دلایل تنهایی هانا آرنت در جامعه یهودی

خب مسئله همون طور که گفتم مسئله یهودی بودن برای آرنت یک مسئله سیاسیست نه مسئله مذهبی به همین دلیلم درگیر میشه با درگیر میشه با خود یهودیا آرنت یک در سال ۱۹۶۸ یک کتابی منویسه به نام محاکمه آشمن در اورشلیم و این کتاب در حقیقت مجموعه از گزارش‌هایی هست که به سفارش یعنی آرنت به عنوان روزنامه نگار از طرف نیویور مجله نیویورکر میره در اورشلیم و این گزارشها رو می‌نویسه و این چاپ میشه. آدولف آشمن کسی بود که در حقیقت افسر حزب نازی بود و به در افسر سازمان اس اس بود و بعد کسی بود که در سال ۱۹۳۸ اونو به وین فرستادن تا شهررو از یهودیان پاک بکنه بعد در پراگ رفت بعد در جاهای مختلف و در حقیقت مسئول هماهنگی لوجستیک که حمل یهودیان به اردوگاه‌های مرگ بود. خب این آدم وقتی که نازیسم فروپاشید در سال ۴۶ از چنگ ارتش آمریکا نظامیان آمریکا در حقیق فرار میکنه و فرار میکنه میریم آرژانتین. در آرژانتین اسرائیل یا در مه سال ۶۰ پلیس مخفی اسرائیل آشمانو دستگیر میکنن در در به اصطلاح آرژانتین شناساییش میکنن از آرژانتین میارنش در اسرائیل و در اسرائیل محاکمهش میکنن محکوم مرگ میشه و به دار آخته میشه این مسئله خیلی مهمه برای هان نارنت یکی اینکه خب همون طور که با مکالماتش با یاسپرت نامه‌هاش باسپرس خیلی مهمه یاسپرس که خب در نه فقط استاد آرنس بوده بلکه در حکم پدر معنویش بوده معتقد بوده که این کار اسرائیل اصلاً درست نیست این کار غیرقانونیه یعنی آدم ربایی غیرقانونیه و بعد منتقده که اسرائیل صلاحیت محاکمی همچین محاکمی رو نداره این کار مخالف در حقیقت اینتگریتی هست یعنی از نظر موازین اخلاقی ابدا قابل دفاع نیست و به آرنت میگه که تو نرو این به این چیز نرو به این محاکمه نرو به این جلسات نرو به خاطر اینکه اگه تو بری با خیلی نگاه نقادانه نگاه می‌کنی و این خیلی برای تو گرون تموم میشه و صریحاً براش می‌نویسه که اگر تو نقدی داری بر این دادگاه این نقدا رو برای خودت نگه دار خب آرنت گوش نمیکنه در حقیقت به این به این توصیه یاسپرس و میره در اونجا و خب گزارش از اون جلسه آشمن خیلی انتقادیه یعنی مدام دادگاه رو انتقاد از رویه دادگاه انتقاد می‌کنه دادگاه رو اصلاً صلاح دارای صلاحیت نمی‌دونه برای محاکمه آشمن معتقده که آشمن باید در یک دادگاه بینالمللی محاکمه بشه نه اسرائیل که خودش طرف این داستان هست هم یاسپرس هم آرنت اسرائیل رو اصلاً نماینده جامعه یهود نمی‌دونن برای اون چنین صلاحیتی اصلاً قائل نیستن که بخواد از جانب یک جامعه یهودی این کارو بکنه و و مهمی حالا جدای از اینکه این این نقدا رو میکنه آرنت در حقیقت در نهایت [موسیقی] خود جامعه یهودی رو به خاطر به وجود آمدن به خاطر قدرت گرفتن نازیسم نقد میکنه یعنی میگه که نازیسم در آلمان با یک طرف انفعال یهودی‌ها و یک طرف با همکاری برخی از سازمان‌های یهودی شکل گرفته. یعنی وقتی که هیتلر در حقیقت جنبش هیتلر شکل گرفت در آلمان بسیاری از یهودی‌ها مخصوصا سران یهودی فکر کردن که اگر هیتلر سر کار بیاد با شعار ناسیونالیستی که داره اونها به عنوان شهروند درجه یک شمرده قبول خواهند شد و در جاهای در جامعه اسیمیلتد میشن یعنی در جامعه ادغام میشن و پذیرفته میشن آرنت نقد می‌کنه این رو و میگه که در حقیقت این یهودیا یا با انفعالشون و با در نظر نگرفتن خطری که باهاش مواجه بودن و از طرف دیگه با این توهم که اگر هیتلر بیاد اونها در جامعه ادغام میشن و پذیرفته میشن و اونا همرنگ جماعت در خواهند آمد به ظهور نازیسم کمک کردن و در نتیجه در قتل به اصطلاح در هولوکاست اونها مسئولن یعنی این اولین باری بود که یک کسی اونم یه کسی که خودش یهودیه یک فیلسوف اندیشمندی خودش یهودیه خودش خیلی از خانواده‌ها و دوستاش در هالوکاس از بین رفتن و خودش قربانی بوده و خودش فرار کرده و خودش تبعیدی هست و در حا به اصطلاح تبعید به سر می‌بره او یهودیان رو مسئول میده اونم نه فقط یکی دو نفر بلکه بعضی از رهبران اصلی یهود رو در در اروپ اروپا خب این خشم یهودیان رو برمیانگیزه انتشار این کتاب و به ویژه اون اصطلاحی که آرنت به کار میبره به نام بنالتی آف ای یا اونچه که فارسی میگن ابتذال شر که حالا من در یک مقاله‌ای توضیح دادم که اون معنایی که در فارسی از ابتسال شر فهمیده شده درست نیست و این کلمه رو باید به معنای درستش به کار برد به هر حال نکته‌ای که آرنت میگه اینه که یک اسرائیل حق نداره این محاکمه رو انجام بده کار خلاف قانون انجام داده نماینده یهود نیست و از اون طرف هم خود یهودیان مسئولن در این شرایطی که به وجود آمده خب آرنت در حقیقت میشه آماج حمله از یک طرف از جانب یهودی ستیزان خب خیلی یهودی ستیزان زیادی هستن که بهش حمله میکنن از یک طرف دیگه از جانب یهودیا یعنی هم یهودیا بهش حمله میکنن هم ضد یهودی‌ها حالا من توضیح بدم که این منالتی آف ایگل یعنی چی و چرا آرنت مورد حمله قرار میگیره آرنت میگه که می‌دونید مسئله شر یه مسئله خیلی مهمیه در فرهنگ غربی ربطی نداره به اون شری که ما در فارسی میگیم شر در فرهنگ غربی خیلی مهمه و مخصوصا در فرهنگ مسیحی به دلیل اینکه انسان با ارتکاب گناه در حقیقت هبوط پیدا میکنه از بهشت به روی زمین یعنی هبوط انسان محصول گناهه یعنی محصول شره برخلاف فرهنگ ما که انسان وقتی به دنیا میاد نه خوبه نه بده بلکه اعمال بستگی داریم میگه کار خوب بکنه یا کار بد بکنه در فرهنگ غربی مخصوصاً فرهنگ مسیحی انسان ذاتش شره بنیاد انسان شره یعنی انسان به دنیا که میاد بنیاد شره در حقیقت و باید در زندگی حالا مبارزه بکنه تلاش بکنه برای رستگاری حالا چرا این شر چرا این انسان بنیاد شره در چرا انسان گناه میکنه خب در افسانه‌های مختلف در اساطیر مختلف دلایلی که انسان گناه میکنه یا مرتکب شر میشه معمولاً بیرون دونه از او وجود داره دیگه ها یعنی شیطانه که انسانو گول می‌زنه در داستان آفرینش این ابلیس هست که میاد و به هوا در حقیقت میگه که این از این سیب بخوره و اون سیبو می‌خوره بنابراین اون عامل گمراه کننده اون عاملی که باعث میشه انسان دچار شربش بیرونه شیطانه یک موجود عجیب غریبی که قدرتش مثل خداست دیگه یعنی حتی بیشتر از خداست به خاطر اینکه برخلاف خداوند شیطان اولاً ظهور مادی پیدا می‌کنه و ثانیا سیداکتیوه خیلی اغواگره خدا اغواگر نیست ولی شیطان اغواگره این قدرت سیداکشن خیلی اوقوی‌تر از خدا قرار میده دیگه به خاطر همینم میل انسان به گناه کردن بیشتر از میل انسانی به کار خوب کردن آرنت میگه که خب در عصر جدید خب این مال داستان ادیان در عصر جدید وقتی که ما با ما دو جور جرم داریم دیگه یه جرمی هست که مثلاً یه نفر چه می‌دونم یه نفرو می‌کشه خب این جرم جرم جرمیست که رایجه ولی یه جرایمی هست که خیلی نادرن مثل کسایی که قتلای زنجیره‌ای انجام میدن ها یه نفر که مثلاً ۲۰ نفرو کشته نمی‌دونم به ۳۰ نفر تجاوز کرده ۵۰ تا مثلاً کودکو سربریده این اینا در عصر ما میشن ترمه‌های خوبی یا موضوعات خوبی برای روانشناسا روانشناسا خب خب خی خیلی هم سعی می‌کنن تو دادگاه مخصوصاً نشون بدن که این آدم آدم غیرعادیه مثلاً در کودکی چه اتفاقی براش افتاده در نمیدونم فلان چه اتفاقی افتاده براش بنابراین این آدم یک حیولایی درونش رشد پیدا کرده خب وقتی که هولوکاس اتفاق افتاد این سؤال در مورد هیتلر مطرح بود دیگه که هیتلر چه جور آدمیه این آدم نمی‌تونه یه آدم عادی باشه که بلکه یک حیولای خوناشامیست که حالا مخصوصاً بعد از که بلافاصله بعد از مرگ هیتلر شروع شد به بایوگرافیهای روانشناختی نوشته شدن و همش رفتن در زندگی او پیدا کنن که این چی بوده در زندگی اینکه اینو آدم متمایز کرده آدم ویژه‌ای کرده بنابراین شر یا ارتکاب شر همیشه فکر میشد که این ارتکاب شر از یک نیروی خیلی عجیب غریبی میاد دیگه یا این شیط نیست که از بیرون میاد یا یک داستان عجیب غریبی که تو زندگی آدمه یه ژن عجیب غریبی که تو وجود آدمه مثلاً یه کسی مثل چنگیز نرون نمیدونم هیتلر اینا باید یه آدمای غیرعادی باشن در حقیقت که مرتکب شهر بشن هانرنت در اون دادگاه وقتی آشمن میاد و در جایگاه متهمین قرار می‌گیره هانرن توصیفش می‌کنه و میگه این آدم فوقالعاده آدم عادی بود. هیچ نگاهش هیچ کدوم از رفتاراش هیچ کدوم از به اصطلاح ژستاش هیچ کدوم از حرکاتش نگاه کردنش دست تکون دادنش سرگردوندنش هیچ کدوم غیرعادی نبود و کاملاً آدم عادی بود. بعد که شروع کرد به حرف زدن خیلی خیلی این عادی بودنش و معمولی بودنش آشکارتر شد و انگار نه انگار که این آدمی که انقدر عادیه همه چیزش عادیه طرز حرف زدنش عادیه طرز نگاه کردنش عادیه زندگیش خیلی زندگی عادی هست انگار نه انگار که این آدم می‌تونسته مرتکب چنان جنایت محیبی بشه بعد این سؤال پیش میاد برای آرنت پیش میاد که پس چرا این مرتکب شر عظیمی مثل کارش شده؟ آرنت میگه که برای اینکه انسان دست به شر بزنه اصلاً نیاز نیست که آدم فوقالعاده‌ای باشه یا نیروی فوقالعاده‌ای نیروی خاصی او رو واداره به سمت ارتکاب شهر بلکه شر یک امریست پیش پا افتاده یعنی همه آدم‌ها همه آدم‌های عادی می‌تونن مرتکب شهر بشن برای ارتکاب شهر لازم نیست که شما آدم غیرعادی باشین بنابراین شهر یه امریست پیش پا افتاده یه امریست عادی معمولی روزمره یعنی اگر شما حالا آرنت میگه علت اینکه انسان مرتکب شر میشه این نیست که یه نیرویی از بیرون اور می‌داره یا اینکه درونش یه شخصیت خیلی عجیب غریبی داره بلکه علتش اینه که نمی‌اندیشه منظورش از اندیشیدن آرنت اینه که بین خیر و شر فرق نمی‌گذاره میگه انسانی که تمایز بین خیر و شر از ذهنش [موسیقی] ناپدید بشه و نتونه بین خوب و بد فرق بگذاره مرتکب شر میشه حالا میخواد یک کسی افسر سرهنگ افسر اس اس باشه مثل مثل آشمن یا یک فیلسوفی باشه مثل هایدی که و به همین دلم بود که آرنت تونست هایگه رو ببخشه به خاطر اینکه مسئله به قول آرنس میگه که بخشیدن وقتی ما می‌بخشیم کسی رو ما کسی رو میبخشیم نه چیزی رو و اون آدمی که دست به شهر زده اون آدم حیولا نیست بلکه اون آدمیست که نیاندیشیده بلکه و این برای همه آدم‌ها می‌تونه پیش بیاد و پیش میاد یعنی آدم‌ها وقتی که دست به کار بدی می‌زنن اون لحظه بین خوب و بد دیگه فرق نمی‌گذارن نمی‌دونن که کار بد می‌کنه کنن. حالا اینو مفصل‌تر توی کارای دیگهش توضیح میده. آرنت سال ۱۹۶۸ این کتابو منتشر کرد تا سال ۱۹۷۶ که فوت کرد تمام کارهاش تمام آثارش تمام به اصطلاح درساش و اینا همه در خدمت توضیح این مفهوم قرار گرفت که چه زمانی میشه که شما کار بد میکنید در حقیقت از زمانی که و بعد تمایز گذاشت اون کتاب حیات روح یا حیات ذهن فرق گذاشت بین زمانی که می‌اندیشید، زمانی که اراده می‌کنید و زمانی که قضاوت می‌کنید. حالا بنابراین این رو در مورد یهودیا هم گفت. گفتین یهودیاهم این اینها بین خوب و بد فرق نگذاشتن. یکی از بزرگترین چیزهایی که در حقیقت نقدهایی که به یهودیان در اون زمان میشد این بود که یا خیلی از روشنفکران در زمان جمهوری وایمان این بود که اینها با رفتن به سمت نازیسم به دنبال میونبر بودن ها نمیخواستن راه سخت رو در پیش بگیرن دنبال میونبر بودن و نازیسم و هیتلر یه میونبر بود از نظر اونها و این فاجعه رخ داد یعنی فکر کردن که اگر برن به سمت هیتلر این عرق ملی در جامعه تقویت میشه و این عرق ملی و ناسیونالیستی باعث میشه که این‌ها هم به عنوان یه شهروند پذیرفته بشن در حالی که خب اصلاً چنین چیزی نبود چنین چیزی نشد و در حقیقت این تمایل این‌ها به همرنگ یعنی تمایل شدیدی که در وجود اینها وجود داشت برای همرنگ جماعت شدن باعث شد که واقعیتو نبینن و باعث شد که بین خوب و بد فرگذارن آرنت یکی از شاگردای آرنت یک فیلسوف خیلی بزرگیست اسمش هست ریچارد برنستین یا برنشتاین این یه کتابی داره به نام هارنت هانت و مسئله یهودی فصل اول این کتاب اسمش هست پرایا ازر پرای مطرود خودآگاه یعنی مطرودی که خودش میخواد مطرود باشه مطرود خودآگاه به مسابع شورشی و اندیشمند مستقل این فصل خیلی فصل مهم و خوبیست خود هانرنت در یک مقاله مفصلی داره به نام جو از پیا تدیشن که توضیح میده که در خود همین که شما تصمیم بگیرین که مطرود باشین یعنی تصمیم بگیرین که همرنگ جماعت نباشید تصمیم بگیرین که اونی باشید که هستید و نخواهید که مثل دیگران فکر کنید مثل دیگران عمل کنید و بپذیرید این متفاوت بودن رو این مثل دیگران نبودن رو و بپذیرید که نترسید در برابر این ابوهت جماعت ابوهت همسانی و همرنگی این یک فضیلته و حالا آرن توضیح میده که این یه سنتی‌ست در خود یهودیت در خود یهودیت این یه سنتی هم وجود داره که شما در حقیقت پرایا باشید در حقیقت مطلوب باشید خب اینو در نظر بگیرید با توجه به اینکه در بقیه زمینه‌های زندگی هان آرنت هم این مسئله وجود داره یعنی هان آرنت در یک زمانه‌ای هست که خب جامعه خیلی زنستیزه از یک طرف از یک طرف دیگه جریان‌ها و امواج فمینیستی وجود دارن آها نارنت ابدا دا به هیچ جریانی تعلق پیدا نمی‌کنه. اصلاً کلاً شما هانرنتو نمی‌تونید طبقه‌ بندی بکنید. یعنی نمی‌تونید بگید که هانرنت محافظه کاره. نمی‌دونم چپه راسته نمی‌دونم لیبراله نمی‌دونم فمنیسته. فمنیست نیست. اصلاً ویژگی آن که متفاوته و آن کلاسیفبله. یعنی نمیشه اصلاً شما در یک طبقه‌ای قرارش بدید و این زن همیشه این تنهایییش یک ابهتی بهش میده که خب می‌دونید در دپارتمان فلسفه اون زمان خیلی مردانه بود دیگه الان خوشبختانه اینطور نیست ولی اون زمان خیلی مردانه بود و یک زن بود در دپارتمان فلسفه که همه مرد بودن هم نه تنها استادا همه مردن بلکه اکثر دانشجوهام همه مردن و این زن تنها در بین این همه مردم این اینکه بر این هویت زنانش هویت اونچه رو که هست رو چنان که هست می‌پذیره به خاطر همینم هست که حتی کسانی که باهاش به اصطلاح خوب نبودن تحت تاثیر ابوهتش قرار می‌گرفتن حالا این نکته رو من اینجا پایان بدم که هانرن شولن بهش میگه تو مگر قوم خودت رو دوست نداری یهودیت میگه چرا نمیای اسرائیل و اینا آرنت خیلی مقاومت می‌کنه در مقابل آمدن به اسرائیل و بعد میگه مگه تو قوم خودتو دوست نداری میگه که من چهجور میتونم قومو دوست داشته باشم یعنی چی قوم خودمو دوست داشتن ملت خودمو دوست داشتن یعنی چی من فقط می‌تونم دوستامو دوست داشته باشم دوست داشتن مربوط به این کساییست که تو می‌شناسی و باهاشون رابطه داری یعنی چی من قومو من ملتمو دوست داشته باشم بنابراین آرنت یه حالت کازموپولیتن پیدا می‌کنه که خب خیلی کازموپولیتنیسم خاصی هست که باید با حتماً با کانت فهمیده بشه با مفهوم کازوپولیتانیزم کانت و فکر می‌کنم که دیگه وقت ما به پایان رسیده حالا راجع به این موضوع در آینده باز هم صحبت خواهیم کرد من در خدمت دوستان هستم اگر نکته‌ای دارن اگر نه که برای همه آرزوی وقت خوشی می‌کنم