ب
بسیار خب سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان
عزیز در کلاب هاوس و در یوتیوب امیدوارم
که حالتون خوب باشه صحبت امروز ما درباره
آزادی بیان از نظر اسپینوزا و کانت هست
د تا فیلسوف بسیار مهم که بنیانگذار
مدرنیته
سیاسی و همین طور بنیانگذار
سکولاریزم به مفهوم مدرنش شمار میان و
گرچه که اسپینوزا و کانت به فاصله یک طرن
از همدیگه میزیستند ولی در دو کشور متفاوت
بودن و
به اصطلاح در دو حوزه فرهنگی متفاوت ولی
از نظر و از نظر فلسفی تفاوتهای خیلی
بنیادی دارن اما در زیست ست فلسفی و در
سبک زندگی فلسفی و در
در حقیقت اهمیت دادن به آزادی فلسفی و
فلسفه ورزی و آزادی بیان بسیار شبیه
همدیگه هستن و من سعی میکنم که در این
جلسه یک مقدار توضیح بدم و ولی بیشتر سعی
میکنم منابعی رو معرفی کنم که دوستان اگر
مایلند به این بحث به طور جدیتر بپردازم
برای اینکه
مفهوم آزادی بیان رو
به مفهوم غربیه کردن وقتی من میگم غرب
یعنی در حقیقت
اونچه که اون فرهنگی که از یونان باستان
آغاز میشه و بعد به فرهنگ روم باستان
میپیونده و با مسیحیت و یهودیت آمیخته
میشه در حقیقت چار تا سرچشمه اصلی تمدنی
که ما امروزه به عنوان تمدن مدرن و تمدن
غربی میشناسیم.
آزادی بیان در فرهنگ غربی داستانش خیلی
متفاوت هست از
آزادی بیان نزد ما.
یک نکته مهمی رو که همیشه من بهش
اشاره میکنم پیش از ورود به بحث اینه که
تصور نکنیم که ترجمه کلمات ترجمه اصطلاحات
به معنای فهمیدن اونهاست یعنی فرض کنید ما
اگر آرتیفشال اینتلیجنس رو یعنی یک
اصطلاحی که
مدرن هست این اصطلاحو به هوش مصنوعی
برگردونیم صرف اینکه ما این به اصطلاح
ترجمه رو انجام دادیم به این معنا نیست که
ما این اصطلاحو میفهمیم شما برای اینکه
آرتی آرتیفیشال اینتلیجنسو بفهمید به
کوششی بسی بیشتر از ترجمه و معادلیابی
نیاز داریم یعنی شما باید با صدها مفهوم
دیگه با صدها نظریه با رشتههای مختلف
علمی آشنا باشید تا بفهمید که آرتیفیشال
اینتلیجنس یا هوش مصنوعی چی هست به همین
همین در عالم سیاست و در عالم مفاهیم
اجتماعی و سیاسی و به طور کلی علوم انسانی
هم مطرح هست. یعنی کهه وقتی ما فریم آف
اسپیچ یا فریم آف اکسپرشن رو ترجمه
میکنیم به آزادی بیان
این معنا نیست که آزادی بیان میفهمیم
میفهمیم آزادی بیان چیه؟ صرف ترجمه این
به ما هیچ کمکی نمیکنه که درک بکنیم
مفهوم این رو، نظریاتی رو که در اینباره
هست، تاریخ این مفهوم چگونه است و بسیار
گمراه کننده است در علوم انسانی در علوم
به اصطلاح ریاضی و تجربی این فهم این نکته
خیلی ساده است و آدما ما ایرانیا زبانا
راحت متوجه میشیم که ترجمه به معنای
فهمیست ولی در علوم انسانی اینطور نیست در
علوم انسانی بسیار گمراه کننده است. همین
کلمه فلسفه امروز میدیدم یکی از استادان
فلسفه در فیسبوک یه مقالهای نوشته بود
تقریباً یه مقاله مفصل یعنی یه پست بلندی
نوشته بود درباره اینکه بله ما در ایران
باستانم فلسفه داشتیم و ال یعنی کلمه
کلمات بسیار رهزنن و
ترجمه اینها اونوقت میتونه ما رو به
بیراهه بکشه مثلاً ما دولت داشتیم ما
آزادی داشتیم ما دموکراسی داشتیم ما حقوق
بشر داشتیم خب اینا ناشی از اینه که ما
نمی نمیدونیم حقوق بشر چیه؟ ما نمیدونیم
آزادی چیه نمیدونیم دولت چیه. نمیدونیم
قانون چیه.
یعنی به اون مفهومی که در غرب به کار
رفته. چون اینا همه ترجمهست. یعنی وقتی ما
میگیم قانون از دوره مشروطه به بعد دیگه
ترجمهست. دیگه کلمه فارسی نیست. یعنی کلمه
نیست که از فرهنگ ما بربیاد. مسئله حکومت،
مسئله سیاست و اونچه که ما به عنوان آزادی
بیان
به اصطلاح به گوشمون آشناست. در فرهنگ ما
آزادی بیان کمابیش یک مسئلهایست خیلی
جدید یعنی حالا گرچه یه اشارات بسیار
کوتاهی در دوران مشروط و اینها بهش شده
ولی بیش از هر چیز در همین دو سه دهه
اخیره که ما دربارش کتاب چاپ میکنیم و
بحث میکنیم و حرف میزنیم اینها بنابراین
شناختمون خیلی خیلی در زبان فارسی شناخت
بسیار اندک و کمیعای داریم از مسئله
آزادی بیان و اهمیتش و در نتیجه
وقتی که شما این مسئله رو ندونید چقدر
مهمه
و چقدر کانونی هست در نتیجه بسیاری از
مسائل دیگه که بر این مسئله مبتنی هست
اونها رم درک نمیکنید از جمله خود مسئله
سیاست مسئله سیاست مسئله قانون مسئله علوم
انسانی همه اینها مسئله فلسفه مسئله علم
در ایران مسئله
به اصطلاح دموکراسی همه اینا مربوط به
مسئله آزادی بیانه اون وقت اگر آزادی بیان
درک نشه به این معناست که همه اون مفاهیم
و
آرمانهایی که به ظاهر ما ازش دم میزنیم
اونها هم به اشتباه درک خواهد شد که در
خطا هم درک شده تصور خطا و خامی از اونها
فعلاً غالب هست بر ما بنابراین باید
ببینیم که آزادی بیان چی هست و آیا اون
تصوری که ما داریم از آزادی بیان با اون
چیزی که در حقیقت شالوده اساسی فرهنگ غربی
رو شکل میده و اون چیزی رو که
منجر شده به پیدایش تکنولوژی و نمیدونم
توسعه اقتصادی و توسعه اجتماعی و اینها
آیا ما درکی از اون داریم یا اونچه که ما
آزادی بیان میگیم یه مفهومیست که توهمیست
که خودمون در ذهن ما شکل گرفته
اولاً مفهوم آزادی و مفهوم بیان و در
حقیقت به عنوان یک ایدآل یا آرمان سیاسی
شما باید تکتک این کلمات رو از هم جدا
بکنید یعنی آزادی که ما میگیم این آزادی
ربطی به آزادی که ما در فرهنگمون داشتیم و
میشناسیم نداریم ما در فرهنگمون سیاست به
مفهومی که در فرهنگ غربی بوده بوده یعنی
از یونان تا امروز نداریم ما بیان یا کلمه
یا گفتار یا کلام به مفهومی که در یونان
باستان تا امروز در فرهنگ غربی فهمیده
میشه و درک میشه رو نداریم یعنی به عبارت
دیگه ما درکی از یعنی اونچه که ما
میفهمیم در زبان فارسی و در تاریخمون
بوده فلسفه سیاست آزادی و کلام اینها
کاملاً متفاوت هستن با اونچه که در غرب
هست. بنابراین باید درک بکنیم که چگونه
این تمایز رو بفهمیم. چه رابطهای هست بین
فلسفه و سیاست. چه رابطهای هست بین سیاست
و آزادی و چه رابطهای هست بین آزادی و
گفتار، کلام، زبان.
[موسیقی]
اونچه که باید ما توجه بهش داشته باشیم
اینه که مفهوم فلسفه یا فلسفهورزی
از ابتدا که در یونان به وجود آمد یک
مفهومیست که در با سیاست و با زبان و با
آزادی
پیوندی ناگسستنی داره. یعنی فلسفه
مجموعهای از نظریات یا مجموعهای از
اعتقادات و عقاعد خیلی مهم راجع به جهان و
هستی نیست همون طور که در فرهنگ ما بوده
بلکه فلسفه ورزی به معنای
این هست که حقیقت و واقعیت و عدالت و خیر
و زیبایی و فضیلت و همه اونچه که جهان
انسانی به او وابسته است. اینها مفاهیمی
نیستن که شما
از عالم غیب یا از سنت یا از گذشتگان به
ارث ببرید بلکه مفاهیمی هستن که برای
فهمیدنشون شما باید با دیگران دیالوگ
برقرار کنید. دیالوگ گفتگو نیست. دیالوگ
به مفهوم سخن گفتن با کسیست که با شما
مخالفه یا متفاوته و در نتیجه حقیقت و
واقعیت و فضیلت و زیبایی و خیر و همه
اینها فقط در زمانی شما میتونید درک
بکنید از نظر یونانیها که بتونید با
کسانی که متفاوت هستن با شما با اونها
گفتگو بکنید دربارش دیالوگ در حقیقت سخن
گفتنی با کسیست یا فقط سخن گفتن نیست
دیالوگ در وحله اول شنیدنه با شنیدن سخن
کسیست که متفاوت یا مخالفه با شما
میاندیشه و در نتیجه در اثر این دیالوگ
شما به یک نوع فهم مشترک از مفاهیم و از
به اصطلاح
جهان انسانی دست پیدا میکنیم بنابراین از
پیشاپیش معلوم نیست که حقیقت چیست پیشاپیش
معلوم نیست که واقعیت چیست پیشاپیش معلوم
نیست که فضیلت چیست بلکه شما اینها رو فقط
در گفتگو میتونید درک ازش پیدا بکنید کنید
و این گفتگو هم گفتگوییست پایان ناپذیر
یعنی دیالوگ واقعی دیالوگیست که همواره
ناتمام میمونه و شما رو به ادامه
این دیالوگ فرا میخونه به همین دلیل اگر
شما نگاه بکنید به آثار افلاطون و
مکالمههای افلاطون و سغرااتون میبینید که
تمام شیوه فلسفه ورزی اینه که میپرسه که
فضیلت چیست؟ عدالت چیست؟ خیر چیست؟ زیبایی
چیست؟ فلسفه چیست؟ فیلسوف کیست؟ یعنی اینا
چیزایی نیست که از قبل مفهومش مشخص باشه و
سقرات بخواد اینا رو به دیگران
عقاید خودشو به دیگران به اصطلاح منتقل
کنه بلکه اون دیالوگها درست
اون فضایی هستند و اون میدانی هستند که
درش این ایدهها تجلی پیدا میکنن روشن
میشن شفاف میشن و قابل فهم میشن برای همین
خب بنابراین شما اگر بخواید دیالوگ برقرار
بکنید به اگر بخواید اگر جهان شما یعنی
اگر زندگی شما اگر شما ندونید واقعیت چیه
اگه ندونید حقیقت چیه اگه ندونید فضیلت
چیه اگه ندونید خیر و خوبی چی هست اگه
ندونید زیبایی چی هست اگر ندونید شجاعت
چیه اگر ندونید دوستی چیه اگر ندونید
قانون چیه اگه ندونید حکومت چیه خب اینا
میتونید زندگی کنید اینا مفاهیمیست که
بشر برای
زیستن بهش نیازمنده خب اگر این مفاهیم از
طریق خدا و پیغمبر و دین و اینها به ما
نرسیده باشه. یعنی ما باور داشته باشیم که
کسی نمیتونه از بالای جهان انسانی به ما
بگه خوب و بد چیه. به ما بگه زشت و زیبا
چیه. به ما بگه که فضیلت و رضیلت چیه. در
نتیجه ما به این مثل یونانیها باید فرضو
بر این بگذاریم که ما باید درباره این
مفاهیم صحبت کنیم و صحبت کنیم با کسانی که
با ما متفاوت فکر میکنن. شما اگر
مکالمههای افلاونو نگاه بکنید میبینید
که مدام گفتگوی سقرات هست با کسانی که
متفاوت با او فکر میکنن. پرسشهای سقرات
از کسانی هست که متفاوت با او میاندیشن.
خب اگر شما بخواید با کسای یعنی یه
جامعهای داشته باشید که اساسش مبنی بر
دیالوگ باشه به این مفهومی که گفتم یعنی
آدمایی باشن که همه متفاوته با هم
بیاندیشن در نتیجه شما نمیتونید
این دیالوگ رو برقرار بکنید بدون اینکه
این انسانها رو آزاد بدانید یعنی فقط
انسانهای آزاد هستند که میتونن با
همدیگه دیالگ برقرار کنن بنابراین شما اگر
بخواید یه سیاستی بسازید و بخواید این
سیاست بر اساس کلام شکل بگیره یعنی آدمها
به جای اینکه
برای به اصطلاح حکومت کردن از زور و از
خشونت استفاده کنن به جای زور و خشونت از
کلام و کلامی که اغناع کننده است استفاده
بکنن این لازمهش اینه که این آدمها
شهروندان آزاد باشن در فقط دیالوگ به دلیل
اینکه شما همیشه با آدم متفاوت یا فکر
متفاوت مواجه هستین فقط و فقط محدود به
آزادیه اگر آزادی نباشه امکان دیالگ وجود
نداره
خب پس میبینید که آزادی با فلسفهورزی با
سیاست و با کلام ارتباط برقرار میکنه
ارسطو د تا تعریف از انسان داره یکی این
هست که انسان اون جانوریست که جانور سیاسی
سیا سیاسی به این مفهوم که به این معنا
نیست که در فارسی میگن مدنی به طبع مدنی
به طبع خب درک غلطیست که از ارسطو درک
غلطیست که
به اصطلاح فیلسوفان مسلمان داشتن مراد
ارسطو این هست که انسان یک جانور گلهایست
یعنی نمیتونه تنها زندگی بکنه باید با
دیگران زندگی بکنه یعنی نیازمند همزیستیه
و سیاست در حقیقت هنر همزیستی با دیگرانه
و اگر شما نتونید با دیگران همزیستی بکنید
خب باید چیکار کنید؟ باید جنگ کنید. باید
همدیگه رو بکشین مثل حیوانات و هر کس که
در آخر زنده موند اون در حقیقت پیروز میشه
و باز اون هم در معرض نابودی هست.
بنابراین سیاست یعنی هنر همزیزیستی یعنی
مفهومی که ما اصلاً باهاش آشنا نیستیم از
سیاست چون برای ما سیاست یعنی به دست
گرفتن قدرت ولی برای یونانی یونانیها
مخصوصاً برای ارسطو به مفهوم هنر همزیست
خب چهجوری آدما با همدیگه زندگی میکنن
چهجوری همزیستی ممکن هست یک تعریف ارسطو
این هست و بنابراین سیاست اون چیز همزیستی
یک امر طبیعی نیست یک امر غیرطبیعیست
یعنی آدمها ها اگر وقتی که به اصطلاح
بنابر غریضهشون بنابر طبیعتشون با همدیگه
میجنگن وضع طبیعی انسانها جنگیدنه و
در حقیقت آدمها بر اثر برای غذا برای
نمیدونم مایحتاج اولیهشون و برای به
اصطلاح حیاتشون در وحله اول میجنگن غریضه
و طبیعت شما رو به سمت جنگ میبره بنابراین
طبیعت شما طبیعت انسان
به سمت همزیستی ما رو نمیراند. بلکه
همزیستی یا سیاست اون چیزیست که شما با
مهار کردن طبیعت یعنی با خویشتنداری به
دست میارید. یعنی با آزادی. آزادی یعنی
خویشتنداری. آزادی یعنی حکومت بر خود.
حکومت بر خویشتن. انسانهای آزاد
انسانهایی هستند که توانایی خویشتنداری
دارن. تمدن اونوقت با خویشتنداری آغاز
میشه. زمانی که انسانها میتوانند به
ارزشهایی مثل زیبایی، ارزشهایی مثل
خوبی، ارزشهایی مثل حقیقت و فضیلت
پایونبند باشن و همه اینها خلاف طبیعت
هست. یعنی تمدن به قول فروید کاملاً
به اصطلاح در جهت معکوس
طبیعت انسانی هست و به همین دلیل اخلاق و
تمدن و فرهنگ و در وحله اول سیاست یعنی
امکان همزیستی اجتماعی برای انسانها
چیزیست که شما غیرطبیعیست یعنی اونجا مثل
کوه و در و دشت وجود نداره که شما به دنیا
بیاید اونا باشن و از دنیا بیاید بازم
اونا باشن بلکه شما باید اون رو به وجود
بیاید و هر لحظه به به وجود بیاد چگونه به
وجود میاد یک تعریف دیگری که ارسطو داره
اینه که انسان موجودیست که دارای لوگوس
هست لوگوس به مفهوم عقل و کلام هر دوست
البته معانی متفاوت داره ولی یکی از معانی
اصلیش عقل و کلام هر دوست نه اینکه
هم به معنای عقله هم به معنای گفتاره نه
یعنی عقل و کلام همزمان یعنی چی یعنی
اینکه لوگوس یعنی اینکه شما یک انسان یک
جانوریست که میاندیشد چگونه میاندیشد از
راه سخن سخن گفتن یعنی سخن گفتن از
اندیشیدن جدا نیست یعنی آزادی از بیان جدا
نیست آزادی اندیشه از آزادی بیان جدا نیست
در نتیجه شما اگر نتونید بیاندیشید
نمیتونید سخنم بگید اگر بتونید بیاندیشید
میتونید سخن بگید شما فقط از راه سخن
گفتنه که میاندیشید خب
این د تا تعریفی که ارستو میکنه چه
ارتباطی با هم دارن ارتباطشون این هست که
شما برای همزیستی
چه باید بکنید همزیستی فقط و فقط از راه
سخ سخن گفتن ممکنه سخن گفتنی که نه هر سخن
گفتنی سخن گفتنی که در حقیقت شما با سخن
متفاوت اون سخنگویی که سخن متفاوت و مخالف
شما داره بنابراین شما نیازمند یک فضایی
هستید که درش همگان آزاد باشن و بتونن
دیدگاههای همدیگه رو که متفاوت با همدیگه
هست بشنون و دربارش قضاوت کنن و
دیدگاههای های همدیگه رو به قضاوت یکدیگر
بگذارن.
خب این در نتیجه به این معناست که ما
صرفاً نمیخوایم حکومت درست بکنیم. یه
حکومتی که مثلاً بیاد مایهتاج اولیه ما رو
تأمین بکنه بلکه ما میخوایم یک حکومتی
درست بکنیم که این حکومت در حقیقت ساخته
کلام شهروندان هست. ساخته اندیشیدن
شهروندان هست. بنابراین اساس سیاست، اساس
زندگی اجتماعی، اساس همزیستی مبتنی بر
آزاد به اصطلاح آزادی شهروندانیست که
میتوانند با همدیگه گفتگو بکنن و نظرات
مخالف همدیگه رو بشنون و نظرات خود رو در
معرض قضاوت دیگران بگذارن.
ما این این مسئله اساسی سیاست میشه یعنی
آزادی بیان تبدیل میشه به مسئله اساسی نه
سیاست که مسئله سیاسی مسئله اساسی زندگی
انسان یعنی همزیستی
ممکن نیست مگر اینکه شما آزادی بیان داشته
باشید آزادی بیانم یعنی چی آزادی بیانم
یعنی اینکه یک حقیقتی
بیرون از شما وجود نداره که یک مثلاً فرض
کنید دینی یک
سنتی یک مرجعیتی از پیش به شما بگه حقیقت
یک عدهای هم باشن دارای حقیقت باشن و
دیگران و اونها حقیقت مثل پیامبران دیگه
پیامبران میان میگن این حقیقته دیگران
باید از ما پیروی کنن اما وقتی که شما
دیالوگ میکنید فرضتون بر این هست که من
دارای حقیقت نیستم من صاحب حقیقت نیستم من
قدرت تملک حقیقتو ندارم نه اینکه الان چون
مثلاً جوونم و تازه دارم مطالعه میکنم و
تازه درس نه شما در هر جایگاه و هر مقام و
هر مکانی باشه تا لحظه آخر عمرتون
نمیتونید به حقیقت دست پیدا بکنید. از
این لحاظ بدین دلیل هست که شما نیازمند
شنیدن سخن و اندیشه دیگرانی هستید که با
شما متفاوت فکر میکنن و در و مدام
نیازمند این هستید که فکر خودتونو رأی
خودتونو نظر خودتون درک خودتون رو در معرض
آزمون فکر و درک و رأی دیگران بگذارید.
بنابراین
حقیقت چون یک امر
پیشینی نیست یک امری نیست که از آسمان یا
از گذشته به ما برسه ما همواره نیازمند
این دیالوگ خواهیم بود و در نتیجه قانون
باید به گونهای باشه که در حقیقت این
آزادی رو ممکن بکنه خب میدونید که تو
فرهنگهای دیگه قانون هست ما هم قانون
داشتیم ما هم ایرانیا قانون داشتیم و
قانونم داریم چینیا هم داشتن هیچ فرهنگی
حتی شما در قبایل
به اصطلاح ابتدایی هم بریم خیلی پریمیتیوم
بریم اونا هم یه قانونی برای خودشون دارن
دیگه آدمخوارا هم یه قانون قوادمخوارم یه
قانونی برای خودشون دارن قانونشون
آدمخواریه ولی اون قانونی که در حقیقت
تضمین میکنه آزادی رو یه نوع قانون خاصه
هر قانونی نیست یعنی اینکه یونانیها برای
اینکه که همزی زیستی بکنن نیازمند این
بودن که آزاد باشن و آ و تنها انسانهای
آزاد هستن که میتونن همزیزیستی کنن.
انسانهایی که همزیستی میکنن با همدیگه.
انسانهایی که آزادانه همزیزیستی میکنن
انسانهایی هستن که سیاست یا جامعه رو
تکتک شهروندان میسازن. یعنی حکومت یه
چیزی نیست از بالا تحمیل بشه. جامعه یه
چیزی نیست که پیش از من وجود داشته باشه
بعد از منم وجود داشته باشه. بلکه جامعه
یا نظام سیاسی چیزیست که تکتک شهروندان
در ساختنش و در بافتن تار پودش نقش دارن و
سهم دارن. در نتیجه قانون باید حافظ آزادی
یکایک شهروندانی باشه که از غذا با همدیگه
متفاوت فکر میکنن. یعنی اینجا یه تضادی
پیش میاد دیگه چگونه ما میتونیم با
همدیگه زندگی کنیم و در عین حال متفاوت
باشیم. این پرسشیست که در فلسفه سیاسی از
روز اول تا امروز مطرح هست. یعنی مسئله
اصلی سیاست اینه. مسئله اصلی فلسفه سیاسی
اینه چگونه انسانها میتونن با همدیگه
زندگی بکنن و در عین حال متفاوت با هم
باشن و در عین حال آزادی تفاوت داشتن با
همدیگه رو داشته باشن.
خب قانونی باید باشه این قانون در حقیقت
قانونیست که اگر این قانون به شما بگه که
حقیقت چیه شما چیکار باید بکنید شما به
شما بگه زیبایی چیه به شما بگه خیر چیه
اونوقت همه آزادی انسانو نقض کرده اگر
مثلاً فرض کنید قانون پوشاک این باشه که
همه کت بپوشن کت مثلاً سرمهای بپوشن
پیرهن بپوشن شلوار فلان بپوشن این یعنی
این قانون در خدمت آزادی نیست بلکه داره
یک حقیقت مطلقی رو یا یک زیبایی مطلقی رو
یا یک به اصطلاح
دیدگاهی رو بر همه دیدگاهها برتر
مینشونه و از همه میخواد که به اون حقیقت
وفادار باشن و در حقیقت اون تح اون حقیقتو
تحمیل میکنه. وقتی تحمیل میکنه یعنی
دیگه با از راه گفتگو و از راه کلام برای
اقناع کردن استفاده نمیکنه بلکه داره از
زور استفاده میکنه. نظامهای توتالیتر یا
اون چیزی که یونانیها میگفتن ترنی یا
خودکامگی نظامهایی بودن که و نظامهایی
هستن که در حقیقت قانون میگذارن برای
اینکه یک حقیقت برای دیگران اعمال بشه
تحمیل بشه مثل قوانین جمهوری اسلامی مثل
قوانین روسیه اتحاد جماییر شوروی نمیدونم
چین و کشورهای دیگهای که ما اقتدارگرا
اونها رو میشناسیم
اما اون قانونی که بتونه حافظ آزادی باشه
نه اینکه که بخواد یک حقیقتی رو بر دیگران
تحمیل بکنه قانونیست که در حقیقت فرمه
یعنی چی فرمه؟ یعنی اینکه به شما نمیگه چه
بکنید به شما میگه چه نکنید یعنی به شما
میگه که شما از قدرت خودتون سوء استفاده
نکنید کسی نباید قدرت فراوان به دست بیاره
کسی نباید
حد و مرز آزادی دیگران رو نقض بکنه اما
اگر شما آزادی دیگرانو نقض نکردید در
محدوده خودتون هر کاری دلتون میخواد
بکنید یعنی مثلاً فرض کنید در آمریکا در
قانون میگه که شما نمیتونید مثلاً برهنه
بیاین در خیابون ولی ولی اگه بره نیستیم
هر بخوایم باپوش میپوشیم یا مثلاً شما
وقتی که میاید در دانشگاه شما نمیتونید
مثلاً یه لباسی بپوشید که نامتعارف باشه
ولی غیر از اون هرچی میخواید بپوشید
بپوشید در قوانین راهنمایی رانندگی به شما
میگن اینجا چراغ قرمزه اینجا یک طرفست
اینجا رو نرید غیر از این هر جا میخواید
برید برید هر ماشینی میخواید سوار شید
سوار شید هر مقصدی میخواید داشته باشید
داشته باشید
خب این یعنی که شما باید آزادی بیان باید
با در حقیقت مفهوم آزادی اینجا به قانون
پیوند میخوره. در فرهنگ ما آزادی ضد
قانونه و قانون ضد آزادیه. طبیعتاً به
خاطر اینکه قانون قانون ف فرم نیست. چون
قانون فرم نیست آزادی به شما نمیده. تنها
چیزی که میتونه به شما فرم آزادی بده فرم
هست. اگر شما ف فرمال فکر نکنید آزادی
نخواهید داشت. مثلاً فرض کنید اگر شما
بگید میز همین میزیه که اینجاست همین میزه
یعنی شما فرمی فکر نکردید در نتیجه هزاران
چیز دیگه که میتونن میز باشن از نظر شما
میز نیست چون میز حقیقی از نظر شما اسلام
حقیقی نمیدونم ف چیه حقیقت حقیقی فقط
یکیه اما اگر شما میز رو به شکل فرم
بفهمین یعنی میز یک فرمه میتونه این در
نتیجه چون فرمه شما میتونید میلیاردها ها
نوع شکل به اصطلاح میز رو تخیل کنید که
اصلاً وجود ندارن. میزی که یه پایه داره
میزی که د پایه داره میزی که ۵ پایه داره
میزی که ۱۰۰ پایه داره میزی که اصلاً پایه
نداره نمیدونم میزی که از چوبه میزی که
از آهنه میزی که از ی ی ی ی یخه میزیکی از
یعنی شما میتونید در حقیقت آزادی پیدا
کنید فرم به شما آزادی میده خب در غرب
آزادی و قانون به هم وابسته در ایران
آزادی و قانون ضد همن در نتیجه
ما نمیتونیم در ایران یا باید بریم به
سمت حرج و مرج یا بریم به سمت
استبداد یعنی اون چرخهای که حالا کسانی
مثل آقای کاتوزیان گفتن دیگه مثلاً یا
میریم به سمت استبداد یا از استبداد خسته
میشیم سورش میکنیم میریم حرج و مر دوباره
حرج و مرج خسته میشیم میریم دوباره سراغ
استبداد بهخاطر اینکه قانون و آزادی با
همدیگه سازگار نیست ولی در فرهنگ غربی
قانون با آزادی یکیه یعنی شما نمیتونید
که آزادی داشته باشید بدون قانون اون
قانون هست که آزادی شما رو تعیین کنه
منتها قانونی که اونجا میگن قانون به
مفهوم فرمه نه به مفهوم ما که در حقیقت
محتواست خب برسیم به مسئله
من خیلی اشاره کوچیکی میکنم به مسئله
اسفینوزا و کانت و برای شما یه تکیه رو
خواهم خوند من در گروه تلگرامی واقع فلسفه
یک یکی دو تا کتاب گذاشتم و باز منابع
دیگه رو قرار خواهم داد تا دوستان حالا به
طور مفصلتری به این مسئله بپردازن
مسئله آزادی بیان بنابراین میشه یک
مسئلهای که شما از
یونان باستان تا امروز میبینید اساس
زندگی آدمه نه فقط مربوط به مثلاً یکی از
یکی از ارزشهای آزادی مثل بقیه
ارزشهاست. هایدگر یک شلین یه کتابی داره
درباره آزادی و هایدیگر یک یکی دو ترم درس
داده درباره این رساله و حالا نه فقط
اونجا جاهای مختلف هایدگر توضیح میده که
آزادی برای
فکر غربی برای فلسفه غربی یک مسئلهای مثل
مسائل دیگه نیست بلکه مادر همه مسئلههاست
یعنی
انسان غربی یا ذهن غربی نمیتونه هیچ چیز
رو تصور بکنه بدون آزادی. بنابراین آزادی
فقط برای
به اصطلاح زندگی اجتماعی یا زندگی سیاسی
نیست که مسئله حیاتیه بلکه برای همه چیز
شما هر بعدی از تمدن غربو از تکنولوژیش از
سیاستش از نمیدونم
فرهنگش از هنرش از ادبیاتش از دینش از
اساطیرش همه اینها فقط و فقط و فقط بر
بنیان آزادی فهمیده میشه و بر بنیان آزادی
به اصطلاح قرار میگیره.
خب یعنی و این آزادی همون طور که گفتم
آزادی
آزادیست که
مربوط به کلامه. یعنی وقتی ما میگیم آزادی
یعنی آزادی سخن گفتن. سخن گفتن همونطور که
گفتم ارسطوگی انسان جانوریست که لوگوس
داره یعنی عقل و سخن هم عاقله هم سخنگوست
عقل و سخن یا اندیشه و بیان و کلام یکین و
انسان یعنی کسی که اندیشه و بیان داره
یعنی و چون اندیشه و بیان داره میتونه
سیاست بورزه
اگر اندیشه و بیان نداشت نمیتونست سیاست
بورزه پس اندیشه و بیان از همدیگه جدا
نیستن. نمیتونیم بگیم ما یه آزادی اندیشه
داشته باشیم ولی آزادی بیان نداشته باشیم
یا برعکس. معنی نمیده.
ما وقتی که میاندیشیم یعنی داریم با حرف
میزنیم. با کسی داریم حرف میزنیم. وقتی
هم که کسی خودش در به اصطلاح میاندیشه در
حقیقت خودشو تبدیل میکنه به. د نفر مثل
یه آدمی که در برابر آینه قرار میگیره
وقتی میخواد خودشو ببینه. شما اگر بخواین
خودتونو ببینین باید برین جلو آینه. در
فکرم همینطوره. شما اگر بخواید
بیاندیشید باید یک آینهای رو بذارید
جلوتون و با او سخن بگید. فرض کنید یک نفر
هست روبهروی شما که با شما متفاوت فکر
میکنه و در نتیجه شما دیالوگ میکنید. پس
امکان نداره اندیشیدن بدون زبان
و و زبان بدون اندیشیدن. خب
در نتیجه
تمام اونچه که ما به عنوان سازمان اجتماعی
و سازمان به اصطلاح سیاسی و نمیدونم
فرهنگی و سازمان تمدنی غرب میشناسیم بر
اساسه آزاده اندیشه و بیان شکل گرفته
بنابراین در این فرهنگ آزادی
اونچه که بهش بهش میگن و اندیشیدن یعنی در
معنای دقیقش اندیشیدن یعنی فلسفه ورزی
کردن به همین دلیل که از قرن
اگه اشتباه نکنم از قرن یازدهم دوازدهم به
بعد مخصوصاً تا میرسیم به رونسانس مسئله
آزادی آکادمیک بسیار مهم میشه و بعد
میرسیم به قرن هفدهم مخصوصا با اسفینوزا
این لیبرتاس فلازوفاندی یعنی آزادی فلسفه
ورزی فریم آف فلاسفایزینگ
میشه یک مسئله اساسی برای کسی مثل
شما نگاه کنید حالا در اواخر قرن وسطی ما
هم قدرت کلیسا هم قدرت پادشاهی بسیار
متمرکز میشه و اینجا یه درگیری پیدا میشه
بین اندیشه بین فلسفه و دولت و حالا من یه
سری منابعی رو میفرستم درباره همین تضاد
فلسفه و دولت و در نهایت مدرنیته با
پیروزی فلسفه بر قدرت مطلقه حالا چه قدرت
مطلقه کلیسا چه قدره قدرت مطلقه پادشاه در
حقیقت آغاز بشه
اصطلاح لبرتاس فلسوفاندی در حقیقت یا فریم
فلاسوفایزینگ
به طور مشخص
یکی از اولین جاهایی که میاد در اسفینوزا
هست در رساله الهیات سیاسیش هست و در
حقیقت
اسفینوزا معتقده که شما اگر آزادی اندیش
دیشیدن نداشته باشین در نتیجه شما
یعنی مجبور باشید که یک عقیده یک عقیدهای
رو که اعتقاد بهش ندارید بگید مجبور باشید
که اونچه رو که میاندیشید بیان نکنید در
حقیقت شما دچار یک رضیلت اخلاقی هستید
یعنی شما دارید ریاکاری میکنید و او
معتقده که بیان آزادی اندیشهورزی نه تنها
تهدیدی
برای دولت نیست که تضمین کننده حقیقته و
چون تضمین کننده حقیقته تضمین کننده
مشروعیت یک دولت
به اصطلاح آزاده یک دولتی زمانی مشروعه که
در برابر حقیقت نیسته و زمانی ما شام
میتونیم بگیم که این دولت در برابر حقیقت
نیستده که آزادی اندیشهورزی رو تضمین
بکنه و پاس بداره بنابراین برای اسپینوزا
مسئله مسئله آزادی فلسفه آزادی به اندیشه
و آزادی بیان یک مسئلهایست سیاسی یک حق
سیاسیست و یک حق
در حقیقت اخلاقیست
در وحی اول یک حق سیاسیه و او معتقده که
حکومت زمانی مشروعیت داره که آزادی
فلسفهورزی رو نقض نکنه
در کانت داستان متفاوت میشه یعنی در کانت
ما
در حقیقت از یک حق سیاسی
میریم به سمت یک به اصطلاح وظیفه
اخلاقی
اخلاق به معنی کانت یعنی چی؟ یعنی کانت
میگه که شما
زمانی
میاندیشید
که
زمانی آزاد هستید که بیاندیشید و اندیشیدن
چیست؟ اندیشیدن حقیقی اندیشیدن با عقل خود
هست. حالا اندیشیدن رو کانت وقتی که سخن
میگه از اندیشیدن به دو معنا به کار
میبره دیگه. اندیشیدن به اینکه چه چیزی
هست چه چیزی نیست و اندیشیدن به اینکه چه
چیزی خوب است و چه چیزی بد است یکی
اندیشیدن به اینکه من در حقیقت اون که
کانت میگه پرسشهای فلسفه
چهار تا هستن یکی اینکه من چه با چه
میتوانم بدانم یکی اینکه چه باید انجام
بدهم یکی اینکه به چه چیزی امید میتونم
داشته باشم و پرسش آخر اینه که انسان چیست
کانت میه اون سه پرسش اول در حقیقت در این
پرسش آخر نهفته است. یعنی سوال اصلی فلسفه
اینه که انسان چیست؟ خب یعنی شما هم با
عقل نظری یعنی باید بگید این درسته اون
درست نیست یا اینکه بگید این خوب است آن
خوب نیست در هر دو صورت شما با اندیشه
خودتون اگر بیاندیشید شما اندیشید اگر شما
از کسی پیروی کنید مثلاً از دینی پیروی
کنید از کلیسا پیروی کنید از روحانیت
پیروی کنید از قدرت سیاسی پیروی کنید از
سنت پیروی کنید از یک مرجعیتی بیرون از
خودتون از اساطیر از خدایان در حقیقت شما
نیاندیشید. پس اندیشیدن
یعنی آزادی یعنی آزادی اندیشیدن و
اندیشیدن یعنی چی؟ یعنی خروج از نابالغی
به تقصیر خویشتن. انسانی که از دیگران
پیروی میکنه، از دیگران اطاعت میکنه از
عادتها و عرفها و آداب رسوم و ادیان و
نمیدونم سنتها پیروی میکنه. این
انسانیست نابالغ. بلوغ که یک اصطلاح
حقوقیست. کانت بخبره بلوغ یک انسان بلوغ
عقل به اصطلاح انسانی یک انسان بلوغ عقلی
یک انسان زمانیست که با عقل خودش بیانیشه
و هم شما اصطلاح بلوغو میدونیم دیگه در
حقوق به چه زمانی یک نفر رو بالغ میدونن
زمانی که او خودش تصمیم بگیره و مسئول
اعمال خودش باشه یک فردی که نابالغ هست
یعنی چی؟ یعنی مسئول اعمال خودش نیست قیم
داره وقتی که شما از نظر عقلی بالغ میشین
به این معناست که شما خودتون مسئولیت
اعمال خودتون و افکار خودتون رو باید به
عهده بگیرید کانت معتقده که در حقیقت
آزادی برای کانت یعنی حاکم بودن بر خود به
اصطلاح کانت میگه اتونومی اتونومی یعنی
خودآیینی یعنی من با عقل خودم بیاندیشم با
وجدان خودم بیاندیشم خب حالا اگر من بخوام
با عقل خودم بیاندیشم حالا
یک تکی رو براتون میخونم از
رساله
روشنگری چیست میگه خب چرا آدما با عقل
خودشون نمیاندیشن چرا آدما ترجیح میدن در
نابالغی زندگی بکنن میگه دلیلش اینه که
آدمها یا میترسن یا تنبلن تنبلی و ترس
حالا توضیح میده د تا عامل مختلف هستن که
انسانها خودشون با عقل خودشون ناندیشن و
با عقل خودشون قضاوت نکنن با همین دلیلی
که میگه شعار روشنگری اینه که جرأت
اندیشیدن با عقل خودت داشته باشه
خب بعد اونوقت کانت میگه که خب من اگر
بخوام با عقل خودم بیاندیشم به این معنا
نیست که من میتونم برم مثلاً توی غاری
توی مثلاً خونه خودم بشینم همینطوری برای
خودم بیاندیشم نه زمانی شما میاندیشید که
اون رو برای عموم بتونید بیان بکنید
بنابراین مفهوم مفهوم پابلیسیتی یک مفهوم
مهم هست مفهوم عمومی بودن عمومی بودن یعنی
اندیشه
زمانی اندیشیدنه که عمومی بتونه بشه یعنی
اندیشیدن یک امر عمومیست یعنی میتونه
بیان بشه من اگر من چون قرار نیست که با
حقیقت دست پیدا کنم من قراره که حقیقتو
بفهمم و چون نمیتونم دست پیدا بکنم باید
در برابر افکار دیگران قرار بگیرم و خودم
رو فکر خودم رو در برابر افکار دیگران
قرار بدم بنابراین فقط و فقط اندیشید در
فضای عمومی آزاد ممکن میشه اصطلاح پابلیک
اسفیر یا قلمرو عمومی از اینجا در حقیقت
برم هاورماس در یکی از مهمترین کتابش
توضیح میده و در حقیقت اینکه کانت در وقتی
ما میگیم اندیشیدن یعنی سخن گفتن در مله
عام در قلمرو عمومی یعنی کهه سیاستورزیدن
یعنی همزیستی همه اینها نیازمند آزادی
بیان هست حالا من این رو برای شما توضیح
میدم اینو برای شما یه بخششو میخونم از
رساله روشنگری چیست و بعد منابعی رو
میگذارم در به اصطلاح گروه واقع فلسفه که
دوستان بتونن بحث رو بیشتر
پی بگیرن.
خب میگه که
برای هر فرد به تنهایی سخت دشوار است خود
را از نابالغی که سرشت دومین او شده است
بیرون بکشد.
او دیگر آن را دوست هم میدارد و به راستی
از به کار گرفتن فهم خود ناتوان است. یعنی
کسی که عادت کرده به نابالغی، کسی که عادت
کرده به پیروی از به اصطلاح دیگران حالا
سنت دین نمیدونم هرچی این دیگه از اون
نابالغی لذتم میبره. یعنی از آزادی
میترسه بند به قول لپسی
[موسیقی]
که یکی از نویسندگان رونسانسه و بردگی
اختیاری در حقیقت استبداد توتالیتاریزم
محصول بردگی اختیاری شهروندان هست یعنی
برعکس اونچه که ما فکر میکنیم که
نظامهای توتالیتر از بالا میان و فلان
میکنن و سرکوب میکنن و مردم قربانی میشن
نظامهای توتالیتر نظامهایی هستن که
مردمش بردگی اختیاری رو
دوست دارد برگزیدن یعنی رو بر آزادی
برگزیدن
او دیگر آن را دوست هم میدارد و به راستی
از به کار گرفتن فهم خود ناتوان است زیرا
هرگز به وی چنین فرصتی نداد قاعدهها و
احکام احکام از پیش ساخته این ابزارهای
خودکار کاربرد عقلانی و ایسا سوء کاربرد
استعدادهای طبیعی او زنجیرهای نابالغی
همیشگی وی هستن و آن کس نیز که این
زنجیرها را به دور میافتند میتواند از
فراز گودالی باریک جستی نامطمئن کند. خب
اما اینکه جماعتی یعنی یه ملتی یا قومی
بتوانند خود را به روشننگری دست اما
اینکه یه جماعتی بتواند خود به روشننگری
دست یابد یعنی به آزادی اندیشیدن محتمل و
اگر آزاد بگذارندش ایسا اجتناب ناپذیر است
زیرا همیشه تن خوددیش حتی خوددیش یعنی کسی
که خودش میان و عقل خودش میاندیشه حتی در
میان های گمارد توده پیدا میشوند که پس
از آنکه خود یوغ نابالغی را به کناری
انداختند
روحشناسه
عقلانی ارزش خود و غایت هستی انسانی را که
خود اندیشیدن است در پیرامون خویش
میپراکند.
خب
میگه که برای دستیابی به این روشننگری
حالا ما چهکار بکنیم که بتونیم با عقل
خودمون بیاندیشیم؟ روشننگری یعنی با عقل
خودمون بیاندیشیم برای دستیابی به این
روشنگری به هیچ چیز نیاز نیست مگر آزادی
خب میگه شما برای اینکه بتونید با عقل
خودتون بیاندیشید نیاز به آزادی دارید
آزادی چی؟ آزادی آزادی به چه معنا؟ آن هم
به کمزیانترین نوع آن یعنی آزادی کاربرد
عقل خویش در مله عام. آقای این من دارم از
ترجمه آقای سیروس آرینپور میخونم غلط
ترجمه کرده. اینجا نوشته در امور همگانی
نه در فضای همگانی.
یعنی شما زمانی میتونید
با عقل خودتون بیاندیشید که بتونید در
پیشگاه دیگران بیاندیشید. در پیشگاه همگان
بیاندیشید. یعنی چی؟ یعنی بتونید کتاب
منتشر کنید بدون سانسور بتونید حرف
سخنرانی کنید بدون سانسور البته پان اینجا
بیشتر حالا وارد جزئیاتش نمیشم من میخوام
خیلی این بحث ساده پیش برم اما هم از همه
سو میشنوم که فریاد برمیدارن که عقل
نورزید نظامی میگوید عقل نورزید مشق
بکنید مدیر مالیه میگوید عقل نفرس نورزید
پول به سلفید کشیش میگوید عقل نورزید
ایمان بیاورید
این چیزها یکسر همه محدودکننده آزادیست
اما کدام محدودیت سد راه روشننگریست؟ کدام
است که نه تنها مانع نیست بلکه پیشبرنده
آن است؟ به این پرسش من چنین پاسخ میدهم.
کاربرد همگانی کاربرد همگانی یعنی کاربرد
عقل کاربرد همگانی عقل خویش یعنی کاربرد
عقل عقلتون رو در پیشگاه دیگران به کار
بردن یعنی کهه چی؟ یعنی شما اونچه رو که
میاندیشید در معرض قضاوت دیگران قرار
بدید. آزاد باشید برای اینکه اندیشه
خودتونو که متفاوت هست با اندیشه دیگران
در برابر اندیشه دیگران قرار بدید. کاربرد
همگانی عقل خویش به این معناست. کاربرد
همگانی عقل خخویش را میباید همواره آزاد
گذاشت. یعنی هیچکس نباید آزادی بیان
اندیشه کسی رو محدود بکنه. به خاطر چی؟ به
خاطر اینکه این باعث میشه که اون جامعه به
طور کلی از به اصطلاح آزادی اندیشیدن
محروم بشه. در نتیجه در اون جامعه اگر
آزادی اندیشیدن و آزادی کاربرد همگانه عقل
نباشه شما به خودکامگی میرسید. بنابراین
رابطه مستقیمی هست بین عقل و آزادی
و این یگانه ابزاریست که میتواند آدمیان
را به روشنگری برساند. من اینجا متوقف
میشم و اینکه من براشون خوندم یه چند دو
سه تا پاراگراف بود از کتاب رساله
روشنریچیست
به ترجمه آقای سیروس آرینپور که بهترین
ترجمهست اما ترجمه دقیقی نیست کاملاً ولی
من منابع دیگری رو در
واقع فلسفه قرار خواهم داد یکی دو تا منبع
هم اینجا ذکر میکنم یه کتابی هست
اسپینوزان فیدم فلاسفینگ که من کتابشو
گذاشتم توی باق فلسفه بسیار کتاب مهمیست
اون اگر بخواین درباره اسپینزا و مسئله
آزادی بیان مطالعه کنید یه کتابی هست به
نام
لبرتی
مادرن یورپ که
عنوانش هست ایده های آزادی در
اروپای دوره اولیه
به اصطلاح
اروپای مدرن
این کتاب فوقالعاده است از از این جهت که
مسئله آزادی رو از ماکیاول تا میلتون
بررسی میکنه. بنابراین هم در سیاست و هم
در ادبیات
و هم در فلسفه. یه کتاب دیگری هم هست که
بسیار کتاب مهمی به نام فلاسفی
فرنس
اینم من قرار میدم در
واقع فلسفه که شما متوجه بشین که حرکت
مدرنیته بر اساس این هست که فلسفه بر دولت
پیروز میشه در حقیقت فلسفه بر قدرت مطلقه
پیروز میشه و این مال بحث مال در حقیقت
مال قرن
از رونسانس هست تا یعنی میگه فلاسفیس
تو
از عصر رسانس تا عصر روشنگری و فوقالعاده
مهمه برای اینکه ببینید مدرنیته چگونه شکل
گرفته در حقیقت من در خدمت دوستان هستم
اگر نکتهای دارن بفرمایید
بله خیلی ممنون آقای خرجی خسته نباشید
دوستان اگر نکتهای پرسشی هست تشریف
بیاریم تا در واقع وقت اتاق در خدمتتون
باشیم آقای وحید شما بفرمایید خواهش
میکنم تا دوستان
ممنون باور عرض ادب جناب خلجی
سلام بر شما
هم شما هم هموطنان همزبانان عزیزم
یک دنیا سپاس برای این دو جلسه گذشته برای
طرح این مسئله
بحث آزادی بیان مخصوصاً اون قسمتی که
آنالیز کردید در مورد مسئله مجله شارلی
عبدو و مسئولیت
یک ناشر و یک روشنفکر چی هست؟ اون مصلحیت
اجتماعی این آنالیز بسیار زیبا بود بسیار
زیبا همیشه برای من یه سؤالی بود خیلی
ممنون
خواهشم
حقیقت لطف داری حقیقتاً من فقط یک سؤال
دارم
جناب خلیجی همین طور که خودتون همیشه تو
اکثر تمام این بیان صحبتهای گذشتهتون
اعلام میکنین این دنیای دیجیتالی که ما
زندگی میکنیم
یه
عرفی
از اینکه من میگم در غربه در فضای
سوشیال غرب
ایرانو اینجا کاری ندارن در غرب
یه فضایی ایجاد شده که
قانون نیست ولی به شکل عف شکل گرفته که
آزادی بیان رو حتی اینجا در غرب در حال
محدود کردنه من فقط یه مثال کوتاه میزنم
و بعد نظر شما رو میخوام این خانم
لولینگ که
نویسنده هری پوت بود ۶ سال پیش یه توییتی
کرد در مورد اخراج یه خانمی که این خانم
برگشته بود گفته بود جنسیت زن بیولوژیکه
و بعد نمیدونم شما آگاه شدید اون موقع
این اسکاندالی که برای ایشون پیاده کردن؟
بله بله
دقیقاً مثل همون ویچینگی که شما گفتید
اینجا زبان آلمانی میگن شکار جادوگر
اه همه چی همه چیز انداختنش از فضای
فضای
سوسیال
کنسلش کردن اینجا میگن کنسلین کنسلش کردن
من خوشحال میشم که اگه برام
برای من اینو توضیح بدین که با اینکه
دادگاه عالی انگلیس
لغات و جملات ایشون رو تأیید کرد که این
یک واژه
علمی
زن جنسیت اینا واژههای بیولوژیه ولی
اون
یک دادگاه غیررسمی در این سوشیال مدیا
هست. من حالا نمیدونم وکیسمم اینجا
میتونم اعلام بکنم یا نه. چون من در همین
جا در سوئیس در آلمان تعقیب میکنم
اگر یه کسی
اساتس دانشگاه بودن
یه انتقادی یا یه نقدی نسبت به اسلام
میکردن آقای خلجی بیچارهش میکنن
از دانشگاه و از چیز تو ضد اسلامی تو
اسلامی
بچه قانونی نداره ها این که میگم فقط همین
این فضای حاکم و سوشیال مدیاست همین در
این مورد گفتم
خوشحال میشم خیلی ممنون خواهش میکنم خیلی
ممنونم کاملاً درسته فرمایش شما ببینید
ما
من کاملاً با شما موافقم ببینید ما در
عصری زندگی میکنیم که از نظر محدود شدن
آزادی در تاریخ بشر بیسابق است یعنی بشر
تا هیچ موقع به اندازه امروز روز
به بردگی دچار نبوده
منتها فرقش این هست که ما امروزه میتونیم
این بردگی رو بفهمیم شاید در دوران دیگر
نمیتونستن بردگی رو به این شکلی که ما
میگیم بفهمن یعنی به عبارت دیگه
با مدرنیته بردگی بردگی انسان پایان
نمیپذیره بلکه نوعش تفاوت میکنه ما تا عصر
مدرن بردگی یک بردگی به اصطلاح کانکریت
هست یعنی مثلاً شما میرفتن جنگ یه سری
آدما رو اسیر میگرفتن یا آدمی زندان
میکنن یا به صورت تجارت برده میکنن
کانکریته یعنی ملموسه یعنی طرف حس میکنه
قل و زنجیر و دیوار زندان رو حس میکنه و
یکی هم پرسناله یعنی چی؟ یعنی شما میدونی
کی شما رو اسیر کرده شما میدونی که
اربابش کیه هم شخصیه یعنی دو فلان حکومته
فلان شاهه فلان نمیدونم فلان اصل جدید
این بردگی میشه ایمپرسونال غیرشخصی ولی
آبجکتیو
یعنی که ما اسیر یک سری مناسباتیم مناسبات
اقتصادی
مناسبات مناسبات به اصطلاح اجتماعی و بعد
دنیای دیجیتال دنیای دیجیتال نه چهره داره
نه آدرس داره نه چیزی
ولی واقعیه خب بنابراین ما ما در یه عصری
هستیم که بیش از هر زمان دیگه نیازمند
آقای مایکتون بازه لطفاً
ببخشید ببخشید
بله ما نیازمند این هستیم که چون ما که
قرار نیست که معتقد باشیم که یه بهشتی رو
این زمین هست که به قول ما ایرانیا میگیم
به با آزادی میرسیم آزادی یک ایستگاهی
نیست که ما اصلاً بهش برسیم که آزادی هر
لحظه در تهدید هست و هر لحظه تهدیداش
متفاوت میشه یعنی ما الان در عصر تکنولوژی
دیجیتال با تهدیدهایی برای آزادی مواجه
هستیم که قبل از اون نبودیم در قرن بیستم
به واسطه پیشرفت تکنولوژی ما با تهدیدهایی
مواجه هستیم که در قرن نوزدهم نبودیم
بنابراین مدرنیته هر چقدر که پیشتر میره
تهدیدهای بیش همون طور که امکانات بیشتری
برای توانایی انسان ایجاد میکنه به همون
میزان امکانات بیشتری برای محدود کردن
توانایی انسان ایجاد میکنه و این تضاد
پایان ناپذیره و تلاش برای آزادی و تکافوع
برای آزادی که در وحله اول باید تکافو
برای شناخت موانع آزادی باشه این امریست
که پایان نمیپذیره و شما میبینید که شما
در یک دورهای یک نسلی یک جامعهای
میتونه از یک آزادی برخوردار باشه ولی یک
نسل دیگه نمیتونه باشه به خاطر چی؟
بهخاطر آزادی چیزی نیست که شما یک بار
برای همیشه به دست بیارید و ودیعه بگذارید
برای ملتتون. نه هر ملتی، هر نسلی، هرصلی،
هر لحظهای باید مراقب باشه بهخاطر اینکه
آزادی مثل کشیدن میمونه. میدونید که از
نظر انتروپولوژیک هم مفهوم آزادی رو انسان
با اختناق متوجه میشه. یعنی بافس کشیدن.
یعنی وقتی که گلوشو میفشورن، آدم دچار
خفگی میشه، احساس عدم آزادی میکنه. دید
که این استعاره اختناق رو هم ما به کار
میبریم دیگه میگیم مثلاً آزادی نیست
فعلاً جا آزادی نیست اختناق هست آزادی پس
مثل نفس کشیدنه شما یک لحظه نفس نکشین از
بین آزادی از بین میره بنابراین هر هر خود
انسان که نمیتونه یه بار برای همیشه آدم
خوبی بشه که نه شما هر لحظه باید مراقب
باشید که مرتکب شر نشید هر لحظه باید
مراقب باشید که آزادیتون رو خودتون نقض
نکنید یا دیگری نقض نکنه بنابراین یک
امریست که دعا قائم یک تکاپوی بیپایان یک
تقلای انسانی پایان ناپذیریست که و اولاً
یک بعدش بعد فردیست یه بعد دیگهش بعد
اجتماعیست و یه بعد دیگهشم البته بعد
جهانیست یعنی الان ما در دنیای زندگی
میکنیم که
به هیچ وجه اون حصارها و دیوارهایی که
قبلاً دور یه ملت یا جامعه میشد کشید الان
وجود نداره یک اتفاقی یک نقض آزادی بیان
در یک نقطه از کره زمین مثل یک ویروس دوست
همهگیر میتونه باشه که نه آزادی رو در
همه دنیا نقض کنه. بنابراین ما اگه در
آمریکا الان ترامپو داریم که آزادی بیانو
نقض میکنه این نقض آزادی بیان مثل یک
ویروس مثل طاعون مرگاری میتونه سراسر کره
زمین رو در بر بگیره. بنابراین ما مسئولیم
در برابر نقض آزادیمون یعنی هم خودمون
آگاه باشیم که به بردگی اختیاری تن نمیدیم
و هم اینکه مانع از این بشیم که دیگران به
بردگی کشیده بشن
آقای قفوری بفرمایید
با سلام به همه دوستان و مخصوصاً آقای
آقای خلتی و آقا بابا عزیزم
عرضم به حضورتون آقای من ۱۰ ۱۵ دقیقه اخیر
رو نتونستم رانندگی میکردم ولی اوایلش رو
گوش کردم خیلی لذت بردم آقای خلجی از
فراآیندی که توضیح دادین از دیالکتیک از
دیالوگ شروع کردیم و اینکه آزادی سلف
کنترولینگ و قانون و فرقش در فرهنگ غرب و
فرهنگ ایران این مفاهیم رو من به عنوان یه
مهندس دارم عرض میکنم وقتی میفهمم خیلی
لذت میبرم واقعاً و سعی میکنم حالا
بازگو بکنم که بیشتر مثل همون بیشتر هضم
بتونم بکنم.
سوالی که داشتم این بود که د تا در واقع
سؤال داشتم یکی در مورد محتوای بحثتون یکی
هم در مورد تکنیکال هست که اونم آخر سر
عرض میکنم اینکه شما همیشه در سخنانتون از
فرهنگ یونانی شروع میکنین و اونو متفاوت
با فرهنگ ایران یا
و فرهنگ شرق
میفرمایین و اینکه در یونان به این شکل
بوده یا در غرب به این شکل هستش فهم
مفاهیم علوم انسانی و فهم فهم آزادی فهم
ولی یک گپی که در اون هزار ساله به وجود
اومده در قرون وسطی البته یه اشارهای هم
دفعه قبل فرمودین در رابطه با اینکه خود
قرون وسطی هم عاملی بوده برای روشنگری یک
سرچشمهای بوده من حالا با اونش کاری
ندارم اونو شما به خیلی عمیقتر میتونین
چیز کنیم اینکه چرا پس اون ۱۰۰ سال از کجا
اومد چرا اومد این برای من یک سؤال علامت
سؤال خیلی بزرگی هست اصلاً چرا اروپا رفت
با اون خواب عمیق یا خواب عمیق نگیم همون
دورهای که واقعاً داعش باید لنگ بندازه
جلوش من شهری اروپا بیشترش تو کلیساهاش
رفتم دیدم چه شکنجههای عجیب غریبی تو
دیواراش هنوز هست بیشتره ازم گرفته تا
چیز بروکسل اینا همشون تو کلیساهاش یه
بخشهایی هست که اون شکنجهها اینا پس این
دوره رو چهجوری هضمش بکنیم و حتی جنگ
جهانی اول و دوم که چقدر کشته داد این یک
سؤالم بود در مورد محتوا در مورد تکنیکالم
یه چیزی در مورد یوتیوب اخیراً میبینم که
فیلم ویدیوهای من چون بیشتر یوتیوب هستم
تو کلاب هاسم نمیدونم مشکل داره یا چیه
باید حلش بکنم ولی تو یوتیوب بیشتر دنبال
مطالب شما هستم تو یوتیوب اخیراً تکه تکه
میکنین دیگه اون فایل بلند رو که آدم
بتونه مثلاً تو یک مسافرت طولانی اکثراً
این مطالب شما رو گوش میکنم
دیگه نیستش اینم اگر توضیح بدین ممنون
میشم یه نکته یه سؤالم میکنم اگه دوست
داشتین جواب بدین من اخیراً درس گفتارهای
دکتر محمد باقر باقری رو هم دنبال میکنم
نظرتون در این رابطه هم بفرمایید یا اگر
در مورد فلسفه
کجا میتون کنم چهجوری میتونم پیشرفت بکنم
و بخون بخونم یاد بگیرم و یه کوچولو اگرم
فرصت داشتین توضیح بدین ممنون میشم
میکروفونو میبندم
بله ممنونم از شما من آقای باقری رو
نمیشناسم در نتیجه نمیتونم نظری بدم ولی
من یه دورهای رو
از این مایکتون باز ببخشید ممنونم از شما
من آقای دکتر باقر رو نمیشناسم و در در
نتیجه نمیتونم نظر بدم ولی من خودم یک
دوره جدیدی رو یه دوره درباره ۱۰ جلسهای
رو به زودی برگزار خواهم کرد که درباره
اندیشیدن هست از راه فلسفه، ادبیات و
سینما یعنی ما چطوری بتونیم راجع به مسائل
مهم زندگی مثل عشق، مرگ، مهاجرت،
اضطراب، دوستی و اینجور مقولهها فکر
بکنیم از سه راه مختلف یعنی از راه فلسفه،
از راه ادبیات و از راه سینما و این ۱۰
جلسه خواهد بود. حالت کارگاه داره و برای
هر جلسه یه فیلم و یه متن ادبی و فلسفی رو
انتخاب میکنیم و راجع بهش صحبت میکنیم.
اگر مایل باشید میتونید تو شرکت بکنید و
ایمیل من مهدی.خلجی@gmail.com
اگر پیام بفرستید من برای شما جزئیات
بیشتر خواهم فرستاد. در مورد نکته اول
ببینید دوست عزیز ما تصورمون از تاریخ
اروپا خیلی تصور
مشوشیست.
اگر شما در اروپا میبینید که تاریخ شکنجه
و یا آثار شکنجه هست به خاطر اینکه آثار
شکنجه و تاریخ شکنجه نوشته میشه شکنجه به
مفهوم خیلی دقیق کلمه ساخته هخامنشیانه
و هخامنشیان و تاریخ شکنجه در ایران خب
نوشته نشده دیگه هخامنشیان در
شکنجهگری خب یک چی به اصطلاح نقطه ن عطف
مهم هستن و بعد همین طوری ما میایم تا
همین دوران اخیر دیگه شما کافیه که چیزو
بخونید تاریخ مشروطه
کسروی رو بخونید یا همین تاریخ مشروطه رو
بخونید و ببینید که با بسیاری از کسانی که
آزادیخواه بودن چگونه شکنجهشون کردن در
باغشاه و دیگران دیگه ملکالمتکلمین چگونه
کجا منتها ما تاریخمون رو ما تاریخ بدیها
اصلاً تاریخ به اون معنای که غربیا دارن
نداریم و درست درست مثل مثلاً فرض کنید
مثل خشونته ها مثلاً میگن در آمریکا مثلاً
فرض کنید خشونت علیه زنان انقدر درس زده
خب به خاطر اینکه بیان میشه به خاطر اینکه
راجع بهش تحقیق میشه به خاطر اینکه کسایی
که در معرض خشونت قرار میگیرن به پلیس
گزارش میدن حالا هستن کسایی هم که نمیدن
ولی در قیاس با یه جایی مثل ایران که شما
آمار طلاق تابوئه ممنوعه آمار اعتیاد
ممنوعه یعنی شما اعلام نمیکنن که مت یعنی
انقدر ما با مشکل به اصطلاح چیز مواجه
هستیم سانسور مواجه هستیم خب طبیعتاً
تاریخ شکنجه هم همین طوره دیگه شما فکر
کنید در جمهوری اسلامی مثلاً کم شکنجه
میشه اما چهجوری تاریخشو میخوان بنویسن
قرون وسطی بسیار عصر درخشانیست درخشان
بودن به این مع نیست که دموکراتیکه یا
آزاده یا مثلاً جنگ درش نیست نه به مفهوم
اینه که یک پل بسیار مهمیست که شما میت
میتونید از دوره از اون پل برگردید به
عصر باستان و اگر و اون چیزی که در قرون
وسطی به وجود میاد یا از سنت آگوستین به
بعد در حقیقت بنیان مدرنیته است یعنی کهه
مدرنیته همونطور که گفتم ۴ تا سرچشمه داره
یکی یونان باستانه یکی رم باستانه یکی
یهودیته و یکی مسیحیته و اگر ما امروزه از
آزادی حرف میزنیم مخصوصاً آزادی بیان
آزادی اندیشه که از قانون حرف میزنیم، از
اخلاق سکولار حرف میزنیم، از دموکراسی
صحبت میکنیم، این مفاهیم مفاهیم یعنی به
شدت تحت تأثیر مسیحیت و مفهوم وجدان که ما
در میدونید که در عصر مدرن با مخصوصاً با
کانت ما وجدان اخلاقی رو جایگزین مذهب
میکنیم دیگه. یعنی به جای اینکه مذهب به
ما بگه خوب و بد چیه کانت میگه وجدان ماست
که میتونه خوب و بدو تعیین بکنه. میگه
اگر خدایی هم باشه اون خدا باید تابع
وجدان ما باشه نه وجدان ما تابع او خب
مفهوم وجدان یا مفهوم کانچست یه مفهوم
کاملاً مسیحیه دیگه بنابراین ما باید یه
شکل دیگه قرن وسط رو بخونیم غیر از اون
چیزی که تاکنون خوندیم سپاسگزارم از شما
بله آقا جواد حسن
سلام ببخشید صدای من میاد من تازه
سلام بر شما بله من میشنوم صدای شما
بفرمایید
ممنون مرسی خواهش
من حالا من یه صحبت کلی میخواستم کنم
اینکه حالا فرمایشات شما خلاصه هر کشوری
همون قوانین و ساختارای خودشو داره خلاصه
قوانین باید پویا کارآمد عادلانه و
مردمپذیر باشه اون قوانین اینجا هم از
شهر مطابق شهر اسلامه دیگه.
من میخواستم ببینم به نظر من دیگه الان
لیبرالیسم و سوسیالیسم از مؤلفههایی هم
استفاده میکنن. آزادی اینا حالا آزادی
خوبه. آره ولی آزادی هم مطلق نیست که حد
داره حالا چه کسی حد بزنه اون لیبرتریناشم
به یه چیزایی قائل هستن دیگه
خلاصه با احترام به اون لیبرالیسم و فرد و
آزادی به نظر من اون آزادی افراطی از یه
طرف
صداشون قطع شد
بله صداشون نداری
آقای محترم صدای شما قطع شد اگر ممکن هست
یک بار خارج بشید و بعد وارد بشید شاید
بتونیم صداتونو بشنویم
بسیار خوبه آقا محسن بفرمایید
آقا بابک گرامی ممنونم اجازه بدید من بیام
جناب خرجه خیلی این دو جلسه جلسه
شاید خیلی بحث برانگیزه و ممنون که این
بحثو باز کردین و یه سری ابهامات از منی
که خیلی برام مبهم هستش این مسئله
برام میتونه باشه با سوالی که دفعه پیش
مطرح کردین جناب خرجی میخوام شروع بکنم که
فرموده بودین که آزادی بیان باید محدود
محدود باشه یا نه آزادی اندیشه باید محدود
باشه یا نه که حتی از آقای عبدالکریم
سروشم صحبت کردین که گفتین ایشون معتقد به
اینه که آزادی بیان محدود میتونه باشه و
آزادی اندیشه غیرمحدود که من با این رأی
موافق بودم و شما به من ایراد گرفتین که
آزادی بیان و آزادی اندیشه یکی هستش و
باید غیر نامحدود باشه عرض به حضورتون که
ببینین
من چنین تصور میکنم که بیان یه چیزیه و
عمل یه چیز دیگهایه یعنی ببینید توهین فحش
فحش یا تعری کردن یک عمله در حقیقت
یعنی جریحه دار کردن باید ببینیم مرز بین
طنز تمسخر زخم زبان یا توهین و فحش مثلاً
چی هستش ما نگاه میکنیم میبینیم که خیلی
بحث مثلاً اون کاریکاتور علیه پیامبر هستش
که میگن خب آزادی بیانه در حالی که اگر
همون کاریکاتور علیه یهودی باشه باهاش
برخورد میشه یا ببینید مثلاً تو آمریکا یه
دونه غیر سیاه نمیتونه یه سیاهو مسخره
بکنه یا توی تلویزیون مثلاً آمریکا ببینید
مثلاً یه غیر یهودی بخواد که یک یهودی رو
مسخره بکنه ببین این تصور من از بیان
اینه که در یک محوطهای به عنوان عمل
میتونه تلقی بشه.
دیگه عرض خاصی ندارم. بله بله شما درست
میگید بیان عمله این نکته درسته ولی من
عرض نکردم که آزادی بیان باید نامحدود
باشه من نمیدونم این جلسه تشریف داشتید
یا اینکه تازه آمدید من صحبت کردم و گفتم
که آزادی و قانون در فرهنگ غربی دو رویه
سکه هستن منتها قانونی که در غرب میگن
مفهوم اون قانون فرق میکنه با مفهوم
قانون در ایران یعنی یا کشور یا فرهنگهای
دیگه به عبارت دیگه مسئله نیست که چه
قانونی مثلاً وقتی که ما صحبت میکنیم از
به اصطلاح محدودیت آزادی بیان داریم بحث
میکنیم که در چه زمینههایی آزادی بیان
نباید باشه مثلاً به دین توهین نشه به این
توهین نشه به این فلان نه این یک درک
متفاوتی از قانونه یعنی قانون در غرب به
مفهوم توضیح دادم حالا اگر این فایلو گوش
بدید در یوتیوب یا همین کلاب هاوس
من توضیح دادم که قانون که در غرب میگن با
آزادی ملازمن یعنی شما نمیتونید آزادی
داشته باشید بدون قانون و قانون داشته
باشید بدون آزادی این دو تا با هم ملازمنم
در ایران قانون و آزادی در تضادن دلیلشم
اینه که د تا مفهوم متفاوت از قانون هستن
د تا ایده متفاوت از قانون هستن یعنی مواد
قانونی مهم نیست بلکه درک متفاوتی از
قانون در این دو تا هست این نکته نکته بعد
اینه که تمام اینها ها وقتی شما میگید که
این توهین این مسخرهست و اینا خب البته
در فرهنگ غربی شاید شما اطلاعتون
متفاوت باشه ولی در فرهنگ غربی انقدر دین
و موسی و عیسی و اینا مسخره شدن که حد
نداره شما اگه هالیوودو ببینین حتی سیاه
هم مسخره میشن منتها مسخره شدن نه به
مفهوم باز ایرانی در مفهوم ایرانی کلمه
مسخره شدن یعنی که شما دارید اونو طرف
مقابل سرکوب میکنید ولی ولی اون چیزی که
شما میگید مسخره شدن اینجا بهش میگن طنز
اینجا بهش میگن کمدی و کمدی یکی از
بنیانهای فرهنگ غربی یعنی فرهنگ غربی بر
اساس د تا ایده ترژدی و کمدی شکل گرفته
اساساً و کمدی و خود خنده میدونید که
خنده از افلاطون و ارسطو تا امروز یه
موضوع بسیار مهم فلسفیست و کمدی یکی از
مهمترین مسائل فلسفه هست و یکی از
بنیانهای اصلی تمدن غربی هست. اینا
متفاوته با درک ما از خندیدن. ما وقتی
میگیم مسخره کردن یعنی که طرفو اصلاً
میخوایم سرکوبش بکنیم. مثلاً جوکهای
قومیتی درست میکنیم فرق میکنه با
جوکهایی که اینها درست میکنن. درک ما
متفاوته دیگه. در نتیجه شما یک حرفایی رو
اینجا میتونید راجع به موسی و عیسی و
اینا همه اینا بگین ولی راجع به محمد و
نمیدونم امامای ما نمیتونیم بگیم.
نکته مهم اینه که یک جامعهای قرار نیست
که ما طبق قوانین آمریکا زندگی کنیم در
ایران قرار نیست که ما طبق قوانین هیچ
کشور دیگهای زندگی کنیم در ایران ولی
قرار هست که ما به عنوان انسانهای آزاد
درباره اینکه چه چیزهایی میتونه آزادی ما
رو محدود بکنه و در نتیجه قانون باید جلو
اونها رو بگیره با هم صحبت بکنیم. ما
هنوز وارد این مرحله نشدیم. یعنی وارد یه
مرحلهای بشیم که شهروندان در یک گفتگوی
بیپایان درباره مرزهای آزادی با هم گفتگو
کنن. چرا؟ بهخاطر اینکه از قبل یک خدایی
نیست باید به ما بگه که آقا این آزادی شما
اینه محدودهش. نه. انسانها مدام باید یه
محدوده رو خودشون تعیین کنن و خودشون باز
بیاندیشن. خودشون تفسیر کنن. خودشون اصلاح
بکنن. یعنی قانونگذار ما در غرب آزادی
قانونگذاری داریم. مهمترین آزادی انسان
در حقیقت آزادی حقیقی انسان آزادی
قانونگذاریست. این آزادی قانونگذاری یک
امر نیست که یک بار برای همیشه اتفاق
بیفته. مثلاً اینجا پدران بنیانگذار قانون
اساسی که نوشتن ب مع نیست این قانون اساسی
دیگه همون طوری که اونا گفتن و هرچی که
اونا گفتن الان تفسیری که ما داریم از
کانستیتوشن یا تفاسیری که هست از قانون
اساسی اصلاً در مخیله
پدران بنیانگذار نمیگنجیده به خاطر همین
که شما امروزه میتونید از حق هم
جنسگرایان صحبت کنید از حق زنان میتونید
صحبت کنید از حق کودکان میتونید صحبت
کنید که اون موقع اصلاً این چیزا معنی
نداشته بنابراین بحث بر سر اینه که ما
قرار نیست که مرزهای
آزادی بیانیه آزادی اندیشه رو یک بار برای
همیشه از یک مرجعی برای همه تعیین میکنیم
بلکه امریست که همه شهروندان باید درش نقش
داشته باشن و اساساً شهروند بودن یعنی
مشارکت در فراآیند آزادی و فراآیند آزادی
یعنی فراآیند آزادی قانونگذاری یعنی همه
شهروندان مدام باید درباره این مرزها با
همدیگه صحبت کنن با همدیگه به توافق برسن
با همدیگه بحث کنن و به همین دلیل که شما
نیاز دارید بگی که افکار مختلف آزاد باشن
اگر افکار مختلف آزاد نباشن یعنی این نفر
برا هم تصمیم بگیره دیگه یعنی یک حقیقتی
فرای انسان وجود داشته باشه و برای
انسانها حاکم بشه میشه نظام توتالیتر در
حق
اگر دوستان
یه مطلب دیگه یه مطلب دیگه خلاصه عرض بکنم
ببینید خیلی جاها بحث همین هستش جناب خلجی
که میگن آره خیلیا میگن که آره نباید به
مقدسها توهین بشه ما نمیتونیم به خاطر
اینکه جلوی هنر که نمیتونیم بگیریم جلوی
نمیدونم
موسیق جلوی منم شعرو نمیتونیم بگیریم که
به این دلیل که به مقدسات توهین نشه برای
همین اینو یک جلوهای از مثلاً آزادی بیان
میدونن در حالی که نگاه میکنیم میبینیم
همون م مسخره میکنن مثلاً یهودی رو مسخره
کردن حیوان تلقیش کردن چک براش گفتن تا
آشویس درست شد و نگاه میکنیم میبینیم یک
مراحلی رو طی میکنه که نگاه میکنیم
میبینیم ببینید دیسکور ساخته میشه دیگه
میشه ما و دیگری تحل کردن دیگری میشه
ببینید یه بحث جنبش
بله بله ببینید نگاه کنید به خاطر همینه
که باید نه بحث نکته مهم اینه که این حرف
شما اگر به این معنا باشه که همیشه ما
باید مراقب باشیم یعنی کهه باید همیشه بحث
کنیم راجع بهش یعنی من و شما که اختلاف
نظر داریم باید هم شما آزادی داشته باشی
هم من آزادی داشته باشیم که راجع به این
بحث کنیم اگه به این معنا میگید درسته به
خاطر اینکه هیچ موقع به نتیجه قطعی
نخواهیم رسید ولی میتونید توافق کنیم.
ببینید
نکته مهم اینه که
شما اگر در فرهنگ ما فرهنگ ایرانی یا
اسلامیه یا ایرانیه دیگه اگر شما نگاه
بکنید به شاهنامه که خیلیا معتقدن که
مهمترین
به اصطلاح سند هویت ایرانیه که من
نمیدونم یعنی چی البته ولی شما یک تمایزی
دارید بین ایرانی و انیرانی انیرانی این
نیست که طرف غیرایرانیه
یعنی مثلاً فرض کنید ما الان میگیم که
ایرانی و غیریرانی منظورمون غیریرانی یعنی
مردم دیگه دنیا نه منظور از انیرانیه یعنی
اینکه اون چیزی که شیطانیه یعنی اهریمنیه
باید از بین بره چون ما در ساختار فکر
ایرانی دوگانگی خیر و شر رو داریم وقتی که
دوگانه خیر و شر هست ایرانی در حقیقت اون
هویتیست که به خیر یا به اهورا مزدا در
حقیقت پیوسته است و در مقابل اهورام مزدا
اهریمن خب خب خب این اینطور تفکر تفکریست
که دیگر ستیز میشه اونوقت خیلی
حساس میشه به اینکه خودش رو کاملاً کامل
بدون عیب و نقص و به اصطلاح میگن
ذهنیت ایرانی ذهنیت به اصطلاح زرتشتی
ذهنیت پاک و نجسیه دیگه یه پاک داریم یه
نجس داریم یه چیزی یا پاکه یا نجسه نمیشه
که هم پاک بشه هم نجس باشه این طرز تفکر
در فکر غربی نیست نیست یعنی فکر غربی
دوگانه اندیش یا سنویت باور نیست در نتیجه
میتونه با فرهنگهای دیگه آمیزش پیدا
بکنه و هم میتونه خودشو مسخره بکنه
میتونه خودش با خودش شوخی بکنه و اگر شما
برید تو قرآن اگه واقعاً منظورتون توهین
به مقدساته قرآن توهین به مقدسات بقیه
ادیانه میگه اصلاً کسایی که قرآن خدا رو
قبول ندارن یا اسلامو قبول ندارن میگه که
حیوانن بل حیوانم بدترن خب میخواین چیکار
کنین آیا قرآنو در کشورهای غیراسلامی میشه
چاپ کرد یا نمیشه چاپ کرد آیا شاهنامه رو
که به غیرانیها رو انسان نمیدونه اصلاً
و مظهر پلیدی میدونه آیا میشه چاپ کرد یا
نمیشه چاپ کرد بنابراین بحث که مقدس چیه و
ما باید مفهوم آزادی بیان ارتباط
پیوستهای داره با تولرانس متأسفانه ما
مدرنیته رو در ایران به مفهوم خیلی خیلی
مکانیکی گرفتیم یعنی فکر کردیم مدرنیته
یعنی راهآهنگ کشیدن و بانک داشتن در حالی
که اساس مدرنیته آزادی بیان هست و آزادی
بیان نیاز به مدارا داره مدارا یعنی چی
مدارا یعنی فرض مدارا بر اینه که نه اینکه
من شما رو تحمل میکنم نه اینکه من
مسلمانم شما مسلمان نیستید من شما رو تحمل
میکنم نه مدارا یعنی که من برای بودن به
شما نیاز دارم یعنی خود معنی نداره جز با
دیگری اگر دیگری نباشه که خودی معنا نمیده
اگر شب نباشه که روز معنی نمیده من چه
زمانی میگم من خودم هستم؟ زمانی که بتونم
یه مرزی بین خودم و دیگری تصور کنم پس اگر
دیگری نباشه خودم وجود نداره اونوقت اون
مدارا میشه دی نه اینکه دیگرپذیریه بلکه
بدون دیگری اصلاً وجود نداره اونوقت شما
یک جامعهای جامعهایست که درش عقلانیت
وجود داره دموکراتیکه که تا حد ممکن و حتی
تا حد ناممکن دیگری رو طلب کنه در پی بودن
دیگری باشه نه نه اینکه بخواد دیگری رو
تحمل بکنه، دیگری رو بپذیره، بلکه دیگری
رو بسازه، دیگری رو خلق بکنه، دیگری رو
بیافریه، دیگری رو جستجو بکنه و این تنها
راه این هست که ما بتونیم به معنای حقیقی
کلمه بیاندیشیم، به معنای حقیقی کلمه آزاد
باشیم. به معنای حقیقی کلمه با کرامت
انسانی زندگی کنیم. به معنای حقیقی کلمه
تا جای ممکن از حقوق انسانی به اصطلاحیقی
بهرهم بشیم و حقوق همدیگه رو پاس بداریم.
بنابراین اینکه مسخره کردن چیه فرض مسخره
کردن با طنز چیه با کمدی چیه اینا چیزایی
نیست که یک نفر بتونه تعریف کنه و برای
بشریت نسخه بده اینا مدام هزاران نظریه
هست راجع به کمدی هزاران نظریه هست راجع
به هیومر یا طنز هزاران نظریه هست راجع به
به اصطلاح توهین کردن هزاران نظریه هست
راجع به انسانیت زدایی کردن هزاران نظریه
هست راجع به پرت کردن اکسکلود کردن راندن
به اصطلاح
نادیده گرفتن آن ریکوگنیشن اینا هزاران
نظریه داره و این نظریهها هم چیه
نظریههای آدماست یعنی چی یعنی قرآن نیست
باز باید راجع بهش فکر کرد باز باید نقد
کرد باید باز نظریه جدید ساخت هرون طور که
گفتم همه آدمها در هر دورهای و در هر
زمانی نیازمند این هستن که برای مسائل
انسانی از نو بیاندیشن ما که نمیتونیم
بگیم مثلاً نسل من ه ت تکلیف حقیقت و
فضیلت و همه اینا رو روشن بکنه بذاره برای
نسلای بعدی نه هر حق هر نسلی باید تاریخ
خودشو بنویسه هر نسلی باید سنت خودشو
بیافرینه هر نسلی باید به قانون به حقوق
به آزادی چنانکه در مقتضای اون نسل هست و
چنانکه در افق فکری اون نسل ممکن هست
بیانیشه بسیار خب اگر اجازه بدید دیگه
مرخص بشم از خدمت شما
بک آقای ج صداتون نمیومد سری به
صدام میاد شرمنده من مزاحم نمیشم اگه میاد
صحبت کنم من میخوام
بفرمایید الان میاد آقا
آره میخواستم بگم اون آزادی مطلق نیست حد
داره حالا چه کسی شما حساب کنید جنبههای
مختلف اون
اون لیبرالیسم اقتصادی جای خودش
اون لیبرالیسم بازار آزاد اقتصاد آزاد جای
خودش ولی ازش مثلاً یه سرمایهداری فاصله
طبقاتی فقیرغنی دربیاد که اون حرفایی که
مارکس میزد چی بود اون صحبتهایی یا اون
لیبرالیسم اخلاقی ازش یه فساد اخلاقی
دربیاد
طرف هر کاری بخواد بکنه الان خیلی لیبرلا
مخالف سخت جنینن یا این آزادیهای جنسی یا
اون لیبرالیسم سیاسی هم میشه یه دولت
محدود حداقلی خلاصه دولت باید از اقلیتها
و اون اخشار آسیبپذیر و دولت رفاه و اینا
حمایت کنه دیگه از اونورم خب شما حساب
کنید با احترام به اون سوسیالیسم و چپ و
جمع و اصلاح و عدالت و رفاه عمومی و این
چیزا ولی ازش مارکسیسم و کمونیست دربیاد
به نظر من اون سوسیالیسم دموراتی میشه
کمونیسم یه جامعه بسته جامعهای که آزادی
نیست شما حساب میکن شوروی پاشید و بعد
اون میخواستم اینم بگم فقط اون اگزیست
اون آزادی که اگزیستانسیالیستا از اون حرف
میزنن خلاصه یه آزادی وجودیه دیگه
مثلاً سارک میگه من محکوم به آزادی هستم
اون آزادیهم که لیبرالها از اون حرف
میزنن بیشتر خب نسبت به دولت میگن دیگه
ممنون ببخشید حالا س
خیلی ممنونم متشکرم سپاسگزارم از همه
دوستان باز خدمت دوستان عرض میکنم که من
د تا دوره به اصطلاح ۱ جلسه جدید در پیش
دارم که دوستان میتونن ثبتنام کنن یکی
مربوط به
به اصطلاح ادبیات در قرن هفدهم میلادی هست
که راجع به ۱۰ تا نویسنده بزرگ قرن
هفدهم میلادی از ولتر تا دیده رو صحبت
خواهیم کرد و یکیهم کارگاه اندیشیدن از
راه فلسفه سینما و ادبیات که اگر مایل
بودید میتونید
آدرس من آدرس ایمیل من ایمیل بفرستید
مهدیجی@gmail.com
و من جزئیات بیشتر برا شما بفرستم و اگر
مایل بودید در اون جلسات شرکت کنید.
سپاسگزارم از بابک عزیز بابت لطف همیشگیش
و از یکایک شما دوستان وقت خوشی رو برای
شما آرزو میکنم.