[موسیقی]
سلام عرض میکنم خدمت دوستان گرامی.
اجازه بدید جلسه ما
در حلقه زمین و زبان هست در دوستان من
نمیدونم چرا قطع شد در اسپیس آقای بودا
قطع شد من اف
آره قطع شد ما فکر کنم یک کسی طالبا یا
کسای راپورت کرد همین الان دوباره به زودی
لینک کرد
بسیار خب بسیار خب
با شما
سلام عرض میکنم خدمت دوستان دوستان گرامی
و امیدوارم که حالتون خوب باشه. من امروز
میزبان مهمان دوستان افغانستانی هستم در
حلقه زمین و زبان که از شبکه اکس پخش
خواهد شد و همزمان در اینجا هم پخش میشه.
خیلی ممنونم. سلام بر
آقاییا خانم
لوزیفر
و تشکر از خانم ویدا متشکرم از همگی
ببینیم که دوستان ما چه میکنن دوباره ما
وصل بشیم
آی خلجی هم بفرستین که ایشانم
پیدا بکنن و دوباره بپیوندن
من میفهمم که کاوه یا یک دوست دیگه هم اگر
به عنوان کوهست است بالا بین
برنامه بسیار زود رپورت خورد و قطع شد
بسیار خوش آمدین دوباره اسد عزیز شماهم
بین که شوین و پیمان عزیز شماهم
بیاین بعد اگر دوباره شروع میکنیم امیدوار
هستم ای بار قطع نشوه اسد عزیز اگر
را بپذیرین پیمان عزیز خودتم که یک مقدار
محکمتر شوه
تشکر معذرت که ما همزمانی که درگیر خروج
مضاعفیم دیگه در عین حالی که از اونجا
خارج
مرتباً ریپورت میشیم که برنامه هم نتونیم
بریم
من هم سلام دوباره عرض میکنم خدمت شما
این چیکار میشه کرد برای اینکه جلوگیری کن
از ریپورت
دقیق من نمیدونم از بخش فنی را نصرت بیشتر
بلدم که
عجب اینطور که خب هر موقع برنامه باشه
میتونید الان شاید دیگه اتفاق نیفته
پیش
بسیار
خب همون طوری که پیشتر
وسط حرف بودیم ما یک مجم برنامه برگزار
کردیم
زیر عنوان آپولوژی خروج و مسئله برنامه
یعنی پرسش برنامه پرسش از ترک سرزمین در
شرایط
خطر و اضطراره آیا در این شرایط
ما چیکار کنیم باید سرزمین را ترک کنیم
باید بجنگیم
باید بستیم در انتخاب از زندگی و از
سرزمین اگر در یک ناگذری قرار بگیریم
چه چیزی را انتخاب کنیم
و همون طوری که در اطلاعیه آمده امای این
مسئله انتخاب سقراته یک انتخاب
بسیار درخش شان و تاریخی در آتن که از
میان ترک آتن و به بیرون شدن از آتن و
زنده ماندن مردن در آتن را انتخاب کرد و
ای یک الگویی شد در سراسر تاریخ
برای یک دعوایی بسیار پیکیده که آیا در
سرزمین بمانیم یا نمانیم ما خیلی خوشحالیم
که امروز
آقای خلجی عزیز را داریم که عمری را در
فلسفه و فلسف فلسفیدن
مصرف کرده و
مهمان بسیار شایستهای برای این موضوع
است. از شما میشنویم. خدیجی عزیز.
من سلام عرض میکنم خدمت شما. خدمت دوستان
گرامی که در
کانال یوتیوب دارن برنامه رو دنبال
میکنن. خیلی ممنونم از دعوتی که کردید
برای حضور در این حلقه
مجازی
و امیدوارم که دوستان در حلقه زمین و زبان
در کارهاشون موفق باشن. خیلی خوشحالم که
با جمعی از دوستانی که برای اولین بار در
حقیقت افتخار هم صحبتی باشو دارم آشنا
میشم و امیدوارم بحثهایی که میکنیم بتونه
سودمند باشه من خیلی دوست دارم که این
بحثی که پیش میبریم
به صورت بیشتر گفتگو پیش بره تا اینکه من
بخوام یک ساعت حرف بزنم و باره
ملالی بر خاطر دوستان بنشانم
من راستش اینه که عنوان موضوع این هست که
یعنی اصل بحث همون طور که آقای بودا
فرمودن این هست که چرا یعنی سوال این هست
چرا سقرات وقتی که در آتن محاکمه شد و
محکوم به نوشیدن
جامعه شوکران شد
چرا از به رغم اینکه شاگرد گردانش از او
میخواستن که زمان و فرصت کافی برای ترک
آتن و در حقیقت
گریز از مرگ رو داره چرا
مرگ رو انتخاب کرد مرگ در آتن رو انتخاب
کرد به جای اینکه در
غربت یا در سرزمین دیگر زندگی کنه یعنی
مرگ در وطن رو بر زندگی در غربت برگزید
و آقای بودا و دوستان سؤالشون اینم هست که
چرا ما اینطور نیستیم؟ چرا ما حالا این در
مورد فقط شما افغانستانیها صادق نیست در
مورد ما ایرانیها هم ایرانیها هم بیشتر
شاید در بین ملل دنیا از بیشترین جمعیت
مهاجر برخوردار باشن البته آمار دقیقی
نیست ولی حالا بر خلاف افغانستان که جنگ
بوده و وضعیت خیلی استثنایی داشته در
ایران به رغم اینکه جنگ نیست این مهاجرت
صورت میگیره
و کسانی مثل من در شرایط جنگی نبوده که
نیازمند ترک وطن خودشون رو ببینن
ولی خب این مقایسه که ما چرا مثل سقرات
عمل نمیکنیم
برای من خب جالب بود به خاطر اینکه اولین
باری بود که این پرسشو به این صورت
میشنیدم حالا خیلی دوست دارم که دوستان
یعنی همین آقای بودا و آقای اقبال که
مجریان این برنامه هستن بیشتر توضیح بدن
به خاطر اینکه که
همیشه سؤال روشن کردن سؤال مهمتر از جواب
دادن بهش هست و منم سعی میکنم در ادامه
این بحث ببینم که آیا این سوال اساساً
پرسش
موجهی هست یا نه یا اینکه چهجوری باید این
سؤالو بفهمیم
اگر بتونیم سؤالو بهتر بفهمیم خودش شاید
بهترین جواب باشه یا نیمی از راه یافتن
پاسخ رو طی میکنه.
خب چرا سقرات رو انتخاب میکنیم؟ مثلاً
مولانا که مولانا جلالدین بلخی رو شما
انتخاب نمیکنید. بلخی که مولانا که
همشهری شما هم هست از به اصطلاح
نزدیکتر به شما تا سقراط که در در
یونانه. وقتی که مولانا شنید که پدرش شنید
که سلطانما
شنید که مغاها دارن به سمت
سرزمین اونها روانه میشن و قصد غارت و
کشتار دارن. خب مولانا پدر مولانا سلطانما
دست مولا مولانای ۶ ساله رو گرفت و اومد
به سمت نیشابور و بعد اومدن به سمت بغداد
و از بغداد رفتن به سمت قونیه و در غونیه
زندگی کردن خب چرا ما چرا مولانا این کار
یا پدر مولانا این کارو کرد و خب میدونید
که مغلها رفتن و مولانا در همون شهر
قونیه
جان سپرد و در همون جا هم به خاک سپ سپرده
شد.
چرا سقرات باید شخصیت جالبی باشه از این
نظر؟
مگر ما در
این مسئله که ما الان میگیم مهاجرت
یکی از حالا بگذریم که مهاجرت خودش یه
پدیده مدرنه به این مفهوم مدرن ولی در طول
تاریخم سرزمین ساکنان این سرزمین به
اصطلاح افغانستان و ایران و حالا اون
ایران زمین قدیم مدم در حال مهاجرت بودن و
مخصوصاً به دلیل اینکه شهرها بیحقی توی
تاریخ بیحقی میگه که شهرها همیشه در معرض
ز تهاجم بیابانشینها بودن و بیابانشینها
خود همون مغلها هم این شکلی بودن دیگه یک
جانشین نبودن مندام در حال به اصطلاح حمله
به به اصطلاح شهرها بودن و به این شکل
زندگی میکردن و همیشه این مهاجرت صورت
گرفته دیگه حالا دکتر زرینکوب میگه که در
آغاز مثنوی که میگه بشنو این نیچون حکایت
میکند میگه که این ممکنه که
از دلتنگی جدای از اون معنای به اصطلاح
عرفانیش ممکنه که یک پژواکی از اون غربت
زمینی ا ایرانیشم باشه دیگه در در حقیقت
چیز شخصی و
فردی خود مولانا هم باشه ما در طول تاریخ
مهاجرت خیلی زیاد داشتیم در اگر شما خواجه
نظامالملکو ببینید در سیاستنامه
یک جا میگه که
چند نفر بودن که روزها هر روز از دروازه
شهر بیرون میشدن و میرفتن بالای تپه
مینشستن از صبح تا غروب غروب که میشد
برمیگشتن و دوباره وارد درواز از دروازه
شهر میگذشتن و وارد شهر میشدن.
جاسوسان یا به قول فردوسی پنهان پژوهان
خبر بردن به پادشاه که آره یه عدهای هستن
که هر روز صبح کارشون اینه که از شهر خارج
میشن میرن بالا یه تپهای میشینن رو به
بیابان و تا شبو برمیگردن اونها رو فرا
میخونن مشکوک میشن بهشون و فرا میخونن و
میپرسن ازشون که شما چیکار دارین
میکنین؟ میگن هیچی ما هر کدوممون یا ادیب
بودیم یا دبیر بودیم یا دیوانسالار بودیم
ولی چون پادشاه جدید به یک نفر چند شغل
داده و ما شغل خودمون رو از دست دادیم ما
چند تا از گروهمون رو فرستادیم به
هندوستان ببینیم اگر در اونجا کار هست شغل
هست ما به درباره هندوستان بریم و منتظریم
که اونا برگردن صبحها میریم بیرون و رو
تپه مینشینیم و چشم به راهشون هستیم
ببینیم برمیگردن یا نه. خب در دوره صفوی
هم خب خیلی شاعرا رفتن صاحب تبریزی و
دیگران دیگران.
بنابراین ما داریم از یه چیزی صحبت
میکنیم که خیلی عادیه. چرا تعجب یعنی این
برای من جالبه که آقای بودا و آقای اقبال
توضیح بدن که این تعجب برای چیه؟ چیز
عجیبی نیست. اتفاق جدیدی نیفتاده. در
حقیقت همیشه قدرتهایی که آمدن یه عده رو
سرکوب کردن. یه دم رفتن یه عده ماندن
دوباره این چرخه تکرار شده موافق هستین
آقای بوده یه مقدار توضیح بدین آره خب
اتفاقاً ما در جلسه اول که با آقای علی
امری
جلسه داشتیم یک تاریخچه خیلی کوچیکی هم
برای ایوان
ساخته بودیم که رویکرد ما چیه مثلاً اگر
دلیلی که مولانا برای ما اهمیت نداره به
خاطر که مولا برای مولانا زندگی در زمین
کلاً مهاجرته یعنی برای مولانا از یک یک
نگاه متافیزیکی وجود داره
که آمدن در این جهان یک مهاجرته یا به
قائل آگوستین یک نوع زیارته و در نتیجه
معنی خیلی اساسی پیدا نمیکنه انتخاب سقرات
به این خاطر که سقرات
یعنی پایه یعنی شهر را پایه زندگی گذاشت
یا نظم اخلاقی را داره و توجیهی که ما
داشتیم برایش این بود چون در ای طرف نه
تنها مولانا بلکه
خود ابن سینا و فارابی و مثلا ناصر خسره و
اینها همه تجربه مهاجرت داشتن و حتی در
زمانی که ماندن در یک سرزمین
به تایید ظلم منجر شوه به صورت کوتاه خب
واجب عجیبم میدونستن ولی این سقرات معنیش
اینه که اگر همه انسانها به جای
دفاع از شهر فرار شهر ره یا مثلاً ترک شهر
را انتخاب کنه آیا شهری عملاً در جهان
پدید میآیه یا شهری به وجود میایه؟ یعنی
تا کجا بخواهیم فرار کنیم؟
مگر سقراط از شهر دفاع کرد؟
خب از یک نظم اخلاقی دیگه ما که
اگر مثلاً آیا بیرون از آتن یک همچون چیزی
بود یا نبود؟
خب شما چند تا چیزو با همدیگه میگیم
ببینید آره
چه ربطی هست بین نظم چیفا
چه ربطی هست بین نظم اخلاقی و شهر آتن
به خاطر که یعنی در همون سه تا رساله که
اتفاق ما پیش از شروع بحث خواندم یکی
آپولوژی که عنوان را از او گرفته کریتون و
فايدون در اونجا سخرات میگه که انسانها
فرزند فرزند والدین خود نیستن فرزند قانون
و فرزند شهره بنابراین ما حق نداریم که در
درون یک شهر بزرگ شویم درس یاد بگیریم
ادبیات بخوانیم یا فلسفه بورزیم
از سودمندی او شهر بهره ببریم ولی در روز
بعدی شهر را ترک کنیم و این امای شد که
بیشتر البته یک پیوندی هم داشت با مسئله
آمدن طالبان و خروج
جمعی از کابل و البته میشه در تهران یا هر
جایی به نظر ما این مسائل تره
بله ببینید
یک
نکته خیلی مهمی که هست اینه که مفهوم شهر
چیه در در
نظر سقرات و در آتن و آیا به اون معنای که
ما میفهمیم شهر رو به اون معناست یا به
یک معنای دیگریست
واقعیتش اینه که دنیای یونان و دنیای آتن
و وقتی میگم دنیا یعنی دنیای
ذهنی و فکریشون و تمدنیشون
در حقیقت کاملاً با ما بیگانهست ربطی به
ما نداره وقتی که اونا میگن شهر شهر
منظورشون یه چیز دیگهست وقتی که میگن
قانون منظورشون یه چیز دیگهست الان شما
میگید که آیا خروج از کشور اخلاقی یا نه
اخلاقی یعنی چی؟ منظور از اخلاق یعنی چه
اخلاقی کدوم اخلاق؟ اخلاق اسلامی یا اخلاق
غیراسلامی؟ مگر مردم افغانستان مگر غیر از
اسلام اکثریت مسلمانن دیگه درسته؟ از نظر
اخلاق اسلامی که اینا هیچ مشکلی نداره از
چه اخلاقی داریم صحبت میکنیم؟
[موسیقی]
به عبارت دیگه این این پرسش خیلی در حقیقت
ایراد داره
ایراداش خیلی زیادن
ما فقط یک توضیح دیگه ما خب در اونجا یک
جوری
یک بحث دیگه هم بود مسئله ناموس دیگه همون
ناموسیون
خب
که یک نوع قرارداد اجتماعی مثلا ما در یک
جمعی که زندگی کنیم یک نوع قرارداد داد
اجتماعی اونجا وجود داره که در خوبی و بدی
اونجا مثلاً سحیم باشه و اینطوری نباشه که
مثلاً از خوبیهای اونجا بهرمند باشیم و
بدیها
در موقع مثلاً امتیازات نبود ترک کنیم
خلاصه یک معمایه یعنی لزوماً ب
نه معما که خب حالا در مورد افغانستان و
ایران مگه ما قرارداد اجتماعی داریم
یعنی آیا کسانی که در افغانستان هستند
کسانی که شهروند افغان شهروند که میگیم
شهروند ۲ تا معنی داره یه معنای
به اصطلاح رسمی و
قانونی داره که هر کس که در افغانستان به
دنیا بیاد میشه شهروند یا در ایران به
دنیا بیاد میشه شهروند خب آیا کسانی که در
ای ایران یا افغانستان به دنیا آمدن آیا
مگر بر اساس قوا به اصطلاح قرارداد
اجتماعی هست که خودشون رو ایرانی میدونن
آیا ایران و افغانستان دوستان اساساً
کشورهایی هستن که یا که ملت داشته باشن
حالا من توضیح میدم ملت یعنی چی و اون
ملتها این کشورو ساخته باشن نه مردم در
اونجا به دنیا اومدن افغانستان بوده ایران
بوده مرزها هم که مردم در تعیینش هیچ نقشی
نداشتن مرزها رو حالا پادشاه بودن و به
اصطلاح حاکمان بودن که یه موقعی کشورگشایی
میکردن مرزها گسترش پیدا میکرده یه موقع
از دست میدادن مرزها کم میشده در عصر
جدید هم افغانستان و ایران یه چیز جدیدیه
یعنی بهخاطر اینکه اساساً حالا خاورمیانه
یک نظم جدیدیه که خود مردم خاورمیانه در
شکل دادنش هیچ نقشی نداشتن یعنی کسی
نیومده افغانستانیا نیومدن افغانستان رو
بسازن و نمیدونم ژئوپولیتیکشو تعیین کنن
و مرزاشو مشخص کنن و فلان اینا همچین چیزی
نبوده همش که کل خاورمیانه طرح اروپایی و
طرح غربی بوده ایرانم همین طور و این چیزی
که ما الان داریم که مردم در ساختنش نقشی
نداشتن. بنابراین شما دارین یک دنیای د تا
دنیای متفاوتو ما داریم با همدیگه مقایسه
میکنیم. یه دنیایی که اساساً چیزی درش به
مفهوم شهر وجود نداره. شهری که یونانیها
دارن و اساساً شهر یک مفهوم غ به مفهوم
غربیش متفاوته با مفهومیست که ما
میشناسیم دیگه. ماکسبر یه کتابی داره
درباره شهر و اونجا توضیح میده. شهر فقط
این نیست که شما چند مثلاً هزار نفر یا
چند صد هزار نفر در یک مکان فیزیکی زندگی
بکنن و با هم مثلاً داد و ستد کنن و
نمیدونم مغازه باشه و نمیدونم مسجد باشه
و اینا نه شهر یه مفهوم متفاوتیست حالا
اگر فرصت بشه توضیح میدم
چیزی به نام ما هم نداریم یعنی وقتی که
میگیم ما یعنی چی مگه ما اصلاً چیزی به
نام ملت داریم ما حالا ملت به مفهوم دقیق
کلمه دیگه نه به مفهوم سیاسی و به مفهوم
منظورم به مفهوم قانونی و اینا نیست که
حالا بله ما یک چیزی درست شد به نام ملت
افغانستان و این ملت از بالا درست شده
میدونین ملتی نیست که از پایین درست شده
باشه بنابراین اصلاً کلاً متفاوته یعنی
این ه در کشورای ما در سرزمینهای ما همه
چیز از بالاست مثل خداست دیگه حکومت از
بالاست ملت از بالاست کشور از بالاست
قانون از بالاست چیزی نیست که مردم درش در
شکل دادنش نقشی داشته باشن حتی زبان رسمی
هم از بالا تعیین میشه فرهنگ رسمی هم از
بالا تعیین میشه
هویتم از بالا تعریف میشه حالا در یک جایی
مثل افغانستان و مثل ایرانه دیگه به هر
حال
اقوام متعددی هستن حالا من نمیدونم حالا
کلمه قوم هم یه کلمه چیزیست پر منناقشه
برانگیزیست و گ به اصطلاح مذاهب گوناگون
اینا در طول تاریخ همیشه با هم میجنگیدن
الانم میجنگن یعنی ال الان اگر در ایران
نمیجنگن به خاطر اینکه یه نظام فاشیستی
حاکم هست و اجازه نمیده خود حکومت داره
نقض میکنه در به اصطلاح حقوق اهل سنت رو
یا حقوق پیروان ادیان دیگر و اینا چیز
جدیدی نیست اینا یعنی ما ما اتفاق جدیدی
نیفتاده اینچه این وض که ما داریم همیشه
همین طور بوده اگر اگر میبینید من و شما
الان زندهایم این به لطف غربیهاست و به
لطف مدرنیزاسی
یعنی اگر به اصطلاح شما نگاه بکنید به
تاریخ این خاورمیانه در قرن بیستم میزانی
که خود این ملتها همدیگه رو کشتن هیچ
موقع خارجیا نکشتن دیگه یعنی میزانی که
خود مثلاً فرض کنید در عراق عراقیا همدیگه
رو کشتن که آمریکاییا اونا نکشتن انقدر که
در سوریه سوریهها همدیگه رو کشتن جنگ
ایران و عراق ۸ سال بز بزرگترین و
طولانیترین جنگ ایران و عراق غربیا که ما
رو نکشتن ما همدیگه رو کشتیم
جنگ شیعه و سنی الان نگاه بکنید الان همین
بحث
به اصطلاح ربیعلاول هست و همین بحث
به اصطلاح قتل خلیفه دوم و این حرفا هنوز
دارن دامن میزنن بهش یعنی اختلافات
قومی و اختلافات
یعنی اگر یه موقع ما چیزی به نام صلح
هیچوقت نداشتیم اگر جنگ نبوده به خاطر
اینکه کسی نمیتونسته جنگ کنه نه اینکه
کسی به صلح اعتقاد داشته چون چون صلح نبود
جنگ نیست. ما اصلاً فاقد ایده صلح هستیم.
ما هیچ موقع به صلح فکر نکردیم. هیچ موقع
صلح رو دربارش صحبت نکردیم. بنابراین اگر
همدیگه رو نکشتیم بهخاطر که نتونستیم
زورمون نرسیده. الانم زورمون برسه همدیگه
رو میکشیم. هیچ چیزی نداره. اصلاً شوخی
نداره. به خاطر شما برای اینکه همدیگهرو
نکشین باید همون طور که شما گفتین یه
قرارداد ببندیم با همدیگه. یعنی باید
بپذیریم اول که همدیگه رو نکشیم. در
آمریکا در قرن هجدهم که انقلاب آمریکا به
وجود اومده و آمریکا به استقلال رسید از
بریتانیا
در حقیقت اگر در دو قرن قبلترش یعنی در
قرن شونزدهم اگر پیمان صلح بین
اقوام متفاوت در آمریکا بسته نشده بود دو
قرن بعدش آمریکا مستقل نمیشد یعنی تصور
کنید آمریکا یک میدونید که آمریکای شمالی
خودش یه قاره
و خیلی وسیعه فوقالعاده وسیعه حالا تصور
بکنید که در از قرن چهاردهم و پونزدهم به
بعد از جاهای مختلف آدما میومدن اینجا از
جنوب آمریکای جنوبی میآمدن از اروپا
میومدن و از چین و ما چینم میومدن یعنی
آدمهایی که هیچگونه اشتراکی با همدیگه
نداشتن نه از نظر دینی نه از نظر زبانی نه
از نظر نژادی نه از نظر سبک زندگی هیچگونه
سازگاری و به اصطلاح هماهنگی بین اینها
نیست. خب اینا یه مدتی شروع کردن همدیگه
رو کشتن با بومیای آمریکا و بعد از یه
مدتی دیدن که نمیشه اینطوری یعنی نمیشه که
اینا تا ابد همدیگه رو بکشن در نتیجه در
قرن شونزدهم یک پیمانی رو اینها با
همدیگه بستن که بهش میگن پیمان صلح که
همدیگه رو نکش قرار بذاریم که همدیگه رو
نکشیم و با هم در صلح زندگی کنیم اگر اون
پیمان صلح بسته نشده بود بعدش نمیتونستن
اینا قانون اساسی بنویسن بعدش نمیتونستن
بیانیه استقلال بنویسن نیستن بعدش
نمیتونستن با همدیگه زندگی بکنن. ما هیچ
موقع
به اصطلاح چیزی به نام ارزشی به نام
همزیستی در بین ما وجود نداشته و نداره و
اصلی به نام همزیستی وجود نداشته و نداره.
سقرات داره در یه دنیای کاملاً متفاوتی
زندگی میکنه. در دنیایی که سیاست در اون
دنیا به مفهوم
هنر همزیست. نه به مفهوم حکومت کردن بر
دیگران.
و مهمتر و وقتی که شما میگید آتن آتن
برای سقرات هرگز به مفهوم سرزمین و خاک
نیست ابدا به هیچ وجه برای ماز یعنی
سرزمین وقتی میگیم شهر منظور سرزمین و خاک
نیست شهر یک مفهوم یک ایده است و
ایدهایست که در وحله اول به مفهوم حس
تعلق به یک سری ایدههاست یعنی حس تعلق به
یک جهان ای جهان ایدهها. جهان ایدهها
یعنی چی؟ یعنی کهه اگر شما به آزادی به
عدالت به کرامت انسان به قانون و اینها
اعتقاد داشته باشید شما یک جهانی رو در
ذهنتون و در ایدههاتون خلق کردین. جهانی
که
هر آدمی بر اساس حس تعلقش به این دنیا
دنیای ذهنی میتونه شهروندش بشه.
وقتی که ما از اروپا حرف میزنیم اروپا یک
قاره جغرافیایی نیست یک ایده فلسفیست.
یعنی کسی اروپاییه که به یک د تا عامل مهم
داره دیگه. یک عاملش در حقیقت خاطره
مشترکه
و عامل دومش خودآگاهیه به یک سری به به یک
حس تعلقه یعنی یه تعلق خودآگاهانه به چی
نه به سرزمین اینها یعنی هگل همونقدر
آلمانیه که فرانسویه همونقدر فرانسویه که
بریتانیایه همونقدر بریتانیاییه که
دانمارکیه بهخاطر همینه که همشون میتونن
با همدیگه حرف بزنن دیگه یعنی تنوعی که در
اروپا هست از هر نظر از از نظر زبانی اگر
در خاورمیانه بود خاورمیانه تا حالا ۱۰۰
بار نابود شده بود اونا چرا اروپاییا چرا
با همدیگه میتونن زندگی کنن به خاطر
اینکه اون چیزی که اونها رو به هم پیوند
میده خاک نیست زبان نیست نژاد نیست قوم
نیست دین نیست بلکه یک جهانی از ایدههاست
که ما به این دلیل به اونا میگیم اروپایی
یعنی اونا اروپایی هستن به این معنا که
شهروند جمهوری ذهنن جمهوری ایدهن نه اینکه
شهروند یک دولت خاصی باشن بنابراین این
اون خویشاوندی خویشاوندی روحیست.
خویشاوندی معنوی ما چیزی در سرزمینهای ما
چیزی به نام روح قومی وجود نداره روح ملی
وجود نداره. نه هر کس خودشو یا با دینش یا
با خویشاونداش یا با قومش با اینها در
حقیقت خودش رو تعریف میکنه. ما چیزی نیست
که شما فارغ از اینکه قومتون چیه، زبانتون
چیه، دینتون چیه بتونید در اون مشترک
باشید و اشتراک. به عبارت دیگه شهر جاییست
که پیوند بین آدمها پیوند طبیعی نیست.
پیوند طبیعی یعنی چی؟ یعنی که مثل من و
شما بدون اینکه اختیار خودتون در
افغانستان به دنیا اومدید منم بدون اختیار
خودم در ایران به دنیا اومدم. پس من
ایرانیام به این معنا که با ۹۰ میلیون نفر
که بدون اختیار خودشون در سرزمین در یک
جای خاصی به دنیا اومدن ما با همدیگه
هموطنیم. این هموطنی رابطهای نیست که من
انتخاب کرده باشم. من در به وجود آمدنش
هیچ نقشی داشته باشم این کاملاً متفاوت
هست با یا مثلاً شما مسلمانید مسلمان به
دنیا میایید با کسانی که مسلمان به دنیا
میان شما میشید چی؟ همکیش میشید یا شما از
یک قوم مثلاً فرض کنید هزارهاید مثلاً
اگر هزاره قوم باشه من نمیدونم
از قول قوم هزارید شما انتخاب نکردید که
هزارهای باشید که شما هزار شد یا تاجیکید
یا چه میدونم کردید یا لرید
ولی در شهری که چیز سقرات حرف میزنه
رابطه رابطه طبیعی نیست رابطه غیرطبیعیه
یعنی رابطهایست که آدمها برقرا
انسانهای آزاد ویژگی یونان اینه که
آزادی در اونجا متولد میشه. آزادی یعنی
چی؟ یعنی اینکه آدمها میتونن بدون اینکه
هیچگونه نسبت طبیعی با همدیگه داشته باشن
یک پیوند غیرطبیعی با خود برقرار کنن بین
خودشون وسیله قانون و بعد یک به اصطلاح
دولت شهر یا یک به اصطلاح جامعه بسازن.
جامعهای که در یونان هست هیچ ربطی به
جوامع ما نداره. ما جامعه نداریم. یعنی
چیزی که ما ساخته باشیم که نداریم که ما
یک به اصطلاح جمعی هستیم که
طبیعی هستیم یعنی ما مسلمون به دنیا میایم
ایرانی به دنیا میایم کرد به دنیا میایم و
به اصطلاح جامعه کرد چیزی نیست که ساخته
شده باشه بلکه از پیش از ما وجود داشته و
پس از ما هم وجود خواهد داشت اما جامعه
یونانی جامعهست غیرطبیعی و اساساً در
به اصطلاح فلسفه زمانی متول متولد میشه که
شما بتونید طبیعتو کشف کنید. یعنی چی؟
یعنی بین طبیعت و غیرطبیعت
فرق بگذارید. اونوقت جهان انسانی میشه
جهان غیرطبیعی.
یعنی دیگه ما تابع چیزی به نام طبیعت
نیستیم بلکه جهان انسانیمونو خودمون
میسازیم با قانون، با ایدههای مختلف مثل
ایده عدالت، ایده زیبایی، ایده خیر، ایده
فضیلت.
پس ما در افغانستان یا در ایران به مفهوم
یونانی کلمه هیچ موقع نه شهر داشتیم نه
ملت داشتیم نه جامعه داشتیم همه چیز
کاملاً طبیعیه یعنی اگر ملت ایران بوده
ملت ایران از ۷ ۸ هزار سال پیش تا حالا
بوده کسی نیومده ملت ایرانو بسازه که ملت
ایران که خودشون نساختن که حالا هرچی که
بوده اگر ایرانم بوده ایرانم به خاطر
همینه که تمدن ایران تمدن ایران زمین
کهنترین تمدن هست و از نظر عمر
بیشترین عمرو کرده
تمام میشه در یک نقطهای تمام میشه به
خاطر تمدنیست که مبتنی بر سرزمینه
شما نمیتونید سرزمین رو جابهجا بکنید این
یه تمدنیست در یه سرزمین به وجود میاد و
از بین میره اما تمدن یونان تمدن سرزمین
نیست تمدن ایده است یعنی به خاک وابسته
نیست در نتیجه که تمدن یونان تنها تمدنیست
در تاریخ بشر که جهانی میشه. ما الان
داریم در تمدن یونان تمدن غرب زندگی
میکنیم دیگه. تمدن غرب چون تمدن
ایدههاست، تمدن وابسته به زمین نیست.
تمدنیست که در ذهن آدمها شکل میگیره
میتونه اولاً تا امروز زنده باشه. تمدن
یونان زندهست دیگه برخلاف تمدنهای دیگه و
ثانیاً میتونه جهانی بشه که جهانی شد. پس
هیچ به هیچ وجه ما اگر بخوایم خودمونو
بفهمیم ما باید در تمایز خودمون رو با
یونان بفهمیم نه دنبال تشابه نباید باشیم
فهم دقیق فهمیست که مبتنی بر تمایزه هر
چقدر که بفهمیم یونانیا چقدر با ما متفاوت
بودن اونوقت خودمونو بهتر متوجه میشیم
بنابراین ما شهروندان
ما اعضای اتفاقی یک جماعتیم حالا چه در
افغانستان چه در ایران ما ایرانی بودن
خودمونو تعریف نکردیم ایرانی بودن خودمونو
براش توافق نکردیم ایرانی بودن خودمون رو
به عنوان یک مفهوم نداریم ایرانی بودن همش
بر اساس شناسنامهست و در نتیجه ما اعضای
اتفاقی یه گروه هستیم یه جماعتی هستیم خب
در غرب متفاوته به خاطر همینم هست که شما
در غرب همین الان که من و شما داریم صحبت
میکنیم من ایرانی اگه بخوام بیام در
افغانستان شما شهروند بشم پدرم در میاد
شمای افغانستانی بخوای بیای تو ایران
شهروند بشی پدر پدرت در میاد اما راحتتر
میتونی در آلمان در آمریکا شهروند بشی تا
در
افغانستان ویزا گرفتن برای کشورهای اسلامی
مصیبته از جمله برای ایران برای ک چرا
کشورهای دیگه راحت کشوی غربی راحت ویزا
میدن به خاطر اینکه شما به در حقیقت تمام
مفاهیم قانون و نمیدونم همه چیز بر اساس
ایدهست و این خب تمایز بسیار جدی ایجاد
میکنه من حالا اینجا متوقف میشم
آره اگر اگر ما مثلاً فرض کنیم که تمدن
یونانی تمدن ایده بوده
مثلاً اگر سقرات آتن را ترک میکرد که ایده
رو میتونست با خودش ببره در هر کجای جهان
چه چیزی در اونجا بود مثلاً که به جز ایده
به جز ایده چه چیزی در اونجا بود که سقرات
خودش را ملزم میدید که وفادار باشه آ
ا آ اونچه که در قانون یعنی در حقیقت
قانون اون چیزی بود که چیزی نبود که از
بالا تحمیل شده باشه مثل افغانستان و
ایران و کشورای دیگه یعنی قانون چیزی نبود
که از سنت و از بالا نه انسانهای آزاد
اون قانون رو گذاشته بودن از جمله سقرات
یعنی در شما آزادانه یک پیوندی برقرار
کردید بر اساس قانون سقرات بر خلاف تعهدی
که به قانون داشت عمل نکرد
سقرات معتقد بود که انسان
با وجدان خودش نباید در تضا اخلاقی بودن
از نظر سقرات یعنی سازگاری با وجدان سقرات
میگفت که من حاضرم با تمام دنیا در جنگ
باشم اما با خودم در آشتی سغرات برای این
ترک نکرد آتن رو برای اینکه به قانون آتن
باور داشت ولو اینکه ظالمانی بودا ولو
اینکه بر علیهش عمل کرد ولی این قانون رو
آزادانه او بهش در حقیقت پذیرفته بود چون
آزادانه یک قانون پذیرفته بود حاضر نشد نه
آ قانونی رو که آزادانه پذیرفته نقض کنه
خلاف اخلاق بود این بنابراین مسئله این
نبود که سرزمین آتنجاهای مقدسین نه اصلاً
اونچه که مقدسه در حقیقت اون چیزیست که
انسانها آزادانه انتخاب میکنن آزادانه
با هم قرارداد میبندن ما در آتن قانون
داریم در هیچجای دنیا دیگه قانون به این
مفهوم نداریم دیگه در آتن هست که برای
اولین بار مفهومی چیزی به نام وکیل وکیل
مدافع متولد میشه جای دیگه نداریم دیگه ما
مفهوم وکیل مدافع نداریم بنابراین قانونی
که مهمه اساساً فرهنگ غربی فرهنگ قانونه
یعنی شما نتونید قانون مفهوم قانونو
بفهمین از یونان باستان تا امروز هیچی
نمیفهمید به اصطلاح الگو و روح تکنولوژی
علم نمیدونم فرهنگ جامعه سیاست فلسفه
علوم انسانی همه قانونه مهمترین
استعارهای که کانت در نقد عقل محض به کار
میبره. استعاره قانون دادگاهست دیگه.
میگه نقد عقل محض یعنی اینکه شما
عقل خودتون رو به محکمه عقل ببرین. اونوقت
عقل هم در جایگاه قاضی بنشینه هم در
جایگاه متهم و مدام این عقل خودش رو در
دادگاه در بازجویی کنه، بازپرسی کنه.
مهمترین استاره در به اصطلاح فلسفه کانت
استعاره قانون و دادگاهست. استعاره حقوقی.
بنابراین شما اگر قانونو متوجه نشین،
قانون اروپایی رو، غربی رو متوجه نشین،
هیچیشو متوجه نشدین. قانون برای ما اینطور
نیست. قانون برای ما یه چیز دیگهست. اصلاً
ما قانون نداریم. ما سنت داریم، شریعت
داریم و در حقیقت
اون چیزی که شریعت در حقیقت دیگه یعنی اون
چیزی که از بالا
باید و نبایدی که از بالا تعیین میشه.
حالا این باید و نباید تو ایران باستان
مثلاً دین زرتشت بوده. نمیدونم دین
آیینهای زروانی بوده چیزای دیگه بوده در
اسلام شریعت پیامبر محمده در نمیدونم
مسیحیت فلان فلان ولی در یونان اینطور
نیست در یونان مفهوم قانون کاملاً متفاوته
پس اینطوری میشه که مثلاً اگر در زمینه
خود افغانستان
ایران صحبت کنیم معنیش اینه در جایی که ما
قانون را آزادانه انتخاب نکردیم یعنی
قانون یک نوع برآیندی از اراده ما نبوده
در اونجا عملاً ورودی وجود نداره تا خروج
معنی پیدا کنه ورود از او منتفی
موضوع بله بله بله
ولی اگر حتی اینو فرض بگیریم که مثلاً ما
از همون اول هیچ پیوندی بین ما و مثلاً ای
سرزمین یا مثلا جامعه وجود نداره ره یک
نوع مثلاً خروج قبلی را تصور کنیم چه چیزی
در او جامعه وجود داره چرا ما حتی زمانی
که در غرب هستیم مدام درگیر ایران
افغانستانیم و او نسبت معینی ره که با
ایران و افغانستان داریم نه با مثلاً
فلیپین داریم نه با ژاپان داریم نه و نه
حتی قیابی طبی
این در مورد حیواناتم طبی
مسئله پیچیده ترتر میشد
نه پیچیده نیست نیست این ببینید حس ما به
وطن حس طبیعیه مثل خانوادهمونه دیگه شما
از خانوادهتون جدا میشین دلتون میگیره با
بزرگ شدین با برادر خواهرتون حالا تصور
کنین که شما مثلاً به محض تولد شما رو از
افغانستان برمیداشتن میبردن پیش یه
خانوادهای در مثلاً استرالیا یا در آلمان
شما دلتون تنگه نه زبان فارسی میشد نه
دلتون اینا محصول عادت و طبیعته هیچ چیز
باارزشی توش نیست مطلقا یعنی این نستالژی
داشتن بهخاطر این که من اینجوری بار اومدم
من همه آدما کودکونو دوست دارن همه آدما
پدر مادراشونو دوست دارن همه آدما زبانی
که باهاش بزرگ شدنو دوست دارن این این حس
غریضی و در حقیق برمیگرد هیچ چیز
ان آزادانهای درش نیست میدونید شما
انتخاب نمیکنید که من چون ایرانیا دلم
برای زبان فارسی تنگ میشه من خوابامو به
زبان فارسی میبینم من الان ۳۰ سال خارج از
ایرانم امکان نداره من یه خوابی ببینم
فارسی نباشه طبیعیه چی چی چیزی نیست که
انتخاب کرده باشم که بنابراین شما باید
همین بین طبیعت و غیرطبیعت فرق بذار زمانی
که ما بفهمیم
که افغانستان یک پدیده غیرطبیعیست یعنی
چی؟ یعنی خودبهخود وجود نداره ما باید به
وجودش بیاریم و نه تنها به وجودش بیاریم
که لحظه به لحظهش به اصطلاح دخالت ما و به
عاملیت ما وابسته است. یعنی چی؟ یعنی
افغانستان زمانی هست که افغانستانیها بر
بر
یک چیزهای ت احساس تعلق خودآگاهانه بکنن
این کانشس بیلانگینگ یعنی تعلق احساس تعلق
خودآگاهانه
یعنی کهه افغانستانیا یک اولاً حالا من
براتون یکی از مهمترین مقالاتی که راجع
به ملت هست مفهوم ملت هست مال ارنس رونان
هست فیلسوف
فیلسوف و نویسنده فرانسوی قرن نوزدهم ولی
یه در اون مقاله ملت چیست
یعنی نسیون چیست نسیون یا نیشن غیر از
نژاده غیر از زبانه یعنی درسته که اصلش
اصلش زبان هست اصلش ولی نیشن چیزیست
متفاوته از اینکه مثلاً شما الان در
افغانستان بگید ما از یه نژادیم از یک
زبانی یا ما در ایرانیها مثلاً بگیم که
یا کردا بگن ما یه نژادیم یه زبانی اون
نیشن نیست اینکه الان باب شده یه عدهای
میگن که ملت کرد و ملت فلان خب اینا همه
غلطه دیگه شعارای پوچه سیاسی ملت به مفهوم
دقیق کلمه د تا خصلت داره یکی در حقیقت
میگه که
افراد یعنی اعضای یک ملت کسانی هستن که یک
خاطره مشترکی بسیار غنی دارن
خاطره مشترک دارن یعنی چی؟ یعنی مثل
وقتی که شما بهخاطر همینه که زبان همدیگه
رو میفهمن ولو اونکه همزبان نباشن. یعنی
اروپاییا زبان همدیگه رو میفهمن ولو
اینکه همزبان نباشن. یعنی اروپ فرانسوی
آلمانی رو میفهمه ولو اینکه آلمانی هم
حرف نزنه. میدونین؟ به خاطر یه خاطره
مشترک داره و خاطره مشترکش یونانه و خاطره
مشترکش روم باستانه. خاطر مشترکش یهودیت و
مسیحیت
و دوم
در حقیقت اونچه که میگه اینه که یک ک
کنسانتوان اکتئل یعنی یک توافق بالفعل
داشته باشن یعنی چی؟ یعنی میل به زندگی با
هم.
یعنی اگر یک جامعهای میله و همزیستی
نداشته باشه ملت نیست اون. ملت تعریفش
اینه. یک یک خاطره مشترک ۲ میل به
همزیستی. این میشه ملت. ولی در ایران یا
در افغانستان شما چنین چیزی میبینید؟
الان یه عده در ایران میگن که به آقای
نتانیاهو میگن لطفاً بیا بمب بزن. ما
بمیریم. نصفمون ببینیم نصف دیگهمون آزاد
بشیم
این میل به همزیستیه آقای بودا
به فکر کن به یک نقطه خیلی خوبی یعنی که
مثلاً اگه ما برگردیم بر به سوال اولیه ای
که یک تفاوت بسیار
جدی بین
ساختار آتن یا بین آتن و دنیای ما وجود
داره که ای تفاوت بود زمینه که ما
سرزمین را دیگه حالا اگه شهر نگوییم
سرزمینی را که داریم
ترک کنیم یک طوری یک مسئولیت اخلاقی برای
ما ایجاد نمیکنه
آخه اصب مسئولیت اخلاقی که برای ما معنا
نداره ما که دنبال مسئولیت اخلاقی نیستیم
ما میخوایم ببینیم شریعت چی میگه واجبه
یا حرامه کسی که در بین ما ببینه مسئولیت
اخلاقی اونم مفهوم ربطی به ما نداره دیگه
مفهوم مسئولیت و مفهوم اخلاق اینا مفهوم
همه مال غربیاست. در نتیجه نکته مهم اینه
که اصلاً ما سرزمینمون یعنی چی؟ وقتی شما
میگید سرزمین ما یعنی کیا؟ آیا مثلاً
هزارهها و پشتونها هر دوشون از یه
سرزمین حرف میزنن؟ هر دوشون از یه
افغانستان حرف میزنن؟
نه. آیا ایرانیها کسانی که در تهران با
کسانی که در خوزستانن با کسانی که در
سیزان و بلوچستانن با کسانی که در
کردستانن از یک سرزمین حرف میزنن؟ نه.
خاطر مشترک دارن. نه
بنابراین وقتی می سرزمین ما داریم باز
داریم از یه چیز جعلی حرف میزنیم ما این
افغانستانو که شما تعیین نکردین ایرانو که
ما تعیین نکردیم اینا بوده حالا هر کی از
قدیم بوده اروپاییا درست کردن هرچی و
سرزمین ما یعنی چی؟ دیگر هر کس برای خودش
یه تلقی داره از افغانستان هر کی برای
خودش ما نه خاطره مشترک داریم نه رویای
مشترک چون خاطره مشترک نداریم رویای مشترک
هم نداریم
در حقیقت
[موسیقی]
پس
نظر کلی شما اینه که اصلاً
هیچ یعنی قابل طرح نیسته مسئله وفاد داری
و مسئله
بله شما همه اینا رو باید وفاداری همین
همه اینا اینا چیزایی نیست که از پیش
موجود باشه که شما اینا رو باید بسازید
یعنی شما به عنوان افغانستانی باید با
بقیه کسانی که خودشونو افغانستانی میدونن
باید با همدیگه حرف بزنید بر سر همه اینا
توافق کنید بر سر اینکه افغانستان چیست
قانونش چیست جامعهش چیست وفاداری چیست
وظیفه شهروند چیست مسئولیت دولت چیست اینا
که از پیشترین شده نیست که اینا چیزایی
نیست که شما مثل مثلاً چوب و میخ و اینا
از یه جایی بیارین بعد مثلاً باهاش یه
دونه کمد بسازین نه همه اینا رو باید هم
آدمهای زنده انسانهای زنده باید دربارهش
حرف بزنن دربارش توافق کنن و بهش متعهد
بشه
بنابراین قبل از این ما یعنی به عبارت
دیگه ملت افغانستان باید به دست
افغانستانیها ابداع بشه ملت ایران باید
به دست ایرانیها ابداع بشه اونم نه یک
بار برای همیشه نه هر لحظه یعنی هر لحظه
شما باید احساس تعلق داشته باشی هر لحظه
باید بهش متعهد باشی هر لحظه اونوقت
اونجاست که اگر چنین چیزیه اونوقت آدم جان
میده براش اونجاست که شما از تعهد خودت
اگر سرباز کنی یعنی بر خلاف اخلاق عمل
کردی صرف اینکه من در یه جایی اتفاقی به
دنیا اومدم سعدی میگه دیگه نتوان مرد به
خاری که من اینجا زادم سعدی مگه نمیگه
نتوان مرد به خاری که من اینجا زادم درستم
میگه جایی که کرامت انسانی من رعایت نمیشه
چه دلیلی داره من درش زندگی کنم اخلاق
میگه باید ب بری چون کرامت تو رو آزادی تو
سلب میشه کرامت تو سلب میشه
انسانیت تو زیر پا گذاشته میشه جامعهای
که افرادش برای حکومت مثل خس و خاشاک هستن
هر لحظه بخواد لهشون میکنه نابودشون
میکنه زندگی و هستی اونها رو سلب میکنه
مثل گرگ درندهست که اگه اگر شما رو نخورده
یعنی هنوز گشنهش نیست ونه گشنش بشه شما رو
میخوره چرا ممد دارم همینجور جامعهای
زندگی کنه
چه چیزی به من میگه من در اینجا من در
جامعهای باید زندگی کنم که افرادش بر سر
ایدهها و ارزشهایی مثل کرامت انسانی
عدالت حقوق انسان آزادی توافق کنن و چون
توافق میکنند و چون اونها هستن که
آزادانه قانون میگذارن اونها آزادانه
تعهد میدن به قانون و باید متعهد باشن. ا
جایی که آزادی نیست که اخلاق نیست. اخلاق
مال جاییست که آزادی هست. شما اگر آزادی
قانونگذاری نداشته باشی هیچ دلیلی نداره
با اون قانون عمل بکنی. هیچ دلیلی نداره
به اون قانون عمل کنی. قانون نیست اساساً.
پس اینطوریه که ما تنها در برابر امر
مسئولیم که هم در ایجادش هم در استمرارش
نقش داریم. بله
پرسش اینه که اگر همه انسانهاست چه کسی
این قانون را ایجاد کنه؟ انسانها با
توافق انسان
اگه همه اگر همه انسانها
در موقعیت اضطرار سرزمینش را ترک کنه دیگر
کسی نیست که ای قانون را ایجاد کنه مثلاً
عملاً خالی میشه
نه و اگر بود باشند اگر باشند مگر بر اساس
توافق بودن آدمهایی که آدم الان در
افغانستان یا در ایران ما ایرانیا فکر
میکنین اگر در ایران بودیم میشستیم با
همدیگه توافق میکردیم الان مشکل اینه که
ما در خارج ایران نیستیم
این ایرانیای که الان در خارج هستن میگن
حالا یه عده میگن ۸ میلیون نفر این اینا
که در خارجن چرا با هم توافق نمیکنن؟
اینا که یه دونه حتی اینایی که براندازن
با هم توافق نمیکنن. یعنی یه هدف دارن با
همدیگه توافق نمیکنن. یه چیز میگن با
همدیگه توافق نمیکنن. نه مشکل توافق ربطی
نداره به اینکه شما داخل کشور باشی یا
خارج کشور باشی. وقتی که آلمان ببینید جنگ
جهانی دوم برای آلمانیا د تا چیز مهم بود
یعنی متفاوت بود برای جای دیگه. یکی اینکه
این جنگ
فقط جنگ نبود بلکه با یک کشور نبود. داشت
دنیا رو تهدید میکرد. هیتلر میخواست
جهان رو بگیره. خب یک د اینکه این جنگ جنگ
یک کشور علیه کشوری دیگه نبود بلکه جنگ یک
حکومت توتالیتر بود که مردمان خود نصف
مردمان خودشو داشت نابود میکرد
و برای یک آلمانی اصلاً سخن گفتن از
آلمانی بودن دشوار شده بود. اما همین آقای
هیتلر این آلمان رو به اسم ملیگرایی به
اسم ناسیونالیسم چنان ویران کرد که هیچ
دشمنی ویران نکرد هیچ هیچ کشوری رو یعنی
کسانی که ادعای ملیگرایی داشتن در قرن
بیستم بیشترین ویرانگران کشورهای خودشون
بودن و ملتهای خودشون ناسیونالیسم آسیبی
که ناسیونالیسم به بشریت زده هیچ دین و
مذهبی نزده یعنی هولوکاست محصول
ناسیونالیسزمه اگر معتقد باشین که
هولوکاست بزرگترین شریست که تاکنون بشر
مرتکب شده محصول ناسیونالیسمه. خب این این
آلمان وقتی که برگشتن
نابود شده بود آقای بودا خاکستر بود. شما
عکسا رو که میبینی فیلما رو میگیری حیرت
میکنه آدم. یعنی افغانستان و ایران در
قبالش سوئیسن. اصلاً هیچ چیزی نداره قابل
مقایسه نیست. چطور شد که ۵ سال بعد از
اینکه هیتلر رفت
کارخونه بنز شروع کرد به تولید بنز؟
دموکراسی در
آلمان بلافاصله مستقر شد در کشورهای در از
نظر سیاسی و فرهنگی کشور شروع کرد به سمت
رفتن به دوره نقاحت و بهبود پیدا کردن
آلمانی که ولی شما در افغانستان ۵۰ ساله
دارین با جنگ زندگی میکنید ما در ایران
۵۰ ساله داریم با یک نظام توتالیتر زندگی
میکنیم فکر میکنی در عراق اومدن از دست
آمریکاییا اومدن اونها رو از دست صدام
نجات دادن آیا مشکلی حل شد؟ چرا عراق بعد
از صدام نتونست به دموکراسی برسه ولی
آلمان بعد از هیتلر رسید؟ اونچه که آلمان
رو آلمان میکرد در و دیوار و کارخونه و
اینا نبود روح آلمان بود و روح آلمان
متفکران نویسندگان رماننویسان شاعران
فیلسوفان جامعهشناسها و اندیشمندانی بودن
که وقتی از آلمان رانده شدن یک لحظه از
فکر کردن و اندیشیدن و تلاش برای بازسازی
روح در همشکسته آلمان باز نیستادن اونها
روح هر جا که رفتن روح آلمان رو با خودشون
بردن و به همین دلیل وقتی که برگشتن به
آلمان ویران چون جسم آلمان نابود شده بود
اما روح آلمان زنده بود روح آلمان در اون
اندیشمندانش بود بنابراین آلمان تونست
دوباره مثل ققنوس از خاکستر بیرون بیاد در
کشور ما که اینطوری نیست ما جسممون
نابوده روحمون خستهست از همدیگه گریزانیم
با همدیگه بیگانهایم از همدیگه هراسانیم
بنابراین هر چقدر این مملکت ما ویران بشه
امید برای به بهبودی و بازسازیش چندان قوت
نمیگیره. بنابراین اگر اون روح ملت ولو
اینکه خارج باشه اون روحو مهاجران داشتن
دیگه اون روحو توماس مان داشت که در
آمریکا بود نمیدونم اون روحو آدورنو داشت
در آمریکا بود هاننا آرنت بود یاسپرس بود
که در جای در سوئیس بود این مهاجرانی که
رفتن روح آلمانو زنده نگه داشتن به خاطر
همین تونستن دوباره بسازن لازم نبود برای
ساختن آ آلمان در آلمان باشید اونها که
در آلمان بودن آلمانو نابود کردن.
بنابراین بودن در سرزمین
به معنای تعهد به سرزمین نیست بودن در
سرزمین یعنی بود در حقیقت تعهد انسانی
تعهد به ارزشهای انسانیست که شما در یک
زبان خلق میکنید وقتی که هان آرن میگه
وطن من زبان منه به خاطر اینکه زبان برای
او فرق میکنه برای تا برای ما برای او
زبان یعنی جهان انسانی
جهان انسانی زبانه یعنی چی؟ یعنی ما
ارتباطمون با همدیگه ما زمانی انسانیم که
با همدیگه حرف بزنیم آقای بودا ما اگر با
همدیگه حرف نزنیم و به جای حرف زدن خشونت
به کار ببریم جهان انسانی نیست دیگه جهان
انسانی زمانیست و جاییست که انسانها با
همدیگه صحبت میکنن و به جای اینکه با
خشونت اراده خودشون رو پیش ببرن با توافق
تصمیم مشترک میگیرن و سرنوشتشونو مشترکاً
تعیین میکنن. یعنی زبان هست که جهان
انسان رو میسازه. بهخاطر همین زبان وطن
میشه. زبان فارسی وطن ما نیست بهخاطر
اینکه ما با زبان فارسی با هم توافق
نمیکنیم. با هم تفاهم نمیکنیم. اون
زبانی میشه وطن شما که بتونید با
انسانهای دیگه حرف بزنید. انسانهای دیگه
رو بفهمید. انسانهای دیگه رو بپذیرید.
انسانهای دیگه رو درک کنید و با
انسانهای دیگه یک جهان مشترکی بسازین که
درش توافق برای ساختن آینده، برای تغییر
وضعیت ممکن باشه. زبانی که شما با همدیگه
فحش بدین که وطن نمیشه. زبانی که شما
همدیگه رو با همدیگه تردید کنید. زبانی که
لعن کنید، تکفیر کنید. این زبان که وطن
نیست.
پس ما به یعنی روند بحث به یک نقطه رسید
که
او وطن اصلی به نحوی یک جهان ارزشهای
ارزشهای انسانی مشترک
و یک جهان ایده اگر آلمانیها در یک اسنی
کسایی مثل آرنت و آدنو و بسیاری از بزرگان
یک زمانی بیوطن شدن ایده آلمان را یا ارزش
زشهایی را که داشت با خودش در آمریکا و
جاهای دیگه برد
ما چون در یک فضایی به دنیا آمدیم که ایده
مشترک یا یک ایده که محصول توافق جمعی
گروهها باشه به وجود نیامده آخرین سوال
هسته بعد از این ما فکر کنیم که دوستا را
بیاریم که در بحث بیشتر مشارکت کنه ای که
اگه اگر ما هیچ ایده
مشترک که مثلاً در به او سمت نیسته آیا یک
همچون امیدی هست یعنی مثلا یا در حداقل در
یک سطح آرزو میشه گفت که به عنوان کسایی
که سرزمین را ترک کردیم سهم بگیریم در
ایجاد یک ارزش مشترک یا در خلق یک ارزش
مشترک یا در استمرار او یا ای که عملاً
منتفعی چون ما از یک جایی آمدیم که توافق
وجود نداشت
ببینید امید یه چیز خطرناکیه ما به امید
نیاز نداریم ما به اراده و اعتماد به نفس
نیاز داریم امید یعنی چی؟ امید یعنی که
مثلاً اوضاع دنیا خودبهخود خوب بشه یا
اینکه مثلاً یه کسی بیاد ما رو نجات بده
نه ما به امید نیاز نداریم ما به اراده
نیاز داریم یعنی اراده همزیستیم تصمیم
بگیریم با هم زندگی کنیم و دوم به اعتماد
به نفس یعنی چی؟ یعنی که باور داشته باشیم
که انسان میتواند
با دیگران زندگی کنه و میتواند
اختلافاتشو، تفاوتهاشو
و تکثرش رو در قالب قانون مدیریت کنه. به
نحوی که انسانها آزادانه و متفاوت با هم
با همدیگه زندگی کنن بدون اینکه نیاز به
استفاده از خشونت داشته باشن. یعنی
همزیزیستی انسانهایی که کاملاً با هم
متفاوتن منتها چون به قانون و آزادی باور
دارن در حقیقت قانون حافظ آزادی انسانهای
متفاوت میشه اگر همچین چیزی رو شما اگر
همچین چیزی رو شما اراده کنین و باور
داشته باشین که انسانها میتونن همچین
کاری بکنن متحقق میشه اگر اراده نکنین یا
باور داشته باشین که ما انسانها
نمیتونیم همچین کاری کنیم محقق نمیشیم
جایی برای امید نیست ما آقای بودا مگه ما
ایرانیها ها خارج از ایران با هم توافق
میکنیم. مگه شما افغانستانی شما در
افغانستانیا در داخل افغانستان با هم
میجنگید میاید بیرونم میجنگید؟ ما
ایرانیهم همینطوریم. داخل ایران با هم
میجنگیم، میایم بیرونم با هم میجنگیم.
ما باید اراده همزیزیستی بکنیم و بعد چون
اراده همزیستی بکنیم همزیستی میشه
بالاترین ارزش. حقیقت مطلقا اهمیت نداره.
اونچه که اهمیت داره تکسره.
تکثر بالاترین ارزشه. اگر شما به ارزش
تکثر باور داشته باشین اونوقت هزاران
حقیقت میتونن با همدیگه زندگی کنن. اما
نه. اگر حقیقت برا تکسر مقدم باشه یه نفر
باید حکومت کنه بقیه باید به اصطلاح تن
بدن به حکومتو بنابراین ایمان به تکثر
ایمان به انسانیت ایمان به ارزش همزیستی
باید بالاترین ایمان باشه همه چیز در خدمت
او دینی که به همزیستی آسیب بزنه دین
شیطانیست آیینی که به همزیستی آسیب بزنه
آیین شیطانیست قومیت ملیت سنت مرجع مرجعیت
هر چیزی که به همزیستی انسانها آسیب بزنه
شیطانیست و ضد انسان همه چیز از قانون
گرفته تا عرف گرفته تا آداب و رسوم گرفته
تا دین گرفته همه چیز باید در خدمت
همزیستی انسانها باشه اگر شما اراده کنید
و اعتمادی به انسان داشته باشید محقق میشه
وگرنه نه
تشکر نصرت اگه دوستای
که در پایین بالا بیانین که اگه کس سوال
داره
خیلی به نظرم خیلی یک طرح مسئله جالب بود
آقای خلجی عزیز از یک زاویه دیگه که چطوری
خانه به قول شاعر از پایبست ویرانه ما
پیشاپیش هیچ
فضای مشترکی یا هیچ خانهای نداریم که از
اونجا خارج شیم عملاً دیگه عملاً در یک
آقای امیری هم نظر بود که ما در یک وضعیت
خروج عملاً زندگی میکنیم. یعنی خروج همون
وضعیت واقعیه که گروهها با گروهها با هم
سنتز داره و
اقوام شامل با اقوام اقوام با اقوام دیگه
و هیچ
وحدتی اون طرف وجود نداره. یعنی یک هیچ
نگاه یا ایده فراگیری که به قول شما
کثرتها را درون خود بگنجانه وجود نداره و
وضعیت عملاً
ادعای آقای امری بود که عملاً وضعیت خروجه
نگاه شمام یک کم نزدیک بود ولی از دوستای
جدید میشیم
و و فقط یک سوال دیگه که اگر ما
تصور کنیم که
بخواهیم مثلاً به آزادی برسیم به قول شما
به یک اراده کنیم و به یک اراده آزادی که
چیه ما از کی بخواهیم آزاد شویم از کی
بخواهیم آزاد شویم
بسیار سؤال خوبیه ببینید
آزادی د تا معنی داره یه معنی اینکه آزادی
از کسی یا چیزی همین که شما میگید
اینو اصطلاحاً بهش میگن حالا به قول آیز
برلین بهش میگن آزادی منفی یعنی من آزادی
از طالبان
آزادی از جمهوری اسلامی آزادی از زندان
آزادی از ظلم آزادی از تبعیض یعنی آزادی
از چیزی یعنی اون عواملی که از بیرون فشار
میارن و شما رو محدود میکنن اینو میگن
بهش میگن آزادی منفی اما آزادی حقیقی
آزادی مثبته یعنی چی؟ یعنی آزادی
انجام دادن کاری یعنی یک فریدم آف داریم و
فریدم فرام داریم دیگه شما یه موقع میگید
که
آزادی از زندان خب اینو بهش میگن رهایی در
حقیقت این آزادی واقعی نیست شما رها شدید
از یک قید و بندی از یه قل و زنجیری رها
شدید ولی آزاد نیستید هنوز آزادی زمانیست
که شما چیزی رو بسازین کاری رو انجام بدین
حالا اون کار چیه در حقیقت در و آزادی
دیگه قانونگذاریه. قانون قانونگذاری
یعنی چی؟ یعنی شما بر خودتون حاکم بشید.
آزادی به مفهوم دومش یعنی ح حکومت بر خود.
حالا حکومت بر خود ی شما در فرد شما حاکم
بر خودتون میشید. یعنی چی؟ یعنی به جای
اینکه از دیگران پیروی کنید به جای اینکه
از یه قدرتی بیرون از خودتون پیروی کنید
با حک با وجدان خودتون قضاوت میکنید. با
عقل خودتون فکر میکنید. ه این یعنی چی؟
آزا حکومت بر خود حکومت بر خود یعنی من با
عقل خودم فکر کنم با وجدان خودم بیاندیشم
حالا این در سطح فردیه شما در سطح حکومت
ملتم که میشه حاکمیت ملی یعنی یک ملتی با
اراده خودش برای مصلحت خودش برای منافع
خودش قانون بگذاره و به اون قانون عمل کنه
و در برابر نقض قانون کاملاً
حساس باشه و اجازه نده که کسی از اون
قانون سواستفاده کنه یا اون قانونو نقض
کنه بنابراین آزادی به معنای مثبتش به
معنای حاکمیت بر خوده حکومت بر خود این
حکومت بر خود هم در از فردی
به اصطلاح صادقه هم در سطح ملی و اجتماعی
آره ای هم پیوندش به این خاطر بود که اگر
به قول شما آزادی از کسی باشن
ای خب باز هم به وضعیت خروج منجر میشه
یعنی اگه برگردیم به سوال اول باز هم قصه
از اینجا که اگر ما بخواهیم از یک سرزمین
آزاد شویم خب مدلی که مهاجرین در پیش
گرفته تا حد زیادی خروجه هم تفکیک که بین
اسطوره
موسی و اسطوره یوسف در دیدگاه هگله که
موسی خروج را اختیار کرد فکر کرد که آزادی
در خروجه و بعد از خارج شدن از مصر سالها
در بیابان سرگردان بود و اتفاقاً مدل موسی
از همون زمان تا غزه هم الان خب در یک
وضعیت خروجه دیگه یعنی بین یامین نتنیا در
یک وضعیت ولی مدل یوسف حتی بردگی را
پذیرفت میخواست خودش آزاد شوه و آزادی در
دل مصر که هسته یک کم اگر از او زاویه
نگاه کنیم آیا
ترک سرزمین به کدام یک از این مدلها میشه
نزدیکتر باشه
ببینید اونچه که شما میگید راجع به خروج
باز هم ربطی به ما نداره
یعنی اصطلاح خروج مربوط به یک قومه یک قوم
بنیارائیله
که برگزیده خدا هستن و و با هم پیوند دارن
من حرف من اینه ما که میگیم ایرانی ما
پیوندمون چیه با همدیگه پیوندی نداریم
پیوند طبیعی داریم ما پیوند حتی پیوند قوم
بنیاسرائیل بر اساس قانونه بر اساس
توراته یعنی اون اون چیزی که اونها رو
پیوند میده در حقیقت یک قانونه به فرمانه
ما هیچ چیزی نداریم که نه ت نه ما در مورد
ما نه اصلاح آپولوژی درسته نه اصطلاح خروج
هر دو اصطلاح به اصطلاح نامربوطه ما یک
ملت یک آدمای پراکندهای هستیم که در طول
تاریخ با مستبدان جنگیدیم ولی هرگز با
استبداد نجنگیدیم و جنگ با استبداد در
وحله اول با خودمونه ما باید با علیه
خودمون انقلاب کنیم ما خودمون مون حامل
استبدادیم. طالبان چیه؟ طالبان برآمده از
ماست. جمهوری اسلامی برآمده از ماست. این
فرهنگ استبداده. فرهنگ ضد آزادیه.
بنابراین آزاد شدن در وحله اول و در وحله
آخر درون من و الان اتفاق میفته. یعنی
زمانی که من با عقل خودم بیاندیشم و با
وجدان خودم قضاوت بکنم، جهان من تغییر
میکنه. جهان این نیست که شما بری مبارزه
آزادی نیست که شما بری مبارزه کنی حکومتو
بندازی باید بری جاش بشینی. نه آزادی اینه
که با عقل خودت بیاندیشی با وجدان خودت
بیاندیشی و این رو برای دیگران هم بخواهی
طلب کنی کمک کنی به دیگران که با عقل
خودشون بیاندیشن و با وجدان خودشون
بیاندیشن این میشه آزادی ولی آزادی نیست
که حکومت سیستمو بندازیم بعد یه حکومت
جدید درست کنیم این میشه همین چرخه ملعون
خشونت در فرهنگ ما که همواره ما علیه
مستبدان شوریدیم ولی استبداد رو تداوم
بخشید.
تشکر دوستای جدید آمده حتماً سوال داره
امیدوارم که
دوستای بیشتری مشارکت کنه پیمان خودت سوال
داری و نوبت را هم از دوستان اول از سوال
خودش شروع میکنیم و پیش میریم خیلی یک
بحثی بامزه
عرض درود و احترام خدمت جناب جناب خلجی
بزرگوار حسد جان خودت و همه اشتراک
کنندهها و دوستایی که تشریف دارن
بحث خیلی برام جذاب و جالب بود واقعاً بحث
ارزشمندی بود اما در این میان این صحبتها
برای من چند تا سوال پیش آمد
حالا من مطرح میکنم خیلی کوتاه این سواها
را جناب خلجی فعلاً جواب دادن یا بعد از
دیگر اشترا کنن بحثی او یک چیزی که برای
من سوال خلق شد جناب خلجی گفتن که زبانی
ما به او مثلاً زبان فارسی زبان ما نیست
چون زبانی که به یکدیگر داو میزنیم یا
فحش میدهیم به لهجه ایرانی یعنی ما
نمیتوانیم با این زبان ملت بسازیم اما
سولی که برای من پیش آمد مه ۲ سال تجربه
زندگی در ایران دارم دو نیم سال در ترکیه
را دارم سه و نیم سال در یونانرا دارم و
سه سالم در آلمان
در همه کشورها در همه زبانها من دا
وشنامهم دیدم
یعنی آیا شما فکر میکنین که ترکها دشمن
نمیتان در زبان ترکی که دشنام نیست آیا
شما فکر میکنین در زبان یونانی دشنام
نیست؟ مثلاً اگر همین سرچ کنین در زبان
ایرانی به یک پناهنده ایرانی یک
سیاستمدار بزرگی خود یونان آمد گفت ای
موش برو گم شو او قبولی گرفته بود در
یونان بعد نوشته کرد که به کشور جدیدم به
مردم جدیدم خدمت میکنم در سوشیال مدیا
مستقیم یک سیاستمدار آلمانی براش نوشت که
ای موش گم شو
که چقدر این بحث تبصره پیدا کرد در یونان
و این بحث بزرگ شد یا مثلاً همین توهی که
در ایران به شهرونداهای افغانستان میشوه
من بدتر ازیش در ترکیه در زبان ترکها علیه
سوریها دیدم که چه چیزهایی که مثلاً مردم
به ترکی به سوریان نمیگن یا مثلاً در حد
همین آلمان کسایی که همی جایی که ما را در
ولایت در ایالت نورین وسپالین زندگی
میکنم در ایالتی که من زندگی میکنم
اینها مثلاً ضد همه راستی راستفراتیها
هستن و اینها به راستیفلاتیها چوچه پوتین
میگن پوتینزاده میگن کسایی که اینجا هستن
و مخالف پوتین هستن
یعنی در با همه زبانهایی که ما صحبت
میکنیم که زبان غرب، زبان اروپا اینطوریه
این توهین این داد و سدت این داودشت من در
همه زبانها دیدهم پس چطوری این زبانها
میتوانن باشن ولی تنها زبان فارسی
نمیتانه باشن اما راجع به موضوع ایران و
افغانستان نکته دیگری که در صحبتهای جناب
خرجی من متوجه شدم همیشه از سنت و شریعت
صحبت میکرده
خب ما احتمالاً خیلی پیش از اون منطقه
خارج شدیم من تقریباً ۷ سال یا ۸ سال میشه
از ایران خارج شدم او چیزی که او ذهنیتی
که ۴۰ سال پیش ۴۳ سال پیش در ایران آمد
انقلاب کرد امروز او ذهنیت به چشم
نمیخوره در ایران خیلی یک تعداد کمی هست
دیگه اکثریت حرف است اگر از شریعت بزنی به
شریعت کاش میده اصلاً قبول نداره به جز یک
شاید بگم ۶۰ مردم دیگه او باوررا نداره به
او شریعت و به او سنت باورمند نیستن تکلیف
ما چی میشه این کسی که ما همه چیز به سنت
و شریعت یعنی سنت شریعت فقط در همو قید یا
در گرو همون حکومت هست اما بحث پیوند
نداشتن که ما یک جای دیگه اگر اشتباه
متوجه نشده باشم در یک قسمتی از صحبتها
گفتیم ما هیچ پیوندی به او سرزمین نداریم
یا نمیفهم دیگه و دیگه نداریم اگر به همین
سول خود اسدم مذکرت کرد که اگر پیوند
نداشته باشیم چرا ما در ایجا میاییم
دغدغههای اونجا رو داریم خب اگر این که
ما به او وطن پیوند نداشته باشیم به او
سرزمین پیوند نداشته باشیم احساس تعلق
نداشته باشیم خب پس ما به اینجا چه تعلقی
داریم در جایی که بزرگ میشیم زبانمونستی
دیگمون هست ما وقتی در اونجا به اونجا
خودم میاییم اینطوری برائت میدیم که ما به
اونجا هیچ پیوندی نداریم ما به یک
جامعهای که بعد از ۲۰ سالگی مهاجر میشیم
بعد از ۳۰ سادگی مهاجر میشیم میاییم هنوز
خودمونو به جامعه به او جامعه قبی و به او
زبانی که در اونجا بزرگ شدیم میبینیم پس
ما در هیجا میتوانیم چیتانه پیوند داشته
باشیم که هنوز خوابمان دغدغههامون همه
چیمان به اوست ما را به خودرا به اوجا به
پیوند میگیم و به کشوری که تازه آمدیم با
کلتوری از او آشنا نیستیم با فرهنگی از
آشنا نیستیم شاید زبان رام به خوبی
نخواهیم در اینجا اگر ادعا که ما با اینجا
پیوند داریم. خیلی ممنون
بله ممنونم از شما
صحبت من
ظاهراً
من درست منظورم بیان نکردم.
بحث سر پیوند داشتن به طور مطلق نبود. بحث
سر پیوند غیرطبیعی داشتنه. یعنی گفتم
اینکه شما دلتون تنگ افغانستان میشه خب
خیلی هنر نکردین هر که هر جا به دنیا
اومده باشه اگه دور بشه دلش تنگ میشه چه
لط چه حسنی هست در این چه هنری هست در این
یعنی اینکه شما دلتون تنگ افغانستان میشه
مگه شما انتخاب کردین همچین کاری رو مگه
همچین حسی رو همین آدم این غریضیه در
حیواناتم هست حیواناتم اگر از جای خودشون
دور بشن از پدر مادر خودشون دور بشن در یه
جای نامعنوسی باشن احساس غربت میکنن از
سگ و گربه گرفته تا بقیه حیوانات.
بنابراین این اون چی که ما رو انسان
میکنه همچین تعلقاتی نیست. مثل اینکه
بگیم که مثلاً من مردم خب مگه من انتخاب
کردم که مرد باشه؟ همچین مثلاً به مردم
بنازم من ایرانیام. حالا من میتونستم
انتخاب کنم ایرانی نباشم. اون چیزی که
انسانیه اون چیزی که آزادانه شما انتخاب
میکنید. بنابراین پیوندهای که ما الان
داریم هیچ نه جای افتخار داره نه جای هیچ
تعجبی داریم دیگه طبیعیه همونطور که هر کس
پدر مادر خودشو دوست داره دیگه میگن که
مادر هر مادری میگن مادر سوسکم به سوسکه
میگه قربون دست و پای بلورید برم طبیعی ما
هیچ مادری نیست که بچههاشو دوست نداشته
باشه و هیچکسم هیچ بچهای نیست که پدر
مادرشو دوست نداشته باشه اینا به اینا
میگن تعلقات طبیعی غریضی ما بحثمون سر
تعلقات تعلقات غیرطبیعی هست. یعنی تعلقاتی
که انسانها آزادانه برای بین خودشون
ایجاد میکنن. یعنی من و شما وقتی که
پیمان
قرارداد اجتماعی داریم بینمون یعنی اینکه
به یک دنیایی تعلق داریم که اون دنیا رو
من و شما با همدیگه مشترکاً ساختیم. مثلاً
فرض بکنید که وقتی که ما میگیم جامعه
ریاضیان جامعه ریاضیان یعنی چی؟ یعنی
مجموعهای از افرادی که رفتن ریاضی آموزش
دیدن و یک زبانی بلدن که بینشون ارتباط
برقرار میشه یعنی میتونن یک ریاضیدان
میتونه با یک زب با زبان ریاضی با بقیه
ریاضیدانها که در عصر خودشن و در پیش از
عصر خودش هستن ارتباط برقرار کنه.
این یه نکته. بنابراین وقتی ما از جامعه
صحبت میکنیم، جامعه یک پدیده به اصطلاح
طبیعی نیست. جامعه ساخته میشه. جامعه وجود
نداره. جامعه لحظه به لحظه ساخته میشه.
بنابراین ما جامعه افغانستان نداریم به
مفهوم دقیق کلمه. جامعه ایران نداریم.
بهخاطر اینکه اونچه که هست یه چیزیست که
طبیعیه. کاملاً طبیعیه. یک به اصطلاح ساخت
طبیعی هست. نکته دیگهای که گفتید راجع به
زبان من نگفتم زبان فارسی زبان نیست. گفتم
زبان واسطی وطن نیست به این معنا که زبان
نه اینکه اشکال از زبان فارسی باشه اشکال
از کسانیست که به این زبان صحبت میکنن
یعنی همین زبان فارسی اگر شما به شکلی
صحبت بکنید باهاش که تفاهم برقرار بشه
میشه وطن شما اما همین زبان رو اگر به
شکلی صحبت بکنید که آدم ارتباط رو مختل
کنه دیگه وطن شما نخواهد بود حالا این
راجع به هر زبان ساده صادقه نه فقط زبان
فارسی زبان آلمانی در قرن هجدهم در قرن
نوزدهم ارتباط برقرار میکرد بنابراین وطن
بود در زبان هیتلر همین زبان آلمانی در در
آلمان درون آلمان
ارتباط برقرار نمیکرد بنابراین دیگه اون
زبان وطن نبود توجه میکنین یعنی اینکه
این مشکل زبان نیست و بحث اینه که شما
زبان رو به چه قصدی به کار میبرید حالا
اون که فحش که میدیم من به صورت استعاره
گفتم فحشو دینی که شما در در به اصطلاح
دینی که ارتباط برقرار نکنه یعنی دین همه
اینا زبانه دیگه دین زبانه تاریخز زبانه
سنت زبانه فرهنگ زبانه نمیدونم ایدئولوژی
زبانه اینا همه زبانن دیگه حالا شما زبان
رو یه زبان دینی به کار ببرید که ارتباط
برقرار نکنه این میشه فحش این میشه خشونت
این میشه به اصطلاح استفاده غیرارتباط ی
از زبان هرگونه استفاده غیر ارتباطی یعنی
آن کامونیکیشنال غیر ارتباطی از زبان
خشونته و فحشه یعنی در حقیقت به جای اینکه
من و شما با هم پیوند برقرار کنیم مثلاً
من از یه دینی حرف بزنم که شما درش کافرید
بگم من شیعه هستم تو کافری که یا تو
مسلمان نیستی تو انسان نیستی تو نمیدونم
چه میدونم تو ایرانی نیستی
تو افغانستانی نیستی تو ازما نیستی تو
دشمنی هرگونه زبان این شکلی میشه یعنی چی؟
میشه استفاده غیرتباطی از زبان یعنی
استفاده از زبان به مسابع اسلحه یعنی شما
با زبان میکشید با زبان جدا میکنید با
زبان گسست ایجاد میکنید بنابراین فرقی
نمیکدی دیست بین زبان فارسی و دیگر
زبانهای دنیا اونچه که فرق هست بین شیوه
استفاده از زبان هست یه نکته دیگه هم
گفتید من فراموش کردم چی بود لطفاً یادم
بیارین
ممنون جناب نکته دیگه رو که گفتم راجع به
این بود که شما از سنت تقدست
بله شریعت بین
بله بله یادم ببینید دوست عزیز شریعت به
مفهوم عام کلمه نه به مفهوم شریعت اسلام
شما ما در ایران و در افغانستان مدرنیته
رم به مثابع شریعت وارد کردیم دیگه یعنی
ما مدرنیته رو که به شکل مدرن نیاوردیم که
رفتیم گفتیم که این شریعت اسلام گه نسخ
شده تموم شده الان ما یه چیزی داریم از
بلژیک گرفتیم بنابراین شریعت یعنی چی؟
یعنی یه چیزی از بالا یه چیزی که شما درش
ت نقش تعیینکننده نداشته باشید.
سکولاریزمی که الان در ایران و در چیز هست
ایتئیسم و سکولاریسم و همه اینا شبیه
شریعته دیگه از بالا آمده یعنی مول تفکر و
گفتگو و تفاهم نیست به خاطر همین ما هم تو
مشروطه چیکار کردیم؟ مشروطه
مشروطهخواهها رفتن یه دور قانون اساسی
از بلژیک آوردن به زور میخواستن تصویب
کنن سنتیا در براشون جنگیدن اینا جنگیدن
اونا جنگیدن یه نفرش با پیروز شد همین این
میشه شریعت دعوای مشروطهخواهان
و سنتگرایان دعوای بر سر مدرنیته نبود
دعوای بر سر این بود که د تا دعوای مذهبی
بود دعوای شیع سانی بود الانم همین طوره
دعوای بین به اصطلاح کسانی که خودشونو
طرفدار مدرنیته میدونن و در کسانی که
طرفدار سنتن دعوای در واقع فرقهایه. یعنی
دعوای شریعت واکنش دادن نفی اسلام که شما
رو مدل نمیکنه که نفی شریعت که شما رو
قانون به اصطلاح باور نمیکنه به مفهوم
غرب. یعنی به عبارت دیگه ما در ایران
قانون اساسی یا قانون عرفی رم که آوردیم
به عنوان یه قانون مذهبی آوردیم به عنوان
یک شریعت الانشم همون طوره همون تلقی ما
از قانون یه تلقی شریعتمدارانه است.
تشکر آقای خلجی. فکر کنم که نوبت آقای
نصیر مدبر است. آقای مدبر شما بفرمایید
آقای مدبر مایکشانه باز نکردن زید عزیز
شما بفرمایین
سلام سلامت عزیز سلام آقای خلجی و اسد و
دوستان
بحث بسیار خوبی بود
و فکر میکنم در کنار اون نگرانیه
که مسئله وطن را مهم میکنه و این پرسش را
بر ما خلق میکنه که یک دفاعیه برای بیرون
شدن از وطن ارائه بکنیم این بحث بسیار
میتوانست کمک بکنه که ما به چاله دیگهای
از وطن نیفتیم من میخواستم این پرسشم مطرح
بکنم که چطور ما میتانیم یک دفاعه از
ماندن داشته باشیم وقتی شرایط مثل ایرانه
و مثل افغانستانه
چگونه میشه اونجا ا زندگی کرد و خب ما
میفهمیم که شما اگر اونجا زندگی بکنین
آزادانه در هر موقعیتی که خواسته باشین
نمیتانین موضعی داشته باشین یعنی موضعی که
موضع اخلاقی شما هست و گاهی
وابسته به یک وضعیتی هست که حتی اگر شما
میل به گفتن نداشته باشین وقتی زیر چنین
رژیمی هستین
ناخودآگاه احساس میکنین که این میل به
گفتن ره ندارین برای اینکه میترسین از
وضعیت و از رژیم
به هر حال خب سرنوشت
جمعی به ماندن است یعنی هم آدمهایی که
فعلاً در افغانستان و در ایران مخالف
جمهوری اسلامی هستن هم کسانی که آینده
میآیند و مجبورن به نوعی به ماندن در
اونجا چگونه میشه این ماندن اخلاقی زندگی
کرد با نداشتن یک سری آزادیهایی که این
آزادیها در فضای جمعی میتانه معنا داشته
باشه ما دیدیم که حالا در ایران بعد از
چهار دهه روشنفکران
مال کشفش چی به وجود آمد؟ رژیم به وجود
آمد. حتی آدمهایی با ادعای فیلسوف آمدن و
به نوعی وقتی میبینیم به او فلاکت رژیم
یعنی به او تن دادن عادت میکنن من
میخواستم از آقای خلیجی این پرسش نظرشانو
داشته باشه که چگونه میشه این ماندن را
توجیه اخلاقی کرد و چگونه میشه زیست زندگی
کرد. من به یکی از دوستان بسیار سعی
میکردم این را بفهمانم که
زیاد نگران این نباشه که حالا نشده از
افغانستان برای سعی بکنه به اون امکانهای
مینیمالی که میشه در او جامعه کار کرد به
اونها تن بده و هرچی تلاش میکردم
احساس کردم که یک فاصله وجود داره و این
فاصلهه که من از اینجا دارم حرف میزنم و
او این حرف براش معنا نداره فکر میکنه که
من از یک جای دیگه حرف میزنم و خب خب
شایدم همین بود اگر من اونجا میبودم که
اونجا نبودم
که اونجا بودم به این تن ندادم به این
مینیمالها و احساس میکردم که ما به یک
سری ریزه کاری هایی مصروف میشیم که فردای
وقت طالب
قرار باشه دیگه در افغانستان نباشه ما
باید از همین صفری اینجا شروع کرده باشیم
و واقعاً من این پرسشی نداشتم چند بار پیش
از سقوط ما میفهمیدیم وضعیت به اینطوری
میاد تا جای همین پرسش مطرح کردیم که یک
نیروهایی قرار است در سر در پنشیر بمانه.
ما چطور میتوانیم با اینها گپ بزنیم که
آیا شما ما را میکشین یا ما میتوانیم
بیاییم در اون ساحهای که شما هستین حالا
به اونجا زندگی بکنیم؟ یعنی امکان زندگی
که فقط زندگی رو بتانیم نجات بدیم و بعد
خب ما او توان را نداشتیم. ما زبان هم
وقتی سعی کردیم با اونا حرف بزنیم نشد که
ما با اونا بتانیم ارتباط برقرار بکنیم و
یک چیزی از گذشته ما را میترسان که پدران
اونها گفته بودن که شما یا فرار بکنین یا
میکشیمتان یا ما نمیتوانیم از شما دفاع
بکنیم و این یک توجیهی بود برای شخص خود
به عنوان برآمدن میخواست نظر آقای خلیجی
عزیز داشته باشم به هر حال خیلی آدمها
میمانند و مجبورن بمانن
شما آخه فکر میکنم شما کلمه اخلاقم باز
به مفهوم مذهبی به کار میبرین یعنی مثلاً
یه از من استفتا دارین میکنین فکر میکنم
نه فقط اینکه
نه اخلاق آخه اخلاق به چه معنا شما به کار
میبرین اخلاق
چرا باید یه کاری توجیه اخلاقی داشته
باشین
من فکر میکنم م اینکه شما زندگی میکنین
در یک جایی در روی زمین و فکر میکنین
و فکر میکنین که این فکر کردن این آزادی
که شما باید داشته باشین بتانه بیان شوه
بتانه به زبان بیای بتانه در زندگیتان
نشان داده شوه وقتی این را از شما میگیرن
و شما هیچ کاری کرده نمیتوانین که این
نوعی زندگی که خودتان بر اساس داوریتان به
او دست یافتین این رو به نمایش بگذارین
آره ولی آقای آقای زاهد اکثر کسایی که
ایرانو ترک کردن حالا من راجع به
افغانستان نمیدونم اکثر کسایی که ایرانو
ترک کردن اصلاً مسئلهشون این نبوده اینا
اومدن برای زندگی بهتر برای اینکه مثلاً
حالا از نظر فردی آزاد باشن یعنی مثلاً
راحت مشروط الکلی بخورن راحت حجاب حجاب
اجباری نداشته باشن راحت راحت زندگی کنن
یعنی برا راحت زندگی کردن آمدن الانم اگر
شما به نصف ملت ایران اگر پول بدین و ویزا
بدین ایرانو ترک میکنن یعنی ترکشونم به
این دلیل نیست که ایران مثلاً درش استبداد
هست اگر در ایران شرایط مثلاً مثل دبی
باشه میمونن مثل مثلاً عربستان باشه
میمونن بنابراین ما یه مقداری داریم راجع
به خودمون خیلی خودمون تحویل میگیریم
اصلاً ما مسئلهمون اخلاق نیست من کاری به
فرد شما ندارما شخص شما نه اصلاً مثلاً من
مثلاً نه اونایی که میمونن مسئلهشون
اخلاقه نه به ندرت عمومو دارن میان نه
اونایی که میان نه اونای که مهاجرت میکنن
این بستگی داره به امکان شما یعنی اگر
امکان داشته باشه الان مثلاً تورنتو یکی
از بزرگترین جوامع یا کانادا یکی از
بزرگترین جوامع مهاجر ایرانی رو داره
حتماً افغانستانی هم همینطور ازشون بپرسید
که الان مسئله شما چی بود راحت زندگی کردم
بچهم جای خوب درس بخونه نمیدونم خودم جای
خوب کار بکنم زندگی راحتی داشته باشم هر
روز برقمون قطع نشه آبمون قطع نشه میا
یعنی مسئله اصلاً من ما ما فکر میکنیم
مسئله طالبان است مثلاً آزادی نیست نه
آزادی مسئله ما افغانستانیها و ایرانیها
نیست اصلاً آقای ظاهر اخلاق مسئله ما نیست
ما داریم از اخلاق دوباره مثل برچسب
استفاده میکنیم برای خوب نشون دادن
خودمون ما میخوایم بگیم ما ما هم ما ما
چیزیم دیگه ما زرتشتی هستیم دیگه یا باید
خوب باشیم یا بد باشیم ما مدام در حال به
اصطلاح یا چی میگن توجیه خودمون هستیم برا
اینکه خودمونو خوب نشون بدیم این تظاهر
ایرانی به خاطر اینه که به خیر و شر
اعتقاد داره دیگه نمیخواد بد نشون داده
بشه بد دیده بشه بنابراین باید بگه که نه
ما اومدنم بیرونم من توجیه اخلاقی که چه
کسی توجیه اخلاقی کردی به ک چه کسی به
توجیه اخلاقی نیاز داره بعد چه اخلاقی
کدوم اخلاق
فعالای سیاسی که خب اگر اینا رو فعالای
سیاسی مجبور بودن بیان جانشون در خطر بوده
نمیدونم زندگیشون زندان میافتادن من
میگم کاری با فرد ندارما دارم به طور کلی
میگم میگم اینا مسائل ما نیست آقای ظاهر
مسائل خودمونو نباید اشتباه تعریف کنیم
همین مسئله آپولوژی و خروج و اینا مسئله
ما نیست ما باید اینا رو بشناسیم مسئله
نمیدونم وطن و مسئله فلان و اینا اینا
مسائلیست که ما همه شنیدیم ما از غربیا
گرفتیم اینا رو ما هیچ موقع این مسائلو به
اصطلاح به صورت اصیل از خود درون خودمون
مطرح نشده. حالا میخوایم یه درد درد
غربتمونو میخوایم توجیه کنیم حالا
خانواده منم منم خانوادم در ایرانن منم
دلم برای تکتک ایرانیایی که در ایران هستن
دلم میلرزه که در شرایط خوب نیستن ولی
این رو من بعد مجبور بشم توجیه کنم که چرا
من بله من دچار عذاب وجدان میشم که تو
آمریکا نشستم حداقل آب و برق و اینترنت و
به اصطلاح مایهتاج اولیه دارم ولی که
کسانی که هموطن من هستن در ایران از این
حداقل بیبهرن. خب البته که احساس شرم
میکنم، احساس خجالت میکنم و هیچ جوابی
براش ندارم. نمیدونم که واقعاً
کاری که کردم آیا کار درستی بوده؟ آیا
باید میموندم کنارشون، نمیموندم. ب برای
منم سخته. ولی این به من نیست که من با یک
انگیزه اخلاقی و نمیدونم برا آزادی فکر
ایرانو ول کردم اومدم. نه. همه ما برای
آراحت بودن ترک کردیم.
اصلا این پرسشها برا مطرح اینا پرسشها یه
ذهن دیگه است مال یه آدمای دیگه است به
خاطر همین آقا خلیجی اگر من یک چیز دیگه
هم اضافه بکنم در پرسش که حالا که سرنوشت
ماندن هست یعنی آدمهایی هستن که انتخاب
بکنن نکنن اونجا در افغانستان میمانن
و اینکه اخلاق مسئله ما نیست خب بله دیگه
ما این تجربه ما نیستیم اون اخلاقی که ما
داریم که میمونن اوناهم که میمونن
محظورات دیگهای دارن یعنی اونا که
میمونن خب اولاً مهاجرت کردن که کار
سادهای نیست واقعاً جان کندنه یعنی شما
از یه شهری بخواین برین یه شهر دیگه زندگی
کنین تمام زندگی آدم من خودم این آوارگی
رو کشیدم از کشور به کشور رفتم سه تا کشور
عوض کردم وقتی از ایران اومدم بیرون شما
از یه کشوری وقتی به یه کشور دیگه میرین
حال منی که خب به اصطلاح خیلی در وضعیت
خیلی بهتری بودم تا خیلی از هموطنان دیگهم
یعنی کار داشتم شغل داشتم به هر حال
دوستانی داشتم اینطور نبوده که تنها باشم
ولی شما از یه شهر کشوری میرید به یه کشور
دیگه ولو ولو چیزا ولو اختیاری ولو شما
تمام زندگیتون به هم میریزه یعنی همه
چیزو باید از اول درست کنید من از فرانسه
رفتم پرای رفتم چک جمهوری چک تمام چیزا
زبان عوض میشه نمیدونم از اول باید قاشق
بگیری چنگال بگیری از اول باید نمیدونم
ببینی پست کجاست بانک کجاست نمیدونم کار
کجاست اصلاً ساده نیست به هیچ وجه ساده
نیست و خیلیا میان در خ و و و واقعاً در
در یک موقعیتهایی هست حالا اگه شما خیلی
جوون باشین میتونین سازگار بشین ولی از
یه جایی به بعد دیگه شما نمیتونین راحتی
به راحتی کشورو ترک بکنین یعنی مثلاً فرض
کنید برای پدر مادر
در ایران در بدترین وضع باشن براشون
راحتتره تا بیان اینجا که نه زبانی بلدن
نه دوستی دارن باید بشن تو خونه که دق
میکنن نه ارتباطی دارن نه میتونن حتی
بچه من هم دنیاش از دنیای اونا فرق میکنه
یعنی ما هم دنیامون با اونا فرق میکنه خب
چهجوری اینا پاشن بیان اینجا خب طبیعیه که
اونا سختیهای زیاد رو تحمل میکنن بهخاطر
اینکه مهاجرت سختیهاش بیشتره واقعاًهم
بیشتره یه نفر هزاران نفر من میتونم برا
شما اسم میبرم. طرف مثلاً کارگردانه.
میگه من در ایران کارگردان سینمام. اگه
بیام تو آمریکا باید برم تو پم بنزین کار
کنم. خب طبیعیه که ترجیح میده کارگردان
سینما باشه. ولو اینکه سانسور هست. ولو
اینکه دولت اذیتش میکنه ولو با همه این
مشکلات ولی در حقیقت ولی چیز نکنه ولی
نیاد در آمریکا به عنوان یک به اصطلاح
کارگر بره در پمپ بنزین کار کنه.
توجه میکنین؟
یه لحظه اجازه
تشکر که آقای خلوی زیاد خسته نکنیم
بله بنابراین اونچه که میخوام بگم اینه که
خیلی رمانتیسایز نکن خیلی رمانتیک نکنید
نه موندن رمانتیکه
نه رفتن رمانتیکه ما تابع بسیار
انگیزههای خیلی عادیتریم خیلی
انگیزههامون عادیتره خب من اگر دختر
باشم در ایران خب معلومه اذیت میشم و دوست
دارم بیام خارج اینکه که یه جایی برم که
آزاد باشم که خیلی طبیعیه چیز عجیب و
غریبی نیست یعنی ما در افغانستان و در
ایران ما نیازهای اولیهمون پاسخ پیدا
نمیکنه
نیازهای اولیمون یعنی من میخوام آزادان
تو خی راه برم نمیشه
شما میخواید دروغ ندید نمیشه میخواید
رشوه ندید نمیشه میخواید نمیدونم چه
میدونم در سر کارتون میخواید چیز ن خلاف
نکنید نمیشه خب خیلی طبیعیه که شما ترجیح
میدید یه جایی زندگی کنید که آرامش خاطر
داشته باشه. حالا اگر اجازه بدین من برای
شما یه متنی رو میخونم به عنوان حسن ختام
این جلسه و به شما قول میدم که اگر منو
دعوت کنین من با سر دوباره بیام در مجلس
شما و صحبت بکنم. ولی اجازه بدین من یه
متنی رو براتون بخونم که در حقیقت
یک بخشیست از نمایشنامه زنان ترا مال سنکا
براتون میخونم و صحبتو تموم میکنیم موافق
هستین آقای بودا
خیلی خوبه البته دوستای دیگه ممکنه پرسش
داشت ولی شما خسته ن
بله بذارین باز یه جلسه دیگه میایم
شما مطمئن باشین که طالبان و جمهوری
اسلامی تا اطلاع ثانوی هستن در نتیجه
نگرانیم که اونا برن اونا ن
خیلی عالیه متنو بخونید
گوارا مینماید اندوه اگر آدمی بداند که
همگان از آن اندوه باری یکسان بر دل دارند
و سبکتر مینماید کوبش تقدیر آنگاه که
دیگران نیز به ماتمی یکسان آن لتمه تاب
میآند
که مصائب آدمی تنگچم است و راه بدخواهی
میپوید و در ماتم دیگران راحت خود
میجوید.
بقت مادرزادی را از جمله مردمان بستان.
چندان که از بختیاری
بر خاک نشانی نماند. آنگاه یقین میدان که
در عالم کس نخواهی یافت که خود را درمانده
و نابختیار بخواند. آری
جمله سیمزر از عالم برگیر و رمهها را
جملگی از چراغگاههای خرم بران و بنگر که
درماندگان چه شادمانه سر بر آسمان
میفرازند که درماندهای نمیماند آنگاه
که مردمان همگی در محنت ناداری انبازند.
بخت آن ملاح به زاری فغان برمیارد.
که بیار و یاور بر یکی کشتی بادبان
میافرازد و آنگاه جمله زاد راه تبه کرده
با نیمه جانی کشتی به ساحل ایمن
میاندازد.
لیک با دلی استوارتر پنجه درخواهد افکند
با طوفانی که بر هزار کشتی در دریا
میتازد.
به روزگار کهن آنگاه که فریکوس
فریکوسوس بر گرده قوچ زرین پشم از قتلگاه
گریخت خواهرش هله او را غمگزار بود و در
جمله محنتهای غربت برادر را یار بود. لیک
چون آن دختر به ژرفای آب درماند و تنهایش
نهاد از تنهایی به جان آمد و سیلاب اشک از
دیدگان بگشاد لیک دکلیون و پورا آنگاه که
از طوفان هولناک جان به در بردند و در
میانه دریای بیکران جز خود هیچ آفریده
ندیدند اگرچه تقدیری ستمگر داشتند کار به
افغان و زاری نگذاشتند که در آن تنهایی
یار هم بودن و بار هم میکشیدند.
زودا که این خیل ماتمیان در دریای خروشان
پراکنده گردد و بادبانهای باداکند و
پاروهای خمآورده ما را شتابان به
کرانههای دور رساند. آه آن زمان چه گران
خواهد بود بار درماندگی ما آنگاه که میهن
در دوردست مانده است و گرداگرد ما
خیزاوههای بلند نعنه برمیدارند و چکاد
سرف سرفراز آیدا از چشممان پنهان شده است.
پس مادر کودک را در آغوش میگیرد و با
چشمانی به حسرت نشسته نشان میدهد آنجا را
که ویرانههای دودخیز ایلیوم خفته است در
دوردست آب زیر آسمان مشرق
نگاه کن فرزندم
خاکستر ترای ما تابناک است بنگر آن دود
پیچین را بنگر آن دود پیچان را در ابرها
های ظلمانی بنگر به آفاق دوردست بنگر این
تنها نشانه از سرزمین ما خواهد بود
ممنونم از همه دوستان خیلی سپاسگزارم از
شما و امیدوارم که بازم فرصت همصحبتی با
شما پیدا بشه
خیلی ممنونم
تشکر زیاد آقای خلجی یک شوخی کنم که در
افغانستان میگن که مهمان با صلاحیت و
تصمیم خودش به خانه میاه باز اجازه دادنش
بر رفتن به دوش صاحب خانه است
بله ما ایرانی هم یه آره ما ایرانی هم یه
ضرب مسئله دیگه داریم در مورد مهمان که
نمیگم اینجا اونم تقریباً تو این
مایههاست
درسته
جانم بفرمایین
به هر حال هرچند دوستا پرسشهای زیادی
داشتن همون طور که شما گفتین میشه در
برنامههای بعدی به خیر میخوایم دو سه تا
دو سه تا از دوستان صحبت بکنن اگر خیلی
کوتاه صحبت میکنن که حالا بیحرمتی به
اونها هم نشه.
خواهش میکنم. اگر بازم شما اگر آقای خلقی
کیه عجله نیسته در برنامههای بعدی و
دوستام اگر حرف حدیثی داره که مستقیم
به بحثهای آقای خلالی مرتبط نیستن میتانه
ادامه بده.
بله که وقت شماهم گرفته نشه وقتشه عذاب
میکشد. نه نه خواهش میکنم ولی میتونیم
هم میتونیم این جلسه رو یعنی میتونیم
ادامه بدیم حالا جلسات متفاوت و با همدیگه
صحبت بکنیم این آخرین قرار ما نخواهد بود
و آغاز دوستی ما و آغاز همصحبتی ماست و
بله من در خدمت شما هستم و واقعاً خیلی
خوشحالم که با شما آشنا شدم و به حلقه
خودتون منو راه دادین خیلی ممنونم از شما
سپاس و تشکر از شما ریحانه جان اگر شما
صحبتی دارین میتانین مایکتانرا باز کنین و
بفرمایین
درود به همگی امید خوب باشین من بحثهای
آقای مهدی را خیلی دوست داشتم یعنی چیزایی
صحبت کردن که تقریباً یعنی خودم خیلی
موافق بودم همراهش اما یک بحثی که برای من
گنگ مانده و مسئله ای است که
[موسیقی]
مثلاً گفتن که از بالا آمده دین که تو دین
را ترک کردی هم بازم یک کس دیگه یا یک
آیدیولوژی دیگه را فالو کردی خودت در
اختیار خود نبودی من باز به ای نظر بیشتر
نیستم به خاطر از اینکه اگر یک کسی مسلمان
به دنیا میایه یا یک کسی افغان به دنیا
میای یک کسی در یک جغرافیا به دنیا میایه
دقیقاً اینها حق انتخاب ندارن ولی ولی بعد
از یک وقتی که
انتخابها در دست خودشان هست خودشان
انتخاب میکنه که
این دین را کنار بگذاره یا که مثلا با همی
ادامه بده حتی ادامه دادنش از نظر من یک
نوع انتخاب هست آزادی هست حتیهم آیدیامو
ریلیجنی ره که سابق
حق انتخاب نداشته او یا به خاطر طبیعت ش
بوده یا به خاطر پدر مادرش بوده اما
۱۸ یا ۱۹ ساله میشه یا ۴۰ ساله میشه به یک
جایی میرسه که از بین آیدیاهای دیگر باز
هم همون آیدیا را انتخاب میکنه من فکر
میکنم اینجا هیچ حق آزادی از اونا سلب
نمیشه
یه انمی پاینتی بود که فکر میکنم حال آقای
مهدی نیستن یا من
نه هستم هستم خانم
اوکی هستم ب
یا من درست نگرفتیم یا من میگم که
ببینید خانم دیگه باید سر کلمات با هم
توافق کنیم دیگه یعنی کلمات رو که به کار
میبریم چون کلمات به خودی خود که معنی
ندارن
در نتیجه ما باید با همدیگه در صحبت کردن
با همدیگه توافق کنیم که منظورمون از
کلمات چی هست یعنی مثلاً وقتی شما میگید
انتخاب یا وقتی میگید آزادی باید ببینیم
که آزادی یا انتخابی که شما میگید با اون
که من میگم چه تفاوتی داره و در حقیقت
بدونیم که به چه معنایی کلماتو به کار
میبریم. من بدونم شما منظورتون چیه. شما
بدونید منظور من چیه.
آزادی از نظر به اصطلاح فلسفی به این معنا
نیست که شما هر کار دلتون میخواد بکنین یا
مثلاً امروز مسلمون بودین قر فردا مثلاً
مسلمون نباشین. این به خودی خود این
انتخاب نیست.
آزادی زمانیست که شما یک عملی رو انجام
بدید بدون اینکه
مجبور باشید یا تحت به اصطلاح
تأثیر یک محرک بیرونی باشید یعنی واکنش به
چیزی نشون بدید اگر شما در واکنش به چیزی
همونطور که الان در ایران اینطوریه دیگه
در در ایران ما یه مدت زیادی حجاب اجباری
داشتیم الان مردم دارن واکنش نشون میدن
این خب آزادی نیست به مف مفهوم دقیق کلمه
یعنی واکنش به چیزی
با اصلاً تعریف کنش
اینه که آزادانه باشه یعنی چی؟ یعنی که به
اصطلاح حالا فلسفیش میگن که اسپانتینیس
باشه یعنی خودانگیخته باشه شما بدون اینکه
از بیرون محرکی یا به اصطلاح فشاری بوده
باشه شما تصمیم میگیرین یک عملی رو انجام
میدین این میشه کنش حالا در ایران و در خ
در خیلی جاهای دنیا گرایشهایی که آدمها
دارن
گرایشهاییست که درسته یه چیزی رو رها
میکنن یه چیز دیگه رو انتخاب میکنن از
مثلاً مثلاً فشن بگیرید از مد بگیرید تا
دین عوض کردن خب ویژگی دنیای ما اینه دیگه
ولی خب اون آدمایی که دینو عوض میکنن چرا
دینو عوض میکنن به خاطر اینکه اون دینو
میشناسن نه برای اینکه چیز دیگه رو
میشناسن نه به خاطر اینکه انقدر اون دینه
زور گفته و بدی کرده که حال آدم دیگه به
هم میخوره به طور طبیعی واکنش نشون میدین
شما و بحثم سر خوب و بد نیستا بحثم سر
اینه که آزادی رو ما چهجوری به کار ببریم
راجع به ایدئولوژی هم همین طوره دیگه
مثلاً کمونیسم اومد تو ایران یه موج عظیمی
رفتن و کمونیست شدن، تودهای شدن یا
اسلامگرایی خودش همین طوریه. بنابراین
وقتی که میگیم عمل آزادانه یعنی عملی که
شما بدون محرک و یا بدون فشار بیرونی
انجام بدید و در حقیقت واکنش نباشه. خب
وقتی که میگید این ایده از منه من به ایده
باور دارم حالا باز اونم از منم یه بحثیه
دیگه شما نمیتونید مالک چیزی باشید مگر
اینکه شما خودتون خلق کرده باشید در
ذهنتون خلقش کرده باشید یعنی شما زمانی
میتونید بگید که من آزادان مسلمانم که
اسلام خودتون رو در ذهنتون خلق کرده باشید
اسلام که دیگران بگن طبعیت کنید اون دیگه
از شما نیست یعنی شما دارید پیروی میکنید
تقلید میکنه در حقیقت به عبارت دیگه هر
چیزی که شما با عقل خودتون بیاندیشید هر
چیزی که شما با عقل خودتون قضاوت بکنید
اذان شماست اون چیزی که محصول قضاوت
دیگرانه اونچه که محصول عقل دیگرانه اون
اذان شما نیست حالا میخواد نمیدونم
پستمدرنیسم باشه میخواد اسلام باشه
میخواد شیعه باشه میخواد بهایی باشه هر
چیزی ولی همون همون اون چیزی که شما فقط
میتونید چیزی رو بفهمید که خلق کرده
باشید. شما فقط میتونید چیزی رو داشته
باشید که آفریده باشید. غیر از اون شما
چیزی ندارید. در حقیقت مال شما نیست. مال
دیگرانه. در زمین دیگران خانه مکن. کار
خود کن. کار بیگانه مکن.
بله.
تشکر زیاد آقای خلک دیگه هم داشتم. یعنی
تمام انسانها یعنی فکر کنین همگی ماور
هستیم. کسایی هستیم که خب بخواهیم نخواهیم
آیدیولوژیها
ما تجربه بشر را نباید استفاده بکنیم که
مثلاً برچسب ازی را میخوریم که ما فالو
میکنیم یا ما تعقیب میکنیم یا همو اصطلاحی
که شما استفاده کردین که از یکی دیگه
تقلید میکنیم من فکر میکنم وقتی که ما به
تجربه بشر گذشته
او را استفاده میکنیم آگاهانه ای با شما ش
کاملاً موافق هستم که اگر مثلاً ذهنشویی
شده باشی از آیدیهایی به آیدیهای
دیگهای بدون از اینکه او نظریه را خودت
خوانده باشی خودت مطالعه کرده باشی خودت
انتخاب کرده باشی در واکنش به یک ایدولوژی
دیگه به او رفته باشی من کاملاً با شما
موافق هستم اما به یک جایی میرسه که خودت
دیگه احساس راحتی نمیکنی و همین برات گران
تمام میشه میری راههای یا خودت خلق
میکنی یا راههایی که قبلش رفته شده ره
میپسندی و انتخاب میکنی
فکر نمیکنین فرق هست بین این و اون
ببینید
ببینید وقتی که شما فکر میکنید
لزوماً دارید با دیگران فکر میکنید یعنی
حتی وقتی که تنها هستید بذارید یه یه
چیزیو اول بگم
فکر کردن
آزادی،
آگاهی
اینا چیزایی نیستن که آدم مادرزادی بدونه
چین.
یعنی ما وقتی مادرزاد به دنیا میایم
اینطور نیست که بدونیم که آزادی چیه،
بندگی چیه، آگاهی چیه، جهالت چیه.
انسان یک جانوریست که مهمترین ویژگیش
در مقایسه با دیگر جانوران اینه که غرائضش
و نیروهای طبیعیش برای زندگی کردن کافی
نیست. انسان جانوریست نیازمند تعلیم و
تربیت. یعنی انسان نمیتونه برخلاف حی
جانوران دیگه که وقتی به دنیا میان با
غرائضشون میتونن زندگی کامل داشته باشن.
هیچ نیازی به هیچ چیز دیگه ندارن. انسان
چنین نیست. بنابراین ما باید برای اینکه
آزاد باشیم باید بیاموزیم که آزادی چیه.
ما اصلاً برای اینکه فرا بگیریم چیزی رو
باید فراگیری رو فرا بگیریم. باید ببینیم
فهم چیه فراگیری چیه؟ آزادی چیه انسان
چیه؟ حق چیه؟ کرامت چیه؟ اینا چیزایی نیست
که همینطوری ما بدونیم که ها. اون وقت
اگه بدونیم که آزادی چیه و بندگی چیه
اونوقت متوجه میشیم خیلی قضیه پیچیدهست.
یعنی اینکه ذهن انسان چهجوری کار میکنه
اینکه ذهن انسان خودآگاه داره، ناخودآگاه
داره ناخودآگاهش چهجوری تأثیر میذاره بر
خودآگاهش؟ اینا چیزای سادهای نیست خانم.
یعنی ما برای اینکه بدونیم که بندهایم یا
بنده نیستیم خیلی خیلی نیازمند دانش
هستیم. یعنی ما باید انقدر الان تمام علوم
انسانی در خدمت اینن که ببینن ما بندهایم
یا بنده نیستیم. بنابراین قضیه به این
سادگی نیست که من آزاد بشم و اینا. نه شما
ممکنه که همین طورم هست انسان آزاد نیست
انسان آزاد میشود و این آزادی شدنم
کاملاً نسبیست. یعنی شما مدام در حال کشف
توهمها و کشف قل و زنجیرهای نامرئی هستن
هستید که بر ذهن شما و بر اراده شما تنیده
شده و اینا راحت نیست اصلاً انسان تلاشش
برای آزادی پایان ناپذیر هست و هرگز به
طور کامل آزاد نمیشه بنابراین باید بدونیم
انواع و اقسام بردگی رو بردگی فقط این
نیست که یه نفر مثل طالبان بیاد و قانون
بذاره و کتک بزنه همه رو مجبور بکنه نه
بردگیهایی هست که به مراتب از اون بردگی
بدترن. مردگیهایی که بندهاش دیده نمیشن.
بردگیهایی که شما
در باختن آزادیتون و باختن ارادتون
شوق و شوق نشون میدید. یعنی بردگیهای
اختیاری، بردگیهای مشتاقانه بردگیها که
آدما انتخاب میکنن. انسان بسیار موجود
پیچیدهایست و پیچیدهترین چیزش اینه که
هرگز نمیتونه خودشو به خوبی بشناسه. هرگز
نمیتونه به تمامی درک درستی از خودش
داشته باشه. بنابراین اینا رو نباید خیلی
ساده گرفت و فکر کنیم که ما حالا مثلاً
اگر از طالبان قید طالبان آمدیم بیرون و
مثلاً مثل فرنگیا زندگی کردیم پس ما
آزادیم. نه اینطور نیست. همون فرنگی هم
مسئله اصلیش آزادیه دیگه و اون فرنگی اون
عقل فرنگی هم میفهمه که اون عقل فرنگی
بیش از عقلههای دیگه میفهمه که چقدر
برده است. یعنی ما در عصر جدید از یک
بردگی
به اصطلاح خاص در دنیای سنت وارد یه بردگی
جدیدی میشیم که خیلی پیچیدهتره. الان
همین در تکنولوژی دیجیتال ما رو همه رو
برده کرده. سیستم اقتصادی جهان ما رو برده
کرده. ما فکر نکنیم که همه چیزو میتونیم
انتخاب کنیم و اختیار کنیم. نه. دامنه
تغییر به اصطلاح آگاهی ما بسیار کمه و
باید ما برای آزادی آگاهی پیدا بکنیم.
آگاهی به چی؟ آگاهی به قل و زنجیرهایی که
نامرعین و ما رو به اسارت میکشن بدون
اینکه ما از اونها حتی احساس آزار بکنیم.
لذت میبریم. بشر از بندگی لذت میبره.
بشر از گریز از مسئولیت لذت میبره. گری
بشر ذاتاً از آزادی میگریزه چون آزادی
یعنی مسئولیت آزادی یعنی رنج آزادی یعنی
بیداری آزادی یعنی درد آزادی یعنی اضطراب
دلهره و آدمها از آزادی میگریزن نباید
خیلی به اصطلاح مهمترین مشکلم همین
خودفریبی انسانه دیگه انسان در هیچ هنری
به اندازه خودفریبی
مهارت و موفقیت نداره در نتیجه ما دوست
داریم خودمونو آزاد تصور کنیم در حالی که
نیستیم
بنابراین مدام باید بدبین باشیم به
خودمون. این بدبینی و شکاکیت اساس
مدرنیتهست. مدرنیته یعنی شکاکیت و بدبینی.
بدبینی به انسان به قدرتش به تواناییش
برای دیدن واقعیت درک واقعیت و مشکلترین
چیز برای دیدن اون واقعیتی که درست جلوی
روی ما قرار داره.
خیلی خیلی تشکر آقای خلجی. فکر میکنم که
تا هر قدر بخواهیم دوستان پرسش دارن ولی
میشه که برنامه را امروز تمام بکنیم از
حضور شما باز هم تشکر میکنیم
سپاسگزارم از همه شما دوستان
بخیر
وقتتون بخیر
وقتتان بخیر
وقتتون بخیر
وقتتان بخیر دوستان عزیز
من از دوستان در یوتیوب هم خداحافظی
میکنم تا نوبت