یوتیوب لطفاً
دوستان در یوتیوب بگن که من رو صدای منو
میشنون یا نه
عرض میکردم که باید فرق گذاشت بین
احساساتی گری و عاطفه
به اصطلاح انسانی
در احساسات گری شما دارید از احساسات به
عنوان یه ابزار استفاده میکنید برای رسیدن
به یک هدفی که به ظاهر از اون سخن نمیگه و
این خب توی به اصطلاح گفتار پپولیستی
گفتار عوامفریبانه گفتار به اصطلاح
تبلیغاتی
یک امر رایجی هست اصلاً کل این صنعت به
اصطلاح
آگهی بازرگانی اینه دیگهی بازرگانی که به
شما حقیقتو نمیگه یک آگهی بازرگانی خوب
آگهی که شما رو برانگیزه به به اصطلاح
خرید اون کالایی که تبلیغ میکنه خب در
سیاست اینم
درسته ببخشید من
نه خواهش میکنم
و این متأسفانه ما در عصری به سر میبریم
که
گفتمان سیاسی یا زبان سیاسی
و و حتی تبلیغات سیاسی تبدیل شده به آگهی
بازرگانی و خب میبینید که الان
رسانه برای به رسانه است جایی که درش
سیاست اتفاق میفته
و طبیعتاً در رسانه
هدف چیه؟ تأثیرگذاریه شما با انواع و
اقسام به اصطلاح شگردها از ادیت تصویری
ادیت نمیدونم صوتی و
تکنیکهای متفاوت استفاده میکنید برای
اینکه بیشترین تأثیرو در کمترین زمان بر
مخاطبتون بگذارید ولی عاطفه سیاسی چیز
دیگریست عاطفه سیاسی با حقیقت اتفاقاً
بسیار بسیار پیوند داره یعنی کهه شما چرا
میگید که
آدمها کشته نشن؟ چرا میگید که کشتن بده
چرا میگید که آزادی خوبه ما برای اینکه
به اصطلاح بگیم آزادی خوبه هیچ دلیل فلسفی
نداریم که یعنی اگر کسی به شما بگه که من
بردگی رو بر آزادی ترجیح میدم شما چهجوری
میخواید قانعش بکنید؟ بنابراین شما باید
از بردگی در حقیقت بیزار باشید بردگی رو
شرم داشته باشید ها
پریروز که صحبت میکردیم عرض کردم خدمت
دوستان که کانت میگه که برای من
ناگوارترین
صحنه دیدن این هست که یک انسانی در برابر
انسان دیگهای تن به بردگی بده خب این یک
حس عاطفیست
کانت در نقد قوه حکم یعنی در نقد سومش
اونجا توضیح میده که
همون قوهی که داوری اخلاقی رو انجام میده
همون قوه هست که داوری زیباشناختی رو
انجام میده یعنی اینکه اگر شما نتونین
خیر درک بکنین
آنچه که زیباست رو هم درک نخواهین خواهیم
کرد. پس درک زیبایی و درک خیر با هم پیوند
داره. اونوقت مبنای حقیقت اساساً خیره
دیگه. یعنی شما چرا دو چرا شما چرا نمیگین
دو تا پنج تا میگین چار تا؟ به دلیل اینکه
شما حقیقت رو از نظر اخلاقی ترجیح میدید.
بنابراین میبینید که مبنای اون عاطفه چیز
بسیار مهمیست.
این کتابی که من امروز میخوام برای دوستان
بخونم
مجموعه چند گفتار درس گفتاره در حقیقت که
برای عموم گفته شده و اتفاقاً
در یک شرایطی این درس گفتارها بیان شده که
از نظر عاطفی جامعه نه فقط جامعه آلمان که
اساساً جهان غرب در یک وضعیت شوک و شرم و
زخم انواع و اقسام زخمهای روحی به سر
میبرد.
لشک کلاکوسکی که فیلسوف لهستانی هست
۲۰ سال بعد از جنگ جهانی دوم دعوتش میکنن
در آلمان که بیاد اگه اشتباه نکنم برای
گرفتن یه جایزه
کتاب دعوتش میکنن میگه کاملاً ۲۰ سال بعد
از اینکه جنگ جهانی دوم تموم شد و همین
داستانا به پایان رسیده میگه همچنان فضای
آلمان بسیار بسیار سنگینه و فض فضای اروپا
خیلی سنگینه یعنی اون حقاکینهها
اون زخمها
اونا تو هوا موج میزنه بنابراین ما با در
یه شرایطی قرار داریم که انواع
عاطفههامون هم آمیخته است هم حس ترحم هم
حس تنفر هم حس انتقام هم حس امید هم حس
یعس هم خاطرههای تلخ هم رویاهای شیرین
این انقدر به هم آمیخته است که شما گریزی
ازش ندارید. یعنی نمیتونید راجع به این
شرایط با زبان ریاضی صحبت بکنید و و
اساساً فلسفه یعنی اندیشیدن درباره اون
لحظهای که به اصطلاح وجود داره یعنی
اندیشیدن در درباره اکنون و در اکنون و
این اکنون که ما هستیم انقدر غلظت یا به
عبارت دیگه تورم احساسی داره که شما
در عین اینکه باید به اصطلاح از
احساساتیگری پرهیز بکنید. در عین حال باید
توجه داشته باشید که اونچه که من و شما رو
با همدیگه پیوند میده به عنوان د تا
شهروند ایران به عنوان د تا
انسان که در یه منطقهای مثل خاورمیانه
هستیم به عنوان د تا انسان که روی این کره
زمین زندگی میکنیم عواطف ماست نه عقاعد
ما. عقاعد ما ما رو از همدیگه جدا میکنه.
عواطف ماست که ما رو به هم نزدیک میکنه و
و همین عواطف هست که مبنای به اصطلاح
حقوق سکولار قرار میگیره مبنای حقوق بشر
قرار میگیره مبنای اون چیزی قرار میگیره
که
کانت اسمشو گذاشتی
ما قبل از کانت مفهوم هیومن کیندو داریم
یعنی مفهوم نوع بشرو داریم ولی کانت یک
مفهوم جدیدی رو وارد به اصطلاح فلسفه حقوق
و فلسفه سیاسی کرد به نام انسانیت اون
انسانیت
کانت معتقده که انسان انسانها نه تنها در
برابر دیگران مسئولن
که در برابر خودشون هم مسئولن یعنی از نظر
کانت شما اخلاقاً نمیتونید به خودتون
آسیب بزنید خودکشی اخلاقاً
به اصطلاح
زشته و و به اصطلاح درست نیست. خب سوال
اینجا پیش میاد که من اگر خودم بخوام
خودمو بکشم به کسی چه مربوطه؟ ها؟ من خودم
مالک خودم هستم و حق دارم هر کاری با خودم
بکنم. کانت میگه نه ما در وجود همه ما ما
انسان هستیم اما در وجود همه ما یه چیزی
وجود داره به نام انسانیت که اون انسانیت
از فر من فرد بزرگتره در نتیجه من در
برابر اون انسانیت هست که وظیفه دارم و
مسئولیت دارم و نمیتونم با خودم هم هر
کاری که دلم خواست انجام بدم
و و با همین تلقی هست که
هر فکری که شما میکنید در برابرش
مسئولید. فروید یک کتاب خیلی مهم داره به
نام تعبیر رویا یا تفسیر رویا تفسیر خواب.
خب کتاب کلاسیک
روانکاوی هست در اوائل کتاب
فکر کنم ۳۴۰ صفحه اول کتاب یه پرسش مطرح
میکنه که آیا انسان در برابر رویاهاش هم
مسئولیت اخلاقی داره یا نه؟ یعنی شما
خوابهایی که میبینید
میگه که بسیاری معتقدن که بسیاری از
فیلسوفان اخلاق معتقدن شما در برابر
خوابهایی هم که میبینید مسئولیت دارید.
یعنی اونوقت به این معناست که یه کسی مثل
یاسپرس میگه اگر شما برید در خونتون در یه
شب تاریک تنها باشین برید در پستوی خونتون
درهای
به اصطلاح اتاقو قفل بکنید هر فکری که شما
در سرتون بگذره بر کل این جهان تاثیر
خواهد گذاشت بنابراین شما در برابر
افکارتون هم مسئولیت دارید به هر حال این
کتاب میدون که دیاسپرس نویسنده خیلی خوبی
نیست یعنی خودش توی زندگینامه
شرح حال خودش میگه که من همیشه از وقتی
مدرسه میرفتم انشام بد بوده ولی به شدت
سعی میکنه که واضح و رسا حرف بزنه و
دوستمون گفتن دستگاه فلسفیش چه اشکالاتی
داره من نمیدونم منظورتون چیه چون در
فلسفه باید مشخص باشه شما راجع به چی
دارین صحبت میکنین
اصولاً فیلسوف دستگاهساز نیست و فیلسوفان
قرن بیستم اساساً با سیستم سازی سازگاری
ندارن. بنابراین یک روند فکری داره که این
روند فکریش از سایکوپاتولوژی
شروع میشه. یعنی تحصیلات اولیهش
آسیب شناسی روانیه. معنای برا من طبیبه
یعنی فکر کنم سال هم پرکتیس کرده یعنی
طبابت کرده
ولی مسائلش واحده یعنی میگه که من رفتم
سراغ روان پزشکی به دلیل اینکه میخواستم
سؤالایی که برام مطرح بود فکر میکردم در
روان پزشکی میتونم
پاسخشو پیدا بکنم ولی بعد از اینکه خب
دکتراشو میگیره سه سالم تبابت میکنه
میبینه که نه
اون اون در حقیقت پرسشها در
جای دیگری باید دنبال بشن به همین دلیل که
میاد یک رساله دکتری مینویسه و دکترای
فلسفه میگیره یعنی در حقیقت آموزش
دانشگاهیش فلسفه نیست گرچه خب از بچگی مثل
هر آلمانی
به اصطلاح
معمول
با فلسفه آشنا بوده و در کانتو خونده
نمیدونم خیلی شیفته اسپینوزا بوده ۱۷
سالگیش اسپینوزا رو خونده و اینها
ولی در اینجا داره با مردم عادی حرف
میزنه و یک مسئله خیلی مهمو مطرح میکنه
و اون اینه که شما باید تصور کنید آلمانی
که در دهه ۴۰
قرن گذشته
وجود داشت چه جور تو آلمانی بود وقتی که
خب یعنی اون جنایتی که در آلمان شد فقط
تعداد کشتگان اصلاً مسئله نبود بلکه شیوه
کشته شدن مسئله بود این کهه به قول آرنت
میگفت که اون کاری که هیتلر کرد لازم نبود
میدونین یعنی میتونست بیاد قتلعام کنه
میتونست بیاد بمب همه یهودیا رو بذاره یه
جا نمیدونم بمب بزنه میتونست
نمیدونم میتونست بکشدشون ولی این نحوه
کشته شدن بود که برای اولین بار در تاریخ
رخ میداد و آلمانی که هم از نظر اقتصادی
هم از نظر
تکنولوژیک و علمی در سطح جزء کشورهای برتر
جهان بود تمام این اقتصاد و تمام این
تکنولوژی رو در خدمت یه نحو خاص کشتن
انسان یعنی تکنولوژی مرگ تکنولوژی به
اصطلاح
جسدسازی و آدمسوزی
قرار داد یعنی حتی از نظر اقتصادی هم این
کار مطلقا معنی نداشت و با اینکه یعنی
اقتصاد آلمان داشت مخصوصا تو اون سالای
آخر ر
عمر هیتلر اقتصاد آلمان به شدت آسیب داشت
میدید به خاطر همین کارایی که میکرد و از
نظر اقتصادی به صرفه بود به صرفه نبود
یعنی هیچ منطقی نداشت یه نوع کشتنی بود که
هیچ منطقی نداشت در تاریخ قتلعام و کشتار
و نمیدونم جنایت و از چنگیز و نرون و مغل
و اینا اتفاق افتاده بود ولی این یه چیز
دیگه بود و بعد خب مثل مثلاً الان ایران
که درسته حکومت
ظالم و سرکوبگره و خب همه دنیا هم میدونن
ولی مردم ایران
از به اصطلاح
مخصوصاً وقتی که این جنبشهای اجتماعی و
مسائل مثلاً زنان و اینا به وجود میاد
مورد تحسین جهان هستن. یعنی درسته که ما
در یک سیستم سرکوب به سر میبریم اما دنیا
کسانی رو که مردم ایران رو تحسین میکنه.
در آلمان اینطور نبود. در آلمان آلمانی
بودن خودش یک امر به اصطلاح
شرمگین کنندهای شده بود. یعنی تمام دنیا
آلمان به عنوان یک به اصطلاح ملت
آلمانیها به عنوان یک ملت
عجیب غریب نگاه میکردن که توضیحی برای
به اصطلاح اون حکومت و کارایی که اون
حکومتشون انجام داد حکومت نازی نداشتن در
آلمان ۹ میلیون نفر فقط رسماً عضو
حزب نازی بودن خب این ۹ میلیون نفر که ما
میگیم توجه داشته باشید که این ۹ میلیون
نفر آدمای
همشون آدمای مثلاً بیسواد و نمیدونم
بدبخت بیچاره نبودن یه بخش عمده این ۹
میلیون نفر روشنفکران و دانشگاهیان بودن
یعنی یه کسی مثل هایدگر یه کسی مثل کارلیت
آدمای در آدمای در این سطح یعنی یه کسی
مثل کارلید از نظر فلسفه حقوق و فلسفه
سیاسی واقعاً یه آدمی عجیب غریب یعنی جز
برترینهاست در
قرن بیستم یه کسی مثل هایدگر آدم آدم
سادهای نبود و اینها بودن که جذب حزب
نازی شده بودن به عضویت حزب نازی درآمده
بودن و به هیتلر ایمان داشتن یاسپرس توی
همین زندگینامه
به اصطلاح خودنوشتش اتوبوگرافیش میگه که
من توی یه دانشگاه یه جلسهای بود و اینا
اون اوائل من به هایدگر گفتم که آقا تو
چطور میشه که تو به یک آدم بیسر و بیپایی
مثل هیتلر امید بستی چون هیتلر واقعاً آدم
بیسر و بیپایی بود یعنی اوباش بود در
حقیقت [خنده]
و
هایدگر میگه که به دستهای بزرگش نگاه
کنید یعنی چهجوری میشه که یه کسی مثل
هایدگر که نبوغ فلسفیش ش خیلیها معتقدن
از جمله
هانرنت معتقدن که بعد از کانت
هایدگر نه به اصطلاح نظیری قبلش داره نه
بعدش داره در این حد نگریسته میشه
و وقتی که هانرین یه مقاله داره راجع به
۸۰ سالگی
۸۰ سالگی هایدگر و در اونجا میگه وقتی
هایدگر قبل از اینکه کتاب هستی و زمانش
چاپ بشه آوازه تدریسش در اروپا پیچیده بود
و از همه اروپا میامدن برای شرکت در
کلاساش هانرت میگه پادشاه فلسفه ظهور کرده
در اروپا خب چهجوری میشه پادشاه فلسفه
انقدر
در برابر
شری نازیسم که شر عادی نبود اصلاً یعنی
در چیز یاسپرس فکر کنم یاسپرسه که یاسپرسه
یا کلاکوسکیه که مقایسه میکنه در به
اصطلاح نازیسم آلمان و با کمونیسم میگه در
کمونیسم آدما رو که میخواستن بکشن یه
محاکمه نمایشی میکردن یعنی محاکمه هنوز
معنی داشت یعنی شما استالین کسایی هم که
میخواست بکشه اونها رو متهم میکردن به
یه چیزی محاکمه نمایش میکردن ولی در
نازیسم اصلاً معنی نداشت محاکمه یعنی شما
اگه یهودی بودی باید نابود میشدی باید
سوخته میشدی و چطور میشه که یه کسی مثل
هایدگر این این موضوع متوجه نشه نه نه
مسئله شخص هایدگر نیست مثلاً آدمهایی هست
که در این ساعت بودن و بعد اون صنعتی که
صنعت مرگی که در زمان نازیها ابداع شد
این صنعت مرگ کیا درست کرده بودن؟
برجستهترین ذهنهای
مهندسی و به اصطلاح پزشکی و کسانی که
بهترین تحصیلاتو داشتن در
آلمان چطور میشه که تمام این دانش تمام
این نمیدونم تکنولوژی تمام این اقتصاد
پیشرفته در خدمت همچین چیزی قرار میگیره؟
خب اوائل
حتی زمانی که هیتلر زنده بود خب خود هیتلر
تبدیل شد به یک مسئله یه پرسش خیلی بزرگ
در دنیا و خب نوشتن
یا پژوهش درباره زندگی هیتلر خیلی مهم شد
که ببینن این آدم چهجوری شد اینطور شد
یعنی چهجوری این هیتلر هیتلر شد یک موجود
به از یک انسان تبدیل شد به یک حیولای
آدمخوار منتها دیگه از زمانی که هانرنت
کتاب خواستگاههای توتالیتاریزمو نوشت
دیگه مسئله شخصیت
رهبر
در ضیل مسئله جامعه قرار گرفت یعنی هانارن
در کتاب خواستگاههای توتالیتاریسم توصیف
میکنه چگونه جامعه آلمان
ضد یهودی شد و چگونه جامعه آلمان در دوران
جمهوری وایمر با مشکلاتی مثل تورم با
مشکلاتی مثل ناکارآمدی نهادهای دموکراتیک
و با مشکلاتی مثل رسانههای
به اصطلاح
زردی که در خدمت
تبلیغ حزب نازی قرار داشتن قرار گرفت و
چهجور این توده
به اصطلاح
مستعثل آلمانی زمان جمهوری وایمار به ظهور
کسی مثل هیتلر و ایدئولوژی مثل نازیسم
انجام مید خب اینجا شد که اینجا بود که در
حقیقت از اون به بعد این تصور که یک آدمی
میتونه بیاد و به مثلاً بر یک ملتی حکومت
بکنه این تصور قدیمی این از بین رفت یعنی
هارنت گفت ما با یک نوع استبداد جدیدی
مواجه هستیم. این استبداد جدید محصول ظهور
یک بازیگر جدیدیست در عرصه سیاست. پیش از
قرن بیستم بازیگران سیاسی
قهرمانان و نمیدونم اشراف و روحانیت و
نمیدونم پادشاهان و اینا بودن. اینا بودن
که به هر حال تحولات سیاسی به دست اینها
رخ میداد. اما حداقل از اواخر قرن نوزدهم
ما با یک پدیدهای مواجه شدیم که نیچه گفت
عصر ما عصر عوام است یعنی یک بازیگری به
نام توده و این توده خب به خیلی چیزا ربط
داشت از جمله به مهمتر از همه به تکنولوژی
ارتباطی
و به رسانه
و درست توده و تورم همزاد همدیگه هستن در
تورم چه اتفاقی میفته در تورم
شما با
به اصطلاح قیمت بالا ولی ارزش بسیار
پایینی مواجه هستید ها یعنی سیر ولیو و
پرایس در د تا جهت معکوس عمل میکنه هرچی
قیمت میره بالاتر ارزش کمتر میشه تودهم
همین طوره هرچی این نیرو رو به اصطلاح
تعداد میره بالاتر بخواد که هویت فرق
میکنه با جامعه در جامعه شما اولاً
شهروند دارید بعد از شهروند شما اصناف و
نهادهای مدنی دارید که مشخصه مثلاً نصف
مثلاً فرض کنید صنف نونواها همه هویتش
مشخص قانون داره و به خاطر همین کاملاً
مسئولیت داره یعنی اگه صرف صنف نانواها
عملی خلاف قانون انجام بده شما میدونید
که از کی باید برید شکایت بکنید و بعد ما
به اصطلاح در جامعه طبقات هست در جامعه
احزاب هست و این نهادها ولی توده یعنی یه
انبوه بیکل که
هیچ هویتی نداره یعنی
یه سیاهی منتها یه سیاهی عظیمی که نیرویی
که این برای تحول سیاسی داره تا حالا هرگز
در تاریخ سیاسی جهان
وجود نداشته و در حقیقت
این بازیگر جدید بود که به به اصطلاح ظهور
نظامهای توتالیتاریسم انجام وقت اونجا
مسئله مسئولیت مطرح شد. مسئله مسئولیت در
ابعاد خیلی وسیعتر دیگه. مسئله نیست که
هیتلر و حزب نازی بلکه اون جامعهای که در
به تصمیمهایی گرفته که اون تصمیمهاش
به به اصطلاح ظهور هیتلر بیانجام مثلاً
خود و این و این کاملاً به اصطلاح
از انگیزههای
متفاوتی نشت میگرفت. یعنی اینطور نبود که
کسایی که از نازیسم حمایت میکنن همشون یه
انگیزه داشته باشن بلکه اینا انگیزه
متفاوت داشتن هانرن تو کتاب
آشمان در اورشلیم خب نقد میکنه به اصطلاح
رهبران یهودی رو که به امید اینکه در
جامعه آلمان به عنوان شهروند
درجه یک پذیرفته بشه بشن و از اون حالت
گتویی از اون حالت شهروند درجه د بیرون
بیان اونها به به اصطلاح
به قدرت رسید در به قدرت رسیدن هیتلر نقش
خیلی مهمی بازی کردن یعنی و به خاطر همین
نقد میکنه دیگه میگه که این این یه رهبران
یهودی در آلمان اینها مسئولیت به خاطر
همینم بود که کتاب آرنت
آشمان در اورشلیم هم خشم یهودیانو
برانگیخت هم خشم مخالفان یعنی ضد یهودیها
رو به خاطر اینکه هر دو رو مسئولیت
میکردن. خب بعد
هانر این بحث مسئولیت رو پی گرفت و و بعد
استاد آرن د تا استاد بزرگ داشت یکی
یاسپرس و یکی هایدگر که دو نوع رابطه
متفاوتی هم داره با اینا چون آرنت در بچگی
هم پدرشو از دست داده بود و تنها بچه
خانوادهم بود خب
با یاسپرس حالت
به اصطلاح
یاسپس براش تبدیل شد به یک پدر یک پدر
پدری که واقعاً
احساس پدرانگی داشت بهش و نگرانش بود
مجموعه نامههایی که بین یاسپرس و هانرنت
رد و بدل شده بزرگترین مجموعه نامههاییست
که در تاریخ فلسفه بین دو فیلسوف یکی زن و
یکی مرد نوشته شده وقتی شما این نامهها
رو میخونید میبینید که چقدر این به
اصطلاح یاسپرس نگران چون یاسر یاسپرس در
بازل بود آرنت رفت فرانسه اونجا بازداشت
شد بردنش اردوگاه اونجا فرار کرد اومدن در
اسپانیا و بعد اومدن آمریکا در تمام این
مدت
یاسپورس یه همچین حالت پدرانی داره و
نگرانش هست و همین طورم
آرنت و طبیعتاً اینا کارای همدیگه رو قبل
از اینکه منتشر بشه میخوندن و در اگه شما
نگاه بکنید به اون مجموعه نامههاش
در حقیقت میبینید که قبل از انتشار اینا
چه نظرتی دارن یک مسئله همین بود که خب
الان مسئله تقصیر در آلمان چگونه است آیا
میشه گفت که همه آلمانیها مقصرن آیا
اساساً مقصر بودن یعنی چی
خب یاسپرس این کتاب این بحثو مطرح کرد و
بعد یه وقت این سرمنشأ مباحث بسیار دراز
دامنی شد در زمینه اینکه مسئولیت اجتماعی
ببخشید
مسئولیت
مسئولیت اجتماعی مسئولیت اخلاقی مسئولیت
به اصطلاح فردی
هانرنت یه کتاب داره به نام مسئولیت و
داوری رسپانسیبل ججمنت که به فارسی ترجمه
شده
اگر اونجا نگاه بکنید یک فصل کتاب درباره
مسئولیت شخصی در
حکومتهای دیکتاتوریه و در حقیقت اون
مقاله
داره به یه نوعی جواب یه دیدگاه متفاوتی
رو راجع به مسئولیت مطرح میکنه
این کتاب این کتاب مسئله تقصیر به فارسی
ترجمه شده من یک بار دیگه هم یه بخشش
خوندم برای دوستان ترجمه خانم فرید
فرنودفر و امیر نصری
و
در حقیقت
چند تا نکته مهم درش هست یکی اینکه هانرن
کارلیاسپرس فیلسوف
ارتباطاته یعنی فیلسوف کامیکیشنه
شاید بشه گفت که مهمترین کانسپتی که
به اصطلاح بهش باور داره و این کانسپت رو
این مفهوم رو با مفهوم آزادی
کاملاً در هم تنیده میدونه ارتباطه یعنی
شما زمانی آزاد هستید که بتوانید با
دیگران ارتباط برقرار کنید حالا این
ارتباط توضیح میدم که به چه معنا
تز اصلی به اصطلاح
یاسپرس این هست که علت اینکه این نظامهای
توتالیتر به وجود آمدن این بود که
شهروندان
امکان تفاهم با همدیگه رو از دست دادن خب
این مسئله
بعد از یاسپرس
کاسیر و دیگران و دیگران مفصل روش کار
کردن یعنی شما کتاب اسطوره دولت کاسیله رو
بخونید میگه که زبان دو نوع کاربرد
میتونه داشته باشه. یک کاربرد معنایی
یعنی مثلاً من به شما بگم که من به خانه
میروم و شما معنای این جمله رو میفهمید
و یکی هم کاربرد جادویی. کاربرد جادویی
یعنی معنا مهم نیست بلکه تأثیر مهمه ها
وقتی هم به اصطلاح تبلیغهای آگهیهای
بازرگانی که عرض کردم قبلاً اینطورین دیگه
کلام رو برای معنا به کار نمیبرن بلکه
برای تاثیر به کار میبرن و میگه که در در
وقتی که شما میخواید تفاهم بکنید باید
زبان رو به صورتی که معنا بده به کار
ببرید یعنی من وقتی با شما صحبت میکنم
باید هم خودم بدونم چی دارم میگم هم به
صورتی بگم که شما هم متوجه منظور من بشین.
بنابراین شما وقتی که با دیگری صحبت
میکنید تفاهم زمانی برقرار میشه که شما
صداقت داشته باشید. شما به چیزی به نام
حقیقت معتقد باشید. اگه من مثلاً به شما
بگم که چهارشنبه مثلثهست یا دیوونم یا
اینکه دیگران دیوونه فرض کردم بنابراین
باید ب به شیوهای حرف بزنم که منظور
خودمو خودم روشن بدونم و به شیوهای قابل
فهم برای مخاطبم حالا بستگی داره به اینکه
مخاطب چه نوع مخاطبی هست بیان بکنم خب
کسانی مثل یاسپرس و بهویژه یاسپرس در از
اولین کسانی هست که تأکید کرد که در یک
جامعهای
در اروپا در موقعیتی قرار گرفت که
حکومتها با دستگاه تبلیغات توانستند از
زبان معناز بکنن و زبان رو به شکل کاملاً
جادویی به کار ببرن. دیدین که مثلاً تو
این تبلیغات سیاسی ملت مثلاً آلمان
نمیدونم
همه این چیزایی که مردمو برانگیزه به عمل
حتی میگفتن که در نازیها از
نیچه هم به اصطلاح سواستفاده کردن دیگه و
میگن سربازان نازی توی سنگراشون اراده
معطوف به قدرت نیچه رو میخوندن برا چی
برا که حالت برانگیزاننده داره مثل شعر
میبینه
خب وقتی که شما زبان یه قابلیت معنابخشیش
رو از دست میده درست مثل یک
ابزاری میمونه که برای اون مقصدی که
درست شده دیگه به درد نمیخوره منتها شما
مثلاً فرض کنید اگر یک ماشینی خراب بشه
شما میتونید بندازیدش دور یا شما میتونید
کنارش بگذارید شما میتونید دیگه ازش
استفاده نکنید ولی زبان این شکلی نیست شما
وقتی که زبان
به اصطلاح شما دچار ما تورم
گفتار میشیم ها عصر قرن بیستم اینطوریه
دیگه کاری که رسانهها میکنن و با زبان
میکنن
و بعد با اینترنت دیگه اینترنت دیگه این
وضعیتو به حد اعلی رسونید یعنی در اینترنت
شما چیزی به نام تیراژ ندارین. م قبلاً
شما میگفتین این کتاب ۳۰۰ تا تیراژ داره.
معلومه که این کلمات چند بار تکرار شدن و
محدوده. وقتی که محدودیت هست معنا هست.
ولی در اینترنت کلمات به شکل بینهایت و
بیحد و مردی استفاده میشن. حالا وقتی که
میایم با به اصطلاح رسانهها، رسانههای
دیجیتال و تکنولوژی دیجیتال شما دچار تورم
نامحدود
به اصطلاح کلام هستید و خب ولی زبان وقتی
که ارزش معنایی و کاربرد معنایشو از دست
میده شما کنارش که نمیذارین شما اونو باز
بیشتر تکرار میکنین یعنی من به خاطر
اینکه حرف خودمو به شما به اصطلاح
بفهمونم هی بیشتر حرف میزنم هی بیشتر حرف
میزنم رسانهها میشن ۲۴ ساعته نمیدونم
الان تلفنایی که ما داریم مرتب داره کلمات
تو یعنی شما هر چقدر که این تورم بالاتر
میره شما به این تورم بیشتر دامن میزنید
در نتیجه اون زبانی که قرار بود معنا بده
و با معنابخشی قرار بود که ارتباط بین
آدمها رو برقرار بکنه
و این ارتباط بین آدمها یعنی اینکه جامعه
ساخته بشه یعنی کامونیکیشن
برای ساختن کامیونیتی
کاملاً حیاتی هست و و از طریق ارتباطات
هست یعنی از طریق ارتباط و تفاهم هست که
من و شما به یه چیزی به نام درک مشترک از
واقعیت میتونیم دست پیدا بکنیم دیگه اگر
مثلاً فرض کنید شما به خورشید بگید ماه من
به ماه بگم خورشید ما نمیتونیم بفهمیم که
شب کیه روز کیه زمانی من و شما میتونیم یه
درک مشترکی از واقعیتی که درش قرار داریم
داشته باشیم که بتونیم زبان مشترکی رو به
کار ببریم و این زبان مشترک درک مشترک یا
کامنت سنسو میسازه. بنابراین کامن سنس
کامونیکیشن کامیونیتی اینها با همدیگه
ارتباط داره خب وقتی که
زبان کاربرد معنایشو از دست میده تبدیل
میشه به ضدش
یعنی میشه اسلحه یعنی نظامهای
توتالیته
زبان رو تبدیل به اسلحه کردن وپنایز کردن
ها
وپنایز کردن کلمه یعنی که شما به جای شما
به جای اینکه از گلوله استفاده کنید برای
کشتن آدمها از کلمه استفاده میکنید برای
اینکه
بسی راحتتر و بسی عمیقتر از کشتن بر
تسلط پیدا بکنید. یعنی اگر کس کسی بتونه
ذهن شما رو کنترل بکنه شما دیگه میشید
برده او ها تمام مسئله اینه دیگه حالا این
کنترل ذهن به چه صورتیست به این صورت نیست
که شما رو به عقاعد خاصی واداره یه کاری
بکنه که شما بین خطا و درست بین توهم و
واقعیت کاملاً سرگردان میشید نمی ندونید
چه اتفاقی داره میفته ندونید اصلاً دیگه
واقعیت چی هست و در حقیقت حس
یا حساسیت درک واقعیتو از دست بده.
بنابراین وقتی که زبان تبدیل میشه به یک
ابزار غیر ارتباطی و و معنازیی میشه از
زبان میشه ابزار خشونت یعنی دروغ گفتن
توهین کردن نمیدونم
بی بی اعتنا بودن به حقیقت فریب دادن
اینها چیزهاییست که در زبان رخ میده با
زبان رخ میده و و در حقیقت اگر کشتن هست
اگر تزیع حق هست این در حقیقت با زبان
ایجاد شده. زبانی که فرمان میده، زبانی که
حکم اعدام صادر میکنه، زبانی که حکم مرگ
میده، زبانی که قانون
تبعیض آمیز میذاره، زبانی که تنفر
پراکنده میکنه اون هست که باعث میشه در
خارج آدمها حقوقشون ضاع بشه، تزی و به
اصطلاح تعویض براشون اعمال بشه و کشته
بشن. در منشور سازمان ملل منشور یونسکو که
بعد از جنگ جهانی دوم درست شد فلسفه
یونسکو توی یک جمله آمده که جنگ ابتدا در
ذهن آغاز میشه در ذهن یعنی در زبان یعنی
کهه اول جنگ ساخته میشه اون زبان جنگه که
جنگ وا بیرونی رو ایجاد میکنه بنابراین
اتفاقی که افتاده بود بعد از اینکه نازیسم
فروپاشید
این بود خب اون چیزی که باعث شده بود
نازیسم به وجود بیاد یعنی
اتمیزه شدن جامعه جامعه
به ظاهر افراد با هم زندگی میکنن به ظاهر
افراد با همم حرف میزنن ولی در واقع
امکان تفاهم وجود نداره و این یعنی جامعه
تبدیل بشه به یک مجمعالجزایری از
انسانهای تنها و بیدفاع که
چون که تنها هستن و بیدفاع هستن
در برابر انواع و اقسام ابزارهای سرکوب و
خشونت کاملاً آسیب پذیرن. اگر من تنها
باشم و نتونم با شما حرف بزنم نمیتونم
بفهمم الان شبه یا روزه. بنابراین هر
اتفاقی ممکنه بر سر من بیاد.
خب سوال این بود که
علت ظهور نازیسم هانرنتم میگه دیگه علت
ظهور نازیسم تودهها بودن. این تودهها
محصول تنها شدن آدمها در جوامع صنعتی
بودن. یعنی وقتی انقلاب صنعتی رخ داد شما
ناگهان میبینید که آدمها از جای خود
کنده میشن. یعنی آدمایی که تو روستا زندگی
میکنن، توی شهر خودشون زندگی میکنن به
خاطر کار کردن در کارخونهها، به خاطر
بوروکراسی جدید از جای خودشون کنده میشن و
میان در شهرهای بزرگ، شهرهای صنعتی و
شهرهای پرازدحام. منتها این ازدحامیست که
تنهایی رو برای شما تحمیل میکنه.
تنهاترین آدمها در پرجمعیتترین شهرها
زندگی میکنن. و این تنهایی چهجوری به
وجود اومده؟ تنهایی به این صورت به وجود
اومده که آدمها به ظاهر کنار همن. حتی
آپارتمانها فاصله زندگی آدمها رو به
حداقل ممکن رسونده اما امکان تفاهم ندارن.
یعنی
نمیتونن با همدیگه همدیگه رو نمیبینن
همدیگه رو به رسمیت نمیشناسن زبان مشترک
ندارن اینا هر کدوم از یه شهری اومده از
یه دینی داره یه فرهنگی داره تمام اون
علغهها و پیوندهایی که قبلاً وجود داشت و
این رو با آدمای دیگه پیوند میداد و
امکان تفاهمو برقرار میکرد همه ناگهان از
بین میره مثل که مثلاً فرض کن ما مهاجرت
که میکنیم یهو میبینیم که زبانی که بلد
بودیم دیگه به درد نمیخوره شما باید
سرزمین بیگانه، زبان بیگانه، قانون
بیگانه، همه چیز بیگانه میشه.
خب سؤال اینه نازیسم به پایان رسیده ولی
اون مش اون عاملی که به در به وجود آورد
نازیسمو اون که به پایان نرسیده و اون
چیه؟ اون بحران ارتباطه. بنابراین تمام
فلسفه فیلسوفانی مثل آرنت و یاسپرس و
دیگران و اساساً فیلسوفان اروپایی و غربی
شد مسئله جامعه و اینکه شما باید جامعه رو
از اینکه امکان تفاهم درش از بین بره باید
محافظت بکنید تنها چیزی که جامعه اگر
جامعه ما ما دو نوع جامعه داریم یه جامعه
طبیعی داریم مثل این میمونه که مثلاً فرض
کنید
من در یک جامعهای به دنیا میام من جامعه
افغانستان جامعه ایران جامعه پاکستان به
دنیا میام هیچ نقشی در به وجود آوردن اون
جامعه ندارم من هم وقتی از این دنیا برم
اون جامعه به حیات خودش ادامه خواهد داد
این اینو بهش میگن جامعه طبیعی ولی در
مقابل جامعه طبیعی شما جامعه انسانی دارید
جامعه انسانی چیه جامعهست که ساخته میشه
چهجوری ساخته میشه با ارتباط یعنی جامعه
جامعه طبیعی میتونه
میتونه از بین بره کما کهه بسیاری از
جوامع در طول تاریخ از بین رفتن به دلایل
مختلف
جنگ شده نمیدونم انواع ملایای طبیعی و
غیرطبیعی ولی جامعه این جامعه انسانی هست
یعنی جامعه که انسانها بر اساس آگاهی به
حقوق و مسئولیتهای اون چیزی که شهروندی
تعریف میکنن با همدیگه یه ارتباطی برقرار
میکنن که این ارتباط طبیعی نیست و
ارتباطیست آگاهانه و درست مثل نفس کشیدن
درست مثل ضربان قلب تا زمانی این جامعه
زندهست که این نبض ارتباط درش بتبه زده
بشه به محض اینکه ارتباط و تفاهم از بین
بره ما برمیگردیم به وضعیت در حقیقت
خشونت وضعیت جنگ وضعیت به اصطلاح
طبیعی
خب سؤال
سؤال
یاسپرس در این کتاب اینه ما این این
نازیسم حکومت نازیسم معلول چنین شرایطی
بود این شرایط که هنوز هست چه بکنیم که
این شرایط عوض بشه یعنی چه بکنیم که بحران
ارتباط از بین بره چه بکنیم که امکان
تفاهم در جامعه
افزایش پیدا بکنه چه کنیم که آدمها به نه
اینکه دیگری رو تحمل کنن بلکه بدونن که
فقط با دیگری زندگی میشه کرد بدون دیگری
نمیشه زندگی کرد بنابراین دیگری
بدون دیگری خودی وجود نداره خود یعنی اون
که دیگری رو میشناسه ریکوگناز میکنه و
با او همزیستی میکنه
در اینجا بنابراین مسئله این بود که خب
حالا مسئولیتمون چیه؟
یاسپرس در اینجا چهار نوع مسئولیت رو از
همدیگه باز میشناسه یعنی یکی از ویژگیهای
این کتاب اینه که در حقیقت برای اولین بار
یاسپرس مسئولیت رو تقسیم بندی میکنه یعنی
یکی مسئولیت
به اصطلاح اخلاقیست یکی مسئولیت حقوقیست
یکی مسئولیت سیاسیست و یکی هم مسئولیت
متافیزیکی
و خب این میشه در حقیقت موضوعی که خیلی
روش بعد از یاسپرس بحث میشه و اینها حالا
من یکی دو سفر میخونم چون دوستمون گفتن که
زیاد از رو نخونیم
من یه تکه رو میخونم و بعد دعوت میکنم
دوستان
یه چیز دیگه هم هست اینکه که خیلی از
دوستانم تقاضا داشتن که این کتاب متنشم
خوانده بشه خصوصاً اینکه
اینطوری نیست حتماً حالا بعضی از دوستان
نظرشان این هسته که فقط
تحلیلها و اینا گفته بشه ولی خیلی از
دوستانم هستن که دوست دارن متن رو بشنون و
با هر وقت شما فرصت داریم دوست داریم
بشنویم
بسیار خب میگه که
این
به اصطلاح لکچرهای درس گفتارها ها
در
ترم زمستانی
۱۹۴۵
۴۶ یعنی درست بعد از
از رفتن نازیست بر آلمان ارائه شده
چیز
یاسپرس چند تا کار داره که امیدوارم
یاسپرس از اون به اصطلاح
نویسنده های بد اقبال هست در ایران یعنی
یه سری نویسندهها هستن که واقعاً خوش
اقبال بودن یعنی مترجمه خوب رفتن سراغشون
ولی در ایران کاسیر یاسپیر کاملاً یک
شخصیت غیرواقعی ازش ساخته شده و اونم حالا
دلیل داره تصور کنید که خانم آقای رئیسی
رئیس جمهور درگذشته خانم آقای رئیسی رساله
دکتریش درباره یاسپرسه دیگه شما حساب بقی
چیزا رو بکنید یعنی یک وضعیت فاجعه و
آمیزیست ولی
چند تا کار داره یاسپرس که اتفاقاً خیلی
برای ما خیلی خوبه به خاطر اینکه درست
زمانیست که یعنی اینها رو نوشته برای
اینکه شما یه جامعه
جدیدی در آلمان بسازین یعنی زمانی که همه
چیز از بین رفته خب کاری که هیتلر کرد فقط
این نبود که با کشورای دیگه جنگ خود آلمان
رو به خاکستر سیاه نشوند و بعد متفقین که
حمله کردن خب متفقین هم یک به اصطلاح
ویرانهای بر جا گذاشتن اگر دوستان آلمان
رفته باشن یا در آلمان زندگی کنن داستان
شهرهایی مثل درزدن و اینها رو میدونن و و
یه چند تا کار داره یکی این کتاب فیوچر
منکاین هست آینده
انسان یکی هم کتاب
فیوچر آ جرمنی هست تمام اینها همش راجع به
این که خب ما الان باید چیکار بکنیم از
کجا شروع بکنیم حالا ما میخوایم یه جامعه
جدید بسازیم و خب هم خطرها و مشکلاتی رو
که اون موقع جامعه اروپا اروپا و جامعه
آلمان رو تهدید میکرده برمیشمره و هم
اون چیزی که حالا که خب اقتصاد از بین
رفته حکومتم که زده نابود کرده از نظر
بینالمللی حتی آلمان تا همین الان هم به
اصطلاح پایگاههای نظامی آمریکا در آلمان
هستن از در بینالمللی هم آمریک آلمان
اعتبار خودش رو از دست داده خب الان چیکار
باید چی داریم در حقیقت اونچه که یاسپر
سعی میکنه توضیح بده این هست که ما
داشتههامون رو ممکنه از دست داده باشیم
ولی تواناییمونو از دست ندادیم و چگونه از
این توانایی استفاده بکنیم برای بازسازی
آلمان
من یه بخشی از این کتابو براتون میخونم
ولی
اگر دوستان مایل باشن میتونیم فردا یه بخش
دیگهشو بخونیم یعنی برای اینکه هم دوستان
خسته نشن هم صدای منم آزارشون نده میتونیم
در دو بخش انجام بدیم که هم بخشهای بیشتری
رو خونده باشیم و صحبت کرده باشیم هم
اینکه خب دوستان هم
ملول نشن
کتابش اینطور یعنی اولین
سخنرانیش یا درس گفتارش اینطوری آغاز میشه
خانمها و آقایان
آن دسته از شما که در مقام دانشجو در
سالهای اخیر در کلاسهای درس حضور
یافتهاید چه بسا اینک متوجه شده باشید
باشید که ناگهان همه چیز به کلی تغییر
چهره داده است. صحنه زیر و رو شده است.
جریان حوادث سیاسی از مدرسان دانشگاه
عروسکهای خیمه شببازی ساخته است که بنا
به شرایط رنگ عوض میکنند.
آنها به عنوان جزئی از ارگانهای قدرت
ساز خود را میزنند. آنها به هر شیوهای
هم که حرف بزنند هیچ یک قابل اعتماد نیست.
مسئله به ساز کسی میرقصم که به من پول
دهد حتی در خصوص استادان برجسته دانشگاه
نیز صادق است.
من شخصاً با حس عدم اعتماد تمامی جوانانی
که ظرف ۱۲ سال گذشته به بلوغ فکری رسیدند
همدلی دارم.
اما از شما تقاضا دارم که در حین تحصیل
نسبت به این امکان واقف باشید که در شرایط
فعلی وضعیت تغییر کرده است و به واقع اینک
بحث بر سر حقیقت است.
تقاضای من از شما این است که اگر هر یک از
ما در جایگاه خویش تأثیرگذار باشیم حقیقت
آشکار خواهد شد. عجالتاً تلقی خود را در
خصوص وضعیت علوم در دانشگاه به سمع شما
خواهم رساند. سپس شما میتوانید در این
باب قضاوت بنشینید. تلقی من به شرح زیر
است.
در برخی رشتهها به ندرت چیزی متفاوت از
آنچه در سالهای پیشین شنیدهایم
میشنویم. محققانی که با خودشان صادق
بودند هرگز چیزی جز حقیقت را تعلیم
ندادند. شما با استادانی مواجه میشوید که
لحن صدا، مضمون کلام و بینشهای بنیادین
درس گفتارهایشان همان چیزیست که سالهای
سال بوده است. اما به ویژه در ساحتهای
فلسفه و سیاست چه بسا احساس غریبی به شما
دست دهد. در این ساحتها به واقع همه چیز
تنینی کاملاً متفاوت پیدا کرده است. آن
دست از شما که پیش از سال ۱۹۳۳
یا حتی در سالهای نخست پس از آن درس
گفتارهای رشتههای فلسفه و سیاست حاضر
میشدید، اگر همینک در این درس گفتارها
حضور یابید، احتمالاً متوجه خواهید شد که
تنها تعداد معدودی از استادان به مواضع
پیشینشان پایوند ماندهاند. چه وسا در
همین جا نیز به واسطه تلاطماتی که این دهه
پشت سر گذاشته است شاهد یک تغییر باشه.
تغییر صحنه یک واقعیت است. مدرسانی که در
روزگاری نهچندان دور اصطلاحات نازیسم را
برای شما تبیین میکردند به یکباره از
صحنه حذف شدند. از یک سو مدرسان سابق در
هیئت استادانی سالخورده دوباره بر سر
کلاسها حضور یافتند و از سوی دیگر مدرسان
جوانی پا به عرصه گذاشتند و هر دو طیف این
اساتید اینک از آزادی و صراحت بیان
برخوردارند در حالی که تا پیش از این به
ناچار باید نقابی بر چهره میداشتن.
مجدداً از شما استدعا دارم تا از این
نتیجهگیری نسنجیده حضر کنید که آنچه در
گذشته تعلیم داده میشد به تمامی در تقابل
با ارزشهای کنونی ماست. خیر چنین نیست.
اینطور نیست که اینک همان حرفهای گذشته
زده میشود. با این تفاوت که جهت آن عکس
شده است. یعنی آنچه پیشتر مورد مدح و
ستایش بود اینک مورد زم است و آنچه قبلاً
مورد زم بود اینک مورد مدح و ستایش است.
اینطور نیست که امروز نیز همچون گذشته
آموزهها از جانب سیاست تحمیل میشوند و
از این رو هیچ حقیقت راستینی وجود ندارد.
این گمان درست نیست. دستکم همه جا شاهد
چنین چیزی نیستیم. اگر در جایی چنین وضعی
حاکم باشد در آن صورت نه با تفاوتهای
ماهوی روبهرویم و نه شاهد تغییری در طرز
فکریم. بلکه تنها جهت حملات پرخاشجویانه
یا مدح و ستایش بیاس عوض شده است.
بر ما استادان فرض است که با نوع آموزشمان
نشان دهیم که نه تنها در مضامین معینی از
تعالیم بلکه بهخصوص در طرز تفکر تفاوت
بنیادینی میان امروز و دیروز وجود دارد.
اگر تعال پیشین تبلیغات بود و نه علم و
فلسفه، پس نباید طرز فکر دیگری در تقابل
با آن اخذ شود، بلکه لازم است همین طرز
تفکر را به جانب حرکت نقادانه سوق داد.
یعنی به جانب تحقیق که شناخت حقیقی در گرو
است. البته میتوان نیاز به چنین کاری را
سرکوب کرد و به آن وقی ننهاد. اما اگر به
آن مجال ظهور داده شود از ذات انسان بودن
برخواست برخواسته است. قطعاً هر آنچه
اندیشیده میشود و مورد تحقیق قرار
میگیرد وابسته به شرایط سیاسیست. اما فرق
است میان اینکه قایات قایات اندیشه و
تحقیق از سوی قدرت سیاسی تحمیل شود و به
همین خاطر غایات سیاسی مورد بهرهبرداری
قرار گیرند یا اینکه اندیشه و تحقیق آزاد
گذاشته شوند چرا که این قدرت سیاسی خواهان
پژوهش آزاد و خواهان فضایی عری و رها از
تأثیر مستقیم سیاست
پیش از سال ۱۹۳۳
ما استادان اجازه داشتیم آزادانه سخن
بگوییم و بیاندیشیم اینک نیز از چنین حقی
برخورده بود یعنی زمان ۱۹۳۳ زمانیست که
نازیها سر کار آمدن و الان که داره صحبت
میکنه زمانیست که نازیها
در حقیقت دی بر سر قدرت نیستن
وضعیت سیاسی کنونی یک حکومت نظامی و حکومت
آلمانیست که به وا به واسطه مرجعیت دیگران
بر سر کار آمده است که یا حکومت بعد از
جنگه و حکومتیست که به نوبه خود نه حکومتی
دموکراتیک بلکه حکومت استبدادیست. اما هر
دو این حکومتها چه حکومت آلمان و چه
حکومت نظامی هیچ طرز فکری را به ما تحمیل
نمیکنن بلکه دست ما را در نایل شدن به
حقیقت بازگذاشتهاند. البته این بدان معنا
نیست که ما اینک برای ارائه قضاوتهای خود
از آزادی و اختیار تام برخورداریم. وضعیت
کلی به ما اجازه نمیدهد تا بتوانیم در
باب تمامی مسائلی که در سیاست جهانی از
اهمیت برخوردارند و در حال حاضر در نزاع
میان قدرتهای سیاسی ایفا نقش میکنن،
آشکارا و بیپروا سخن بگوییم. این مسئله
بدیهیست. در هر جای دنیا ممکن است سکوت
کردن در قبال برخی مسائل و واقعیتها به
خاطر یافتن مناسبترین راه حل بخشی از
درایت سیاسی به شما رود. سکوت نه وضعیت
ایدآل بلکه دردناک و ناگوار است. روحیه
حقیقتطلبیمان
موجب تن دادن ما به چنین وضعیتی میشود.
اما هیچکس حق گلایه ندارد. سخن گفتن از
هر دری آن هم بر مبنای میل و اراده ما به
هر حال نوعی بیمبالاتی و بیبندواریست.
آنچه به زبان میآوریم باید مطلقاً حقیقت
باشد. حوادث سیاسی روز به این معنا که
عملاً خود را درگیر سیاستسازیم موضوع
درسگارهای دانشگاه نیست. نه نقد و نه
تمجید اعمال حکومت، بلکه تنها تبیین
ساختار واقعی آن از حیث علمی میتواند
موضوع درسگفتهای دانشگاهی باشد. این
واقعیت که امروزه حکومت نظامی بر ما سایه
افکنده است خودبهخود متضمن آن است که حق
نقد این حکومت را نداریم. اما همه اینها
به معنای هیچ محدودیتی بر سر راه تحقیقات
ما نیست، بلکه صرفاً به معنای جبری قاطع
برای مداخله نکردن در اموریست که به ما
ربطی ندارد. یعنی دخالت در افعال و
تصمیمات سیاسی روس. به نظرم مغرضانه
میآید که شرایط حاکم را به منزله
محدودیتی بر سر راه تحقیقاتمان در باب
حقیقت ببینیم. بلکه بیشتر بد این معناست
که مجازیم از منظرهای مختلف و با
بهرهگیری از تمامی ابزارها همه تلاش خود
را برای شناسایی اموری به کاربندیم که به
لحاظ روش قابل تحقیق هستند. در این م مسیر
هرچند از کثرت منظرها و مباحث برخورداریم
اما در عین حال خطر پراکندگی و بیپایه و
اصل بودن نیز ما را تهدید میکند. اما این
به نوبه خود بدن معنا نیست که ما برای
انجام تبلیغات آزاد بودیم. اگر تبلیغات در
مسیر اهداف سیاسی کنونی باشد چه بسا به
آنها مدارا شود. اما چنین تبلیغاتی در
دانشگاه یک فاجعه است. میدونید که یکی از
مهمترین آثار یاسپرش هم کتابش در درباره
دانشگاهست. ایده دانشگاه. ما از راه
ادعاهای شتابزده به حقیقت نائل نمیشویم،
بلکه باید آنها را بیازماییم، سبک سنگین
کنیم، در باب آنها تأمل کنیم، پیس و پیش
پس و پیش و لهو علیه آنها را مورد تحقیق
قرار دهیم و مدعیات خودمان را به پرسش
بکشیم. در دانشگاه حقیقت همچون کالایی
حاضر و آماده نیست بلکه حقیقت صرفاً در
حرکتی روشمند یعنی در تدبیر عقل حاصل
میشود.
در اینجا قصد دارم با شما درباره وضعیت
کنونیمان سخن بگویم.
میخواهم برای روشنگری و ترقیب خودمان از
انگیزههای فلسفی سخن بگوییم. حقیقت باید
به ما یاری برساند تا راهمان را بیابیم.
پیش از ورود به بحث لازم است دو نکته را
در نظر داشته باشیم که در شرایط کنونی
وقوف نسبت به آنها برای ما آلمانیها
ضروری به نظر میرسد. نخست باید بیاموزیم
تا با یکدیگر سخن بگوییم
و دیگر آنکه دیگری را در تقابل با یکدیگر
و با توجه به تفاوتهای غیرمعمولمان
بفهمیم و به رسمیت بشناسیم. این تفاوتها
چنان عظیم هستند که در وضعیتهای مرزی
شبیه به آدمهایی از نژاد و ملیتهای دیگر
به نظر میآییم.
ما باید در آلمان جهت عقلانی را بیابیم.
جهتی که به ما امکان آن را میدهد تا در
کنار یکدیگر زندگی کنیم. ما هنوز مبنای
مشترکی با یکدیگر نداریم. باید تلاش کنیم
تا به هم نزدیک شویم.
سخن گفتن از پشت تریبون امری یکطرفه است.
ما در اینجا با هم گفتگو نمیکنیم. با این
حال آنچه من برای شما ایراد میکنم حاصل
سخن گفتن متقابل با یکدیگر است که هر یک
از ما به نوبه خود در جمعهای دوستانه کم
و بیش انجام میدهیم. نحوه وقوع آن به
محیطی بستگی دارد که در آن زندگی میکنیم.
همه شما باید با شیوه مختص به خودتان با
اندیشههایی که من در اینجا ارائه میکنم
مواجه شوید. نباید اندیشههای مرا آرایی
قطعی و معتبر بدانید، بلکه باید آنها را
سبک سنگین کنید. البته نه به این معنا که
به سرعت با آنها مخالفت کنید، بلکه آنها
را بیازمایید، پیش چشم آورید و مورد بررسی
قرار دهید. در اینجا هدف ما آموختن سخن
گفتن با یکدیگر است. این بدان معنا نیست
که ما فقط میخواهیم عقاعد و آرای خود را
تکرار کنیم، بلکه با آنچه دیگری نیز
میاندیشد گوش فرا میدهیم. ما نمیخواهیم
صرفاً ادعا کنیم بلکه در سددیم که منسجم
بیاندیشیم، به عدله گوش فرادهیم و همواره
برای پذیرش بینشی جدید آماده باشیم. ما
میخواهیم دیگران را بپذیریم و میکوشیم
تا از منظر دیگران به مسائل بنگریم. در
واقع ما در جستجوی دیدگاههای مخالف
هستیم. برای نیل و حقیقت دیدگاه مخالف
مهمتر از دیدگاه موافق است. یافتن وجوه
اشتراک در عین اختلاف مهمتر از تثبیت
شتابزده عقاعد انحصاری هر یک از طرفین
است که فرد میتواند با آنها نومیدانه به
گفتگو خاتمه بخشد.
تأیید قضاوتهای تعیینکننده بر پایه
عواطف چه اندازه آسان است. اما پیش چشم
آوردن مسئله در کمال آرامش و مشاهده حقیقت
با علم به تمامی متعلقاتش چه اندازه
دشوار.
خاتمه بخشیدن به یک گفتگو از طریق اقامه
دعاوی لدوجانه چه آسان است ورود به مبنای
حقیقت به نحو بیوقفه آن هم ورای دعاوی چه
دشوار
پذیرش عقیدهای و تثبیت آن به منظور دست
برداشتن از تأمل بیشتر چه آسان است اما
گام به گام جلو رفتن و هیچگاه سد راه
پرسشهای بعدی نشدن چه دشوار
ما باید اندیشهمان را علیه این تمایل
بپرورانیم که همه چیز پیشاپیش حاضر و
آماده است و همه چیز در شعارها گفته شده
است. لازمه چنین امری آن است که در
احساساتی نظیر غرور، استیصال، خشم، لجاجت،
انتقام و تحقیر غرقه نشویم بلکه بر این
احساسات لجام زنیم و واقعیت را ببینیم. ما
باید چنین احساساتی را معلق سازیم تا
بتوانیم به نظاره حقیقت بنشینیم و عاشقانه
در جهان زندگی کنیم. اما عکس این مسئله در
خصوص سخن گفتن با یکدیگر صادق است.
اندیشیدن به همه چیز در سایه تردید و
تصمیم نگرفتن در باب آنها چه آسان است.
اما اتخاذ تصمیمی حقیقی در پرتو اندیشهای
که از جمیع جهات گشوده باشد به غایت
دشوار. چه آسان است که با حرف زدن و وعده
دادن از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنیم.
اما ماندن بر سر تصمیم خود به نحو بیغید
دو شرط و عاری از تعصب چه اندازه دشوار
است. پیش گرفتن مسیری که به کمترین مقاومت
و ایستادگی احتیاج دارد چه آسان است. اما
در جریان راهبری پای ماندن به مسیر در پیش
گرفته شده با عزمی راسخ به رغم انعطاف و
سازشپذیری اندیشه چه دشوار است. این
مشکلات میتواند ما را در جهت مخالف گمراه
سازد. اگر عیوب یک طرف را به جان عیوب طرف
دیگر بیاندازیم، قادر نیستیم قدمی به جلو
برداریم. هیچ راه میانهای وجود ندارد
بلکه مسیری که انسان را به جانب حقیقت
هدایت میکند در حیته خواستگاههای اسیدی
قرار دارد که این عیوب از دل آنها ناشی
میشوند. ما زمانی به این نقطه میرسیم که
به واقع بتوانیم با یکدیگر گفتگو کنیم.
برای رسیدن به این غایت لازم است امری
پیوسته در ما محفوظ بماند. امری که به
دیگران اعتماد دارد و شایسته احترام است.
به این شیوه در حین گفتگو آن سکوتی تنین
انداز میشود که افراد در آن متفقاً از
حقیقت آگاهی مییابند و به آن گوش
میسپارند.
به همین دلیل ما نمیخواهیم نسبت به
یکدیگر خشمگین باشیم بلکه میکوشیم تا به
همراه هم راهمان را بیابیم. احساسات و
عواطف موجود در گفتار فردگوینده علیه
حقیقت موجود در سخن وی عمل میکنند. ما در
سدد نمایش هیچ اراده متأسبانهای نیستیم
یا اینکه بر سر هم فریاد بکشیم. ما
نمیخواهیم در اثر توهین به دیگران احساس
ندامت کنیم و نمیخواهیم به وهای خوشنودی
خودمان به تحقیر دیگران بپردازیم. ما قصد
نداریم که عقاعد خودمان را به دیگری تحمیل
کنیم. در جستجوی همگانی حقیقت نباید هیچ
محدودیتی به واسطه خویشتنداری از سر
خیرخواهی هیچ نرمخویی همراه با سکوت و
هیچ تسکین فریبکارانهای وجود داشته باشد.
هیچ پرسشی وجود ندارد که نتوان آن را طرح
کرد. هیچ امر بدیهی که مطلوب باشد هیچ
احساسی و هیچ دروغ مادامالعمری رو که باید
به خاطر منافع حیاتی حفظ شود یا غیر قابل
طرح باشد وجود ندارد همه و همه باید به
محک آزمون گذاشته شود به طریق اولا اجازه
نداریم که با قضاوتی چالشورنگیز بیجهت و
اثبات نشده گستاخانه به صورت دیگری سیلی
بزنیم ما به یکدیگر تعلق داریم هنگامی که
با یکدیگر سخن میگوییم باید مسائل مشترک
میان خودمان را با پوست و گوشتمان حس
کنیم. هنگامی که با صدای بلند با یکدیگر
سخن میگوییم، تنها کاری که میکنیم این
است که با خودمان و در درونمان سخن
میگوییم. در این نحوه سخن گفتن هیچکس
قاضی دیگری نیست. هرکس در عین حال هم متهم
است و هم قاضی. تمام تحقیقات ما تحتالشعاع
سایه چنین اتهاماتی قرار میگیرد که از
ناحیه اخلاقیسازی سرآوردهاند.
اخلاقیسازی که از دیربواز خود را در
بیشتر گفتگوها داخل ساخته است و در برابر
هر آنچه قرار گیرد نیز مدام همچون زهری
قطره قطره وارد زخمهای ما میشود.
نمیتوان این سایه را از میان برداشت اما
میتوان پیوستان را کمرنگتر ساخت. ما
میتوانیم از انگیزه راستینی برخوردار
باشیم. ما نمیخواهیم دیگری را متهمسازیم
به جز در موارد جنایات مشخصی که به نحو
عینی قابل اثبات و قابل مجازاتند. همه این
سالها در خصوص تحده
و شنیدهایم. دیگر نمیخواهیم مرتکب آن
شویم.
اما این امر تنها تا حدودی به موفقیت
میانجامد. همه ما به توجیه خودمان تمایل
داریم و از طریق داوریهای ارزشی و
اتهامات اخلاقی به نیروهایی حمله میکنیم
که آنها را دشمن خود میپنداریم. امروزه
بیش از هر زمان دیگر باید خودمان را به
محک آزمون بگذاریم. در ادامه به روشنگری
این مسئله میپردازم که در جریان وقایع به
نظر میرسد همواره حق با بازماندگان است.
حق همیشه با فرد پیروز است. آنکس که در
صدر است بر این باور است که از حقیقتی
راستین جانبداری میکند. این امر عامل
رفتار به شدت ناعادلانه کورکورانه و
نسنجیده او با افراد مغلوب یعنی ضعفاء و
کسانی میشود که زیر بار حوادث خرد
میشوند. تاب بوده همین بوده. به عنوان
مثال جنجال پروسی آلمانی پس از سالهای
۱۸۶
و ۱۸۷۰ بود که نیچه را به وحشت انداخت و
نیز جنجال وحشیانه ناسیونال سوسیالیسم از
سال ۱۹۳۳.
حال باید از خود بپرسیم که آیا با گرفتن
ژستی حق به جانب و کسب مشروعیت از نجات
یافتنمان و رنجهایی که متحمل شدیم از نوع
درگیر جنجال دیگری نمیشویم؟
خب اگر موافق باشید من ادامشو بردارم.
بسیار ممنون خسته نباشید واقعا خالستید
خواهش میکنم اگر
یه سوال اگه از خودمون بپرسیم که خب آلمان
که همچین
یعنی
جنایتی درش رخ داد که خب
غیر قابل تصور بود و ویرانی بر به اصطلاح
را در اونجا رخ داد که سابقه نداشت. چگونه
شد که آلمانها تونستن به سرعت هم یک نظام
دموکراتیکی رو جایگزین
اون نظام سابق بکنن. دوم اینکه به حکومت
نظامی که متفقین ساخته بودن پایان بدن و
بتونن مسالمت آمیز به اصطلاح نیروهای
خارجی رو از کشور به اصطلاح بیرون کنن.
اینها هیچکدوم به حمله نظامی ربط نداره.
اینها ربط داره به این اندیشه. روح آلمان
یا کارل یاسپرس بود و اونچه که آلمان رو
ساخت چه شرکت بنز و پروش و چه دموکراسی و
چه دانشگاه در آلمان و چه جامعه با این
اندیشه ساخته شده. امیدوارم که ما بتونیم
از تجربه کشورهایی که حتی
خیلی وضعیت ناگوارتری از ما داشتن ولی
تونستن در فرصتی کوتاه بازسازی کنن خودشون
رو امیدوارم که بتونیم بیاموزیم و از
شرایط بسیار ناگواری که در مملکت ما
میگذره گذر کنیم و آینده روشنی رو برای
خودمون برای نسل بعد برای حتی مردم این
منطقه
در حقیقت بتونیم تصویر کنیم. سپاسگزارم از
دوستان. من از همه شما خداحافظی میکنم.
فردا باز همین ساعت در خدمت شما هستم و
بحثو ادامه میدیم. آقای انور جان خیلی
سپاسگزارم از شما.