فلسفه، ادبیات و سینما چه ارتباطی با هم دارند و چرا فهم هر یک به دیگری وابسته است؟

کلابهاس و در یوتیوب امیدوارم که حالتون خوب باشه. بحث امشب درباره رابطه فلسفه، ادبیات و سینما با همدیگه است. هم بحث رابطه اینها با همدیگه و هم بحث اینکه شما چگونه می‌تونید جهان رو و انسان رو بهتر بفهمید. اگر از راه فلسفه یا از راه سینما یا از راه ادبیات به تنهایی نرید بلکه راه‌های این‌ها رو به عنوان راه‌های مختلفی برای درک یک موضوع به کار بگیرید. یعنی وقتی مثلاً می‌خوایم راجع به عشق بخوایم بفهمیم راجع به بفهمیم که واقعیت چیه یا مرگ یا ترس یا نمی‌دونم اضطراب یا طبیعت همه این‌ها خب موضوعاتی هستن که هم در فلسفه مطرح میشن هم در ادبیات و هم در سینما و کسی که بخواد عمیق‌تر فکر بکنه راجع به این موضوع می‌تونه از همه این‌ها استفاده بکنه اما بحث اصلی این هست که ما وقتی که راجع به فلسفه صحبت می‌کنیم نگاهمون و درکمون از فلسفه یک درک ایرانیه حتی وقتی که فلسفه غربم می‌خونیم فلسفه غربو به شکل ایرانی می‌فهمیم و حالا توضیح خواهم داد که شکل ایرانی فهمیدن چگونه است و باید توجه داشته باشیم که وقتی که ما از رابطه فلسفه و ادبیات و سینما صحبت می‌کنیم این‌ها کاملاً به مفهوم غربیش هست و نه به اون مفهومی که ما به کار میبریم. یعنی حتی الان هم در ایران اون شکلی که سینما فهمیده میشه عموماً یا ادبیات فهمیده میشه عموماً یا فلسفه فهمیده میشه عموماً فرق داره با اون شکلی که فلسفه در غرب به وجود اومده فهم میشه و در حقیقت به کار برده میشه و در ذهنیت ما فلسفه یه سری مفهومهای انتضاعی و نظریه‌های خیلی انتضاعیست و روش اثبات اون هم عقلیست و هدفشم رسیدن به شناخت یقیست و به همین دلم هست که توی مملکت ما حتی خارجم که میرن یه درسی می‌خونن میان سر اون چیزی که اونجا خوندن به عنوان راه درست فلسفه ورزی با وارد رقابت میشن یکی میشه هایدگری یکی میشه کپری یکی میشه هگلی یکی میشه فلان و فلسفه ورزی در فلسفه در ایران فلسفه خوندن یا فلسفه دونستن به معنای داشتن یک سری عقاعد هست درباره حالا جهان یا مثلاً هرچی که خب این ربطی نداره به ادبیات ادبیات کارش یه چیز دیگهست فلسفه با استدلال عقلانی سرکار داره ادبیات با تخیل سرکار داره سینما که اصلاً یک داستان دیگه میشه یعنی در حقیقت بحث تکنولوژی پیش میاد و سینما یک هنریست که بهش میگن هنر در هفته از موسیقی و نمیدونم تئاتر و همه چیز اینا استفاده می‌کنه و ربطی هم به ادبیات نداره و بیشترین چیزی که ما راجع به رابطه این سه می‌تونیم تصور بکنیم اینه که همین دوستانمون گفتن که مثلاً یه ایده فلسفی رو آدم بیاد در به زبان سینما دربیاره کاری که مخصوصاً در نظام‌های ایدئولوژیک بسیار براش تأکید میشه یعنی توی نظام‌های ایدئولوژیک فرهنگ خیلی مهمه به دلیل اینکه اون ایدئولوژی ژی از طریق فرهنگ هست که پاپولارایز میشه عمومی میشه و توده مردمی که نمی‌تونن مثلاً فرض کنید کتاب مارکسو بخونن از راه دیدن یه فیلم به اون به اصطلاح ارزش‌هایی که مارکسیسم ترویج میکنه آشنا بشن و باور پیدا کنن. بنابراین سین ادبیات و سینما میشه یک ابزار و هنر به طور کلی و فرهنگ میشه یک ذراتخانه ایدئولوژیک که شما می‌دونید چه پیامی دارید و میخواید از ابزار سینما و از ابزار ادبیات برای تأثیرگذاری استفاده کنید. خب خب از این طرفشم کسانی بودن که میخواستن مثلاً برای مبارزه با ایدئولوژی‌ها از این نوع سینما استفاده کنن از سینمای به اصطلاح ضد کمونیستی یعنی در جنگ سرد یه سری ادبیات و هنر بود که تولید میشد فقط برای مبارزه با اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق یا خیلی از خود به اصطلاح روشنفکران و هنرمندان در خود اون بلوک شرق بودن که ادبیات هنری تولید می‌کردن که مستقیماً با حکومت مبارزه کنه یعنی به عنوان یه سلاح بود اونچه که من امشب میخوام بگم یه مقدار متفاوت هست به این معنا که میخوام توجه بدم به رابطه اولاً مفهوم متفاوتی که از فلسفه و ادبیات در غرب هست و ما صرفاً با این رمانایی که نوشتیم و با این فیلمایی که ساختیم و با این فلسفه که درس میدیم و دانشگاه درس می‌خونیم نباید فکر کنیم که فاصله بین درک ما از فلسفه و سینما و ادبیات با اونچه که در غرب هست نه فاصله کمی هست نه فاصله بسیار بنیادیست د تا ساختار و الگوی متفاوت فکر کردن هست در ایران و در اروپا غرب و این د تا الگوی متفاوت د تا شکل متفاوت زندگی د تا شکل متفاوت فلسفه د تا شکل متفاوت اخلاق و دو نوع دو نوع متفاوت از اونچه که ما امروزه هنرمنامیم خلق میکن ما در مورد فلسفه و ادبیات و هنر و سینما یا هنر به طور کلی تصورمون این هست که اینها در وحله اول د تا خواستگاه متفاوت دارن یکی مربوط به عقله و یکی هم مربوط به تخیله و بعد ارتباط اینها با بقیه چیزها هم ارتباط تصادفیه مثلاً فرض کنید شما میتونید سینما رو در خدمت مسائل سیاسی بگذارید میتونید در خدمت مثلاً به قول بوید که گفتن یه موقع هنر برای هنر باشه یه موقع میخواید در خدمت شکستن تابوها باشه یعنی رابطه سینما با مسائل دیگه انسانی و اخلاق، سیاست، اقتصاد و اینجور چیزا در ایران رابطه دلبخواهیه و همون طور که باب گفت در تئاتر ایران خیلی باور ندارن که تئاتر خوب خوبه که به سیاست بپردازه یا تئاتررو یک هنر اساساً غیر سیاسی می‌دونن. خب بر من از یونان آغاز می‌کنم برای اینکه این رابطه رو توضیح بدم ولی بذارید قبلش یک داستانی بگم که خیلی با نمکه برای من که یعنی اعتماد سلطنت نقل میکنه و این که یه موقع ناصرالدین شاه میخواست بره مشهد تو راه خراسان که بود به شهر سبزوار که رسید خواست بره که رفت دیدن حاج ملاهادی سبزواری که او رو آخرین نماینده فلسفه ملا صترا می‌دونن در ایران خب اون آدم خیلی زاهدی بود و در مدرسه زندگی می‌کرد و این‌ها و ناصرالدین شاه رفت به دیدارش و همراه ناصرالدین شاه عکاسباشی بود و ناصرالدین شاه به حاج ملاعاد سبزواری که یه فیلسوف صدراییست گفت که اگر اجازه بدین این عکاسباشی از شما یه عکس بگیره حاج ملادی سبزاری گفت عکس چیه عکاس باشی گفت یعنی که شما در برابر این دستگاه نشون داد که این دوربین قرار می‌گیرین من عکس شما رو می‌گیرم و بعد اون روی کاغذ میدم به شما حاج ملاعاده سبزوری گفتین از نظر فلسفی ممکن نیست به خاطر اینکه عکس سایه انسانه و انسان تا زمانی سایهش ممکنه دیده بشه و وجود داشته باشه که خودش اونجا هست و وقتی که انسان نباشه که دیگه نمی‌تونه سایهش وجود داشته باشه عکاس باشه که خب طبیعتاً نمی‌تونست با آجلادی سبز زاری بحث فلسفی بکنه گفت حالا شما اجازه بدین من عکس بگیرم بعد دیگه حالا ببینیم میشه یا نمیشه و عکس گرفت و تنها عکسی که از حاجی سبزوری وجود داره همونه یعنی میخوام بگم که برا تو ذهنیت ایرانی [موسیقی] ارت به اصطلاح ارتباطی با یا فهمی از تصویر و عکس چندان وجود نداره اینکه ما در فرهنگمون حالا مجسمه سازی نداشتیم نمی‌دونم نقاشی نداشتم و فلان اینا اینا خیلی برنمی‌گرده به اینکه فقها این‌ها رو حرام می‌دونستن برمی‌گرده به درکی که ما از تصویر داریم در حقیقت یعنی درکی که ما از تصویر داریم اساساً باعث میشده که فقها تحریم کنن این هنرها رو فلسفه ما هم فلسفه غیر تصویریه در حقیقت فلسفه‌ایست که حتی وقتی که از یونان ما ترجمه میکنیم اوا قرن دوم هجری ما اصلا هیچ کاری به نمایشنامه‌های یونانی به به اصطلاح اهمیت ترژدی کمدی نقد ادبی و شعر نداریم و اونچه که ترجمه میکنیم بیشتر یا علوم کاربردیه مثل پزشکی و نمیدونم طبیعیات و این حرفا یا فلسفهست که اون فلسفه هم حالا به شیوه خودمون ترجمه می‌کنیم و فلسفه ورزی ی در حقیقت به معنای این هست که شما حقیقت رو درک میکنید و درک حقیقت یک درکیست که به خاطر اینکه حقیقت لایتناهیست محدودیت نداره بنابراین نمیتونه در قالب تصویر اصلاً فهم بشه چون تصویر محدودیت داره مولوی هم میگه که ما اون معشوق بی صورته یعنی در قالب این صورت‌ها نمیگ بگنجه اگر حقیقت در قالب یک صورت بگنجه یعنی حقیقت نیست حقیقت مطلقه حقیقت نامتناهیست بنابراین به هیچ وجه تصویر قابل تبدیل شدن به تصویر نیست یا قابل درک شدن به تصویر نیست تصاویر وقت همه میشه [موسیقی] توهم یا میشه نشانه برای خدا مولوی میگه که آن خیالاتی که دام اولیاست عکس محروان بستان خداست یعنی این زیبایی که در این جهان می‌بینی این واقعی نیست اینا اگر زیبایی باشه بازتاب اون زیباییست که در جهان غیب هست بنابراین کل بحث تصویر از ذهنیت ما کاملاً حذف میشه و بعد مسئله حرکته شما در سینما حرکت دارین در ادبیات حرکت دارین یعنی در ادبیات شما روایت می‌کنین و روایت در زمان می‌سازه. در حقیقت شما در ادبیات و در سینما زمان رو خلق بکنید. مثلاً جیمز می‌تونه در ۸ ساعتو به صورت یک رمان بسیار حجیم دربیاره یا مارسل پروس میتونه در جستجوی زمان از دست رفته در حقیقت اون خاطره و حافظه و فراموشی رو در ۸ جلد می‌تونه روایت کنه. ولی در فلس فلسفه ما اساساً اونچه که موجوده و وجود کامل و مطلق هست یعنی هیچ جنبه زمانی درش وجود نداره یعنی وجود وقتی که تحقق پیدا می‌کنه یعنی کهه دیگه از حرکت باز ایستاده وقتی که حرکتی نیست یعنی کهه او درزمان قرار داره به همین دلیل خداوند که وجود مطلقه ثابته ثابته هیچ حرکتی حرکت زمانیست که شما از قوه به فعلیت میرید شما از استعداد چیزی به تحقق اون چیز میرین ولی وقتی تحقق پیدا کرد دیگه میشه تعین کامل پیدا کرد میشه ثابت و جاودانه برای یونانی‌ها چنین نیست برای یونانی‌ها وجود به معنای اینکه هستی تحقق کامل پیدا کرده باشه و دیگه حرکت در اون معنا نداشته باشه اصلاً قابل فهم نبوده به خاطر اینکه یونانی‌ها اساساً ایده خلق از عدم رو نداشتن یعنی کهه تصور نمی‌کردن که یه چیزی باشه بد نباشه و همین طور تصور اینکه جهان چیزی که هست بتونه نیست بشه پس جهان برای اون‌ها یک هستی دائماً در حال شدن بود و اصلاً سؤال فلسفه یونانی و حتی وقتی که از وجود سؤال می‌کنه ارسطو وجودی که او میگه یعنی شدن یعنی اون وجود به معنای همواره هر لحظه وجود دیگری پیدا کردن هست به همین دلیل هست که برای وقتی که وجود و هستی میشه حرکت میشه روند پایان ناپذیر شدن در نتیجه در فلسفه مفهوم زمان مهم میشه و خود فلس فلسفه هم مثل ادبیات مثل سینما و اینور هنرها میشه حرکت و عنصر حرکت درش برسته میشه اما مهم‌ترین چیز این هست که فلسفه که با نوشته‌های افلاطون به طور رسمی آغاز میشه با ایده ایده یا فرم پیوند به اصطلاح بنیادی داره یعنی افلاطون با طرح ایده و فرم [موسیقی] فلسفه رو ممکن میکنه نه تنها فلسفه رو ممکن میکنه بلکه فلسفی فهمیدن جهان رو ممکن میکنه یعنی برای یونانی‌ها برای افلاطون فقط این فلسفه نیست که شما در فلسفه ورزی به ایده نیاز داریم بلکه جهان برای شما فقط به عنوان ایده قابل فهم هست فقط به عنوان ایده شما می‌تونید به حقیقت دست پیدا کنید پای کنید حالا ایده چی هست ایده یا فرم چی هست تصوری که ما داریم از دیرباز از ایران باستان تا الان اینه که واقعیت در خارج بیرون ما وجود داره و ما با حواسمون می‌تونیم به واقعیت دست پیدا کنیم در نتیجه وقتی که من لمس می‌کنم این درخت رو یعنی اینکه من این درخت رو فهمیدم من این درختو حس کردم من این درختو شناختم من می‌تونم بگم این درخته من اگر ببینم یه چیزی رو اون چیز در خارج وجود داره من اگر میز رو می‌بینم این میز در خارج هست و من کافیه فقط ببینمش و برای افلاطون چون این نیست برای افلاطون شما اونچه رو که می‌شناسید از طریق نه فقط حواس پنجگانه بلکه از طریق ایده‌ها می‌شناسید. یعنی چی؟ یعنی میگه هر چیزی که تو این دنیا هست مثل مثلاً فرض کنید اسب مثل درخت این‌ها هر کدوم یه شکلین یعنی هزار جور اسب هست و هزار جور درخت هست چرا ما به همه اینا میگیم درخت؟ چرا ما به درخت سرب میگیم درخت؟ به درخت گلابی هم میگیم درخت به درخت سیبم میگیم درخت و به درختهای جنگلی هم میگیم درخت به درخت باغم میگیم درخت در حالی که اینا با هم خیلی متفاوتن یا اسب‌ها یا هر چیزی خود انسان یه ما به شکل‌های مختلفی از انسان میگیم انسان چرا این اتفاق بیفته چرا اینگونهست به دلیل اینکه ما فقط این انسان‌هایی که که ما می‌بینیم این درخت‌هایی که ما می‌بینیم این‌ها یک صورت یا یک ایده یا یک فرمی دارن در یک عالم فرم‌ها در عالم ایده‌ها و در اون عالم اون ایده‌ها نمونه برتر یعنی آرکیتایپ یا نمونه کامل اون نوع هستن مثلاً در عالم ایده‌ها یک نمونه کاملی از اسب هست که باعث میشه ما با از راه اون ایده هر اسبی که در خارج مییم تشخیص بدیم که این اسبه حتی اسبای که ندیدیم تا حالا من اگر در ذهنم ایده میز رو نداشته باشم نمی‌تونم میزهایی که ندیدم رو به عنوان میز تشخیص بدم پس اگر من میگم این میزه این به خاطر اون ایده‌ایست که من از میز دارم به عبارت دیگه برای شناختن جهان شما فقط می‌تونید چیزهایی رو ببینید و درک کنید که ایده اون‌ها رو دارید. پس جهان محصول ایده‌های شماست. یعنی اونچه که می‌شناسید در جهان محصول ایده‌هاست. شناخت از ایده‌ها میاد. اگر من ایده نمی‌دونم درختو نداشته باشم این درخت‌ها رو نمی‌تونم ریکوگنایز بکنم و بشناسم. این ایده یعنی چی؟ ایده یعنی این کهه اون صورتی که ما از یک چیزی یا نوعی صورت که فقط در ذهن ما قابل دیدنه و به همین دلیل برای یونانی‌ها اندیشیدن تماشای ایده است و تئوری کلمه تئوری با کلمه تئاتر همریش از تئاتر یعنی جایی که شما در جایگاه تماشاگران می‌نشینید و بازیگرانو می‌بینید که بازی می‌کنن در شما تماشا می‌کنید و فاصله‌ای که بین شما و اون بازیگر صحنه نمایش هست موجب میشه که شما بتونید اون صحنه رو ببینید. اگر این فاصله نباشه اگر خود شما درون صحنه باشید نمیتونید ببینید. پس این فاصله گرفتن و نشستن در جای جایگاه تماشاگر به شما اجازه میده که شما بتونید اون نمایش رو ببینید. این این در دقا اندیشیدن فلسفی میشه تئاتری که در ذهن شما می‌گذره. یعنی شما وقتی که فلسفه ورزی می‌کنید با ایده‌ها، با تصاویر، با فرم‌ها سر کار دارید و اندیشیدن درست شبیه تصاویر متحرک سینما هستن که از پی همدیگه میان و معنا میدن. بنابراین اندیشیدن در از آغاز برای یونانی‌ها فقط و فقط به مفهوم ایده و اون هم به مفهوم به اصطلاح نوعی از اندیشیدن به انسان یا طبیعت که با دیگرانه یعنی شما نمیتونید تنهایی برید توی قاری مثل عرفا و نمی‌دونم زاهدان و این‌ها و برای خودتون بیاندیشید نه اندیشیدن در گفتگوی با دیگرانه اون چیزی که میگن لوگوس یعنی ما میگیم عقل لوگوس یعنی عقل و گفتار با همدیگه یعنی شما اگر حرف نزنید با کسی که با شما متفاوت فکر می‌کنه گفتگو نداشته باشید اندیشه معنا نداره شما وقتی با خودتونم حرف می‌زنین خودتونو تبدیل می‌کنید به خودتون و دیگری و شروع می‌کنین با خودتونو حرف زدن با کسی که متفاوته با شما فکر می‌کنه بنابراین این فلسفه با صدا با تصویر و با گفتگو و در نوایت پیوند خورده اولین نوشته‌های فلسفی نوشته‌های افلاطونن که همه نمایشنامهن جز یکی دو تا که متفاوته ولی نمایشنامن یعنی هم شاعرانن و هم نمایشنامن یعنی فلسفی که شما در از سغرات می‌دونید یا از افلاطون می‌دونید محصول گفتگوی یک سری شخصیت‌هاییست که حالا یه سر اینکه چقدرشون واقعیه یا واقعی نیستن مهم نیست ولی این گفتگوها همیشه پس زمینهش جامعه است یعنی یا تو بازاره یا توی باغه یا تو خیابونه یا تو دادگاهه یعنی در بطن جامعه است و در حرکته یعنی شما می‌بینید که این گفتگوی فلسفی در جریان زندگی و در طی زمان گذرنده صورت می‌گیره ولی ولی وقتی اینا ترجمه میشه به عربی تمام این‌ها از حالت نمایشنامه به حالت مقاله و یک رساله فلسفی در میاد که انگار یه نفر نشسته از اول تا آخرشو خودش نوشته در نتیجه در ایران ما فلسفه رو به شکل مذهب می‌فهمیم ولی برای یونانی‌ها چون گفتگوست اون هم گفتگوی با کسی که با نظر شما متفاوته یعنی گفتگو و خاصیت دیالوژیکال داره در نتیجه گفتگو گفتگوی حقیقی اونیست که مدام شما رو به گفتگو وا داره پس هر جا که گفتگو تمام میشه هیچ نتیجه قطعی گرفته نشده و نیاز داره به یه گفتگوی دیگر و همین طور این گفتگوها ادامه پیدا می‌کنه پس فلسفه یک نوع نوشتنه یعنی وقتی ما میگیم فلسفه با افلاطون شروع شد چون افلاطون نوشت فلسفه یه نوع نوشتنه یعنی یک نوع ادبیاته و ادبیات یک نوع فلسفه است به چه معنا به این معنا که شما در ادبیات نمیخواید که یه ایده‌ای رو که قبلاً بهش باور پیدا کردید مثلاً فهمیدید که فقر نباید باشه باید بیاید توی رمانی بنویسید و این رو به شکل داستانی بیان بکنید خب این همون که همونطور که گفتم تو ادبیات متعهد یا ادبیات ایدئولوژیک یک کار مرسومه و در عملم خب خیلی چیز درست حسابی از توش درنمیاد. اونچه که ما به عنوان فلسفه می‌فهمیم و به عنوان غربی یونانی‌ها به عنوان فلسفه یا ادبیات می‌فهمیدن و هنر به طور کلی این بود که شما با نوشتن فلسفی یا با خلق ادبی فکر می‌کنید. یعنی شما اینطور نیست که قبلاً فکر کردین حالا بیانش می‌کنید فکر همونطور که گفتم لوگوست عقل و بی گفتار با همه یعنی اون چیزی که بیان نشده اندیشیده نشده پس شما می‌اندیشید منتها به جای اینکه مثلاً فرض کنید گوشه خونهتون بشینید برای خودتون فکر بکنین شما با دیگران می‌اندیشید و در نوشتار می‌اندیشید با نوشتار میاندیشید اندیشید اندیشیدن شفاهی کاملاً متفاوت هست با اندیشیدن نوشتاری. اندیشیدن نوشتاری نیازمند قاعده است. به همین دلیل هست که یونانی‌ها و اولین کسانی هستن که دستور زبان رو ابداع کردن. اولین کسانی هستن که منطق رو ابداع کردن و اولین کسانی هستن که قانون رو ابداع کردن. قانونی که یونانی‌ها ابداع کردن به مفهوم همه ملت‌ها قانون داشتن ولی قانونی که اونا ابداع کردن قانون به مفهوم فرمه. درست مثل دستور زبان دستور زبان شما یاد می‌گیرید و با اون دستور زبان شما می‌تونید هر چیزی دلتون بخواد بنویسید فحش بنویسید حکم اعدام بنویسید شعر بنویسید فلسفه بنویسید نامه بنویسید خود دستور زبان یه فرمه به شما نمیگه که چی بنویسید به شما میگه چهجوری بنویسید که کلام نوشته شما معنا داشته باشه منطقم همین طوره قانون قانون هم در یونان به این معناست به این معنا نیست که شما چیکار بکنید به این معناست که چگونه کار بکنید تا به اون هدفتون که همزیستی انسانیست برسی خب ادبیاتم همین شکله یا وقتی که شما هومر رو می‌خونید یا به اصطلاح تراژدی‌های یونانی رو میخونید کمدی‌های یونانی رو می‌خونید اونها از این ژانرهای ادبی استفاده نمیکنن برا بیان یه چیزی بلکه با اون می‌اندیشن به دلیل اینکه در فکر یونانی هم چیزی به نام دوگان گانگ خیر و شر وجود نداره. بنابراین یک موقعیت‌هایی آفریده میشه که به طور طبیعی هیچ شر مطلق یا هیچ خیر مطلق درش وجود نداره و این تنش در موقعیت‌های متفاوت نشون داده میشه. یعنی این هومر هست که با ایلیاد و ادیسه برای اولین بار از چیزی به نام انسان صحبت می‌کنه. وقتی که فرمانده رقیب فرمانده دشمن به کشته میشه اما این فرمانده این طرف میره بر سر جسد او گریه می‌کنه یعنی اون به اصطلاح دشمنش رو که کشته به چشم انسان نگاه می‌کنه باهاش سیمپاتیز میکنه باهاش همدلی می‌کنه این مفهوم انسان در او اندیشه میشه متولد میشه اگر هومر نبود و اگر نمایشنامه‌های یونانی نبودن فلسفه متولد نمیشد اینا همه در یک یعنی یک جهان هستن یک شکل دی دیدن هستن یه شکل اندیشیدن هستن اندیشه غربی به دلیل همین مسئله مرکز بودن مسئله ایده و مسئله فرم یک اندیشه ویژوال و تصویریه از روز اولی که فلسفه متولد شده فلسفه جهان رو به شکل فرم می‌دیده و به همین دلیل هست که فلسفه وقتی همه چیز رو به شکل فر می‌بینه برای هر چیزی باید فلسفه ورزی کنه یعنی اگر هنر داره هنر رو به شکل فرم میبینه نه به عنوان واقعیت بیرون چون اگه به عنوان واقعیت بیرونی ببینید خب چیزی که هست یعنی در فلسفه اسلامی میگن وجود بدیه یعنی وجود دیگه سؤال نداره که هست دیگه ولی اگر شما بگید که ما به وجود دسترسی نداریم بلکه ما به ایده وجود دسترسی داریم اونوقت راجع به ایده‌ها باید شما توجیه کنید که این چرا ایده درستیه چرا این ایده رو داریم ما چرا باید اگر اخلاق و سیاست یه چیزی باشه که از بالا تعیین بشه و به زور ما برا ما تحمیل بشه بنابراین نمی‌تونیم سؤال کنیم که خوب و بد چیا خوب معلومه دیگه همون که خدا گفته همونی که سنت گفته یا سیاست اگر همیشه استبداد باشه و حاکمان به زور بیان سر کار دیگه سؤالی نداره که چرا این حکومت هست؟ خب هست دیگه و سؤالی نداره که چه حکومتی حکومت بهتر هست چون شما امکان تغییررو ندارید اگر ولی اگر همه این‌ها ایده باشن یعنی سیاست اخلاق همه اینا ایده انسانی باشن اونوقت شما باید موجه کنید به این دلیله که شما در فکر یونانی برای هر چیزی باید فلسفه داشته باشید همون چیزی که ادامشو امروز می‌بینید ما فلسفه فوتبال داریم فلسفه چای داریم فلسفه شراب داریم فلسفه بیزنس داریم فلسفه برای هر چیزی فلسفهست یعنی شما این رو خلق ذهن انسان می‌دونید و بنابراین باید برای حقانیتش استدلال کنید و باید تحمل فلسفی بکنید و هنر برای یونانی‌ها هم یک مسئله سیاسیست مخصوصاً تئاتر و هم مسئله فلسفیست و به این معنا که از ابتدا فیلسوف درباره هنر باید تحمل میکرده هنر به اصطلاح تجربه هنری در فلسفه ورزی تأثیر می‌ذاشته چون فلسفه ورزی اون هم یک نوع هنر هست یعنی فلسفه ورزی به این معنا نیست که شما راجع به چیزایی که بیرون هست میتونین مستقیماً دست پیدا بکنین و مستقیم بشناسینشون بلکه این واسطه ذهن شماست و شناخت ذهن شما نیازمند یک نوع هنره هنریست که بعد ما تا می‌رسیم به کانت و در عصر جدید اونوقت فلسفه اساساً میشه در بخش اصلیش میشه تخیل یعنی اخلاق بدون تخیل ممکن نیست سیاست بدون تخیل ممکن نیست و حتی جهانی که ما در بیرون می‌شناسیم جهانیست که ذهن ما تخیل می‌کنه وگرنه ما به جهان بیرون دسترسی نداریم و اساساً معنا وقتی که میگیم یه چیزی معنا داره معنا از میگیم که ترجمه کردیم اینطور نیست که معنای این کلمه یه بلی هواپیما بخره از یه کشوری بره یه کشوری دیگه معنا اصلاً منتقل نمیشه معنا خلق میشه و هر مترجی معنای اون متنو در اون زبان خلق می‌کنه هر خواننده‌ای با خواندن اون کتاب معنای زبانو خلق می‌کنه بنابراین ما در شناختمون و در اونچه که زندگیمونو می‌سازیم ما مدون تخیلیم تا اون چیزی که فکر می‌کردیم عقل هست و ما رو به حقیقت می‌رسونه خب وقتی که تخیل یعنی سینما هنر و ادبیات و سینه فلسفه از یک سرچشمه برمی‌خیزن. در عصر جدید از دوره رونسانس به تا قرن تا قرن هجدهم که قرن روشنگریست شما یک تحول عظیمی در نقاشی اروپا می‌بینید و تأثیری که این نقاشی در ویژوال کردن یا تصویری کردن فلسفه داره. یعنی فلسفه ورزیدن این کتاب یه کتابی هست اینجا که کتاب بسیار خیلی خوبه و آموزنده است کتاب رحلی بزرگ گلستهست البته ولی به خاطر اینکه نقاشی داره ولی به خوبی توضیح میده که چگونه فلسفه ورزی با هنر و تحول هنری هنر کاملاً نبضشون با هم زده داوینچی برای فیلسوفان همونقدر اهمیت داره که دا دکارت اسم این کتاب هست از دوره متأخر رونسانس تا آغاز روشنگری وگ یعنی اندیشیدن تصویری یعنی شما از راه تصاویر میاندیشید در حقیقت این به این معناست که رابطه فلسفه و ادبیات و هنر و سینما به این معناست که شما در فلسفه با ایده‌ها می‌اندیشید. شما این ایده‌ها رو خلق می‌کنید. چیزی در خارج به نام جهان وجود نداره. من ایده جهان رو خلق می‌کنم. چیزی در جهان به عنوان آزادی وجود نداره. من ایده آزادی رو خلق می‌کنم. چیزی در جهان به مفهوم حق وجود نداره. همین کار رو یک نویسنده با در ادبیات می‌کنه. یعنی دقیقاً اندیشیدن با به اصطلاح روایت هست و در سینما همین طور هست در فلسفه در سینما شما با به اصطلاح تصاویر متحرک فکر می‌کنید نه اینکه حتی نظریه برای سینما می‌سازید نه شما با خلق سینمایی و با تماشای فیلم سینمایی می‌اندیشید این رو اصطلاحاً تا دهه ۷۰ ۸۰ میلادی قرن گذشته ما نظریه فیلم داشتیم یا فلسفه فیلم داشتیم ولی از دهه ۹۰ به بعد ما فیلم فلاسفی داریم فیلم فلاسوفی یعنی فلسفه ورزی با فیلم فلسفیدن با فیلم و همون طوری که در ادبیات یک نویسنده و همین طور یک خواننده با خوندن و نوشتن فلسفه ورزی می‌کنه نه اینکه که یک فلسفی هست از قبل بعد اونو آمادهست می‌ریزه تو قالب این اون نوع روایتی که خلق میشه دقیقاً همون چیزیست که در ذهن او گذشته برای شکل گرفتن اون اون ایده نها نهایی یعنی نویسنده در آغاز نمی‌دونه که در پایان به کجا خواهد رسید یک سفره یک راه همین طور که ببخشید همین طور که فلسفه ورزی هم دقیقاً راهه یعنی چی؟ یعنی کهه شما هر بار باید اون پرسش‌هایی رو که پیشتر پرسیدید از نوع بپرسید به خاطر اینکه شما یک انسان تاریخی هستید در زمان هستید و اگر بخواهید به واقعیت بیاندیشید یعنی واقعیت اکنون متفاوت از واقعیت سپری شده است در نتیجه شما باید همه چیزو در اکنون به پرسش بگیرید باز بگید که انسان چیست چون امروز انسان متفاوته با دیروزه امروز شما متفاوت با دیروز هستید باز بپرسید فلسفه چیست باز بپرسید خود اندیشیدن چیست اصلاً بپرسید پرسش چیست در جریان فلسفه ورزی شما وقتی که می‌اندیشید می‌دونید که این پایان راه نیست یعنی دوباره پرسش‌های بنیادی از پس هر پاسخ ممکن دوباره سر برمیارن به همین دلیل که فلسفهورزی یه نوع پرفورمنسه یه نوع اجراست یعنی اینطور نیست که شما یه مثلاً یه استادی استاد فلسفه البته استاد فلسفه واقعی نه مثل نمونه‌هایی که ما بیشتر باهاش آشنا هستیم یک استاد فلسفی واقعی استادی نیست که درسشو از قبل آماده کرده باشه مثل مثلاً استاد فیزیک یا استاد مثلاً چه می‌دونم شیمی و بعد بیاد تو کلاس اون درس رو ارائه بده بلکه برای او تدریس کردن درس دادن یعنی فلسفهورزی او با تعلیم دادن فلسفهورزی می‌کنه در نتیجه او در برابر شاگردان فلسفه رو نمی نمی‌آموزه بلکه فلسفه ورزی رو نشون میده درست مثل کسی که بازیگری که تو تئاتر بازی می‌کنه و این نشون دادن به اصطلاح فلسفه ورزی کاملاً واقعیه یعنی درسته که در تئاتر یک نفر بازی می‌کنه ولی می‌دونه که داره بازی می‌کنه و دیگرانم می‌دونن که بازی می‌کنن ولی در فلسفه ورزی چنین نیست. او واقعاً فلسفه ورزی می‌کنه ولی چون که پرفورمنسه فقط و فقط به اصطلاح یک سری ایده خشک و خالی نیست که همین طور به قول سهراب سپهری بریزن تو سطل آشغالی کله ما رو مثل سطل آشغالی فرض می‌کردن که معلوماتشو توش خالی کنین این موجب میشه که شاگرد از راه دیدن این پرفورمنس فلسفه ورزیدنو یاد بگیره ببینید چهجوری میشه فلسفه ورزید خب این یعنی کهه شما هر فیلسوف حقیقی هر نویسنده حقیقی هم سینماگر حقیقی اگر اصیل باشه اصیل باشه یعنی کهه به مسئله خودش فکر بکنه و برای مسئله خودش به مسائل دیگران توجه بکنه برای مسئله خودش به تجربه به اصطلاح تاریخ سینما تاریخ فلسفه برگرده نه اینکه بخواد مسائل مهمی رو که دیگران بهش اندیشیدن چون مهم شده چون کهه مطرح هست چون که باب پسند روز هست اون‌ها رو در آثارش در نظر بگیره فیلسوف حقیقی هنرمند حقیقی خودش رو در زمان حال ادراک می‌کنه و مهم‌ترین مسئلهشو خودش می‌دونه یعنی به قول مونتین میگه من دیدم که برای نوشتن هیچ موضوعی مهم‌تر از خودم نیست و به این دلیله که او وقتی که اگر در چارچوب تفکر غربی بگیم از یونان به اینور او برای اینکه فلسفه بورزه برای اینکه بنی به اصطلاح اثر ادبی خلق کنه همان قدر نیازمند به دیگری هست که برای اینکه جامعه درست کنه شما نمیتونید یکی انسان نمیتونه به تنهایی زندگی بکنه انسان موجودیست که نیازمند همزیستی با دیگرانه منتها این همزیستی طبیعی نیست همزیستی رو شما باید بر یک اساسی خلق بکنید به طور طبیعی به قول کانت وضع طبیعی جنگه شما صلح رو ابداع می‌کنید یعنی چی؟ یعنی یک ایده‌ای از یک نوع نظم اجتماعی در ذهنتون می‌سازید که در در اون آدم‌ها بتونن با به رغم اختلافاتشون با همدیگه زندگی کنن. همان طور که در زندگی سیاسی یونانی‌ها رابطه بین افراد روبطه انسان‌های آزاد که با هم اختلاف دارن ولی اختلافاتشون رو از راه سخن گفتن و بلاغت و در حقیقت از راه اغناع کردن حل می‌کنن تا از راه جنگ و خشونت همون طور هم ب در فلسفه ورزی اینطوره در فلسفه ورزی شما نمی‌تونید بشینید خودتون با خودتون فلسفه بورزید نیازمند این هستید که در معرض افکار متفاوت و مخالف قرار بگیرید یعنی شما اندیشیدن ممکن نیست بدون دیگری به همین میزان در درک این جهان ما از نظر یعنی در تفکر غربی ما نیازمند همیشه دیگه حضور دیگری هستیم یعنی ما زیبایی رو نمیتونیم به تنهایی درک کنیم مگر اینکه دیگران هم اون رو زیبا بدونن. ما نمی‌تونیم خیر و خوبی رو به تنهایی درک کنیم مگر اینکه دیگران هم اونو خیر و خوبی ببینن و این در مورد همه چیز اونوقت صادق میشه. پس ما با برای دیگری و دیگری هم نه به عنوان اینکه خب ما می‌دونیم که غیر از منم هستن. نه این علم یعنی دانش هستیشناسی یعنی کهه اینکه هست کافی نیست شما باید اکنالج کنید یعنی کاگنیشن دیگری شناخت دیگری کافی نیست بلکه ریکاگنیشن دیگری مهمه یعنی چی؟ یعنی شما او رو به رسمیت بشناسید یعنی دیگری به عنوان یک عامل اخلاقی برای شما مطرح باشه شما در این دیگریست که باعث میشه شما اخلاقی زندگی کنید اونوقت در نتیجه حضور دیگری در هر کدوم از این حوزه‌ها هنر ادبیات و فلسفه موجب میشه که انسان به درک بهتری از اخلاق برسه یعنی تجربه اخلاق و تجربه حالا اخلاقی که میگیم تو فرهنگ غربی اخلاق و سیاست با هم در هم تیدن به خاطر که انسان در جامعه است و یک بعد یعنی انسان زمانی نیاز به اخلاق داره که با دیگران باشه اگه در غار باشه که اخلاق مهم نیست هر کار میخواد بکنه بخونه پس به ضرورت هنر ادبیات و فلسفه میشن درباره زندگی انسان در جامعه و بنیادی‌ترین مسئلهشم اخلاقه و سیاسته اینکه ما چه بکنیم چگونه زندگی بکنیم که آزاد باشیم یعنی بتوانیم از بردگی و بندگی به آزادی برسیم آزادی یعنی چی؟ یعنی بر خودم حاکم باشم. حکوم هیچ‌کس بر من حکومت نداشته باشه. اما من چگونه می‌تونم به این آزادی برسم؟ با دیگران. من نمی‌تونم بدون دیگران به آزادی برسم. به همین دلیل نیازمند سیاست‌ورزیم. اونوقت این سه این سه حوزه هم از نظر سرشت [موسیقی] به اصطلاح واقعیت خودشون یعنی چگونه رخ دادنشون کاملاً با هم خویشاوندن. یعنی همه برمی‌گردن به تصویر و خود روایت تصویره و همه به همدیگه کمک می‌کنن. به این معنا که مثلاً فرض کنید هانرنت میگه که حادثه هولوکاست یک حادثه‌ای بود که به هیچ وجهت رخ نداده بود در تاریخ بشر و انواع اقسام حالا جنایت‌ها و کشتارهای جمعی و اینا بود ولی چیزی به نام هولوکاست وجود نداشت. در نتیجه ما در برابر یک شر محیبی قرار گرفته بودیم که از نظر فلسفی و از نظر سیاسی اون دستگاه مفاهیمی که در پیشتر وجود داشت به درد نمی‌خورد اینجا یعنی هیچ فیلسوف سیاسی اصلاً در مخیلش نمی‌گنجید همچین وضعیتی هیچ حقوقانی فکر نمی‌کرد که همچین جنایتی صورت بگیره بنابراین جنایتی صورت گرفته بود که نمیشد در قانون مجازاتی برا او پیدا کرد نه میشد او رو فراموش و ما در وحله اول از حولناکی این فاجعه زبونمون بند اومده بود یعنی نمی‌تونستیم چی بگیم و آنارد میگه وقتی که شما نمی‌دونید که یعنی در برابر یک موقعیتی قرار می‌گیرید که براش نمیتونید در قالب کانسپت‌ها و مفاهیم توضیح پیدا بکنید قصهشو بگید نمیتونی بفهمی قصتو بگو روایت کن اونچه رو که میبینی تعریف کن در حقیقت این همون کاریست که هانرن در خواستگاه‌های توتالیتاریسم انجام میده. خواستگاه توت توتالیتاریسم به جای اینکه یه یه چیزی رو داره دربارش صحبت می‌کنه که تاکنون کسی دربارش حرف نزده. در نتیجه او بر اساس یک روش پدیدارشناختی اون چیزی رو که اتفاق افتاده بود روایت می‌کنه. در مقدمه این کتاب هان میگه که من تصمیم گرفتم که این داستان توتالیتاریسم رو روایت کنم و بیان بکنم تا بتونم از شرش خلاص بشم تا فراموش کنم ولی اونچه که تناقض آمیزه اینه که برای روایت کردن شما همش باید به خاطر بیارید یعنی و این میشه یک روش مهمی که حالا خیلی راجع بهش نوشتن که روایت داستانی یا روایت سینمایی به شما کمک می‌کنه درباره مسئله‌ای که هنوز کانسپت براش خلق نشده بتونین دربارش تأمل کانسپتچوال یا مفهومی بکنید به خاطر اینکه حالا در فکر فلسفی هم اینکه مفهوم چی هست اینکه چگونه شما مفهوم خلق میکنید و اینکه شما تفکر تفکر غیر مفهومی یعنی تفکری که با استعاره‌ها انجام میشه این خودش یه تفکر فلسفیست و در حقیقت استعاره‌ها چین استاره‌ها همه تصویرن افلاطون در کتاب جمهوریش وقتی میخواد مسئله شناخت رو توضیح بده و مسئله شناخت فلسفی رو از یک تمثیلی استفاده می‌کنه تمثیل غار و حتماً شنیدید دیگه اینکه یه عده عدهی هستن توی غارن این‌ها از آغاز زندگیشون تاکن در غار بودن و این‌ها همه در دست و پاشون در قل و زنجیره و پشتشون به دهانه غار هست یعنی این‌ها رو به دیوار نشستن و دست و پاشونم توی زنجیر هست و از اول که به دنیا اومدن همین حالت بودن این‌ها روی دیوار یک سری سایه‌هایی رو می‌بینن که در رفته آمدن و فکر می‌کنن که این جهان واقعیه و تا اینکه یک نفر از اینا از زنجیر خلاص می‌کنه خودشو میره بیرون و می‌بینه که خورشیدی هست و جهان نور و روشنایی اون بیرون هست و این سایه‌ها بازتاب اونا هستن حالا داستانش مفصله ولی می‌خوام بگم از تمثیل استفاده می‌کنه و این تمثیل اجازه میده که شما درباره شناخت شروع کنید به به اصطلاح ساختن مفهوم در اصل در زمان ما فیلسوفان خیلی بزرگی هست یعنی فیلسوفانی که اگر آدم ندونه فکر می‌کنه اینا غیر از مفاهیم انتضاعی و اون فلسفی که تو ذهن ما هست هیچ کاری ندارن در حالی که این‌ها کسانی هستن که نه تنها درباره فیلم یا درباره ادبیات نظریه پردازی کردن بلکه به صورت فیلمی اندیشیدن به صورت به اصطلاح رومانی اندیشیدن یعنیکر نابلیستن یا به قول یکی از اونها رابرت پیپین رابرت پیپین یک فیل فیلسوف در حقیقت آمریکاییه که از برجسته‌ترین هگلشناسان و کانتشناسان جهانه. رساله دکتریش درباره فرم نزد کانته که اون رساله هم خیلی مهمه ولی او کسیست که در یکی دوه اخیر چند تا کتاب خیلی مهم نوشته درباره همین فیلم فلاسوفی که گفتم آخرین کتابش اسمش هست فیلم یعنی اندیشیدن فیلم شده فیلمی و نشون داده که چگونه شما در در حقیقت در ذهنتون دارین روی ذهن شما پرده ده سینماست. اندیشیدن یعنی تماشای یه فیلم سینمایی در ذهن. همونطور که یونانی‌ها تئاتر می‌دونستن ولی الان میشه ذهن و این عاملیست که باعث میشه ذهن شما فکر شما از واقعیتی که در امروز درش قرار داریم که واقعیت الکترونیک هست یک واقعیت دیجیتال هست منفک نشه یعنی اگر شما بخواین یه جوری فکر بکنین که هیچ ربطی نداشته باشه به به اصطلاح دیجیتال بودن جهان ما الکترونیک بودن و وایر بودن ارتباطات ما یعنی که شما به واقعیت فکر نمی‌کنید پس باید بتونید فیلمی فکر کنید یعنی باید بتونید با اون واقعیتی که در جهان ما به وجود آمده و متحول شده با اون بتونید ارتباط برقرار بکنید پس بهترین شیوه خوندن فلسفه ما در کشورمون همون طور که نمایشنامه‌های افلاطونو تبدیل کردیم به کتاب فلسفی مثل ملا صدرا ما فلسفه غربم همینجوری می‌فهمیم. فلسفه غرب رو هم تنها زمانی میشه درست فهمید که فلسفه غرب رو شبیه رمان بخونید. رمان‌ها هم همین طور. رمان‌ها رو زمان خوب میشه فهمید که شما اون ایده‌های فلسفیشو بتونید بفهمید. یعنی شکسپیر، خرانتس و مونتین که از نظر ما آدمایی هستن که ربطی به ادبیات ندارن از نظر غربی‌ها فیلسوفان بنیانگذاران فلسفی مدرنن. یعنی اگر مونتین نبود دکارت نبود اگر سروانتس نبود فلسفه مدرن نبود اگر شکسپیر نبود ما چیزی به نام فلسفه نداشتیم و اون درکی که ما از عصر مدرن از انسان پیدا می‌کنیم بیش از همه مدون شکسپیر هستیم. این به این معناست که نه تنها کانت همه اینا رو می‌خونده دکارت اینا رو فلسفه دکارت جواب مونتین هست و این یعنی کسی که الان ما می‌دونیم که کتابخونه کانت در کتابخونه کانت چه کتابایی بوده ما می‌دونیم که چه حتی در به اصطلاح کتابخونه مختلف کتابهایی که اونا داشتن و کنارش حاشیه نوشتن تمام تصویر اونا هست یعنی می‌دونیم که فلان کتابو نوشته کنارش حاشیه منوشته پس ما می‌دونیم که اینها وقتی که فلسفه ورزی میکردن به این معنا نبوده که فلسفه رو یه چیزی جدایی از ادبیات و هنر می‌دونستن ما می‌دونیم که اگر شما موسیقی باخ رو نشناس هگل رو نمیتونین بشناسین اگر موسیقی واگنر رو نشناسین نیشه رو نمیتونین بشناسین اگر دیدرو رو نشناسین اونوقت تمام ارجاعاتی که هگل میده به دیده رو نمی‌تونین اصلاً بفهمین و برای فیلسوف در این نکته به عنوان نکته پایانی بگم د تا نکته بگم یکی اینکه برای فیلسوف همون طور که برای هنرمند و نویسنده تخیل تنها راه درک واقعیته یعنی به خاطر اینکه در فکر غربی در فکر یونانی هر چیزی رو فقط در تمایل تمایزش با یک چیز دیگر میشه فهمید. تمایز اصل شناخته. در فرهنگ ما تشابه اصل شناخت است. ولی در غرب فکر غربی همیشه باید ضد یه چیزی رو یا غیر یه چیزی رو بتونه تصور کنه تا اونو بشناسه. در نتیجه تخیل به ما اجازه میده که اون چیزی رو که واقعیت نیست بتونیم تخیل کنیم تا اون چیزی رو که واقعیته بتونیم بفهمیم. یعنی من از راه نداشتن یه چیزی می‌فهمم که دارمش. یعنی وقتی که پروست میگه در جستجوی زمان از دست رفته خب زمان از دست رفته رو که نمیشه به وجود آورد ولی من از راه تخیلش متوجه میشم که رفته از بین رفته دیگه برنمی‌گرده یا وقتی که هایدیگر از فراموشی هستی حرف می‌زنه چیزی رو به یاد میاره که فراموش کرده در حقیقت اون بودنش رو با نبودنش درک می‌کنه یعنی با رپرزنتیشنش یا با بازنمودش بنابراین تخیل ی مهم‌ترین کار فلسفهست و اگر شما فلسفه ندونید مثل شاملو که فلسفه نمی‌دونست ادبیاتم نمی‌دونست اونوقت فکر می‌کنید الیوت یک شاعر مثلاً کهنه گرای مرتجعه نمی‌تونید بفهمیدش در حالی که الیوت به اصطلاح دکترای فلسفی داشت کانتشناس بود و در دانشگاه هم کانت درس میداد اینکه ارتباط بین اینها چی هست فقط و فقط با این توجه فهمیده میشه که تفکر غربی سیستماتیکه یعنی شراب خوردنشون ربط داره به تصورشون راجع به خدا کتاب مقدسشون ربط داره به پرنوگرافیشون همه اینا با هم ربط داره یه سیستمه در فرهنگ ما هیچ چیزی رو سیستم یعنی تفکر سیستمی نداریم نه فرهنگ خودمونو سیستمی می‌فهمیم و نه فرهنگ غربرو سیستمی می‌فهمیم این نکته نکته بعد اینکه شما برای اخلاقی زندگی کردن در حقیقت برای انسانی زندگی کردن حالا این انسانی زندگی کردن موجب میشه که شما نتونید اخلاقو بدون سیاست سیاستو بدون اخلاق فرد بکنید نیازمند شناخت شر هستید چون در اندیشه غربی شر و به اصطلاح شر بنیاد این جهان شره یعنی بنیاد انسان شره انسان یک موجودیست محدود خطاکار ناقص و مهمترین کاری که باید بکنه اینه که بدونه نمیدونه پس مخصوصاً از خود از سقرات تا امروز سقرات گفت من فقط تنها چیزی که میتونم بدونم اگر چیزی بدونم اینه که چیزی نمی‌دونم این اندیشه تا عصر مدرن تحول پیدا می‌کنه و خیلی وسعت بیشتری پیدا میکنه تا جایی که با کانت ما کاملاً ارتباطمون با واقعیت گسسته میشه و ما فقط می‌تونیم با کشف توهماتمون بفهمیم که از واقعیت جدا نشدیم. ما نمیتونیم واقعیتو بفهمیم. به همین میزان شما فضیلت رو یا خوبی رو نمیتونید درست بفهمید. اونچه که می‌تونید بفهمید بدیست و سینما و ادبیات و فلسفه در پی کشف انواع و اقسام موقعیت‌هایی هستن که درش شر ظهور پیدا می‌کنه. به همین دلیل مثلاً فیلم‌های ترسناک نمی‌دونم فیلم‌های جنایی همه این‌ها نوعی از شر رو نشون میدن که در توانایی انسان رو در موقعیت‌های مختلف برای ارتکاب چیزی که اصلاً تصورشو نمیکرد نشون میده. این به تفکر اخلاقی و به حس اخلاقی بسیار کمک میکنه و بدون اون اصلاً ممکن نیست. در حقیقت شما در ادبیات و سینما دیگری هایی رو میبینید که در زندگی واقعیتون نیست و میتونید نسبت به انسان‌ها حسی رو پیدا بکنید که در دنیای واقعی اون حس برای شما منتقل نمیشه. این همون کاریست که فلسفه میخواد با شما بکنه. فلسفه می‌خواد به شما بگه که اون چیزی که شما باید بدونید اون چیزی رو که باید به اصطلاح درک بکنید راجع به انسانیت اون چیزی که با حواستون تجربه میشه محدود نمیشه به همین دلیل که مفاهیم کلی می‌سازه دیگه میگه که انسان اگر در موقعیتهای مختلف باشه اشکال مختلفی عمل خواهد کرد فرهنگ‌ها متفاوتن تمدن‌ها متفاوتن زبان‌ها متفاوتن و به شما اجازه میده که یونیورسال فکر بکنین یعنی جهانی فکر فکر بکنید به همین دلیله که فرهنگ غربی جهانی میشه سینما جهانی میشه ادبیات جهانی میشه سیاست به مفهوم غربیشانی میشه اینکه بتونیم ما به انسانیت فکر بکنیم فقط یا تا به انسان به نوع انسان خب همه پیشینیان می‌دونستن که یه چیزی به نام نوع انسان وجود داره ولی انسانیت محصول تفکر تصویریه محصول تفکر کانتیه در قرن هجدهم به وجود میاد و ب ب بر این اساس هست که شما می‌تونید حقوق بشر رو ابداع بکنید. حقوق بشر حقوق بشریته در حقیقت نه حقوق بشر و همه این‌ها با ادبیات و فلسفه و سینما کاملاً مربوط هست. فلسفه چون که می‌خواد درباره واقعیت یعنی هر درکی که فلسفه ما درک فلسفی از واقعیت داشته باشیم همون درک نوع خاصی از هنر و نوع خاصی از ادبیاتو خلق می‌کنه اگر بلوممرگ یه مقاله‌ای داره راجع به رمان و واقعیت میگه که تئوری واقعیت اینکه واقعیت چیه از یونان باستان تا عصر جدید چهار دوره مختلف داره اگر ما به تئوری جدید فلسفی درباره واقعیت نرسیده بودیم چیزی به نام رمان خلق نمیشد یعنی رمان بر اساس درک خاصی از واقعیت هست اون حالا راجع به دولتم میگه چیز ژیل دولوس که فیلسوف سینما هم هست یه مقاله‌ای داره در که در مجموعه مقالهش چاپ شده به نام فلاسفی کول فلسفه رمان‌های جنایی و بعد در اونجا از فاکن نقل می‌کنه که فاکننر میگه که من اصلاً رومان جنایی رو قبول ندارم به خاطر اینکه قدیم‌ها به چیزی باور داشتن به نام نبوغ و کارآگاه که به اصطلاح مجرم رو کشف می‌کرد کسی بود که یک نبوغ خاصی داشت یک آدمی بود که هوش فوقالعاده‌ای داشت هوش فراتر از هوش عادی داشت و با هوشش کشف میکرد راز جنایت رو ولی بعد ما می‌دونیم که در واقعیت پلیس اصلاً باهوش‌تر از دیگران نیست بلکه با جاسوساش با به اصطلاح خبرچیناشو با تصرف اسناد و مدارک هست که می‌تونه یک جرمی رو کشف کنه این مبتنی بر یه درکیست از واقعیت که حالا توضیح میده ما یه به اصطلاح فلسفه فرانسوی داریم یه فلسفه انگلیسی داریم در فلسفه فرانسوی واقعیت شما با شهود درک می‌کنین در فلسفه انگلیسی واقعیت شما با تجربه درک می‌کنین هر کدوم از این‌ها یه نوع رمان رو یه نوع اثر ادبی رو اجازه خلق شدن میدن بنابراین شما نمیتونید درک فلسفیتون از واقعیت یه چیزی باشه ولی در عالم هنر یه چیزایی خلق بکنید که بر اساس یک درک دیگری از واقعیت باشه واقعیت به شیوه‌ای که به اصطلاح تصور میشه و به شیوه‌ای که درک میشه همون درکه که تکنولوژی می‌سازه همون درکه که سینما می‌سازه، همون درکی که دموکراسی می‌سازه. پس تمام این‌ها در یک جهان قرار می‌گیرن. خب من اینجا دیگه متوقفشم. فکر کنم که یه مقدار از وقت معلوف هم گذشت. بابت من در خدمتم. در خدمت هستیم دوستان اگرچ نکته‌ای هست بفرمایید و دوستان دیگه هم به ما اضافه بش من نکته‌ای هستش آقا اگه اجازه هست من یه صحبت که داشته باشم بله خواهش می‌کنم خیلی ممنونم آقای خلجی از توضیحات عالیتون من فقط یک چیزی که به ذهن به ذهنم رسید خواستم اضافه بکنم اینه که در واقع طب صحبتی که شما می‌کنید یک انسان به معنای همه انسان‌ها نه به معنای یک فرد در واقع اون تجربه زیسته خودش در اون بازه زمانی که انجام داده رو به یه شکل منحصر به فردی در یک خلق هنری که متعلق به زمان خودش هست محوس بکنه و این اونجا می‌مونه برای انسانی که بالغ‌تر شده که توی روند تاریخی پیچیده‌تر شده و همه این هنرهای پیچیده رو خلق کرده و به جا گذاشته و می‌تونه روند تاریخی خودش رو اصلاً توی این خلق هنری هم ببینه هم ارزیابی بکنه تا هرگ مثل مثلاً حالا شاید یک راهی که بهتر بشه فهمیدهش همین کانسپچوال آرت هست که اون آرتی که یک موز رو با برچسب دیوار زده بودن و اون مورد تحسین قرار گرفت اون فهمیدن اون نوع کانسپتچوال آرت اون موز به عنوان یک مفهوم خودش شاید یه چیزیه که به ما کمک بکنه که تاریخو از طریق هنر بهتر بفهمه خیلی ممنونم ببینید نکته که مهمه بهش توجه توجه کنیم اینه که کانت میگه که تجربه حسی بدون مفهوم معنی نمیده و مفهومی که مبتنی بر یک تجربهی نباشه اون هم کاملاً بیراه هست یعنی چی؟ یعنی که فلسفه ورزی برای فهم تجربه است. این کارو شما در هنرم انجام میدید. یعنی اثر ادبی یا اثر هنری برای این هست که شما تجربهتونو بفهمید درک بکنید برای این نیست که شما یه درکی دارید و در با اون اثر بیان می‌کنید. ما یه مشکلی داریم اینکه بیان رو با اندیشه از هم جدا می‌دونیم و فکر می‌کنیم میشه آدم به خاطر این کارو کردن دیگه کسایی مثل دکتر سروش گفتن که آزادی بیان غیر از آزادی اندیشهست مثلاً ما با آزادی اندیشه موافقمیم ولی با آزادی بیان موافق نیستیم خب این کاملاً تصور غیرغربی هست غیرمدرن هست برای کانت اندیشیدن یعنی بیان کردن و بیان کردن یعنی در میان میان عموم و برای عموم معنی بیان کردن یعنی پابلیسیتی رکن آزادی بیان هست و آزادی بیان یعنی آزادی یعنی اندیشه پس ما با اندیشی با فلسفه ورزی با نوشتن یک رمان با خلق یک اثر سینمایی با خلق یک اثر فلسفی چیزی رو که از پیش می‌دونیم چیزی رو که از پیش برای ما روشن هست بیان نمی‌کنیم بلکه اون چیز با اون با اون لحظه به لحظه خلق خودمون همون لحظه به لحظه اندیشیدن ماست به همین دلیل هست که شما نمی اگر نگاه بکنید به آثاری که در جهان تأثیر گذاشتن آثاری هستند که اولاً که فیلسوفان نویسندن یعنی سبک ادبی دارن و به همین دلیل که هست که نوع نوشتهون فرق میکنه و شما اگر نگاه بکنید به آثار مثلاً نمیدونم کانت دکارد همه این‌ها این‌ها روایت می‌کنن یعنی شما اگه که گفتار در روش راه بردن عقل دکارتو بخونید در حقیقت اتو بایوگرافی هست یعنی داره شرح حال خودشو میگه تمام نیچه میگه تمام فلسفه‌ها اتوگرافین یعنی هر فیلسوفی با فلسفه خودش داره داستان زندگی ذهنی خودش رو بیان می‌کنه که در مورد در حقیقت چه فهمی از تجربه زیسته خودش داشته پس ما توجه داشته باشید که خواننده یا بیننده یا شنونده موسیقی هم همینه یعنی شنونده بودن شنیدن موسیقی یک کار منفعلانه نیست کاری نیست که در این روند شنیدن اون نوازنده نیست که کار اصلی رو انجام بده بلکه این ف شمایید که ذهن شما و نوع درک شما از موسیقی و بسیاری از مسائل دیگه تعیین می‌کنه فهمی رو که از موسیقی دارید. اگر من موسیقی باپو بشنوم ممکنه که برای من شبیه مثلاً شیپور زدن سر محلمون باشه. فرقی برای من نکنه ولی اگر کسی که ذهنش گوشش از بچگی عادت کرده به موسیقی کلاسیک اون موسیقی رو بشنومه اونوقت می‌تونه فرق بین اجراهای مختلف یه دونه سمفونی رو بفهمه در نتیجه اون فهم اون درک از فیلم مال بیننده است مال که درک از فلسفه مال درک از متن مال خواننده است این یعنی که شما هم دارین خلق می‌کنید اگر خلق نکنین اگر اون معنا خلق نشه در حقیقت شما نفهمیدین فهم به معنای خلق کردنه اینکه یه سیمکشی کنن از کله نویسنده به کله خواننده از طریق کلمات چیزی رو منتقل بکنن چیزی منتقل نمیشه این قدرت شما برای فهمیدن به توانایی شما برای خلق معنا بستگی داره که یعنی اینکه شما خواندن رو برای خواندن به چیزی بیش از سواد خوندن نوشتن نیاز زمندید شما برای خواندن باید هنر خواندن رو یاد بگیرید برای دیدن فیلم باید هنر دیدنو یاد بگیرید برای شنیدن موسیقی هنر شنیدنو باید یاد بگیرید اونها چیزایی نیستن که شنیدن و خوندن و دیدن آثار هنری و فلسفی اصلاً چیزی نیستن که غریضی باشن یا صرفاً با کلاس رفتن ممکن باشن پس توجه کنیم که اون چیزی که با ارزش هست و که معناست در حقیقت تمام ایدن ایده‌هایی که انسان‌ها خلق می‌کنن در ذهنشون و در ارتباط با همدیگه یعنی در گفتگوی با همدیگه به همین دلیل که نقد ادبی یا نقد هنری اهمیت پیدا می‌کنه نقد ادبی یا نقد هنری یا نقد فلسفی در حقیقت اون اندیشه‌ای که موجود هست رو در حقیقت در برابر یک اندیشه متفاوت و متعارض قرار میده این باعث میشه که ما با خوندن با دیدن اون اثر و با خوندن اون نقد ادبی به یک فهم سومی دست پیدا بکنیم اگر با جدیت این کارو بکنم بسیار خب آقای پیمان بفرمایید بله وقتتون بخیر امیدوارم که حالتون باشه البته من نمی‌دونم صحبتی رو که میخوام بکنم چقدر مناسب این جلسه خواهد بود اما از اونجایی که من می‌دونم جناب آقای مهدی خلجی یه سابقه‌ای در حوزه علمیه داشتن در تدریس طلبگی کردن می‌خوام در مورد قضایه‌ای صحبت بکنم که هم ربط به امروز ما داره هم ربط به این مقوله‌ای که دارن در مورد تفکر فلسفیدن و حتی ساختار عقلانیت و چگونگی نگریستن ما هست ربط داره و هم اینکه به واسطه اینکه من مجبور شدم این بحث رو مطرح بکنم این سؤال رو داشته باشم چون اگه یادم بیاد آقای مهدی خلجی یه سلسله برنامه داشت تحت نام احیا اسلام در مؤسسه توانا چند سال پیش اگه مناسبه که مطرح کنم اگر فکر می‌کنید که مناسبتی با بحث جلسه امروز نداره اصراری نیست حالا اجازه دارم آقای بابک یا آقای خرجی یا بله بفرمایید آقا بفرمایید بله مرسی ببینید در این شرایطی که ما حضور داریم و من می‌بینم کسانی مثل آقای خلجی هم خیلی در این مورد صحبت می‌کنن این نوع پریشان فکری‌هاییست که داره به جامعه ما تزریق میشه از سالیان گذشته در این شلختگی ذهن یعنی که ما نه توان آنالیز کردن داریم در حجم دیتاهایی که بهمون میدن نه توان فهم آنچه را که فکر می‌کنیم در بسترش بزرگ شدیم علیخصوص علیالخصوص وقتی به فراز اسرائیل، ایران و آمریکا می‌رسیم. علیخصوص که ما شاهد میشیم که ظاهراً چیزی داریم به اسم اسلامیزی، چیزی داریم به اسم شیدایی به اسرائیل یا توقع منجی داشتن از اسرائیل. بعد هر جوری می‌خوایم این مقوله رو در نظر بگیریم فکر می‌کنیم که زبان از گفتن عاجز میشه. چون مفاهیم کلاً بار معنایی خود رو از دست دادن. من من یه چیزی رو می‌خوام خدمتتون بگم و اون اینه که حتی برای فهم یک فیلم، برای فهم یک اثر ادبی من نمیدونم چه هنری رو باید آموخت ولی من فکر میکنم که ما یکی اینکه نمیتونیم که دیتاها رو به هم ربط بدیم، نمیتونیم که پازل ها رو بیابویم یا نمی‌تونیم که این سری سؤال‌ها بیا بیافرین. من کوتاهی چیز چیزا رو میگم ببینم اینا سبقه داشته در حوزه علمیه و آقای خلجی برا بر مطالعات دینی که داشتن این‌ها رو شنیدن من مثالی خدمتتون بزنم ما از این تاریخی که برامون نقل می‌کنن از آنچه به نام تاریخ اسلامی می‌نامند این رو می‌فهمیم که یک شخصی به نام محمد پیغمبر در سن ۴۰ سالگی به پیغمبری مبعوث شد و این آقا ۱۳ سال در مکه که تبلیغ کرد برای دین خود اما ۴۰ نفر بیشتر به دین او نگرویدن. ناگهان این پیغمبر به مدینه می‌رود و مدینه را محل سکونت خود می‌کند و مهاجرت می‌کند و اونجا شروع به بنیاد گذاشتن حکومت می‌کند. سؤال اول تقریباً تقریباً به صورت آشکارا واضح نمی‌گویند پیغمبری که در شهر خود در خواستگاه خود در بین مردمان خود ۱۳ سال موفق نمی‌شود به جز ۴۰ نفر رو به این دین دعوت بکنه چگونه در مدینه دعوت می‌شود در بین مردمانی که اصلاً با این دین آشنایی ندارن و اون رو می‌پذیرن به عنوان پیامبر من می‌خوام به یه سری پاز زل‌ها رو کنار همدیگه بذارم. نکته دوم ما به یک امپراتولیت مسیحی برمی‌خوریم در بیزانتین. این امپراتولیت مسیحی برای اولین بار شورای آنتکیه رو می‌ذاره. در اونجا یک قرائت رسمی در استاندارد‌سازی از مسیحیت ارائه میدن. بعد ما اینطوری فکر می‌کنیم که امپراتوری مسیح پناهگاه مسیحیان بوده. در صورتی که بعد می‌فهمیم که کسانی مثل آریوس نام‌هایی هستند که تثلیث رو قبول نمی‌کنن. یعنی استانداردسازی امپراتوری نوظهور امپراتور کنستنتینیوپول رو قبول نمی‌کنن. پس پیام اول اینه که این استانداردسازی در سنترال‌سازی و و حکومت‌سازی که داره صورت می‌گیره، مسیحیان قبلی رو که در تمام این سرزمین‌ها وجود داره به احتمال بسیار زیاد ناراضی می‌کنه. حالا میخوا می‌خوام این رو در تفاوتی که دکتر علی شریعتی می‌خواد از شیعه علوی با شیعه صفوی با آنچه که ما امروز شیعه ولی فقیه می‌نامیم مطرح بکنم این پازل رو هم در نظر داشته باشید نکته د نکته سوم یهودی‌ها برای پار دوم معبد مقدسشون معبد داوودشون در سال ۷۰ توسط تیوس امپراتور رم نابود میشه و زیر ضرب و شتم قرار می‌گیرن، قتل وام میشن و از اونجا فراری میشن و این‌ها غالباً به شبه جزیره عربستان امروزی میان. هم مسیحیانی که از دست امپراتوری ویزانتین در میرن هم یهودیانی که دیگه مجالی برای زیستن ندارن. حالا من می‌خوام این پازل‌ها رو کنار همدیگه قرار بدم. در در قرآن چندین آیه وجود داره که حتماً آقای مهدی خلاجی به خوبی اون‌ها رو می‌دونن. اونجایی که در مورد عیسی مسیح صحبت می‌کنه و اونجا پیغمبر اسلام تثلیث رو رد می‌کند خب باز به اینجا باید باید فکر کرد که آقا پیغمبر السلام داره دشمنی با مسیحیت می‌کنه یا دشمنی داره با دستگاه یک حکومت استانداردساز می‌کنه و احتمال زیاد حرفایی که داره می‌زنه مسیحیانی که باور به تثلیث ندارن دوست دارن و خوششون از این حرف نکته دوم دوم اینکه اهل کتاب از منظر اسلام کافر نیستن. نکته سوم اینکه حالا به اینجا می‌رسیم. یه داستان بسیار مهم مسجدالقصی ببینید این داستان مسجد رو که من نگاه می‌کنم می‌بینم این مسجد الاقصی در زمان در زمان یهودیان در زمان داوود هم همین نام گذاشته میشه. یعنی بیتالمقدس حالا نکته بعدی اینه که در زمان پیغمبر اسلام که در به سوی این بیتالمقدس نماز می‌گذارن این یک معبد مخروبهست و در زمان خود پیغمبر اسلام در موقع نماز ایشان قبله رو تغییر میده به سوی کعبه خب به جز اینکه پیغمبر اسلام به معراج می‌رود در اون نقطه هیچ دلیلی نداره تو هیچ سندی هم نداری داری که بعداً باید مسلمانانی آمده باشن مسجدی اینجا و به بنیاد نهاده باشه هیچ دلیلی نداره نه دلیل سیاسی داره نه دلیل مذهبی داره گو اینکه حتی اگر ما این تاریخ رو بپذیریم کسی رو مجبور نمی‌کنن از اهل کتاب به زور مسلمان بشه اما نکته‌ای که اینجا حائض اهمیته اینه که منتظلسیحیان یعنی کهه کسانی که منتظرن مسیح بیاد یعنی اینکه زمانی که یهودی‌ها نابود میشن، یهودی در رنجن و و دشمنانی دارن که دشمنان به جان هم افتادن و نبرده آخر صورت می‌گیره اون مسیح میاد و میرن معبد رو می‌سازن. حالا تمام این‌ها رو جمع بکنن. من پاسخ درخوری درباره هیچ‌کدوم از این‌ها نداشتم و آخرین مقوله اینکه چرا محمد پیغمبر اسلام که اختلاف شیع و سنی سر اینه جانشین برای خودش تعیین نمی‌کنه؟ پیغمبر وقت نداشت. شیعیان می‌گوین در حجت‌الوداع گفت سنی‌ها رد می‌کنن. پیغمبر اسلام یهو که نمرد که پیغمبر اسلام به راحتی می‌تونست ۱۰ نفر دیگه رو خبر کنه بگه من ابوبکر جای خودم می‌ذارم. من علی رو جای خودم می‌ذارم. این الا که من می می‌خوام بگم هیچ راه دیگه‌ای نداره که چرا محمد این کار رو نمی‌کنه؟ عقل سیاسی نداشت. نمی‌فهمید که باید قدرت سیاسی رو انتقال بده، تداوم بده. این یه پاسخ داره. پاسخم اینه که پیغمبر اسلام یه انقلابیه. مسیحه از نظر یهودی‌ها مسیحه از نظر مسیحی‌ها مسیحه. تاریخ اول اسلام به طور کلی این داستان رو پاک می‌کنن و هیچ گزارش دقیقی در اینباره نمیده. لذا آنچه که اتفاق می‌فته انقلاب نه فتح و فتوحات و آنچه که به اسم مسجدالقصی می‌سازن معبد سومیه که خود یهودی‌هایی که حالا پیغمبر اسلام رو مسیح خود می‌نامن می‌سازند. مثال بهاییا شیعه هستند. بهاییا شیعه هستند. علی محمد باب شیعه بود حسین علی نوری شیعه بود. اینی که الان هنوز یه عده شیعه در ایران هستن بهاییا رو کافر و فرقه ظاله می‌دونن اگر بهاییا می‌تونستن قیام خود رو سراسری بکنن و الان همه بهایی بودن همه قبلاً شیعه بودن که الان بهایین این رو شما در تمام جریانات سیاسی به نام انشعابات می‌بینید اینه که یه عده یهودی خود قیام‌گران جدید میشن خود معبد جدید خود رو می‌سازن ن یه عده دیگه یهودی اینطوری فکر نمی‌کنن گو اینکه آقای مهدی خلجی اوس و خزرج یهودی بودند بله حالا این نکتهی که مطرح کردید خیلی مهم هست البته من اصلاً نمی‌دونم به خاطر اینکه منم نبودم اون موقع و چیزایی که میگید باید راجع بهش تحقیق بشه ولی اجازه بدین در یه فرصت دیگه‌ای صحبت بکنیم چون که خیلی مسئله مهم و مفصلیست خیلی ممنونم از شما نه ممنون از شما آقای خرج من اینا رو گفتم بهخاطر اینکه این دعوای خاورمیانه رو بفهمیم بعد من بفهمم چرا اینها هیچ کدوم از این‌ها رو پاسخ نمیدن به جای اینکه به همدیگه فحش بدن چرا پاسخ نمیدن بله بله اینا میگم که عرض می‌کنم نیاز به تحقیق داره و من الان چیزی در ذهنم نیست و باید در یه فرصت مناسب‌تری که یه مقدار مطالعهم کرده باشم راجع بهش صحبت کنم سپاسگزار میشم اگه در مورد صحبت می‌کنیم عجیب بله متشکر بسیار خب خیلی ممنون آقای خالج یک حالا پیرو بحثهایی که امشب شد و ارتباطی که میان فلسفه ادبیات و سینما ازش صحبت به میان آمد و شما اونا رو به تفصیل راجع بهشون صحبت کردید اما میخوام راجع به اون چیزی که الان در قرن بیستم خب در ابتدای قرن بیستم خیلی ادبیات و فلسفه در غرب خیلی در واقع ادبیات و سینما در غرب خیلی خیلی فلسفی بود و خیلی فلسفه تنین زیادی در آثار سینمایی و همچنین در تئاتر و ادبیات خیلی مشهود بود و خیلی پررنگ بود. هرچی جلوتر اومدیم تبدیل شد به در واقع سینمای هالیوودی و اینترتینمنتی که شما هم این روزا راجع بهش صحبت کردید این اینو چهجوری میشه بیان کرد و چهجوری میشه توضیحش داد آیا یک ضرورت بود که اتفاق افتاد یا همچنان شما فکر میکنید که انترتینمنتی هم که یک مقدار به نظر عشری و سطحی می‌رسه هنوز در ادامه اون ضرورت داره به کار خودش ادامه ببینید در اون انتقادی که میشد راجع به به اصطلاح فیلم‌های فلسفی یا رمان‌های فلسفی یا شعرهای فلسفی به دلیل این بود که کاملاً همونطور که شما رد ایران گفتید مکانیکی یه نفر که فیلسوف بود میومد مثلاً از شعرم استفاده می‌کرد دیگه بعضی ما هم خیلی حالت مسخره‌ای پیدا می‌کنه مثلاً آقای عبدالکریمی چون فکر کرده که هایدگر شعرم می‌گفت یه کتاب شعر چاپ کرده که خیلی بامزهست یا مثلاً آقای داوری چون فکر کرده که هایدگر از زمانه اسرت صحبت میکنه و شعر رو در زمان اسرت به اصطلاح می‌دونه برداشته یه کتاب نوشته راجع به حافظ حافظ در زمان اسرت یعنی فکر کردی که مثلا شعر حافظم همون شعر کس همون به همون معناست که هایدگر از شعر می‌فهمه اینا چیز مکانیکیه که خیلی زمان زیادی نمیگذره که فراموش میشه خیلیا مثلا در مورد رومانی سارت این حرفو زدن یا کسان دیگه اما این به این معنا نیست که رمان فلسفی یا رمان یا هنریا سینمای فلسفی فی محدوده به اینکه شما مقوله‌های فلسفی رو بیاین بچپونین توی یه روایت بلکه هر اثر حتی اثرای هالیوودی که پاپولر هستن حتی هری پاتر کتاب‌های زیادی نوشته شده راجع به فلسفه هری پاتر یعنی که شما چگونه میتونید حتی از داستان‌های فلکلوریک میتونید از اساطیر مگر فروید با چه چیزی فکر کرده با اساطیر فکر کرده دیگه با اودیپ و نمیدونم اینجور چیزا در نتیجه شمایید که می‌تونید از اون‌ها برداشت فلسفی بکنید یه منطقی داره که اون منطق رو یک بیننده به اصطلاح معمولی نمی‌تونه بفهمه مگر اینکه یک کسی براش اون فلسفه رو بگه ما الان انواع اقسام کتاب‌ها و سری کتاب‌ها رو داریم که درباره فلسفه مثلاً سریال‌های تلویزیونی مشهور مثل مثلاً مدمنین و نمی‌دونم اینا هستن و تم‌های فلسفی و نوعی که شما می‌تونید اینها رو بفهمید رو برای شما توضیح میدن. بنابراین خود همین رابرت بیپین د تا دو سه تا کتاب نوشته راجع به هالیوود و اینکه هالیوود در به اصطلاح فهم ما از مسائل مختلف چه نقشی داشته. پس ما همون طور که گفتم هم در مورد نظریه‌هایی که یا از این طرف شما ریچارد رورتی رو دارین که یکی از بزرگترین نماینده فلسفه پراگماتیسم آمریکایی بود در زمان خودش و تصمیم گرفت در اول در پریستون بود فلسفه درس میداد ول کرد و و رفت در استنفورد و در رشته فلسفه و ادبیات با هم درس داد و برای ریشارد رورتی برای اگر شما در یک جزیرهایی قرار بگیرید که هیچ کتابی نداشته بخواید بین کتاب هایدگر و دیکنز انتخاب بکنید یکیو بخواید انتخاب بکنید قطعاً باید دیکنزو انتخاب بکنید یعنی برای اونها روایت داستانی اهمیت پیدا بیشتری پیدا کرد تا اینکه شما برای فلسفه یعنی برا فلسفه ورزی دیکز خیلی بیشتر به شما کمک میکنه تا هایدیگر چون هایدگر هم در از نظر فلسفی می‌دونید که تجربه هنر به دلیل این که تجربه است یعنی شما حس می‌کنید با عواطف شما با اعصاب شما ربط داره بنابراین تجربه‌ایست که تنها مجالیست که شما می‌تونین واقعیتو که بیرون شماست درونتون درک بکنید ما واقعیت بیرونی رو با مفاهیم ابسترکت و انتضاعی نمی‌تونیم درک بکنیم چون اونا مفاهیمن ولی ولی وقتی که در ما تأثیر جسمانی می‌گذارن اونوقته که ما چیزی رو که در بیرون هست می‌تونیم در درون حس کنیم. این تجربه هنری عالی‌ترین گستره تجلی واقعیت و حقیقته برای هر فیلسوفی. به همین دلیله که فیلسوف براش هنر بالاتر از فلسفهست و فلسفه رو تبدیل می‌کنه به هنر برای اینکه بدون تجربه استتیک و بدون تجربه زیباشناختی شما نمی‌تونین از واقعیت سخن بگین حتی از خودتون نمی‌تونین سخن بگین اینه که ما در زمینه ارتباط بین هنر و ادبیات و فلسفه به از راه‌های خیلی خیلی زیادی این‌ها رو به هم ربط دادن در حقیقت و این خب کسی مثل دریدا که اصلاً انقدر پیش میره که تمام آثار خودشو ادبی می‌دونه و انتظار داشت که جایزه نبل ادبی رو بگیره یعنی برای او به اصطلاح متن فلسفی حقیقی متن ادبیه و همه فیلسوفاری که گفتم اصیل بودن همه صاحب سبکن یعنی یه یه نویسنده خاصی هستن کانت اگر شما سبکشو بفهمید نفهمید هیچیشو نمی‌فهمید به خاطر اینکه از نظر فیلسوفان اون فرمه که مهمه در نتیجه اونچه که شما میگید در شکلیست که شما بیان می‌کنید اگر دکارت این رساله در گفتار در روش راه بردن عقلو مثل مثلاً کتابای فلسفی دوران اسکولاستیک مثل کتابای توماس آکونس می‌نوشت دیگه این فلسفه نبود پس اونچه که بیان میشه معناش در شیوه است در سبکه به همین دلیل که از یک نویسنده معروف فرانسوی نقل می‌کنن که سبک یعنی آدم خود آدم یعنی هر آدمی در سبکش هست که تجلی پیدا می‌کنه. شیوه سخن گفتن درست همون اندیشهست و محتوا خلق شی به اصطلاح سبکه خلق فرمه همونطور که راجع به میز من مثال زدم شما چیزی رو نمیشناس مگر به فرم وگرنه اگر فرمو نشناسید اون چیز میتونه با چیزای دیگه یکی دیده بشه و تلقی بشه ما در فکر کردنمون فرمال فکر نمی‌کنیم ما ایرانی‌ها ما به در حقیقت فرم برای ما مهم نیست برای شناخت ما باید هرچه بیشتر بریم به سمت از بین بردن تفاوت‌ها برسیم به وحدت چون حقیقت یکیه باید با حقیقت یکی بشیم و کثرت‌ها همه توهمن کثرت‌ها همه به قول مولانا میگه این جهان نیست هستن ماست و خداوند هست نیستن ماست اساساً اون چیزی که هست اون چیزیست که دیده دیده نمیشه اون چیزی که حس نمیشه اگر حس بشه یعنی نیست یعنی وجودش وجود اصیل نیست مثل امواج دریا که دیده میشن اما این امواج دریا به خود دریا خود دریاست که اون امواج رو میآفرینه وگرنه امواج در یک لحظه‌ای از بین میرن این فرمی فکر کردن اجازه میده که شما رابطه‌ای که بین ریاضیات بین پژوهش علمی بین بین هنر، بین ادبیات بین فلسفه بین دین بین اساطیر بین تاریخ هست و ما فکر می‌کنیم دیوارهای بسیار بلندی بین این‌ها کشیده شده هرچه بیشتر داره از بین میره یعنی اینا مرزها داره واریک‌تر میشه و ما می‌تونیم در حقیقت وقتی که خانم نسوام که یکی از برجسته‌ترین فیلسوفان آمریکایی هست و بسیارم تأثیرگذاری در دنیا کان نسوان وقتی که کتاب می‌نویسه درباره یک موضوع فلسفی با روایت کردن شروع می‌کنه با روایت کردن ادامه میده با روایت کردن فکر می‌کنه با یا روایتی که از خودش میکنه یا با روایتهایی که از رومان‌های معروف فیلمهای معروف یعنی با انواع و اقسام روش‌های هنری و ادبی ما کار فلسفی می‌کنیم و از اون طرف ما بدون اینکه درک فلسفی داشته باشیم از جهان نمی‌تونیم درک درک هنری داشت به درک هنری از انسان برسید به این معنا که شما در فلسفه انسان رو از فاصله خیلی دور نگاه میکنید یعنی در به اصطلاح با مفاهیم با انتضاعی کردن مفاهیم شما به جای اینکه به حسن و حسین و علی فکر بکنید به انسان فکر می‌کنید که بر همه این‌ها صادره در رمان یا در سینما شما از فاصله نزدیک نگاه می‌کنید یعنی به یک انسان‌های خاص در یک موقعیت خاص با یک سری شرایط خاص و برای اینکه شما انسانو بفهمید به هر دو این نگاه‌ها نیازمندید یعنی شما اگر فقط کلوزآپ نگاه کنید موقعیتو درست نمی‌بینید اگر همیشه از دور نگاه کنید بازم درست نمیدونید برای اینکه دچار به اصطلاح اسکیزوفرنی نشین برای اینکه دچار به اصطلاح مشکلات دیدن نشین باید مدام بین اون نگاه نگاه از دور و نگاه از نزدیک تردد کنید. پس رماننویسی که نتونه نگاه از دور داشته باشه یعنی فیلسوفانه نگاه بکنه نمی‌تونه انسانو در همون موقعیت و از نزدیک هم بفهمه و به اصطلاح روایت کنه. خب اگر دوستان من تصمیم دارم که یک دورههایی رو میتونم بفرمایید خجی بفرمایید بله خواهش میکنم آقای خلجی ببینید الان خب مخصوصاً در دنیای جدید تو این چند سال گذشته به ویژه تو سه چ سال گذشته با این پیشرفت سیستم‌های هوش مصنوعی الگوریتمهای مختلف حالا یه بخشیشو خب خیلیا در جریان هستن و سیستم‌های های مدل‌های زبانی بزرگ و مدل‌های دیگه‌ای که خب هنوز خیلی در دسترس امور مردم نیستن ولی دارن روشون کار می‌کنن. عمده افرادی هم که تو این حوزه‌های هوش مصنوعی دارن کار می‌کنن خیلی آدمای جالبن. یعنی کسایی که دارن رهبری می‌کنن پیشرفت این حوزه رو. عمدتاً کسایین که تحصیلات کاملاً آکادمیک تو حوضه فلسفه دارن. بسیاری از این آدما تو حوزه‌های دیگری مثل عصبشناسی و یا کاگنتیو ساینتیستن و حوزه خیلی خیلی متعددی رو همزمان با هم کار کردن حالا من مثالهای بسیار زیادی دارم اگر کس علاقه من بود میتونم اونا رو بگم اتفاقی که الان افتاده ما برای اولین بار در تاریخ بشر در زمانی قرار داریم که بعضی از سؤالات بسیار اساسی فلسفی به طور واقعی امکان امکان آزمایش تجربی ممکن است پیدا کنن که یکی از مهم‌ترین این سؤات بحث شکل‌گیری آگاهی یا خودآگاهیه یا کانشسنس و سلف کانشسنس که خب این خیلی خیلی سؤال بزرگ و سؤال خیلی مهمیه به دلیل اینکه اگر واقعاً ما با پیشرفت این سیستم ایشون مصنوعی به سمت سیستمی بریم که اصطلاحاً می‌تونیم بهش بگیم یک سیستم آرتیفیشال جنرال اینتلیجنس یا ایجیآیه و یک سیستم کاملاً فراگیری که این سیستم فراگیر می‌تونه می‌تونه خودش به قول معروف ایجنسی پیدا بکنه، عاملیت پیدا بکنه و بتونه یک جنسی از خودآگاهی رو توی خودش ایجاد کنه شبیه اون خودآگاهی که ما به عنوان یک سیستم انسانی برامون قابل تشخیصه. من می‌دونم این خیلی بحث بزرگی اصلاً تعاریف این‌ها خیلی جای بحث داره. الان منظور من اون جنس خودآگاهیه که ما به عنوان یک انسان می‌تونیم این رو بشناسیم و توی امور مختلف یا توی اجزای دیگهای که در اطراف ما هستن اون رو بتونیم بفهمیم و درک کنیم برای اولین بار ما داریم به این سمت میریم که واقعاً بتونیم این رو بر روی یک سیستم ایجیآی نه نه امروز ولی الان خیلی از پیشبینیها معتقدن این اتفاق ممکنه بین ۵ تا ۱۰ سال دیگه بیفته الان یک آزمایشگاه بسیار زیادی تو سطح دنیا رو این زمینه دارن کار می‌کنن و خب این چه اتفاقی میفته؟ اگه واقعاً این اجرایی بشه شما می‌تونین خیلی از سؤالات مهمی که اصلاً ما چرا دنیا رو داریم اینجوری می‌بینیم؟ چرا این روشها رو داریم انتخاب می‌کنیم برای اینکه یک مدل هنری ایجاد بکنیم یک فرم هنری ایجاد بکنیم برای اینکه بتونیم واقعیتی رو که داریم میبینیم با افراد دیگه همنوا کنیم یا سینک کنیم که این خیلی مهمه راجع به اینم خیلی صحبت کردم من میخواستم ببینم که شما این جنس نگاه رو که خیلیا معتقدن این شاید مهمترین سوال فلسفی معاصره که الان امکان آزمایش به شکل تجربی ممکن است پیدا کند نه لزوماً حتماً ولی به احتمال بسیار زیاد ممکن است پیدا کند نظر شما راجع به این چیه شما چهجوری این قضیه رو مرسی خب همون طور که گفتید بحثش مفصله یعنی این مسئله جدید نیست اصلاً این مسئلهیست که با ظهور علم جدید همواره مطرح شده که خب مخصوصا بعد از نیوتون علم به نظر می‌رسید که یک بنیان خیلی مخیمی داره و به سرعتم داره پیشرفت می‌کنه و مسائلی که فلسفه باهاش درگیر بوده به اون مسائل داره پاسخ‌هایی میده که برخلاف فلسفه که بر اساس تجربه و به اصطلاح بنیان خیلی استوار نیست خیلی هم استواره و تردید ناپذیر این کلنجار رفتن علم علم چون میدونید که خیلی تقم ایجاد میکنه یعنی به دلیل اینکه شما به یک توانایی خیلی مشهود می‌رسید یعنی یه توانایی که خب خیلی شگفت انگیزم هست همون کاری رو می‌کنه که پیغمبرا با معجزهشون انجام می‌دادن. علم در حقیقت مذهبیست که یک معجزه‌ای داره که انسان قادر شده یه معجزه‌ای رو بیاره که خدایان قادر نبودن بیارن. به همین دلیله که اصلاً دین اعتبارش از بین میره. فلسفه اون موقعیت تا یه تصوری که قبلاً دربارهش وجود داشت دیگه از بین میره اینا همه ناشی از این به اصطلاح تجلی بسیار شکوهمند و مادی علم هست در قرن هدهم در زمان لایو میگن انقدر این علم اعجاب برانگیز بود برای مردم که ریاضیات حالت یک علم جادو رو پیدا کرده بود یعنی مردم به ریاضیات به عنوان یک دانش جادو دانش نگاه می‌کردن که قدرت جادوگری داره هم یعنی ان همه پیشرفت علمی و این سرعت بیسابقه بود در تاریخ بشر بستگی داره به اینکه شما آقای هاکینگم که فیزیکدستان مشهوری بود یک مقاله‌ای نوشته بود راجع به اینکه خدا دیگه وجود ن فلسفه دیگه مرده و خیلی هم مشهور شد اون موقع فلسفه دیگه مرده بود الان ما می‌تونیم با علم به اسرار به اصطلاح حاط جهان پی ببریم و فلسفه دیگه وقت تلف کردن از قماش اساطیر هست خب اینا همه بستگی داره به اینکه شما علمو چی تعریف بکنید و فلسفه رو چی بدونید فلسفه ابدا به شما شناختی از واقعیت عینی نمیده یعنی بر خلاف علم که کارش فهم به اصطلاح جهان عینی و یافتن راه‌هایی برای تغییرش هست. فلسفه ابدا به شما هیچ‌گونه شناختی نمیده. فلسفه به شما فهم میده و این د تا چیز مختلفن. یعنی شما در علم دنبال نالج هستید ولی در فلسفه دنبال آنستندینگ هستید. حالا این آ فلسفه که میگیم یعنی کل علوم انسانی هنر و ادبیات و وقتی که کار فهم باشه یعنی که ماشین حالا از ماشین‌های خب می‌دونید خب بحث ماشینم توی فلسفه خیلی بحث قدیمی دیگه مخصوصاً از دکارت به بعد همیشه ماشین یه مسئله فلسفی بوده اونچه که ماشین میتونه به شما بده میتونه آره شناخت به شما بده خیلی چیزا رو شما الان میتونید با تکنولوژی که برآمده از علم مدرن هست خیلی این کارا بکنید خیلی چیزا رو بشناسی ولی فهم به شما نمیده یعنی شما حتی اگر تمام اسرار جهان رو هم بدونید نمی‌دونید که شر چیه و چه کاری در برابر شهر چه باید کرد چگونه باید زندگی کرد علم به شما میگه جهان بدن شما فیزیولوژی بدن شما چیه قلب شما چهجور کار می‌کنه اما شما نمی‌تونید چیکار بکنه تا سعادتمند بشه چیکار بکنه تا به اصطلاح با آزاد آزاد زندگی کنی برده نباشی اینا چیزایی هست که فلسفه باهاش درگیره یعنی فلسفه اساسش مسئلهش انسانه و مسئلهش آزادی انسانه یعنی اون چیزی که اون کاری که هنوز شما نکردین آزادی برای فیلسوف این نیست که شما از هر قید و بندی رها باشین آزادی فقط با عملتون محق یعنی شما وقتی عمل می‌کنید می‌فهمید آزادی پس مسئله هر فیلسوفی در هر زمانی یعنی فیلسوف امروزی طبیعتاً باید فرق کنه با مثلاً فیلسوف قرن نوزدهم به میزانی که انسان در این جهان در این موقعیت می‌تونه آزاد باشه فکر می‌کنه یعنی با توجه به این دموکراتیک شدن علم با توجه به به اصطلاح اینکه جهان ما رسانه‌ایه با توجه به تکنولوژی دیجیتال با توجه به مسئله محیط و زیست و با توجه به مسائلی که الان ما باهاش درگیر هستیم چون فیلسوف باید به موقعیت کنونی فکر بکنه در نتیجه همه این‌ها رو در نظر می‌گیره برای اینکه به به چیزی چیزی بپردازه که مربوط به انسان اون چیزی که انسان باهاش تعریف میشه اون چیزی که انسان به عنوان کرامت انسانی به نام حق انسانی و و به عنوان هنر همزیستی با دیگران می‌تونه بهش دست پیدا بکنه که در هر موقعیتی دشوارتر میشه دیگه پس فلسفه برای این کار نیازمند این هست که با علم و با به اصطلاح جریان واقعی دانش جریان واقعی جهان یعنی اونچه که در جهان می‌گذره مدام تماس داشته باشه. شما نمی‌تونید امروزه بدون علم فلسفه بورزید. همون طوری که برای علم هم شما باید فلسفه بورزید. فلسفه علم و فلسفه‌های مختلف فلسفه ریاضی، فلسفه جغرافی، فلسفه فیزیک، فلسفه بیولوژی به شما یک افق‌هایی رو باز می‌کنه که راه‌های به اصطلاح مطمئن‌تری رو در روششناسی در به اصطلاح پژوهش علمی در پیش بگیرید. اون روش علمی اون روش محصول علم نیست. اون روش محصول فلسفه علمه. یعنی محصول تخیله یعنی چیز کپرنیک با روش علمی به نظریه خورشید مرکزی نرسید یا نیوتون با روش علمی به اینکه زمین جاذبه داره نرسید اینا همه تخیلن حالا اون فلسفه به شما کمک میکنه که تخیلتونو در یک زمینه خاصی پرورش بدید ولی الان ما فلسفه رو همون طور که هر رشته‌ای رو در علوم انسانی در به یک روش یعنی یک رویکرد یا یک رشته متوقف نمی‌کنیم یعنی الان اینتردیسیپلینری بودن مالتید دیسیپلینری بودن اینا یک نرم شده و الان ما نور فلاسوفی داریم یعنی فلسفه فلسفه‌ای که با عصبشناسی ترکیب شده ما فلسفه به اصطلاح یعنی ترکیب علوم حتی علوم تجربی با فلسفه اینها موجب که شما از یک منظر خاص به مسئله مسله زمان به مسئله مکان به مسئله نمیدونم فضا اینا فکر نکنید فیلسوفی امروزی فیلسوفیست که در افق دانش بشری باید فکر بکنه اون جدایی که قبلاً بین فلسفه و علم بود حتی دین دین یا فلس فلسفه و دین بود فلسفه و ادبیات بود اونا الان از بین رفته دیگه همچین مرزهایی که قبلاً فکر میشد تو واقعیت الان ساختگی به نظر میاد ولی این بحث بحث مفصلیست که ما در عصر هوش مصنوعی و در عصر پس دیجیتال چگونه باید فلسفه ورزی کنیم چگونه باید به ادبیات بپردازیم و آیا چه نوع ادبیاتی چ یا چگونه ادبیات ممکن است به چه معنا ممکن است قطعاً ادبیاتی که بعد از تکنولوژی دیجیتال پدید بیاد و معنا داره باید متفاوت بشه با قبلش همون طوری که شما وقتی که به مثلاً در اینترنت اومد و شما پیام‌های کوتاه می‌فرستین ما سبک نوشتن عوض شد. سبک خلق ادبی تغییر پیدا کرد. بنابراین همه این‌ها رو همدیگه تأثیر می‌گذارن و همه اینا پرسشن به این معنا که هیچ موقع پاسخ نهایی پیدا نمی‌کنن. فقط ما می کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که پرسش‌های دقیق‌تر، پرسش‌های پیچیده‌تر، پرسش‌های چند بعدی‌تر مطرح بکنیم برای اینکه مسئله رو بتونیم از جوانب بیشتری مطالعه کنیم. ببخشید من ف یه نکته کوتاه اضافه کنم. شما من کاملاً باهاتون موافقم. فرد اتفاقی که الان افتاده اینه که این پیشرفت جدید توزیعش مصنوعی این یک چیز جدیده یک چیز ناوله یعنی مثلاً ما نمیتونیم اینو برگردونیم مثلاً به اون جنسی که ما مثلاً در زمان نیوتون با مکانیک برخورد میشد یا با ریاضیات برخورد میشد دلیلش اینه که تا قبل از هوش مصنوعی با وجود اینکه ما ماشینهای مختلفی رو تولید میکردیم و انقلاب صنعتی ایجاد کردیم اینا در نهایت کنترل همه چیز دست خود انسان بود الان ما برای اولین بار جنسی از هوش رو تولید کردیم که این جنسی از هوش میتونه از انسان باهوشتر بشه و از طرف دیگه میتونه یک جنسی از هوش بیگانه رو که حتی برای ما آشنا نیست تولید بکنه خیلی راجع به این الان صحبت شده اتفاقا همین بحثی هم که الان شما فرمودین راجع به اینکه بعداً ما چهجوری باید این هوش رو کنترل بکنیم بحثهایی که اصطلاحاً میگن الاینمنت یعنی یه همراستاسسازی هوش مصنوعی با ارزش‌های انسانی الان یکی از مهم‌ترین بحثهای فلسفی که توجه هوش مصنوعی دارن روشون کار می‌کنن یکی از اصلی‌ترین چیزهاشم دقیقاً همینه. یعنی اینکه ما بتونیم برای اون ایجیآیی که قراره تولید بشه یک جنسی از زیبایی‌شناسی رو تعریف کنیم تا اون زیبایی‌شناسی انسانی ما همراستا باشه که در نهایت اون جنسوش مصنوعی اقدام به نابود کردن خود انسان نکنه. این خیلی راجع به این‌ها صحبت میشه. اتفاقاً اصلاً دیدگاه پازیتیوی هم نیست نسبت به علم. یعنی کاملاً برعکس جنس علم‌گرایانه به قول معروف مذهبوارانه‌ای که ما قبلاً راجع به علم داشتیم الان بحثهای عمده فلسفی هوشون مسولی عمدتا بسیار بحثهای با شک و تردید و با ق به قول معروف احتیاط بسیار بله اگر از به اصطلاح آدمای به اصطلاح دانشگاهی و آدمای به اصطلاح درس خونده صحبت می‌کنید درسته ولی ما الان موج علم گرایی و علمپرستی در دنیا خیلی فراگیره. ببینید نکته‌ای که هست اینه که بر خلاف تصور شما فلسفه از دیرباز به ماشین فکر می‌کرده و ادبیاتم همین طور. رمان مریشلی فرنکشتاین که در سال فکر کنم ۱۸۳۰ اینا نوشته شده اول قرن نوزدهم درباره تکنولوژیه. یعنی اون میگه که این یه ساینتیستی هست که یک دستگاهی رو ماشینی رو خلق می‌کنه که اول فکر می‌کنه این ماشین به اصطلاح به او کمک خواهد کرد ولی در نهایت حیولایی میشه که خودکار فقط بدون هیچ انگیزه‌ای به دست به کشتار و نابود کردن انسان‌ها می‌بره. بنابراین انسان در قرن یعنی مریشلی که یک زن جوانی بوده بود وقتی این رمانو نوشت او این رمانو علیه کانت نوشت در حقیقت اون‌ها از قرن هجدهم از آغاز قرن نوزدهم ما یک فلسفه تکنولوژی داریم که بعد الان فلسفه تکنولوژی هایدگر مثلاً یکی از فلسفه‌هاست و ما لازم نیست تا هایدگر هوش مسنوررو دیده باشه او به منطق تکنولوژی یعنی توجه کردن به اینکه تکنولوژی ابزار نیست مثل دوران قدیم بلکه تکنولوژی یک پدیده‌ای کاملاً متفاوتیست که یک منطق مستقلی داره یعنی درک کرده بودن که این بیل پلنگ نیست که شما هرجور دلت بخواد استفاده کنی و شما مسلط بر او باشید فلسفه تکنولوژی تکنولوژی رو به عنوان یک پدیده‌ای که مخلوق انسانه ولی به اصطلاح منطق درونی خودشو داره که انسان لزوماً بهش تسلط نداره و تمام این فلسفه‌هایی که توی قرن بیستم به وجود آمد اومده از مکتب فرانکفورت و جاهای دیگه اینا همه مربوط به شناخت تکن ماهیت تکنولوژیه و تمام این چیزی که شما میگید در با استفاده از اندیشه‌های اونا می‌تونه در حقیقت راجع بهش اندیشیده بشه یعنی ما از صفر آغاز نمی‌کنیم ما مارکوزه وقتی شما انسان تکبدیشو بخونید دقیقاً اون چیزی که ما الان هستیمو خوب حس می‌کنید متوجه آقای خلی من متوجه هستم کاملاً درست میگین ۱۰۰ حرفتون درسته خب بالا نمونه‌های حتی خیلی متعالی‌تر مریشلی شما می‌تونین مثلاً نمونه استانیسلالم رو مثال بزنید با سولاریست که عملاً نوعی از هوش رو پیش‌بینی می‌کنه که متفاوت اصلاً سؤال من اینا نبود من می‌دونم به هر حال حوزه تکنولوژی حوزه بحث فلسفه و ادبیات از دیرباز بوده سؤال اینه که الان برای اولین بار ما در موقعیتی قرار گرفتیم که این موقعیت شبیه موقعیت‌های علمی پیشین نیست این خیلی نکته مهمیه متفاوت است از تمام موقعیت‌های علمی پیشین و ما امکان مطالعه تجربی شکل خودآگاهی رو ممکن است به دست بیاریم. اینجا این سؤالیه که ببینید نگاه کنید شما هیچ موقع در فل اونچه که ما در فلسفه می‌آموزیم و در علمم همینطور اینه که شما یک مسئله دارید و حل این مسئله به این معنا نیست که مسائل شما تمام میشن. حل هر مسئله‌ای مسائل جدیدی خلق می‌کنن. یعنی کهه شما اینطور نیست که بگین علم الان مسائل ما رو حل کرده. شما بله حل می‌کنه یک مسئله رو ولی ۱۰۰ تا مسئله دیگه تولید می‌کنه و شما باز ناگذیر هستید که برا اونا فلسفه ورزش کنید. ولی یک جلسه دیگری باید صحبت بکنیم راجع به ادبیات و فلسفه خواهش می‌کنم بله بله بسیار خیلی مچ قربان شما بسیار خب آقای کوروش نکته‌ای وصل بفرماید مرسی بابک جان مرسی جناب خلجی خیلی استفاده کردم ببخشید من باز مزاحم شدم فقط سؤال من در همین زمینه بود آقای خلجی مثلاً شما عنوان کردید که مثلاً قدیم بیلوک کلنگ و اینا بود ولی در اصل همین کارکردو نداشت. یعنی وقتی ما در مورد قدیم حرف می‌زنیم اصلاً از همون زمان اسطوره آیا مثلاً به عنوان نمونه همین پیکر تراشی که به وجود اومد پشوانهش همون اسطوره نبود؟ یعنی یه جورایی اسطوره اون پیکرتراشیو خلق می‌کنه و اون مجسمه از اون اسطوره به قرا حفظش داره کمک می‌کنه یا مثلاً تو زمینه مثلاً معماری از موقعی که مثلاً خب عرفان چیز بود مثلاً تجلی آسمان بر زمین مثلاً معابد به وجود اومد یا بحث سایه و روشنا بود سبک معماری عوض شد منطقه به قول معروف هویت منطقه‌ای و تا به معماری امروز حتی موسیقی و سؤالم در اصل اینه که آیا اون سینما رو نمیدونم برای چی انتخاب شده؟ یعنی هنر همین کارکردا رو نداره که شما توضیح دادید اصلاً به جای سینما بذاریم هنر این سؤال اول من بود سؤال دومم اونجایی هستش که شما فرمودید که یه جایی هستش که ادبیات فلسفه است و یه جایی فلسفه این ادبیاده برای اینکه خودم بهتر متوجه بشم منظورتون این بود که فلسفه اون پرسش‌هایی که می‌کنه اون مفهومی که میده ادبیات وقتی روایت ریت می‌کنه اون روایت به قدری پیش میره که یک مسئله به یه مسئله جدیدی می‌رسه که دوباره یعنی یه موضوع جدیدی به فلسفه میده. من اینجا رو درست متوجه شدم. اگه میشه خواهش می‌کنم یه مقدار توضیح بدید. مرسی. بله ببینید من علتی که فقط سینما رو گفتم حرف شما کاملا درسته. یعنی هنر اونچه که من راجع به سینما گفتم راجع به هنر به طور کلی صادق هست. یعنی اینکه رابطه فلسفه با معماری، رابطه فلسفه با موسیقی، رابطه فلسفه با نمایش اصلاً هیچ کمتر از رابطه فلسفه با سینما نیست و میدونید که موسیقی در حقیقت بنیان فرهنگ غربی هست یعنی شما نمیتونید فلسفه غربو بدون موسیقیش بفهمید کسانی مثل نیچه و نمیدونم هیکل و همه اینا کسانی هستن که بنی به اصطلاح ساختمان اندیشهشون یا سیستم فلسفیشون موسیقیاییه یا کانت میگه که ساختمان فلسفه من یک معماریه و فلسفه ورزی رو به یک به اصطلاح عمل معماری تشبیه میکنه و این معماری استاره خیلی مهمیه و ما فلس رابطه‌ای که بین فلسفه و معماری هست رابطه همون طور که گفتم فیلسوفان هنررو بالاتر از فلسفه می‌دونستن یعنی فعالیت ذهنی انتضاعی و در حقیقت برای اینکه شما یک فرهنگی رو نبضشو بگیرید ببینید سالمه یا مریضه تشخیص بیماری‌های یک فرهنگ یا به اصطلاح انحطط یک فرهنگ یا شکوف‌های یک فرهنگ برای غربی‌ها مقیاسش هنره و مخصوصاً موسیقی یعنی اون‌ها ها روح یک فرهنگ رو در وحله اول و در بالاترین تجلیش در هنر می‌بینن و به همین دلیل هست که نقد هنری مهم‌ترین روشیست برای اینکه بفهمید یک هنر یک فرهنگی به به اصطلاح بیماری‌های مختلف دچار شده یا نه از نیچه تا از هگل به این طرف مخصوصاً نقد فرهنگی نقد نقد اجتماعی نقد سیاسی در حقیقت بر بنی نقد هنری بوده و این اونچه که من گفتم به خاطر اینکه یعنی بحثی که من کردم امشب راجع به سینما و سینما رو جدا کردم به خاطر اینکه یک دوره ۱۰ جلسه‌ای میخوام شروع بکنم درباره ۱۰ تا تم ۱۰ تا موضوع مثل مثلاً فرض کنید مرگ عشق نمیدونم پرید سفر و در این ۱ جلسه برای هر ۱ جلسه یک فیلم پیشنهاد کنم که شرکت کنندگان ببینن از قبل و در در خود جلسه ما یک متنی رو دربارش صحبت کنیم که یک متن ادبی یا و فلسفیست و در حقیقت راجع به یه موضوعی بیاندیشیم از سه راه از راه سینما از راه فلسفه و از راه ادبیات این کارو میشه در یه دوره دیگه راجع به معماری کرد یه دوره دیگه میشه راجع به موسیقی کرد یه دوره دیگه میشه راجع به نقاشی کرد یه دوره دیگه میشد راجع به تئاتر انجام داد. بنابراین علتش این بود که نه اینکه معتقد باشم سینما جداست از هنرهای دیگه در این اونچه که راجع به چیز گفتم فلسفه و ادبیات گفتم یا فلسفه و فیلم گفتم باید مفصل توضیح بدم من یه سری منابعی رو می‌گذارم که در حقیقت توضیح میدن که چگونه فیلم رو یعنی با بی فیلم فلسفه ورزی کنید با فلسفه در حقیقت خلق ادبی کنه حالا این خلق ادبی هم نویسنده خلق میکنه هم خواننده فیلم یعنی فیلم از فلاسوفی فلاسوفی از فیلم یک تم خیلی مفصلیست من یه سری منابعی رو قرار میدم در گروه واقع فلسفه که بتونه به دوستان کمک بکنه بیشتر در این باره مطالعه بله خیلی ممنون از شما آقای خرجی و همچنین دوستان حاضر در اتاق امشب و امروز آقای خرج چند بار من از شما خواستم که جلسه‌ای بذارید راجع به امروزم راجع به صادق هدایت صحبت کردید راجع به آقای شاملو هم صحبت کردید خب بعضی از دوستان اصلاً براشون یه شکرهایی پیش اومده که اگر یک موقع فرصت داشتید بهخصوص راجع به شامرو یک جلسه‌ای قرار بود داشته باشیم که هنوز این اتفاق نیفتاده و در اون جلسش احتمالاً در آرنتخانه‌ای شاید به اون سوالاتی که دوستان دارن اونجا پاسخ داده شود حتماً حتماً هم هدایت هم شاملو خیلی مهمن از این جهت که هرچه بیشتر راجع به اونا فکر کنیم و صحبت کنیم به شناخت خودمون بیشتر کمک می‌کنه. یعنی در حقیقت ما برای خودآگاهی باید به این قله‌هایی که در فرهنگ ما وجود داشتن به اونها توجه کنیم. اونا مظهر و بهترین تجلیات خودآگاهی جمعی ما هستن. بنابراین خیلی مهمن و بعد چه خوشمون بیاد چه خوشمون نیاد ماییم و باید راجع به خودمون فکر کنیم وت بفهمیم خودمون حتماً در یک فرصتی این کارو خواهیم کرد بسیار خب اگر نکته دیگری نیست دیگه من متشکرم از دوستان به زودی من به اصطلاح درباره این جلساتی که میخوام برگزار کنم در هم صفحات رسانه اشتباه که هست می‌نویسم و امیدوارم که دوستانی که علاقه‌مند هستن بتونن شرکت کنن. بابک جان خیلی ممنونم از شما از یکایک دوستانم سپاسگزارم تا یه وقت بود. خواهش می‌کنم.