تقصیر و مسئولیت از دیدگاه کارل یاسپرس

رو بعد با کتاب و احتمالاً از متن خواهیم شنید که برامون بخوانن استاد خلجی یا توضیحات خودشان و همین طور در بخش دوم هم میتانیم حالا اگر فرصت باشه و امروز خسته نباشن استاد خلجی میتانیم بحث اونجا هم باز پیش ببریم من تصور میکنم که شاید جلسات بیشتری باز هم داشته باشیم و پنرای باز است بسیار خوشحال باشید دوستان رو بشنوید من سلام عرض میکنم خدمت دوستان در یوتیوب و در کلاب هاوس اگر لطف کنید به من بگید که در یوتیوب شما صدای منو میشنوین خیلی ممنون خواهم شد همون طور که انور عزیز توضیح داد ما بنا بود که یه جلسه راجع به این کتاب یاسپرس مسئله تقصیر صحبت کنیم ولی جلسه پیش من از اول کتاب متنو خوندم تا صفحه ۲۶ و امروزم میخوام بقیهشو بخونم ولی این کتاب کتاب کوتاهیست یعنی کلش میشه حدود صد و ۳۴۰ صفحه و میشه ما روزی نیم ساعت کتابو تمامشو بخونیم یعنی خط به خطشو بخونیم در نتیجه من امروز سعی می‌کنم که ادامه اونچه رو که خوندم قبلاً جلسه اول بخونم تا صفحه یعنی از صفحه ۲۶ میخونم تا صفحه ۳۵ و بعد دوستان اگر نکته‌ای دارن میفرماین و بعد جلسه رو کوتاه به پایان میبریم و این کاررو سعی میکنیم که در روزهای آینده بوده حالا یا هر روز یا یه روز در میون انجام بدیم تا کتاب تموم بشه یعنی یه کتاب کوچیکیست که حالا کار ادیو بکم می‌کنه ولی اگر توضیحی به نظر من رسید یا اگر دوستان توضیحی دارن یا نکته‌ای دارن میتونن بفرماین همون طور که قبلاً عرض کردم ممنونم از اینکه دوستان اطلاع دادن که صدا هست در یوتیوب همون طور که قبلا من عرض کردم این کتاب درست در زمانی به اصطلاح این درس گفتارهای یاسپرس ارائه شده که آلمان به ویرانه‌ای بدل شده و بحث بر سر این است که چگونه آلمان جدید باید ساخته بشه و مسئله مسئولیت درش مطرح میشه کتاب مهمیست من در جلسه اول راجع بش اهمیتش گفتم در یوتیوب یوب هم کانال یوتیوب هم اینها رو تو یک به اصطلاح چی میگن در یک فولدر جداگانه قرار میدم تا اینکه دوستان بتونن به ترتیب این جلسات رو پیدا بکنن و گوش بدن اگر به اصطلاح نکته‌ای هم بود برای من در کامنت‌ها بنویسن یه نکته‌ی رو باز پیشاپیش عرض کنم جلسه قبلی عرض کردم که من قرار بود که دوره آموزشی فلسفه دیجیتال رو از فردا شروع بکنم دورهست که باید دوستان ثبت نام کنن و منتها خب پیش‌بینی نمیشدیم وضعیت ایران و قطعی اینترنت در نتیجه به دو هفته به تأخیرش می‌دازیم تا دوستان در مخصوصاً از ایران بتونن به ما بپیوندن اگر دوستانی ماید هستن ثبتنام کنن هنوز فرصت دارن در سوشال مدیای من در تلگرام در یوتیوب در فیسبوک و توییتر می‌تونن آگهی این جلسه رو این دوره رو پیدا بکنن و به من ایمیلم می‌تونن بفرستن و جزئیات رو من براشون خواهم فرستاد مهدی خلجی@gmail.com خب من ادامه این بحثو می‌خونم تا همین ۱۰ صفحه خواهم خواند و می‌تونیم ۱۰ صفحه ۱۰ صفحه بخوانیم تا در چند جلسه تمام بشه. خب اون رسیدیم به جایی که یاسپرس گفت که ما باید الان چهجوری با هم حرف بزن اولا چرا باید حرف بزنیم و مشکلات حرف زدن ما چی هست الان و اینکه هر کس اگر نسبت به همدیگه خشمگیم باشیم اگر احساسات و عواطفمون رو در گفتارمون مهار نکنیم اگر اراده متأسبانه رو به کناری نگذاریم اگر بر سر همدیگه فریاد بکشیم اگر به دیگران توهین کنیم اگر ب بهای خوشنودی خودمون به تحقیر دیگران بپردازیم اگر بخوایم عقاعد خودمون رو به دیگران تحمیل کنیم ما قادر نخواهیم بود گفتگو کنیم و در نتیجه اونچه که به ظهور نازیسم در آلمان انجام میده به وقوع فجایه بسیار به مراتب فاجعه بارتر خواهد انجام نکته این هست که آیا ما میتونیم با همدیگه گفتگو کنیم در حالی که هر کس بخواد یک ژست حق به جانبی برای خودش بگیره و بگه که خب حالا که من قربانی نشدم من نجات پیدا کردم یا من رنج کشیدم پس بیشتر از تو حق دارم چنین میگه یاسپرس میگه حال باید از خود بپرسیم که آیا با گرفتن ژستی حق به جانب و کسب مشروعیت از نجات یافتنمان و رنج‌هایی که متحمل شده‌ایم از نوع درگیر جنجال دیگری نمی‌شویم. اجازه دهید در خصوص این نکته صریح و روشن باشیم. اگر ما اینک حق حیات داریم و نجات یافته‌ایم از صدقه سریع خودمان نیست. اینکه ما در بهبوهه تخریب دهشتناک از شرایط جدید و همراه با فرصت‌های تازه برخورداریم به یمن قدرت خود ما نبوده است. باید آن مشروعیتی که در اصل اذان خودمان نیست برای خود قائل نشویم. به همان اندازه که امروزه هر حکومت آلمانی که بر سر کار می‌آید حکومت خودکامه‌ایست که از جانب متفقین به قدرت رسیده است. هر آلمانی یعنی تک‌تک ما نیز به خاطر دامنه فعالیت‌هایش مدیون اراده و اجازه متفقین است. این واقعیتی بی‌رحمانه است. حقیقت‌مدار بودن ما را وا می‌دارد که حتی یک روز هم این واقعیت را فراموش نکنیم. یعنی میگه که اگر متفقین اومدن ما رو از دست هیتلر نجات دادن پس حواسمون باشه که با برای خودمون پپسی باز نکنیم که عجبتی بودیم که ما خودمون از دست نازیسم نجات پیدا کردیم حالا مثلاً اگر آمریکا و اسرائیل یا چیز دیگه اومد ایرانو ما رو نجات داد بررض و توجه داشت که هیچ افتخاری برای ما نیست و هیچ مشروعیتی برای ما نمیاره حقیقتمدار بودن ما را وا می‌دارد که حتی یک روز هم این واقعیت را فراموش نکنیم. حقیقت‌مداری ما را از غرور و نخوت مسون می‌دارد و تواضع و بی‌تکلفی را به ما می‌آمزد. امروز هم مثل هر زمان دیگر در میان نجات‌یافتگان یعنی در میان کسانی که در صدر قرار دارند افراد خشمگین و در عین حال پرشور و حرارتی هستند که گمان می‌کنند همه حق به آنهاست و آنچه را توسط دیگران اتفاق افتاده است مایع و سرفرازی خود می‌دانند. هر یک از آنها که حال و وضعش خوب باشد، هر کس که گوش شنوا بیابد، گمان می‌کند که همین برای محق بودنش کافیست. هیچ‌کس نمی‌تواند به نحو تمام و کمال خودش را از این خطر برهاند. بارها و بارها زمانی که برای لحظه‌ای در این مسیر قرار می‌گیریم، باید به واقع این زحمت را به خودمان دهیم تا راهی به جانب تربیت خویش بیابیم. ما در درونمان خشم‌گینیم. ممکن است خشم خودش را تهذیب کند و ممکن است به مثابع خشم علیه خشم یا به عنوان اخلاق علیه اخلاق‌سازی در ما باقی بماند. به ممکن است خشم خودش را تهذیب کند و ممکن است به مثابع خشم علیه خشم یا به عنوان اخلاق علیه اخلاقی‌سازی در ما باقی بماند. هنگامی که در خود علیه این امر شکست ناپذیر نزاع می‌کنیم در واقع در حال نبرد برای پالایش نفس خویشیم. این مسئله برای کاری که قصد داریم در این درس گفتار و همراه یکدیگر به انجام رسانیم نیز صادق است. آنچه ما در مقام تک افراد در بحث‌های این طرف و آن طرف شنیده‌ایم در اینجا تا حدودی در پیوندی متأملانه صورتی عینی می‌یابد. ما می‌خواهیم در چنین اندیشه منسجمی و در پرسش‌ها سحیم شویم و تلاقی کنیم و به آنها و تلاش کنیم به آنها پاسخ دهیم. در این سهیم شدن متوجه می‌شدی می‌شویم که چه چیزی از پیش در ما نهادیده شده است. هرچند در اینجا من متکلم وحده‌ام اما هدفم این است که به همراه یکدیگر تأمل کنیم. البته مرادم این نیست که دانش جزمی را در اختیار شما هم بلکه هدف مورد محک و آزمون قرار دادن مسائل از ناحیه خود شماست. آنچه بدان نیاز است فقط کار عقل نیست بلکه عقل باید قلب را نیز به کار وادارد این خیلی نکته مهمیه که مدام ما تا حالا تو همین دوران معاصر همش گفتیم که بله ما باید آگاه بشیم از مسائل آگاه بشیم مردم باید بدونن چی داره می‌گذره مردم بدونن دروغگو کیه یا دروغ چقدر بده میگه این کافی نیست اینکه شما بدونید این در حقیقت پروژه هانرنتم بود دیگه آخر کتابش کتاب حیات روح یا حیات ذهن مسئلهش اینه که چهجور میشه آدم‌ها که خوب و بدو می‌دونن هیچ هیچ دزدی نیست که بگه دزدی خوبه ولی چرا با اینکه می‌دونه دزدی خوب نیست و بده چرا دزدی می‌کنه و این کتابو تقسیم کرده بود به سه بخش اولشینکینگه بخش دومش ویل هست یا ویلینگ هست و بخش سومش جاجمنت هست یا جاجینگ هست و یعنی بخش اولش اندیشیدنه بخش دومش اراده کردنه و بخش سومش قضاوت کردنه یعنی این این کافی نیست که ما بگیم چقدر وضع اخلاق در جامعه ما بده و این ما رو به خودی خود آدم اخلاقی نمی‌کنه آدم اخلاقی کسیست که اراده اخلاقی داره و برای کنش اخلاقی خودش تلاش می‌کنه آنچه بدان نیازهست فقط کار عقل نیست نیست بلکه عقل باید قلب را نیز به کار واارد. این عمل درونی قلب حامل کار عقل نیز هست و به نوبه خود از جانب آن برانگیخته می‌شود. شما ممکن است با من هم‌حس و هم‌عیده باشید یا برخلاف افکار و احساسات من فکر و احساس کنید. اما من به شخصه تا زمانی که در کنه اندیشم دچار هیجان و عاطفه نشده باشم به حرکت واداشته نمی‌شوم. این جواب سؤالیست که دوستمون دی پریروز اول بحث کردن. هرچند در این درس گفتار یک طرف در این درس گفتار یکطرفه‌ای امکان آن نیست تا با یکدیگر سخن بگوییم و به ناچار برخی در میان شما از سخنانم آزرده خاطر خواهید شد. از این رو از همین ابتدا از شما تقاضا دارم که عذر مرا بپذیرید. اگر زمانی حس کردید که به شما ناخواسته توهین شده است قصد من به هیچ وجه قصد تو به هیچ وجه توهین نیست بلکه تنها در سدد بیان مبنایی‌ترین اندیشه‌ها به سنجیده‌ترین روش ممکن هستند. به محض آنکه یاد بگیریم با یکدیگر سخن بگوییم چیزی بیش از رابطه شخصیمان عایدمان می‌شود. در این میان مبنایی ضروری را ایجاد می‌کنیم تا به مدد آن بتوانیم با دیگر قومیت‌ها سخن بگوییم. در اینجا پیش‌ترسی می‌کنم و به اجمال به بیان مطالبی می‌پردازم که باید در پایان این درس گفتارها موضوع بحثمان باشد. برای ما طریق زور، طریقی نومیدانه و طریق مکر و فریب بی‌ارزش و عس است. نه تنها ارزش‌های ما که حتی در زمان ضعف و ناتوانی نیز کماکان به قوت خود باقی‌اند، بلکه همچنین تنها شانس نجات ما در صراحت و صداقت کامل نهفته است. هر فرد آلمانی باید این پرسش را نزد خویش مطرح سازد که آیا می‌خواهد مسیر به جان خریدن همه نومیدی‌ها و مخاطره باخت و فقدان دوباره و سوء استفاده‌های سهل‌الوصول از جانب قدرتمندان را در پیش گیرد یا خیر؟ پاسخ چنین خواهد بود. این مسیر تنها مسیریست که می‌تواند روح ما را از شر امور منفور مسون بدارد. البته آنچه را که از انتخاب چنین مسیری نتیجه می‌شود نیز باید مدنظر داشت. آن مخاطره سیاسی معنوی بر لبه پرتگاه است. اگر موفقیتی در کار باشد تنها در مدتی طوانی حاصل می‌شود و ما در طول این مدت در مضان بی‌اعتمادی هستیم. سرا سرا آخر لازم است به توصیف شیوه‌های سکوت پیشه کردن در قبال چیزهایی بپردازم که به آنها تمایل داریم و تهدید بزرگی برای ما به شمار می‌روند. من به شخصه نمی‌توانم از تفهم کردن دیگران تفره روم. دستکم از حمله ذهنی به ذهنیتی که پرخاشانه است. موضع کسی که از سر غرور سکوت می‌کند تنها برای مدت زمان کوتاهی موجه است. به واقع در اینجا سکوت در حکم نقابی که نفس انسان را حبس می‌کند و فرد می‌تواند در پس آن تأمل کند. اما اگر چنین موضعی سبب شود که این فرد از سر لجبازی در لاک خود فرو رود از روشنگری اجتناب ورزد و از نیل به واقعیت تفره رود به خودفریبی و مکر و حیله در قبال دیگران منتهی می‌شود. ما باید از تفله رفتن و گریز بپرهیزیم. از دل چنین موضعی روحیه‌ای در فرد سر برمی‌آورد که با دشنام‌گویی در خلوت و عاری از خطر خود را تسکین می‌بخشد. الان که دیگه اینترنت همین طور شده دیگه. یعنی شما این زبان بسیار پرخاشگر و خشونت‌آمیزی که در اینترنت هست به خاطر اینکه هیچ هزینه‌ای نداره دیگه شما می‌تونید این کارو بکنید یا در خارج از کشور تو خیابونای که هیچ هزینه‌ای نداره رادیکالترین زبان رو به کار بگیرید فقط برای اینکه خودتون تسکین ببخشین یا الان که خب البته احساسات سیاسی خرید و فروش هم میشن از دل چنین موضع روحی در فرد سر برمی‌آورد که با دشنامگویی در خلوت و عاری از خطر خود را تسکین می‌بخشد. روحیه‌ای که در سردی همراه با قصاوت قلب در خشمی عری از عاطفه و در ریاکاری به فساد تدریجی و عقیم شدن وی منتهی می‌شود. این جمله رو ببینید. روحیه‌ای که در سردی همراه با قصاوت قلب در خشمی عاری از عاطفه و در ریاکاری به فساد تدریجی و عقیم شدن وی منتهی می‌شود. غروری که به غلط خود را غروری مردانه می‌انگارد و در واقع از موضوع تفره می‌رود. حتی سکوت را به مثابع نوعی مبارزه می‌داند. یعنی به عنوان آخرین رفتار مبارزاتی که در شرایط عجز باقی مانده است. سخن‌ گفتن با یکدیگر به واسطه سخن گفتنی مسدود می‌شود که فرد در پس آن قصد ندارد که سخن گوید، بلکه به طرف مقابل توهین کند. این جمله رو تکرار می‌کنم. سخن گفتن با یکدیگر به واسطه سخن‌گفتنی مسدود می‌شود که فرد در پس آن قصد دارد که سخن نگوید بلکه به طرف مقابل توهین کند و حاضر نیست که حرف او را بشنود بلکه هر آن در کمین فرصتیست تا در گوش او سیلی بخوابد در پس چنین اندیشه خشونت‌آمیزی در عالم واقع همان مشت و کشتار مسلسل و بمب خفته در کارزار مرگ و زندگی خشم تنها دوست و دشمن را می‌شناسد. اجازه بی‌فرد سخن گفتن را نه به این می‌دهد و نه به آن. انسان را به مثابع انسان لحاظ نمی‌کند. انسانی که می‌خواهیم با او حرف بزنیم تا از این رهگذر خطاهای خودمان را تصحیح کنیم. ما حتی قادر نیستیم در مواجهه با دیگران این نوع نزاع با دیگری و قطع رابطه باوی را به نحوی دقیق و موشکافانه برای خود تحلیل و روشن کنیم. در آلمان کنونی سخن گفتن با یکدیگر کاری دشوار است. اما دقیقاً به همین دلیل مهم‌ترین وظیفه به شمار می‌رود. چرا که ما در اموری که تجربه، احساس و آرزو می‌کنیم، آنها را حرمت می‌نهیم و انجام می‌دهیم به غایت با یکدیگر فرق داریم. هر آنچه سرشار از امکانات است و اینک می‌تواند خودش را شکوفا سازد، زیر نقاب جماعتی پنهان مانده که به زور از بیرون تحمیل شده است. ما تنها زمانی می‌توانیم به نحوی باعنا با یکدیگر سخن بگوییم که تفاوت‌های برجسته میان خودمان را نه به عنوان امور قطعی و نهایی بلکه به عنوان نقاط عظیمت در نظر بگیریم. ما باید بیاموزیم که سختی‌ها را در شرایط و رهیافت‌هایی ببینیم و احساس کنیم که کاملاً متفاوت با شرایط و رهیافت‌های کنونی ما هستند. ما باید خواستگاه متفاوت موضع کنونی را در تعلیم و تربیت تجارب خاص و تجارب زیسته ملاحظه کنیم. امروزه ما آلمانی‌ها ممکن است در خصوص مبنایی که چه بسا صرفاً منفی‌اند با هم مشترکیم. از جمله یک تعلق داشتن به ملیتی که کاملاً مغلوب شده است و در معرض ترحم یا عدم ترحم فاتحان قرار دارد. دیدید که الان ایران این‌طوری شده دیگه یه عده میگن به ما ترحم کنین یه عده میگن به ما ترحم نکنید در این م این این یعنی میگه که وجه اشتراک ما یه امور منفیست یعنی ما آلمانیا امروزه با یه سری امور منفی با همدیگه مشترکیم از جمله یکی تعلق داشتن به ملیتی که کاملاً مغلوب شده است و در معرض ترهم یا عدم ترهم فاتحان قرار دارد ملتی که فاقد مبنای مشترکیست که همه ما را به هم متصل سازد و سه در وضعیت پریشانی به سر می‌برد به این معنا که هر کس در اصل منزوی و متکی به خویش است و با این حال در مقام تک افراد ناتوان و مستعثر است و با این حال در مقام تک فرد ناتوان و مستعثل است. تنها امر مشترک میان ما همین عدم اشتراک ماست. در طول ۱۲ سال هر یک از ما با درپیش گرفتن سکوت در برابر تبلیغات عمومی که قصدش از میان بردن تفاوت‌ها و همسط ساختن همگان بود مواضع درونی متفاوتی اتخاذ کردیم و تحولات درونی متفاوتی را از سر گذراندیم. ما در آلمان واجد روحیات، تمنیات و ارزش‌های یکسانی نبودیم و از آنجا که میان آنچه ما در خلال این سال‌ها بدان باور داشتیم، آنچه حقیقی می‌دانستیم و آنچه برای ما معنای زندگی بود تفاوت عظیمی وجود داشت، پس نحوه تودل درونی هر یک از ما نیز قاعدتاً متفاوت شد. همه ما در حال تغییر و دگرگونی بودیم. همه ما مسیر واحدی را برای رسیدن به بنیان جدید حقیقت مشترک که همه باید به دنبال آن باشیم. چرا که ما را از نو متحد می‌سازد طی نکردیم. در چنین فاجعه‌ای هرکس می‌تواند تولدی دوباره را تجربه کند بی آنکه هراس آن را داشته باشد که مورد بی‌حرمتی قرار گیرد. آنچه ما به نحو غم‌انگیزی از آن چشم‌پوشی می‌کنیم برای همه یکسان نیست. چه بسا چیزی که برای کسی حرمان به شمار می‌رود برای دیگری منفعت باشد. بنابراین ما حتی در میزان و نحوه نومیدی و دلسردی نیز با هم فرق داریم. اینکه حالا تفاوت‌ها این‌چنین سرباز کردند به دلیل آن است که ۱۲ سال تمام هیچ بحثی در فضای عمومی و حتی در فضای خصوصی درباره آنها ممکن نبود. منظورش ۱۲ سال حکومت نازیسم. همه آنچه اپوزیسیون محسوب می‌شد محدود به گفتگوهای صمیمی میان رفقا بود. البته آن هم اغلب پنهانی. ناسیونال سوسیالیسم که تنها شیوه اندیشیدن و سخن گفتن بود که امری عمومی و کلی و از این رو القایی بود و برای جوانانی که در چنین فضایی رشد کرده بودند تقریباً امری بدیهی به شمار می‌رفت. یعنی طرز سبک جمهوری اسلامی یه طرز سبک حرف زدن طبیعی شده یعنی طرزی که جمهوری اسلامی با خودش یا با دیگران حرف می‌زنه شده یک نرمی که همه مخالفانشم از او تبعیت می‌کنن اما هم اکنون که دوباره می‌توانیم آزادانه درباره آن سخن بگوییم برای یکدیگر چنان به نظر می‌رسیم که گویی از عوالم متفاوتی آمده‌ایم. با این حال همه ما به زبان آلمانی سخن می‌گوییم و همه در این کشور متولد شده‌ایم و اینجا وطن ماست. نباید اجازه دهیم که تفاوت آری حتی عوالم متفاوت داشتن جمع ما را پریشان کند. ما در سدد یافتن راهی به جانب دیگری سخن گفتن با یکدیگر و تلاش در جهت متقاعد ساختن دیگری هستیم. اجازه دهید در اینجا برخی تفاوت‌های بارز را پیش چشم آورم. تلقی هر یک از ما در خصوص حوادث به حدی متفاوت بود که تا مرز آشتی ناپذیری پیش می‌رفت. عده‌ای سقوط کل نظام را در همان حال تجربه بی‌اعتبار شدن ناسیونال سوسیالیسم در سال ۱۹۳۳ ملاحظه می‌کردند. عده‌ای دیگر زمان سقوط نظام را جولای سال ۱۹۳۴ برخی دیگر ۱۹۳۸ در جریان یهودی کوششی بسیاری سال ۱۹۴۲ زمانی که شکست آلمان هیتلری در شراف مهرس شدن بود یا سال ۱۹۴۳ که دیگر کاملاً مهرس شده بود و برخی هم سال ۱۹۴۵ را که شکست به واقع رخ داد الانم همین‌طوره دیگه بعضیهم جمهوری اسلامی که همون نمونم اولش شکست خورد بعد میگن این آقا اینم نه اینکه اصلاً جمهوری اسلامی الان که شکست خورده ساقط شده حالا واقعاً ساقط شده بعضی میگن نه این با جنبش مخصوص یعنی درک ما از خود این سقوط نظام هم یکی نیست سال ۱۹۴۵ سال رهایی به جانب امکانات جدید بود برای دیگران این روزها سخت‌ترین روزها بود چرا که پایان رایش پایان رایش به ظاهر ناسیونال به شمار می‌رفت عده‌ای به نحو افراطی در سدد یافتن این مصیبت بودند و عواقب آن را هم پذیرفتند. آنها از همان سال ۱۹۳۳ خواهان مداخله و تجاوز نیروهای غربی شدند زیرا به عقیده آنها با محدودیتی که بر کشور آلمان تحمیل شده و آن را به زندان مبدل کرده بود آزادی تنها از بیرون امکان‌پذیر بود. براتون آشنا نیست؟ این جمله‌ها آینده رو تازه اون موقع اینترنت بساطها هم نبود آینده روح آلمانی به این آزادی بستگی داشت اگر قرار باشد که ماهیت آلمانی به طور کامل نابود نشود در این صورت باید دیگر کشورهای غربی که علایق مشترکی داشتن به سریع‌ترین شکل و به سریع‌ترین وجه ممکن برای این رهایی دست به کار می‌شدن. این رهایی رخ نداد تا اینکه در سال ۱۹۴۵ به تخریب دهشتناک تمامی واقعیت‌های مادی و اخلاقی ما منتهی شد. اما این عقیده نیست که همه ما بر سر آن توافق داشته باشیم. فارغ از کسانی که ناسیونال سوسیالیسم را عصر طلایی آلمان می‌دانستند و هنوز هم می‌دانند، عده‌ای از مخالفان ناسیونال سوسیالیسم نیز بر این باور بودند که پیروزی هیتلر به هیچ وجه به تخریب ذات آلمانی نمی‌انجامید. الان میگن دیگه مردم ایران شریفن. مردم ایران که با اینجور چیزا که شرافتشون و عظمتشون و بلوغشون و اینا که مخدوش نشده. مردم ایران همه روز به روز دارن همینطور خود بهخود بالغ میشن. برخی بر این باور بودند که پیروزی هیتلر به هیچ وجه به تخریب ذات آلمانی نمی‌انجامید، بلکه به عکس آنها در این پیروزی آینده بهتری را برای آلمان می‌دیدند زیرا بر این گمان بودند که آلمان فاتح قادر است خودش را از شر حزب نازی نجات دهد. خواهت پس از پیروزی یا پس از مرگ هیتلر. این عده هیچ اعتقادی به این گفته کهن نداشتند که قدرت یک حکومت تنها توسط همان نیروهایی حفظ می‌شود که آن را بر سر کار آورده‌اند. آن‌ها بر این عقیده نبودند که پس از پیروزی نمی‌توان وحشت موجود در دل امور را از میان برد. آنها باور نداشتند که پس از پیروزی و مرخص شدن ارتش آلمان در مقام ملتی برده توسط نیروهای اس مهار و کنترل می‌شود. آن هم به منظور اعمال سلطه بر عالمی متروک تخریب شده و فاقد آزادی که در آن همه آلمانی‌ها در شرایط خفقان قرار داشتند. تمایز بنیادین دیگر میان ما در نحوه حادث شدن این مصیبت بر ماست. البته میگن جمهوری اسلامی چی شد که به وجود اومد؟ ۱۰۰ تا نظر هست دیگه راجع بهش. چی شد که نمی‌دونم خامنه‌ای رهبر شد. چی شد که این استبداد شکل گرفت. هرچند این مصیبت بین همه ما مشترک است اما نحوه ظهور، میزان و نوع آن برای هر یک از ما کاملاً فرق داشت. آشنایان و بستگان نزدیک یا کشته شدند یا مفقودالثر. خانه‌ها به ویرانه مبدل گشتند. اموال از بین رفت. هر کسی دغدغه‌ها، محدودیت‌های شدید و رنج فیزیکی مخصوص به خود را تحمل می‌کرد. اما فرق است میان کسی که کماکان صاحب خانه و کاشانه است یا کسی که خانه‌اش زیر هجوم بمب‌ها ویران شده باشد. فرق است میان کسی که سختی و فقدان را در خط مقدم جنگ تجربه کرده باشد یا در خانه یا در اردوگاه کار اجباری فرق است میان کسی که از قربانیان گشتتاپو باشد یا از سر ترس و وحشت به جیرهخواران حکومت ملحق شده باشد تقریباً همه ما تعدادی از دوستان و اقوام نزدیکان نزدیکمان را از دست داده‌ایم اما نحوه از دست دادن آنها ها متفاوت است. یکی در خط مقدم جنگ از دنیا رفت، یکی در بمباران و دیگری در اردوگاه کار اجباری یا در کشتار جمعی که از سوی رژیم صورت می‌گرفت. من میگم در ایرانم ما دو گروه داریم دیگه. یه گروه خانواده شهدا هستن، یه گروه هم خانواده اعدامیا. یعنی هر دو قربانین منتها به دو نحوه مختلف. همه این‌ها مواضع درونی بسیار متفاوتی را به دنبال دارد. میلیون‌ها مجروح جنگی در جستجوی راهی برای ادامه زندگیشان هستند. صدها هزار نفر از اردوگاه‌های کار اجباری نجات یافتند. میلیون‌ها نفر مجبور به ترک محل زندگیشان شدند و سرگردان گشتن. بخش اعظم جمعیت مردان زندانی اردوگاه‌های جنگی بودن و تجاربی متفاوت با دیگران را از سر گذراندند. عده‌ای نهایت بربریت را با چشمان خود دیدند و به خانه بازگشتند و دیگر قادر به فراموش کردن آنچه بر آنها رفته نیستند. مخالفت عده بی‌شماری با نازیسم سبب خروج آنها از مسیری شد که تاکنون رهربروش بودند. رنج و بدبختی هر یک از افراد نوعاً متناو متفاوت بود و بیشتر افراد صرفاً از رنج مختص به خودشان درکی واقع‌گرایانه داشتند. هرکس به این سمت تمایل داشت که خسارت‌ها و رنج‌های عظیم خویش را به عنوان از خودگذشتگی و ایثار تفسیر کند. اما دلیل این از خودگذشتگی را آنقدر می‌توان متفاوت تفسیر کرد که در وحله نخست به مایع تفاوت میان انسان‌ها بدل می‌شود. فقدان ایمان مایع چنین تمایز عظیمی می‌شود. زمین زیر پایمان متزلزل شده است. تنها یک ایمان استعلای مبتنی بر دین یا فلسفه می‌تواند در برابر همه این مصیبت‌ها مقاومت کند. آنچه در جهان اهمیت داشت شکننده شده است. اندیشه‌های یک فرد معتقد به ناسیونالیسم ناسیونال سوسیالیسم که حتی پوچ‌تر از زمان حاکمیت آن حزب است صرفاً می‌تواند به آمالی واهی توسل جوید. یک فرد معتقد به ناسیونال سوسیالیسم گیج و مبهود در حد فاصل میان بی‌اخلاقی و فساد حزب ناسیونال سوسیالیسم که شاهد آن است و واقعیت وضعیت آلمان ایستاده است. در خود تقصیر نیز به لحاظ نوع و میزان آن تفاوت عظیمی وجود دارد. هیچ‌کس بی‌تقیر نیست. کمی بعدتر به این مسئله خواهیم پرداخت. اینجا مسئول عرض کردم قبلاً و الانم باز تأکید می‌کنم که مقصود یاسپرس از تقصیر در حقیقت مسئولیته و بعد حالا خواهیم رسید که یاسپرس چهار نوع مسئولیتو تعریف میکنه و منظورش از اینکه همه مقصر هستن این نیست که همه یک نوع تقصیر دارن چهار نوع مسئولیت رو برمیشونه که حالا بهش خواهیم رسید هیچکس از دایره انسان بودن خارج نمی‌شود مشروط به آنکه تاوان تقصیرش را بپردازد. این عاقلانه است که فرد با توجه به گذشته‌اش محتاط باشد و کناره‌گیری کند. این درست است که برخی افراد البته نه تمامی آنها در شرایط کنونی ترجیح می‌دهند سکوت کنند. در آلمان نه تنها میان رویکردهای خاصی که مبتنی بر تقدیر آلمانند تمایز وجود دارد، بلکه در آن تقسیم‌بندی‌های حزبی دیده می‌شود که در کل غرب مشترک است. اینکه راجع به تقدیر آلمان دیدید که یه عده میگن ایران تقدیرش اینه که جاودانه باشه ایران تقدیرش اینه که فلانه ایران تقدیرش اینه که این باشه یا اون باشه ولی علاوه بر اون گرایش‌های حزبی که در غرب مشترکه گرایش‌های سوسیالیستی و بورجوازی کاپیتالیستی مرامنامه‌های سیاسی اراده دموکراتیک معطوف به آزادی و میل به دیکتاتوری ماجرا به همینجا ختم نمی‌شود ممکن است این گرایش‌های متضاد از سوی نیروهای متفقین بر ما تحمیل شود و بر ما که اینه که از حیث سیاسی عاجز و ناتوان و منعطف هستیم همچون موش‌های آزمایشگاهی اعمال کردد. مجموع این تفاوت‌ها مداوماً موجب گسست میان ما آلمانی‌ها پریشانی و پراکنده شدن فرد و خصوصاً گروه‌ها شده است. چرا که وجود ما میگه دازاین ما وجود ما فاقد مبنای مشترک اخلاقی سیاسی‌ست. ما صرفاً از سایه‌های یک بنیان حقیقتاً مشترک سیاسی برخورداریم که بر اساس آن ممکن است متحد شویم و کماکان بتوانیم حتی در سخت‌ترین کشاکش‌ها متحد و هماهنگ باقی بمانیم. ما در سخن گفتن با یکدیگر و شنیدن سخنان دیگری به شدت ضعف داریم. ما فاقد تحرکیم و توان انتقاد از خود را نداریم بلکه بیشتر به باوری متأسبانه نسبت به آموزه‌ها تمایل داریم. آنچه چنین وضعیتی را فجیع‌تر می‌سازد این است که بسیاری از افراد اصلاً علاقه‌ای به اندیشیدن ندارند. آنها تنها خواهان شعار و فرمان‌برداری‌اند. آنها جز تکرار عبارات ازبر شده نه چیزی می‌پرسند و نه پاسخی می‌دهند. آن‌ها صرفاً تأیید و اطاعت می‌کنند و نه تحقیق. از فهم و درک درستی نیز برخوردار نیستند. از این رو نمی‌توان مجابشان کرد. چطور باید با افرادی سخن گفت که علاقه‌ای به گام نهادن در قلمروهایی را ندارند که دیگران در آن جستجو و اندیشه می‌کنند؟ قلمروهایی که در آن انسان استقلالش را به واسطه بینش و اعتقاد جستجو می‌کنند. غالباً تفاوت در منش و خلق و خو نیز مزید بر علت است. برخی انسان‌ها در هر زمانی به مخالفت با رژیم و برخی دیگر به دفاع از آن تمایل دارند. آلمان زمانی می‌تواند دوباره به خود بیاید که آلمانی‌ها راه تعامل و گفتگو با یکدیگر را بیاموزند. به نظر می‌رسد وضعیت کلی ما را صرفاً به نحوی سلبی به یکدیگر پیوند می‌زند. ما هم الان همین‌طوریم دیگه. یعنی مخالفان جمهوری اسلامی هم در این مشترکن که مخالف جمهوری اسلامین. ولی د نفر که از یه حزب هستنم نمی‌تونن با همدیگه حرف بزنن. چار نفر می‌شینن دور هم که یک هدف دارن ولی چون هدفشون سلبیه بعد از ۲ ماه منشعب میشن. به نظر می‌رسد وضعیت کلی ما را صرفاً به نحو سلبی به یکدیگر پیوند می‌زند. آموختن سخن گفتن با یکدیگر صرفاً ناشی از آگاهی به این تفاوت عظیم میان ماست. وح وحدت‌بخشی یا اون که عق پهلوی میگه اتحاد وحدت‌بخشی از راه زور و جبر بی‌فایده است. در مصائب و شرایط سخت وحدت همچون نور ضعیفی محو می‌شود. اما وحدتی که از راه سخن گفتن، مفاهمه، تسامح و کوتاه آمدن طرفین شکل‌گیرد به اجتماعی می‌انجامد که دوام خواهد یافت. اگر در اینجا ما به خصوصیاتی اشاره می‌کنیم به این معنا نیست که افراد باید لزوماً خودشان را ذیل این خصوصیات دسته‌بندی کنند. اما اگر کسی چنین کند صرفاً آن را مطابق با تعهدات انسانیش انجام می‌دهد. خب من اینجا توقف می‌کنم دیگه بعد کمکم وارد بحث اصلی میشه که ما در روزهای آینده ادامه خواهیم داد. اگر دوستی صحبتی داره من در خدمتم وگرنه که شما رو ترک میکنم و امیدوارم که بتونیم با همدیگه همفکری کنیم و بتونیم با همدیگه از این شرایط سخت به نحوی بیرون بیایم که همه ما برای یک برابری و آزادی یکسان تلاش بکنیم یعنی ما آدم‌ها بتونیم در حقیقت اونچه را که برا خودمون میخوایم برا دیگرانم بخواهیم و بدونیم که ما در برابر رنجی که ما کشیدیم زجری که ما بردیم مصیبتی که ما بردیم به هیچ وجه مشروعیت به خودخواهی و به اصطلاح خود محوری نمیده و به هیچ وجه زجری که ما کشیدیم این ترد و حذف دیگران رو توجیه نمی‌کنه. ما در نه تنها در برابر یکدیگر که در برابر تاریخ گذشتمون و همین طور در برابر نسل‌های آینده مسئولیم. سپاسگزارم از شما. اگر بابک جان انور جان اگر نکته‌ای نیست من از خدمتتون مرخص شم. خسته نباشین استاد خلجی بسیار لذت بردین و چقدر به نظر من کمک کننده و کاملاً روشن هست این دیدگاه فلسفی و چقدر کمک میکنه به خصوصاً اکونی که هم جامعه ایران و هم جامعه افغانستان بیشتر از همیشه دشوار شده حرف زدن به همین دلیل حرف زدن میگیم که این وظیفه باید به شما رو میایم ممنونم بسیار سپاسگزارم درود بر همه دوستی فعلاً برای صحبت کردن اینجا نیست ولی زاهد و آقای بابک هستن زاهد جان سلام عرض می‌کنم خدمت شما سلام سلام جناب استاد سلام بده خوبین آقا سلامت هستیم استاد خوبی هم که آره دیگه تا زمانی که تا زمانی که ما در آمریکا دموکراسی داریم در ایرانم تمدن داریم هیچ مشکلی نداریم زاهد پشت شما کوه هست پس بله دیگه بله بله باشه دوستان نه پرسش ندارم ممنون بسیار خوب ممنونم از دوستان که اجازه بدید آقای فقط جانم بفرمایید سؤال خدمتتون بکنم من سلام میدم خدمت دوستان که هست دوستان به هر حال همیشه توی درسهای یاسپرس وقتی که بحث یاسپرس شده و شما راجع بهش صحبت کردید توضیح دادید و این از کتاب رو داشتید چه در این کتاب چه در کتاب‌های دیگه همچین یادآوری شده به اینکه این وضعیتی که ما با شور هستیم در ایران این وضعیت مشایاهم داشتن مایکون بسته استاد خلیجی باز یعنی منظورم آره این همیشه شما اینو یادآوری کردید که اونا به هر حال تونستن از این ویرانه‌ها سر دربیارن و به هر حال شروع کردن به بازیکیش خب بحث مهمی که هست و بعد در عین حال شما همیشه گفتید که این وضعیتی که ما باهاش روبهرو هستیم و اون تقدیرگرایی و اون دوگانه‌هایی که خیر وشری تو نزد ما هست خب اینا همشون مانع این میشه که ما اون مسئولیتی که تو باید بپذیریمو بپذیریم و پس از این شروع کنیم به اینکه این تث سری اون عقاید کهنه رو خلاص کهنه اندیشه رو دور ریختن و دور ریختن و پس از اون بازسازی ایرانه‌های ذهنی خودمون خب این توانایی تا اونجایی که من متوجه شدم به سختی در اون منظومه فکری ایرانی‌ها چیدمانش قرار می‌گیره و این گفتگو که اول خیلی سخت شکل میده اصلا ما نمیتونیم گفتگو بکنیم یعنی بخری گفتگو بکنیم و تصوافق برسیم یک صدایی هم صدای شما هم خیلی به نظر من چی داره نایز داره سر صدا داره بکگروندت صدای ببخشید من الان از رویش میکنم برشم که بشه اینطوری صحبت فکر کنم منظورمو رسوندم و اون بله بله نکته مهمی رو میگین شما بله بفرمایید بله اونیر و گرفتاری که توی انظومه فکری ما هستش یه مقدار مانع میشه و اون شکل گرفتن گفتگو رو به خاطر اینکه خیلی پررنگ اون این دوگانه‌های اطراف ما اونو به سختی میشه اونوقت بردش توی اون نمودار و اون گفتگو رو شکل داد و درپس اون گفتگو اونوقت به نتایجی برسیم که اونا رسیدن ما یک تنبلی خب خاص و ویژه‌ای هم داریم که بلافاصله سریع اون بین دوگانه مثلاً دیو و فرشته سریع اینا رو جایگزین همدیگه می‌کنیم و و بلافاصله همون دیو دیگروز فرشته قانونی میشه و این قضیه رو هی دوست داریم ادامه بدیم به خاطر همین من فکر می‌کنم که یه مقدار این وضعیت که اونا تونستن و ما نتونستیم اینا رو باید یه مقدار توی توی اون بستر آوردش تو اون نمودار گذاشتش و اصلاً عملی هستش چون همین روزها هم خیلیا به صورت خیلی وحشتناکم از این صحبت می‌کنن که ما اصلاً نمی‌تونیم گفتگو بکنیم و این چیزی نیستش که این حتماً راهش گفتگو نیست یعنی عملاً دارن میگن باید جنگ مسلحانه کرد و اسلحه به دست گرفت و این خیلی یه مقدار وحشت رو بر وحشت می‌افزاید و این خیلی خیلی ناامید کننده است که در حالی که میشه از راه گفتگو و به توافق رسیدن و تفاهم رسیدن مسائل رو حل کرد و اینگونه این آرا هم هست به هر حال من فکر می‌کنم باید اینام در نظر گرفت و اینو یک بار دیگه هم شما گفتید ولی اگر امکانش هست امروز یا حالا در وقت دیگر بفرمایید که این واقعاً می‌تونه اتفاق بیفته یا خش. بله. ببینید یه نکته خیلی مهم اینه که اولاً ببینیم گفتگو چی اولا چیکار میخوایم بکنیم. یعنی یه عده‌ای میگن که ما می‌خوایم مثلاً حکومت اسلامی برقرار کنیم و ذهنشون خب تو ذهنشونم حالا چه بدونن چه ندونن یه تصوری از حکومت اسلامی هست که در ذهن بقیه نیست یعنی تلقی خود همین انقلاب ایرانم نشون داد که اونچه که خود آقای خمینی می‌گفت نسبت به چیزایی که خیلی از هوادارانش می‌گفتن خب و فکر می‌کردن یکی نبود یا مثلاً محمدرضا شاه میگه که من میخوام ایرانو مدرن کنم ها ولی اون شکلی که از تصوری که از مدرنیزاسیون داره یه تصوریست که با دیگران حتی کسانی که هوادار او هستن و در این پروژه به او کمک میکنن مشترک نیست اول باید روشن کنیم که چی میخوایم آیا تلقیمون از مدرن شدن از دموکراتیک شدن اینه که بسته دارید که اصلا شما وقتی میگید که ما با جمهوری اسلامی مبارزه می‌کنیم باید بدونیم که جمهوری اسلامی چی هست. یعنی ما تلقیمون از خود جمهوری اسلامی هم یکی نیست دیگه. یه عده فکر می‌کنن که مثلاً ترامپ یا نتانیاهو می‌تونه بیاد جمهوری اسلامی رو بمبارون کنه. یعنی آیا جمهوری اسلامی از نظر فیزیکی کجاست و از نظر انسانی چند نفر باید مثلاً هدف قرار بگیرن؟ این مشخص نیست برای ما. یعنی تعریف ما از و تعریفمون از مبارزه مشخص نیست به خاطر اینکه اگه شما ندونی با چی داری مبارزه می‌کنی یه و و جمهوری اسلامی میشه یه کلمه در نتیجه از این‌ورم برای یه کلمه مبارزه می‌کنی میگه برای دموکراسی برای حقوق بشر برای پس گرفتن عظمت ایران بنا اولین قدمی که باید برداریم اینه که ما داریم چیکار می‌کنیم یعنی با چه چیزی مبارزه می‌کنیم مبارزه چیست و برای چه مبارزه می‌کنیم خب اگر یه نفر بگه که آقای خمینی می‌گفت من مبارزه می‌کنم با شاه برای اینکه به اصطلاح شریعت رو احکام اسلامو حاکم کنم خب اون آدم هیچ نیازی به گفتگو نداشت و به محض اینکه به قدرت رسید هر کس که خلاف رأی و راهش بود حذف کرد ولی اگر چنین نیست اگر ما معتقد یعنی اول باید ایمان بیاریم به یه چیزی به نام انسانیت ایمان بیاریم یه به یه چیزی به به نام حقوق انسان و بعد ا واقعاً اراده داشته باشیم که برای تحقق او در حقیقت تلاش بکنیم. اونوقت هست که میگیم که خب این همچین چیزی چیزی به نام انسانیت چیزی به نام همزیستی چیزی به نام حقوق انسان چیزی به نام آزادی یا کرامت انسانی اینا چیزایی نیست که از راه زور به کار بیاد اینا نیاز داره به سیاست سیاست یعنی گفتگو تمام سیاست حرفه دیگه یعنی سیاست رتوریک با پالیتیکسی یکیه دیگه شما چهجوری سیاست می‌ورزید از راه کلام کلامی که قصدش در حقیقت تحمیل یا فریب نیست بلکه قصدش اغناعه پرسویشن خب اگر اینطور باشه اونوقت شما درکتون از گفتگو هم متفاوت میشه دیگه گفتگو اونوقت دیگه به معنایی اینی نیست که فقط مثل این چیزی که رسم شده توی بین ما که بیایم با هم مناظره کنیم با هم گفتگوی فلان و گفتگوی اینا گفتگو نیست اینا در حقیقت معرکه گیریه یا مسابقات خروس جنگیه در حقیقت نمایشه تبدیل کردن سیاست به نمایش هست و بسیار مخربه گفتگو یعنی کهه به مفهوم دیالوژیکالش یا به مفهوم در حقیقت دقیق کلمه که گفتگو اصلاً تو فارسی ما اشتباه ترجمه میکنیم گفتگو شنیدنه شما چه چیزی رو می‌شنوین اساساً چیزی که متفاوت با صدایی باشه که تاکنون شنیدین یعنی من الان چیزی رو که می‌شنوم اگر یه صدایی شبیه اونچه که الان می‌شنوم بشنوم من در حقیقت چیزی نشنیدم. بنابراین گفتگو یعنی شنیدن. زمانی شما می‌شنوید که یه چیز متفاوتی به گوشتون برسه و گشوده باشه. یعنی اگر مثلاً اگه یه صدای آژیری الان توی خیابون بیاد من گوشموها می‌بندم بهخاطر اینکه این صدا رو من تحمل ندارم. توجه می‌کنید؟ یعنی اوم باید بدونید که گفتگو یعنی شنیدن. ثانیاهم باید بدونید که شنیدن یعنی شنیدن یک صدای متفاوت غیر از اون صدایی که در شما مرتب دارین می‌شینن که صدای خودتونه. ثانی گشودگی یعنی بخواین بشنوین حالا وقتی می‌خواین بشنوین هدفتون از شنیدن این نیست که اطاعت کنین چون اطاعت کردن نیاز به شنیدن نداره نیاز به ترس داره یا نیاز به طمع داره هدفی نیست که شما اطاعت کنین بگین نه حرفتو درست حرف من غلطه و هدفتونم نیست که بشنوین و بعد حرف خودتونو تحمیل کنین چون اگه این کارو بکنین از ابتدا یعنی گوشاتونو بستین شما دیدین با یه سری آدما صحبت می‌کنین که در ظاهر داره به شما گوش میک می‌کنه ولی تو ذهنش داره فکر می‌کنه چهجوری حرف شما رو ابطال کنه در حقیقت به شما گوش نمی‌کنه پس یک باید گفتگو دیالوگ یعنی شنیدن د یعنی شنیدن صدای مخالف سه یعنی نیازمند اراده به شنیدن هست یعنی شما شنیدن غیر از گوش دادنه یا دیدن غیر از تماشا کردن شما میرید تو خیابون همه چیزو در حقیقت می‌تونید نگاه کنید اما دیدن نیاز به اراده داره داره. شما میاید تو این اتاق هزاران چیز هست که به به نظر می‌رسه به چشم شما می‌خوره اما دیدن یعنی که دیدن یه چیز خاص اراده می‌خواد پس نیاز به اراده شنیدن هست. اون اراده شنیدن یعنی در وحله اول اراده روحی و روانی یعنی من ممکنه دلم بخواد که آدم شجاعی باشم و شجاعت رو تحسیم بکنم ولی یک اراده روانی هم می‌خواد که من شجاع باشم دیگه. یعنی صرفاً قبول داشتن فضیلت کافی نیست. یک اراده روانی، یک اراده اخلاقی و یک اراده شناختی. اراده شناختی یعنی کهه من بدونم که ابتدا به ساکن من دنیا رو اشتباه می‌بینم. ابتدا به ساکن ذهن درست مثل بچه دیگه. شما روانشناسی بچه از پیاژه خیلی از کسایی که راجع به به اصطلاح شیوه فکر کردن فرهنگای انسان‌ها در فرهنگهای مختلف کار کردن از روشناسی پیاژه تو روانشناسی بهره گرفتن یعنی چهجوری بچه جهانو می‌شناسه جهان اطرافشو می‌شناسه بعد خودشو می‌شناسه انسان‌ها هم بعد همین شکلین در حقیقت جوامم همین شکلین بعد اول فرضت اینه که اولین فرض و آخرین فرضت این باشه که من با حقیقت یکی نیستم من بایت یکی نیستم و من نمیتونم دانا یا دارنده واقعیت مطلق یا حقیقت مطلق باشم یعنی به عبارت دیگه اینا که من عرض کردم اینا هیچ کدوم سواد نیست مثلاً خیلی از این هموطنای ما میگن که یعنی ما همهمون باید بریم کانت بخونیم همهمون باید بریم مثلاً فلسفه بخونیم تا بشیم مثلاً دموکرات بشیم فکر می‌کنم فلسفه سواده فلسفه فلسفه سواد نیست فلسفه یه شیوه فکر کردنه و ما مشکلمون در به اصطلاح اون چیز عقاعدمون نیست مشکلمون در شکل اندیشیدن هست در نتیجه چون در شکل اندیشیدن اون اشکال هست یه آقایی مثل آقای علیجانی که خودشو ملی مذهبی می‌دونه میاد تو تلویزیون میگه که بله من البته که من سلطنت‌طلب نیستم ولی یک دیکتاتوری سکولار رو ترجیح میدم به یه دیکتاتوری مذهبی یعنی نمی‌دونه که دیکتاتوری یه روشه بنابراین اگر دیکتاتوری سکولار رو ترجیح میده پایین که کره شمالی رو باید ترجیح بده به جمهوری اسلامی دیگه یعنی وقتی که شما ندونید که مشکل و مسئله شکل فکر کردن ماست و این شکل فکر کردن یه مسئله تربیتی یه مسئله مربوط به به اصطلاح پالایش روانی و اخلاقی و و یک تلاش شناختی یعنی اندیشیدن انتق انتقادیست شما فکر می‌کنی مثلاً کتاب زیاد بخونی و یا مثلاً مثل یه آقایی هست هی هر چیزی که میگیه یه دونه مثال تاریخی براش میاریم و فکر می‌کنی با این مثال تاریخی که در فلان جا فلان جا بود الان حرفش اثبات شده خب اینا همه گمراه کننده است در نتیجه شما موجب میشه که رضا شاه با کشف حجاب همون کارو کرد که خمینی با حجاب اجباری یعنی اجبار اجباره دیگه یعنی نمی‌دونه که مشکل تو اون اجباره است نه تو اینکه حجابشو برداره یا حجابشو برن نداره در حقیقت اون چیزی که باید از بین می‌رفت و باید از بین بره اون اجبارست اینکه شما بخوای به مردمو به اجبار ببری بهشت حالا یا بهشت مدرنیته یا بهشت آخرالزمان در نتیجه یه نیازمند اینه که اصلاً ما مشکلمون رو با آزادی و با دموکراسی مشکل یه سری عقاعد و مشکل یه سری سواد و رفتن دانشگاه و اینا ندونیم بلکه یه مشکل تربیتی اخلاقی بدونیم و اینکه در وحله اول وقتی من میگم آزادی باید ببینم آزادی چیه؟ چه بیشتر کسانی که من در زبان فارسی ازشون راجع به آزادی شنیدم فکر نمی‌کنم که اون آزادی که اونا میگن ربطی داشته باشه به آزادی غربی یا اون آزادی که میگن اگر تحقق پیدا بکنه فرقی پیدا بکنه با این چیزی که ما الان داریم در نتیجه ببینیم آزادی چیه این و واقعاً آزادی می‌خوایم یعنی فکر می‌کنیم که آدم آزاد یه آدم آسوده و راحت و در یه بهشتیه و فلان یه آدم آزاد آدم بسیار بسیار نگ دیگران آدمیست که چشم نمی‌تونه هم بذاره به خاطر اینکه مسئول می‌بینه خودشو آزادی رو مسئولیت می‌بینه اگه شما آزادی رو رهایی و آسودگی و ولنگاری و به اصطلاح ایش و نوش و اینها بدونید خب یه یه یه جور براش برای تحققش تلاش می‌کنید اگر شما آزادی رو مسئول بدونید اونوقت شما خودتون الان باید آزادانه عمل بکنید یعنی دیگه مسئله نیست که ما در ایران به آزادی برسیم کسی به آزادی نمی‌رسه و و آزادی چیزی نیست که شما با جمهوری اسلامی یا نبودن جمهوری اسلامی به دست بیارید یا به دست نیارید شما همواره می‌تونید آزاد باشید و باید آزاد باشید یعنی شما زمانی آزاد هستید که کنش اخلاقی داشته باشید و کنش اخلاقی لحظه و لحظه زندگی شما بنابراین اینطور هست حالا من تا یه جلسات دیگری هم صحبت میکنم راجع به همین مشکلی که ما داریم با این کلمات و فکر کنیم مثلاً عدالت و آزادی و اینا اینا یه سری شعارن که اگر ما بدیم این شعارا رو اینا اینجا تحقق پیدا می‌کنیم دیگه مثلاً اگر توی انقلاب فرانسه گفتن آزادی برابری برادری خ عین اون شعار رو ما اینجا بدیم همون اتفاقات اینا میفته خب این اشتبایست که از زمان به اصطلاح ورود تجدد به ایران ما همچین تصوری داریم دیگه یعنی آدما بر اساس عقاعدشون متفاوتن مثلاً ملکم خان عقاعدش این بود میرزا شیخ فضلالله نوری عقائدش فلان بود در حالی که اونچه که تمایز ایجاد می‌کنه عقاعد و اندیشه‌ها نیست بلکه طرز اندیشیدنه خب این سهل و ممتنعه دیگه یعنی هم یا می‌بینید که شما قرار نیست که وایسید تا ۱۰۰ سال دیگه تمام جامعه آزاد بشه تا شما آزاد بشید نه آ شما الان می‌تونید آزاد بشید اما اینکه بفهمید که این آزادی چه نوع آزادی این خودش دش گره اینجاست مثل اینکه یه کسی که خوابه هر لحظه می‌تونه بیدار بشه و بیداری رو تجربه کنه می‌دونید هیچ شما هیچ وقعی شما می‌تونید یه لحظه خوابیده باشین یا ۸ ساعت خوابیده باشین هر لحظه می‌تونین بیدار بشین ولی اینکه بدونه که باید بیدار بشه برای آدم خواب خیلی سخته می‌دونین یعنی اینکه شما در خواب بدونین که خوابین و باید بیدار بشین این یه یک چیز مشکلیست اولاً از بیرون نمی‌تونه هیچ‌کس به شما کمک بکنه و ثانیاً اینکه اگر همچین اتفاقی هم بیفته شما وقت بیدار بشین بیداری رو نمی‌فهمین گیجی و منگی رو درک میکنید نمیفهمین و عصبانی میشین خشمگین میشین خوابگرد میشین در حقیقت سخته دیگه یعنی گره مسائل اینم بدونیم که این وضعیتی که ما الان در ایران داریم یا افغانستان داریم یه وضعیت جهانیست یعنی این تکنولوژی و این رسانه و این ابزار و این نوع اقتصاد و این اینا تربیتو بسیار مشکل کرده دیگه یعنی ما بحران تربیت داریم در بحران علوم انسانی داریم در دانشگاه‌های غربی بحران تعلیم و تربیت داریم در آموزش عالی بحران تربیت داریم یعنی در پرنتینگ و در بحران به اصطلاح سطح خانواده یعنی میخوام بگم که یه مسئله نیست که فقط محدود باشه مثلاً به ایران و افغانستان و یا مثلاً کشورهای خاورمیانه خود پیشرفت تکنولوژی یک نتایج معکوس داده دیگه حالا هانرنت در اون کتاب میان گذشته و آینده یه فصلی داره درباره تربیت و بحران تربیت اگه دوستان اونو بخونن حالا یه یا یه موقعی با همدیگه اونو می‌خونیم اون فصل آزادی و تربیتشو اگر بخونن آرنت توضیح میده که چگونه ما هرچی که پیشتر میریم مسئله تربیت دشوارتر و دشوارتر باشه سپاسگزارم از همه دوستان و امیدوارم که دوباره وقت همصحبتی رو داشته باشیم و این بحثو ادامه بدیم. من سعی می‌کنم خودم رو متعهد کنم که واقع این کتابو برای دوستان بخونم. سپاسگزارم. وقت همگی خوش.