بله سلام عرض میکنم خدمت دوستان گرامی در
یوتیوب و در کلاب هاوس امیدوارم که حال
همه دوستان خوب باشه اگر در
یوتیوب صدای من رو میشنوین لطفاً یک
یه کلمه بنویسید
صحبت امروز ما درباره یعنی عنوانش درباره
تفاوت
خلقیات ایرانیان
با خل
یوتیوب خوبه آقای خرجی
بسیار خب تفاوت خلقیات ایرانیان با خلقیات
غربیهاست
من مخصوصاً این کلمه خلقیات رو استفاده
کردم برای اینکه از به اصطلاح پرهیز کنم
از کلمه فرهنگ
[موسیقی]
و
یک
به اصطلاح تعریف دیگری از خلقیات میدم و
یک تعریف دیگری از فرهنگ میدم که معمولاً
در فارسی
به کار نمیره.
راستش من تازگی داشتم که دو سه تا از
کارهای گوبینو
خاورشناس و سیاست مدار فرانسوی در قرن
نوزدهم رو میخوندم که خب خیلی مشهوره
نوشتههاش
در مورد ایران و هند و
آسیای صغیر و خب میدونم که گبینو در
ایران بسیار نکوهش شده به خاطر و متهم شده
به نژادگرایی یا نژادپرستی
و به نگاه اروپا محور و استعمارگرانه
به ایران و به قلمرو آسیا
و
ولی اونچه که من خوندم باز منو به این فکر
هدایت کرد که چرا ما نتونستیم تاکنون از
خاورشناسان چیزی چیزی بیاموزیم
یعنی خاورشناسان یا ایرانشناسان برای ما
دو دستهن یک دست اونهایی که از حالا یا
یه سری تحقیقات خنثا و فیلیولوژیک انجام
دادن یا کسانی که مفتون ایران بودن مثل
فرای و خیلی ستایش کردن و در نتیجه به
ضعف اعتماد به نفس ملی ما
کمک کردن که ما این رو حل بکنیم غرور
شکسته با روح زخمی ما التیام پیدا بکنه یا
عدهای هستن که خلاف اونچه که ما درباره
خودمون باور داریم
سخن گفتن حالا چه در مورد اسلام چه در
مورد تاریخ ایران قبل از اسلام چه تاریخ
بعد از اسلام در هر زمینه اینها رو ما
معمولاً متهم کردیم به اینکه که اینها
انگیزههای استعماری دارن یا
نگاه از بالا به پایین دارن یا خیلی خود
متشکر و
خودشونو
سرور دنیا میدونن و دیگر ملتها رو تحقیر
میکنن ما در حقیقت اونها رو متهم کردیم به
یک انگیز یک سری از انگیزههای سیاسی و
اخلاقی منفی و به این ترتیب خیال خودمونو
از
مواجهه
علمی با اونها رها کردیم،
راحت کردیم.
خب من کاری ندارم به اونهایی که ما ازشون
کینه به دل داریم و از اون کسانی که ما
معتقدیم که
به اصطلاح مأموران دولتهای استعماری بودن
برای
هموار کردن راه تسلط نظامی و اقتصادی
ایران و کشورهای مانند ایران من میخوام به
کسایی بپردازم که یعنی امروز از کسی صحبت
میکنیم که اتفاقاً به عکس
حالا میگم یه نمونه دیگه کسای کسیست که در
بسیار ستایش کرده از ایران و بسیار شیفته
ایران بوده
و
یک جملهای داره در کتاب
مذاهب و فلسفه در آسی وسطی میگه من هرگز
از ستایش ایرانیان خسته نمیشوم
خب خب گبینو
ولی خب ما اون بخشی رو که ستایش کردی
گفتیم آفرین به طور که خیلی فهمیدی ما
چقدر آدمای مهمی هستیم و چقدر فرهنگ و
تمدنمون درخشان و شکوهمنده و اونجایی که
به اصطلاح طرز دیگری سخن گفته و نگاهش
نگاه نقادانه است ما حتی در ترجمههای
اولیه اصلاً ترجمه نشده و اگرم ترجمه
کردیم در مقدمش ش گفتیم که آره بعضی از
حرفا که زده راجع به ایرانیان مزخرف بوده
پرت پلا بوده و این برخواسته از عدم
آشناییش با فرهنگ ایرانه
درباره گبینا خیلی به فارسی نوشته شده
در زمینه
اونچه که اطلاعاتی که راجع به فلسفه میده
در ایران چون در حقیقت آغاز برخورد بسیار
ضعیف و
کمرنگ و
[موسیقی]
غیرج ما با فلسفه غربه
اون نقطه آغاز رو روایت کرده و خودش هم در
اینکه تشویق کنه ایرانیان رو به آموختن
فلسفه مخصوصا فرانسه و دکارت نقش داشته
ولی ما از گوبینه چیزی نفهمیدیم یعنی ما
یک سری گزاره های اخلاقی صادر کردیم
اینجاشو خوب گفته اونجاو بد گفته
و نفهمیدیم چرا اینجوری گفته در حقیقت
یک
فرانسوی دیگری هست که در قرن بیستمه به
نام هانری کوربن اون هم از غذا در قلمرو
فلسفه
شناخته میشه و کسیست که فلسفه مخصوصاً
فلسفه اشراق و فلسفه
در حقیقت پهلوی رو حکمای
پیش از اسلام رو زنده کرده ترجمه کرده و
اولین کسیست که به معنای
علمی کلمه تاریخ فلسفه
ایرانی اسلامی رو نوشته
و ولی ما از کربن سعی کردیم یک شیفته شرق
و یک عاشق فلسفه ایران بسازیم که از فلسفه
غرب هیچ خیری ندیده و راه
درست و خورشید شرق رو پیدا کرده و پشت
کرده به غرب
حتی ازش شیعه هم ساختن و داست یعنی ازش
تبدیلش کردن به این شیعه مخفی و بسیار
ترههات استاداهای فلسفه اسلامی دربارش
گفتن و در عشق و علاقهش به امامان شیعه و
مذهب شیعه انقدر گذاافه گفتن که حد نداره
اما د تایی از اینها که این اینها که
کربنو به این شکل نفهمیدن ما یک عده از به
اصطلاح فلسفه خواندهها داریم که اساساً
کرمن رو در حد یک مترجم فلسفه اسلامی و
ایرانی و
معرفی کننده فلسفه اسلامی به غرب میدونن.
یعنی در این حد
و در حقیقت متوجه به کسانی که متوجه شدن
که کربن چگونه اندیشیده و چگونه ایران
کربن چگونه ایرانیست و فلسفه
به اصطلاح سهروردی چه معنایی داره برای
و کربن چیکار کرده در ایران بسیار نادرن
یکی از
این نوادر دارش شایگانه اونم به دلیل اینه
که شایگان خودش ایرانی نیست در حقیقت خودش
یک
به اصطلاح فرایرانیه
یه کسیست که بیش ذهنش ذهن کاملاً فرانسویه
در یعنی فرانسوی فکر میکنه یعنی
خویشاوندی فکری داره با
کربن به همین دلیله که ما
رو ستایش کردیم به خاطر اینکه ما رو معرفی
کرده به غرب در به اصطلاح انتقال فلسفه ما
در نشون دادن شکوه فکری ما به غربیها نقش
داشته. یعنی باز هم نگاهمون به کربن
ستایشمون از کربن به خاطر اینه که خودمونو
میخوایم ستایش کنیم در حقیقت برای اینکه و
اون رو ستایش میکنیم که سر ما رو سربلند
کرده در دنیا خب این
خیلی معناداره یعنی
یک
بحران جدی رو نشون میده که مسئله نیست که
و گبینه و
خاورشناسان و ایرانشناسان دیگه رو ما
نمیفهمیم. مسئله اینه که اساساً این سوء
تفاهم یا بدفهمی ناشی از بدفهمی درک
بدفهمی موقعیت خودمون در جهان امروز و
نسبتمون با جهان مخصوصاً جهان مدرن هست.
یعنی ما
خیلی سعی میکنیم برای مدرن شدن بریم در
حقیقت غربو بشناسیم و غرب شناسی رو
مهمترین
راه آگاهی به مدرنیته میدونیم در حالی که
مشکل ما با مدرن شدن ناآگاهی از خودمون
هست و غرب رو در صورتی میشناسیم به مفهوم
دقیق کلمه که بتونیم خودآگاهی پیدا بکنیم
و این یک به اصطلاح
بلایند اسپات یا یه نقطه کوریست در ذهن
ایرانی که نمیتونه ببینه حالا توضیح خواهم
داد که
این نقطه کور
چقدر فهمش دشوار هست چه رسه به اینکه ما
بخوایم
به اصطلاح باهاش به طور جدی رویاو بشیم
ببینید من اینجا حالا میرم و برمیگردم سر
مسئله
سر مسئله فرهنگ من اینجا دارم از دو فرهنگ
صحبت میکنم یکی فرهنگ ایرانی و یکی هم
فرهنگ
حالا غربی که میگم یعنی از یونان باستان
تا
عصر جدید عصر مدرن
خب
برای ما فرهنگ وقتی میگیم فرهنگ دیروز یکی
از دوستان یه کلیپ برای من فرستاده بود که
یه پزشک ایرانی در یه کنفرانسی که پزشکای
خارجی در اون شرکت داشتن به انگلیسی داشت
میگفت که بله ما به شما خوش آمد میدیم که
آمدید به سرزمین نمیدونم فردوسی و ابن
سینا و فلان یعنی با این نامها با حافظ و
اینها داشت فخر میفروخت که بله شما
ببینید در چه سرزمین
یگانه و به اصطلاح ویژهای آمدید در حقیقت
فرهنگ رو از نظر خودش داشت به به عنوان یک
مایع فخر و غرور و سربلندی
به
به اصطلاح مهمانان خارجیش میفروخت. این
تلقی از فرهنگ خب تلقیست که کاملاً غیر
مدرنه. یعنی اولاً که ما چیزی به نام
فرهنگ رو مثل مفاهیم دیگه یکی از مفاهیم
مدرنه که ما ترجمه کردیم یعنی ما قبل از
اینکه
معنای یک کلمه رو بدونیم قبل از اینکه
اون رو به صورت یک مفهوم بفهمیم قبل از
اینکه نظریههای مختلفی رو که دربارش هست
بدونیم قبل از اینکه اصلا بدونیم چرا باید
درباره این مفهوم فکر بکنیم چرا اصلاً ما
چه نیازی داریم به اصطلاح
فرهنگ چرا چون غربیها مثلاً از کالچر حرف
میزنن ما هم باید از کالچر حرف بزنیم
اونها از تمدن حرف میزنن ماهم باید از
تمدن حرف بزنیم و توجه نداریم که اون
مفاهیم و اون نظریهها در حقیقت پاسخی
هستن به پرسشهایی که پرسش انسان غربیست و
در حقیقت یک نیازی رو پاسخ میده و اینها
خودشون به خودی خود از آسمان نیامدن بلکه
در یک روندی و در فراآیند گفتگو و به
اصطلاح برخورد نظریهها و یه شیوه خاص زی
به اصطلاح اندیشیدن و زیستن به وجود آمدن
تا گرهی رو باز کنن مشکلی رو حل کنن ما نه
ما این اصطلاحات رو ترجمه میکنیم بعد خود
این اصطلاحات که قراره برای غربیا جواب
سؤلان بر میشه خودش مشکل و نمیدونیم
باهاش چیکار بکنیم. ترجمه در یعنی ترج
مدرنیته معیوب ما در حقیقت یک ترجمه
معیوبه. یعنی ما تصور کردیم که کلماتو اگر
ترجمه بکنیم اون اون مفهوم رو به وجود
آوردیم. یعنی فکر کردیم مثلاً اگه کالچر
رو ترجمه کنیم به فرهنگ پس ما هم فرهنگ
داریم دیگه ها یکی از مهمترین فیلسوفان و
اندیشمندان عرب سوریه به نام عزیز العظم
یه کتابی داره یکی از مهمترین کتاباشه به
نام الالمانیة من منظور مختلف سکولاریسم
از چشم انداز دیگر کتاب بسیار مهمیست و
برای ما ایرانیها
خوندن این بسیار راهگشاست مخصوصاً اگر
بخوایم به مسئله سکولاریسم و قانون اساسی
بپردازیم در این کتاب
یک بخشی داره
و که بخش خیلی مهمیست و میخواد در حقیقت
توضیح میده که چرا ما نتونستیم در کشورهای
اسلامی
ایده سکولاریسم و ایده
به اصطلاح مدرنیته اندیشه مدرن و قانون رو
نتونستیم بفهمیم و در حقیقت تحقق خارجی
ببخشیم.
این فصل اسمش هست از فصل به نام عنوانش
هست الترجمهة المراوغه یعنی ترجمه مکارانه
و بعد توضیح میده که ما
وقتی که به اصطلاح ایدههای غربی رو
گرفتیم
کلماتی که تو فرهنگ ما وجود داشت و به یک
معنای دیگری به کار میرفت اون کلمات رو
به عنوان معادل این مفاهیم
به کار بردیم و در نتیجه گفتیم ما هم
داریم ها و توضیح میده که مثلاً فرض کنید
هم جریان لیبرال در جهان عرب هم جریان
اصلاح دینی اینها دقیقاً همین کارو کردن
خود مثلاً محمد عبدالله که یکی از سرامدان
اصلاح دینی هست
اصلاح دینی رو اصلاح رو به خاطر ریفورمیشن
یا اصلاح دینی در اروپا به کار میبره و
میگه میگه که ما از چند قرن پیش در حقیقت
اصلاح دینی انجام دادیم. این مسلمونا هستن
که باید اصلاح بشن. یعنی فکر میکنه که
برای مدرن شدن شما باید اصلاح دینی انجام
بدید ولی به جای اینکه انجام بده ادعا
میکنه که با ترجمه ادعا میکنه که ما این
کارو کردیم. یا بسیاری از اصطلاحات رو از
خود قرآن به معنایی که ۱۴۰۰ سال پیش در
جزیرةالعرب به کار میرفته میگیرن و به
کار میرن. مثل خود همین مجلس شورا ها و
مجلس شورا که در برابر پارلمان میگیم از
قرآن گرفتن دیگه یا کلمه فلسفه رو بهش
میگن حکمت
و مانند اینها این یک ترجمه مکارانهایست
که
توانسته جایگزین ناتوانی ما در
مدرنیزاسیون بشه یعنی ما به جای اینکه به
طور واقعی به طور به اصطلاح حقیقی
به مدرن کردن
جامعه
برخیزیم ما اومدیم مدرنیته رو به زبان سنت
ترجمه کردیم و ادعا کردیم که این چیه این
مدرنیزاسیونه به همین دلیله که
مدرنیزاسیون مدرنیسم در ایران همزاد
ناسیونالیسمه یعنی اگر چون که غربیها
گفتن ما ملت داریم اروپاییاها گفتن ملت
داریم گفتن ما هم گفتیم ما هم ملت داریم
اونا گفتن گفتن تمدن داریم ما هم گفتیم
تمدن داریم اونا گفتن فرهنگ داریم ما هم
گفتیم فرهنگ داریم اونا گفتن ما ادبیات
داریم ما هم ادبیات داریم اونا گفتن حماسه
داریم ما هم حماسه داریم اونا گفتن فلسفه
داریم ما هم گفتیم فلسفه داریم اونا گفتن
قانون داریم ما هم گفتیم قانون داریم ها و
در حقیقت خودمون خیال خودمونو راحت کردیم
از اینکه اولاً
فرهنگ غربی و جهان غربی رو بفهمیم و از
طرف دیگه وضعیت خودمونو تغییر تغییر بدیم
بدون اینکه تغییری در وضعیت خودمون و در
نوع فکر کردنمون رخ بده ما مدرن شدیم در
نتیجه ۱۵۰ ساله داریم دست و پا میزنیم و
مدام داریم عقبتر میریم و نمیپرسیم که
اگر
یه کسی مثل آقای کزازی آقای دکتر کزازی
میگه زبان فارسی پرنیان است زبانهای دیگر
پلاس یعنی زبانهای دیگه همشون چیکچیک
گنجشگاهست و بعد میگه که خردگرایی این عین
جملهشه خردگرایی
منش ساختاری ایرانیان در طول تاریخ بوده
خب اگر ایرانیا خردگرا هستن اگر زبان
فارسی سرآمد زبانهاست خب باید توضیح بدیم
که چرا وضمون اینطوره چرا پس ناراضی هستیم
اگر تمدن ایران مهمترین تمدن در تاریخه
که همین الان هم ما میخوایم بهش تکیه
کنیم و میخوایم به اصطلاح پشتوانه فرهنگ
ما باشه. اگر میخوایم هویتمون رو در
گذشته جستجو بکنیم خب مشکل چیه؟ چرا
میخوایم غربی بشیم؟ چرا هم میخوایم مثل
غربیها زندگی کنیم؟ هم نمیخوایم ذرهای
فکرمون تغییری بکنه؟ یعنی میخوایم هم به
ایران باستان بنازیم و از تمدن
تازه کشف شده ایران باستان برای خودمون
هویت بسازیم هم میخوایم عین غربیا باشیم
میبینید که الان همین جریان فاشیست به
اصطلاح راست
رادیکال ایرانی اینطوریه دیگه از یه طرف
کوروش کورش میکنه از یه طرف میخواد مثلاً
خیلی
سبک زندگی غربی داشته باشه خب خب این
برمیگرده به اینکه
ما نه فقط با غرب که با خودمون مشکل داریم
و این مشکل با ما با خودمون چی هست؟ چرا
ما این مشکلو داریم؟
چرا ما فکر میکنیم که
اگر
مثلاً هر چیزی رو که به نظر ما سنتی میاد
یا قدیمی میاد دور بریزیم و اونا رو خرافه
و نمیدونم کهنه و منسوخ بدونیم و بعد
هرچی چیز جدید از غرب میاد اونها رو مثل
به اصطلاح سورههای تازه نازل شده قرآن
بهشون ایمان بیاریم مدرن میشیم
در نتیجه اونچه که اتفاق افتاده این هست
که ما از آغاز برخوردمون با مدرنیته
مجذوب
تکنولوژی نظامی و تکنولوژی به طور کلی
شدیم صنایع و علوم کاربردی از ابتدا تا
امروز مهمترین
به اصطلاح وزن آموزش و به اصطلاح اخذ
فرهنگی از غرب بر روی تکنولوژی صنعت و
علوم تجربی و محض هست و ت و ما از ابتدا
نه ما نه به اصطلاح ما امروزه بلکه همون
روشنفکرانی که پیشگامان تجدد بودن و با
سنتگرایان مبارزه میکردن اونها معتقد
بودن که ما
از نظر فرهنگی نس کاملاً بینیاز زیم از
غربیها ما فقط نیاز به همین علم و
تکنولوژی داریم و به اون یاد گرفتن
بوروکراسی مدرن وگرنه ما از نظر فرهنگی
میتونیم
کسانی مثل کسروی اصلاً باور داشتن که
فرهنگ غرب فرهنگ اروپا فرهنگیست منحت مادی
ضد انسانی و فرهنگ ما خودمون متعال حالا
کی کسروی که این همه علیه فرهنگ به اصطلاح
اسلامی ایرانی حرف زده ده و علیه خرافات
مبارزه میکرد
معتقده که نه ما نیازی به فرهنگ اونا
نداریم و این رو شما در
نوشتهها و گفتههای محمدرضا شاه پهلوی
میبینید در گفتهها و نوشتههای رهبران به
اصطلاح
مذهبی در ایرانم میبینید آقای خمینی در
بهشت زهرا گفت ما با سینما مخالف نیستیم
با فحشا مخالفیم
یعنی چی؟ یعنی سینما رو و به طور کلی صنعت
رو و
دستاوردهای
فرهنگ به اصطلاح دستاوردهای ملموس و مادی
غرب رو یک ابزاری میدن که شما باید این
ابزارو اذان خودتون بکنید. داستان تلگراف
در ایران چیزه دیگه جالبه دیگه. وقتی که
تلگراف آمد در ایران خیلی از علما میگفتن
این نور شیطانه و اون رو یک چیز کاملاً
اهریمنی میدونستن ولی اولین تلگرافی که
در ایران شد که فکر کنم از دارالفنون شد
به حضرت عبدالعظیم این بود که منت خدایی
را عزوجل بطاعتش موجب غربت است. یعنی در
حقیقت میخواستن بگن که به علما بگن که
این یک وسیلهست شما میتونید باهاش قرآنم
تلگراف کنید کما که کردن میکردن و خود در
جریان مشروطه خب علمای نجف علمای ایران از
تلگراف استفاده میکردن خود فتوای تنباکو
یک نمونهست دیگه بنابراین از ابتدا ما یک
شکاف قاطعی بین فرهنگ هنگ غربی اندیشه
غربی که چیزی جز ادبیات و هنر و علوم
انسانی نیست اون چیزی که بهش میگن
هیومنیتیز هیومنیتیز یعنی علوم انسانی به
اضافه ادبیات و هنر ما گفتیم اینها ربطی
ندارن به
علوم و به دستاوردهای
به اصطلاح تکنولوژیک و علمی و اقتصادی و
سیاسی غرب همین الانم همین طوره فکر
میکنیم دیگه الانم ما فکر میکنیم کنیم که
ما میتونیم
به اصطلاح از نظر ذهنی همه اون ارزشها و
معیارها و سبک زندگی و نوع طرز فکرمون رو
نگه داریم ولی خب اقتصادمونو مدرن کنیم
مثل عربا که کردن در حاشیه خلیج فارس
به همین دلیل از نه تنها ما از قدیم یعنی
از دیرباز ما هیچ رغبتی به شناختن
فرهنگهای دیگه و مخصوصاً فرهنگ اروپایی
نداشتیم رغبتی به آموختن زبانهای خارجی
نداشتیم یعنی باور کردنی نیست که تا قرن
هجدهم یک نفر در سرزمینهای اسلامی نیست
که یک زبان اروپایی بدونه
و
اولین کسی که یعنی اولین سیاحی که ما و
اگر بخواید تاریخ سیاح
اروپایی به ایران رو بگید بسیار تاریخ
بلندیست
میره به صفویه و قبل از صفویه ولی اولین
کسی که پا میشه میره در به اروپا کسیست به
نام میرزا صالح شیرازی
یک آدمی که در حقیقت هیچی از اروپا
نمیدونه هیچ نه کتابی خونده نه تاریخشو
میدونه نه زبان بلده و در سفرنامه که
مینویسه که اولین به اصطلاح
ثبت اولین برخورد جرقهایست که بین
ذهن ایرانی و دنیای اروپایی جهان مدرن
میخوره میگه که
انقلاب فرانسه رو میگه بلوای فرانسه
بلوای عام یعنی میگه در سال ۱۷۸۹
بلوای عامی در ولایت فرانسه برپا شده و
مردم ناراضی شدن هیچ درکی از این اتفاق
مهمی که در فرانسه رخ داده و بعد چند دهه
بعدش ما دقیقاً میخوایم در جریان مشروطه
تقلید کنیم از این انقلاب فرانسه نداره و
حتی نمیدونه که پاپ
کی هست
نمیدونه که در حقیقت کلیسا چی هست نظام
به اصطلاح مذهبی و نظام سیاسی تمام اونچه
که روایت میکنه یک مشاهده بسیار سطحیه.
یک آدمیست که زبان نمیدونه و تازه انگار
که
ناگهان در یک سرزمین عجایب از خواب بیدار
شده و نمیتونه بفهمه که این نظم
شهری این آزادی که از نظر او زنها دارن
این به اصطلاح امنیتی که مردم دارن این به
دلیل چیه؟ نمیتونه به درستی درک کنه و در
نتیجه درکش از آزادی درکش از قانون درکش
از
به اصطلاح
اونچه که اروپا رو اروپا کرده کاملاً یه
درک کج و کوج
عقیمه که بیشتر ما رو در گمراهی رها
میکنه تا اینکه راهی به ما نشون بده این
وضعیت تا امروز ادامه پیدا میکنه
یعنی
در قرن نوزدهم وقتی که گوبینو میاد در
ایران
در همین قرن نوزدهم
هیچکس در ایران نامی از فلسفه غرب نشده
هیچکس در ایران از انقلاب کپرنیکی خبر
نداره هیچ یک هیچکس در ایران از رنسانس از
به اصطلاح جنبش روشنگری
هیچ آگاهی نداره و ما در ظلمات مطلق به سر
میبریم. این
خواب تاریخی ما
همواره
روشنفکران سعی کردن که یک به اصطلاح متهمی
رو پیدا بکنن در حقیقت چی میگن؟ گوسفند
قربانی که اسکیپ کت یک
نفر که در حقیقت گناه این غفلت شرم شرمآور
و ویرانگر ما رو به دوش بگیرن یک بار گفتن
اسلامه همه مشکلات تقصیر اسلامه یک بار
گفتن تقصیر غربه یک بار گفتن تقصیر
چی اسمش روسهاست یک بار گفتن تقصیر
نمیدونم آخوندهاست و به عوامل شکست
یعنی ا مهم نیست که ما الان چی هستیم مهم
اینه که ه۰۰ سالی که بر ما گذشته یک هزار
سالی بوده که ما در یک پیله بسیار تنگ
خودمون کاملاً محبوس بودیم و اصلاً
هیچگونه
میلی هیچگونه
کششی به شناخت جهان بیرون از خودمون
نداشتیم
و این ما رو تبدیل کرد به آدمهایی که
نمیدونستن در کجای این جهان قرار دارن.
یعنی ما درکمون نه تنها از تاریخ کاملاً
اسطورهای بود و هست. یعنی نمیفهمیدیم که
اکنون چیه. برای ما یک زمان وجود داشت اون
زمان هم
یک زمانیست که همواره هست. بلکه ما
نمیدونستیم ک از نظر جغرافیایی کجای عالم
قرار داریم. یعنی ما درکمون از جغرافیا
کاملاً درک افسانهای بود و کتابای
جغرافیایی که مینوشتن اینطور نبوده که
برن ببینن
به اصطلاح خودشون
متر کنن نمیدونم بپرسن تحقیق کنن بلکه
مثل کتابهایی مثل تاریخ سیستان همش
داستانهای به اصطلاح
از جنس فلتر به شمار میدن
اونچه که مشکل به وجود آورد این بود که ما
در برابر غرب فقط مشکلمون مشکل شناختی
نیست و نبوده بلکه ما تحقیر شدیم ما
ناگهان
خودمون رو عریان و در میان چشم در برابر
چشم جهانیان یافتیم و میابیم و این حس
بسیار
تلخ
فروتر بودن
نمیتونه به ما اجازه بده که با غرب از یک
موضع به اصطلاح عقلانی و موضع
سنجیدهای برخورد کنیم. در نتیجه یا
میخوایم عین غربی بشیم غربیها بشیم یعنی
میگیم که اصلاً که قرار نیست که ما چرخو
از نوع اختراع کنیم هر کاری قربیا کردن
همون کار ما میکنیم در نتیجه از
کپی کردن و تقلید کردن میشه خودش راه حل
مثل همین کسانی که میخوان ایرانو دوباره
بسازن میخوان هم دوباره مستشارهای غربیو
بیارن برای ما بسازه ایرانو یا اون غربی
رو به عنوان ما خودمون با غربی یکی شدیم
مثلاً مثلاً وقتی یه کسی مثل ملکمخان فحش
میده به
مردم، فحش میده به ایرانیا، فحش میده
عصبانی از عقبمبوندگی ایرانیا، یه کسی مثل
هدایت انقدر کلافس به ایرانیا فحش میده،
یه کسی مثل کسروی فحش میده، یه کسی مثل
آقاخان کرمانی فحش میده یا قاسم غنیق و
آرامش دوستدار و دیگران دیگران یعنی کهه
ما خودمون رو عین غربیا میدونیم و بین
خودمون و جامعهمون یک فاصله بسیار بسیار
عمیقی میبینیم که عصبانیم چرا این فاصله
به وجود اومده و چرا مردم در این به
اصطلاح به هم آوردن این فاصله تلاش نمیکنن
یعنی روشن این کسایی مثل ملکم خان و آقا
خان کرمانی و اینها چند سال خیلی کمی
رفتن اروپا سفر کردن حالا با اون زبانی که
معلوم نیست چهجور زبانی بوده یه سری
اطلاعاتی که واقعاً در حد خیلیاش که خیلی
اصلاً بیربطه ولی اونشم که بیربط نیست
در درکشون بسیار بسیار سطحی برگشتن به
ایران خودشونو غربی میپندرن یعنی رفته
چند تا سفر کرده یه چند سالی در اروپا
بوده خودشو ولتر میدونه خودشو دیدرو
میدونه خودشو به خودشون میگفتن
منورالفکر دیگه در اروپا به چه کسانی
میگفتن من منورالفکر به ولتر به روسو به
کانت
و اینا در حقیقت اومدن و همون نقشو
میخواستن بازی بکنن یا اینکه مثل روحانیت
مثل سنتگرایان
به طور کامل میخوا
غرب رو رد میکنن اسلامگرایی یا بنیادگرایی
غرب رو کاملاً نفی میکنه و تجددگرایی با
غرب یکی میشه یعنی ما نمیتونیم غرب رو به
عنوان دیگری بفهمیم و ببینیم یعنی غرب رو
ببینیم اما به عنوان دیگری دیگری که
اساساً هست تا ما فاصلهای باشه بین ما و
او خب من برای شما چند
قطعه از نوشتههای گوبینو رو میخونم و
بعد توضیح میدم که گبینو چطوری این مشکل
رو میفهمیده و ما هنوزم که هنوزه
نمیتونیم درک بکنیم و بعد توضیح میدم که
چرا این به اصطلاح
چی میگن این
قفل معرفتی بر ذهن ما باز نمیشه
از
د تا کتاب
عمدهش یکی سه سال در آسیا هست که
سفرنامهشه یکی هم کتاب
مذاهب و فلسفه در آسیای میانه خب
یک نکته ن مهم اینه که توجه داشته باشید
که ما ایرانیها یا مسلمونها هرگز کلمه
فلسفه اسلامی یا فلسفه عربی یا فلسفه
ایرانی رو به کار نمیبردن. کلمه فلسفه
اسلامی یا فلسفه ایرانی یا فلسفه عربی در
حقیقت ساخته غربیهاست
و وقتی که اونها از فلسفه صحبت میکنن
یعنی به فلسفه
از فلسفه ایرانی سخن میگن
مرادشون این نیست که این فلسفه به همون
معنا فلسفه است که فلسفه خودشون فلسفه
یونانی فلسفه
اروپایی بلکه به تمایز فلسفه
اروپایی با فلسفههای دیگه مثل چینی و
هندی و اینها توجه دارن. چیزی که ما بهش
توجه نداریم. ما
در حقیقت
مدعی هستیم که یک فلسفهای داریم که این
فلسفه عین فلسفه غربه و خیلی هم به اصطلاح
مینازیم بهش. خیلی هم برامون مایع افتخاره
در عصر جدید هست که ما چیزی به نام فلسفه
اسلامی رو از پستوی
غبار گرفته تاریخ میاریمش به
متن مناسبات قدرت
و تبدیل میشه به
در حقیقت یک ایدئولوژی مشروعیت بخش برای
حکومت چه در زمان په پهلوی چه در زمان
جمهوری اسلامی و یک کالای در حقیقت تزیلی
در حقیقت فرهنگ برای ما تبدیل میشه به
ذراتخانه
نظامی درست مثل یک ذراتخانه نظامی
به اصطلاح تسلیحاتی که ما با غرب جنگ
فرهنگی میکنیم ما فلسفه اسلامی و ایرانی
رو احیا کردیم برای اینکه که
در برابر غرب یه هویتی مستقل برای خودمون
بسازیم
ولی وقتی که گبینو میگه فلسفه
در حقیقت بر این منطق استوار هست که برای
انسان اروپایی
جهان بیرونی یعنی اون وایت و موقعیت مادی
که انسان درش قرار داره محصول شیوه اندیشه
شیدن اوست. یعنی انسانها
با طرز اندیشیدنشون
جهانی رو که درش زندگی میکنن یا زیست
جهانشونو خلق میکنن، شکل میدن، تغییر
میدن. در نتیجه این ذهن انسانهاست که
به اصطلاح نظام سیاسی، نظام اجتماعی،
مناسبات اقتصادی و شیوه زیستن اونها رو
تعیین میکنه.
گوبینو وقتی میگه فلسفه ایرانی فلسفه
اسلامی در حقیقت میگه اون ذهنیت ایرانی
یعنی در حقیقت اون جهان ذهنیه که
ایرانیها دارن و ویژگیهای خودشو داره و
اون جهانی که در ذهن هست در خارج هم یک
جهان اجتماعی و مادی خاص خودشو خلق
میکنه. جهان بیرونی در حقیقت
شکل تجسم یافته ایدههاییست که انسانها
در ذهنشون دارن.
در این کتاب مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی
فصل اولش هست مختصات اخلاقی و مذهبی
مردمان آسیایی. بذارید من یک تکه از این
رو براتون بخونم.
شروع میکنه به صحبت کردن راجع به به
اصطلاح زندگی مذهبی
آسیاییها و ایرانیها و اونچه که مهمه
برجسته میکنه
جهل
برجسته میکنه جهل
مسلمونها رو از
ادیان توحیدی دیگه نشون میده که چقدر
اونچه که اونها راجع به یهودیت میگن چقدر
اونچه که راجع به مسیحیت میگن ربطی به
مسیحیت و یهودیت واقعی و تاریخی نداره و
کاملاً یه چیزیست که
برخواسته از تخیل و خیالپردازی
مسلمونهاست. یعنی نشون میده که جهان دینی
ایرانیها چقدر جهان بستهایست و خب اینم
واقعیت داره.
بعد راجع به تشیع صحبت میکنه و بعد راجع
به فلسفه و تصوف.
خب تصوف
یعنی تصوف و فلسفه مهمترین فعالیت ذهنی
ایرانیا بوده دیگه در زمینه مسائل
ماورای طبیعت میگه که
آقای خجی مسو مادریتور کنید من گفتم
میگه که ذهن صوفی ذهن صوفیانه
یه ذهنیست که
بسیار مبالغه میکنه در
ستایش و توصیف پیامبر و سنت او میگه یک
عمل مبالغه رو به حد جنون میرسونه
و
با و همین حالت شیفتگی
مهار ناپذیر و شیفتگی جنون آمیزش به این
شخصیتهای مذهبی و بزرگان دین خود همین
باعث شد که در آسیا پیروان زیادی پیدا
بکنه میگه که زیرا که طریقه عمل آن مطابق
ذوق و سلیقه آسیایی بوده یعنی اون چیزی که
بهش میگن
شور و وجد
به اصطلاح بیخودانه
ما وقتی که قم بودیم این طلبههای
پاکستانی و هندی شیعه که اونجا بودن یه
چیز جالبی که میگفتن این بود که این
آخوندای ایران که میرن بالا منبر صحبت
میکنن اگر در هند یا پاکستان این شکلی
حرف بزنن هیچکس پا منبرشون نمیره باید با
چنان
به به اصطلاح ژست و حالات
اغراق آمیزی حرف بزنن که مجلس رو به شور و
قوقا برانگیزن یعنی خیلی خیلی عاطفه
غلیظ و
حس
عاطفی
کاملاً مطلق در نتیجه
افراط و اغراق میشه یک شیوهای از قضاوت
کردن و نگاه کردن به چیزها خب در فرهنگ خب
ایرانی ایران قبل از اسلام ما اهورام مزدا
داریم و اهریمند داریم یه طرف خیره یه طرف
شره در شیعه هم که میاد میشه در حقیقت
توللا و تبرع شما نه تنها باید از امامان
ستایش کنید و ابراز و ولایت اونها رو بر
خودتون بپذیرید. بلکه باید از کسانی که با
اون امامان یا امامان با اونها بد بودن و
دشمن میپشتن اونها رو لعن کنید. یعنی
وظیفه شما
ابراز بیزاریست. ابراز بیزاری همونقدر
مهمه که ابراز عشق.
میگه این باعث شده بود که اینها تمام
تعال قرآن و آموزههای دینی رو
یه جور و در یک وحدت مطلق اینها رو در
حقیقت حل میکردن و این وحدت پرستی اینکه
شما معتقد باشید یک حقیقت هست و هرچه جز
اون هست همه
سراب و
به اصطلاح
خواب و خیاله و همه این
اجزاء پراکنده همه باید در دریای وحدت
غرق بشن باعث میشه که
در
هیچ وجودی رو از خدا نمیدونن و در نتیجه
همه چیز میشه مقدس
و منکر هر چیزیست که خدا نباشد یعنی جهان
او یک جهانیست که جهان حقیقته حقیقت محض و
مدعیست که خدا را در همه جا و در هر شی از
موجودات عالم معاینه میبیند.
یه صوفیها کتمان عقیده را حالا ت تصور
کنید چنین طرز اعتقاد مبالغه آمیز
وحدتگرای مطلقگرایی
عادت به کتمان عقیده داره. خب ما در تاریخ
صوفیه ما قلندریه رو داریم و نمیدونم
ملامتیه رو داریم و کسانی که کتمان
میکردن عقیده خودشون رو اساساً یک سخنی
زبان زد بود که استر ذهب و ذهابک و مذهبک
مذهبت
مقصدتو و
پولت رو پنهان کن و خب تقیه در شیعه یک
رسمی بسیار رایج هست و بعد علاوه بر او
دروغ گفتن به طور مطلق
قبیح نیست بلکه انقدر استثنا داره که در
عمل دروغ گفتن با راست گفتن مرزش خیلی
در هم میآمیزه میگه در تقیه و پنهان کردن
اسرار باطنی خود هنرمندی را به درجهای
میرسانند که موافق تصور است
و
این باطنیگری اینکه شما به چیزی اعتقاد
داشته باشید یه چیز دیگه بگید تبدیل میشه
بهش یک شیوه زندگی. خب میدونید که حافظ
مهمترین
شاهکارش در کاربرد ایهامه. ایهام یعنی چی؟
ایهام یعنی اینکه شما به طرزی حرف بزنید
که چند تا معنا داشته باشه و معلوم نباشه
که شما کدوم یک از این معانی منظورتون
هست. یعنی مقصود خودتون رو صریح نگید.
مراد خودتون رو آشکارا بیان نکنید
مخاطب رو سرگردان کنید اجازه ندید که
مخاطب به نیت و مراد شما پی ببره
میگه نظر به اینکه تصوف در واقع لزوم به
کتمان متوصل میشود و مهارت خاصی در این
عمل دارد تمام طبقات اجتماعی شرقی را
فریفته و شیفته خود کرده است وسائل عمل
خود را به درجه کمال رسانیده است این مسلک
هم رسا و مرشدین و مبلقین و مجالس و محافل
خود را دارد و به حدی وسائل تبلیغان زیاد
است که به ندرت اتفاق میفتد
شخص باهوشی با هم برنخورده باشد حالا میگه
که
عقلای صوفیه معلومات و استعداد و قوت و
ضعف هوش هر کس را میسنجن و مطابق ذوق و
استعداد او صحبت میکنن هرگاه مشاهده کنن
که موضوعی تازه وارد وارد موضوعی تازه
وارد را تحریک میکند و کار به رسوایی
خواهد کشید فوقاً راه خود را کج میکنن
زیرا که همیشه دو معنی در زیر دست دارن که
هر یک را در موقع لزوم به کار میبرن
بعد میگه به بحث اینکه م شنونده واکنش
نشون بده فوراً به او میگوین که در فهم
معنی اشتباه کردهای و مقصود این نیست که
تو درک نمودهای و بلافاصله معنی دوم رو
در پیش او میگذارن. خب توجه کنید این
شیوه
نهان
روشانه
درست شیوهایست که
شما در عصر مشروطه
در قلمروی سیاست میبینید یعنی شخصیتهای
به پیشگامان تجدد
یه کسایی مثل ملکم خان شخصیتهای بسیار
پیچیدن خود سید جمال اسد آبادی سید جمال
اسد آبادی که از پیشگامان
اصلاح دینی و تجدد در کشور سرزمینهای
اسلامی بود معلوم نبود شیخه یا سیده
افغانستانیه یا ایرانیه معلوم نبود که زن
عرب داره یا زن فرانسوی داره معلوم نبود
که به فراموشخانه وابسته است یا نیست
رابطهش با دولت فرانسه کاملاً اسرارآمیزه
این رو بگیرید تا بیایید در همین دوره
مشروطه کلی ما نوشتههای های به اصطلاح
سیاسی در قالب یا خرنامهست یا در قالب
خوابنامهست یا در قالب خلصهنامهست یا در
قالب به اصطلاح گفتگوهاییست که نویسنده
حساب خودش رو کاملاً از حرفهای اونها جدا
میکنه. یعنی در حقیقت اونچه که در غرب
مدرنیته یعنی صراحت. مدرنیته یعنی صداقت.
یعنی شما اونچه رو که میاندیشید به زبان
بیارید و برای به زبان آوردن اون اندیشه
خودتون انقدر اهمیت قائل هستید که هر خطری
رو به جان میخرید.
در حقیقت
مهم نیست شما عقاعدتون چیه مهم اینه که به
واقع بیاندیشید و از نظر
انسان مدرن اندیشیدن یعنی سخن گفتن در
برابر
عموم یعنی شما باید بتونید اندیشهتونو در
معرض قضاوت دیگران بگذارید اگر شما مثل
شیخ اشراق یا مثل خیلی از فیلسوفان و حکمی
اسلامی و ایرانی بگید که این کتابی که من
نوشتم به زبان رمز مواد اون رو دست نامحرم
بدید در حقیقت شما باید این کتاب رو نزد
یکی از خواص بخونید یعنی چی؟ یعنی شما یه
سری عقایدی رو گفتید برای خودتون که
حقیقت مطلقن و برای شما هیچ شکی نیست که
اونچه که میگید درسته و در حقیقت
نمیاندیشید.
حافظ میگه من این حروف نوشتم چنان که غیر
ندانست تو هم زروی کرامت چنان بخوام که تو
دانی اندیشهای که در برابر اندیشه
متفاوتش قرار نگیره در معرض قضاوت عم قرار
نگیره اندیشه نیست مجموعهای از تصورات
شخصیست و بیارزشه ولی در مشروطه ما
میبینیم که مدرنیته به شکل ی مذهب وارد
میشه چون به شکل مذهبه به شکل یک حقیقت
مطلقه که جایگزین حقیقت پیشین میشه.
مدرنیته قراره که جایگزین اون چیزی که سنت
میخوانیم بشه و در حقیقت سنت منسوخ شده.
مدرنیته باید جای جای خودشو بگیره اما
حقیقته و به صورت حقیقت وارد میشه. در
نتیجه مهم اینه که شما بهش باور داشته
باشید. ولا اینکه یواشکی ولو اینکه در
نهان ولو اینکه شما در عمل مجبور بشید یه
کارای دیگه بکنید. شما اگر رساله یک کلمه
رو بخونید میبینید که سیبند حقوق بشر رو
با قرآن و احادیث تطبیق داده. در حقیقت
چیزی که
هدف اصلیش این بوده که به
روحانیها و علما بگه که این مدرنیته
همونیست که در شریعت اسلام هست و اساساً
اون مجتهدانی که از مشروطه دفاع کردن
تصورشون این بود که مشروطه
اساساً یک پدیده اسلامیست
که در زمان جنگهای صلیبی اروپاییا از
مسلمونا گرفتن و پیشرفت کردن ولی مسلمونا
بهش عمل نکردن.
یه نظر به اینکه اشخاص خیالباف و متفکر در
مشرق زمین زیاد است برای این نوع متفکرین
آشفته خاطر همیشه موضوعات فریبنده و
پریشانگوییهایی حاضر دارند و چون اعتماد
و اطمینانی به توانایی طبیعی و قدرت تصور
شخصی که تحریک شده و هیجان و شوری پیدا
کرده نداشته باشند از مرحله پریشانگویی
هم تجاوز کرده و به هر اندازه که لازم
باشد قدم فراتر میگذارد. این کاربرد زبان
به شکل غیر ارتباطی این ویژگی زبان
ماست یعنی زبان تاریخی ما حالا چه عربی چه
فارسی ما زبان رو به کار نمیبردیم برای
اینکه بتونیم تفاهم برقرار کنیم بلکه زبان
حامل یه حقیقتیست یا حامل یک فرمانیست اگر
از جانب حکومت و فرمانروایان باشه این شما
رو به کاری فرمان میده در نتیجه مثل یک
زنجیریست که شما رو به سمتی که قدرت
میخواد میکشونه اگر دین هست دین هم فتوا
میده بنابراین شما مهم نیست که دلیل اون
فرمان رو بفهمید مبنای اون فتوا رو بفهمید
حتی مهم نیست که
اذکار و اوراد و آیینهای مذهبی رو بفهمید
بلکه که مهم که انجام بدیم در حقیقت
کارکرد زبان یک کارکردیست در اصل غیر
ارتباطی
چون غیر ارتباطیه شما میتونید چط و تاما
تماش بدید ما اساساً شعر فارسی رو
میخونیم نه به خاطر اینکه میفهمیم
لذتی که میبریم از خود این شعر از آهنگ
شعر از کلمات از حالیست که با ما میده نه
به خاطر اینکه میفهمیم واقعاً مثلاً حافظ
چی میگه یا بقیه شعرا چی میگن
در حقیقت زبان برای ما یه کارکرد جادویی
داره یه کارکرد عاطفی داره یه کارکردیست
که ما رو مرتبط میکنه به یک کانون قدرت
یعنی ارتباط زبان یک ارتباطی ایجاد میکنه
که عمودیه یعنی بین انسان و جهان فراتر از
انسان حالا یا سرچشمه معنویته یا سرچشمه
به اصطلاح قدرته ولی زبان مدرن زبان غربی
یعنی از یونان به تا امروز یک زبانیست که
ارتباط افقی برقرار میکنه یعنی زبانیست
که برای گفتگوست گفتگو هم یعنی سخن گفتن و
شنیدن با کسی که سخن متفاوت میگه و اندیشه
متفاوتی داره گفتگو به این معنا نیست که
در حقیقت د تا همفکر با هم گپ بزنن میگه
که این شیوه در حقیقت حرف زدن که شط و
تاماته. خب میدونید که شط و تمات گویی
یعنی که شما شد یعنی شما خلاف عقل حرف
بزنید تامات یعنی خلاف مذهب در عین حال
شما میگید من دیوونم
در من
خودتونو متمایز میکنید از آدمای عادی
روشنفکر ایرانی هم از آغاز تا امروز
یک زبان شت و تامات برای خودش خلق کرد یک
زبانی که با زبان عموم مردم مردم کاملاً
جداست و به کار ارتباط نمیاد اصلاً یعنی
شما مثلاً زبان آقای ادیب سلطانی زبان حتی
کسروی و دیگران رو که میبینید اینا
به اصطلاح به خودشون میبالن که یه زبان
جدید خلق کردن شما زبان آقای کزازی و زبان
بسیاری از این کسانی که خودشون رو
پاسداران زبان فارسی میدونند اگر بخونید
نمیتونید ارتباط برقرار کنید. در حقیقت
زبان اندیشه در ایران تبدیل شد به یه زبان
شطح و تامات نه زبانی برای ارتباطات. یعنی
زبانی که
از راه مترجم
در سکوت و خاموشی روی کاغذ منتقل شد. بدون
اینکه کسی درباره اونها سخن بگه. بدون
اینکه اون زبان در به اصطلاح گفتگوی واقعی
و بین انسانهای واقعی درباره مسائل واقعی
به کار بره. زبانی که آقای کزازی داره
زبانش خودش به کار صحبت میکنه دربارش.
یعنی خودش حرف میزنه میگه که من رفتم
مسکو از هواپیمای توپولف پیاده شدم. خب
طبیعتاً ما که میشنویم نمیگیم هواپیمای
توپلف. یه زبان شخصی برای خودش ساخته و
این رو مدرن کردن زبان این رو در حقیقت
احیا زبان و پاسداشتن زبان میدونه. رابطه
کسانی که به ظاهر
نمایندگان اندیشه مدرن در ایران هستن با
جامعه کاملاً قطعه و تأثیرگذاریشونم
بسیار اندکه. هیچ نسبتی بین علوم انسانی
در ایران و جامعه ما نیست به دلیل اینکه
اون علوم با زبانی در حقیق وارد ایران شدن
و ترویج شدن و در دانشگاه و
به اصطلاح
نهادهای فرهنگی
راه یافتند که ربطی به واقعیت نداشته توجه
کنید که مدرنیته زمانی آغاز میشه که
اندیشمندان
اروپایی تصمیم میگیرن به جای اینکه به
زبان لاتین و در قالب رسالههای
مدرسی و رسمی اندیشههای خودشونو بنویسن
تصمیم میگیرن که در یک قالب کاملاً
غیررسمی و به زبان مردم کوچه و بازار
بنویسن. دکارت
گفتار در روش راه بردن عقلو به فرانسه
نوشت. فرانسه زبان مردم کوچه بازار بود نه
زبان علم. چرا کانت به آلمانی نوشت؟
ماکولی به ایتالیایی نوشت؟ هاوز به
انگلیسی نوشت؟ چرا؟ به خاطر اینکه اونها
نمیخواستن
به درباره مسائل فیلسوفان دیگر یا
اندیشمندان دیگر کتاب بنویسن؟ اونها به
مسائل واقعی خودشون میخواستن بیاندیشن و
وقتی شما به مسئله واقعی خودت میاندیشی
با زبانی به اون مسئله میاندیشی که در
حقیقت در زندگی واقعیت
به کار میبری یعنی من وقتی که راجع به من
اگر عاشق بشم نمیرم شعرای مثلاً شکسپیررو
بخونم که من اگر عاشق بشم به زبان فارسی
عاشق میشم بنابراین
اگر بخوام چیزی راجع به عشق بنویسم یا
عشقمو بیان بکنم کنم نمیتونم به یک زبان
رسمی بنویسم. این صداقت زبانی، این صراحت
زبانی، این شفافیت زبانی، این به اصطلاح
گریز از قالبهای مصنوعی ویژگی عصر مدرنه.
یعنی از مونتین،
حتی شکسپیر، سروانتس اینکه شما به زبانی
حرف بزنی که در زندگی واقعیت با آدمهای
دیگه صحبت میکنی.
این جهان مدرن خلق کرد. یعنی توانست جهان
جدیدی رو بیافرینه. تکرار قالبهای از پیش
ساخته
مکرر و ملالآور
رسمی نیست.
تونست خلق کنه، ابداع کنه سبک اس ولی در
ایران نه عکسش شد. ایران کاملاً عکسش شد.
یعنی ما درست زبان اندیشه و زبان علوم
انسانی و زبان فرهنگ به زبانی شد که اصلاً
هیچکس به کار نمیبره.
کاملاً بیگانهست با ما یا
بومی شد یعنی در حقیقت یک
حقه بازی رخ داد مفاهیم رو به زبان سنتی
برگردوندن و در نتیجه
به صورت فیک ادعا کردن که ما اینا رو
میفهمیم ما اینا رو میشناسیم و میخوایم
به کار ببریم مثل مفهوم قانون اساسی مفهوم
حق و مانند اینها و یا اینکه اساساً رو
به یک زبانی برگردوندم که جنم نمیفهمه.
میگه که و
به خوبی میتوان حدس زد که تا چه اندازه
در ملتی که عشق مفرطی به مستی طبیعی و
اخلاقی دارد استعمال حشش و تریاک تأثیر
خواهد گذاشت. مستی در آسیای مرکزی یکی از
معایب عمومیست. یادم افتاد یک نکتهای که
خب میدونید ما به خیام خیلی افتخار
میکنیم و فکر میکنیم که یکی از
قلههای ادبیات ماست که میتونیم در جهان
بهش باهاش پز بدیم. خب
البته که شعر خیام شعر
بسیار با ارزش اما اون خیامی که غربیها
میشناسن خیامیست که فیتس جرا ترجمه کرده.
حالا جدایی از اون
یک توی کتاب
پسوا شاعر و نویسنده اسپانیایی در کتابش
یادم رفته اسم کتابش اشاره میکنه به یکی
از شعرای خیام و میگهین خیام همش میگه می
بدید می بدید بذارید من می بخورم من بنده
آن دمم که ساقی گوید یک جام دیگر بگیر و
من نتوانم و پسوها که خودش کاملاً مثل
نیچه میمونه
میگه که معلوم نیست که این مستی به چه
قصدیست این مستی کاملاً به قصد
از دست دادن هوشیاریست این درست برعکس
ذهن غربیست که کابوسش از دست دادن
هوشیاریه یعنی کابوس ذهن غربی اینه که
تماسشو با واقعیت از دست بده حالا یا با
توهم یا با مالیخولیا یا با به اصطلاح شور
و هیجان عاطفی و مذهبی یا با
هرگونه شگردهایی که ذهن برای خودفریبی به
کار میبره
کابوس ذهن غربی اینه که از واقعیت جدا بشه
اینه که به خواب بره اینه که بیدار نباشه
و بیداری
بیداری چی میگن
گوش به زنگ بودن الرت بودن
ویژگی اصلی انسان مدرنه انسانی که به شدت
نگرانه نگرانه برای اینکه یک لحظه آینده
رو نمیتونه پیشبینی بکنه که چه خطرات
ناشناختهای او رو تهدید میکنه کاملاً
خودش رو در یک جهانی
فاقد قد اطمینان و یقین و سرشار از تزلل و
تردید و آکنده از ابهام و گره و معما و
شبههای ترسناک خودشو میبینه.
انسان مدرن کسی نیست که با مدرنیته خیالش
از سنت راحت شده و گرفته خوابیده. به عکس
مدرنیته او رو مدام برمیانگیزه به اینکه
مبادا ندیدن خطر رو به مفهوم نبودن خطر
بگیره. همیشه موقعیتش موقعیت بحرانیه. به
اصطلاح کرایسس و کریتیک همریشه هستن.
انسان مدرن انسانیست که خودشو مدام در
بحران
تعریف میکنه و این بحران بحرانیست که
بحران سراسریست. یعنی بحران
خیلی
جزئی و گذرا نیست بلکه بحرانیست که ارکان
جهان او رو مدام داره میلرزونه
و بحران مدرنیته یعنی
آغاز انقلاب و پایان نیافتن اون انقلابها
الگوی تحولات در عصر مدرن هستن یعنی
تحولات بنیادی ناگهانی و واژگون کننده
دفعی و انقلابها از پس انقلابها.
انقلابها از پس انقلابها. انقلاب علمی
انقلاب فلسفی انقلاب کیهانشناختی انقلاب
صنعتی انقلاب اقتصادی انقلابهای سیاسی و
ویژگی عصر مدرن این ناگهان فرو ریختن همه
چیز هست. از دست دادن همه چیز هست. درست
مثل بازار بورس که در یک شب ممکنه که سقوط
کنه و شما از یک فرد ثروتمند تبدیل بشید
به یک فقیر بینوا
این نگران بودن و به اصطلاح دلهرو و تشویش
داشتن
یک
روح
خودآزاری رو خلق میکنه یعنی برای غرب
انسان غربی
فلسفه ورزی یا اندیشیدن یعنی اندیشیدن به
یک مشکل اندیشیدن به یک
بحران اندیشیدن به یک
به اصطلاح وضعیت غیرعادی
و این یعنی که شما مدام
دارید
روح خودتون رو تکه تکه میکنید و نگران
هستید که مبادا نتونید موقعیتی که درش
هستید بفهمید مهار کنید. برای انسان غربی
مدرنیته
انسان و جهان انسانی بنیادش بر شر هست.
شهری که بنیانیست. یعنی نمیتونید شما اون
شهر رو از بین ببرید و زندگی انسان
تراژیکه. انسان در
جهانی زندگی میکنه که درش خیر و شر وجود
نداره و چون خیر و شر وجود نداره
دو طرفی که با هم میجنگند تناقضهایی که
وجود دارن هیچ کدومو شما نمیتونید بر
دیگری ترجیح بدید جهانیست پر از تناقضهای
پایان ناپذیر و رفع نشدنی
خب این تصور کنید این رو با روح ایرانی و
روح آسیا ی که دنبال آرامش و دنبال
اطمینان و دنبال قوت قلب هست. یکی از یه
آقایی که حالا همتون میشناسین ولی اسمشو
نمیبرم بهش گفتم که شما چرا از آلمان
اومدید؟ آلمان که خب شما مدتی بودید اونجا
و خب میموندید اونجا گفت
من در آلمان باید کار میکردم باید درس
میدادم مطالعه میکردم فلان میکردم در
ایران من یه ساعت مطالعه میکنم بعدش قلیو
میکشم بعد میرم با دوستان به اصطلاح
معاشرت میکنم ریتم زندگی و زمان زندگی
بسیار کنده زمان ما با زمان
جهان مدرن کاملاً متفاوته این چیزیست که
گوبینو هم در اینجا میگه میگه براشون زمان
معنی نداره هیچ موقع برای هیچ چیزی دیر
نیست در حالی که برای غربی همیشه برای همه
چیز دیره همیشه خودش رو به اصطلاح
عقبمونده و سراسیمه برای رسیدن حس میکنه
مدام
پریشانه که زمان رو از دست داره میده از
دست دادن دن زمانو حس میکنه به خاطر همین
در زمان اکنونه دیگه اکنون چیه؟ وقتی که
شما لحظه ما قبل اکنون رو از دست میدید
مدام انسان مدرن فقط جهانش جهان سلبی جهان
منفیه فقط با از دست دادن چیزها فقط با
غیاب چیزها فقط با جای خالی چیزهاست که
میتونه چیزها رو درک بکنه در نتیجه
مدام حس فقدان حس غیاب حس از دست دادن حس
فراموشی حس واختن حس گسستن حس پرتاب شدن
در
وسط یک تاریکی بیانها این اون رو مدرن
میکنه. به محض اینکه شما احساس و آرامش
داشته باشید دیگه گذر زمانو حس نمیکنید.
فرقی بین گذشته رو از دست نمیدید و گذشته
چون نمیگذره شما در اکنون قرار
نمیگیرید. انسان مدرن یک ویژگی داره.
هیچ عصری نیست که انسانها در اون خودشون
رو در اون عصر تعریف کنن و بشناسن. انسان
سنتی نمیگفت من انسان سنتیا یا انسان
ایران باستان نمیگفت من انسان ایرانی
عصر باستانم. فقط مدرنها هستن که میگن من
انسان مدرنم. مدرن بودن یعنی در اکنون
بودن. بودن در اکنون بودن در اکنون بسیار
بسیار سخته بسیار دشواره و یک
تقلای
مدام یک هوشیاری
صادقانه و شجاعانه میخواد که شما مدام در
از دست دادن زمان رو حس بکنید و با از دست
دادن بفهمید که در الان هستید بفهمید که
شما میان د تا نیستی هستید. گذشتهای که
نیست و آیندهای که نیست. گذشتهای که به
چنگ شما نخواهد آمد چون بلافاصله اکنون
میشه و گذشتهای که برای همیشه سپری شده و
شما نمیتونید به او بازگردید. این برای
ما چنین نیست. درک ما از تاریخ درک ما از
زمان درکست که غیرتخی. یعنی برای ما گذشته
هست آینده هم هست. در حقیقت گذشته و آینده
وجود نداره. آغاز و پایانه و هست و
میدونیم. بنابراین خیالمون راحته. عجله
نداریم برای چیزی. نگران از دست دادن چیزی
نیستیم.
میگه شکلی که ایرانیا فکر میکنن
اینه که
اینها
میگه که من اشخاصی را میشناسم که دانشمند
متهر در علوم و معارف هستن و نسبت به
فراگرفتن معلومات مفیده حرص ولعی نشان
میدهند و از دقایق و لطائف فلسفه حذ و
لذت مخصوصی میبرن و حااذا چون شب شد به
میخوانی به میخاری میپردازند و مستلاعقل
میشوند و بسیجب تعجب است که بدون هیچگونه
فکری به چنین وضعی خوب میگیرن. ابن سینا
هم در اون زندگینامه که شرح حالی که از
خودش نوشته میگه که من متافیزیک کتاب
متافیزیک ارسطو رو نمیفهمیدم. اومدم شب
خونه و یک جام شراب نوشیدم و بعد شروع
کردم به فهمیدنش.
میگه این ذهنیت وحدتگرا ببینید ذهنیت
ایرانی یک ذهنیتیست که بین چون دوگانه
باور هست به دوگانگی خیر و شر باور داره
حقیقت براش یکیه چون حقیقت یکیه بنابراین
هرچه
به اصطلاح باید باشه هرچه باید پذیرفته
باشه باید در این حقی حقیقت حل بشه مثل
قطرهای در دریا یا توهمه یا القاءات
شیطانه یا اینکه
چیزی جز پرتویی از اون خورشید یا موجی از
اون دریای نیست ذهنیت غربی کاملاً به عکسه
ذهنیتیست که چون درش خیر و شر وجود نداره
درش حقیقت مطلق ثابت هم وجود نداره از پیش
تعیین شده حقیقت در گفتگوی انسانی
فقط خودش رو ظاهر میکنه. یعنی برای
یونانیها دیالوگ به مفهوم سقراطی و
افلاطونیش
تنها راه این بود که شما بفهمید واقعیت
چیه. یعنی با کسی که با شما متفاوت
میاندیشه در گفتگوی با او شما به مفهوم
واقعیت و به احساس واقعیت میتونستید دست
پیدا بکنه و بدون گفتگو با دیگر انسانها
یعنی ذهنهایی که مخالفن با شما
نمیتونستید هیچ درکی از حقیقت داشته
باشید. بنابراین حقیقت و واقعیت، عقل،
زیبایی، خیر، فضیلت، همه اینها مقولههای
کاملاً دیالکتیکین. یعنی مقولههایی نیستن
که یک معنا و یک به اصطلاح قالب داشته
باشن که ازلی و ابدی باشه. مدام اینها در
جریان ارتباطات زبانی بین انسانها سیال
حرکت میکنن.
این
انسان ایرانی که یک انسان
باطنگرایی هست حتی میدونید ما در فلسفه
هم که فلسفه غربم که رفتیم خیلی علاقمون
به
ایدآلیسم آلمانی به خاطر اون جهان خیلی
اسرارآمیزش که به نظر ما میاد خیلی جذبمون
کرده دیگه هایدگری که در ایران اون اومد و
هگلی که در ایران اومد خب یه چیزی شبیه
یک عرفان
شرقی میگه که این انسان
میگه این انسان آسیایی یا صوفی که عشق پاک
و خالصی به خدا داره در همین حال
با یک وضع وضع و وضع روحی مبهم و احساسات
پرهیجانی به خدا و انسان عالم میگردد.
که همه چیز را برای تماشا در مقابل انسان
باطنی یعنی وجدان و ضمیر قرار دهند و کاری
به این ندارن که یعنی انسان باطنی چگونه
انسانیست و راجع به اشیاء خارجی چگونه
قضاوت میکنند و بنابراین موافقت و سازش
کامل در طبقات صوفیه و در روابط آنها وجود
ندارد میگه اینها صوفیا همه میگن که ما
به اصطلاح
مؤمن به خداوند هستیم و ما همه فانی در
خدا هستیم ولی با همدیگه دعوا دارن. یعنی
به یک حقیقت مطلق باور دارن و از اون دم
میزنن ولی همدیگه رو به چشم تحقیر و
خواری نگاه میکنن. خب میدونید که این
زبان تحقیرگر در عرفان ما بسیار بسیار
رایج هست که تو نمیفهمی تو نمیدونی تو
مولوی میگه مردم من در حسرت فهم درست تو
اهل معنا نیستی تو آلودهای تو در
مادیات در تاریکنای طبیعت غرق شدی ملامت
کردن کسی که باهاشون
دست بیعت و
وفاداری نمیده زبانشون بازه
میگه عرفا طبقات پس اجتماعات انسانی و
همچنین طبقات متوسط آن را چنین به نظر
میآورند که کمی بر حیوانات بیشعور و
بیعقل برتری دارن و هیچ فرقه مذهبی یا
فلسفی نیست که به اندازه صوفیه به هر چیز
با نظر حقارت بند این دقیقاً
شیوه
به اصطلاح
ساختاری ذهن ذهن و زبان ایرانیست از به
اصطلاح فیلسوفان و متکلمان و عرفا گرفته
تا فقیهان و به اصطلاح دبیران و
تاریخنگارانش یعنی در فلسفه به این دلیل
ما فلسفه اسلامی نداریم که هر فیلسوفی
فلسفه خودشو فلسفه حقیقی میدونه یعنی ابن
سینا
فلسفه
سهروردی رو قبول نداره. اون رو کاملاً یک
به اصطلاح فلسفه شبه فلسفه میدونه.
سهروردی فلسفه ابن سینا رو قبول نداره.
ملا صدرا فلسفه
سهروردی رو قبول نداره. ابن عربی
اصلاً فلسفه رو فلسفه دیگرانو قبول نداره.
یعنی در حقیقت و هر کدومشونم به فلسفه
خودشون
با خواب و با به اصطلاح مکاشفه و با یک
الهامات غیبی در حقیقت دست پیدا میکنن.
شما اول کتاب اسفار ملا صدرا رم بخونید
میگه که اینا همه به اصطلاح القاءات
غیبیست و یقینیست که از جانب
خداوند بر من
به من عطا شده بنابراین خودشونو با خدا
یکی میدونن خودشونو با حقیقت یکی میدونن و
طبیعیست که وقتی شما اینطوری
تصور کنید خودتونو با حقیقت نتونید فاصله
بگیرید طبیعیست که هر کس جز خودتون رو
باطل میدونید. میگه اینها یک مشکلی که
دارن اینه که با وجود اینکه آدمهای معنوی
هستند
به شکلی عمل میکنن که به ابطال و نسخ
تمام قوانین اخلاقی
میانجامه و این زیر پا گذاشتن به اصطلاح
اخلاق مسئله اساسی
گوبینوست یعنی مهمترین مشکل مشکل اخلاق
رو میگه که مورال اجوکیشن
مشکل مهمترین مشکل ایرانیها رو به اصطلاح
تربیت اخلاقی میدن حالا راجع به اخلاق
صحبت خواهم کرد میگه که اینها حالا کارای
نامشروب میکنن بیغید و بیحس هستن
و آنچه باعث میشود که به خود صفت الوهیت
بدهند همان سکون و بیحرکتی احساسات است.
این خیلی مهمه به خاطر اینکه شما برای
اینکه واقعیتو بفهمید
نیاز دارید به اینکه واقعیتو تجربه کنید
در حقیقت
تفاوت مهمی که بین اندیشه ایرانی و اندیشه
غربی وجود داره اینه که اندیشه غربی
از تجربه جدا نیست
ولی
اندیشه ایرانی
اوجش جاییست که از تجربه جداست و اساساً
تجربه رو به رسمیت نمیشناسه. به همین
دلیله که ما وقتی راجع به سیاست مثلاً حرف
میزنیم، راجع به تاریخ حرف میزنیم،
اون چیزی رو که دوست داریم باشه ازش حرف
میزنیم. نه اون چیزی رو که اتفاق افتاده.
این
باعث میشه که ما جهان اصیل رو جهانی
بدونیم که برای واقعیته. برای
انسان ایرانی اون جهان حقیقی جهانی که
جاودانه است جهان
به اصطلاح ماورای طبیعت و ماورای ماده است
در نتیجه طبیعت و جهان ماده یه جهان
گذراییست و
در نهایت
به نیست که هست نشون میده خودشو
میگه که این اشتراک افکار آسیایی یکی از
عللی بوده که بینهایت برای ممالک شرقی
تأثیرات زیان آوری داشته. ببینید ما الان
وقتی که در بحث
مشکل
ایران بحران فرهنگی و تمدنی ایران حرف
میزنیم ما معمولاً
علل
به اصطلاح عقبموندگی خودمونو نسبت میدیم
به عوامل خارجی یعنی میگیم اقتصادمون بد
بوده نمیدونم آخوندا بد بودن استعمار بوده
جنگهای فلان بوده استبداد بوده در حالی که
اون چیزی که اون شکلی که غربی فکر فکر
میکنه اینه که اون انحط و شکوفایی هر دو
محصول انحط و شکوفایی عقلین ذهنین و اونچه
که آسیا رو به این وضع دچار کرده با وجود
اینکه کهنترین تمدنها رو داشته و
از
دستاوردهای بسیار درخشانی رو به انسانها
عطا کرده ولی دچار رکود و بیحسی
روحی شده در حقیقت ارتباطشو با واقعیت از
دست داده و تن داده به واقعیت چنانکه هست
تقدیرگرایی تسلیم در برابر واقعیت و
انتظار برای نجات از بیرون ما الانم که
میبینید که ما الان اصلاً اگر به ما
ایرانیا بگن که
راه حل خروج از این وضعیت
نکوت
درون شماست یعنی شما باید تغییر کنید که
وضعیت تغییر کنه. ما اصلاً برامون این حرف
بیمعنی به نظر میرسه. ما منتظریم که یه
د استبداد جمهوری اسلامی فرو بریزه.
دموکراسی درست مثل استبداد از بالا بیاد
اونجا مستقر بشه. آزادی برای ما بیاره،
دموکراسی برای ما بیاره، نمیددونم حقوق
بشر برای ما بیاره. ما در تغییر واقعیت
واقعیت بیرونی خودمونو کاملاً ناتوان و
بیکار
قلمداد میکنیم در نتیجه منتظریم که این
اتفاقات بیفته الانم ما چه به اصطلاح
آدمای آوانگار روشنفکرای آوانگاردمون چه
جوونهای خشمگینمون از ظلمهای جمهوری
اسلامی فکر نمیکنیم که راه نجات از در
درون ماست بلکه یه جوری منتظریم یه اتفاقی
بیفته دستی از غیب برون آیاد و کاری بکنن
از نتانیاهو و ترامپ گرفته تا منتظریم
خامنهای بمیره و ناگهان در بهشت به روی
ما باز بشه
میگه که
این انسان
تمام دقت و توجه خود را معطوف به این نکته
کرده که شخصیت خدا را با یک طرز معلوم و
مشخص ثابت مشخصی ثابت و مبین نماید تا
بتواند نتایج حاصله از وحدتشناسی آرامی
را از میان ببرد
میگه و
آنقدر در قدرت کامله الهی یعنی یک قدرت
قاهرهای برای این جهان قائل هست که در
زندگی
روزمره او هم کاملاً سلطه مطلق داره.
میدونید که این تک خدایی یا باور به خدای
واحد
خواستگاه اصلی در حقیقت خودکامگی و
توتالیتاریزمه دیگه. یه خدای واحدی که
تمام هستی و نیسته بشر دست اوست
و انسان در کف شیر نر خونخوارهای غیر
تسلیم و رضا کوچارهای خب این متفاوت هست
با غرب. در غرب حتی چه یهودیت چه مسیحیت
به معنایی که ما در اسلام یگانه باور
هستیم و در زرتشت یگانه باور هستیم یگانه
باور نیستن و این نبود یک خدای قاهر
قادر مطلق
امکان
آزادی رو به انسان میده ولی وجود یک آدمی
که اصلا جای نفس کشیدن به تو نمیده قدرتی
که مطلقه لغه بیهایته و هر کاری دلش بخواد
میکنه و برای کاراش هیچ به هیچکس پاسخگو
نیست خب طبیعتاً از ما یک انسانی ناتوان
از
آزاد بودن میسازه.
مسئله اصلی
اینه که گوبینو یک آدم مذهبیه. آدم
ایتیستی نیست. آدمیست که اعتقاد مذهبی
داره و برای مذهب نقش مهمی قائل هست وها
علیه کسایی که به صورت واکنشی مذهبو ترد
میکنن حتی ایرانیایی که اینجور هستن حرف
میزنه. اما مذهبی که او شیوهای که او
دین یعنی دینداری به شیوه اروپایی کاملاً
متفاوته با دینداری به شیوه ما.
یعنی مسئله این نیست که اروپاییا دین
ندارن ما دین داریم پس ما اگر دینمونو از
دست بدیم ما هم میشیم اروپایی ما هم مدرن
میشیم نه چنین نیست
اساساً تمام تفاوتها در شیوه یک چیزی هست
یعنی تفاوت بین ما و اروپاییا در شیوه
اندیشیدنمون هست در شیوه زیستنمون هست در
شیوه دینداریمون هست در شیوه سیاستورزیمون
هست به همین دلیله که شما اگه عقایدتو عوض
کنی هیچ اتفاقی نمیفته
تغییر عقاید و باور آوردن به عقاید معکوس
شما رو تغییر نمیده از شما هیچ آدم
متفاوتی نمیسازه
ما کسانی که در ایران خدانباور میشن این
خداناباوری جدید یه جور مذهبه دیگه یعنی
طرف قبلاً به خدا ایمان متأسف داشت الان
به بیخدایی ایمان متأسبانه داره و همون
طور که آخوندا دنبال مردم راه میفتن تا
اونها رو به راه راست هدایت کنن حالا این
ناخدا باورانم خداناباورانم دنبال مردم رو
افتادن که خرافاتو از ذهن اونها پاک بکنن
یعنی مدرنیته اگر شما به شکل مذهب به شکل
یک
در حقیقت ایمان و اعتقاد جدید اگر اون رو
بفهمید و در حقیقت او رو به کار ببرید از
توش مذهب در میاد همون طور که از مشروطه
هیچ چیزی مشروطهای بیرون نیومد از قانون
اساسی قانون اساسی درنی نیومد چون قانون
اساسی برای اونایی که نوشتن یه چیزی بود
شبیه قرآن
خب چنین ذهنی ی
میگه که
این نکته خیلی جالبه میگه که
ایرانیها یا آسیاییها
در برابر قدرت کاملاً مرعوب و مغلوبن به
خاطر همین وقتی که
حاکمان
اونها رو به اطاعت خودشون وا میدارند.
حتی افراد باهوش حتی انسانهای فرهیخته و
دانا هم
به بندگی و اطاعت اونها تن میدن. میگه این
مردم باهوش چون نمیتوانستند در مقابل
نفوذ و اقتدار مطلق نظامی و وحشیانهای که
شمشیر به دست داشت داشتن نیروی اراده خود
را از روی آزادی و اختیار به کار اندازند
ناچار به کلی عقبنشینی اختیار کرده و به
تألیف و تدوین کتبی پرداختند که غالباً
دارای دقایق و لطائف ادبی بسیار ممتاز و
عالی و قابل تحسین است و آنچه را که اصول
تصوف قادر به فتح نبوده به فتح موفق
گردیده. اشعار شعرایی که امید و آرزو رو
از انسان قطع میکنن و جز ناکامی حاصلی
ندارن و تمام خاطرها
و در تمام خاطرها هست و از هر دهانی بیرون
میآید و حتی در مجلس اعیان و بازار و
فلان
اشخاصی که گهواره طفولیت آنها در میان
این دستورها و نسایح فاسد کننده اخلاق و
حرکت درآمده همه این دستورها و نسایح را
از مطالب و موضوعات کلی عقلانی میدانن.
یعنی شما وقتی که نگاه میکنید به
بخش عظیمی از میراث صوفیه به قول دکتر
زرینکوب میراث شوم صوفیه. وقتی میگیم
میراث شوم صوفیه فقط این میراث منحصر
نمیشه به صوفیه. ذهنیت صوفیانه در بن
ذهنیت ایرانی هست حتی وقتی که فرهنگم میرن
و چیزی یاد میگیرن اونجا و به
غیر عقلانیترین شیوههای
مواجهه با واقعیت
کاملاً توجیه عقلانی میکنن اونها رو یعنی
به
عضلت گزینی انزوا
چینتوزی به به اصطلاح بدبینی به بدگویی به
ملامت خود و ملامت دیگران به ساختن یک
تاریخ رویایی به
قرار دادن خود در
میان مثلاً مردمها و فرهنگهای دیگه
اوهام و
توهمات تن میدن برای چی؟ برا اینکه
نمیخوان به واقعیت جدا بشن. در ایران یه
بخش عظیمی از نویسندهها یا تریاکی بودن
یا
معتاد بودن یا اهل به هر حال
و بساط بودن و کمتر آدمی مخصان در دوره
دهه ۴۷ نه اصلاً دوره رضا شاه و دوره
محمدرضا شاه بخش زیادی از این روشنفکران
سعی میکردن آمدانه از یک دنیای کاملاً
جدایی از جامعه برای خودشون بسازن. اگر
شما به خونه دانش شایگان میرفتید، خونه
دانش شایگان در حقیقت یه قطعه یه فضایی
بود کاملاً فرانسوی. اصلاً باور نمیکردید
که اینجا ایرانه و این رو شما میبینید.
اون فضای کاملاً خصوصی بستهای که بسیاری
از روشنفکران برای خودشون میسازن برای
اینکه جهان بیرون از خودشونو نبینن. برای
اینکه جهان بیرون آزارشون میده. نمیخوان
در حقیقت
باور کنن که در چه واقعیت
مهیب و ترسناکی قرار دارن که مبادا
خواب از چشمشون ربوده بشه
میگه از اشخاص فوق خارقالعاده به به کثرت
تکرار و شنیده میشود که عالم خلقت
هیچگونه ارزشی ندارد و در آن فلان و فلان
و ما در حقیقت تسلیمیم اینو شما الان من
صبح که صحبت میکردم هم میبینید که خیلیا
معتقدن که ایران اگر وضش خرابه خب همه جا
خرابه ما هم که نمیتونیم کاری بکنیم
بنابراین یه نوع سینیسیسم یکی مسلکی یک به
اصطلاح
بیمسئولیتی
خیلی
حق به جانب در برابر وضعیتی که تغییرش فقط
و فقط به دست ما ممکن هست موجب میشه که
این وضعیت نه با حکومت مستبد نه با اهل
قدرت و اهل به اصطلاح
اهل ثروت بلکه با دست همین آدمهایی که
خودشون رو ناتوان از تغییر میبینن ادامه
پیدا بکنه. یعنی اگر جمهوری اسلامی هست
اگر فرهنگ ما تحت سلطه یک جزم جزماندیشی
و تاریکاندیشی
مذهبی و ایدئولوژیک هست مسئولیت تداومش با
تکتک ماست و ماییم که در حقیقت اجازه
میدیم این وضعیت
تداوم پیدا بکنه
این عادت به خودرو قربانی نمودن نشون
دادن، مظلومنمایی کردن خود رو در حقیقت در
ضعف خود رو ناتوانی خود رو یک حالت موجه و
تره برانگیزی دادن این خصلت خاص
ایرانیهاست.
یک جامعه شرقی با سهولت به بدترین رژیم
استبدادی تن در میدهد و زیر بار جور و
ستم میرود برای اینکه با اصلاحات و رفرم
مواجه نگردد زیرا که برای رفرم و اصلاحات
باید قیام کرد و بر ضد حکومت
حکومت حاضر اقداماتی به عمل آورد و با
اتحاد و اتفاق به مشورت پرداخت و جنب جوشی
بروز داد و چون این کارها درد سر و زحمتی
همراه دارد. بنابراین بهتر میدانند که بر
حسب عادت به حال انفرادی زندگی کنن. زیرا
که عقل صوفیانه چنین دستور میدهد که ظلم
و جوری را که گاه بهگاه به تحمل آن
اجباراً تندر میدهد از جمله ناملایمات
اتفاقی تصور میکند که به مرور زمان درنج
و تأثیرات آن محو خواهد شد.
به همین جهت است که اگر به همسایگان و
نزدیکان آشنایان او آزار و اذیتی وارد شود
ابداً تکانی به خود نمیدهد و زبان به
اعتراض نمیگشاید و چنین میپندارد که
بنابر تعلی تعلیمات عاقلانه و صوفیانه
نباید در کارهای دیگران دخالت کرد.
هیچ چیزی
به همریختهتر و بیثباتتر از روح
آسیایی نیست. هیچ چیزی به این اندازه تابع
فنرهای متعدده مختلفه متحرکی نیست. خدا
میداند که در تحت تأثیر چه اسباب و عللی
باز هم این روح متوجه عقائد مختلفی میشود
که نسبت به یکدیگر بیگانگی تامی دارن. یکی
دیگه از ویژگیهای ذهنیت ایرانی این
نداشتن حساسیت و تناقضه.
یعنی تناقض رو
نه تشخیص میده نه بهش اهمیت میده در حالی
که ذهن غربی
به شدت به تناقض
حساسه در حقیقت این یونانیها بودن که
منطق رو ابداع کردن اساس منطق چیه اینه که
ج یک چیزی نمیتونه هم باشه هم نباشه یک
چیزی نمیتونه
د تا امر متناقض نمیتونن همزمان باشن یا
همزمان نباشن. این اصل تمام ذهنیت
غربیست. یعنی اخلاقش، سیاستش، جامعهش،
ریاضیاتش، علمش، تکنولوژیش بر اساس این
هست که تناقض رو
نمیتونه تحمل کنه. تناقض رو باید از وقتی
تناقضی رو میبینه این تناقض در جهان خارج
نیست. این اشکالیست در فکر او و در نتیجه
او باید فکرشو اصلاح بکنه. او نمیتونه یک
جهان ذهنی داشته باشه که اجزاش با هم
ناسازگار باشن. به همین دلیله که او
میتونه سیستم بسازه و سیستماتیک فکر
بکنه. سیستماتیک فکر کردن ویژگی خاص
غربیهاست. ذهن غربیه دیگه. ذهنی که
میتونه اجزای
بسیار متنوعی رو در کنار هم به همدیگه ربط
بده و با بین اونها هماهنگی برقرار کنه.
به شکلی که هر جزئی هم جزء باشه و هم بخشی
از کل باشه و در نتیجه سیستم
سیستماتیک فکر کردن یعنی که تمام جهان
مادی که شما میسازید اون اجزائش با
همدیگه ارتباط معنادار یعنی در
جهان غربی اقتصاد و ریاضیات و موسیقی و
معماری و سیاست و فلسفه و جامعهشناسی و
ادبیات و هنر و دین و اساطیر همه اجزای یک
سیستمن. با همدیگه همخوانی دارن از یک
منطق پیروی میکنن. دینش
با فلسفهش، فلسفهش با ادبیاتش
در به اصطلاح یک جهان مشترکه. ولی در جهان
ایرانی چنین چیزی نیست دیگه. در جهان
ایرانی فلسفه ما از هیچ ربطی به واقعیت
نداشته. مطلقا اصلاً ربطی به واقعیت
نداشته. هیچ تأثیری هم نداشته در هیچ
چیزی. از اون طرف تاریخنگاری ما به هیچ
چیزی ربطی نداشته. ادبیات ما به زندگی ما
ربطی ن به سیاست ما ربطی نداشته. سیاست ما
به شکل به آداب مذهبیمون یعنی هیچ چیزی با
هیچ چیزی سازگار نیست و ما میتونیم در یک
جهان کاملاً متناوب زندگی کنیم. این خصلت
ذهنیتیست که نمیتونه منطقی، منسجم و
تاریخی بیانش.
میگه هر پیدا میکنی پیرام چند تا
عقیدهایست که اینا با هم مخالفت و تباین
کلی دارن
و این سهل انگاری در امور و سستی و بیحسی
همه از اینجا سرچشمه میگیرن و به این علت
است که از دخول در سیاست اجتناب میکنن.
یعنی نمیفهمن که
سیاست
نمیتونه استبدادی باشه ولی تو خودت آزاد
باشی. تو نمیتونی با کناره گرفتن از سیاست
با به اصطلاح
تلاش برای مبارزه با استبداد نمیتونی تو
به آزادی فردی و به سعادت فردی برسی.
همچین درکی ندارن. در حالی که سیاست به
مفهوم غربیش یعنی
همزیستی همفکری و همکاری و هم
به اصطلاح همراهی شهروندان با همدیگه برای
تعیین سرنوشت برای حل مشکلات مشترک و برای
ساختن یک جامعه بنابراین جامعه برای ما یک
جامعه طبیعیست یعنی ما خودمون رو در ساختن
جامعه دخیل نمیدونیم به همین دلم هست که
هر اتفاقی میفته میفته
غذا قدره ولی جامعه در مفهوم غربیش یه
چیزیست که شما میسازیدش کی میسازه؟
شهروند براش از خارج هدیه نمیارن براش از
بالا خداوند بهشون عطا نمیکنه براشون یک
پادشاه
یک مستبد منور یه پادشاه خیرخواه عادل
بهشون نمیده بلکه تکتک شهروندان اون جهان
اجتماعی خودشون رو میسازن و میدونن که
فکرشون هنرشون سیاستشون ادبیاتشون دینشون
نمیتونه میتونه استبدادی نباشه ولی
حکومتشون استبدادی باشه. پس استبداد ویژگی
حکومت نیست. ویژگی تکتک ذهنیت و شخصیت
تکتک ماست.
دیگه همیشه مرد و خوابآلود هستند و دنبال
فلان.
مذهب شیعه دیگه خودش حالا میگه شیعه یک
ملغمهایست از
به اصطلاح فرهنگ ایران قبل از اسلام و
مسیحیت و فلان و فلان
و بیشتر فلسفه در برای ما فلسفه و عرفان
برای ما نقش یک
غار تنهایی
و پناهگاه انفرادی رو بازی کردن تا اینکه
در ساختن جهان ما نقش فعال داشته باشن.
خب
اجازه بدید من یک تکههای دیگهشو بخونم.
آها
حسابی
خب ما مثلاً کسانی که رفتن فرنگ مثلاً
کسانی که تجدد رو
برای ما
آوردن و شدن پیشوایان و پیشگامان تجدد
اینا چهجوری
تجددو فهمیدن و غربو فهمیدن این این به
نظر من خیلی توجه هوشمندانهایست
که گوبینو میده که میگه این اروپایی که
اینا شناختن ساخته ذهن خودشونه ربطی به
اروپا نداره و اینو ما هنوزم نمیدونیم
هنوزم ما میگیم ما میخوایم مدرن بشیم فکر
میکنیم میدونیم مدرنیته چیه مدرن شدن
چیه
یه داستان ملا نصرالدینو میگه که مولا
نصرالدین حالا میگه مولا نصرالدین این
داستان حکایت
آسیاییهاست
میگه اینها
اگر فشار زیاد بهشون بیاد
ناگهان طنابو پاره میکنن و همه چیزو خراب
میکنن چنان با شتاب به جاهای دور خواهند
گریخت که ابداً کسی به آنها دسترسی نخواهد
داشت زیرا که پریشانگویی سرکشی آنها
حدودی را نمیشناسد و حد یقفی ندارد. یعنی
اینا که مدرن مثلاً مدرن شدن چنان زیر همه
چیز زدن چنان سعی کردن گذشته و خاطره و
هرچی که بوی سنت میده پاک کنن و از بین
ببرن که عین همین داستان
مولا نصرالدینن
در حقیقت اونها مدرن شدنشون کاملاً
به نه تنها به مدرن شدن نیانجامید بلکه که
اونچه روم داشتن از دست دادن مدرنیته
ایرانی
به جای اینکه مثل مدرنیته اروپا
پنجرهها رو به روی جهان تا جای ممکن باز
کنه به تنوع فکری به تنوع فرهنگی به تنوع
اجتماعی تا جایی ممکن مجال بده مرزها رو
برداره ارتباطاتو آسون بکنه مدرنیته در
ایران برای ما زندانها یک انبوهی زندان
ساخت. ما عرب نیستیم. ما نمیدونم ترک
نیستیم. ما مسلمون نیستیم. ما این نیستیم.
ما اون نیستیم. ما یه چیزی هستیم که
کاملاً تخیلیه ولی دیوار کشیدیم. این
شکافهای قومی، شکافهای زبانی، شکافهای
به اصطلاح دینی اینها کاملاً عکس اون
چیزیست که در اروپا اتفاق افتاد. شما
مقایسه کنید اروپا رو با خاورمیانه. در
خاورمیانه
تفاوتهای فرهنگی بسیار کمن
اما تضاد و تنش و به اصطلاح ستیز و کشمکش
بسیار خشونتبار و
سنگدلانه. خاورمیانه تاریخش تاریخ جنگهای
پایدار و صلحهای موقت بوده تا الان که
میبینید چه وضعهیه. ولی اروپا در تنوع
حیرتانگیزه. یعنی در تنوع زبانی در تنوع
فرهنگی در تنوع تاریخی ولی اینها
در در جهانی زندگی میکنن که تکسر
یک ضرورت به شمار میره در قرن بیستم
خاورمیانه
مسلمان شد یعنی بهاییا یهودیا مسیحیا و
پیروان ادیان دیگه زرتشتیها اینها همه
از
این جوامع پرت شدن بیرون رانده شدن یعنی
هرگز خاورمیانه انقدر اسلامی نبوده که در
قرن بیستم یعنی ما هر چقدر که مدرنتر شدیم
بیشتر
دیگری رو ترد کردیم بیشتر
دیگری رو تحمل نکردیم
آسیاییم مثل اروپاییا میگه که اعتقادات
خرافاتی دارن ولی
فرقشون با اروپاییا اینه که
به واسطه تمایلات و حرص و شهوت و پرهیز
تحور و ضعف هیچوقت آزادی را حتی
آزادی و راحتی خیال و آرامش کامل در روح
سرکشانها پیدا نمیشود
و باید این حالت خودستایی و افکار مذهبی
را یک حالت استثنایی به نظر آورد. این
حالت
در عین حال به اصطلاح
حقیر دیدن خود و در عین حال
[موسیقی]
بزرگ دیدن خود یعنی اینا دو روی یک سکه
هستن دیگه خودستایی روی دیگر در حقیقت
خودخوار کردنه
میگه که این اروپا این ایرانیا که رفتن
اروپا به اینا میگه میگزا
میگه که اینا اینا
در این خودنمایی تقلب و تضویرم میکنن و
این فرهنگتا باید دانست که در این
خودنمایی و بیشتر برای خوشآمد مصاحب
اروپایی خود به چنین اظهاراتی مبادرت
میکنن بلکه و و خلاصه اینکه این اظهار
عقیده قلبی نیست بلکه کتمانیست که از روی
سیاست به زبان آورده شما میبینید که این
به اصطلاح نفرت از غربیها ها در میان
غربزدههای ما همونقدر قویه که در میان
سنتگراهای ما. یعنی اون غربزده
غربگرایی
حاصل از فقدان اعتماد به نفسه دیگه. یک
پوششیست که در حقیقت او خود موقعیت فروتر
خودش رو داره پنهان میکنه. میگه پس
نمیتوان به طور کلی به اظهارات آنان
اعتمادی پیدا کرد. یعنی این تجدد به
اصطلاح تجددخواهان و برای شجاعت و
خودنمایی آنها اعتباری قائل کردید. میگه
که بلکه فقط به مشاهده این احوال میتوان
به این فکر افتاد که آیا بروز این رفتار و
احوال نتیجه تماس با اروپاییاان نیست و
آیا معاشرت با خارجان باعث شیوع این رفتار
نشده است؟ میگه بعضیا ممکن تصور کنن که
معاشرت و تماس با اروپاییان موجب تولید
این افکار شده احوال شده. من منکر چنین
تصوری هستم و عقیده ندارم که بعدها در
احوال آنها تغییری روی دهد. یعنی میگه از
جمله چیزهایی که من از میرزاهای فوق ذکر
شنیدم شرح حال ولتر نویسنده معروف ما بود
یعنی فرانسه و من خوب میدانم که این
نویسنده نامی را روزها به ایرانیان معرفی
کردند و ممکن است معرفی آنها ناقص بوده و
یا اینکه خود ایرانیان او را چنین به نظر
آورده باشند. به هر حال ولتری که ایرانیان
میشناسند غیر از آن ولتریست که قرن هجدهم
او را کشیش بزرگ و مرد پارسایی معرفی کرده
است. یعنی دقیقاً این به اصطلاح اتفاق
بسیار بسیار
سرنوشت که میفته اینه که کسانی که
پیامبران تجدد هستن در ایران درک کاملاً
کژ و کلهای از تجدد دارن و
اندیشه غربی اندیشمندان غربی رو به شکلی
که خودشون میخوان و به شکلی که خودشون
دوست دارن
میفهمند و معرفی میکنن در نتیجه تجددی که
به ایران میاد مدرنیته که به ایران میاد
یک مدرنیته بسیار مادی یعنی
جسمیت داره یعنی تکنولوژی صنعت نمیدونم
تسلیحات نظامی قدرت
به اصطلاح حکومتیه و فاقد هرگونه
عنصر معنوی و روحانی و
به اصطلاح فرهنگیست
یعنی این مدرنیته که در اروپا به وجود
آمده محصول به وجود آمدن فرهنگ رنسانس
فرهنگ اومانیستی فرهنگ مدارا فرهنگ صلح
فرهنگ دیگرپذیری فرهنگ
نقادی خود فرهنگ باور به خطاکاری
ناگذیر ذهن انسانی و باور به اینکه یقینی
نمیتونه ما رو نجات بده و بهعکس اونچه که
میتونه ما رو نجات بده تردید هست.
هیچکدوم از اینا وارد ایران نمیشه
در عوض چی میشه قانون چیه؟ شرط زور حکومت
تنظیمات بوروکراسی مالیات بگیریم و در
حقیقت راهآهن بسازیم و
جاده بسازیم و پل بسازیم کارخونه بسازیم
این مدرنیته کاملاً مسخ شده که در ایران
اومد به ما این توهمو داد که اونچه که غرب
رو قوی کرده و اونو مایع حسرت و
مایع
خوردن ما کرده این قدرت تکنولوژیکشه قدرت
نظامیشه پول زیادشه به همین دلیل در این
۱۵۰ سال اخیر مسلمونا در خاورمیانه یه
شانس خیلی عجیب غریب آوردن نفت رو کشف
کردن اونم غربیا براشون کشف کردن و پالایش
کردن و ناگهان یک ثروت بادآوردهای به
دستشون رسید که هرگز اروپاییا در خوابم هم
نمیدیدن.
خب این ثروت
بادآورده
بسیار بسیار
هنگفت
تا امروز
هرگز نتونسته هیچ کدوم از این کشورها رو
مدرن کنه. یعنی ثروتی دارن الان کشورهای
عربی در حاشیه خلیج فارس مثل قطر و کویت و
ناعربستان اینا نصف لندن و نصف پاریس و
باشگاههای ورزشی و نمیدونم
همه چیز اروپا رو خریدن حتی تابلوی
داوینچی رم آقای بن سلمان خریده گرونترین
تابلوی نقاشی در جهانه ولی این او رو مدرن
نمیکنه این
نوع مدرنیته میتونه ساختمان بسازی
ولی نمیفهمی چهجوری بسازی در نتیجه هیچ
درکی از معماری نداری و یک معماری مسخره
یک معماری زشت یک معماری تازه به دوران
رسیده و در حقیقت ضد روح معماری خلق میکنی
بزرگاهای بزرگ که نمیدونم
پارکینگ های بزرگ ساختمانهای عجیب و غریب
غذا خوردن در ظرفهای طلا و فکر میکنی که
این یعنی که به تو یک موقعیت برتری میده
در برابر اروپایی
پول رو به شکلی خرج میکنه که هرگز یک
جامعه مدرن اینطوری خرج نمیکنه.
علاوه بر این قدرت نظامی و تسلیحاتی پیدا
کردن. بمب هستهای اسلامی در پاکستان
تولید شد ولی پاکستان نتونست مثل کشورهای
غربی که بمب هستهای دارن مدرن بشه توسعه
پیدا بکنن. جمهوری اسلامی دنبال بمب رفت.
کشورهای دیگه عبارات و کشورهای دیگه دارن
این همه تسلیحات میخرن از غرب. هیچکدوم
از این قدرت نظامی و قدرت اقتصادی اونها
رو مدرن نمیکنه. چرا؟ به خاطر اینکه این
قدرت نظامی و این قدرت
اقتصادی که غرب داره محصول قدرت
اندیشهشه. محصول یک شکل فکر کردن و یک شکل
زیستن و اون جهان معنویست که داره. جهان
آرمانها، ارزشها و شکل به اصطلاح قضاوت
کردن، شکل دیدن، شکل
به اصطلاح
رابطهای که با دیگری داره این هست که باعث
این انسان توانسته اون تکنولوژی رو خلق
بکنه اون ارتشو بسازه، اون اقتصادو بسازه
نه به عکس.
بنابراین فرهنگ حالا من فرهنگو اینجا معنا
میکنم فرهنگ یعنی اون
سیستمی از به ارزشها سیستمی از مفاهیم که
به زندگی شما معنا میده فرهنگ به هیچ وجه
یک
چی میگن جهیزیه با ارزشی نیست که شما مرتب
بهش بنازید و به رخ در و همسایه بکشید ما
فردوسی داشتیم فلان داشتیم و اینا چون
داشتن فردوسی هیچ وضع شما رو تغییر نخواهد
داد نازیدن به تمدن ۷ هزار ساله شما رو از
این فلاکتی که درش هستید خارج نخواهد کرد
اما اگر شما بتونید به جهانی که درش زندگی
میکنید معنا بدید یعنی صادقانه با واقعیتی
که درش قرار دارید مواجه بشید واقعیت رو
زشتیهاشو کاستیهاش شو کجیهاشو انکار
نکنید و سعی بکنید بفهمید اونو. فهمیدن
یعنی چی؟ یعنی بهش معنا دادن. معنا دادن
یعنی چی؟ یعنی که شما بتونید در اون جهان
انسانی زندگی کنید. مسئله حالا ما فکر
میکنیم که غربیا به ما با چشم تحقیرآمیز
نگاه میکنن و فلان. خب اینا همه تصورات
یک روح تحقیر شده است. خودش خودشو تحقیر
کرده.
این غربیها بودن، اروپاییها بودن که
مفهومی رو به نام انسانیت ابداع کردن در
قرن
هجدهم
ما چیزی به نام انسانیت پیش از این
نداشتیم ما هیومن کیند یا هیومن بینگ
داشتیم نوع انسان ولی هیومنیتی یک مفهوم
کاملاً جدیده
هیومنیتی
در حقیقت
اون چیزیست که انسانها رو
از طریق یک سری ارزشها و ایدهها به هم
پیوند بوده و در حقیقت هیومنیتی محصول
یک فرهنگ هست. فرهنگی که ارزشها و
آرمانهایی داره که بزرگترین
معیار انسانیت رو توانایی او برای ابداع
خودش برای ساختن خودش برای
[موسیقی]
آزادانه عمل کردن میدونه یعنی آزادی
انسانی در حقیقت از انسانیت کامل
برخورداره که برای رسیدن به آزادی
داره تلاش میکنه. آزادی با حقیقت، آزادی
با فضیلت، آزادی با زیبایی، آزادی با خیر
پیوند داره. اگر آزادی نباشه نه خیری هست
نه فضیلتی هست نهی
هست نه
اساساً امکان زندگی هست زندگی با کرامت
این فرهنگه. بنابراین فرهنگ در حقیقت یک
افقیست برای دیدن دورترین چشماندازهای
انسانی برای پرورش روح برای در حقیقت
به دست آوردن یک
عادتها و خلق و خوهایی که شما رو به طور
اتوماتیک به سمت خیر به سمت زیبایی به سمت
آزادی سوق بده. ارسطو میگه که اخلاق در
حقیقت من که گفتم خلقیات در حقیقت اخلاق
چیزی نیست که شما هر دفعه آگاهانه بخواین
تلاش بکنین که اخلاقی عمل بکنین بلکه شما
انقدر ممارست کردین اخلاقی عمل کردین که
اخلاقی عمل کردن تبدیل میشه به عادت شما
تبدیل میشه به طبیعت ثانوی شما یعنی شما
انگار که طبیعتون شما رو میکشه به کار
خوب کردن در حالی که طبیعت آدمو به سمت شر
سوق میده.
فرهنگ یعنی اون عادتهایی که انسانها در
ارتباط با همدیگه
به دست میارن برای ساختن یک جهان انسانی.
برای اینکه آزادی هر فردی از انسان فقط در
جامعه ممکنه. بنابراین اعضای یک جامعه با
ساختن جامعه با پیوندهای اجتماعی با
ارتباط با همدیگه امکان آزادی رو برای
همدیگه فراهم میارن این میشه فرهنگ در
نتیجه فرهنگ چیزی نیست که جسمیت و مادیت
داشته باشه در بیرون فرهنگ یک امریست
متعلق به از جنس جهان ایدهها و از جنس
جهان
روح انسانی
خب ما فرهنگ غربو اینجوری نفهمیدیم که ما
فرهنگ غربو در محصولاتش درک کردیم در
نتیجه برای ما فرهنگ غرب یعنی کهه شما از
یک آزادی برخوردار هستی برای اینکه به
صورت هر کی دلت خواست ناخن بکشی از
نقد به مفهوم مدرنش اینو فهمیدیم که دیگری
رو نقد کنیم دیگری رو ترت کنیم در حالی که
نقد برای مدرنها یعنی نقد خود ما از نقد
خودمون گریختیم
از مدرنیته یک مذهب ساختیم و اون رو به
چماغی تبدیل کردیم برای گسستن ارتباطات
بین
دیگران بین اعضای جامعه در حقیقت مدرنیته
ایرانی همون قدر نقش در
جامعه زدایی داشته که
سنت و ما نتونستیم از
یک سبک زندگی مدرنی خلق بکنیم که ما رو به
هم پیوند بده ارتباطات رو بین ما آسانتر
و
غنیتر بکنه و در نتیجه جامعه تبدیل بشه
به یک نیروی مهمی که خودش رو در برابر شر
چه شر استبداد خانگی چه شر استعمار خارجی
محافظت بکنه هم در برابر دخالت خارجی تا
امروز ما آسیب پذیریم هم در برابر استبداد
آسیب پذیریم
میگه این ولتری که این ایرونیا میشناسن
این ایرونیای فرنگ رفته یه ولتریست که هیچ
ربطی به اون ولتر فرانسوی نداره اون ولتر
فرانسوی یه کسی بود که به
یک سری ارزشهای انسانی عمیقاً باور داشت
گفت که من حاضرم بمیرم تا تو حرفت رو بزنی
یعنی انقدر به مدارا باور داشت ولی
ولتری که اینها معرفی کردن یک آدمیست که
کاملاً میگه که یک آدم شریر و اوباش و
شورشطلب و به تمام معنا مفسد جود است.
غالباً یقه پیراهن را باز میکرده و کلاه
خداکج میگذارد و دست به غمه در بازارها
گردش کنن اربده میکشیده است. روزها
غالباً در نزد ارمنیها به سر میبرده و
در آشابن شراب و عرق یعنی درست همون چیزی
که خود ایرانیا میخوان و عرق افراط
میکرده و شبها را در نزد زنان هرجایی به
صبح میرسانیده است. مخصوصاً نسبت به
آخوندها کینه عجیبی در دل داشت و به هر یک
از آنها که برمیخورد به اندازه امکان
آزار میرسانید و از تحقیر و استحضای
آنها فروگذار نمیکرد و ملاها پیوسته از
شرارت او به رئیس پلیس شکایت میکردن. اما
او شیطان غریبی بود و با سهولت از تغییب
پلیس میگریخت. میگهین چیزیست که رفیق
ایرانی فرهنگه من درباره ولتر به من
میگفت.
باری این است ولتری که در ایران شناخته
شده است اما این نکته را هم باید یادآور
شوند که چون داستان یا فکری به مسافرت
پرداخت و از ملتی به ملت دیگری انتقال
یافت به اشکالاتی برمیخورد و در بعضی
جاها با شکست مواجه میگردد و ممکن است
پیرایههایی با آن بسته شود به طوری که
چون به مقصد رسید ابداً شباهت به صورت قبل
از مسافرت نداشته باشد اکنون از شرح حال
ولتر صرف نظر نموده و داستانی راجع به شرح
حال ناپلئونی رو که در ایران معروف شده
نقل میکنه. یه ناپلئونی هم میگه که
ایرانیها یه ناپلئون در ذهنشون هست که
کاملاً عین شاههای مستبد خودکامه
خونخواره خودشونه. یعنی یک شاهی که هیچ
قانونی نمیشناسه و از هرگونه سنگدلی و
ستمی پرهیز نداره. میگه که نمایش دادن
ناپلئون بدین طریق مطابق واقع نیست. اما
چون دقیق شویم میبینیم که آسیایی وقایع
را به صورت دیگری میبینند. هرگاه بشند که
امپراتور فرانسه دارای هوش فوقالعادهای
بوده فوراً در خاطر خود به تفسیر و تعبیر
میپردازد و آنچه را که در مغز خود ترکیب
نموده به زبان میآورد. یعنی پادشاه
باقتدار و مستبدی را به نظر میآورد که
قدرت آن نامحدود و فوقالعاده و نسبت به
همه کس بیاعتماد و زنین است و فریب دادن
او امکانپذیر نیست. زیرا که دارای فراست
و هوش خارقالعادهایست و هر واقعهای را
با سرعت با سرعت تصور ناپذیری درک
مینماید و فوراً قضاوت میکند. این است
آنچه که ایرانی نسبت به پادشاه بزرگی در
خاطر خود مجسم میکند.
آسیایی انسان واقعی کسی را میداند که چیز
خوشنمایی را ببیند. میل تملک آن در او
ایجاد نشود و البته چنین اشخاصی استثنایی
هستن.
خب
گوبینو خیلی سعی کرد به ایرانیها
ایرانیها رو تشویق کنه که دکارت رو
بشناسن
و معتقد بود که برای ایرانیها
آشنایی با فلسفه دکارد بسیار میتونه
تاثیرگذار باشه خب خب ایرانیا دکارتو حالا
یه ۵ ۶۰ سال بعدشم شناختن با ترجمه فروغی
اما باز اتفاقی نیفتاد چرا به دلیل اینکه
اونچه که ما از دکارت آموختیم یه سری
عقاعد بود یه سری نظریهها بود یه سری
مفاهیم بود
در حالی که اون شک از دکارت مخصوصا کسی
مثل گوبینو میخواست به ما بیاموزه و ما
باید از دکارت یاد میگرفتیم این شک کردن
شک کردن در چی؟ نه شک کردن در اونچه که ما
نسبت به سنتمون
میاندیشیم و نسبت به تاریخمون بلکه شک
کردن در تمام اون چیزی که راجع به مدرنیته
تا الان در ذهن خودمون
راه دادیم یعنی مدرنیتهای که تا امروز ما
میشناختیم ازش حرف زدیم زیر علمش سینه
زدیم اگر در عمل ناکامه اگر در عمل عقیمه
اگر در عمل به نتایج معکوس ش انجام میده
این به دلیل اینکه اون مدرنیته که ما در
ذهنمون بوده یک مدرنیته عقیم
به اصطلاح
مسخ شده قلابیه و در نتیجه تمام تصوراتی
که داریم راجع به جهانی که درش زندگی
میکنیم باید بریزیم دور و از نوع سعی
بکنیم به شیوه دیگری اون رو بشناسیم.
این خب کار سختیست. ما حاضر نیستیم این
کارو بکنیم. شما الان به ایرانیاهایی که
شعار آزادی نمیدونم دموکراسی نمیدونم
ایران آزاد ایران آباد میدن بپرسید آزادی
چیه دموکراسی چیه سکولاریسم چیه قانون
اساسی چیه ایرانیا الان در خارج از کشور
۳۰۰ تا قانون اساسی نوشتن یعنی خود همین
نشون میده که هیچ درکی از قانون اساسی
ندارن ولی حاضر نیستن که مطلقا اون چیزها
عقادی رو که راجع به این مسائل دارن از
دست بدن عقادی رو که دارن آزادی اینه،
دموکراسی اینه. حالا این چیزی که توی سر
ما رفته طبیعتاً یک عقیدهایست که اگر شما
مطالعه بکنید و اگر شما در معرض قضاوت
دیگران قرار بدید متوجه میشید چقدر سطحیه.
در نتیجه این اون چیزی که ما طلب میکنیم
یک
توهمی بیش نیست. به همین دلیل که در عمل
هم به آشوب و به اصطلاح وضعیت بسیار عجیب
و غریبی منجر میشه. چرا روحانیتی که در
برابر مدرنیته ایستاد باید امروزه از تمام
به اصطلاح قدرتهای نظامی و اقتصادی و
سیاسی که جهان مدرن در اختیارش قرار داده
بهرهمند باشن و بعد اونهایی که به اصطلاح
خودشون رو
تجددگرا میدونن از هرگونه
نیروی اجتماعی از هرگونه قدرت تأثیرگذاری
از هرگونه امکان مکان به اصطلاح
بیرون بردن جامعه از این بحران محروم باشن
چرا چرا روشنفکرا در ایران یه دونه
پاتق ندارن که دور هم جمع بشن با همدیگه
حرف بزنن ولی جمهوری اسلامی تمام فضای
جامعه و مکان عمومی رو در حقیقت مصادره
کرده چرا این مدرنیته ما چرا به کام سنت
شد چرا این مدرنیته باعث شد که به اصطلاح
مدرنیستها قربانی بشن
و ضد مدرنها
به کام ضد مدرنها تمام بشه. این به دلیل
اینکه مدرنیتهی که ما دنبالش بودیم یک
مدرنیته کاملاً
موهوم و معیوب بود. پس مسئلهای نیست که
ما باید در اونچه که راجع به خودمون و
تاریخ گذشتمون میدونیم شک کنیم، بلکه
باید در این ارزشها و آرمانهای مدرنی که
داریم، در رویایی که برای ایران آینده
داریم در تمام اینها تردید کنیم و بترسیم
از
ساختن
رویاهای کاملاً بیپایی درباره مدرن شدن،
درباره دموکراتیک شدن. ن درباره
ایران بعد از دوران جمهوری اسلامی به خاطر
اینکه این توهمات یه چیزی مثل جمهوری
اسلامی به وجود میاره فقر فکری ما هرگز با
از بین رفتن جمهوری اسلامی درمان نمیشه ما
باید بپذیریم
که در نهایت
فقر فکری و در نهایت
توهیدستی
فرهنگی قرار داریم و سیاستو اشتباه
فهمیدیم جامعه رو اشتباه فهمیدیم شهروندو
اشتباه فهمیدیم
جامعه مدنی رو اشتباه فهمیدیم و چون
اشتباه میفهمیم همیشه خودمون داری برای
آویختن
خودمونو میبافیم با این توهمات خب
یک پاراگراف دیگه میخونم و بعد متوقف بشه
بارها و به شکلهای گوناگونی
در حقیقت تحلیلی که میکنه از وضعیت ما
مسئولیت
به وجود آمدن و تداوم استبداد رو ابدا به
سرکوب و قدرت حکومتها نسبت نمیده بلکه
اون چیزی که باعث میشه که استبداد به وجود
بیاد و تداوم پیدا بکنه این سرسپردگی
این تسلیم تکتک شهروندان هست یعنی استبداد
به وجود نمیاد مگر اینکه شما
از خودتون امکان مقاومت رو سلب بکنید یا
بدتر بهش ایمان بیارید نشون میده که نقش
نقش دین و نقش روحانیت همیشه در این بوده
که
عموم مردم با میل و داوطلبانه به حکم
حکومت گردن بگذارن یه تفاوت مهمیست بین
اسلام و روحانیت اسلام و مسیحیت و روحانیت
مسیحیت که ما معمولاً همین روشنفکرای ما
درست متوجه نشدن مسیحیت هرگز با حکومت
خاصی
همپیمان و همبسته نبوده یعنی مشروعیت بخش
یک نوع نظام سیاسی نبوده و این فاصله موجب
شده که در حقیقت بتونه
از اینکه کاملاً در خدمت تحکیم قدرت سیاسی
در بیاد پرهیز بکنه علاوه بر اینکه خب ما
یه دوگانگی در وسی مسیحیت داریم
آنچه از آن قیصر است قیصر باید داد و آنچه
ازان مسیح هست به مسیح ولی در اسلام
اینطور نیست و روحانیت مدام علما مدام
حکومت استبدادی خودکامه
به اصطلاح بی
قانون ستیز
ستمگری رو توجیه کردن در حقیقت نظام فتوا
نظام فقه در خدمت
استقرار، توجیه و تداوم این نوع استبداد
ایرانی و شرقی بوده. خب البته در دوران
قبل از اسلامم همین طور بوده
و این تفاوت تفاوت مهمیست. ولی ما در
ایران این تصور کردیم که اسلام با مسیحیت
یکیه و فکر کردیم که در
فرانسه انقلاب فرانسه تمام مسیحیتو از بین
برده
کلیسا رو نابود کرده تا آزاد شده در حالی
که خب اینا همه تصورات
خلق ذهن خودمون
Eh Eh
میبینه بین شکل دینداری ایرانیها و نظام
اجتماعی و سیاسیشون.
این به اصطلاح کشف مهم متفکران
عصر جدید بود که تونستن
بین نوع دینداری
نوع اعتقادات و باورهای
انسانها و نظام اقتصادی و سیاسی و
اجتماعی که به وجود میآورن رابطه برقرار
کنن ماکسبر کتابی نوشت به نام اخلاق
پروتستان ستان و روح سرمایهداری و نشون
میداد کاپیتالیسم یا سرمایهداری در
آمریکا محصول پروتستانتیسم
آمریکاییست یعنی
اخلاق پروتستان ایجاب میکنه که شما به
این شکل
فعالیت اقتصادی بکنید بسیار کار بکنید کم
مصرف بکنید سرمایه گذاری بکنید و در حقیقت
کاپیتالیسم
با یه نوع اخلاق دینی خاص پیوند داره. این
اخلاق در
ایران اخلاق ما با نوع اقتصاد ما یعنی
اخلاق
اخلاق و اعتقادات ما با نوع اقتصاد ما با
جامعه ما با نوع سیاست ما ارتباط مستقیم
میبینه گوبینو چیزی که ما خیلی
هنوز بهش آگاه نیستیم
بله میگه که
خیلی
امیدواره که ایران و آسیا بتونن از این
وضعشون
نجات پیدا بکنن ولی یک امید لرزانی داره
من یکی از چیزایی که دوست دارم اینه که
آثار اسلامشناسان خاورشناسان و
اسلامشناسان قدیمی رو بخونم و ببینم که
اونها در مثلاً اواخر قرن نوزدهم اوایل
قرن بیستم
چه امیدهایی داشتن به تغییر در جوامع
اسلامی و وحشتناکه
که تما همه اینها
معتقدن که مسئله روشنه شما باید دست از
تقلید بردارید شما نباید با واقعیت مبارزه
بکنید علمای شما باید بیان تو جهان واقعی
و شما نباید تن به استبداد بدید ولی در
عمل میبینیم که همه اون امیدها به
بر باد رفت.
خب بسیار خب من
اینجا متوقف بشم
و البته دروغ مسئله دروغ خیلی براش مهمه
برای ما حالا من بعداً راجع به دروغ توضیح
میدم
بله خسته باشید آقای خالجی
خواهش میکنم
بسیار خب دوستان اگر نکتهای هست پرسشی
هست در خدمت شما هستیم.
آقای
سعید بفرمایید خواهش
بله ممنون سلام
صحبتهای خوبی مطرح شد
بهتر از من میدونید آقای خل در این زمینه
خیلی هم کار شده بعد از اون مطالبی که شما
فرمودین
هم حالا به عنوان مستشرقین هم حتی اون
جمالزاده رو همهمون میدونیم اولین بار
اینو الگویات ما ایرانیان
بعد ۵۰ سال گذشته شته یه بحثی در داخل خود
توسعه مطرح شد به نام رابطه نظام شخصیت و
توسعه. دقیقاً همین مباحث کار شد. اون
استادا هاروارد که کار میکردن در ایرانم
اتفاقاً مطالعه میشد یعنی دقیقاً افرادی
اومدن در ایران مطالعه کردن مثلاً به نام
لرنر ۱۹۶۰ و خوردهای که اتفاقاً جالبه در
خاورمیانه هم ایران اون موقع مثلاً یادم
نیست بین ترکیه عمان ۶۷ تا کشور بود رتبه
آخر رو آورد در مورد شخصیت انتگالی
ترنسفورمیشن پرسنالیتی به اصطلاح که
شخصیتی که تغییر نمیده خودشو حالا اون بحث
قدیم می به اصطلاح یعنی در ایرانم دغدق
بوده به نظر میرسه خیلی هم کار شده یعنی
اگه دوستانی که این حوزه علاقهمندن سرچ
کنن شخصیت ضد توسعه در ایران خیلی تحقیقات
زیاده هم قبل انقلاب هم بعد انقلاب
و در بعضی استانها خیلی زیاده بعد ۱۰ سال
اخیرم بازم خیلی زیاد تحقیق شده حتی
کتابهای خوب یا بعد یا متوسط حالا کاری
ندارم مثلاً مسعود فراست با یه کتابی نوشت
باسم خیلی پرفروش شد با همین عنوان خلقیات
ما ایرانیا تحلیل محتوام خیلی شده یعنی
معدلی که میگن همون حرفای جالبه همین
کبینو هست که به اصطلاح صدفه سال پیش گفته
یعنی انگار خیس تغییر نکرده اما مطلبی که
من میخوام بگم و شاید شما و دوستان دقت
کنین اینه که یک داخل ایران ما نمیتونیم
یعنی اون تحقیقاتم هیچ کدوم نشون نمیده ما
یک شخصیت ملی ثابت داریم یعنی همه افرادی
که در داخل ایران هستن دارای این خصوصیات
و ویژگیها هستن. به نظر میرسه بعضی
شهرها و مکانها
همه در داخل سنتی
فرق میکنن. مرحله ببندیشون در ارتباط با
خلقیاتشون نسبت به نزدیک شدن به انسان
مدرن نسبت نزدیک و دوری دارن. این یه مورد
که باید دقت کنید. دوم اینکه اگر اون ایده
رو که مثلاً شایگانم داشت فرض کنید آسیا
در برابر غرب و یا اینو سؤال من دقیقاً
همینه. آیا شما به این صورت فکر میکنید؟
انگار ما د تا خط موازی هستیم. انسان
سنتی، ایران سنتی، آسیای سنتی با غرب مدرن
هیچوقت به هم نخواهیم رسید. هر موقع
بخوام به هم برسیم ش درگیری بهش میدیم.
ولی مثلاً شکلگیری انسان مدرن در ژاپن
اینو یه خورده زیر سؤال برد. فرض کنید
ژاپنیا در ۱۰۰ سال گذشته به ۱۰۱ دلیل
جامعهای رو یا انسانی رو شکل دادن که به
هر حال انسان خیلی رشناله، مدرنه و تمام
شاخصها رو داره. در حوزه مثلاً عقلانیت
اونایی که مطالعه میکنن در حوزه مدیریت
شما اشاره کردی به زمان میبینیم که دارن
حتی بعضی مواقع بعضیا میگن مدیریت مثلاً
ژاپنی بعضی مواقع جلو هم افتاده و اتفاقاً
اون عقلانیت سوری و ابزاری غربی رو هم یه
خورده به اصطلاح در یه حالتهای بیشتر
تشدید کرده در یه حالتهای بیشتر انسانیش
کرده حالا اون بحث نداره پس در داخل ایران
هم این شاخصها خصوصیتها خیلی فرق میکنه
شه به شهر فرق میکنه بعضی به اصطلاح
مکانها حالا من خیلی نمیخوام اسم ببرم
چون حساسیتست این یه مورد دوم
مسیری که هست به هر حال انسان مدرن درسته
در غرب آمر اروپای غربی آمریکای شمالی به
نوعی شکل گرفته شماهم اشاره کردید ولی آیا
اون تفسیری که در ایران هست شما بهتر از
من میدونید هایدیگریها آیا تقدیر انسان
انسانی همین ایرانی همینه مثلاً اونجا یه
دنیای شیطانی شکل شکل گرفته اینجا یه
دوران رحمانیه یا اونجا غربی شکل گرفته
اینجا آسیایی هست به اصطلاح یعنی تقدیر
همینه خب اگه ما اینو بپذیریم این خلق
ویاد هست که به نظر مثل بخشیش هست ولی این
همه دغدغه داریم که مطالعه میکنیم از اون
شما الان مطرح میکنین و ۵ ۶۰ ساله مطالعه
میکنیم آیا به نظر نمیرسه که ما داریم
یه به اصطلاح اینا رو خلغلک میدیم به
اصطلاح دور میریزیم به اصطلاح درسته خیلی
در حوزه سیاست نه ولی در حوزه اجتماع به
نظر میرسه از این خلقیات خیلی دور میرسه
مثلاً اخیراً یک مجارستانی فکر کنم رفته
بود مطالعه کرده بود یا مش به عنوان
توبیست حالا فکر کنم دانشگاه گفته بود
فلان شهر مردم خصوصیاتشون خیلی از نظرم و
دیسیپلین مثلاً به آلمانیا نزدیکه حالا
اسم شهرم نمیارم شایدم غلطه برداشت شخصیشه
میخوام اینو عرض کنم که یه خورده میشه
گفت درون جامعه مثلاً کسانی که الان به
ازدواج برابر فکر میکنن یا عمل میکنن
بچههایی که در داخل خب اینا دیگه خیلی از
این خلقیات رو مثلاً تقدیرگرایی و به
اصطلاح نمیخوام بگم دروغ کم شده ولی راست
حسینی میگن میگه من منم هیچی ندارم تو هم
هیچی نداری ازدواج میکنیم یا کار میکنیم
یا استارتآپ میزنیم اینو به نظر من باید
جدی بگیریم اما در حوزه سیاست و اون فرهنگ
عمومی که به هر حال حوزه سیاسی و حکومتی و
ضد حکومتی یعنی هر دو با هم این خلقیات
هنوز بازولیک میشه و هنوز خیلی تکرار میشه
سؤالم مشخصاً اینه در داخل ایران به نظر
شما به اصطلاح سلسله مراتب از نزدیک شدن
به انسان مدرن منطقه به منطقه شهر به شهر
حتماً وجود داره. خب دوم اینکه آیا شما هم
مثل اونا مجبور یعنی با طرح مباحث
میخواید بگید که ما باید اینا رو دور
بریسیم و بعد میتونیم در آستانه انسان
مدرن قرار بگیریم یا نه؟ شما فکر میکنید
دیگه چون اینا رو دارین پس تقدیر ما اینه
که همین مسیر رو ادامه بدید. ممنونم.
بله ممنونم. شما منظورتون از مدرن شدن
چیه؟
ما چهجوری چهجوری معلوم میشه مدرن شدیم؟
نه من نگفتم مدرن شدیم میگم که شاخصهایی
که برای شخصیت یا انسان مدرن خب اینا در
بحثها مشخصه که مثلاً تقدیرگرایی در
برابر غیر تقدیرگرایی کسی که امتیاز
بالایی در تقدیرگرایی میاره میگیم این
انسان سنتیه کسی که
نه خب شما میتونید تقدیرگرا هم نباشید
باز مدرن نباشید شما ممکنه معتقد باشید که
اصلاً
براتون اصلاً مهم نباشه کاملاً به به قض
به تصادف و به
روند گذر زمان تنید. درسته؟
یعنی به یه نوع کلبیگری. همون کلب مسلکی
که گفتم سینیسیسم یکی از مهمترین
ویژگیهای جامعه ایرانیه دیگه. یعنی در
مواجهه با جمهوری اسلامی با در مواجهه با
یک نظام سرکوبگر آدما تبدیل میشن به یک
آدمایی که فکر میکنن که همه چیو میدونن
و دنیا هم که همینه و کاری هم که نمیشه
کرد و از یک موضع کاملاً دانای کل
تن میدن به شرایط میرن برا خودشون یه
دنیای خصوصی درست میکنن بسیاری از
استادای دانشگاه میگن ما افتخار میکنن که
ما رادیو گوش نمیکنیم ما تلویزیون گوش
نمیکنیم ما اخبارو نمیخونیم من خودم از
زبان یکی از آدمای مشهور زمان که ایران
بودم شنیدم که افتخار میکرد که من از اول
جمهوری اسلامی گوش به رادیو ندادم بعد
اونوقت یک ب بلاهایی سر خانوادهش آوردن که
بعید میدونم که نفهمیده باشه که نبودن در
جامعه شما رو در امان نمیداره از
مصیبتها ببینید یه نکته رو خدمتتون عرض
کنم دوست عزیز
وقتی که میگیم که ذهن غربی سی سیستماتیک
فکر میکنه به این معناست
که من از اخلاق
یک فرد حرف نمیزنم. نمیگم که مثلاً در
شهر فلان اخلاق اینطور. من اصلاً این این
تحقیقا و این حرفایی که آقای فراستخواه و
این تیپ آدما میزنن اصلا قبول ندارم.
اینا تمام
بیراهن. ببینید ما داریم بر این فرض داریم
حرف میزنیم در آنتروپولوژی یا انسانشناسی
فرهنگها
ما میگیم جامعه وضعیتی که یک جامعه درش
قرار داره محصول اراده آگاهانه
فرد نیست بلکه انسانها
سبک زندگیشون عادتهاشون
سلائقشون ذوقشون یک چیزیست که به صورت
ناخودآگاه شکل میگیرن خودشون هم بهش آگاه
نیستن و حتی هرگز نشه به اون کسی آگاهی
پیدا بکنه. بنابراین انسان عملش
همواره برای خودش آگاهانه و با اراده
نیست. خب این عمل تابع یک سیستم فرهنگیه.
یعنی چی؟ یعنی یک
الگوهای
فکر کردن، عمل کردن، قضاوت کردن، رفتار
کردن، حرکت کردن، نگاه کردن حتی بدن انسان
محصول فرهنگه. ژنتیک محصول فرهنگه. این
ژنتیک نیست که فرهنگو درست میکنه. فرهنگه
که ژنتیکو درست میکنه.
در نتیجه پس غیر شخصیه. ما داریم از اخلاق
غیر شخصی حرف میزنیم. یعنی داریم از یک
جامعه به مسابع سیستم حرف میزنیم. یعنی
منی که الان دارم این حرفا رو میزنم با
یک پیرزن بیسوادی که در یک روستای
دورفتادهای در ایران هست ما اعضای یک
سیستم اجتماعی هستیم اعضای یک سیستم
فرهنگی هستیم اعضای یک سیستم زبانی هستیم
و به همین دلیل هست که ما برای اینکه
بدونیم که این سیستم چگونهست نیاز به دانش
داریم نیاز به چشم مسلح داریم و همین طوری
که مشخص نیست علاوه بر اینکه این سیستم
سیستم اجتماعیست
و جمعیست سیستمی نیست که یک شبه به وجود
اومده باشه سیستمیست که در جریان تاریخ در
انبوهی از گسستها و پیوستها و تلاطمها
و تغییرها و برخوردها به وجود اومده پس
این سیستم یک محصول تاریخیست یعنی فرهنگ
ساختارهای فرهنگی الگوهای به اصطلاح
اندیشیدن و سبهای زندگی هم به اصطلاح
تبار بار تاریخی دارن و هم
در پهنه اجتماع گستردن هم در عرض جهان
انسانی هستن هم در طولش این موجب میشه که
شما فکر نکنید که اگر مثلاً جمهوری اسلامی
مردمو اذیت کرد مردم در واکنشش روسریاشونو
درآوردن الان ما مدرن شدیم نه واکنشها هم
بخشی از همون از همون الگوها پیروی میکنه
یعنی شما باید در نظر داشته باشید که
اونچه که مهم هست اینه که شما بتوانید
خودتون رو
متفاوت از دیگری ببینید و
آگاهی رو به تشخیص تمایز بدونید نه به
ایجاد تشابه ذهنیت ایرانی ذهنیت تشابه
جوست یعنی از راه شبیه کردن یک امر
ناشناخته به اون چیزی که میشناسه میخواد
اون رو بشناسه. در حالی که ذهنیت منطقی،
ذهنیت تاریخی ذهنیت
تمایزسازه. یعنی چی؟ یعنی من چگونه من
خودمو میفهمم؟ با تشخیص اینکه من دیگری
نیستم. پس دیگریست که به من امکان
خود بودن میده. پس دیگری میشه عین خود
بودن و و بدون دیگری خود وجود نخواهد
داشت. خب ما غرب رو
تمام تلاشی که این ۱۵۰ ساله کردیم و
میکنیم برای مدرن شدن نبوده. برای غربی
شدن بوده. ما فکر کردیم میتونیم غربی
بشیم و میشه غربی شد. در حالی که ما نه
تنها نمیتونیم غربی بشیم که نمیتونیم به
دیروز خودمون هم برگردیم. اگر غرب رو به
عنوان دیگری ببینیم اونوقت به جای اینکه
بشینیم یک عالم از این به اصطلاح مزخرفات
دانشگاهی بنویسیم که مطالعه مقایسه بین
نمیدونم چی ایرانی با چی فرهنگی و بخوایم
نتیجه بگیریم که بله ما هم داشتیم ما هم
داریم ما بهترشو داشتیم اونوقت سعی
میکنیم به نقاط تمایز به اون چیزهایی که
بین ما و غربیها فاصله میندازه به
اونها توجه کنیم چون تنها اینها ایجاد
فاصلهست که به ما امکان دیدن میده. شما
اگر بخواید یه چیزی رو ببینید نمیتونید
چشتونو بهش بچسبونید. باید بتونید ازش
فاصله بگیرید. ما باید بتونیم از غرب
فاصله بگیریم اون رو ببینیم و بعد وقتی که
از او فاصله گرفتیم از خودمون هم فاصله
بگیریم و خودمون و غرب رو
در به اصطلاح کشف تمایزهاش تلاش بکنیم.
فرهنگها نمیتونن با همدیگه یکی باشن.
امکان اینکه فرهنگها از یک سری ساختارها
و زیرساختهای مشترک در و جهانی پیروی کنن
ناممکنه. بنابراین فرهنگها با هم
متفاوتن. این تفاوت به هیچ وجه به معنای
برتر یک فرهنگ بر فرهنگ دیگه نیست. بعضی
از فرهنگها هستن که در یک دورانهایی
میتونن بسیار موفق باشن مثل تمدن ایران،
مثل تمدن چین، مثل تمدن هند و در یک
دورانهای دیگه نمیتونن مثل همه این
تمدنهایی که به پایان رسیدن و در حقیقت
تمدن یونانی
جهانی شده. پس همین تمدنی که الان هست و
ما تمدن غربی مینامیم این مال آدمای خاصی
نیست.
برآیند تمدن جهانیست برآیند تمدن بشریست
پس ما با شناخت درست
تمدن با شناخت درست فرهنگ با شناخت درست
به اصطلاح وضعیت انسان در اصل کنونی این
اعتماد به نفس آسیب دیده این روح زخم
خورده این روان گزیده شده این شکسته شدن
زیر بار تحقق و احساس شرمنگی کردن از این
رها میشیم. یعنی مشکل ما با غرب اینه که
ما در میخوایم به غرب برسیم. میخوایم
خودمونو مثل غرب نشون بدیم. احساس حقارت
میکنیم از آوانگاردترین
آوانگاردای ما تا آخوندای ما همشون در
برابر غرب احساس حقارت میکنن. هم به شدت
مجذوع به غربن هم به شدت متنفرن از اینکه
چرا غرب اون چیزی رو داره که اونها ندارن
و فکر میکنن که یک روزی خواهند توانست به
همون چیزی دست پیدا کنن که غرب نه مدرنیته
ایرانی باید ابداع بشه باید ایرانی به شکل
ایرانی برای ایران و جهان ایرانی موقعیت
ایرانی پرسشهای ایرانی مسائل ایرانی
نیازهای ایرانی ابداع بشه
ما علوم انسانی رو باید ابداع کنیم. ما
فلسفه رو باید ابداع کنیم. هیچکدوم از
اینا نمیتونه صرفاً وارد بشه. به خاطر
اینکه اینا یعنی فکر کردن. هیچکس به جای
ما نمیتونه فکر کنه. بنابراین ما در با
مدرنیتههای گوناگونی مواجه هستیم.
مدرنیته ژاپنی، مدرنیته چینی، مدرنیته
روسی اینها با همدیگه فرق میکنن. اما
لزوماً هیچ کدوم موفق نیستن
که بتونن به دستاوردهای
که مدرنیته غربی بهش دست پیدا کرده دست
پیدا کنن. مدرنیته در خارج از اروپا تنها
یک جا موفق شد. یک جا فقط یک جا و اونم
آمریکا بود. مدرنیته آمریکایی مدرنیتهای
بود که محصول
طراحی و معماری آگاهانه
اندیشمندان بزرگی بود که میدانستن برای
خودشون و برای موقعیت خودشون باید
بیاندیشن و با اون که پدران بنیانگذار
آمریکا از بالاترین تربیت و دانش اروپایی
بهرهمند بودن اونها آگاهانه ه نخواستن
اروپایی بشن. اونها آمریکا رو ابداع
کردن. بنابراین ایران مدرن ابداع میشه.
ایران مدرن میشه که اینطور نیست که شما
شروع یه چار تا برنامه توسعه بنویسید و
بعد ایران مدرن بشه. ایران مدرن یعنی
ایرانی که ما ابداع میکنیم. هر لحظه خلق
میکنیم می چیزی رو خلق میکنیم که هرگز
وجود نداشته. اساس مدرنیته اینه که با عقل
خودت بیاندیش. جرأت اندیشیدن با عقل خودتو
داشته باش. مدرن شدن یعنی این مدرن شدن
این نیست که ما مثل فرانسویا غذا بخوریم و
مثل فرانسویا برقصیم و مثل فرانسویا زندگی
کنیم.
من یه آب جان یه نکته کوچولو بگم شاید
ببینید
خلقیات رو خب دیدید ۳۰۰ تا متغیر مطالعه
کردن مفهومسازی کردن عذر میخوام از سر
بعد همونی که شما میفرمایید درسته من ن
ببینید بذارید ببخشید صحبتتونو میبرم
ببینید راجع مشکل من با خلقیات اینه که
خلقیات یعنی کهه مثلاً طرف دروغ میگه من
همچین اعتقادی ندارم این دروغگویی که ما
ایرانیها داریم همون دروغگویی نیست که
غربیها که به اصطلاح دروغگویی رو
بالاترین رضیلت میدونن میفهمن. دروغ
برای فرهنگای مختلف معنای متفاوتی داره.
مثلاً فرض کنید تو فرهنگ ما ازدواج پسرمو
دخترمو مجازه ولی در یه سری فرهنگهای دیگه
زنای محارم به شمار میاد. بنابراین اینو
توجه کنید که ما داریم از یک چیز خیلی
بنیادیتر حرف میزنیم. یعنی شکلی که شما
خودتون رو میفهمید شکل برای ما یک انسان
ذهن ایرانی واقعیت همون چیزی نیست که برای
ذهن انسان اروپایی هست بنابراین دروغ یا
توهم برای او به همون معنا نیست که برای
انسان اروپایی هست توجه میکنین؟ برای چش
درک ما از واقعیت کاملاً متفاوته درک ما
از اینکه من کی هستم کاملاً متفاوته درک
من از اینکه دیگری کیست کاملاً متفاوته
این تفاوتها مربوط به شیوه اندیشیدن شیوه
نگاه کردن شیوه دیدن شیوه داوری کردنه
داوریها نه دیدهها نه اندیشهها
بنابراین اگر شما این اندیشهها رو
بردارین یه اندیشههای جدید بیارین هیچ
هیچ اتفاقی نمیفته. یعنی اگر شما به جای
اسلام برید پوزیتیویست بشید، برید
ماتریالیست بشید، هیچ اتفاقی نمیفته. همون
به اصطلاح
وضعیتی که از به اصطلاح مسلمونیتون بیرون
اومده، همون وضعیتم از مدرنترین
ایدئولوژیها بیرون خواهد آمد. شما باید
به شیوه دیگری به دین نگاه کنید. به شیوه
دیگری به گذشته نگاه کنید. به شیوه دیگری
به واقعیت رو بفهمید. این شیوه روش
سبک متد ساختار پارادای میبینید فرم
اینها هستند که باید تغییر کنن. تفاوت
فرهنگها تفاوت محتوای اونها نیست تفاوت
فرمهاست. پس همه فرهنگا آشپزی دارن ولی
فرم آشپزی آنها متفاوته و این هست که
تفاوت ایجاد میکنه. همه فرهنگها آیین
سوگواری دارن. همه فرهنگها ازدواج ازدواج
و طلاق و نمیدونم اینجور چیزا دارن ولی
اونچه که متفاوته فرمهاست. ما تا زمانی
که مدرنیته رو فرم نفهمیم
و خودمون رو فرهنگ خودمون رو هم به شکل
فرم نفهمیم نمیتونیم تغییری ایجاد بکنیم.
تغییر فقط و فقط از راه تغییر فرمهاست.
به همین دلیله که ما اگر فرمو تغییر ندیم
تو همین فرم مسلمون باشیم همینه. بیدین
باشیم همینه اسلام باشیم همینه
روحانیتستیز باشیم همینه هرچی باشیم باز
همینه چون فرم اینه شما اگر فرم یک فرم
خاص میز رو در نظر بگیرید و به این میگید
میز دیگه مهم نیست که به اصطلاح مادهای
که با این میزو ساختید چیه چوب باشه همینه
آهن باشه همینه نه بزرگتر میشه نه
کوتاهتر میشه نه دایره تبدیل میشه به
مستطیل نه مستطیل تبدیل میشه به مربع ولی
اگر فرمو عوض بکن بکنید ولو اینکه همون
متریالو به کار ببرید میشه یه چیز دیگری
میشه متفاوت پس اونچه که ما باید بفهمیم
اینه که تفاوت بین فرهنگها تفاوت بین
فرمهاست فرمی که لباس میپوشن فرمی که
غذا میخورن فرمی که تجارت میکنن فرمی که
آرایش میکنن فرمی که معاشرت میکنن شکلی
که جامعه میسازن اشکال ما در جامعه ایران
نیست. نه در شکلیست که به جامعه
نگاه میکنیم و در شکلیست که در جامعه
مشارکت میکنیم. این باید تغییر کنه. باید
یه شکل دیگهای سوشالایز کنیم.
فرم زندگی اجتماعیمون رو تغییر بده.
استبداد یه فرمه. یه روزی رضا شاه بود
حجاب از سر مردم برمیداشت یه روزم جمهوری
اسلامیه حجاب سرش میخوره. یکیه فرم یکیه.
و ما الان وقتی که فکر میکنیم به آینده
ایران همش دنبال این هستیم یه حکومت خیلی
خوب ولی دموکراتیک و مهربون بیاد جای
جمهوری اسلامی خب این همون فرمه نخواهد
آمد یک استبداد فاشیستی پهلوی ایرانگرا
میاد سر جاش اما فرم یعنی چی یعنی کهه شما
باید یه شکل دیگه سیاست بورزید یه شکل
دیگه به قدرت نگاه کنید یه شکل دیگه به
نیروی اجتماعی نگاه کنید یه شکل دیگه از
مشارکت رو تعریف بکنید که به یک فرم دیگری
از حکومت برسه. همش میگن آلترناتیو جمهوری
اسلامی که پهلوی. یعنی ما نمیتونیم جز به
یک حاکم مستبد فکر بکنیم. ما باید فکر
بکنیم به یک فرم دیگری از حکومت. دموکراسی
فرم متفاوتیست از استبداد. ذهن غربی هست.
این ارسطو بود که برای اولین بار کتابی
نوشت در باب سیاست و رژیمهای سیاسی رو
طبقهبندی کرد. طبقهبندی نکرد بر اساس
اینکه این حاکم خوبیه اونا آدمای بدیین
طبقهبندی کرد بر اساس فرم حکومت گفتین
دموکراسیه این الیگارشیه این تیرانی و
خودکامگیه
و همون جا هم این حرفایی که گبینو زده
حرفای جدید نیست ارسطو گفتیرانیا
حکومتشون حکومت خودکام است یعنی در اونجا
همه کس بندن فقط یک نفر آزاده همون حرفی
که بعداً همشونم زدن بنابراین
شما فرمها رو میتونید طبقه بندی بکنید
وگر فرمها رو باید بتونید از همدیگه
تشخیص بدید. ما مشکلمون اینه که فکر
میکنیم که چون میخوایم غربی بشیم اون
غربیه هم واقعاً همون جوری زندگی میکنه
که ما فکر میکنیم. در حالی که نمیتونیم
تشخیص بدیم تمایز فرم زندگی خودمون رو با
زندگی غربی. یعنی روشنفکری که خودشو غربی
میدونه کاملاً نمیتونه تفاوت خودشو با
روشنفکر غرب غربی بفهمه. یعنی ن چشم
تشخیص فرم رو نداره. چون چشم تشخیص فرمو
نداره فکر میکنه اگر بخواد اگه اراده کنه
اگه اعتقاد بیاره مدرن شده. مدرن شدنو مثل
شهادتین میدونه. یعنی فکر میکنه اگر ۴ار
تا اعتقادو گفت این الان دیگه مدرنه. مثل
اشهد ان لا اله الاله شما میشین مسلمون.
نه. مدرن شدن یک فرمه یک شیوه زندگیست. و
این تغییر شیوه زندگی انقلابیترین تغییری
که شما میتونید به وجود بیارید و این
تغییر تغییر نیست که شما منتظر باشید از
بالا انجام بشه نه مدرن شدن یعنی برای هر
کس یعنی کهه خودش تغییر بکنه انقلابی بکنه
علیه خودش آزادی یه چیزی نیست در خارج کسی
به شما بده آزادی رو شما باید با عمل
آزادانه به دست بیارید
همه اینها اونوقت میشه مسئولیت فردی و
انسانها هایی که خودشونو قادر به تغییر
میارن. ما ایرانیها زمانی که باور کردیم
که تغییر وضعیت یعنی تغییر فهم ما از
وضعیت و تغییر
به اصطلاح
مسئولیت پذیری ما به جای مسئولیت گریزی
ایران میشه ایران آزاد. ایران دموکراسی
محصول انسانهای دموکراته. دموکراسی
آدمها رو دموکرات نمیکنه. این
دموکراتها هستن که دموکراسی میسازن. این
آزادیخواهان هستن که آزاد برای آزادی
مبارزه میکنن. کسی نمیتونه بیاد شما رو
به اصطلاح
آزادی بهتون بده. نمیدونم برابری بهتون
بده. شما باید هم باور داشته باشید به این
هم فهمش داشته باشید. فقطم خواستن آزادی و
شعار آزادی کافی نیست. بلکه شما باید
مسئولیت فهم این آرمانها رو هم بپذیرید
وگرنه مثل انقلاب فرانسه شما میتونید
شعار آزادی بدید ولی از فردای انقلاب شروع
کنید به
راه انداختن حمام خون و گیوتین.
این مسئولیت پذیری چیزیست که در ما غایبه.
ما همش میخوایم تقصیر حکومت بندازیم
راحتتر. چون الان رسانهها رو باز
میکنید در رسانههای مخالفو هر اتفاقی
میفته خامنهای خامنه این کار کرد حکومت
این کارو کرد حکومت همه چیز هیچ چیزی سنگ
به اصطلاح هیچ چیزی رو نمیشه تکون داد چون
حکومت هست هیچ مقاومتی نمیشه کرد چون
حکومت هست چون حکومت سرکوب این یعنی چی
یعنی که شما در حقیقت خودتون منکر آزادی
خودتون هستید شما خودتون هستید که از
آزادیتون میگریزید و بندگی رو بر آزادی
ترجیح بدید
بله خیلی ممنون
خانم روژا بفرمایید
سلام عرض میکنم همه دوستان آقای خیلی
ممنون واقعاً
صحبتهای خیلی
جامه و کاملی بود من یه مقدارشو بیرونم
قبل این تعداد تفاوتها زیاد بود واقعاً
یکی دو تا به ذهن من میرسید و فهمش بعد
همین اینجوری به هر کدوم از هر یکی
جالبتر و جذابتر حالا من یه دخز
استدعا خواهش اینا دارم ازتون مطمئن نیستم
که اصلاً این بخواین این کارو بکنین یا در
مثلاً اصلاً وقتشو داشته باشین و اینا
برا اینکه چیز شه معلوم شه یه دونه مثالی
توی مدرسه ما میزدن فرق پیغمبر و پیغمبر
و امام میگفتم پیغمبر میاد کلی میگه امام
دست آدما رو میگیره یکی موضوعاتو براشون
مطرح میکنه. حالا با این تفاوت یه دفعه
میخواستم ازتون خواهشم. آیا برای شما
امکان داره که الان یه ۲۰ تا تفاوتی که من
اونور همینجوری داشتم پیش گفتم الان تو
این پرسش و پاسخ دوباره شما یه عالم باز
دوباره تفاوتهای جالب و جذاب آیا امکان
داره هر کدوم از اینا رو جدا اتاقهایی که
بیشتر صحبته
به خاطر و مثلاً یه خوردهم سطحش حتی
پایینتر باشه آدمهای عادیتر جوانتر
باشن اینا رو مطرح کنین به صورت مثال
بذارید بعد آدما صحبت بکنن اینو از سطح
تئوری بیاریم به سطح گفتمان اجتماعی این
امکان برای شما هست که این کارو برا بکنید
یا اصلاً دلتون میخواد یا اصلاً مفیده؟
والا من دیگه تا جایی که رمق دارم و نیرو
دارم در خدمت شما هستم.
من البته که خیلی دوست دارم که اونچه که
جامعه بهش نیاز داره در به نیازهای جامعه
در حقیقت پاسخ بدم. یعنی من اگر برم در
سیستان و بلوچستان و ببینم که بچههایی
هستن که معلم کلاس اول ندارن باید برم من
کلاس اول درس بدم به هیچ هنر نیست که فقط
حرفایی بزنی که معلوم نیست چار تا آدم
دانشگاهی بفهمن یا نفهمن فلسفه و اندیشیدن
برای آدمهای واقعی و برای همه آدمهاست
سقرات
هرگز
کلاس درس نداشت که دانشجوهاش آدمای خاصی
باشن. او با همه آدمها حرف میزد. در
بازار راه میرفت. با جوونها حرف میزد.
با پیرهها حرف میزد. با همه اقشار. چون
فلسفه در حقیقت یک شیوهای از ریستنه. یه
شیوهای از زندگی کردنه و برای همه است و
هر چیزی که نتونه به زندگی فردی و جمعی
سعادت فردی و جمعی ما کمک بکنه مطلقاً
نمیشه اسمشو به فلسفه گذاشت.
خب یعنی بله بود
بله بله
ب اگه مثلاً باشه مثلاً این اتاق رو آقا
مردم شما تشری
حالا شما به من پیام بدین صحبت بکنیم الان
نمیتونم به شما جواب
درست بذارم بله
ولی قبل من قبل که زحمت کنم حالا آقای
خیلی دوربینتون یه جا خیلی ببخشید من بدی
بود
جان چی شد
جای دوربینت نگاه خودتون نگاه کنید پایینه
آ
آها
درست شد درست شد
الان
بله
الان من یوتیوب اومدم بیرون
بله ببینید یکی از کسانی که نظریه پرداز
تمدن هست کاریاسپ پرس هست یه کتاب خیلی
مهمی داره به نام
خواستگاه و غایت تاریخ که به فارسی هم
ترجمه شده ترجمهش خیلی
تعریفی نیست ولی اگر بتونید به زبانهای
فرهنگی بخونید طبیعتاً بهتره
نظریه یاسپرس درباره تمدن خب یه نظریه
مهمیست که بسیار بسیار
درباره ش نقد و نظر و شرح و تفصیل
انجام شده و یه ادبیات گستردهی رو آفریده
در یه فصلی
[موسیقی]
که فصل ششم هست عنوانش هست اسپسیفیکی
وست ویژگی یا حصلت
یگانه یا منحصر به فرد غرب غرب چرا غرب
متفاوت هست از شرق ببینید این سوال
که
تمدن غرب تمدن چرا در این تمدن مدرن چرا
در اروپا به وجود آمد سؤال خود اروپاییاست
یعنی همین کتابی که از ماکس ببر گفتم
اخلاق پروتستان و روح سرمایهداری اینجوری
آغاز میشه که چرا
مدرنیته در اروپا به وجود اومد چرا در
فرهنگهای دیگه به وجود نیومد و شما
میدونید که اروپا یک جای خیلی کوچکیست و
در قیاس با جاهایی مثل ایران و چین و هند
و اینا سابقه تمدنیش اصلاً قابل مقایسه
نیست. برای غربیها خیلی مهم بود که بدونن
چه چیزی غرب و غرب کرد. چه چیزی اروپا رو
متفاوت کرد از
دیگر اقوام. اینجوری شروع میشه. کتاب برن
میگه هرکس که در تمدن جدید اروپایی پرورش
یافته و به مطالعه مسائل تاریخ جهان
اشتغال داشته باشد ناگذیر و به حق با این
سؤال روبهرو میشود. پیدایش آن پدیدههایی
از تمدن را که در غرب و فقط در غرب خط
سیری تکاملی با اهمیت و اعتباری جهانشمول
را طی کردهاند باید به کدام ترکیب از
موقعیتها نسبت داد؟ تنها در غرب است که
علمی که امروز مرحله تکامل آن را معتبر
میدانیم به وجود آمده است و فلان و فلان.
حالا یاسپرسم دقیقاً به همین موضوع
میپردازه و تفاوت غرب رو با
شرق میگه. چند تا ویژگی رو برای ذهنیت
غربی برمیشاره که این ویژگیها اون رو
متمایز میکنه. یکیش
این هست که
از نظر جغرافیایی
باختر زمین کاملاً
تفاوت داره با بقیه جاها و با شرق میگه که
در قیاس با قلمرو
بسته سرزمینی چین و هند غرب ویژگیش اینه
که به صورت فوق العادهای تنوع داره و از
نظر جغرافیایی باز هست. یه نکته رو توجه
کنید که فرهنگ غربی فرهنگ دریاست. دریا یک
[موسیقی]
به اصطلاح نوع دیگری از رفتار رو از
انسانها طلب میکنه. دریا شما رو به
ماجراجویی، دریا شما رو به خطر کردن، دریا
شما رو به کنجکاوی وا میداره. اساساً
کنجکاوی مفهوم کنجکاوی مفهوم غربیه دیگه.
به مفهوم فرهنگ دریاست. کنجکاوی یعنی چی؟
کنجکاوی یعنی کهه من بدون اینکه نیاز
داشته باشم جای خودمو ترک کنم و به سمت یک
جهان ناشناختهای برم که بسیار پرمخاطره
است. اما اگر بتونم از مخاطرههاش جانب در
ببرم شاید به یک گوهر ارزشمندی دست پیدا
بکنم. ولی هیچ تضمینی نیست. مفهوم ریسک
مفهوم ادونچر مفهوم کنجکاوی اینا همه
مربوط به این فرهنگ هست یک عامل دیگه این
هست که عامل دوم
وست نز پت لت غرب مفهوم آزادی سیاسی رو
میفهمه
و این مفهوم آزادی سیاسی در یونان به وجود
آمد
در حقیقت این آزادی سیاسی بود که به تولد
فلسفه انجامید. انسانی که از نظر سیاسی
آزادی آزادی داره میتونه آزادانه
بیاندیشه. کسی که در اسارت استبداد هست
نمیتونه آزادانه بیاندیشه. اون اگر
بیاندیشه استبدادی اندیشیده ولو به طور
معکوس.
ویژگی سوم رشنالیتی هست. این رشنالیتی
باعث میشه که او مدام به روی
به اصطلاح بدام معیارهایی رو برای آزمودن
انسجام منطقی و فکری خودش
در دست داشته باشه یعنی مدام فکرشو
بسنجه که آیا این فکرش از نظر منطقی
منسجم هست یا نه یا تناقض درش هست به همین
دلیل هست که مدام هم با تجربه فکرشو به
آزمون میذاره یعنی با واقعیت و هم با
قواعد منطقی میگه که عقلانیت یونانی
اونچه که ویژگیشو تشکیل میده اینه که
در حقیقت توانسته یک منطق فرمال و سوری
یعنی یه قواعدی که به شما نمیگن چگونه فکر
کن چی بگو چگونه بیاندیش بلکه فرمن شما
اون فرم یاد بگیر مثل قوانین راهنمایی
رانندگی اگه شما یاد گرفتین دیگه میتونین
هر جا که میخواین هر وقتی که میخواین با
هر ماشینی که میخواین با هر مقصدی که
میخواین رانندگی کنین این قواعد به شما
برای شما تکلیف تعیین نمیکنن
ویژگی منطق و گرامر که یونانیا ابداع کردن
اینه این برآمده از عقلانیت
یونانیه چهارمشنس
پرسنال سلف
یعنی که مدام خودآگاهه
به جهان درونی خودشه یعنی قادر هست که به
خودش فکر بکنه انگار که به چیز دیگری فکر
میکنه یعنی میتونه خودشو دیگری فرض کنه
و با و با او همون شکل سرسختانه منطقی
انتقادی حرف بزنه که با یک غریبه
یعنی میتونه خودش رو
هم در مقام شناسنده و هم در مقام موضوع
شناسا شناسایی فرض کنه و در نتیجه بتونه
تفکر ریفلکتیو تفکر بازتابی داشته باشه
این چیزی که فرهنگهای دیگه ندارن فرهنگ
یعنی تفکر دارن ولی تفکر بازتابی ندارن
بنابراین این
یک خویشتنی برای خودش میشناسه
که قابل دوپاره کردنه
وجدان غربی یک وجدان دوپاره است یک
وجدانیست که
مدام رنج میکشه مدام
از این گسیخت از اینکه خودش رو موضوع
شناسایی کرده یعنی باید از خودش فاصله
بگیره دیگه میدونید چقدر کار دشواریه
فاصله گرفتن برای قضاوت کردن قضاوت کردن
منطقی ضرورته برای فهم تاریخی ضرورته ما
ایرانیا چرا درک تاریخی نداریم به خاطر
نمیتونیم فاصله بگیریم
پنجم میگه انسان غربی
مدام خودش رو رویاروی
خودش رو در جهانی میبینه که
جهان واقعیته
و جهان واقعیتی که نمیتونه ازش
رهایی پیدا کنه یا ازش بگریزه واقعیتم اون
واقعیت ملموس عینی محسوسیست که فقط برای
من واقعیت نیست بلکه برای تمام انسانهای
دیگه هم واقعیته و
وقتی که میگه واقعیت داره به چیزی اشاره
میکنه که دیگران هم میتونن تأیید کنن که
این واقعیته یعنی وقتی که میگه الان روزه
دیگران هم باید معتقد باشن که الان روزه
وگرنه این در خوابه
انسان به اصطلاح غربی در جهان واقعیت
زندگی میکنه ولی انسانهای دیگه در هندی
ایرانی جهان مثلاً جهان سهروردی جهان
نورهاست عالم مثاله
چی میگه میگه که
تایر گلشن قدسم نیم از عالم خاک اصلاً این
جهان خاکی رو جهان خودش نمیدونه ولی
انسان غربی اولاً به سرنوشت اعتقاد نداره
ثانیاً به جاودانگی روح اعتقاد نداره
ثالثاً اونچه که واقعیت داره براش همین
جهانیست که مدام در حال نیست شدن و دوباره
حذف شدنه در حرکت مدام
ششم
میگه که مثل همه فرهنگها
واقعیتهای
غربی
ببخشید غرب فرمهایی رو میسازه که اینا
یونیورسالن جهانین غرب
این جهانی بودن رو با یک به اصطلاح تحمیل
عقاعد جذبی به ملتهای دیگه
صورت نمیده. یعنی تمدن یونانی تنها
تمدنیست که جهانی شد. این جهانی شدنش به
خاطر این نیست که یک به اصطلاح پادشاهی
اومده سرزمینهای مختلف مثل مسلمونا فتح
کرده و بعد همه رو مجبور کرده که مثلاً به
دین اونها ایمان بیارن و بگراین. بلکه
این جهانی شدن محصول پذیرش تنوع هست که در
بطن این تمدن یونانیست و باعث میشه که
فرهنگهای دیگه بدون اینکه هویت متفاوت
خودشونو از دست بدن در جهان
به اصطلاح فرهنگ یونانی قرار بگیرن و با
فرهنگهای دیگری که متفاوتن در حقیقت یک
جهان مشترک بسازن.
هفتم
هفتمش گذا
یک ویژگی دیگهش اینه که در این جهان که به
هیچ رو
به روی
بیرون
بسته نیست
در یعنی در غرب مدام مت مت مت آگاه هست به
شکافی که بین خودش و دیگری وجود داره. این
این انسان غربیه که میتونه شرقشناس باشه،
ایرانشناس باشه، چینشناس باشه، این شکافو
میفهمه و درست به دلیل اینکه این شکافو
میفهمه اون دیگری رو به رسمیت میشناسه.
چرا؟ به خاطر اینکه اگر این شکاف نباشه
مرزهای خودش مشخص نیست. او برای اینکه
مرزهای خودش رو بتونه بهش آگاهی پیدا بکنه
ناگذیر هست اون شکاف اون به اصطلاح
مقاک تهی که او رو از دیگران جدا میکنه
ببینه اون
خل میان خودش و دیگریو ببینه تا بتونه
دیگری رو به رسمیت بشناسه یعنی چی؟ یعنی
چون من میدونم که چینی نیستم فرهنگ چینی
برای من مهم میشه چرا؟ چون من هرچه
تمایزهای فرهنگ چینی رو بفهمم من به
ایرانی بودنم بیشتر پی میبرم. حالا به
عکس شما هرچقدر که سعی کنید که خودتونو
شبیه دیگران بکنید و برتر از دیگران
بدونید در حقیقت خودتونو نشناختید.
اینهایی که شاهنامه رو مثل یک کتاب مقدس
میخونن و بهش افتخار میکنن در حقیقت راه
شناخت شاهنامه رو بر خودشون میبندن. کسی
که در حقیقت عشق و ایمان در برابر او و یک
متنی وجود داشته باشه یعنی که شناخت اونجا
تعطیله یعنی اعتقاد به مقدس بودن هر چیزی
راه شناخت منطقی و علمی اون چیز رو مسدود
میکنه. غربیها میتونن همه چیز رو با
فاصله ببینن. بنابراین حتی امر به امر
مقدس هم میتونه فکر بکنه و تئوری بسازه.
امر مقدس برای او از این جهت مهمه که او
در جهانی زندگی میکنه که مقدس نیست و او
مقدس نبودن جهانی که درش زندگی میکنن رو
تنها با تلاش برای شناخت امر مقدس میتونه
بفهمه. به همین دلیله که شما اگر ایده خدا
رو نداشته باشین یعنی ایده نامتناهی ایده
جا به اصطلاح جاودانه رو نداشته باشید
نمیتونید انسانی رو که میرا و محدود و
به اصطلاح شکننده و آسید پذیر هستو
بشناسید انسان کیست اونی که خدا نیست شما
هر چقدر اون امر مطلق اون امر متعالی رو
بیشتر بشناسید تلاشتون برای اینکه که
انسان بمانید بیشتر خواهد شد.
بله
بله
آقای آس بفر
سلام وقت شما بخیر
وقت بخیر دارم خدمت شنوندگان و گویندگان و
جناب خل
جناب خلج چند که من فهمیدم در رابطه با
تمدن آنچه که فرمودید در مورد مدرنیته
ایرانی
از جهتی گفتید که باید فاصلهای گرفت از
غرب و به اون نگاه کرد و از جهت دیگر
فاصلهای گرفت از تمدن خودمون و به اون
نگاه کرد و سپس
ابداع مدرنیته رو داشت چنانکه من فهم
فهمیدم یعنی خلق مدرنیته و چیزی در اونجا
نیست. اینجا دو نکته به نظرم قابل توجه
هست که شایستهست بهتر بهش نگاه بکنیم. یکی
اینکه این فاصله گرفتن چنان که من میفهمم
در عنصر شناسندگی
شاید تعبیر قویترش یا دقیقترش این باشه
که ما موقعی میتونیم شناسندگی دقیقی
داشته باشیم که محیط بر امری باشیم و اون
رو بتونیم از اون منظر که محاط شده توسط
احاطه فکری ما مورد توجه قرار بده به همین
جهت است که غربیها ها سالها شرفشناسی
داشتن ولی چیزی تحت عنوان غربشناسی به
معنای دقیق کلمه وجود نداره و البته الان
هم شرقشناسام خیلی ادعای شرقشناسی ندارن
بلکه میگن مطالعات حالا فرهنگ شرقی یا
مطالعات اسلامی یا چیزی از این قبیل و از
اینجا این سؤال به وجود میاد که آیا به
راستی
امکان فاصله گرفتن از چیزی که ما درش
زندگی میکنیم
و درون اون محاط شدین اصولاً امکانپذیر
هست یا خیر و این فاصله گرفتن
چه مقدار میتونه به شناسندگی ما کمک
بکنه؟ این نکته رو که من خدمتتون عرض
میکنم با علم به این هست که بالاخره ما
ضمن اینکه در چارچوب ذهن و فکر خودمون
قرار داریم ولی خودمون رو هم مورد
شناسندگی قرار میدیم و تا حدودی بالاخره
در رابطه با اونچه که حالا در سنت ما به
عنوان معرفتنفس
نامیده میشه در را در این رابطه نظریه
پردازی میکنیم من فقط از باب تنقیه منات
یا از باب دقت بیشتر در بحث این نکته رو
عرض کردم. نکته بعدی اینکه شما مکرراً
تأکید کردید که مدرنیته یک فرم هست و
طبعاً اون فرمی که در ایران به عنوان
مدرنیته ایرانی باید ساخته بشه فرم دیگری
خواهد بود. به راستی مدرنیته فقط یک فرم
هست یا یک فلسفه و یک در حقیقت گفتمان یا
یک پارادایم بزرگی هست که درش زندگی بخشی
از مردمان شکل گرفته اگر فرم هست چگونه
اون را میشود فرادست آورد و اگر فلسفه
هست چگونه میشود این رو التصاق داد به
مردمان مان شرق به نوعی که بازگار باشه یا
چیز جدیدی رو از درون اون بشه به وجود
آورد. به دیگر
بیان سوال من این است که اصولاً جایگاه
سنت شرق در ساخت و خلق این مدرنیسم جدید
برای ایران چه خواهد بود؟ عضخواهم و
ببخشید که طولانی شد استفاده کردم از
بیانات شما ببخشید
ممنونم از شما دوست عزیز ببینید مدرنیته
برخلاف سنت به دست آوردن چیزی نیست از دست
دادن چیزیست
یعنی در سنت شما دارای حقیقتید دارای
یقینید دارای اطمینانید دارای یک تضمینی
هستید برای
اخلاق برای سعادت برای رستگاری
مدرنیته از دست دادن از یعنی مدرنیته یعنی
دکارت یعنی شک کردن و باور کردن به اینکه
انسان فقط و فقط میتونه
درباره جهان و درباره خودش افکار خطا
داشته باشه. انسان نمیتونه
فکری بکنه که با حقیقت برابر باشه. حقیقت
و واقعیت از چارچوب تنگ توانایی ذهنی ما
انسانها فراتره. به همین دلیل شما باید
بدونید که هر باوری که دارید، هر تصوری
دارید، هر عقیده دارید خطاست و باید تلاش
بکنید که خطا بودنشو کشف بکنید. چون وقتی
که خطا بود این دستیابی شما به حقیقت نیست
که شما رو نجات میده این رها شدن شما از
توهم و خطاست که شما رو نجات میدن علم
مدرن چیه؟ علم مدرن نظریاهایی هست که
ابطال شدن نظریاهایی نیست که اثبات میشن
شما باید از دست بدید به محض اینکه یک
آزمایشی میبینید که این با نظریه شما
سازگار نیست نگید که ۲۰۰۰ تا آزمایش تأیید
کردن یا نه به محض اینکه یک دونه
ناسازگاری میدید نظریه بذارین کنار اون
واقعیت
تجربی رو
بسیار مهمتر بدونید از اونچه که ذهن شما
خلق کرده به خاطر اینکه ذهن شما قطعاً
اونچه که خلق کرده ربطی به واقعیت نداره.
پس مدرن شدن یعنی شجاعت
اندیشیدن به قول نیچه با پتک با شکستن
بتهای ذهنی. این بتهای ذهنی هم تمام
نمیشن که شما نمیدونید چقدر پیش پیشفرض و
پیشداوری دارید. شما نمیدونید چه عقاعدی
دارید و این عقاعد از کجا به ذهن شما راه
پیدا کرده. بنابراین برای فلسفهورزی
اندیشیدن یعنی یه تلاشی که شما تا زمانی
که زنده هستید میکنید برای کشف توهماتتون
برای کشف خطاهاتون هرچقدر که خطا باورهای
خطا رو کنارتر بگذارید شما به چیزهای
بیشتری دست پیدا میکنید همه اونچه که
انسان غربی انسان مدرن به دست آورده حاصل
تردید مطلق در توانایی انسان به یقین هست
یعنی یک یقین داره و بس و اون اینه که
انسان نمیتونه یقین داشته باشه بنابراین
دموکراسی چیه؟ دموکراسی اینه که شما مدام
قدرت رو تغییر بدید وقتی که تا قدرتی رو
که خودتون انتخاب کردید نظارت کنید و به
ازش حساب بکشید اعتماد نکنید دموکراسی
محصول بدبینی به همه انسانهاست
همه انسانها خطا میکنن همه انسانها
در معرض ارتکاب شر هستن به ضرورت انسان
گناهکاره به ضرورت یعنی نمیتونه گناه
نکنه نمیتونه خطا نکنه بهخاطر به خاطر که
انسانه به خاطر اینکه خدا نیست به خاطر
همینه که خدا فلسفه ورزی نمیکنه نیازی به
فلسفه ورزی نداره فلسفه ورزی کار انسانه
چون این انسانه که در برابر پرسشها و در
برابر معماهای
سرگیج و آور قرار میگیره و تنها راهی که
بتونه بر این معماها و بر این وضعیت به
اصطلاح
مبهم و بحرانی چیره بشه اینه که بفهمن ش
به فهمش یعنی چی؟ نمیتونه از بینش ببره.
یعنی که میتونه متوجه بشه که این
فاجعههایی که به وجود میاد مثل مرگ، مثل
بیماری، مثل خیانت، مثل خشونت، مثل جنگ،
مثل
تحقیر شدن، همه اینها اینا چگونه به وجود
میاد و چرا به وجود میاد؟ یعنی علوم
انسانی. علوم انسانی یعنی علومی که در پی
فهم انسان در جامعه و در تاریخن. شما با
این علوم اونوقت میتونید بفهمید که ذهن
انسانی چگونه کار میکنه، جامعه انسانی
چگونه کار میکنه. با فهم این امر
میتونید به محدودیتهاش پی ببرید. هر
چقدر که به محدودیتهاش بیشتر پی ببرید،
تواناییتون برای خلق یک امر کاملاً جدید
بیشتر بشه. بنابراین تخیل محصول تنگنای
واقعیته. هرچقدر که شما واقعیت خودتون رو
محدودتر ببینید تخیلتون بیشتر پرورش پیدا
میکنه. توجه میکنید؟ انسان اون جهانش رو
با تخیل میسازه نه با واقعیت محدودش و
اون تخیل حد نداره. اون تخیل هیچ مرضی
نداره. اون تخیل هیچ پلیس و پاسبون و
دادگاهی نداره. او در یک فضاییست بیکرانه
و کاملاً رها و آزاده این بسته به شماست
که چقدر قدرت پرورش تخیلتونو داشته باشید
ادبیات
هنر فلسفه اینها در خدمت تربیت قدرت تخیل
شما هستن همه اینا محصول تخیله اخلاق
تخیله نمیدونم علم تخیله ریاضیات تخیله
جامعه تخیله اینا که در واقعیت وجود ندارن
که وقتی واقع در واقعیت وجود ندارن. یعنی
ذهن شما چیزی رو تخیل کرده که نیست و و با
تخیل شما در عالم واقع او حذف شده. این
جهان به اصطلاح عینی و ملموس محصول
ایدههای ذهنی شما هستن. محصول رویاهایی
که شما میبینید محصول این به اصطلاح
تخیلی که در آسمان بیکرانه ذهنتون مدام در
جولانه. هرچی بیشتر جولان بدید اون تخیل
جدید جهان مادیتونو تغییر میده. یک مسئله
مهم
این هست که شما
بتونید بفهمید که تفاوتها رو بتونید
بفهمید. یعنی به دنبال این باشید که یعنی
بدانید که هر شناخت بیشتر یعنی شناخت
تمایزای بیشتر شما چه زمانی چشم
قویتر قویتری دارید برای دیدن رنگها؟
زمانی که بتونید کمترین
طیفها رو تشخیص بدید. یعنی مثلاً رنگ آبی
اگر شما فقط یه آبی بشناسید خب یعنی که
چشم شما خیلی ضعیفه در تشخیص رنگ. ولی اگر
۱۰ تا آبی رو بشناسید ۱۵ تا آبی رو
بشناسید که تفاوتشون بسیار دقیق و ظریفه و
نیازمند یه چشم تربیت شده است این به این
معناست که شما رنگها رو میشناسید.
ما در فارسی برای طیف متنوع رنگها خیلی
واژههای کمی داریم. در حالی که در
زبانهای اروپایی انقدر برای رنگها کلمه
هست که نشون میده که ذهن چشم اروپایی
میتونه تفا کمترین تفاوت بین طیف و
رنگها رو تشخیص بده.
نیچه میگه که چشمی که نتواند تفاوتها رو
ببینه یعنی چشم ضعیفیه.
چشم بینا چشمیست که تفاوت رو میبینه. شما
چه زمانی یه چیزی رو میشناسید؟ زمانی که
فرق اینو با چیزهای دیگر بدونید. حالا هر
چقدر
بتونید تفاوتها رو تشخیص بدید یعنی شما
دانش بیشتری پیدا کردید. یعنی شما چیزهای
بیشتری میدونید. یعنی اگر شما در دستتون
د تا سنگریزه تشخیص بدید یعنی شناختتون به
د تا سنگریزهست. اما اگه ۵۰ تا سنگریزه
رو بتونید تشخیص بدید یعنی شناختتون به
همین مثال گسترش پیدا کرده. پس ما
ایرانیها نترسیم از اینکه تفاوتهایی که
داریم با غرب رو بشناسیم و به رسمیت
بشناسیم و
بپذیریم. یعنی ما میترسیم از اینکه یه
موقع یکی بگه هومر مثلاً فلانه ما
میترسیم نتونیم ما هیچی نداشته باشیم
اونوقت چیکار میکنیم؟ جعل میکنیم کاملاً
تقلبی هرچی غربیا دارن ما نداریم میگیم ما
هم داریم منتها یا باید بریم تو تاریخ
بگردیم یا اینکه در مقلا اومدن از بین
بردن مسلمونا کتاباشو سوزوندن ما قربانی
شدیم اونوقت میریم کوروش از کوروش حقوق
بشر درمیاریم نمیدونم از انوشیروان
دموکراسی درمیاریم از چه میدونم
[موسیقی]
انواع و اقسام چیزایی که نیستیم رو س فرض
میکنیم. این یعنی ما داریم خودمونو گول
میزنیم. بدترین خطری که یک انسان رو یک
جامعه رو تهدید میکنه خودفریبیست. انسان
هرگز از دروغی که به خودش میگه
هرگز از دروغی که دیگران بهش میگن انقدر
آسیب نمیبینه که دروغهایی که خودش به
خودش میگه اون دروغهایی که خودش به خودش
میگه به نابودی او بیشتر
منتهی میشن تا دروغهای دیگران. پس
بپذیریم که ما ساختار فکرمون، ساختار
ذهنیمون متفاوته. هرچقدر که این تفاوتو
بیشتر بفهمیم یعنی چی؟ یعنی شما به
خودآگاهی دست پیدا کردید. وقتی ذهن خودتون
رو بهتر بشناسید بهتر میتونید ازش
استفاده کنید. مثل این میمونه که شما
ماشینی رو که رانندگی میکنید هرچقدر
بیشتر بشناسید بیشتر و با سرعت بیشتر و با
راحتی بیشتر میتونید با شانندگی کنید. ما
چیزی به نام تاریخ ایران، تاریخ ما، سنت
ما، فرهنگ ما نداریم. اینا چیزایی نیستن
که شما تملک کنید. انسانها غیر از ذهنشون
هیچی ندارن و مهمترین چیزی که انسان نیاز
به اون داره ذهنشه. یعنی اون سرچشمه
لایزال خلاقیت ایدهها و
جهانهایی که میتونه زندگی انسانو تغییر
بده. اونها هستن که فرهنگو میسازن.
فرهنگ که ما رو سنت که ما رو نمیسازه.
شاهنامه که ما رو نمیسازه. شکل خواندن
متفاوت شاهنامه یعنی ذهن من هست که از اون
شاهنامه یک عاملی برای رشد و به اصطلاح
برای
به اصطلاح
پیشرفت من میسازه. اگر من بتونم شاهنامه
رو یه شکل دیگری بفهمم به شکلی که کاملاً
برای خودم در زمان خودم در جایگاهی که
هستم معنی بده یعنی اون شاهنامه زنده شده
وگرنه از شاهنامه که فردوسی گفته که به
خودی خود حرف نمیزنه که شما کتابایی که
میخونید اون کتابا شما رو تغییر نمیدن که
اون فهم شما از اون کتابهاست که شما رو
تغییر میده بنابراین ماییم که باید تغییر
کنیم کنیم. ماییم که باید چشمهامون رو
بشوییم، جور دیگر ببینیم و اونوقت
جهانهای دیگری پیش چشممون آشکار میشن.
نترسیم از متفاوت بودن، نترسیم از متمایز
بودن، نترسیم از نداشتن،
نترسیم از اینکه نداشتن چیزی هرگز
مشکل نیست.
به اصطلاح تظاهر به داشتنه که مشکله. اگر
شما بدونید که پول ندارید
به برای پولدار شدن تلاش میکنید اما اگر
هی به خودتون بگید نه پول دارم ایشاالله
من خیلی ثروتمندم از گرسنگی میمیرید
خب امروز دیگه خیلی صحبت کردم نه
نه
گفتی
ببین
آقای احسان دادن
سلام جناب خلجی ممنون که نظرات و دانشونو
به اشتباک بذارید من که خیلی استفاده
میکنم
چیزی که درباره مسئله شناخت صحبت کردید که
خیلی هم جالب و من خیلی استفاده کردم فقط
چیزی که هست من فکر میکنم این شناختی که
دربارش صحبت میشه یهکم تو جامعه ایرانی و
بر اساس
شرایطی که هست خیلی دست نیافتنیه
در این مرحله چون من فکر میکنم ما
ایرانیا حتی در جزئیترین مسئله شناخته
شناخت شخصی هم هنوز
خیلی مشکل داریم یعنی فرض کنید منظورم
اینه حالا شناخت علائایی که دوست داریم
دوست نداریم حتی شناخت خودمون ترومایی که
داریم
خانوادمون اطرافیانمون اصلا ما مثل یه سری
ربات میمونیم یه جورایی اگه متوجه هستید
حالا حالا سؤالم اینه همچین جامعهای
اصلاً میتونه بدون اینکه
به هیچ شناخت شخصی رسیده باشه حالا به
شناختی بزرگتری مثل حالا شناخت تاریخ
شناخت
خود جامعه یه همچین چیزایی برسه ما حتی
مثلاً ارزشهای شخصی خودمونم نمیدونیم چیه
حالا خیلی از ماها حالا ارزش اصلاً حالا
ما چیزیه که ترجمه میکنیم به عنوان ولیو
اما اصلاً فکر فکر نمیکنم ما ایران یه
ارزشی داشته باشیم. چون ارزش که اکثرم
داریم همش دیکته شده بر اساس مذهب و
اینجور چیزاست. یعنی به خاطر اون حس
سرکوبتر کری که حالا در خانواده در خود
جامعه هست ما اصلاً هیچ شناختی نسبت به
خودمون نمیتونیم پیدا کنیم. یعنی پیدا
نکردیم. احساساتمونو سرکوب میکنیم.
نمیدونم خیلی اصلاً حالا نمیدونم تو چه
مرحلهای میشه به اون شناختی بالاتر رسید.
حالا اون طور که گفتم سؤالم اینه اصلاً
میشه همچین جامعهای بدونه اینکه از خودش
شناختی پیدا بکنه
به یه مرحله بالاتری برسه و روی یه سری
چیزای دیگه فوکنه یا اصلاً ما باید از
خودمون شروع بکنیم یعنی از خودمون که
منظورم اینه که
شخصاً شروع بکنیم
اینو پروموت بکنیم یه جورایی که تمرکز
کنید تو خودتون
بله بله ببینید دوست عزیز فکر کردن یک
تجربه تنهاییست
یعنی
اگه قرار باشه فکر بکنیم ما نمیتونیم با
همدیگه بریم مثل نماز جماعت بشینیم یه جا
با هم فکر بکنیم بنابراین فکر کرد اگر
مسئله این هست که ما چرا نمیاندیشیم یعنی
من چرا نمیاندیشم
این یک د اینکه تمام اونچه که میگید جامعه
ایران انسان ایرانی تاریخ ایران یعنی اون
چیزی که شما میگید تاریخ ایران اون چیزی
که شما میگید جامعه ایران اون چیزی که شما
میگید زبان فارسی بنابراین شما اگر درباره
اینها آگاهی بیشتری پیدا بکنید درباره
اینها شناخت بیشتری پیدا بکنید اونوقت یه
شکل دیگری میبینید اینا رو قضاوتاتون
تغییر پیدا میکنه شما ما باید عادت کنیم
که
فهمیدن رو مهمتر از قضاوت کردن قضاوت
یعنی شما درو میبندید تمومش اینه این
اینه این آزادی اینه ایران اینه تاریخ ما
اینه حکومتمون اینه یعنی چی یعنی که دیگه
تموم شد دیگه دیگه فکر تعطیل فهمیدن
نیازمند تعلیق قضاوته یعنی مدام بگید که
این حتماً یک جنبه چشمانداز دیگری داره
از یک نقطه دیگری هم میشه بهش نگاه کرد که
متفاوته شما اگر از پایین کوه به کوه نگاه
کنید. یک شکل میبینید کوه رو. از بالای
کوه نگاه کنید یه شکل دیگه میبینید. از
دور نگاه کنید یک شکل میبینید. سعی کنید
که از اونجایی که هستید به قول ابوسعید
ابوالخیر یک قدم اون طرف درد. تا حالا این
شکلی نگاه میکردید چشمتون رو بگردونید یه
سمت دیگه از یک زاویه دیگه نگاه کنید که
تا حالا ندیدید. سعی کنید خودتونو بگذارید
جای دیگری و تصور کنید که از چشم او چگونه
به نظر میاد. شما تصور کنید که وقتی راجع
به جامعه ایران صحبت میکنید سعی کنید
ایرانیهای مختلفی رو که در موقعیتهای
مختلف هستن تصور کنید و از دریچه ذهن
اونها به ایران نگاه بکنید. تمام اینها
باعث میشه که شما بیشتر بفهمید و این
فهمیدن شما رو به فهم بیشتر دعوت میکنه
بدون اینکه با صادر کردن یک حکم راه فکر
کردنو برا شما ببنده و در حقیقت شما رو در
بنبست قرار بده
ممنونم جناب بخرج یه سؤال کوتاه داشتم این
کارگاه اندیشن از راه فلسفه و ادب و بیا
سینما رو هنوز برگ امکان شرکت
بله از اول پاییز آغاز میشه هنوز آغاز
نشده بنابراین میتونین ثبت نام کنین
درسته من یه ایمیل زدم واستون حالا
نمیدونم چهجوری تماس بگیرید
من نگاه میکنم ایمیلمو من دو روز در میون
ایمیلمو نگاه میکنم یه مقدار تنبول آره
حتما نگاه
اول پاییس تاریخ دقیقش
تاریخ دقیقش میشه از هفته من بهتون خواهم
گفت
بله
بله
ممنون
خواهش میکنم
ممنون
خب ما از خدمت دوستان مرخص بشیم آقای خلط
یه سؤال کوچول
سؤا کوچولن آقا جواباش طولانیه
بله ببینید
اون موردی که گفتید خلق انسان مدرن و با
اصطلاحات مختلف من اتفاقاً یه جایی مطرح
کردم به خاطر این سؤال گفتن آقا میخوای
طرح از اول اختلاع کنیم گفتم بله و خیلی
مسائل پیش اومد
اینا یک دشمنانی دارن در داخل ایران یعنی
خلق انسان مدرن منظورم لزوماً حکومتها
نیستن همون افرادی هستن که داعیه شناخت
انسان مدرن و سنت رو دارن دوم این به
اصطلاح چگونه این در جامعه باید بیاد
پیاده بشه چون
ببینید نگاه کنید دوست عزیز به دیگران فکر
نکنید
اصلاً فکر نکنید که جامعه رو تغییر بدین
جامعه مال شما نیست شما تغییر پیدا بکنین
این در تغییر جامعه مشارکت کردیم. بله
بله.
مشکل اینه که شما هیچ چیزی رو غیر از به
اصطلاح خودتون نمیتونید تغییر بدید.
بله ببینید بله من میدونم زیست تمدنی
غربی تحول در انسانها بوده و منم مثل شما
فکر میکنم. اما الان ما د تا مانع داریم.
یکی اینکه یه مدرنیتهای به هر حال حالا
انسان مدرن حتی بذار سرازی شده اونجا یه
چیزی ناقصه خونکش روند طبیعی به هر حال
متحول میشد همونی بود که انتظار داشتیم و
اتفاق میافتاد دوم اینکه خیلی مباحث یعنی
حتی انسانها برای اینکه خیلی راحت کنن
خودشون رو و بروغها وزون همه رو ربطی
میدن به حوزه خورد نظام سیاسی اصطلاحاً
اونم یه مشکل دیگه عزیز تو اینا باید
راهحلو چهجوری پیدا کنیم حالا بعداً میشه
صحبت
دوست عزیز
جامعه مدرن یعنی جامعهای که
انواع اقسام بدبختیا داره و به اون
بدبختیا آگاهه اون بدبختیا رو به رسمیت
میشناسه ابدا اینطوری نیست که جامعه مدرن
یه جامعهای باشه که گل و بلبل باشه به
هیچ وجه اولاً هیچ چیزی تضمین شده نیست به
خاطر اینکه شما باید
شما نمیدونید عوامل مختلفی رو که در
وضعیت شما تاثیر میگذاره. یکی از
ویژگیهای ذهن مدرن این هست که به علیت به
مفهوم ساده کلمه باور نداره. یعنی معتقد
نیست که میتونه رابطه علی بین پدیدهها
رو بفهمه. بلکه میدونه که روند تاریخ یک
روندیست پر از تصادفها. یعنی یک دونه
طاعون میتونه بیاد توی آمریکا در قرن
چهاردهم ۴۰ میلیون نفر بکشه. اگر طاعون یه
قرن بعدش در چین نرفته بود و این طاعون
حرکت نکرده بود تا اروپا،
موقعیت اروپا هرگز اینی که میبینید نشده
بود. بنابراین فقط افکار و اراده آدمها
نیستن که جهانو میسازن. هزار عاملی هستن
که از دست انسان خارج. جهان تاریخ محصول
تصادفهاست. نه کسی میتونه براش یک به
اصطلاح طرح الهی تصور بکنه نه میتونه
قوانینشو کشف بکنه. بنابراین فکر نکنید که
شما میتونید یک جهانی بسازید، جامعهای
بسازید مثل این ایدئولوژیهای توتالیتر
دیگه میگن ما میخوایم یک انسان کامل
بسازیم، جامعه کامل بسازیم، این انسان
موجود رو از بین میبریم یک انسان ترازوی
میسایم. نه این توهمه. شما وقتی که مدرن
میشید یعنی چشمتون به دیدن شر چشمتون به
دیدن فاجعه بازتر میشه انسان مدرن انسان
فاجعه اندیشه یعنی کتاستروفیک سنس داره
یعنی حس درک فاجعه داره مثل ما ایرانیا
نیست که اصلاً ما فاجعه رو درک نمیکنیم
مطلقا ما فاجعه رو فراموش میکنیم اصلاً
مطلقا درکی از فاجعه نداریم حس انسان
مدرن انسانیست که یک به غایت شکاکه به چی؟
به تواناییهای خودش به اینکه بتونه جهان
رو چنان که هست درک بکنه لمس بکنه ببینه
دو به شدت بدبینه به چی؟ به اینکه توانایی
انسان بتونه بر این جهان واقعیت
چیره بشه. واقعیت همواره گریزپاتر و
لغزانتر از این هست که بتونه در چنگ
انسانها دربیاد. بنابراین بایت مبارزه
نمیکنه. افکار خودش عقاعد خودش رو در
برخورد با واقعیت تغییر میده. به قول
کافکا میگه در نبرد با واقعیت همواره جانب
واقعیتو میگه. این یعنی چی؟ یعنی کهه
خودشو تسلیم واقعیت میکنه.
خودش رو مطلقا هیچ رابطهای بین
ذهن خودش و واقعیت نمیبینه. هیچ رابطهای
بین زبان خودش و واقعیت نمیبینه. معتقد
نیست که این زبان حکایتگر واقعیته. نه.
هیچ رابطهای نیست اصلاً. همه چیز در ذهن
ماست. متوجهین؟ این پوستی که ما داریم این
پوست دیوار زندان وجود ماست. از این
نمیتونیم بیرون بریم. بنابراین اینکه من
جهان بیرون رو درست میدونم، می درست
میفهمم، درست میشناسم اون چیزیست که
انسانو تبدیل میکنه به یک حیولای ویرانگر
مثل ایدئولوژیهای توتالیتر،
ایدئولوژیهای در حقیقت حقیقت مطلق هستن
دیگه. ولی شما تا میتونید در عقاعد
خودتون به عقاعد خودتون مظنون باشید تا
میتونید برای دیدن جهان ذهنتونو خالی
کنید نه پر.
هرچقدر که بتونید ذهنتونو خالی کنید شما
بیشتر میتونید جهان رو ببینید. هر چقدر
که ذهنتونو انواشته کنید از به اصطلاح
محفوظات و نمیدونم
اعتقادات و تصورات و عقاعد در حقیقت جلوی
چشمتون رو بستید. به قول مولوی یک شیشه
کبود گذاشتید جلوی چشمتون. جهان رو هم
کبود میبینید. ببینید یک اگر بخواید
درباره این مضمون که گفتم یک رمان خوب
بخونید
یه رمانی هست به اسمشو یادم رفت
که آقای سمیعی گیلانی ترجمه کرده
بسیار رمان مهمیه یک رماننویس معروف
فرانسوی نوشته و رمان کوتاهی هست درباره
یک مرد و زنی هست که تازه ازدواج کردن و
یه آپارتمان خیلی خوشگل دارن و اینا بعد
کمکم این آپارتمانو از چیزایی که دوست
دارن پر میکنن هر جا میرن خرید میکنن
چیزای خوشگل میخرن نمیدونم اسباب اساسی
با ارزش میخرن و چیزایی میخرن که به
ظاهر هنریه با ارزشه قیمتیه ولی
و تا زمانی که این خونه پر نشده زندگی
اونها با شادی و با به اصطلاح لطف و
یک آرامش میگذره. کمکم این خونه پر میشه
از اساسیه. وقتی پر میشه از اساسیه اونا
رابطهشون میشه جهنم. خونهشون میشه جهنم.
بنابراین اونچه که ما رو میکشه ندانستن
نیست بلکه توهم دانستنه
و ما همیشه در معرض این توهم دانستن
هستیم. فرقی نمیکنه رئیسجمهور باشی،
فیلسوف باشی و بچه دبستانی باشی. ما
همواره در معرض فریب دادن ذهن خودمون
هستیم به شیوه که خودمون برای تشخیصش باید
بسیار تلاش کنیم. کاری که کانت کرد چی
بود؟ کانت گفت که فلسفه نمیتونه چیزی از
واقعیت بفهمه. تنها چیزی که میتونه تشخیص
بده توهمه. بنابراین فلسفه مدرن یعنی
فلسفهای که در پی کشف خطاها در پی کشف
شگردهای ذهن برای خودفریه. برای کشف
مغالطههاست. برای کشف فریبه برای کشف
جهنمه. بنابراین جهنمو بشناسین. اونوقت
امکان اینکه از آتش دور بشین
بهتون دست براتون پیش میاد فراهم میشه.
بسیار خب من دیگه خسته شدم.
اگر اجازه بدید دیگه صحبتو به پایان
برسونیم. من یکی دو تا کتاب رو بدم دوستان
برای مطالعه در نظر داشته باشن.
یکی کتاب یاسپورتسو که خدمتتون عرض کردم
یکی کارهای یک انسانشناس معروف آمریکایی
هست که کاراش کارای کلاسیکه در قلمرو
انتروپولوژی فرهنگ به نام کلیفورد گرتس
هرچه که داره کلیفورد گرت باید خوند از
جمله یه کتابی داره به نامپتشن
و یه کتاب دیگه داره به نام لوج
یک کتاب دیگری که میتونه بهتون کمک بکنه
در فهم مقوله فرهنگ و تفاوت الگوهای
فرهنگی از یک باستانشناس بسیار معروف
آلمانی که تازه فوت کرده به نام یان آسمن
اسم کتابش هست کچ مور سزن حافظه فرهنگی و
دوران اولیه تمدن
پولتجن
نوشتار
یادآوری و تخیل سیاسی
مخصوصا فصل آخرش رو اگه بخونیم خیلی جالبه
عنوانش هست گسپل
یعنی
یونان و اندیشیدن
منزبط در حقیقت نظام و اونوقت توضیح میده
که یونانیها چگونه الفبا رو به در قالب
یک سیستم
کاملاً
منسجم ریختن و توانستن نوشتار رو تبدیل
بکنن به
در حقیقت تونستن گرامر ابداع بکنن و چون
گرامر تونستن ابداع بکنن یعنی دستور زبان
میتونستن ابداع بکنن میتونستن دستور
اندیشه یعنی منطق رو هم ابداع بکنن چون که
گرامر یعنی منطق زبان و منطق یعنی گرامر
اندیشه و این به اونها اجازه داد که
بتونن سیستماتیک به دور از تناقض بیاندیشن
و بتونن با کشف تناقضها مدام از اینکه در
دام به اصطلاح توهمات بیفتن پرهیز بکنن
فصل آخرش بسیار خالدست
یه کتاب دیگری هم هست که خیلی میتونه کمک
بکنه این هم یه کتاب کلاسیکه به اسم کارک
کردهای ذهنی در جوامع عقبمانده البته
ایشون آقای موقن بیخود عقبمانده ترجمه
کرده در جوامع ابتدایی در حقیقت در جوامع
پیش منطقی و پیش تاریخی این د تا ذهنیت
پیش منطقی و پیشاریخی رو با ذهنیت تاریخی
مقایسه میکنه در حقیقت میشه بسیاری از
این ویژگیهای ذهنیت
پیش منطقی رو در ذهنیت ایرانی دید این هم
بسیار میتونه کمک بکنه
برای اینکه شما
ساختار ذهنی ایرانی رو بفهمین، یکی از
بهترین کتابها پژوهشی در اساطیر ایران
مال زنده مهرداد بهار هست. مخصوصاً
در بخش دوم که
درباره
درباره
این هست که
اسطوره چیست بعد درباره سرزمین و مردم و
خب از اصل کتاب بخونید اونوقت متوجه بشید
که انسان ایرانی چگونه به جهان به جایگاه
خودش در جهان به رابطه خودش و نسبت خودش
با کیهان و انسان نگاه میکنه و بعد
میبینید که اونوقت همه چیز در یک الگوی
واحده یعنی همون طوری که خدا رو میبینه
عالم غیب رو میبینه کیهان رو تصور میکنه
به همون شکل نظام سیاسیشو میسازه در
حقیقت اون نظام سیاسی
محصول اون بینش
به اصطلاح دینی اوست اگر او بینششو تغییر
بده زندگی اجتماعیشم تغییر
خیلی ممنونم متشکرم از دوستان من چند تا
نکته رو بگم
بفرمایید
حالا در ابتدا عرض کنم که وقت جلسه که به
پایان رسیده و
آقای بن جوادی که عرض کردیم همی از سؤات
آقای کی ببخشید آقای کی
آقای بن جانی هم نمیتونم بیا
خب
من این سؤالات ایشون رو برای شما میفرستم
و در جلسهش که حالا خودشونم شاید تشریف
داشتن یا جلسه که ریکوردی
جلسه روشن که میتونیم اونا رو با شما
درون بکنیم و پاسخشونو از شما بگیم
این یک مطلب
ما میتونیم باز هم درباره موضوع صحبت
بکنیم
بله
و بله
قبلم صحبت کردید
بله و خیلی عجله نکنید بعید میدونم تا
روزهای آینده ما ایرانیا مدرن بشیم
بنابراین خیلی عجله نکنیم
بله بعد ما در جلسات آقای خراکی داریم
چون آقای خکی از
خودشون نظر خودشون صحبت نمیکنن منابع
رو معرفی میکنم مثل همین الان که منابعی
رو که
بیشتر بهش نظر کردن و دارن رو بررسی کردن
در کالهای ی
رو بارگذاری میکنیم. یکی از قرارها
فلسفهها هستش که خود فلسفه بیاد در حین
جلسه
در اونجا بارگذاری میشه بعد در همچنین درم
جامعه گاز هم من اینا رو سعی میکنم که
بعد خودم
اینا رو اینجا هم میذاریم و یه مقدارم
راجع بهشون
همچین دختر کتاب انگلیسی هست این میگم که
یه مقدار راجع بهشون در قسمت کامنت وکلای
اونا به فارسی هم نکاتی رو ذکر میکن اینم
به این ترتیب کلاسهای آقای خرجی هم که
معرفی کردم باز هم تو اینها آدهی میشه
و از بهال
وارد شدن توی کلاس برای
مثال من که آموزنده بوده حالا اگر دوستان
خواستن سال از کم وت این کلاس میشن به
همین کانال مراجعه کنید یا به آقای فدی
ایمیل بزنید تا براتون دیتیل وبتشت
رو بفرستن
بلهم من
سؤالات آقای بنجوری براتون
ممنونم وقت همه دوستان بخیر