دوستان گرامی در کلاب هاوس و یوتیوب
امیدوارم که حالتون خوب باشه
و هر ک جای جهان که هستید روزگار خوشی رو
در پیش داشته باشید
من در جلسه امروز میخوام
درباره
یک مسئله
صحبت بکنم که شاید درب ظاهر خیلی دربارش
صحبت کردیم غرب هست ماها و غرب
ولی
اونچه که میخوام بگم از یک زاویه
متفاوتیست که ما در زبان فارسی کمتر
از این زاویه دربارش حرف زدیم و امیدوارم
که بحثهایی که میکنیم موجب بشه که بیشتر
به تحمل در این باره و مطالعه در این باره
بپردازیم و به شکل متفاوتی با این بحثها
مواجه داشته باشیم.
ما به هر حال الان ۱۵ ساله ۲۰۰ ساله که
غرب مسئلهمونه
و زمانی که ما مواجه شدیم با غرب این
احساس
فقر فرهنگی و هویتی
برای ما تجربه غرب رو یا تجربه مدرنیته رو
به یک تجربه تراما یا تراماتیک و
از نظری
یک آسیب جدی مواجه کرد. یعنی غرب یک در
حقیقت
پدیدهای شد یا موجودی شد که از نظر
فریبندگی
کاملاً مقاومت ناپذیره. یعنی غربی نشدن
هرچه که پیش رفتیم میگیم که دشوار هست. از
طرف دیگه
اینکه چون ما غربی نیستیم و در برابر
فرهنگ غربی و تمدن غربی و کشورهای غربی در
موقعیت فروتری خودمون رو میدیدیم همیشه
هم خودمون رو ملامت میکردیم و هم مجبور
بودیم برای اینکه در
جهان یک هویتی داشته باشیم از خودمون و از
گذشته خودمون یک بدیل فیل بهتر برای غرب
بسازیم. در نتیجه مدرنیسم در ایران با
ناسیونالیسم همزاد شد. یعنی زمانی که
میخواستیم مدرن بشیم تازه یه خودی رو
برای خودمون ساختیم که وجود نداشت و شروع
کردیم به اون خود بالدانه. یعنی شما به
ادبیات و
صحبتهای نوشتهها و گفتههای اون زمان
رجوع بکنید یعنی قرن نوزدهم ما میبینید که
از ادیب ممالک فراهانی گرفته تا دیگران
فخر میکنیم به یک دوران شکوهمندی که
داشتیم و غربیا همه در ظلمات قرون وسطی
بودن و ولی نمیتونستیم توضیح بدیم که خب
از این دنیای چنین
با شکوه و سرشار چگونه امروزه به این فقر
و فاقع دچار شدیم. بنابراین هم یه
گذشتهای میساختیم که خیلی غرور آفرین
بود و حتی خیلی برتر از فرهنگ غربی و تمدن
غرب در حقیقت محصول اون به شمار میومد و
از طرف دیگه احساس فروتری درباره غرب. این
حس موجب شد که ما هیچ موقع نتونیم با غرب
یک مواجهه عقلانی داشته باشیم. حتی کسانی
که در ظاهر رفتن سراغ کارهای علمی و
فرهنگی حتی دانشگاهی که تأسیس شد در ایران
نظام تعلیم و تربیت کاملاً
برخواسته از یک موضع عقلانی نبود. یعنی
یک واکنش بود در حقیقت به جای اینکه
یک
تأسیس یک دوران جدید باشه این در مورد همه
چیزمون هست یعنی ما هرچی که میتونستیم از
غرب گرفتیم از دولت از قانون از نمیدونم
تکنولوژی از اقتصاد حتی الان که میبینید
روحانیت ما بیش از طبقات دیگه حریث هست به
مصرف
محصولات غربی ولی بازم ما غربی نمیشیم
و نمیتونیم از این معضلاتی که بهش دچار
میشیم و بحرانهایی که درش قرار داریم رها
بشیم. در نتیجه چون که نیاز داریم به
اینکه توضیح بدیم پناه میبریم به توهمات
پناه میبریم به توجیههای کاملاً
غیراعقلانی و این توجیههای غیرقلانی باعث
میشه که ما در وضعیتی که ازش رنج میبریم
نتونیم رها بشیم.
ما غرب رو به عنوان یک رقیب میبینیم.
حالا یه رقیبی که با انقدر قدرتمنده که
باید تسلیمش شد یا یک رقیبی که چون
قدرتمند هست ه ولی حق نداری زور بگیر باید
در برابرش مقاومت کرد خب اینو این مقاومت
در برابر غرب فقط مسئله آخوندا و به
اصطلاح سنتگرایان نبود حتی دوران پهلوی
مخصوصاً محمدرضا پهلوی بسیار تأکید داشت
بر فرهنگ اصیل ایرانی و اینکه ما فرهنگ
خودمونو داریم در ارزشهامون و در
آرمانهای فرهنگیمون کاملاً مستقلیم و به
عکس غرب رو در
مرداب
به اصطلاح فساد اخلاقی یا فساد معنوی دچار
میدیدن. حتی کسانی مدرنیستهایی مثل حالا
کسرفی کسروی که به خاطر عقاعد
نقادانهش در مورد اسلام و شیعه جان خودش
رو از دست داد کسرا معتقد بود ما از غرب
فقط باید تکنولوژی علمشو بگیریم نه به
چیزای دیگه نیاز نداریم چون غرب خودش
گرفتار بحران اخلاقی هست این موضع رو تا
امروزم ما
هم یعنی هم دولت پهلوی
و خیلی به ترویج سنتگرایی کمک کرد و
سرمایه گذاشت از انجمن فلسفه پادشاهی که
تأسیس شد ظاهراً بر اساس الگوی کلج دو
فرانس فرانسه ولی در عمل قانون
تبلیغ فلسفهای بود که کاملاً از یاد رفته
بود یک فلسفه سنتی مرده و به خاطر اینکه
بگن ما هم فلسفه داریم ناگهان ما در اصل
جدید مجبور شدیم
یک به اصطلاح
مواجهه مواجه بشیم با یه چیزای جدیدی که
ارزش داشت و قبلاً برنامه ارزش نبود مثلاً
فرض کنید آثار باستانی مثلاً آثار باستانی
هیچ موقع برای ما چیز باارزشی به نظر
نمیومد ما به اونها اگر خرابشو نمیکردیم
زندگی میکردیم نه اینکه اون رو از زندگی
عادی و از اشیای طبیعی جدا بدونیم و براش
ارزش خاصی قائل باشیم
ناگهان نظام ارزشها تغییر کرد. چیزهایی
با ارزش شدن که ما اصلاً بهش فکر نکرده
بودیم. مثلاً هنر. ما هیچ موقع راجع به
هنر اصلاً حرف نزده بودیم. کسی
چیزی رو که ما امروزه هنر میدونیم مثلاً
در معماری مطلقا به عنوان هنر نمیدید. کسی
نمیرفت مس م مسجد شیخ لتالله به خاطر
اینکه اثر هنریست اون رو
ببینه و میرفتن درش نماز میخوندن.
یا کسی از روی سیا سپاه رد نمیشد با این
احساس که من الان دارم روی یک اثر معماری
مهمی دارم رد میشم و همین طور فلسفه و
فرهنگ و تمدن و تاریخ همه چیز ما سعی
کردیم که معادلاشو در فرهنگ خودمون بسازیم
یعنی قرینه فرهنگ غربی قرینه اونچه که در
غرب مهم هست در اینجا هم ساخته بشه اگر
اومدیم دولت درست کردیم اگر اومدیم
بروکراسی درست کردیم اگه دانشگاه درست
کردیم به خاطر این نبود که خودمون به این
نتیجه رسیده بودیم که باید دولت درست کنیم
بلکه دیده بودیم که در غرب چیزی وجود داره
به نام دولت و چون غرب خیلی قدرتمنده
حتماً این دولت قدرتش مال دولتشه و دیدم
این دولت به قانونش وابسته است پس دیدیم
که اگر ما بخوایم به اون رفاه اقتصادی و
به اون آزادی که غربیها دارن برسیم پس
باید قانونم داشته باشیم دیدیم که باید
حتماً دانشگاه هم داشت داشته باشیم. پس
آقای رادیو تلویزی یعنی همه اینها هیچ
کدام بر اساس
احساس نیاز و اندیشیدن به اون نیاز و
جستجوی راه حلی برای اون نیاز نبود. بلکه
همه اینها از سر رقابت بین یک فرهنگ
منفعل
و در حقیقت
شوکه شوکزده و به اصطلاح
حیران در برابر یه فرهنگی بود که با
فرهنگهای همه تمدنهای همه ادوار پیشین
تاریخ انسان تفاوت داشت. فرهنگ غرب یا
تمدن غرب شبیه هیچکدوم از فرهنگها و
تمدنها نیست و این تمایزش تمایز
به اصطلاح ظاهری نیست بلکه تمایز
ساختاریست
یعنی تمد ما قبلاً در ایران بارها
آماج تهاجم نیروهای بیگانه قرار گرفته بود
اسکندر مقدونی به ایران حمله کرده بود
عربها به ایران حمله کرده بودن مغلها به
ایران حمله کرده بودن ولی غرب یک مهاجم
متفاوت بود مهاجمی بود که در با یک هیبت
بسیار ترسناک نظامی در این سرزمینها
شناخته میشد در عین حال چیزی داشت که
آدمها و مردمان دیگه رو
به شکل اغواگری میفریفت و به سمت تقلید و
در حقیقت تم میل به تملک اونچه که اونها
دارن برمیانگیخت یعنی غرب در حقیقت در
انگلیسی اصطلاحی هست سیداکشن سیداکشن یعنی
اغواگری اغواگری که هم شما رو به شدت به
شکل مقاومت ناپذیری به سمت خودش
به اصطلاح میرانه شوق میل شما رو به چیزی
برمیانگیزه در عین حال این چیز یک امر
ممنوعه است خود شیطان شیطان اینطوره دیگه
شیطان سیدآکتیوه شیطان یه نیروی شره ولی
بسیار بسیار جذاب شر اصولاً جذابیت داره
جذابیت از شره خب غرب اینطور بود دیگه
بنابراین اتفاقی نبود که آقای خمینی گفت
آمریکا شیطان بزرگ است جهان آمریکایی شده
و این آمریکایی شدن از سر زور نبوده بلکه
آدمها و حتی اگر در چین هم که بریم
تقاضای چینیا برای سفر به آمریکا
بیش از هر کشور دیگه است این در کشورهای
متفاوتی صدق میکنه در عین اینکه
آمریکاستیزی هم به همین مقیاس فراگیر و
جهانی هست پس شما با یک چیزی مواجه بودید
که متفاوت بود از این نظر
وقتی که اسکندر حمله کرد خب فوقش یه چیز
یک سری بناهایی خراب شد و یک سری
ثروتهایی بر باد رفت ولی ایرانیها
ایرانی بودن و بعد ماندن و حس نکردن که
غیر از اینکه باید از نظر مادی و اقتصادی
بازسازی کنن به چیز دیگری نیاز دارن. در
وقتی عربها حمله کردن عربها به هیچ وجه
چیزی نداشتن. حتی دینشون در به خاطر این
در اسلام ابتدا تبدیل به دولت شد و بعد
تبدیل به دین شد. دینشون هنوز شکل نگرفته
بود که بخوان دینشون رو تحمیل کنن. یعنی
محتواش نبود. یعنی شما کافی بود بگید اشهد
ان لا اله الاله و ان محمدا رسول شما
مسلمان بودید و ایرانیها بودن که در
حقیقت حتی از نظر سیاسی حکومتهایی که
عربها داشتن ترکها داشتن در اغلب اینها
این ایرانیان دبیر و وزیر و حکیم بودن که
مملکتو اداره میکردن و دانش سیاسی داشتن
و فن حکومت داری بلد بودن. بنابراین باز و
ایرانیها مشارکت کردن در تمدن اسلامی به
شکلی که اساساً زبان عربی و هر آنچه که
عربی هست شدیداً وامدار ایرانیها هست.
خیلی شاید بیش از اونها که به معنای نژادی
کلمه عرب بودن.
بنابراین ما در برابر عربها هم هیچ احساس
حقارتی نداشتیم. یعنی عربی حرف زدن یا
زبانی که به شدت آمیخته شده با عربی چیزی
نبود که کسی رو آزار بده ولی ما در وارد
اصلی شدیم که
یک نیرویی در برابرمون قرار داشت که همه
چیز ما را یعنی در حقیقت ما رو دچار لکنت
زبان کرد ما حتی نمیتونستیم دیگه درست
حرف بزنیم حرف زدنم برامون سخت شد یعنی
اساساً مدرنیته یک اتفاق زبانی زلزله
زبانیست این زلزله زبانی باعث شد که ما
اصلاً دیگه نتونیم مثل گذشته دیگه زندگی
کنیم و این
نتونستن
شامل کوچکترین جزئیات زندگی ما میشد تا
مهمترین امور مملکت یعنی ما طرز لباس
پوشیدنمون طرز نمیدونم غذا خوردنمون و
چیزهایی به این روزمرگی دیگه نمیتونست
مثل گذشته باشه بدون اینکه غرب هر آمده
باشه در ایران با سپاه و ارتش و سرنیزه
زندگی در ایران تغییر کرد یعنی حتی در
زمان ناصرالدین شاه این
یکی از این شاهزادهها اسمش یادم رفت توی
یادداشتش مینویسه میگه که در تهران زمانی
که ناصرالدین شاه هست میگه زنها یه سری
زنها هستن که اینها دیگه مثل قبل نیستن
و میگه انقدر اینا دیگه خیلی اون میگه
دیگه حج ج و حیای قدیمیو گذاشتن کنار که
گاهی موکب ناصرالدین شاهم که میره به
ناصرالدین شاهم متلک میدازن لباسهای خیلی
به اصطلاح بازتر میپوشن مردم میرن
طلاهاشونو میفروشن برای اینکه فرنیچر
مبلای غربی بخرن یعنی یک تمام زندگی عوض
میشه بدون اینکه شخص خاصی یا نیروی نظامی
یا کشور خاصی به ما حمله کرده باشه
یه نیرویی برای ما بود خیلی
به اصطلاح اسرار آمیز و تا امروزم هست. خب
ما از یک طرف برای اینکه غرورمون جری دار
شده بود و از یه طرف به خاطر اینکه
میخواستیم که غربی بشیم و حتی ناخواسته
داشتیم غربی میشدیم
مجبور شدیم برای خودمون یه هویتی بسازیم
از همون ابتدا یه هویتی به نام هویت
ایرانی که خود بدون اینکه توجه کنیم که
خود این هویتسازی خودش یک امر جدیدیه یعنی
فکر نکردیم به اینکه چرا در عصر جدید
اساساً ما نیاز به هویت داریم چرا در ق
دوران پیش از این نداشتیم و بعد شروع
کردیم به ادعا کردن یک به اصطلاح گذشته
اصیلی برای خودمون که اون گذشته اصیل
میتونه به ما در بازار رقابتهای تمدنی
دنیا یک جایگاه بزرگی بده بلندی بده این
تمدنم ما کشف نکرده بودیم اساساً تمدن م
چیزی نیست که در فرهنگ ما جایی داشته باشه
یعنی کلمه تمدن
ترجمه بود مثل بقیه کلمات ما چیزی نداشتیم
یعنی در زبان ما چیزی به نام تمدن وجود
نداشت ما راجع به فرهنگ صحبت نمیکردیم
راجع به ادبیات صحبت نمیکردیم راجع به
فلسفه صحبت نمیکردیم
همه این کارایی که کردیم میکردیم بدون
اینکه در این چارچوب به اصطلاح مفاهیم و
اصطلاحات غربی اونها رو بگذاریم یا
بشناسیم بنابراین ناگهان دیدیم که بله یه
چیزی داریم به نام تمدن ایران باستان یه
چیزی داریم به به نام معماری ایرانی یه
چیزی داریم به نام ادبیات فارسی یه چیزی
داریم به نام فرهنگ و همه اینها
مال ماست یعنی اذان ماست میگیم فرهنگ ما
تمدن ما سنت ما فلسفه ما ادبیات ما و در
برابر ادبیات فلسفه غرب اینها که
نه تنها دولتها
در ساختن و شکل دادن و
ترویج و ریشه دار کردن
این هویت در ذهن مردم نقش داشتن که حتی
روشنفکران یعنی روشنفک یعنی ما دو دسته
داشتیم یه دسته روحانیت بود که اونم ی
فرهنگ اسلامی اصیلو کشف کرده بود یه تمدن
اسلامی رو کشف کرده بود و میگفت که اون
مال ماست و یک دستم روشنفکران سکولار و
ملیگ گرا بودن.
من برای شما یه تیکه از نوشته محمدعلی
فروغی رو میخوانم. اسم مقالهش هست ایران
رو چرا باید دوست داشت؟ و بعد میگه که بله
این وطن ماست. میگه هر قوم و جماعتی مانند
هر فردی که
به اصطلاح عاشق وطنش باشه و وطنش خدمت
بکنه قابل احترام و محبت هست میگه که و هر
کس هر ایرانی
وظیف وظیفه داره که
در خدمت ایران باشه و برای استقرار امنیت
و آسایش و رفاه مردم تلاش بکنه
میگه ایرانیان حالا داره افتخار میکنه یک
به اصطلاح ویژگی فرهنگی ایرانیا رو میگه
که از نظر او
وجود داشته و قابل افتخار کردن است میگه
ایریرانیان مثل یونانیان و رومیان
زیردستان خود را بنده و عبید نساخته و
زحمات زندگی خویش را به روش آنها بار
نکرده و بزرگان سلاطین ایرانی هیچوقت
مانند رومیان برای تفنن و تفرج خاطر تفرج
خاطر اسرا با یکدیگر یا شیر و ببر و پلنگ
به جنگ نانداختند. دولتهای ایرانی هرگز
مانند اسپانیولیها ترد و تبعید چند هزار
نفر مردم بیآزار را به جرم اختلاف دین و
مذهب روا نداشته، بلکه خارجیان را به
مملکت خود دعوت مینمودن. یعنی ایرانیا
اهل مدارا و تولرانس بودن. رفتار سلاطین
صفویه با ارامنه نمونهای از این شیوه و
طریقهست. بعد میگه متأسف خب سؤال اینه که
اگر شماها انقدر
به اصطلاح قوم یا مردم متمدن و مردم خیلی
موفقی بودید چرا امروزه نیستید؟ خ بعد
برای این جواب میدادیم دیگه. مهمترین
جوابی که داده شده و همچنان میدن اینه که
آقای فروغی میگه یا متأسفانه
دست جفاکار جفاکاران آثار و نتایج زحمات
اجداد ما را محو و خراب نموده و چون
میخوایم پی به چگونه آنها ببریم به
وسائل غیرمستقیم باید متوصل بشیم. یعنی
وقتی اگر شما سؤال کنید که این تمدن
ایرانی چرا چندان کتاب و اثری از خودش
واقع نگذاشته میگن دو قرن سکوت میگن آتشس
سوزی اسکندر آتشس سوزی عمر و اساساً سرکوب
شدن و دشمنان
و میگه ما در حقیقت همه لوازم تمدن تربیتو
داشتیم و الان اینه که چون وطنپرستی و
ملتدوستی
البته لوازمی دارد که هرکس باید به قدر
قوه به آن قیام نماید از نظر من نخستین
لوازم این است که شخص دارای آن وظایف
انسانیت که موجب حرمت و عزت ملتش میشود
کوتاهی نن یعنی انسانیت رو هم فروغی با
خدمت به ملت تعریف میکنه
طبیعتاً مسئله زبان مهم میشه به خاطر
اینکه ما در برابر برای غرب برخورد اون
زبانیه در حقیقت و این زبان یک تبدیل میشه
به یک گرهی در کام ما ویا
کردن زبان فارسی و تبدیل کردنش به زبان
رسمی یعنی زبان دولت اهمیت پیدا میکنه و
دولت خودش متولی زبان میشه یعنی فرهنگستان
درست میکنه و یه سری سیاستهای زبانی و
دولت در حقیقت مالک
زبان میدونه خودشو و در حالی که وانمود
میکنه که این زبان ملیست و ازان مردم هست.
خب خود روشنفکرم خیلی نقش داشتن دیگه. خب
این در کل برخورد ما با مدرنیته نقش داره.
یعنی این سراسر این تاریخ ترجمه و فراآیند
ترجمه و که ما با هم میخواستیم دانش و
فرهنگ غربی رو منتقل کنیم اما با یک زبانی
که زبان خودمون باشه مخصوصاً در عرصه علوم
انسانی و فلسفه ما یک زبان جدیدی رو
ساختیم و خب خیلی از کسانی که عاشق زبان
فارسی بودن با یک دانش خاصی از زبانشناسی
بدون اینکه
آگاهی زبانشناختی داشته باشن
با نیتهای به اصطلاح کاملاً ایدئولوژیک
زبان رو مهندسی کردن یا در پی مهندسی زبان
بودن از آقای ادیب سلطانی گرفته تا دیگران
آقای کزازی و آقای آشوری و اینا اینا
معتقدن که زبان فارسی رو در اثر برخورده
با عربی ضعیف شده و ما میتونیم اون رو
بازسازی بکنیم این زبان رو میتونیم احیاش
بکنیم. منتها اون زبانی که اونها احیا
میکنن در حقیقت احیا نیست. یک زبان فارسی
جدیدیست که تا در تاریخ ایران کسی به اون
زبان صحبت نکرده. بنابراین ما یه چیزی رو
میساختیم به عنوان خودمون که جدید بود.
در حالی که اون رو جدید نمیدونستیم.
قدیمی میدونستیم و با چیزی مواجه بودیم
به نام تمدن غرب که جدید بود. ولی معتقد
بودیم که تمام اون چیزی که غرب داره ما
خودمونم داریم. بنابراین ما در موقعیت
جدیدی قرار داشتیم که نمیخواستیم جدید
بودنش رو یا نمیتونستیم جدید بودنش رو به
خوبی درک بکنیم. وقتی که
مشروطه داستانش همینه دیگه. مشروطه شما
اگر رساله یه کلمه رو بخونید تمام
۰ ماده حقوق بشر رو با آیات قرآن و روایات
منطبق کرده. کسی که در حقیقت میخواد ایده
قانون رو به ایران میاره خود ملکمخوان و
دیگران همه میگن که مشروطه بر اسلامم هست
اسلام حقیقی از محمدرضا شاه و دیگران هم
از اسلام حقیقی حرف میزنن اینا همه بوده
و کسانی که این فقط روحانیان مجتهدان
مشروطه خواه نبودن که از روی انگیزه دینی
و با اعتقاد به اسلامی بودن مشروطه از او
حمایت میکردن بلکه که روشنفکران سکولار
هم برای اینکه توجه مردمو جلب کنن و حمایت
مردم اونها میگفتن همه اینا در اسلام
بوده منتها اینها رو ما فراموش کردیم و
به اصطلاح زیر پا گذاشتیم
در حقیقت هم روشنفکران سکولار هم روحانیان
معتقد بودند که اونچه در تمدن غربی خوبه
چیزاییست که نه تنها ما داشتیم که اونها
از ما گرفتن یعنی حتی میرزا حسین حسین
نوری مزا محمد حسین نائینی در کتاب
تنزیحالملک یعنی یکی از مهمترین مدافعان
مشروطه آخرش به یک خوابی متوصل میشه که
امام زمان میگه این مشروطه همون چیزیست که
ما داشتیم و اول کتابم مینویسه که این
چیزی که ما داشتیم این در دوران جنگهای
صلیبی این مسیحیو از ما گرفتن منتها اونا
بهش عمل کردن ما عمل نکردیم وقتی سید جمال
یه جملهای ازش سید جمال اسد آبادی نقل
میکردن که در
کشورهای ما مسلمان هست ولی اسلام نیست. در
اروپا اسلام هست ولی مسلمان نیست.
روشنفکران سکولارم همین طور بودن. اینا هم
شروع کردن تا الانم همین طوره دیگه. بله
ما فلسفه اسلامی ایرانی داریم. ما نمیدونم
یک چیزی داریم به نام حکمت ایرانشهری. ما
یک زبانی داریم که اصلاً بهترین زبان
دنیاست. این که میگم بهترین زبان دنیاست.
بارها گفتنا الانم آقای کرزازی میگه یه
کسایی مثل ایشون معتقدن که اصلاً زبان
یعنی زبان فارسی واقعی زبانها جیک
گنجشکانه مثلاً
و شروع کردیم به
ساختن یک
بدیل برای غرب که در حقیقت بدیل نبود
متفاوت نبود
تقلید بود در حقیقت همون رو میگرفتیم
مخصوصاً فریب زبانی دیگه
شما میتونید بردارید
هر چیزی رو ادبیات بخونید و باید بگید ما
ادبیات داریم یا رمان داریم یا شعر نو
داریم یا هر چیزی رو شما میتونید با زبان
داشته باشید و این یعنی در حقیقت فریبی که
انسان به خودش میده یعنی یک فرهنگ و ملتی
به خودش میده برای اینکه اون چیزی رو که
نداره از رنج نداشتنش رهایی پیدا بکنه و
از شرم نداشتنش رهایی
خب
اونچه که میخوام بگم خلاصه اینه که
برخورد ما با غرب تا امروز حل نشده
و هرگز حل نخواهد شد اگر ما نتونیم در
برخوردمون غرب یک تحول بنیادی به وجود
بیاریم. مهمترین مشکلی که ما داریم با
غرب مشکلاتیست که نمیدونیم و آشکارن نه
مشکلاتی که تا حالا ازش حرف زدیم به خاطر
اینکه اونچه که ما تاکنون ازش حرف زدیم
همش نسبت دادن مشکلات به عوامل بیرونیه
یعنی مثلاً فرض کنید دخالت خارجیان
استبداد مذهبی نمیدونم فلان فلان اون
چیزی که ما در نظر نگرفتیم اینه که مشکل
هر انسانی یا هر ملت علتی در وحله اول
درون خودشه نه بیرون و هر انسانی یا هر
ملتی فقط توانایی تغییر خودشو داره نه
تغییر کس دیگری رو پس این اگر واقعاً
صادقانه خواهان تغییر وضع هستیم تغییر وزن
یعنی تغییر
نوع نگاه فهم و رویکرد ما به وضع موجود
وضع موجود اون چیزیست که من میگم وضع
موجود مشکل اونی که من میگم مشکل بنابراین
اگر مشکل حل نمیشه به خاطر اینکه درست طرح
نشده، درست صورت نشده، هر معادلهای که
جواب نداره به خاطر اینکه خود معادله غلط
طرح شده پس باید مسائلمونو عوض کنیم،
پرسشهای جدیدی رو مطرح بکنیم.
مهمترین چیزی که ما
مانع داریم موانع شناختی.
یعنی مسئلهای که برمیگرده به
یک مشکل شناختی یا یک از شکل و شیوه و
ساختار شناخت ما ایرانیان برمیخیزه. ما
اینو نسبت میدیم به مسائل دیگه
و نمیدونیم یا
قادر نیستیم درون این چهارچوبی که قرار
داریم از نظر ذهنی
بفهمینش. چرا؟
ذهنیت ایرانی در علوم انسانی ما بین
فرهنگها بین ذهنیت وقتی که ذهنیت میگم
منظور اصطلاح منتالیته است بین فرهنگها
بین ملتها بین تمدنها
تمایز قائل میشن اگر کسی بگه که در دنیا
بشر یک فرهنگ داره فرهنگها هم مثل همن خب
دروغ گفته تمایز و تفاوت باعث میشه که
علوم انسانی انی در این رو موضوع
مطالعهشون قرار بدن و به به اصطلاح
ویژگیهای این تمایز و ریشهها و ابعادش
توجه کنن و پژوهش کنن و این حالا میگم
توضیح میدم که چرا غربی ذهن غربی میتونه
این کارو بکنه و ما نمیتونیم در به
اصطلاح طبقه بندی الگوهای شناختی در
فرهنگهای مختلف ما به فرهنگی تعلق داریم
که برای اون شناخت از راه شناخت تشابه
ممکنه یعنی وقتی ما در مقابل یک امر
یه چیز بیگانهای قرار میگیریم
با شبیه با ارتباط برقرار کردن او پیوند
دادن او به یک نشانه که در ذهنمون آشناست
میتونیم اون رو بشناسیم وقتی که من با یه
کلمه مثلاً فرض کنید تازه برخورد میکنم
از چه راهی میتونم این کلمه رو بفهمم؟ از
راه اینکه اونو ربطش بدم به یک کلمهای که
قبلاً در ذهنم برای من آشنا بوده.
بنابراین اینا رو شبیه هم بکنم. همون کاری
که ما در برابر غرب کردیم گفتیم این فلسفه
همون فلسفهست. این مثلاً در مسئله ترجمه و
زبان خب کسایی مثل آقای ادیب سلطانی و این
سرگرایان این اینطور فکر میکنن دیگه. این
کلمه همون کلمه که ما در پهلوی داشتیم.
یعنی ما از راه تشابه میتونیم فقط شناخت
پیدا بکنیم. در حالی که فرهنگ غربی ویژگیش
اینه که از راه تمایز شناخت پیدا میکنه.
یعنی هر چیزی رو از راه ضدش میفهمه.
اگر ضدش نباشه نمیتونه اونو بفهمه.
بنابراین تمایز براش بسیار مهمه.
وقتی که شما
به تشابه فکر میکنید یعنی چی؟ یعنی کهه
شما میخواید یک چیز وجود داشته باشه
گرایش شما ضرورتاً به سمت وحدته یعنی شما
اگر چیزی باشه که متفاوت باشه و نتونین
شبیهش کنین به اون چیزی که میدونین
اونوقت اون متفاوت میشه خطر میشه دشمن در
نتیجه یا باید با اون مبارزه کنید اونو
نابود کنید یا اینکه اونو باید به اصطلاح
تسلیم خودتون دربیارید در نهایت یک چیز
باید بمونه
این نگاه دوگانه خیر و شر و اهور مز و
اهریمند در ذهن ما یعنی چی؟ یعنی که خوب
یا اینه یا خوب نیست
نمیشه که خوب یه نفر خوب باشه ولی عناصری
از شرم درش وجود داشته باشه یا برعکس
بنابراین یک طرف به طور مطلق خیره به طور
مطلق حقه به طور مطلق وجود داره و طرف
مقابل طرفیست که به طور مطلق شره به طرف
به طور مطلق
در نهایت باید نابود بشه و جهان برای ما
ایرانیها صحنه پیکار دائمی خیر و شر و در
نهایت پیروزی خیر برشر هست. یعنی یک طرف
باید نابود بشه ی نمیشه که جهانی باشه که
در او این دو طرف با همدیگه بتونن زندگی
بکنن. خب این به یکتاپرستی ایرانیها هم
برمیگردید که یکتاپرستی یا توحید ادیان
توحیدی ادیانی هستند که خداشون غیوره و
این غیرت خداوند اجازه نمیده که رقیب
بپذیر در قرآنم میگه که همه گناهها رو ما
میبخشیم مگر گناه شرک رو
[موسیقی]
در اندیشه غربی که بنیانش در یونان و روم
باستان هست خب خدا به معنایی که ما می ازش
ازش حرف میزنیم. نه تنها خداش فرق میکنه
که یک خدا هم نیست. خدایان متعدد هستن و
خدایان متعددم اصلاً کاملاً داستانش فرق
میکنه به خدایی که ما داریم. بنابراین
دین اونها دینیست که به هیچ وجه یک الگوی
و یک به اصطلاح
حقیقت مطلق رو در نهایت قبول نمیکنه.
امکان تفاوت درش وجود داره. یعنی مسیحیت
غرب چون میدونید که مسیحیت
زمانی که
این مسیحیتی که ما میبینیم در حقیقت
مسیحیت یونانی شده است زمانی که عهد عتیق
کتاب مقدس عهد جدید و عهد عتیق هر دو
مخصوصاً عهد جدید به یونانی ترجمه میشه
یعنی این مسیحیتی که ما میبینیم از فیلتر
زبان و فرهنگ یونانی گذشته در نتیجه خدای
مسیحیت مسیحیت به اصطلاح غربی
خداییست که
به صورت تثلیث
ازش سخن میکرد این تثلیث یعنی سهگانه
اقنوم اقانیم سهگانه پدر پسر و روحالقدس
اینا سه تان ولی یکین یعنی اینها یک به
اضافه یک به اضافه یک نیستن که سه تا بشن
بلکه یک ضربدر یک ضرب در یک ضربدر یکن و
در نتیجه ت تکسر در عین وحدت ممکنه در
فرهنگ ما نه خدا یکیست نیست و مطلقا
نمیتونید شما هیچ چیز انسانی و مادی رو
بهش نسبت بدید و خداوندم لم یلد ولم یولد
مطلقاً رابطه بین انسان خدا وجود نداره در
مسیحیت چون این نیست خداوند خودش میاد
وارد تاریخ میشه و به بدن یک انسان بدل
میشه تجسد پیدا میکنه حالا میخوام بگم
که دید نگاه غربی یا ذهنیت غربی ذهنیتیست
که برای اینکه خودشو بشناسه نیازمند این
داره هست که غیر خودشو بشناسه. اگر غیر
خودشو نشناسه خودشو نمیشناسه. خودش رو با
اینکه دیگری نیست تعریف میکنه. پس شناخت
دیگری براش
هم اصالت یا اهمیت شناشناسی داره.
خودشناسی داره. یعنی دیگرشناسی و
خودشناسیش یکیه
و این دیگری برای او بر خلاف دیگری برای
ما خی خیر شر مطلق نیست. چرا؟ به خاطر
اینکه این ذهنیت غربی ذهنیت دوگانه اندیش
یا مانوی نیست بلکه ذهنیت تراژیک یعنی شما
اگر تراژدیهای یونانو بخونین برخلاف
مثلاً فردوسی و
به اصطلاح داستانهای ایرانی یک طرف خیر
نیست یه طرف شر که شما اگر خیر برنده بشه
او رو قهرمان بدونید اگر کشته بشه او رو
شهید بدونید بلکه هر دو طرف
نخیرا نشه
و با هم میجنگند بدون اینکه این تضاد و
این جنگ رو خودشون خلق کرده باشن. در
حقیقت برای انسان غربی انسان یک موجودیست
که در در جهانی متناقص و پر از تضاد زندگی
میکنه بدون اینکه خودش انتخاب کرده باشه
این زندگی رو. پس ما ضرورتاً در جهانی
هستیم که پر اساسش تناقض و تضاده. یعنی از
دل هر چیزی یک چیز دیگری درمیاد. مثلاً
فرض کنید انسان غربی علم و تکنولوژی مدرنو
میسازه به امید اینکه زندگیش بهبود پیدا
کنه ولی همین تکنولوژی مثلاً به عامل
مرگاری که هزاران بار مرگبارتر از دوران
قبل هست بدل میشه. پس هر چیز خوبی میتونه
از توش یه چیز بدی دربیاد و از هر چیز بدی
میتونه چیز خوبی در بیاد و این به اصطلاح
چندگانگی
نه تنها
غیر قابل تغییر هست انسان نمیتونه جهان رو
از شهر پاک بکنه بلکه اتفاقاً
هنر یا لطف جهان انسانی به همین تضادهاست
یعنی تضادها هستن که باعث میشن همواره
یک چیز جدیدی به وجود بیاد یعنی انسان در
زمان زندگی کنه در تاریخ از برخورد د تا
امر متناقض یه امر سومی
به وجود میاد تولید میشه بنابراین زندگی
انسان بر خلاف زندگی حیوانات یا زندگی
خدا یا فرشتگان زندگی تاریخیست و مدام در
حرکت انسان اون موجودیست که در زمان زندگی
میکنه و
دائم در همه هر چیزی انسانی در در حرکت
هست برای انسان ایرانی چنین نیست برای
انسان ایرانی به دلیل اینکه حقیقت حقیقت
مطلق و ثابت هست بنابراین زمان هم وجود
نداره دیگه اونچه که ما به عنوان زمان
میفهمیم و درک میکنیم این اصالت نداره
همون طوری که از دید هم حکمای اشاق هم در
عرفان ما انسان هر چیزی که میبینید که
متکسره یعنی جهانی ی که میبینیم ما الان
هزاران چیز توش هست این تکثر تکثریست که
به چشم ما میاد مثل امواج دریا ولی امواج
دریا که از خودشون هستی مستقلی ندارن
دریاست یه هستی مستقلی داره پس این تکسرها
هم همه توهمن اونچه که حقیقیست یک چیزی و
اون وجود مطلق با خداونده
کسی که وحدت اندیشه یعنی کسی که کسیست که
به خودش وقتی این فکر میکنه از درون
خودشو میبینه.
بنابراین فقطم خودشو میتونه ببینه.
میتونه شما وقتی نگاهتون رو به سمت
خودتون برگردونید، به سمت درونتون نگاه
کنید، چیزی غیر از خودتون نیست و یک چیزم
وجود داره. یعنی شما یک چیز هستید
شما در درون خودتون هم هیچ چیزی
متفاوت نمیبید یک رنگ یک
به اصطلاح یک شکلی مطلق بود ولی انسان
غربی برای اینکه خودشو ببینه از خودش میاد
بیرون
و از بیرون با به خودش نگاه میکنه و
همونطور که گفتم چون تمایزو میبینه و
ازرای تمایز میشناسه
باید خودش رو وقتی که شما از خودتون میاید
بیرون میتونید خودتونو با دیگران و تمایز
خودتونو با دیگران تشخیص بدید. وقتی که در
خودتون هستین نمیتونید تشخیص بدید. در
نتیجه او وقتی از خودش میاد بیرون
قادر میشه
خودش رو در تمایز با دیگری تعریف بکنه و
چون که خودش رو از بیرون میبینه شناختی
که از خودش داره متفاوت هست از شناخت کسی
که خودشو از دور میبینه.
یعنی انسان غربی حتی وقتی که
میاندیشه اندیشیدنش
متفاوت است با اندیشیدن کسی که غربی نیست.
یعنی اون اندیشیدنش اندیشیدن بازتابیه.
یعنی او قادر هست که خودش رو دو انسان فرض
بکنه. یکی انسانی که میاندیشه و یکی
انسانی که موضوع اندیشهست. علوم انسانی
یعنی علومی که موضوعش و شناسندهش یک
انسانه. انسان درباره انسان میاندیشه.
انسان درباره انسان میاندیشه یعنی چی؟
یعنی انسان قادر هست خودش رو به عنوان یک
موجود دیگری در نظر بگیره و همون طوری که
مثلاً طبیعت رو موضوع مطالعه علمی قرار
بده هم انگار که یه چیز دیگه یک چیزیست
مثل طبیعت با نگاه علمی نگاه بکنه با روش
علمی پژوهش بکنه نه با اون شناخت عاطفی و
بییانجی
این ویژگیهایی که از قبل گفتم
پیامبر تهای خیلی سرنوشتسازی داره. اما
نکتهای که مهمه اینه که وقتی که شما از
خودتون بیرون میاین
و در تمایز با دیگری همواره خودتونو تشخیص
میدید اونوقت متوجه
محدودیتهای خودتون و متوجه ضعفها و
کاستههای خودتون هستید. یعنی شما انسان
اگر از بیرون خودشو ببینه جز نقص و زشتی و
ناکامی و کاسی نمیبینه. وقتی که شما از
درون خودتونو میبینید بیمرز میبینید
مطلق میبینید خودتون میشید خدا یعنی وقتی
آدم از درون نگاه میکنه در یک تاریکی
بیمرزی قرار داره و در نتیجه حد و کرانها
نیست هیچ چیزش نیست که محدود باشه پس
انسان غیری چون درسته که ممکنه بگه که من
انسانم و خدا و فلان ولی در عمل جور وری
میاندیشه و زندگی میکنه که انگار همه
نیروهاش بیهایتن. خب در فرهنگ ما انسان
جاودانه است در فرهنگ غربی و یونانی انسان
جاودانی نیست. انسان میراث و چون میراث
میرایی یعنی محدودیت. میرای یعنی ضعف
میرایی یعنی اینکه شما
محکومین به خطا کردن محکومین به رنج
کشیدن. محکومین به
از جای خود بریده شدن و کنده شدن محکومین
به تبعید و این مفهوم تبعید یا ایگزایل در
بن
ذهنیت غربی وجود داره یعنی از هومر بگیرید
به این طرف
چی تبعید یعنی زندگی غربی در تبعید
میگذره یعنی هیچگاه جایی رو که هست از آن
خودش نمیدونه و و جای خودشو جایی میدونه
که نمیتونه بهش برگرده
خب وقتی شما از بیرون نگاه میکنید انسان
میشه انسانی که جایزالخطا نیست واجب
الخطاست پر از و خطاهایی داره که کشنده
است یعنی انسان به شکل ناعادلانهای خلق
شده به خاطر اینکه با غرائضی خلق شده که
نه تنها کافی نیستن برای
زندگی او که میتونن همون غرائض تبدیل بشن
به مهمترین دشمن و جانش رو شکار کنن
ولی انسانی که از دورون نگاه میکنه به یک
تصویر خداگونهای از خودش داره. این خدا
نیست که انسان رو بر خودش آفریده بلکه این
انسانه که خودش رو بر خدا رو بر صورت خودش
میآفرینه. به همین دلیله که شما در این
فرهنگ شما از انسان کامل حرف میزنید و
داستان انسان فقط و فقط در قالب داستان
غیر مطلق در برابر شر مطلق روایت میشه در
شاهنامه
ا قهرمانان اون نیروها انسانهای خوب اون
نیروهای خوب مطلقن خوب مطلق هیچ ضعف و بدی
و کاستی ندارن حتی اگرم شکست بخورن در
فضیلت اخلاقی کاملن و هیچ هیچ نقصی به
اونها راه نداره. از اون طرف اونها
نیروهایی که شر هستن اونها شر مطلقن. هیچ
شخصیت منفی نیست در شاهنامه که درچه یه
بچبتی هم دیده بشه. یعنی داستان داستان
کاملاً
غیر از اون چیزی هست که در واقعیت زمینی
میگذره. یعنی انسانی که گوشت و پوست و
استخوان داره و نمیتونه نه انسان کامل
باشه و نه شر مطلق ولی در ذهنیت یونانی
داستان انسان حتی در اساطیر حتی در
افسانهها داستان رویارویی خیر و شر نیست
و به همین دلیل هست که داستان انسانیست که
در روی زمین به دنیا میاد رنج میکشه و
میمیره و مرگ یک
رکن مهمیست در تفکر غربی
و به همین دلیل هست که سقرات میگه فیلسوف
فلسفه یعنی آموختن مردن یعنی بدونی که تو
محدودی هر کاری که میخوای بکنی بکن ولی
بدان که تو جاودانه نیستی بدان تو علم
داری ولی علم تو مطلق نیست تو قدرت داری
قدرتت مطلق نیست تو ممکنه امروز پادشاه
جهان باشی فردا آه در وسطت نداشته باشی
بدون که تو مدام در معرض از دست دادن همه
چیز هستی. حتی لحظهای که
بعد از این خواهد آمد نمیدونی که تو
زندهای یا مرده. حتی از مر زندگی خودتو
هم در تملکت نداره. هیچ چیزی نیست که
تضمین کنه که تو
خطا نکنی. تو
به دام نیفتی. تو اسیر
گزند بادواران نشی. تو به دست خودت طناب
دار رو دور گردنت نبافی.
خب بنابراین بسیار بدوینه ویژ بدبوینی یک
عنصر مهمیست در این ذهنیت و و بعد بدبوین
و شکاکه به چی به خودش
و اینکه مدام باید مواظب خودش باشه این
مفهوم مراقبت از خود که در یونان به وجود
اومد خیلی مفهوم مهمیه که انسان باید مدام
مراقب خودش باشه وقتی که سقرات میگه خودت
را بشناس
یعنی که بدون که انسانی
و اولاً بدون که متفاوتی با دیگران و
ثانیاً بدون که شناخت انسان یعنی شناخت
محدودیتشه.
در فرهنگ ما وقتی که ما از انسان صحبت
میکنیم به ما الگوهای کامل رو تعلیم
میدن. پیامبران اولیا نمیدونم
افرادی که نمونه انسان کامل بودن.
بنابراین ما ف میتونیم درک کنیم که انسان
کامل چهجور انسانیه. انسانیست که هیچ چیز
بدی بهش راه نداره. ولی در فرهنگ غربی به
دلیل اینکه ما انسان کامل نداریم،
انسانشناسی یعنی شناخت اون شری که در
نهاد و بنیاد آدمیست. بنابراین ذهنیست که
مدام به دنبال زشتیها و پستیها و
کاستیهای وجود انسان میگرده. جستجوگر
نقصها و عیبهاست. چون میدونه خطر از
اونجا میاد. و این حالت نگرانی مدام این
حالت به اصطلاح
ویژنت بودن و گوش به زنگ بودن این مضطرب
بودن اینکه نکنه که من اونچه که میاندیشم
یا عمل میکنم خطا باشه به همین دلیل هست
که چون که خدایان خدایان یونانی نه قانون
میگذارن نه انسان رو میآفرینن نه انسان
رو می مرگ و حیات انسان دست اونها نیست
در سرنوشت انسان دخالت ندارن انسان
یعنی وقتی که از وارد
عصر فلسفه میشیم عصر فلسفه زمانیست که
انسان خودش میخواد قوانین این جهان و
قوانین این زندگی رو با عقل خودش
به اصطلاح تشخیص بده و تعیین کنه دیگه
میدونه که شما خدایی نیست که برای شما
کتاب مقدس آسمانی بیاره یعنی ما اگر قرآن
داریم یونانیان اخلاق نیک کمخص دارن.
یعنی اونها باید درباره فضیلت و رضیلت
درباره چگونگیهای احوال درونی انسان و
چگونگی رفتارش با دیگران باید با همدیگه
بحث کنن با همدیگه استدلال کنن همدیگه رو
قانع کنن بنابراین گفتگو کردن یعنی گفتگو
کردن آدمهایی که با هم متفاوت فکر میکنن
برای اینکه یک آونچه که براشون ارزش داره
رو بفهمن و بر سرش توافق کنن. از این جهت
جهان انسان یونانی و انسان غربی جهانیست
که انسانها اونها ساختن از راه زبان از
راه گفتگو با همدیگه اما جهان ما جهانی
نیست که انسانی باشه جهانیست که همه چیز
رو دست تقدیر ساخته اگر ما به اصطلاح
قانون داریم اگر اخلاق داریم اگر جامعه
داریم اگر پیوندی داریم با کسی این
پیوندها رو ما تعیین نکردیم
این از آقا به اصطلاح الهیات یا جهانشناسی
دینی گرفته تا واقعیت زندگی سیاسی ما و
اجتماعی ما الگویی که ما میتونیم بهش فکر
بکنیم درباره نظم سیاسی و اجتماعی الگوی
سلطنت مطلق است و سلطنت مطلقه یا قدرت
حکومت مطلقه
الگوی ثابتیست که در تاریخ ما برای
رابطه انسانها با همدیگه
وجود داشته و آدما میشناختن. یعنی همون
طور که شاه قدرت مطلقی داره به میزانی که
قدرت داره اعمال قدرت میکنه در به اصطلاح
روستا هم خان این کارو میکنه. در قبیله
هم رئیس قبیله این کارو میکنه. در
خانواده هم پدر این کارو میکنه.
رابطه مناسبات اجتماعی و مناسبات انسانی
کاملاً در یه سلسله مراتبی عمودی تعریف
میشه. نه
افقی بنابراین آدمها کافیه که بدونن
حقیقت چیه
بهش ایمان میارن اصلاً همه دنیا هم مخالف
باشن اونها بهش حقیقت حقیقت اونهاست
یعنی برای تشخیص حقیقت برای تشخیص فضیلت
برای تشخیص زیبایی برای تشقیق صح هیچ
نیازی به ارتباط با انسانهای دیگه نیست
ولی در اندیشه یونانی نه چنین نیست حالا
برگردیم به مسئله شک شکست ایرانیان از
یونانیان خب ما داریم وقتی که داریم از
شکست ایرانیان از یونانیان صحبت میکنیم
داریم صحبت میکنیم از
یک رخداد سرنوشتسازی که حدود ۲۵۰۰ سال پیش
اتفاق افتاد اما اگر ما امروزه جهان در
این جهان زندگی میکنیم و جهان این شکلیه
این محصول اون شکسته یعنی اون شکستی بود
که میتونست سرنوشت تاریخ بشر رو تغییر
بده. از یک طرف امپراتوری ایران هست که
امپراتوریست یعنی قدرتیست که به یک قلمرو
جغرافیایی خاصی محدود نمیشه و سرزمینهای
بسیار زیاد و گوناگونی رو در بر میگیره.
پادش به اصطلاح هر منطقهای شاه خودش رو
داره و ایران زمین شاه شاه همه اون شاهان
هست. به خاطر این بهش میگن شاهنشاه.
وقتی که خ مثل خسرو رو در شاهنامه تعریف
میکنه که به دنیا اومد میگه ۳۰ زبان بهش
یاد دادن به خاطر چی؟ به خاطر که در قلمرو
تحت فرمانروایی او اقوام و ملتهای
گوناگونی زندگی میکردن زبانهای گوناگونی
داشتن و این برای صحبت کردن با شاهان
نیازمند این بود که زبان بدونه.
بنابراین داریم صحبت میکنیم از یک قدرتی
که قدرت فائقه یک دوران بزرگ بلندی از
تاریخ بشر هست
و اساساً به قول هگل آغاز تاریخ تمدن هست
تمدنی بسیار عظیم و بسیار
ثروتمند و از نظر نظامی طبیعتاً بسیار قوی
و این در برابر یک دولت یا در برابر یک
مردمی که در یک محدوده جغرافیای بسیار
کوچکی زندگی میکنن و که جزیره جزیره است
و انقدر کوچیکه که در دموکراسیشون
دموکراسی دموکراسی دارن به خاطر اینکه
میتونن با هم حرف بزنن میتونن برن در
میدان شهر و به طور فیزیکی همدیگه رو
ببینن یعنی جمعیت کوچکی هستن که
مدام میتونن با همدیگه در ارتباط باشن در
ایران خب خب طبیعتاً چنین چیزی معنا
نداره. یعنی کسانی که در یک طرف زندگی
میکردن اصلاً از وجود و عدم بقیه ملت
اصلاً خبر نداشتن. انقدر وسیع بودن.
خب چند بار ایرانیان و یونانیان وارد جنگ
میشن. این جنگها معمولاً از طرف اون قدرت
بزرگه دیگه. قدرت کوچیک که نمیتونسته
انگیزهای داشته باشه برای جنگ و این
یونانیان بسیار چند بار شکست خوردن خب
اینم هیچ چیز عجیبی نبوده اما
شما وقتی یه قدرت بزرگ دارین و یه قدرت
کوچیک طبیعتاً شما فکر میکنید که این
قدرت بزرگ همواره پیروز خواهد شد اما در
جنگ سالامیس که آخرین جنگیست که ایران
ایرانیان با یونانیان میکنن و خشایار شاه
یک سپاه بسیار عظیم و مجهضی رو
میسازه و خودش فرماندهی رو به دست
میگیره و سمت یونان حمله میکنه. در این
جنگ یونانیان پیروز میشن و در کمال شگفتی
خودشون و ایرانیان و بعد شگفتی تاریخ این
مردم بسیار اندکشمار با توان نظامی بسیار
کم نسبت به دشمن بر این دشمن غلبه پیدا
میکنن. خب چه اتفاقی میفته؟
چرا همچین چیزی اتفاق میفته؟ به خاطر
اینکه یونانیان هر موقع که مورد تهاجم
نیروهای بیگانه قرار میگرفتن اغلب فرار
میکردن و چون
در تحت حکومتهای
خودکامه زندگی میکردن اعتمادی هم نداشتن
به حکومتشون و میلی نداشتن برای دفاع از
وطنشون
اما در اون نقطه که ما صحبت میکنیم
یونانیان تصمیم میگیرن که بمونن در شهر و
یکی از دلایل مهمی هم که تصمیم میگیرن
بمونن اینکه فرمانده اونها یک
فرماندهایست که ابدا مستبد نیست و قبل از
اینکه وقتی خبر میرسه که ایرانیها
میخوان حمله بکنن با مردم مینشینه و با
مردم حرف میزنه و میگه چه بکنیم بنابراین
او تصمیم او تصمیم همه تصمیمیست که همه
مردم درش شرکت داشتن و به همین دلیل کسانی
که در یونانیان که میجنگیدن کسانی بودن
که در
برای دفاع از اونچه که اذان خودشون
میدونستند و در اون با دیگران شریک بودن
میجنگیدن. یعنی وطن اونها چیزی نبود که
حکومت براشون تعیین کرده باشه بلکه چیزی
بود که خودشون با دیگران و به یک تعلق
مشترک داشتن دربارهش.
بنابهای اونا نیاز به پول نداشتن. نیاز به
هیچ مشوق و محرک بیرونی نداشتن اونها.
کاملاً
صادقانه و بدون هیچ چشم داشتی حاضر بودن
تا پای جنگ بجنگن تا پای مرگ بجنگن هرچه
میخواد بشه بشه هیچ تصوری هم نداشتن از
اینکه
میشه راهی در ابتدا راهی برای پیروزی پیدا
کرد خب حالا سوال این بود مشوریت کردن و
در این صحبتی که فرمانده میکنه با مردم
دیگه اینها میگن خب ما چیکار باید بکنیم
اگر ما بخوایم از راه زمینی بجنگیم که خب
نمیتونیم تاب بیاریم در برابر ارتش
خشایار شاه اون گفتگوی جمعی اونها به
اینجا میرسه که اونها
میفهمن که توانایی اونها در جنگ دریایی
اون نقطه برگورنده اونهاست چرا به خاطر
اینکه ایرانیها جنگ دریایی بلد نبودن
ایرانیها مردم خاکن نه دریا و این نقطه
نقطه ضعف سپاهیار شاه بود به همین دلیل با
تخیل یک استراتژی جدیدی که تاکنون تخیل
نکرد نداشتن و این تخیل تخیل حاصل گفتگوی
جمعی بود اینها توانستن راهی پیدا بکنن
که از راه دریا تمام این سپاه رو
پار
شکستی بخوره ایران که دیگه هرگز به یونان
حمله نکنن
در سپاه خشایار شاه چیزی به نام تعلق به
ملت و اینها وجود نداشت یعنی ارتشی نداشت
این ارتشها همه
چیز بودن به اصطلا عجیر میشدن سربازان
عجیر میشدن
در تاریخ ما اینطوری بوده دیگه ح غربم یه
مدتی این بوده ولی ما چیزی به نام ارتش که
نداشتیم قبلاً و اینها که میجنگیدن
میجنگیدن به خاطر اینکه پول گرفته بودن
بجنگن در نتیجه
و تحت فرماندگی مطلق یک نفر قرار داشتن.
یک نفر فرمان میداد بقیه همه اطاعت
میکردن. اونها از خودشون هیچگونه استقلال
رأی و آزادی عمل برای خودشون قائل نبودن.
یعنی در حالی که در یونان ما یک به اصطلاح
ساختار سیاسی
به اصطلاح مبتنی بر قانون و مبتنی بر
آزادی شهروند داشتیم. در اونجا در ایران
همه رعیت پادشاهن به قول هگل میگه در شرق
همه بندهن یک نفر آزاده و اونم حاکمه اون
پادشاه خب میبینید که
کلاً داستان فرق میکنه د تا د تا ارتش
متفاوتن یعنی د تا نیروی متفاوتی هستن که
با همدیگه میجنگن انگیزههاشون
در اونجا هر آدمی برای خودش میجنگه
بدون اینکه که به اصطلاح منتی داشته باشه
برا دیگران ولی در اینجا نه اینجا یک نفر
باید فدای حالا ملتش یا کشورش بشه
خب ما تاریخ خودمونو ننوشتیم
مخصوصاً در دوران ایران باستان
تا به مفهومی که یونانیا نوشتن
به چه معنا به این معنا که در یونان به
دلیل اینکه انسان
در خودش رو آزاد تعریف کرد یعنی برای
اولین بار مفهوم آزادی انسان منظور آزادی
سیاسیه متولد شد یعنی انسان رابطهش با
دیگر انسانها رابطه طبیعی و از پیش تعیین
شده نیست بلکه بر اساس
درکیست که از مقوله شهروندی داره یعنی
میتونه با یک آدم بیگانه از طریق گفتگو و
تعریف خودشون در چهارچوب شهروند عضو یک
جامعهای بشه که اون جامعه اصلاً طبیعی
نیست. یعنی جامعهست که ساخته ذهنه. اولین
بار در جهان
یک مردمی
به جای اینکه خودشونو محکوم به زیستن در
یک چارچوبهای تعیین شده سیاسی و اجتماعی
و فکری بدونن اونها به این نتیجه رسیدن که
این جهان واقعی
قدرت خیلی جهان مهی و ترسناکیست اما ذهن
انسان و ایدههای انسان بسیار نیرومندتر
از این جهانن و نه تنها نیرومندترن که
اصلاً این جهان واقعی ساخته ایدههای
انسانهای دیگهست. بنابراین ایدههاییه که
تا حالا به وجود نیومدن از راه تخیل
میتونن به وجود بیان و این جهان رو تغییر
میدن. بنابراین تخیل
و
تصور اونچه که نیست میتونه جهانی رو که
هست تغییر بده. قدرت ذهن، قدرت ایده در
حقیقت یعنی واقعیت در برابر ایده هیچ
قدرتی نداره و این ایده میتونه جهان رو
تغییر بده. در حقیقت جنگ شکست ایرانیان از
یونانیان شکست ایده بر واقعیت بود. ارت
نیروی ارتش خشایار شاه خشایارشاه یک نیروی
مادی داشت. یک قدرت مادی داشت. یونانیها
قدرت مادی نداشتن. قدرت ایده داشتن و این
قدرت ایده زمانی ممکن میشه که شما خودتونو
آزاد بدونید. آزادی یعنی چی؟ یعنی آزادی
از اون چارچوبی که هست. یعنی شما همواره
بتونین از آنچه که هست
گذر کنید به چیزی رو که نیست به وجود
بیارید و این فقط
آزادی به اصطلاح شخصی و فردی و اینها
نیست. شما در کل زندگیتون باید از
حکومت دیگران از حکومت بیرون رها بشید و
آزادی بر میشه آزادی حکومت بر خویشتن یعنی
شما تمام وجود خودتون رو در دست خودتون
دارید و هیچ و اگر احساس بکنید که
چیزی یا کسی میخواد برا شما سلطه پیدا
بکنه در برابرش مقاومت میکنیم. این آزادی
حکومت بر خویشتن یعنی کهه شما دارای جهانی
هستید که هیچ مرزی نداره. یعنی جهان تخیل
جهان ایدهها. یعنی انسان میمیره. انسان
یک موجود محدودیه. به اندازه محدودی
میتونه غذا بخوره. به اندازه محدودی
میتونه لذت ببره. اما به اندازه نامحدودی
میتونه تخیل کنه. حتی اگر دست و پاشو
بسته باشن و در یک سلول انفرادی انداخته
باشن. آزادی انسان آزادی تخیله. تخیل
فضیلت، تخیل نجات، تخیل رستگاری، تخیل
خیر، تخیل زیبایی و یونانیها تفاوتشون با
ایرانیها این بود که یونان برای اونها
یا خودشون برای خودشون یک واقعیت عینی
نبودن، بلکه اونها یونان رو همچون یک
ایده ابداع کرده بودن. کسی که روی پی
پیشونی آدم نمینویسن که این آدم آزاده.
اون انسان باید آزادی رو تخیل کنه خودش رو
آزاد بدونه و به این به اصطلاح نکته
رسیدن که انسانها جهانی که درش زندگی
میکنن اون جهان بر این انسانها حاکم
نیست. این انسانها از راه حکومت بر
خودشون میتوانن بر جهان حاکم بشن. پس
آزادی چیزی نیست که از بیرون که کسی کس
کسی دیگه بتونه بده بلکه آزادی زمانیست که
شما اراده به آزاد بودن میگیرید و این
اراده به آزاد بودن یعنی اینکه با بپذیرید
که اون واقعیتی که درش هستید اون واقعیت
جبری نیست اون واقعیت درسته که بسیار
درداآور و رنجآوره اما تغییر پذیره تغییرش
به چیه به اینکه شما ایده جدیدی درباره
اون واقعیت داشته باشید. بنابراین ایده
شما میتونه واقعیتو دگرگون کنه. به همین
دلیله که در حقیقت فلسفه به وجود میاد و
فلسفه میشه اساس زندگی. فلسفه یعنی
اندیشیدن. یعنی برای یونانیها همه چیز با
ابداع خودآگاهانه ارزش داشت و معنا داشت.
اگر چیزی خودآگاهانه ابداع نشده بود اون
اصلاً جزء
به اصطلاح افق در افق آگاهی او قرار
نمیگرفت براش اهمیتی قائل نمیشدن او
یونانی بودن خودش رو به چیزهایی میدونست
که خودش ابداع کرده در ایران خب چنین نیست
دیگه در ایران چنین نبود و ایرانی بودن یا
هر چیز دیگه بر اساس پیوندها و مناسبات و
ریشهها و رشتههایی تعریف میشد که
تغییرناپذیرن
یعنی اولاً که هیچ چیزی نبود که در گفتگوی
بین شهروندان یا به اصطلاح ساکنان شکل
گرفته باشه همه چیز ارتباط ارتباط عمودی
بود از بالا به پایین یعنی خدایی که در
آسمانها بود یک سایهای داشت در زمین و
دیگران هم جز اطاعت کار دیگه نمیتونستن
بکنن اگر سیاست و سیاست دیرم یکی بود یعنی
چی؟ یعنی اینکه تمام اون جهانشناسی
به اصطلاح دینیشون واقعیت زندگیشون.
خب یعنی اینکه مدرس گفته بود که سیاست ما
عین دیانت ماست این روح
به اصطلاح فکر ایرانی و
اندیشه ایرانشهریه.
خب
از و این انسان یونانی که حوادث رو خودش
رو یک موجود تاریخی میدونه یعنی موجود
تاریخی یعنی موجود آزاد انسان آزاد هست که
میتونه تغییر کنه انسانی که خودش رو آزاد
بدونه میتونه چیزی بشه که نیست ولی
انسانی که آ خودشو آزاد نمیدونه اونچه رو
که بر خودش گذشته با اون اون چیزی که هست
یکی میبینه به خاطر اینکه او چه خوشی
باشه چه ناخوشی باشه همه رو از جانب خدا
یا تقدیر میبینه فرقی نمیکنه براش نه نا
نخوشیش رو فکر میکنه که اذان خودشه و
میتونه
به اصطلاح بهش بنازه و نه ناخوشیش رو فکر
میکنه که میتونه
به اصطلاح در برابرش مقاومت بکنه تسلیمه
در کف شیر نر خونخوارهای غیر تسلیم و رضا
کوچ چارهای
و باید همه چیز از خود خدا به دنیا از اون
سرچشمه قدرت ولی یونانی نه یونانی میدونه
که در یک وضعیت بسیار
تراژیکی قرار داره یعنی وضعیتی که تضاد
درش هست اما این تضاد
میتونه از یک تضاد ویرانگر و نابود کننده
تبدیل بشه به یک تضاد زاینده و و خلاق
فلسفه
در حقیقت اساس اینه الگوی فلسفه اینه که
آدمها با همدیگه دیالوگ کنن دیالوگ یعنی
مواجهه با دیگری یعنی کسی که با شما
متفاوت فکر میکنه و دیالوگم در اصل
شنیدنه یعنی شما میدونید که به شنیدن نظر
و دیدگاه مخالفتون نیاز دارید اون دیگری
دیدگاه دیگری برای اینکه شما خودتون باشید
یک شرط اساسی و لازم به شمار بریم. پس شما
نمیتونید از قبل بگید حقیقت چیه، از قبل
بگید فضیلت چیه، از قبل بگید قانون چیه،
از قبل بگید که زیبایی چیه، خیر چیه، همه
اینها برای اینکه شما در موردش به اصطلاح
تصوری داشته باشید، فهمی داشته باشید،
قضاوتی داشته باشید، نیازمند قضاوت و فهم
و داوری دیگران هستید. پس اونچه که هست که
بر اساس حقیقت و فضیلت و زیبایا این این
چیزهاست همه مخلوق زبانیست که برای گفتگو
و از طریق و به هدف اقناع به کار برده
بشه. پس شما تا زمانی که با دیگری با یک
مخالف صحبت میکنید و میشنوید و تلاش
میکنید که اغناع بشید نه اینکه ایمان
بیارید تسلیم بشید و تحمیل کنید شما در یک
جهانی زندگی میکنید که خودتون خلق کردید
خلق خودتون هست ابداع شماست به محض اینکه
با دیگری نتونین حرف بزنین و برای اینکه
اون تضادو حل بکنین به خشونت دست بزنین
شما دیگه در یک جهان چیز نیستید انسانی
نیستید در جهان در جهان طبیعی هستید در
وضع طبیعیست که انسانها میجنگن با
همدیگه چون نمیتونن چیزی به نام قانون رو
بهش بیاندیشن و بر سرش صحبت بکنن نمیتونن
چیزی به نام نظم اجتماعی رو بسازن و بهش
پایونبوند باشن انسانها زمانی وارد تمدن
میشن که چیزهایی رو خلق میکنن که وجود
نداره همش تو ذهنشونه اما این خلق ذهنی به
این معنا نیست که اون هیچ میشه نه به عکس
اتفاقاً اون نظامها و مفاهیم و ارزشهایی
که ذهن انسان خلق کرده بر زندگی واقعی و
مادیش حاکم میشه و در نتیجه طبیعت تغییر
میکنه. انسانها شهر میسازن، انسانها
دولت میسازن، انسانها جاده میسازن و
جهان مادی تغییر پیدا میکنه.
وقتی که این شکست رخ داد این شکست
شکست ایرانیان از یونانیان شد یک موضوع
بسیار مهمی برای اینکه یونانیها درباره
انسان و درباره خودشون درباره سیاست
بیاندیشن به دلیل اینکه اونها معتقد
نبودن که شکست و پیروزی ملتها از آن
خداست و یا دست تقدیده بلکه معتقد بودن که
نه این شکستها عامل انسانی داره همونطور
که پیروزیها عامل انسانی داره
و به دلیل اینکه یونانیها برعکس
ایرانیها
در یک
نظام فکری مانوی زندگی نمیکردن به دلیل
اینکه زندگی اقتصادیشون بیشتر بر اساس
تجارت بود نه کشاورزی
یونانیها مدام در معرض
برخورد و شناخت اقوام و ملتهای بیگانه
بودن اما این اینطور نبود که مثلاً یک
جایی باشه که چون مثل دبی یک مرکز حا
تجاری هست مرکز تجاری هست آدمها به طور
به اصطلاح طبیعی یا ناخواسته خودبهخود با
همدیگه برخورد بکنن نه فکر یونانی به دلیل
اینکه
برای او اونچه که بود تمام اونچه که هست
نیست همواره میل مقاومت ناپذیری به
رفتن سفر کردن به سمت سرزمینههای
ناشناخته و خطر کردن وجود داشت اون چیزی
که مفهوم کویازیتی یا کنجکاوی رو به وجود
آورد کنجکاوی یعنی اون میلی که در شما
وجود داره و مدام شما رو وسوسه میکنه به
اینکه خانه خود کتونو ترک کنید برید به
سمت چیزی که نمیشناسید بدون اینکه به اون
نیاز داشته باشید یعنی اگر شما نیاز دارید
اون دیگه کنجکاوی نیست من نیاز دارم برم
نون بخرم خب میرم از خونه بیرون سر کوچه
نون میخرم اما وقتی که میرم بیرون همین
طوری قدم بزنم همین طوری راهی رو که نرفتم
ببینم به کجا میرسه این یعنی کنجکاوی و
چون اونها مردم دریا بودن کنجکاوی خطر
کردن اون چیزی بود که دریا شما رو به خودش
فرا میخوند و یک ویژگی مهم میدونستن این
رو این قدرت ادونچر قدرت خطر کردن قدرت
جستجو کردن چیزی که نمیدونن چیه و شاید
به بهای جونشون تمام بشه
و این مفهوم کشت شکسته و شیپرک در حقیقت
یک اصار خیلی مهمیه یعنی میری در دریای
طوفانی شب تار و نمیدونی چی به دستت میاد
و درست میری به خاطر اینکه نمیدونی و
مجهول ناشناخته برای تو وسوسه برانگیزتره
تا اونجا که میشناسی به خاطر همین که
اگزال تبعید درش خیلی مهمه دیگه در هومر
انسانها از قهرمانها از سرزمین خودشون
سرزمین خودشون ترک میکنن به عشق سرزمین
خودشون ولی در به سمت سرزمینهای ناشناختی
میرن و با خطر مواجه میشن در
ولی در ایران اینطور نیست دیگه ایران
کاملاً برعکسه
پس در اونجا چون این آزادی سیاسی به وجود
میاد فلسفه فلسفه معنی پیدا میکنه فلسفه
یعنی اندیشیدن اگر قرار باشه که این معتقد
باشین این جهان شما محصول اندیشه شماست
اونوقت شما برای ساختن هر چیزی نیازمند
اندیشه هستید پس برای هر چیزی نیازمند
فلسفهورزی هستی و فلسفهورزی یه میشه یه
فراآیند بیپایان در و نامحدود راجع به
همه چیز سقرات درباره همه چیز صحبت میکنه
پرسش میکنه و فلسفه میشه در حقیقت
یک زندگی اندیشیده شما وقتی که فلسفه
میورزید
یعنی فیلسوف کسیست که درباره زندگی که
زیسته،
تجربهای که زیسته میاندیشه و اونطور که
میاندیشه زندگی میکنه. نمیاندیشه برای
نمیدونم چون که خدا پیغمبر گفتن فلان و
فلان مثل فلسفه ما دیگه. فلسفه ما فلسفه
انسان نیست. فلسفهایست که هیچ ربطی نداره
به زندگی عادی. بنابراین تاریخم نداره
دیگه. یعنی مهم نیست که شما این حرفا رو
کی زده باشه؟ این کتابو کی نوشته باشه؟
کاملاً به یک دنیایی تعلق داره که درش
زمان نیست ولی فلسفه یونان یا فلسفه در
غرب یعنی شما چون که از هیچگونه هدایت و
تضمینی از برای زند جام به اصطلاح جهان
انسانی ندارید شما باید برای زندگی کردن و
برای همه ابعاد این زندگی کردن بیاندیشید
و اونوقت شما فلسفه همه چیز دارید دیگه
فلسفه
متافیزیک دارید فلسفه اخلاق دارید فلسفه
فلسفه سیاست داریم، فلسفه اقتصاد داریم،
فلسفه همه چیز داریم، فلسفه جنگ داریم و
به همین دلیل که در غرب برای هر چیزی
تئوری هست دیگه. همه اونچه که ما در ایران
به عنوان اسم میشناسیم یعنی میگیم ما
فرهنگ داریم. ما فکر کنیم مثلاً فرهنگ
اشارهست به یه مثلاً موزه خاصی. ما کلماتی
رو که در غرب مفهومن و نظریه هستن با به
شکل اسم به کار میبریم. بهخاطر همین
میتونیم بگیم ما تمدن داریم، ما فرهنگ
داریم، ما تاریخ داریم، ما ادبیات داریم
در حالی که از نظر نگاه قربی این همچین
کار کلماتی شما نمیتونید به کار ببرین.
معنی نداره بهخاطر اینا چیزی نیست که در
خارج وجود داشته باشن. تمدن در ذهن ماست
در خارج که تمدنی وجود نداره. بنابراین
بستگی به این داره که شما اون تمدنو چگونه
دربارش نظریه پردازی یا مفهومپردازی
میکنید. اونوقت اون که دارید میشه نظریه
شما درباره تمدن. کسی میتونه تمدن داشته
باشه که ما هیچ به اصطلاح آدم باید خیلی
متوهم باشه که فکر کنه این اسمها به
چیزهای واقعی اشاره اشاره میکنن که
میتونن تحت تملک ما دربیان حالا چه تملک
فرد چه تملک دولت چه تملک جامعه انسان فقط
مالک اندیشههای خودش هست نه چیز دیگه و
انسان فقط قادر اندیشههای خودشو تغییر
بده نه چیز دیگه اگر جز این فکر بکنه دچار
توهم یونانیان کسانی بودن که به این نکته
راه پیدا کردن برای اولین بار در تاریخ
بشر و به جای اینکه اندیشهای براشون مهم
باشه یعنی مثلاً این مذهب چون مذهب حقه پس
عقاعد حقه پس میتونه منو رستگار بکنه پس
دیگه من به چیزی نیاز ندارم اونها به
اندیشه فکر نمیکردن به اندیشیدن فکر
میکردن
اونها فرم رو کشف کردن اونها حقیقت رو
کشف نکردن اونها ها جستجوی حقیقت رو کشف
کردن فلسفه حکمت نیست بلکه دوست داشتن
حکمته یعنی چی؟ یعنی کهه شما تمام مکالمات
افلاطون آخرش بدون نتیجهگیری رها میشه
وراس وقتی فردا میاد باز همون سؤال رو
میکنه و دوباره
گفتگو جریان پیدا میکنه بدون اینکه به
نتیجه قطعی برسه. چرا؟ چون برای او زندگی
یعنی اندیشیدن اندیشیدن با دیگریهای
بسیار و یونانیان کسانی بودن که برای فهم
و شناخت اقوام دیگه سفر میکردن بدون
اینکه نیاز داشته باشن از جمله افلاطون
میگن به ایران آمده و به همین دلیل بود که
درهای یونان به روی همه فرهنگها باز بود
و این گشودگی آگاهانه بود برخلاف ایران و
فرهنگهای دیگه که به به طور به اصطلاح
ناخودآگاه یا ناخواسته در معرض تأثیر
پذیری قرار میگرفتن. یعنی
قصدشون این نبود که تأثیر بپذیرن. یه چیزی
بود که به طور طبیعی رخ میداد. ولی در
یونان اندیشهها و ایدهها چون که اینها
بر اساس تمایز میفهمن به صورت اندیشهها
و ایدههای بیگانه شناخته میشد و به کار
برد و در برخورد یا در به اصطلاح رابطه
دیالکتیکی با اندیشههای قبلی به کار
میرفت. به همین دلیل که شما وقتی که
مکالمههای افلاطونیو میخونین می
میتونید افلاطون صحبت میکنه راجع به
زبانهای دیگر، صحبت میکنید راجع به
خدایان دیگر یعنی مصریها، ایرانیها،
نمیدونم
اقوام دیگه که و این تمایز خودشون رو با
دیگر فرهنگها و تمایز خودشون رو با دیگر
ذهنیتها کاملاً بهش آگاهه و براش اهمیت
داره و به رسمیت میشناسه و اندیشه خودش
در به اصطلاح همکنشی و تعامل با اونها
قرار میده یعنی برای او فرم اندیشیدنه که
اندیشیدن به کار میده محتوای اندیشه از هر
جا میخواید باشه باشه یعنی ذهن یونانی
اونوقت ذهن هنریه هنر یعنی چی هنر یعنی
فرم وقتی ما از معماری صحبت میکنیم داریم
از فرم صحبت میکنیم وقتی من به شما میگم
من معماری خوندم منظور من این نیست که من
یه یک ساختمانهای خاصی رو که با این به
اصطلاح مواد خاص و با این شکل خاص با این
به اصطلاح مصالح ساخته شدن میشناسم که
منظورم اینه که من میتونم یک
به اصطلاح هنری دارم که میتونم این هنررو
برای ساختن یک عمارت ساختن یک به اصطلاح
حجم مکانی به کار ببرم حالا این میتونه
یه طبقه باشه ۱۰ طبقه باشه قم باشه ونیز
باشه از خشت باشه از سنگ باشه مهم نیست
یعنی فرم مهمه ولی برای ایرانیها نه اون
محتوا اهمیت داشت یه خیر بود یه شر
و نمیتونستن فرمی فکر بکنن چون وقتی شما
فرمی فکر میکنید اون وقتی که شما
میتونید نیاز دارید به به اصطلاح اینکه
فرمهای مختلفو ببینید و برای شما دیگری و
آلترناتیو مهم میشه و از طرف دیگه فرمه که
انسانو آزاد میکنه. اگر شما معتقد باشید
که این عقیده حقیقته و غیر از این باطله
شما در اون حقیقت زندانی هستید ولی اگر
شما معتقد باشید که حقیقت چیزیست که در
به اصطلاح برخورد و تنش بین افکار و عقاید
مختلف به وجود میاد شما آزادید یعنی
میدونید که اندیشیدن اندیشیدن به یک چیز
نیست اندیشیدن به یک چیز تازهست و به محض
که شما اندیشید ا به اون چیز تازه فردا
اگه بخواید بیاندیشید باید دوباره از اول
بیاندیشید این شما رو آزاد میکنه. یعنی
شما مدام میتونید اونجایی رو که هستید
ترک کنید.
به همین دلیل بود که تاریخنگاری در یونان
به وجود اومد. هرودوت به عنوان پدر
تاریخنگاری و گزنفون دیگران اینها تاریخ
به مفهوم که ما میشناسیم ننوشتن بلکه
اونها تاریخی نوشتن که به بر مبنای اون
جهان فلسفیشون مبتنی بود و به همین دلیل
اونها تاریخ خودشون رو ننوشتن. و اقوام
دیگه اگر ایرانیها تاریخ مینوشتن تاریخ
شاه خودشونو مینوشتن تاریخ بیگانه رو به
عنوان یه چیز بدی که اومده و غذابلا بوده
و بعد فراموش کرد ازش یاد میکردن ولی اون
یونانیها تاریخ ملتهای دیگرم نوشتن از
جمله ایرانیا رو یعنی الان به اصطلاح
هرودت و دیگر آثار تاریخی یونان یک از
منابع اصلی
تاریخنگاری ماست ایرانیها اگر در تا به
اصطلاح روایت زندگی
علاقه پیدا میکردن. اولاً این زندگی میشه
زندگی فقط پادشاهان، حاکمان یا داستان
جنگها و ثانیه خودشون بودن، داستان
خودشون بودن.
بنابراین هیچ قصد قصد انگیزه فهمیدن اینکه
چرا اونچه رخ داده رخ داده فارغ از اینکه
شاه ما بوده، فارغ از اینکه مملکت ما بوده
ن درشون وجود نداشت. برای یونانیها شناخت
شکستهاشون
از شناخت پیروزیهاشون مهمتر بود و شناخت
شکستها براشون و در غربم همینطوره دیگه.
برای غربیها ذهن غربی فقط دنبال شناخت
توهماتشه چون حقیقت که دست یافتنی نیست
چون میتونه تشخیص بده توهمشو پیشرفت
میکنه. علم محصول کنار گذاشتن نظریههای
غلط و جایگزینها با نظریات غلط دیگهایست
که هنوز غلط بودنش
روشن نشده. بنابراین کشف اشتباهات هست که
به او قدرت میده یه قدرت بسیار
فوقالعادهای میده نه کشف حقیقت
در فرهنگ ما بنابراین غرب در باشکست
ایرانیان به وجود میاد. زمانی که هرودوت
وقتی که تاریخ شما مینویسه در ابتدا خودش
رو میگه که یونانیها ارسطو هم در سیاست
به طور کلی
د تا نوع حکومت هست و این یونانی هست که
میتونه از نوع حرف بزنه بهخاطر این فرم
نوع فرم دیگه محتوا نیست یکی دموکراسیه
یکی این هست که مردم آدمها خودشون حاکم
بر خودشون باشن یکی هم چیه استبداد
خودکامگی که در سلطنته و بعد آسیا یا
تمدن اصلیش تمدن ایران بود جایی بود که
درش استبداد مطلق وجود داره یعنی اینکه
شاه بر اساس قانون حکومت نمیکنه بلکه
قانون رو برای حکومت شخصیش به کار میبره
و شاه در حقیقت قدرتش بیمرز و انسانها
آزادیشون کاملاً محدوده در ابتدای
تاریخ هرودوت با تمایزی که هرودوت بین
ایرانیها و یونانیها میگذاره تاریخش
آغاز میشه میخواد بفهمه که در شرایطی که
انسانها تحت یک استبداد مطلق زندگی
میکنن و قدرت مطلق دارن چرا شکست خوردن و
از این طرف انسانهایی که در یک به اصطلاح
امکانات مادی کمتر زندگی میکنن اما آزادن
چرا پیروز میشن؟ اونها وقتی که میگن
یونانیان در برابر برورها برورها رو به
عنوان به اصطلاح یک برچسب نژادی به کار
نمیارن چون برای ما ایرانیها یا برای
عربا اینطوره دیگه عربها به غیر از عرب
میگن عجم چون از نژاد عرب نیست ما
ایرانیها هم به غیر از ایرانیان میگفتیم
انیرانی انیرانی یعنی اون کسی که ایرانی
نیست و بنابراین تعلق داره به اهریمنت
یعنی ما داریم از
یعنی این تمایز بین ایرانی و غیرانی
کاملاً تمایز مادی و شخصی و نژادیست.
اما برای یونانیها برور کسی بود که در
تحت حکومت
خودکامه زندگی میکنه و آزادیست. بنابراین
شما مجرد اینکه خودتونو آزاد بدونید شما
دیگه بربر نیستید. یعنی شما انتخاب
میکنید بربر بودنو. انیرانی بودن انتخاب
نمیشه. عجم بودن انتخاب نمیشه ولی بربر
بودن انتخاب میشه. یعنی تویی که آزادی رو
وا می وا میگذاری و به بندگی تن میدی
بنابراین تو برور هستی تمام فلس اندیشه
غربی از یونان باستان تا امروز
در تلاش برای فهم
این دوگانه بربور و آزادیست به خاطر اینکه
از یونان تا امروز مسئله اصلی غرب آزادی
آزادی مفهوم حکومت بر خویشتن نه آزادی که
ما میشناسیم در کشور به اصطلاح سرزمین ما
آزاد چون قانون و قدرت از بالاست بنابراین
آزادی یعنی اینکه تمرد آزادی یعنی اینکه
شورش کردن و در نتیجه حرج و مرج هر کس هر
کاری دلش بخواد بکنه در نهایتم هر کس که
قدرتش بیشتره گران سرکوب بکنه دوباره همه
رو تحت بندگی خودش بگیره ولی در یونان چون
قانون
قدرت همه چیز در
مشارکت شهروندان آزاد معنا داره در نتیجه
هر انسانی
با رعایت قانون در حقیقت آزادیش تأمین شده
چون قانون این گذاشته قانونی که شما
گذاشتید
شما متعهدید به عمل کردنش در نتیجه شما
مسئله اصلیتون این هست که شما حاکم کنار
خودتون باشه نه اینکه از کسی فرار کنین و
برین هر کاری دلتون خواست بکنین آزادی به
مفهوم حکومت برخویشتن رشتهایست که سقرات
رو تا امروز متفکران امروز غربی پیوند
میده سقرات فلسفه خاصی نداره یک مهمترین
به اصطلاح آموزهای که داره اینه که خود
را بشناسه خود را بشناس انقلابیترین
حرفیست که از دهان یک بشر بیرون آمده خود
را بهشناس یعنی تن به هیچ قدرتی نده تن به
هیچ
مرجعیتی نده تن به هیچ بندگی نده خودت فکر
کن حاکم بر خودت باش
خب تاریخ هرودوت و تواریخ بعدی یونانی
مسئلهشون این نیست که ما اونچه رو که
گذشته تعریف کنیم مسئلهشون اینه که ما
اونچه که گذشته رو در اون افق آزادی
بفهمیم
به همین دلیل هست که تاریخ در یونان ارزش
تعلیمی داره یعنی ارزش
مهمی داره برای پرورش عقلی و ذهنی آدمها
ما خب گزنفون کتاب تربیت کوروشو نوشته و
کتاب مفصلی هم هست خب خیلی ایرانیها
جدیداً که در عصر جدید که فهمیدن همچین
چیزی وجود داره خب خیلی ازش استقبال کردن
دیگه هر جا که دوست نداشتن گفتن که گزنفون
یا هرودوت اینها با ما غرض داشتن هر و هر
جام اونا تعریف کردن اینها کاملاً اون رو
به مسابع واقعیتی که رخ داده گرفتن یعنی
ما فکر میکنیم که غربیها هرچی راجع به
ما بگن اگر خوب بگن این واقعیتیست که هست
دارن واقعیتو بیان میکنن اگر بد بگن غرض
دارن غرض دارن یا بیاطلاعن
در حالی که تاریخی که نوشته شده و تاریخی
نوشته میشه بیان واقعیت نیست بلکه مخصوصاً
کتاب تربیت کوروش یک اثر ادبیست یعنی یه
بیوگرافی ادبیست و کوروشی که گزنفون داره
تصویر میکنه کوروشیست که گزنفون داره
تصویب میکنه یعنی اون چی که از زبان کوروش
میگه به زبان یونانیست و بر منطق فکر
یونانی نیست نه بر بر بر بر بر بر بر اساس
واقعیتی که کورش گفته باشه یعنی اگر کورش
به فارسی یا به زبان پهلوی حرف زده بود یک
سری مفاهیم و یه سری معانی دیگری رو به
ذهن منتقل میکرد ولی این کوروش ایرانی
نیست بلکه کوروش یونانیه در حقیقت زمانی
که یونان به بحران دموکراسی
برمیخوره گزنفون این بیوگرافی روسه برای
اینکه در زمان بحران سیا سیاسی انحطط
سیاسی یک الگویی از یک نظام سیاسی مطلوب
بده نظامی که در کشورداری و مملکتداری
بسیار عالیست فقط یک مشکل داره قانون اینه
که آزادی درش قائمه یعنی یونانیها از همه
فرهنگها میآموزن ولی میدونن که تفاوت
خودشون با فرهنگهای دیگه در مسئله آزادیست
یعنی اونها میتونن از فرهنگای دیگه
بیاموزن ولی فرهنگهای دیگه نمیتونن از
اونا بیاموزن یعنی ما الان ایرانیها که
هی ۱۰۰ ساله داریم افتخار میکنیم بر کجا
تأثیر گذاشتیم برا کی تأثیر گذاشتیم تأثیر
گذاشتن که هنری نیست چون ما ما که
نخواستیم تأثیر بذاریم اونی که تأثیر
میپذیره هنر داره یعنی کسی که آگاهانه
اندیشههای دیگری رو جستجو میکنه
میشناسه و تلاش میکنه بفهمه اونی که کار
انجام میده کسی شرق شناسان بودن که شرق
شناسان شرق که نرفته اونا رو بگیره شرقو
به اونا بشناسه بنابراین اونان که
کاری انجام میدن ن و سزاوار تحسین یا
تقویح هستن
ولی ما اینو متوجه نشدیم ما رابطهمون با
غرب رابطه رابطهای بوده بین حق و باطل از
یونان تا الان با اساسا با هر چیزی که
بیگانه بوده و این رابطه ما با دیگران بر
اساس حق و باطل موجب شده که ما
حتی اگر این کتابخانهها هم نمیسوختن و
حتی اگر ۵ میلیون
اثر دیگه مثل این آثاری که ما داریم نوشته
میشد هیچ فرقی نمیکرد به خاطر اینکه بر
اساس یک منتالیتی و ذهنیتی بود که به ما
کمک نمیکرد دیگری رو بشناسیم بلکه دیگری
رو در قامت دشمن فقط میتونست تصور کنه
دشمنر تو سنگی خار من آهنم اگر دشمن باشی
فقط تو باید آهن باشی تو نمیتونی مغز
باشی فکر باشی که یعنی ما مفهوم
دیگری رو فقط در قالب دوست دشمن میفهمیم
و این و این باعث شد که ما در دوران قبل
از عصر مدرن هیچ تصوری از دنیا نداشته
باشیم. هیچ شناختی از دنیا نداشته باشیم و
چون شناختی از دنیا نداشتیم فکر میکردیم
که اصفهان نصف جهانه. یعنی نمیدونستیم
خودمونم کی هستیم و نمیدونستیم جای ما در
این عالم کجاست. شما زمانی میفهمید جا در
این عالم کجاست که از اونجا بیا بیرون.
ولی مدرنیته زمانی آغاز شد که انسان
اروپایی توانست به
کشف دقیق محدوده جغرافیایی کره زمین شناخت
پیدا بکنه یعنی زمانی که شناخت به محدوده
جغرافیایی یعنی ابعاد واقعی کره زمین رو
شناخت و فهمید خودش کجاست مدرنیته آغاز شد
چون رفت به سمت جاهایی که نمیشناخت
کریستوف کلوم رفت به جای به اصطلاح کشف
سرزمینهای ناشناخته اگر میخواست در جای
خودش بایسته خودشم وقت نمی نمیدونست جاش
کجاست. بنابراین جغرافیایی که ما داشتیم
جغرافیا بیشتر اسطورهایه تا جغرافیای
واقعی.
حالا صحبتی که من نتیجه که بگیرم اینه که
ما مهم نیست عقاعدمون چیه.
عقیدهها و اندیشهها هیچ اهمیتی ندارن.
مثل این خواب میمونن. مثل کابوسن یا مثل
یه رقیا همینقدر ارزش دارن. هیچ تأثیری در
واقعیت نمیگذارن. اون چیزی که تأثیر
میگذاره شیوه فکر کردن ماست. یعنی اون
شیوه زندگی مهمه. شیوه اندیشیدن مهمه.
بنابراین اگر شیوه چیزها مهم باشه اونوقت
ما با اگر شما د تا عقیده رو جلوی هم قرار
بدید باید یکیشون حذف بشه. هرگز عقاعد با
هم صلح نمیکنن. جنگ ۷۲ ملت همه رو عضو
چون ندیدن حقیقت ره افسانه زدن
هیچ موقع جنگ عقاید تمام نمیشه جنگ نظرهای
شخصی هرگز تمام نمیشه و و امکان گفتگو
وجود نداره نظرهای شخصی فقط میتونن با هم
چیز جدال کنن جدال همون جنگه منتها به
وسیله تبدیل کردن زبان به سلاح در حقیقت و
الانم که رسانه تبدیل شده به سطلاح
تسلیحات
کشتار جمعی یعنی شما از زبان استفاده
میکنید نه برای ارتباط بلکه برای نابود
کردن حذف کردن
خاموش کردن زمانی انسانها میتونن با
همدیگه گفتگو کنن که قصد فهم داشته باشن
نه من بخوام شما رو به اصطلاح به دین خودم
دربیارم نه شما بخوای منو به دین خودت
دربیاری بحث بر سر قبول یا عدم قبول نیست
مسئله این نیست که من نظر شما رو قبول
قبول ندارم قبول نداشته باشم مهم نیست که
مهم اینه که من نظر شما رو بفهمم یعنی
بفهمم شما این نظر رو که میگی چرا میگی
چگونه میگی به چه دلیل میگی و من بفهمم
نظر شما رو این حتی اگر من نظرم عوض نشه
فهم خودم از نظر خودم عمیقتر میشه پس من
برای فهم نظر خودم به فهم نظر دیگران
نیازمندم
پس میتونن و اساساً این گفتگو یا دیالوگ
صورت میگیره بین آدمای که متفاوت فکر
میکنن. چون اگه متفاوت نباشن که سؤالی از
هم ندارن. پرسش زمانیست که شما یه چیزی
باشه که
عادی نیست، طبیعی نیست، تازهست اگر قرار
باشه هم مثل هم فکر کنن که تو پرسشی وجود
نداره. ما در برابر غرب در برابر تاریخ
خودمون یک جور مواجهه داریم. یعنی رابطه
ما رابطه عشق و نفرته. حالا چه عشق به
گذشته خودمون چه نفرت از غرب چه عکس و این
ما رو
به هیچ وجه به هیچ جا نمیرسونه این جهنمی
برای ما میسازه که هیزوم اون رو خودمون
تهیه بکنیم ما زمانی میتونیم به زندگی
ایرانی و به زندگی در ایران به مفهوم
حقیقه کلمه یعنی زندگی همزیستی ایرانیان
با همدیگه و مشارکت برابر و آزادانه
اونها در ساختن همه چیز همه چیز همه چیز
نیازمند این هست که آدما با هم صحبت کنن و
توافق کنن بنابراین ما اینو میخوایم ما
اونو میخوایم ما فلان کنیم معنی نداره
اینا اونم میشه باز استبداد یعنی مستبد
عوض میشه ولی استبداد تغییر نمیکنه الان
یه سری از این استادایی یا دانشگاه حالا
یا کسانی که چهره فرهنگی دارن میگن که آره
ما باید قرارداد اجتماعی باید در ایران
وارد بشه قرارداد اجتماعی یعنی وارد بشه
یعنی چی حاکم بشه یعنی چی یا کسانی که
منتظرن دموکراسی بیاد آزادی بیاد این معنی
نداره ی آزادی زمانی آزادیست که شما
خودتون بخواهید آزاد باشید یعنی چی یعنی
در وحله اول ببینید که اونچه که تا حالا
فکر میکنید آیا اینها بر اساس دلیلیست
استدلالیست یا اینا همش پیشوریه. پس شما
خودتون آزادی یعنی که شما خودتون به جان
افکار خودتون میفتید و به قول کانت نقد
کنید. نقد عقل یعنی این نقد عقل یعنی
اینکه عقل خودش
در یه محکمهای بسازه که هم در جایگاه
قاضی میچینه هم در جایگاه متهم. مسئله
اصلی م این نیست که من در بیرون من چی
میگذاره. اونچه که انسان رو رنج میده اون
اونچه که انسان رو تباه میکنه اون
تصور و اون
برداشتیست که از چیزها داره یعنی درد از
بیرون میاد ولی رنج مال ذهن ماست ما
میتونیم رنج نکشیم
ما میتونیم از بسیاری از اون چیزایی که
رنج میکشیم رنج نکشیم چرا چون کهه اگر
خودمون رو به جای اینکه قربانی تصور کنیم
مسئول تصور کنیم قربانی این کسیست که میگه
که من همینی که به وجود اومده و من هیچ
نقشی درش نداشتم اگر کسی در شرایطی باشه
که فکر کنه آنچه بر سرش آمده خودش هیچ
نقشی درش نداشته و هیچ مسئولیتی نداشته پس
او حقی هم نداره آدمی که آزادی نداره که
حق نداره و آدمی که حق نداره آدمیست که
هیچ قدرتی بر تغییر چیزی نداره و از کسی
هم جز ترحم چیزی نصیبش نخواهد شد اما کسی
که خودش رو مسئول پول میدونه یعنی میگه
اونچه که بر من اتفاق افتاده تقدیر نیست
که دوباره اتفاق بیفته میتونم من جوری
زندگی متفاوت زندگی کنم که اون خطاهایی رو
که کردم اون بلاهایی که سرم اومده ب نیاد
یعنی شما گذشته رو
با تغییر زمان حال برای خودتون عوض
میکنید اون گذشته نمیشه یک بختکی که تا
آخر عمر تمام زندگی شما رو سیاه کنه میشه
میشه یک خطایی از میان خطاهای بیماری که
شما رو به سطح بالاتری از به اصطلاح فهم و
شعور میرسونه و به شما امکان ساختن زندگی
بهتری میده. ما در برابر غرب و در برابر
جمهوری اسلامی وضعیت خودمون رابطهمون
رابطه عشق و نفرته. در رابطه عشق و نفرت
یک نیروی مقاومت ناپذیری هست که شما رو به
سمتش میکشه یا ازش میرانه. الان وقتی
رسانهها گوش میکنیم الان مسئله
خامنهایه. خامنهای بده همه این مشکلات
ایران مال خامنهایه. پس خامنهای بره
لزوماً باید خوب بشه دیگه. حالا آیا خواهد
شد؟ نه نخواهد شد. یه خامنهای دیگر خواهد
آمد.
تا زمانی که فکر کنیم که این وضعیت
از جایی بیرون از درون ما تغییر خواهد
کرد. ما نه تنها الان بردگی رو بر آزادی
ترجیح خواهیم داد که روز به روز درهای
آزادی و امکانات آزادی رو هم برای خودمون
دسترس ناپذیر خواهیم کرد. سپاسگزارم.
بله خیلی ممنون آقای خرجی.
آقای جریسن بفرمایید.
متشکرم. خیلی جالب بود.
من درست فهمیدم این چیزی که
به ما گفته میشه راجع به تاریخ باستان
ایران یک داستان امی تخیریه که گدنفان
نوشته این یه حالتی اینجوری برداشت کردن
حداقل بخشهایی از عناصر این داستان درست
دارم متوجه میشم
اونچه که در به اصطلاح ذهنیت عمومی ما
ایرانیها هست
تصوری که داریم از کل به اصطلاح ایران
باستان یک تصوریست که
کاری به واقعیت نداره یعنی برا برای برا
برای برا ما مهم نیست که گذشته چی باشه
مهم اینه که ما یک گذشتهمون پر از
افتخارات باشه در نتیجه هرچی که بگیم یعنی
یه روایتی میسازیم که این روایت حتی اگر
عناصری از اون بخشهایی از اون اجزایی از
اون در واقعیت هم
ریشه داشته باشن ولی اون اون روایت معنای
همه چیزو تغییر میده. یعنی اگر شما من اگر
به شما بدم زندگی خودم رو که بله من مثلاً
سالی ۵۰۰ هزار دلار درآمد دارم دروغ نگفتم
به شما ولی اگر من ی میلیون دلار قرض
داشته باشم معنای این عوض بشه. در نتیجه
اینکه فلان چیز مهمه یا فلان چیز با ارزشه
که البته اینا ارم همه رو غربیها
ارزشگذاری کردن. این در اگر شما قصد دیدن
ضعفها، زشتیها، کاستیها رو نداشته
باشید میتونه سم مهلک باشه برای شما.
یعنی این رویکردی که ما الان داریم به
ایران و ایرانی که دوسش داریم چیه؟ ایران
خیلی زیبایی که خب خیلی زیباست و ممکنه که
همش دروغم نباشه ولی ایران که فقط این
نیست تاریخ که فقط داستانای خوب نیست و ما
اگر الان از چیزی رنج میبریم به خاطر
همون ضعفها و نقصها و خطاهاییست که
ندیدیم و نخواستیم ببینیم و فکر کردیم که
اگر نبینیم خوشبختتریم.
ما باید بپذیریم که انسانیم. باید بپذیریم
که انسان لاجرم خطا میکنه و این مال همه
ملتهاست. منتها ملتها یا آدمها دو نوع
برخورد دارن. یه نوع برخوردش اینه که شما
خاک میریزی روش سعی میکنی فراموش کنی
حرف ازش نمیزنی. یک راهش اینه که اون خطا
رو به رسمیت بشناسی.
اعتراف میکنی. ما در فرهنگمون فرهنگ
اعتراف نداریم. انسان غربی تا زمانی که
مسیحیت بود در کلیسا اعتراف میکرد. انسان
مدرن آمد و نوشت و برای عموم منتشر کرد و
بر بام جهان نشون داد. یعنی من اگر خود
زشتیهای خودم رو صادقانه به دیگران نشان
بدم این برای من
بسیار بسیار بهتره تا اینکه خوبیهامو
نشون بدم و بدیهام بپوشونم. یعنی من
دیگری نفریم بلکه با نمایش خودم به صورت
غیرواقعی خودمو فریفتم. یعنی چی؟ یعنی که
من در معرض خطاهای بدتر از اینم هستم چون
فکر میکنم میشه پوشوندشه. در نتیجه من به
سمت زندگی بهتری پیش نمیرم.
اونچه که من میگم اینه که ما
ایرانشناسیمون
نمیدونم ادبیات فارسیمون اسیر تعلقات
عاطفیه. یعنی همون طور که اگر کسی دشمن
زبان فارسی باشه نمیتونه زبان تاریخ زبان
فارسی رو بنویسه کسی که عاشق زبان فارسی
هم باشه و نتونه عشقشو در کارش در به
تعلیق دربیاره و در پرانتز بگذاره اون هم
نمیتونه از تاریخ بنویسه یعنی اینهایی
که میان تو تلویزیون اشک میریزن و من عشق
به ایران اگه تو اینجوری هستی که نمیتونی
اصلاً روش علمی به کار ببری پس معلومه
میگن که ما رفتیم سراغ مثلاً شناخت ایران
یا ایرانشناسی یا ادبیات ایران به خاطر
عشق به ایران برای حفظ زبان فارسی خب این
یعنی که شما اساساً ظلم کردید به این زبان
بهخاطر این زبان زبانه و شما باید به
عنوان زبان باخورد کنید مثل هر زبان
دیگهای یعنی روشها مثل پزشکیه روشها
همه جای دنیا یکیه اگر شما این روشها رو
یاد گرفتی یعنی اینکه شما چه در کشور خودت
حبابت کنی چه در کشور دیگری چه اسیر جنگی
رو جراحی کنی چه برادرتو جراحی کنی یه جور
جور باید جراحی کنی نمیشه بگی من چون
برادرمه یه جور جراحیش میکنم اون اسیر
جنگی رو یه جور دیگه پس تو زبان فارسی رو
با همون چشون باید ببینی به عنوان یک زبان
که زبانهای دیگه در حالی که کسانی که
اکثر کسانی که حالا به اصطلاح استادای
ادبیات ما
مشهورن و ما خیلی بهشون افتخار میکنیم
کسانی هستن که انقدر
مجذوب زبان فارسی هستن که نمیتونن زبان
فارسی رو بشناسن عشق آدم اما کرور میکنه
مثل نفرت. بنابراین ما باید از این رابطه
عشق و نفرت با چیزها چه گذشته خودمون چه
بیگانگان بیرون بیایم و رابطه به اصطلاح
شناخت و فهم و روشمند با خودمون و دیگرانو
یاد بگیریم تا بتونیم برای این مشکلاتمون
فائق بیایم وگرنه اگر ما تا آخر دنیا
بخوایم بگیم زنده باد و مردهباد بگیم
نمیدونم این خوبه اون بده ما هیچ موقع
نمیتونیم از این زندانی خودمون ساختیم
بیرون بم پس مسئله این نیست که اینا دروغه
یا راسته مسئله اینه که اینها در یک
بافتی مثل اخبار دیگه اخبار وقتی که شما
گوش میدی میگه که سرخط خبرها سرخط خبرها
که سرخط خبرا نیست که در واقعیت همچین
چیزی اتفاق نیفتاده سرخط این واقعیت
رویداد مهمه این شمایی که میگی سرخط خبرها
پس شما میتونی اخبار بگی که ظاهراً اینا
همش درسته ولی روایت تو یک معنایی رو
تولید میکنه که در واقعیت نیست.
متشکرم. این سؤالو پرسیدم راجع به این
داستان امی تخی زنف به خاطر اینکه این
اتفا دفعه قبل که شما سین افتاد یه سری
سؤالات تو ذهنم هست مدتها بعد میام بپرسم
شما قبلش خودتون خیلی بهتر از اینکه
پرسیده باشم جواب دادین اینو این سؤالو من
آماده کردم برای شما احساس میکنم اون
نیمه خالی لیوانو شما دیدین یعنی سعی کرد
از این موضوع دفاع کنین من این منو خیلی
برامی راهکشا بود یعنی من پر لیوان این
عکسم بود نسبت به این جرن و سوالی داشتم
از اینکه چرا ما ارتحت علمی تخیلی تو
ایران نداریم
شما به این سؤال من جواب دادین و یه ذره
فاندمنتال ترتر اساسیتر سؤال دیگهای دار
این بعد از اینکه حرفای شماره شریان به
وجود اومد آ من حداقل رابطه میدم یعنی
سؤال مهندس معکوس جوابشو میدم چیزی که از
حرفای شما برداشت کردم اونم این بود که
این روزا که آلترناتیو هی مطرح میشه
و همه توی الگوهای گذشته میگن دنبال
آلترناتیو یه رابطه من بین میبینم و
ادبیات تخیلی ما تو آمریکا به خاطر اینکه
این سؤالو تو هر کوچه پس کوچه از هر کی تو
آمریکا بپرسید از توجی به عقبش ۵۰ تا
آلترناتیو درمیاره از توی کتاب علمی تخیبی
و اصلاً کلاً هر کی داره سعی میکنه
آلترناتیو خودشو تو جهان ببینه و جای
خودشو تو اون شناسایی بکنه از جمله خودم
میدونی من اینا سؤالاتی بودش که سالها
همراه من بود من
نه صحبتم آمریکایی نه صحبتم ایرانیه بعد
شما هر دفعه به یه سری از اینا جواب میدین
این بخشی که راجع به گزار فون ادخلی
کلاً این نگاه شما کردید یه رابطه با این
داستان امروز که من خودم از عدم این اراده
و این تخیل
چیز میشم مضطرب و ناامید میشم نسبت به
شرایط ایران میپرسن آلترناتیوت کو
آلترناتیو کو آلترناتیو کوناتیو
که تو ذهنش ۱۰ تا میتونه تا یه ساعت دیگه
فکرشو بکنه من جوابم همیشه به این این
بوده و همیشه فکر میکردم آیا این برگرفته
از این ارزشهای یونانیه که من به ارث بردم
از طرف آمریکا این برخورد با این مسئلهای
که فرستتینگه فارسی نمیدونم فراستینگ میشه
مثلام
میکند در مورد مسائل ایران این رابطه
میتلیید همین نمیدونم سؤال میگم یه سؤال
مهندسی معکوس کردم که اسم این سؤا نمیمون
چیه
ببین مشکل اینه که
ذهنیت ایرانی اونچه رو که خودش ساخته
واقعیت میدونه
ولی ذهنیت غربی اونچه رو که واقعیته ساخته
ذهن خودش میدونه
اگر شما اونچه که واقعیت ساخته ذهن خودتون
میدونید خب ذهن شما یه چیز دیگه بسازه
واقعیت عوض میشه ولی اگر شما ساخته ذهن
خودتونو واقعیت بدونید شما عوض نمیشید و
فکر میکنید که این عوض نشدن محکومید به
بنصطلاح تن دادن به واقعیت واقعیت براتون
میشه جبر میشه فقدان آزادی یعنی شما جوری
واقعیتو میبینید که به شما امکان آزادی
نمیده من به دوستان پیشنهاد میکنم که
کارای آقای شایگانو بخونن مخصوصاً اگر
بتونن به زبان فرانسه و انگلیسی بخونن.
حالا یه روز من راجع به شایگان صحبت
میکنم. شایگان از کسانیست که خیلی خوب به
این به اصطلاح
تمایزهای فرهنگی توجه داشت. درست به این
دلیل که ایرانی نبود. یعنی فرانسوی بود.
در حقیقت فرانسوی فکر میکرد.
یه کتابی داره
به نام در جستجوی فضاهای گمشده. یه تیکهشو
براتون بخونم.
باید پذیرفت که به رغم هنرهای والایی که
در گذشته داشتیم آنچه امروز مشاهده
میکنیم محصول نوعی روکشگذاری گسترده است
در همه جا و در هر حیتهای این روکشکاری
لعاب نازکیست که بر ناهمواریها و
ناسافیهای سطح اشیا میکشید تزیینی پرزرق
و برق که سطح ترک خورده و پوسیده بر اثر
گذر زمان را میپوشاند نمایی پرتمتر طراق
که بیروحی و بیسلیقهکی حاکم بر محیط را
پنهان میکند میسازد. همه جا با فروپاشی
سنت رو رودر رو میشوید. با تکه پارههایی
که با بیغوارگی جور شدهاند. با لباس
ژندهای که وصل پینه شده است. خلاصه با
تمدنی مواجهیم که به سایه خود تبدیل شده
است. یعنی ما وقتی که میگیم فلسفه اسلامی
ما فلسفه داریم یعنی که چار تا کتاب و
چیزایی که نوشته بگیم ایرانی هی بگیم به
به
در حالی که این یعنی کهه شما فلسفه رو در
تابوت گذاشتین تبدیلش کردین به میت و این
محاله که بتونه به شما چیز کمک کنه باری
میشه بر دوشتون نه اینکه یاری بشه برای
مشکلاتتون فلسفه ایرانی واقعی یعنی اون
ایران اندیشهای که شما به عنوان ایرانی
امروز میکنید هر اندیشهای بکنید هر
فلسفهای که ببردید اون میشه فلسفه ایرانی
یعنی شما باید ایرانی بودن رو در اون چیزی
که خلق میکنید تعریف کنید نه با و بت
کردن اون چیزی که فکر میکنید در تاریخ و
گذشته بوده بنابراین فلسفه ایرانی زمانی
میتونه مشکلات ایرانی رو حل کنه که زاده
خلق ایرانی امروز روز باشه. ایرانی که این
مشکلات رو میتونه بفهمه وگرنه شما
نمیتونید هزار بارم با جلدای طلایی این
کتابا رو چاپ بکنید هیچ دردی از شماها
دعوا نخواهد کرد.
با تمدنی مواجه اینکه به سایه خود تبدیل
شده است از آنجا که هیچ چیز بدیعی نداریم
که در مقابل غرب قرار دهیم باید این
مخاطره را به جان بخریم که مدرنیتهای را
که مهمان مهمان ناخواندهش بودیم
بیاموزیم. ما دیگر نمیتوانیم همچون
گذشتهها نگارگری کنیم یا چون معماران
قدیمی که از نسبتهای طلایی فطرتاً آگاهی
داشتن بناهایی علم کنیم. هنر ما جز با گذر
از منشور مدرنیته امروزی نخواهد شد. اصلاً
ما ناآگاهانه رد پای مدرنیته را با خود
حمل میکنیم بی آنکه بدانیم وارث آنیم. در
کنار هویت لرزان و شکنندهمان و در ورای
ادراکمان از جهان همه صورتهای فروپاشیده
و از همگسسته تاریخ هنر غرب جولان
میدهند. یعنی شما وقتی الان وقتی که راجع
به محمدم حرف میزنن این محمدی که اینا
حرف میزنن این محمدی به اصطلاح ساخته اصل
مدرن به خاطر اینکه میخوان در محمد
دموکراسی پیدا بکنن اون کوروشی که دارن
ازش دم میزنن کورشی که حقوق بشر بنویسه
کورشیست که ساخته عصر مدرنه چرا تا کنون
هیچ ایرانی افتخار نکرده بود به کورش که
حقوق بشر نوشته داشته چرا تا حالا هیچ
ایرانی اصلاً از حقوقش حرف نزده بود؟ پس
معلومه ما وقتی هم که حرف میزنیم از
سنتمون چون که ما نمیخوایم بشناسیم بلکه
میخوایم یک نقاب بزنیم
در حقیقت یک برچ مدرن بزنیم روش بدون
اینکه واقعیتش عوض بشه در حقیقت ما خودمون
رو از فهم سنت هم محروم میکنیم در نتیجه
ما میخوایم مدرن بشیم در حالی که داریم
روز به روز در یک انحطط روحی و اخلاقی و
به اصطلاح انسانی غرق میشیم ما باید
بپذیریم که ما انسانهایی هستیم که در
لحظه کنون زند کنونی زندگی میکنیم و لحظه
کنونی لحظهایست که هرگز تاکنون نبوده و
بعد از اینم نخواهد بود. پس هر مسئلهش
مسئلهایست که مال الانه و جواب الان
میخواد. ما از دیگران میآموزیم ولی راه
حلها باید اذان خودمون و متناسب با مشکل
خودمون باشه.
پس باید تاریخ غرب رو بله پس باید پس باید
تاریخ را دریابیم و جزئی از و اذان خود
تلقی کنیم زیرا چه بخواهیم چه نخواهیم
جزئی از تاریخ جهانیم در برابر این تاریخ
متلاطم و پرآشوب که همه عقاعد مقبول و
متعارف را از سر تا پا دگرگون میکند که
همه قواعد را با شور و سرخوشی زیر پا
میگذارد راه دیگری برای ما نمیماند جز
آنکه در پرتب این دگرگونیها بقایای فرهنگ
کهنمان را از نوع ارزیابی کنیم. آن را اگر
هنوز جایی دارد از زیر پوسته زخمهای
التیام نیافته بیرون بکشیم. سرپناهی
برایشان بیابویم. حتی اگر بشود در جهان
امروز استقرارش دهیم و ریشهدارش کنیم.
حتی اگر خدایان مه محرابهای مقدس را رها
کردهاند، روح باید بالهایش را بر فراز
این ویرانهها بکشاید. خواهان روح در هر
هیئتی که تجسم یابد ناگذیر باید در زبانی
مدرن خورد و بیان کند. زبانی که همه
تحولات تاریخ و هنر را از سر گذرانیده
باشد. پیکربندی جهان چند فرهنگی و چند
پاره کنونی نیز کار را بر ما سهر کرده و
یاران رسان است
در روزگار ما حالا ادامش نمیدم ولی یک
جلسه جداگانه میذارم درباره شایگان و
شایگان تنها متفکر فرهنگشناسه در ایران
یعنی میتونه از فرهنگ ایران بره بیرون و
از بیرون نگاه بکنه بقیه متفکران ایرانی
حبسن در خودشون
به خاطر همینه که همه چیزو بزرگ میبینن
دیگه و هرچی که بیرونه ترسناکه
بله چقدر دیگه وقت داریم بابک جان
حالا وقتو که شما باید بفرمایید ولی د
ساعت و ۱۰ دقیقه در خدمت شما هستیم
ب یه نکته مهمی که نتیجه گیری میشه از این
اینه که ما احساس تحقیری که فکر میکنیم
غرب مال تحقیر میکنه کنه این خودمون
اینجوری فکر میکنیم ما خودمون جوری
خودمون رو میبینیم که قابل تحقیر شدنه ما
ما به دلیل اینکه خودمون رو کاملاً عاطفی
و تحت تأثیر
به اصطلاح محرکهای عاطفی میشناسیم ماییم
که میگیم ما عقب موندیم از جهان مدرن مدرن
بودن یعنی خودآگاهی داشتن آگاهی به خود
شما اگر الان به خودت آگاهی پیدا بکنی یا
برای آگاهی خودت تلاش کنی میشه مدرن. مدرن
بودن این نیست که مثل غربی بشی. ب مثل
غربی شدن تمنای محاله. بنابراین م یعنی به
اصطلاح مدرن شدن با غربی شدن فرق میکنه.
ما برای مدرن شدن هیچ نیازی جز اینکه
خودمون تصمیم بگیریم برای خودمون فکر کنیم
و از هیچ چیز پیشینی و بیرونی تقلید نکنیم
نداریم. زمانی که شما با عقل خودت فکر
میکنی شما بودین.
آقای نژادی بفرمای
سلام جناب خلفی سلام
سلام بر شما
ببخشید من حقیقت مغز آقازاد مثل میمون
بازی میکنه هی اینور میره هی اونور میره
منم سن و سالم بالاست موقع خوابم هسته ولی
من وسط صحبتهای شما اومدم ولی صحبتهای شما
رو مرتب گوش میکنم خیلی هم ازتون یاد
گرفتم بودن
یه سؤالی تو تاریخ خودمون البته من متوجه
میگم سو تفاهم نشه یه موقع فکر کنید من
واقعاً باور دارم به این مسئله تو تاریخ
ما میخونیم خب ایرانیا تا مصر تا یونان
برا تصرف رفته بودن یعنی داشتن که برن یه
جا دیگه حتی برای تاراج
برن ببینن بعداً دیگه خوابی حتی من خودم
به شخصه میرفتیم شمال همین ش از یه مسیر
میرفتن این شما کاملاً درسته مسیر دومی
انتخاب نمیکردم برم یه جا ناشناختهای
برم این خلقیات ما ایرانیا هستش بعداً
حالا نه که تو گفتههای شما خودم گفتم خب
بذار برم ایرانم ببینم بذار اون نقطه رم
برم ببینم رفت و گشتم و تقریباً تمام
ایرانو رفتم گشتم نقطه به نقطه گشتم حالا
سؤالم چی روزم اون تاریخ بوده بعد
نگاه کردم حقیقت یه سفر یه سفر دو نفر دو
تا جوون و از ایران به آمریکا پیاده تو
جنگلان برخوردایی که اینا داشتن با آدمای
مختلف این کشورها یه آدم تو مکزیک گیر
کردن یه بطر آبی به اینا نمیدادن میکنن
ولی تو ایران مردم یعنی یکی دست دراز کنه
۱۰۰ تا ماشین واینیستن حتی او چاقو کشش
حتی او چیزش یعنی که بدون اینک نیاز داره
کمک میکنم بهتون
حرف شما رو قبول دارم ما برا این کهه آزاد
باشیم باید با اندیشن خودمون بیاندیشیم به
اندیشه خودمون حتی نگاه بکنیم اینو
میپذیرم حرف شما کاملاً درسته آدم بست
آوردن آزادیش باید یاد بگیره که چی ببینه
چطوری فکر میکنه وقتی فکر چطوری فکر
میکنه آزادی رو تو درون خودش حس میکنه و
و ممکنه جمع آزاد بشه یه سؤالی دارم تو
کشورهای غربی مردم غرب همشون همینجور فکر
میکنن هر تعدادی فیلسوف بودن در به
اصطلاح یه سرشت کاری دادن دست دست مردم
گرفتن و قانون تصویب شده و مردم دارن
رفتار میکنن. من تو آمریکا که نگاه
میکنم عصر ملت دولت هسته همه مردم پرچم
تو خونهشون دارن خونههاشون میزنن و دوست
دارن کشورشونو افتخار میکنن به کشورشون
مردم سایر کشور دیگه اینجوری هستن
ما یه سابقهای داریم هر کشوری هر مردمی
یه قصهای دارن بعد مبنای اون قصهشون زنی
اصلاً زندگی قصه واقعیتی نیسته بری اون
قصهشون حرکت میکنن رفتار میکنن باور
دارن به خودشون الان تو خود آمریکا
مهاجرین ایرانی آمریکا من فکر میکنم یک
دلاییش اینه که نسبت به سبقهای که دارن
خودشونو کسی میبینن تقریباً حالا هیچور
شنیدم من اطلاع ندارم موفقتر از بقیه
مهاجرین سایر کشورها مثل مکزیکیا نمیدونم
حالا تو هند یا چندتایی دارن هندی اونجا
ایرانیا تقریباً به نسبه موفقتر دارن من
میخواستم بگم اینکه ما بندازیم دور
قصمونو بندازیم دور خودمونو کسی بدونیم
حتی تو باد علیها میدونم نباید بشینی و
تو سایه او افتخار بخوابی برای اینکه
قصهای داریم بندازیمش دور آیا درسته توی
عصر دولت ملت وقتی که ما مجبوریم توی
چهارچوب کشور زندگی کنیم مردم خودمونو
بشناسیم خودمونو بشناسیم برا پیشرفت آینده
بریک قصهای که داریم تو دنیا کسی برا
کدوم بشینه البته با تفکر خود ایرانی با
ذهنیت خود ایرانی راهی پیدا کنیم که آزادی
درسته به دست بیارید چون شما هرچی من
شنیدم و درستم هسته که به اصطلاح ما هرچی
که به ما شناسوندن غربیا شناس حتی در
تاریخ رنسانسم که من یه نگاهی انداختم
دیدم آقا ترجمه تمام کتاباها بزن
ایرانی حتی فرابی نمیدونم به اصطلاح به
عربی کتاب نوشتن بعد اینا از طریق ترجمه
حتی کتابای سقرات و اینا بود به عربی
ترجمهش ترجمههایی که ایجاد شدم تو قسمت
فرهنگی ایران رفته اسفانیا و بعد ساز
ایجاد شده خواستم بگم مایه قصهمونو
بندازیم دور قبول نکنیم آیا من بد فهمیدم
یا نه منظور شما رو بد درک کردم
بله ببینید دوست ببینید دوست عزیز اگر شما
میخواید که در ایران بهتری زندگی کنید اگر
میخواید شما در جهان به یک جایگاه نگاه
شایستهای دست پیدا بکنید. منظورتون این
ایران روی زمینه دیگه. یعنی منظورتون جهان
روی زمینه. اگر جهان روی زمین یعنی واقعیت
شما رو آزار میده و میخواید تغییرش بدید
واقعیتو که نمیشه با توهم تغییر داد.
واقعیت زمانی قابل تغییره که شما به توهم
بودن توهماتون پی ببرین و اونها رو
واقعیت نپندارین. تا زمانی که توهمات
خودتونو واقعیت میدونید شما در حقیقت
خودتون رو با دست خودتون در واقعیت
بسیار زشت و ناگوار حبس میکنید. زمانی
شما از اون واقعیت رها میشید که بفهمید
این توهم بوده. پس ذهن غربی ذهنی نیست که
به ویژگیش این باشه که حقایق رو کشف
میکنه. حقیقت بیشتری رو کشف میکنه. نه ا
تنها ویژگیش که باعث شده علم مدرن و
تکنولوژی مدرن و این تمدن مدرن به وجود
بیاد اینه که فهمیده که آنچه که واقعیت
میپنداری در حقیقت پندار توست. این باعث
میشه که هر فکری که داره و بایت سازگار
نیست فکرشو بذاره کنار نه اینکه واقعیت رو
کنار بگذاره و فکرشو بپرسته. شما زمانی
میتونید از قصهها و داستانها و تاریخ
ایران استفاده کنید که بدونید اونا قصه و
تاریخن و میشه به ۱۰۰ جور دیگه هزاران جور
دیگه روایتشون کرد و روایتهای هزاران بار
بهتر از این میشه کرد ولی اگر فکر کنید
اونچه که گذشته عین حقیقته یعنی اینکه شما
در یک جهانی که وجود نداره خودتون رو به
اصطلاح در اون جهان حبس کردید و با جهان
واقعیت ارتباطتونو گسستید پس مسئله
شاهنامه نیست مسئله مسئله فرهنگ ما نیست.
مسئله اینکه ما باید چه رابطهای داشته
باشیم با فرهنگ. کسی که میگه که ایران
فلانه و من بعد خودشو داره چیز میکنه و
دیگرانو میخواد از به اصطلاح ضد ایرانی
بدونه. این با ایران کاری نداره. ایرانی
که در ذهنشه داره حرف میزنه. در اونوقت
در نتیجه
کشته مرده بودنش برای ایران پشت مرده
بودنش برای یک تصور ذهنی خودشه و به همین
دلیل ممکنه که رفتاری بکنه تصمیمی بگیره
حرفی بزنه که به ایران ضرر بزنه اگر ایران
رو ما دوست داریم باید خودمون رو ایران
ندونیم و اون تصوراتی که داریم راجع به هر
چیز ایران اقتصاد ایران سیاست ایران تاریخ
ایران فرهنگ ایران قانون ایران تصورات ما
بدونیم که میشه براش استدلال کرد که میشه
در گفتگو با دیگران اگر دیدیم که خطایی
داره اصلاح کرد که میشه برای ایران برای
اینکه در جهان سربلند بشیم خطاهای خودمون
رو به عنوان خطا دور بریزیم نه اینکه
اونها رو بت کنیم و بخوایم ایرانو پای
اون قربانی کنیم. هیتلر ناسیونالیستترین
ناسیونالیست در تاریخ آلمانه ولی اون آتشی
که به جان آلمان زد هیچکس نزده بود. اون
به نام آلمان آلمانو نابود کرد. فکر نکنید
که کشور رو دشمنان نابود میکنن. نه. کشور
حتی در مقاطعی که مثل دوره ساسانیان که
فروپاشید ساسانیان اول فرو پاشیدن بعد
اسلام آمد وگرنه چار تا عرب
به اصطلاح لخت که نمیتونستن اون یک
امپراتوری بزرگو نابود کنن دشمن ما
خودمونیم دوست خودمونم خودمونیم ما اگر
هرچقدر که به انسان بودن به محدود بودن به
خطاکار بودن خودمون بیشتر ایمان داشته
باشیم و بیشتر حساس باشیم اونوقت خطاهامون
رو پیش از اون که نتایج
ناگوارتری به بار بیارن کنار میگذاریم.
ما اونوقت برای حفظ ایران یک جور دیگه
میاندیشیم. اندیشههایی که خودمون داریم
به عنوان حقیقت مطلق نمیپندریم. این هست
که ایرانو نجات بده. این هست که باعث میشه
شما همین برداشتی که از شاهنامه داری در
رو باز کنی به روی هزاران برداشت خلاقانه
به اصطلاح زیباتر و زندگی پرورتر وگرنه
همه رو بخوای یه جور بفهمی یعنی که شما
شاهنامه رو اصلاً نفهمیدی به خاطر اینکه
این تصور شماست شاهنامه که این نیست اون
شاهنامه در برابر شما مثل این طبیعته اگر
این طبیعتو فکر کنی که این خورشید دور
زمین میگرده شما هزاران هزار سال یه جور
زندگی میکنید اما همین طبیعتو اگر با
تلسکوپ ببینی که خورشید در این زمینه که
هم دور خودش میگرده هم دور خورشید این
خیلی زندگی شما رو به هم میریزه اما این
هست که امکان امکانهای جدیدو برای شما
فراهم میکنه یعنی بدونی که اون جهان
جهانی نبود که سقفش
چیزی که تو میدیدی بود اون جهان اونطور
بود چون تو اونطور میدیدی چون توانایی
توانایی تو محدود بود به میزانی که تو
لنزهای تلسکوپتو قدرتمندتر کنی به میزانی
که تو لنزهای میکروسکوپو قویتر کنی جهان
دیگری میبینی پس این جهان که میبینی
جهانیست که تو میبینی پس تو باید ذهنتو
بیشتر بشناسی هرچقدر که ذهنتو بیشتر
بشناسی و بیشتر خلق بکنی جهان توو بهتر
خور
از دوستان دوستان به دوستان پیشنهاد
میکنم آثار زندگیاد مهرداد بهار که یکی
از بزرگترین اسطوره شناسان ایرانی بود هم
بخونن چگون بهار کاملاً مقایسه میکنه و به
ما نشون میده که تفاوت بین به اصطلاح
تاریخ ایران تاریخ اساطیر و تاریخ دینی
ایران دینی سیاسی ایران پیش از اسلام چی
هست یه چند تا کتاب داره یکیش دستارهایی
در فرهنگ ایرانه که در اونجا میگه که عمر
کارکرد های اجتماعی شاهنامه به سر رسیده
است. ما میخوایم که شاهنامه رو دوست
داریم که شاهنامهمون همون نقشی رو داشته
باشه در فرهنگمون که هومر داره. خب نداره.
چرا؟ به خاطر اینکه اون اصلاً هم شما
رابطه غربیها با هومر امروز شروع نشده که
شما بخواین یه رابطه جدید با شاهنامه
برقرار کنید مثل اون رابطه امروز غربیها
بامر از زمان خود هومر آغاز شده و اون
رابطه ویژه از اون ۲۵۰۰ سال تا امروز
ادامه داشته ما نمیتونیم به توقع داشته
باشیم که زبان پهلوی برای ما همون نقشی رو
داشته باشه که زبان یونانی یا لاتین زبان
یونانی و لاتین در طی این ۲۰۰۰ ساله تدریس
شدن در دانشگاه دربارهش در علوم مختلفی
درباره اونا به وجود آمده این علوم با
هزاران کتاب دربارش نوشته شده مثل زبان
پهلوی نیست که ما تازه کشفش کردیم حالا
بخوایم زبان رو سریع بکنیم بریم روشهای
پهلوی کلمه رو پیدا بکنیم این یعنی که ما
خوابیم یعنی دنیا رو داریم باژگونه
میبینیم خب طبیعتاً نباید انتظار چیز
متفاوتی غیر از اینکه جایی که هستیم داشته
باشه باشه
ببخشید من جواب سؤالمو نگرفما
یکی آیا تمام مردمت
آها تمام مردم ببینید دوست عزیز شما اگر
بخواید به مردم یعنی تکتک آدمها و آونچه
که فکر میکنن نیت دارن فکر بکنید باید
علوم انسانی رو تعطیل کنید چون اونوقت
دیگه سؤالی نمیمونه که ما بگیم انقلاب
ایران چرا به وجود اومد چون خمینی
میخواست انقلاب کنه مردمم دیوونه شدن
رفتن انقلاب کردن یعنی شما فکر میکنید
کنید که به اصطلاح انسان رفتارش چه در سطح
فردیه چه در سطح اجتماعی یا اندیشهش
کاملاً بهش خودآگاهه و اراده میکنه. خب
علوم انسانی اساساً به این دلیل به وجود
آمدن که انسانها انسانها فهمیدن که
رفتار انسان، اندیشه انسان، زندگی انسان
بسیار پیچیدهتر از اون چیزیست که در
خودآگاه شما ظاهر میشه. شما در خودآگاه
ممکنه به یک دلیل خودتون به یک به اصطلاح
به نیت یه چیزی یه کاری بکنین در حالی که
اون روانکا و روان پزشک میتونن به شما
بگن در ناخودآگاه شما چه میگذشته که او
باعث شده شما این کارو بکنید پس اینکه
ما در آمریکا آدمایی داریم که دمو
خرافهپرستن این مهم نیست مهم اینه که
آمریکا داریم یعنی چی؟ یعنی آمریکایی
داریم که بیشترین تنوع عقیدتی رو داره ولی
آدمها در یک فرایند مشترک
بر خودشون حکومت میکنن. اینه که مهمه.
مهم نیست که شما مسلمونی یا مسیحی هستی یا
بودایی هستی. مهم اینه که فکر نکنی که
رئیس جمهورو
دالای لاما باید انتخاب کنه. شما در همون
فراآیند انتخاباتی شرکت میکنی که دیگران.
بنابراین مسائل پیچیدهتر از اون هستند که
با نیت و آگاهی فرد فرد آدمها توضیح بشه
دادن.
ما وقتی علم داریم علم یعنی چی؟ علم منطق
علم چیه؟ منطق علم یعنی اینکه شما میدونی
که انسان جهان رو میسازه. جهان انسانو
نمیسازه. یعنی نظریات مدام عوض میشن.
نظریهای نیست که در هیچ رشتهای به عنوان
آخرین نظریه قبول بشه. حالا میخوای
بودایی باش، میخوای خرافاتی باش، هرچی
باش مریض شدی میری دکتر آ در بین ما همین
آخوندا مرجع تقلدا وقتی سرما میخورن میرن
لندن. یعنی چی؟ یعنی کهه منطق جهان ما عوض
شده مهم نیست که آقای خمینی
رسماً صریحاً به انقلاب کپرنیکی اعتقاد
نداشت به دریابخی گفته بود که این چی این
داستان
چیز این مسائل نجومی و اینا وقتی که دریاب
خوبی براش توضیح داده بود گفته بود اینا
نمیتونه درست باشه به خاطر اینکه اگر
حرفایی که کپرنیک گفته یعنی زمین دور
خورشید بگرده دیگه انسان اشرف مخلوقات
نیست پس مزخرف گفته
مهم نیست که تو همچین اعتقادی داری. مهم
اینه که در جهان مدرنی در نتیجه تو انقلاب
میکنی. انقلاب چیزیست که در جهان قدیم به
وجود نمیومد. آقای خمینی به دلیل همین منش
انقلابیش بیشترین یعنی سنت شکنترین آدم
بود دیگه. تمام سنت زد نابود کرد. هر چیزی
که بود تغییر کرد. هر چیزی که بود. ولی
قصدش این بود نه جهان با قصد و اراده
آدمها ساخته نمیشه.
ممنون جناب خرجی
خواهش میکنم
یه چیز دیگههم یه توقع دیگه هم دارم برای
اینکه میریزی این چیزایی که تو ذهن ما
هست یه چیز خوبم جایگزین کنی یه فرضیه بر
مبنای روانشناسی ایرانیا شناخت ایرانیا
یعنی یه چیزی هم جایگزینش کنید ما فقط
اینجوری پرت میشیم به همه طرف درسته باید
خودمون بیاندیشیم ولی پرت شدگیهم نمونم
اونم فرضیه درست مردم کشور وقتی فیلسوفاش
دانشمنداش و تو ذهن ناخودآگاهشونم البته
برم همون قانون شر که گفتید من قبل شنیدم
و بسیارم جالب بود حتی خودم نتیجه گرفتم
که این اتفاقاتی که تو لبنان افتاد جاگیری
افتاد به ما میرسیم به یه نتیجهای فکر
میکنیم درسته دیگه همین تجمیله ولی اون
فکر نمیکنه درسته میگه نه راه بعدیشم
انتخاب میکنه پن پنل بعدیشم انتخاب
میکنه حتی ۶ مرحله جلوترم انتخاب میکنه
که اگر این نشد راه دومش سومش ما نه ما
راهی که میرسیم فکر میکنیم بهترین راهه
همینو دیگه میگیم کامله بعد شکست میخوریم
این عیب اینا با فکر بدیشی نکردیم گفتم یه
توقع از شما دارم یه جوری هم یه فرضیهای
حالا شما خوندید کتاب زیاد خوندید یه چیزی
هم جایگزین کنید که پرت نشیم ماهم توی
راهی قرار بگیریم مثل مردم پیشرفته سایر
کشور
البته توجه به ایرانی بوده.
ببینید فلسفه کاری که میتونه بکنه باید
توقع ما از فلسفه باید چیز باشه دیگه
واقعی باشه. فلسفه
یعنی ذهن انسان اندیشه انسان تنها کاری که
میتونه بکنه اینه که به شما اشتباهها رو
نشون بده. به شما حقیقتو نشون برای حقیقت
باید ببینید برید پیش پیغمبرا. پیغمبرا به
شما حقیقتو نشون میدن یا سیاستمدارا.
سیاستمدرا برای شما آرومانشهر درست
میکنن. فیلسوفا بیماریهای پنهان شما رو
که کشند بهتون میگن تا وقتی آگاهی بهش
پیدا میکنه دیگه نمیکشن.
یعنی وقتی که بنابراین شما کار یک انسانی
که فکر میکنه چیزی وارد ذهنش نمیشه بلکه
ذهنشو خالی میکنه. یعنی حقیقتو وارد ذهنش
نمیکنه. اوهامو از ذهنش بیرون میکنه.
شما با ذهن خالی هست که میتونی جهانو
ببینی. ذهنی که پره هیچ چیزی رو نمیپذیری
دیگه. هیچ چیزی دیگه نمیشه توش جا بگیره.
شما هر چقدر که این افکار خودتو افکار
خودت بدونی و هیچ اعتقادی و حقیقتش نداشته
باشی راحت بذاریش کنار افکار جدیدتر
اندیشههای بهتر و دنیای بهتری رو میتونی
ببینی. دیدن مال کسیست که در برابر چشمش
چیزی نیست. پر کردن ذهن از چیزها باعث
کوریسم کوری هست. بنابراین از برخلاف ما
که فکر میکنیم اندیشیدن یعنی به دست
آوردن یه چیزی بنابراین ما میخوایم هم
سنتو داشته باشیم هم مدرنیته رو داشته
باشیم هم تاریخ خودمون داشته باشیم هم
تاریخ غربمون نه مدرن بودن یعنی از دست
دادن غربیها با مدرن با از دست دادن مدرن
شدن دکارت با شک مدرنیته رو آغاز کرد
مدرنیته یعنی شک یعنی اون چیزایی که تو
ذهنتی به عنوان حقایق بریز بیرون دیگه
حقیقتی وجود نداره
و تو در حقیقت به هم به انسان ایمان داری
به عنوان کسی که با اندیشههای او جهانشو
میسازه و چون اندیشههاش جهانو میسازه
بنابراین میتونه همواره جهانشو تغییر بده
یعنی ایمان داری به انسان درست به خاطر
اینکه توانایاش محدوده اگه خدا بود که
بحثی نبود چون این انسان قدرت تخیل داره
میتونه در میتونه شکنندهترین جانور
باشه
اما تمدن بسازه کاری که جانور دیگه
نمیتونه بکنه. پس از شناخت خطاها، از
شناخت ضعفها نترسیم. اونهاست که ما رو
انسان میکنه. اونهاست که ما رو قوی
میکنه. نقطه قوت ما آگاهی به نقطه ضعفای
ماست نه گریزه از اونا.
سپاسگزارم. ممنونم. ببخشید من میرم پایین.
خواهش. خواهش میکنم. خب بابک جان هستن
دوستان. بله خیلی ممنون از حضور دوستان
روی استیج
آقای نژایر و جیسن
خیلی کمک کردن و
من از این لحاظ تشکر میکنم ازشون که خیلی
ارگانیک بودن خیلی
پاشون روی زمین بود و سؤالاتیو که مطرح
کردن خیلی
واقعی و قابل تقدیر بود آقای کروش
بفرمایید.
مرسی جناب باوردی و جناب خلجی از
توضیحاتتون. واقعاً خسته نباشید. فقط ۳ تا
سؤال برای من پیش اومد مخصوصاً این صحبت
آخری که کردید
جناب خلجی اگه ما اصلاً کلاً یه ت یه
سطحیه بررسی بکنیم خب ما کسایی داشتیم
مثلاً مثل طوسی و فردوسی حماس سرا بودن و
من فکر میکنم اینا به ما میگفتن که ما
باید یک مثلاً با خرد عمل کنیم یا جور
دیگه عمل کنیم که از این
مشکلاتی که همیشه داشتیم
گذر کنیم یعنی این بار اول نیست که برای
یک فرهنگی هست
ولی چی میشه مثلاً همین
مدرنیتهایی که شما مثال زدید و چه مثال
قشنگی هم بود که ما لکت زبان گرفتیم این
ارتباط حاصل نشد برای تبدیل یا همونجوری
که شما گفتید برای از دست دادن چون خود
مدرنیته ما میدونیم مثلاً همون مشروطه که
آغاز شد به اون زیبایی حتی حتی زبان
مشروطه تنوع داشت حدود ۶۰ ۷۰ش فقط زبان
آذری بود مثلاً این به حرکت بین زیبایی
مثلاً نتیجهش این میشه که خودتون فرمودید
که تو خود قانون اساسی مشروطه باگ داره
مثلاً تناقض وجود داره که حالا مدر اونایی
که طرفدار مدرنیته بودن طرفدار یک بندش
بودن اونایی که سنتی بودن طرفدار یک بندش
یا چی میشه که ما مثلاً این همه مفاهیم
داریم و وقتی که صحبت میکنیم میگیم مثلاً
فلان مصر سعدی درواز مثلاً در دروازه فلان
جان نصب شده ولی همین مفهوم ارتباط برقرار
نکرد با سطح جامعه که یک جنبشی بشه و از
اون وکل نگاه میکنیم بعضیا از این واژگان
از این مفهوم سواستفاده کردن و دقیقاً
همون مفهوم
تو خالی کردن این دلیلش چیه که وقتی یک
مفهوم زیبایی هم در بستر جامعه ما مثلاً
فرق میشه اون ارتباطو برقرار نمیکنه با
سطح جامعه و یکی دیگههم اینکه نگاه کنید
خب مثلاً همون یونانی که شما مثال زدین
اینام دارای اسطوره بودن خداها اسطورهها
و اینا تو مسیر اسطوره
رفتن و ما اسطوره پرست شدیم اصلاً این
پرستش شی که تو در جامعه مثلاً جوامعی مثل
جامعه ما هست این اصلاً چی میشه که ما
اصلا به سمت پرستش میریم چون این خیلی
مهمه جناب خلجی چون نگاه کنید من فکر
میکنم یکی از دلایلی که مثلاً جامعه ما
نهاد معدنی به اندازه کافی نداره همین
پرستشه مخصوصاً پرستش اسطوره چون ما رو از
زیر بار مسئولیت خالی میکنه و ما همیشه
تو حاشیه هستیم و همیشه در هر زمینه منتظر
یک ناجی هستیم که بیان و وقتی خودمون
احساس مسئولیت نکنیم خب مسلماً مشارکتی در
سطح جامعه نداریم
نمیدونم مفهوم سؤالمو تونستم برسونم اگه
میشه یه
بله بحثش بحثش مفصله و منم یه مقدار خسته
شدم ولی به طور کلی باید بدونیم که هر
کاری هر اتفاقی که میفته هر چیزی که هست
خوب یا بد محصول اون چیزیست که ما فکر
کردیم و در چی به اصطلاح اگر غربیا کانت
دارن کانت یه محصول اتفاقی نیست اگر همون
فرهنگ هولوکاست داره اونم اتفاقی نیست
بنابراین اون آلمان همون قدر مسئول
روشنگریست که مسئول هولوکاسته اینو ما
بپذیریم بپذیریم که ما اینجوری فکر کردیم
ما مدرنیته رو اینجوری فهمیدیم در عمل کار
نکرد این مدرنیته که در ایران کار نکرد
یعنی فهم ما از مدرنیته در ایران کار نکرد
پس باید فهممونو عوض کنیم ما خوب نفهمیدیم
مدرنیته رو ما فکر کردیم مدرنیته
با از بالا میشه میشه یک دو دیکتاتوری
بیاد از بالا ما رو مدرن بکنه ولی نشد پس
یه جور باید متفاوت فکر کنیم الان اگر
میخوایم از جمهوری اسلامی رهایی پیدا
بکنیم دوباره دنبال یک به اصطلاح دیکتاتور
خوب نباشیم بلکه دنبال این باشیم که
خودمون نه دیکتاتور باشیم و نه اجازه بدیم
دیکتاتوری در کشور شکل بگیره. حالا در یه
فرصت دیگه من در اینباره بیشتر صحبت خواهم
کرد.
آقا جناب خرجی ببخشید من مایکو باز کردم.
آخه تو این صورت نگاه کنید یه اتفاق دیگه
هم میفته. مثلاً اینی که ما تغییر پذیری
تغییر پذیری نداریم و همیشه تو یه حالت
ثابت هستیم. خود همین وضعیت برا ما
ارزشهایی درست میکنه که ما انگار باید
اونجوری باشیم. یعنی یه توجیه برا ما.
اصلاً به فکر این نیستیم. این آخه این
ارزشهام نمیدونم شاید من اشتباه بر
خب همه برمیگرده به این چیزی به اینکه
اون چیزی رو که خودمون فکر کردیم واقعیت
میدونیم دیگه. یعنی اون ارزشها همه
محصول ذهن ماست ولی ما فکر میکنیم که
اونا واقعیته. یعنی اون که مسلمونه اون
چیزی که خودش فکر میکنه فکر میکنه همون
اسلامه. بنابراین بر اساس اون عمل میکنه
و پس ما باید بپذیریم که اون چیزی که در
موقعیت عینی ما
ما رو آزار میده محصول یک عیبی در فکر
ماست اگر اون عیبو بشناسیم کشف کنیم و
باهاش مقابله کنیم اون وضعیت ما تغییر
خواهد کرد ولی اگر فکر کنید که نه وا اگه
من فکر کنم هرچی من فکر میکنم واقعیته خب
واقعیت که قابل تغییر نیست در صورتی
واقعیت قابل تغییر میشه که اونچه که
واقعیت رو محصول فکر خودم بدون
بله آقای عباسی بفرمایید
آقای خلستملام
بر شما
یه سؤال یه سؤالی دارم ببینید من آلبان
درس خوندم بعد اومدم آمریکا مهندس مهمانم
هستم کارمم هیچ ربطی دیگه به ایران نداره
بعد
ولی خب فکر ایران و مشکلات که تو ایرانه
آدمو ول نمیکنه. خب و هر جوری که میشه
مثل یه نمیدونم اسمشو چی بذارم از یه
جایی وارد ذهن میشه. خب بعد یعنی سالها
تلاش کردی که از یک جامعهای کنده بشی و
هیچ کرههایی ازش دورتر بخوای بشه تمام
میداشت ولی نهایتاً ولت نمیکنه دیگه بعد
درها دیگه ولت نمیکنه دوباره میخوای
چی میگن؟ تمایل پیدا میکنی با اون مشکلات
شروع میکنی اون دره نگاه کردن یه دفعه
میبینی دره تو رو یه دفعه میبنده بعد
سؤال من اینه که خب تو این شرایط وقتی
اومدی توی دنیای غرب قرار گرفتی با همه
ارزشهای غرب نمیگم با این کارتو داری
داری کارتو میکنی اینا این چ نمی اصلاً
نمیدونی ب پری که یه ایرانی هستی که دیگه
نصف عمر تا بیشتر نصف عمر تا خارج از
ایران زندگی کردی دیگه چرا باید اصلاً
ایران برات مهم باشه منطقاً بخوای از نظر
مفطلب بیاد نگاه کنید که ایران باید مفعتی
هم نداره چرا باید برای دغدره ایران داشته
باشه بعد تو همین شرایط دلتم بخواد با
ایرانیها حالا با همون ایرانیا مشکل
بعدیش اینه که بخوای حالا گفتگو ایجاد کنی
یعنی تو شرایطی که دیگه ایجاد گفتگو کردن
اگه یه راه حل باشه برای حل مشکلات اول
بیان مشکلات و تعریف وضعیت موجود بعد پیدا
کردن راه حلهای مشترک و برنامه مشترک
چهجوری میشه با این دوگانگی سرزدگی اصلاً
نمیتونی با آدمهای داخل ایران صحبت کنی
ایرانیایی هم که خارج از ایران هستن
اونها هم نمیتونن به نظر میرسه که یه
تجمیعی انجام بشه براشون که بخوان به یک
راهحل مشترکی در مقابل اگه مشکلی هست الان
و اگه اسمش مثلاً جمهوری اسلامیه اگه
مشکلی هست که الان بخوایم حلش کنیم مثلاً
بتونیم با همدیگه حلش کنیم این یه تناقضی
توش داره یعنی یک چلنجی داره که
همهم میگن خب مثلاً راهکارت چیه؟ اصلاً
راهکاری نمیشه تو این ش نمیگم اصلاً نمیشه
راهکاری فکر کردا این که شما میگید همیشه
آزادی به معنی استفاده کردن از تخیلا این
خیلی واقعاً یه چیز خیلی جال ذهن آدمو باز
میکنه تو اون زندانه بالاخره یه سوراقی
پیدا میکنی میری بیرون ولی خب خیلی یه
چلنجه چلنج سختش برای خود من به شخص دیگه
چرا چرا ولش نکنم اصلاً چرا ولش نکنم دیگه
دیگه نمیتونم دیگه یعنی چرا باید برام
ایران مهم باشه یعنی چرا باید برام دغدغه
باشه از ایران دیگه وقتی ایران برای من
هیچ معنی پیدا دیگه وقتی نیستم خودم تو
اونجا چرا باید برام مهم باشه
دوست عزیز این درست همون سبک سنتی فکر
کردنه دیگه که فکر میکنی اونچه که هست یه
واقعیت خیلی تلخیه قابل تغییرم نیست پس
آدم معیوس میشه ببینید
با دیالوگ به این معنا نیست که شما برین
با آدما حرف بزنین باهاشون متحد بشین
دیالوگ بشنوید شنیدنه پس همیشه ممکنه
همیشه ممکنه که شما برای فهم دید کسانی که
با شما متفاوت فکر میکنن حتی دست به ترور
میزنن خشونت میکنن همیشه ممکنه که شما
برای فهمش تلاش بکنید غرب این کارو میکنه
دیگه درباره جانیها درباره تبهکاران
بزهکاران نمیدونم تروریستا میرن تحقیق
میکنن که ببینن چرا چنین چیزی
به اصطلاح به این راهی که رفته رفته پس
دیالوگ به این معناست من ملتو جمع کنم بگم
بیاید با من اتحاد کنید راهحل پیدا بکنید
شما زمانی که بتونید دیگران رو بفهمید
اونوقت شما شکل دیگری خواهید اندیشید و
مهم نیست که اون اندیشه شما در به اصطلاح
میدان شهر بیان بشه ممکنه مثل دکارت در یک
روستایی که اون مهاج به اصطلاح از ترس
رفته اونجا در پنج شب زمستانی کنار
هیزومهای آتش چیزی رو بنویسه که تاریخ
بشر رو دگرون کنه
لازم نیست که شما فیزیکی برین با آدمها
به شکل سنتی سعی کنین که با آدمها یه
دونه توده عظیم بسازید برای اینکه بیان
نمونم انقلاب کنن یا این کارو بکنن یا این
کارو بکنن شما یک اندیشه جدید شما میتونه
یک روزنهای برای تمام بشریت باز بکنه
بنابراین به قدرت
ذهنتون به قدرت ایدههاتون ایمان بیارید
اگر به قدرتش ایمان آوردید اونوقت دیگه از
موانع رو دیگه نخواهید بودید موانع محصول
این هستن که هنوز شما به ایده جدیدی
نرسیدید.
ممنون از
خواهش میکنم.
بسیار خب
خب اگه اجازه بدید دیگه من کمکم مرخص بشم
با
بله بله بله خیلی ممنون از حضور شما وقت
وقتی که گذاشتید
خیلی سپاسگزاریم از دوستانی که
در استیج تشریف آوردن و همچنین
در قسمت شنوندگان
خیلی ممنونم از دوستان در کلابهاس و
یوتیوب عذرخواهی میکنم که زیاد حرف زدم و
خداحافظی میکنم. ممنونم. وقتتون بخیر.