شروط اندیشیدن از نظر کانت چیست؟

جناب خلجی و دوستان من یک سؤال دارم جناب خلجی اینکه هانرد در واقع جنایتکاران رو که در طول جنگ جهانی دومم جنایاتی غیر قابل تصور داد کردن با تحلیلش و با شواهدش نشون میده که این‌ها آدم‌های عادی هستن و در واقع حالا این تعبیر منه ایدئولوژی این‌ها رو به این آدم‌های لاک تبدیل کرده این و ایشون راه حل رو و مشکل رو این می‌بینه که این‌ها فکر نمیکنند و از این نقطه در واقع این تفاوتون شروع میشه و فاجعه شروع میشه چه راهندی برای ما برای اینکه با این تفکرات و این افراد که در جامعه امور هستیم پیش روی میذاره البته خب مشخصه که خب در واقع تشویق به فکر کردن ولی به طور عملی چیکار میشه با اینایی کرد که حتی به خودشون نمی‌تونن فکر کنم؟ ممنون میشم این پاسخ رو بدید. مرسی بله خب اجازه بدین که من توضیح بدم فکر کردن یعنی چی؟ یعنی اون اون فکر کردن به اون معنایی که آرنت میگه به چه معناست؟ فکر کردن به معنای اینکه آرنت میگه یعنی قضاوت کردن یعنی شما بتونید قضاوت کنید خب بین قضاوت یعنی بین جاجمنت و پیش داوری یعنی بین داوری و پیشداوری هم فرق هست پیش داوری یعنی اون نوع قضاوت یا اون نوع داوری که سنجیده نیست و آدم در ناخودآگاهش داره اگر اون پیش داوریهای شما مورد سنجش و آزمون قرار بگیره اونوقت تبدیل میشن به قضاوت یعنی اون چیزی که اون نوع داوری که مقبول هست حالا چه قضاوت یعنی چی کانت توی نقد قوه حکم سه تا معیار برای قضاوت برمشماره قضاوت یعنی همون فکر کردن ها بنابراین فکر کردن یعنی قضاوت کردن فکر کردن سه تا شرط داره اگر این سه تا شرط یعنی قضاوت کردن اگه این سه تا شرطو داشت یعنی شما فکر کردین یک همون جمله معروف کانت در اول رساله روشنگری چیست که میگه با عقل خودت بیاندیشی با وجدان خودت قضاوت کن یعنی از کسی تقلید نکن از کسی تبعیت نکن یعنی حالا اون کس هر مرجع یا مقام بیرونیه حالا سنته عرفه عادت نمی‌دونم کلیساست حکومت هر کسی که هست اونچه که تو نیستی بنابراین اون قضاوتی قضاوت درسته که شرط اولش اینه که با عقل خودت بیاندیش کانت میگه جرأت اندیشیدن با عقل خودت رو داشته باش یعنی قضاوت کردن جرأت قضاوت کردن با عقل خودتو داشته باش این شرط اوله شرط دوم اینه که شما بتونی خودت رو جای دیگری بگذاری به اصطلاح وقتی که راجع به یک چیزی قضاوت میکنی یه جوری قضاوت کن که انگار اون دیگری هستی ها بنابراین اصطلاحش اینه که اکستنددد مایند یعنی ذهن گسترش یافته داشته باشه یعنی تو نمی‌تونی از خودت بیرون بیای مثلاً وقتی که شما میگی که من درد دارم ها من نمی‌تونم درد شما رو بفهمم نمی‌تونم بیام جای شما و درد شما رو بفهمم من درد اونجور که خودم می‌فهمم می‌فهمم ولی می‌تونم درد شما رو تخیل کنن رنج شما رو تخیل کنن و این تخت تخیل دیگری در حقیقت میشه همون اکستند ماینک و اون شرط اخلاقه دیگه اخلاق یعنی اینکه شما بتونید دیگری رو تخیل کنید من چرا به شما بدی نمی‌کنم چون اگر به شما بدی کنم انگار که این بدی رو بر خودم کردم بنابراین چون برا خودم نمی‌پسندم برا شماهم نمی‌پسندم این قدرت تخیل دیگری میشه شرط دوم اندیش ریشیدن و قضاوت کردن و شرط سوم هماهنگی بین عقل و عمل هست. یعنی اگر عقلت گفت یا وجدانت گفت این کار بده پس در عملم نباید انجام بدی دیگه. اگر در عمل انجام دادی یعنی کهه تو دچار به اصطلاح قضاوت خطا شدی و دچار کار بد شدی. سقرات میگه که من ترجیح میدم با تمام دنیا در حال جنگ باشم تا با وجدان خودم. این هماهنگی با وجدان میشه شرط سوم. بنابراین اندیشیدن یا قضاوت کردن سه تا شرط داره. یک اندیشیدن با عقل خود. د قدرت تخیل دیگری یا داشتن اکستند مایند و سوم هماهنگی با خود. با خودت هماهنگ بشی. یعنی اون چیز رو که بد می‌دونی عمل نکنی. اون چیزی که خوب می‌دونی عمل کنی و خلافشو عمل نکنی. این میشه اندیشیدن. اگر انسان‌ها بتونن بیاندیشن یعنی و این یه چیزی نیست که شما یک بار برای همیشه انجام بدید دیگه این چیز هر لحظه که می‌خواید عمل بکنید هر لحظه که می‌خواید قضاوت کنید چون انسان مدام در حال قضاوت کردن از صبح که پا میشه مدام داره قضاوت می‌کنه راجع به چیزای مختلف بنابراین شما هم همواره آگاه باشین به این قضاوت یعنی قضاوتتونو خودآگاهانه انجام بدین اونوقت مرتکب شر نمیشین زمانی که غفلت می‌کنه از این شرطا یعنی بر اساس عادت عمل می‌کنه حالا شما گفتید ایدئولوژی بر اساس مثلاً گفته دیگران نمی‌دونم خواسته دیگران عمل می‌کنید بر اساس عرف عمل می‌کنید بر اساس نمیدونم مرجعیت تقلید عمل می‌کنید شما در حقیقت دیگه قضاوت نمی‌کنید یعنی فکر نمی‌کنید زمانی که خودتونو به جای دیگری بنابراین آشمن اولاً آشمن گفت که من در دادگاه گفت که من این کارو کردم به خاطر اینکه از از دستور مافق اطاعت می‌کردن. ه یعنی آشمن گفت که من که این کارو کردم من که خودم این کارو نمی‌کردم که من که خودم نمی‌رفتم یهودیا رو ببرم. من داشتم خودم تصمیم من دستور مافقو اجاره اجرا می‌کردم بنابراین او با عقل خودش نمی‌اندیشید. در حالی که شما می‌دونید که الان در حتی در ارتش این در کشورهای دموکراتیکم اینطوری که ارتشم شما اگر دستور بهش بدید به یک سرباز یا به یک فرمانده که جنایت بکنه او وظیفهش اینه که جنایت نکنه یعنی پذیرفتن عمل و دستور مافق به هیچ وجه اخلاقی نیست عمل به دستور مافق زمانی اخلاقیه که اون کار درست باشه وگرنه شما باید سرکیجی کنید نافرمانی کنید خیلی از موارد هم نافرمانی معنی چیه نافرمانی مدنی که شما در یه کشوری زندگی می‌کنید که دولتش قانونش خلاف اخلاقه در این زمان شما موظف این نافرمانی بکنید دوم اینکه اگر آشمند قدرت تخیل دیگری رو داشت یعنی اگر می‌تونست خودشو جای یهودیا بگذاره اگر می‌تونست خودشو جای کسایی بگذاره که سوار قطار می‌کرد و می‌فرستاد به اردوگاه مرگ خب طبیعتاً این کارو نمی‌کرد دیگه اون اون قدرت تخیل دیگری رو نداشت اصلاً انگیزه آشمن برای این کار این بود که ارتقای رتبه پیدا کنه بشه سرهنگ بشه برای اینکه می‌خواست کارمند خوبی باشه این کارا انجام میده اصلاً براش مهم نبود که اینا یهودن بنابراین وقتی و بعد اینکه هماهنگ نبود دیگه یعنی می‌دونست که یعنی در تئوری می‌دونست که کشتن انسان‌ها بده انسان‌هایی که هیچ گناهی نکردن ولی در عمل انجام نمیداد بنابراین قدرت اندیشیدن نداشت به این معنا در حقیقت خب ببخشید جناب خلیجی راهحل برا جامعه آ راهحل دیگه بحث دیگریست باید یه جلسه دیگه صحبت کنم اوکی حالا من اگر اجازه بدید بخش خیر و شرشو که شخص در واقع از آزادی وجدان در واقع این هست که فرد بر اساس تشخیص خودش عمل کنه این خودش معیارش کجاست که ما آزادی وامان میان فرهنگی میشه بله اونم باز یه بحث دیگریست. آزادی وجدان به این معناست که انسان‌ها یک سری به اصطلاح خوب و بدیهایی هست که انسان‌ها همشون با وجدان خودشون می‌فهمن. مثل همون ۱ فرمان عیسی دیگه. موسی دیگه یکیش مهم‌ترینش نکشتنه. آدما می‌دونن که کشتن بده. این این آدما یعنی یک چیزی یه نیرویی درونشون هست که در داستان هایل و قابیلم هست دیگه وقتی که قابیل هاویلو کشت دچار شرم شد دچار خجالت شد ها یعنی انسان‌ها دچار عذاب و وجدان میشن در مرحله مرح مرحله اول همون ۱ فرمانه دیگه کما پیش یعنی کشتن دزدی کردن خیانت کردن و و اینجور چیزا ولی بحث مفصلیست این مهم اینه که ش خوبی و بدی در وقتی که میگیم انسانیه یعنی انسان‌ها در گفتگو با یکدیگر در یک گفتگوی آزاد با یکدیگر بهش پی می‌برن. یعنی ما انسان‌ها در گفتگو با همدیگه می‌فهمیم حق چیه. در گفتگوی با همدیگه می‌فهمیم خوب چیه. در گفتگو با همدیگه می‌فهمیم واقعیت چیه. در گفتگو با همدیگه می‌فهمیم که حقیقت چیه. گفتگو هم همیشه گفتگو با کسیست که با شما مخالفه دیگه. با شما متفاوت فکر می‌کنه. یعنی دیالوگ یعنی گفتگو کردن با کسی که متفاوته و دیالوگم یعنی بیشتر شنیدن نه حرف زدن نه گفتن یعنی ترجمه دیالوگ به گفتگو هم غلطه گفتگو بیشتر شنیدن دیگران علامت سؤال دیدین که علامت سؤال حالا چیز طرح گوشه دیگه یعنی گوش یعنی ذهن پرس پرسنده و ذهن ذهنی داشته باشین که بیشتر گشوده به بیرون در نتیجه وقتی که میگیم که انسان‌ها با وجدان خودشون بیاندیشن یعنی به این معنا نیست که هر کس برای خودش این چیز بکنه هر کس برای خودش هرچی به نظرش درست رسید عمل بکنه بلکه باید در گفتگوی با همین دلیل هست که شما نیاز به آزادی داری دیگه در جایی که آزادی نباشه وجدان انسان‌ها کار نمی‌کنه به درستی به خاطر اینکه اگه آزادی نباشه امکان گفتگو نیست با مخالف وقتی امکان گفتگو با مخالف نیست انسان‌ها از واقعیت جدا میشن از حق جدا میشن از حقیقت جدا میشن از اینکه ناتوان میشن از اینکه فکر عقلشون وجدانشون به درستی عمل تشکر خواهش می‌کنم