دنبال کنن بتونن برنامه رو دنبال کنن.
صحبت امروز به مناسبت
روز جهانی فلسفه است و
میخوایم درباره خود فلسفه صحبت کنیم اما
توضیح خواهم داد که چرا
مهمترین
پرسش فلسفه
از خود فلسفه است و بعد چرا پرسش از فلسفه
درباره آنچه فلسفه هست نیست بلکه راجع به
آنچه فلسفه نیست هست ولی خیلی خوشحال میشم
که دوستان نظراتشونو بگن راجع به اینکه
حالا هر میزانی که با فلسفه آشنا هستن
دوست دارن بدشون میاد نمیدونم مفید میدونن
یا اینکه یه کار کاملاً
اضافه بر
کارهای
ضروری زندگی و اشتغالات ضروری زندگی
میدونن لطفاً در یوتیوب به من بگید که
آیا توی تصویر و صدای من رو
شما دریافت میکنید یا نه؟ اگر دریافت
میکنید اون وقت دیگه به راحتی میتونیم
بحثو پیش ببریم.
بسیار خب
دوستان عزیز خیلی خوشحال میشم بحث رو شروع
بکنیم با نظرات دوستان راجع به فلسفه راجع
به فلسفه چه میاندیشید آیا فلسفه
کار یا چیز به درد بخوریه یا اینکه یک مثل
تابلوی تزی یه برای پذیرایی که خب حالا
هست دیگه ولی نبودم خیلی مهم نیست
راجع به فلسفه در ایران اگر تجربه تحصیل
در رشته فلسفه رو دارید در ایران اگر
تجربه تحصیل در رشته فلسفه در خارج از
ایرانو دارین ارتباط بین فلسفه و
علوم انسانی و اساساً علم به طور کلی همه
اینها
موضوعاتیست که میتونید میتونین چند
دقیقهای راجع بهشون صحبت کنین و امیدوارم
که بتونیم با همدیگه در یک ساعت یک ساعت و
نیم آینده بحث مفیدی رو پیش ببریم.
بله آقای حسین خوش اومدید. بفرمایید.
سلام عرض میکنم آقای خلجی عزیز آقای بابک
عزیز خیلی ممنونم که به من اجازه دادید
آقای خلیجی من یه سؤال د تا سؤال در واقع
دارم ذهنمو خیلی وقته درگیر کرده واقعاً
یه سوالو من قبلاً ازتون کرده بودم که اگر
که حالا به هر حال چیزم مناسبتم داره
یه اشارهای بکنید فقط که باز میگم مرز
بین
نظریه و عمل کجاست و کدومش اوله
من یه بار این سؤالو مطرح کردم شما یادمه
گفتید که حتی فکرم که میکنیم ما یه عملی
رو انجام دادیم به هر حال میدونید ما اون
فکر تا
بدنمند نشده یعنی هیچ کاری نکردیم هیچ
کاری صورت نگرفته یه مورد راجع به این اگه
میشه صحبت بکنید ممنون میشم ازتون یکی
اینکه ما باید تکلیفمون با یه سری از
واژههایی مثل
کرامت انسانی، آزادی بیان، دموکراسی، عزت
نفس تکلیفمون چیه با این واژهها؟ واقعاً
آیا مطمئناً شما میگید تعریف مشخصی نداره
چیکار باید بکنیم به نظر شما با این
واژهها ما چیکار باید بکنیم؟
مطمئناً همه رم درگیر کرده. خیلی ممنونم.
سپاسگزارم.
زنده باشین.
منم سلام عرض میکنم خدمت شما و خیلی
ممنونم
از د تا نکتهای که مطرح کردین.
من نمیدونم آیا تصور شما این هست که فکر
کردن یک
چیزیست که بدنمند نیست مگر ما با چیزی غیر
از بدنمون فکر میکنیم.
اتفاقاً فکر کردن
با حالا ظاهراً با مغزمون ما فکر میکنیم
ولی در واقع با همه جسممون فکر میکنیم
یعنی با خونمون با اعصابمون با
تمامی بدنمون بنابراین
فراآیند فکر کردن یا اندیشیدن با
تمامی
مکانیسمها و دستگاه فیزیولوژیک که بدن ما
مربوط هست. بنابراین شما اگر از نظر
فیزیولوژیک در یک موقعیت متفاوتی باشید
متفاوت فکر میکنید. بنابراین فکر کردن
بدنمنده اولاً و ثانیاً به بحث اینکه شما
میگید نظریه یا عمل باید نظریه داشته
باشین دیگه به چه یعنی برای نظریه هم
نظریه باید داشت ووری آوری یعنی به چه
چیزی ما میگیم نظریه
و نظریه چیست در حقیقت؟ بنابراین قطعاً
همه چیز از اندیشیدن آغاز میشه منتها همون
طور که گفتم اون تمایزی که در تصور عمومی
هست بین اندیشیدن و عمل چنین نیست شما این
تمایز وجود نداره یعنی
شما وقتی که میاندیشید تمام اندیشهتون با
نوع عملتون عملی که انجام دادید عملی که
انجام میدید موقعیتی که درش هستید مرتبط
هست بنابراین انیشه چیزی انتضاعی نیست و
به همین دلیل هست که شما باید آگاه باشید
که در اندیشیدن چه عوامل تأثیرگذار هستن.
بحث بخش مشکل داستان اینجاست که ما بفهمیم
که وقتی فکر میکنیم یعنی چیکار داریم
میکنیم. فکر کردن یعنی چی؟ دقیقاً وقتی
میگیم من اندیشیدم دقیقاً چه کار کردم که
اندیشیدم و چه چیزها چه عواملی مؤثر بودن
در اندیشیدن من؟ خب از قدیم این بحث مطرح
بوده دیگه. ت اهدا مثلاً ابن خلدون هم
راجع به اینکه چه اقوامی
میتونن فلسفه بورزن خب ابن خلدون میگه
ایرانیها در فلسفه ورزیدن خیلی پیشروتر و
چابکتر هستن تا مثلاً عربها و فلسفه حالا
او میگه البته عربهایی هم که اون میگه
باید توجه داشت که منظورش از عرب چی هست و
اون کلمه کلمه عرب توی زبان ابن خلدون هم
معنای خاص خودشو داره ولی میخوام بگم که
از قدیم این توجه بوده مثلاً میگه که
افریقاییها مخصوصاً اون بخشی که نزدیک خط
استباه هست
به سختی میتونن فلسفه بورزن بهخاطر در
اون گرما یعنی میخوام بگم از قدیم حتی
موقعیت زیست محیطی رو در تفکر انسان
میدونستن که تاثیر داره یعنی زیست محیط
شما در نوع اندیشیدن شما متفاوتی کرد
دلایلی که میگن فلسفه اروپایی هست به دلیل
زیست محیط اروپاست دیگه.
بنابراین هر زیست محیطی برای خودش یه نوع
آدمای خاصی با یک سری ویژگیهای خاص
بیولوژیک
به وجود میاره و در نتیجه نوع فکر کردن
اونها متناسبه با اون هم وضعیت
بیولوژیکشون هم وضعیت در حقیقت انوامنت و
زیست زیست محیطیشون هست. این در مورد
موسیقی هم همین طوره دیگه شما مثلاً
ببینید همونطور که موسیقی ژاپنی با موسیقی
افریقا با موسیقی آمریکای لاتین با موسیقی
اروپا با موسیقی ایرانی با موسیقی مثلاً
روسی فرق میکنه موسیقی در حقیقت تجلی
اندیشیدن انسان هست اون اندیشیدن انسانم
به همون میزان متفاوت هست یه نکته نکته
بعد راجع به کلماتی که گفتید ببینید دوست
عزیز یه مشکلی که ما در ایران داریم اینه
که ما مرتب ترجمه ترجمه کردیم دیگه از
ابتدا دیگه وقتی ما برخورد کردیم با تجدد
خود تجددم ترجمه کردیم یعنی تجدد یعنی
مدرنیته اینا برای ما کلماتی هستند که
بیشتر به صورت اسم به کار میرن در
زبانشناسی تمایز میگذرن بین
اسم و مفهوم مثلاً وقتی که من میگم که
ماشین شما میدونید که ماشین اسم یه
دستگاه خاصی هست و چه کارایی انجام میده
شما به من نمیگید که من میتونم به شما
لازم نیست به من بگید
اگه از من بپرسید که ماشین چیه من میتونم
به شما نشون بدم میگم این ماشینه همون طور
که ما مثلاً وقتی تکنولوژی غربی رو وارد
میکنیم نمیپرسیم که مثلاً چه میدونم
کامپیوتر چیه نمیدونم موشک چیه نمیدونم
موتور چیه ما اینا رو با چشممون دیدیم و
در حقیقت با اشاره نشون دادیم ولی
یک نوع دیگهای از کاربرد کلمات هست که
مفهومن
وقتی مفهومن متفاوتن مفهومو نمیتونید با
انگشت نشون بدید مفهومها در ذهنن دیدن و
دررای اونها نظریه وجود داره ما در ایران
مفاهیم رو به صورت اسمها به کار میبریم
یعنی میگیم آزادی آزادی چیه؟ همینی که
غربیا دارن همینی که مثلاً فرانسویا دارن
قانون اساسی چیه؟ همون که بلژیکیا دارن
یعنی ما مفاهیم نظریهها و ایدهها رو به
شکلی اسم به کار میبریم خب در نتیجه ما
مدرنیته ما میشه یه مدرنیته کاملاً کج و
موج هیچ ربطی هم به مدرنیته نداره و
نمیفهمیمم که اصلاً چرا مشکل هست به خاطر
اینکه
درک مفهومی نداریم از زبان و از کلمات در
نتیجه وقتی که میگیم کرامت انسانی کرامت
انسانی برای ما یک اسمه میگیم کرامت
انسانی که همینی که تو اونجا هست نمیدونم
آزادی یعنی چی؟ همون که اونجا هست در حالی
که کرامت انسانی آزادی انسان عدالت حق
قانون به قول شما عزت نفس تمام اینها
مفاهیمی هستن که در طول تاریخ نظریههای
متفاوتی راجع بهشون وجود داشته حالا ما
باید ببینیم که آیا وقتی که اینها رو به
کار میبریم آیا میتونیم به صورت مفهوم به
کار ببریم یعنی وقتی مییم آزادی آیا
میتونیم به صورت مفهومی کلمه آزادی رو به
کار ببریم یعنی آیا ما
آیا نیازی داریم اینکه این نظریههایی که
درباره آزادی هست رو بشناسیم بفهمیم. خب
ما در ایران اینطوری عمل نمیکنیم دیگه.
ما از کلمات به شکل کالا استفاده میکنیم
دیگه. مثلاً زن، زندگی، آزادی کالاست در
حقیقت. شما میفروشید دیگه یه بازاریه شما
درش میفروشید. کسی کاری ن نمیپرسه زن
چیست؟ آزادی چیست؟ زندگی چیست؟ زندگی کالا
یعنی به صورت در حقیقت یک کالای نمادین
هست به اصطلاح به اصطلاح جامعه شناسای
سیمبولیک
گود هست یا
یک به اصطلاح بازار نمادین ما داریم همون
فکر شما فشن ها کسی مثلاً نمیپرسه که
امسال رنگ سبز اگر موده چرا پس سبز چیس هم
سبزو میکشن کلمات هم این شکلی به کار
میبرید در نتیجه ما نمییم اصلاً اینا به
دردمون میخورن یا نمیخوره اصلاً
نمیپرسیم
بر اساس اینکه چقدر در
تنشهای اجتماعی در مناسبات سیاسی در به
اصطلاح منافع شخصی و صنفی و گروهی و حزبی
به دردمون میخوره ازشون به کار میندازیم
بعدشم مثل یک دستمال کاغذی مصرف شده دورش
میندازیم بعد ببینیم که اینا اگر واقعاً
بخوایم جدی برخورد بکنیم باید ببینیم اینا
چه نظریاتی پشت سرش هست چه تاریخی دارن
همین مثلاً کلمه کرامت انسانی یک مفهوم
بسیار کهنه و برمیگرده به روم باستان،
برمیگرده به مسیحیت، برمیگرده به یهودیت
و باید ببینیم که خب حالا حالا که شناختیم
به چه درد ما میخوره؟ یعنی ما که قرار
نیست که بریم همه مفاهیم و همه نظریات
عالمو جمع بکنیم و بیاریم ایران. ما باید
ببینیم که وضعیت ما چیه. بنابراین پرسش
اصلی اینه که ما کی هستیم و کجا هستیم و
در چه موقعیتی هستیم. و در این موقعیت
ببینیم به چه چیزی نیاز داریم. بر اساس
اینکه به چه چیزی نیاز داریم اونوقت
میتونیم بریم سراغ مفاهیم دیگه، نظریات
دیگه و ببینیم آیا اون نظریهها و مفاهیم
به کار ما میان یا نمیان. چون اینا باید
به کار بیان. نظریهها اینها در حقیقت
پاسخی هستن به یه پرسشهایی. اگر این
پاسخها پرسشها به پرسشهای خاصی در یک
جای دیگه جواب میدادن، این دلیل نمیشه که
به پرسشهای ما هم جواب بدن. بنابراین ما
بر اساس اینکه ما وضعیتمون چگونهست. ما چه
چیزی نیاز داریم؟ ما چگونه میتونیم
پرسشهامون رو فرمولبندی بکنیم،
صورتبندی بکنیم و چگونه میتونیم راهی
برای پاسخ پیدا کردن اینها بفهمیم؟
اونوقت که میتونیم بریم در کل دنیا
بگردیم از بودیسم و ذهن و نمیدونم
ادیان و اساطیر و همه اینا گرفته تا فلسفه
و علم و همه این چیزا به چشم کلیدی برای
گشودن قفل وضعیت خودمون نگاه بکنیم. در
نتیجه اونچه که مهمه اینه که من اکنون
اینجا کی هستم، چه میخوام و چگونه
میتونم به زندگی خودم سامان بدم.
ببخشید آقای خلیجی من یه یه نکته کوچیک من
میتونم بگم عذرخواهی میکنم من زیاد
پرحرفی کردم
میخوام ببینم که تمام این اصطلاحاتی که ما
به کار بردیم در طی قرون حالا تو شعر تو
نسل اینا ترجمهست واقعاً مثلاً عزت نفس
ترجمهست توی فارسی ما ترجمه غلط از غربیا
گرفتیم من فکر نمیکنم هر چیزی رو بشه
تقلیل داد سریع به ترجمه غلط از غربی
اصلاً میگیم که
این ترجمهست اصلاً میگیم منظور غربیا چیه
از عزت نفس منظور اونا چیه از کرامت
انسانی آیا یک تعریف مشخصی دارن یا هر کسی
تعریف خاص خودشو داره اونجا
ببخشید
بله بله نه نکته مهمی که شما اشاره
میکنید ببینید اولاً
کلمات مهم نیستن مهم معناشونن یعنی مثلا
فرض میکنید کلمه انسان خب در فارسی که
کلمه انسان کلمه جدیدی نیست یا حتی برای
کلمه فرهنگ کلمه مردم کلمه هنر کلمه ادب
مثلاً اینا که کلمات جدیدی نیستن ولی ما
اینها رو به معنی جدید به کار میبریم
مسئله اینه یعنی اینکه مثلاً
مولوی میگه که عاشقم من بر فن دیوانگی
سیرم از فرهنگ و از فرزانگی خب اون فرهنگ
و فرزانگی که مولوی میگه با این فرهنگ و
فرزانگی که ما امروزه به کار میبریم یم
خب زمین تا آسمون فرق داره بنابراین کلمات
صرف اینکه خودشون در قدیم وجود داشتن به
این معنا نیست که امروزه به همون معنا هست
یکی از مهمترین به اصطلاح
نکتهها که ما باید بهش توجه داشته باشیم
آگاهی زبانیه آگاهی زبانی یعنی چی؟ یعنی
انسان چیزی جز زبانش نیست ها و این زبان و
هرچه که ما انسانی بنامیم و هرچه که این
زبان به اون اشاره بکنه تاریخیه بنابراین
سنت زبانه فرهنگ زبانه خود تاریخ زبانه
این این
تاریخ نیست که زبان رو میسازه این زبانه
که تاریخو میسازه این زبانه که سنتو
میسازه این ما نیستیم که زبانو میسازیم
این زبانی که ما رو میسازه و این تاریخ
داره و بنابراین باید ببینیم که این کلمه
مثلاً فرض کنید مولوی فردوسی میگه به نام
خداوند جان و خرد خب جان و خردی که مولوی
میگه با جان و خردی که ما امروزه به کار
میبریم زمین تا آسمون فرق میکنه باید
ببینیم در اون زمان چه معنویی داشته این
یه نکته نکته دیگه این که در فرهنگهای
متفاوت زبان به شیوههای متفاوتی به کار
برده میشه یعنی اینکه ما در یونان و بعد
در غرب که ما چیزی داریم به نام تئوری و
چیزی داریم به نام کانسپت در هیچ کجای
دنیا وجود نداره و نداشته. یعنی در
تمدنهای دیگه زبان به شیوه دیگهای به
کار میره. بنابراین وقتی که مثلاً فرض
میکن سعدی میگه تن آدمی شریف است به جان
آدمیت آدمیتی که سعدی میگه مفهوم نیست و
این نکته مهمه. یعنی کار تفاوت فرهنگها و
تفاوت شیوهایست که زبان رو به کار
میبرن.
تفکر غربی یه تفکر کانسپچواله. تفکر
مفهومیست. تفکر تیورتیکاله یعنی تفکر
نظریست. تفکر اسپکولیتیوه تفکر
کانتمپلیتیوه تفکر ریفلکسیوه یعنی تفکر
بازتاب اینا فرق میکنه با نوع تفکری که
ما داشتیم چینیا داشتن هندیا داشتن و بر
اساس اون زبان رو به کار برده بنابراین ما
باید به اینا توجه داشته باشیم نکته بعد
اینه که خب وقتی میپرسیم کرامت انسانی
چیه بعد این این برای ما این سؤال جدیده
ولی این سؤال در فرهنگ غرب ۲۰۰۰ سال سابقه
داره بعد بریم تاریخشو بخونیم دیگه تاریخ
مفاهیم ما یه رشتهای داریم در
تاریخنگاری به نام تاریخ مفاهیم یا تاریخ
ایدهها یا اینتلکشوال هیستوریک یعنی
تاریخ فکری در این نوع تاریخنگاری ما
تاریخ مفاهیم میخونیم مثلاً تاریخ لباس
ها لباس در فرهنگهای گوناگون در دورههای
گوناگون معنی متفاوت داشته تاریخ رنگ حتی
تاریخ احساسات انسان تاریخ ترس تاریخ امید
تاریخ مرگ تاریخ عشق تاریخ تولد تاریخ حتی
تاریخ اجسام تاریخ کوه تاریخ سنگ تاریخ
دریا اینا همه تاریخ دارن بنابراین ما
باید به هر موقع که صحبت میکنیم راجع به
که این چیست در حقیقت به تاریخش اشاره
داریم مدرن شدن یعنی خودآگاهی تاریخی یعنی
من برای شناخت هر چیزی هم که ارسطو ار ارس
ارسطو در آغاز متافیزیک میگه که متافیزیک
یا فلسفه شناختن بنیادهاست شناختن بنیادها
یعنی چی؟ یعنی بریم به عقب بریم ببینیم که
بنیادهها در عقبن دیگه در پشت سر ما هستن
در تاریخن بنابراین ما این انسان مدرنه که
تاریخ میکنه باستانشناسی میکنه نمیدونم
حفاری میکنه
به اصطلاح انواع و اقسام رشتههای مختلفی
که برای اینکه گذشته بشر بدیم هی بریم
عقبتر هی بریم عقبتر اون عقبتری که به
اصطلاح نقطه آغازی وجود نداره برای بشر
همین طوری ما میریم میلیونها سال قبلتر
بنابراین وقتی از چیزی میپرسیم داریم
داریم از تاریخ میپرسه مفاهیم برعکس
ریاضیات در ریاضیات به قول کانت ما
میتونیم تعریف داشته باشیم شما میتونید
بگید که عدد یعنی چی نمیدونم فلان یعنی چی
فلان یعنی چی ولی در در فلسفه و در به
اصطلاح زمینههای دیگه تمام مفاهیم تاریخ
دارن تعریف ندارن یعنی شما میخواید بدونید
که عشق یعنی چی باید بدونید که عشق چخی
داره وقتی که میگیم تاریخی داره یعنی هر
جا که انسان بوده ها هر جا که انسان بوده
و حتی نه فقط انسان که پیشینیان او که
جانوران بودن نمیدونم شامپانزا و فلان و
فلان بنابین شما الان یک گزارشو بیبیسی
تازه منتشر کرده بود راجع به اینکه بوسه
۲۱ میلیون سال سابقه داره یعنی شما برای
اینکه بدونید بوسه چیست وقتی میپرسید ب
راجع به ۲۱ میلیون سال تاریخ دارین حرف
میزنین از حیوانات گرفته فرهنگهای
ابتدایی گرفته فرهنگهای پیشرفته گرفته به
اصطلاح تمدنی مختلف گرفته. بنابراین هر
چیزی رو که میپرسید چیست؟ یعنی که باید
بریم تاریخشو بکنیم.
بسیار خب آقای حسین. نکته دیگهای هست؟
خیلی ممنونم. سپاسگزارم. نه ممنونم خیلی
متشکر. مرسی.
خواهش میکنم.
آقای خرجی ما
در خصوص فلسفه اصیل
میشه اینم توضیح بفرمایید اصلاً فلسفه به
این ترتیب میشه تعریفش کرد که فلسفه قدیم
داریم فلسفه جدید داریم و این تطور
معنایی در فلسفه به چه ترتیب
کار میکنه؟
بله خب با این در حقیقت پرسش شما میتونین
بحثو شروع بکنیم راجع به فلسفه امروز روز
جهانی فلسفه است که
در حقیقت نامگذاریست که یونسکو انجام میده
و یونسکو خیلی نقش مهمی داره در ترویج
فلسفه در جهان
و ایده اصلی یونسکو اگر به اساسنامه
یونسکو در حقیقت نگاه بکنید. اولین خب
میدونید که یونسکو بعد از جنگ جهانی دوم
شروع شد، بنیان گذاشته شد و ایده اصلی
یونسکو اینه که انسانها جنگ ابتدا در ذهن
انسانها شکل میگیره و در نتیجه
برای اینکه شما صلح هم بکنید اول باید به
صلح بیاندیشید
و یونسکو هدفش این هست که از راه اندیشیدن
امکان صلح و همزیستی انسانی رو بر روی کره
خاکی فراهم بیاره
و خب در این زمینه هم خیلی دستاوردهای
درخشانی داشته به هر حال سازمانیست که در
کشورهای مختلف و فرهنگهای مختلف سعی میکنه
که ارزشهای
انسانی میراثه بشری رو در حقیقت به رسمیت
بشناسه و بشناسونه به به جهان
چند بارم مثل که در ایران میخواستن حداقل
یک بارش که من یادم هست که روز جهانی
فلسفه رو در ایران برگزار کنن و نشده و
فلان اینا به هر حال ما ایرانیها هم خیلی
در زمینه فلسفه هم شهرت داریم هم
خب خیلی اشتیاق به فلسفه در بین
مخصوصاً نسل نسل جوان بسیار آشکاره
و خب این سوال
و خود حکومت هم برای خودش یک فلسفه رسمی
داره داره فلسفه اسلامی که در حقیقت با
بودجه و ایدئولوژی حاکم با به اصطلاح
منافع اقتصادی و منابع اقتصادی طبقه حاکم
پیوند داره اون هم به هر حال هست یعنی
حکومت هم فلسفه رو به شیوه خودش ترویج
میکنه بنا این پرسش هست که
اصلا فلسفه چیه یک مجموعه کتابی در میاد
که من اینجا دو سه تا از اون مجموعه دارم
هو هل از مثلا فلان این هو هل یک اصطلاح
عامیانه است که میگن مثلا فلانی کیه واقعا
میگن هو از لود گرشتن یا کان یا دیگران
این سؤالم هست که واقعا فلسفه چیه این
فلسفه چه چه چیزی هست که
خب خیلیا ازش حرف میزنن به هر حال دیگه
خیلیا ازش حرف میزنن یک حالت گاهی خیلی
شیکی هم داره مثلاً مثل
بازی مثلاً گلف میمونه که حالت مثلاً
لوکسی داره
گاهی یک حالت خیلی معنوی و پیامبرانهای
رو در ذهن تدایی میکنه این فیلسوف کسیست
که یک حالهای از
عالم ماورا در پیرامون او
دیده میشه که
انواع اقسام تصورات که در جامعه هست یه
عدههم معتقدن که نه اصلاً علم اومده و علم
دیگه اصلاً به فلسفه پایان داده دیگه
فلسفه معنی نمیده دیگه علم جایگزین فلسفه
شده فلسفه دیگه قادر نیست به پرسشهای ما
پاسخ بده و این داستانا بنابراین فلسفه یه
مسئلهایست که خودش مسئله است یعنی خود
اینکه فلسفه چی هست و به چه درد میخوره یک
مسئلهایست که
شما اگر حتی تا وارد جزئیاتم نشده باشید
به هر حال در گفتگوهای دوستانه و صمیمی هم
حتی گاهی پیش آمده که این از اون سخن گفته
بشه ولی خب واقعاً فلسفه چی هست و واقعاً
به چه درد میخوره این این خیلی مهمه که ما
بدونیم که به قول
یونانی هالاف
از شورت آرت از لگ یعنی زندگی کوتاهه و
شما نمیتونید حتی همه هنرها رو در زندگی
خودتون کسب بکنید. بنابراین عاقلانهش این
هست که شما در یک دنیای پرشت، پرزینه
پر استرس پر از دردسر پر از تردید و
بیطمینانی
خب باید بدونید به چه دردتون میخوره که
مثلاً فرض کنید میرید یک چیزی رو
میآموزید. حالا در مورد
هنرها و
دانشها و تخصصهایی که کاربردین مسئله
روشنه اما در مورد فلسفه واقعاً مسئله به
اون روشنی نیست من تو این جلسه سعی میکنم
که اونچه که میگم کمک بکنه به همه ما برای
اینکه بدونیم که فلسفه
واقعا گول نخوریم میدونین از از کلمه
فلسفه و از اون ابوهت و نمیدونم
حالتی که موقعیتی که یک فیلسوف مثلاً کلمه
فیلسوف برای شخص به کار میره در جامعه
داره فریب اینها رو نخوریم و ببینیم
واقعاً
ما باشیم و خودمون و خودمون و بخوایم از
وقتمون و از زندگیمون استفاده بکنیم چرا
باید سراغ فلسفه بریم
ببینید
یک
من حالا در همین صحبت کردم کردن سعی
میکنم که
اجازه بدید فکر کنم که این سیم بله در حین
صحبت کردن من سعی میکنم که چند کتاب هم
برای دوستان معرفی کنم
درباره اینکه فلسفه چیه و اساساً اگر برای
دوستانی که میخوان برای اولین بار یا تازه
میخوان آشنا بشن با فلسفه در حقیقت میگم
که چهجوری فلسفه بخونن شیوهای که من هم
در حوزه فلسفه خوندم
هم در دانشگاه در ایران فلسفه خوندم هم در
فرانسه فلسفه خوندم
و
به هر حال شیوههای مختلف آموزش فلسفه رو
تا اندازه برای من مهم بود یعنی چگونه ما
فلسفه رو درس بدیم یا چگونه فلسفه رو یاد
بگیریم خب خیلی مهمه این بخش اجوکیشن
فلسفه یا ترینینگ فلسفه خیلی برای من مهمه
خیلی میخونم م و امیدوارم حالا در یه
موقعیتی چیزایی بنویسم راجع به آموزش
فلسفه که مربوط در حقیقت به آموزش علوم
انسانی هست در در واقع و خب این خودش یه
بحث خیلی مفصلیست ولی تو این جلسه سعی
میکنم چند تا نکتههایی بگم که حداقل برای
دوستان تا یه اندازهای
بتونه مفید باشه
راسل برتران راسل که همه میشناسید یک
کتابی داره به نام مسائل فلسفه که آقای
منچر بزرگ مدتها قبل ترجمه کرده ترجمه یه
مقدار کهنه هست ولی کتاب راسل مسائل فلسفه
در حقیقت برای اینه که به شما بگه که
فلسفه چیه فلسفه چرا باید فلسفه خوند و
فلسفه به چه کار میاد اون کتاب کتاب خوبیه
و خب طبیعتاً از با اون نگاه
خاص فیلسوفی مثل راسل که فیلسوف آنالیتیک
هست فیلسوف مهمیه ولی اون کتاب خوندنیه
منم یکی از اولین کتابایی که در مورد
فلسفه خوندم اون کتاب بود ولی یه کتاب
دیگه داره راسل که این کتاب به فارسی
ترجمه نشده تا جا که من میدونم اسمش هست
انلا فلاسفی
که این کتاب در سال
۱۹۳۲
منتشر شده و کتاب مفصلیست که یعنی حدود
۳۲۰
صفحه است اون کتاب مسائل فلسفه کتاب
کوچیکیست این نسبت به او کتاب خیلی
بزرگیست و این کتاب هم میخواد به شما بگه
که فلسفه چیه چپتر اولش
در حقیقت فصل اولش اسمش هست فلاسوفیکت
تردیدهای های فلسفی و بعد اینجوری آغاز
میشه میگه که
اگر میگه که شاید شما انتظار داشته باشید
که من با تعریف کلمه فلسفه یا اصطلاح
فلسفه بحثمو شروع بکنم ولی
واقعیت اینه که من همچین کاری نخواهم کرد
دفینیشن فلاسوفی
تعریف فلسفه بستگی داره به فلسفه که شما
در حقیقت انتخاب میکنید نوع فلسفه که
انتخاب میکنه بعد توضیح میده که تفاوت
مهم
فلسفه با رشتههای دیگه اینه که فلسفه
ورزیدن با فلسفه ورزیدن درباره خود فلسفه
و فلسفه ورزیدن آغاز میشه. یعنی مثلاً شما
وقتی میرید فیزیک میخونید فیزیک با بحث
درباره این که فیزیک چیست آغاز نمیشه یا
شیمی که میخونید بحث بر سرید شیمی چیست
آغاز نمیشه. یه تعریفی داره گندس فیزیک
اینه بنابراین بعدم مسائل فیزیکی رو شما
در فیزیک میخونید یا شیم یا علوم دیگه
ولی در فلسفه اینطوری نیست در فلسفه
با این ما شروع میکنیم که فلسفه چی هست
اصلاً و مهمترین پرسش فلسفی پرسش از خود
فلسفه است
یعنی مهمترین مسئله فلسفه خودشه
خب خب ما
الان که من دارم با شما صحبت میکنم تاریخ
فلسفههای خیلی متنوعی نوشته شده یعنی
تاریخ فلسفههایی که در حقیقت سعی کردن
فلسفه رو به قول خودشون دیک دیکونایز بکنن
یعنی قبلاً ک کل کلونیزه بوده قبلاً فلسفه
فقط در انحصار اروپاییا و
یونانیها بوده حالا دارن دکلونیزه میکنن
یعنی چیکار میکنن؟ یعنی میگن که فلسفه یک
فعالیت فکری عام بشریست و مثلاً ما فلسفه
چینی داریم، فلسفه هندی داریم، فلسفه
آفریقایی داریم، فلسفه
اسپانیایی داریم، فلسفه آمریکایی، لاتین
داریم، فلسفه نمیدونم
مصری داریم، فلسفه عربی داریم، فلسفه
ایرانی داریم. خب این نوع کاربرد فلسفه رو
باید توجه داشته باشید که
ف کلمه فلسفه به چه معنایی به کار رفته.
یعنی
فلسفه هر بار که به کار میری یا هر جا که
به کار میری یک معنی نداره برخلاف مثلاً
علوم دیگه وقتی که شما میگید فیزیک مثلاً
میرید در چین فیزیک بخونید خب فیزیک که در
چین درس میدونم با فیزیکی در آمریکا درس
میدونم فرق نمیکنه ولی فلسفه چینی با
فلسفه آمریکایی فرق میکنه نه اینکه دو
نوع فلسفهست نه دو نوع درک از فلسفهست
یعنی اینطور نیست که شما در فلسفه چینی یه
مسائلو بخونین
در فلسفه آمریکایی یه مسائله دیگه نه
فلسفه چینی یک پدیدهایست کاملاً متفاوت
از فلسفه آمریکایی به این معنا که شما
در فلسفه چینی اساساً پرسشاتون فرق میکنه
دلیل اینکه فلسفه میورزین فرق میکنه و
طبیعتاً حاصل کار بسیار متفاوت خواهد بود
در آمریکا به شکل متفاوتی یعنی باید توجه
داشته باشین که این فلسفه در حقیقت مراد
چی هست
معمولاً اونچه که تاریخنگاران جدید میگن
مثلاً فلسفه آفریقایی، فلسفه فلانجا،
فلسفه فلانجا، یعنی اون نوع تفکراتی که
راجع به مسائل عام بشری مثل هستی، مرگ،
انسان،
دیگری، عشق، امید، اضطراب
و اینجور مسائل بوده و هست. خب این یعنی
به عبارت دیگه حکمت اون چیزی که ما در
سنتهای مختلف بشر میبینیم تمدن همه
تمدنهای بشری مبتنی بر یه نوع حکمتن حکمت
یعنی اون نوع دانشی که به شما معنای زندگی
رو زندگی رو براتون معنا میکنه یعنی برای
بوداییها
بودیسم اون نوع دانش یا اون نوع حکمتیست
که زندگی رو معنا میکنه به شما میگه برای
چی تو این دنیا هستید تو این دنیا چهجوری
زندگی کنید و چرا اصلاً زندگی کردن
بهتر از زندگی نکردن هست؟ چرا من زندگی
کنم؟ آیا زند زیستن به زندگی کرده به
اصطلاح زندگی به زیستن میارزه یا نه؟
خب اینو ما هم داریم دیگه ما هم حکم حکمت
به اصطلاح جاودان داریم جاودان خرد داریم
و ف به اصطلاح ما فلسفه ایرانی داریم
فلسفه ایرانی به این معنا یعنی اونچه که
در فرهنگ ما وجود داشته به عنوان شیوه
زندگی اون چهجوری زندگی کنه
آرا آسایش دوگیتی تفسیر این دو بیت هست با
دوستان مروت با دشمنان مدارا این حکمت
زندگی دیگه یا مثلاً
سعدی نمیدونم اینا اینا در حقیقت
فیلسوفان یا حکیمانی بودن که به ما طرز
زندگی کردن رو میآموختن و جهانو برای ما
معنا میکردن خب این رو باید توجه داشته
باشین که در همه فرهنگا هست یعنی هر جا که
بشر بوده فکر کرده به اینکه چگونه من باید
زندگی کنم و این منحصراً به فلسفه به
مفهوم خاص کلمه نبوده حتی اساطیرم همین
طور بشر در ابتدا که در حقیقت اساطیر رو
خلق میکرده. بشر ابتدایی در حقیقت اساطیر
برای معنا دادن به این جهان هستن. انسان
یکی از تعریفاش اینه که میث میکره یعنی
اسطوره سازه برای اینکه اسطورهها هستن که
به شما کمک میکنن که به این جهان معنا
بدید.
اما اون فلسفهای که
در حقیقت فلسفه خاص هست، یه فلسفه خیلی
خاصی هست که مال یونانیهاست و بعد در
حقیقت تا امروز فلسفه غرب رو ما با اون
میشناسیم. اون یه چیز متفاوتیست و
متأسفانه این تفاوت
فهمیدنش راحت نیست. یعنی آسون نیست که
بفهمیم که مثلاً فلسفه یونانی چه فرقی با
فلسفه ایرانی داره. چه فرقی داره با فلسفه
چینی؟
دلیلشم اینه که
اساساً فلسفه که فلسفه خاصه فلسفهایست که
مبتنی بر تفاوته برعکس همه فلسفههای دیگه
فلسفههای دیگه مبتنی بر تشابهن یعنی قدرت
تشخیص تفاوتو ندارن
حالا توضیحهم دادم قبلاً راجع به موضوع
ولی حالا اگر هم لازم باشه بیشتر توضیح
میدم این فلسفه غربی ه که میتونه تفاوت
خودش رو با دیگر فلسفهها بفهمه ولی
فلسفههای دیگه قادر نیستن این کارو بکنن
به خاطر اینکه اونا اصلاً تفاوت قبول
ندارن تفاوتو نمیفهمن
و
فلسفه غربیه که اساساً آگاهی به تکسر داره
و فلسفههای دیگه اساساً وحدتگرا هستن
مخصوصاً فلسفه ایرانه به خاطر همین که
تشخیص اینکه فلسفه ما چه تفاوتی داره با
فلسفه غربی خیلی سخته در نتیجه ما فلسفه
غربی رو هم مثل فلسفه خودمون میفهمیم
یعنی همون درکی که از فلسفه غربی داریم
همون درکم از فلسفه خودمون داریم مثلاً یک
غربی هیچ موقع نمیگه من فلسفه دارم یا ما
فلسفه داریم ما غربیها فلسفه داریم این
این نوع حرف زدن غربی نیست اصلاً برعکس ما
ما میگیم ما فلسفه داریم ما فرهنگ داریم
ما تمدن داریم یعنی ما احساس ما فلسفه رو
مثل بقیه چیزای فرهنگ یک گنجینه بسیار
پارزشی میدونیم مثل مثلاً کوه نور که
الان در
خزانه بانک مرکزیست که خیلی پرایسلسه خیلی
باارزشه و ما داریم اینو ما تملک احساس
تملک میکنیمش فلسفه در غرب چنین نیست
اصلاً یعنی کاملاً یه در نقطه مقابلش وجود
داره در انسان غربی فلسفه نداره چیزی نیست
فلسفه چیزی که شما داشته باشید همونجور که
تمدن و فرهنگ چیزی نیست که شما داشته
باشید بر خلاف ما
فلسفه یه نوع
زندگی کردنه یعنی
ابدا کار شیکی نیست ابدا کار لوکسی نیست
ابدا کاری نیست که شما بخواید بر دیگران
تفاخر کنید ابدا کاری نیست که شما بتونید
باهاش پول دربیارید ابدا کاری نیست که شما
بتونید باهاش موقعیت اجتماعی به وجود
بیارید بنابراین اگر کسی میبینید که به
نام فیلسوف موقعیت اجتماعی داره از نظر
یعنی به خاطر فیلسوف بودنش یا فلسفه رو به
خاطر موقعیت اجتماعی در حقیقت ازش سخن
میگه بنابراین اون فیلسوف حقیقی نیست اگر
میبینید که کسی فلسفه رو
تبدیل کرده به یه پشتبانی برای مشروعیت یه
حکومتی مشروعیت یه ایدئولوژی مثلاً در
مارکسیسم اینطور بود که فلسفه مارکسیستی
که داشتیم در حقیقت فلسفه مارکسیسم
ایدئولوژی مارکسیسم رو موجه میکرد
یا مثلاً جمهوری اسلامی، فلسفه اسلامی
خب این فلسفه حقیقی نیست. اگر میبینید که
کسانی هستن که
فلسفه رو تبدیل کردن به یک علم خیلی
رازآمیزی که درش حرفای عجیب غریبی زده
میشه و کلمات عجیب غریبی و عین جفر و
استرلاب هست. خب این فلسفه نیست. اگر
میبینید که فلسفه
یه چیزی هست به نام فلسفه که پر از
اصطلاحات عجیب غریبه و باید باهاش رفت
دانشگاه و تو دانشگاه درس کن حتماً و هر
آدمی نمیتونه فلسفه بکنه اون فلسفه نیست
فلسفه در حقیقت
یه شیوه زندگی کردنه و
همه آدما میتونن این شیوه زندگی کنن حالا
از نظر یونانی یونانیها
بهترین شیوه زندگی کردن شیوه توی زندگی
کردن فیلسوفانست اما ممکنه که بقیه ملتها
بهش اصلاً نیازی نداشته باشن و ما همین
طور دیگه یعنی ما هم باید ببینیم که آیا و
اگه میگیم که مثلاً شیوه زندگی مثلاً
بخوام براتون بگم چون یک آدم نظامی یه آدم
که تو ارتش به اصطلاح یک افسر نظامیه یه
لایف استایل خاصی داره یه شیوه خاصی باید
زندگی کنه اون نمیتونه هرجور که دلش
میخواد زندگی کنه مثلاً هر موقع دلش خواست
از خواب بذار شه از هر موقع دلش خواست از
بخوابه هرچی دلش خواست بخوره. نه. یک
نظامیگری یه سبک زندگیه. حالا شما تصور
کنید کسی که ورزشکاره، کسی که بازیگر
مثلاً تئاتر این یه لایف استایل داره یعنی
تئاتری زندگی میکنه. یه کسی که نقاشه ی
کسی که خوانندهست یعنی کسی که خوانندهست
باید یه شکلی زندگی بکنه که متناسب با
خوانندگیش باشه. نمیتونه مثلاً حرف دلش
میخواد بکنه یا خیلی از لذتهایی که
دیگران میبرن ببره. حالا شما مثلاً
میخواید دوست دارید خواننده بشید ولی
میبینید که نه خواننده شدن این
محدودیتها رو برای شما ایجاد میکنه.
مثلاً شما هر غذایی رو دیگه نمیتونید
بخورید یا مثلاً
یه تمرینایی رو باید مرتب هر روز انجام
بدید. خب بعد خوشتون نمیاد. در مورد فلسفه
هم مواظب باشید که اول مطمئن بشید که شیوه
زندگی فیلسوفانه چی هست و بعد برین سراغش.
یعنی حالا لزومی هم نداره که شما اگر
علاقه ندارید به اینکه
این شکلی زندگی کنید الکی خودتون تحمیل
کنید برای خودتون چون اصلاً معنی نداره
این این ماجرا
مسئله اصلی یک آدمی که شیوه فیلسوفانه
زندگی کردنو انتخاب میکنه این هست که
به
این باور رسیده که هیچ چیزی جز خودش
نداره.
یعنی من فرهنگ دارم، سنت دارم، حتی پدر
دارم، مادر دارم اینا شما نه مالک نیست.
شما وقتی میگین من پدر مادر دارم شما مالک
پدر مادرتون نیستید. یعنی چی؟ یعنی در
نهایت شما تنها و اونچه که شما دارید در
حقیقت فقط اندیشه شماست. اون جهانی که در
ذهن شما هست. حالا این جهانی که ما میگیم
اندیشه حالا به اصطلاح دکارد دکارت وقتی
از ایده صحبت میکنه در همه چیزو در
میگیره. توهم و تخیل هر چیزی
توهمات شما تخیلات شما رویاهای شما خواب و
خیال شما آرزوهای شما اندیشههای شما
نمیدونم احساسات شما عواطف شما تنها
چیزیست که شما دارید و شما اونید در حقیقت
شما آن هستید که میاندیشید
من مهدی خلجی اون اون کسی هستم که در
حقیقت خودم رو مهدی خلجی میدونم در حقیقت
خب اگر چنین باشه
در نتیجه تو این دنیا هیچ چیزی مهمتر از
خودتون نیست به خاطر اینکه بقیه چیزا رو
که ندارید شما شما بدون خواسته خودتون
اومدید تو دنیا بدون خواسته خودتونم از
این دنیا خواهید رفت و نمیتونید بر طبیعت
تسلط پیدا بکنید نمیتونید بر مرگ مسلط
بشید نمیتونید میدونید که فقط اون چیزی
که میتونید براش حاجی ببخشید یوتیوب چک
الان میبینید منو لایو شدم
در یوتیوب مشکل حل شد
مشکل حل نشد در یوتیوب
بله فکر کنم الان مشکل نیست.
بسیار خب بعد میبینید که خب تنها چیزی که
میتونید شما
بهش بیاندیشید واقعاً چیزی جز اندیشه شما
نیست. یعنی در عمل شما نمیتونید از این
ذهن خودتون بیرون برید. نمیتونید مرزهای
پوستتون رو درنوردید. نمیتونید به جان
دیگران حلول کنید. نمیتونید به
اعماق طبیعت نفوذ پیدا بکنید. این پوست
شما دیواریست ابدی بین شما و جهان بیرون
از شما و اون چیزی که واقعاً میتونید بهش
فکر کنید، اون چیزی که میتونید بگید که
من می واقعاً میشناسم این رو، فقط و فقط
اون چی خودتون هستید. چیزی رو بیرون از
خودتون نمیتونید بشناسید.
این یعنی چی؟ یعنی کهه مهمترین
تفاوت یک فیلسوف با دیگر آدمها این هست
که در پی شناخت خودشه. یعنی هیچ چیز رو
مهمتر، هیچ چیزی رو واقعیتر، هیچ چیزی
رو انسانیتر، هیچ چیزی رو آرمانیتر از
شناخت خودش نمیدونه. بنابراین اون فلسفه
یک جملهست. اون نکتهایست که جملهایست که
گفت. خودت را بشناس.
خب خودت را بشناس. یعنی فلسفه اندیشیدنه و
اندیشیدن. من به اندیشههای خودم وقتی شما
میاندیشید اندیشیدن که به طور کلی نیست
که به اندیشهای میاندیشید. یعنی به
اونچه که قبلاً اندیشیدهاید میاندیشید
یا در حقیقت هر اندیشیدنی به مفهوم
یونانی کلمه یا به مفهوم اونچه که در
فلسفه غرب هست
هر اندیشیدنی بازدیشیدنه. یعنی شما هر بار
که میاندیشید دارید به چیزی که قبلاً
اندیشیده شده میاندیشید. خب
چند تا نکته. یک
انسانی که سبک زندگی فلسفی رو انتخاب
میکنه یعنی چی؟ یعنی که میدونه
که اندیشیدن یعنی چی و قدرت اندیشه چیه و
اون شکلی که زندگی میکنه شکلیست که
میاندیشه. ما ایرانیها برامون کاملاً
عکسشه. ما برای ما
شکلی که زندگی میکنیم ربطی به
اندیشیدنمون نداره
و این حالا ایرانیها نه و ملل دیگه هم
همین طور. ولی برای
انسانی یونانی و غربی جهان بیرون تصویریست
از جهان درون. بنابراین شما هرجور که
میاندیشید چون تصور کنید مثل شما رفتید در
چیز در
دیدید که مثلاً سونوگرافی یا رادیولوژی
اون تصویری که رو مانیتور نشون میده
تصویریست که در درون شماست خب اون چیزی که
در درون شماست اونجا بازتاب پیدا کرده
بیرون برای
یون یونانیها این جهان بیرون بازتاب ذهن
ماست نه عکسش بنابراین این ذهن من اگر
تغییر کنه این جهان بیرونم تغییر میکنه
گفت میرفندرسکی فکر کنم گفت چرخ با این
اختران نقض و خوش نظریه ایدههای افلاطون
که میگه میگه چرخ با این اختران نقض و خوش
و زیباستی صورتی در زیر دارد آنچه در
بالاستی صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
برود بالا همان با اصل خود یکتاستی اون
جهان ایدهها هستن که این جهان بیرونی ما
رو در حقیقت می شکل میدن معنا میدن و ما
براشون برا برا برای ما قابل شناخت
میکنن. یعنی چی؟ یعنی من اگر تو ذهنم
تصوری از مربع نداشته باشم ندونم تو ذهنم
مربع چیه هیچ چیز خارجی رو به عنوان مربع
تشخیص نخواهم داد. اینکه من در خارج میگم
این کتاب به شکل مستطیله این کتاب به شکل
مربعه این نیز به شکل دایرهست به خاطر
اینکه ذهن من دایره رو تشخیص میده. ذهن من
مربع و تشخیص مکنه. بنابراین اون جهانی که
من بیرون میشناسم این جهانیست که ذهن من
میشناسه. خب این یعنی یک قدرت اندیشه
شما. پس اگر شما دگرگون بشید اگر شما شکل
دیگری بیاندیشید این جهان شما هم دگرگون
خواهد شد. این برای ما معنی نمیده. اصلاً
ما اصلاً متوجه این یعنی برای ما خیلی
سخته فهم این داستان که چگونه میشه که ذهن
من تغییر بکنه جهان تغییر بکنه.
برای یونانیا این است پور آیدیا قدرت
ایدهها قدرت اندیشه
که جهان من ساخته به این معنا یونان فلسفه
است یونان یعنی فلسفه به خاطر چی به خاطر
اینکه یونان غیر از ایران برای ماست ایران
برای ما یک به اصطلاح خطه جغرافیاییست که
حالا تاریخی داره برای خودش ولی برای
یونانیان یونان فلسفهست یعنی ایده است خود
یونان
و جهان یونان جهانیست که در حقیق اندیشیده
شده به این معنا یعنی مهمترین کاری که
انسان به عنوان یک انسان براش قادر هست و
جانوران دیگه قادر نیستن خودآگاهیه
خودآگاهی خودش ترنسفورماتیوه یعنی شما
وقتی که با خودتون آگاهی پیدا میکنید
خودتون رو متحول میکنید یعنی با آگاهی
انسان با آگاهی به خودش خودش رو دگرگون
میکنه و خودی رو میسازه با آگاهی که
وجود نداشته ولی میتونسته باشه در حقیقت
فلسفه خودآگاهیست برای ابداع خود. یعنی
شما خودی رو میسازید که ساخته طبیعت
نیست. ساخته فرهنگ نیست. ساخته سنت نیست.
ساخته عادت نیست. ساخته مذهب نیست. ساخته
دیگران نیست. شما خودی رو که به ارث بردید
در حقیقت با اندیشیدن تبدیل میکنید به
خودی که خودتون میسازیدش. ابداعش
میکنید. بنابراین کار فلسفه ابداع خود.
یعنی رهایی از اون خودی که به ارث بردیم
از طریق سنت از طریق زبان از طریق فرهنگ
از طریق عادت از طریق تربیت از گذشتگانمون
از دیگران از جامعه از قدرتهای حاکم از
مناسبات اجتماعی از ساختارهای سیاسی تمام
اونچه که من در ساختنش دخیل نبودم و به
ارث بردم من وقتی که آغاز میکنم به
فلسفهورزی و خودآگاهی از این خود به ارث
برده این خودی که اذان من نیست این خودی
که ساخته دیگرانه گذر میکنم و به خودی که
ساخته خودم هست میرسم خودم رو ابداع
میکنم کار فلسفه اینه خب
در حقیقت این
به زبان گفتن خیلی ساده است ولی در عمل
بسیار مشکله در نتیجه فلسفه
برای هر کس یعنی خودآگاهی به خودش یعنی به
این معنا شما فلسفه رو نمیتونید بخونید.
شما فلسفه رو نمیتونید یاد بگیرید. شما
فلسفه ورزی رو میتونید یاد بگیرید. درست
مثل رانندگی میمونه. ران کسی نمیتونه
برای شما رانندگی کنه. کسی نمیتونه جای
شما پشت فرمون بشه و شما راننده بشه. شما
کی راننده هستید؟ زمانی که رانندگی رو یاد
بگیرید. وقتی که رانندگی رو یاد گرفتین
دیگه حالا چه ماشینتون باید ماشین خودتون
باشه. مقصدتون باید مقصد خودتون باشه. شما
پای شما باید بره روی پدال گاز، دست شما
باید فرمونو بچرخونه کسی نمیتونه به جای
شما این کارا رو بکنه فلسفه ورزی هم
دقیقاً همینه یه چیزی که خیلی باید بهش
توجه داشت اینه که فلسفه حقیقی ا اسپز
یعنی همون طور که شما برا بدنتون میرید
ورزش میکنید شما در در به اصطلاح
چی میگن در ورزش روزانه شما چیا یا در هر
ارزشی شما چی یاد میگیرید؟ شما شما
نمیرید اونجا مثلاً درس بخونید بشید مثلاً
دونده درس بخونید بشید فوتبالیست شما یادت
میگیرید چگونه فوتبال بازی بکنید اما
خودتون باید فوتبال بازی کنید خودتون باید
تمرین کنید و این تمرینم تمرین این
فوتبالیست کسی فوتبالیسته که هر روز
فوتبال میکنه یعنی که اگر دیگه به سنی
رسید که نمیتونه فوتبال بکنه میشه
فوتبالیست سابق شما تا زمانی فوتبالیست
هستید تا زمانی دونده هستید که تمام
زندگیتون هر روز کار هر روزتونه تمام زندگ
زندگیتون در خدمتمونه. کسی که نقاشی
میکنه کار حرفهای نقاشی میکنه تمام
زندگیش در خدمت نقاشیه. او به شکل از چشم
یک نقاش جهانو میبینه. از یک به چش با
دست یک نقاش جهان رو لمس میکنه. با
مشام یک
نقاش اشیا رو بو میکشه. او اینطور نیست
که مثلاً مثل کارمند ثبت احوال ۸ صبح تا ۴
بعد از ظهر بره سر کار بعد بیاد یه زندگی
دیگه داشته باشه یا مثلاً دوق سه جغ داشته
باشه نه او مثل یک نقاش خواب میبینه مثل
یک نقاش بیدار میشه مثل ی نقاش عشق
میورزه
و
خودآگاهی فیلسوفانه خب یعنی فلسفه ورزی
یعنی اینکه اندیشیدن
چنان کهه اندیشیدن به زیستن و زیستن اندیش
اندیشه مندانه اون چیزی که سقرات گفت که
یعنی زندگی که شما بهش ناندیشید ارزش
زندگی کردن نداره زندگی که میاندیشید یعنی
چی؟ یعنی هر حرکت شما با خودآگاهیه یعنی
میدونید چرا این کارو میکنید و بعد مدام
خودتونو در برابر آنچه انجام دادید و آنچه
اندیشید مسئول میبودین. یعنی چی؟ یعنی
مدام از خودتون بازخواست میکنید آیا این
کاری که کردم آیا این اندیشهای که داشتم
آیا اینطور که فکر میکردم درسته یا نه؟
و این به این معناست که ارسطو در ابتدای
همین کتاب متافیزیک که ازش نام بردیم میگه
فلسفه ورزیدن.
چرا آدما فلسفه میورزن؟ بهخاطر تعجب
میکنن. از چی تعجب میکنن؟ از نادانیشون.
یعنی شما بپذیرید که نادانید. ما کی تعجب
میکنیم؟ وقتی میبینیم یه چیزی اتفاق
افتاده که برای ما معنی نمیده. یعنی ما
نمیتونیم بفهمیمش. ها پس فیلسوف کسی که
آگاه به نادانیش مهمترین مهمترین
دستاورد یک فیلسوف اینه که بداند که
نمیداند این مهمترین کار و دشوارترین
کار بشر است. دشوارترین کار بشر اینه که
شما بدانید که نمیدانید کاری که سغرات
کردیگه سقرات در دادگاه گفت من هیچی
نمیدونم جز که نمیدونم و اینکه
نمیدونید تعجب میکنید دیگه آدمهایی که
آدمای غیر فیلسوف راجع به چیزی سؤال ندارن
چرا؟ بهخاطر این فکر میکنن همه چیزو
میدونن ولی فیلسوفه که مدام هر روز که
صبح بیدار میشه
جهان و اونچه که تاکنون چون جهان برای او
شناخته شده بود بدیهی نیست یعنی چیزی نیست
که در حقیقت
عادی باشه همه چیز جهان مدام براش
آشنازدایی میشه یک کتابیم رو من
براتون معرفی کنم البته ترجمهش
خیلی جالب نیست ولی به هر حال به خاطر
اینکه کتابش کتاب خوبیست به خوندنش
میارزه به نام سقرات آگاهی از جهل مال
یان پاتوچکا یان پاتوچکا یکی از فیلسوفهای
خیلی مهم پدیدارشناس
چکی هست که حالا
بحثش یه موقع راجع بهش صحبت میکنیم ولی
این کتابش راجع به سقرات هست و ببینید که
وقتی ما میگیم خودآگاهی یعنی آگاهی به
اینکه اونچه که پیشتر اندیشیدیم
نیاز به اندیشیدن دوباره داره. یعنی اونچه
که من ان چرا می شما چرا باز میاندیشید؟
به دلیل اینکه میدونید اون اندیشه شما
اندیشه شماست و اون اندیشه مال دیروز
بوده. این جهان امروزه الانه اکنونه و شما
هر اکن هر لحظه اکنونی
تازه است و تکرار ناپذیره و اندیشیدن یعنی
اندیشیدن مدام به لحظات اکنون در نتیجه
اونچه که شما دیروز اندیشید رجوع این جهان
با همون دیروز دفن شده سپری شده همونطور
که دیروز یک زمان سپری شده دست نیافتنیست
اندیشههای دیروز شما هم با همون دیروز
سازگاره آره واقعیت مدام در حال شدن هست
واقعیت مدام در حال حرکت هست در نیشه
اندیشیدن شما هم باید در حال حرکت باشید
اندیشیدن یعنی ی تماشای یک تئاتر ابدی در
ذهن تئاتر فلسفه یک تئاتر یک تئاتر که
مدام در ذهن شما در جریانه وقتی اگر دید
تبدیل شد به یک عکس یعنی که شما مردید اگر
تصویر شما از خودتون تصویر شما از واقعیت
بیرونی تصویر شما از جهان بیرون تصویر شما
از مفاهیم اگر دیدید که ثابت مونده یعنی
اینکه شما مردید سکته کردید در سکته یعنی
چی؟ یعنی اینکه قلب شما، جان شما، روح شما
و اندیشه شما متوقف شد. دچار ایست فکری
شدید. خب
این یه تمرین همیشگیست. یعنی اینطور نیست
که من برم د تا کتاب بخونم بگم من
فیلسوفم. نه. کتابها
استادها اگر بتونن به شما کمک بکنن که
خودآگاه خودآگاهی رو بیاموزید و بورزید در
حقیقت مفیدن وگرنه هیچ اینا یه کلمه میگه
هیچ ارزشی نداره مطلقا کتابهای سقرات در
بازار راه میرفت میگفت چقدر اینجا کالا
هست که من نیاز ندارم چقدر کتاب هست که
آدم نباید بخونه چقدر نظریهها هست که آدم
نباید بدونه چقدر کلمات هست که آدم نباید
به کار ببره چقدر چیزها هست که آدم نباید
ببینه و و خودآگاهی آموختن ندیدن آموختن
نخواندن آموختن نشنیدن آموختن
به اصطلاح نیازم بودنم هست یعنی شما برای
شنیدن باید سکوتو یاد بگیرید برای سخن
گفتن باید فاصله سامت میان
آها رو بتونید ایجاد بکنید اگر شما نتونید
اون فاصله رو ایجاد بکنی دیگه کلامتو معنا
نمیده چیز مولوی میگه کاشکی
از غیر تو نبودی جان من یا ندانستی به جز
تو جان معنی من هرچه بینم غیر رویت نور
چشمم کم شود هر کسی رامده ای پرده مژغان
من قرار نیست که شما چیزی رو ببینید غیر
از آونچه که باید ببینید و تشخیص این
اقتصاد دیدن اقتصاد شنیدن اقتصاد گفتن
اقتصاد اندیشیدن اقتصاد زیستن
که چگونه بدزیست و چه و چه چیزی رو در
زندگی شما نگه دارید و چه چیزا رو دور
بریزید اون چیزی که باید دور بریزید
مهمتره از اون چیزی که باید نگه دارید و
انسانها با از دست دادن که انسان میشن
اندیشیدن با از دست دادن که اندیشیدن میشه
با از دست دادن بتهای ذهنی با از دست
دادن یقینها با از دست دادن پیشداوریها
با دست دادن از دست دادن پیشفرضها
بنابراین یاد گرفتن از دست دادنه. این
دقیقاً همون چیزیست که سقرات گفت که فلسفه
یعنی تمرین مردن. تمرین مردن یعنی چی؟
یعنی از دست بدید. نترسید از دست بدید. با
از دست دادنی که شما به دست میارید و و
فلسفه یعنی که شما هرچه که تا حالا
اندیشید تمامش چرت پرت همه رو نه تنها
اونچه که شما اندیشید آنچه که بشر تا الان
اندیشیده با چرت پرته مگر اینکه شما باز
بیاندیشید و باز اونها رو بیازمایید و
باز بتونید به اصطلاح اعتبار بهشون بدید
وگرنه اونچه که افلاطون گفته خودش گفته
هیچ ارزشی نداره گفته آقای افلاطون برای
من مگر اینکه که من اندیشههای افلاطون رو
بیاندیشم و دوباره بیازمایم و دوباره
ببینم آیا معتبرن یا نه. بنابراین فلسفه
آموخت مثل فیزیک نیست، مثل شیمی نیست، مثل
نمیدونم هیچ کار دیگهای نیست. به دست
آوردن چیزی نیست. از دست دادن اون چیزیست
که در ذهن شماست و اندی و فهم اینکه
اندیشیدن خالی کردن ذهنه نه پر کردن ذهنه.
یعنی که طرف باسواد کلهش پره اون ربطی به
فلسفه نداره. آ شما میتونید یه کتابخونه
بزرگ رو تو کلهتون بگنجونید ولی اون فلسفه
نیست. فلسفه یعنی اینکه شما داد جاروبی به
دستم آن نگار گفت که از دریا برانگیزان
غبار هر چیزی که تو ذهنتون هست غبار تمام
اونچه که در ذهن شما هست دور ریختنی تمامش
تمام اونچه که در ذهن شما هست تمام
تصوراتی که دارین راجع به همه چیز دور
ریختنیست ارزش نگه داشتن نداره مگر اینکه
دور بریزید بعد یکی یکی دوباره بیازمایید
و ببینید که آیا این ارزش داره که من به
طور موقت تنتتیولی هر بدونید که هر
اندیشهای تنتیوه یعنی موقته من به طور
موقت اینو قبول کنم یا نه؟ شما در علم
همین کارو میکنید دیگه در علم ما
میدونیم تمام نظریات ما خطاست و بنابراین
اگر آزمودیم و دیدیم که این نظریه با
آزمایش جدید سازگار نیست میذاریمش کنار.
اگر دیدیم با آزمایشهای جدید سازگار هست
اون رو به طور موقت نگه میداریم تا
دوباره آزمایشش کنیم. وقتی میشه فلسفه ورز
من چند تا کتابو معرفی میکنم برای
دوستانی که دوست دارن فلسفه بخونن اولاً
بدونید که در مورد فلسفه باز یکی از
تفاوتی مهم فلسفه با رشتههای دیگه علمی
این هست که شما در دو چیز رو در رشتههای
دیگه لازم نیست بخونید یعنی شما اگر
میخواید فیزیکدان بشید اولاً نیازی ندارید
به اینکه زندگی فیزیکدانا رو بخونید
ثانیاً نیازی ندارید به اینکه تاریخ
فیزیکو بدونید یعنی شما الان میتونید
فیزیکدان باشید ولی هیچ مثلاً اطلاع
چندانی هم مثلاً از فیز طبیعیات بتلمیوسی
هم نداشته باشید هیچ اهمیتی نداره شما
فیزیکدان هستید بدون اینکه زندگی فیزیکدان
رو بدونید و بدون اینکه تاریخ فیزیکو
بدونید فلسفه عکس اینا فلسفه یعنی تاریخ
فلسفه
و مهمترین اثر فلسفی خود فیلسوفه یعنی
فیلسوف
نه پیغمبره که معصوم باشه شما بخواین از
اون پیروی کنید، تقلید کنید نه رهبر
سیاسیست که شما بخواید با او به قدرت دست
پیدا بکنید. نه باشگاهی داره نه حزبی داره
نه فرقهای داره نه مکتبی داره نه دفتری
داره نه دستکی داره. فیلسوف یعنی یک انسان
تماماً انسان انسانی که آگاه به خطای مدام
خودش و برای خودش هیچ چیزی جز کشف توهمات
و خطاهای خودش مهم نیست و به همین دلیل
تنهاست. هیچگاه فیلسوف کسی رو به پیروی از
خودش دعوت نمیکنه. چون فیلسوف تمام سخنش
این هست که با عقل خودت بیاندیش و کسی
پیرو یک فیلسوف هست که مثل او نیاندیشه
بلکه به رغم او بیاندیشه. بنابراین یک
فیلسوف کانتی یعنی یه فیلسوفی که به رغم
کانت میاندیشه نه فیلسوفی که شبیه کانت
مینشه. خب اگر فیلسوف یعنی اون انسانی که
زندگی او برآمده از اندیشههای اوست،
اندیشههای او در کتابها کتاب به وجود
نیاوردن. مهمترین چیزی که به وجود آوردن
یک زندگی رو ساختن. زندگی یک انسان نه یک
زندگی یک راهبیک قدیست یک پیامبر یک کاهن
زندگی یک انسان و به همین دلیل خان هر
فلسفه حقیقی همون طور که نیچه میگه یک
آتبیوگرافیه یعنی فلسفه هر انسانی شرح حال
سرگذشت فکری اوست او داستان روح او
در یعنی فلسفه او داستان روح اوست
بنابراین خواندن زندگی فیلسوفان بسیار
بسیار مهمه و بسیار نقش مهمی داره نقش
کلیدی و گریز ناپذیر داره در فلسفه اونها
یعنی شما اگر زندگی فیلسوفو ندونید اصلاً
فلسفهشو نمیتونید بفهمید و دوم اینکه
تاریخ فلسفه خود فلسفه است و مفهوم تاریخ
فلسفه فرق میکنه با تاریخ فیزیک با تاریخ
شیمی با تاریخ مثلاً مکانیک و علوم دیگه
من چند تا کتاب معرفی میکنم برای دوستان
یکی دو تا کتاب اصلی ویدکنشان رو من
پیشنهاد میکنم دوستان بکنن یکی رساله
منطقی فلسفی که هر دو اینا ترجمه شده به
فارسی و یکم پژوهشهای
فلسفی
هر دو رو من پیشنهاد میکنم دوستان بخونن
در همه هر دو این کتابها
یکی هم کتاب فرهنگ و کالترچ
یه کم یه کتاب دیگه ویتکنشن که بهتون میگم
اونم آقای فک کنم امید مهرگان ترج در هر
دو کارایه یعنی فلسفه مخصوصا بعد از کانت
دیگه وجود نداره اونچه که وجود داره فلسفه
فلسفه است یعنی فلسفه به خودش خودآگاه
میشه و ما فلسفه فلسفه همه فلسفهها فلسفه
فلسفهست یعنی فلسفه کانت با فلسفه
فلسفههای های مثلاً هگه با فلسفه نیچه
اینطور نیست که پاسخهایی به پرسشهای
مشترک باشن بلکه پرسشهاشون تفاوت میکنه
و به اصطلاح
نگاهشون درکشون از فلسفه فرق میکنه
بنابراین بسیار مهم هست که ببینیم که هر
فیلسوفی فلسفه رو چگونه تعریف میکنه از
جمله خود کانت برای کانت کتابهای خیلی
زیادی هست منم یه بحث نقد عقل داشتم که
نیم کاره تمام شده امیدوارم اونو بتونم
اثر بگیرم ولی یه کانت هست که کانت گرافیک
گاید یه مجموعهایست به نام گرافیک گاید
که یک راهنمایی گرافیکی یا تصویری هست بخش
کانتش خیلی جالبه یکی هم این کتابه از
لکشن یا کانت و دیگران این رو هم معرفی
کردم یکی هم یه فیلسوف بسیار مهم آمریکایی
که در حقیقت از بنیانگذاران فلسفه
پراگماتیسم
آمریکاست
پرس یک کتابی داره فلاسفیکال
و این مجموعه مقالات فلسفی اوست که به نظر
من خیلی بعضی از مقالاتش مخصوصا بسیار
بسیار مهم و خواندنی هستن
و حالا شاید در یه جلسه به برخی از اونا
اشاره کردیم به کتاب کانت هم اشاره کردم
به کتاب
راسل هم اشاره کردم یه کتابی هست اسمش هست
فسفی
استیفن
کاک روگر این کتاب درباره ناکامی های
فلسفه استه تاریخ فلسفهست و درباره مفهوم
فلسفه است در حقیقت یک کتاب دیگری هست به
نام
لاف
در حقیقت این کتاب به معنای زندگی
اندیشیده در حقیقت زیستن اندیشید
مصاحبه با چند تا فیل فیلسوف راجع به
مسائل کلی و مهم فلسفه و فلسفهست در حقیقت
در حال حرکت در حال خیابون یعنی مصاحبهها
مصاحبههایین که در حال حرکت انجام شدن
حالا یک فلسفه داره در اونجا این کتاب هم
کتاب بسیار خوبیست به نام کارل
یاسپرسروداکشن تو فلاسفی کار یاسپرس
درآمدی بر فلسفه او که من فکر کنم پیدفشو
قرار داده باشم در گروه واقع فلسفه این
کتاب کتابیست که آلمان آلمانیش متن
آلمانیش د سال پیش درآمده ولی انگلیسیش
تازه درآمده کتشن
کانت انقلابی در اندیشیدن که بسیار کتاب
مهم و خواندنیست
و حتی کسانی که فلسفی کانتم نخواندن
میتونن ازش استفاده کنن این کتاب رحلی
بزرگیست و خیلی کتاب بسیار مهمیست اسمش
هست فلاسفی
هنر فلسفه فه اندیشیدن تصویری در اروپا از
اواخر دوره رونسانس تا اوائل دوره روشنگری
و این رابطه فلسفه و تصویر و اندیشیدن
تصویر و در حقیقت
اینکه فلسفه غربی فلسفه اندیشیدن تصویریست
برخلاف فلسفه ما که اندیشیدن شعری داریست
و اون این کتاب کتاب خیلی مهمیست خب چون
گلسه هم هست به خاطر تصویر زیاد داره خیلی
خیلی برا دوستان ممکنه جالب باشه این کتاب
هست که اسمش هست فلاسوفی ا س فلاسفی فلسفه
در ساعت ه بامداد
ففر پرسش و پاسخ با ۲۵ فیلسوف برجسته
بسیار کتاب خواندنیست و این هم راجع فلسفه
در عمل هست در حقیقت فلسفه کاربردی
و در نهایت این کتابهم دوست دارم معرفی
کنم هم کتابیست بسیار ساده از برا مگی
سرگذشت فلسفه که آقای حسن کامشا ترجمه
کرده چاپ رحلی بزرگی داره و با تصویر و
اینها برای کسانی که بخوان یه نگاهی به
تاریخ فلسفی بکنن براشون یعنی آشنا بشن با
اینکه داستان فلسفه چیه یه کتاب کوتاهیست
و ولی خب
خوندنیست برای مگی خودش فیلسوف بود و خیلی
نقش مهمی در پاپیولارایز کردن و عمومی
کردن فلسفه داشت من اینجا اینجا توقف
میکنم یه هفت ه ۱ دقیقهای با دوستان در
پرسش و پاسخ هستم و بعد از خدمت مرخص بشم.
بله خیلی ممنون از شما آقای خرجی سالها
پیش آقای احمدی در کلاسشون
میگفتن که
فیلسوفا در واقع نظریات همدیگه رو یا
همدیگه رو
تکفیر میکنند.
نظر شما در اینباره
چیست؟ بفرمایید؟
نمیدونم منظورشون چی بوده. من ندیدم و
نمیدونم نظرشون چی بوده ولی به طور کلی
فیلسوف کسیست که باید خودش برا خودش
بیاندیشه دیگه یعنی کهه من نمیتونم بگم
افلاتون اینو گفته کانتینو گفته فلانی
گفته باید من اندیشهها اونها رو بیاندیشم
و این خودش نیازمند یادگیریه یعنی شما
باید یاد بگیرید اولاً خود یادگیری هم یاد
گرفتنیه این یه نکته یعنی شما باید یاد
بگیرین که یاد گرفتن چیه یعنی این فراگیری
رو باید آموخت و دوم اینکه که اندیشیدنم
آموختنیه وقتی ما میگیم اندیشیدن یا
بازاندیشیدن اینا ک کل کل کلمات حالا یک
نباید به عنوان کلماتی که ما معناش برای
ما روشنه تلقی بشن بذارید د تا کتاب دیگه
هم معرفی بکنم حالا که بحث کتاب پیش آمد د
تا فیلسوف بزرگن
خیلی برجستن یکیش فوت کرده و یکیش هنوز
هست استنلی کول فوت کرده ولی رابرت پیپین
هنوز زنده است د تا استنلی کول فیلسوف
بیشتر آنالیتیکه
فیلسوف زبانه و یکی از بزرگترین فیلسوفان
سینماست فیلسوف تصویره و فیلسوف فیلمه و
رابرت پیپین یک فیلسوف در حقیقت
ایدآلیالیسم آلمانیست و او هم یکی از فیلم
فلاسوفرها
به شمار میاد د تا کتاب هست که درباره
ارتباط فیلم و فلسفه که به شما کمک میکنه
که بهتر فلسفه رو بفهمید اسم این کتاب هست
ما کتاب استن که اول اسمش هست
و یه کتاب دیگه هم از پیپین اسمش هست فیلم
اندیشه
فیلمبرداری شده فیلم سینما از رلشن فم
سینما به مسابع فرم
بازدیشی یا رفلکشن
این د تا کتابم میتونه خیلی کمک بکنه به
شما
از کتابایی که تازه برای من آمده در کتاب
که حالا اینم
برای کسایی که یه مقدار تخصصی تر بخوان
بکنن د تا کتاب جدید از هایدگر درآمده به
انگلیسی که مارتن هایدگر متافزیک جرمن
و یه کتاب دیگها هم که تازه درآمده
که نتهاییست که هایدگر بر کتاباش نوشته
اسمش هست ما اون پبلشن کتاب قطوریه و برای
کسایی که حالا فلسفه رو یه مقدار تخصص در
میخونن میتونه جالب باشه بله
بسیار خب آقای اگستیک بفرمایید
تشریف داریدستیک
آقای صفق خوش اومدید بفرمایید بله عرض ادب
خدمت بلدی استفاده کردیم جهان بامه
سؤالم رو توی چت پرسی آیت دیگه در مورد
فلسفه آقای بنهاول حالا فلسفه رنج
و عرضان حضورتون که
یه دغدغه ایشون داره که میگه که یه اراده
معطوف به حیات در بشر وجود داره و
انسان رو به بازی میگیره و در واقع همه
چیز این هست و تنها ما میتونیم با حالا
نظر ایشونه تنها ما میتونیم از این رنج
اراده معطوف به حیات به وسیله بازی و هنر
خودمون رو رها بکنیم.
به نظر میرسه که ما در عصری زندگی
میکنیم که
مواجهیم با این مسئله. انگار خیلی عریان
شده. این اراده معطوف به حیاط انگار داره
خودش رو نشون میده.
خواستن نظر آقای خرجی رو در این ارتباط
بدونن. تشکر
ممنونم از شما من دقیقاً متوجه نشدم منظور
از اراده و حیات چی هست؟
اراده معطوف به حیات ایشون حالا من
نمیدونم در این مورد شما اطلاعات دارید
یعنی ایشون میگه که
نظر ایشون این تویه که یه چیزی در اون
انسان هست که مرتب ما رو دچار اون میکنه
دچار انگار یه جوری تمام این دیتاها تمام
زیباییهایی که هست انگار
ما رو توی خلعی قرار داده که ما رو هی به
اون سمت میکشونه
و بدون اینکه ما خودمون متوجه باشیم داریم
به اون سمت میریم دیگه بدون اینکه خودمون
رو در واقع بشناسیم
داریم به یه سمتی میریم که فقط برای حیات
داریم زندگی میکنیم دیگه و به نظر میرسه
که انسان تو عصری داره زندگی میکنه که
این رو میفهمه. از کجا میفهمه؟ از
اونجایی که
ما دیگه انگار نتیجه رو میدونیم چیه.
دیگه انگار به سمت خانواده درست کردن
نمیریم. به سمت اینکه بچهدار بشیم
نمیریم. انگار دیگه یه چیزایی برایون عیان
شده. انگار افق رو میبینیم. به نظر
میرسه حالا من اینجور دریافت میکنم ازش
حالا
بله متوجه شدم ببینید یکی از ویژگیهای
انسان مدرن از بیماریهای
شاید
در کنار افسردگی دپرشن
مهمترین بیماری انسان مدرن که ویژگی و
خسیصه انسان مدرن هست یا انسان در عصر
مدرن هست برده میگم ملالت هست ملالت یعنی
چی؟ چی؟ یعنی تکرار چیزها یعنی زمان
میگذره
ولی چیزی نمیگذره ها شما وقتی که ملول
هستید یا حوصلتون سر یعنی چی؟ وقتی که
حوصله سر میری یعنی همه چیز شبیه همدیگهست
و این ویژگی عصر مدرنه شما الان خیلی
جالبه که من من این رو خودم تازه بهش توجه
کردم بهخاطر که با دوستی داشتیم صحبت
میکردیم و اون بیشتر به من توجه داد ما
وقتی که راجع به بچههامون صحبت میکنیم
بچههای ما خیلی شبیه همدیگه
ولی ما وقتی بچه بودیم انقدر شبیه همدیگه
نبودیم. یعنی من وقتی مثلاً بچه بودم با
بچههای دیگه بازی میکردم بچههای دیگه
هر کدوم برا خودشون یه خلق و خوبی داشتن
که هر کدومشون یه شکلی بودن ولی الان
بچهها خیلی شبیه همدیگه و دلیلشم
تکنولوژیه. تکنولوژی شما رو شبیه هم
میکنه و به اصطلاح یکسانازه تکنولوژی
این تأثیر در زندگی ما بذار این یکسانسازی
شما رو ملول میکنه ملول میکنه یعنی که شما
زمان میگذره ولی شما متوجه یعنی هر روز
جدیدی در حقیقت هیچ اتفاق جدیدی نمیفته
همین که شما گفتید انگار همه چیزو آدم
میدونه تا تش چی هست جنگها صلحها
زندگیها ها مرگها زندگیها به اصطلاح
خوشیها و ناخوشیها تش به قول شما معلومه
که چی هست
خب
فلسفه مبارزه با ملالته
فلسفه چند تا وظیفه مهم داره فلسفه به شما
هیچ علم جدیدی نخواهد داد و نمیده و
نبایدم بده یا یعنی هر چیزی که به نام
فلسفه به شما یه علم میده اون فلسفه نیست
اون حالا یا علمه یا شبه علمه فلسفه ن
همونطور که گفتم همین اگزرساز یه نوع
ورزشه ورزش ذهنی ورزش روحیست در وحله اول
هدفش مبارزه با حماقته یعنی حماقت خود آدم
در وحله دوم با ملالت با اینکه شما چیزا
رو یکسان ببینید اگر شما چیزا رو نیچه
میگه دیگه این هر دو جمله که گفتم مال
نیچهست نیچه میگه کار اصلی فلسفه مورد
حماقته
و همینطور ملالت ملالت یعنی چی؟ یعنی
یکساندن چیزها و این چیزیست که تکنولوژیرو
برا شما ایجاد میکنه دیگه شما الان هر
فرودگاهی میرید هر کشوری میرید هر بازاری
که میرید همه چیزا هم شبیه همدیگه زندگیا
رو میبینید فلسفه به شما یاد میده تفاوت
رو ببینید تشابهها رو فریب تشابهها رو
نخورید ت دیدن تفاوتها اونوقت ملالت از
بین میبره شما اگر بتونید تفاوت بین
لحظهها رو درک بکنید اونوقت دیگه
حوصلهتون سر نمیره زمان هایدگر میگه که
انقدر در دنیا خبر تازه هست ولی اتفاق
تازه نیست. میدونین این ویژگی این دنیاست
که شما رو بمبار میکنه با خبر ولی هیچ
اتفاق تازهای در حقیقت وجود نداره. اینکه
یاد بگیرید تفاوتها رو ببینید این هنر
فلسفهست. یعنی کار فلسفه یاد دادن تشخیص
تفاوت همین تفاوت خودتون با دیگران تفاوت
لحظه اکنونتون با لحظه قبل تفاوت بین
چیزها میدونید که یکی از مهمترین
اشتغالات فیلسوفان مخصوصاً توی قرن هجدهم
هم فیلسوفان هم
غیر فیلسوفا مثل گته بحث راجع به رنگها
بود اتفاقاً ویدکنشتنم یه کتابی داره راجع
رنگها رنگها چرا مهمن گوته هم یک تحقیق
خیلی مفصل مسلی داره راجع به رنگها کار
گته
چیز
شوپلن هاور اون کار گته راجع به رنگها رو
خیلی مهم میدونه و حالا اونم کتابش
داستان داره به خاطر اینه شما در رنگها
اگر مثلاً ۵ تا رنگو تشخیص بدید فقط خب
یعنی که شما کوررنگی دارید در حقیقت چون
رنگها پنج تا نیستن وقتی مثلاً ما از رنگ
آبی حرف میزنیم
این آبی طیف خیلی وسیعی داره و چشم بینا
چشم رنگشناس چشم چشمیست که تا جای ممکن
تفاوت بین طیف مختلف رنگها رو ببینه ولی
شما حالا همین من و شما که فکر میکنم شما
غیر از فارس یعنی زبان دومتونم
بتونه بهتون کمک بکنه که در فارسی اسمایی
که ما برای رنگا داریم خیلی محدوده مثلاً
آبی که داریم نمیدونم چند تا آبی تو
فارسی شاید ۱۰ تا ۱۵ تا بیشتر آبی نباشه
ولی شما در انگلیسی یا در زبانهای های
اروپایی نگاه بکنید نامهایی که برای
رنگها هست تنوع وحشتناکی داره. این
نامها نشان میده که او تشخیص داده طیف
تفاوت بین طیف این رنگها. بنابراین ما در
زندگیمون و فلسفه به ما یاد میده که تفاوت
طیف بین زندگیها رو، تفاوت بین طیف
زمانها رو، تفاوت بین طیف فرهنگها رو،
طیف اندیشهها رو بله این اندیشه هم مثلاً
فرض کنید چه میدونم میتونیم اسمشو
بذاریم طبیعتگرا ولی طبیعت که ی معنا
نداره و طبیعتگرایی یک معنا نداره وقتی
شما این طیفهای مختلف رو تفاوتیشو تشخیص
بدین
در حقیقت برای ملالت غلبه کردید
بله آقا مسود بفرما
بله متچکرم خسته نباشین آقای خلجی خیلی
متشکر آقای محمدی که این جلساتو در واقع
فراهم میکنید جلسات خیلی خوبی استفاده
میکنیم سلام دارم خدمت همه دوستان حاضر
در استیج و شنوندگان
سوالی که دارن من
اینه که توی این
گفتگوی آقای خلجی به نظر به نظر اومد که
در واقع آقای خلجی ف تمایزی بین فلسفه و
حکمت نذاشتن من میدونم معمولاً ایشون این
تمایزو قائل هستن برای همین میخواستم
ببینم که
این تمایز هنوز تو ذهن ایشون وجود داره در
واقع فرق بین حکمت و فلسفه چون اونطور که
من میفهمم هم اگرچه در واقع فلسفه زیر
چتر حکمت وزدم قرار میگیره اما
تفاوتهایی با در واقع حکمت داره
وطور که من میفهمم
فلسفه در واقع زمانی آغاز شد که
بخشی از انسانها تونستن این حکمت
دیالکتیکش بکنن در واقع
تحلیل لیش بکنن یه گرامر بهش بدن در واقع
این حکمتو
به ی فرهنگ نوشتاری تبدیل بکنن که که که
که که بشه در غیاب اون کسی که این متنو
تهیه میکنه در مورد اون متن گفتگو بکنه
گفتگو بشه در حالی که حکمت اگرچه
روش بهتر زندگی کردنه و فلسفه زیر چتر
خودش داره الزاماً مجبور نیست که
شفایی باشه نوشتاری باشه میتونه به صورت
روایت باشه میتونه به صورت قصه باشه به
صورت متالوژی باشه
اما در فلسفه دیگه ما از متالوژی استفاده
نمیکنیم یا اگرم استفاده میکنیم در جهت
در جهت
مفهوم کردن
اون
ایدهایه که میخوایم در موردش گفتگو بکنیم
در واقع رفرنس میکنیم به به متالوژی
و تنها روایت و متالوژی مبنا مبنا قرار
نمیگیره
و در واقع این فکر میکنم اگه در مورد
فلسفه صحبت بکنیم حتما باید روشن بکنیم که
چرا این این تفاوتها چرا وجود داره و چرا
در واقع فقط فلسفه در در یونان
شکوفا میشه و تا از عصر
مدرن در جاهای دیگه چیزی به نام فلسفه
وجود نداره اگرچه حکمت وجود داره اما چیزی
به نام فلسفه و اون دیالکتیکی که توی
فلسفه وجود داره
به جز در واقع فرهنگ یونانی غربی جای دیگه
وجود نداره همین میخواستم اگر ممکنه آقای
خرجی بیشتر در این زمینه توضیح بدم بله
منم سلام عرض میکنم آقا مسعود خیلی
ممنونم بله نکته که شما گفتین بسیار مهمه
من فکر کنم که اول بحث من خیلی گذرا اشاره
کردم به تفاوت فلسفه یونانی و فلسفههای
دیگه و تاریخ فلسفههای مختلفی نوشته میشه
همون طور که شما فرمودین یعنی
فلسفه در حقیقت بر خلاف اون ترجمهای که
ما کردیم ما فکر میکنیم فلسفه اسم علمه
یا در فرهنگ ما که فلسفه ف حکمت معادل
همدیگه تلقی شده ولی فلسفه یک کلمهایست
که دو جزء داره فیلا و سفیا
و فیلا یعنی عشق به
حکمت نه خود حکمت بنابراین فلسفه حکمت
نیست عشقه به همین دلیل فلسفه اروتیکه
یعنی یه نوع یک
فراآیند اروتیک هست
و عشق همیشه که
به هیچ تنهایی نمیشه یعنی شما برای عشق
ورزیدن نیازمند به دیگری هستید بنابراین
فلسفه ورزیدن بدون دیگری ناممکنه
همین طوره و ویژگی دیالوژیکال بودن اینکه
فلسفه وقتی که ما از اندیشیدن حرف میزنیم
اندیشیدن یه عمل فردی نیست بلکه اندیشیدن
مثل رقص تانک فلسفه رقصه دیگه رقص تانگوئه
با نیازمند شما نیازمند یه نفر دیگه هستید
بدون دیگری ممکن نیست بنابراین اندیشیدن
با رفتن در غار و نمیدونم سیر و سلوکهای
عرفانی و اینا کاملاً متفاوت هست
حالا باز هم راجع به فلسفه صحبت میکنیم
یعنی در مورد فلسفه همیشه باید صحبت کردیم
در مورد فلسفه صحبت کردن تنها کاری که شما
در فلسفه میکنید اینه کهه راجع به فلسفه
صحبت کنیم یعنی راجع به اندیشیدن حالا یه
کتاب دیگریم باز دیدم اینجا نزدیک دستم
هست یه کتاب خیلی کوتاه شاه حدود
بله ۱۰۰ صفحه است از تامس ننگل تامس ننگل
یک فیلسوف انالتیک هست و حالا ویژگی خاص
خودشو داره سعی کرده که گاهی به مسائل
فلسفه کانتیننتالم بپردازه ولی یه کتابی
داره به نام ز
این کلش یعنی چی توی حالا زبان عامیانه
فسوفی یک مقدمه درآمد بسیار کوتاه به
فلسفه و برای کسایی که بخوان فلسفه بخونن
و بدونن چیه حالا از منظر فلسفه یا به
اصطلاح انالیتیک
اینکه فلسفه چی هست عرض کردم سؤاله نه
جوابه بنابراین شما هر بار باید بپرسید
فلسفه چی هست و فیلسوفان مختلف جوابی
مختلفشون بهش میدن و شما باید جواب
خودتونو پیدا بکنید بنابراین وقتی ما فلس
فلسفه میخونیم یعنی داریم جستجو میکنیم
درباره معنای فلسفه
ممنونم
بله ممنون از شما
آقای امیری خوش اومدید بفرمایید خواهش
میکنم
من سلام عرض میکنم خدمت حضرت جناب دکتر
خلجی حضرت عالی
و همه عزیزانی که حاضر هستن در اتاق
من جدیداً پیوستم و توفیق شنیدن بحثهای
آقای دکتر خرجی عزیز رو
استفاده بیشتر رو نداشتم
ولی این بحثی که ما دوستمون سؤال کردن
آقای دکترم
توضیح دادن من
شما که فرمودید آقای دکتر خزی فیلسوفیا در
واقع که سغرا چرا به خودش فیلسوف ن صوفیست
نگفت
و فلو صوفیا گفت
نظر میاد با همین تعبیری که فرمودید ولی
به هر حال یک نوع اعتراض بود نسبت به
سوفستاییان و بدبینی که نسبت به اونها در
یونان ایجاد شده بود
و اینکه تواضع سغراتم نشون میداد که به
هر حال همیشه ما با حقیقت یک گام فاصله
داریم معنا به تعبیر همیشه یه گام از ما
جلوتره
حکمتم به نظر میاد ما بیشتر تو فرهنگ دینی
خودمون
فیلسوفان مسلمان رو بیشتر حکیم اطلاق
میکنیم تا فیلسوف
و حکمت آنچنان که فیلسوفان ما هم گفتن از
جمله خواجه نصیر
که میگه حکمت دانستن چیزهاست آنچنان که
هست و انجامها آنچنان که باید
و به نظر میاد به هر حال این حکمت
دانستن چیزها آنچه آنکه هست و انجامها
آنچان کهه باید یه نوع جمع بین آرای ارسطو
افلاطون هم باشه به تعبیر
حالا با اون شیوهای که فارابی میخواست به
هر حال دیدگاه این دو حکیم رو به هم این
دو فیلسوف رو به هم نزدیک بکنه همین بعد
میخواستم بگم ما هم از ارادتمندان
خلاصه مباحث آقای دکتر خلجی هستیم در خدمت
شما
سلام بر شما آقای دکتر امیری خیلی ممنونم
از محبت شما بزرگوارین و شرمنده میکنید
منو
بله بله کاملاً درسته من امیدوارم که یه
موقعی در حالا فارسی ما
پژوهشهایی داشته باشیم راجع به تحول
مفهوم فلسفه یعنی کلمه فلسفه در حالا عربی
که جای خودشو داره ولی در فارسی هم به یک
معنا به کار نرفته مثلاً فرض کنید در
فردوسی شاهنامه یکی دو بار کلمه فیلسوف
مثلا یا فلسفه به کار رفته یا در تاریخ
بیحقی یا در
نظامی گنجوی ولی اینا به معنای واحدی نیست
یا به اون معنایی که ما امروزه میفهمیم
نیست مثلاً فرض کنید اونچه که فردوسی میگه
علیه فلسفه یعنی به طور به اصطلاح منفی
یاد میکنه از فلسفه و فیلسوف معنیش به هیچ
وجه اون چیزی که ما الان میفهمیم نیست
یعنی ضدیت با فلسفه
به معنای ضدیت به این معنای که ما امروزه
از فلسفه و ضدیت با فلسفه درک میکنیم
نیست و و به طور خاص باید توجه داشته
باشیم که در تاریخ اسلام کسانی که مخالف
فلسفه بودن به هیچ وجه کسانی که خردگریز
باشن اینطوری که رایت شده نیستش و اتفاقاً
به عکس کسی مثل غزالی که معروف هست به غلط
در اینکه دشمن فلسفهست در حقیقت خودش یکی
از بی بزرگترین فیلسوفان اسلامه و حالا
از نظر بسیاری از نظر فیلسوفی مقام غزالی
شاید از ابن رشد هم بالاتر باشه و فلسفه
او علیه فلسفه ننوشت بلکه علیه فلاسفه
نوشته یعنی علیه ابن سینا و فارابی نوشته
بنابراین
باید توجه داشت که فلسفه دورههای مختلفی
در سیاقهای مختلفی به شیوههای مختلفی به
کار رفته و صرف اینکه در جایی ما کلمه
فلسفه رو میبینیم نباید تصور کنیم که خب
معناشو میفهمیم باید ببینیم که چه کسی در
چه کانتکستی و به چه معنایی به کار برده
شده خیلی ممنونم از شما آقای دکتر امیری
همیشه مصاحبت مجازی با شما بسیار ما یه
افتخار و مباهاتیم
بسیار خب اگر دوستان نکتهای ندارند
اگه اجازه بفرمایید چند تا دیگه از
دوستانم
صحبت نکردن صحبت کنن البته به صورت خلاصه
بگن ممنون میشم آقای مهندس غفاری بفرمایید
با سلام خدمت همه دوستان آقای خل هم عرض
میکنم اتفاقاً که جامعه ما به نظرم بیشتر
از هر زمان دیگهای به فلسفه و یا شاید
بهتر بگیم به اندیشیدن نیازمنده
بیشتر هم از فلسفه و اندیشیدن و تفکر
گریزانم هستش حالا اینو میدانی من خودم
تجربه کردم چون تو اینستاگرام زیاد فعالم
وقتی من باعث فلسفی رو مطرح میکنم خیلی
استقبال نمیشه یا مثلاً وقتی ولید هنری یا
ورزشی میذارم خیلی استقبال میشه به نظر
میرسه جامعه ایران بیشتر دوست داره تو
اون توهماتش تو اون خیالاتش تو اون چیزایی
که خیلی دوست داره به قول شما یک جمله
خیلی تاریخی داریم میگین که از بعض مردم
عجله دارن نمیخوان فکر بکنن
سریع میخوان خیابونا شیک بشه به قول اوضاع
درست بشه فلان اینا بیش از هر زمانی
میخوام نظر شما رو بدارم بیش از هر زمانی
به فلسفه نیاز دارن به اندیشیدن به تفکر
به پاز کردن روزمرگی نیاز دارن ولی بیش از
هر زمان ما دیگه از اون گریزان هستن
عرض دیگهای ندارم فقط دوست داشتم نظر شما
م بدونم خداحافظ
سلام عرض میکنم خدمت شما ممنونم ببینید
به یک معنا من با شما موافق هستم ولی به
یک معنای دیگه باید توجه داشت که
کنجکاوی
که اساس فلسفهست دیگه اساس فلسفه اساس
اندیشیدن کنجکاویه یه امر آموختنیه
یعنی چیزی نیست که شما بگید این ملت مثلاً
اینطوریه بنا به طبیعتش یا مثلاً آگاه
آگاهانه داره این کارو میکنه. یعنی وقتی
مثلاً میگید ملت ما از فلسفه از اندیشیدن
گریزانن این شاعبه رو به وجود میاره که
ملت مثلاً آگاهانه از اندیشیدن گریزانن.
در حالی که نه مسئله تربیتیه. یعنی نظام
آموزش و پرورش در جامعه ما باید به
شیوهای باشه که کنجکاوی رو تعلیم بده.
یعنی به آدما یاد بده چگونه کنجکاو باشن.
وقتی که شما کنجکاوی رو یاد گرفتین اونوقت
میفهمین که اون چیزی رو که شما تا کنون
میدونستید لزوماً درست نیست و باید
دوباره راجع بهش بیاندیشید. بنابراین
اساس تعلیم و تربیت به اصطلاح اینه که به
شما آنلرنینگ رو یاد بده. یعنی اینکه شما
یاد بگیرید که آموختهها و اندوختههای
خودتون رو حقیقت ندونید و در حقیقت اونا
رو بریزید دور. هرچی که تاکالا اندوختید و
آموختید اونها رو دور بریزید از نوع
بیاموزید یعنی آنلرنینگ یک مرحله مهمی از
لرنینگ هست و ح و و اساساً میشه گفت که
لرنینگ چیزی جز آنلرنینگ نیست در نتیجه ما
باید جدا از اینکه حالا به
مردم یا به فرد چیزی رو نسبت بدیم باید
بریم سراغ اصلاح نظام آموزشی در در کشور و
اینا همش برمیگرده همه چیز انسان محصول
تربیته. این چیزی که در حقیقت بشر امروزه
میتونه تنها چیزی که میتونه واقعاً بهش
مطمئن باشه اینه که انسان برای زیستن بر
خلاف جانوران دیگه نمیتونه به غرائضش
بسنده کنه.
جانوران دیگه فرقشون با انسان اینه که
میتونن زندگی خودشون رو بر اساس اونچه
غریضه به اونها در حقیقت الهام میکنه پیش
ببرن. ولی انسان اینطور نیست و انسان
تنها جانوریست که نیاز به اجوکیشن و تعلم
و تربیت داره. در نتیجه هر مشکلی که هست
هر مشکلی که هست مشکل سیاسی مشکل اقتصادی
مشکل فرهنگی مشکل علمی هر مشکلی که هست
برمیگرده به تربیت و برای اصلاحش باید به
اصلاح نظام تعلیم و تربیت
برخواست.
آقای احمد بفرمایید.
سلام خدمت استاد خلجه و سایر دوستان خیلی
میاموزیم استاد شما درد نکنه من سؤالی که
برام پیش اومد صحبتی که فرمودید فلسفه از
بعد از کانت دیگه فلسفه نیست فلسفه
فلسفهست و فلسفه قبلیه این میشه لطفاً
بیشتر توضیح بدید ممنون میشم خیلی هم
استفاده میکنیم متشکر از کلاسهایی که
میگذارید و و همچنین از آقا بابک ممنونم
بله ممنونم از شما و لطف شما شاید بهتر
باشه یه جلسه مفصلتر راجع به موضوع صحبت
بکنیم راجع به اینکه فلسفه در حقیقت و
فلسفه فلسفه ما الان حالا اصطلاحاً هم از
متافلاسوفی صحبت میشه از فرافلسفه یا
فلاسفی یا فلاسفی ببینید
سوال کانت این نبود که
به اصطلاح وجود چیست ماهیت چیست این چیز
آن چیز مسئله اصلی کانت این بود که ما چه
میتونیم بدونیم؟
یعنی اینکه پرسش مهم شناخت
شناخت خود شناخت بود. اینکه جغرافیای من
تا چه چیزایی رو میتونم بدونم؟
فلسفه یعنی در حقیقت تلاش برای فهم اینکه
من چه چیزی رو میتونم بدونم. دو این کانت
گفت که فلسفه چار تا پرسش اصلی داره. یک
اینکه چه چیزی را میتوانم بدانم.
۲ اینکه چه باید بکنم، چه کاری رو باید
انجام بدم، ه به چه چیزی میتوانم امید
داشته باشم و ۴ اینکه انسان چیست حالا
کانت میگه که سؤال انسان چیست در حقیقت
اون سه تا سؤال دیگههم در برداره بنابراین
شما مدام میپرسید که واقعیت چیه؟ من من
چه درکی از واقعیت دارم؟ من چه چیزی رو
میتونم بفهمم؟ من آیا وقتی که میگم من چی
هستم؟ در حقیقت میدونین یعنی اینکه مدام
شناخت از خودش سؤال میکنه. من چه چیزی رو
میتونم بشناسم؟ چگونه شناخت وجود؟ الان
مهمترین پرسش در به اصطلاح فلسفه و
رشتههایی که مربوط به فلسفه هستن مثل
نورولوژی یا کاگنیتیو ساینس یا نمیدونم
نوروفلاسفیوفی و اینها اینه که شما
چهجوری آگاهی پیدا میکنید. مشکلترین
پرسش فلسفه اینه که اونچه که ما میدونیم
از کجا میدونیم و و دقیقاً چی میدونیم؟
وقتی من میگم من شما رو میشناسم این
شناخت من از کجا؟ از شما از کجا میاد؟ این
بزرگترین معمای ذهن ماست. ذهن بشره و در
به این معنا وقت فلسفه میشه فلسفه فلسفه
یعنی فلسفه درباره چیزی در خارج نیست
شناختی درباره جهان خارج نیست بلکه درباره
شناخت خود قوه شناخت شماست متوجهین چی
میگم؟ به این معنا فلسفه دیگه وجود نداره
و اونچه که هست فلسفه فلسفهست یعنی ما فقط
میتونیم به خودمون شناخت پیدا بکنیم
خودمون یعنی چی؟ یعنی همون قدرت درکمون،
شناختمون، ایدههامون، رویاهامون،
توهماتمون و تخیلاتمون و اینکه بتونیم فرق
بگذاریم بین تخیل و توهم بین مثلاً
بین عقیده و و باور و ایمان و عواطف شناخت
این در حقیقت مهمترین کاریست که فلسفه و
همین طور اساساً علوم انسانی انجام داد.
بله
بله آقای مرزداد بفرمایید.
سلام عرض میکنم خدمت شما جناب خرجی
میخواستم در مورد کتاب پایدی سؤال بکنم
میخواستم ببینم آیا مناسب است برای
آموزان فلسفه ممنون میشم
سلام بر شما بله بله بسیار کتاب مهم نیست
کتاب مهمیست کتاب خوبیست و اساساً مسئله
پایدیا یعنی مسئله آموزش به حالا به ترجمه
با تسامح مسئله تعلیم و تربیت اساس زندگی
بشره و تفا تفاوت بین فرهنگها تفاوتیست
که در نوع تعلیم و تربیت دارن کتاب ورنری
ورنریگر یک یونانشناس بسیار مهمه کارایی
که کرده در مورد ارسطو مخصوصا خیلی
خیلی تاثیرگذار بوده
هایدگر و دیگر فیلسوفانم خیلی به کارای
ارجاع میدن مخصوصا در ارسطو و این کتابش
پایدیا کتاب خیلی مهمیه حالا اگر شما یه
کتاب دیگه به اصطلاح کتابهای دیگه هم داره
اگر به زبانهای دیگه میخونید کتاب دیگهش
هم خیلی خوب هستن از جمله راجع به تئولوژی
در یونان باستان و کارش راجع به ارسطو فکر
میکنم کارش راجع به ارسطو به فارسی ترجمه
شده باشه کارش راجع به ارسطو خیلی مهمه به
هر حال یگر آدم مهمیه و پایدیا هم کتاب
مهمیه بله
بسیار خب
آقای زینو خوش اومدید بفرمایید
سلام آقای خرجی صدای من هست
سلام بر شما بله بله میشنومم صدای شما
ممنون مرسی مخلصیم آقای خرجی شما دما
میکنید که
در ایران امروز در این وضعیت ما هست فلسفه
چیزی بیش از یک تفننه
یعنی در نهایت یه جور سبک زندگیه دیگه
نمیدونم میخواستم نظر شما رو بدونم بیشتر
خانم
بله خب ما تو این جلسه صحبت کردیم که
فلسفه
یعنی
فلسفه ورزی یعنی فکر کردن به خود دیگه و
اکنون در نتیجه هیچ چیزی مهمتر این از
این نیست که آدم خودآگاهی پیدا بکنه به
خودش خودی که الان هست حالا ما وقتی که
صحبت میکنیم از خود طبیعتاً ما خود فرد و
جدایی از جامعه نداریم دیگه. خود همیشه یه
خود جمعیه. در نتیجه مسئله مهم ما
ایرانیها هم الان خودآگاهیست و به اینکه
ببینیم ما الان کی هستیم، چه هستیم، در چه
زمانهای زندگی میکنیم و نسبت ما با
جهانمون چی هست. هیچ پرسشی از این مهمتر
نیست و این عین فلسفه ورزیست.
مرسی
خب به پایان جلسه رسیدیم از آقای خرجی
سپاسگزارمون
که تشریف آوردن روی
خیلی ممنونم متشکرم از شما از دوستان
گرامی بابک عزیز که همیشه
لطف داره
تشکر میکنم از همه دوستانی که صحبت کردن
دوستانی که شنیدن من برخی از اگر به گروه
تل تلگرامی باق فلسفه رجوع بکنین خب منابع
خیلی زیادی هست یعنی شاید نزدیک هزار تا
منبع هست راجع به مسائل مختلف از جمله
راجع به فلسفه و حالا من برخی از این
کتابا که من دریافت کردم اینا جدیدن که
گفتم براتون اگه شاید فایل پی دیافش نباشه
ولی اگر فایل پی دیافشونو پیدا کردم حتماً
برای شما در گروه باق فلسفه قرار میدم
مخصوصاً دوستانی که در ایران هستن و برای
دسترسی به کتاب شاید براشون دشوارتر باشه
به هر حال برای همه آرزوی سربلندی و
تندرستی دارم و امیدوارم که بتونیم این
گفتگوها رو در آینده به طور منظم و مرتب
پیش ببریم. وقت همگی خاش.
بسم