حالا آقای خرجی تا آماده بشن فکر میکنم
شنیدن. سلام بر دوستان عزیز سلام بر بابک
عزیز و سلام بر آقای سیامک صحبت کردن
بله بله
بله خب تمام این جلساتی که من میارم در
حقیقت تلاشهای
بسیار مضبوحانه یک آدم معمولیست برای
اینکه
یه راهی برای خروج از این وضعیت پیدا
بکنیم چون هیچ شکی نیست که تاریخ ایران
این رو من بارها دربارش صحبت کردم که
نظامهای توتالیتر در میان نظامهای
استبدادی ی در حقیقت وحشتناکترین
فاجعه بارترین و حولناکترین نوع
استبدادیست که بشر در طول تاریخ به خودش
دیده و و من استبداد به اصطلاح سنتی در
ایران رو کاملاً متفاوت میدونم با جمهوری
اسلامی که توتالیت تریزمه و صحبت کردم
راجع به نظامهای توتالیتر که نظامهای
توتالیتر نه با انقلاب تغییر میکنن نه با
اصلاحات به معنایی که شما میگین یعنی که
با این به اصطلاح چانه زنی از بالا و فشار
از پایین و این حرفا و توضیح دادم که
اونچه که میگم مبنی بر
به اصطلاح تصورات و تحلیل من در مورد
ایران نیست بلکه این چیزیست که مطالعات و
تحقیقات تجربی تاریخی و علمی در مورد
۱۰۰ سال تجربه توتالیتاریزم به ما میگه.
بنابراین با شما موافقم که ما در شاید در
تاریکترین شب تاریخ ایران به سر ببریم.
با شما کاملاً موافقم
و موافقم که ما در
لبه بدترین فردتگاهها قرار داریم که
اندیشیدن تبدیل شده برا یعنی چارهجویی
تبدیل شده برای ما به یک ضرورت مرگ و
زندگی یعنی اگر ما نتونیم این وضعیتی که
درش هستیم ازش بیرون بیایم معلوم نیست که
بتونیم اساساً دیگه به زندگی برگردیم خب
اینا رو من با شما موافقم. اما شما دارین
صحبت میکنید از یک استبدادی که ریشه داره
در سنت ما و در حقیقت دوزخیترین
حفره پنهان سنت باز شده و به یک آتشفشان
خاموش شروع به قریدن کرده و چیزی به نام
جمهوری اسلامی از توش درآمده که سنت رو با
یعنی در حقیقت ایدئولوژی رو با تکنولوژی
ترکیب میکنه.
علیه
نه تنها به اصطلاح
شهروندان یک جامعه نه تنها درباره
انسانهایی که تحت حکومت او زندگی میکنن
بلکه حیات بشر تهدید میکنه یعنی کسی که
میگه باید حکومت روی جهانی برقرار کرد و
حتی ۴۰ ۵۰ میلیونم اگه کشته شدن کشته شدن
یعنی این نوع نظامها اساساً تهدیدی برای
بشریتن برخلاف استبداد سنت خب پس ما
میخوایم از یک وضعیتی که محصول دفرمه شدن
مسخناک سنت هست به این شیوه عبور کنیم به
یک وضعیتی که فقط و فقط در جهان مدرن و با
منطق مدرن معنا داره یعنی وضعیت دموکراتیک
و به اصطلاح آزادی و حقوق بشر خب یعنی
میخوایم از یک دنیایی برآمده از سنت گذر
کنیم به دنیایی که بر اساس منطق کاملاً
متفاوتی استوار هست که ما بهش بهش میگیم
منطق مدرن. خب آیا به نظر شما
این مشکلی که مشکل سنتیه
مشکل یه سنت
به اصطلاح
خطرهای بالقوهای که در درون سنت وجود
داشته و در عصر مدرن اینها بالفعل شده. خب
ما برای حل این مشکله که مثل یک درست تصور
کنید ما داریم از یک ویروس
همهگیر و کشنده داریم حرف بزنیم از یک
اپیدمی داریم حرف بزنیم مثل کرونا خب این
کرونا اصلاً شبیه ویروسهای قبلی نیست
اولاً سرعت انتقالش شدت انتقالش و درجه
بالایی که به اصطلاح کشندگیش قابل مقایسه
با ویروسهای دیگه نیست خب دو جور میتون
میتونیم ما برخورد کنیم یه برخورد که
ما مسلمونها تا قرن نوزدهم با بیماریهای
اپیدمیهایی مثل طاعون و وبا داشتیم.
مسلمونها در قرن نوزدهم از نظر پزشکی
آنقدر پیشرفته بودند که بتوانند
وبا و طاعون رو با راه حلها و تدابیر
پزشکی
مهار کنن و از کشتن آدمها جلوگیری کنن
یعنی تا اون در پزشکی مسلمونها قابل به
اصطلاح مقابله بود اما اونچه که باعث میشد
تا قرن نوزدهم تا اون همچ همان قدر قربانی
بگیره تلفات داشته باشه که ۱۰ قرن قبلش چی
بود؟ این بود که مسلمونها معتقد بودن که
طاعون یک بلای الهیست و چون بلایی الهیست
بحث بر سر این بود که آیا شما مجاز هستید
شرعاً که از طاعون فرار کنید یا شرعاً
مجاز نیستید
و بحث بر سر این بود که آیا تن دادن به
طاعون در حقیقت عمل به مشیت الهیست یا
نه؟
یعنی و تاون رو چون که یک مسئله
بیولوژیک نمیدیدند، دانش بیولوژیک اونها
به هیچ دردشون نمیخورد.
بلکه سعی میکرد یک مسئله الهی میدیدن و
سعی میکردن راه حلا الهی براش پیدا بکنن.
اگر شما فکر کنید که باران نیامدن بی به
اصطلاح خوشسالی ارتباط داره با گناه کردن
آدمها دیگه میرید میشینید یک انواع و
اقسام فتواها رو صادر میکنید درباره
اینکه چهجور نماز باران بخونیم چهجور
گناهها رو کم کنیم چهجور به اصطلاح
سیل جاری کنیم با نماز باران نماز و انواع
و اقسام نظرها و بحثها و جدالها دیگه
نمیرید سراغ عوامل طبیعی حالا اگر انسان
سنتی
قادر نبود که مسائل خودش رو جزو شیوه سنتی
بفهمه.
بنابراین برای او هر مسئله جدیدی راه حل
شناخته شده و قدیمی رو داشت. هیچ مسئلهای
چنان جدید نبود که به راه حلهای قدیمی حل
نشه. در نتیجه وقتی که ما با مدرنیته هم
مواجه شدیم ما برای ما مدرنیته هرگز به
مفهوم یک چیزی جدید تازه و از بن متفاوته
با سنت تلقی نشد ما دلیل اینکه مدرنیته در
ایران شکست خورد دلیل اینکه ما مدرن نشدیم
ب به دلیل اینکه از ابتدای برخورده با
مدرنیته ما در مدرنیته سنت خودمونو دیدیم
یک چون این این رو میگم برای اینکه که
به بحث امروزم ارتباط داره حالا اگر سؤال
شما طولانی میشه نگران نباشید برمیگردم
بهش میدونید که کتاب مقدس مشروطه یک
رسالهایست به نام رساله یه کلمه که نوشته
میرزا یوسف خان مستشار دولست که دیگه
فخر
آثار و به اصطلاح اندیشههای ماست در جنبش
مشروطیت این کتاب
من برای شما میخونم یک کلمه یعنی قانون
مهمترین اثریست که درباره قانون اساسی و
اولین اثر مهمیست که درباره اساس قانون
اساسی نوشته باشه اینجوری شروع میشه یعنی
قانون اساسی که یک مفهوم کاملاً جدیدی از
قانون از جامعه از دولت از نظام حقوقی از
نهادهای اجتماعی و چیزهایی که اساساً در
تاریخ ما و در ذهن ما هیچ رد پایی نمیشه
براش پیدا کرد این قانون اساسی در حقیقت
بومی شد اهلی شد چهجوری سعی کردیم یک چیزی
رو که بیگانهست
با چیزی که میشناسیم
به اصطلاح یکی بدونیم یعنی اومدیم
کانستیتوشن یا به اصطلاح نظام مبتنی بر
حاکمیت قانون رو که برای ما عجیب غریب بود
و اروپا رو به وجود تمدون اروپا رو به
وجود آورده بود سعی کردیم که او رو به
اصطلاح اذان خودمون بکنیم با چی؟ با اینکه
او رو اساساً ظاهرشو متفاوت بیم ولی
باطنشو یکی بدونیم با خودمون. اگر در
ایران قانون اساسی یا مشروطه شکست خورد به
دلیل اینکه مشروطه به هیچ وجه پروژه جدید
و متفاوتی تلقی نشد و این کتاب این رساله
آقای مستشار دله سعی میکنه که به ما بگه
که قانون چرا مهمه و چرا باید حاکم بشه و
اساساً قانون
چه ضرورتی داره و چیه حالا ولی وقتی که
میاد میگه که این اصلا به اصطلاح این
نبودن قانون هست که باعث همه بدبختیها و
این حرفا شده
همه تباهیها
به اصطلاح از سر قانون هست بنابراین وقتی
که ما از قانون حرف میزنیم
سیاسیون و حکمای عصر به آواز بلند فریاد
میزنن چون اهالی ایران از امیر و فقیه
قانون را تقلید به اروپایان میدانند
و رشته تقدید و تبدیل مأمورین دولت از
زمان قدیم
به ید اقتدار شخص اول دولت است. پس
قانون بدون قانون
دوام و بقای سلطنت در ایران با این قانون
سازگار نیست. چون قانون را مضر به حال خود
میدانن تا جان تا جان در تن دارن اقدام
بگیرم نخواهند کرد. خب چیکار کردن کسایی
که طرفدار مشروطه بودن از ملکمخان تا
به اصطلاح چه دکتر جواد طواطوایی چیکار
کردن
گفتن که
میگه که
چون که اساس سلطنت برپایی عدالته و عدالت
ممکن نیست مگر با قانون و انصاف و دیدم که
در خواب
یه روز داشتم فکر میکردم در حال فکر کردن
خوابم برد پنداشتم هاطف غیبی از سمت مغرب
زمین و آسمان به سوی ممالک اسلام متوجه
شده یهف غیبی رو در رویا میبینه که از
غرب میاد به سمت ای به اصطلاح ممالک اسلام
یعنی ایران و به آواز بلند میگها ای
سالکان سبیل شریعت سید عنا
و ای پیشوافایان با غیرت اهل اسلام
چرا اینطور غافل و معطل نشستهاید و چرا
از حالت ترقی سایر ملل اندیشه نمیکنید؟
میگه که
چن حادف غیبی حالا کلی عطاب میگه که من از
خواب بیدار شدم و بعد به این فکر افتادم
که چرا باید بفهمم چرا سایر ملل به اون
ترقیات عظیم رسیدن ما نرسیدیم
من به این نتیجه رسیدم که یک کلمه پاسخ
این سؤال هست قانون
کتاب قانون دولت و امت معا کفیل بقا
ببینید دولت و امت و کفیل بقای آن است.
چنان چنانکه هیچ فردی از سکنه فرانسه یا
انگلیس یا نمس یا پروس مطلقطتصرف نیست.
یعنی در هیچ کاری که متعلق به امور محاکمه
و مرافعه و سیاست و امثال به آن باشد به
هوای نفس خود عمل نمیکند.
بعد میگه که
بعد میرسه به اینجا که سیبند قانون اساسی
قانون سیبند حقوق بشر رو یکی یکی بیان
میکنه و بعد میگه که باید ما بگیم که
هیچ تضادی هیچ تعارضی بین قانون به اصطلاح
اساسی یا قانون عرفی با قوانین شریعت وجود
نداره و اساساً قانون شریعت
برای خیر دنیا و آخرته. این قانون برای
خیر این دنیاست
و میگه که
ما برای اینکه این قانون رو بر مسلمان و
غیر مسلمان بر همه به اصطلاح افراد
اعمال بکنیم ما در حقیقت یک قانونی برای
جامعه درست میکنیم که کاری به اعتقا
برعکس شریعت کاری به اعتقاد آدمها نداره
و فارغ از اعتقادشون در موردشون اعمال مال
میشه حالا میگه که
پس دوست من گفت که آقا این اونچه قانون
خوب در فرهنگستان هست اون با دوست من به
من گفت که ببینید جمله رو آنچه قانون خوب
در فرهنگستان هست
و ملل آنجا به واسطه عمل کردن آنها خود را
به اعلی درجه ترقی رساند رسانیدهاند
پیغمبر شما ۱۲۸۰ سال
برای ملت اسلام معین و برقرار فرمود. پس
از اتمام صحبت با دوست مضبور چندی اوقات
خود را به تحقیق اصول قوانین فرانسه صرف
کرده. بعد تدقیق و تعمق همه آنها بعد از
تحقیق و تحقق همه آنها را به مسا به مصداق
لارتب ولا یابس الا فی کتاب مبین این آیه
قرآنه که هیچ تر خشکی نیست که در کتاب
مبین نباشه با قرآن مجید مطابق یافتم.
قوانین فرانسه رو با قرآن مجید مطابق
یافتم. زهی شرع مبین که بعد از تجربههای
۱۲۸۰ سال بیهوده نگشته و زهی حبل متین که
پس از ترقی علوم و تقدم فنون فرسوده نه.
بعد میاد یکی یکی این اصول رو با آیات
قرآن آیات و روایات
اسلامی تطبیق میکنه از آزادی گرفته و حق
گرفته و همه این حرفا. خب پس
اون چیزی که ما میخواستیم تحقق پیدا کنیم
تحقق پیدا کرد.
در حقیقت اون تصور ما از قانون اساسی اگر
این بود که ق به اصطلاح قانون اساسی همون
قانون شریعت هست خب ما الان در چه وض
هستیم؟ در بعضی هستیم که شریعت حاکم شده
دیگه پس اون چیزی که ما میپنداشتیم تصوری
که ما از مدرنیته داشتیم تحقق پیدا کرده
منتها
توجه داشته باشین کسانی که از مدرنیته
دفاع میکردن
دفاعشون کاملاً به به روش سنتی از نگاه
سنتی و به اصطلاح از موضع سنت بود یعنی
چی؟ یعنی مدرنیته رو به صورت مدرن
نمیفهمیدن و به صورت مدرن به اصطلاح
درک نمیکردن در عمل مدرنیته رو به شکل
سنتی میفهمیدن در نتیجه به جای اینکه سنت
رو مدرن کنن مدرنیته رو سنتی کردن به جای
اینکه پارلمان درست بکنن اونی که به
اصطلاح مجلس شورای اسلامی بود اسمشو
گذاشتن پارلمان به جای اینکه قانون اساسی
درست کنن برعکس یعنی مدرنیت در ایران با
مدرنیته در اروپا کاملاً در سیر معکوس
داره مدرنیته در غرب با مرگ خدا آغاز میشه
در ایران با حاکمیت خدا یعنی برای اولین
بار در تاریخ ایران شریعت میشه قانون یعنی
بهش میگن کدیفیکیشن آف شریعه یعنی قانون
شریعت که قانون نیست شریعت مجموعه از
فتاواست ماهیتاً با قانون فرق میکنه
شریعت قانون میشه یعنی مدرنیته به معنای
سکولاریزمه به معنای اینکه نظام حقوقی
مبنای دینی خودش رو کنار بگذاره و بر
مبنای عقلانی و انسانی استوار بشه ما درست
به عکس این کارو کردیم و فکر میکردیم
داریم مدرن میکنیم و بعد کسانی که ما
بهشون میگیم مشروطهخواه کیا رو میگیم
مشروطهخواه ما میگیم این علمایی که از
مشروطه حمایت کردن کدوم علما حمایت کردن
این آقای آقای میرزا حسین نایینی از اگر
از مشروطه حمایت کرده به خاطر اینکه اول
کتاب مینویسه که این مشروطه یعنی قانون
حکومت قانون چیزی نیست که مال فرنگیا باشه
این مال ما مسلمونهاست در جریان جنگ
صلیبی اینها آمدن این رو از ما دزدیدن و
بشه عمل کردن و به این تمدن رسیدن ما به
اونچه که داشتیم عمل نکردیم به این تباهی
رسیدیم بنابراین از یه نفر خواب میبینه
که امام زمان میگه این مشروطه همون چیزیست
که ما داریم یعنی چی؟ یعنی
نائینی از مشروطه حمایت نکرده که از طریق
یه خواب به شریعتی که باور داشته دوباره
باور و به اصطلاح اعتقاد و ایمان خودشو
ابراز کرده. خب ببینید این جایی که هستیم
اتفاقی نیست که هستیم. اینجا که هستیم
یعنی بحرانی که درش به سر میبریم به دلیل
اینکه
جهانی که درش زندگی میکردیم و جهانی که
میخواستیم تحقق ببخشیم
کاملاً برای ما
به صورت توهم آمیزی جلوه میکرد یعنی نه
اون جهانی که درش بودیم رو درست میدیدیم
نه اون جهانی که میخواستیم بهش برسیم
میدونید ما چرا مدرن نشدیم نه به خاطر
اینکه از نه به خاطر تفاوتمون با مدرنها
بلکه به خاطر اینکه ما با مدرنها خودمونو
شبیه میبینیم. رابطه ما با مدرنیته و با
غرب رابطه عشق و نفرته. یعنی چی؟ یعنی که
یا ما میگیم اصلاً ما از غربیا اصلاً
مدرنتریم
یا ما یا مثل غرب ازنا ا که دیگه خیلی
خودشونو
به اصطلاح سوئیسی میدونن یا اینکه میگیم
اصلا این غرب یا این مدرنیته اصلا وجود
حقیقی و مشروعیت نداره یعنی یا کاملاً
نفیش میکنیم یا کاملاً با او یکی میشیم
نمیتونیم اون رو به عنوان دیگری نگاه
کنیم خب تمام اینها رو که گفتم برای
اینکه به شما بگم مدرن ش مدرنیته و سنت
مجموعهای از به اصطلاح اعتقادات و به
اصطلاح
اعلام
اعلام بیعت وفاداری و این حرفا نیست. شما
میتونید مسلمون بشید نه با اعتقاد نه
باور نه با دلیل صرفاً به مجرد اینکه بگین
اشهد ان لا اله الاالله و اشهد محمد
رسولالله ولو زیر برق شمشیر و از ترس شما
از نظر فقهی مسلمونید
خب اگر این اگر ما فکر کنیم که
به صورت سنتی بفهمیم مدرنیته رو در نتیجه
فکر میکنیم صرف اینکه بگم من مدرنم من
طرفدار حقوق بشرم من میخوام به آزادی
برسم من طرفدار دموکراسیم اینا کافیست
برای اینکه من دموکرات باشم، برای اینکه
مدرن باشم، برای اینکه آزادیخواه باشم.
نمیدونیم که مدرنیته به هیچ وجه
مجموعهای از عقاعد حقه نیست که جایگزین
مذاهب باطله پیشین بشه. یک به اصطلاح مذهب
دین خاتم ادیان نیست. دینا آخرین دین نیست
که جایگزین همه ادیان ادیان دینی رو نصب
کنه بلکه تفاوت
بنیادی مدرنیته با تمدنهای دیگه اینه که
اساساً درش عقائد و اندیشهها هیچ اهمیتی
ندارن
بلکه اونچه که براشون اهمیت داره
شیوهایست که شما میاندیشید شیوهایست که
شما یک عقیدهای رو در عمل
به اصطلاح به عمل دربیارید شیوهایست که
شما از یک به اصطلاح
از یک آروانی سخن میگید. یعنی شیوهای که
شما از آزادی حرف میزنید و شیوهای که
برای آزادی تلاش میکنید نشون میده شما از
آزادی چی میفهمید. در نتیجه صرفه
آزادیخواهی شما از به اصطلاح اعلام آزادی
شما یا ادعای آزادی شما یا حتی صدق نیت
شما کافی نیست. بلکه اونچه که شما رو
آزادیخواه میکنه شیوه سخن گفتن، شیوه
اندیشیدن و شیوه عمله برای ما ایرانیها
نه. خب ما الان با یه چی با یک حیولایی به
نام جمهوری اسلامی مواجه هستیم برای اینکه
به اصطلاح جمهوری اسلامی رو که یه حیولای
وحشتناک و همونطور که گفتم استثناست در
تاریخ ایران اگر این استثنا رو بخواهیم با
همون روشی که معمولاً باهاش با موقعیتهای
قبلی استبدادی برخورد میکردیم برخورد
کنیم آیا همون کسانی نخواهیم بود که برای
درمان تا اون به
دعا و نماز و اینها پناه میبردن به جای
اینکه از دانش پزشکشون
استفاده کنن. به عبارت دیگه فرق انسان
مدرن و انسان غیرمدرن اینه که انسان مدرن
امر جدید موقعیت تازه رو میفهمه. یه چیزی
رو میفهمه به نام موقعیت تازه. موقعیت
تازه یعنی چی؟ موقعیت تازه یعنی موقعیتی
که کاملاً با تمام لحظههایی که در تاریخ
گذشته و من میشناسم و نمیشناسم کاملاً
متفاوته و در نتیجه من در این موقعیت
نیازمند شناخت دوباره واقعیتی که در اون
هستم. شناخت دوباره محدودیتها امکاناتی
که به اصطلاح در اختیار من هست و شیوه
درست زندگی کردن در این موقعیتم اگر من به
همون شیوه زندگی کنم امروز که دیروز این
به این معناست که برای من دیروز و امروز
فرقی نمیکنن اگر شما برای مقابله با
توتالیتاریسم
به همون روشهایی پناه ببرید که تا حالا
پناه بردید اگه برای مقابله با جمهوری
اسلامی به همون روشهایی پناه ببرید که تا
حالا پناه بردید دید این به این معناست که
شما
در حسرت
رسیدن به یک وضعیت مدرن هستید بدون اینکه
از شیوه مدرنها استفاده کنید بدون اینکه
روش برخوردتون با یک ویروس
خطرناکی مثل جمهوری اسلامی فرق کنه با
درمان سرماخوردگی یعنی شما فکر کنید همون
طور که مردم شورش کردن انقلاب کردن پهلوی
رو نظام پهلوی و سلطنت رو ساق کردن همون
کارم میتونید با جمهوری اسلامی کنید. این
یعنی چی؟ اگر چنین کاری بکنید به این
معنیست که شما هیچ فرقی بین سلطنت پهلوی و
جمهوری اسلامی قائل نیستید و معتقدید که
جمهوری اسلامی به همون شیوه میتونه ساقط
بشه که با سلطنت پهلوی. خب این به این
معناست که شما دارید از روشی مدرن یک
آرمانی از روش سنتی میخواید به یه موقعیت
مدرن برسید. این نمیشه و نشده هم در غرب
مدرنیته سیر
انسانی شدن قوانین
برداشته شدن مرزها جهانی شدن مرگ اقتدار
مرگ خدا مرگ نویسنده مرگ به اصطلاح چه
میدونم
فلسفه مرگ سنت ولی به در مدرنیته برای ما
به معنای جاودانگی همون چیزی بود که از
ایران باستان هستیم و تا ابدالآباد خواهیم
بود. اگر ایران ایران و ایرانیت از ایران
باستان
از کهنترین ایام آغاز شده و تا ابد تداوم
و به اصطلاح
حیات خواهد داشت خب برا چی میخوایم یه چیز
دیگه بشیم.
چرا ما ایرانیها هم میخوایم همون که
هستیم که باشیم و بهش مینازیم در عین حال
یه چیز دیگه بشیم که یکی دیگه هست؟
اگر نتونیم این تناقضها، این
ناسازگاریها، این به اصطلاح قضاوتهای
ناهمساز رو تشخیص بدیم، نمیتونیم
بفهمیم، نمیتونیم اصلاً فکر کنیم. کسی
فکر میکنه که قادر هست رابطه بین
اندیشههای خودش رو بسنجه و بدونه که آیا
این اندیشههاش با هم هماهنگن یا نه.
یکی از بنابراین ما باید کاری که باید
بکنیم اینه که بپذیریم
که اونچه که تاکنون به عنوان ایران و
ایرانی میشناختیم و اونچه که به عنوان
سنت میشناختیم
چیزی نبوده که باید میشناختیم وگرنه ما
نباید در این موقعیت باشیم.
من
یک چیز خیلی ساده به شما میگم روحانیت که
الان تبدیل شده به ویران کرد ویرانگرترین
نیروی اجتماعی در ایران تا سال تا انقلاب
ایران یک کتاب درباره روحانیت به فارسی و
مخصوصاً روحانیت ایران و هیچ زبان دیگری
نوشته نشد هیچ تحقیقی نشد اصلا چون اونام
گفتن که اینا یه مش آدمای مرتجن که خود با
آگاه شد کافیست مردمو آگاه کنین خرافات
خودش خود بهخود از بین میرن
یعنی اگر شاهرخ مسکوب بعد از اینکه انقلاب
رخ داده اومده پاریس رفته تو کتابخونه
ناسیونال فرانسه یک جلد کتاب بهرالانوار
گرفته که بفهمه ولایت فقیه چیه اکسکیوز می
اونچه که ولایت فقیه یعنی اون خطری که در
سنتی که هزاران سال وجود داشته نهفته بوده
و ما نشناختیم اگر شناخته بودیم خنساش
میکردیم
اساساً شیعه شناسی حتی در به اصطلاح
مطالعات دانشگاهی غرب تا انقلاب ایران یک
جریان مطالعاتی بسیار حاشیهایست. با
انقلاب ایرانی که اصلاً شیعه شناسی مسئله
به اصطلاح هم غربیها میشه هم ما. خب چرا
ما
یک تصور کاملاً رمنتیک و تخیلی و خیلی
زیبا و آرمانی از یه گذشتهای که کاملاً
جدیده؟ یعنی این گذشته که ما از ایران
الان میگیم ایران باستان کاملاً یه پدیده
جدیده دیگه یعنی ایران باستان اولاً یک
مقوله وارداتیست ایران باستان یه مقوله
ایرانی نیست ایرانیها هیچ موقع نمیگفتن
ایران باستان درکی از باستان بودن نداشتن
دو اینکه
ما ۱۰ سال پیش اصلا نمیدونستیم چیزی به
نام ایرانی باستان وجود داره
کسی اصلا نمیدونست چه به اصطلاح
اوستا رو قادر نبودن بخونن که خونده نمیشد
جایی اهمیت نداشت خب ما یه گذشتهای درست
کردیم تخیلی
به یک وضعیت غربیها میخوایم بریم که
کاملاً اونم تخیلیه تخیلیه یعنی محصول ذهن
ماست اون مدرنیته که در اروپا ما انقدر
حسرت رسیدن به اونو داریم هرگز نه معنا
داره نه در ذهن مدرنها وجود داشته و نه
در تاریخ مدرنیته اتفاق افتاده.
مدرن مدرنیته با یک خوشبینی عقلانی آغاز
میشه و با یک بدبینی مفرت رو به اصطلاح
افزایش تداوم پیدا میکنه. سیر مدرنیته
حرکت از بدبینی از خوشبینی به بدبینیست.
حرکت از به اصطلاح
اطمینان به ترده
حرکت از به اصطلاح ثبات به سیالیته ما
ایرانیا برای ما مدرنیته حرکت از خوشبینی
سنتی
به خوشبینی
خوشبینی به مدرنیته بود برای ما مدرنیته
همون قدر به اصطلاح آر اهورای و مدینه
فاضله بی و نقص بود که بهشت بنابراین چون
که ما مدرنیته رو
یک زندگی در
کاملاً آسوده از هرگونه بدی و بلا و نقص
میدیدیم فکر میکردیم که ما
اگر مدرن بشیم همه مشکلاتمون حل میشه علم
تکنولوژی همه مشکلات ما رو حل میکنه تا
امروز این شهوت و این
این جذابیت که در ما ایجاد میکنه
تکنولوژی و تکنولوژی رو بدون قید و شرط هم
میخوایم اخذ کنیم هم به کار ببریم هم
میخوایم داشته باشیم همه نوع تکنولوژی رو
پیشرفتهترینو بدون اینکه بپرسیم تکنولوژی
چیست و بپرسیم که تکنولوژی آیا یک ابزار
خنثاییست که شما هرجور دلتون میخواد
استفاده میتونین بکنین یا اینکه نه
تکنولوژی یه منطقی داره که باید اون منطقو
بشناسین چون تکنولوژی من منطق تکنولوژی
شما رو تغییر میده یعنی انسان که خالق
تکنولوژیست میشه مخلوق تکنولوژی ما همچین
اصلاً تصوری نداریم ما ایمان داریم به
اونچه که غربیا دارن ایمان داریم به یک
سری شعارهایی به نام دموکراسی و آزادی و
معتقدیم که این شعارا کافیست وقتی که به
ایرانیا میگه که شما منظورتون دموکراسی چی
میگ همین که فرانسویا دارن همینی که
آمریکاییا دارن
خب من خواستم جواب شما رو به نحوی بدم که
به بحث امروز من
پیوند بخوره. شما سؤال شما اینه ما در
برابر یک واقعیت محیبی قرار گرفتیم که
تغییر او تبدیل شده به مسئله مرگ و زندگی.
من با شما موافقم.
پس ما باید ایرانیها با همه افکار اگر به
چیزی به نام ایران و آینده ایران
میاندیشیم باید از این واقعیت تغییر بدیم
و یک واقعیت جدیدی رو جایگزینو بکنیم.
حالا پرسش این هست که اونچه که ما واقعیت
مینامیم
دقیقاً منظورمون چیست از واقعیت؟
یعنی وقتی که میگیم که واقعیت موجود بده
در مرادمون از واقعیت چیه
و وقتی که میگیم که واقعیتو باید تغییر
داد داد
منظورمون از تغییر واقعیت چیه؟ چگونه
واقعیتها تغییر میکنن؟
ما ایرانیها به دلیل اینکه به اصطلاح
ذهنیت خاصی داریم اساساً قادر به تصور
دیگری نیستیم و فکر بنابراین فکر میکنیم
هر کس که انسانه باید مثل ما فکر کنه و
مثل ما قضاوت کنه و مثل ما عمل کنه
نمیتونیم فکر کنیم که واقعیت ممکنه برای
من یه معنی گذاشته باشه برای یه نفر دیگه
یه معنی دیگه ما فکر نمیکنیم که یک چیزی
که من حقیقت میدونم ممکنه برای دیگری
حقیقت دقت نباشه. بنابراین اگر کسی مخالف
عقیده ما حرف بزنه میگیم نمیگیم اشتباه
فکری میکنه خطای ذهنیه میگیم آدم پلیدیه.
اصلاً نمیشه که شما خطای فکری بکنی ولی
خباست باطنی نداشته باشه که چرا؟ چون اگه
من اینو حقیقت میبینم پس تو هم میبینی.
اگر من قبول میکنم پس آدم خوبی هم تو
قبول نمیکنی انکار میکنی پس آدم پست و
اهریمنی هستی. ما قدم اول اینه که بپذیریم
که انسانها، فرهنگها، جوامع و ذهنیتهای
گوناگون گوناگون بودنشون به خاطر اینکه به
شکل گوناگونی همه چیز رو که همه به اصطلاح
یه تصوری دارن ازش میبینن. یعنی ما
ایرانیا
به حقیقت باور داریم به حق باور داریم به
عدالت باور داریم به واقعیت باور داریم به
انسان باور داریم به به اصطلاح اخلاق باور
داریم ولی تمامی این تصوراتی که ما داریم
از این مقولهها کاملاً با تصورات
فرهنگهای دیگه فرق میکنه یعنی اگر
غربیها از واقعیت حرف میزنن اون واقعیتی
که اونا میگن با واقعیتی که ما میگیم فرق
میکنه اون چیزی که اونا واقعیت مینامند
در ذهنیت ایرانی کاملاً
پوچه و اونچه که ما
پوچ میدونیم برای اونا واقعیته و این
اختلاف برمیگرده به شیوه اندیشیدن و
الگوهای فرهنگی که بین فرهنگها رو از
همدیگه متمایز میکنه. حالا راجع به این
یه مقدار صحبت میکنم. پس قدم اول که بگیم
وا شما در برابر یک واقعیت
ناگوار هستید پس اول ببینیم واقعیت چیه تا
بتونیم تغییرش بدیم این سؤال میشه سؤال
بسیار اصلی یعنی
ابدا مهم نیست که شما طرفدار رضا پهلوی
هستین یا من مخالف رضا پهلوی هستم ابدا
مهم نیست مهم اینه که من و شما بتونیم به
یه درک مشترکی از مشکل برسیم یعنی مشکل و
به اصطلاح طرح معادله یک مسئله است. راهحل
یه مسئله دیگه است. اگر شما یک مسئلهای
رو به شکلی طرح بکنید که هیچ راه حلی
نداشته باشه یعنی که مشکل در نوعیست که
شما مسئله رو فرموله کردید و صورتبندی
کردید. یعنی مسئله رو اشتباه فهمیدید که
راه حل پیدا نمیکنید. پس نکنه شکست
اپوزیسیون در براندازی جمهوری اسلامی و
تغییر رژیم در ایران
به بیش از اونکه ربط داشته باشه به قدرت
جمهوری اسلامی و عقاعد شیطانیش ربط داشته
باشه به درک
به غیرواقعی ما از واقعیت
نکنه که ما اون چیزی رو که میگیم جمهوری
اسلامی و آرزوی مرگشو داریم نمیدونیم
دقیقاً چیه از چی داریم حرف میزنیم چیو
رو میخوایم عوض کنیم در نتیجه مثل میشه
مثل داستان دونکی شد و این
هش این به اصطلاح هشدار بسیار بسیار
حولناکی که ما هر کدوم از ما باید به
خودمون بدیم اولین گام برای حل مسئلهست
یعنی من و شما مهمترین کاری که باید
بکنیم اینه که درک مشترکی از واقعیتی که
درش زندگی پیدا زندگی میکنیم پیدا کنیم و
ببینیم که این عیب این وحشتناکی این وضعیت
منشأش چیه و برای حالا اون منشأ همه دردها
ممکنه راهحلهای متفاوتی داشته باشن اون
مسئلهست فرعی ولی اگر من و شما تشخیصمون
از بیماری کاملاً متفاوت باشه داروهایی که
ما هر کدوم از ما تجویز میکنیم یا
بیتاأثیرن یا بیماری رو تشدید میکنن. خب
یک نکتهای رو
من
به اصطلاح
در ابتدا بیان بکنم که
ما باید
تلاش کنیم که
یه سری مفاهیم پایهای رو به شکل دیگری
دوباره بفهمیم
مثلاً مفهوم تفاوت خیلی مهمه
برای ما و در ذهنیت ما مفهوم تفاوت
به معنایی که غربیها میفهمن ذهنیت غربی
میفهمه کاملاً ناممکنه
بعضی از اندیشمندان هستن که تقسیم میکنن
سه نوع به اصطلاح مقوله رو یکی مقولههایی
که قبلاً اندیشیده شدن
دوم منقول مقولههایی که تاکنون اندیشیده
نشدن سوم مقولههایی که در افق سنت و
فرهنگ خاصی قا اندیشیدنی نبودن قابل
اندیشیدن نبودن مسائلی که مشکلاتی که ما
داریم مربوط به مفاهیم و مقولاتیست که در
نه تنها در سنت ما به اونها نیاندیشیدیم
اساساً در سنت ما امکان اندیشیدن بهشون
نبوده اگر ما نتونستیم بفهمیم که چرا از
یونانیها شکست خوردیم؟ خشایها شکست
خورد. به همون دلیله که امروزه نمیتونیم
درست بفهمیم که چرا مدرن نمیشیم و از غرب
۲۰ ساله داریم شکست میکنیم. چرا؟ چون به
خاطر اینکه ما تفاوت خودمونو با اونا درک
نمیکنیم و و
چون تفاوت خودمونو با اونا درک نمیکنیم
فکر میکنیم اونها هم مثل ما فکر میکنن.
چون فکر میکنیم اونها هم شبیه ما هستن
در نتیجه نمیتونیم علل ناکامیها و شکست
خودمون رو درک بکنیم. چرا؟ چون نمیتونیم
خودمونو بشناسیم. ما برای اینکه خودمون رو
بشناسیم خودمون
کی هستیم و چه تفاوت و تمایزی با دیگری
داریم باید بدونیم بتونیم بین خود و دیگری
فرق بگذاریم.
خب این یک مسئلهایست که مربوط میشه به
ابدا مسئله شناخت و دانش نیست یعنی اینطور
نیست که شما من به شما یه سری این اطلاع
اینو به عنوان یک به اصطلاح دیتا یا
اینفورمیشن بدم شماهم بدونید و بتونید این
کارو بکنید نه این یک نوع تمرین و تربیت
ذهنی و روحی و روانی و البته نهادینهست
یعنی ما داریم از یک مسئلهای صحبت
میکنیم که بیهوده نیست که قابل اندیشیدن
نبوده چون اندیشه پذیر بودن یک چیز امری
ارادی و آگاهانه و اختیاری نیست بلکه به
مجموعه از عوامل ساختارها و سازوکارهای
غیرشخصی تاریخی و اجتماعی ربط داره به
عبارت دیگه ما به جای اینکه ببین ما یه
موقع میخوایم راجع به شناخت حرف بزنیم ها
ما میخوایم بگیم شناخت ما واقعیت را چگونه
بشناسیم خب میگیم شناخت یعنی چی
یه موقع ما میتونیم شناخت رو از نظر
فلسفی و از نظر منطقی تعریف کنیم.
معیارهاشو بگیم. بگیم شناخت درست اینه.
شناخت نادرست اینه. انواع شناختها و
مغالطهها و این حرفا. این یه نوع بحث
کردن راجع به شناخته. یعنی شناخت به مساح
یک فراآیند ذهنی فردی در نظر گرفته میشه.
اما در عصر مدرن یکی از مهمترین به
اصطلاح کشفیاتی که انسان مدرن کرد و به
اصطلاح مدرنیته با اون تعریف میشه اینه که
متوجه شد که شناخت
درسته که یک عمل فردی یک و یک فراآیند
ذهنیست اما یک امر اجتماعی نیز هست یعنی
چی؟ یعنی درسته من وقتی فکر میکنم خودم
دارم فکر میکنم در تنهایی دارم فکر
میکنم اما به این معنا نیست که شیوهای
که فکر میکنم شیوهایست که اذان خودمه.
من در خلوت تنهایی خودم به مسائل خاص خودم
به شیوهای فکر میکنم که در به اصطلاح
سنت فرهنگی در ذهنیت فکری و در تاریخ
به اصطلاح
فکر و عمل سابقه داشته یعنی ما شیوههای
فکر کردن اجتماین ولی فکرها میتونن فردی
باشن
بنابراین اگر شما اینطوری نگاه بکنید
اونوقت این سؤال براتون مطرح میشه که
سؤالی که
ماکس ببر کرد و دیگران که چرا این تمدن
غرب در غرب به وجود اومد
چرا علوم مدرن چرا تکنولوژی مدرن چرا علوم
انسانی در اروپا و آمریکا به وجود آمد نه
در جای دیگه
خب این سؤالو ماکسور کرد و به جای اینکه
بگه خب این با دلیل سرکوب به حکومت بود یا
اینکه اینا مدرسه نداشتن رفت به سراغ
جستجوی ارتباطی که یک نوع
یک نوع خاصی از فکر کردن با بقیه به
اصطلاح
جلوهها و جنبههای زندگی انسان داره یعنی
شکل فکر کردن ما با شکل زیستن ما با شکل
غذا خوردن ما با شکل خوابیدن ما با شکل
عشقورزی ما اینا یکیه
و کشف اینها
ما رو به این نتیجه میرسونه که هر نوع
علم مدرن با هر نوع فرم سیاسی با هر نوع
فرم اجتماعی با هر نوع فرم اقتصادی سازگار
نیست یعنی فرم که شما داد و ستد اقتصادی
میکنید هست که به شما اجازه میده یک علم
خاصی رو بهش دست پیدا کنید یا یک علم خاصی
رو بهش دست پیدا نکنید به همین دلیل که
بود که ماکسور اون اثر بسیار معروفشو نوشت
به نام روح سرمایهداری و اخلاق پروتستان
گفت در سرمایهداری که مهدش آمریکاست چرا
کاپیتالیسم در آمریکا انقدر شکوفا شد میگه
به دلیل اخلاق پروتستان غلبه اخلاق
پروتستان شیوهای که اخلاق پروتستان
زیست
به اصطلاح آرمانی رو توصیه میکرد موجب
تراکم و انباشت سرمایه و در نتیجه به وجود
آمدن نظام سرمایهداری شد.
یکی حالا کتاب معروفیه دیگه میگهین
فضیلت ریاضت فضیلت کار بسیار نه برای لذت
بلکه برای تکلیف و وظیفه و صرفهجویی و
پسانداز
و ترا و انباشتن ثروت که کاملاً
ماهیت دینی داشت یعنی یه یه فرمی از زندگی
دینی بود موجب شد که چی بشه؟ موجب شد که
سرمایهداری به عنوان یک نوع نظام اقتصادی
به وجود بیاد. این نوع نظام اقتصادی در
جایی مثل ایران که درش انباشت سرمایه
امکان نداشته و اساساً ثروتاندوزی یک
رضیلت اخلاقیست و
قناعت و به اصطلاح
بینیازی ابراز بینیازی به مال دنیا کمال
آدمی تلقی میشه این نوع نظام سرمایه به
اقتصادی معنا نداره اگر بپذیریم اینو
یکی دیگه از کسانی که فیلسوفانیست که در
زمینه جامعه شناسی معرفت خیلی مهمه یه
فیلسوف به اصطلاح فیلسوف
اجتماعیست به نام
به نام ببخشید من اسمشو دارم دیگه من ذهنم
کار نمیکنه به نام کتاب ایدئولوژی و
اتوپیا رو نوشته بسیار معروفه و او در
فرعی کتاب ایدئولوژی و اتوپیا اینه
جستارهایی در باب جامعهشناسی معرفت یعنی
معرفت هر دانشی نیازمند یک شرایط اجتماعی
خاصیه اسم کتابش هست کتاب کارل مانهایم
آیدوژی یوتوپیاکشن تو سجی نج و بعد اینجا
توضیح میده
آغاز این کتاب با به اصطلاح طرح این مسئله
است
این کتاب کلاسیکه کتاب خیلی مهمیه
فصل اول میگه اپروچ پم رویکرد مقدم
مقدماتی به مسئله بخش اول هست سوشالیک کپت
مفهوم جامعه شناختی اندیشه مفهوم جامعه
شناختی اندیشه یعنی چی؟ یعنی کهه همون طور
که آدمها در اندیشههاشون با همدیگه
تفاوت دارن ولی تفاوتهای اصلی مربوط به
شیوه اندیشهست که کاملاً غیرشخصیه و ما از
سنت، تاریخ و فرهنگ خودمون اون رو به ارث
میبریم
بدون اینکه اساسا بهش خودآگاه باشه بدون
اینکه اساساً بشناسیمش. ما ایرانیها
میتونیم بگیم عقاعد ما چیه، اندیشههای
ما چیه و به اونها هم مینازیم ولی
نمیتونیم توضیح بدیم که روش اندیشیدن
یعنی چی و روش ما چهجوری میاندیشیم،
دیگران چگونه میاندیشن. توجه میکنید؟
اما در غرب و در یونان باستان
اون اتفاقی که افتاد علت اینکه در آزادی و
انسان آزاد در یونان متولد شد درست به این
دلیل بود.
که آزادی ابدا به مفهوم محتوا یا عقیده
نیست بلکه به مفهوم روشه
کاسیرر یه کتاب مهم داره به نام آزادی و و
فرم این فرم هست فهم فرم و فهم جهان به
مثابع فرم هست که امکان آزادی رو فراهم
میکنه اگر شما نف درکی از فرم نداشته
باشید و به محتوا بیش از فرم با اصالت
بدید شما امکان آزادی رو بر خودتون مسدود
کردید مشکل با ایرانیها این نیست که
آزادی
در بین ما غایب بوده ما اساساً متوجه این
غیبتم نیستیم یعنی ما متوجه غیاب آزادی به
مفهوم یونانیا نیستیم یعنی ما اون چیزی که
ن تاکنون به درستی نفهمیدیم همون چیست که
هرودوت باهاش تا تاریخنگاری رو بنیان
گذاشت هرودوت توانست
پدر علم تاریخنگاری بشه نه به خاطر اینکه
مثل مثلاً فرض کنید چه میدونم بیحقی تاریخ
یه بخشی از ایرانو نوشته یا بین مثل چه
میدونم
دیگرانی که تاریخ ایران نوشتن بلکه به
خاطر اینکه توانست
انسان رو موجودی تاریخی ببینه نه موجودی
طبیعی در نتیجه توانست
یونانی بودن رو یک امری بدون مربوط به فرم
و یونانی بودن به مسابع فرم موجب شد که
آزادی در یونان به وجود بیاد. برای
ایرانیها ایرانی بودن یعنی یک واقعیت یک
واقعیت طبیعی یعنی من ایرانیام ایران
کجاست؟ یه محدوده جغرافی خاص یه سری
ویژگیهای کاملاً ملموس و عینی و ایرانی
بودن هم یعنی کسی که در این سرزمین به
دنیا میاد با این ویژگیها اگر یک موقع یک
کس دیگری خواست ایرانی بشه
شما نمیتونید این ایرانو از اینجا
وردارید به یه جای دیگه اون حکومت ایرانی
جامعه ایرانی فرهنگ ایرانی دین ایرانی
کاملاً محتواست یعنی چی یعنی عقیده به یک
چیز یک دین خاصیه نه عقیده به دین به
مثابع فرم در نتیجه چون فرم نیست تمدن
ایران وقتی سقوط میکنه
تمدن ایران از بین میره ولی تمدن یونان
باستان وقتی سقوط میکنه نه تنها تداوم
پیدا میکنه تا امروز و به مدرنیته
میانجامه بلکه جهانی میشه چرا به خاطر
اینکه واقعیت ملموس نیست که قابل جابهجایی
نباشه برای یونانیها ها دولت به معنای
دستگاه حکومت و شخص حاکم و دارالحکوم به
اصطلاح دارالما خلافه و اینها نیست بلکه
یک ایده ذهنیست ایده یعنی فرم
یعنی رو یعنی چیزی که شما میتونین هر جای
دنیای دیگه ببرین از راه تبادل بین دیگه
ذهنها و از راه زبان ما ایدههای یونانی
به دلیل اینکه که ایده بودن و جهان یونانی
به دلیل اینکه یونانی ایده بود نه واقعیت
خارجی
امری بود که فقط و فقط در گفتگوی بین
انسانها
میشد
از او سخن گفت یعنی امری بود دیالوژیکال و
چون در گفتگو میشد از او سخن گفت ایده
میشد ایده یک
انبوه بیشمار و نامحدودی از آدم آدمها
هر کس که بتواند دولت رو به مفهوم یونانی
بفهمه میتونه دولت رو به مفهوم یونانی هم
تأسیس کنه حتی اگر یه دولتی از بین بره
شما چون اون چیزی که
براتون دولته ایده است و اون ایدهها از
بین نمیرن در نتیجه اون جهان
شما جهانیست ابدی چرا چون جهان واقعی رو
جهان ایدهها میبینید این جهان واقعی
جهانیست کاملاً ناپایدار برای ما
ایرانیها ها کاملاً عکسشه. ما معتقدیم یه
چیزی وجود داره به نام ایران باستان و
ایرانیت که این یک واقعیت عینیست. به همین
دلیلم سعی میکنیم که حالا من بعداً راجع
به ایده ایرانم صحبت خواهم کرد. ما سعی
میکنیم که با استناد به مدارک تاریخی
شواهد جغرافیایی اثبات کنیم که ما یه چیزی
داشتیم به نام هویت ایرانی یا ملت ایران و
ایرانیها ما یه چیزی به نام ایده ایران
وجود داشته. اگر یونانیها اونطور بودن ما
هم داشتیم در حالی که اونچه که ما میگیم
ایده ایران
درکی از ایده نداریم اونچه که ما میگیم
ایده یه واقعیت ملموسه نه یک فرم ذهنی در
نتیجه ما نمیتونیم درک بکنیم که ایده
ایران اگر وجود داشت ما امروزه
نباید درگیری با مدرنیته میشودیم
ای درست ایده ایران به دلیل اینکه ایده
تلقی نشده ایران به مسابع یک واقعیته و
واقعیتی که مقدسه میدونید که برای
ایرانیها ایران سرزمین مقدسی بوده و هر
آنچه که به جهان ایرانی مربوط میشه مقدسه
زبان فارسی مقدسه چیز میگه دیگه
شاهنامه رو قرآنی به زبان عجب میدونن
دیگه یعنی شاهنامه مقدسه زبان فارسی مقدسه
جه به اصطلاح
سرزمیر ایران مقدسه چون مقدسه زوالپذیر
نیست. خوشا شیراز و وضع بیمثالش که
خداوندا نگهدار از زوالش. یعنی چون که
مقدسه پس
دارنده انحصاری حقیقت مطلق
و
هرچه که جز اوست
پوچ و خارج از مرز حقیقت و واقعیته. هر
چیزی که
به اصطلاح ایرانی نیست انیرانیه
و این یعنی چی؟ یعنی اینکه ما ایرانی بودن
رو به مفهوم یک واقعیت ملموس میدونیم که
این واقعیت ملموس
میتونه ازلی و ابدی باشه. یعنی کاملاً
برعکس یونانیها. یونانیها یونانی بودن
خودشون رو نه بر اساس سرزمین تعریف
میکردن نه بر اساس پیوندهای خویشاوندنی و
خونی بلکه
در گفتگوی با همدیگه یک تعریف کاملاً
قراردادی و غیرطبیعی
از یونانی بودن
به دست آوردن یعنی برای یک انسان یونانی
یونانی بودن یعنی
امکان ان مشارکت
با انسانهای دیگه در یک جهان مشترکی از
ایدهها. اگر من و شما بتونیم در یک جهان
مشترکی از ایدهها قرار بگیریم ما
میتونیم
اعضای یک جامعه قرار بگیریم. جامعهای که
وجود نداره
برای این آقای خالقی مطلق چند جا نوشته که
ا در ایران مل ما در ایران ملت داشتیم
همین حرفای طباطبایی ملت وجود داشته درسته
که مفهوم ملت جدیده ولی خود ملت که جدید
نیست یعنی گویا که ملت یه واقعیتی مثل
نفته که وجود داشته ما خبر نداشتیم ازش ما
الان تازه فهمیدیم ملت داشتیم میدونید که
ما در یکی از هنرهای ما ایرانیا اینه که
در با مدرنیته ما متوجه شدیم چه چیزایی
داشتیم که خبر نداشتیم و چه چیزایی در چه
چیزایی ما سرآمد آفاق بودیم که خودمون
نمیدونستیم و جفا کردیم در حق خودمون که
غافل شدیم از اینکه هنر نزد ایرانیست وست
ناگهان فرمودیم بله اگر اونا قانون داشتن
ما قانون داشتیم اگر اونا حقوق بشر داشتن
ما حقوق بشر داشتیم اگر اینا حکومت داشتن
ما حکومت داشتیم اگر اونها اخلاق داشتن
با هم پندار نیک گفتار نیک کردار نیک
داشتیم اگر اونا براشون حقیقت مهم بوده
داریوشم گفته دروغ خدای که سرزمین من از
دو یعنی کاملاً اون چیزی رو که غربیها
داشت دارن رو
در یک گذشته فرضی جعل کردیم همه اون
چیزایی که نه یعنی اگر غربیها از ایده
یونان ایده اروپا ایده آمریکا و به اصطلاح
ایده
به اصطلاح غرب سخن نگفته بودن هرگز ما از
ایده
ایرانم حرف نمیزدیم. ما ایران همه چیزو
کشف میکنیم بعد از اینکه گفت شهیدان
زندهان قبل از شهادت به خونقاشان بعد از
شهادت. ما بعد از اینکه غربیها یک چیزی
رو در اونها چیزی میبینیم عین همونو در
گذشته خودمون کشف میکنیم. ما کجا از
مشروعیت
یا مشروعیت سیاسی در تاریخ ایران از ایران
باستان تا امروز سخن گفتیم که امروزه ما
بخواهیم بر اساس اندیشه ایرانشهری
مشروعیت سیاسی بسازیم در کجا ما اساساً به
چیزی به نام
حقیقت
که
امری انسانیست و برای فهمش و برای جستجوش
نیازمند گفتگوی انسانها با یکدیگر هست.
سخن گفتیم. نه حقیقت برای ما ی یه حقیقت
برای ما یکیست و مطلقه و و بنابراین علم
به حقیقت فقط نزد کسیست که علم مطلق داره.
یعنی خداوند خداوند دارنده حقیقت عین
حقیقت و و تنها آگاه و
عالم به حقیقته در نتیجه حقیقت امری نیست
قابل انتقال ف فهم و شناخت حقیقت به هیچ
وجه از راه تعلیم و تربیت انسانی قابل
انتقال نیست یعنی شما نمیتونید یه نظام
آموزشی درست کنید که درش حقیقت رو به نس
از نسلهای قبل به نسلهای بعدی بشناسونین
حقیقت امریست در آسمان و دست خداوند
خداوند به هر کس بخواد میده از هر
بخواد دریق میکنه هر بخواد هدایت
میکنه هر بخواد ذلالت میکنه و چون
حقیقت امریست الهی شناخت او فقط از طریق
الهام الهیست لطف خداست که به من الهام
میکنه حقیقت رو و اون حقیقتی که خدا به
من لطف میکنه به اصطلاح داشتنشو یا
شناختهشو حقیقتی نیست که من بتونم دربارهش
حرف بزنم. رابطهای بین حقیقت و زبان
نیست. به عکس هر که را اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختن. گفتنیار کز او
گشت سرلند جرمشان بود که اسرار پیدا
میکرد. حقیقت یک راز الهیست. سر تو قبل
است با جهان. من در محفل روحان. بنابراین
۷۲ فرقه میان حرف میزنن ولی چون ندیدن
حقیقت ره افسانه زدن ان
کشف حقیقت یا به قول سهراب سپهری کشف راز
گل سرخ کار ما نیست کار ما شناخت حقیقت
نیست توانایی ما حقیقت نیست حافظ میگه
وجود ما معماییست حافظ که تحقیقش فصول است
و فسانه حقیقت آن چیزیست که فقط و فقط در
اختیار خداست شناختشم دست خداست ست و ما
زمانی میتونیم
شایسته
شایسته نه محقا شایسته عطا و لطف خداوند
بشیم که تا جای ممکن از طریق بندگی خداوند
تشبه به خدا پیدا کنیم یعنی چی؟ یعنی از
انسان خطاکار
زمینی تبدیل بشیم به یک انسان کامل.
شاهنامه
فرقش با همر در این نیست که از نظر ادبی
یک حماسه بسیار شکوهمندتره.
مهمترین فرقش اینه که شاهنامه تصویر
انسان آرمانی، ایران آرمانی و ایرانیان
آرمانیست.
در او کسی که آنچه خوبه مطلقاً خوبه و
آنچه که بده هیچ نیکی در او نیست. پس شما
در شاهنامه برخلاف این تصور خب طبیعتاً
اون
به اصطلاح خرافاتی که ما داریم ما شاهنامه
رو میخونیم بعد ازش نتیجه میگیریم که
ایرانیا اینطوری بودند
چون شاهنامه راجع به زنان اینطور حرف زده
راجع به نونم رزم این حرف زده پس ایران
اینجوری بودن در واقعیت نه شاهنامه تاریخ
نمیگه شاهنامه داره از به اصطلاح یک جهان
آرمانی سخن میگه که میخواد انسانها ها
اون بشوند ایرانی
حقیقی ایرانیست که یک ایرانی کامل
در شاهنامه باشه نه ایرانی که زندگی
میکنه درمر ما به هیچ وجه انسانی رو که
باید بشویم نمیبینیم ولی بلکه انسانی
میبینیم که هست
و اساساً هومر مسئله انسانی رو که هست
مطرح میکنه یعنی مسئله
گرفتاری اری درمان ناپذیر انسان با شرف و
و به اصطلاح تراژیک بودن سرنوشت انسان
در شما در شاهنامه انسان آغازش که آغاز
اهوراییست پایانشم که در حقیقت پایان
بسیار بسیار
روشن و فرخنده است هیچ چیزی که شما رو به
سرگذشت و سرنوشت
محتوم انسان تدبیر میکنه وجود نداره اگرم
شر هست شر در نهایت
به حکم تقدیر
از در پیکار با حق از پا در میاد و نور بر
تاریکی غلبه میکنه و تاریکی و شرف از
صفحه روزگار محو میشه. خب اگر شما چنین
تصوری داشته باشید میتونید از انسان
آرمانی حرف بزنید. مسئله میشه انسان
آرمانی ولی برای ذهن غربی
انسانی که او ازش صحبت میکنه انسانی که
هست به همین دلیله که برای اولین بار
در هومر شما میبینید که هوم به اصطلاح
شخصیت
داستان که فرمانده یونانی هست میتونه بر
جنازه فرمانده دشمن که با تیر او کشته شده
بنشینه و زار زار گریه کنه و سولواری کنه
یعنی بر مرگ دشمنی که به دست خود او کشته
شده به خاطر این کشته شدن یک انسان احساس
درد و و
سوگواری عمیق بکنه اینجاست که مفهوم انسان
متولد میشه ما درباره در مورد در مورد
اونچه که انسان آرمانی نمیدونیم یا در
مورد کسانی که به اصطلاح بر راه واط ل
اونها رو تعریف میکنیم. کسانی که در
جریه پیروان حقیقت نیستن. ما احساس انسانی
هم نداریم. شما در میدونید در ما در فقه
اسلامی و در اصلاً تاریخ ما ما مفهومی به
نام غیرنظامی نداریم. چیزی به نام
غیرنظامی وجود نداره. وقتی ما میگیم جنگ
با دشمن این دشمن شامل سربازان
به اصطلاح در میدان و نوزادان در گهواره و
پیرمردای افتادن میشه. در نتیجه شما
مجازید برای شکست دشمن تا جایی که
میتونید از دشمن بکشید با همین استناده
که حماس به زن و مرد و بچه و نمیدونم
فلان رحم نمیکنه چون همه اینا دشمن
اسرائیلیان آقای ظریف میگفت که این
کسانی که ساکنان شهرک شهرکهای یهودی هستن
اینا که آدمای عادی نیستن اینها سربازان
اسرائیلن یعنی چی؟ یعنی شما شهروند
اسرائیلی با سرباز اسرائیلی یک حکم داره
برای شما و بعد تفاوتی که شما بین کسانی
که با شما هم عقیقن و کسانی که با شما هم
عقیده نیستن اگر ما ایرانی یعنی کسی که در
یک خاک خاص و در ی در یک جغرافیا و در با
یک جهان به اصطلاح باورها و ارزشها زندگی
میکنه و به دنیا آمده به طور طبیعی نه به
طور اختیاری و هر کی جز او نیست انیرانیست
یعنی ایرانی بودن و غیرانی بودن به واسطه
معیارهای عینی و ملموس و طبیعی تعریف میشه
نه بر پایه معیارهای به اصطلاح قراردادی و
ارزشهای
کاملاً به اصطلاح غیرطبیعی
خب این به این معناست که ما وقتی از
واقعیت حرف میزنیم
ما وقتی از جمهوری اسلامی حرف میزنیم
نمیتونیم تصور کنیم که جمهور جمهوری
اسلامی
تمام این خشونتش
مربوط نیست به محتوای عقاعد ایدئولوژیکش
یعنی مهم نیست که خمینی رهبر این انقلاب و
نمیدونم خامنهای آخوند چه چی فکر میکنه
اصلاً مهم نیست یعنی این خشونت از عقاعد
فاسد و خطرناک برنمیان بلکه این خشونت به
فرم
به اصطلاح حکومتگری
به فرم حکمرانی این نظامها برمیگرده به
شکلی که اونها قدرتو میفهمن و قدرتو
اعمال میکنن. حالا اون شکل شما اگر به
بگید که من به نام الله این کارو میکنم،
به نام کارگران این کارو میکنم، به نام
پروتاریا این کارو میکنم، به نام ملت
آلمان این کارو میکنم، به نام نمیدونم
ملت آمریکا این کارو میکنم، هیچ فرقی
نمیکنه. اگر شما به این شیوه اعمال قدرت
بکنید این به خشونت و خودکامگی بیمرض
میانجامه. خب اگر شما جمهوری اسلامی رو
به عنوان یک رژیم سیاسی بتونید به شکل فرم
نرک کنید اینی که دارم میگم یک مسئله
انقدر بنیادیه که تا امروز برای ما اصلاً
مطرح نیست. نمیتونیم بفهمیم که تفاوت
ارسطو با فارابی، تفاوت ارسطو با ابن
خلدون که هر دو درباره حکومتها صحبت کردن
اینه که ارسطو درباره فرمهای گوناگون
حکومت حرف میزنه.
اولی ابن خلدون و هر کس در فرهنگ ما فقط
میتونه راجع به حکومت پادشاهی که خودش
میشناسه و تجربه کرده حرف بزنه. وقتی که
ابخلد میگه حکومت وقتی که نمیدونم بیحقی
میگه حکومت یعنی اون حکومتی که من دارم
نمیتونید تصور کنه انواع دیگر یا فرمهای
دیگر از حکومتم ممکنه این یونانیها هستن
که میتونن علم سیاست
علم اخلاق علم اقتصاد علم جامعه رو تأسیس
کنن به دلیل اینکه میتوانن جامعه رو به
مسابع فرم سیاست رو به مسابع فرم دولت رو
به مسابع فرم فرم اقتصاد رو به مسائل فرم
میفهمن و میتوانن بین فرمهای گوناگون
تمایز بگذارن. ارسطو
اهمیتش به این نیست که طرفدار دموکراسیه.
اهمیتش به اینه که میتونه دموکراسی رو نه
حکومت موجوده در آتن بلکه یک نوع یه فرم
حکومتی بدونه که میتونه همه جا باشه.
اصلاً به هیچ وجه محدود به آتن
جغرافیاش و نه تاریخش هست و یا زبانش پس
اگر میگه که دموکراسی یعنی یه فراآیندی که
اینجوری عمل میشه این میشه دموکراتیک
خودکامگی یا تیرانی یعنی کهه یک نفر بر
همه حکومت کنه فرق نمیکنه یونان باشه بهش
میگیم تیرانی در آسیا باشه میگیم تیرانی
هر جای دیگه در آینده دور هم باشه بهش
میگیم خودکامگی
و آریستوکراسی و میتونه
تفاوت این فرمها رو توضیح بده و میتونه
دلایلی که این فرمها بر همدیگه ترجیح
دارن یا ما ترجیح میدیم اینها رو تبیین و
توجیه کنه و میتونه در حقیقت موقعیتهایی
که ما در هر کدوم از این نوع نظامهای
سیاسی برای بقیه جوانب زندگی انسان انتظار
داشته باشیمو توضیح بده. یعنی میتونه ربط
دموکراسی رو با اخلاق برای شما بگه.
میتونه ربط دموکراسی رو با اقتصاد بگه.
میتونه ربط دموکراسی رو با ریاضیات برای
شما بگه. ولی در اگر شما نتونید فرم
حکومتو بفهمید شما هر چیزی رو با چیز دیگه
کاملاً بیربط میدید. برای ما ف اندیشیدن
فلسفه هیچ ربطی به زندگی نداره. فلسفه
مثل چیز میمونه. یه فرقه مذهبی میدونن
که بود و نبودشون در تاریخ هیچ اتفاق خاصی
نبود. بنابراین فلسفه ما به سیاست ما ربطی
نداره. به اخلاق ما ربطی نداره. به شکل
حکومتگری ما. به شکل زندگی ما به فقه ما
به بلاغت ما به زبان و هیچ ربطی نداره. از
اون طرف حکومت ما حومت اساساً از نظر ما
ربطی به زبان نداره. زبان از نظر ما ربطی
به فکر نداره. فکر ربطی به واقعیت نداره.
ما در یه جهانی زندگی میکنیم که تصور
ریلیشن درش ناممکنه و چون چیزها رو جدایی
از هم میبینیم نه در ارتباط با هم فاقد
تفکر سیستمی هستیم. اونچه که یونانیا رو
متمایز میکنه اینه که فلسفه نیست بلکه
فلسفه به مثابع تفکر سیستماتیکه.
چرا به هرستون میگن معلم اول؟ به خاطر
کسیست که برای نخستین بار نقشه جغرافیای
علم بشر رو طراحی میکنه. یعنی جغرافیادان
سرزمین دانش بشریست و میتونه در یک سیستم
هم جایگاه ریاضیاتو مشخص کنه هم جایگاه
اخلاقو هم جایگاه طبیعیاتو هم جایگاه به
اصطلاح
متافیزیک رو ولی برای ما شما میتونید مثل
آقای خمینی ابدا اعتقاد نداشته باشید به
انقلاب کپرنیکی آقای خمینی میدونید که
رسماً معتقد بود که کپرنیک مزخرف گفته
بهخاطر اگه اگه کپرنیک درست گفته باشه
انسان دیگه اشرف مخلوقات و سرور کائنات
نیست ولی آقای خمینی هیچ ارتباطی بین به
اصطلاح
تصورات کپرنیک با نوعی که بشر امروز در
غرب زندگی میکنه نمیدید یعنی هیچ
ارتباطی نمیتونست تصور کنید بین سیاست
غربی و فیزیکی غرب بین فرهنگ مدرن و بین
صنعتش و همین اینو خبینی اینطور نبودا
ملکمخانم نمیفهمید مدرنیستای ما هم
نمیفهمن. کسروی هم نمیفهمید. کسروی میگه
ما اصلاً به فرهنگ غرب نیاز نداریم. به
عکس فرهنگ غرب منحطه. ما فقط به دانش و
تکنولوژی نیازمندیم. مدرنیته رم همین طور
آوردیم در ایران دیگه. ما مدرنیته رو به
چشم به اصطلاح یه مجموعهای از ابزارها
وارد کردیم و هیچ ارتباطی بین فرهنگ مدرن،
شیوه زندگی مدرن، جامعه مدرن و شیوه سیاست
مدرن با علم و تکنولوژی ندیدیم. ما هیچ
ارتباطی بین علم مدرن و دموکراسی
نمیبینیم. در حالی که برای خود مدرنها
روح انسانی یک روحه. یعنی انسان همون طور
به اندیشیدن همون شکلی به ریاضیا به
ریاضیات میاندیشه که به سیاست و همون طور
میاندیشه که زندگی میکنه و همون طور
زندگی میکنه که جهان خودش رو درک میکنه
و جهانی که درش زندگی میکنه واقعیتی جدا
از ذهن او نیست بلکه جهان واقعی اون چی
چیزیست که در ذهن اوست یعنی ایدهها اونجا
جهان بیرونی در حقیقت اون جهانی
ناپایدارن. جهانی که در خارج هست جهانیست
که مدام داره تحول پیدا میکنه. مدام در
حال به وجود آمدن از بین رفتن. سلولههای
نوع میان رشد میکنن فاسد میشن میمیرن
میرن. این جهان واقعیته. اونچه که به
اصطلاح میماند و اونچه که انسان میتونه
جهان خودش رو باهاش بشناسه ایدههاش هستن.
اگر من
اسب رو اصلاً تصوری از ایده اسب نداشته
باشم در نتیجه نمیتونم به اسبهایی که
ندیدم با اونا رو اسب بدونم و فقط اسب که
دیدم میگم اسبن
من برای اینکه اون چی ج واقعیتی رو که
ندیدم بتونم بفهمم و بشناسم و و با شناخت
خودم اون رو واقعیت کنم اون ایدههای منه
پس این ایدههای منه که واقعیتو میسازن
نه به ایرانیها اونچه که ایده است واقعیت
تلقی میشه یعنی ایرانیا جوری از دولت حرف
میزنن که گویا دولت یک واقعیت عینیست
جوری صحبت میکنن از
ایران باستان انگار ایران باستان یه
واقعیت عینیست نمیدونن که ایران باستان
یک ایدهست یه مفهومه و مثل هر مفهوم دیگری
یک ساخته تاریخیست یعنی شما میتونید
هزاران نظریه
راجع به اینکه دوران باستان چیست داشته
باشیم یعنی ایران باستان چیزی نیست در
خارج وجود داشته باشه یا ایده ایران اگر
ایران رو به مسابع ایده بگیرین به این
معناست که ایران یک موضوعی بوده که در
گفتگوی زبانی بین انسانها مدام در حال
بحث و تبادل نظر بوده. شما از چیزی که سخن
نگفتید نمیتونید هیچ ایدهای داشته
باشید. پس ایده با زبان و با گفتگو و با
جامعه ارتباط تنگاتنگ داره.
چون ما ایده به اصطلاح حقیقت برای ما ایده
نیست. چون که حق برای ما ایده نیست. چون
برای ما عدالت ایده نیست. چون برای ما به
اصطلاح اخلاق ایده نیست بلکه اون چیزی که
خودمون فکر میکنیم رو حقیقت و واقعیت
اینها میدونیم در نتیجه نیازی نداریم به
صحبت کردن ما هیچ موقع نیازی نداشتیم برای
اینکه با هم در ایرانی بدونیم همدیگه رو
بشینیم راجع به ایرانی بودن حرف بزنیم یه
کتابی اخیراً آقای رامینی جهانبگلو نوشته
که حالا من یه جلسه جداگانه دربارش صحبت
میکنم به نام ایده این آیدی آرژیا خب
کاملاً یه تقلید
ناشیانه
معمولیست از چیز دیگه غرب هرچی غربیا دارن
ما هم داریم نکته که میگه اینه جالبه که
ایران یک تمدن زیبا و جاودانهست یعنی چی؟
یعنی شما تمدن یه واقعیت عینی میبینید.
انگار نه انگار که تمدن یک مفهومه، یک
واقعیت زبانی ذهنیست. یک ایدهست و
ایدهها مدام
چون که میشود درباره ایدهها سخن گفت و
ایدهها آن چیزی هستند که فقط در گفتگوی
بین آدمها معنی پیدا میکنن، در خارج که
وجود نداره. عدالت چه زمانی ما میتونیم
از عدالت چیه که به اصطلاح عدالت اگر یک
واقعیت عینی باشه که دیگه بحثی نداره که
ما که دیگه صحبت نمیکنیم راجع به اینکه
مثلاً قم چیه؟ قم معلومه کجاست؟ یک واقعیت
عینیه. ولی اگر گفتیم قمی بودن به چه
معناست؟
سؤالی که یونانیها کردن. یونانیها نگفتن
ما یونانی هست. یونانی هستیم. یونانی بودن
براشون یک امر طبیعی نبود مثل ایرانیها
بلکه یک مسئله شد. یعنی گفتن یونانی بودن
به چه معناست. افلاطون پرسید یونانی بودن
یعنی چیست؟ گریکنس یعنی چیست؟ به همین
دلیله که فرانسویها میتونن بپرسن
فرانسوی بودن به چه معناست؟
به همین دلیل که مونتسکیو در کتاب
نامههای ایرانی میتونه از قول شخصیت به
اصطلاح داستان بگه که ایرانی بودن به چه
معناست ولی برای ما ایرانی بودن که معلومه
یعنی چی؟ ایرانی بودن یعنی که شما اونچه
که من ایرانی بودن میدونم بدونید وگرنه
که شما خیانتکار و جنایتکار و شما خائن به
وطن ایرانستیزید.
ما نیازی نداریم راجع بهش بحث بکنیم. پس
نتیجه میگیرم که
ما به دو معنا میتونیم از واقعیت حرف
بزنیم. یکی یک واقعیتی که
علم به او علم با اون واقعیت یک
عطیه یک به اصطلاح هدیه یک لطف الهیست
واقعیت مخلوق خداست بنابراین تغییر
ناپذیره یعنی ما در جهانی به دنیا میایم
که خدا خلق کرده ما نه آفریدیم نه در
تغییرش نقشی داریم و آیندهشم با مشیت
الهیست پس ما در
به اصطلاح جهانی زندگی میکنیم که اساساً
رابطهای بین اون واقعیت بیرونی و و ذهن و
اراده ما نیست. وجود نداره. بلکه تنها
کاری که ما میتونیم بکنیم اینه که از راه
فراتر رفتن از عالم ماده، از راه نفی
ماده، از راه دوری کردن از جسمانیت، از
راه ریاضت روحی، از راه مبارزه با آونچه
که بدن من میخواد و پیروی از اونچه که
خدا میخواد سعی کنم شایسته دریافت حقیقت
بشم. اون حقیقتی که در درون منه و چون
درون منه من نمیتونم بکشمش بیرون.
حافظ میگه که از آن به دیر مغانم عزیز
میدارن که آتشی که نمیرد همیشه در دل
ماست. حقیقت برای ما ایرانیها یک نوره که
در درون ما وجود داره و این ج به اصطلاح
جهان نورها جهانی هستند که درسته که
واقعیت ملموس نیستن ولی اتفاقاً این
واقعیت ملموسه که کاملاً توهمه اون جهان
نورها هستند که حقیقت و واقعیت دارن این
جهان طبیعت جهانیست جهان پندار این گفت
عالم تو سراب است عالم تو حباب است ولیکن
چه حباب بر سر آب بلکه بر روی سراب آن هم
چه سرابی که ببینند به خواب آن خواب چه
خواب خواب بدمست خراب این جهان جهان
فانیست
و اونچه که هستی حقیقی اون چیزیست که ما
فکر میکنیم نیست مولوی میگه خداوند هست
نیست ماست ما انسانها نیست هستن ماییم خب
این به این معناست که ما اساساً اونچه رو
که
در واقعیت میدونیم مطلقا امری نمیدونیم
که ما بتونیم در فهمش در تغییرش در آیندهش
نقشه داشته باشیم خب اگر چنین باشه هرچه
بر سر ما میاد هیچ ارتباطی به طرز فکر
کردن و اندیشه ما نخواهد داشت اگر ما
اندیشههای خودمونو با واقعیت
اشتباه بگیریم یعنی اندیشههای خودمونو
واقعیت به پنداریم یعنی به قول فرباخ در
اون کتاب معروفش میگه که انسان تاکنون فکر
میکرده خداوند او رو خلق کرده در حالی که
این توهم بود این اوست که خداوند رو خلق
میکنه بنابراین فیئولوژی یعنی خداشناسی
باید تبدیل بشه به انتروپولوژی انسانشناسی
یعنی انسان ایرانی اون اندیشهای رو که
واقعیتی رو که بازتاب اندیشه اوست
بی ارتباط با اندیشه و یک واقعیت کاملاً
مستقل میبینه
ولی انسان غربی و یونانی به این دلیل
توانست آزاد بشه که اونچه رو که برای
ایرانیها واقعیت بود برای او ایده بود.
شما واقعیت بیرونی رو نمیتونید تغییر
بدید اما ایدههاتونو میتونید تغییر بدید
و اگر بین ایدههاتون و این واقعیت ارتباط
برقرار کنید یعنی اگر معتقد باشید که شکل
اندیشیدن من هست که شکل زندگی من هست که
جهان منو میسازه و جهان انسان یعنی آنچه
انسان میگوید و میاندیشد و میورزد
بنابراین شما براتون مهم میشه که چگونه
بیاندیشیدی و چگونه حرف بزنید و چگونه به
اصطلاح حرف بزنید ولی برای ما نه ما هیچ
موقع برامون مهم نیست به خاطر چی به خاطر
اینکه ما ارتباطی بین زبانمون ارتباط زبان
که یه ما یه زبان حقیقت داریم که مال
خداست این اصلاً زبان علمش خدا به آدم یاد
داد و علم آدم الاسما علمی نیست که علم به
اصطلاحیقی
اشیا
معنای اشیا معنای نیست که انسانها ها در
گفتگو با همدیگه اون رو بتونن بفهمن بلکه
این خداونده که معنای کلمات رو تعیین کرده
میگن الاسماء تنزل من السماء نامها از
آسمان میاین نامها با معنایی جاودانی
ابدی ثابت و زوال ناپذیر میاد بنابراین
کلمات یه معنایی دارن که فقط خدا میدونه
هر بخواد بدونه فقط و فقط از راه
ایمان و بندگی خداوند میتونه بفهمه نه از
راه نظام تعلیم و تربیت بنابراین ما
واقعیتی که ما اون چیزی که ما واقعیت
مینامیم نه به اندیشیدن
اندیشههای بشری ارتباط داره نه نیازمند
به اصطلاح گفتگوی انسانها با همدیگه است
نه به طرز رفتار و عمل انسانها بستگی
داره نه
ربطی داره به سرنوشت نهایی بشر چرا چون
سرنوشت نهایی بشر که اعمال من تعیین
نمیکنه مشیت ت الهی تعیین میکنه
خب چی میشه واقعیت تغییر ناپذیر میشه برای
یه کسی مثل آقای سید حسین نصر که دکترای
فیزیک از هاروارد داره امآیتی ببخشید داره
برای آقای دکتر سید حسین نصر این مزیت سنت
هست که همه چیز در او ابدی و ازلی و زوال
ناپذیره به همین دلم میگه خودش میگه من در
۱۹ سالگی به آونچه حقیقت میدونستم ایمان
آوردم و تا الان که ۸ و خوردهای سالمه
هیچ هیچ نظرم راجع بهش ایمانم متزلزل نشده
ولی اگر شما این رو فضیلت ندونید یعنی
ثبات رو فضیلت ندونید چرا بهخاطر که ثبات
توهمه به این دلیل به خاطر ثبات تصور
کاملاً غیرواقعی شما از واقعیته یه نکته
جالب حالا من یه جلسه دیگه میخونم در
بندهش بندهش میگه که وقتی که خداوند چیز
رو آفرید وقتی اهور مزدا پدید آمد اول
نگاهش افتاد به جهان و جهان و سراسر تاریک
دید و و چون تاریکی وحشتناک بود خدا در
درون او روشنایی رو آفرید توجه کنید
روح ایرانی روح آتشپرسته یعنی چی یعنی
تحمل تاریکی رو نداره تاریکی براش با
نابودی یکیه تاریکی براش با نیستی یکیه
تاریکی براش با به اصطلاح
پلیدی یکیه به همین دلیل هست که اون
روشنایی رو که در بیرون نمیبینه در درون
خودش خلق میکنه تا با روشنایی بین خودش و
واقعیت یک به اصطلاح سد حائل بسازه و
بتونه در این جهان زندگی بکنه. شما وقتی
که در روشنایی هستید
اصلاً
دلیلی نداره که معنی از کسی بپرسید آقا
فلان خیابون کجاست؟
اصلاً معنی نداره که از کسی بپرسید که آقا
ما الان کجا هستیم؟ همه چیز روشنه. در
روشنایی مطلق سکوت مطلق هست. بیپرسشی
مطلق. آنچه ایان است چه حاجت به بیان است.
روشنایی یعنی ایان بودن
به اصطلاح مطلق و ایان بودن مطلق ی
نیازمند یک کلمه سخن نیست و در و فقط و
فقط سکوت مطلق رو ایجاب میکنه. برای ما
جهان ایرانی جهان روشناییست. فلسفه
اشراقه و جهان نور جهان زبان نیست جهان
خاموشیست جوان سکوته چون کهه اونچه که شما
باید
زبان به زبان نیازمندتون میکنه که آشکار
کنید
و زبان واسطه شما و واقعیته روشنایی
بیواسطه برای شما آشکار میکنه. اگر نور
آفتاب این جهان رو بیواسطه بر من آشکار
میکنه، من چه نیازی دارم که از زبان که
یک واسطه و میانجی بین من و واقعیته
استفاده کنم؟ شبستری میگه زهی نادان که او
خورشید تابان به نور شم جوید در بیابان.
بنابراین واقعیت واقعی
که به اصطلاح یک چیزیست که خداوند تعیین
میکنه و حقیقتیست که علم به او هم علم
الهیست امریست که
کاملاً گن لاله
یعنی قابل بیان نیست کاش که هستی زبانی
داشتی تازه هست پردهها برداشتی آفت ادراک
این حال است قالد خون به خون شستن محال
است و محال
به به وقتی که شما به حقیقت دست پیدا
میکنید خاموش میشید. تخلص مولوی خاموشه
دیگه. چون رسی بر بامهای آسمان سرد باشد.
جستجوی آسمان جستجوی نردبان زبان یه
نردبانیست که تو به آسمان حقیقت برسی. اگه
رسیدی به آسمان حقیقت که دیگه به زبان
نیاز نداری. لفظ و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم. همدلی
از همزبانی روشنتر. گرچه تفسیر زبان
روشنگر است همدلی از همزبانی بهتر است.
یعنی چی؟ یعنی شما ارتباطتون با حقیقت یک
ارتباط غیرکلامیست.
قرآن یک کلام مثل کلام زبان انسانی نیست.
یک حقیقت الهیست. به همین دلیلم هست که به
دو شکل بر پیغمبر نازل شده. یکی در طی ۲۳
سال یکی هم در شب قدر ناگهان. یک شب به
عنوان یک حقیقت بر او نازل شده. بنابراین
زبان در فرهنگ ما سرشتی غیرانسانی داره.
سرشتی الهی داره مقدس داره و بنابراین
کارکردی زمینی برای ساختن زندگی زمینی
نداره. ما اصلاً باور نداریم که این زبان
ما جهان ما رو میسازه. ما نمیتونیم
بفهمیم یعنی چی که انسان چیزی نیست جز
زبان انسان. ما نمیتونیم بفهمیم که تاریخ
زبانو نمیسازه. زبان تاریخو میسازه. ما
نمیتونیم بفهمیم که این انسان نیست که
زبانو میسازه. زبانه که انسانو میسازه.
من زبان رو نمیسازم. این زبانه که من رو
میسازه. من باید بگم من تا با خودم
خودآگاهی پیدا کنم. من اگر نتونم بگم نه
من یعنی نتونم خودم رو به عنوان من
بشناسم. من نیستم. اصلاً
آنچه آن بنابراین آنچه که هست یک پدیده
زبانیست حالا این پدیده زبانی اگر فاسد شد
اگر نادرست به کار رفت جهان من ویران میشه
اما اگر فهمیدیم که رابطه است بین زبان
اندیشه و واقعیت اونوقت متوجه میشیم که
بنیان تمام بحرانهایی که ما در ایران
داریم چه بحرانهای تاریخی چه بحرانهای
جدید عصر جدید در یک بحران ریشه داره و
اون بحران ان زبانه و متوجه میشیم که
توتالیتاریسم نه به قدرت آخوندا برمیگرده
نه به اصطلاح اموالشون نه به قدرت فریب
دادنشون هیچ کدوم از اینا برنمیگرده به
تواناییشون در تخریب
به کاربرد
معنایی زبان روحانیت
در عصر جدید توانست با ایدئولوژیک کردن
تشیع زبان فارسی
و اساساً زبان مسلمونها رو به شکلی تخریب
کنه که دیگه زبان خاصیت معنابخشیشو از دست
بده. در نتیجه شما میتونید با این زبان
هر چیزی بگید و هر کاری هم بکنید و چون که
حکومت بیشترین امکان رو برای تولید کلمه
داره پروپاگاندا یعنی چی؟ یعنی کارخانه
تولید انبوه کلمات میتونه به شکل وحشیانه
به شکل بسیار سنگدلانهای زبان رو ویران
کنه. وقتی زبان ویران شد یعنی هیچ مانعی
برای اعمال سلطه بر شما نیست. یعنی شما
زمانی تحت سلطه حکومت هستید که آگاه به
بحران زبانی نباشید و ندونید که تنها راه
خروج از این زبان اولین و مهمترین گام
اینه که بفهمیم فساد زبانی یعنی چی و
چگونه
با به اصطلاح بازسازی زبان یا با بازسازی
معنا و امکان تفاهم و ارتباط در برابر
حکومت مقابله کنه کنه توتالیتاریسم
پادزهرش
ابدا حمله خارجی انقلاب اینجور چیزا نیست
به دلیل اینکه توتالیتاریسم محصول تخریب
یه چیزیست که اگر اون تخریب بشه دیگه نه
علم معنی داره نه تکنولوژی معنی داره هیچ
چیزی معنی نداره اگر علم و تکنولوژی و
تمدن و ارتش و نمیدونم صنعت و اقتصاد هست
به دلیل اینکه یک زبانی اینها رو ساخته
که قابل تفاهم و به قصد معنابخشی به کار
رفته ولی اگر همین زبان رو شما به نحوی به
کار ببرید که معنی نده شما قادر نیستید که
هیچ
چیزی در رو در جهان تغییر بدید برعکس علوم
انسانی رو میارید در ایران همون کلماتی رو
که غربیا به کار آوردن به کار میبرید ولی
به نحو نادرست در نتیجه علوم انسانی میشه
وبوال برای ما
بدون اینکه یک گره از گرههای ما باز
بکنه.
اگر شما زبان علوم انسانی رو به معنای به
شیوه درست به کار نبرید به تولید علم
انسانی نمیانجامه. به تولید تورم توهم و
تورم حماقت میانجامه و جامعه رو خفه
میکنه. یعنی قدرت قضاوت عقلانی و به
اصطلاح اخلاقی رو از شما میگیره. یک تمام
کسانی که در ببینید سطح این نظامهای
توتالیتر به عنوان فرم بیش از ۱۰۰ سال
سابقه دارن خب به همین میزان بیش در مورد
اینکه این حکومتها چگونهن چه فرمیی دارن
تاریخشون چیه تجربهشون تجربههای متفاوت
چیه و نظریههای مختلف راجع به عوامل
مختلفی که به همچین نظامیهایی منتهی میشن
و عوامل مختلفی که موجب تداومشون میشن من
به به عنوان کسی که تقریباً ۲۰ سال عمرم
رو در این زمینه مطالعه کردم و
به هر حال با نظریها و
بحثهای اصلی آشنا هستم. این رو میتونم
برای شما نشون بدم که وجه مشترک تمام
نظریهها، وجه مشترک تمام تحلیلها درباره
توتالیتریسم اینه که توتالیاریسم منشأ
ظهور و پشتوانه بقاش قدرتش در
معناز از زبانه.
یعنی با تخریب زبان هست که او میتونه
چنین خشونتی رو اعمال بکنه. این خشونت
بیمرز ناشی از اون زبان ویران شده و زبان
بیمعنا شده است.
کتاب
معروف جورج اول ۱۹۸۴
خب توضیح اینه که نظام یه رژیم توتالیتر
داره تصویر میکنه و یک مسئله مرکزی این
رمان مسئله زبان کاملاً
معناز ضد معناییست که حکومتهای توتالیتر
ایجاد میکنن برای چی؟ بهخاطر اینکه اگر
زبان معنا نده شما ارتباطتون رو بایت از
دست میدید این ز معنابخشی ما از طریق سخن
گفتن معنادار هست که میتونیم
با واقعیت ارتباط داشته باشیم. من و شما
اگر
کلمه شب رو به دو معنای متفاوت به کار
ببریم یعنی اینکه ما نمیتونیم مطمئن
باشیم که به یک معنا در الان شبه یا روزه.
یعنی چی؟ یعنی که من و شما نمیتونیم
مطمئن بشیم که آیا من دارم خواب میبینم
یا شما خواب میبینید؟ من توهم زدم یا شما
توهم زدید. من برای اینکه بد بتوانم مطمئن
باشم که ارتباطمو به واقعیت از دست ندادم
ناگذیرم از اینکه با دیگری به گونهای سخن
بگم که امکان معنابخشی و تفاهم ممکن باشه.
حکومتها حکومتهای توتالیتر ویژگیشون
اینه که
این قدرتشون یعنی اون قدرت ویرانگر
اهریمنیشون در اینه که انسانها رو نابود
میکنن از چه راهی؟ از راه
ناتوان کردن زبان از معنابخشی و در نتیجه
از راه گسستن انسانها از واقعیت. آدمها
حس واقعیتو از دست میدن. براشون سخت میشه
که بدونن واقعیت چیه. به همین دلیلی که
اختلافهایی که من و شما رو از هم دور
میکنه این نیست که شما مثلاً طرفدار آقای
پهلوی هستین. من مثلاً مخالفشم. شما
جمهوریخواهین. شما پادشاه خواه هستین. من
نیستم شما مثلاً سوسیالیست. نه عقاعد
فلسفی و گزینه به اصطلاح گرایشهای سیاسی
ما نیست که ما رو به این وضعیت
ناخوشایند کشونده بلکه این اختلاف نظر من
و شما درباره واقعیته
یعنی شما
از یک واقعیت دارین حرف بزنین من از یه
واقعیت دیگه وقتی شما از یه واقعیت حرف
میزنین من از یه واقعیت دیگه یعنی که من
و شما در یک واقعیت زندگی نمیکنیم چون در
یک واقعیت زندگی نمیکنیم تنها تنها کاری
که میتونیم بکنیم اینه که همدیگه رو حذف
کنیم بکشیم یا منم یا من واقعیت دارم یا
تو اگر واقعیت اونی که من میگم پس تو
واقعیتی که تو میگی دروغه و باید از بین
بره تو دشمن واقعیتی تو پلیدی ها ولی اگر
واقعیت اون چیزی باشه که انسانها بتونن
در گفتگوی معنادار با همدیگه درک مشترکی
ازش پیدا بکنن یعنی زبان از آن جهت برای
انسان حیاتیست که تنها امکان ارتباط انسان
با واقعیت واقعی رو برقرار میکنه
اورول یه مقاله خیلی مهم و معروفی داره که
ترجمهشم من مرتب میذارم اینجا اسمش هست
سیاست و زبان انگلیسی
میگه که خیلیا میگن که آره ما الان دچار
به اصطلاح بحران سیاسی شدیم و بحران
اقتصادی شدم همه اینا موجب شده که ما دچار
بحران زبانی هم بشیم در زبان انگلیسی یعنی
گویا که اون عوامل یعنی بحران زبانی این
رو معلول بحرانهای دیگه میدونن. میگه
آنکه البته روشن است که زوال هر زبانی در
نهایت امر نتیجه عوامل سیاسی و اقتصادیست
نه ناشی از بدآموزی این یا آن نویسنده اما
ممکن است یک معلول خود به علت تبدیل شود.
علت اصلی را تقویت کنن. یعنی درسته که این
حکومت هست که زبان رو تخریب میکنه ولی ما
اگر به تخریب زبان بیتفاوت باشیم امکان
تداوم این حکومت رو فراهم آوردیم.
ممکن است کسی به خاطر احساس شکست به الکل
رو بیاورد و به خاطر رو آوردن به الکل بیش
از پیش شکست بخورد. زبان انگلیسی هم کم و
بیش به همین وض افتاده است. زبان زشت
نادقیق
زبان زشت و نادقیق میشود چون افکار ما
ابلهانه است و شلخته زبانی پروراندن افکار
ابلهانه را ساده آسانتر میکنه. اگر
جمهوری اسلامی کلماتو به شکل کاملاً
بیمعنایی به کار برد اگر جمهوری اسلامی
کلمات رو نه به قصد معنابخشی بلکه به قصد
به عنوان سلاح برای کوبیدن اون سر مخالف
استفاده کرد ازش اگر من همون کارو بکنم به
هیچ وجه من نمیتونم خودم رو
مخال مبار در مبارزه با توتالیتاریزم
بدونم من در پوشش در توهم مبارزه دارم با
چیزی مبارزه میکنم که در عمل با نحوه
مبارزه هم دارم تقویتش میکنم. پس اگر من
بخوام با جمهوری اسلامی مقابله کنم مقابله
واقعی با جمهوری اسلامی یعنی کهه بازسازی
اونچه که جمهوری اسلامی تخریب کرده و
تخریب او باعث شده که
جز به خون و خشونت
بی حد و مرز ما دچار نشیم.
تمام اون جنایتها از کلماتی به کار موند
که بیمعنا به کار برده شدن.
افساد فلض اقدام علیه امنیت ملی اقتشاشگر
اوباش جیرهخواران غرب مزدوران نمیدونم
اسرائیل اینا چین کلمهن منتها کل
کلمهایست که به محض اینکه ادا بشه یعنی
که حکم مرگ رو صادر بکنه فرمان مرگ اگر
کسی گفت که نمیدونم مرگ بر سه فاسد و سه
ملا مجاهد این کلمه نیست اون گلوله رو این
شلیک میکنه کنه. اگر گلولهای شلیک شده
این گلوله رو زبان ساخته. پس
قتل جان انسانها جنایت علیه جان انسانها
و حقوق انسانها از جنایت علیه زبان
انسانها آغاز میشه. حالا میگه که زبان
انگلیسی امروز ما به جای اینکه حالا ما چی
ما ایرانیا چی؟ بهعکس ما تازه در عصر جدید
که زبان فارسی شلختهتر از هر وقت،
بیمعناتر از هر وقت، دلبخواهیتر از هر
وقت به کار میده، ما تازه داریم میگیم
زبان فارسی
بهتر از زبانهای دیگهست و آقای کزازی
میگه زبان فارسی پرنیانه. بقیه زبان پلاس.
یعنی معتقده که امکانات
زبان فارسی برای پیشرفت علم و تکنولوژی
مدرن بیش از زبانهای به اصطلاح اروپاییه.
یعنی ما زبان رو تقدیس میکنیم. اون زبانی
رو که هست تقدیس میکنیم در حالی که تنها
راه نجات ما سکولاریزاسیون زبانه.
سکولاریزاسیون جامعه ایران از راه
سکولاریزاسیون زبان میگذره. یعنی شما
زمانی میتونید سیاست و نمیدونم قانون و
جامعه رو سکولار کنید که زبانو سکولار
کرده باشید. یعنی چی؟ یعنی زبان رو زبان
انسانها بدونید که با تمام آفتها و
آسیبها و محدودیتها و نقصهای انسانی
دچار هستن. زبان ابدا یک پدیدهای نیست که
بشه او رو مقدس دونست و او رو به اصطلاح
فقط ستایش کرد بهش تفاخر کرد. نه کسی زبان
فارسی رو پاس میداره که به آفتها و
بیماریهای زبان فارسی حساس باشه و برای
اون چارهجویی کنه. نه این زبانی که همش به
جای اینکه به به اصطلاح به یک نفر که
سرطانش در استیج مثلاً سه هست یه ذره دیگه
میمیره میگه چقدر چش و ابرود قشنگه. اون
نه طبیبه نه آدم دلسوزیه نه آدم داناییست
یک ابلهیست یا ابلهه یا بدخواهه یا اینکه
به دروغ ادعای تبا میکنه بنابراین ما با
خودمون
و به ویژه با زبان باید برخوردمون با طبیب
و بیمار باشه یعنی چی طبیب یعنی هم دانش
کافی داره هم دلسوزی کافی داره و هم به
هیچ وجه قضاوت پزشک تشخیص پزشکیش تابع
عواطف تابع علائق و تابع دلبستگیهای
عاطفی و فکری و اعتقادیش نیست یک پزشک
موظف حتی سرباز دشمن رو که زخمی شده همون
گونه معالجه کنه که برادر خودش رو
بنابراین ما وقتی که به خودمون میرسیم
عیب خودمون رو باید با همون شفافیت با
همون به اصطلاح خطیر بودن با همون درجه از
مخاطره
آمیز بودن با همون درجه از تهدید ببینیم
که اگر این عیبو یه فرهنگ دیگه داشت اگر
این عیبو یک جامعه دیگه داشت نمیشه که ما
بگیم که
غربیها
به اصطلاح اگر غرب ما
زبانمونو مقدس بدونیم بده اما اگه عربا
بدونن خوبه ما بدونیم خوبه عربا بدونن بده
و بعد مدام در فکر این باشیم که زبان
موهوم عربی رو از زبان فارسی زبانی که
باهاش حرف بزنیم جدا کنیم تا یه زبان
موهوم فارسی بسازیم یعنی مدام داریم این
زبانو به اسم اینکه بخوایم چش و ابروشو
درست کنیم داریم کورش میکنیم
و در حقیقت ک ز توتالیتاریسم جمهوری
اسلامی محصول تروریسم زبانی کسانیست که
مثل آقای ادیب سلطانی مثل آقای کزدازی و
مثل بسیاری از دیگران زبان فارسی رو بهش
شکلی به اصطلاح درآوردن که قابل تفاهم
نیست به شکلی که انسانها ایرانیها با
اون حرف نمیزنن. زبانی که آقای
ادیب سلطانی درآورده زبان خداست نه زبان
آدمها. زبانیست که بشری بهش با تکلم
نکرده. هیچکس با هیچکس دیگر اینطور حرف
نزده. حتی خود آقای ادیب سلطانی آقای ادیب
سلطانی میگه به جای همسر بگیم همیوغ
چه کسی در فارسی به همسرش میگه همیوغ؟
یعنی شما وقتی که آشنازدایی میکنید از
زبان، سنتزدایی میکنید از زبان، معنازیی
میکنید از زبان، این رو و همه و دیگرانو
مرعوب میکنید دیگه. کارشون اینه دیگه.
ادیب سلطانی شیوه نوشتاریش به شکلیست که
شما رو هر خواننده معمولی فلسفه رو
بترسونه. یعنی یه کسی که در ایرانی که کسی
یونانی نمیخونه و لاتین نمیخونه و
نمیدونم فلان نقل قولهای لاتین، نقل
قولهای یونانی نمیدونم یک چیزایی که فقط
نشون بده که عجب علامه
به اصطلاح یگانهایست این در عالم بشریت و
این تازه داره نجات میده زبان فارسی رو
این تازه داره به ما یاد میده چگونه به
فارسی فلسفه بورزیم در حالی که چیکار داره
میکنه داره یک زبان مقدسی رو که زبان
خداست جایگزین زبانی میکنه که اذان
انسانهاست و در نتیجه این تروریسم زبانی
یا این تروریسم فلسفی یا این تروریسم
دانشگاهی پشتوانه اصلی توتالیتاریسم
سیاسیست.
اگر ما ان با توانسته بودیم با زبانمون
تفاهم کنیم توتالیتیسم به وجود ن نمی
نمیآمد.
میگه که زبان انگلیسی امروز به ویژه زبان
نوشته پر است از عادتهای بدی که از راه
تقلید گسترش مییابند. اما اگر به خودمان
زحمت بدهیم میتوانیم از آنها پرهیز
کنیم. اگر شر این عادتها را از سرمان کم
کنیم میتوانیم روشنتر فکر کنیم. روشن
فکر کردن اولین گام به سوی نوزایی
سیاسیست.
توجه کنید؟ روشنفکر کردن یعنی شفاف
و روشن اندیشیدن
شرط لازم
به به رونسانس سیاسیست یعنی شرط لازم
بازسازی آزادی یا دموکراسی در جامعهست که
آزادی و دموکراسی ازش به از بین رفته یعنی
چی؟ یعنی که آزادی یه واقعیت عینی نیست که
شما بخواید بهش برسید. یه نوع محصول صنعتی
خاصی نیست که یا یه جواهرات خاصی نیست که
به شما اهدا کنن. آزادی یک پدیده
زبانیست. اگر شما بتوانید درباره آزادی
با دیگران به شیوه آزادانه تفاهم بکنید
شما میتونید آزادی رو به وجود بیارید. ما
چیزی نداریم اون آزادی در خارج. اون چیزی
که ما دنبالش هستیم اساساً و ارزش دارن
چیزایی که واقعیت ندارن ایدن پدیدههای
زبانی و ذهنی هستن اما ما جوری حرف
میزنیم که از اینکه جمهوری اسلامی بره یه
نظام دیگه بیار انگار که یه نظام دیگه یه
ساختمون شیک یا پیش ساختهست جایگزین خرابه
میشه نه اون چیزی که باید جایگزین جمهوری
اسلامی باشه اون چیزیست که در زبان و ذهن
ایرانیها ساخته میشه در خارج وجود نداره.
دولت مدرن به هیچ وجه پدیده خارجی نیست و
اساساً مدرن بودن یعنی شما جهانتون رو با
چیزی بسازید که طبیعی نیست. غیرطبیعیه.
تمدن غیرطبیه. اخلاق غیرطبیه. فرهنگ
غیرطبیعیه.
نمیدونم علم غیرطبیعیه.
تق به روش
خاص در علم در به اصطلاح صنعت انزباط
دیسیپلین اینا همه غیرطبیعیه همه
غیرطبیعیه
ما در خارج که چیزی نداریم به نام انضباط
نظامی انضباط نظامی رو آدمها ایدهشو خلق
میکنن بهش عمل میکنن شما اگر دنبال
قانون اساسی هستید قانون اساسی اون چیزی
نیست که ما فکر میکنیم که بشه بری از روی
قانون اساسی کشورهای دموکراتیک رونویسی
کرد و به عنوان جایگزین قانون اساسی
جمهوری اسلامی گذاشت. قانون اساسی یعنی آن
نوع نظام سیاسی و چارچوب حقوقی که
انسانهای اون جامعه بر اساس تفاهم و
توافق در یک فراآیندی کاملاً کانستیتوشنال
بر سر او توافق میکنن. یعنی اون چیزی که
قانون اساسی رو قانون اساسی میکنه، فرق
قانون اساسی با شریعت محتواش نیست. فرم
شکلگیری و فرم قانونی شدنش هست. اگر شما
از همون روشی استفاده بکنید که به همون
معنا به قانون اساسی نگاه کنید که شریعت
که همونطور که نگاه کردن در نتیجه قانون
اساسی میشه یه شریعت جدید
ن به هیچ وجه کارکرد قانون اساسی نخواهد
داشت پس اون چیزی که ما دنبالش هستیم اون
چیزیست که ما باید با ذهن و زبانمون
بسازیم نه اینکه منتظر بایستیم کسی به ما
بده چیزی نیست که به کسی داده بشه جایی
نیست که بشه بهش رسید نمیدونم ایستگاهی
نیست که باید درش پیاده بشیم و هیچ نعمتی
نیست که فقط یک ملت خاصی ازش برخوردار
باشن اگر مدرنیته در
اروپا به وجود آمد درست به دلیل اینکه
برای اروپاییا حد اروپایی بودن یک ایده
بود و نه فقط یک محدوده جغرافیایی یعنی
چی؟ یعنی اروپاییا بودن رو با چیزهایی
تعریف میکردن که وجود واقعی نداره.
یعنی ا یونانیها یونانی بودن رو با چیزی
تعریف میکردن که طبیعی نبود. نه همخونی
بود. اونچه طبیعی بود همخون بودن. در یک
خاکی مشخصی به دنیا اومدن. نمیدونم از یک
قبیله خاصی بودن به یک دین دی ایناست
طبیعی. اونچه که طبیعی نیست اینه که ما از
یونانی واستن تا امروز صحبت میکنیم
شهروندی چیست؟ عدالت چیست؟ فضیلت چیست؟
سیاست چیست؟ انسان چیست؟ و مدام چون صحبت
میکنیم این تداوم گفتگوی ما و تفاهم ماست
که به ما به اینها رو
در در جهان ما رو میسازه. یعنی ما من و
شما اگر بتونیم درباره آز آزادی چیزی نیست
جز امکان گفتگوی
معنا و شما درباره آزادی.
آزادی چیز دیگهای نیست.
اگر نتونیم این کارو بکنیم هیچکس
نمیتونه از راه دیگه به ما بده.
حالا من یک اینو براتون میفرستم.
بنابراین یک خصلتی مهمی که یونانیها و
اصولاً غربیها رو غربی میکنه و ما رو
ایرانی میکنه اینه که ما اساساً از
تاریکی گریزانیم. بنابراین ما اساساً چیزی
به نام نادانی رو
نمیتونیم تحمل کنیم یا بپذیریم. به همین
سبب هست که ما
ابتدا به ساکن خودمون رو دانا میدونیم.
چرا؟ چون فکر میکنیم اونچه که من عقیده
درست میدونم به معنای شناخت درستم هست.
یعنی باور آنچه که من باور دارم پس در
خارج حقیقتم داره واقعیتم داره چون من
باور دارم که جن هست پس جن واقعاًهم هست
و نیازی به گفتگو ندارم و میدونم اما کسی
نیازمند گفتگوست که بداند که نمیداند
و این ندانستن ندانستنی نیست که درمان
داشته باشه این ندانستن انسان ندانستن
ذاتیست یعنی انسان انسان است چون نادان
است آنکه داناست فقط خداست و چون نادانه
است به گفت به گفتگو با دیگر نادانها که
منتها یه نادان از یک موضع دیگری نگاه
میکنن به مسئله نیازمنده و علم و فلسفه
به دست آوردن نظریههای درست و حقیقت نیست
بلکه کنار گذاشتن نظریههای غلط و کشف
توهماتیست که پیشفرزدهای ما رو ساختن.
بنابراین ذهن ایرانی ذهن خداییست. دنبال
حقیقته چون دنبال حقیقته و حقیقت یکیست و
حقیقت از بالا به انسان به اصطلاح
شناسانده میشه بنابراین برای دانستن حقیقت
و برای اینکه خودش رو
متمایز کنه از کسانی که از نظر او جاهل و
حقیقت هستن هیچ نیازی به دیگری نداره ما
ایرانیها برای اینکه بدانیم واقعیت چیه و
حقیقت چیه؟ هیچ نیازی به دیگری نمیبینیم.
چون نیازی به دیگری نمیبینیم اصلاً چیزی
به نام دیگری برامون مفهومش اصلاً
بیمعناست. دیگری برامون معنا نداره.
دیگری معنا نداره. یا بابایی یا اه
اهورایی هست یا اهریمنی یا تو طرفدار حقی
یا باطله یا بایی یا علیه مایی. دیگری
نیستی. دیگری اون کسیست که من نیست ولی من
بودن من به بودن او بستگی داره. یعنی من
برای من بودن به وجود دیگری نیاز دارم اما
ما ایرانیها نه به همین دلیلم برای ما
خدا یکی شاه یکی حاکم یکی و حرف آخر یه
نفر میزنه
ابدا به این معنا نیست که شما بتونید به
اصطلاح
انتظار داشته باشید که راج راجع به اینکه
چه کار باید کرد چه نوع باید چه چیزی رو
میشه شناخت چه چیزی رو باید شناخت چه کاری
خوبه چه کاری بده اصلاً موضوع به اصطلاح
آموزش و موضوع تردید نیست. بنابراین چیزی
نیست که آموزش بشه داد. نظام تعلیم و
تربیت در ایران نظام انتقال
حقیقت.
حقیقتی که از پیش تعیین شده است از نسلی
به نسل دیگر. به همین دلیل حافظ بنیاده.
به همین دلیل زبانیست که
نوعی از آموزش هست که بر شما چیز جدیدی رو
آشکار نمیکنه بلکه اون چیزی رو که حقیقتی
رو که از قدیم بوده به شما در حقیقت منتقل
میکنه و شما میشید حافظ حقیقت شما میشید
دارنده حقیقت حامل حقیقت
نظام آموزش و پرورش ق تمام جهان یونانیها
بر اساس پایدیاست. یعنی نظام آموزش پرورش.
چرا این نظام آموزش پرورش بنیاد جهان
یونانیه؟ به خاطر اینکه اونها ابدا معتقد
نبودن که انسان میتونه کاری بکنه یا چیزی
بدونه مگر اینکه اونو بیاموزه.
برای یونانیها انسان موجودیست که در همه
چیز نیازمند تربیته. بنابراین همون طور که
ورزش بدنی رو باید ب یاد بگیره تا از بدنش
محافظت بکنه همونطور سیاست اقتصاد
نمیدونم طبیع همه چیز قابل آموزشه و
نیازمند آموزش برای در جمهوری افلاطون
رئیس دولتشهر کسیست که از هم بهترین
آموزشی که همه انسانها در اون به اصطلاح
سحیم هستن برخوردار باشه یعنی تحصیل کرده
بهترین دانشگاهی باشه که برای آدمها های
دیگه هست اما برای فارابی مدین در مدینه
فاضله رئیس مدینه فاضله امام یا پیامبره
کسی که برخوردار از علم لدن نیست به خاطر
اینکه در شأن امام نیست که از علم انسانی
که علمیست ناقص و
زمینی و
محدود برخوردار باشه و بر انسانها حکومت
کنه کسی که حاکمه علمش علم الهیست علم
لدنست بیخود خود نیست که پادشاه در سنت ما
پادشاه مشروعیتش به اینه که دارنده فره
ایزدی باشه یعنی پادشاه با خدا در حقیقت
یکیه پادشاه با حقیقت یکیه پادشاه
مشروعیتش به داشتن فره ایزدیه و اینکه کسی
فره ایزدی رو اذان خودش میکنه این دیگه
مسئله تقدیر و مشیت خداونده شایستگی فرد
نیست و اینکه اون فره ایزدی چگونه از روح
او سرور میکشه اونم بسیار اسرار آمیزه به
همین دلیله که ما یه کسایی پادشاهی داریم
مثل انوشیروان که این همه ظلم کردن در
تاریخ به به عنوان عادل ازشون ستایش میشه
یعنی اعمال شخص منجب نمیشه که به عدالت او
خطشهای وارد بشه ربطی به اعمالش نداره و
هرچند آن خسرو کند شیرین بود ولی در به
اصطلاح
یعنی حقیقت امر مقدس و قدرت یکه با همدیگه
یکین سه ضلع یک منشورن
حقیقت یکیست قدرت و مطلق قدرت در وجود یک
نفر و به صورت مطلق و و به اصطلاح تقدس هم
یعنی که اونچه که من باور دارم حقیقته و
باقی باورها همه راه باطل رو میرن و و من
مرز مرز من با دیگران مرز بین حقیقت و
باطل هست. مرز بین نور و تاریکیست. من در
با دیگران در یک جهان مشترکی زندگی
نمیکنم.
تفاوت یونانیها با ایرانیها این بود که
ایرانیها حتی از نوشتن تاریخ خودشون تا
امروز عاجزن. ولی یونانیها تاریخنگاری
رو نه با تاریخنگاری خود یونانی بلکه با
تاریخنگاری
اقوام غیر یونانی هم آغاز کردن. این
یونانیها بودن که
تاریخ ایرانیها رو نوشتن، تاریخ مصریان
رو نوشتن، تاریخ غیر یونانیها رو نوشتن.
چرا؟ چون اونها میتونستن تصوری از دیگری
داشته باشن. اونها یونانیها رو در برا
یونانی رو کسانی نمیدونستن که در اینجا
به دنیا اومدن بلکه کسانی میدونستن که
به آزادی
به عنوان یک فضیلت و ارزش انسانی باور
داشتن و برخلاف ایرانیها بردگی رو طبیعی
نمیدونستن. برای ایرانیها اینکه ما ب
خدا رو ما رو آفریده ما بنده خداییمو باید
مطیع پادشاه و مطیع پدر باشیم یک امریست.
مثل قوانین طبیعت
ولی یونانیها
به غیرطبیعی بودن واقعیت پی بردند و در
نتیجه توانستن واقعیتو عوض کنن پس جمهوری
اسلامی با تمام
جنایتهای حولناکش
سنت ما و فرهنگ ما با تمام خللها و
ضعفها و کژیهاش هیچ کدام موقعیت کنونی
من رو
به اصطلاح بر من
موقعیت خاصی رو تصمیم خاصی رو فکر خاصی رو
یا عمل خاصی رو برا من تحمیل نمیکنه گذشته
امروز من رو
تبدیل نمیکنه به جبر
سنت سنت گذشته به هیچ وجه آینده من رو بر
آینده من حاکم نیست یعنی چی یعنی من
میتونم امروز به عنوان یک انسان عاقلی که
آ خردمنده یعنی خودش رو میتواند به عنوان
یک انسانی که در لحظه اکنون قرار داره نه
در گذشتهای که سپری شده و برنمیگرده
امروز آزاده که به نحوی عمل کنه که هرگز
کسی عمل نکرده بنابراین ما میتونیم
ایرانی باشیم
و یک ایرانی بسازیم که برای ما ایرانیان
زنده و در خور شرایط زمانه ما ایرانیان
باشه و مناسب برای نسلهای دیگه دیگه ولی
کاملاً متفاوت با گذشته
ما باید از مرگ از پایان نترسیدیم ما چون
این روح ایرانی روح جاودانه است ما انسانو
موضوع جاودانه میدونیم و حکمت ما حکمت
جاودانه است خرد ما خرد جاودانه است
زبانمون جاودانه است تمدنمون جاودانه است
ما به مرگ چیزها
اعتراف نمیکنیم خصلت غربیها اینه که چون
مرگ چیزها رو تشخیص میدن قدرت ساختن یک
چیز جدید دارن. اونها زندگی رو از راه
فهم مرگ هست که درک میکنن. چون مرگ رو
میفهمند
میتونن میتونن زندگی متفاوتی از ما
داشته باشن. ما چون درکی از مرگ نداریم
درکی از یک نوع زندگی دیگه هم نداریم. ما
فکر میکنیم اگر بگیم که آقا ایران باستان
مرد، تمدن ایران مرد، مشروطه مرد،
ناسیونالیسم ایرانی مرد، یک ناسیونالیسم
جدیدی متولد کنیم،
یک تمدن جدیدی متولد کنیم ما این کارو
نمیکنیم. در عوض یک سنتی رو که مرده
به با خودفریبی به او نسبت حیات جاودان
میدیم. تمام فلسفه غرب مدرنیته با مرگ و
پایان آغاز میشه فل کانت
دکارت شک میکنه در تمام فلسفه
کانت پایان سنت متافیزیک ۲۰۰۰ ساله غرب رو
اعلام میکنه نیچه پایان اخلاقو اعلام
میکنه
هایدگر پایان فلسفه رو اعلام میکنه
نمیدونم فوکو پایان انسان رو میگه نیچه
مرگ خدا رو میگه چرا
به خاطر اینکه او به واقعیت وفاداره و
میدونه که واقعیت یک امریست تاریخی و
همواره در حال دگرگونی و اگر من تصورم و
زبانی که به کار میبرم درباره واقعیت یک
زبان ثابتی باشه در حالی که واقعیت تغییر
میکنه یعنی که این زبان ارتباط من رو با
واقعیت نه تنها تضمینه میکنه که گسسته
نگه میداره. کسی میتونه ارتباطشو با
واقعیت حفظ کنه که بتونه همپای
به اصطلاح تغییر واقعیت و گذر تاری زمان
فهمش زبانش و شیوه درکش از اون واقعیت رو
هم عوض کنه پس ما اگر امروز اگه از جمهوری
اسلامی حرف میزنیم نه اگر به شکلی راجع
به جمهوری اسلامی حرف زدیم که ۵۰ سال پیش
حرف میزدیم ۲۰ سال پیش حرف میزدیم انگار
که جمهوری اسلامی مثل کوه دماوند ۲۰ سال
پیش تا حالا که دماد فرقی نکرده این به
معنای اینه که ما راجع به واقعیت حرف
نمیزنیم اونچه که ما میگیم جمهوری اسلامی
یک پدیدهایست تاریخی یعنی مدام در حال
تحول
و ما این تحولات رو در نظر نمیگیریم در
نتیجه میخوایم با شمشیر به جنگ تانک بریم
در وحله اول اینه که بفهمیم واقعیت از
آنجا که مدام در حال تغییر هست پس درک ما
زمانی از واقعیت درکیست واقعی
و زبان ما زمانی ارجاع میده به واقعیت که
اون هم متغیر باشه. یعنی شما نگید چپی
انگار که چپی یه مفهوم واحد که از
زمان به اصطلاح
۱۰۰ سال پیش تا الان یه مفهوم یه معنا و
یکارکت داشته. چپی یک کلمه است. کلمات
زبان درست مثل هر چیز دیگر انسانی تاریخ
دارن یعنی مدام در حال تحولن چپی معناش
نمیدونم کارکردش
مدلش فرمش تا مدام در حال تغییر بوده
اونچه که شما میگید امروز چپی ۵۰ سال پیش
نمیگفتن چپی اون چیزی که ۵۰ سال میگفتن
۵۰ سال پیش میگفتن چپی اون رو کنار ملا
قرار نمیدادن اون اونی که شما امروز
میگید ملا معنیش به اون چیزی که ما میگیم
مثلاً
ملا فلان در ملا صالح مازندرانی فرق
میکنه. اگر شما امروزه میگید آخوند این
آخوند با این به اصطلاح اصطلاح در ۵۰ سال
پیش فرق میکنه. اونوقت متوجه میشید که
اونچه که ما امروز روحانیت مینامیم ابدا
امری
به اصطلاح
کهنه نیست. ابدا این با عل طبقه علما در
سنت یکی نیست. اونچه که ما روحانیت
مینامیم یک پدیده جدیدیست. چرا؟ چون کلمه
روحانیت کلمه جدیدیست.
یعنی شما با کلمه روحانیت یک چیزی درست
کردید که در تاریخ سابقه نداشته. ما چیزی
به نام روحانیت طبقهای به نام روحانیت
نداشتیم و چرا؟ چون ما با همچین کلمهای
که به یک طبقه اشاره میکنه از چیزی سخن
نمیگفتیم. ما اون چیزی وجود داره وجود
داشته در تاریخ ما که به زبان آمده. اگر
به زبان نیامده پس وجود نداشته. اون چیزی
که در زبان نیست پس نیست. آن چیزی که زبان
بهش دلالت نمیکنه پس نیست. آنچه هست اون
چیزیست که باید و میتوان دربارش گفتگو
کرد.
حالا من صحبتم طولانی شد. اجازه بدین که
من یه تکه از
این صحبتو بخونم. میده که
نقد میکنه شکلای مختلف این کاربرد بعد
زبانی رو
در نمونههای مختلف میگه که مثلاً نویسنده
شماره ۴ کم و بیش میداند چه میخواهد
بگوید اما عبارتهای بیاتی که به کار برده
به کار برده مانند طفاله چای که ته ظرف
بند آورده باشد راه گلویش را میبند
یعنی یه کلماتی شما هست فکر میکنین اگر
تکرار بکنین شما خیلی توانستین تأثیرگذار
باشین به عکس یه کلماتی رو از بس شما
تکرار میکنین اون کلمات دیگه لوس میشن
کنث میشن هی بگین که در جمهوری اسلامی
جنایتکاره این ک جنایتکاری جمهوری اسلامی
رو از اون هولناکیش کم میکنه زیاد
نمیکنه چرا چون شما این کلمات رو با
اراده و قصد هر بار به کار نمیرید تکرار
میکنید بهخاطر اینکه دیگههم تکرار میکنن
درست همون طور که توتالیتاریز ویروسه این
زبان توتالیتر وایرال میشه همین وایرال
شدن زبان موجب میشه ویروس
خشونت هم به وجود بیاد میگه که کسانی که
به این سبک مینویسن معمولاً میخواه موضوع
عاطفی خاصی را بیان کنن مثلاً از چیزی
بدشان میآید و میخواهند تمایلشان به چیز
دیگری را نشان بده یعنی شما مدام بگید که
جمهوری اسلامی در حال جنگ ما مردمه. خب و
منظورتون جنگ به معنای که اصطلاحاً در
حقوق و علوم سیاسی به کار میبره نیست.
بلکه شما از با جنگ توصیف کردن رابطه به
اصطلاح جمهوری اسلامی کار جمهوری اسلامی
با مردم شما قصدتون توجیه کردن مداخله
نظامی خارجی در یک جنگ علیه ملت بیپناه.
یعنی شما وضعیت جنگی توصیف میکنید برای
اینکه به اصطلاح اقدام نظامی خارجی رو
توجیه کنید وگرنه منظورتون جنگ نیست. شما
میگید انقلاب ملی در حالی که شما میگید
نصف ملت ایرانو باید کشت مرگ بر ست ملا
مجاهد و فلان اون چه مل ایرانیست که نصف
ایرانیاش باید بمیرن که ایرانش ایران بشه
ایران نشود تا آخوند کفر نشود خب بسیار
خوب مرگ بر چپی خ بسیار خوب و بعد داستان
میشه مرگ بر هر کس که چیز نی هر کی نگه
جاوید شاه یا مجاهده یا ملا یعنی چی یعنی
هر کس که
طرفدار و وفادار به پهلوی نباشه شایسته
حذفه. این چه ایران جدیدیست که میخواد با
حذف بخش زیادی از ایرانیها ساخته بشه؟
پس شما از انقلاب ملی حرف نمیزنید. شما
از یک
برنامه سیاسی که هیچ
ربطی به انقلاب و هیچ ربطی به ملیت نداره
دارید عمل میکنید. این چه ملیتیه که شما
خودتون تعیین کنید که رهبر کیه؟ قانون
اساسی کیه؟ چیککار باید کرد و بعدم بگین
که ما میخوایم شما رو از استبداد نجات
بدیم و بعد از اخلاق حرف بزنید از آزادی
حرف بزنید توجه داشته باشید که آزادی یعنی
ترک اطاعت دیگری آزادی یعنی بیرون آمدن از
حکومت دیگری آزادی یعنی حکومت بر خویشتن
سلطنت ذاتاً ضد آزادیست بهخاطر اینکه
سلطنت یعنی پیروی از یک شخص در ایران
بنابراین چون که سلطنت یک نهاد ضد آزادیست
نمیتونه از اخلاق حرف بزنه بهخاطر اینکه
اخلاق برای آزادی انسانه. شما اخلاقی عمل
میکنید تا
بر اساس تا
بر اساس عقل وجدان خودتون عمل کرده باشید
نه بر اساس بندگی دیگران. شما اخ من مرجع
اخلاق رو وجدان خودتون قرار میدید به خاطر
اینکه هیچ مرجع بیرونی رو شایسته
قانونگذاری اخلاق براتون نمیدونید.
بنابراین اخلاق یعنی آزادی قانونگذاری و
آزادی انسان در عمل به قانونی که خودش
گذاشته.
اما اگر شما بخواید قانون اساسیو از بالا
بنویسید و نمیدونم فرمول تغییر حکومت از
بالا بنویسید و رهاشم تعیین کنین و حتماً
کابینهشم چیدید دیگه اگر از آزادی حرف
زدید قطعاً منظورتون آزادی به مفهوم آزادی
نیست بلکه به همون
به اصطلاح استبداد و آزادی ستیزی
نام آزادی میدید
میگه یک نویسنده دقیق هنگام نوشتن هر جمله
دستکم چار پرسش را با خودش در میگذرد.
این رو به عنوان یک
آموزه به عنوان توصیه
برای زندگی فرد فرد خودمون و برای ساختن
ایران آینده و برای بیرون آمدن از هرگونه
وضعیت دشوار فردی و اجتماعی در نظر
بگیرید. تمام مصیبتهایی که بشر میکشه
تمام مصیبتهاش از به اصطلاح تروماهای
شخصی گرفته تا به اصطلاح تراژدیهای بزرگ
همه برای روی از اینجا باید آغاز شه گام
اول اینه یکی وقتی که میخواید حرف بزنید
چار تا سؤال از خودتون بکنید یک چه
میخواهم بگویم
د چه واژههایی آن موضوع را بیان میکنه
کند.
ه چه تصویر یا اصطلاحی آن را روشنتر
خواهد کرد؟
۴ آیا این تصویر آنقدر تازه هست که بر
خواننده اثر کند یا نه؟ یعنی آیا اونچه که
اون معنایی که این کلمه در ذهن من پدید
میاره آیا این کلمه در ذهن شخص دیگری هم
همون معنا رو پدید میاره؟ اگر من میگم
دموکراسی آیا از دموکراسی همون معنایی رو
اراده میکنم که در ذهن مثلاً شماست یا
اینکه نه من دموکراسی رو به معنایی کار
میبرم به کار میبرم که با نمیدونم
اصلاً دیگران بشه معنا برای من مهم نیست
در نتیجه همه چیز میشه دل بخواهید
ما ایرانیها از این یه چیز عادت زشت
زبانی ماست که مدام از نظر من دموکراسی
اینه آخه دموکراسی موضوع نیست که شما از
نظر خودتون حرف حرف بزنیم. اتفاقاً
دموکراسی، آزادی، عدالت، نمیدونم انصاف،
حق اینا موضوعاتیست که شما درست به نظر
دیگران نیازمندیم.
نظر شما لزوماً یک نظریست که نه صائبه و
نه مفیده. چون نظر شخصیست و ارتباط با نظر
دیگران نداره. اتفاقاً مخربه. نظر شخصی
تبدیل شده به یک به اصطلاح
مسلم انسان جدید که چون میتونه حرف بزنه
پس حق داره هر چیزی بگه پس چون من یک
اکانت فیسبوک دارم راجع به هر چیزی که دلم
دارم حق اظهار نظرم دارم و اظهار نظر من
هیچ لزومی نداره که مبتنی بر تحقیقات باشه
هیچ لزومی نداره که من نظر شخصی خودم رو
بر نظر کارشناسانه پر ترجیح ندم هیچ دلیلی
هم نداره که من نظر شخصی خودمو بر نظر
شخصی شما مقدم ندونم در نتیجه این نظر شخ
ما در دیکتاتوری نظر شخصی به کار به سر
میبریم این دیکتاتوری نظر شخصی
هیچ گرهی از کار فروبسته ما باز نمیکنه
پس بدونیم که زبان رو چگونه باید به کار
برد که ما بتونیم واقعیت رو چنانکه هست
بفهمیم و چنانکه که انتظار داریم تغییر
بدیم. این ۴ار سؤال سؤالیست که باید وسواس
ذهنی ما باشه. وقتی میگم ایران که یک
واقعیت خارجی نیست. اونچه که من میگم
ایران و اونچه که امیرکبیر میگفت ایران و
اونچه که فردوسی میگفت ایران و اونچه که
کوروش و داروش گفتن که یکی نیست. پس من و
شما باید تلاش کنیم از نوع کلماتی رو که
به معانی گناگون به کار رفتن و تاریخ دارن
و نه تعریف در گفتگویی با همدیگه تعریف
کنیم. مهم نیست که شما چه نوع اقتصادی رو
برای ایران آینده میخواید. مهم اینه که
شما درکتون از ایران، منافع ملی به اصطلاح
و و درکتون از چهارچوبهای یک اقتصاد
به اصطلاح دور از فساد و دور از به اصطلاح
سلطهجویی با من یکی باشه. شما دنبال یه
راه حل هستید برای مشکل من دنبال یه راه
حل اما اگر شما دنبال تشدید مشکل بودید من
دنبال حل یه مشکل دیگهای بودم یعنی به
آشوب وحشتناکی که هستیم دامزدی
بله
بسیار خب
بله خیلی ممنون آقای خامجی
بسیار خب دوستان دوستان
اگر نکتهای هست تشریف بیارید روی استیج
تا چقدر دیگه هستیم خدمتتون آقای خی
من نیم ساعتی هستم خدمت دوستان
مایکتون بستهست نگشت
نیم ساعتی هستم در خدمتتون
بله
بله آقای جواد بفرمایید شما
جناب خلجی
دوستانی که صدای منو میش میشنوید
به یکایک شما سلام میگم.
سلام
من ممنون
سلام بر شما
صدای منو میشنوید؟ بله بله سلام عرض
میکردم
سلام قربونتون برم
زنده باشید
عرض کنم به حضورتون که من معمولاً در کلاب
هاوس سخن نمیگم بیشتر گوش میکنم
امروز این کار رو عوض کردم یعنی در واقع
دلم خواست که در این گفتوگو شرکت کنم
علتش میدونین چیه علتش اینه که شما در
اوایل صحبتتون گفتید که
من تلاش مضبوهای میکنم.
به نظر من شما نه تنها تلاش مطبوعانه
نمیکنید بلکه با ارزشترین
و مهمترین مسائل
جامعه امروز ما رو مطرح میکنید و موشکافی
میکنید و به بهترین شکلی با مثالها و
گوناگونیهای مختلف مطرح میکنید.
معمولاً روشنفکرا دوست ندارن آن دیگری رو
تحسین کنن. من خودمو روشنفکر نمیدونم.
من یه فعال فرهنگی هستم اما دوست دارم که
شما رو تحسین کنم.
به نظر من شما کار بسیار با ارزشی رو
انجام میدید.
الان پایین دیدم یه نفر نوشته بود که آقای
خلجی
عناوین مباحثش فرق میکنه. صحبتاش تکراریه
در حالی که برای من اینگونه نیست.
صحبتهای شما برای من هر دفع چشماندازهای
بستی و پنجرههای گشودهای رو باز میکنه.
صحبتهای شما برای من بهخصوص در تعریف
مفاهیم نوشتن یک دیکشنری
سکولاره.
من در واقع همه این
کلماتی رو که شما دوباره معنا میکنید
آرزو میکنم که یه روزی واقعاً اینا رو
بنویسید و در اختیار همگان قرار بگیره و
به نظر من میتونه تأثیرات بسیار زیادی
داشته باشه در هر صورت وقت شما رو زیاد
نمیگیرم ممنونم از بازش هستید و واقعاً
صمیمانه از شما تشکر میکنم و همه کسانی
که در
اتاقهای شما هستن به نظر من از جنس دیگری
هستن و ارزشهای شما رو میشناسن.
من از شما خیلی ممنونم. این قضاوت و به
اصطلاح نظر شما از سر لطف و خطاپوشی شماست
و امیدوارم اونچه که شما در مورد من گفتید
من بتونم در عمل باشم و انجام بدم.
سپاسگزارم از شما.
خیلی ممنون
من ب اجازه بدید یه نکته دیگه رو عرض کنم
خدمت شما همه همه دوستان میلان کندرا رو
میشناسن
میلان کندرا یک رمان نویس فیلسوف و
جستارنویس هست یک متفکر سیاسیست
و اتفاقاً متفکر
به اصطلاح توتالیتاریزمه یعنی کسیست که
مسئله یکی از مسائل اصلیش توتالیتیتریزمست
معروفتر در این رمانش که انستونبل لجتولیت
هست سبکی تحمل ناپذیر هستی که در فارسی به
بار هستی ترجمه شده بخش سومش هست لمو
انکمخی کلمات
فهمناشده یا
کج فهم شده و بعد ارتباط
به اصطلاح بدفهمی کلمات رو با نظام
توتالیتر توضیح میده
و بعد یه بخشی از همین فصل یک دیکشنری
دیکسیونر یا فرهنگ کوچکیست از کلمات بدفهم
شده کاش ما یک روزی در ایران یعنی یه
ضرورت واقعاً سیاسی و یه ضرورت خیلی
مهمیست برای ما که یک فرهنگی بنویسیم از
مهمترین واژههایی که باید از نوع فهمید
واژههای پایی مفاهیم پایی ما باید درکمون
از انسان رو درش بازنگری کنیم. درکمون از
جامعه، درکمون از آزادی، درکمون از قدرت،
درکمون از سیاست، درکمون از عدالت، درکمون
از سعادت، درکمون از حق، تمام این مفاهیم
پایهای که فکر میکنیم که فهمیدیم از نوع
درستی فهمشون
تردید کنیم و سعی کنیم شکل دیگری بفهمیم.
چون آنچه که هستیم ناشی از فهم ماست. از
فهم ما ما آنچنان هستیم که میفهمیم اگر
بد فهمیده باشیم پس بدی وزن جز با تصحیح
فهم ممکن نیست و یاد بگیریم که فهمیدن غیر
از باور اعتقاد داشتنه یا اعتقاد نداشتن
ما ایرانیها یک در برابر یک سخنی د تا
حالت بیشتر نمیشناسیم یا میگیم تو درست
میگی یا میگی غلط میگی یا تو حقیقت رو
بیان میکنی ب یا تو داری مزخرف و باطل
میگی یا حرف تو حقه یا ناحقه یا درسته یا
خطاست غیر از این دوگانه
و دو قضاوت هیچ قضاوت دیگری نمیشناسیم در
حالی که فلسفه
اساساً راه سوم رو میره یعنی چی؟ نه
ابطعال میکنه نه اثبات میکنه. هیچ حرفی
رو نه تأیید میکنه نه تکسی در نظر و عمل
سابقه نداشته. ما نیازی به فهمیدن
نداشتیم. اعتقاد که پیدا میکردیم
رستگاریمون تضمین شده بود. ولی اگر به چشم
از آسمان بدوزیم و به بخوایم جهانمون رو
با امکانات انسانی بسازیم باید بفهمیم.
فهم در جستجوی حقیقت نیست. در جستجوی
معناست.
ما به حقیقت نیاز نداریم. ما به معنا نیاز
داریم. ما نیاز نداریم به اینکه حقیقت در
یک جامعه حاکم بشه. چون حقیقت یعنی
توتالیتاریزم. حقیقت یکیست و بر همه به
اصطلاح عقاعد دیگه حاکم بشه. میشه
توتالیتاریزم. حقیقت یعنی استبداد. اونچه
که آزادی رو ممکن میکنه حقیقت نیست بلکه
تکثر هست. تکثر چی؟ تکثر عقاعدی که قابلیت
گفتگو و و انتقال معنادار یعنی ما جهان ما
با اون ایدههایی ساخته میشه که ما
میسازیم و دربارهش حرف میزنیم حرف
میزنیم تا بفهمیم در دموکراسی دموکراسی
جامعه نیست که همه یه عقیده دارن بلکه
اتفاقاً بهعکس همه
به جای اینکه حقیقت داشتن عقاعد درست بودن
عقاعد مهم باشه براشون کثرت عقاعد هست که
امکان آزادی رو فراهم میکنه من زمانی
آزادم که شما آزاد باشید من زمانی انسانی
زندگی میکنم که شما انسانی زندگی کنید
انسان انسانه چون در میان انسانها زندگی
میکنه
انسان تنها و به عنوان فرد تاریخش آغاز
نمیشه تاریخ انسان تاریخ انسانهاست چه در
افسانههای کتاب مقدس که زن و مرد با هم
آفریده میشن چه در تاریخ به اصطلاح زمینی
ما تاریخ انسان نداریم انسان نخستین وجود
نداره ما انسانها داریم هرچقدر که برید
به تاریخ ما انسانها داریم پس هر آن چیزی
خوبی که من برای خودم بخوام ممکن نیست بهش
دست پیدا بکنم مگر با مگر اینکه شما هم
برخوردار از او باشید و این به این معناست
که شما رو کاملاً دیگری متفاوته با خودم
بشناسم م ولی با حقوق و با منطق
به اصطلاح فهم و شناخت مشترک ما میتونیم
د تا فیزیکدانی باشیم که نظرات فیزیکی
مخالف داشته باشیم اما با روش فیزیکی واحد
میتونیم با هم بحث کنیم استدلال کنیم
اینه که من و شما رو میکنه عضوی جامعه
فیزیکدانها نه نظریه خواست من نظری شما
اینکه ما بتونیم از روشی واحد برای گفتگو
بین نظریات و عقاعد متفاوت و متضاد
استفاده کنیم. این ما رو عضو جامعه
میکنه. پس روش هست که ما جامعه رو
میسازه. روش هست که ایرانی بودن ما رو
تعریف میکنه. نه عقیده. اینکه ما چه شکلی
عمل میکنیم، چه شکلی با خودمون، با
دیگری، با جامعه، با جهان مواجه میشیم.
این ایرانی بودن ما رو تعریف میکنه. پس
ما لزومی نداریم برای اینکه ببینیم ایرانی
بودن یعنی چی؟ بریم تو اوستا و توی
نمیدونم فردوسی و تو چیزای دیگه بهخاطر
اینکه اونا ایرانی بودن از نظر اونا بوده
نظر اونا نظر اوناست نه اون چیزی که ما
امروزه بهش نیاز داریم ما نیازمند اون
هستیم که با ایرانی بودن رو در یک فرایندی
که تمام ایرانیان به طور برابر و آزاد درش
مشارکت داشته باشن از کرد پاوه گرفته تا
بلوچ زابل تا
عرب دسفور تا ترک آذربایجان همه به طور
مشترک در تعریف که ایرانی بودن یعنی چه با
همدیگه گفتگو کنن تفاهم کنن و توافق کنن
قانون اساسی قانون اساسی مشروع برای آینده
ایران قانون اساسیست که همه درک آن در وضع
آن در فراآیند تدوین و تصویب اون مشارکت
بکنن این قانون میشه دموکراتیک
قانون دموکراتیک به محتوای دموکراتیک نیست
به روش دموکراتیک او من شاید فردا اگر حال
داشتم این بخشی از رمان کندرا رو توضیح
میدم که میگه که در حقیقت توتالیتاریسم رو
یک کیچ زبانی میدونه و معتقد هست که کیچ
زبانی منجر به کیچ سیاسی میشه و و
رابطهای بین زبان و قدرت سیاسی رو خیلی
خب با زبان فلسفه و رمان هر دو توضیح میده
و بعد مفهوم زیستن در حقیقت یعنی همون
اصطلاحی رو که هاول در اون مقاله معروف
قدرت بیقدرتان به کار برد چند روز پیشم
نخستوزیر کانادا در داووس توضیح میده که
یعنی چی زیستن در حقیقت برای ما ایرانیها
زیستن در حقیقت یعنی کهه ایمان داشتن به
حقیقت که مطلق میدونیم اگر من مسلمونم پس
من باز ایوان به اونچه که حقیقت میدونم
یعنی اسلام و خدای اسلام پس با حقیقت دارم
زندگی میکنم ها در حالی که اونچه که
زیستن با حقیقت هست ابدا ربطی به اعتقاد
نداره ابدا ربطی به حقیقت نداره بلکه ربط
داره به صادقانه زیست یعنی اونچه که دشمن
توست نه عقاعد سیاسی
بد نه مذاهب و ایدئولوژیها ها بلکه دشمن
تو انکار واقعیت و از دست دادن حس ادراک
واقعیته واقعیت هست که زندگی تو به او
بسته است و این واقعیت و فقط فقط و فقط با
به اصطلاح قدرت معنابخشی زبان ممکن میشه
پس یعنی چیزی رو که نیست نگیم هست اگر ما
نمیدونم
نمیدونیم که حماسه یعنی چی؟ و اصلاً
نمیدونستیم که ف شاهنامه رو میشه حماسه
نامید. چون که نولتیک ۱۰۰ سال پیش کتاب
حماسه ملی ایرانو نوشت ما هم نگیم که بله
شاهنامه حماسه ملی ایرانه به خاطر اینکه
حماسه ملی یک واقعیت بیرونی نیست که تو
ازش حرف بزنی بلکه یک ایده ذهنیست تو داری
به دروغ چیزی رو واقعیت مینامی که واقعیت
نیست یعنی چیزی رو
که ساخته ذهن توست و میتونی تغییر بدی و
آزادی و وظیفه تغییرشو دادی
به عنوان یک واقعیت کاملاً مستقل از اراده
و اندیشه خودت در نظر بگیری و تغییر
ناپذیر
بله
آقای سیام اگه سوالی بود بفرمایید
ببخشید من عذرخواهی میکنم از همه من زیاد
صحبت کردم ولی سعی میکنم سریع حرفمو بزنم
آقای خرجی من تمام حرفای شما درست من تمام
حرفای شما رو درک میکنم و میفهمم
شخصیه دیگه نظر شخصی خودم منم میفهمم و
خیلی چیزا فهمیدم و یاد گرفتم و خیلی
گرههای
بنیادی از تاریخ ما از چرا اینجاییم برای
من خیلی چیزا میشه گفت روشن شده چیزی که
هستش من حالا میخوام یه واقعیت دیگه
ببینین وقتی در مورد مثلا یه جامعه صحبت
میکنیم ما
فکر نکنم کسی بتونه تمام جوانب و تمام
دکترها رو بیاره جلو تو یه صحبتی بتونه
همه چیو بگه ولی خب ما وقتی میخوایم در
مورد جامعه صحبت کنیم باید تا جایی که
میتونیم یه ذره گستردهتر صحبت کنیم یه
جا جوانب دیگه رم در نظر بگیریم ببینید
مثلاً ما بخوایم به سمت این این حرفایی که
شما زدین ما بخوایم همچین چیزی رو از بیس
به بچههامون به نسلهای جدیدمون یاد بدیم
صحبت بکنیم در موردش حرف بزنیم
یاد بگیرن خب ما نی نیاز به یه بیس یه
فاوندیشن
بدیهی
انسانی داریم خب برا همچین فوندیشنی شما
نیاز داره ابتدای ابتدا برای اینکه شما
اصلا بخوای
تفکر کنی هر انسانی اصلا کاری با نسل جدید
جد ندارم هر انسانی بخواد بشینه اصلا در
مورد یه چیز تفکر کنه ابتدا باید شکمش سیر
باشه دیگه شما با کسی که دغد دغدغه گشنگی
داره دغدغه غذا داره دغدغه
امنیت داره واقعا نمیتونیم بشینیم باهاش
صحبت دیگهای بکنیم
جامعه ما واقعیت جامعه ما جامعه ما نابود
شده جامعه مدنمون نابود شده همونطوری که
خود شما تو یه بار توی صحبتتون گفتین چیزی
که تو حکومتهای توتالیتر میخوان اینه که
جامعه مدنیو حذف بکنن و خب جامعه مدنی هم
حذف شدنش وقتی دنبال نونش بشه این راحتتر
شما میتونین مردمو دنبال نون و روز شبش
نون شبشون بدونین و دیگه هیچ جامعه مدنی
نداشته باشه و این یه چیز بیمنی بشه برا
مردم بشینن صحبت بکنن توی همچین جامعهای
که الان ما داریم یه همچین جامعهایه برای
اینکه همچین جامعهای بتونه توش این تفکری
که شما میگین توش شکل بگیره
باید
با این حکومتی که شما میبینید میشناسید
و همه میشناسیم حکومت جمهوری اسلامی
این احتمال اصلاً وجود نداره شما یه
حکومتیو ما وقتی داریم صحبت میکنیم در
مورد این چیزا در مورد ایران ما نباید
فاکتورهای
عقیدهای
خطرناک این حکومتو مثلاً از ذهنمون پاک
کنیم این اینها چیزای خیلی ساده نیستش از
کنارش بگذریم اینها خود
میشه گفت خود وسیلهای هستن که دارن
مقابله میکنن با اینکه مردم بیان بشینن
حرف بزنن فکر کنن فکر که ساده ترین چیز
یه انسانه ببینید من تو گروهی که صحبت
میکنم خب ماشاالله اکثرشون دارن پی اچ دی
میخونن و تموم کردن من تو یه همچین گروهی
بیس اخلاق که آقا اجازه صحبت همه باید
داشته باشن شما انگی به کسی الان تفتیش
عقاید داره میشه توی آمریکا تو گروههای
دانشجوها
پدر شما چی بوده شما پدرتون فلان بوده شما
میدونی چی میگم ما
توی این این گروه کوچیکی که داریم میبین
من دارم میبینم
به مثلاً دارن
دکترا میخونن توی جامعه آمریکایی که این
دموکراسی و داره توانایی درک اینو ندارن
که اجازه بدن مخالفم صحبت کنه من قضاوت
نکنم من فرزند فلانی اینجاست شاید مخالفه
من برای چی برم پلاکارد بردارم برم بریزم
جلو در فرزند فلانی
این این فلانی این من از کجا میدونم این
عقیدهش چیه میدونی چی میگم حتی کسای
کوچکتر از اینو دارم میکشم بیرون من
برای اینکه بخوام همچین جامعهای داشته
باشم م که من با بتونم توش صحبت بکنم ببین
ما فرهنگمون هم که شما دارین میگین از بیس
ایراد داره خب اجازه بدید متوجه شدم
ببینید نگاه کنید باز شما دارید حرف منو
تایید میکنید یعنی شما دارید میگید
جمهوری اسلامی خیلی خطرناکیه به خاطر عقاش
خب یعنی شما باز مشکل رو عقیده خاصی
میبینید چون مشکل عقیده خاصی میبینید و
معتقدید که جمهوری اسلامی به خاطر این
عقاعدشه پس معتقد هستید که ما با وضعیت
استثنایی مواجه هستیم که نه خوندن تاریخ
نه علوم انسانی نه تجربه دیگران به هیچ
درد ما نمیخوره. ما ایرانیها یک
استثنایی در تاریخ بشر هستیم که گرفتار یک
حکومت استثنایی در یک لحظه استثنایی شدیم.
چاره چیه؟ چاره اینه که چون که اندیشههای
دیگران به درد ما نمیخوره، پس اندیشیدن
هم به درد نمیخوره و چون این وضع بسیار
بده، به جای اندیشه فقط و فقط باید عمل
کرد و با عمل کردن به شکل رادیکال و با
شدت عملی همسطح و هم پایه خون حکومت هست.
یعنی با یه خشونتی همسط اون خشونت هست که
میشه از بینش برد. یعنی شما معتقدید که
خون به خون شستن محاله. خشونت میتونه
چاره خشونت باشه. ببینید دوست عزیز تمام
مشکل اینجاست. تمام مشکل اینه که ما
میخوایم مدرن بشیم ولی بدون اینکه بخوایم
سنتی بودن خودمون رو درک بکنیم و ترک
بکنیم. مدرن شدن یعنی من شک میکنم پس
هستم. مدرن شدن به معنای دانستن چیزی
نیست. مدرن شدن به معنای دانستن نادانیست.
قرار نیست که ما یک سیستم آموزشی یه ۵۰
ساله درست کنیم که همه ایرانیها برای
اینکه دموکراسی بکنن همه مجبور تحصیل
باشن. شما ارادیشن اون چیزی که در
اصطلاحاً میگن ارودیشن شما یعنی کسب
معلومات و اطلاعات رو با
به اصطلاح بینش ساینتیفیک اشتباه گرفتید.
شما در علم نمیرین تمام نظریات علمی رو
بخونین تا به شما میگن فیزیکتان. شما یک
روشی یاد میگیرین که بتوانید نظریههای
غلط رو تشخیص بدید. پس ما به اینکه راه
درست چیه
هیچ موقع ما به راه حل راه نداریم. هیچ
موقع ذهن انسان نمیتونه برای هیچ مشکلی
برای هیچ بیماری هیچ راه حل و چاره قطعی و
فورید بده. راه حل یعنی راه بهشت راه
رستگاری کار نشون دادنش کار پیغمبراست. یا
کار آدمای که به اصطلاح شیاد و دجال اون
اون در انسان فقط میتونه
نشانههای
سقوط به جهنمو بفهمه. ما نمیتونیم راه
بهشتو تشخیص بدیم چون ما انسانیم و رو
زمینیم و این زمین فقط توش جهنم هست و
کاری که ما میتونیم بکنیم برای اینکه
زندگی کنیم و زندگی انسانی کنیم اینه که
از با شناخت راههای جهنم از اینکه به
پرتگاه جهنم نزدیک بشیم دوری کنیم یعنی
چی؟ یعنی که ما کار ما نیست توانایی انسان
این نیست که حقیقت رو بدونه انسان انسانه
و قدرتش فقط و فقط از عجزش از شناخت حقیقت
ولی توانش برای شناخت آن چیزی که حقیقت
نیست یعنی علم در نمیتونه به شما بگه
واقعیت چیه فقط بتونه به شما بگه چه
چیزایی واقعیت نیستن ولی شما واقعیت
میپندرین پس ما نیاز نداریم به تحصیلات
عالیه بریم مثلاً یک علمی کیمیاگری سیاسی
هست که بدونیم چهجوری مثل جمهوری اسلامی
رو به طلای دموکراسی بدل کنیم. نه چنین
نیست. چنین راه حل جادویی هرگز با در هی
با هیچ علمی و در هیچ نظام آموزشی داده
نمیشه. نظام آموزشی دموکراتیک اینه که به
شما شیوه دموکراتیک اندیشیدن رو یاد میده.
تربیت دموکراتیک یعنی به شما یاد میده
خودت فکر کن و اون چیزی رو که واقعیت
نمیبینی هرگز به عنوان واقعیت حتی برای
خودت نپذیر. مهمترین چیزی که در این روش
به شما یاد میدن اینه که مهمترین دشمن
انسان
دی بیرون انسان نیست. مهمترین و
خطرناکترین فریب فریبی نیست که دیگران
انسان از دیگران میخوره. کشندهترین
سمی برای زندگی انسان خودفریبیست
ویتکنشتین میگه تنها هنری که انسان در او
هرگز شکست نخورده هنر خودفریست. یعنی ما
حتی برای اینکه بفهمیم خودفریبی چیست و
انسان چقدر توانایی پیچیدهای داره برای
خودفریبی ابدا نمیتونیم به ذهن به تصورات
عمومیمون اتکا کنیم. تمام علوم انسانی فقط
و فقط و فقط و فقط در پی کشف توهمات ما
هستن. یعنی چی؟ یعنی کشف توهمه که نیازمند
یک مهارته برای اینکه شما از این وضعیت
بیرون بیایید. نه رسیدن به حقیقت. حقیقتی
در کار نیست. شما جمهوری اسلامی هم بره.
شما همواره باید نسبت به شکلگیری قدرت
متراکم در دست یک طبقه یا گروه یا شخص
همواره باید حساس باشید و همواره
سازکارهایی رو در برابرش وضع بکنید و هرگز
هیچ دموکراسی رو عالیترین تجربه دموکراسی
رو مطلقا در برابر تبدیل شدن به
توتالیتاریسم مسون ندونید. این چیزیست که
تمام متفکران
قرن بیستم و بیست و یکم میگن که
توتالیتاریسم
یک نوع از به اصطلاح
آفت انسانیست که میتونه از ی بدترین نوع
شره به خاطر اینکه در توتلیتاریسم چرا شره
به خاطر اینکه در توتالیاریسم
یه موقع هست که شما خشونت میورزید برای
اینکه به یه هدفی برسید مثلاً دروغ میگید
برای اینکه یه پولی به دست بیارید ولی یه
موقع هست که شما خشونت میورزید نه به با
و خشونت رو نه به مسابع حد وسیله بلکه
برای شما هدفه میکشید برای اینکه بکشید
بدی میکنید دروغ میکنید دروغ بگید فقط و
فقط به خاطر اینکه دروغ بگید و به همین
دلیل که چون در توتالیتاریسم در زمان در
استبداد سلطنتی هم محمدرضا شاه پهلوی هم
خشونت به کار میبرد ولی خشونت او خب
وسیله بود یعنی او میخواست به هدفی برسه
از خشونت برای رسیدن به اون وسیله استفاده
میکرد. به همین دلیل اقتصاد خشونت درش
وجود داشت. ولی در جمهوری اسلامی چیزی به
نام اقتصاد خشونت یا نظم خشونت یا منطق
خشونت وجود نداره. خب اگر در چنین شرایطی
شما تصمیم بگیرید که فکر نکنید تصمیم
بگیرید که از جنگ یا از خشونت در داخل
استفاده بکنید مطمئن باشید چون که شما
قصدتون از خشونت خشونت نیست نمی و چون که
شما دولت نیستید و حکومت نیستید و چون که
شما یک دولت خارجی هستید و منافع خودتون
مقد مقدمی بر منافع ماست قطعاً بدانید که
در برابر خشونت خشونت شما شکست میخوره
یعنی چی؟ یعنی اگر شما با همون ابزاری که
حکومت داره شما رو سرکوب میکنه به جنگ او
برید اون ابزار قویتر داره با چه
اسلحهای میخواید جمهوری اسلامی رو شکست
بدید؟ اون از شما بیشتر داره. چگونه
میخواید جمهوری اسلامی آدمهای جمهوری
اسلامی رو بگیرید و بکشید؟ اون قدرت جسارت
و بیشرمی بیشتری داره. پس شما باید از
ابزاری استفاده کنید که او نداره
و نقطه ضعف اوست چیه اون ابزار
اراده
به زیستن با واقعیت و اراده
تسلیم نشدن به سلطه نامشروع دیگری بر خود
یعنی تلاش برای آ حکومت بر اندیشه عقل و
قضاوت عقلاقی خود به محض اینکه شما بگید
این پادشاه لخته یعنی واقعیتو ببینید این
پادشاه لخت میشه همه لخته دیگه اون پادشاه
پادشاه نیست قدرت اون پادشاه به این هست
که چیزی رو که واقعی نیست همه واقعی تلقی
میکنن در
داستان چیز
چی اسمش در
داستان ایتالو کالوینو یه کتاب داره به
نام شبی از شبهای زمستان مسافری
داستان با نوشتن یعنی نویسنده
داستان رو با همین طور که مینویسه درباره
خودش مینویسه داستانو خلق میکنه. یعنی
اون جهان به همین میزان که به اصطلاح پیش
میره با زبان خلق میشه. خب این چیزی که
شما خلق میکنید این چیزی که شما دارید
حکومت میتونه شما رو زندان کنه. حکومت
میتونه اموال شما رو از شما مصادره کنه.
شما اموال میتونه شما رو دست و پاتونو تا
زنجیر ببنده و میتونه در یه سلول انفرادی
حبس عود بگذاره. ها. همه این چیزا رو
میتونه بکنه اما یه چیزی از شما نمیتونه
بگیره. اون چیه؟ آزادی تخیل.
چون شما آزادی تخیل دارید پس امکان آزادی
هم دارید. چون راه بی شکست به اصطلاح
بیرون رفتن از این زندان راهی نیست که مشخ
در نیست راهی نیست که وجود داره راهیست که
تخیلش شما میسازه اون حفرهایست که با
تخیل شما قاشقی در دیوار ایجاد میکنه
اونچه که آزادی در تخیله واقعیت که جبره
واقعیت استبداده
پس ما چیزی رو چیزی رو داریم که حکومت
نمیتونه از ما بگیره و اون
آزادیست و برای این آزادی با حقیقت زندگی
میکنیم. یعنی اون چیزی که واقعیت نیست
نمیگیم واقعیته و ویتانمود نمیکنیم و دو
برای برون شد از این مشکل هزاران بار شکست
خورده باشیم راه جدیدی رو تخیل میکنیم.
عقل گوید ۶ش جهت عقل میگه که ما ۶ش جهت
بالا پایین چپ راست جلو عقب عقل گوید شش
جهت حد دست و بیرون راه نیست عشق گوید راه
هست و رفته من بارها جهان ما ساخته تخیل
ماست ساخته به اصطلاح قدرت نظامیست این
قدرت نظامی هم ساخته تخیله هرچه که شما
میبینید ساخته تخیل ماست پس قدرت تخیل ما
از قدرت زندان و سرکوب و اسلحه و کشت شار
اون حکومت بسیار بیشتره و تنها چیزیست که
میتونه در برابر این حکومت ما رو
امکان مقاومت و
تسلیم نشدن این حکومتو فراهم
عذرخواهی میکنم آقای خلجی من اینم بگم پس
من سوال اصلیم اینه که من کاملاً متوجه
شدم حرفاتونو اینکه
ببینید الان من با کسی که عقیدهش اینه که
منو بکشه میره بهشت من برم اعتراض بکنم
حرف مخالف بزنم میره بهشت من چهجوری با
این صحبت بکنم من
آقا کسی نگفته با او صحبت کنید دوست عزیز
نه ما یه کتابی هست یکی از فیلسوفان منطق
دانای آلمان نوشته عنوانش هست چگونه با
بنیادگرایان س سخن بگوییم بدون اینکه عقل
خود را از دست بدهیم یک سری ادعاهایی که
بنیادگرایان دارنو
لیست میکنه و سعی میکنه که بر مبنای
تحلیل منطقی نشون بده که این ادعاها چقدر
باطل و بیپاین. ولی آخر کتاب مینویسه با
مشکل اینها این نیست که بر سر یک سری
استدلالهای علمی یه عقیده خطا رو قبول
کردن. مسئله اینها اینه که اساساً
تعصب مانع از این هست که چیزی به نام فکر
کردن برای اونها معنادار باشه. برای کسی
که نمیدونه فکر کردن چیه یا باید شما
عقیده رو تحمیل کنید یا تسلیم عقیده او
بشید. حرف زدن معنی نداره. با آقای خلقالی
و با آقای خامنهای و با آقای نمیدونم
اژهای که یا باید شما تسلیم او بشه یا او
تسلیم شما بشه. کسی هم نگفته در تاریخ که
خشونت پرهیزی به مفهوم اینه که شما برید
مثلاً پای سپاه پاسداران رو قلقلک بدید
خواهش کنید که تو رو خدا بوشکاتو بده به
مردم از قدرت تب بیا پایین. نه خشون
جنبشهای خشونت پرهیز و مقاومتهای خشونت
پرهیز قدرتهای عینی و ملموس اجتماعی
ایجاد میکنن که اون قدرتها هستن که این
قدرتهای نام سیاسی رو از بین میبرن.
یعنی شما با یه نوع متفاوتی از قدرت که
قدرت جنبش مدنیست
میتوانید نوع دیگری از قدرت که مبتنی بر
سرکوب و خشونتو از بین ببرید. یعنی چی؟
یعنی شما باید در وحله اول ایمان بیارید
به قدرت اخلاق. یعنی اگر من و شما و ۱۰
نفر ایرانی دیگه برای ما آزادی انسان
مهمترین آرمان باشه Yeah.