سلام عرض میکنم خدمت دوستان گرامی در
یوتیوب و در کلاب هاوس.
خواهش میکنم که در یوتیوب به من برا من
بنویسید که اگر صدای منو میشنوید و مشکلی
نیست. بابکت جان شما خودت میتونی چک بکنی
که مطمئن بشیم که در یوتیوب هم دوستان ما
رو بشنون. الان چک بود.
ممنونم.
خب امیدوارم که مشکلی تکنیکی نداشته باشیم
مثل دورههای قبل دو سه بار بیشتر از شاید
دو سه بار مشکل پیش آمد و اگر میشنون
دوستان در یوتیوب خواهش میکنم که به من
اطلاع بدن که صدا هست.
خب
جلس بسیار خب جلسه ممنونم از دوستان
جلسه امروز در حقیقت ادامه جلسه
گذشته است که بینش یک هفت هشت ۱ روزی
فاصله افتاده و در اون جلسه ما یک نگاهی
کلی کردیم به کتاب
خواستگاه و غایت تاریخ نوشته کارل یاسپرس
که به فارسی ترجمه شده به عنوان آغاز و
انجام تاریخ که عنوانش اشتباهه و ترجمه که
آقای محمد رضا
آقای لطفی
اسم کوچیکشون یادم رفت اجازه بدید آقای
محمد حسن لطفی این کتابو ترجمه کردن
انتشارات خارزمی چاپ کرده چاپ اول ترجمه
فارسی من چاپ که دارم الان جلوی من مال
اسفند ماه چاپ دوم اسفند ماه ۷د و سه این
کتاب بارها در ایران چاپ شده ولی هم عنوان
کتاب غلط ترجمه شده و هم خود ترجمه بسیار
بسیار ترجمه مغلوطیست ولی من چون فرصت
ترجمه طبیعتاً ندارم سعی میکنم اونچه که
میخونم رو هر جا که مشکل داره براتون
یعنی اصلاح کنم ولی اگر دوستان به زبان
آلمانی فرانسه انگلیسی و زبانهای اروپایی
آشنا هستن بهتره که ترجمههای
این کتاب رو به اون زبان بخونن یا خود متن
آلمانی رو بخونن ولی اگر یه چارهای نیست
باید به همین ترجمه فارسی فعلاً اکتفا کرد
امیدوارم که روزی یه ترجمه مترجم کاردانی
دوباره این کتاب مهم رو ترجمه کنه بهخاطر
که این کتاب یکی از مهمترین کتابای
یاسپرس هست که در تمدن شناسی
بسیار بهش ارجاع داده شده درباره نظریه
به اصطلاح یاسپرس در این کتاب بسیار کتاب
نوشته شده نقد شده بنابراین کتاب خیلی
مهمیست از یاسپرس که متأسفانه ترجمه خوبی
از اون به فارسی نداریم جلسه گذشته من
صحبت کردم یعنی اشاره کردیم به بخش اول
این کتاب که عنوانش هست تاریخ جهان و
اونجا نظر یاسپرس نظریه مهم خودشو راجع به
دوره محوری بیان میکنه و بعد طرح کلی
تاریخ جهان و بعد تمدنهای از تمدنهای
بزرگ جهان صحبت میکنه. تمدن غرب رو با
تمدن تمدنهای شرقی مقایسه میکنه.
ویژگیهای
غرب رو بیان میکنه. اینها رو ما در جلسه
قبلی صحبت کردیم که هم در
کلاب هاوس در دسترس هست و هم در کانال
یوتیوب
این جلسه من به بخش دوم و بخش سوم این
کتاب خواهم پرداخت که مسائلی رو که یاسپرس
درش مطرح میکنه بسیار
مسائلیست که همچنان یعنی از زمانی که
یاسپرس این کتاب رو چاپ کرده سال ۱۹۴۶ تا
الان همچنان مسائل جدی ماست و حتی میشه
گفت که نسبت به زمان یاسپرس برای ما خیلی
این مسائل هادتر شده مسئله تکنولوژی
مسئله جنگ مسئله بمب هستهای مسئله بحران
دموکراسی مسئله
فقر و مسئله عدالت اینا مسائلیست که
یاسپرس و آزادی مسئله مسائلیست که یاسپرس
در این بخش دوم و بخش سوم مطرح میکنه. من
طبیعتاً در یک ساعت پیش رو فرصت ندارم که
همه این مسائل مطالبو خلاصه کنم و
نمیخوام خلاصه کنم. فقط دوست دارم که این
جلسه و بخشهایی که من از این کتاب میخونم
دوستان رو تشویق بکنه به اینکه اگر این
کتاب رو خوندن بار دیگه بخونن و اگر
نخوندند
برانگیخته بشن برای خواندن
همراه با تأمل
و دقت و نگاه نقادانه در اون بخش دوم این
کتاب عنوانش هست حال و آینده
و
در این کتاب یاسپرس اولاً یک تصویری از
وضعیت کنونی ما میده که ما الان در چه
شرایطی هستیم
عصر ما چگونه عصریست و
بعد از اینکه تصویری از وضعیت کنونی میده
راجع به آینده صحبت میکنه که آینده چه
آیندهای رو باید انتظار داشته باشیم یا
اساساً اگر میخوایم
در ساختن آینده
نقش داشته باشیم چه باید بکنیم و چه از
دست انسانی که کاملاً در تسخیر تکنولوژی و
نظامهای توتالیتر هست چه چیزی برمیاد؟
یاسپرس ابتدا به این نکته اشاره میکنه که
در تمدنهای مختلف خب ما قبل از اینکه
تمدن مدرن باشه تمدن مدرن تمدن غربی یا
تمدن مدرن اولین تمدن بشر نیست بلکه
تمدنهای دیگری وجود داشتن که بسیار کهن
بودن و زمان بسیار طولانی رو هم دوام
آوردن از جمله تمدن
ایران زمین که شاید نخستین این تمدن و
طولانیترین تمدن باشه ولی کمابیش
تمدنهای
ماقبل مدرن
از یک جنس بودن از یک به اصطلاح خصلت
خصلتهای مشترک برخوردار بودن اما تمدن
مدرن یک تمدنیست کاملاً متفاوته با
تمدنهای دیگه حالا چه چیزی هست که این
تمدن مدرن رو متفاوت میکنه؟ کنه خب به
اصطلاح به ویژگیهای مختلفی میشه اشاره
کرد اون چیزی که
یاسپرس در اینجا بهش اشاره میکنه اینه که
اونچه که به راستی در تمدن مدرن جدید هست
یکی ساینس هست یعنی علم و یکی هم تکنولوژی
حالا اجازه بدید که من مجبورم که متن
انگلیسی هم جلو داشته باشم چون بخشهای
زیادی رو آقای لطفی غلط ترجمه کردم
خب ساینس و تکنولوژی که آقای
لطفی علم و فن ترجمه کرده اینها دو چیزی
هستن که کاملاً متفاوتن ببینید بشر
بذارید من از رو براتون بخونم میگه که
یاسپرس میگه چیزی که به راستی تازه است و
با همه آنچه در گذشته رویداده است فرق
بنیادی دارد و با همه آنچه آسیاییست مثل
تمدن چین تمدن هند حتی تمدن ایران غیرقابل
قیاس میباشد و حتی یونانی انان نیز از آن
بیگانه بودند
اون چیه که کاملاً جدید علم و تکنولوژی
اروپاییست
تصویر عمومی تاریخ گذشته تاکنون چون از
زمان حال به آن مینگریم تداوم و حتی نوعی
یکنواختی رو نشان میدهد یعنی شما وقتی به
تاریخ تمدنی جهان نگاه میکنید اولاً حرکت
این تمدنها بسیار کنده یعنی درسته که
خیلی چیزا در این تمدن به وجود میاد خیلی
اتفاقات میفته ولی این اتفاقات این به
اصطلاح ابداعها اختراعها کشفها یک روند
بسیار بسیار کندی رو طی میکنن اصلاً یکی
از ویژگیهای تمدنهای قدیم این هست که
حرکت بشر با حرکت طبیعت هماهنگه یعنی بشر
نمیتونه م مثلاً راه بشر برای حرکت راه
میره یا روی چهارپایان سوار میشه مثلاً
روی الاغ روی قاطر روی اسب سوار میشه و
اسب و قاطر و الاغها
موجودات طبیعی هستن یعنی حرکت انسان با
طبیعت هماهنگه عصر جدید عصبیست که اساساً
یک انقلاب یعنی ویژگیش اینه که همه
اتفاقات حالت انقلابی دارن و یکی از
پیامدهاش اینه که حرکت بشر کاملاً
نامتواز ضل و ناهماهنگ میشه با حرکت طبیعت
مثل مثلاً ماشین ابدا اختراع میشه هواپیما
اختراع میشه قطار اختراع میشه تلفن تلگراف
نمیدونم وسایل ارتباطی اینها معنای زمان
معنای مکان و معنای حرکت رو کاملاً از بین
میبرن و و این
هر بر خلاف به اصطلاح تغییرها که در
تمدنهای دیگه بسیار کنده در عصر جدید
تمدن مدرن هر تغییر یر حالت انقلاب داره
یعنی دگرگون کننده است زیرنده است که ما
انقلابهای صنعتی داریم انقلابهای سیاسی
داریم انقلابهای فرهنگی داریم انقلابهای
اقتصادی داریم انقلابهای اجتماعی داریم
انقلابهای علمی داریم
خب
یاسپرس میگه روشن کردن تازگی بنیادی علم و
تکنولوژی جدید آسان نیست ولی چون این
روشنی شرط اساسی برای درک زمان حال و
دریافتن امکانها و خطرهای آن است. ناچار
باید بگوییم که این بکوشیم این تازگی را
از راه مقایسه با آنچه پیشتر بوده آشکار
سازیم. یکی از مشکلاتی که مخصوصاً
به اصطلاح اسلام سنتی داره در اصل ما یا
اسلام بنیادگرا فکر میکنه تکنولوژی جدید
هم یک ابزاریست مثل ابزارهایی که قدیم بشر
میساخته و بنابراین میشه برا اهداف خوب
از اونا استفاده کرد میشه برای اهداف بد
از اونا استفاده کرد در حالی که توجه به
این تازگی تازه بودن سرشت تکنولوژی و علم
جدید بسیار مهمه اگر ندونیم که این علم
جدید با اون علم قدیم تفاوتش در محتوا
نیست بلکه تفاوتش در ساختار هست خب اگر
متوجه این نکته نباشیم اونوقت موقعیتی رو
که در اون امروز قرار داریم به درستی
نشناختیم
یاسپرس بعد راجع به
بخش اول بعد یه
به اصطلاح بخشی رو باز میکنه به عنوان
مادرن ساینس که ایشون آقای لطفی برگردونده
علم جدید علم جدید غیر از مادرنه یعنی
جدید معادل نیو هست جد به اصطلاح اون که
تازهست ولی مادرن متفاوت هست بنابراین
مادرنو در فارسی هم باید مادرن ترجمه کرد
بعد میگه که ما علم جدید چگونه علمیست
میگه که وقتی به تاریخ نگاه میکنیم یعنی
به تاریخ علم نگاه میکنیم سه مرحله
به اصطلاح شناخت رو میبینیم یعنی بشر ر
برای شناختن سه مرحله گوناگون رو پشت سر
گذاشته. مرحله اول مرحلهایست که برای به
اصطلاح
از اون یاد میکنه به رشنالیزم یا
عقلگرایی، خردگرایی که کمابیش در همه
فرهنگها و در همه تمدنها وجود داشته.
یعنی به هر حال انسان سعی میکرده با عقلش
یک چیزایی رو درک بکنه. همین که آتشو کشف
کرده. همین که چرخو اختراع کرده نمیدونم
و چیزهای دیگه اینا به اصطلاح حاصل
توانایی عقلی انسان بوده این یه چیزیست که
بین همه آدمها مشترکه و بین همه تمدنها
مشترکه
اما مرحله دوم علمیه که به صورت منطقی و
از روی روش در آگاهی آدمی صورت میپذیرد
اون چیزی که به اصطلاح علم یونانی در
حقیقت که میگه در چین و هندوستان نیز از
همان نوع ولی به صورت جوانه وجود داشت. خب
در یونان هست که چیزی به نام روش مطرح
میشه یعنی گرامر یعنی یونانیها حروف
الفوا رو اختراع نکردن
ولی اونها بودن که گرامر رو ابداع کردن
اونها بودن که چیزی به نام منطق رو لاجیک
رو ابداع کردن یعنی روش رو ابداع کردن خب
این مرحله دومه حالا شما یه رگههایی رو
عظیم رو در فرهنگهای تمدن های دیگه مثل
چین، هندوستان یا ایران میبینین ولی در
یونان خب در یک مرحله خیلی پیشرفتهش هست
این نقطه عطفیست در حقیقت.
سوم یعنی میرسیم به مرحله
که ما امروزه در اون قرار داریم علم مدرنه
که از پایان قرون وسطی پا گرفته از قرن
هفدهم
این آقا نوشته قاطعیت یافته که نمیدونم
ترجمه چیه یعنی به یک مرحله به نقطه عطف
رسیده و از قرن نوزدهم به شکفتگی کامل
رسیده است این علم لااقل از قرن هفدهم به
این سو مایع تفاوت فرهنگ اروپا با تمامی
فرهنگهای دیگر شده است. اینک میخواهیم
یگانگی علم جدید را در تاریخ جهان روشن
کنیم. بعد اونوقت راجع به ویژگیهای این
علم صحبت میکنه که من ازش میگذرم.
فقط به این نکته اشاره میکنم که یک که این
علوم جدید یا علم جدید چه ویژگی به اصطلاح
مهمی چه تفاوتهای بسیار مهمی داره که او
رو متمایز میکنه از علم قدیم مثلاً فرض
کنید طبیعیات امروز با طبیعیات قدیم با
کیهانشناسی امروز چه تفاوتی داره نمیدونم
پزشکی امروز با طب قدیم چه تفاوتی داره یا
به اصطلاح
به به طور کلی
علم جدید با علم علم مدرن با علومی که پیش
از این بودن مثلاً فرض کنید روانشناسی
مدرن با علم و نفس قدیم چه تفاوت دار
یاسپرس به سه تا نکته یعنی سه تا ویژگی
مهم علم جدید اشاره میکنه یکی اینکه علم
جدید شناخت برپا روش هست روش یا متد در
یعنی روش هست که علم رو تعریف میکنه.
یعنی وقتی که شما میگید که فیزیک متفاوته
از شیمیه،
این تفاوت بیش از اینکه مربوط به موضوع
باشه مربوط به روش هست. یعنی شما در فیزیک
یک روشی به کار میبرید که روش یعنی
متدولوژی فیزیکی هست در
شیمی یک روش دیگه. بنابراین بیش از اون که
در دوران قدیم علوم بیشتر بر مبنای
موضوعشون از همدیگه متفاوت میشدن در عصر
جدید علوم بر اساس روششون متفاوت میشن به
همین دلیله که ما مثلاً در فلسفه امروز
میتونیم راجع به هر موضوعی صحبت بکنیم
مهم نیست این موضوع نیست که فلسفه رو
تعریف میکنه بلکه این روشه که فلسفه رو
تعریف میکنه به خاطر همین که یک فیلسوف
میتونه راجع به فوتبال حرف بزنه راجع به
سیاست حرف بزنه راجع به نمیدونم هم
اقتصاد حرف بزنه به خاطر اینکه او از یک
روش واحد استفاده میکنه او روش رو بلده
یک ساینتیست یک علم روش رو یاد میگیره
وقتی روشو یاد گرفت میتونه اون روشو
درباره چیزای مختلف به کار ببره
این ویژگی اوله پس مسئله متدولوژی مسئله
روش ویژگی دوم اون چیزیست که آقای
لطفی به اشتباه نوشته یقینی الزام آور
میگه که کانجنس
منظورش اینه که علم جدید ویژگیش اینه که
یک اطمینان قانعه کنندهی میاره نه اینکه
یقین الزامآور به هیچ وجه یعنی کاملاً
خلاف اون چیزیست که یاسپرس معتقده یاسپرس
اصلاً معتقد نیست که علم جدید یقین میاد
ولی میگه که شما در علم جدید با روش وقتی
که یک چیزی رو به یک نتیجهای میرسید یک
نظریهای رو پیش میگذارید در حقیقت
میتونید با اون روش یک اطمینان
قانعکنندهای پیدا بکنید ها اطمینان
قانعکننده غیر از یقینی الزام آوره یعنی
چی؟ یعنی کهه شما این روش به شما اطمینان
میده که این چیز فعلاً میشه بهش اطمینان
کرد. البته که بعد شما وقتی ادامه میدید
میبینید که ممکنه شواهد جدید یا
آزمایشهای جدید نقض کنه این تئوری رو. در
نتیجه شما این تئوری رو کنار میگذارید و
یک تئوری جدیدی رو مبنی بر دادهها و
یافتههای جدید
به اصطلاح اخذ میکنه. ویژگی دوم سوم اینه
که در همه جا و در همه موارد معتبر است.
ایشون اینجوری ترجمه کرده ولی
یونیورسالیتی اون که اون چیزی که یاسپرس
میده یونیورسالیتیه یعنی چی؟ یعنی در علم
جدید شما نیازی نیست به اینکه
در فرهنگ خاصی باشید به دین خاصی اعتقاد
داشته باشید نمیدونم از جنس خاصی باشید
زن باشید یا مرد باشید علم جدید
یونیورساله یعنی اینکه هیچ
به اصطلاح
محدودیتی در فرهنگ خاصی نداره جهانیست
بنابراین شما فارغ از اینکه مسلمانید
بودایی هستید مسیح مسیحی هستید یهودی
هستید یا خداانباور هستید شما از برای
پزشک بودن
از یک روش و از یک ساختار پیروی میکنید
بنابراین پزشکی
به هیچ چیزی در به اصطلاح به هیچ پزشک
خاصی اختصاص نداره هر کس که این علمو
بخونه فارغ از اینکه در چه زمانیست فارغ
از اینکه در چه مکانیست فارغ از اینکه از
چه نژادیست و به چه دینی باور داره
این برای او معتبر خواهد بود. بنابراین ما
میبینیم که وقتی که مدرنیته به به این
معنا مدرنیته تنها تمدنیست در تاریخ جهان
که جهانی میشه یعنی گلوبالایزیشن یا جهانی
شدن ویژگی منحصر به فرد این تمدن هست در
حالی که در تمدنی قدیم محدودن به یک
محدوده جغرافیایی محدودن به یک جهانبینی
خاصی محدودن به یک نژاد خاصی ولی مدرنیته
این ویژگی رو نداره
بعد اشاره میکنه که خب با توجه به معیاری
که گفتیم
علم جدید چیه؟
میگه که یک علم جدید همه چیز را در بر
میگیرد. هیچ چیزی نیست که بتواند از
سیطره آن برکنار بماند. هرچه در جهان پیش
میآید مورد مطالعه و بررسی قرار میگرد.
خواه واقعیات طبیعی باشد. یعنی علوم طبیعی
یا اعمال و سخنان آدمیان یا آثار و
سرنوشتهای آنان که خب ما در علوم انسانی
در مورد ازشون بحث میکنیم. یه نکته رو
توجه کنید که علوم انسانی هیچ
پیوندی با اونچه که ما قبلاً راجع به
انسان
بحث میکردیم راجع بهش نداره. یعنی با
نمیدونم
انسانشناسی دینی، انسانشناسی نمیدونم
سنتی هیچ ربطی نداره به خاطر اینکه مثلاً
فرض کنید شما وقتی که
فردوسی رو میخونید فردوسی برای شما از
انسان ایدآل حرف میزنه از اخلاق ایدآل
حرف میزنه از اون چیزی که شما باید باشید
حرف میزنه یا وقتی که شما به دینها رجوع
میکنید دینها به شما میگن انسان خوب
کیه؟ انسان بد چیه و انسان ایدآل چگونه
انسانیست و ویژگیهاش چیه و چه باید بکنه؟
اما در علوم انسانی ما اولاً راجع به
انسان صحبت نمیکنیم بلکه راجع به انسان
در جامعه صحبت میکنیم. یعنی حتی شما وقتی
راجع به فلسفه اخلاق یا اخلاق صحبت
میکنید اخلاق اخلاق انسان در جامعه است
نه انسان تنها. یعنی شما در به اصطلاح
انسانشناسی قدیم میتونستید برید در غار،
میتونستید برید در سومعه در یک به اصطلاح
مسجد اعتکاف بکنید، گوشه بگیرید، زاهد
باشید و آدم خوبی باشید. ولی این مسئله
علوم انسانی نیست. علوم انسانی انسان رو
در جامعه بررسی میکنه و ثانیاً نه انسان
ایدآل، بلکه انسان موجود رو مطالعه میکنه
برای تغییرش. یعنی هدفش این هست که انسانی
رو که موجود هست و همواره انسان موجود
دچار بحران، ضعف، کاستی، فاجعه و ناتوانی
هست این رو بشناسه تا بتونه در حقیقت
بحرانهای انسان رو مهار بکنه، انسان رو
از وضعیتی که هست به یک وضعیت دیگری منتقل
بکنه.
خب
پس یک علم جدید همه چیز رو در بر میگیرد.
د علم جدید اصولاً وقتی که میگیم همه چیز
رو در بر میگیره یعنی حتی علمم دین رو هم
در بر میگیره یعنی ما در علوم انسانی ما
فلسفه دین داریم تاریخ دین داریم
انتروپولوژی دین داریم جامعهشناسی دین
داریم روانشناسی دین داریم یا اسطورهها
خرافات نمیدونم ادبیات فلکلوریک همه چیز
د جدید اصولاً ناتمام است یونانیان علم را
با پیشرفت بیحد و مرز نمیشناختن. حتی در
یعنی در دوران قدیم شما حتی یونانیها
وقتی که میگفتن یه علم علم یه چیزی بود
که شما یاد میگرفتی و بعد خب همین همین
بود دیگه علم. مثلاً فرض کنید شما وقتی که
میگفتن علم ریاضیات علم ریاضیات یه چیزی
بود که سر ته داشت. یعنی شما از اول تا
آخرش میخوند یا تمام میشد ولی ویژگی علم
جدید اینه که تمومی نداره. یعنی کهه هیچ
حد یقف و جایی که شما بگی خب علم شد نداره
علم تمام نمیشه
سه برای علم جدید هیچ چیز بیطرف و غیر
قابل توجه نیست هر چیزی ارزش شناختن دارن
یعنی حتی خرافات حتی دروغ حتی عفونت حتی
به اصطلاح فاجعه حتی مصیبت حتی
افسانهها ها
و از از این رو به یکایک اشیا و حتی به
کوچکترین چیزها هم میپردازد و از کنار
هیچ واقعیتی نمیگذرد. هر روز از نوع به
شگفتی میفتیم وقتی میبینیم که اروپایی
امروزی به هر چیزی که پیشتر به چشم تحقیر
در آن مینگریسته روی آورده و در آن دقیق
شده است. فقط بدین جهت که واقعیتی قابل
تجربه است. خب اینها رو کم و بیش همه
دوستان میدونن.
چ۴ار علم جدید در عین حال که با کوچکترین
جزئیات سرکار دارد در جستجوی ارتباط همه
جانبه خویش است. این علم نمیتواند جهان
هستی را دریابد ولی به دریافتن جهان علوم
تواناست. یعنی چی؟ یعنی اینکه ما در عصر
جدید با در به اصطلاح عصر مدرن باور
نداریم که علم ما میتونه جهان هستی رو
درک کنه ولی در حقیقت علم ما علم به علم
ماست یعنی خودآگاهیه یعنی اینکه ما
میتونیم به علم خودمون علم پیدا بکنیم و
این هست که قدرت
خارقالعاده و استثنایی به بشر امروز میده
اندیشه پیوستگی همه و بعد در نظر داشته
باشید که تفاوت
علوم امروزی با علوم قدیم این هست که علوم
امروزی
و ج با تمام جهان آگاهی انسانی هماهنگ
یعنی یه سیستم فکریه یعنی علم مثلاً فرض
کنید شما در قدیم میتونستید مثلاً در
ایران میتونستید علم مثلاً طب یونانی رو
بگیرید ولی بقیه چیزاشو نگیرید یا مثلاً
یونانیها میتونستن مثلاً
نظریههای های کیهانشناختی یا نجومی
ایرانیا رو بگیرن و ولی بقیه چیزا رو
نگیرن ولی در عصر جدید علم انسانی
سیستماتیکه یعنی چی؟ یعنی علوم همه به هم
ربط دارن همه به یعنی از علم جامعه گرفته
از علم سیاست گرفته به علم کوانتوم فیزیک
کوانتوم به شیمی به نمیدونم کیهانشناسی
همه با همدیگه مربوطن از فلسفه گرفته تا
میکروبشناسی تمام اینها مجموعه از یک
سیستم فکری هستن
خب من باز از این میگذرم بعد اشاره
میکنیم به منشأ پیدایی علوم جدید که باز
هم از این میگذریم.
حالا نکته مهمی که پیش میاد اینه که در
دوران قدیم وقتی ما از علم صحبت میکردیم
هیچکس معتقد نبود که علم قادر به ساختن و
تغییر دادن جهانه.
ویژگی مهم علم جدید اینه که در پی
سلطه یافتن بر طبیعت و تغییر جهان هست.
این ویژگی خیلی مهمیه. یعنی به عبارت دیگه
در دوران قدیم اون نیرویی که قادر بود
جهان رو تغییر بده فقط و فقط یک نیروی
فراانسانی بود. یعنی خداوند یا عالم غیب
یا خدایان.
ولی در عصر جدید علم جای خدا رو میگیره و
در حقیقت علم باعث میشه یعنی همونطور که
پیغمبران برای اینکه پیروانی جذب بکنن
معجزه میکردن کارای خارقالعاده میکردن
علم هم با کارهای خارقالعادهش یک نمود و
یک جلوه خدایی پیدا میکنه و این خب بسیار
بسیار خطرناکه به دلیل اینکه چیزی رو در
جهان جدید به وجود میاره که در جهان قدیم
معنا نداشت و اون علمپرستی
یا علم باوریست یا سانتیسم یا ساینتیزم
یعنی کهه شما معتقد باشید که علم میتونه
همه مشکلاتو حل کنه علم میتونه همه مسائل
رو بفهمه علم میتونه راه سعادت رو به
انسان نشون بده و تنها راه به اصطلاح
شناختن و تنها شیوه زندگی و تنها کلید
معماهای بشری در دست علمه خب این یک
چیزیست که
ویاسپرس به شدت در برابرش میایسته. میگه
که علم در روزگار ما اهمیت و اعتبار
فوقالعاده یافته است. مردمان همه چیز را
از آن میخواهند. چشم دارند که همه هستی
را به وجه دقیق بشناسد و همه نیازهای آدمی
را برآورد. این انتظار غلط خرافه علمیست.
یعنی میگه در عصر جدید اونچه که خرافهست
خود علمه یعنی این علم باوری در حقیقت
یعنی علمی که ظاهراً باید برخواسته از
خردگرایی و برخواسته از
به اصطلاح گریز از خرافه باشه خودش تبدیل
میشه به بتهیه
کسایی مثل به اصطلاح
ایلان ماسک و دیگران کسانی هستن که معتقدن
که با علم میشه هر کاری کرد نظامی های
توتالیتر و ذهنیتهای توتالیتر ذهنیتهای
علم باورن. چه آقای خامنهای چه آقای
ایلان ماسک چه آقای پهلوی معتقدن که با
علم میشه هم همه مشکلاتو حل کرد. این
انتظار غلط خرافه علمیست و ناامیدی حاصل
از آن به تحقیر علم میانجامد. خب اگر شما
معتقد بودید که علم میتونه راه سعادتو به
شما نشون بده و پیشرفت علم می به پیشرفت
به اصطلاح رفاه پیشرفت به اصطلاح وضع بشر
پیشرفت اخلاق و ارزشهای انسانی میانجامه
اونوقت یه موقع مواجه میشید با جنگهای
جهانی اول و دوم با هولوکاست و با قرن
بیستم که قرن جنگ و انقلاب و جنایت هست و
میبینید که این قرن درست این همه فجایع
رو آفریده ب به دلیل اینکه فجا این فجایه
محصول شکوفایی و پیشرفت علمن یعنی
هولوکاست محصول اوج تکنولوژی پیشرفت
تکنولوژی در اروپاست و وقتی که اینطور
میشه یه عده در واکنش به این فاجعه آفرینی
علم رو تحقیر میکنن که کردن دیگه جریانی
محافظکار مثل مثلاً فرض کنید جریان سید
حسین حسین نصر ترادشنالیستها یا
سنتگرایان اینها با علم مخالفن یعنی
اینا از اون طرف افتادن یعنی در برابر
علمپرستی در حقیقت علم تنفر از علم و
تحقیر علم که هر دوش از نظر یاسپرس
غیرعلمیست و نادرسته
اعتماد کورکورانه به چیزی که آدمی گمان
میکند که میشناسدش خرافه است و چون
انتظاری که ناشی از آن اعتماد است برآورده
نمیشود تحقیر دانایی روی مینماید. نه آن
اعتماد ربطی به علم دارد و نه این تحقیر.
پس علم نشانه عصر ماست ولی به صورتی که
دیگر علم نیست.
خب بعد توضیح میده که چرا ما همچین
اشتباهی میکنیم؟ یکی اینه این اشتباه
یعنی علمباوری یا علمپرستی
محصول د تا فرض غلط هست. یکی اینکه فرض
میکنیم که همه چیزهای ج چیزهایی که در
جهان هستن قابل شناختنن
و یک چیز دیگه اینکه خود جهان تمامی جهان
قابل شناختن خب اینا رو نقد میکنه که من
یه فرصت ندارم بهش بپردازم
بعد میپردازه به تکنولوژی مدرن و بحث
میکنه راجع به اینکه این تکنولوژی کاملاً
متفاوته با اون ابزارسازی انسان در دوران
قدیم هست. همون طور که گفتم اون ابزارسازی
که انسان داشت مثلاً فرض کنید چاقو رو
درست میکرد یا گاوآهنو درست میکرد یا
مثلاً چرخو درست میکرد یا آتش رو کشف
میکرد. اینها هیچ کدوم او رو از طبیعت
جدا نمیکرد یا بر طبیعت مسلط نمیکرد. اما
تکنولوژی جدید در پی چیرگی بر طبیعته و در
حقیقت میخواد حتی فیزیک بدنشو یعنی بدن
مادیشم میخواد تغییر بده میبینید که شما
پزشکی جدید پزشکی نیست که فقط بیماریها
رو درمان بکنه نه داره انسان داره درست
میکنه یعنی داره قلب درست میکنه داره
نمیدونم خون درست میکنه داره یه
شبیهسازی میکنه داره با جراحیها شما
میتونید اصلا صورتتونو متغیر کنین
نمیدونم بدنتونو کاملاً تغییر بدین
بنابراین علم جدید در حالی که پزشکی قدیم
اینطور نبود پزشکی قدیم فقط در خدمت سلامت
بدن بود ولی پزشک جدید
ابدا به مسئله سلامت انسان محدود نمیشه
بلکه فراتر از اون میره میتونه قلب به
شما پیوند بده میتونه شما رو از چیزهایی
که در گذشته کاملاً مرگوار به نظر میآمد
کاملاً نجات بده میتونه میتونه به اصطلاح
بدن رو از نوع خلق بکنه ابداع بکنه یعنی
این هدف رو داره خب این
موجب شده که
انسان که قبلاً وابسته به طبیعت بود و با
طبیعت زندگی میکرد و خودش رو بخشی از
طبیعت میدونست امروزه بیش از هر زمان
دیگری به تکنولوژی وابسته بشه یعنی به جای
اینکه وابسته اون به جای اون وابسته ستگی
یا پیوستگیش با طبیعت انسان وابسته شده به
تکنولوژی به معنای که به این معنا که
انسان بدون تکنولوژی دیگه نمیتونه زندگی
بکنه امکان زندگی انسان بدون تکنولوژی از
بین رفته دیگه هیچ جوا هیچ جامعهای حتی
ابتداییترین جوامع امروزه نمیتونن بدون
تکنولوژی
زنده بمونن نمیتونن بدون تکنولوژی دوام
داشته باشن به این معنا انسان خیلی
ضعیفتر شده یعنی فرض کنید من مثال زدم
همیشه راجع به حافظه انسان که ما همین
یعنی من در عمر من که من ۵۰ سالم هست در
عمر من قبل از این تکنولوژی دیجیتال من
حافظم خیلی خیلی چیزا رو حفظ میکردم مثل
شماره تلفنها شاید مثلاً دهها شماره
تلفن رو مال خانوادمون مال دوستامون
نزدیکمون اینا رو حفظ بودیم همه ما ولی
الان واقعاً به سختی من گاهی شماره تلفن
خودمو که به کسی میدم یا جایی میدم اشتباه
میکنم و فکر کنم به خاطر اینکه همه چیز
ما وابسته شده به این ابزارهای دیجیتال
همین طور شما قبلاً مثلاً آدرس رو خیلی
آدرسها رو حفظ میکردین یا وقتی یه آدرسی
رو میرفتین به خاطر میسپردین الان اگر
ماشینی داشته باشید که به اصطلاح جی پی اس
داشته باشه یا گوگل مپ داشته باشه شما یک
آدرسی روی ۱۰ بارم که برید چون به اتکای
با اون نقشه رفتید حفظ نمیکنید. میتونید
آدرسهای بیشماری رو برید بدون اینکه
هیچکدومو حفظ کنید. در زمان قدیم
آدرسهای کمتری رو میرفتید ولی
میتونستید بیشترشونو حفظ کنید. اینکه ما
الان یک لحظه اینترنت قطع بشه مثل مثلاً
در افغانستان که دو سه روز پیش قطع شد اگر
در کشورهای دیگهایه که اینترنت اینترنت
قطع بشه زندگی مختل میشه. ما دیگه
نمیتونیم زندگی کنیم. ارتباط با ما
ارتباط انسانی مختل میشه و همه چیز متوقف
میشه انگار که بشر
بدون تکنولوژی نمیتونه به حیات خودش
ادامه بده خب این یک وجه بسیار خطرناک
تکنولوژی هست که انسان باید بهش آگاه باشه
که روز به روز شکننده داره میشه و یک وجه
دیگرش اینه که انسان در حقیقت حالا با
یاسپرس در اینجا میرسه به مسئله
تسلیحات و مخصوصاً با مای هست تفاوت
تسلیحات نامتعارف یعنی آنکانونشنال با
تسلیحات کانشنال و متعارف اینه که شما در
تسلیحات متعارف اولاً امکان
تولید تسلیحات محدود بود مثلاً شما وقتی
میخواستی یه تفنگ درست بکنی این تفنگ درست
کردن یک امکاناتی میخواست که همه
نمیتونستن داشته باشن
یک د اینکه شما حالا تفنگ درست میکردی
توپ درست میکردی هرچی که درست میکردی
اینها انتقالشون خیلی راحت نبود یعنی شما
نمیتونستی راحت بیای مثلاً از کشور A ۱۰۰
تا تانک برداری ببره کشور بینا
انتقال اینا خیلی سخت بود سه توانایی
کشتار اینها هم محدود بود یعنی به هر حال
شما با تانک و با مثلاً هواپیمای بمبکن و
اینا به هر حال یه تعداد محدودی از آدمها
رو میتونستید بکشید. ولی وقتی میرسیم به
سلاحهای نامتعارف یا اونچه که سلاحهای
کشتار جمعی نامیده میشه و از جمله
بمب هستهای
داستان کاملاً متفاوت میشه. اولاً انتقال
تکنولوژی کاملاً متفاوته. یعنی شما
میتونید این تکنولوژی رو یک علمی از راه
علمشو میتونید بدزدید بخرید تو بازار
سیاه بخرید نمید کنید که شرایطی توسعه
یافته نیستن و ثانیاً یعنی انتقالش خیلی
الان میبینید که مثلاً در موشکهای نمونم
عجیب غریب رو ایران میده به یمن خب اینا
لوازمشو میده یه چیزای خیلی ساده میده به
اینا اینا سر همبندی میکنن و موشکهایی رو
درست میکنن که خب خودشون اصلاً از نظر
علمی و از نظر تکنیکی تواناییشون ندارن.
ثانیاً مسئله میزان کشتار هست. اینکه شما
میتونید با بمبهای هستهای
اگر
به اصطلاح جنگ هستهای رخ بده یعنی مثلاً
اون زمانی که یاسپرس داره حرف میزنه زمان
تازه آغاز جنگ سرد هست.
اگر مثلاً شوروی تصمیم گرفت با آمریکا
وارد جنگ هستهای بشه این دیگه یه جنگ
متعارف نبود بلکه به میتونست به نابودی
کل بشر بیانجامه به عبارت دیگه تکنولوژی
به نقطهای رسیده که بر خلاف گذشته که به
انسان ابزارها به انسان کمک میکردن تا
بهتر کشاورزی کنه بهتر خودش رو در برابر
باد و باران و آفتاب حفظ بکنه بهتر
بیماریهاشو درمان بکنه. تکنولوژی مدرن
این امکان رو به انسان میده. این امکان
استثنایی که نوع بشر رو یعنی خودش رو نوع
خودش رو روی زمین کاملاً منقرض بکنه. یعنی
انسان میتونه با تکنولوژی جدید انسان رو
از روی زمین نوع انسانو از روی زمین ریشکم
بکنه و این اتفاق اتفاق بسیار بسیار
ترسناکیست. حالا اجازه بدید من از این
بخشها بگذرم.
که خیلی بخش مهمیه و امیدوارم که دوستان
مطالعه بکنن.
خب این
ما رو در برابر یک وضعیت کاملاً متفاوتی
قرار میده. یعنی این تکنولوژی چون خصلت
متفاوتی داره بنابراین ما در یک موقعیت
کاملاً متفاوتی هستیم از انسان پیش از این
تکنولوژی میگه که
ارزیابی تکنولوژی بسته به انتظاریست که از
آن داریم برای ارزیابی درست باید مرزهای
تکنولوژی را به درستی شناخت گاه دانش
طبیعی ناقص دانش طبیعی ناقص و جزمی سبب
شده است که برای تکنولوژی
مرزهای نادرستی پیشبینی کنند. مثلاً ۵۰
سال پیش پرواز با هواپیما و صفینه هوایی
ناممکن پنداشته میشد. حالانکه در واقع
نمیتوان پیشبینی کرد که آدمی از راه
دانش در چیرگی بر طبیعت تا چه مرحله پیش
میتواند رفت. حتی در عالم خیال میتوان
چیزهایی تصور کرد که امروزه ناممکن
مینماید. میآ که مطلقاً ناممکن باشد. از
استفاده از نیروی اتم به جای زغال و نفت
گرفته تا سفینه فضایی و حتی منفجر ساختن
عمدی کره زمین اگر ساختن چیزی که تا ابد
در حال حرکت باشد به حق ناممکن شناخته شده
است با این همه یافتن منبع نیروی بیپایان
بیرون از حد امکان نیست ولی میدان فراخ
امکانات تکنولوژیک نباید ما را درباره
مرزهای تکنولوژی به اشتباه افکند. مرزهای
تکنولوژی را باید در شرایط سلطه ناپذیر
همه تحققهای تکنولوژیک جستجو کرد. یک
میگه تکنولوژی وسیله است و نیاز به رهبری
دارد. در بهشت تکنولوژی جایی ندارد.
تکنولوژی آدمی را از احتیاجی که مجبورش
میکند به وسیله کار حیات خود را حفظ کند
آزاد میسازد و آنگاه این امکان را به او
میبخشد که فارغ از احتیاج هستی خود را به
یاری محیط زیستی که خود پدید آورده است تا
حدی پیشبینی نشدنی گسترش دهد. خب حرف
یاسپرس اینجا که الان ما میدونیم که
شرایط باضیت که یاسپرس میگه کاملاً
متفاوته. یاسپرس میگه که تکنولوژی یه
ابزاره. چون که ابزاره بنابراین نیاز به
این داره که هدایت بشه رهبری بشه مثلاً
بمب اتمی بمب اتم که در هیروشیما منفجر به
اصطلاح انداخته شد و بمباراکن
یه بمبی نبود که خودش پاشه بره اونجا رو
منفجر بکنه بلکه یه انسانهایی بودن که
تصمیم گرفتن از این بمب برای استفاده در
هیروشیما
بهره بگیرن یعنی یک آدمهایی بودن که
تصمیم گرفتن از تکنولوژی هستهای این نوع
استفاده خاصو بکنن. بنابراین در این صورت
میشه تکنولوژی میشه یک ابزاری که بسته به
اینکه آدما چگونه ازش استفاده کنن میتونه
تأثیرای یا پیامدها و نتایج متفاوت باشه
داشته باشه. اگر آدمها از این بم استفاده
کنن برای تخریب خب تخریب خواهد کرد. اگر
آدمها تصمیم بگیرن از این بم استفاده کنن
برای بازدارندگی بازدارندگی خواهد کرد. به
هر حال این به اصطلاح تکنولوژی اگر به
صورت ابزار دیده بشه اون وقت نقش رهبری
درش مهم میشه خب این حرف یاسپرس شاید در
زمان او درست بوده باشه بشه یعنی قبول کرد
این حرفو ولی این حرف در عصر دیجیتال دیگه
درست نیست یعنی در مورد از زمانی که
تکنولوژی دیجیتال به وجود میاد ما دیگه با
نه فقط یک نوع تکنولوژی که بلکه کل
تکنولوژی عوض میشه یعنی تک مثلاً فرض
بکنید در زمان قدیم اگر شما تکنولوژی
فضاییتون پیشرفت میکرد ربطی مثلاً لزوماً
به تکنولوژی
مثلاً چه میدونم
پزشکیتون نداشت ولی الان تکنولوژی دیجیتال
همه چیز رو دچار تحول بنیادی میکنه یعنی
همه چیز دیجیتال میشه از پزشکی دیجیتال
میشه نمیدونم از سیاست دیجیتال میشه
جامعه دیجیتال میشه تعلیم و تربیت دیجیتال
دیجیتال میشه همه چیز دیجیتال میشه یک دو
اینکه تکنولوژی دیجیتال برعکس تکنولوژیهای
دیگه دیگه ابزار نیست بلکه خودش عاملیت
داره یعنی خودش ایجنسی داره یعنی خودش مثل
یک انسان میتونه ت به جای و به جای انسان
میتونه تصمیم بگیره میتونه قضاوت بکنه و
میتونه عمل بکنه یعنی رباتها بر خلاف
به اصطلاح ابزارهای قدیم رباتها قادر
هستن اون چیزی رو هم که قادر نیستن از
طریق استخدام انسان به کار بگیرن. مثلاً
فرض بکنید که اگر شما دیدید که گاهی مثلاً
آدم میخواد وارد یک وب سایتی بشه و یه
پیام میاد که برای اینکه من مطمئن بشم تو
ربات نیستی و انسان هستی این پازل رو این
مع رو حل کن. مثلاً ۹ تا عکس میده به شما
میگه که مثلاً س۳ تاشون که با هم شبیهن
اونا رو انتخاب کن. خب رباتها نمیتونن
بفهمن. یعنی آندرستندینگ ندارن. نمیتونن
بفهمن ولی قدرت دارن که این چیزی رو که
نمیتونن بفهمن میفرستن برای یک انسانی و
اون انسان وقتی حل میکنه اونو میگیرن و
همین جا اپلای میکنن. یعنی قدرت دارن که
هوش انسان رو به خدمت خودشون بگیرن.
نمیتونن بفهمن ولی قدرت دارن قدرت فاهمه
انسان رو به خدمت خودشون بگیرن و این یعنی
که شما با یک تکنولوژی مواجه هستید که
دیگه فارغ از اینکه شما چه تصمیمی دارید
شما چه نقشی دارید شما چه به اصطلاح نیتی
دارید او برای خودش تصمیم میگیره و برای
خودش عمل میکنه یعنی برای اولین بار بشر
تکنولوژی رو خلق کرده که کاملاً منطق عملش
و منطق رفتارش مستقل از آگاهی انسان و
مستقل از اراده انسانه و خب این حالا با
این ترتیب اگر این بخشو بخونید میبینید
که ما با یک بحران بسیار عظیمتری از آنچه
که یاسپرس میتونست پیشبینی کنه مواجه
هستیم. خب من از این بحث میگذرم. یاسپرس
اشاره میکنه میاد بخش سوم
بخش دیگر حالا به اصطلاح چپتر سوم
فصل دوم کتاب عنوانش هست فصل وضع کنونی
جهان و یه سری ویژگیهایی رو برای وضع
کنونی میگه یکی اینکه تودهها عامل اصلی
تاریخ شدن خب ما در دوران ما قبل
مدرن
اونچه که
اونچه که انسانها
بر اساس اون زندگیشونو میساختن قهرمانان
بودن، پهلوان بودن، حاکمان بودن، طبقات
اجتماعی خاصی بودن مثل طبقات نظامی، طبقات
اشراف، طبقات روحانی یا دینی. اما در عصر
جدید مهمترین عامل
تحولات، رخدادها و تغییرای تاریخی تودهها
هستن. تودهها با جوا توده با جامعه فرق
میکنه. یعنی سوسایتی با مس فرق میکنه.
سوسایتی یعنی یک مجموعهای از افرادی که
بر اساس یک پیوندهای قراردادی با همدیگه
ارتباط دارن. منتها فردیت اون افراد
کاملاً حفظ میشه. یعنی شما وقتی عضو جامعه
هستی یک فردی هستی که عضو جامعه هستی
بنابراین اسم و رسم داری شخصیت داری و
بنابراین به عنوان فرد مسئولیت داری توده
یعنی یک مجموعهای از آدمهایی که فردیت
اونها همه از بین رفته و فقط به عنوان
توده یعنی یک مجموعه از آدمهای همشکل و
بینام و نشان و بیهویت و در به اصطلاح
ساخته میشه و به همین دلیل نیروی تخریبش
خیلی قویه. نیروی ساختن نیازمند فرد و
نیازمند هویت فردیست. ولی نیروی تخریب
نیازمند فرد نیست. بلکه تودهها میتونن
تخریب کنن. بنابراین انقلابها رو تودهها
به وجود میارن. تغییرات بزرگ رو تودهها
به وجود میارن که این تغییرات اگر نتونه
زود مهار بشه میتونه آثار ویرانگرشون بثی
بیش از آثار مثبتشون باشه. پس یک ویژگی
اصل جدید اینه که تودهها عامل اصلی تاریخ
شدن.
د از هم پاشیدن ارزشهای سنتی ما در دوران
قدیم یک ارزشهایی داشتیم که آدمها
دربارش درباره وجاهتش، مشروعیتش
اصلاً بحث نمیکردن. دلیل یعنی جور دیگه
تصور نمیکردن که ممکن باشه. عصر جدید عصر
سکولاره. سکولار یعنی اینکه نه اینکه
ارزشهای قدیم از بین رفته، بلکه ارزشهای
قدیم مورد پرسش قرار گرفته. یعنی عصر
سکولار عصری نیست که همه بیدین میشن،
بلکه عصریست که دین تنها گزینه بشر نیست و
بلکه انسانها میتونن انواع و اقسام
چیزهای دیگهای رو رقیب دین هست برای
خودشون برگزینن
و و اونی که دین داره دیگه دین براش یک
امر بدیهی نیست بلکه باید اونو جاستیفای
کنه اونو توجیه کنه
این ارزشهای سنتی
در دوران قدیم جامعه رو به چفت و بست اصلی
جامعه بودن. در عصر جدید وقتی این ارزشها
از بین میره و آدما هر کس برای خودش
میتونه ارزشهایی رو تعریف بکنه خب جامعه
در معرض تهدید قرار میگیره. جامعه در
حقیقت انسجامش حفظ انسجام اجتماعی حفظ
اعتماد عمومی حفظ همبستگی اجتماعی بسیار
دشوار میشه.
خب چه اتفاقی میفته؟
میگه امروزه دایره پیدایش ایدئولوژیها به
راستی بسیار وسیع شده است. در حالت
ناامیدی به خیالات و امیدهای واحی احتیاج
پیدا میشود. در خلع هستی شخصی به اموری
که محرک احساسات میتوانند بود و در حالت
ناتوانی احتیاج به پایمال کردن ناتوانها
پدید میآید. عواطف برانگیخته کار اصلی
رسانهها برانگیختن عواطف مخاطب هست نه
آگاهی دادن به اونها بعد میگه حالا چهج
این فرومایگی
این فرومایگی عمومی میشه وقتی
به اصطلاح حالا یاسپرس میگه فرومایگی نیچه
میگه میانمایگی یعنی همه شبیه هم میشن همه
یک سط میشن عادی بودن دیدید که ما بعضی از
ایرانیا میگن ما میخوایم زندگی عادی
بکنیم مگه ما چی میخوایم یه زندگی عادی
معمولی بودن مثل نقی معمولی در داستان
پایتخت معمولی بودن میشه یا آرمان در
حقیقت کسی دیگه آرمانی نداره دیگه کسی
ایدآلی نداره همه میخوان کاملاً پیش وا
افتاده زندگی کنن حالا چهجوری این
فرومایگی به وجدان خودش تسلی میبخشه؟
میگه یکی وقتی میبیند که دولت دست به
جنایات آشکار میآلاید میگوید دولت از
پایه و بنگ بنیان گناهکار است و من هم
گناهکارم یعنی گناه کردن یعنی خطا کردن
یعنی ظلم کردن دزدی کردن میشه یک چیز عادی
میگه دولتها که ظلم میکنن دیگرانم که
میکنن پس ما هم بکنیم هیچ اشکالی نداره
من از دولت بهتر نیستم و وظیفه ملی اقتضا
میکند که آن دستورا رو اجرا کنن دیگری در
ظلم و نادرستی و فساد شلیک میشود. میگه
اینان از بیحقیقتی و ریاکاری خود که هدفش
منتفض شدن از وضع موجوده است آگاهن. ولی
در عین حال میخواهند ببینن. کاری را که
خود حاضر نیستند بکنند دیگران میکنند و
رنجی را که خود آماده نیستند تحمل نمایند
دیگران تحمل نمایند. بدین انسان تشویق به
فداکاری و جانبازی آغاز میشود. مثل این
سلطنتطلبا که هی به مردم ایران میگن که
انقلاب کنین. میگن شما برین جان بدین تا
ما بیایم حاکم بشیم.
تشویق میکنن مردم به فداکاری و جانبازی و
با چنان ذوق و اشتیاقی درباره فداکاری سخن
میگویند که گویی خود جان فدا کردند و به
دیگران حمله میکنن که چرا جان نواختن و
سرنوشت کسانی که در معرض کشته شدن قرار
دارند احساساتشان را برمیانگیزد و
سرمستشان میکند. یعنی تبلیغ جنگ میکنن.
این جنگطلبیهایی که امروزه متأسفانه یه
اقلیتی از ایرانیها دارن و در میگه و در
حالی که خود به هیچ وجه آماده نیستن به
چنان خطری تن دردهند. این واژگونی حقیقت
به جایی میرسد که مردمان بعدها عملی را
که در موقعش بدان بیاعتنا بوده و خود
ازنش عبا داشتند به صورت نمونه و سرمشک
درآورن و آماده میشوند از آن در برابر هر
کسی دفاع کند.
ساده انگاری یکی از پیامدهای این فروپاشی
ارزشهاست. میگه سادگی شکل حقیقت است ولی
ساده انگاری
تکلفیست که جای سادگی گمشده. سادگی فضیلته
ولی سادهانگاری حماقته.
سادگی تفسیر سادگی تفسیرهای بیشمار سادگی
تفسیرهای بیشمار میپذیرد و جهان کوچکیست
آکنده از جنبش. ولی ساده انگاری طبیعتی
محدود دارد و ریسمانیست که به وسیله آن ما
را همچون عروسکان میجننبانند. قابل تحول
و شکفتگی نیست و تهی و بیحرکت است. زمان
ما زمانه ما زمانه ساده انگاریست. موفقیت
در انحصار شعارها و نظریههاییست که همه
چیز را توجیه میکند. سادگی در نمادها،
سمبلها، داستانی متبلور است و
سادهانگاری در احکام مطلق به ظاهر در
احکام مطلق به ظاهر علمی.
زندگی بر پایه نفع قرار میگیرد. آنجا که
ایمان پایه محتوای زندگی نیست، فقط خلع
نفد. خب در اینجا شما مواجهین با خطر
نیهسم یعنی اینکه شما دیگه به هیچی عقیده
نداشته باشید به همه چیز بیاعتماد باشین
و نخواهین به هیچ چیزی در حقیقت اعتماد
کنین این بخش رو این نکته رو من میگم و
صحبتمو پایان میبرم بخش سوم این کتاب
راجع به آینده است مسئله آینده و خب
یاسپرس میگه که حالا چه باید کرد میگه که
ما الان در معرض به اصطلاح
به وجود آمدن جنگهایی هستیم که کاملاً
ماهیتشون با جنگهایی که تا قبلاً
میشناختیم تاکنون بوده متفاوت هست و ما
در معرض نه تنها از دست دادن ارزشها و
آرمانهای انسانی که در معرض از دست دادن
خود انسان هستیم یعنی اینکه خود انسان از
بین بره
خب
یاسپرس میگه ما باید هدف خودمون رو آزادی
قرار بده. آزادی که میگه که ولی میگه که
چنین مینماید که در میان همه خواستههای
ضد و نویز ما امروز یکی هست که همه در آن
مشترکیم. همه اقوام و ملل و رژیمهای
سیاسی یک صداخواهان آزادیین. خب یعنی حتی
کره شمالی هم میگه ما آزادتر از بقیه
کشورها هستیم. ولی همین که این پرسش پیش
میآید که آزادی چیست و چگونه و تحت کدام
شرایط میتوان ممکنش ساخت فوراً اختلاف
نظرهای شدید پیدا میشود. شاید ژرفترین
اختلافهای آدمیان با یکدیگر در نحوه تلقی
آنها از آزادیست. آنچه در نظر در نظر یکی
راه آزادیست در نظر دیگری درست خلاف آن
است. به نام آزادی آدمیان تقریباً هر چیزی
را میخواهند و هر کاری را میکنند و حتی
راه بندگی را هم به نام آزادی پی
میپیمایند. در نظر پارهای از مردمان
بالاترین حد آزادی این است که آدمی
آزادانه و داوطلبانه از آزادی چشم بپروشد.
آزادی هم اشتیاق پدید میآورد و هم ترس.
گاهی ممکن است چنین بنماید که آدمیان
اصلاً آزادی نمیخواهند و حتی میل دارن که
امکان آزادی را نادیده بگیرن. حالا من بحث
آزادی رو میگذارم برای یک زمان دیگری.
با یک نکته
این بحث رو به پایان میبرم
و اون مسئله
این هست که ما در عصر سلطه
این تکنولوژی و در عصریلیسم
نیستباوری و بیاعتمادی
چه چیزی هست که میتونه ما رو نجات بده و
ما رو به اون آزادی که یاسپرس میگه دیگه
امکان آزادی رو برای ما فراهم میاره
مسئله ایمان من این بخشو میخونم یه بخش
تکاییشو و بعد بحث بحث و پایین میوم
میگه که
ما در عصر هستیم که بیش از هر زمانی
نیازمند به ایمان داریم منتها ایمانی که
یاسپرس میگه
متفاوت هست با اون ایمان مذهبی میگه که
پرسشی که امروز در میان است این استرایط
عصر تکنولوژی و در نظام تازه جامعه بشری
محتوای سنتها چگونه پابرجا را خواهند
ماند. ارزش بینهایت فرد انسانی، هی کرامت
انسانی و حقوق بشر، آزادی روحی و معنوی
تجربههای ماورای طبیعی هزاران ساله میگه
که آدمی سؤال اصلی اینه آدمی چگونه ایمان
خواهد داشت و به چه چیز ایمان خواهد داشت؟
این خیلی مهمه میگه بعد بحثش رو راجع به
ایمان میکنه. ایمان در برابریلیسم
[موسیقی]
و اون چیزی رو که میگه که صورتهای اصلی
ایمان هستن با چند جمله میتونیم ما بیان
بکنیم. یکی ایمان به خدا البته اون خدایی
که یاسپرس میگه که خدای ادیان نیست در
حقیقت د ایمان به آدمی ه ایمان به
امکانها در جهان
یک ایمان به خدا میگه تصوراتی که آدمی
درباره خدا پدید آورده است خود خدا نیستیم
ولی ما تنها به وسیله تصورات میتوانیم بر
وجود خدا آگاه کردیم حالا این بحثم من
میگذارم برای زمان دیگری دوم ایمان به
انسان
ایمان به انسان یعنی ایمان به امکانهای
آزادی انسان هدیهایست خدایی به خود انسان
و سرنوشت و سرانجامش را تنها به خود مدیون
است. انعکاس صدایی که از تاریخ به گوش ما
میرسد و جنب جوشی که هنگام پرداختن به
اجداد و پیشینیانمان تا نخستین سرچشمه
انسانیت به ما دست میدهد، ناشی از این
است که میبینیم آنان چگونه در جستجوی
آزادی بودند. از چه راههایی به آزادی
تحقق بخشیدهاند و آزادی را به چه
صورتهایی کشف کرده و خواستهاند. ما در
آنچه آدمیان توانستهاند بکنند و
بیافرینند و در سخنی که از خلال تاریخ به
ما میگویند خود را باز مییابیم. شرط
آزادی ارتباط یعنی کامونیکیشن و با هم
بودن راستین است و این ارتباط به مراتب
بیش از به هم خوردن و به هم رسیدن و
هواخواه یکدیگر بودن و اشتراک منافع و
اشتراک در تفریح است. آزادی و ارتباط
راستین قابل اثبات نیست. آنچه که اثبات از
راه تجربه آغاز میشود در آنجا نه
آزادیست و نه ارتباط ولی هر دوی آنها
یعنی آزادی و ارتباط چیزی پدید میآورند
که موضوع تجربه میشود بی آنکه بتوانیم به
اندازه کافی تجری و توشی تشریح و توجیهش
کنیم.
ایمان به انسان ایمان به امکانهاییست که
آزادی برای انسان پدید میآورد. نه ایمان
به انسانی خاص و پرستش او شرط ایمان به
انسان ایمان به خداست خدایی که علت هستی
انسان است اگر ایمان به خدا نباشد ایمان
به انسان مبدل به تحقیر انسان میشود و
هرگونه احترامی نسبت به انسان از میان
میرود و نتیجه این میشود که انسانها را
وسیله و ماده اولیه بیانگاریم و مصرفشان
کنیم و نابودشان سازیم. سوم ایمان به
امکانها در جهان. تنها کسی که شناسایی
نادرستی در درباره جهان دارد میپندارد که
جهان چیزی بسته و محدود است و دستگاه
خودکاریست که میتوان شناخت یا موجودیست
مبهم و فاقد آگاهی. آنچه شناسایی طئم با
تفکر و انتقاد نشان میدهد و آنچه از
تجربه مستقیم این جهان پر از راز برمیآید
باز بودن و غیرقابل پیشبینی بودن جهان و
بیشمار بودن امکانهای آن است. ایمان به
جهان بدین معنا نیست که جهان را ذاتی
بیانگاریم که برای خود بسنده است بلکه این
است که به راز در جهان بودن خودمان آگاه
کردیم و به همه امکانها وظایفی که با این
بودن توئم است. جهان میدان وظیفه است.
تجلی عالمی و ما را و ماو برای تجربه است
و ما زبان آن را میتوانیم بشنویم و
بفهمیم به شرط آنکه بدانیم از آن چه
میخواهیم.
تنها ایمان میتواند نیروهایی را به جنبش
درآورد که بر غریضههای حیوانی آدمی مانند
غریضه تمایل به زور و حکومت، شهوت زورگویی
و جنایتکاری، جاهطلبی بیمحتوا، حرص به
ثروت و لذتجویی و غریضه جنسی چیره
میشوند و آنها را محرکهایی برای هستی
آدمی در حال عروج میسازند. قدم نخستین
برای انان زدن به غریضههای عریان زور
آشکار و ایجاد ترس است. قدم دوم زور
نامستقیم تابوست و قدم بازپزین چیرگی
خواسته و دانسته به یاری ایمان است و کسی
که به این چیرگی تواناست و کسی به این
چیرگی تواناست که به نیروی ایمان بر معنی
اعمال خویش حاکم میتواند بود.
تاریخ سیر و پیشرفت آدمیست به سوی آزادی
به یاری نیروی ایمان. خب این به این
معناست که ما در جهانی هستیم که ایمان ما
به انسان باید ما رو نسبت به وضعیتی که
داریم مسئولتر کنه. ما رو به فهم و شناخت
مسئولیتمون آگاهتر کنه. یعنی ما انسان رو
نه وسیلهای برای رسیدن به چیز دیگر بلکه
هدفی در ذات خودش بدونیم و از اینکه انسان
وسیلهای بشه برای رسیدن به چیز دیگه در
برابر این میل و این به اصطلاح گرایش
مقاومت کنیم. اونچه که تکنولوژی میخواد
انجام بده تکنول مخصوصاً تکنولوژی دیجیتال
اینه که انسان رو وسیلهای بکنه برای چیز
دیگری اونچه که نظامهای توتالیتر میخوان
انجام بدن اون چیزی که جریانهای فاشیستی
نیروهای به اصطلاح اقتدارگرا ذهنیتهای
تمامیتخواه میخوان انجام بدن اینه که
انسان رو وسیلهای برای رسیدن به چیز دیگر
بکنن اینکه ما در یه جهانی هستیم که بیش
از هر زمان دیگه انسان شکننده شده بیش از
هر زمان دیگه انسان وابستهتر شده به
تکنولوژی بیش از هر زمان دیگه نیروها و
جریانها و حکومتهای اقتدارگرا به یاری
تکنولوژی برای سلطه بر اراده و آزادی
انسان توانار شدن این باید ما رو نسبت به
مسئولیتمون حساستر آگاهتر و اراده ما رو
برای شناخت و انجام وظایفمون قویتر
بکنید. سپاسگزارم از دوستان. فکر میکنم
فرصت ما تمام شد. من در خدمت شما هستم.
بله سپاس از شما و همراهی
دوستان در اتاق امروز و همچنین در استیج
در خدمت دوستان هستیم. اگر نکتهای سؤالی
هستش
ادامه خواهیم داد در دقایقی که
پیش رو داریم. آقای
مبارک آبادی بفرمایید.
آقای خلیجی سلام ممنون از این جلسه و بحثی
که دوباره گذاشتید من یه نکتهای داشتم و
میخواستم نظر شما رو بدونم حالا تو حالا
به شکل پرسش
به هر حال این فلاسفه تا حالا تایاسپرس یا
حتی بیشتر از اون
هوسر و هایدگر اینا اومدن و مخصوصاً هوسر
با اون کتاب بحران علوم علم اروپایی گفت
بحران داره به هر حال این علم و
منع کرد آدمها رو از علم زدگی
از آدم رو از علم زدگی در واقع چیز کرد و
گفتش که علم متقن
در مقابل علوم دقیقه
فلسفه هستش یعنی ریگورس ساینس
اینو گفت و در واقع
این صحبتهای شما هم من فکر میکنم تو همون
زمینه باشه دیگه که هی اونوقت این علم
مطقنم هی خودشو هی میشناسه دیگه هی اون در
واقع نواقص خودشو هی باید بشناسه هی باید
بشناسه هی باید بشناسه
سوال من اینه
مرز بین تئوری و عمل اینجا اینجا کجا مشخص
میشه؟ آیا مرزی هست یا د تاش همزمان باید
پیش بره و اگه همزمان باید پیش بره آیا
اونا اونایی که تئوریسین هستن عملگرام
هستن یا نه؟
سوال اصلی من اینه و من فکر میکنم که اون
فلسفه یا حتی فلسفه که همین آقای یاسپرس
شما گفتین
مشخصه که بیشتر
فلسفه خودشناسیه
یعنی اگر بخواین این فلسفه رو ادامه بدین
کاملاً عملگرایی رو از شما میگیره
یعنی منفعل میکنه شما رو عمل کجاست زمان
عمل کجاست؟
میدونید چی میخوام بگم؟ یه جلسهای شما
داشتید راجع به
آزادی بیان که اجازه هم دادید همه دوستان
هی صحبت کردن.
یکی از دوستان گفتش که داشت صحبت میکرد
شما گفتید که آقا مثلاً آزادی عمل آزادی
بیان شما مثلاً چیز بکنید
الان دروغ بگید آزادی بیانه؟ ایشون گفتن
نه ولی من میگم چرا هست؟
من میام یه افترایی به شما میزنم به آقای
خلجی
یه افترا میزنم دروغ دروغ میبندم به شما
این کاشف به عمل بیاد که بله مبارک عبودی
دروغ بسته
اتفاقاً چیز کرده مشت من باز میشه و من
بیابرو میشم و اون کسانی که اینو میبینن
درس اخلاقی میگیرن
و نتیجه مثبت میشه
خیلی مثالای دیگه دیگه شما دزدی رو مثال
همین الان دزدی رو مثال زدید نتیجهش چی
میشه؟ نتیجه اون عمل بد چی میشه؟ شاید عمل
خوب باشه.
من اینجوری میفهمم که این ها این فلاسفه
اولاً فلسفه خودشناسیه این روش روش
پریدارشناسیه
خودشناسیه
مرز بین عمل و تئوری رم مشخص نکردن برای
همینه که هایدیگر میاد میگه به سنت
برگردیم و من فکر میکنم کاملاً اشتباه
میکنه نمیتونی شما به سنت برگردی
و اینکه ازش میپرسن و مجله اچپیگل آقا تا
حالا چیز شده این تئوریهایی که شما دیدی
کارساز بوده میگه نه نبوده
میدونی چی میخوام بگم و اینکه
و اینکه و اینکه نکته آخرم اینه که اینا
همش در واقع تاریخ بشر تاریخ آزمون و خطا
بوده
شما تا آخر دنیام همینها هست آزمون و خطا
آزمون و خطا
آزمون و خطا واقعاً یعنی
خطاها کجا بوده؟ من فکر میکنم خطاست. شما
شاید فکر کنید خطا نباشه بعد میاید یه
آزمون دیگه میزنید آزمون و خطا من
اینجوری میفهمم
میخواستم ببینم نظر شما چیه ممنونم خیلی
لطف کردید
بله منم سلام عرض میکنم خدمت شما خب حالا
بحثهای متفاوتیو کردین
من فقط به نکته رابطه تئوری و عمل اشاره
میکنم حالا یه جلسه راجع به این حتما باید
مفصل صحبت کنیم
ببینید دوست عزیز تئوری و عمل د تا چیز
نیستن
یعنی اینطور نیست که تئوری یه چیزی باشه
عمل یه چیز دیگه باشه اساساً شما برای
اینکه بفهمید تئوری چیه یه تئوری میخواید
برای اینکه بفهمید عملم چیه تئوری
میخواید یعنی عمل یک مفهومه اسم یک چیز
نیست اسم مثلاً مثل کلید برق نیست که شما
بگید این عمله عمل نظریه میخواد. یعنی
شما باید بگید بر اساس چه نظریهای من به
این میگم عمل. مثلاً آیا غذا خوردن عمله
یا مثلاً غذا خوردن چه فرقی داره با کنش
سیاسی یا نمیدونم آیا عشق ورزیدنم یک
عمله؟ اگر عمله چه فرقی داره با مثلاً
فعالیت اقتصادی با تجارت کردن؟ بنابراین
ما انواع یعنی نظریه میخوایم. یعنی برای
اینکه بدونیم پرکسیس چیه، برای اینکه
ببینیم اکشن چیه، برای اینکه بدونیم بیهیو
چیه، اینا همه تئوری دارن. بنابراین شما
بدون تئوری نمیتونید از عمل حرف بزنید.
این یک نکته. پس عمل نیازمند به تئوریست.
یعنی این تئوریه که به من میگه این عمله.
ثانیاً ت خود تئوری پردازی این خودش یک
عمله. یعنی شما وقتی که تئوری میسازید
یعنی مفهوم میسازید، تئوری میسازید این
یک عملیست.
شما وقتی که سخن میگید سخن گفتن یک عمله
سخن گفتن اینطور نیست که ما یه چیزی داریم
به نام گفتار یه چیزی داریم به نام کردار
نه خود گفتار کرداره بنابراین خیلی بحث
پیچیدهایست باید یک زمان دیگهای بگذاریم
بر سرش
و اینو بدونیم که اندیشه مدرن اساساً
مبتنی بر اینه که این جهان ساخته اندیشه
ماست اندیشه ما ساختن جهان نیست بنابراین
شما اگر اندیشه ما یعنی خود ما خودشناسی
ما یعنی ما در اصل جدید معتقد نیستیم که
ما میتونیم چیزی غیر از خودمونو بشناسیم
علم جدید علم به علمه فلسفه جدید فلسفه
فلسفهست یعنی خودآگاهیه بنابراین این تمدن
جدید محصول خودآگاهی و خودشناسیه همون که
سقرات گفت خودت را بشناس بنابراین اگر
میخوایم تحول پیدا بکنیم باید تصورمونو از
خودمون آگاهیمونو از خودمون تغییر بدیم
تحول تحول تحولی که در جهان بیرون اتفاق
میفته حاصل تحولیست که در جهان ذهن ما رخ
میده نه بهعکس ممنونم
بله خانم حیدری بفرمایید
سلام عرض میکنم عذخواهی میکنم صدای بنده
هست
بله بله بفرمایید
خدمت استاد و تمام عزیزانی که در استیج و
به عنوان شنوندگان در صفحه هستن
سلام عرض میکنم و متشکرم از مباحث خوب که
استاد مثل همیشه در صفحه خودشون ارائه
میدن. سوالی که برای بنده پیش آمد با توجه
به مباحث بر این هستش که ما شما در یکی از
کامنتهای صحبت خودتون نسبت به خودشناسی
اشاره کردین و فرمودین خودشناسی بیشتر
مقدم آنچه که برداشت من از مبحث بوده که
خودشناسی مقدم بر خیلی مباحث دیگه در حوزه
فردی هست اما اینکه در حوزه فردی ما به
خودشناسی برسیم و بتونیم حوزه انسانی
خودمون را در
اون مباحثی که اکثریت یا خواستگاه و غایت
صحبت فلاسفه هست افزایش بدیم این در حوزه
جمعی چطور آیا میتونه تأثیر داشته باشه و
بعد نظامهای سیاسی چگونه میتونن کمک
بکنن به افزایش خودشناسی افراد یا اینکه
بتونن محکوم بکنن این خودشناسیها را به
بیشتر افراد چون من همیشه معتقد هستم که
افراد در رفتارهای خودشون از سیا
سیستمهای سیاسی خودشون تبعیت میکنن. اگر
این رو برای بنده روشن بفرمایید استاد از
شما خیلی متشکر میشم و ممنونم.
سلام بر شما خانم منم سپاسگزارم از شما.
ببینید اساساً وقتی از شناخت حرف میزنیم
ما چیزی از غیر از خودمونو نمیتونیم
بشناسیم. ما تنها چیزی که میتونیم بشناسیم
خودمونیم.
یعنی ما همون طور که بدن ما
یک محدودهای داره دیگه محدوده ما پوست
بدن ماست ما نمیتونیم از پوست بدنمون
فراتر بریم از نظر آگاهی هم نمیتونیم از
خودمون فراتر بریم یعنی ذهن ما ذهن من و
شما نمیتونه به همدیگه راه ب یعنی از نظر
فیزیکی به هم راه پیدا بکنه من اصلاً
نمیتونم بفهمم در ذهن شما چه میگذره
اینه که من فقط میتونم از راه تخی تخیل
کردن
به اصطلاح بفهمم که شما وقتی میگید مثلاً
من خوشحالم بفهمم که این خوشحالی شما شبیه
اون خوشحالیست که من دارم ما در حقیقت
برای فهم همدیگه فهمیدن تخیل کردن
همدیگهست دیگه حالا بنابراین ما چیزی رو
که میتونیم واقعاً بشناسیم فقط خودمونیم
خودمونیم یعنی چی؟ یعنی شناختمون شنا
بنابراین ما فقط میتونیم خودآگاهی پیدا
کنیم آگاهی غیر از خودآگاهی نیست اما وقتی
که ما از خود حرف میزنیم این خود به این
معنا نیست که فقط فرد من من هستم این خود
یک وجه فردی داره و یک وجه اجتماعی داره
درست مثل زبان میمونه ها زبان و من اگر
تنهایی تنها باشم که نمیتونم حرف بزنم ها
من برای اینکه حرف بزنم باید دیگری وجود
داشته باشه یعنی من باید یک بخشی از یک
کامیونیتی یک جامعه باشم اگر من بخشی از
جامعه نباشم اصلاً حرف زدن برای من معنا
نداره اما در عین حال من برای اینکه خودمم
بشناسم از همون زبان استفاده میکنم برای
حرف زدن با خودم یعنی من وقتی حتی با خودم
حرف میزنم دارم در درون جامعه هستم پس
خودآگاهی فردی و خودآگاهی جمعی اینا با
همدیگه در هم تنیده هستن از هم جدا نیستن
ن یعنی من وقتی که با خودم حرف میزنم از
همون سیستم زبانی استفاده میکنم که با
شما دارم حرف میزنم و اون سیستم زبانی
محصول یک فرهنگ محصول یک سنت مول یک تاریخ
محصول یک مجموعهای از ارزشها و معانی
هست که ما به ارث میبریم یا در ارتباط با
همدیگه تغییرش میدیم. بنابراین من وقتی که
با خودم دارم حرف میزنم حامل تمام اون
فرهنگ و سنت و جامعه هستم که این زبان در
حقیقت در برداره. این یک نکته. نکته دومی
که فرمودین که رژیمهای سیاسی چه میتوانن
بکنن الان مسئله فقط رژیمهای سیاسی نیست
بلکه حالا چه رژیم سیاسی خب مشخصه یه
حکومتی یا سرشت مشخصه و وقتی هست مشخصه
وقتی میره مشخصه
ما برای اینکه خودآگاهی داشته باشیم نیاز
به آزادی داریم آزادی یعنی چی آزادی یعنی
اینکه شما نمیتوانید بیاندیشید مگر اینکه
اندیشهتونو بیان کنید برای دیگران
اندیشیدن یعنی انی یعنی بیان اندیشه برای
دیگران. یعنی شما اگر نتونید اندیشهتونو
برای دیگران بیان بکنید و اندیشه خودتونو
در معرض اندیشه دیگران قرار ندید
نیاندیشید در حقیقت. پس اندیشیدن یعنی
اندیشیدن در برا یعنی سخن گفتن در برابر
دیگران. خب اگر سخن گفتن در برابر دیگران
اندیشیدن باشه شما برای اندیشیدن نیاز به
آزادی دارید. یعنی اینکه بتونید بیان
بکنید. پس ما زمانی میتونیم بیاندیشیم که
از آزادی برخوردار باشیم. هرچقدر که از
آزادی بیشتری برخوردار باشیم قدرت
اندیشیدن ما بیشتره. هرچقدر که موانع،
گرهها و قید و بندها بر دست و پای آزادی
بیشتر باشه، این قید و بندها
آزاد به اصطلاح اندیشیدن ما رو محدود
میکنه. به عبارت دیگه آزادی و آگاهی دو
رو یک سکه هستن. حالا این آزادی یک زمانی
هست که از جانب رژیمهای سیاسی تهدید
میشه. یک زمانی هست که از به اصطلاح جانب
مناسبات اقتصادی، روابط اجتماعی از راه به
اصطلاح سیستمهای تکنولوژیک محدود میشه.
یعنی هر چیزی که بتونه به اصطلاح استقلال
فکری شما رو تهدید بکنه که ما امروزه در
جهانی هستیم که این تهدیدها نامرعین مثلاً
فرض بکنید رسانهها یعنی خود رسانه نه
اینکه رسانه خاص خود رسانه خود تصویر خود
رسانه خود تکنولوژی دیجیتال مهم نیست که
دست کی باشه و به چه هدفی بر استفاده بشه
یکی از تهدیدهای مهم آزادیه یعنی چی یعنی
کهه میتونه ذهن شما رو یعنی نه اینکه
میتونه می این کارو میکنه ذهن شما رو
دائم داره دستکاری میکنه. خب شما هرچقدر
که بر ویژگیهای این تکنولوژی آگاهتر
بشین، آگاهی شما یعنی هرچقدر که بیشتر این
تکنولوژی دیجیتالو بشناسید، هرچقدر که
سواد رسانهای شما بیشتر باشه، خود این
آگاهی شما رو مقاوم میکنه در برابر ت این
تهدیدها. یعنی آگاهی بیشتر و آزادی بیشتر
میانجامه و آزادی بیشتر و آگاهی بیشتر.
ممنونم.
خیلی متشکرم از پاسخ مبسوطتون.
ولی استاد یک جای س باز هم برای من سوال
پیش میاد.
خب آگاهی جوامعی که من دقیقاً صحبت شما رو
قبول دارم. جوامعی که آگاه هستند همیشه
موفقتر عمل خواهد میکرد. حتی وقتی که در
یک جامعه دیکتاتوری هم گرفتار شده باشن
خیلی بهتر عمل میکنه. اگر شهروندان اگر
بافت انسانی اونها دچار یک آگاهی جمعی
بوده باشد ولی بعضی وقتا این بالعکس هم
جواب میده چرا چون بعضی وقتا اون آگاهیه
هم کمک نکرده به نجات جمعی اون افراد آیا
میت من بعضی وقتا این سؤال پیش میاد برای
من که آیا همون آگاهی که وجود داره منجر
به منفعل بودن و کنار آمدن به اون جامعه
میشه یا نه میتون میتونه در دراز مدت
کمک بکنه برای عوض شدن شرایط اون جامعه
مگه برای مثال مثال میارم در شرایطی که
الان ما در داخل جامعه ایران قرار داریم
معتقدیم که آگاهی جمعی افراد بسیار بالا
رفته ولی اگر آگاهی جمعی افراد بالا رفته
چرا هنوز ما دچار تغییرات اساسی نشدیم و
این برای من همیشه جای سؤال بوده و خیلی
دلم میخواد که مبحث خیلی جدی در این در
این موضوع صورت بگیره که این آگاهی که
الان در وضعیت حاضر که من فکر میکنم وجود
داره چرا هیچ کمکی به ما برای برون رفت از
این وضعیت نکرده؟ خیلی متشکرم.
ممنونم خانم. شما به نکته خیلی مهمی اشاره
میکنید و واقعاً همونطور که فرمودید
نیازمند این هست که مفصلتر بهش بپردازیم.
ببینید خب باید منظورمونو از آگاهی روشن
بکنیم بین آگاهی و
به اصطلاح
اطلاعات دانستن اطلاعات یعنی اینفورمیشن
فرق هست یعنی ما الان در ایران این این
کاملاً درسته که شما میفرمایید که ما
جامعه الان از نظر دسترسی به اطلاعات خب
قابل مقایسه با مثلاً دوران جوانی من نیست
الان یک بچه ۱۰، ۱۲ ساله هم میتونه هر
چیزی رو با گوگل کردن روی تلفنش بفهمه.
بنابراین ما امروزه دیگه شکی نداریم مثلاً
این حکوم اون چیزی که ما امروزه راجع به
مثلاً حکومت در ایران میدونیم یعنی آدمای
بچههایی که مثلاً مثل بچه من میتون هست
در حد بچه من هستن میتونن بدونن. خب زمان
ما اصلاً ممکن نبود که شما راجع به
حکومتها بدونید، راجع به دنیا بدونید،
راجع به اقتصاد بدونید. بنابراین ما
میدونیم که مثلاً حکومتها چگ چقدر
ظالمن، حکومتها چقدر فاسدن یا جمهوری
اسلامی چه میکنه فلان اینا ولی اینا
اطلاعاته. اطلاعات هرگز به شما کمک
نمیکنه که چیزی رو تغییر بدید. اطلاعات
غیر از آگاهیه. آگاهی حالا یک زمانی راجع
بهش صحبت میکنیم. اون آگاهی که به اصطلاح
در مفهوم فلسفی ازش صحبت میکنن و مبنای
تمدن غرب هست آگاهی به
چیز به چیزی نیست. در حقیقت آگاهی به
ناچیز هست یعنی آگاهی به توانایی نیست
آگاهی به ناتوانییه یعنی آگاهی به محدودیت
وقتی من میگم که خودآگاهی من یعنی اون
موجودی که محدوده اون موجودی که شکننده
است اون موجودی که میراست از میان خواهد
رفت آن موجودی که پر از نقص و کژی هست
اتفاقاً
آگاهی به این نقص که منو توانا میکنه
یعنی آگاهی به مفهوم غربیش یعنی آگاهی به
ضعف این آگاهی به ضعف اون وقت شما رو
توانمند میکنه حالا براتون مثال میزنم
مثلاً شما اگر من شما من و شما مثلاً ۱۰۰
دلار داشته باشیم شما ۱۰۰ دلار داشته
باشید منم ۱۰۰ دلار داشته باشم من اگر
ندونم که این ۱۰۰ دلار توان این ۱۰۰ دلار
یه چیزای محدودی رو میشه خرید ها مثلاً من
با این ۱۰۰ دلار نمیتونم خونه بخرم من با
این ۱۰۰ دلار نمیتونم
مثلاً چه میدونم بلیت هواپیما بخرم با
این ۱۰۰ دلار نمیتونم ماشین بخرم اگر
ندونم چیکار میکنم این ۱۰۰ دلار رو
کاملاً از بینش میبرم یعنی یه جوری خرج
میکنم که تباه میشه یعنی از بین میره
نمیتونم ازش استفاده بکنم ولی شما کسی
هستید که دقیقاً میدونید با این ۱۰۰ دلار
چه چیزایی نمیشه خرید در نتیجه وقتی که
یعنی اون چیزی که میتونید بخرید بسیار
محدوده نسبت به چیزی که نمیشه خرید وقتی
اگر شما آگاه باشید به محدودیت خریدتون
اونوقت شما از این ۱۰۰ دلار به بهترین وجه
استفاده میکنید. توجه میکنین؟ علم جدید
علم به اصطلاح
حقیقت نیست. علم به توهمه. به همین دلیله
که تاریخ علم تاریخ نظریاهای خطاست. یعنی
ما در علم کار علم چهجوری پیشرفت میکنه؟
پیشرفت علم یعنی چی؟ یعنی هر چقدر که
میفهمه نظریه غلطه و میذاردش کنار
پیشرفت بیشتری کرده. هرچقدر مثلاً نیوتون
اومد یک نظریهای گذاشت خب علم پیشرفت کرد
به جای هیئت بتلمیوسی اینا به جای اینا هم
فیزیک طبیعات قدیم بعد که ما اومدیم از
فیزیک نیوتون گذشتیم یعنی فیزیک نیوتونو
گذاشتیم کنار یعنی پیشرفت کردیم همطور
اومدیم فیزیک انشتینو گذاشتیم کنار یعنی
شما پیشرفت شما پیشرفت به توهم آگاهی به
توهمات شماست شما نمیتونید حقیقتو بفهمید
فقط میتونید توهمات خودمون بفهمین این
متفاوته با به اصطلاح اینفورمیشن مفا
متفاوته با دیتاست اون چیزی که موجب میشه
شما تغییر کنین اونچه که موجب میشه که شما
وضعیت خودتون رو به اصطلاح به یک وضعیت
دیگری تبدیل کنید اونچه که موجب میشه که
شما در برابر ظلم و تبعیض و بیعدالتی و
تجزیه حق بایستید اون آگاهیه یعنی آگاهی
به توهمات بنا من اونوقت از این جهت در
مورد جامعه ایران نه فقط بلکه در مورد کل
جهان ما در این خطر هستیم. یعنی مسئله
آگاهی مثل مسئله آزادی الان بحران نیست نه
فقط در کشوری مثل ایران بلکه حتی در کشوری
دموکراتیک مثل آمریکا. یعنی دموکراسیهای
بزرگ الان ما در دنیا دموکراسی د تا
دموکراسی بزرگ هندوستان و آمریکا هستن.
این د تا کشور الان تمام متفکران جامعه
دارن هشدار میدن درباره اینکه تکنولوژی
مدرن موجب شده که انسان تواناییش برای
آگاهی کاهش پیدا بکنه. دچار توهمات بیشتری
بشه. یعنی همینطور که شما وقتی که الان
بچهها نگاه کنید بچهها همش گیم بازی
میکنن. این گیم بازی کردن بچهها یعنی
قدرت توهمپردازی اونها رو نسبت به شناخت
توهم بسیار افزایش داده. یعنی بیشتر در یه
جهان غیرواقعی زندگی میکنن. ما تکنولوژی
این به اصطلاح دیجیتال
فاصله ما رو از واقعیت بیشتر کرده. ما رو
برای اینکه بین واقعیت و توهم فرق بگذاریم
خیلی ناتوانتر کرده. بنابراین این بحران
آگاهی یعنی به همین دلیله که در کشورهای
حتی دموکراتیک هم این تکنولوژی به تقویت
نیروهای اقتدارگرا و به اصطلاح فاشیستی و
ضد دموکراتیک انجام میده به خاطر همین که
در جوامع مثل آمریکا و کشور دموکراسیهای
دیگه در اروپا جامعه مدنی بسیار ضعیف شده
به اصطلاح انجیوها بسیار ضعیف شدن و
روشنفکران بسیار نیروشون ضعیف شده و این
یعنی بحران آگاهی. بنابراین توجه اگه
میخوایم ما در ایران از این شرایط بیرون
بیایم باید در وحله اول فرق بگذاریم بین
شناخت اطلاعات داشتن اطلاعات که یک چیزیست
که در دسترس همهست و حکومتم نمیتونه
کنترل بکنه و آگاهی داشتن که و اون آگاهی
یعنی آگاهی به اینکه تنها راه تغییر اینه
که ما آگاه بشیم به اینکه این وضعیت محصول
یک سری توهمات ماست این توهماتو بشناسیم و
کنار بگذاریم یعنی کهه تغییر کردیم درست
مثل علم اگر شما میخواید باید یک علمی
پیشرفت کنه یعنی چی؟ یعنی نظریات موجودو
بفهمین که ناقصن این نظریات به اصطلاح
درست نیستن خطا هستن بذارین کنار یه
نظریات جدید علم اینجوری پیشرفت میکنه
جامعه هم همین طوره علم جامعه و علم
سیاستم از همون منطقی پیروی میکنه که
علوم تجربی و ریاضی
متشکر هستم از پاسختون خیلی استفاده کردم
و نهایت صحبت بر این هستش که اون اطلاعاتی
را که ما جمعاً همهش دسترسی داریم که
قاعدت رفتن با علم واقعی فرق داره و اون
شناخت و آگاهی و اون آگاهی واقعی هستش که
میتونه در مسیر در همه مسیرها چه سیاسی
چه علمی چه در مسیری که حتی کاری برای ما
هست به ما کمک بکنه
بله کاملاً بله
سپاسگزارم از شما
میکنم از فرصتی که به من دادید
منم متشکرم از شما خانم خیلی ممنون
متشکرم و وقتتون به جای جه متشکرم فعلاً
بله خیلی ممنون
آقای خراجید در
مقالها در پلاتو استنفورد
از کلید واژهای استفاده میکنه از ریاسپرس
و عنوان میکنه آزادی یعنی توان نگفتن به
سیستمهایی که انسان رو به ابزار تقلیل
میدن در عصر
هسته آنچه باید حفظ شود آزادی وجودی انسان
است نه صرفاً ساختارهای قدرت که در ادامه
بررسی میکنه همون سیستمهای
قدرتمندی که الان دست راستیها و
فاشیستایی که الان برای ماندن در قدرت
از هر نهاد بینالمللی عبور میکنن و
قوانین بینالمللی رو در واقع زیر پا
میذارن و همون بدبینی یاسپرسم در همون
زمان از نظامهای های و اون سازمانهای
بینالمللی این نگرانی رو دوباره به وجود
میاره و انگار باید یک نگرش و یک بازبینی
دیگری کرد و به سمت اون بحث مسئولان نگاه
کردن و همچنین اخلاقی که در اون بستر
فلسفه اگزیستانسیالیستی
قابل توضیح هست پیش میره مشخصاً هم ایشون
شاره به همین
دموکراسی که قرار بود که از دموکراسیا
برای رسیدن به سرخ تلاش بشه ولی الان
بیشتر همون چیزی که داریم در استفاده از
سوواستفاده قدرت چه در نزد
ترامپ و همچنین در اونور در آن سوی دیگر
از نتانیاهو دیده میشه اینها رو
خیلی خوب توضیح داده
حالا اگر نکته پایانی هم هست در این خصوص
بفرمایید.
بله کاملاً درسته یه دوستی در
یوتیوب گفتن که آگاهی
مگر آگاهی به دانستن یا ندانستن از
اطلاعات نیست؟ چه تفاوتی بین آگاهی و
دانستن هست؟ ببینید این تفاوتو در حقیقت
در وحله اول کانت میگذاره بین
بین شناخت یعنی نالج ودرستندینگ
یعنی فهمیدن که حالا بعدم هانرنت و دیگران
و دیگه به اصطلاح فیلسوفان بعدی میگن
شما در نالج یعنی در شناخت دنبال شناخت
اون چیزی هستید که ما میگیم فکت ها یعنی
دادهها دیتا شما مثلاً فرض کنید که
میدونید میبینید که
آب از اکسیژن و هیدروژن مثلا تشکیل شده خب
این میشه
شناخت
در حقیقت شما وقتی که این رو میفهمید در
حقیقت کارتون یعنی هدفتون اینه که ببینید
واقعیت آب چیه یعنی هدفتون حالا عبارتی
دانستن حقیقت حقیقت آب چیه یعنی آب از چه
چیزی تشکیل شده از هیدروژن و اکسیژن ولی
در فهم فهم شما به دنبال به دست آوردن
حقیقت نیستید بلکه به دنبال به دست آوردن
معنا هستید و این متفاوته یعنی که مثلاً
فرض کنید من اگر بدونم که من بدن من از
نظر فیزیولوژیک چه ساختاری داره من تمام
یعنی در زمینه
ویژگیها و عناصر و عوامل
زیستشناختی بدن من بهترین اطلاعاتم داشته
باشم این به من نمیگه چهجوری باید زندگی
کرد. این به من نمیگه که زندگی خوب چه
زندگی هست. این به من نمیگه که
به اصطلاح برای اینکه من
به سعادت دست پیدا بکنم برای اینکه من
بتونم به اصطلاح انسان زندگی کنم چگونه
باید زندگی کنم؟ اون مربوط به معنا میشه.
اونوقت به همین دلیله که شما در علوم
انسانی اساساً بیشتر به دنبال معنا هستید.
اما این به این معنا نیست که اطلاعات
بیارزشن. نه الان فلسفه بدون علم معنی
نداره و و علمم بدون فلسفه معنی نداره.
یعنی هر دو رو شما باید با هم داشته
باشید. یعنی شما هم باید بتونید اطلاعات
زیاد ب داشته باشید هم بتونید اون اطلاعات
رو تحلیل کنید. تحلیل اطلا شما اگر
مجموعهای از دیتا داشته باشین یعنی
دادههای زیاد ولی قدرت معنا دادن به
اونها نداشته باشید در حقیقت اون اطلاعات
زیاد به درد شما نمیخورن. یعنی شما اگر
فقط اطلاعات داشته باشید هیچ هیچ کاری
نمیتونید بکنید. زمانی میتونید از اون
اطلاعات استفاده کنین که بتونین به اون
اطلاعات معنا بدین. چهجوری معنا میدین؟
یعنی میگین این اطلاعات مثلاً دیتا این
دیتا مهمه و دیتا از نظر اینکه دیتاست هیچ
فرقی با هم نداره ها ولی اونچه که میگه
این دیتا مهمه اونچه که میگه این دیتا به
اون دیتا ربط داره اون دیگه مسئله فهم
شماست توجه میکنید؟ اون دیگه تو اطلاعات
نیست اون دیگه تو دیتا نیست حالا من یک
زمان دیگری صحبت میکنم راجع به این
امیدوارم که
امیدوارم که به اصطلاح بتونیم چند تا از
موضوعاتی که دوستان مطرح کردنو در جلسات
جداگانه پیش ببریم بابک جان از شما ممنونم
از دوستان دیگر هم بسیار سپاسگزارم برای
همه وقت خوشی رو آرزو میکنم