«تمدن ایران باستان» ابداعی مدرن است: گذشته‌ی ما ایرانیان به چه کار امروز می‌آید؟

سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان گرامی در کلاب هاوس و در یوتیوب. امیدوارم که حالتون خوب باشه و من خیلی شرمندهم از این دست چلفتی بودن فنی من که باعث میشه که دوستان اذیت بشن یا نوز بشنون یا قطع بشه. من سعی میکنم با کمک دوستانم مسئله رو کشف بکنم که مشکل چیه و چگونه میشه حلش کرد. امروز میخوام راجع به موضوعی اشاره کنم که در حقیقت خیلی بحث روز هست به دلیل اینکه من مدام می‌بینم که مشکلات و بحران‌هایی که ایران پیدا می‌کنه از جمله همین حمله نظامی باعث شده که این مسئله تشدید بشه و اون یک جریان ایرانگرا یا ایرانپرست یا میهندوس یا ناسیونالیست که داره رشد پیدا می‌کنه و تقریباً داره به عنوان هم آلترناتیو جمهوری اسلامی و هم به عنوان راه حلی برای جمهوری اسلامی برای برون اومدن از ببستهاش داره مطرح میشه یعنی یه عده معتقدن که ایرانگرایی راه حلیست برای دوام جمهوری اسلامی یه عده معتقدن که ایران‌گرایی یک راهیست برای خلاص شدن از شر جمهوری اسلام حالا این ایران گرایی خیلی مسئله مهمیست و ولی مسئله امروزی نیست یعنی در حقیقت ناسیونالیسم به روایت ایرانیش همزاد هست با مدرنیسم یعنی وقتی که اندیشه‌های تجدد و مدرنیته وارد ایران شد همزمان با اونها ناسیونالیسم شکل گرفت یعنی از یک طرف وضعیت موجود وضعیتی ناخوشایند و در قیاس با تمدن اروپایی منحت و عقبمانده تصویر میشد و از طرف دیگر ما یک ایران آرمانی و دوران طلایی داشتیم که با آمدن اسلام از بین رفت و در حقیقت این ایران باستانی که در این دوره متولد شد به ما یک هویتی میداد که بتونیم در عین نفی اونچه که هستیم یک چیزی باشیم که با غرب در حقیقت نه تنها رابطه‌مون برابره که اصلاً برتر از اونم هست به دلیل اینکه اون ایران باستان تمدنی بزرگتر و تمدنی تأثیرگذارتر از تمدن یونانی شمار می‌رفت و حتی اونچه که در یونان بود معتقد بودن که تحت تاثیر ایران هست و ایران همه جا تأثیرش خیلی مهم بود یعنی شما انواع و اقسام کتابا می‌بینید که ایران اینجا تأثیر گذاشت ایران اونجا تأثیر گذاشت اندیشه ایرانی در فلان جا تأثیر گذاشت و در حقیقت یک هویتی که هویت متناقضی بود یعنی از یک طرف قرار بود ما به سمت شدن یعنی یک ایرانی بسازیم که تاکنون نبوده یعنی ایران مدرن که تاکنون نبوده و از طرف دیگه ما میخواستیم اون ایرانی که بوده و از بین رفته رو نگه داریم این همزاد بودن ناسیونالیسم و مدرنیسم باعث میشد که در حقیقت ما در برابر مدرنیته یک رابطه دوگانه‌ای داشته باشیم یعنی عشق و نفرت یعنی هم خودمون رو اون غرور ایرانی در ما اجازه نمیداد که ما خودمون رو از نظر فکری و فرهنگی وامدار غرب بدونیم و از طرف دیگه ما به شدت می‌خواستیم بگیم که اون ایران ما در حقیقت یک ایرانی بوده که می‌تونسته مثل همین غرب خیلی سرامت باشه و در تارک آسمان تمدن‌ها بدرخش. خب بنابراین خیلی مهمه که ما ببینیم که این به اصطلاح ناسیونالیسم ایرانی که از ۱۵۰ سال پیش تا حالا به اشکال مختلفی درآمده و و گروه‌های مختلفی به اون پناه بردن این چیست و چگونه باید فهمیدش و به مخاطراتی که ممکنه چنین تلقی از ملی گرایی در ایران دچار بشیم آگاه بشیم و در در نظر داشته باشید که اونچه که من امروز میگم در فراتر از مسئله ناسیونالیسم خواهد بود و به طور کلی به نگاهی که ما به خودمون داریم و نگاهی که به گذشتمون داریم برمی‌گرده. خب ما وقتی که از تاریخ ایران صحبت می‌کنیم، وقتی که از تمدن ایران صحبت می‌کنیم یعنی داریم از یک چیزی صحبت می‌کنیم که در تاریخ ایران شما نشانی از او نمی‌بینید. یعنی در تاریخ ایران کسی از تاریخ ایران صحبت نکرده که در تاریخ ایران کسی از تمدن ایران سخن نگفته. بنابراین تعبیر تاریخ ایران تعبیر تاریخ تمدن ایران یا تمدن ایران ت تعاویریست جدید. تعابیریست که ما در اثر برخورد با تجدد اروپایی اون‌ها رو درک کردیم و دریافتیم و اولین بار ما تاریخ ایران رو از اروپایی‌ها شنیدیم. اون‌ها چیزی نوشتن به نام تاریخ ایران. اون‌ها چیزی گفتن به نام تمدن ایران. بنابراین ما حتی خودمون خالق ایده تاریخ ایران و تمدن ایران نیستیم. بلکه این ایده رو کاملاً اخذ کردیم و یکی از مظاهر غرب‌زدگی ما همین هست که ما خودمون رو اونجور که دیگری می‌فهمه می‌فهمیم یا اونجور که دیگری می‌پسنده درک می‌کنیم. این یکی از اشتباهات بزرگ ادوارد سعید بود که فکر می‌کرد که یک شرقی وجود داره و یک غربی و این شرق به وسیله غربیاب ابداع شده و برای اینکه براشون سلطه پیدا بکنن و استعمار کنن در حالی که مشکل واقعی اینه که اون شرقی که ابداع شده شرقیست که خود شرقی‌ها بیشتر می‌پسندن تا اونچه که پیشینیانشون می‌فهمیدن از شرق یا اصلاً نمی چیزی به نام شرق نمی‌فهمیدن یعنی ما دوست داریم که ایران یک تمدنی رو فرض کنیم که ایران یک تمدنی داره و اون تمدن مورد یعنی همه غربی‌ها اعتراف کردن به عظمتش و ولی متوجه نیستیم که فهم غربی از این مسئله با اونچه که ما می‌فهمیم تفاوت داره. یعنی ما ف ما مسئله تمدن و تاریخ رو همچنان به شکل سنتی و در قالب سنتی می‌فهمیم. بنابراین وقتی که ما صحبت می‌کنیم از اینکه یعنی وقتی ما مواجه شدیم با مدرنیته اولین سوال این بود که خب این فاصله یا این به قول خود اون روشنفکران این عقبموندگی برای چی به وجود اومد؟ ما باید اینو توضیح می‌دادیم یعنی باید می‌گفتیم چرا ما ایرانیا به این وضع افتادیم بلافاصله توضیحش این بود که یک تمدنی داشتیم به نام تمدن ایران باستان که همه چیز درش خوب بود همه چی عالی بود همه چی پرفکت بود ولی این عربا اومدن و زدن و همه چیزو به هم ریختن و اگر شما آثار کسی مثل آقا خان کرمانی بخونید می‌بینید که میگه عربا هیچی نداشتن هیچی یک مش عرب بیابون نشین بودن که نه شهر داشتن نه تمدن داشتن یا دولت هیچی نداشتن این‌ها تمد حمله کردن به ایران و اونچه که ما داشتیم رو تواه کردن کتابای ما رو سوزوندنم نیاث ما رو از بین بردن و بعد در توجیه اینکه چرا اون تمدن ایرانی تداوم پیدا نکرد یا چرا اون وسعتی که ما در آثار فکری یونان می‌بینیم در ایران نیست همشونه که کتابخونا رو آتیش زدن آقای ذریخ دو قرن سکوت نوشته و دیگران دیگران تمام این به اصطلاح وضعیت کنونی ما ب بر اساس یک سری اتفاقات ناگواری که از بیرون رخ داده یعنی بر سر عوامل بیرونی توضیح داده میشد و بعد وقتی که غربی‌ها برای ما تاریخ نوشتن یعنی برای اولین بار کسی مثل ادوارد بران تاریخ ادبیات نوشت و بعد تاریخ ایران رو غربیا نوشتن و بعد سنت به اصطلاح شرقشناسی حالا چه در اروپ اروپا چه در روسیه ما متوجه شدیم مثل داستان نفت ما متوجه شدیم یعنی اینجور فکر کردیم که ما یه چیزی داریم به نام نفت که این مال ماست و این اروپاییا اومدن این رو در حقیقت به نفع خودشون چیز کنن حق ما رو ببرن و به اصطلاح اونچه که اذان ماست رو به ناحق تصرف کنن نقد بعد به همین معنا ما دارای تاریخ شدیم ما یه تاریخی داریم یه تمدنی داریم که این خیلی باارزشه ناگهان فهمیدیم که تخت جمشید یه جای خیلی مهمیه ناگهان متوجه شدیم که فردوسی زبان ما رو نجات داده اگر شما به کتاب اسفند رستم اسفندیار شاهخ مسکوب رجوع کنید اول کتاب فحش بد و بیرای خیلی بده به ایرانیا که چرا فردوسی رو تا حالا فراموش کرده بودن و بعد ناگهان فهمیدیم ما یه چیزی داشتیم به نام هنر یه چیزی داشتیم به نام معماری یه چیزایی داشتیم که بهشون میگن آثار هنری و اینا چیزای باارزشین یعنی برای اولین بار ما به چیزهایی به ارزش چیزهایی توجه کردیم به چیزهایی رو ارزشمندونستیم که پیش از اون اصلاً ار ارزشی براشون به این معنا قائل نبودن در نتیجه این غربی‌ها بودن که می‌گفتن این اثر اثر تاریخیه و با یا این اثر اثر هنریه و بر اثر اساس اون ارزیابی ذهن غربی بود که این برا من میشد با ارزش ناگهان اینا همه میشدن آثار تاریخی هرچی نمی‌دونم تو خونه‌های مادربزرگا کاسه بشخواب بود اینا میشدن چیزای خیلی گرون در بازار به اصطلاح هنر و گیوه و نمیدونم سماور و قالی و اینا همه به دیوار در آویخته میشدن به عنوان چیزهایی که نماد اون تمدن باشکوه گذشته در دوره پهلوی ما دو گرایش متضاد میبینیم که دوباره رشد پیدا می‌کنه. یکی ناسیونالیسمیست که در حقیقت میخواد تداوم کاملاً کاذبی رو ادعا بکنه در تاریخ ایران بگه که ما یک اونچه که در ایران باستان داشتیم اون تاریخ به رغم اینکه اسلام آمد و اسلام ال کرد و بل کرد اون تاریخ تا امروز تداوم پیدا کرده مخصوصاً هانری کورن که با به اصطلاح حالا حالا دیگه در یه جلسه‌ای توضیح میدم که ب بعد خوانده شد کارنورن کسی بود که یک به چیزی باور داشت به نام اسلام ایرانی و معتقد بود این اسلام ایرانی غیر از اسلام عربی و ترکی و این‌هاست و ویژگی این اسلام ایرانی اینه که هسته اصلی اون رو اندیشه ایرانشهری و به اصطلاح حکمای پهلوی تشکیل میده و این تا امروز هست در نتیجه وقتی که محمدرضا شاه در اون جل چیز در جشنی ۲۰۰۰ سالی دز۰ سالی وقتی میگه که کورش بخواب ما بیداریم یعنی من تداوم کورشم و به این وسیله در حقیقت این اینناسیونالیسم در پیرویت بخشیدن به یک حکومتی بود که به هیچ وجه هیچ نسبتی با پادشاهی ایلان ماس نداشت و یک گسست نه تنها تاریخی بلکه یک گسست فکری و سیاسی هم اون رو جدا می‌کرد از ایران باستان در دوره در دوره محمدرضا پهلویست که این ایرانگرایی با اسلام سیاسی که در ایران داره رشد پیدا می‌کنه تقابل پیدا می‌کنه و اسلام سیاسی جهانوطنه به قول اقبال میگه این وطن مصر و عراق و شام نیست و با ایده اتحاد اسلام حالا این ایده اتحاد اسلامی یا پن اسلامیزم درست همزاده با تجدد یعنی وقتی تجدد میاد یه یه عده هستن که معتقدن ما یک دوره‌ای داشتیم درخشان اون مربوط به دوران اسلامیه یه عده معتقد بودن که ما یه دوره درخشانی داشتیم مال مربوط به دوران ببخشید صدای من قطع شد بله بله ببخشید بنابراین تجدد در ایران به طور تناقض آمیزی همزاد شد با دو گرایش به اصطلاح گذشته گرایانه یکی به ایران باستان برمیگشت یکی هم به اسلام عصر ذرین اسلامی خب یه و هر دوی این‌ها در حقیقت می‌خواستن که یعنی اگه شما کتاب به صورت دروازه تمدنی بزرگ مال محمدرضا شاه رو بخونین این از نظر این‌ها تمدن غربی فقط در عرصه تکنولوژی و علم بود که بر ما برتری داشت وگرنه ما از نظر فرهنگی از نظر ارزش‌های زندگی از نظر هنر و ادبیات و از نظر هر چیزی که مربوط به جهان به اصطلاح ذهنی و روحی ما میشه ما از غربی‌ها برتر بودیم این برتری رو هم اسلام‌گرایان باور داشتن و هم ایرانگرایان اگه شما مثلاً به کسروی به نوشته‌های کسروی نگاه بکنید به کش به نوشته‌های حتی ستزن تقی‌زاده و نمی‌دونم علامه قزوینی و خیلی‌های دیگه کسانی که در حقیقت پیشگامان تجدد بودن معتقد بودن که این غرب و این تمدن اروپایی فقط در زمینه به اصطلاح علوم طبیعی و تکنولوژی پیشرفت کرده بنابراین ما در برابر غرب ما نباید دچار بحر بحران‌هایی بشیم که غرب شده و اون بحرانهایی که غربش دچار شده به دلیل از دست دادن معنویتیست یا اون نظام به اصطلاح جهانبینیست که ما خودمون داشتیم و ما نیازی نداریم اونو از غرب بگیریم وقتی شما نوشته محمدرضا شاه رو می‌خونین بسیار بسیار قاطعانه تر از جلال احمد و دیگران غرب رو غرب فرهنگی رو نفی می‌کنه و معتقده که ما در در مواجهه با غرب به هیچ وجه ما متکی به اون‌ها نیستیم بلکه ما از اصالت فرهنگ قائل هستیم این اصالت فرهنگی شد یک مسئله مهم و اصالت داشتن اینه که ما باید هویت خودمونو داشته باشیم و این هویت خودمون یه چیزی بود که حالا برای اسلامگراها میشد دوره به اصطلاح اسلام برای ایران‌گرایان میشد ایران باستان یعنی هویت چیزی بود که بر اساس یک تاریخ بسیار دور تصور میشد اما نکته مهم اینه که برای هیچ کدوم از این‌ها اون تاریخ و اون تمدن چیزی نبود که در گذر زمان سپری شده باشه یعنی وقتی که اسلامگراها یا ایرانگراها از ایران باستان یا اسلام دوره‌های اسلامی صحبت می‌کنن نه به عنوان یک دوره‌ای که گذشته و پایان یافته بلکه به عنوان یک دوره یک حقیقتی که وجود داره هنوز و ما اینیم که باید به او اعتقاد داشته باشیم وگرنه ما دچار انحراف خواهیم شد. بنابراین شما وقتی که در کلام ایرانگرایان می‌بینید که از تمدن ایرانی صحبت می‌کنن براشون تمدن ایرانی یا ایران باستان یک حقیقت هستی شناختیست. یعنی یک چیزیست که هست یک چیز مادی که شما می‌تونید برید توی کتاب‌ها بگید ببینید اینجا ایران کلمه ایران اومده اونجا کلمه ایران اومده اونجا در اونجا به مثلاً فرض کنید که فلان کتیبه هست یعنی اونچه که اونها تمدن ایران باستان می‌نامیدن یک حقیقت لایال و ثابت به اصطلاح آرمانی بود که تجسم مادی داشت به همین دلیله که تمدن برای این دسته از به اصطلاح این گونه تفکر یک چیزی بود که غربی‌ها باید به ارزش او پی ببرن. اگر غربی‌ها امروزه فکر می‌کنن که خیلی مهمن این مشکل اوناست. ما برخلاف بسیاری از تمدن‌های دیگه اصلاً اعتقاد نداشتیم که نداریم یا هم که اون تمدن دیگه نیست و به همین دلیله که مدام معتقد هستیم که ما اونو داریمش یعنی وقتی که میگیم ما داریم ما تمدن داریم ما فرهنگ داریم ما ادبیات داریم به اصطلاح نسبت تملک میدیم به اون شما یک چیز مادی رو می‌تونین تملک کنین چیز به اصطلاح معنوی و ذهنی رو که نمی‌تونید تملک کنیم و بنابراین برای ما تمدن فرهنگ ادبیات و اون گذشته شکوهمند یک حقیقت کاملاً جوهری مادیست که ما الان دارای اون هستیم. وقتی میگیم که ما ابن سیناها داشتیم، ما فارابی‌ها داشتیم، یعنی چون که ما ایرانی هستیم، ماک یک تمد یعنی خودبهخود وقتی متولد میشیم، مالک یک تمدن بسیار باشکوهی هستیم که در اون آدم‌های بسیار مهمی وجود دارن. خب می‌دونیم که ما در عصر جدید ما ایرانی رو کشف کردیم که هرگز نیاکان ما حداقل از ورود اسلام به بعد نمی‌شناختن. یعنی ایران باستان با و بعد خود تاریخ ایران بعد از اسلام تماماً کشف غربی‌هاست. یعنی الان اگر ما افتخار می‌کنیم به سهروردی باید بدونیم که سهرهوردی هیچگاه در طول تاریخ فلس به اصطلاح فلسفه و علم در ایران تدریس نشد و به هیچ توجه نشد. حتی وقتی من قم بودم ما کسی رو پیدا نکردیم که به ما حکمتشراق درس بده. ابن سینا رو اگر ما افتخار خودمون می‌دونیم خیلی از آفق نمیدونم رازی رو ابوریحان بیرونی رو نمی‌دونم بیحقی رو فردوسی رو ابن خلدون و اینا همه کسانی بودن که در خاطره کسانی که در این سرزمین که ما ایران می‌نامیم بودن کاملاً غایب بود یا فاق خاطره ما یک خاطره کاملاً متفاوتی بود و ما چیزی به نام تاریخ ایران اصلاً نمی‌شناختیم شما اگه تاریخ بیحقی رو بخونین بیحقی مال قرن چهارمه اواخر قرن چهارم و اول قرن پنجم بهحقی میگیم از تاریخ شاهان پیش از ایران هیچ نمی‌دونم و بیحقی اصلاً نامی از فردوسی هم نمی‌بره و شما در طول تاریخ هم بسیار به ندرت به اسم فردوسی برمی‌خورین به خاطر همینه که مسکوب فحش میده به ایرانیا به خاطر جفا کردن بر به اصطلاح گذشتهشون و افتخاراتشون ولی همین فردوسی که کاملاً فراموش شده در عصر جدید میشه کسی که زبان فارسی و هویت فارسی و اصالت فارسی رو حفظ درست کرد. خب ببینیم که حالا من اونچه که می‌خوام بگم اینه که ما نتونستیم درک کنیم که تمایز ما با غربی‌ها این نیست که اون‌ها یه چیزی دارند به نام تاریخ و ما هم یه چیزی داریم به نام تاریخ که تاریخ ما با تاریخ اون‌ها متفاوته. تاریخ ما بر تاریخ اون‌ها تأثیر گذاشته. درست مثل اینکه شما یک چه می‌دونم یه خونه‌ای رو یه عمارت بسیار باشکوهی رو تصور کنید که این مال ماست ولی و از عمارت غربی‌ها بزرگتره بسیار باارزشتره نمیدونم مصالحی که درش به کار رفته بسیار گرونتره مسئله ما این نیست که تاریخ ما متفاوته با تاریخ اونها و حالا خوبه یا بده بلکه مسئله اساسی که ما بهش کمتر توجه کردیم اینه که بینش ما بینش تاریخی ما متفاوته یعنی درکی که ما از تاریخ داریم و درکی که ایرانی‌ها حالا چه در دوران باستان چه در عصر کنومونی از زمان دارن و امروزه در علوم مختلفی در آنتروپولوژی انسانشناسی و رشه‌های مختلف می‌دونیم که تفاوت ملت‌ها به اون چیزی نیست که به دست آوردن بلکه به نوع نگاهیست که دارن و اونچه که به دست میارن در حقیقت حاصل نوع نگاهیست که به چیزها دارن یعنی شکلی که می‌فهمن شکلی که زندگی می‌کنن تعیین می‌کنه اون چی روزی که اون چیزی رو که در عمل متحقق میشه بنابراین فرق غذای ایرانی با غذای مثلاً ایتالیایی در این نیست که اونا پاستا درست می‌کنن ما مثلاً کله پاچه در اینه که در نوع نگاه ما به غذا فهم ما از طبیعت فهم فهم ما از خوردن، فهم ما از آشپزیست. این درک متفاوت اونوقت اینه که این درک متفاوت چیزیست که اونوقت ما رو می‌بره به فهم تحولات تاریخی به صورتی که دیگه اشخاص و نیت افراد و آدمای خاص اونقدر تأثیر ندارن که ساختارهای بسیار بنیادی یک فرهنگ و و شیوه‌های الگوهای فکر کردن و عمل کرد زندگی کردن فرهنگ‌ها. یعنی فرهنگ‌ها رو میشه تقسیم‌بندی کرد. نه بر اساس اینکه الان پول دارن یا پول ندارن یا نمی‌دونم مهربونن یا مهربون نیستن بلکه بر اساس اینکه الگو از الگوهای متفاوتی از فکر کردن پیروی می‌کنن. بنابراین اگر ما اینجوری ببینیم یعنی به جای اینکه ببینیم ایران تاریخش چیه و این تاریخ بچسبیم به این تاریخ به عنوان بنیاد هویت ببینیم ما ایرانی‌ها چگونه به تاریخ نگاه می‌کردیم یعنی درک ما از تاریخ چه بوده و چه تفاوتی با درک مثلاً یونانی‌ها داشته به تاریخ اونوقت برای ما این سؤال پیش میاد که این درک یونانی از تاریخ چگونه بوده که به پیدایش یک کسی به نام هرودوت می‌انجامه که می‌تونه تاریخی بنویسه که اون تاریخ نه فقط به اصطلاح بنیاد تاریخنگاری رو تا امروز بنا می‌گذاره بلکه در در یونان بلکه در کل جهان یعنی الان اون چیزی که ما به نام تاریخنگاری علمی می‌شناسیم در حقیقت آغازگاهش هرودوت هست و چرا هرودوت می‌تونه یک منبعی باشه برای ما ایرانی‌ها برای اینکه بدونیم در دان ایران باستان چه گذشته چرا هرودوت تاریخ ایرانی‌ها رو می‌نویسه ولی ایرانی‌ها نه تنها تاریخ خودشونو نمی‌نویسن که تاریخ یونانی‌ها و ملت‌های دیگرم نمی‌نویسن چرا ما الان بخوایم کوروش رو بشناسیم میریم کتاب گزنفون رو میخونیم و به اون ارجاع میدیم چرا ما از دست هرودوت عصبانی میشیم که چرا فلان جا از شکست ایرانی‌ها صحبت صحبت کرده و همون هرودوت رو ستایش می‌کنیم به خاطر اینکه مثلاً فرض کنید شکل حکومت ایرانی‌ها رو بسیار تحسین کرده یعنی ما چرا مثل یونانی‌ها تاریخو و مثل غربی‌ها تاریخو ننوشتیم و به یاد نمیاریم ولی ی یه چیزی داریم به نام تاریخ که بیش از اون که تاریخ باشه یا تمدن باشه یک جوهر ثابتیست که مثل یک جواهرات جواهرات مادی ما می‌تونیم در دنیای امروز هویتمون رو و اصالتمونو بر اساس اون تعریف کنیم. خب می‌دونید که تمدن اسلامی بعد از اینکه جمهوری به اصطلاح بنیادگرای اسلامی به قدرت می‌رسن و جمهوری اسلامی درست میشه و اون ایدئولوژی اسلامی هم کمکم جذابیتشو از دست میده ما یک ناسیونالیسم ورژن جمهوری اسلامیشو داریم و اون ایران اسلامیه یعنی کلمه ایران اسلامی ساخته جمهوری اسلامیست بعد از پایان جنگ و در حقیقت زوال ایدئولوژی جذابیت ایدئولوژی اسلامی و ایران اسلامی چیزی بود که سعی می‌کرد اون ایدئولوژی رو که الان مقبولیت خودشو از دست داده بود با یک نقاب و لعاب ایرانگرایی کاملاً کاذبی بپوشونه و می‌بینید که ایران رو آقای خامنه‌ای می‌خونه و آقای پهلوی می‌خونه و دیگرانم می‌خونن یعنی ناسیونالیسم میشه مهمترین در حقیقت دستاویزی برای مشروعیت دادن به گرایش‌های سیاسی و این مسئله در حقیقت تبدیل می‌کنه ایران‌گرایی رو یا ناسیونالیسم رو به یک نوع مذهب جدید. یعنی مذهبی که شما باید بهش اعتقاد داشته باشین. نمی‌تونین راجع بهش بحث بکنین. نمی‌تونین راجع بهش نقد بکنین. نمی‌تونین شما یک تصوری داشته باشید از ایران که نشه باهاش یک حکومتو مشروعیت داد که نشه باهاش به اصطلاح یک موقع موقعیت امتیاز اجتماعی به دست آورد و همه اینا رو ما از خودمون می‌دونیم. یک مسئله مهم که وجود داره اینه که تاریخ و همه چیزی که ما به عنوان جهان هر چیزی که در جهان انسانی هست زبانه یعنی وقتی که یک کلمه‌ای نیست وقتی که یک گفتمانی وجود نداره یعنی اون چیز وجود نداره ولی برای ما اینطوری نیست برای ما حقیقت غیرزبانیست به همین دلیل همیشه که هر در برابر غرب هر موقع که ما دیدیم که یک چیزی اونجا هست که مایع حسرت و مایع تمنا و خواهش ماست و ما نمی‌خواستیم اعتراف بکنیم به نداشتنش ما همیشه ادعا چه ایران‌گراها چه اسلامگراها این کاملاً مشترکه بینشون ادعا کردن که ما اینو داشتیم منتها به این اسم نبوده یعنی به این اسم نمی‌خوندن در نتیجه می‌تونیم ما اونوقت از به اصطلاح نوشته کوروش رو طرفدار حقوق بشر بنامیم می‌تونیم ایران باستان رو اونوقت با اوصافی مثل عدالت‌خواهی و مثل نمی‌دونم عقل‌گرایی و اینجور چیزا توصیف کنیم. می‌تونیم در تاریخ خودمون در حقیقت هر چیزی که غربی‌ها میگن رو پیدا بکنیم. می‌تونیم برسونیم تاریخ معماری بنویسیم، تاریخ نام هنر بنویسیم، تاریخ جامعه بنویسیم، تاریخ دولت بنویسیم، تاریخ قانون بنویسیم. با این توجه که ما این قانونی که میگیم این قانونیست که از جنس قانون غربی‌هاست ولی خیلی بهتر از اونه. یعنی در حقیقت ما در یک حالت کاملاً ریاکارانه هم محتاج به غرب بودیم و هم تظاهر می‌کردیم که اونچه که غرب داره آنچه خوددا چیز بیگانه نباید تمنا بکنه این هم در زمان شاه بود و امروزه هم این ناسیونالیسم دوباره به اصطلاح سر برآورده و به عنوان یک مرحله بعد از جمهوری اسلامی یا بعد از این جمهوری اسلامی داره داره تبدیل به یک به اصطلاح تصور عمومی میشه اما اینو قبلاً باید توضیح بدم که ناسیونالیسم این شکلی یعنی ناسیونالیسم در حقیقت اقتدارگرا یه مربوط به ایران نیست الان نه گ نه در گذشته نه الان یه بخشی از جریان عمومی جهانی بوده یعنی الان در اروپا هم و در آمریکا هم ناسیونالیسم اقتدارگرای راست افراطی دقیقاً مثل مال ناسیونالیسم ما در حال گسترش هست. ترامپ میگه ما باید عظمتی رو که آمریکا داشته برگردونیم. یعنی چیزی در گذشته آمریکا بوده که بسیار عظمت داشته باشه و اون باید برگرده. در اروپا هم همین طور سیاست‌های ضد مهاجر، سیاست‌های ضد جهانی شدن اینا همه مربوط به یه ناسیونالیسمیست که ما یه جزئی از اون هستیم. بنابراین حالا در یه جلسه بعد باید اینو در چارچوب جهانی دید اما ما چگونه الان تاریخو می‌فهمیم؟ ما گرایش داریم به اینکه همونطور که محمدرضا شاه میگه که کورش به خواب ما بیداریم ما گرایش داریم به اینکه ما یه چیزی رو به نام ایران و ملت ایران تصور کنیم که در طول تاریخ تداوم داشته یعنی از زمان ایران باستان تا امروز یه چیزی بوده به نام ملت ایران آقای جواد طباطبایی میگه که ما دولت نداشتیم ولی ملت داشتیم و این ملت در حقیقت یک درکی از ملت وجود داشته که باعث میشه که ما باور داشته باشیم که ایران یک حقیقت اصیلیست که فرقش با کشورهای دیگر منطقه اینه که بسیار کهنه. در نتیجه آقای طباطبایی به راحتی می‌تونه کشورهای منطقه را همه ساختگی و جعلی بدونه. همونطور که خیلیا می‌دونن. یا این آقای آقای که امروزه شروع کرده به صحبت کردن راجع به اتحاد فلاط ایران و معتقدن که ما باید یک اتحادیه یک به اصطلاح واحد سیاسی فراملی بسازیم که ایران در او سروری و هژمانی داشته باشه. این گفتمان خب خیلی به درد جمهوری اسلامی می‌خوره به دلیل اینکه جمهوری اسلامی با این گفتمان هم می‌تونه در برابر گرایش‌های تجزیه خواه مقاومت کنه هم می‌تونه روشنفکران منتقد خودش جریان‌های سکولاری رو که منتقد جمهوری اسلامی هستن به نام ایران منکوب کنه هم می‌تونه در برابر کشورهای دیگه در حقیقت یک تبلیغات جنگ نرم هست برای اینکه در ذهن در افکار عمومی منطقه ایران به عنوان تمدن برتر به اصط شناخته بشه. خب کاری که من می‌خوام بکنم در حقیقت این هست که نشون بدم که اونچه که ما به عنوان ایران می‌شناسیم، اونچه که ما به عنوان گذشته می‌شناسیم، اونچه که ما به عنوان فرهنگ می‌شناسیم، اونچه که ما به عنوان تمدن می‌شناسیم، این‌ها همه چیزیست که ما در برخورد با غرب باهاش آشنا شدیم. یعنی گرچه گرچه کلمات قدیمین ولی ما به مفهومی به کارشون می‌بریم که در برخورد با غرب آموختیم. اما این به این معنا نیست که ما به شکل غربی اونا رو فهمیدیم. نه ما به شکلی که خودمون می‌فهمیدیم یعنی اون ساختار ذهنی که خودمون داشته اونا رو فهمیدیم در نتیجه خود فهم این نگونه فهم سنتی از مدرنیته باعث شد که مدرنیستای ما خودشون مانع اصلی به اصطلاح موفقیت پروژه مدرنیزاسیون بشن این سنت سنتی‌ها که سنتی بودن اون که بحثی درشون نیست ولی درک سنتی مدرنیست‌ها از مدرنیته به به شکست مدرنیته بسیار بیشتر کمک کرد تا مقاومت سنتگرایان و همونطور که الان میبینید در حقیقت دعوای بین سنتگرایان و مخالفانش بر سر قدرت مادیست نه بر سر به اصطلاح یک اصول و ارزش‌های معنوی در نتیجه هم کسانی که مخالف جمهوری اسلامی هستن این هویت ایرانی رو میخوان حفظ بکنن هم کسانی که در جمهوری اسلامی هستن و میبینید که از من نمیخوام براتون به اصطلاح لیست بدم که از یک طرف ما تمدن پژوهی حکومتی داریم که انواع و اقسام کتابا چاپ می‌کنن راجع به تمدن اسلامی تصور کنید که علیکبر ولایتی کتاب داره راجع به تاریخ تمدن اسلامی و این تمدن اسلامی به عنوان یک سرمایه سیاسی در جمهوری اسلامی داره ساخته میشه از اون طرف هم ما ایرانگرایان داریم که چه در آمریکا چه در ایران دارن سعی میکنن که به این تمدن اسلامی یک تجسد مادی بدن با انتشار کتاب‌ها با ساختن در حقیقت یک نمودی از اونچه که سپری شده بنابراین میبینید که تاریخ ایران دائرت المعروف بزرگ اسلامی تاریخ ایران می‌نویسه در ۳۰ جلد و این مادی کردن و ملموس کردن اونچه که اونها تمدن می‌خونن شده در حقیقت نشونه اینکه شما اصلاً نمیتونید انکار بکنید واقعیت اون چیزی که این‌ها تمدن مینامن بنابراین برای این‌ها تمدن همیشه ارجاع میده به یک امر ملموس در حالی که فهم غربی از تاریخ و تمدن چنین نیست و اگر اون‌ها توانستن از یونان تا امروز به این شکلی که زندگی کنن که زندگی کردن اون محصول نوع نگاهشون به تاریخ و نوع نگاهشون به زمان هست به عبارت دیگه شکلی که شما خودتون رو می‌شناسید یعنی خودآگاهی شما تابع فهم شما از زمانه اگر شما درکتون از زمان درک ایرانی باشه نوع خودآگاهی شما فرق می‌کنه اگر درکتون درک یونانی و غربی باشه شما خودتون رو به شکل دیگری می‌شناسین. خودآگاهی غربی خودآگاهی تاریخیست ولی خودآگاهی ما تا خودآگاهی غیر تاریخیست. این تفاوت بین بینش تاریخی ایرانی و بینش تاریخی غربیست که ما رو از هم جدا می‌کنه. بنابراین اگر ما بشینیم هزاران جلدم کتاب بنویسیم و انبوهی از نوشته‌ها و هر چیزی رو به عنوان تاریخ در کتابخونه‌ها پر بکنیم باز این فاصله ما غرب رو پر نمیک‌نه به خاطر اینکه اونچه که بین ما و غرب فاصله می‌اندازه در کله ماست نه در کتابهای ما اینکه ما با تاریخمون چنین برخوردی می‌کنیم این تعیین کننده اون چیزیست که ما الان هستیم و اونچه که الان انجام میدیم یعنی درک ما از گذشته ما با درکی که از الان داریم یکیه و اگر اون درکمون رو تغییر بدیم اکنونمونم تغییر پیدا می‌کنه من تو این جلسه سعی می‌کنم برای اینکه سوء تفاهم کمتر پیش بیاد به منابع اشاره بکنم و از دوستان خواهش کنم که به این منابع رجوع کنن حالا یا منابع مشابه که بحث رو خیلی دقیق‌تر دنبال کنن من از یک یکی از بزرگترین محققان تاریخ باستان که بسیار مرجع معتبریست برای تاریخ نگاران و فهم تاریخ باستان یاد می‌کنم به نام آرنولدو مومگلیانو که ایتالیاییست و در زمینه دوران باستان کارهاش بسیار مهم هست. کتابای متفاوتی داره ولی این کتابی که من الان بهش ارجاع میدم اسمش هست لفندوماندو سواق هیستیک بنیادهای شناخت تاریخی که مجموعه ۶ تا مقاله است که قبلاً سخنرانی بوده و در اینجا در اون چیزی که میخواد بگه در حقیقت این هست که ما همیشه فکر میکردیم که ملت‌های یا اقوام گوناگون تاریخ‌های متفاوتی که می‌نویسن این بستگی گی داره به شرایط خارجی مثلاً فرض کنید اگر در ایران اسلام نیاومده بود ما الان کلی تاریخ اینا ایران داشتیم و ایران باستان اما اینکه یک ملتی یا یه قومی تاریخ داره یا تاریخ نداره این مربوط به عوامل بیرونی بود میگه ولی من توجه کردم به اینکه چنین نیست بلکه هیستوریوگرافی یعنی تاریخنگاری تابع درک نگاهیست که اون اقوام یا ملت‌ها به تاریخ دارن بنابراین در فصل اولش میاد بین هیستوریوگرافی یا تاریخنگاری ایرانی ایران باستان یعنی تاریخنگاری یونانی و تاریخنگاری یهودی مقایسه می‌کنه و در کل این کتاب این مقایسه پیش میره و بعد توضیح میده که برای یونانی‌ها تاریخ در حقیقت یک چیزی بود که کاملاً با درک اون‌ها از جهان درکشون از جامعه درکشون از انسان و درکشون از نوع نظام سیاسی کاملاً هماهنگ بود. به عبارت دیگه روح یونانی یه روح سیستماتیکه. یعنی اگر شما بخواید یونان رو بشناسید یا مدرنیته رو بشناسید باید بدونید که اون‌ها روح سیستماتیک دارن. این روح سیستماتیک اقتضا می‌کنه که بتونن تمام اجزای جهانشون رو با همدیگه ارتباطشونو با همدیگه توضیح بدن. یعنی توضیح بدن که فرض بکنید تاریخ‌نگاری ما چه ربطی داره به درکمون از طبیعت، چه درکی داره در به درک ما از اخلاق، از حقوق و از سیاست. برای یونانی‌ها در عصری که هرودوت به در حقیقت ظهور پیدا می‌کنه اصلی که یونانی‌ها طبیعت رو کشف کردن. که اون‌ها در حقیقت از دوران اسطوره گذر کردن به دوران فلسفه. دوران اسطوره دورانیست که انسان طبیعت رو بر اساس اساطیر تفسیر می‌کنه ولی دوران فلسفه دورانیست که انسان سعی می‌کنه جهان رو بر اساس منطق درونی خودش توضیح بده یعنی به جای توس به اساطیر به منطق عقلانی پناه ببره اینجاست که یونانی‌ها به مفهوم ناموس یا قانون در حقیقت می‌رسن و مفهوم ناموس یا قانون یک مفهوم بسیار مهمیست همون چیزیست که ما رو امروز این چیزی که هستیم کرده و اون چیزی که اون‌ها رو هستن کرده یعنی در حقیقت تمام غرب رو شما باید بر اساس مفهوم قانون بفهمید همه چیزشو این یونانی‌ها بودن که برای اولین بار گرامر ابداع کردن ملت‌های دیگه بودن که الفبا درست کردن زبان‌های دیگه قبلاً به وجود آمده بود اما این یونانی‌ها بودن که توانستن برای نوشتار در حقیقت قاعده بگذارن و دستور زبان درست بکنن و این یونانی‌ها بودن که توانستن منطق ابداعا بکنن. منطق در حقیقت قانون اندیشهست و دستور زبان قانون زبانه و همه چیز باید برای اون‌ها بر اساس قانون به شکل سیستماتیک فهم میشد. یعنی اون‌ها اگر نمی‌تونستن یک چیزی رو در درون یک سیستم بر اساس قانون توضیح بدن اون میشه براشون یک مسئله و معما. بنابراین تفاوتی که با تمام ملت‌های دیگه داشتن و دارن در درکیست که از قانون دارن و نقشی که قانون داره در توجیه ارتباط درست یک چیز با چیز دیگر یا عدم ارتباطش به همین دلیل هست که همه علوم یونانی در ارسطو می‌تونن بر یک ساختار کاملاً منطقی به اصطلاح طراحی بشن یعنی ارسطو وقتی میگن معلم علم اول به دلیل اینکه نقشه جغرافیای دانش رو به شکل سیستماتیک و به شکل کاملاً منطقی توضیح میده میگه علم چند دسته است و این دسته‌ها و هر کدوم چند دسته هستن و اینا ارتباطشون با همدیگه چیه بنابراین این مسئله که انسان قادر هست که همه چیز رو بر اساس کشف منطق قانونی که بر اون‌ها هوشفرماز توضیح بده یونانی‌ها رو به این فکر هدایت می‌کنه که اونچه که ما جهان انسانی می‌نامیم یعنی اون شیوه زندگی کردنمون شیوه جامعه ساختنمون اون‌ها هم در یک قانونی دارن که اون قانونو انسان باید کشف کنه و انسان باید توضیح بده بر خلاف دوران قبل که قانون رو اساطیر و سنت تعیین می‌کرد و انسان شیوه زندگیش رو کاملاً درست و غلطشو از اون چیزی که قبلاً تعیین شده بود می‌گرفت ولی یونانی‌ها گفتن انسان می‌تونه این قوانینو کشف کنه منتها برای یونانی‌ها کشف قانون به معنای کشف مرزهای آزادی انسانم هست شما وقتی که قانون رو قانون می‌گذارید متوجه میشید که کجا می‌تونید عمل کنید کجا میتونید نمی‌تونید عمل بکنید برای یونانی‌ها و تا امروز برای غربی‌ها قانون یعنی آزادی و آزادی چون به عنوان غایت نهایی و آرمان اصلی انسان درآمد مسئله قانون بسیار اهمیت پیدا کرد هر جا که شما بتونید سیستم قانونی رو توضیح بدید می‌تونید در حقیقت محدوده آزادی رو هم تعیین کنید برای یونانی‌ها انسان یه به عنوان انسان آزاد چنین تعریف شد یعنی انسان آزاد هست به دلیل که به دلیل اینکه می‌تواند نظام زندگی خودش رو چه فردی چه اجتماعی رو می‌تونه طراحی بکنه و می‌تونه در حقیقت در اون نظام آزاد باشه. اون‌ها بودن که ایده دولتشهر رو یا پلیس رو ابداع کردن و دولتشهر یعنی اون نوع نظام اجتماعی سیاسی که از شهروندان آزاد تشکیل شده و این آزادی باید در تمام جهانبینی یونانی از اون دوره به بعد دیده بشه وگرنه شما نمیتونید بفهمید یونانو خب تاریخی که هرودوت نوشت یک تاریخیست که متفاوته با از هرگونه تاریخ‌نگاری قبل از او خب ما در ملت‌های گوناگون حالا از جمله در یهودی‌ها و ایرانی‌ها حالا ایرانی‌ها قدیمی‌تر از یهودی‌ها بودن ولی در ملت‌های گوناگون ما داشتیم اسنادی که نوشت نشون میده تاریخ خودشون رو می‌نوشتن در کتاب استر که کتاب مهمیست از از نظر رابطه ایران و یهود یک شاه هست که میگه که پادشاهان ایرانی وقتی که قبل از اینکه بخوابن یه کسی رو داشتن که براشون تاریخ میخوند که یعنی شرح حال میخوند شرح حال منتها حالا توضیح میدم از قول مبیل که به چه معنا تاریخ بوده بنابراین همه اینا بوده منتها این هرودوت اولین کسی نیست که قصه یک [موسیقی] دورانی رو می‌نویسه بلکه کسیست که فهم کاملاً متفاوتی داره از تاریخ و اون فهم متفاوتش از تاریخ موجب میشه که تاریخی بنویسه بنیان یک به اصطلاح بینش تاریخی و تاریخ‌نگاری کاملاً متفاوتی رو بگذاره و در یونانی هیستوریا به معنای پژوهش هست و این نکته خیلی مهمه یعنی برای یونانی‌ها تاریخیست که مربوط به جهان انسانی یکی از بزرگترین فیلسوفان تاریخ کالینگود یه کتابی داره به نام آیدی هیستوری که در فارسی هم ترجمه شده به نام مفهوم مفهوم کلی تاریخ میگه که کاری که هرودوت کرد نوشتن یک تاریخ علمی بود علمی به مفهوم سیستماتیک یعنی همون طور که شما می‌تونید درباره طبیعت طبیعیات داشته یکیانشناسی داشته باشید که اون کیهانشناسی بر اساس یک منطقی موجه باشه درش تناقض نباشه ارتباط اجزای مختلف با همدیگه توضیح داده بشه و همون طور هم شما می‌تونید تاریخ بنویسید یعنی شرح حال زندگی انسان رو برای اینکه شما باور دارید انسان آزاده و تاریخ محصول عمل انسان هست اگر و نگاه بکنیم به تواریخ دیگه از جمله ایرانی و یهودی اونچه که در تاریخ رخ داده در حقیقت داستان مشیت الهی‌ست نه داستان اونچه که این انسان‌ها در طول تاریخ در موقعیت‌های مختلف تصمیم کردن تصمیم گرفتن انتخاب کردن و عمل کردن بنابراین اگر شما انسان رو آزاد تلقی نکنید اگر انسان رو اسیر سرنوشت بدونید اگر خداوند رو حاکم بر قوانین او و بر دنیا و زندگی و مرگ او تلقی بکنید تاریخ معنی نداره از نظر یونانی و علم علم تاریخ ما نخواهیم داشت. بنابراین تاریخ یونانی افسانه نیست تحقیقه به این معنا نیست که هرچی که نوشتن درسته بلکه به این معناست که کار اونها حفظ یک خاطره قومی و به عنوان یک حقیقت نیست. حالا توضیح میده ماگلینو که برای یهودی‌ها تاریخ همون حقیقته. بنابراین در تورات وقتی که قصه میگه برای اون‌ها این قصه نیست حوادثی نیست که رخ داده و سپری زمان سپری شده بلکه حقیقت با تاریخ یکیه برای اون‌ها و همین می‌بینید که تأسیس دولت اسرائیل بر همین مبناست دیگه یعنی اگر شما با یهودیا در اسرائیل صحبت بکنید قدم به قدم که راه میرن بر اساس کتاب مقدس اینو توضیح میدن یعنی انگار که اون‌ها الان در زمان داوودن الان در زمان ابرا ابراهیمن الان در زمان موسی هستن. نقشه جغرافیای زمینی با نقشه جغرافیای تورات یکیه. خب این تلقی موجب میشه که برای یونانی‌ها برای یهودی‌ها تاریخ حکایت از زمان نیست بلکه حکایت از حقیقته و حقیقت هم در با یهوه یکیست و به همین دلیل تاریخ یهود در حقیقت تاریخ حقیقت تلقی میشه. یکی از دلایل مهم افول تاریخنگاری یهود از نظر مومگلانو همین هست که اون‌ها به تاریخ‌های دیگه و به تاریخ انسان‌های دیگه هیچ علاقه‌ای نداشتن به خاطر اینکه اونچه که حقیقت بود فقط در قوم یهود خلاصه میشد ولی تاریخ یونانی تاریخ انسانه یعنی تاریخیست که کنجکاو که بدون انسان در موقعیت‌های مختلف چگونه عمل کرده تا از اون تاریخ یک الگوی تربیتی و الگوی اخلاقی برای ساختن یک نظام اجتماعی و سیاسی بسازه. بنابراین کتابای تاریخی یونان جنبه تعلیمی دارن. یعنی جنبه‌ای می‌خوان آموزش بدن. وقتی گزنفون کتاب کورشنامه رو می‌نویسه قصدش ش بیان شرح حال کوروش نیست. آنچه که بر کورش گذشته بلکه قصدش این هست که در دورانی که یونان دچار بحران عمیق سیاسی و اجتماعیست یک الگویی معرفی کنه از نوع حکومتداری مطلوب به همین دلیل که براش خیلی مهم نیست که همه اونچه که می‌نویسه واقعاً هم وجود داشته باشه و واقعاً هم رخ داده باشه برای اون چیزی که اون مهمه اینه که از تاریخ یک اتوپیای انسانی بسازه نکته دیگه دیگه که در مورد تاریخنگاری یونانی هست اینه که چون علمیست با طرح پرسش‌ها آغاز میشه برای ما ایرانی‌ها عداد تاریخ چنین نیست به همین دلیله که تاریخنگاری ایرانی بعد از دوره اسلامی از اخبار توال جزء اولین تاریخ نگاه بکنید تا همین ناسخ و تواریخی که در دوران قاجاره تاریخ ما در حقیقت تاریخ آفرینشه از داستان از آدم آفرین آدم و حوا شروع میشه شه یعنی مرزی بین دنیای واقعی و دنیای اساطیری نیست و در حقیقت ما داستان خلقت رو تعریف می‌کنیم. وقتی داستان خلقت خداوند رو تعریف می‌کنیم دیگه سؤال و اینا نداره. ما همون طوری که نمی‌تونیم راز خلقتو درک بکنیم راز مشیت الهی نمی‌تونیم خلق بکنیم. بنابراین همه داستان پادشاهان بعد از داستان پیامبران میاد. اما تاریخ یونانی با طرح پرسش‌ها آغاز میشه و می‌پرسه که این چه که رخ داده آیا رخ داده یا نه؟ خصلت دیگهش انسان‌گرا بودنشه که یعنی به اونچه می‌پردازه که انسان‌ها در زمان‌های مختلف انجام دادن. از او سؤال می‌کنه. از به اصطلاح مشیت الهی و نقش خداوند در زندگی انسان سؤال نمی‌کنه و خصلت دیگرش تعقلی بودنشه. یعنی پاسخ‌هایی که پرسش جواب میده باید بتونه موجه کنه. یعنی جاستیفای کنه. اگر من میگم همچین چیزی اتفاق افتاده نمی‌تونم بگم که چون من می‌دونم بلکه باید با استناد به اونچه که اون‌ها مدرک تاریخی مستند تاریخی می‌دونن باید موجه کنن یعنی همون طوری که شما در توار طبیعت نمی‌تونید سخنی بگید که دلیلی براش نداشته باشید همون طور که شما در فلسفه نمی‌تونید ادعایی بکنید که دلیلی براش نداشته باشید همون طور که در اخلاق نمی‌تونید چیزی رو خوب بدونید مگر اینکه دلیلی براش داشته باشید تاریخ هم چی چیزیست که شما باید برای جزء روایتتون یک دلیل و مستند اقناع کننده داشته باشید و اونچه که مهم‌تر از همه این‌هاست اینه که به این وسیله هدف تاریخنگار این هست که تاریخ آنچه که انسان‌ها در دوران‌های مختلف انجام دادن رو روایت کنه تا بدونه بتونه بفهمه انسان چیست این مسئله انسان مسئله بسیار بسیار مهمی میشه براشون و درک اینکه انسان چیست با تمام دانش‌ها و هنرها و هر آنچه که یونانیان انجام دادن ارتباط داره این به این معنا نیست که در همون یونان باستان و بعد در دوران دوران‌های بعد ما انواع و اقسام تاریخنگاریهای متفاوت نداشتیم اتفاقاً به دلیل اینکه تاریخ علمی بوده به طری به دلیل اینکه تاریخ مربوط به پرسش‌های خاص بوده به دلیل اینکه تاریخ به دغدغه اصلیش فهم انسان بوده ما انواع و اقسام تاریخ‌ها رو در تاریخ فرهنگ غربی می‌بینیم که به وجود آمدن و هم این تاریخ‌ها یا مکتب‌های تاریخ مکتب‌های فلسفین یعنی مسئله اصلی فلسفه زمانه برای یونانی‌ها جهان با یا اونچه که موجود هست به هیچ وجه ثابت نیست نه ثابته نه خلقه از عدمه بنابراین جهان از ازل بوده تا ابدم هست اما اون جهان هستی جهان به این معنا نیست که هر چیزی یک بار برای همیشه هست بشه برای یونانی‌ها هستی همواره به مفهوم حرکته یعنی وقتی ارسطو از هستی صحبت می‌کنه از یک هستی صحبت صحبت می‌کنه که مدام در حال هست حست شدنه. چون بنابراین مفهوم وجود با مفهوم زمان یکیه. تا هایدگر که کتاب هستی و زمانو می‌نویسه درکی که اونا داشتن از وجود درکیست که کاملاً با تصور ما ایرانیا از آغاز تا امروز فرق می‌کنه. برای ما وجود با شدن د تا چیز مختلفن و برای ما قابل تصوره که در به اصطلاح اندیشه ایرانی اسلامی متصوره که یک چیزی به کمال خودش برسه و وجود تام و تمام پیدا بکنه مثلاً خداوند در مصداق وجود تام هست وجود مطلق هست برای یونانی‌ها چن چیزی معنا نداره به همین دلم هست که خدایان اون‌ها پر از ضعف و نقص و اشتباه و شکستن و به هیچ وجه اون هیچ چیزشون مطلق نیست. اگر تصور کنیم که وجود یعنی زمان و همه چیز در حال شدن مدام هست در حال تحول مدام هست آنوقت کار تاریخنگار این میشه که توضیح بده این تحولو یعنی همون طوری که در طبیعت توضیح میده حرکت اشیا رو همون طورم در تاریخ توضیح میده حرکت انسان آزاد رو که انسان آزاد چه کرده و چون که می‌خواد توضیح بده همون طور که مکتب‌های مختلف علمی و فلسفی و ریاضی هست همون طورم مکتباهای مختلف تاریخی به وجود میاد من یه تیکه رو براتون از دکارت می‌خونم دکارت میگه که در بخش اول گفتار در درباره روش راه بردن عقل میگه در این زمان فکر کردم که به حد کفایت در مطالعه زبان‌های باستان در قرائت نویسندگان کهن و در تواریخ و حکایاتشان کار کردم زیستن با مردمان عصر پیشین مانند مسافرت در سرزمین‌های خارج است. دانستن چیزی از طرز رفتار خلایق دیگر برای آن مفید است که درباره طرز رفتار خودمان بی‌طرفانه‌تر دقت داوری کنیم. یعنی مسئله فلسفه مسئله قضاوته داوریه. به همین دلیله که شما در اخلاق غربی نمی‌تونید بگید که چون خدا گفته چون پیشینیان گفتن باید برای خیر تلقی کردن چیزی فضیلت داشتن چیزی باید استدلال بکنید باید داوری کنید اون داوری هم باید مبتنی بر یک سری معیارها و قواعدی باشه که غیرشخصین یعنی منطق یا روش اجازه میده به اینکه آدم‌ها بر اساس یک نظام به اصطلاح داوری ی داوری‌های مختلف بکنن. یعنی دستور زبان یکیه اما آدم‌ها می‌تونن بر اساس با همین دستور زبان انواع و اقسام آثار ادبی خلق کنن یا انواع و اقسام به اصطلاح نقد ادبی یا قضاوت زیباشناختی و همچون افرادی که هرگز مملکت بومی خودشان بیرون نرفته‌اند هرچه را که با آن‌ها تفاوت دارد زشت نداریم. و ریشند نکنیم. اما آنان که بسیار طولانی سفر می‌کنن، کارشان به غریب شدن در وطن خودشان می‌انجامد و کسانی که با کنجکاوی بسیار اعمال قدما را مطالعه می‌کنند، از آنچه همین روز در میان خداوند می‌گذرد، غافل می‌مانند. به علاوه این حکایات از چیزهایی که نمی‌شود اتفاق نمی‌شود اتفاق افتاده باشد به گ به گونه‌ای سخن می‌گویند که گویی واقعاً رخ دادند و بدینسان ما را به کوششی فرا می‌کنند که بیش از توان ماست یا امیدهایی در ما می‌آفرینند که بیرون از سرنوشت ماست و حتی تواریخ اگرچه حقیقت باشند و ارزش چیزها را نه مبالغه آمیز بنمایند نه تغییر دهند حواشی ناچیز و کم اهمیت را حذف می‌کنند تا نزد خواننده شایسته تر شود. پس چیزهایی که آنها شرح می‌دهند هرگز دقیقاً همانگونه روی نداده و کسانی که سعی می‌کنن در اعمالشان از آنها سرمش بگیرن ممکن است به جنون پهلوانان آرمان‌پرست دچار شوند و به کردارهای اغراق آمیز بیاندیشند. که شد در حقیقت یکی از مهم‌ترین نقطه‌های عطف تاریخ فکر غربیست به دلیل اینکه نشون میده که یعنی دن کسیست که آغاز عصر جدید و پایان عصر قدیم رو اعلام می‌کنه و به انسان امروزی هشدار میده که مبادا این گذر یا این شکاف یا این تحول تغییر زمان رو تغییر دوران رو متوجه نشه دونک شد کسیست که در یه دوره‌ای زندگی می‌کنه که آرمان‌های اون دوره دورانین قبل کاملاً از بین رفته. آرمان شهرسواران شوالیه‌ها و او همچنان اصلاً متوجه نشده که دوره‌ای که او برای او آرمانیست کاملاً دورانش گذشته. بنابراین به جای اینکه به واقعیت نگاه بکنه مدام کتاب می‌خونه. دنکیشد رمان دنکیشد رمانیست علیه اونچه که کتاب‌ها میگن و شما رو مانع از دیدن واقعیت میشن از برخلاف تصور ما که فکر می‌کنیم که کتاب خوندن مهم‌ترین کار دنیاست از دوره رنسانس به بعد فرهنگ غربی میشه فرهنگ ضد کتاب یعنی میشه فرهنگی که مدام به شما میگن کتاب خوندن شما رو می‌تونه بیشتر احمق کنه تا اینکه شما رو بر فرزانگی شما بیافزد چرا؟ بهخاطر اینکه صنعت چاپ باعث شده بود که آدما کتاب بخونن و هر چطور که می‌خونن باور کنن. مشکل این بود که خوندن باور کردن بود و در نتیجه هرکس می‌تونست کتاب بنویسه و هر لاائلاتی می‌تونست باور بشه. به همین دلیل بود که کسانی که آثار بزرگ خلق کردن از سروانتس گرفته تا شکسپیر گرفته تا مونتین که پیامبر مدرنیته به شمار میان این‌ها همواره علیه اون تصوری از جهان صحبت کردن که در کتاب‌هاست و آدم‌ها رو فراخوندن به اینکه چشمشونو باز کنن به واقعیت نگاه کنن دکارت متنفر بود از کتاب و بارها علیه کتاب نوشته وت به جای کتاب خوندن می‌گفت آدم باید بره طبیعت رو چنانست ببینه و آزمایش بکنه به جا که تو کتاب بخونه که اسب چند تا دندون داره بره اسبو پیدا بکنه دندوناشو بشمره وقتی هم که مرد چند تا کتاب بیشتر بالا سرش نبود روسو در کتاب امیر که به اصطلاح کتاب مهمیست در تعلیم و تربیت معتقدید که یعنی کتابیست یک کتابیست علیه کتاب و مدام میگه که شما بچه رو باید دور از کتاب نگه دارید به دلیل اینکه او باید با عقل خودش فکر بکنه اگر شما به او کتاب بدید کتاب‌ها برای او فکر فکر خواهند کرد. کانت در رساله روشنگری میگه که روشنگری یعنی خروج آدمی از نابالغی به تقصیر خویشتن و بعد میگه آدم‌ها الان در دوران ما میگن ما برا چی فکر کنیم؟ کتاب‌ها به جای ما فکر می‌کنن یا همون طور فکر می‌کنن که کلیسا برای مؤمنان. پس اونچه که مهم هست اینه که در دوره‌های در تاریخنگاری غربی اونچه که مهم هست اینه که شما بتونید اونچه که هست رو ببینید حالا چون ما از انسان آزاد سخن میگیم انسان آزاد است و از طرف دیگه انسان موجودیست که از نظر یونانی‌ها نمیتونه در به تنهایی زندگی بکنه بنابراین حتی اخلاق هم برای یونانی ی‌ها با سیاست در هم تنیده است. یعنی انسان آزاد است تا جامعه انسانی خودش رو ابداع بکنه. چون آزاد است جامعه سیاسی رو ابداع بکنه بنابراین داستان آزادی انسان میشه داستان انسان سیاسی. تاریخ یونانی از هرودوت تا امروز تاریخ سیاسیست. همونطور که فلسفهش فلسفه سیاسیست. خب چقدر وقت داریم آقای خان؟ [موسیقی] همچ شما بفرمایید یک ساعت و دو اینجا صحبت کرد. بسیار خوب حالا من فقط به چند تا کتاب ارجا میدم و این بحث رو بعداً بیشتر پیش می‌بریم. بنابراین نکته مهم اینه که اگر برای یونانی‌ها اولاً تاریخ و برای ما تاریخ با گذشته فرق می‌کنه و همچین طور که میایم تا عصر جدید مدام این شکافی که بین گذشته و تاریخ هست بیشتر آشکار میشه همونطور که گفتم تاریخ برای در یونانی به مفهوم تحقیقه به مفهوم گذشته نیست برای اون‌ها هم تاریخ هم فلسفه و هم رشته‌های دیگه با زبان در هم تنیده است. سیاست برای اون‌ها با زبان در هم تنیده است. برای اون‌ها آزادی انسان از طریق زندگی در با دیگران هست که دیگرانی که با اون‌ها حرف می‌زنه و به جای اینکه اختلافاتشو با خشونت حل بکنه با زبان حل می‌کنه، با قانع کردن. بنابراین رتوریک یا بلاغت یک تنها وسیله‌ایست که شما با اون می‌تونید سیاست‌ورزی بکنید. این پیوند زبان با فلسفه، پیوند زبان با آزادی انسان، پیوند زبان با هر گونه دانشی تا امروز همین طور هی پیشرفته‌تر شده. به حدی که ما امروز می‌دونیم که ما اونچه رو که میگیم موجود بوده یا هست اون چیزیست که با زبان می‌سازیم. یعنی اگر ما تا قبل از ورود تجدد به ایران چیزی به نام تاریخ ایران نداشتیم یعنی کلمه تاریخ ایران به کار نرفته یعنی ما تاریخ ایرانم نداشتیم یعنی کهه درک قدیمی‌ها از تاریخ به شکلی نبوده که بتونن از تاریخ ایران صحبت بکنن درک ایرانیان در گذشته به گونه‌ای نبوده که بتونن از دوره باستان صحبت بکنن چیزی به نام دوره باستان در خارج وجود نداره. دوره باستان ایده‌ایست که یک آدمی می‌سازه برای اینکه چون گفتم یونانی‌ها سیستم سازن برای اینکه این دوره‌بندی یعنی دوره‌بندی‌ها دوران باستان، دوران قرون وسطی، دوران جدید این کار تاریخ‌نگاره برای اینکه بتونه تحول تاریخی رو توضیح بده. یعنی دوران باستان رو به عنوان یک الگویی از اندیشه و عمل انسانی در نظر می‌گیره که این الگو در یک دوره دیگه تغییر پیدا می‌کنه. بنابراین این چی اتفاق اتفاقی نیست که در خارج بیفته. یعنی در خارج اینطور نیست که ناگهان زمان متوقف بشه بپریم تو یه زبان دیگه. بلکه این نوع فهم شما از الگوهای حاکم بر انسان در یک دوره و تفاوتش با دوره‌های دیگهست که میگید این دوران قدیمه. این دوران جدیده و این دوران میانهست و انسان مدرن هست که می‌تونه از سنت سخن بگه. انسان سنتی یا سنت‌گرا اصلاً نه تلقی از سنت نداره. سنتی‌ها در سنت زندگی می‌کردن. برای همونطور که گفتم وقتی تاریخ می‌گفتن از آدم تا خاتم تاریخ بود. به بدون اینکه هیچ دوره‌ بندیی باشه. درک اون‌ها از تاریخ تحول انسانی نبود بلکه مشیت الهی بود. بنابراین وقتی که انسان میگه من انسان مدرنم مدرنیته آغاز میشه مدرنیته زمانی آغاز میشه که انسان خودش رو در زمان اکنون و گسسته از زمان پیش درک می‌کنه انسان مدرنه که میگه دور پیش از من یک دورانی وجود داشته که اسمش سنته و من از او جدا بشم در حقیقت سنت یک ابداع مدرنه سنت چیزی نیست که وجود داشته باشه شما می‌خواید ازش به زور خارج بشه و تمدن که الان تبدیل شده به فتیش یعنی هم آقای خامنه‌ای میخواد تمدن اسلامی درست بکنه هم دوستان سلطنت طلب ما میخوان ما رو برگردونن به تمدن گذشته هم در گفتم همونطور که جریان جهانی در ژاپن هم این راستای رادیکال تمنای احیای تمدنشون دارن کلمه تمدن ما از عرب‌ها گرفتیم تمدن در فارسی به کار نمی‌رفته تمدن از مدینه میاد حالا مدینه یعنی شهر شهری که ما در فرهنگمون ازش سخن گفتیم برمیگرده به به اصطلاح یک جانشینی یه عده زیاد جمعیت زیاد و یه سری ساختمون‌ها و نهادهای مختلف که این با مفهوم شهر به مفهوم غربیش و یونانیش و و مدرنش کاملاً متفاوته شهر به مفهوم یونانی و ش و به مفهوم مدرن کلمه یک مقوله کاملاً جدا به همین دلیله که ماکسور در اون کتابش که درباره شهره میگه که شهر کاملاً یک ایده غربیست فقط چار تا ساختمون و نمی‌دونم بنا نیست تمدنم همین طوره تمدنم در ما ترجمه کردیم در برابر سیلیزیشن یا سیلیزاسیون گذاشتیم و فکر کردیم که چون ترجمه کردیم پس داشتیمش ما یک ما چون که درکی از مفهوم ایده نداریم هر ایده‌ای رو با واقعیت یکی می‌گیریم یعنی وقتی که ما میگیم کلمه دولتو می‌سازیم فکر کنیم خب خب دولتم وجود داره. اگر فکر کردیم به یک جایی بگیم مجلس، پس مجلسم وجود داره. اگر فکر کردیم به یه جایی بگیم دانشگاه، پس اونم واقعاً دانشگاهست. یعنی همه اون چیزی که برای غربی‌ها ایدهست برای ما یک واقعیته. ما تمایزی بین ایده و واقعیت نمی‌گذاریم. کلمه تمدن در فرهنگ غربی یک ایده است. ایدهست به این معنا که یه چیزی نیست که به بیرون در جهان مادی و واقعی ساخته بشه. بعد شما برید رو اون اسم بگذارید. نه بلکه یک ایده‌ایست که در ذهن انسان غربی ابداع میشه، تخیل میشه و او بر اساس اون ایده جهان خودشو یا تاریخ خودشو درک می‌کنه. اصلاً چنین چیزی نیست که تمدنو با انتشار نامحدود کتاب‌های بی‌معنی راجع به گذشته شما نشون بدید. تمدن رو نشون نمیدن. تمدن رو می‌فهمن. به همین دلیل و فقط و فقط شما با نظریه‌های تمدن هست که می‌تونید درک بکنید که تمدنی چیه. یعنی غربی‌ها برای تمدن به در و دیوار استناد نمی‌کنن بلکه این نظریه‌های تمدن هستن که تمدن رو توضیح میدن. بنابراین نظریه‌های تمدنم بسیار زیادن و همین طور در تحول ما نمی‌تونیم از تمدن سخن بگیم به طور کلی. یعنی میگه ما تمدن ایران داریم به خاطر اینکه تمدن ایران اگه منظورتون همین ویرانه‌های تخت جمشید و آثار باستانیه اونا هریتی اونا میراسن و ما باید بینیم میراث یعنی هرج و سنت ترادیشن فرق بگذاریم سنت مربوط به شناخت و آگاهی شماست شما هستید که چیزی رو سنت می‌نامید و بنابراین سنت همواره در ذهن آدم‌ها و در نظریه‌های مختلف تغییر پیدا می‌کنه سیویلیزیشن در خود زبان‌های اروپایی هم یک داستان بسیار بلندی داره یعنی کلمه سیلیزاسیون که در اول در فرانسه به کار رفته و از فرانسه رفته به زبانهای دیگه اروپایی ک به اصطلاح معنای سیلیزاسیون به معنای فرانسهش کاملاً متفاوت هست با اصطلاح سیویلیزیشن یا معادله اون در کل در فرهنگهای دیگه اروپا یعنی اینکه یک کلمه مشترک هست به این معنا نیست که این‌ها به یک معنا فهمیده شده و یک سرگذشت فکری دارن یکی از بزرگ‌ترین زبانشناسان فرانسه به نام امیل بنونیست در یه کتاب یه اثر دو جلدی داره به نام پلم لینگستیک ژنرال مسائل زبانشناسی عمومی که یکی از شاهکارای زبانشناسیه یه مقاله‌ای داره راجع به به اصطلاح به اصطلاح واژه شناسی فرهنگ و یکی هم تمدن و در اونجا تاریخ کلمه تمدن رو توضیح میده و میگه که تمدن در فرانسه در کلمه تمدن در قرن هجدهم به وجود اومد و کلمه تمدن به معنای لمید زوم یعنی دوستی دوست انسان‌ها و به مفهوم در حقیقت دوست داشتن اجازه بدین به مفهوم دوست داشتن اجتماع انسانی یعنی مفهوم سیاسی دوستی اینجا دوستی مفهوم سیاسیه همونطور که در یونان بود به مفهوم دوستی سیاسی و و انسانگراییه که میراث رونسانس هست در این بسیار بسیار مهمه یعنی سیلیزاسیون فقط این نیست که شمام پل داشته باشین و عمارت فلان داشته باشید کاخ فلان داشته باشید بلکه سیلالیزاسیون یعنی اونچه که انسان‌هایی که به ارزش‌های خاصی اعتقاد دارن خلق می‌کنن. بنابراین وقتی ما از تمدن غربی حرف می‌زنیم، از چیزی حرف می‌زنیم، از یک روحی حرف می‌زنیم که به یک شکل متفاوتی جهان رو و مخصوصاً انسان رو می‌فهمه که به ساختن نوعی از زندگی که اجازه بده انسان‌ها در آن با هم دوستی کنن، در آن همزیستی کنن مجال بده. در نتیجه همین تلقی از سیلیزاسیون یا تمدن هست که باعث میشه که اروپایی‌ها در مقایسه با فرهنگهای دیگه تمدن خود فرهنگ خودشون رو یا فکر خودشون رو بالاتر بدونن. چرا؟ به خاطر اینکه در فرهنگ‌های دیگه مثل فرهنگ ایرانی ما فرهنگمون کاملاً بر مدار شاه می‌گرده. بر مدار قدرت بالا. یعنی فرهنگ ایرانی و تاریخ‌نگاری ایرانی تاریخ یه تاریخ‌نگاری یک روح آریستوکراته یعنی روح خیلی اشراف و خودش رو مدار می‌دونه شاه مدار مرکز همه چیز هست تاریخ انسانیست که با همه انسان‌های دیگه متفاوته دارای فره ایزدیست در کمال مطلق به سر می‌بره و داستان در حقیقت داستان همین تذکرتةلاولیا برای ایرانی‌ها داستان انسان‌های های کامله که مهمه و انسان‌های دیگه در حقیقت تاریخ نوشته میشه برای اینکه دیگران از او پیروی کنن یعنی تاریخ انسان کاملیست که الگوی انسان‌هاست وقتی که ما در در مورد شاهنامه وقتی که در مورد تحول نظام‌ها و تغییر حکومت‌ها حرف می‌زنه در حقیقت میگه این حکومت فاس از نظر اخلاقی فاسد شد به داد و خرد عمل نکرد و در نتیجه فراحی ایزدی از او رفت در بست بنابراین یک تاریخیست به معنای دقیق کلمه اخلاقی و خودکامه یعنی یک تاریخیست که بر مدار خودکامگی می‌گرده این خب طبیعتاً با یه جهان خودشو میآفریده جهانی که در او هر چقدر که به ق هرچی که به قدرت مربوط باشه بسیار با ارزشه اونچه که میمونه در عمل عمارت‌ها و بناهاییست که شاهان ساختن اما اونچه که مردم زندگی میکردن اونچه که مردم بهش باور داشتن اونچه که زندگی واقعی رو می‌ساخته اصلاً براشون اهمیتی نداره به همین دلیل که وقتی میاد تو دوره که در تاریخنگاری کسانی که ما امروزه به عنوان تاریخنگاری ایرانی و عقلگرا می‌شناسیم مثل بقی و دیگران شما باز می‌بینید که بیحقی ابدا قدرت توضیح اتفاقات بر اساس منطق درونی حوادث نداره چون انسان رو آزاد نمی‌دونه انسان رو تابع وحشیت الهی می‌دونه. میگه این سلطان عصبانی میشه. ظلم می‌کنه خودیه حسنک رو بردار می‌کنه ابوبکر مشکان رو بهش ظلم می‌کنه. ولی چه باید کرد؟ این خداونده که او رو بر ما حاکم کرده. وقتی که عطاالله جوینی در تاریخ خودش می‌خواد هجوم مغولان و کشتن بی‌رحمانه آدم‌ها رو توضیح بده فقط یه کلمه میگه. میگه باد استغنای خداوند وزیر. یعنی خداوند ارائه کرد، غضب کرد. همون طوری که عاد و ثمود در قرآن شهرهایی بودن که چون گناه می‌کردن خداوند اونها رو نابود کرد. این هم هرچه که رخ میده در تاریخ چه بدی چه خوبی کار خداونده. بنابراین در تاریخ ما مسئله انسان نیست. نه مسئله انسانه نه مسئله سیاسته. سیاست به مفهوم دقیق کلمه. به دلیل اینکه همون طور که ابن خلدون میگه اون حکومت‌هایی که بربیاین و اون حکومت‌هایی که برمفتن همه مثل یک انسان می‌مونن یعنی یک حرکت طبیعی دارن انسان به دنیا میاد بچهست جوون میشه بعد پیر میشه و می‌میره یعنی و طبیعت حکومت‌ها اینه که یه دوره‌ای بیان شکوفا بشن و بعد پیر بشن و از بین برن یعنی سؤال نداره در حقیقت یک مسئله طبیعی و قابل غیر قابل توضیح حالا نکته‌ای که من میخوام بگم اونچه که الان رخ داده مخصوصاً با به وجود آمدن تکنولوژی دیجیتال اون چیزی که شما در تصویر میبینید اونچه که در اینترنت وایرال میشه تبدیل میشه به حقیقت تبدیل میشه به اون چیزی که واقعاً هست یعنی انسان‌ها برای درک تمایز بین واقعیت و تصویر ذهنشون بسیار ناتوان شده تصویر جای واقعیتی گرفته حالا این واقعیت اگر تصور کنید چیزی باشه به نام گذشته برای ما گذشته همه ملت‌ها گذشته دارن ولی ما از اون ملت‌هایی هستیم که از گذشته به گونه‌ای سخن می‌گوییم که گویی نه گذشته ما به گذشته به عنوان چیزی که سپری شده به عنوان چیزی که ما ازش جدا شدیم به عنوان چیزی که غیرقابل بازگشته یعنی ایررورسیله حرف نمی‌زنیم ما از گذشته حرف می‌زنیم که مدام قابل احیا کردنه مسلمونا می‌خواستن صدر اسلامو احیا کنن ما هم می‌خوایم تمدن باستانو احیا احیا بکنیم. ما هم می‌خوایم یه چیزی رو احیا بکنیم. گویی در ت زمان رو به شکلی می‌فهمیم که گویی زبان‌ها قابل تکرارن ولی برای یعنی غیرتخی تاریخو می‌فهمیم. برای غربی‌ها گذشته به عنوان گذشته مطرحه. یعنی به عنوان اون لحظه‌های بازگشتناپذیری که ویژگی‌های خاص خودشون رو دارن و هرگز ما به اون‌ها دسترسی نخواهیم داشت و تاریخ نوشتن به مفهوم این نیست که شما واقعیت رو چنانکه واقعیت داشته و سپری رخ داده دارید بیان می‌کنید بلکه به معنای یک داستانیست که شما درباره گذشته بر اساس روش‌های علمی تعریف می‌کنید و چون این روش‌ها مدام در حال تغییرن بنابراین مدام شما این داستان سان تاریخو می‌تونید از اول تعریف کنید. یعنی هزاران بار می‌تونید تاریخ فرانسه رو بنویسید. هزاران بار می‌تونید تاریخ یونانو بنویسید و به این دلیله که انسان مدرن ویژگی اصلیش خودآگاهی تاریخیشه و چون خودآگاهی تاریخی یعنی خودآگاهی من اکنون و نگاه من اونچ اونچنان که من گذشته رو به یاد میارم پس هر انسانی هر اصری هر نسلی به یک شیوه گذشته رو به یاد میره و به یک شکلی باید تاریخو بنویسه یک موقعی بود که در اصل روشنگری برای اینکه روشنگری رو تقدیس بکنن معتقد بودن یه دوره‌ای وجود داشته به نام قرون وسطی که در این دوره عقل تابع دین بوده تابع کلیسا بوده و دوره‌ایست که پر از ظلمات و بدبختی ناگهان این علم به وجود میاد و گالیله و نیوتون و دکارت و درهای روشنایی به روی انسان باز میشه و قرون وسطا یک دوره‌ای بود که از نظر انسان اروپایی دوره بسیار تاریک تصویر میشد اما در قرن ۲۱ بیستم با به وجود آمدن مکتب‌های تاریخی جدید کاملاً درک انسان اروپایی از قرون وسطی و به صورت انقلابی تحول پیدا کرد و قرون وسطی متوجه شد که قرون وسطی هرگز اون اونچنان که تاریخنگاران قبل تصور کرده بودن و از او یک دوره‌ای ساخته یعنی به دلیلی که به آرمان‌های روشنگری باور داشتن کاملاً بر انگیزه‌های ایدئولوژیک اون دوره رو تاریک تصور کردن با تحقیق علمی چه تصویری ازش میشه پیدا کرد شما اگر کارای ژک لوگوف رو بخونید که یکی از مهم‌ترین کاراش فوق ال خون مقرش هست برای یک قرون وستای دیگه متوجه خواهید شد که تمام اونجا که در عصر مدرنیته به وجود آمد فقط و فقط از طریق دوران قرون وسطا ممکن بود به وجود بیاد از پارلمان گرفته دانشگاه گرفته قانون گرفته فهم از زمان گرفت. تمام این‌ها دوره‌ایست که نقشش در به وجود آمدن تمدن مدرن هرگز کمتر از یونان نیست و بعد توجه داشته باشید که این مفهوم باستان باز ایدهست یعنی تاریخ داره. باستان چیزی در خارج نیست. ایده باستان یک ایده‌ایست که در دوره رنسانس ساخته میشه. یعنی وقتی اونا میگن ما می‌خوایم برگردیم به دوران باستان دوران باستان یک ایدهست. اینطور نیست که هرچی برن دنبال هر چیز قدیمیه بلکه دوران باستان یا انتیکویتی یک معنای خاصی داره براشون یک ایدهست و یک بازگشت اون‌ها به در حقیقت دوران باستان بازگشت به یک ایده‌هاست بنابراین ما اگر بخواهیم که گذشته رو چنانکه گذشته بفهمیم این به این معناست که ما باید خودمون رو در زمانی که بعد از اون آمده و هرگز بازگشت پذیر نیست بفهمیم و کسی می‌تونه گذشته داشته باشه که گذشته رو به مفهوم زمان سپری شده درک بکنه یعنی کسی که کسی که معتقد گذشته و نهذشته و قابل بازگشت هست هیچ درکی از گذشته واقعی نداره بلکه او در یک جهان کاملاً ثابت جامد تغییر تغییر ناپذیری خودش رو جامد نگه داشته و در نتیجه نات توان هست از اینکه خودش رو در زمان حال ادراک بکنه. مشکل ایران‌گرایی، مشکل ایران‌پرستی، مشکل تبدیل کردن سنت به بت این هست که مانع این میشه که شما در زمان حال قرار بگیرید. آونچه که باعث شد که ما در کوشش‌های ۱۵۰ سالی خودمون ناکام بمونیم این بود که ما فاصله خودمونو با غرب فاصله مکانی تلقی می‌کردیم. از استاره عقبمگی استفاده می‌کردن. و می‌گفتن ما از کاروان تمدن عقب موندیم انگار که این فاصله مک به خاطر همینه که فکر می‌کردم مدرن شدن یعنی کهه بری از اول رونسانس و اصلاح دینی و فلان در حالی که فاصله ما با غربی‌ها فاصله زمانی‌ست فاصله زمانی یعنی چی؟ یعنی اون‌ها می‌تونن خودشون رو در زمان حال درک بکنن. زمان حال که مد مدام تبدیل به گذشته میشه و گذشته و گذشته زمانی گذشتهست که تبدیل به مسئله‌ای بشه برای حل مسئله در زمان حال. یعنی وقتی که غربی تاریخ می‌نویسه تاریخ نمی‌نویسه برای اینکه اون گذشته رو تکرار کنه. تاریخ می‌نویسه برای اینکه یک مسئله‌ای رو که الان وجود داره به خواستگاه‌هاش و به ریشه‌هاش پی ببره و همونطور که ارسطو گفت فلسفه شناخت بنیادهاست. میره به سمت ریشه‌ها تا علت به وجود آمدن اون چیزی رو که الان باش درگیره بفهمه. ولی برای ما گذشته تبدیل تلقی ما از گذشته باعث شده که ما خودمون رو از زمان حال تبعید کنیم به لازمان و وقتی که شما در زمان حال نیستید یعنی با واقعیت سرکار ندارید چون واقعیت وجود یعنی زمان وجود یعنی آونچه که در زمان حال هست اگر نتونید زمان حال رو تصور کنید یعنی اینکه شما سنس آف ریالیتون از دست دادید در نتیجه هرچی که بکنید درست مثل خوابگردیست که ما که کورانه عصاها می‌زنیم لاجرم قندیل‌ها رو بشکنیم بسیار خوب من کارای بنیس کارای کالینگوود و ژلوبو و مومگی رو ازش یاد کردم کار یاسپرس در مورد آغاز و غایت جهان رو هم حتما بخونید به خاطر اینکه یاسپرس نظریه پرداز تمدن‌هاست و نظریه اصل محوریش یک نظریه مهمیست در فلسفه تاریخ و کارهای دیگه که حالا در فرصت‌های دیگه بهش اشاره خواهم کرد. ممنونم. بله ممنون از شما خسته نیشید. دوستان رو بشنویم آقای شما شروع بفرمایید تا دوستان بله درود بر شما جناب بابک عزیز همچنین جناب خلجه بزرگوار و تمامی بزرگ گرامی جناب خلیج بزرگوار اول خسته نباشید که خود قوت عرض می‌کنم خدمتتون من امشب با چند تا از دوستان اومدم دوستان پایینن شنونده بودن سیم تو واتسپ همزمان بعضی وقتا صحبت می‌کردیم به صحبت شما دوستان اشاره کردن که مغزمون درد گرفته از قنای محتوا البته دوستان همشون تو صاحب نظر و خردمند هستن یعنی شما چند تا کتابو نامو بردید ولی من به جورت بگم ۱۵۰ جلد کتابو حداقل شما خلاصه و چکیدهشو مغزشو در صحبت خودتون در کنار نقطه نظارت خودتون بیان کردید و این یک هنره و از شما تشکر می‌کنم اما چیزی که من از کلیت صحبت شما فرق پیدا کردم ارائه چیزی به عنوان روژنیستی و اون مبحث روزیونیستی یا بازنگری تاریخی هست که هرچه میریم جلوتر داره میزنه زیر پای تاریخ و البته این از این دید شاید جایگاه ویژه‌ای پیدا بکنه که دیگه به مسا یعنی تاریخ به مساابع آیدئولوژی نخواد دربیاد و تاریخ به مسابع اینکه که ابزاری بشه برای قدرت نخواد درد و این فهم خیلی می‌تونه مفید باشه ولی همون طور که خودتونم فرمودید اگر امروز مثلاً فرانسه به لایسیده رسیده یا ایران به ولایت فقیه یا آلمان به سکولاریسم هر کدوم ریلگذاری و خط تاریخی اجتماعی فرهنگی سنتی و غیره خودشون رو قطعاً داشتن همونطور که اشاره فرمود و آدم تو همین تاریخ که مرور می‌کنه می‌بینه که چرا مثلاً فرانسه رسید بهالیست و ما از اون سمت مثلاً باید برسیم به چیزی به عنوان ولایت بقیه که اتفاقاً شاید برای بار چندم داریم تجربهش می‌کنیم در طول تاریخ تجربه تاریخ این مردمان این سرزمین که شما هم درست فرمودین یعنی در مجموع تصوری رو در ما ایجاد می‌کنن از طریق ناسیونالیسم و پاتریوت که ما این ذهنیت رو داشته باشیم که آقا به قول شما یه چیزی هست به نام به عنوان نفت که باید از اون پاسداری بکنیم و غیر در حالی که این شاید خودش اصلا قسمتی از نقشه جهانی مثلاً دیجیتال کشورهای دیگه استعماری باشه اما از اینا که بگذریم من از ابتدای صحبت شما یه سری نکاتم یادداشت کردم به درستی فرمایید ما تص اولین تصوری که در عموم مردم و حتی شاید بعضیا که تاریخو کما بیش مطالعه کرده باشن ن این ذهنیته که یک سری ببخشید دستتونی ندارم بهش نژادی ولی این ذهنیت که عرب‌های پابرهنه اومدن ایران ما رو که مثلاً امپراتوری بودیم کلان بودیم بودیمو گرفتن در حالی که اگر واقعاً اکثریت این مردم با شیوه حکومت در زمان مثلاً خود ساسانیان که من اسمشو بذارم ولایت فقیه اولیه عرضم حضور شما درکش بکنن شاید هیچ وقت دیگه اون در واقع تفکر اندیشه ایرانشهری یا همچین چیزایی رو اصلاً نخوام بهش فکر بکنن و با هر کسی هم که صحبت می‌کنیم نمی‌پذیره. مطالعه کمه متأسفانه و صرفاً به اون مواردی که شاید در بهترین حالت کتاب درسی در دبیرستان و راهنمایی مثلاً خونده باشن اکتفا می‌کنیم. ولی درست بفرمایید ما تمدنا رو و عرضم به حضور شما حکومت‌های مختلف عربی بسیار قوی داشتیم در دوره ساسانی و قبل از اسلام لخمیان قصانیان هنگریان نقیان کنده و و همون طور که عرض کردم ساسانیان اولین حکومت ولایت مطلق فقیه بودن و حکومت کاملاً تروکراتیک بوده و از بسیاری جهات هیچ هیچ تفاوتی به جمهوری اسلامی نداشته که حالا اگر فرصت بشه حتماً به شباهتشم میگم کاری از لطف نیست و شاهد این هستیم جنبش‌های دینی در ایران از همون گذشته چیزی که بهش میگیم تاریخ باستان شما فرمودید جنبش‌هایی که در ایران بودن همشون اکثراً دینی بودن مذهبی بودن و بیش از اینکه اما نکته قابل توجه همینه بیش از اینکه به دنبال اشاعه و ارائه مذهب باشن رویکردی تابوشکنانه یا آزادیخواهانه و اجتماعی سیاسی بوده و حالا می‌تونیم چند تاشو بگیم مثل جنبش مانویان، جنبش مکیان، قیام، قیام مقنع، قیام سنوبار، قیام خرمدیان و قیامهای دیگه بگیر بیاد تو همین تاریخ معاصر فعلیمون جنبش باه و بهالله ویرال که میشه خیلی عمیق واردشون شد که چون حالا نمیخوایم دیتیل اورینتد وارد بشیم به بحث از اینا گذر می‌کنم و یا حتی ما در زمان قدرتگیری مثلاً داریوش بزرگ هخامنشی شاهد سرکوب شدید و خون بسیاری از قیام‌های استقلالخواهانه بودیم از جمله حالا اون حالا نمی‌خوام دونه دونه بگم اون کتیبه بیستونو اگر مرور بکنید اسامی همه قیاهامون هست حداقل ۹ تاشون شده و داریوشخامنشی در کتیبه بیست خودش میگه که ۱۹ شاه دروغین علیه من قیام کردن اما به خواست اهورام مزدا همه شکست خوردن هی تو هر بندی که میگی اهو مزدا رو میگه میگه من یاری کردم مصادر به مطلوب می‌کنه این دین رو و خدا رو و باز در کتیبست مثلاً چیزایی نوشته شده که اگر این دوستانه که شاید به تفکر مثلاً ناسیمینالیسمی که شاید خیلی وقت ازش عبورم کرده باشه تازه دارن بویی میارن به خونه شاید دیگه اصلا واقعاً خجالت بکشه از خودش حتما داریوش میگه در یک سال و نیم نخست پادشاهیش با ۹ مدعی اصلی شاهی و ۱۹ جنگ در سراسر امپراتوری روبهرو شد در هر مورد مخالفانش که اکثراً از اشراف یا مردم محلی بودن کشته شدن او از قتل هزاران شورشی در باب ماد پارس و ارمنستان با افتخار یاد می‌کنه مخالفان اصلی مدعیان سلطنت به شکل‌های فجیع‌تر از دوره انگیزیا و قرونستا به شکلی بسیار سنگنانه کشته می‌شده مثلاً بعضیا رو بینی و گوش و زبان می‌بردن بعضیا رو زنجیر و اینا رو نوشته و افتخار کرده و در شوش و اکوات سیخ و شمشیر وارد ببخشید مقعدشون کردن عینک کلمه‌ای که خود داریوش استفاده کرده قطعه کرد قطعه قطعه کردن دست و پاها در جهت عکس هم و سپس پراضر می‌خوام شرمنده البته این فقط مختص به ایران و شاهن ایران نبوده شما یونان و اسکندر مغلومی و اینا ارم ببینید اون زمان اینطور بوده عذر می‌خوام شرمن نه خواهش می‌کنم بحث چیز دیگه‌ای و ما اون بیس غلطی که قط شدن سهون شدم پایینش خب بذارین من یه توضیحی بدم ببینید مسئله سورش‌ها البته که بوده ولی باید توجه کنید که در ایران مخصوصاً از دوره مهمش که دوره زرتشت به بعد هست ما یک جهانبینی یا دوگانه باور داریم یعنی خیر از یک سرچشمه‌ای به سرچشمه‌ای برمی‌گرده که کاملاً ناب هست و در او هیچ ذره‌ای آقا شما برگشتین ببخشید من تیر غیب وغورز بذات مثلا ح اجازه بدید من یه توضیحی بدم راجع به این داستان ببینید تا در ایران باستان از زرتشت به بعد ما رو وارد دوره اخلاقی بشر می‌کنه یعنی ایده خیر و شر دوگان نبودن خیر و شهر که خب جهانگیر هم میشه ایده‌ایست که منشأ خیر رو کاملاً جدایی از منشأ شر و در پیکار دائمی با او تصویر می‌کنه و پایان جهان رو با پیروزی خیر بر شر وعده میده بنابراین پادشاه شاه باید دارای فره ایزدی بود یعنی دارای اون نیروی به اصطلاح ماورای طبیعی که حامل خیر بود و به همین دلم بود که پادشاه خودش موبد بود یعنی قدرت دینی با قدرت سیاسی یکی بود چرا به خاطر اینکه کسی حق داشت برا دیگران حکومت بکنه که از به اصطلاح نیروی الهی برخورد بشه چون چون خدا یکیست چون که خداوند نیروی خیر هرگز درش شر راه پیدا نمیکنه چون که پیور هست ناب هست بنابراین کسی که به اردوگاه خیر تعلق داره هرگز چیزی از شر در او نیست و هیچ لکه ننگ اهریمنی در او نمیشه یافت مگر اینکه اگر دیدید دیگه خیر نیست بنابراین اگر شما پادشاه ایران رو پادشاه بهرهمنده از فره هی‌زدی بدونید هرچی که غیرایرانیست میشه دشمن ولی این دشمنی میشه بر مبنای اینکه آیا شما تابع داریوش که پاد به پادشاه هست نه پادشاه که دارای فریز و مو رئیس دین هست اگر تابع او نیستید پس شما از نظر اخلاقی یک موجود پلید هستید یعنی به همون میزان و به اردوگاه شهر تعلق دارید به همین علت بود که ایرانی‌ها در جنگ با دشمنانشون از هیچ هیچ نه دشمنانشون حتی در داخل در دوره هخامنشانی تا دوره مهمیست در تاریخ شکنجه در از انجام هیچ کاری دریق نمی‌ورزیدن برای یونانی‌ها چنین نبود یونانی‌ها هیچ به دوگانگی خیر و شر باور نداشتن در نتیجه و حکومت یک امریست انسانی و همون طور که شما در علم تابع یک منطق مشترک هستین که باید یاد بگیرین در سیاست هم شما باید از تعلیم و تربیت انسانی برخوردار بشین و طبق ت اونچه که فن سیاست هست در نظام تعلیم و تربیت پاید پاید آموخته میشه باید سیاست بورزین و باید داوری بشین در نتیجه این‌ها قانون می‌گذاشتن قانون چیه؟ قانون یونانی برخلاف بقیه قوانین‌ها فرمه یعنی چی؟ یعنی اینکه فارغ از اینکه من چه کسی هستم فارغ از اینکه چه موقعیتی دارم قانون و می‌تونه دربارهش درباره خوبی و وضیش تصمیم بگیریم و بر اساس فهم انسانی از اینکه این قانون قانون خوبیه اونو وضع می‌کنیم و به او گردن بگذاریم درست مثل قوانین راهنمایی رانندگی قوانین راهنما رانندگی فرم هستن یعنی به شما نمیگن که شما چه ماشینی رو بخرید به شما نمیگن چه مقصدی برید به شما نمیگن چه موقع رانندگی کنیم به شما نمیگن در رانندگی چه لباسی بپوشید میگن فقط کجاها نرین چراغ قرمزو رد نکنید یک جاهایی رو نرین ولی این این قانون می‌تونه جهانی بشه در ایران خب قانون قانون فرم نیست محتواست یعنی کهه قانونیست که مربوط به آدم خاصیه و در مورد اون‌ها صدق می‌کنه نظام طبقاتیه در یونان چون فرمه اون‌ها اولین ملتی هستن در طول تاریخ که برای جنگ قانون گذاشتن یعنی گفتن با دشمن چهکار نمیشه کرد؟ اون‌ها بودن که قانون گذاشت بر صلح ایده صلح و بعد اون‌ها فهمیدن فرق خودکامگی رو با غیر خودکامگی تاریخ ما فقط و فقط الگویی که از زندگی اجتماعی می‌شناسه فقط الگوی استبدادیه یعنی در طول شما ابن خلدونو بشناس بخونید ابن خلدونو مقایسه کنید با سیاست ارسطو ارسطو می‌تونه حکومت‌ها رو رژیم‌های سیاسی رو تقسیم‌بندی کنه بگن حومت آریستوکراسی داریم جمهوری داریم و استبداد داریم یعنی می‌تونه انواعی از حکومت‌هایی رو که در یونان وجود ندارن یا در اون زمان نیستن تصور کنه ولی ابن خلدون فقط و فقط درباره نظام پادشاهی و نظام خلافت حرف می‌زنه و هیچ‌گونه تصوری از نظامهای دیگه نداره به همین دلیله که به راحتی و با سربلندی میگه که حکومتی که بر سر کار میاد به دلیل اینه که زور داشته اومده حکومت‌ها در طول تاریخ ما با زور میان در ایران و فرق ایران و یونان اینه که در ایران هرگز شما هیچگونه اعتراضی به بندگی نمی نمی‌بینید. یعنی شما همواره یک حقیقتی دارید که باید اون حق از همه آزاد بشید تا از اون حقیقت بندگی کنید. پس شورش‌ها شورش‌هایی بوده که برای از کسانی شورش می‌کردن که خودشون رو حقیقت می‌دونستن و و معتقد بودن که طرف مقابل در حقیقت شیطانیست و باید از بین بره. یعنی دعوا بر سر حقیقت بوده. ولی در تاریخ اروپا ما می‌توانیم چون که حکومتو باید موجه کنیم ما باید اونوقت مخالفت با حکومتم موجه کنیم یعنی دیسیدینس یا نافرمانی باید مبنا داشته باشه شما باید نظریه داشته باشید نمی‌تونید همینجوری بگید چون ما گشته شدیم شما حکومتو بیندازیم انقلاب باید توجیه داشته باشه توجیه فلسفی داشته باشه ولی در ایران چنین نبوده به خاطر همینم تمام شورش‌ها ها سبقه دینی دارن بهخاطر اینکه حقیقت سیاست معنی نداره اگر شما به منشأ غیبی متصل نباشید حتی کسی که مثل حلاج فرق حلاج با سرات اینه که حلاج در حقیقت با ان الحق گفتنش خودشو حقیقت می‌دونست و و می‌خواست حکومتو براندازه یعنی سردسته یک گروه شورشی بود در تاریخ ایران هرگز کسی رو به خاطر اندیشیدن نکشتن هیچ فیلسوفی به خاطر فلسفه بردیدن کشته نشده در در یونان اولین فیلسوف کشته میشه اولین فیلسوف کسیست که در مقابل در حقیقت دیگران شهر قرار می‌گیره به خاطر اینکه حقیقت رو نمی‌خواد حقیقت رو ترجیح میده به ز به اصطلاح دروغ جمعی به همرنگ جماعت شدن شما در ایران همچین چیزی نمی اوالسینا وزیره نمی‌دونم فاراوی فلانه خواجه نصیر توطعه می‌کنه با مقولا و و اصلاً ما چیزی به نام زندگی فلسفی یا زندگی با حقیقت نداریم هرچه که آن خسرو کند شیرین با و و قانون نداریم شما چیزی به نام قانون ندارید شما خود شاه قانونه یعنی خود شاه هرچی که بگه همون میشه قانون در هر دوره‌ای پادشاه‌ها و درباره قوانین خودشونو داشتن خودشون تعیین اون کسی که حاکم بوده تعیین می‌کرده به همین دلیلم هست که شما وقتی که صفویه میان صفویه چه‌جوری میان صفویه میان که آدمایی که سید نیستن ادعای سیا سیادت می‌کنن آدمایی که فارسوار نیستن ادعای فارسواری می‌کنن بعدم شاه اسماعیل یه مجلسی ترتیب میده علما رو دعوت می‌کنه از پشتشونم پردهست پشت هر کدام از این علماهم یه پشت پردههم یه سرباز وایساده با شمشیر که اگر شاه اسماعیل پادشاهی خودشو اعلام کرده و گفت که من از جانب امام زمان چیز شدم الهام شدم که باید پادشاه بشم اگر کسی گفت نه با اون شمشیر اون سربازه بزنه به پشت این فقها و در نتیجه به راحتی ما می‌بینیم که در ایران فقهایی که شیعه نیستن شیعه میشن در عثمانی وقتی که در هم قرن پونزدهم تقریباً همزمان اون فقها یکشبه از مذهب مالکی به مذهب حنفی تغییر چیز میدن برای اینکه در خدمت حکومت باشن در در تاریخ غرب از یونان به این طرف اگر شما نتونید مفهوم قانون رو درک بکنید ببینید ما اتفاقی نیست که تا ز ۵ سال پیش دستور زبان فارسی نداشتیم اصلاً اتفاقی نیست به خاطر اینکه درک ما از جهان درکی نیست که سیستماتیک باشه در نتیجه شما می‌تونید ابن عربیرو داشته باشید می‌تونید ابن تیمیه رم داشته باشید می‌تونید مجلسیو داشته باشید می‌تونید آقای خمینی عارف باشه ولی یه حاکم ظالمم باشه ملا صدرا می‌تونه فیلسوف باشه ولی در حدیث اخباری باشه هیچ کدوم از اینا با همدیگه تناقض نداره شما می‌تونید ابن رشد می‌تونه روزها تا فا قاضی و فقیه باشه و فتوا بده که کسی که مرتده باید اعدام بشه باید شبا ارسطو ترجمه کنه این نظام نامنسجم برای یک ذهنیت غیرمطقی اصلاً آزاردهنده نیست الانم ما همین طوری ما درست همون غیرمنطقی رو به اصطلاح اون ذهنیت غیرمنطقی رو حفظ کردیم وفاداریم به سنتمون به این معنا که تناقض بین چیزها رو درک نمی‌کنیم به همین دلیله که می‌بینی که طرف رفته فیزیک خونده ولی میره که از قمهزنی در تلویزیون سی ان ان دفاع می‌کنه. آقای خمینی به انقلاب کپرنیکی اعتقاد نداشت و معتقد بود که اگر زمین ثابت باشه و خورشید دور زمین بگرده این نفی این یعنی نفی اسلام به خاطر اینکه اونوقت به این معناست که اگر کپرنیک حرفش درست باشه به این معناست که انسان اشرف مخلوقات نیست بعد خود اون آقا میاد در به اون حکومتی که به اصطلاح کپرنیکو قبول نداره میاد بمب اتم می‌سازه این تضادها در ذهنیت ت غیرمنطقی نشون میده که مسئله قانون براش با یک مسئله کاملاً متفاوته. مشکل ما محتوای قانون اساسی نیست که می‌شینن ۶۰۰ تا قانون اساسی می‌نویسن. مشکل ما درک ما از قانون اساسیست و این درک درک فرهنگیه. یعنی این فرهنگ قانون یک فرهنگه. یعنی مربوط به نوع نگاه شما به همه چیزه. اگر نگاه شما به کیهان منطقی بود نگاه شما به اخلاق هم منطقی خواهد شد. یعنی سیستماتیک خواهد شد. اگر نگاه شما به طبیعت منطقی بود نگاه شما به تاریخ هم منطقی بشه وگرنه شما می‌تونید تاریخ بنویسید و به اسم اینکه همین من برای شما بخونم از به اصطلاح جوان‌ترین نسل تاریخ‌نگاران ما که آقای مثلاً تورجی دریاییه کتاب نوشته برای آکسفورد یه هندبوکی تاریخ ایران مقدمشو که می‌خونه آدم کاملاً نشون میده که خب ایرانو خیلی دوست داره ایشون ولی ایشون درکش از ایران درکیست کاملاً غیرتخی یعنی انگار که ایران یک وجودیست یکپارچه که از دورترین زمان تا امروز به طور ثابت وجود داشته اجازه بدید من یه بخشی از این مقدمهشون براتون بخونم و این مسئله که ایده ایران الان تبدیل شده به دقیقاً اون چیزی که حکومت دوست داره دیگه یعنی ایده ایران شده یک شعاری برای تداوم سیاست‌های اقتدارگرایانه حکومت حالا اون کس دیگه هم که باهاش مخالفه کیه س جواد طباطباییه که میگه سعدی خیلی خوب کرد که علیه یهودیا گفت که من ترجیح میدم که این خونه که همسایه یهودی نباشن یعنی آقای طبایی که فلسفه خوندن ما فلسفه خونده ماست در رویای آقای طباطبایی چیزی به نام آزادی وجود نداره چیزی به نام برا همون گفتم ماده فرانسهش میگه دوستی انسان اصلاً درش چیزی به نام ارزش‌های انسانی وجود نداره در حقیقت شما یونان رو اگر با ارزش‌های انسانیش نفهم فهمید یعنی فکر کنید که هومر یه کسیه که همینطوری شعرش خوب بوده بعد بگید که بله فردوسی از همه ازماس سرایان حتی از هومرم بالاتره درک نکردید که این تمدن محصول یک اون چیزیست که غربیا بهش میگن روح یعنی جهانی که ارزش‌هایی که انسان‌های یک منطقه‌ای بهش باور دارن به همین دلیل برای اونها اروپا یک محدوده جغرافیایی نیست بلکه یک ایده آمریکا یک ایده است. یونان یک ایده است. در نتیجه اون‌ها به این ایده رو می‌تونن جهانی کنن. ایده‌ها هستن که می‌تونن جهانی بشن. هرگز اون واقعیت‌های مادی و عینی که نمی‌تونن جهانی بشن. به همین دلیل تاریخ تمدن ایرانی بزرگ‌ترین تمدن و دیرپاترین تمدن بود. ولی سقوط کرد و تموم شد. تموم شد کاملاً. یعنی از بین رفت. ولی تمدن یونانی که در یک جغرافیای بسیار محدودتر در یک زمان و تاریخش بسیار پرآشوب‌تره توانست جهانی بشه چون ایده بود ایده‌ها می‌تونن جهانی بشن ولی واقعیت‌های شما که نمی‌تونید مسجد شیخالله رو صادر بکنید ولی ایده‌ها رو می‌تونید صادر بکنید حالا اجازه بدید شما حرف بزنید من تا من پیدا کنم این ببخشید جناب اجازه من یه شما می‌فرمایین که مثلاً فرق ق ایران رو با یونان می‌فرمایین که ببینید چون اصلاً در ایران ما فره زری داریم که حالا من ریشهش رو خیلی دقیق چون من تو ایران باستان خیلی یعنی یه چیز الهیه یه بدیعه الهی اگه اشتباه نکنم ولی در یونان همچین چیزی نبوده درسته بله ببینید نگاه کنید تاریخ برای ما تاریخ برای ما چه در ایران باستان چه بعد از یعنی تاریخ تاریخ الهیاتیه یعنی چی یعنی که تاریخیست همونطور که شما تاریخ اسلام تاریخیست که بخش از الهیاته. یعنی شما ما داستان پیغمبرو نمی‌خونیم که بفهمیم چه خبر بوده. ما داستان پیغمبر می‌خونیم تا به پیغمبری او ایمان بیاریم. در نتیجه تاریخ‌نگاری یک تاریخ‌نگاری تئوکراتیکه. یعنی در در بخشی از الهیات قدرته و نکته‌ای که مهمه توجه کنیم اینه که بفهمیم که ما درباره ایران درباره یونان حرف نمی‌زنیم. درباره ذهنیت ایرانی و ذهنتی یونانی داریم حرف می‌زنیم. یعنی ما هرگز راجع به واقعیت حرف نمی‌زنیم. راجع به اونچه که راجع به واقعیت فکر می‌کنیم می‌تونیم حرف بزنیم. یعنی فکر نکنید اگر یه کسی تاریخ ایران نوشته اون تاریخ خود ایرانه. به همین دلیل که ما می‌تونیم ایرانو ۱۰۰ تا تاریخ متفاوت براش بنویسیم. همونطور که غربی‌ها نوشتن. اما اگر فکر کنید که تاریخ اسلام همون چیزیست که تو کتابای تاریخی نوشته شده واقعیت اسلام باید همون‌ها رو شما واقعیت واقعیت که نمیشه تجدید بشه به همین دلیله که همه خدامه باوران ما همشون استناد می‌کنن به تاریخ طبری همون چیزی که آخوندا استناد می‌کنن یعنی واقعیت رو تاریخ رو آقای آرامش دوستان شبیه آقای جنتی می‌بینه یعنی فکر می‌کنه هرچی که توی کتابای تاریخی نوشتن عین واقعیته پس اونا برای اون استعداد استناد می‌کنه به ضرر به علیهش همونطور که مسلمونا استناد می‌کنن به نفعش تاریخ هیچ چیز رو موجه نمی‌کنه اینو باید توجه کنید تاریخ رو باید سکولار کنیم به این معنا که تاریخ مثل خود انسان مثل همه هر چیزی که انسانیست اگر تحول پیدا نکنه اگر با نبض زمان تغییر پیدا نکنه معلومه که از واقعیت جدا شده هرگونه روایتی از تاریخ که موقعیت که از گذشته که اکنون رو نظام قدرتو در اکنون بخواد به اصطلاح رو موجه کنه افسانه‌ایست برای اعمال قدرت، افسانه‌ایست برای در حقیقت خودکامگی. نکته مهمی که وجود داره اینه که در ایران هرگز چیزی به نام خودکامگی در تاریخ اسلام و ایران هرگز چیزی به نام خودکامگی تقویه نشده. مسئله این بوده که کی خودکامه باشه دعوا بر سر این بوده که کی شاه باشه. دعوا بر سر این بوده که کی خلیفه باشه. اما اینکه خودکامگی بده نه. من از آن روز که در بند توم آزادم. یعنی من میخوام از همه چیز بشم و ما رابطمون با قدرت رابطه بنده و ارباب یعنی وقتی هم که ما مدرن میشیم مدرن شدن ما به اینه که از فلان الگو پیروی کنیم بشیم مثل قانون فرانس بلژیک بشیم مثل فرانسوی‌ها یعنی آزادی رو به مفهوم این می‌فهمیم که از یه چارچوبی خلاص بشیم بریم یه چوب چارچوب دیگه در حالی که اون شکلی که ما مدرنیته رو فهمیدیم در حقیقت مدرنیته تبدیل به مذهب مذهب کردی مدرنیته در ایران شکست خورد به خاطر اینکه به عنوان مذهب فهمیده شد نه به عنوان اینکه تو از هرچه که دیگران ساختن از هرچه که تاکنون بوده رها بشی و خودت ابداع کنی چیزی رو مدرنیته یعنی آفریدن چیزی که هرگز تاکنون وجود نداشته به همین دلیل پروژهست یعنی شما باید مثل اینکه شما یک معماری رو طراحی می‌کنی یه عمارت یه نوع ساختمانی رو طراحی می‌کنی که هرگز وجود نداشته مدرنیتهای ایرانی اونچه که حقیقتاً می‌تونه ایرانی باشه اون چیزیست که تاکنون وجود نداشته یعنی شما باید اول در ذهنتون مثل معمار طراحی بکنین و اون طراحی بتونه نه تنها اوریجینال باشه که اوریجینال بودن اصلاً برای یونانی‌ها مهم نبود برای ما خیلی مهمه دیگه بهخاطر ما اهل پاک و نجسی هستیم دین زرتشت دین فقهیه دینیست که به شدت وسواس طهارت داره و به خاطر همین گرچه ما عظمت داشتیم اما در برابر دیگران اون‌ها رو انیرانی می‌دادیم ما بسته بودیم. ما هر موقع هم که بزرگترین گسترش جغرافیایی داشتیم ما به روی دیگران بسته بودیم. معتقد نبودیم که دیگران چیزی دارن که ما می‌تونیم اون رو بگیریم یا تحت تأثیر قرار بگیریم. به همین دلیلم هست که در طول تاریخ هرگز اعتراف نکردیم به تأثیر تأثیرپذیری از دیگران. مدام گفتیم دیگران از ما چه تأثیر پذیر افتن. برای یونانی‌ها عکسش هست. یعنی یونانی‌ها چون دوگانه باور نیستن. یونانی‌ها چون که به سیستم فکر می‌کنن برای اون‌ها سیستم فرم ساختار اون اونه که مهمه نه مصالحش به همین دلیل که این ج نگاه جهانی رو اگر هرودوت نداشت در حقیقت نمی‌رفت سراغ یونانیا و چینیا و دیگران و افلاطون زرتشت رو می‌فهمه و از زرتشت نام می‌بره و از زرتشت تأثیر می‌پذیره ارسطو همین طور کانت همین طور هگل همینطور ولی ما هنوز که هنوزه معتقد دیم که ایرانی‌ها یه چیزیو داشتن که اونال خودشون بوده اصلاًم ربطی نداره به کسای دیگه الانم داریمش دیگران نمی‌فهمن خب این تلقی باعث میشه که ما هنوزم مدرن شدن ما هیچ کمکی به فهم ما از جهان نکنه در نتیجه ما حتی روشنفکری ما روشن‌فکریست که احساس نیاز به دیالوگ با جهان خارجش نداره یعنی فکر نمی‌کنه آقای طباطبایی که اگر تو یه نظریه‌ای دادی راجع به ایران خب خب اگر فیلسوفی اگر تو میخوای راجع به تاریخ نظریه بدی باید بتونی اینو در یه ژورنالی بنویسی که دیگران درباره نظریت به اصطلاح نظر بدن وگرنه شما در زبان فارسی کافیه که اسم دکتر و مهندس بذارن کنار اسمت علامه چار تا مجله هم عکستو چاپ کنن تبدیل بشی به رئیس یک بت یک قومی و سیاست بیاد سراغت ما در ایران کسایی داریم که حرفایی می‌زنن که اگر به انگلیسی بنویسن از دانشگاه اخراجشون می‌کنن اگر کسی بگه که ما باید یه فلات ایران درست بکنیم که همه کشورهای منطقه رو زیر سلطه خودش بگیریم از دانشگاه اخراجش می‌کنن. اگر طباطبایی حرفایی که زده راجع به کشورهای منطقه مثل عربستان و فلان اینا اگر این همین مقالهش راجع به سعدی رو اگر به انگلیسی نوشته بود از دانشگاه اخراجش می‌کردن. ولی چون ما در مملکتی زندگی می‌کنیم که هیچ چیزی قانون نداره از جمله فکر کرد به اظهار نظر در نتیجه همه چیز آزاده. حرفایی می‌تونیم بزنیم فکر می‌کنیم خیلی مهمه. در حالی که نه ما در اسیر ذهن بسته خودمون هستیم و باور به اینکه ما با دنیای خارج باید تعامل کنیم. به چه معنا؟ به این معنا که غرب یک دیگریست که باید به عنوان دیگری شناخته بشه. نه حذف بشه نه دیگری بادی ما با دیگری یکی بشیم. ما تجددگرایان ما خواستن دیگری بشن. یعنی خ وقتی ۴ نفر رفتن فرانسه در دوران قاجار برگشتن خودشونو فرانسوی می‌دونن یعنی فکر می‌کنن یه سفر رفتن فرانسه برمی‌گردن میگن اه این چه مملکتیه شما چرا اینجوری هستین روشنفکر ما خودش رو کاملاً می‌خواد دور کنه از این ننگ انحطی که ما درش هستیم در نتیجه با مردم خودش با فرهنگ خودشم کاملاً تحقیر آمیز نگاه می‌کنه خودش تحقیر شده احساس تحقیر شدگی می‌کنه و با جداکرد این زبان عجق وجهی که می‌سازه مال چیه؟ چرا روشنفکرا به زبان فهمیدنی حرف نمی‌زنن؟ بهخاطر خودشونو متمایز کنن، یک اشرافیت فکری درست بکنن که بگن ما مثل بقیه مردم آدمای منحط عقبونده نیستیم. ما بلدیم بگیم مثلاً به جای چه می‌دونم به جای استعلای بگیم تراپرازنده که هیچکس نفهمه این این میخوام بگم مسئله ساخت اگه به شکل ساختاری فرهنگی نگاه کنیم اونوقت این تمایزهای سطحی که بین نمیدونم مشروطه و مشروعه و سنت و تجدد هست وقت این تمایزها از بین میره ما به تمایزهای خیلی عمیق‌تر و پیچیده تر توجه خواهیم بله خیلی ممنونمتون خوب بود جناب باباست اگه اجازه بدید آقای نتو هم صحبت بکنم باید اگر بله خواهش میکنم خواهش آقای نکو تشریف دارید بله سلام عرض می‌کنم درود بر شما جناب بابک جناب خلجی عزیز و کلیه دوستان دیگر حزار داره در کوتاه در واقع سوژه‌های متعددی راجع بهشون صحبت شد و در بعدهای مختلفی صحبت شد [موسیقی] و من تلاش می‌کنم که طبق سخنانی که شنیدم و نقدی برخی از این سخنان دارم. سعی می‌کنم چند نکته رو خلاصهوار بیان بکنم. اول از همه درباره ایران باستان که تیتر اتاق هم هستش در مورد ایران باستان نکاتی که شما فرمودید جناب خلجی نکاتی هستش بسیار [تشویق] بسیار میشه این نکات رو مورد انتقاد قرار داد. همون طور که گفتید هرودوت و دیگر باستانشناسان یا نویسندگان باستان یونان باستان به ایران باستان بسیار اشاره کردند و حتی تاریخ دموکراسی یونان اگر دقت بکنیم با تاریخ جنگ‌ها با ایرانیان تقاطع داشته. می‌خوام به این اشاره بکنم که ایران باستان نقشی اساسی و بسیار اساسی‌تر از آنچه در تاریخ امروز بدان پرداخته میشه و روش کار شده خصوصاً نقشی بسیار اساسی در تاریخ داشته حتی در تاریخ یونان و حتی در تاریخ دموکراسی یونان چنانچه دموکراسی یونان پس از البته این رو تکرار می‌کنم ولی جای اهمیت داره دموکراسی یونان پس از جنگ‌ها با ایرانیان تأسیس شده بنابراین امری مسلم هستش که در آن زمان در تقاطع با ایرانیان تفکلاتی و ایده‌هایی از سمت ایرانیان به سمت یونانی‌ها رفته تا دموکراسی رو تا باعث شده دموکراسی یونان شکل بگیره. نکته دیگری که من می‌خواستم بهش بپردازم موضوع این هستش که شما فرمودید که ما تاریخ نداریم یا نداشته‌ایم ولی باید به یک نکته ما بسیار توجه بکنیم و آن این هستش که کتابخانه‌های ایران در حملات کشورهای مختلف از جمله حملات اسکندر و عرب‌ها آتش زده شدن و کاملاً سوختن و مسلماً کتابخانه‌های ما در ایران باستان کتابخانه‌هایی نبودند که کتاب‌های آن از کتاب‌های آن چند نسخه وجود داشته باشد. بهخاطر اینکه کتاب‌های خطی بودن. [تشویق] بنابراین این نکته رو هم فکر می‌کنم که شما در گفتمانتان [تشویق] فراموش کردید یا جا انداختید. نکته دیگری که وجود داره این هستش که یک گسست عظیم بین ایران باستان و ایران امروز وجود داره. این شکی درش نیست که این گسست به چند قرن برمی‌گرده و این باعث میشه که بین عالم عالمین گذشته ایران یا باستان ایران و امروز ایران یک تفاوت اساسی وجود داشته باشه در حقیقت ما در این گسست علم و علوم رو به غرب باختیم ولی این دلیل بر این نیستش که ما در باستان در گذشته‌های دور تاریخ و تمدنی عظیم داشته‌ایم چنانچه تمدن ایران یا مناطق مناطقی که به ایران مربوط میشد اولین تمدن‌ها در جهان بوده‌اند و در تاریخ جهان بوده‌اند. این موضوعی که شما بهش می‌پردازید راجع به گسست بین باست ایران باستان و ایران امروز [تشویق] به کشورهای دیگر هم مربوط میشه از جمله یونان از جمله ایتالیا و از جمله مصر یعنی فقط ایران نیست که این گسست بین تاریخ و تمدن باستانیشون و امروزشون وجود داره و شما این رو فقط به ایران ربط میدید. نکل دیگری که هستش این این موضوع هستش که ما ایرانیان تاریخ خود را ننوشته‌ایم اما غرب یعنی اصولاً اروپا تاریخ خود را نوشته و تاریخ اروپا تاریخ روم و یونان هست. آخرین موضوعی که فکر می‌کنم اساسی‌ترین موضوع باشه که شما در واقع می‌گویید آنها تاریخ دارند و ما تاریخ نداریم فکر می‌کنم در این موضوع هستش که آنها یعنی غرب تاریخ آکادمیک دارن و تاریخ آکادمیک می‌نویسن و نوشته‌ان و این به چند قر برمی‌گرده. ولی ما به خاطر همین حکومت‌های استبدادی که داشتیم و حکومت‌های مذهبی که از تقریباً ۵۰ سال بر ما سیتره داره به این تاریخ آکادمیک هنوز دست نزدهیم هنوز این تاریخ آکادمیک رو شروع نکرده و این نیازی اساسی در جامعه ایرانی انی و کشور ایران هست. مجبور هستم به خاطر زیغ وقت که موضوعات رو بسیار کوتاه بیان بکنم خصوصاً که شما خیلی طولانی صحبت کردید جناب خلجی گرامی و مسلماً نکاتی که من بیان می‌کنم کاملاً قابل فهم نسبت به سخن شما نیستند یا ممکن است نباشه سپاسگزارم بله خب بسیار خب اینایی که گفتین درست الان ما چرا وضعمون اینطورتون ببخشید ببخشید خب دوست عزیز اگر حرفای شما درست باشه یعنی فرض کنیم که من بپذیرم حرفای شما رو اونوقت شما به نظر شما چرا انقدر ما د ما دموکراسی رو صادر کردیم ولی خودمون نداشتیم یعنی در دوران ایران باستلم نداشتیم چهجور میشه شما با جنگ کردی کردن دموکراسی رو به یونانیا یاد بدین اونوقت خودتون تا این ۵ هزار سال تمدنتون چیزی به نام دموکراسی نداشته باشین ها خب این تصوری که شما دارید همون تصوراتیست که باعث میشه که ما نه فقط غرب رو نفهمیم و مدرنیتهرو نفهمیم که خودمونو نفهمیم ببینید دوست عزیز ما راجع به چیزی که بوده حرف نمی‌زنیم راجع به تصور ما شکل دیدن ما و گذشته‌ای رو که وجود نداره داریم حرف می‌زنیم گذشته گشته وجود نداره. گذشته اونچه که وجود داره زمان حاله. تاریخ گذشته نیست. تاریخ اون نوع درکیست که ما از گذشته داریم. من اونچه که گفتم درباره یونانیان مربوط به این نیست که اونا یه چیزی داشتن. نه اونا یه جوری فکر می‌کردن که ملت‌های دیگه از جمله ایرانی‌ها فکر نمیکردن. اگر چی اون‌ها تونستن در حقیقت دموکراسی درست کنن اگه تونستن تاریخ بنویسن به خاطر اینکه شکل نگاه اون‌ها به خود فهمیدن به خود شناختن متفاوت بود سوال مهم فلسفه یونان اینه که من از کجا می‌دونم چیزی رو که می‌دونم درسته؟ یعنی هیچ موقع پرسش از خود شناخت برای ملت‌های دیگه از جمله ایرانیا مطرح نبوده. چرا؟ به خاطر اینکه شناخت فقط از جانب خداوند میاد. از منشأ حقیقت یک خواستگاه غیبی داره. به همین دلیله که ما آکادمی نداشتیم نه فقط برای تاریخ برای هیچی. انسان یونانی به دلیل اینکه حقیقت رو اون چیزی می‌دونه که در گفتگوی بین آدم‌های متفاوت با هم و با نظرات متفاوت دارن با همدیگه رخ میده حقیقت در دیالوگه بنابراین دانش رو یک امر انسانی می‌دونه به همین دلیل آکادمی می‌سازه آکادمی مال کسانیست که میرن در اونجا چون کهه شناخت رو یک امر جمعی می‌دونن و یک امر انسانی می‌دونن اون‌ها چون شناخت رو فهم تاریخ رو فهم نمی‌دونم طبیعت و فهم اخلاق رو فهم سیاستو همه این‌ها رو یک فهم انسانی و جمعی می‌دونستن آکادمی داشتن انسان غربی انسان آکادمیکه ولی بر در ما نه همون طور که قدرت قدرت یک نفر هست و دیگران باید ازش اطاعت کنن حقیقتم همین طوره و اونچه که در به نام تعلیم و تربیت در فرهنگ ما وجود داشته انتقال حقیقتیست به دیگری و در حقیقت انتقال انتقال دادنش اگر او آدم خوبی باشه و اگر او خداوند بهش عنایت بکنه اون ممکنه دارای اون حقیقت بشه وگرنه اون نمی‌تونه از روش‌های انسانی استفاده کنه و به حقیقت برسه. این یک مسئله. مسئله دوم اینکه اینکه میگید ما تأثیر گذاشتیم. ببینید دوست عزیز این یک فکر خیلی غیر علمیست که فکر کنین شما می‌تونین اگر کسی بر کسی تأثیر گذاشت اون تأثیر هنر تأثیرگذاره. یعنی اگر مثلاً من رفتم سر یه کلاسی درس خوندم و مثلاً خیلی فیلسوف بزرگی شدم این به خاطر اینکه اون استاد برای من تأثیر گذاشته نه در تأثیرگذاری همیشه تأثیر پذیرنده مهمه شما در کتاب خوندن فهم از در با خواننده ایجاد میشه فهم درون این کتاب نیست به همین دلیل که یه کتابو شما بدید به ۱۰ نفر ۱۰ جور متفاوت فهم می‌کنن چون چون اون خوانندهست که فهم در ذهنش شکل می‌گیره. بنابراین اون خواننده بنا به اینکه چه آدمی باشه، چقدر سواد داشته باشه، چه چیزایی قبلاً خونده باشه، چقدر قصد فهمیدن داشته باشه، فهمش به آدم‌های دیگه متفاوته. در به اصطلاح تاریخ در تاریخ ایده‌ها میگن همه جهان، همه جهان همه تمدن‌ها مخلوطی از ایده‌های مختلف هستن. ما هیچ تمدنی نداریم که خالص باشه و بگیم که این تمدن برا اون تمدن تأثیر گذاشته. اولاً ما ما جهان آغازی نداره. ما اصلاً نمی‌دونیم که ا آغاز این ایده‌ها چیه. همین فره‌زدی درسته که میگیم ایده ایرانیه. ولی ما نمی‌دونیم از کجا به وجود اومده و اگر تاریخی نگاه کنیم یه چیزی ناگهان از عدم خلق نمیشه بلکه همه چیز هر چیزی که به وجود اومد تحول چیز دیگریست. پس اونچه که ما ایرانی می‌نامیم قطعاً هیچ خلوص و نابی درش نیست و همه فرهنگ‌ها در همه فرهنگها ایده‌ها مسافرن ایده‌ها مهاجرت میکنن منتها د تا یعنی تفاوت در اینه که د تا رویکرد د تا وضعیت هست یه موقع هست که شما به صورت اتوماتیک به صورت ناخواسته از خیلی چیزا تأثیر می‌پذیرید مثلاً ما برای ما مدرنیته اینطوری بود ما یهو چشم باز کردیم دیدیم گفتیم که روسا توپ دارن ما توپ نداریم گفتیم پس باید بریم یه دارم شلونی درست کنیم که ما هم دارای توپ بشیم به این میگن مدرنیته در حقیقت اتوماتیک مدرنیته غیر خودآگاه ولی یه موقع هست که شما تأثیر می‌پذیرید و تأثیرتون خودآگاهه یعنی چی؟ یعنی میرید اون چیزی رو که می‌خواهید به دلیلی که می‌دونید چیه انتخاب می‌کنید برای مقصودی که خودتون دارید به کار می‌برید. یعنی یه موقعست که شما میرید در می‌خواید شما آبگوشت درست کنید نخود ندارید میرید تو بازار و دنبال نخود می‌گردید اما اون نخودو نمی‌خواید مثل اون مغازه نگه دارید که می‌خواید تو آبگوشت خودتون به کار ببرید. یونانی‌ها برخلاف ایرانی‌ها معتقد نبودن که خالص بودن یه چیزی مهمه. اوریجینال بودن اصلاً براشون مهم نبود. اونچه که براشون مهم بود و معماری چیزها بود. برای اون‌ها اونچه که واقعیت داشت فرم بود. یعنی شما میخواید یه میز بسازید اون ماده میز مهم نیست. چون ماده میز چوبه. اون چوب می‌تونه درم بشه. اون چوب میتونه می‌تونه پلم بشه. اون تو می‌دونه ظرف غذا هم باشه اما فرم میز هست که اون رو میز می‌کنه در نتیجه اون‌ها عالمانه آگاهانه به تمدن‌های دیگه و به فرهنگ‌های دیگه علاقه‌مند شناختن اون‌ها بودن نه برای اینکه مثل اونا بشن نه برای اینکه اون‌ها رو میخوا همونجور که بودن می‌پسندیدن نه اون ایده‌های اون‌ها رو می‌گرفتن به اون شکلی که می‌خواستن در اون ساختمانی که خودشون طراحی کرده بودن به کار می‌بردن مثلاً خیلیا میگن این ایده ده همین فره ایزدی رو افلاطون گرفته و تغییرش داده و شاه فیلسوفی که افلاطون میگه ایدهش منشأش اونه ولی شاه فیلسوف کجا فراح ایزدی کجا بنابراین ما یک اصطلاحی داریم به نام اپروپریشن یعنی اذان خود کردن تفاوت فرهنگ‌ها به اون چیزایی نیست که دارن بلکه به شکلیست که به داشته‌های خود و به داشته‌های دیگران نگاه می‌کنن اگر شما مثل یونانی‌ها تصورتون این باشه که شناختن فقط و فقط از طریق تمایز ممکن میشه. یعنی من وقتی می می‌فهمم این میزه که بفهمم چه چیزی میز نیست. بنابراین برای شما شناخت خودتون مت بدون شناخت دیگری ممکن نیست. به همین دلیله که هرودوت برای اینکه یونانی رو بشناسه و یونان رو بشناسه او شناخت فرهنگای دیگه مخصوصاً فرهنگ ایران رو یک ضرورت می‌دونه. بنابراین او از ابتدا میگه که من می‌خوام ایرانو در تقابل با یونان رو در تقابل با ایران بشناسم و وقتی هم که تعریف می‌کنه تفاوت این‌ها رو قصدش این نیست که ب ایرانیا از یک به اصطلاح تقدیر الهی برخوردار بودن که اونا رو خیلی آدمای خوبی کرده بود و فره ایزدی بود نه مسئله او اینه که فرهنگ‌های دیگه تفاوتشون با یونان اینه که در ایران در یونان انسان آزاد وجود داره ولی در ایران وجود نداره تمام اون شکوه و عظمتی که به اصطلاح پادشاهی ایران و سرزم تمدن ایران داشته تمام اون برای یونانی‌ها مهمه و جا بسیاری جاها تحصیل کرده اما وقتی می‌رسه به سیاست برای یونانی سیاست یعنی اونچه که انسان‌های آزاد برای همزیستی با یکدیگر در ایده‌های خودشون خلق می‌کننه میشه دولت شهر برای ما یک امر طبیعی و تقدیری و الهی‌ست. بنابراین ما هیچ موقع راجع به اینکه یک نظم سیاسی دیگه‌ای ممکنه صحبت نمی‌کنیم چون نظم دیگه‌ای برامون قابل تصور نیست. بنابراین توجه داشته باشین که وقتی ما از تأثیرپذیری حرف می‌زنیم ما هیچ هنری برای یعنی هیچکس هنری نداره که بر چیز کس دیگری یا فرهنگ دیگری بره تأثیر بگذاره. این فرهنگ‌ها هستن که به به اقتضای اونچه که ساختارهای فرهنگ خودشون، ساختارهای فکری خودشون، ساختارهای اشتباهی خودشون به شکل خاصی تأثیر می‌پذیرن مثل مدرنیته. مدرنیته در اروپا به وجود آمد ولی یک ایده‌ای شد که جهانگیر شد ولی هزار جور مدرنیته درست شد. مدرنیته ژاپنی فرق میکنه با مدرنیته چینی. اون فرق میکنه با مدرنیته نمیدونم آمریکاین. چرا؟ به خاطر اینکه اون پذیرنده اون تأثیرپذیر فرق می‌کرد. بنابراین عاملیت از آن تأثیرپذیره. یونانی‌ها هنرشون این بود که نه فقط از ایرانی‌ها، از مصری‌ها چیزی که مصری‌ها اونچه که مصری‌ها داشتن رو اون‌ها میومدن در یک فضای فلسفی آزاد دربارش گفتگو می‌کردن و این گفتگوی آزادانه از همون ایده‌های مصری به خلق یک چیز دیگری بود تبدیل میشد. بنابراین جنگ جنگ یا هیچ عامل دیگه‌ای نبود که اون‌ها رو وادار کنید به دموکراسی. دموکراسی یعنی همون فلسفیه. یعنی آزادی گفتگو کردن آدم‌هایی که با همدیگه مخالفن بدون اینکه این اختلاف به حذف یکی بیانجامه و بالاتر از این اساساً زندگی رو مبتنی بر این می‌دونن که با کسی که مخالف حرف بزنی. یعنی دموکراسی اگر درش دموکراسی بین آدمای مختلف نباشه که دموکراسی نیست. ولی تو فرهنگ ما شاه یکی خدا یکی و حقیقت یکی در نتیجه در تاریخ فلسفه ما نداریم چرا به خاطر اینکه هر کدوم از فیلسوفان ما فلسفه خودش رو فلسفه واقعی می‌دونه و فلسفه فیلسوفان دیگه رو فلسفه نمی‌دونه ابن ملا صدرا فلسفه شیخ اشراقو فلسفه نمی‌دونه به خاطر اینکه او به اصالت ماهیت اعتقاد داره این اعتقاد داره به اصالت وجود ابن رشد ابن سینا رو فیلسوف نمی‌دونه به همین دلیل که ما نمی‌تونیم تاریخ فلسفه بنویسیم هیچ موقع هم در تاریخ ما کسی از فلسفه و فیل به تاریخ فلسفه حرف نزده وقتی هم که غزالی کتاب می‌نویسه علیه ابوعلی و فارابی می‌نویسه تهافت الفلاسفه یعنی فیلسوف داریم ولی تاریخ فیلسوف نداریم فلسفه نداریم همونطور که در فقه هم همین طوره فقه هرکس به فتوای خودش عمل می‌کنه ما نمی‌تونستیم تاریخ داشته باشیم به دلیل چی به دلیل که ما نمی‌تونستیم ف فرمی فکر بکنیم فرم برا ما اهمیت داشته باشه برای من حقیقت مهم بود برای یونانی‌ها چون که حقیقت یک امری بود که در گفتگو و در گفتگوی مدام شما می‌بینید رساله‌های افلاطون که گفتگو هستن هرگز درش نتیجه‌گیری وجود نداره به خاطر چی؟ چون گفتگوی حقیقی اون گفتگوییست که همواره به تداوم گفتگو دعوت می‌کنه. یعنی شما همواره باید یک تصور سیالی از حق از عدالت از فضیلت از شجاعت از سیاست از همه این‌ها هیچ چیزی نیستن که یک خدای واحدی اونا رو برای همیشه بر روی سنگ بنویسه. پس ما به طور به طور به خلاصه خلاصه عرض کنم هر تصوری که ما داریم از واقعیت واقعیت نداره و این چیزیست که مدرن‌ها به ما می‌تونن یاد بدن که برای اینکه مدرن بشیم دانستن چیزی مهم نیست. مدرن‌ها کسایی نیستن که به حقیقت دست پیدا کردن نظریه‌های علمی نظریه‌هایی نیستن که حاصل ذهن نابقایی باشن که می‌تونن به چیزی دست پیدا کنن که دیگران نکردن. تمدن مدرن محصول دو چیزه. یک محصول شکاهیت عمیق به توانایی‌های انسان برای درک واقعیت و این شکاکیتی که باعث میشه همواره وقتی که مشکلی پیش بیاد براش نگه که عربا اومدن استبداد اومد اون اومد در فهم خودش شک می‌کنه واقعیت موجودی که برای شما ناخوشاینده یعنی اون واقعیتی که در ذهن شما چنین تفسیر شده اگر شما جهان رو به شکلی می‌بینید که اجازه زه تکون خوردن به شما نمیده اشکال اشکال دید شماست شما باید بتونید جهان رو شکلی ببینید که امکان آزادی درش باشه اگر باور به انسان به مفهوم غربیش داشته باشه اگر کسی باور به انسان داشته باشه هرگونه تفسیری از طبیعت هرگونه تفسیری از انسان که باعث بشه او امکان عمل آزادانه نداشته باشه یعنی نادرسته کاری که غربی‌ها م به اصطلاح در عصر مدرن کردن این بود که انسان قوانین طبیعت رو حتی قوانین ندید که ازلی و ابدی باشن. او معتقد بود این قوانین رو ذهن گذاشته. بنابراین می‌تونه دوباره قوانینی بگذاره که درش جای بازتری برای آزادی پیدا بشه. حالا می‌تونه در ژنتیک کارایی بکنه که اصلاً دیگه قبلیها اصلاً نمی‌تونستن فکر کنن. الان می‌تونه در زمینه‌های گوناگون از همون قوانین طبیعت گذر کنه. در حقیقت بر طبیعت تسلط پیدا بکنه. همون قوانین رو به شکل دیگری دربیاره که امکان تغییر طبیعت درش باشه. بنابراین اگر ما داریم فکر می‌کنیم که ما این الان به این نتی به اینجا رسیدیم که رسیدیم به خاطر یک سری حوادث ناگوار تاریخ و تقدیر بوده گلیمه وقت کسی را که بافتن سیاه و آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد اونوقت میشه مثل ناسیونالیستایی که هم از ناسیونالیسم مذهب ساختن هم از قربانی بودن یعنی قربانی بودن برای ما مذهبه یعنی ما مذهب ما هر اتفاقی که میفته ما قربانیان تاریخیم از زمان اسکندر تا الان ما سوگواران شکست خود هستیم. ما امام حسینی هستیم که در طول تاریخ یزید ما رو با مظلومیت تمام کشته. این یعنی که ما داریم خودمونو فلج می‌کنیم. این یعنی که ما دشمن آزادی و اراده خودمون هستیم. اگر می‌خوایم شرایط تغییر کنه هم گذشته رو باید به شکلی ببینیم که دست ما رو برای عمل آزاد و تغییر وضعیت کنونی باز بگذاره. به ما مسئولیت تغییر دادن، مسئولیت تخیل وضعیت آرمانی رو بده. وم برای ما ایرانی‌ها الان آرمانی‌ترین چیز اتوپیای ما در گذشته است. یعنی ما اتوپیای ما آرمانشهرمان ما اینه که برگردیم به گذشته ما باید آرمانشهرمون در آینده باشه. این یعنی برای اینکه آرمانشهرمون در آینده باشه باید با زمان حال اساسی کنیم. باید برگردیم به اک به واقعیت الان و ببینیم چه چیزی واقعاً هست چه چیزی نیست و اونچه که تصور خودمون هست به اصطلاح ت تصاویر ذهنی ما هست تلقی ذهنی ما هست با واقعیت یکی نگیره بابک جان اگر دوستی نیست من دیگه مرخص بشم از خدمت بله خواهش می‌کنم آقای مغالی هستش کوتاه لطفاً که دیگه وقت جلسه رو ات نه خواهش می‌کنم صحبت کامله من فکر نمی‌کنم نکته یا نقطه نظر خاصی داشته باشم فقط یه انتقاد می‌کنم ولی انتقاد سازندهست یاتی نشه اینه که حجم مسائلی که بیان میشه بسیار سنگینه حالا من اکثرشو متوجه شدما ولی خیلی سنگینه به نظر من اگه بتونیم مثلاً مثلاً کلیت صحبتی که می‌خواد بشه با اینکه می‌دونم اینا مباحثیه که استخون داره و نیاز به زمان گذاشتن داره ولی باید اتنشن اسپانا رو در نظر گرفت که آستان صبر و تحملها کم شده و اینکه از یه جایی به بعد شاید اون اثر واقعی که می‌تونه بذاره رو نذاره و اختلاط موضوعات یه خورده صورت می‌گیره اینو باید بشه هندلش کرد البته اینا رو از روی دوست داشتن شما و بله خیلی ممنونم نکته درستی میگید نه نکته درسته بدون طبیعیست که اگر آدم نتونه روشن حرف بزنه به خاطر ناتوانی خودش هست و طبیعتاً من توانایی اینو ندارم که بتونم اونچه که فکر می‌کنم باید بگمو به روشنی که باید بگم ولی سعی خودمو خواهم کرد و خیلی ممنونم امیدوارم که بتونیم با همدیگه به صورت روشنی صحبت بکنیم که امکان تفاهم باشه و من خودمو از این بابت ملامت می‌کنم اگر شکلی حرف بزنم که موجب به در حقیقت سرگردانی یا ملالت دوستان بشه ممنونم از همه دوستان از بابک عزیز تا نوبت بودن