ایجاد نمی‌کنه. ارتباطی که بر اساس سرزمینه باز ارتباط سرزمینی نیست. یعنی چی؟ یعنی جبری و طبیعی نیست. بلکه ارتباطیست که آدم‌ها تعریف می‌کنن. بنابراین اگر من تعریفم از سرزمین یه چیزی باشه، شما تعریفت از سرزمین یه چیزی باشه، سرزمین که با خودش ارتباط ایجاد نمی‌کنه که اون سرزمین ما یه اختلافه. نکته رو توجه بکنید. ما اونچه که نیاز داریم ارتباطه. این ارتباط بر اساس ادبیات بر اساس هنر بر اساس علم بر اساس منافع اقتصادی بر اساس منافع نمی‌دونم مسائل محیط زیست بر اساس درکمون از تمامی این‌ها ارتباطاتی هستن که انسان‌ها باید تعریف کنن هیچ‌کدوم در خارج وجود نداره ملت چیزی نیست که ما بتونیم بگیم این ملت ملت ایران از ۵۰۰۰ سال پیش تا حالا وجود داشتن نه اون چیزی که وجود داره اون چیزیست که در ذهن ماست یعنی ما می‌تونیم ملتی رو درست بکنیم که چون در ذهن ما ب درست شده بر اساس درک مشترک ذهنیست می‌تونه تداوم داشته باشه ملتی که با خاک و دیوار و ابر و باد و اینا تعریف بشه که نمی‌تونه تداوم داشته باشه که اون ملتی که بر اساس طبیعت تعریفشه مثل عیوان مدا خراب میشه یه روزی مثل تخت جمشید خراب میشه اون چیزی که خراب نمیشه ایده‌های ما هستن طرز فکر ما اون اندیشه‌های ما هستن که می‌تونن جاودان دوام داشته باشن و در گذر زمان تداوم پیدا بکنن وگرنه اون چیزی که طبیعیه که نمی‌تونه تداوم پیدا بکنه بنابراین شما هر چیزی رو که به عنوان جامعه به عنوان به اصطلاح یک پدیده‌ای که انسان‌ها درش مشارکت دارن می‌سازید اون امر غیرطبیعیست یعنی انسانیه ما باید یه از این طرز تلقی که یه چیزی وجود داره به نام ایران که بدون ما هم جاودانه است ایران جاودانهست ولو اینکه فلان نمیشه که ایرانی اون ایرانی که جاودانه است نمی‌تونه که آب و خاک و سرزمین باشه همین خاک ایران شما مقایسه بکنید ایرانی که در زمان به اصطلاح ایران باستان بوده چه ایرانی بوده از نظر سرزمینی ایرانی که الان هست از نظر سرزمینی چگونهست این یعنی که جاودانه نبوده دیگه ایران که جاودانه با سر با خاک که جاودانه نمی‌مونه که با تلقی که ایرانی‌ها از ایرانی بودن خودشون دارن و با هم مشترکن اینکه هر کس برای خودش ایرانی بودن یه تعریف کنه اون ایرانه که می‌تونه بمونه اون ایرانه که می‌تونه به اصطلاح با آگاهی به مشکل مشکلاتی که داره قادر به حل مشکلاتش باشه اگر ایران یه چیزی باشه که بدون آگاهی من درست شده باشه پس مشکلاتشم با دست انسان نمی‌تونه حل بشه مشکلاتشم مشکلاتیست کاملاً خارج از اختیار انسان ممنون جناب خلج سوال دیگه هم درباره سیستم آموزشی بود که از غرب کپی شده تناسبش برای انسان ایرانی که حالا از نظر سلامت ذهنی مشکلاتو داره حالا داشتم می‌گفتم که احساس خلع سلاح تسلیم شدن مثل اینکه به ما یه جورایی دست میده البته اگه وقت هست جواب بده اگه ب تمام تمام مسئله بردیم آموزش و پرورش یعنی هر جامعه‌ای تفاوتش با جامعه دیگه به طرز تلقیش از آموزش برمی‌گرده یعنی انسان‌ها بر مناب غریضه نمی‌تونن زندگی کنن پس انسان‌ها زندگیشون بسته به این هست که چه تلقیی از آموزش داشته باشن. اگر تمام زندگی ما محصول نوع نگاهمون به آموزشه تمام تفاوتی که بین فرهنگها هست بستگی به این نوع تلقیشون از آموزشه. اگر شما معتقد باشید که انسان می‌تواند مسائل اساسی زندگیشو بدون آموزش یاد بگیره، شما یه جامعه‌ای می‌سازید. اگر معتقد باشید که هیچ چیزی نیست در جامعه انسانی که بتونه آموخته بشه و بتونه به درستی به کار گرفته بشه مگر از طریق آموزش کاملاً یک شکل دیگه زندگی می‌کنه. آموزش در ایران هیچ موقع به عنوان به همون شکل فهمیده نشده که آموزش در غرب در غرب اساس تمدن غرب بر این هست که هیچ صلاحیتی هیچ شایستگی هیچ توانایی نیست که انسان‌ها بدون آموزش به دست بیارن آموزشی که برای همه قابل آموزشه یعنی برای ذهن یونانی حقیقتی وجود نداره که بشه از طریق طریقی غیر از طریق آموزش به دست بیاد یا منتقل بشه یعنی اگر چیزی به نام حقیقت وجود داره حتماً چیزیست که از طریق آموزش به دست میاد آموزشی که برای همه قابل به اصطلاح به دست آوردن هست اما اگر شما معتقد باشید که حقیقت یک چیزیست که میشه از راهی غیر از آموزش به دست آورد و با آموزشم قابل انتقال نیست خب شما نیاز به امام دارین، نیاز به پیغمبر دارین، نیاز به یک شخصیت استثنایی دارین، نیاز به کسی دارید که علمش، دانشش، فهمش از طریق غیرمعمول به دست آمده باشه. ولی اگر شما معتقد باشید که جامعه فقط توسط کسانی اداره میشه که از دانشی برخوردار باشن که همه افراد جامعه هم می‌تونن از اون دانش برخوردار باشن از طریق آموزش. اونوقت شما یه نحوه دیگه جامعه رو درست می‌کنید. دموکراسی محصول تف آم به اصطلاح نظام آموزشیست که همه چیز رو فقط و فقط از طریق آموزش آموختنی می‌دونه و برای همه آموختنی می‌دونه. یعنی معتقد نیست که یک آدمایی هستن که یک ویژگی‌هایی دارن که این ویژگی‌ها از طریق غیر از آموزش به دست آمده و به دلیل داشتن این ویژگی‌ها به اصطلاح توانایی‌ها و امتیازهای خاصی رو پیدا می‌کنن. نه. امتیازهایی که آدم‌ها به دست میارن امتیازهاییست که از طریق آموزشی یکسان از طریق یک سیستم آموزشی قابل آموزش به دیگران و قابل انتقال به کسانیست که اون امتیازها رو ندارن این یه تحول مهمی رو ایجاد می‌کنه دیگه ما در افلاطون وقتی که در جمهوریش اون شهر زیبای افلاطون بر اساس آموزشه کسی که رئیس پلیس یا دولت شهر هست کسان کسانی که اون دولت به اصطلاح جامعه رو اداره می‌کنن کسانی هستن که برخوردار از بهترین آموزشی هستن که در اون جامعه آموزش داده میشه یعنی بهترین دانشی رو به دست آوردن که از طریق همون نظام آموزشی مشترک با همه آدم‌ها به دست میاد اما در وقتی که همین جمهوری افلاطون میاد به فارابی می‌رسه در فارابی مدینه فاضله رئیسش کسیست که علمی که به دست میاره از جنس علم آدمیان نیست بلکه علم لدن نیست میگه رئیس مدینه کسیست که دارای علمیست که انقدر این علم مهمه که انسان‌ها نمی‌تونن بهش دست پیدا بکنن و باید علمی باشه که از جانب خداوند رسیده باشه. اگر رئیس مدینه کسی باشه که علمش علم لدنی باشه یعنی علمی باشه که از طریق غیر از طریق انسانی به دست بیاد اونوقت اساس آموزش از بین خواهد رفت یعنی اونوقت حقیقت چیزیست که به شما بگن حقیقت چیه نه اینکه شما فارغ از اینکه چه کسی هستید و در چه زمانی زندگی می‌کنید از طریق یک آموزشی بتونید به دست بیارید ببخشید من تلفن اد شد شارژ تلفن من قطع شد تموم شد بله اجازه بدید که تلفن رو من شارژ می‌کنم و بحثو ادامه میدیم بله من عذر می‌خوام از دوستان ‏Ehm ‏M. بسیار ‏Kom من عذر می‌خوام شارژ تلفن تموم شد. ببخشید ببینید یه نکته خیلی جالب هست فرقی که نگاهی که ما ما داریم به خودمون و به نسبت با دیگران خیلی جالبه ما در عصر جدید غرب رو در برابر غرب همش احساس یا شیفتگی داشتیم یا احساس نفرت یعنی اینکه یا می‌خواستیم با غرب یکی باشیم یا اینکه می‌خواستیم خودمونو برتر از غرب بدونیم و در حقیقت غربو نف کنیم. بعد فکر می‌کردیم که غربم همین طوری نگاه می‌کنه به ما. یعنی فکر میک فکر میکردیم که نوع نگاه ما به غرب همون شکلیه که غرب به اصطلاح غربیا به ما نگاه می‌کنن. یعنی معیار ما برای قضاوت فکر می‌کردیم همون معیاری که غربیا دارن. در نتیجه وقتی که فهمیدیم مثلاً یونانی‌ها به ما ایرانی‌ها می‌گفتن مثلاً بربر فکر می‌کردیم که این به همون معناییست که ما ایرانی‌ها به غیر ایرانی‌ها میگفتیم ان ایریرانی یعنی یه نوع تفاوتی رو از خودمون و دیگران می‌فهمیدیم که فکر میکردیم یونانیاهم همون تفاوتو قائل هستن یعنی فکر می‌کردیم که ما چون تفاوت بین ایرانی و غیرانی رو طبیعی و و ذاتی و غیرقابل تغییر می‌دونیم. یونانی‌ها هم به همین معنا خودشونو یونانی می‌دونن و به همین دلیل به ما میگن به دیگران به چشم فروتری نگاه می‌کنن. در حالی که اینطوری نیست. در نگاه یونانی و در نگاه غربی اختلاف بین انسان‌ها اختلافیست غیرطبیعی. یعنی اگر وقتی که یک یونانی به یک نفر میگه که تو آزاد نیستی تو برری به این معنا نیست که تو ذاتاً آدم بربری هستی به این معنا به این معنا بد می‌دونه بربر بودنو که تو چون می‌توانی آزاد باشی و بربریت رو بر آزادی ترجیح دادی از این جهت تو آدم فروتری هستی بنابراین فروتر بودن یک امریست که انسان‌ها درش انتخاب می‌کن انسان‌ها انتخاب می‌کنن یون یونانی بودن اونوقت میشه یک امری که محصول انتخاب هر آدمی می‌تونه باشه. هر انسانی می‌تونه یونانی باشه به اون معنایی که یونانی‌ها می‌گفتن یعنی هر انسانی می‌تونه آزاد باشه هر انسانی که آزادی رو بر بندگی ترجیح بده میشه یونانی اما برای ما اینطوری نیست برای ما اون فضیلت‌هایی که ما برای خودمون می‌شماریم به هیچ وجه قابل انتقال نیست. ما وقتی میگیم فردوسی برتر از همه به اصطلاح شاعران جهان هست یعنی که به یک دلیلی برتره که اون دلیل هیچ‌کس نمی‌تونه باشه. یعنی معیاری وجود نداره که بر اساس اون معیار ما بتونیم تصور کنیم که کس دیگری هم می‌تونه فردوسی بشه. فردوسی یک حادثه‌ای یک پدیده‌ایست منحصر به فرد که یه به دلیلی که دلیلش منحصر به فرده. ولی وقتی که یونانی‌ها از هومر حرف می‌زنن دارن از کسی حرف می‌زنن که بر اساس معیارهایی قضاوت میشه که همه شعر و دانش و اندیشه و نم ادبیات و هنر بر اساس اون سنجیده میشه. بنابراین همه می‌تونن هوی بشن. همه می‌تونن هومری بیاندیشن ولی هیچ‌کس نمی‌تونه مثل فردوسی باشه. فردوسی یکیه؟ فردوسی تکرار ناپذیره. در به این معنا به این معنا هر چیزی تکرار ناپذیرده اگر شیوه اندیشیدن یونانی اینه که انسان نیست انسان می‌شود تفاوت‌هایی که حقیقین تفاوت‌هایین که انسانی یعنی انسان‌ها می‌تونن اون انسان‌ها اونو ساختن و انسان‌ها می‌تونن اونو تغییر بدن اینکه من در این نقطه جغرافیا به دنیا آمدم شما در اون سوی نقطه جغرافیا اصلاً هیچ دلیلی نیست نیست برای اینکه خصومت بین من و شما یک خصومت جبری باشه. من می‌تونم با شما در یک نقطه جغرافیایی به دنیا بیام ولی با شما دشمن باشم و می‌تونم با شما در هیچ چیزی مثل سرزمین و زبان مشترک نباشم ولی با شما دنیای مشترکی بسازم. مگر در فرهنگ ما این همه خصومت‌ها بین آدم‌هایی نبود که از یه دین بودن. سنی و شیعه بیش از همدیگه بیش از هر کس دیگه با همدیگه جنگیدن. بیش از همدیگه همدیگه رو کشتن تا مثلاً مسیحیان با مسلمون‌ها انقدر که مسلمون‌ها به دست خودشون کشته شدن به دست غیرمسلمونا کشته نشدن پس وحدت دین وحدت سرزمین وحدت زبان این‌ها وحدت انسانی خلق نمی‌کنه اون چیزی که وحدت انسانی خلق می‌کنه اون چیزیست که انسان‌ها آگاهانه خلق می‌کنن که می‌تونه شما در یک سرزمینی می‌تونید به ۱۰ زبان حرف بزنید ولی یک جامعه درست کنید می‌تونید در یک جامعه جامعه در یک جا به زبان حرف بزنید نتونید یک جامعه درست بکنید. این یونانی دیدن جهان به مفهوم این هست که شما زندگی انسانی رو زندگی بدونید که باید ساخته بشه. وقتی که ساخته میشه چون اولاً ان یونانی‌ها به درستی باور داشتن که انسان فقط قادر به فهم چیزی هست که خودش خلق کرده باشه. ما فقط چیزی رو می‌تونیم بفهمیم که خودمون ساختیم و چیزی رو می‌تونیم تغییر بدیم که خودمون ساختیم. چیزی رو می‌تونیم اصلاح کنیم که خودمون ساختیم. اگر یه چیزی باشه که بدون اراده ما ساخته شده باشه که ما نمی‌تونیم تغییرش بدیم. اگر واقعیت چیزی باشه غیر از اون چیزی که ما واقعیت نامیدیم تغییر واقعیت دیگه از کاری نیست که از دست ما برمیاد که پس باید تغییر چیزی رو ممکن بدونیم که ساخته بشریست. آنچه که ساخته بشر نیست تغییرش اصلاحش جایگزینیش هرگز در حوزه اختیار بشر نخواهد بنابراین هر مشکلی اونوقت میشه مشکل فلسفی به این معنا و فرق غربی‌ها با ما اینه که هر بحرانی رو بحران فکری می‌دونن هر بحرانی رو مربوط به بحرانی می‌دونن که در فکر رخ داده به همین دلیله که وقتی که در ق اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بشر اروپایی دچار بحران میشه بحران خودشو بحران روح اروپایی می‌دونه این بحران چهجوری خودشو جلوه داده در تورم در اقتصاد آشفته در دموکراسی ناکارآمد در فروپا این میگه این اینا اینا از این تعبیر می‌کنه به بحران روح اروپایی و حسل که فیلسوف این دوره هست میگه که ما الان دچار بحرانی شدیم که تنها راه فهم و حل اون اینه که همون کاری رو بکنیم که دکارت کرد. یعنی چی؟ یعنی ما از نوع در همه چیز شک کنیم چون اونچه که هست حاصل اون چیزیست که ما اندیشیدیم اگر درو خللی هست به خاطر خللیست که در اندیشه ما هست تنها راهشم اینه که اون اندیشیدنی که به اینجا انجام میده رو درش تردید کنیم میگه که ببین این جمله رو توجه کنید میگه که در بحرانی که در علوم به وجود آمد موجب شد که دکارت این بحران‌ها رو وقتی به صورت بحران فلسفی فهمید تونست در حقیقت عصر مدرن آغاز بشه. عصر مدرن محصول این هست که بحران‌ها بحران‌های فکری تلقی بشن. اگر بحران‌ها بحران‌های فکری تلقی بشن ما می‌تونیم به اصطلاح بر این بحران‌ها فائق بیایم. میگه که هرکس به راستی مایل از فیلسوف شود باید یک بار در زندگیش به خویشتن بازگردد و بکوشد درون خویش همه علومی را که تاکنون برایش معتبر بوده‌اند واژگون کند و آنها را از نو بسازد. یعنی شما نمی‌تونید بگید که ایران اون چیزیست که قبلاً بوده و خیلی هم خوب بوده. الان ما باید که دچار مشکل شدیم و بعد تلاشمون این باشه که برگردیم به اون ایرانی که قبلاً بوده. این که معنی نمیده که اگر اون چیزی که ما قبلاً بوده خوب بوده و خیلی عالی بوده پس این مشکلی که الان هست از کجاست؟ اگر ارتباط این مشکلات کنونی وضعیت کنونی رو با اون ایرانی که ما تصور می‌کنیم قبلاً بوده ندونیم اونوقت در نتیجه مدام برای اینکه بریم به جلو میریم به عقب ما در در همه گرایش‌های سکولار و دینی راه حل‌هایی که ما تا حالا اندیشیدیم همه برای آینده همه راه حل‌های بازگشت به گذشته است چه مسلمونا چه سکولارا چه کسانی که به اصطلاح پیشگامن و پیشروان تجدد بودن هر چیزی که برای ما به عنوان راهحل برای رفتن به آینده گفتن بازگشت به گذشته بوده. پس این یک به یه خللی برمی‌گرده و اون اینه که ما رابطه بین فکر و زندگی واقعیم‌مون رو کاملاً نمی‌بینیم و نمی‌دونیم و فکر می‌کنیم که اشکال از یه چیزی در زندگیه نه در فکرمون. ما اگر بخوایم آینده متفاوتی بسازیم باید تصوری که از گذشته داریم کاملاً تصور ساخته ذهن خودمون بدونیم. اگر فکر کنیم گذشته اون چیزی که ما گذشته می‌نامیم واقعاً همون چیزیست که گذشته. بنابراین آینده‌ای نمی‌تونیم تصور بکنیم. گذشته زمانی می‌تونه برای ما قابل گذشتن باشه که بدونیم اون چیزی که تصور می‌کنیم راجع به گذشته محصول ذهن ماست. گذشته وجود نداره جز اونچه در ذهن ماست به اصطلاح گذشته دو نوعه یکی اون گذشته که در گذشته هست و دسترسی نداریم بهش یکی اون گذشته که ما در زمان حال گذشته می‌دونیم اون گذشته گذشته که مهم نیست اون گذشته مهمه که ما اکنون گذشته می‌دونیم ما امکان نداره که بتون بتوانیم تصوری داشته باشیم درباره رفتن به سمت آینده که متفاوته مگر اینکه این گذشته‌ای رو که الان گذشته می‌دونیم تغییر بدیم. یعنی گذشته‌ای که الان می‌دونیم می‌تونه ما رو ببره به سمت آینده یا می‌تونه ما رو مانع بشه از سمت آینده. اگر نمی‌تونیم بریم به سمت آینده بهخاطر اینکه گذشته‌ای که الان برای خودمون گذشته می‌دونیم یک تصور نادرست. ممنونم جناب قل. بابک جان یک دقیقه دیگه‌ای من در خدمت شما هستم و بعد میخوام امروز یک جلسه دیگری هم در مورد ادامه یاسپس بگذارم در نتیجه یک استراحتی می‌کنیم و برمی‌گردیم به یاسپس در عین حال عرض کنم که من این برنامه دوره تکنولوژی دیجیتال رو از فردا شروع می‌کنم ولی دوستان می‌تونن همچنان ثبتنام بکنن در این دوره و شرکت بکنن شاید فردا من یک سری به اصطلاح نکته‌های مقدماتی رو بگم و باز اگر دوستانی بخوان شرکت بکنن از هفته آینده بتونن باز فرصت داشته باشن. در حقیقت این دوره در آشنایی با تکنولوژی دیجیتال به یک سری آگاهی‌هایی میپردازه که غیر فنی و غیر به اصطلاح تکنولوژیکن. یعنی چیزیست که شما درباره تکنولوژی باید بدونید و اون چیزی که درباره تکنولوژی باید بدونید چیزیست که همه انسان‌ها باید بدونن. چون ما همهمون در به جهان زندگی می‌کنیم که این تکنولوژی ساخته اون اون هست. چیزی نیست که مخصوص متخصصان خاصی باشه. بنابراین اون چیزایی که اون آگاهی‌هایی که حیاتی‌ست، اون آگاهی‌هایی که ضروری‌ست، اون آگاهی‌هایی که به فهم ما از خودمون و از جهانی که درش زندگی می‌کنیم ربط داره و آگاهی‌هاییست که عموم مردم باید داشته باشن فارغ از اینکه در چه جامعه‌ای و در چه وضعیتی زندگی می‌کنن، من به اصطلاح این دوره رو برای اون تشکیل بدم و امیدوارم دوستانی که مایل هستن بتونن شرکت بکنن می‌تونن با ایمیل من تماس بگیرن مهدی.خلجی@gmail خجی@gmail.com یا در به اصطلاح صفحه رسانه‌های اجتماعی با من تماس بگیرن و آگهیشم در اونجا ببینن بله بفرمایید بله خانم پونه صحبت کردم خیر من صحبت نکردم بله بفرمای سلام آقای فلجی مرسی از وقتی که میذارین واقعاً ممنونم من سؤالی رو مطرح می‌کنم که در واقع خودم ازم سؤال میشه و چون با خودتون خیلی همدلم و در واقع دنیای یونانی و دنیای ذهن و ایده رو می‌شناسم کم و بیش به عنوان یه دانشجویی خورد فلسفه دارم سوالی می‌پرسم که بقیه همش ازم می‌پرسن و خودم هم مواجه شدم من تو دوران در واقع اعتراضات تو ایران بودم و احساس میکنم یه مقداری این حرفایی که ما می‌زنیم یه مقداری خیلی متعلق تعلق به دنیای ذهنه. اصلاً بدنمند نیستش. برای مثال من خودم وقتی تو ایران بودم نمی‌تونستم شرایطو درست درک کنم. شما [موسیقی] وقتی توی جنگی نمی‌تونی از ایده حرف بزنی خیلی سخت میشه. بدن‌ها دیگه واقعاً متلاشی شدن. یعنی میخوام بگم دیگه از اون دنیای [موسیقی] غیرطبیعی که ما میخوایم بسازیم فاصله گرفته و همش به غریضه رسیده. مشکلاتی که تو ایران وجود داره خیلی تقلیل پیدا کرده یعنی در سطح غریضه رسیده من خودم به خاطر خواهرم که داشت می‌رفت اعتراضات با وجود اینکه کلی نقد داشتم از دو سه هفته پیش داشتم می‌گفتم سوشال مدیایی که داره شما رو این به این افکار می‌رسونه سوشال مدیا خیلی تأثیر داره جهت‌گیریهایی که شما می‌بینین اینا همه پشتش پر از پروپاگانداست نرین تو خیابون شما جوونا منی که ۳ هفته داشتم تلاش می‌کردم که خب خواهر خودم دخترخالم پسرخالمو راضی کنم و اونو قبول نمی‌کردم خودم باهاشون پا شدم رفتم تو خیابون و واقعاً معلوم نبود اون شب برای من چه اتفاقی میفتاد و جزء خوششانسها بودم که اتفاقی برام نیفتاد واسه خودم و خانوادم میخوام بگم یک مقداری قضیه رو بدنمندتر ببینین یک کم از اون دنیای ذهن بیایم فاصله بگیریم و نمیدونم احساس میکنم این این فکراییه که همش این روزا تو سرمه و اصلا نمیدونم تونستم حرفمو درست انتقال بدم یا نه؟ خب این درست ویژگی جامعهست که به ارتباط ذهن و بدن هیچ آگاهی نداره و در حقیقت هیچ موقع هم ما چه ما چه زمانی فکر کردیم یعنی چه زمانی ما برا فکر کردن زمان مساعدی بوده یعنی ما یه جوری حرف می‌زنیم که انگار مثلاً می‌دونیم فکر کردن چیه و قبلاً فکر می‌کردیم الان به این نتیجه رسیدیم الان وقت فکر کردن نیست نه اصولاً اینجور جور فکر کردن مال کسی یا این جور طرز تلقی مال جامعه‌ایست که به فکرو نمیشناسه و فکر میکنه که فکر یه چیزه و زندگیم یه چیزه و اگر چون من درد میکشم پس الان وقت فکر کردن نیست نه درست مسئله اینه مسئله اینه که شما بدونید که بدن شما ساخته فکر شماست یعنی که اون چیزی که میگید بدن چیزی نیست که مادرزادی بدونید و بگید بدن. بدن اون چیزی که ما بدن می‌نامیم. مشکل اون چیزیست که من مشکل فکر می‌کنم. نمی‌دونم ذهن اون چیزیست که من ذهن می‌دونم. بنابراین شما خودتون رو محصول طبیعت ندونید. اگر فکر کنید که چون که من الان درد می‌کشم پس چون من دارم درد می‌کشم خودمم می‌دونم چیکار بکنم. این یعنی که شما معتقد باشید چی برای اینکه آدم به اصطلاح ماهیشناس باشه فقط ماهیها می‌تونن ماهیشناس باشن نه شناخت انسان یعنی درست مسئله اینه اون چیزی رو که ما غرب می‌نامیم اون چیزیست که محصول یک آگاهیست و اون کهه این آگاهی ماست که جهانو می‌سازه جهان آگاهی ما رو نمی‌سازه پس اگر جهانی که ما درش هستیم خللی داره این خلل مربوط به آگاهیه از تفاوت یونان با امروز اینه با تفاوت یونان به اصطلاح تمدن غربی از یونان تا امروز با ما این هست برای ما نه جهان محصول به اصطلاح ساخته آگاهی ما نیست بلکه این آگاهی ماست که ساخته جهانه در نتیجه ما برای تغییر اودا فکر نمی‌کنیم که تغییر فکر ما تغییر تغییر واقعیت می‌انجامه. دنبال تغییر واقعیت هستیم. جدای از اینکه فکرمونو تغییر بدیم. به عبارت دیگه ما می‌خوایم از ۱۵ سال پیش می‌خوایم اون ایرانی که فکر می‌کنیم بودیم باشیم و ایرانی که و غربی که الان هستم بشیم. این نمیشه. ما محصول اون تصوری هستیم که راجع به ایرانی بودن خودمون داریم. اگر ما بخوایم یه چیز دیگه‌ای بشیم پس نباید فکر کنیم اون چیزی که هستیم با یک چیزیست که به اصطلاح غیر قابل تغییره. ما برای اینکه اون چیزی که می‌خواهیم بشیم باید این چیزی که هستیم نباشیم. نمیشه هم ایرانی که هستیم باشیم هم یه چیزی باشیم که نیستیم. برای حرکت شما باید جایی که هستیدو ترک کنید. مسئله همینه دیگه. من وقتی کتاب آقای جهان بگلی رو می‌خونم یه مشکلی هست که با یه مشکلی مواجهه که همه ما تا حالا بهش مواجه بودیم. یک ایران خیلی زیبایی که ما بودیم بهش افتخار می‌کنیم بعد فکر می‌کنیم این زیبا ایران ایدآل توی وسط راه یه مشکلاتی براش پیش اومده و الان برای راه حل اینه که برگردیم اون ایران زیبا رو دوباره تجدید کنیم بازسازی کنیم خب این نمیشه شما نمیشه یک چیز زیبایی باشید در گذشته و الان بخواید برای به اصطلاح حل مشکلاتتون برگردید به گذشته و برگردید اون چیزی رو که بودید دوباره احیا بکنید. یعنی ما در عین حال که خودمون رو متفاوت از غربی‌ها می‌دونیم و به اون تفاوت می‌نازیم می‌خوایم مثل غربی هم بشیم. این امکان نداره. غربی شدن به معنای دقیق کلمه یا مدرن شدن به معنای فهم در زمان گذشته و بودن در زمان الان و درک اینکه زمان آینده دقیقاً اون زمانیست که گذشته نبوده اون آینده‌ای که ما تصور می‌کنیم اگر عین گذشتمون باشه آینده نخواهد بود آینده زمانی آیندهست که کاملاً متفاوته با گذشته باشه بنابراین ما ما اونچه که تصور می‌کنیم که نیاز به فکر نداریم ما می‌دونیم ما بالغ شدیم ما نیم تمام اونچه که ما تصور می‌کنیم با اونچه که هستیم ارتباط مستقیم داره یعنی نمی‌تونه ما درکمون از وضعیتمون درست باشه ولی وضعیتی که داریم لاین حل به نظر بیاد اگر وضعیتمون مشکله دشواره خیلی چاره ناپذیری به نظر میاد به خاطر نوع تلقی ماست هیچ چاره‌ای نداریم جز اینکه به رابطه بین تصویرمون از واقعیت و خود واقعیت آگاهی پیدا بکنیم وگرنه این راهی که این تصوری که شما می‌فرمایید لاینحله اوکی باز اگه قراره که فکر نکنیم پس چرا با هم حرف می‌زنیم همدیگه رو بکشیم دیگه راهش اینه دیگه اگه ق راه حلای ما اختلافات ما فقط با مرگ یک نفر و زندگی یک نفر دیگه حل خواهد شد چون بنابر بنا به فرض مربوط به فکر نیست دیگه مربوط به یه چیز طبیعیه اگر مربوط به یه چیز طبیعیه پس همون چیز طبیعی باید تغییر پیدا بکنه. چرا؟ ما داریم صحبت می‌کنیم از راه حل سیاسی. راهحل سیاسی سؤال کسیست که معتقد وضعیت سیاسی محصول فکر سیاسیه. اگر شما معتقد باشید که مشکل سیاسی محصول فکر سیاسی نیست راه حل نداره که راهحلش تفنگه. بله زوره. من فقط یه سوال تکمیلی بیشتر منظورم از اینه که امکان در واقع ما راجع به امکاناتمون توی ای خارج نه ایران صحبت کنیم اینکه آیا مثلاً من اگه از ایده شنا کردن حرف می‌زنم باید آب وجود داشته باشه که من اون ایده شنا کردنو توضیح بدم خانم امکان امکان چیزی نیست که در خارجه امکان اونی که ذهن شما تخیل می‌کنه امکان یعنی اونچه که نیست نیست یعنی امکان یعنی که شماهم بتونید در دبی پیست اسکی درست کنید ولی در خیلی از جاها که برف هست هنوز نمی‌تونید پیستیک درست کنید امکان محصول تخیل ذهن شماست امکان که در خارج وجود نداره که چیزی نیست در خارج که بگید امکان برای من اجبار شده که امکان یعنی که اون چیزی که به اندازه تخیل شما نامحدوده امکان یعنی که توانایی ت امکان‌های آدم‌ها به میزان توانایی تخیلش شده وگرنه امکان که یک چیز واقعی در خارج نیست که امکان درست اون چیزی که نیست راه حل اون چیزیست که وجود نداره و شما تخیل می‌کنید واقعیته که جبریه ت راه حل اون چیزیست که شما رو آزاد می‌کنه آزادی در واقعیت نیست واقعیت زندانه شما برای آزادیست که تخیل نیاز دارید آزادی یعنی تخیلی که به شما اجازه میده یک واقعیت دیگری رو هم که نیست ممکن بدونید و برای تحققش تلاش بکنید. اگر فکر کنید واقعیت دیگری جز اینکه هست ممکن نیست بنابراین شما اصلاً به آزادی خودتون اعتقاد ندارید که واقعیت که آدمو آزاد نمی‌کنه. آزادی برای آزادی از واقعیته. بنابراین شما تصوری که دارید از امکان‌ها، تصوری از اینکه راه حل درست چیه، تصوری از اینکه این کاری که من می‌کنم این عمل سیاسیه، تصور از اینکه من این عملم آزادی‌خواهانه است، همه این‌ها مربوط به ذهن شما، ذهن شما تعریف می‌کنه. اگر یک عملی کردید که فکر می‌کنید آزادیخواهانه است ولی نتیجه آزادیخواهانه نداد، یعنی که شما تصورتون راجع به آزادی درست نیست. تصورتونو باید عوض کنید نه اینکه مدام همون اشتباهو بکنید و با اون تصور غلط توجیهش بکنید. مرسی ممنونم. خواهش می‌کنم. بسیار خب اگر اجازه بدید از خدمت دوستان مرخص باشیم و من حدود یک ساعت دیگه جلسه پنجم فکر کنم یاسپرس روخوانی از کتاب مسئله تقصیر رو ادامه خواهم داد. سپاسگزارم از همه دوستان از بابک عزیز تا نوبت دیگر.