در کلاب هاوس و در یوتیوب
صحبت امروز من در حقیقت به نکتهای
برمیگرده که قبلاً هم بهش اشاراتی کردم
ولی
چون به نظرم یک
مسئله نه فقط علمی و فلسفی بلکه یک مسئله
حیاتیست و به ریشه
بحرانهای ما ایرانیها
برمیگرده
فکر میکنم که هدر بیشتر راجع بهش صحبت
بکنیم
خیلی سودمندتر خواهد بود
من عنوان این جلسه هست
تاریخ یاوگویی در فلسفه
از یونان باستان تا ایران امروز
خب این به عنوان یه مقدار
به اصطلاح برای جذابیتش اینطور
انتخاب کردم
به خاطر اینکه تاریخ
فرهنگ و تاریخ فلسفه و اساساً تاریخ
ذهن و روح غربی با دیگر ملتها از جمله با
ایرانیها تفاوت بسیار ساختاری و بنیادی
داره.
و باید به این نکته ما توجه بکنیم تا
بتونیم
بسیاری از موانع
بنیادی رو که پیش رو داریم برای حل مشکلات
و برون رفت از بحرانها بتونیم حل میکنیم
وقتی از یاوهگویی صحبت میکنیم منظور
بیمعناییست یا اینکه شما
حرف بزنید ید ولی حرف شما معنای خاصی نده
چیز خاصی نگه ممکنه که حتی از نظر نحوی از
نظر دستور زبان معنادار باشه ولی از نظر
به اصطلاح معناشناختی تو خاصی نگه مثلاً
به تبلیغات
بازرگانی آگهیهای بازرگانی معنی میده ولی
چیز خاصی مثلاً سایران هر روز بهتر از
دیروز یا گام به گام با کفش گام مثلاً
بنابراین وقتی که ما از یاوهگویی صحبت
میکنیم از مهمترین
آفتی که یک زبان
میتونه بهش دچار بشه داریم صحبت میکنیم به
خاطر اینکه ما زبان رو به کار میبریم
برای اینکه بتونیم حرف همدیگه رو بفهمیم و
زمانی میتونیم حرف فهمی بفهمیم که به شکل
معناداری صحبت بکنیم ولی اگر به شکل
معناداری صحبت نکنیم و نتوانیم از راه
ارتباط زبانی و کلامی تفاهم برقرار بکنیم
در نتیجه در نتیجه زبان میتونه تبدیل به
ضد خودش بشه یعنی تبدیل بشه به یک نیروی
ویرانگر میتونه تبدیل بشه به سلاح خشونت
و همون طور که انسان همان زبانش هست و جان
و روان و زندگی انسان به زبان وابسته است.
زبان بیمار، زبان
غیر ارتباطی و زبان ناتوان از برقراری
ارتباط میشه مهمترین خطی که حیات یک
جامعه رو تهدید میکنه. بنابراین
در میان بحرانهای گوناگونی که انسان از
آغاز از آغاز تمدن تا امروز
پیش روی خودش داشته
تنها مهمترین بحران بحران زبان هست بلکه
بحران زبان مادر همه بحرانهای دیگهست
یعنی هر بحرانی که در سیاست هست هر بحرانی
که در اختفاد هست هر بحرانی که در
روابط و مناسبات انسان با خودش و با
دیگران هست
به
به اصطلاح
بیماری و به
ناتوانی زبان برمیگرده.
خب این چیزی که من گفتم برای
بسیاری از
تمدنها
به طور خیلی گنگی روشن بوده. یعنی مثلاً
فرض کنید در همین فرهنگ ادیان ابراهیمی
وقتی خداوند انسان رو آفرینی اولین کاری
که بهش میکنیم باهاش میکنه این کهه نامها
رو به او یاد میده زبان رو به او یاد میده
ولی در همون به اصطلاح اساطیر
این ادیان وقتی که انسانها در به روی
زمین میان و تصمیم میگیرن که در بابل
برجی بسازن
و همه از راه زبان بتونن با همدیگه زندگی
کنن اون برج ویران میشه و انسانها
پراکنده میشن و همه و هر گروهی به زبان
خودش سخن میگه و در نتیجه انسانها ناتوان
از برقراری یک جامعه واحد میشن چون که
زبان همدیگه رو نمیفهمن
من قبلاً از کنتسیوس نقل کردم که تمام
زیانی که آدمی میبره از به کار بردن
واژههای
[موسیقی]
مبهم یا کاربرد نادرست واژههاست. اگر
زبان رو شما به سامان کنید جهان انسانی هم
به سامان خواهد شد. بنابراین این آگاهی
کم و بیش وجود داشته که زبان چقدر اهمیت
داره. در فرهنگ ما یعنی در فرهنگ ایران
باستان
زبان یک
در حقیقت یک دارایی و یک آفریده و یک
دارایی خداییست الهیست زبان مقدسه زبان
اذان خداست انسان تا به انسان داده تا لطف
کرده در حقیقت تا بتونه زندگی کنه وگرنه
خداست که مالک زباله
و مقدس زبان حالا توی
به اصطلاح در
فرهنگ اوستایی
و فرهنگ زرتشتی
همون طور که خانم جالب آموزگار تو چند تا
مقالهش توضیح میده
گفتار بر نوشتار
ترجیح داره گفتار به اصطلاح
زاده یا آفریده خداونده ولی نوشتار
مخلوق دیوهاست و در حقیقت یک
راهیست که اهریمنیست و گفتار مقدسه
حالا تو فرهنگ اسلامی هم که همین طور هست
دیگه کلام مقدس هست و به دلیل همین تقدس
کلام
انسانها قادر نبودن و خودشونو قادر نمیدن
که بتونن از این زبان برای سخن گفتن
درباره مسائل دنیوی شد و و به اصطلاح
مسائل مهمی که دارن مثل حکومت کردن
استفاده کنن. بنابراین سیاست و حکومت درست
مثل دین یک چیزی بود که از جانب مشیت الهی
تعیین میشد و زبان در آن نقش چندانی نداشت
و
در حقیقت در اسلام با اینکه رساله
رسالههای افلاطونو ترجمه کردن و رساله
خطابه یا رتوریک از رو هم ترجمه کردن
ولی هیچ موقع رتوریک یا علم بلاغت علم
سخنوری که دانشیست مربوط به نوع به کار
بردن زبان هرگز در اسلام جای خاصی پیدا
نکرد یعنی اولاً رابطه بین بلاغت و سیاست
نبود رابطه بین بلاغت و دیگر شاخههای به
اصطلاح علم وجود نداشت و رابطه بین بلاغت
و زندگی واقعی وجود نداشت و علم بلاغت تا
زمان جورج
فقط
به این نیت در حقیقت توسعه پیدا کرد و رشد
پیدا کرد که اعجاز قرآن رو اثبات بکنه
یعنی هدف شناختن زبان و به اصطلاح
شیوههای کاربرد او نبود بلکه هدفش این
بود که اعجاز بلاغی قرآن رو چون قرآن به
اصطلاح در نظر مسلمانها یک اعجاز زبانیست
این رو اثبات بکنه و بعد از جرجانی اساساً
دیگه بلاغت یک به اصطلاح شاخه بسیار مهجور
و
حاشیه شد و کاربردی نداشت
در غرب در
یونان باستان
از زمانی که
در حقیقت اون چیزی که ما فلسفه مینامیم در
یونان به وجود آمد
مسئله زبان بسیار اهمیت خیلی حالا من قبل
از اینکه
قبل از اینکه من صحبت بکنم وارد بحث یونان
بشم اجازه بدید یه کتابی هست به نام زبان
و اندیشه مال نهام چامسلی نوشته ترجمه
زندهیاد
فروش صفوی
و من یک چند تا پاراگراف از این رو از
مقدمهش میخونم فقط برای اینکه اهمیت
مسئله زبان رو در فرهنگ غربی
خاطرشان میکنم و اگر در ایران
قرار بشه یک روزی که من نمیدونم که زنده
هستم یا نه و ببینم انقلابی در نظام
آموزشی ما به وجود بیاد باید در حقیقت
مسئله زبان همین مسئله یاوگویی در حقیقت و
دیگر
آفتها و آسیبهای
زبانی باید
چ۴ تا ۶ تا واحد درسی باشه که در تمام
رشتههای حداقل علوم انسانی از فلسفه
گرفته تا نمیدونم آمار و
ارتباطات باید تدریس بشه. یعنی اولین چیزی
که ما باید بشناسیم اون وسیلهایست که
برای دانش و پژوهش به کار میبریم و اون
وسیله زبانه.
هر کس هر کاری بخواد بکنه در وحله اول
باید از اون ابزاری که به کار میبره آگاه
باشه و بشناسدش ولی متسفانه ما در ایران
چنین خودآگاهی زبانی و تربیت زبانی نداریم
ولی چامسکی نکتهای که میگه دقیقاً به
همین عرض من برمیگرده
میگه علاقه دانشمندان تمام رشتهها
توجه خاص به زبان است منت منتها هر یک
تنها در رشته خود و جدا از دیگران من بر
این اعتقادم که برخی از آشفتگیهای
موجود در مطالعات حاضر ناشی از بیتوجهی
کلی نسبت به زبان به مسابع ابزار تفکر
است. خب البته این حرفو ۴ ۵۰ سال پیش گفته
و الان خیلی شرایط
زبان موضوعی به مراتب جالبتر و مهمتر از
آن است که تنها در اختیار عالم کهنه نگر
فکرالغه یا تقلیلگرای معاصر باقی میماند
زیرا در این میان وحدتی وجود دارد که از
دو فرض نشأت میگیرد یکی از این دو فرض را
بر این میگذارد که رابطه میان روان آدمی
و گفتار به مراتب ظریفتر و پیچیدتر از
حدیست که بتوان درآمد و فرض دوم بر این
پایه است که زبان اگرچه یکی از راههای
ایجاد ارتباط ما با دیگران است ولی نه
تنها بیانگر اندیشه بلکه حاکی از عاطفه و
احساس نیز هست به گونهای که تحلیل صرفاً
عقل عقلایی زبان چیزی بیش از توضیح
شیمیایی گل سرخ برای توصیف این گل به دست
نخواهد داد یعنی اگر شما برای شناخت زبان
فقط به دیکشنری و به گرامر و به اصطلاح
علوم زبانی محض بخوایم تکیه بکنیم مثل
اینکه بخوایم در شناخت گل سرخ فقط به
عناصر شیمیایی سازنده اون توجه بکنید و
درکی از
جنبههای دیگر او نداشته باشید. ازیان ما
آنانی که شیفته کلماتند و عبارتی زیبا به
وجدشان میآورد میدانند که کلمات تنها
ابزار آدمی برای بیان آلام درون ادای
احترام طرح یافتهها و ابراز توافق با
رخدادهاییست که از درون یا برون بر ما
میگذر ما نیز همچون تمامی عاشقان هرقدر
بتوانیم بر آنچه دوست داریمی افزاییم
عاشقی بیهوده نیستیم عشقمان برای زندگیست
یعنی عشق به زبان و پروا زبان داشتن
پروا زندگی داشتن و عشق ورزیدن به
زندگیست.
اندیشه خود باید با فهم نقادانه رابطه
بیان زبانی با شم عمیقتر و پایدارتر
انسان همراه شده باشد. نیروی انگیزنده
زبان است که میگیرد، میلرزاند، دگرگون
میسازد و از این بهگذر انسان را انسان
میکند. در حقیقت انسان با زبان هست که
متمدن میشه. ج انسان جهانش رو با زبانش
میسازه و اختلاف انسانها، اختلاف
فرهنگها، اختلاف تمدنها به اختلاف
رویکردیست که به زبان دارن
و زبان چه به گفته درآید و چه خاموش بماند
تنها خسیصه به راستی انسانیست.
بدین لحاظ زبان به مثابع نیروی کلیتها در
ما به ودیعه گذاشته شده است. ببینید وقتی
ما راجع به زبان انسان صحبت میکنیم خب
ممکنه بگید که حیواناتم با به اصطلاح زبان
خاص خودشون با همدیگه حرف بزنن ارتباط
برقرار میکنن نه زبان انسان متفاوت از
زبان حیوانات هست و
تفاوت انسان با حیوانات درست در در تفاوت
زبانش هست
ما
اگر واژهها از منشأی جز سرچشمی میگرفتند
و خواستگاهی چون مرز و ب و بوم و سرزمین
مادری میداشتند در همان پهنه زاده
میشدند و میمردن و به این ترتیب ما
فریبخورده و گرفتار توهمی باطل میشدیم.
توجه کنید که این تفاوت برداشت غربی از
زبان و برداشت ایرانیه. در از نظر از در
فرهنگ ایرانی و در اندیشه ایرانی زبان از
خداوند
نشت میگیره نه از ذهن انسان بنابراین یک
امر مقدسه ولی برای ذهن غربی نه زبان
خواستگاهش و
مکان پرورش و بالایش
بالش او در ذهن است وجود این نعمت سحرآمیز
بر حرص و عارض زمان غالب آمده است. نعمتی
که به ما امکان میدهد با دیگران ارتباط
برقرار سازیم. از اسرار پنهان وجود خود
پرده برداریم به هنگام استمداد و خصای
روانی ذهن و دل خود متوسط شه. آلام
درونیمان را ابراز کنیم در غم و اندوه یا
ناامیدی و به هنگام تمنا از همین ابزار
یگانه یعنی زبان بر سنت مکتوب یا ملفوظش
بهرهگیریم و این همانا مسئله ماست که ذهن
و دلمان را به خود مشغول ساخته است و این
زبان است که پرشکوه و زنده از دهان آدمی
فوران میکند و پرحرارت به بیرون میجهد و
این زبان است که به دور از هر کارایی عملی
و بلاواسطه به ما میآموزد که واژهها
نمادهای نهایی اندیشهاند و نیروی زندگی
یا مرگ در همین زبان هست. خب این کاملاً
متفاوته باز با دیدی که ما ایرانیها
داریم و برای زبان بیشترین اهمیتی که قائل
هستیم این هست که واسطه بین ما و جهان غیب
یا جهان به اصطلاح ملکوت هست. خدایان در
حقیقت
در فرهنگ ما مهمترین
سخن سخن خداونده که از راه گوش منتقل میشه
به انسانها و انسانها در حقیقت از راه
زبان با
به اصطلاح سرچشمه امر قدسی ارتباط برقرار
میکنن. زشت گفتن آیینها. بنابراین زبان
در فرهنگ ما نقش ارتباطیش. یه نقش ثانویه
نقش اصلیش خود زبان هست یعنی خود زبان
شیعیت داره
در فرهنگ ما میدونیم که ما
حافظو میخونیم میگن همه مشهوره که همه
ایرانیها در خدشون یه دیوان حافظ دارن
باهاش فعالم میگیریم ولی
طبیعتاً خیلی معناش برامون مهم نیست یعنی
معنای سخن
یک مسئله دیگره خود سخن بدون اینکه
معنایی رو برسونه خودش کارکرد داره به
اصطلاح اینکه ما با حافظ حال میکنیم اینکه
ما با حافظ کمیت میگیریم اینکه با حافظ به
اصطلاح تقل میزنیم اینکه به حافظ نمیدونم
لسان الغیب یا زبان غیب میگیم این به خاطر
این نیست که حافظو میفهمیم بلکه به خاطر
این که او
توان از اسرار الهیست و گوینده اون سخن در
نظر ما یک مقام فراسانی داره. خب ما در
فرهنگون زبان عربی که در آیینهای مذهبی
حالا در اسلام در و حتی در آیین بهایی هست
اصلاً معناش مهم نیست و اساساً خداوند هیچ
فریحاً به انسان میگه که تو اصلاً
نمیتونی به کنه حرف من پی ببری در که
درسته که پیامبر به زبان عموم مردم حرف
بزنه ولی
سخن او لایههای های بی بیشماری داره که
از راه آموزش و تعلیم و تعلم نمیشه به
اونها دست پیدا کرد بلکه از راه سیر و
سلوک معنوی و ریاضت دینی و به اصطلاح آداب
حرمت گذاشتن به آداب مذهبی هست که شما
میتونید به حقایق قرآن یا حقایق کلام
مقدس راه پیدا بکنید
بنابراین به زندگی و مرگ ما اگر برمیگرده
مربوط به زندگی و مرگ روحی هست نه زندگی و
مرگ این جهانی ما
شامسکی میگه کلام همانا قدرت است خب این
که در فرهنگ ادیان ابراهیمی خداوند جهانو
با کلام آفریده دیگه یعنی گفته کن گفته
باش جهان شده پس جهان زاده کلمه است یعنی
کلمه قدرت آفرینشگری داره ما در فارسی
کلمه نگارنده رو که به کار میبریم.
نگارنده هم به معنای کسیه که مینویسه هم
به معنای کسیست که میآفرینه. فردوسی میگه
که نگارنده برشد گوهرست در مورد خداوند به
این معناست. منتها در فرهنگ غربی تمام اون
نیروی ما بعد طبیعی که ما در فرهنگمون
برای زبان قائلیم به نیروی زمینی بدل
میشه. به قدرت انسانی. یه کلام همان قدرت
است. قدرت است زیرا به نیروهای نهانی و
پررمز و راز پررمز و راز حیات میبخشد.
نقش و کار کلام برانگیختن نیروهاییست که
تاکنون پنهان یا ستروند بودند و تنها در
انتظار فرمان کلام بودند تا بر آنها پرت
افکند آشکارشان سازد و امکان ورودشان را
به قلمرو وجود و زمان فراهم آورد این همان
نوییست که انسان از همان بدو پیدایش تمدن
به کلام نسبت دادن
زبان نوعی روند رهایی از خردگرایی
مفهوممدار، منطقی یا استدلالیست. زبان
نه تنها برای آن است که بیان کند، ارتباط
برقرار سازد، استدلال کند و نتیجه بگیرد،
بلکه امکان تجسم را نیز میسر بجازد. یعنی
شما تخیلتون
مدیون زبانه. اگر شما نات به اصطلاح زبان
نباشه شما امکان تخیل نخواهید داشت
و درک شمی زبان نخستین نقش و عمل همان
نیروی واحد و یگانهایست که رد نامیده
میشود. پس نه تنها عقل ما
یک نیروی زبانیست بلکه رویاهای ما تخیل ما
و امیال ما هم یک واقعیت زبانی هست.
زبان نه تنها برای ب بنای عالم فکر بلکه
برای ساخت جهان بینش و در حیض به پدیده
ناگزید مبدل میشود.
زبان نیرو و کنشیست نه تنها برای ایجاد
ارتباط و حدیث نفس بلکه برای درک وضعیت و
جهتیابی در جهان هستی. جهتیابی اصطلاح
جهتیابی اورینتیشن خیلی اصطلاح مهمیه توی
فلسفه و کانت هم به کار میبره توی یکی
ازش خیلی مهمه یعنی شما
برای که در یک
سرزمینی
که فاقد
راهنما هستید و خودتون باید راه خودتون رو
پیدا بکنید به مهمترین چیزی که نیاز
دارید مهمتر از حتی نشانی مقصد جهت یابیه
یعنی بدونید شمال جلومش شرق و غرب کجا هست
کدوم سمت هست بنابراین این زبان هست که به
ما امکان جهتیابی میده زبان روحیست جسمیت
یافته سکوت و گنگی گنگی کشنده و انزوای
جانکاهی که تجربه میکنیم سرانجام در زبان
در همین شن و این آفرینش افقهای هرچه
گستردهر ارتباط میان انسانها که اکنون
تمامی بشریت را در بر گرفته
ما را به ضرورت درونی و اجتناب ناپذیر
فراخند تا بینش ارتباط را به مفهوم پیوند
میان انسانها پرورش دهیم و محترم ببریم.
نیازی به جستجوی کلام نیست.
و سخن درون ما نهفته است.
بر خاطر سخن ویل فون هومول فیلسوف بزرگ
زبان را به یاد میآوریم که چنین گفته است
ما انسانی نه بدان خاطر که زبان داریم بل
از آن بود که خود زبانیم. خب
بریم در یونان باستان و ببینیم که
زبان برای یونانیها
چ چه به اصطلاح
نقشی رو در زندگیشون بازی میکرد؟ اولاً
توجه داشته باشین که یونانیها هم
دیندار بودن و خدایان خودشونو داشتن منتها
یک تفاوت بسیار بنیادی که با فرهنگ مثلاً
ایرانی دارن اینه که اونها چند خدایی بودن
یعنی به خدایان بسیاری باور داشتن ولی ما
از حداقل زرتشت به این طرف یگانه
یه کتاب باوریم مثل ی کتابپرست هست و این
خب خیلی مهمه. دو اینکه اونها اصلاً
خدایان خودشون رو به چشم یک نیرویی که
بتونه خلق بکنه چیزی رو یعنی یک چیزی رو
از نیستی به هستی بکشه بیاره نمیدونستن.
بنابراین مفهوم خلق نه تنها
برای خدایانشون معنا نداشت خدایانشون خالق
نبودن که حتی خدایانشون هیچ نقشی در
قانونگذاری برای
انسانها نداشتن نه قانون میگذاشتن نه
شریعتی داشتن نه خلق میکردن نه حتی
سرنوشت مقدرات انسانها رو در دست خودشون
داشتن بنابراین برعکس فرهنگ ما که
تقدیرگراست
فرهنگ یونانی تقدیر گرا نیست و به همین
دلیله که
جهانش جهان تراژیک خب بنابراین زبان یک
خلاف فرهنگ ما یک
توانایی یا یک واقعیت انسانیه چون واقعیت
انسانیه بنابراین انسانها
در به کار بردنش
اراده مستقل و آزادی دارن اینو چگونه به
کار ببرن
خب میدونید که در فلسفه به مفهوم خاص
کلمه زمانی آغاز میشه که
افلاطون مینویسه یعنی فلسفه با نوشتار
آغاز میشه و نوشتار برعکس گفتار که طبیعیه
گفتار طبیعیه دیگه شما در کلام شفاهی یک
کلامیست که همه انسانها بنا به غریضه که
دارای اون هستن ولی نوشتار چنین نیست
نوشتار یک
امر کاملاً غیرطبیعی و در حقیقت صنعت یا
تکنیکیست که انسان خلق میکنه ابداع میکنه
حروف رو ابداع میکنه و شکل به کار نوشتن
رو ابداع میکنه الفا رو ابداع میکنه
بنابراین امریست سراسر انسانی برخلاف
گفتار که حالا طبیعیه یا الهی
انسانیه
خب یونانیها نه حروف الفبا رو ابدا که
اختراع کردن و نه به اصطلاح
نوشتار رو
به اصطلاح ابدا مختر نوشتار نیستن اصلا
ولی کاری که اوها کردن
اگر اشتباه نکنم از فریقیها حروف الفا رو
یاد گرفتن اما کاری که یونانیها کردن این
بود که برای زبان دستور زبان یا گرامر خلق
کردن و گرامر در حقیقت
یک رویه دیگر منطق لوجیک هست یعنی
یونانیها منطق و دستور زبان رو ابداع
کردن و در نتیجه
نوشتار به مفهوم
دقیق کلمه در اونجا حوانس متولد میشه
نوشتار با گفتار تفاوتهای بسیار بسیار
زیادی داره از جهت نوع پیامی که شما منتقل
میکنید یعنی شما با گفتار یعنی به قول
مکانیان میگه که میدیوم یا ابزار ابزار
ارتباط نوع پیام رو تعیین میکنه یعنی شما
با گفتار یک نوع پیامی رو منتقل میکنید
با نوشتار یک پیام دیگری ولا اینکه همون
جملهای که در گفتار به کار بردید در
نوشتار به کار ببرید و بنابراین یونانیها
توانستن از عقل شفافی یا از فرهنگ گفتاری
به فرهنگ نوشتاری یا عقل نوشتاری منتقل
بشن که در حقیقت عبور از فرهنگ به اصطلاح
ذهنیت
غیر تاریخی ذهنیت غیر منطقی و غیرعلمی به
ذهنیت تاریخی و منطقی
خب این زبان بنابراین برای اونا یک چیز
دیگه بود.
زبان برای
یونانیها
وسیله ارتباط با
یکدیگر بود. یعنی چه وسیله ارتباط با
همدیگه بود؟ یعنی از نظر اونا کامونیکیشن
زبانی یعنی ارتباط زبانی
به اونها امکان میداد که کامیونیتی
بسازن در یا جامعه بسازن در فرهنگهای دیگه
جامعهها جامعههای طبیعین یعنی بر اساس
دین بر اساس به اصطلاح نژاد بر اساس زبان
بر اساس سرزمین ساخته میشن مثلاً
ایرانیها ایرانی بودن به خاطر اینکه در
یک
قلم روی سرزمین جغرافیایی به دنیا اومده
بودن
یا قبیله یا این
ولی کامیونیتی به مفهوم یونانیش چیزیست که
انسانها میسازن اونم غیرطبیعیه چون شما
در حقیقت از راه زبان با دیگری که کاملاً
با شما از نظر خون و از نظر خاک و هر نظری
متفاوت هست فقط به خاطر اینکه با او
میتونید حرف بزنید و میتونید با او تفاهم
برقرار کنید میتونید با اون قرارداد
اجتماعی در حقیقت ببندید یعنی بگید که ما
اعضای یک دولت شهر هستیم و ما خودمون رو
شهروند تعریف میکنیم به همین دلیل هست که
جامعه در یونان
جامعه که میگیم جامعه سیاست یکیه دیگه در
حقیقت به مفهوم یونانیش دولت شهر یه پدیده
زبانیه یعنی پدیدهایست که آدمها با سخن
گفتن با همدیگه اون رو ابداع میکنن اسمش
رو میگذارن پلیس یا دولت شهر می اسم
خودشو خودشون رو شهروند تعریف کنن این همه
زبانه دیگه پس
زندگی اجتماعی که برای انسان نابزور هست
برای یونانیها یک زندگی بدیهی و طبیعی و
فریضی نبود بلکه زندگی بود که ساخته میشد
ارسطو د تا تعریف داره از انسان یکی اینکه
که انسان یک جانوریست
سیاسی یا اجتماعی که حالا به یک معنا در
حقیقت به کار میره و یکم انسان جانوریست
که دارای لوگوس هست لوگوس که ما به فارسی
معادلی براش نداریم معانی مختلفی داره
مهمترین معناش
عقل و زبان با همه یعنی
عقل و زبان برای یونانیها د تا چیز
متفاوت نبودن بلکه که لوگوس هم عقل هم
زبانه عقل یعنی اون گفتگوی درونی شما با
خودتون و زبان یعنی اون به اصطلاح گفتگوی
عقلانی که شما با دیگران میتونید داشته
باشید و حالا چه ارتباطی بین این دو تا
تعریف هست وقتی که افلاطون میگه که انسان
وقتی ارسطو میگه انسان جانوریست اجتماعی
یا سیاسی منظورش این نیست که اون که تو
فارسی ترجمه کردن و تو فرهنگ
مسلمونها ترجمه کردن که انسان مدنیه به
طبعه نه اصلاً انسان بنا به طبیعت خودش
سیاسی نیست بلکه نیازمند سیاسته یعنی
انسان برای زندگی کردن نیازمند همزیستیه
چون نیازمند همزیستیه باید یاد بگیره
همزیستی رو چهجوری باید یاد بگیره از راه
گفتگو از راه حرف زدن در حقیقت کانورسیشن
یا گفتگو یک راهیست برای ارتباط با دیگران
و از این راه ساختن یک جامعه ساختن یک به
اصطلاح
کامیونیتی که افراد در او خودشون رو آزاد
و برابر میدونن برای خودشون حقوقی قائلن
و مسئولیتهایی و در حقیقت خودشون میتونن
برا خودشون حکومت کنن
یعنی همون طور که شما در فلسفه
فلسفه از اینجا آغاز میشه باشه دیگه فلسفه
زمانی آغاز میشه که
یونانیها به اصطلاح فلاسفه پیش ازرات سعی
میکنن جهان طبیعی رو بر اساس
منطق درونی طبیعت توضیح بدن نه بر اساس
اراده خدایان و توسل به جهان
نادیدری وقتی که خدایان کنار زده میشن از
فهم طبیعی
اونوقت
در به سقراط میرسیم که او تصمیم میگیره
که
برای ساختن زندگی خودش به هیچ وجه از چیزی
یا کسی پیروی نکنه. یعنی نه از سنت نه از
خدایان و نه از دستور کسی در حقیقت وقتی
که انسان یونانیها طبیعت رو کشف میکنن
قادر میشن که انسان رو هم ابداع بکنن و از
نظر
انسان از راه شناخت خودش خودش رو ابداع
میکنه انسان نیست مگر اینکه بتونه بر
خودش حاکم بشه و در حقیقت با حکومت بر
خودش از بندگی و بردگی هرچه بیرون از خودش
هست رها بشه و
حکومت بر خویشتن به معنای آزادی او در
حقیقت هست. خب میبینید که مفهوم آزادی
باز ربط داره به مفهوم فلسفه و در حقیقت
آزادی
و یک ایده آزادی از زمان تا امروز
مهمترین رکن و بنیان فکر و فرهنگ و ذهنیت
غربیست و فلسفه خب برای ما خب کاملاً
متفاوته دیگه ما اونچه که حالا اسمشو هرچی
بخوایم بذاریم فلسفه که داشتیم هدف این
فلسفه
دستیابی به حقیقتیست
الهی و به همین دلیل کهوردی میگه که شما
نمیتونید فقط از راه بحث نظری به جهان
حقایق دست پیدا کنید بلکه باید یک سیر و
سلوک معنوی هم بخورید بنابراین در حکمت
ایرانی حالا چه حکمت دوران ایران باستان
چه در دوران اسلامی
اندیشیدن به معنای یونانی نبوده بلکه
اندیشیدن به معنای یک به اصطلاح
آماده کردن ذهن
برای پذیرش نور حقیقته حقیقت عقل
انسان به خودی خود عقل نداره بلکه این
خداونده که نور عقل رو برای انسان میتابه
و در نتیجه عقل از تعلیم و تربیت انسانی
جداست. یعنی انسانها
به کمال معنوی
لزوماً از طریق تعلیم و تربیت نمیرسن
بلکه هر چقدرم که علم داشته باشن اگر از
جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره
به جایی نرسد. بنابراین مفهوم معرفت مفهوم
شناخت مفهوم حقیقت کاملاً به یک نوع رابطه
عمودی انسان با جهان غیرانسانی یا
فراانسانی برمیگرده اما برای یونانیها
اینطور نیست در حقیقت کسی نیست که پیشاپیش
تکلیف حقیقتو روشن کرده باشه و تکلیف هیچ
چیزی رو از جمله واقعیت و از جمله فضیلت و
از جمله عدالت و زیبایی رو خیر رو بلکه
آدمها باید با همدیگه صحبت کنن و از راه
سخن گفتن با همدیگه
به درک مشترکی از واقعیت حقیقت فضولت
زیبایی خیر عدالت شجاعت و سیاست و حتی
فلسفه برسن
زبان میبینید که تمام جهان یونانی
جهانیست که
هم زبانیست و چون زبانیست جهانیست کاملاً
ذهنی یعنی جهان وقتی ما از یونان حرف
بزنیم یونان یک ایدهست یعنی ایدهایست که
خلق ذهن یونانیان هست برخلاف ایران به اسم
یک منطقه جغرافیاییست
و چیزی به نام ایده در از درش نیست و به
خاطر همین هم هست که تمدنی یونانی میتونه
جهانگیر بشه و تنها تمدنیست که جهانی میشه
به دلیل اینکه به خاک و به زبان و به نژاد
و به خون و اینها وابسته نیست. خب پس زبان
میشه در حقیقت همه اونچه که به یونانیها
امکان
جستجوی کمال انسانی و همین طور هنر
همزیستی و در حقیقت اونچه که اونا سیاست
ارز میخونن رو ب و از زمان سقرات تا
امروز شما این حساسیت
زبانی رو به طور بسیار بسیار بسیار پررنگ
و
عمده میبینید در به اصطلاح فرهنگ غربی
در حقیقت خودآگاهی مهمترین
دستاورد یونانیان هست یعنی یونانیان
توانستن نه اینکه به جهان بیرون از خودشون
بلکه توانستن به خودشون بیاندیشن دیگه
سقرات گفت خودت را بشناس یعنی تونستن یه
نوع تفکر خاصی رو که ما بهش میگیم تفکر
ریفلکسیو یا تفکر بازابی ابداع بکنن وقتی
که توانستن به خودشون بیاندیشن در حقیقت
اندیشیدن به خود یعنی گفتگوی با خود برای
یونانیها اندیشیدن یعنی گفتگو حالا شما
هم در گفتگوی اندیشهای که خودتون دارید
در خلوتون دارید گفتگو میکنید با یک خود
دیگر یعنی خودتون رو به دو به دو طرف
تقسیم کردید
هم و هم خودتون رو در جایگاه خود
میگذارید و هم خودتونو در جایگاه دیگری و
این خود و دیگری فرضی دارن با همدیگه
گفتگو میکنن و هم در جامعه و با
انسانهای دیگه در حقیقت گفتگو کردن یعنی
گفتگو کرد کلمه گفتگو ترجمه بدیست برای
دیالوگ دیالوگنی حرف زدن با کسی که متفاوت
یا مخالف شما میاندیشه
به همین دلیل هست که این د تا نیروی مخالف
میتونن یک جرقه بزنن و یک ایده جدید
اندیشه جدید تولید کنن
حرف زدن به مفهوم به مفهومی که در فرهنگ
ما هست بیشتر یا فرمانه یا فتواست یا باید
به اصطلاح برای ارتباط با خدایان به کار
برده بشه نیست بلکه
جامعه یونان یک جامعهست که زبان
برای
پیوند انسانهایی که کاملاً با هم متفاوتن
به کار برده میشه. پس در یونان
هم
به اصطلاح وحدت اجتماع خیلی اهمیت داره و
هم حفظ تکسر. یعنی اگر قرار باشه که کسی
که من باهاش حرف میزنم مثل من فکر بکنه
یعنی ما نمیتونیم دیالوگ بکنیم. اگه
نتونیم دیالوگ بکنیم وقتی که میتونیم با
هم ارتباط داشته باشیم. ارتباطیست که به
شکل تراژیکی در تنش زاده میشه. خب
حالا این زبان مثل خود انسان اگر
خللی وتشهای درش وارد بشه یا با خطری
بیمار بشه زمان زبان زمان آلوده بشه زبان
کند و کدر و لاتوانه از برقراری ارتباط
بشه چه اتفاقی میفته
تمام هستی یونانی به باداره
پس
حساسیت به زبان به شیوه کاربرد زبان و به
حفظ زبان
و خاصیت ارتباطیش و خاصیت
به اصطلاح
فاش کردن چیزی گفتن چیزی رو باید حفظ بکنی
یعنی زبان وقتی به کار میبرید باید از
چیزی
خبر بده. یعنی یا از اونچه که در درون شما
میگذره یا از اونچه که شما تجربه کردید
یا از جهان بیرون. اگر نتونه چیزی بگه
یعنی در حقیقت شما سخنی بگین ولی از گفتن
چیزی ناتوان باشید اینجاست که زبان تبدیل
میشه به یعنی اونچه که قبلاً یک شیشه
شفافی بود برای دیدن بهتر جهان بیرون
تبدیل میشه به یک دیوار ستبر تیرهای که
شما رو از حرکت و از زندگی باز میداره.
خب
ارتباط زبان با واقعیت
ارتباط زبان با حقیقت ارتباط زبان با
زیبایی ارتباط زبان با خیر
موجب میشه که در یونان
علم بلاغت یعنی علم
سخنوری و
علم به فلسفه
اخلاق و فلسفه سیاست اینها همه جلوههای
یک نوع به اصطلاح اندیشه باشن یعنی فلسفه
فلسفه اخلاق فلسفه سیاست فلسفه زیبایی و
اونچه که به زندگی شما معنا میده و شکل
میده اینا همه یکین و شما نمیتونید فلسفه
ف اخلاق داشته باشید بدون فلسفه
سیاست یا
بلاغت داشته باشید سخنوری داشته باشید هنر
سخنوری داشته باشید بدون
سیاست سیاست در حقیقت از نظر یونانیها
یعنی که انسانها به جای اینکه به زور بر
همدیگه قدرتشون رو اعمال کنن میجنگن با
همدیگه دعوا کنن تا هر کسی که قدرتش
بیشتره اون پیروز بشه آدمها ها سعی کنن
از راه متقاعد کردن همدیگر از راه زبان
بتونن با همدیگه زندگی کنن و اختلافاتشونو
مدیریت کنن در حقیقت پرسوشن یا متقاعد
کردن از راه زبان
تنها
وسیله سیاست وقتی که سیاست
شما نتونید سیاست بورزید یعنی شما نتوانید
از راه زبان
دیگران رو قانع بکنید و با دیگران به تواف
افق برسیم اونجاست که سیاست تمام میشه و
خشونت آغاز میشه بنابراین خشونت جاییست که
زبان
دیگه نمونه به کار سیا س سیاست ورزی بیاد
خب
از هرچه این زبان سالمتر شادابتر شفافتر
چابکتر و چالاکتر
زندگی همزیستی
به اصطلاح هموارتر و
بالندهتر و همین طور از نظر کمال انسانی
انسانها در مرتبه بالایی قرار میگیرن.
اما در همون دورانی که ازرات عرصه گفتم
یک عده از دانشمندان یا کسانی که حتی
خودشون رو
به اصطلاح دارای
به اصطلاح دانایان و
[موسیقی]
شناسندگان حقیقت میدونستن بهشون سوفیست
میگفتن اینها خب آدمای دانشمندی بودن در
در همه رشتهها و مخصوصاً در سخنوری و
بلاغت و اینها زبان رو به کار میگرفتن
برای اینکه
یا ازش نفعی ببرن یا اینکه
به قدرتی دست پیدا کنن یا ثروتی به هم
بزنن و در نتیجه زبان در دهان سوفیستها
هیچ ارتباطی با حقیقت نداشت وکیلای
دادگستری میتونستن هم از قاتل دفاع کنن
هم از مفتوح بسته به اینکه به اصطلاح حالا
نفعشون درک باشه و این
به این معنا بود که زبان دیگه با حقیقت
ارتباطی نداره و چون با حقیقت ارتباطی
نداره نمیتونه آدمها رو به هم پیوند بده
اگر شما
به اصطلاح به حقیقت تعهدی نداشته باشید و
زبان رو به شکلی به کار ببرید که حقیقت
براتون مهم نباشه نمیتونید با دیگری
ارتباط برقرار کنید دروغ زبان هست دروغ یک
امر زبانیست ولی چیزیست که مثل یک شمشیر
مثل یک ساتور رابطه شما رو با دیگری
از بین میبره و فقط راستگویی هست یا فقط
کاربرد درست زبان هست که میتونه ارتباط
برقرار کنه در نتیجه جامعه دچار بحران شده
بود وقتی که زبان دچار بحران میشه پس
حقیقت دچار بحران میشه پس ارتباط دچار
بحران میشه پس همزیستی دشوار میشه و
اینجاست که در افلاطون در رساله جمهوریش
توضیح میده که فیلسوف کیه و از زبان سغرات
در کتاب ششم توی جمهوری میگه که
در چه کسی باید از قوانین
در حقیقت پاسداری بکنه و رهبری جامعه رو
به عهده بگیره از نظر سقرات کسی باید این
کارو بکنه که دوستدار حقیقت هست و دوستدار
فرزانگی
فیللاسوفی از د تا کلمه فیلا وفیا تشکیل
شده یعنی دوست داشتن حکمت یعنی دوست داشت
سقرات فیلسوف رو کسی میدونه که نه مدعی
رسیدن به حقیقت و داشتن حکمت هست بلکه
دوستدارشه یعنی چی؟ یعنی میدونه که
همواره در تملک حقیقت و در تملک فرزانگی
ناکام میمونه. اما چون عاشقه این عشق به
زندگی او جان میبخشه. مثل بوانیست که او
به حکمت دست پیدا کرده و در یک سکون ابدی
و در یک آرامش
جاودانه به سر میبره و پروایی از جهان و
آنچه در آن هست نداره. نه. فیلسوف بر خلاف
حکیم بودایی یا حکیم ایرانی کسیست که مدام
در جستجو
و کسیست که در حقیقت چون که میاندیشه و
با ایدهها میاندیشه ایدهها در حقیقت
اون چیزهایی هستند که ذهن میبینه برخلاف
اجسام برخلاف واقعیت بیرونی پس فیلسوف کسی
که یک بینایی مضاعف داره نسبت به آدمهای
دیگه چون این بینایی یا مضاعف رو داره
میاندیشه و
با ایدهها میاندیشه و جهان رو از راه
ایدهها میفهمه. بنابراین او نسبت به
کسانی که این بینایی رو ندارن ترجیح.
بعد میگه که خب
اینها از از سقرات میپرسه اینها علاوه
بر آن خاصیت اصلی که شناختن حقیقت هست
تجربه عملی و دیگر صفاتی را که برای
زمانداری لازم است دارن؟ گفت که بله.
بعد میگه که بعد میاد به اینکه فیلسوف
کسیست که چون
حقیقت رو بر هر چیز دیگری ترجیح میده
بنابراین یک انسانیست که در کمال روراستی
و صداقت با خودشه و هرگز دروغ نمیگه دروغ
هم هم دروغ به دیگرانه هم دروغ به خدا
میگه که چه خاصیتی باید داشته باشه
میگه اینکه اولاً عاشق فیلسوفان بر حسب
طبیعت همواره عاشق شناختن آن هستی یگانه
ابدی هستند و بعد دیگه عاشق شناختن تمام
آن هستن یعنی اینطور نیست که یک بخشی از
حقیقتو که به نفعشونه قبول کنن و اونجایی
که به نفعشون نیست
بیعتنا بگذرن و از هیچ جزئی از اجزای آن
به میل و اختیار خود چشم نمیپوشن
بعد می یه خاصیت ت دیگرشون چیه؟ میگه
اینکه نه دیگران را فریب دهند و نه دانسته
فریب بخورند بلکه از دروغ و فریب بیزار
باشند و راستی و حقیقت را دوست بدارن.
میگه که
آیا میگه که آیا چیزی میشناسی که خویشی و
ارتباطش با دانش نزدیکتر از حقیقت باشد؟
میگه نه. میگه پس گفتم آیا ممکن است کسی
هم فیلسوف باشد و هم دوستدار دروغ؟ گفت
هرگز گفتم آنکه به راستی مشتاق دانش است
از کودکی جز در پی راستی و حقیقت نیست
تفاوت فلسفه با دیگر دانش همین هستش فلسفه
هیچ کاربرد عملی نداره جز اینکه شما رو
انسان بکنه به همین دلیلم هست که شما اگر
بخواید از فلسفه و به عنوان وسیلهای برای
رسیدن به هدفی استفاده بکنید مثلاً در در
یونان تعلیم فلسفه آموزش فلسفه
هرگز اجرت نمیگرفتن براش یعنی اجرت گرفتن
حقوق گرفتن برای آموزش فلسفه با روح فلسفه
ناسازگار بود فلسفه چیزی نیست که شما براش
بخواین پاداش مادی بگید
بعد که
کسی که ذوق و اشتیاقش در بستر دانایی و
شناسایی جریان میباود لذت روحی را
بزرگترین لذتها میشمارد و به لذات جسمی
بیاهم میشود. به شرط آنکه اینجا میرسیم
به اون نکته
و موضوع بحثون میگه به شرط آنکه فیلسوف
راستین باشد نه متظاهر به فیلسوفه یعنی
فلسفه از آغاز پیدایش با یک سری شیاد و
شارلاتان مواجه بوده که نقاب فیلسوفا رو
میزدن و در حقیقت به
کامجویی یا به فریب دیگران و مالندو زی
میپرداختن. در حقیقت فیلسوف دروغین،
فیلسوف قلابی جعلی همزاد هست و فیلسوف
حقیقی و یکی از حالا میگه که پس
سومین صفت فیلسوف اعتدلال و خویشتاریست و
دوری از حرص مالدوزی زیرا انگیزههایی که
دیگران را در طلب پول میتواند در او
کارگر نیست. میگه خب ما از کجا بفهمیم که
فیل فیلسوف حقیقیه
و با مدعیان فلسفه و
فلسفه فروشان متفاوته
میگه که فلسفه میگه که فیلسوف از فرومایگی
به کلی مریض زیرا که زیرا روحی که همواره
به الهیترین چیزها چشمخته و هدفش این است
که کل طبیعت و کل روح را بشه جناز
بزرگترین دشمن کوچک منشکیست.
روحی بزرگ منش که زندگیش وقف نظاره هستی
ابدیست نمیتواند برای زندگی آدمی چندان
اعتباری قائل باشد. بنابراین از مرگ هم
نمیترسند. بنابراین روحی ترسو و فرومایه
را با فلسفه کاری.
میگه که خب آیا کسی که درونی چنین آراسته
دارد یعنی فیلسوف بودن فقط حفظ کردن و یاد
گرفتن چند تا نظریه
انتضاعی نیست بلکه یک منش خاصه یک نوع
زندگیست یه ثبت خاصیه پس فلسفه
یک تجربه زیستنه یک تجربه خاص زیستن هست
چون که فیلسوف باید وفاداره و حقیقت باشه
اولاً نباید بره دنبال
رویابافی و چیزایی که دونستنشون هیچ
فایدهای نداره برای زندگی.
هر نوع دانشی
آموختنی نیست. یعنی طرف گفته
اگر گفتید تو کله من چند تا مو هست حالا
اینکه من بدونم تو کله یه نفر چند مو هست
به هیچ درد او یا درد من نمیخوره. پس
باید به چیزی بیاندیشه که در شکل دادن به
زندگی واقعیش میتونه
به کار بیاد. در نتیجه اندیشیدنش برای
زندگیست و زیستنش متماهنگ با اندیشهش
و چون زندگی و اندیشهش در حقیقت در
هماهنگی به سر میبرند او فلسفه برای او
یه تجربه
زندگیه نه صرفاً یک سری
اطلاعات و معماتی که یک مثلاً استاد معظم
و محترم از او بسازه
حالا به ویژگیهای دیگهشم میگه
بنابراین فیلسوف یک الگوی یعنی برای
فیلسوف اونچه که فلسفه رو مهم میکنه اینه
که یک انسان دیگری بشه بنابراین او فلسفه
در حقیقت یک فلسفه اخلاقه یعنی در حقیقت
فیلسوف با فلسفه خودش رو ابداع
بعد ازش میپرسه که
مردم الان به فیلسوفا خیلی بدبین شدن
به خاطر اینکه اینا
خیلی آدمایی هستن که
با طرز حرف زدن و استدلال دیگران
رو در حقیقت ساکت میکنن و
در حقیقت دیگران رو
اراده دیگران رو به تصاحب خودشون دربیارن
میگه که سرنوشت
هواخواهان فلسفه در جامعه به اندازهای
ناهنجاره است که با سرنوشت هیچ آفریدهای
قابل قیاس نیست. از فیلسوفی که نترسه از
مرگ هم نترسه و فیلسوفی که لحظهای از
وفاداری به حقیقت دست نکشه فیلسوفیست که
خودشو در معرض عظیمترین خطرها قرار داره
دیگه زندگی در حقیقت و زندگی با حقیقت
بوان بسیار سنگین حاز سقرات نمونهشو
میگه که
میگه که اگر فیلسوف یه همچین کسی هست
یعنی ناخدای کشتی
انسانیست چرا آیا عجب خواهد بود که این
ملاحان ناخدای حقیقی را ابله و یاوگو
و بیکاره بشمارن؟ گفت نه حق با توست. بعد
میگه منظور م را درک میکنی و متوجه هستی
که رفتاری که جامعه و دولت با فیلسوفان
واقعی میکنند درست مانند سرنشین رفتار
سرنشینان کشتی با ناخدای واقعیست. پس اگر
کسی تعجب کند از اینکه فیلسوفان در شهرهای
ما محترم نیستن همین مثال را به او بگو تا
دریا که اگر وضع برخلاف او بود جای تعجب
بود. یعنی فیلسوف به هیچ وجه در طی این
نیست که یه موقعیت اجتماعی ویژهای برای
خودش پیدا بکنه. آدمها بهش احترام بذارن.
فیلسوف نه پیامبره که مؤمنانی داشته باشه.
نه پادشاهه که رعیتی داشته باشه نه
سیاستمداره که حزبی داشته باشه نه حتی
دانشمنده که مکتب و مدرسهای داشته باشه.
فیلسوف کسیست که میاندیشد و از این رو
تنهاست و این تنهایی اندیشیدن رو بر تمام
جهان
ترجیح مید.
میگه پس فیلسفان راستین فیلسفانی نیستن که
جمع به قول مولوی میگه شمع جمعاً و همه
دورورشون هستن و سلبریتین و هر روز تو
تلویزیونن و برای همه نسخه میبندن و اینا
یک باعث اصلی بدنامی فلسفه کسانی هستند که
تظاهر به فلسفه میکنن و اینان سبب شدند
که مخالفان فلسفه بگو بیشتر فیلسوفای
مردمانی رز و فاسد و حتی بهترین آنان نیز
برای جامعه و دولت بیفائدهاند. اگر به
یادت باشد وقتی که تو این سخن را از زبان
مخالفان فلسفه بازگو کردی من آن را تصدیق
کردم.
میگه
یاد بیاورد که توصیف طبیعت فیلسوف حقیقی
را از کجا آغاز کردیم؟ اولین صفتی که بیان
کردیم حقیقتخواهیست و گفتیم فیلسوف باید
همواره و در هر حال دوستار راستی و گویای
حقیقت باشد وگرنه او را یاوگویی خواهیم
شگون که بهرهای از فلسفه ندارد.
یاگو رو
فقرات به کار میبره در به عنوان
چیزی که کاملاً با روح فلسفه
ناسازگاره. پس کسی که
تئوریهای فلسفه رو میگه و نظرات فلسفه رو
میگه و زبان فلسفه رو به کار میبره اما
بدون اینکه با به اصطلاح صادق باشه و بدون
اینکه سودای حقیقت داشته باشه ولو اینکه
داره به ظاهر فلسفه هم درس میده ولی در
حقیقت داره یاوه میگیره
میگه که اینها ها
فایده منشع فایده نیستن و بیشتر آنان رزل
و فرومایند
بعد کویدیم که علت بدنامی فیلسوفان را
بیابیم و اکنون به آنجا رسیدهایم که
میخواهیم بدانیم چرا بیشتر کسانی که وقت
خود را صرف فلسفه میکنند به کلی عاطل و
بیفایده میگردن و شایستگی هر کاری را از
دست میدهند.
میگه که
کسانی که از سجایای طبیعی فلاسفه بیهرند
باید ببینیم چگونه تظاهر به داشتن آنها
میکنن
و بی آنکه قابلیت درونی برای فلسفه داشته
باشند به فلسفه رونا
چون بدین ترتیب باری به دوش میگیرند که
طاقت و استعداد کشیدن آن را ندارند ناچار
در هر گام مرتکب به خطایی میگردن و سبب
میشوند که فلسفه همان برنامهای را پیدا
کند که تو پیشتر گفتی.
میگه خب چه کسایی هستند که استعداد لازم
رو برای فلسفه ندارن؟ میگه که کسایی که
شجاعت و خویشتنداری رو فاقد شجاعت و
خویشتندارینان و در نتیجه روح اونها دچار
تباهی میشه و با فلسفه بیگانه میشه
و
بنابراین فیلسوف
مهمترین
وظیفهای که داره اینه که لحظهای از
جستجوی حقیقت
باز نیسته. و گرچه به ظاهر در خدمت هیچ
حکومتی نیست و در عمل هم هیچ کاری برای
جامعه نمیکنه ولی مهمترین نقش اجتماعی
رو به عهده داره. چرا؟ مهمترین نقش
اجتماعی او اینه که فیلسوف باشه یعنی
نگهبان حقیقت باشه. به همین دلیل
فیلسوف رو تشبیه میکنه به سگ نگهبان شهر.
کسیست که وقتی که جامعه که بر اثر
مهمترین چیزی که جامعه رو خط تهدید
میکنه چیه؟ آلودگی و اختلال زبانی این
اختلال زبانی یعنی که بحران حقیقت پس
فیلسوف تا زمانی که فیلسوف در جامعه هست و
او در جستجوی حقیقته میتونه با آموزش در
حقیقت جامعه رو از فروپاشی نجات بده
و به همین دلیل او عشق او به حقیقت و عشق
او به فرزند دانگی
او رو به عنوان
تنها یا به عنوان مهمترین
پاسدار حقیقت در جامعه زنده نگه دارمیست
در بیابان تاریخ
فل میگه که وقتی که کسانی که
آدمهای خوبی هستن و آدمهای شریفی هستن
اگر اینها به فلسفه نپردازند و در حقیقت
آموزش فلسفه نبینن اونوقت کسایی به فلسفه
رو میارن که فاقد اون سجاییا اخلاقی هستن
میگه طوایع شریف گذشته از اینکه کم یابن
ولی خب میدونیم که آدمایی که از نظر
اخلاقی شریف باشن و
به اصطلاح به
مقامی رسیدن که از خشتنداری و از شجاعت و
از صداقت بالایی برخوردن آدمیابین در قیاس
با بقیه که چنین نیستن پس همیشه فیلسوفای
شارلاتان از فیلسوفهای حقیقی عدهشون
بیشتره
و صدای اونها بلندتر و تیزتر به گوش
میرسه میگه هوای شریف گذشته از اینکه
کمیابند چون در معرض خطرهای بیمار قرار
دارند زود تباه میگردن بعضی از آنان
بزرگترین فجایع را نسبت به جوامع و افراد
مرتکب میشوند و برخی دیگر اگر بر حسب
اتفاقی نیکو از تربیت درست برخوردار گردن
منشأین نیکیها برای نوع بشر میشود. در
حالی که طبایع کوچک هرگز منشأ کاری بزرگ
نمیتوانند شد. چون آن طبایع مستعد و شریف
که خیش خویشاوندان فلسفهاند از فلسفه روی
برمیتابند و راهی خلاف فطرت خود در پیش
میگیرند فلسفه تنها و بیاور میکنند.
آنگاه گروهی نامحرم که بویی از عشق
نبردهاند به آن نزدیک میشوند و به
منجلاب بدنامیش میکشونند و سبب میشوند
که مخالفان فلسفه همان ایرادی را که اندکی
پیش اشاره کردهای به فیلسوفان بگیرند و
بگویند پارهای از آنان عاطل و
بیفایدهاند و بیشترشان فاسد و ند حق
دارن چنین بگویند و این بیالت نیست چون
فرومایگان نوخواسته که در حرفههای حقیر
خود مهارت کامل دارند میدان فلسفه را خالی
مییابند و میبینند که اگر بر جای
فیلسوفان تکیه زنند حرمت و عنوان خواهند
یافت چون تبهکارانی که از زندان بگریزند و
به پرستشگاه پناه آورن حرفه خود را رها
میکنند و به حریم فلسفه روی میآورن هر
کی میاد ادعای فلسفه می میکنیم بهخاطر
اینکه تبدیل شده به یک حرفهای که آبداره
توجهها رو جلب
زیرا فلسفه در آن حالتکار نیست
شهرت اعتباری را که در برابر همه حرفههای
دیگر دارد از دست نمیدهد. بهخاطر این
حشمت و حرمتی که فلسفه داره در هر شرایطی
هست و اونها از این سوء استفاده میکنن.
بدین جهت کسان بسیاری در طلب آن برمیآیند
غافل از اینکه از یک سو از استعداد طبیعی
که لازمی آن است بیبهرند و از سوی دیگر
حرفههای بچی که تاکنون داشتند هوانایی
روحی برای آنها نگذاشت
اینان را میتوانیم با آهنگگری کل و کوتاه
قط تشکیل کرد که پولی فراهم آورده است و
همین که از قید بردگی آزاد شده به گرما
برفته شستشویی کرده جامعهای نو پوشیده و
خود را چون دامادی آرا راسته و بر آن شده
که دختر خواجه خود را که دچار تنگ دستی
گردیده و بیکس تنها مانده زنیده.
بنابراین فلسفه فیلسوف
به قول نیچه
پزشک فرهنگه
و
فرهنگ در معنای نیچهایش به معنای که ما
به کار میبریم نیست که به اصطلاح خیلی هم
بهش مینازیم و خیلی هم افتخار میکنیمش
فرهنگ برای نیچه یعنی هنر
ساختن خود به
خب یعنی چی؟ یعنی اینکه پرورش قوه قضاوت
اخلاقی پرورش ذوق درک زیبایی پرورش
قدرت
داوری و فهم فلسفی و در حقیقت همه اونچه
که انسان میکنه در فر در ایران علوم
انسانی یک چیز کاملاً زینتین دیگه
هر کس که توی
کنکور رو توی پایین میاره و در رشتههای
ریاضی و تجربی نمیتونه ادامه تحصیل بده
میاد سراغ علوم انسانی آقای هنای کاشنی که
استاد دانشگاه
سعید بهشت بودید میگفت که از هر اول هر که
بچههای ورودیهای جدید میان ازشون میپرسم
که برای چی اومدین فلسفه بخونین اکثرشون
به خاطر اینکه نمیتونستن یه رشته دیگهای
بخ
بنابراین
در جامعه ما علم خیلی مهمه علم به اصطلاح
فیزیک و شیمی و نمیدونم پزشکی و تکن علوم
فنی و اینها در حالی که از نظر انسان غربی
این انسان خاصی هست که از راه اندیشیدن
خودش و درک خاص خودش توانایی
به اصطلاح
ابداع علم مدرن و تکنولوژی مدرن رو پیدا
کرد. بنابراین همه اون چیزی که چشم ما رو
خیره میکنه از تمدن غربی
زاده علوم انسانیست. علوم انسانی یعنی
علومی که به فهم و درک موقعیت انسان در
جامعه میپردازن و اگر انسان نتونه خودش
رو
به عنوان یک عضو یک جامعه درک بکنه و یه
درک اجتماعی از خودش نداشته باشه یا درک
سیاسی از خودش نداشته باشه نمیتونه
جامعهای بسازه که در اوورین علوم و فنون
و به اصطلاح صنعت و اینا به وجود بیاد
یعنی در حقیقت این علوم انسانی هستن که
اون علوم دیگر رو خلق میکنن در فرهنگ ما
خب کاملاً بارون است واژگون هست
خب حالا در نظر بگیرید که
این کتاب خط اون رو که خوندم براتون از
جمهوری افلاطون بود
بنابراین مدام فیلسوفان
در گفتگوهای خودشون درباره گفتگو و درباره
زبان با همدیگه بحث کنیم یعنی زبان خودش
یک موضوع فلسفیست گفتگوی مسئله فلسفی چرا
چون فلسفه برای انسان غربی به یک ماهیت
ارتباطی داره یعنی و فلسفه بدون دیالوگ
ممکن نیست پس بدون جامعه ممکن نیست پس چون
برای به اصطلاح فلسفه باید به کار ارتباط
بیاد پس خیلی مهمه که مدام این زبان رو
مثل یک عدسی چیز مدام هی سیغلش بدیم
شفافترش کنیم
به اصطلاح ازش پرستاری کنیم
ارسطو توی کتاب خطابه
درباره شیوه سخن گفتن
بر اینکه
سخن باید
فهمیدنی باشه و باید
برای طرف مقابل معنی بده و نه اینکه زبان
تبدیل بشه به یک ابزاری برای ارعاب دیگران
برای ترسوندن دیگران برای واداشتن دیگران
به احترام و یا برای به دست آوردن مقام
موقعیت اجتماعی و متمایز کردن خود از
دیگران میگه که
درباره سبک فضیلت سبک و انتخاب کلمات
تناصر میگه که فضیلت سبک و روشنی آن است.
گفتار نوعی نشانه است. بنابراین اگر چیزی
را که بر آن دلالت دارد روشن نکند نقش خاص
خود را ایفا نخواهد کرد. گفتار زبان باید
شما رو به چیزی
به اصطلاح راهنمایی کنه. اگر زبان به چیزی
راهنمایی نکنه میشه وزوز در حقیقت میشه
نویز در حقیقت
همچنین سبق نباید نه پس باشد و نه از شأن
موضوع فراتر رود پس کسی که ترجمه یه کتاب
فلسفی رو و بعد از یک زبان ساده یک بدبختی
مثل راسل یک
نصر
وحشتناکی بیرون میاره در حقیقت زبان رو
نابهجا به کار برده میگه که باید
میگه اگر شما درست صحبت نکنید فخیمتر از
آونچه که باید حرف بزنید اونوقت درست مثل
اینه که هموطنتون احساس غریبگی کنه با شما
بعضیا فکر میکنن که باید به طرز سخن گفتن
خود رنگ قرابت داد یعنی میخوان یک به
اصطلاح از نظر زبانی خودشونو متمایز کنن
از دیگران یه شکلی حرف بزنن که همچین تو
چشم بزنه
میگه حتی در شعر هم شما نبا اگر برده یا
مرد بسیار جوانی به زبان فقیر سخن بگوید
سخنش نامناسب خواهد بود بنابراین شما باید
به گونهای سخن بگید که به نظر آیت طبیعی
سخن میگویند نه متصنع
شنوندگان اگر
که تسنعی در کار است. چنانکه گویی شرابی
به آب آمیخته پیش روی آنها نهاده باشند،
احساس فریدخوردگی میکنیم.
گوینده میتواند مقصود خود را با گرفتن
کلمات گفتار خود از زبان معمولی پنهان کنن
و بعد میگه که شما نباید کلمه اختراع
کنید.
اختراع کردن کلمه
بیان را از پسند متداول دور میکند و بعد
باعث میشه که
به اصطلاح حالت قرابت پیدا بکنه و در
حقیقت چیزی رو منتقل نکنه و حالا من یه
جملهای رو بخونم که وقتی بخونید یاد آقای
ادیب سلطانی میفتید
بنا شما اگر با زبان به جای اینکه چیزی رو
آشکار کنید چیزی رو پنهان کنید در حقیقت
شما فریب دادید دیگری رو
خب
این از داستان یونان حالا از سغرات بگیرید
تا بریدا و فوکو و نمیدونم همه این
فیلسوفای امروزی که میشناسید هابرماس
مخصوصاً بعد از چرخش زبانی یا لینگویستیک
ترن
جهان انسانی رو حالا در هر زمینهای که
بخوان کار بکنن و به هر شیوهای که
میخوان مطالعه بکنن یک جهان زبانی بودن.
فلسفه یک واقعیت زبانیست. فلسفه چیزی غیر
از زبان نیست. سیاست چیزی غیر از زبان
نیست. جامعه غیر چیزی غیر از زبان نیست.
تاریخ چیزی غیر از زبان نیست. سنت فرهنگ
تمدن همه اینا زبانن.
خب ما در عصری زندگی میکنیم که میشه گفت
تیرهترین عصر در تاریخ بشر.
از این جهت که زبان به شکل بسیار
بیرحمانهای و بیرویهای
مصرف میشه به جای اینکه به کار بده و در
حقیقت توانایی خودش رو برای تفاهم تا
یک حد غیر قابل تصور از دست داده و به
اصطلاح یکی از فیلسوف فیلسوفان شکنندگی
زبان به اوج خودش رسیده به خاطر همین میگن
که ما در عصر فسا حقیقت زندگی میکنیم.
یعنی چی عصر فسا حقیقت؟ یعنی عصری که آدما
با همدیگه حرف میزنن ولی منظور خاصی
ندارن بلکه منظورشون اینه که با این زبان
یک کاری کرده باشن. مثلاً فرض کنید که یک
آقایی که میگه مثلاً هایدگریسم و نمیدونم
کلمات من درآوردی برا خودش درست میکنه در
حقیقت اون میخواد با این ک به اصطلاح زبان
یک
همون طوری که شما سرمایه مادی دارین زبان
هم یک سرمایهستها سرمایه سمبولیک هست شما
مثل این میمونه که شما زبان رو به شکل
کالا به کار ببرین در حقیقت ز این کلماتو
به کار میبرین برای اینکه جنستونو
بفروشین برای اینکه به اصطلاح وضع مادیتون
بهتر باشه در حالی که زبان فاسد یعنی
انسان فاسد جامعه فاسد و رو به تباهی و
توجه داشته باشید که زبان صرف چند تا آوا
یا علامت نوشتاری نیست بلکه زبان همه اون
چیزیست که داریم زبان کنشه زبان تجربه است
زبان ماهیتی اجتماعی و ماهیتی به اصطلاح
عینی داره
یه تیکه براتون میخونم از آلتوسه میگه که
از آلتوسه در این مصاحبه میپرسه که شما
اهمیت زیادی برای سلامت و دقت زیاد قائلی
از جمله وقت زیاد در انتخاب واژگان و
اصطلاحات زبان چرا
میگه که برای اینکه
خط فاصلی بکشیم میان مفاهیم و انگارههای
راستی و دروغی یعنی که شما وقتی که هی
مدام گفتید ما در عصر میهیلیسم به کار به
سر میبریم هی مدام گفتید که نمیدونم
چه میدونم
اصطلاحات فلسفی به کار بردن مثل پارادایم
و نمیدونم پارادایم ش و ایدئولوژی و
نمیدونم سکولاریسم و اینجور کلما
ولی به معنای اونها کاملاً بیاعتنا
بودید و براتون مهم نیست اصلاً چه معنایی
میده در حقیقت شما دارین اونها رو به شکل
زوزه و سر صدا به کار میبرید اونها فاقد
محتوا هستن توهی هستن از محتوا
میگه که
شما در حقیقت از راه به کار بردن درست
زبان هست که میتونید بین آد آدمهای خوب
و آدمهای بد، انسانهای شیاد و نیرنگباز
و انسانهایی که با اصالت و شرافت زندگی
میکنن فرق میزنه و میگه که
انگارههای راستی که با زبان کاربرد درست
زبان
به اصطلاح به وجود میان همواره در خدمت
مردم و مورد استفاده آنهاست در حالی که
مفاهیم و انگارههای دروغبین و نادرست در
خدمت دشمنان مردم است چرا فلسفه بر سر
استفاده از عبارتها و واژگان میجنگد.
میگه که
در حقیقت در استدلال درباره قضایای علمی و
فلسفی واژگان و عبارتها
ابزارهای دانش و شناختند. اما در مبارزه
سیاسی، ایدئولوژیک و فلسفی واژهها و
عبارتها هم سلاحن و مواد منفجره هم
آرامکننده و تصیخ
و کل مبارزه طبقاتی ممکن است در مبارزه بر
سر یک عبارت بر ضد عبارت دیگر خلاصه شود.
عبارتها و واژگان معینی در میان خودشان
چون دشمنان مبارزه میکنیم. عبارتها و
باشگان دیگری عرصه ابهان ابهامندیرک
نشانهای در نبرتی قطعی اما نامعلوم
فلسفه حتی در آثار پرول و تفصیل که بیشتر
انتضاعی و دشوارند بر سر واژگان و عباراتی
میجنگد بر ضد آن واژگان و عبارتهای
دروغین و ابهامیست و به خاطر واژگان و
عبارات راین جنگ بر سر سایههای رأی وشی
جنگ و ستیز فلسفی بر سر واژگان و عبارات
بخشی از جنگ و ستیز سیاسیست
چرا؟ چون شما اگر زبان رو به طرز
فریبکانهای به کار ببرید در حقیقت شما
میخواید بر دیگران سلطه نابه حق داشته
باشید و در حقیقت میخواید آزادی و اراده و
حق دیگران رو به یغما ببرید. بنابراین
نبرد نبرد فلسفی بر سر واژگان
مهمترین به اصطلاح
جلوه نبرد سیاسیست
خب
برگردیم به وضعیت کنونی عصر ما رو عصر
مزخفگویی نامیدن به دلیل اینکه
انسان تواناییش ش برای
آفریدن چیزهای مادی یعنی توانایی
تکنولوژیکش به شکل حیرتانگیزی مدام در
حال افزایش هست. یکی از مهمترین
تواناییهاش اینه که
تکنولوژی ارتباطی رو با یک ابعاد غیر قابل
تصوری پیچیده و پیشرفته و گسترده بکنه. در
این روابط به اصطلاح تکنولوژی ارتباطی شما
از زبان علا حتی زبان
اعداد
یعنی دیجیت استفاده میکنید بدون اینکه
بهش نیاز داشته باشید قبل از تکنولوژی
دیجیتال و قبل از اینکه رسانهها به وجود
بیان اقتصاد داد و ستد زبانی کاملاً
معنادار بود یعنی آدمها به میزانی که
نیاز داشتن و میل داشتن و به کارشون میومد
زبانو به کار میبردن ولی وقتی که حالا
صنعت چاپ و بعدشم مطبوعات از قرن
هجدهم و بعدم عصر در عصر جدید رادیو و
تلویزیون و بعد اینترنت ما بیش از اون که
نیاز داشته باشیم به طرز نامحدودی زبان رو
به کار میبریم یعنی هر در حقیقت در جهانی
زندگی میکنیم که همه چیز وایرال هست و
چون همه چیز وایراله و مهار ناپذیره در
نتیجه زبان به سرعت فرسوده و ساعده میشه و
یک کلمه که کافیست که یه کلمه در یه
تلویزیونی به کار برده بشه یا یه کلمهای
در جایی توییت بشه یک ساعت بعد نصف مردم
جهان دارن اونو به کار ببرن زن زندگی
آزادی دموکراسی نمیدونم ناسیونالیسم
نمیدونم میهنپرستی
آزادی نمیدونم
همه این کلماتی که حقوق بشر همه این
کلماتی که همه دارن به کار میبرن و در
حقیقت هیچکس قصد خاصی از اون نداریم مگر
اینکه
چورین تصور میکنه که به کار بردن این
کلمات به او یک پروفایلشو خیلی جذاب میکنه
همون طور که
به اصطلاح زر و زیورها رو انسانها به کار
میبرن لباسهای فاخر میپوشن الان زبان
تبدیل شده به کالایی که شما بتونید فقط در
جامعه سری به این سرا دربیارید حالا اینکه
سیاستمداران دروغ میگن سیاستمداران مزخرف
میگن درباره مزخرف و یاگویی هم توجه داشته
باشید که ما در به اصطلاح اصطلاحات فلسفی
چند تا اصطلاح مختلف داریم یکی نانسنس
داریم که نانسنس باز تفاوت میکنه با
مینگلس بودن
و تفاوت میکنه با
به اصطلاح
ابسورد بودن میاد تفاوت میکنه بافت
بولفت یک اصطلاحیست که
در حقیقت یه کلمهست که در زبان روزمره به
کار میرفت اینکه هری فرنکفورت یکی از
منطقان بزرگ آمریکا یک نظریهای داد
درباره ملش یعنی مزخرفگویی و توضیح داد که
مزخرفگویی یاگویی فرق میکنه با حرف
بیمعنا زدن یا دروغ گفتن
مزخرفگویی کاملاً معنا میده و دروغم نیست
ولی یاست مزخرفه مثل اینکه مثلاً فرض کنید
آقای پزشکیم دیروز میگفت که من داشت دفاع
میکرد از یعنی داشت انتقاد میکرد دفاع
میکرد از خودش که متهمش کردن به اینکه ضد
حجابه گفته من در تبریز بودم در اول
انقلاب من بودم که نگذاشتم دکترای
دانشجوهای مرد مثلاً معاینه کنن زنها رو
یا پزشکای مرد فلان این کارو کردم فلان
کردم دعوا کردم این کارو کردم من ضد حجاب
بعد میگه خب اون موقع ما قدرت داشتیم این
کارو کردیم بیرون کردیم اخراج کردیم فلان
کردیم ولی الان ما باید با زبان منطق با
مردم صحبت کنیم نمیتونیم که با مردم دعوا
گفتیم با زبان منطق و گفتگو باید ما حجاب
رو مردمو
به اصطلاح به حجاب داشتن زنها رو به حجاب
داشتن تشویق این حرف مزخرفه یعنی اولاً
تناقض داره
پروا تناقض نداشتن مثل ترامپ که هر سه
ثانیه یه چیزیه که حرف قبلیش کاملاً
متفاوته با حرف قبلیش یا گیج میکنه شما رو
یعنی معنا داره و ممکنه که دروغ نگه ولی
کاملاً
شما رو ذهنش شما رو به سرگردانی یا به
اصطلاح انحرا کرافت میکشه بعد میگه که
شما با منطق و گفتگو باید در حقیقت به
حجاب برانگیزید منطق و گفتگویی که هدفش
تحمیل حجاب باشه که دیگه منطق و گفتگو
نیست یعنی
کاملاً به اصطلاح یاوه گفتن حالا اینکه
سیاستمدرا یاوه بگن یه چیزی بسیار رایجه
اینکه به اصطلاح بیز
انواع و اقسام شرکتها و نمیدونم تولید
کنندهها برای مارکتینگ و برای تبلیغات و
برای جذب مشتری مزخرف بگن اینم باز یه
چیزیست که
کم بیش فهمه اما فیلسوفا مزخف بودن یعنی
استادای فیل فلسفه مترجمان
اصول فلسفی و در حقیقت کسانی که بنا به
تعریف باید فرقشون با دیگران این باشه که
اونها معنادار و با قصد و با صداقت و در
جستجوی حقیقت هستن کاملاً خلافش عمل
میکنن. این هست که خیلی تکاندهنده است و
در حقیقت بذارید اینطوری بهتون بگم.
استبداد خودکامگی
فقر خشونت
جنگ نفرت دشمنی
درچه ممکنه به دست نظامیها صورت بگیره یا
به دست دستگاه سرکوب یک دولت صورت بگیره
ولی نخست امکانش رو فیلسوفان به وجود
آورده یعنی کسانی که ا اساساً
به
شیوه زندگی مشهورن که باید حافظ نگهبان
حقیقت باشه باید در حقیقت مقاومت بکنه در
برابر
سرایت ویروس
دروغ و کوچیک و خود اینها در حقیقت
ستم و
مرگ و خشونت و جنگ در دانشگاه اولاً لطفش
بسته بشه دانشگاهی که فاسد هست مخصوصاً
علوم انسانیش فاسد هست یعنی ما حجم عظیمی
از کل نوشتهها و حرفا و کنفرانسها و
نکوداشها و نمیدونم یادنامهها و
سخنرانیها و برنامههای تلویزیونی و
اینترنتی داریم که
دریق از اینکه با یک صدم
محتوای معنیدار
توازن داشته باشن. یعنی اینی که من میگم
درست به اصطلاح قلمرویی که خودم مطالعه
میکنم رسالههای دانشگاهی رو میبینم و
یا به اصطلاح
بعضی از استادای معروف فلسفه رو که دنبال
میکنن
هگرت انگیزه. یعنی مثلاً یه کسی مثل دکتر
داوری که از مشایخ
فلسفهست و
انقدر قربون صدقهش رفتن در این ۴۰ ساله که
هیچ فیلسوفی در مخیلشم نمیگنجه. خب یک
آدمیست بسیار شیاط یعنی
به هیچ وجه نوشتههاش نوشتههای فلسفی
نیستن. حالا یه موقعی پیش آمد من راجع به
سبک نوشتار شیادانه سخن خواهم گفت که شما
میتونین حرفایی بزنین که به ظاهر انگار
دارین فلسفه میگین ولی در باطن در حقیقت
دارین چیزی نمیگید در حقیقت
دکتر داوری فردید که به اصطلاح مراد اینها
هست دکتر و کسانی دیگه آقای چه میدونم
خیلیها که مشهور هستند
در حقیقت اینها اینها با از بین بردن
توان معنابخشی زبان یعنی از راه معنازدایی
از زبان و از راه فاسد کردن فلسفه بنیان
دانشگاه بنیان تعلیم و تربیت و بنیان زبان
جامعه رو تخریب میکنن وقتی که زبان جامعه
تخریب شد دیگه اونوقت هر چیزی امکان پذیره
تمام کسانی که راجع به توتالیتاریسم راجع
به فاشیسم و راجع به دیکتاتوری های قرن
بیستم و عصر ما کار کردن همشون بر یک نکته
اتفاق نظر دارن که توتالیتاریسم اول در
زبان فکر میگیره بعد در جامعه قدرت
میگیره بنابراین این زبانی که فاسد میشه
و بعد اون وقت خشونت و خیانت و
به اصطلاح خودخامگی
میتونه امکان پیدا بکنه
برای غربیها به دلیل اینکه اونها
برعکس ما بین
ذهن و بین جهان بیرون ارتباط قائل هستند و
معتقدن که جهان بیرون ساخته زبان ماست و
ساخته ذهن ماست. ذهن ما و زبان ما ساخته
جهان بیرون نیست. بنابراین وقتی که در
بحران قرار میگیرن یعنی در یک موقعیت
بسیار ناگوار و به اصطلاح خطرناک
تنها مسئول اون مسئولیت اون رو بر
زبانشون یا بر ذهنشون قرار میدن یعنی میگن
ما درست نیاندیشیدیم و درست نگفتیم که
فاجعه هولوکاست به وجود آمد که هیتلر قدرت
گرفت که استالین توانست
به یک
دیکتاتور استثنایی بدل بشه فسیرر
که یکی از کسانیست که راجع به زبان بسیار
یعنی فیلسوف زبانه میگه که وقتی که هیتلر
قدرت گرفت به یکی از همکاراش میگه که پس
معلوم میشه همه اون چیزی رو که ما تا حالا
به عنوان فلسفه بهش اشتغال داشتیم همه
اشتباه بوده و باید از نون فلسفه ورزی
کنیم کن از نو سخن از نو شروع کنیم به
شیوه دیگری سخن گفتن در حقیقت شما برای
این چون واقعیت موجود که شما رو آزار میده
چیزی نیست جز ساخته ذهن شما و زبان شما و
تغییر واقعیت موجود یعنی تغییر ذهن و زبان
شما اگر شیوه اندیشیدن و شیوه سخن گفتن
شما تغییر نکنه واقعیت تغییر نخواهد کرد
خب ما اینطور فکر نمیکنیم ما فکر میکنیم
واقعیت موجود یه چیزیست که ما در برابرش
ناتوان هستیم حالا یه خدایی یه شاهی یه
مرجع تقلیدی یه نتانیاهویی یه ترامپی یه
کسی بیاد خلاصه ما رو نجات بده دموکراسی
رو هم در حقیقت مثل استبداد میفهمیم دیگه
دموکراسی اساس بر یک نوع کاربرد زبانه
یعنی نوعی که شما با کسی که متفاوت و
مخالف شما فکر میکنه حرف میزنید اما حرف
میزنید برای رسیدن به تفاهم نه توافق
تفاهم و اون تفاهم امکان همزیستی رو فراهم
میده خیلیا فکر میکنن که انقلاب
آمریکا یا به اصطلاح تأسیس آمریکا در قرن
هجدهم با انقلاب آمریکا رخ داده در حالی
که آمریکا در واقع در قرن شونزدهم تأسیس
شده وقتی که
۵ تا ملی قوم مختلف و ملیت مختلف سالها
ها با هم میجنگیدن تصمیم گرفتن که یک
تواف پیمان صلح امضا کنن.
شما اگر نتونید با کسانی که مخالفتون هست
حرف معنادار بزنید گفتگو بکنید یعنی گفتگو
کرد دیالوگ شنیدنه در حقیقت که یعنی شما
به قصد فهمیدن دارید حرف او رو میشنوید
نه اینکه به حظ کوبیدن و بیرون راندن یا
به قصد اتحاد و ائتلاف و به اصطلاح بیعت
با رهبری باهاش حرف بزنید بلکه شما چون او
متفاوت و فکر میکنه شما با او حرف
میزنید. نیاز دارید برای اندیشیدن، برای
زیستن، برای سعادتمند بودن، برای داشتن
زندگی خوب شما محتاج فهم دیگری هستید. در
نتیجه اگر نتونید با دیگری که دیگریست شما
نیست و در همه چیز با شما متفاوته.
همونطور که بدنش متفاوته همه چیزش با شما
متفاوته. اگر نتونید با ما حرف بزنید حرف
زدن از دموکراسی و آزادی و حقوق بشر همه
دیگه
چیزی جز خیال خام نخواهد بود بنابراین
دموکراسی با براندازی جمهوری اسلامی درست
نمیشه دموکراسی زمانی آغاز میشه که ما در
اونچه که اندیشیدهایم و شیوه که سخن
گفتیم ما که میگم من خودمو جزء به اصطلاح
دانشگاهیان و استادان فلسفه نمیدونم
طبعاً من دانشجوهم ولی اون کسانی که باید
به اصطلاح به قصد فهمیدن و به قصد جستجوی
حقیقت با صداقت تمام میاندیشیدند و در
حقیقت به زندگی واقعی ما میاندیشیدن نه
به افکار و القاب و اصطلاحات و زبان یاجوج
و مجوج این مکتب فلسفی و اون فیلسوف و
هایدگر و نمونم هگل و نمیدونم اینها
اونها تصمیم میگیرن که صادق به قانه
بیاندیشن به چی بیاندیشن به واقعیتی که ما
درش هستیم اگر کسانی که در چون علوم
انسانی رشتههای علوم انسانی همه در حقیقت
درختی هستن که رشتهشون فلسفهست اگر ما
کسانی که در حوزههای مختلف علوم انسانی
کار میکنن از دانشجو گرفته تا استاد و
پژوهشگر و مترجم و مؤلف و نمیدونم
روزنامهنگار و اینها اگر ما اراده بکنیم
به اینکه واقعیت رو ببینیم نه اینکه
به اصطلاح الفاظ و اصطلاحات دهن پرخون رو
از فیلسوفان دیگه به کار ببریم که هیچ
دردی از ما دعوا نمیکنه و هیچ به واقعیت
ما ربطی نداره و اونوقت است که و در حقیقت
صادقانه بیاندیشیم بیاندیشیم و آنچه هستیم
و آنچه هست نه به گذشته
به اصطلاح
موهوم یا به آی آینده رویایی بلکه خودمون
رو چنان هستیم ببینیم یعنی کاری که انسان
مدرن کرده انسان مدرن وقتی تلسکوپ را
اختراع کرد فرمود اشرف مخلوقات نیست و
پذیرفت اینو یک ذرهایست در تاریکنای
بیکران و
یک لحظه نیست بیشتر عمر او ولی اگر فکر
کنیم که نه ما آدمایی هستیم که الیم و
بلیم و و به اونچه که هستیم توجه نکنیم و
در نتیجه نتونیم نتوانیم بیاندیشیم اون
چیزی که یاسپرس میگه متافیزیکالستی
یعنی صداقت فلسفی نداشته باشیم ما باید در
انتظار روزهای بدتر از این باشیم از هر
نظر از اقتصادمون گرفته تا از نانمون
گرفته تا جانمون ولی اگر بفهمیم که تمام
مشکلی که ما داشتیم به خاطر این نبوده که
نمیدونم مغولا اومدن عربا اومدن نمیدونم
آخوندا اومدن بلکه به خاطر اینکه ما چنان
کهه
من یک انسان صادق اقتضا میکنه
نیاندیشیدیم. ما
به ارزش حقیقت و به خطر دروغ چندان باور
نداریم. میدونید که فرهنگ ما یه فرهنگیست
که دروغ درش به انواع و اقسام گوناگون
توجیه میشه دیگه. آقای جعفر سبحانی که
دکتر سروش گفته بود که حتی خدا هم میتونه
دروغ بگه. خب اگر خدام بتونه دروغ بگه
یعنی که انسانها که جای خودشونو دارن ولی
از زمان سقراط و تا الان یک ژانر نوشتاری
هست که همه فیلسوفان
در حقیقت فیلسوفان بزرگ در این ژانر رساله
نوشتن و اون رسالهایست در باب حقیقت و
دروغ یعنی از افلاطونکان
هگل همه اینا یعنی مسئله اصلی اینه که شما
میتونید درست حرف بذاریم
خب من با یک خوندن یک عبارتی از
توماس هافس در لویاتان
صحبتو به پایان میبرم و ادامه بحثو به یک
وقت دیگری
با میگذارم
خب در
مسئله همه فیلسوفان در غرب در وحله اول
فهمه و معناست
بر خلاف ما که فهم و اینا یک علممون لدنیه
دیگه ما فرهنگ شت و تامات داریم و فرهنگ
به اصطلاح
شیوه پوشیده سخن گفتن و شما اگر رسالههای
فلسفی ما رو بخونید از ابن سنا خون نوشته
نشدن برای فهمیدن
به اصطلاحی بلکه برای یه خواصی نوشته شدن
که اون خواص از این کلمات یک معانی خیلی
خاصی که در حقیقت دیگران درک نمیکنن درک
میکنن یعنی نوشتار
فلسفی برای ما نوشتار برای فهمیدن نیست
بلکه در حقیقت مثل قرآن یا متن مقدس
لویات بنابراین
هر موقع شما از ماهیت انسان صحبت میکنید
از زمان تا امروز وقتی شما از سیاست حرف
میزنید وقتی از جامعه حرف میزنی وقتی از
هر چیزی صحبت میکنید اول میپرسیم که
انسان چگونه میفهمه و معنا چیه؟
مینگ مینگ یا معنای معنا یک پرسش به
اصطلاح بنیادی و پرسشیست که در قدم اول
ذهن شما رو باید بگذید و در نتیجه شما
باید ببینید که در دوران شما و در موقعیت
شما زبان به در چه حالی باید نبض زبانو
بگیرید
تمام کتابهای سیاسی فلسفه سیاسی به مسئله
زبان میپردازه از جمله جمله هاپ از جمله
لاک توی کتابی درباره فاهم بشری ولی بخش
اول کتاب لویاتان درباره انسانه ماهیت
انسان که طبیعتاً بخش زیادیش راجع به زبان
و میگه که
انسان فقط به خاطر
سخن گفتن نیست که از جانوران دیگه متمایز
بشه امتیاز سخن گفتن تنها امتیاز انسان بر
جانوران نیست بلکه یه امتیاز دیگه هم
انسان داره یعنی یه ویژگی منحصر به فردم
داره که یاوهگویی میکنه. یاوگویی یکی از
ویژگیهای خاص انسان شما هیچ جانوری یاگویی
نمیکنه ولی انسان
میل به یاگویی داره.
یکی امتیاز یاوگویی
هیچ موجودی جز انسان دارای آن نیست و از
میان آدمیان حالا توجه داشته باشید میگه و
از میان آدمیان آن دست بیش از همه دچار
این آن هستند که مدعی دانستن فلسفه و دلیل
آن آشکاران زیرا هیچ یک از آنها استدلال
خود را از تعاریف یا تشریح کلماتی که به
کار میبرن آغاز نم
بعد میگه که بعد فکر کنم ۱۰ تا علت برای
یاوگویی برمیشمره.
هفتمین علتش اینه علت اولش فقدان روشه.
علت هفتمش کاربرد کلماتیست که هیچ معنایی
ندارن و از اهل مدرسه یعنی از استادان
دانشگاه اتخاذ شدن و طیوار به کار بودن.
نگاه کنید الان ما توی حت زبان
روزنامهنگارا
کافیه که یه کلمهای رو ما یه جا پیدا
کنیم که مثلاً فرض کن یا یک نویسنده یا
فیلسوفی یا هرچی
به سرعت به کارشون بگه
که چراغ ذهن آدمی کلمات روشن و واطل هست
عقل در حکم سرعت راه رفتن است و رشد علم
به منزله راه است و مصلحت بشریت یعنی اگر
شما تمام زندگی خودتون رو وابسته به زندگی
انسانهای دیگه بدونید، بنابراین
نمیتونید شیوهی بیاندیشید که اندیشیدن
شما
پیوندهای اجتماعی رو سست کنه.
یه
پس چراغ ذهن آدمی کلمات روشن و واضح است و
برعکس کلمات استعاری و بی معنا و مبهم
مانند نوری گمراه کنندهان. یه نوریه که
به جای اینکه پیش راه شما رو پرتو بیفتنه
و روشن کنه برعکس تاریک میکنید مث اینکه
چراغ قوه بندازیم تو چشمی ن و استدلال بر
پایه آنها به منزله سرگردانی در بین
یاوگوییهای بیچماریست و مقصد آنها نیز
نزاع و فتنهگری و رسوا
خب من اینجا دیگه متوقف میشم اگر دوست
دارم بفرمایید
من یک ساعت رو حرف دادم
من عذر بخوام از دوستان که
باعث ملالتشون شدم
صحبت
هستی
هست
پرسش
خی
خصوصیت
زیادی
در خدمت
گفتم میانکها
جاهای دیگههای دیگه حالا این چیزی که به
ذهن مجدید پرسش متفاوت ارائه کرد ولی در
ادامه گفتگوهای فکس یا ضربات به کارگیری
زبان چگونگی به کارگیر
اونوقت بحث تحقیهم پیش اومد و زمان
همدیگه روگر
و اینا
درست
به شیوه جدیدی و تعیین و زبان زدانی اون
وقت ترتیب
کارگیری میکنه و
استفاده درست او
جروی
در این ما کمتر از سؤالی
ساخت میری من نمسید یا خیر
ولی آیا این داره کمک میکنه به اینکه
قرنگی کمک کرده بهخصوص درت
سران مدیت
بفرماید
بله ببینید حالا از کادامر نام بردید
کادامر در حقیقت و روش از اصطلاح در مورد
مترجم این رو میگه میگه مترجم مسئولیت فهم
داره دریدا هم یه جا از مسئولیت زبانی
لینگویس دیسرانیت حرف میزنه
ببخشید من عذر میخوام داشتم صحبت میدم
گفتم از گادامر نام بردید گادامر در حقیقت
و روش
درباره ترجمه میگه مترجم مسئولیت
فهم من داره
وریدا
هم در جایی از مسئولیت زبانی سخنیک
رسپانسبیلیتی
و اینکه
خب تو فرهنگ ما زبان یک
ابژه است یعنی زبان یک
شیعه در حقیقت چون زبان شیعه یا مقدسه
یا
در حقیقت
به اصطلاح خیطانیه به خاطر همینه که ما
کلمات رو دیدید که مثلاً بعضی از ما
ایرانیا میخوایم مثلاً از اسلام زده شدیم
و میخوایم خیلی ایرانی باشیم به جای سلام
میگیم درود یعنی فکر میکنیم که این درودو
بگیم بعضی ایران مثلاً ما الان از شر عربا
رها شدیم و به آخوندا دهننگجی کردیم یعنی
کلمات و خاصیت جادویی دارن برای ما خب این
ویژگی ذهنیت غیر منطقی و ذهنیت غیر تاریخی
و به کار بردن کلمات دیگه ما ما فلسفه رو
و علوم انسانی رو به شکل شعاری به کار
میبریم یا به شکل در حقیقت
یک
اینها حقایقی رو دارن م طرف میگه من مثلا
هایدگریم اگر مثلا بگه من هاید گگر گریا
این خیلی
چون خود مارکس خودش در مورد خودش گفته بود
که من مارکسیست نیستم و در حقیق حقیقت همه
متفکران سعی میکنن که مثل دیروزشون فکر
نکنن ولی این فکر میکنه که مثلاً چار تا
کلمه از این یاد بگیره یا د تا کتاب ترجمه
کنه من دیدم یه آقای که معروف هست یه مطلب
نوشته بود نوشته بود که یکی دو تو کتاب از
هگل ترجمه کرده نوشته بود ما هگلیان جوان
ایرانیم یعنی یا مثلاً فرض کنید به آقای
داوری میگن فیلسوف فرهنگ خب فیلسوف فرهنگ
به نیکه گفته میشه به کاسیر گفته میشه
اصلا معنای یعنی در حقیقت ما زبان رو برای
تملق برای چاپلوسی برای به دست آوردن به
اصطلاح
موقعیت برای نزدیک شدن به قدرت خود همین
تبلیغاتی که جمهوری اسلامی داره دیگه
مثلاً شما اگر یه نفر بگه نظام حاکمیت
معلوم میشه که
به هر حال از در حلقه خودیهاست اگر یه
کسی بگه این رژیم تیم چی مثلاً زحک زمانه
فلان معلوم میشه که یعنی در حقیقت ما زبان
رو به عنوان تیر و تفنگ و تیرکمون و چاقو
و اینا به کار میبریم یا به عنوان به
اصطلاح
یک اوراد و وردههایی که معجزه میکنن
احمد شاملو که خب به هر حال شاعر بزرگی
هست خب یه همچین آدم بود که شاملو درکش از
زبان کاملاً درک غیرمطقی و غیر تاریخیه.
یعنی این آدم مثلاً حالا من نمیدونم
واقعاً ترجمهش ترجمهست ولی به هر حال
شعرای غربیا رو که میخونه اونجا میبینه
که مثلاً شاعرای خیلی مثلاً مدرن و شاعرای
معاصر خیلی از استارهها و از به اصطلاح
ارجاعات به کتاب مقدس خیلی استفاده
میکنن. بعد درک نمیکنه که در حقیقت تو
اگر یک بیبین
خدا ناباور هستی که دشمن
به دشمنی بام دین و مذهبم افتخار میکنی
خب اونم دینه یعنی در نوشتههای خودش از
به اصطلاح هرگونه کلمهای که رنگ و بوی
اسلامی داشته باشه پرهیز میکنه ولی تا
دلتون میخواد
کاملاً تقلیدی از نمیدونم
استارهای به از کتاب مقدس و اینجور چیزا
وامیر بعد همچین آدمی حتی
داره خودشو میخوره که چرا اسم من احمده
یعنی شعر گفته که نامم احمد است نامم
عربیست و نام خانوادگی هم نام قبیلهایست
یعنی از اینکه نامش عربیه
از وقت خودش ناراضیه
ولی همین آدم وقتی که عاشقانه میگه برای
آیدا و آیدا صداش میکنه احمد میگه چه نام
مرو نام مراد چه مؤمنانه آواز میکنی یعنی
نمیفهمه که خب این همون کلمه که عربیه
مؤمنانو آغاز کردن یعنی اون نوع کاربرد
کلمهست که اون حس و اون معنی و اون به
اصطلاح
حال عاطفی رو در تو ایجاد میکنه کلمات
مطلقا به خودی خود هیچ معنی ندارن. کلمات
در دیکشنری یک جنازه مرده و فاقد
جان هستند. کلمات فقط و فقط در ارتباط هست
که معنا پیدا میکنن. یعنی شیوهای که ما
اونها رو به کار میبریم. یعنی اگر یه
کلمهای به کار برده نشه اون کلمه معنی
نمیده. بنابراین شما اگر نگاه کنید به
زبان فلسفی ما میبینید که از ترجمههای
ادیر سلطانی گرفته تا آقای موسی اکرمی تا
نمیدونم کی و کی ما یک زبانی میسازیم
برای فلسفه که هرگز تا حالا خود طرف اینا
رو به کار نبرده با خودش اینجوری حرف نزده
یعنی خود ادیب سلطانی کلمه ترافرازنده رو
به کار نبرد اول میسازدش بعد میگه که
خواننده خودش میفهمه دیگه چون فکر میکنه
کلمه به خودی خود معنی میده
در حالی که فلسفه یعنی دیالوگ و دیالوگ
یعنی شما از یه زبانی صحبت کنید که طرف
مقابل بفهمه و این یعنی کهه شما نمیتونید
اصطلاحاتی رو به کار ببرید که برای طرف
مقابل کاملاً ناشناختن
یک کلماتی رو بسازید که این کلمات تا کنون
کسی این رو در نوشتار و گفتار به کار
نبرده و این فخر کردن به اینکه ما مثلاً
زبان فلسفی فارسی رو توسعه بدیم و گسترش
بدیم و اینا اینها نابود کرده زبان فلسفی
ما رو ما چون زبان فلسفیمون به درد ارتباط
نمیخوره علوم انسانی ما هم هیچ ربطی به
جامعهمون نداره دیگه من سه نفر گفتم اینو
قبلاً که ه نفر هستن در اصل جدید که
اینها پیچیده به اصطلاح سبکه پیچیده
نوشتاریشون معروفن یکی کانته یکی هگله یکی
هم هایدگر نقد عقل محضو بعضیا گفتن که
دشوارترین دشوارفهمترین کتاب در تاریخ
بشر. خب حالا ما ایرانیا نباید فکر کنیم
که این ۳ نفر اگر قرار بود که مثل آقای
عبدالکریمی و مثل آقای فردید و مثل آقای
دکتر سورش حرف بزنن اونوقت تأثیر چرا
تأثیرگذار چطور میتونستن تأثیرگذار بشن؟
چطور کسایی مثل کانت؟ چطور کسی مثل هگل؟
چطوریسی هایدگر صدها نفر برای شرکت در
کلاسش میرفتن در زمانی خودش تأثیرگذار
بوده شاگردای او هر کدوم
تأثیری که از او پذیرفتن یک راه فلسفی
جدیدی آغاز کردن مگه میشه شما اون زبان
ناموم باشه ولی تأثیرگذارم باشه پس معلومه
اون زبان گرچه زبان پیچیدهایست ولی زبان
ارتباطیست یعنی الکی نیومده برای غیر و
غمیشش
به اصطلاح
زبان فاخر و فقیم و نمیدونم مسجع و مغف
بسازه اون زبان دشواره به خاطر اینکه یک
چیز دشواری رو منتقل بکنه اما کاملاً بر
اساس قاعدهست درس داده میشه تعلیم داده
میشه فهمیده میشه و معنا میشه تفسیر میشه
شما یک این آقای میرسپاسی
یه چیزی نوشته راجع به روشنف ایران نوشته
هایدیل در ایران تأثیر آخه هایدیل رو چی
کی تأثیر گذاشته؟ هارلی که اصلاً در
انتقال اندیشههای هایدگر به ایران مطلقا
نقشی نداشته. درچه خودش
مترجم یکی از کتابای هایدگر هست. از اون
طرف آقای فردید اصلاً کسی اگر هایدگررو در
سطح ابتدایی بشناسه میدونه که فردید هیچ
کاری به هایدگر نداره. در حقیقت مثل این
میمونه که جن داره قرآن میخونه و چه کسی
تأثیر گذاشته؟ آقای عبدالکریمی یه مقاله
نوشته و گفته که هایدر هایدیر در ایران
میگه هایدیر به خاطر اینکه
ضد مدرنیته ترین فیلسوف غربه یه
فیلسوفیست که در ایران خیلی ارزش داره و
ما باید ازش استفاده کنیم آخه یه همچین
درکی از هایدگر داشتن باید همچین
استفادهای از هایدگر کردن فقط از یه بقال
کوچهگردان
نه از کسی که بفهمه فلسفه یعنی چی
بنابراین
علی لاری جان حالا کانت بدبخت اول که
افتاد دست ادبیر خلطانی بعد افتاد دست
حداد عاده که در حقیقت حداد ظالمه و بعد
علی لاریجانی و یه عدهای که اون آقای در
ثان دریدی که اصلاً واقعاً چیزه کشتار
جمعی کرده کتابای متون اصلی فلسفه از
دکارت و کانت و این و اون اون کتابای اصلی
رو ترجمه کرده تمام غلط تمام بیمعنا یعنی
خودش یه بار بخونه نمیفهمه این چه معنای
میگه و براش مهم نیست یعنی ماشین همین
طوری ترجمه میکنه و افتخارم میکنه که
ایشون مثلاً ۴۰ جلد از کتابهای کلاسیک
فلسفه رو ترجمه کرده یعنی ما با تو زبان
یاوگویی یک زبان خنشا نیست بلکه سمه
یعنی اینطور نیست که خب خب طرف
بیعنا حرف زده پس ولش کنیم نه سمه یعنی
شما باید به عنوان سم اون رو بشناسید و
این سم وقتی که همین طوری به طور بیرویه
واسه بودکش کارخونهها
منتشر بشه در هوا او دیگه اجازه نمیده به
شما که زبان رو به درستی به کار ببرید
یعنی در حقیقت توتالیتاریسم
محصول زبان فاسد هست نه محصول این آدم و
اون آدم و اینا ایدئولوژی چیه ایدئولوژی
زبانه پروپاگاندا چیه پروپاگاندا زبانه
شما کتاب ۱۹۸۴
جورج اول رو بخونید میگه که یه جاش میگه
بذارید براتون بخونم میگه که اینا در به
اصطلاح این کشوری که توتالیتره یه زبان
کاست خودشونو درست کردن به نام نیوزپیک
یعنی در حقیقت نیوز که نیوزه اسپیکم که
اسپیک اینو ترکیب کرده یه زبان خاصیه که
یه کارکرد خاصی داره حالا کارکرد خاصیش
چیه؟ کارکرد خاصش اینه که یک حجاب ضخیمی
بین آدمها و واقعیتی که درش زندگی
میکنن. میگه که
زبان
اسم زبان جدید
میگه که چاپ یازدهم تاپ نهاییست. زبان را
به شکل نهاییش میرسانیم. شکل نهایی برای
زمانیست که دیگر هیچکس به زبان دیگر حرف
نمیزن.
بعد میگم به جرأت میتوانم بگویم که فکر
میکنی کار اصلی ما اختراع واژههای جدید
است ولی ابداً اینطور نیست. هر روز دهها
و صدها واژه را خراب میکنیم در حالی که
قطع در و در حال قطع کردن پیکره زبان
هستیم. تو بگو یک واژه هم که پیش از سال
۲۰۵۰ منسوخ شود در چاپ یازدهم نمید. خراب
کردن واژهها کار قشنگیست. البته رایعه
بزرگ به افعال و صفات مربوط میشود اما
صدها اسم هم هست که میتوان از شرش خلاص
بین آخر برای واژهای که ضد واژه دیگر است
چه توجیهی وجود دارد
به خاطر همین یه جملاتی داره که با این
زبان میگه مثلاً یکیش اینه دیگه جنگ صلح
هست مثل هر نتانیاهو دیگه نتانیاه که جنگ
صلح هست
نمیدونم اهاجم حمله دفاع است نمیدونم
فاشیسم دموکراسی
میگه هر واژهای ضد خود را در بطن دارد.
به عنوان مثال واژه خوب را در نظر بگیریم
اگر واژهای مانند خوب داشته باشیم چه
نیازی به واژه مثل بد هست؟ ناخوب عیناً
همان کار رو میکنن. بهترم هست. برای طله
به جایی که بگه بده میگه ناخوبه. مثلاً
پوتین به جایی که بگه حمله به اوکراین
میگه عملیات ویژه در اوکراین یا اسرائیل
میگه عملیات ویژه در غزه یا جمهوری اسلامی
میگه جنگ تحمیلی.
یا اگر صورت قویتر خوب را بخواهیم داشتن
رشتهای از واژه گنگ و بیمصرف مانند عالی
و معرکی و غیر اینها چه مفهومی دارن و
بعد میشه
بعضی از مقالات تو رو که گاهگاه مینویسی
کاندم بیالن اما ترجمهند
با تمام ابهام و بعدهای معنایی بیمصرف
زیبایی خراب کردن واژهها را درن
نمییابید. میدانی که زبان جدید در دنیا
تنها زبانیست که واژگان آن به مثال کمتر
می یک در حقیقت ببینید اورول میگه که
توتالیتاریسم محصول از دست دادن تماس با
واقعیته. شما چهجوری تماستونو با واقعیت
از دست بدید؟ با وقتی که زبان به جای
اینکه مثل به یک شیشه شفاف بیرون رو به
شما نشون بده در حقیقت میشه یک
به اصطلاح دیوار ضخیمی که شما رو پشت حجاب
واقعیت نگه میداره و اینی که موجب میشه
که شما آزادیتو از دست بدی امنیتتو از دست
بدی حقتو از دست بدی نتوانی در برابر
سرکوب و ستم و به اصطلاح خودکامگی حکومت
مقاومت بکنیم. بنابراین
سنس آف ریالیتی رو از دست دادن و و
توانایی تشخیص خوب و بد زشت زشت زیبا رو
از هم از دست دادن از جنگ استقبال کردن
جنگ رو به اصطلاح فرشته آزادی تصور کردن
از اون طرف از به جای گفتگو کردن نسبت
پراکنی کردن به جای فکر کردن شعار دادن
رجس خوندن
میشه همین وضی که ما هستیم البته یعنی هنر
به اصطلاح توتالیتاریسم تخریب زبانه وقتی
زبان تخریب شد انسان تبدیل میشه به یک
زباله زائ
چقدر چقدر هم جلسه پیش که پیشین که داشتیم
مثلاً کلمه ایدئولوژی این شما حرفتون
ایدئولوژیه ۵۷یه نمیدونم چه میدونم کپه
نمیدونم فلانه یعنی کلمات کاملاً بیمعنا
فقط مثل یه پتک برای زدن تو سر یه نفر
دیگه به کار برده میشه یعنی ما خودمون رو
از فهمیدن کاملاً معاف کردیم و بنابراین
به تفاهمم اهمیتی نمیدیم فقط میخوایم
خودمون وضمون بهتر باشه یعنی در حقیقت ما
دنبال حال آزادی به معنای اینکه همه
شهروندان به طور برابر از آزادی بهرمند
باشن بدون اینکه آزادی همدیگه رو نقض کنن
و این فقط تنها از راه ارتباط میاد میشه
به جای چنین هدفی ما هدفمون هممون اینه که
کی زودتر میرسه به صندلی قدرت کی بیشتر
میتونه از این سفره به
اصطلاح سهم بیشتری داشته باشه کی میتونید
توی جای ی بهتری بنشینه کی میتونه گلیم
خودش رو از آب بیرون بکشه خب تا زمانی که
ما این به این شکلی فکر میکنیم در حقیقت
برای ما سلامت زبان هیچ اهمیتی نداره و در
نتیجه
باید بجنگیم تا یکمون آخرسر زنده بمونه
آقای
سلام علیک
از
یه کسی یه یه نفر برا
همه شناها دارم
درت که مطلب شد رو
چه گرفته باشیم
اینجا زیر ق
یه اتفاقی
یه حادثه ش حادثه
خیلی سل
یه سؤالی رو شدم
نسبت بنده
دستار و ماهی پیام نیستید در چه قسمتی با
هم داره خیلی کمک کردیم تو این کتاب
بحثهای سواشناسی و از این
و این تحول شد نسبت تلاش کردم به تمامی که
تا دستور اولین بارش
بخونم ببینم که چه نسبتی میشد
راحتی سه تعریف کنن همین جاستم و یه چیزی
جدی نزدیک میشه سوخت زبانی در جهان من در
جهان دستور زمانی
من کمکمش و امروز دقیقاً
بر این است که در حتی جدیترین مباحث که
فلسفه سیاسی در نهایت میخواهد
جوهانی رو ازان و از بقیه ما
تعیین همزه میریزه تو ساخت
نظام حقوقی زبان حقوقی
تان
زبان
فلسفی
در واقع این سرا درگیر ته ته تمام تامند
درزه زمین
فلسفهها
تو
زیادی بکن باید بخاطر
ب
وضع وزن حرف باشه فلسفی نیستی نیست ج شرا
نیست جان پژش کنار تاریخ نیست تقول خاصیه
وقتی حاوزه فلسفی باشه
تو این دوره تاریخی که اینجوری گزارش ما
با سه تا سه نوع ذهن ذهن شیر زندگی ذهن
تاریخ ذهن فلسفه ز با این عبارتها
خودم اون رو سرای کرد کهش
درشه
زیر
جهانشون جهان شعر زده از تاریخ زده است
فلسفه زده است نه فلسفههای فلسفی بعد از
فهم زمان فلسفه به معنا عمیقترین کلمه
فسوف زبان هم باشد تا
کم داره چیک
شما بزرگوار
یه سریداا انت برده پرسش مدرسه
هیچی حضور شما
نشده در نشده یه کسی باید کار میگه من زیر
برستم
درس اشاره میکنم تار
همچین اتفاق رویگ یک نقطه براش وسازی میشه
و حتیسازی اپس
و حتی یک آغازی به تولید
درس در مورد زمان درس
مثلاً یه توز دانشگاه یه همچین قدرتی پیدا
بشه
یه تقدره
تههای دش دش باشه چه اتفاق عجیب از ست
خروجی
فوق است که امیدوارم که ظرفی
یکی دو تا آدم از جشناسی هستن که همه
جاشون رو گذاشتن فقط همین کار اساساً زبان
گفتش
خودش
سرو کردم
همین همین در چه گفتگو و حتی معتقده گرفت
یعنی
جامشناسی
جامشناسی یعنی گفتمان
میریم تو صحت زبان و این یک دانشجو
در گفت
بحث در زمان قرار میگیرهم
از شما یه کوچی بحثهای شما رو شک
تقویت شما
اگر اگر بشمیت
کرد شما خودتونو از من
میخوام برا
دوستیا یه دانش جاگ
مقدار این بحثتون رومندش
یه کم دیگه باشه جین تبلیقات به این بحث
وقتی میاد
توی حوزه آنچه مثلاً بتونیم سند سیاسی ما
فلسفه سیاسی دربارهش دربارهش سخن میفهمن
یکالش
یا جریت سیاسی ما تا چه حد فلسفه حقوق
دانشگان دانشور
چیزی چقدر فلسفه جدی خال چقدر داره در
به نظر همه برمی تعدادی آدم
همه چی آقای دیگه می کسی سخن ب کسی
میشنوم و با سخن گفته میشه اینش
رو بفرما بفهم
شما یه کمی تمر تحمل فترم
باتر
یعنی اتفاق اینی این رو انسان شده دیگه
جهان تمام هم کس انسان
چه کسانی هستن که از این انسان باز
نور باشه بشنون به کارت زبان اینکه ما
چقدر اینهای
چقدر در واقع گفتههای دیگران از و ما
هیچکار تز هم نیاورده
متحرک شده متغیر زده زندگی
تقریبا بر شاعر هستش تقریبا بر تاریخ
ترجمه زده است حالا این رو اینطور بخوام
اگر کسی حتی تو همین موضوع درس گفتار رو
فکر میکنم یه اتفاق بزرگ خواهد افتاد
خیلی حرفا خواه دیگه یه اتفاق بزرگ واقعاً
یه اتفاق و یه کانش حالا کانشگران سیاسی
الان سییهایی دارن اگه کنشگران سیاسی
بگنچ
کردیم یه عمیقترین کار استراتژیکترین
کاری که میتوانن بخوام
با
گفتگو با خود زبان تمامیت بزرگ ما تهی
کار بم
آشرا بکن نمونم خود این درس گفتارها یک از
جدیترین
سیاسی جدیترین جدیترین
باز
جدیترین
گفتگو
سم
که در حال دوست عزیز
خیلی ممنشم
رو
خیلی ممنونم متشکرم از شما و
من البته
من خیلی دوست دارم که
به اصطلاح زبان رو خیلی دوست دارم این
درسو خیلی دوست دارم حالا درس دادنو دوست
دارم و راجع به این موضوع خیلی میل دارم
منتها
باید توجه داشت که مشکل ما مشکل تئوریک
نیست فقط یعنی مشکل در حقیقت
بحران من گفتم قبلاً که بحران اصلی ما سه
ضلع داره یکی بحران زبانیست بحرانم
زبانی شناختیه یکی بحران اخلاقیه و یکی
بحران روانشناختیه یعنی ما میخوایم در
حقیقت راه میونبور بریم ومولاً نه ماها
خیلی از کشورها از کشورهای اسلامی سعی
کردن که چون نمیشه
به قول خو با تصور خودشون این به اصطلاح
فاصله عظیمی که اونها رو عقب نگه داشته از
کاروان تمدن غربی پر کنن همه چیو جعل کرده
یعنی شما نگاه میکنید که زبان سیاست و
زبان
فرهنگ و زبان جامعه جعلیه همش یعنی میگه
که حاکمیت قانون بله ما قانون داریم میگه
دولت بله مام دولت داشتیم فلسفه بله ما
فلسفه داشتیم یعنی هر چیزی که نداریم
میتونیم در حقیقت به اصطلاح میگن فیک
کنیم یعنی اداشو دربیاریم و ومود کنین که
داریم مثل
خیلیا که دکتر نیستن آیتالله نیستن ولی
بانموتتونن هست
بعد
جا میگیره در حقیقت ما با یک مدرنیته
قلابی داریم زندگی میکنیم
مسئله نیست که ما در سنت به سر میاریم. نه
ما فاقد خودآگاهی هستیم. یعنی نه درکی از
فقط سنت کسی میفهمه که خودآگاهی داشته
باشه. چون فاقد خودآگاهی هستیم از همه چیز
تابوت میسازیم. مثلاً از فرهنگ فرهنگو
تبدیل میکنیم به در و دیوار و نمیدونم
دارتالمعارف درست کردن و دانشنامه فلان
درست کردن و قفسهها رو پر کردن و چاپ
کردن و نمیدونم یادبود گرفتن و
مقبره درست کردن در حقیقت ما
به یک چیزی داریم افتخار میکنیم و با
چیزی داریم زندگی میکنیم که هیچ ارزشی
برای زندگی ما نداره یعنی چون که حالا
فلان فیلسوف اسلامی یا فلان فیلسوف غربی
فلان چیزو گفته یا فلان اصلاحو به کار
بردهم به کار میاریم کی به کی بگیم تمدن
اسلامی بگیم انقلاب محسا بگیم رونسانس
ایران بگیم نمیدونم ایرانگرایی
میهنپرستی یعنی هر چیزی که بگیم میتونیم
این کلام کلماتو درست کنیم و این یعنی کهه
ما
به جای اینکه
بکوشیم خودمون برای خودمون بیاندیشیم کاری
که در حقیقت یک انسان مدرن میکنه ما در
حقیقت سعی میکنیم که به زبان بیگانهای
که هیچ درکی از اون زبان نداریم
صحبت بکنیم تا خودمون رو از همون بیگانه
متمایز کنیم. یعنی یه چیز عجیب غریبیه.
یعنی ما مثلاً صحبت میکنیم از نمیدونم
معماری اسلامی از هنر اسلامی از نیش
ایرانی از نمیدونم فلان ایرانی برای چی؟
برای اینکه بگید ما هم داریمش شما داریم
در حالی که ویتکینشتاین
به درستی میگه که معنا زمانی کلمات معنا
میدن که بتونن تمایز ایجاد کنن یعنی اگر
قرار باشه که همه دنیا به اصطلاح از یک
کلمهای رو به یک معنا به کار ببرن خب با
هم فرقی نخواهند کرد من میتونم از یه
کلمه یه چیزی بفهمم که اون معناش فرق کنه
با معنای کلمات مات دیگه ما این چیزو
نداریم دیگه ما طرف میاد با ادبیات
فاشیستی برای رهبری دوران گذار سین چاک
میکنن اون نمیددونم
با زبان ادای احساساتیگری و نمیدونم
دلسوزوندن برای مردم ایران در میاره و و
از جنگم دفاع میکنه یعنی میگه که بم
بریزید تا مردم ما آزاد بشن خب این خیلی
وحشتناکه خیلی وحشتناکه ببینید
چیز
ایوان کلیما که یکی از نویسندگان فکیه و
خب تجربه کرده توتالیتاریزم خودش
یه کتابی داره روح پراگ و چند تا از
مقالههاش درباره زبانه
و میگه چهجوری با تخریب زبان ما اصلاً در
یک دنیای کاملاً
متوانهی ما زندگی میکردیم از بچههایی که
رفتن مدرسه بگیرید تا مردمان عادی میگه که
در ایام خفقان در ایامی که ما را
دروغباران میکردند در ایامی که به نظر
میآمد هر چیز واقعی هر چیزی که هدفی بود
فراتر از انسان دیگر اصلاً وجود ندارد و
ما محکوم به هیچی و فراموشی شدهایم در
چنین ایامی آدم مینویسد تا بلکه بتواند
بر این خلط و حرج و مرج باغایت آدم
مینویسد تا مرگ را انکار کند. مرگی که
این همه چهرههای مختلف رو خودش میگیرد و
هر کدام از این چهرهها همیشه واقعیت،
سرنوشت بشری، رنج، تمرد و صداقت را از
معنا تهیه میکند.
ما مینوشتیم تا واقعیتی را که به نظر
میآمد در حال فرو رفتن و غرق شدنی ابدی
در یک فراموشی تحمیلیست. در حافظهها و
منزل نگر
ویران کنرا در کتاب خنده و فراموشی
میگوید ملتها اینگونه نابود میشوند که
نخست حافظهشان را از آنها میدزدند.
کتابهایشان را تباه میکنند. دانششان را
تباه میکنند و تاریخشان رایز و بعد کسی
دیگر میآید و کتابهای دیگری مینویسد و
دانش و آموزش دیگری به آنها میدهد و
تاریخ دیگری را میکند.
کندرا رئیس جمهوری را که تجسم نظام
کمونیستی بود رئیس جمهور فراموشی خواهد
شما میبینید رسانهها چه تاریخی ساختن
برای ما سلطنت پهلوی دیگه یعنی اونایی که
انقلاب کردن یه مش رانگستر بیکله بودن که
علیه یک حکومت
عالی
انقلاب کرد یه چیزی عجیبیه میگه که ملتی
که رهبر
به دست رئیس جمهور فرا فراموشیست رئیس
جمهور فراموشیست با سر به سوی مرگ
الان خود آقای پهلوی رهبر فراموشه دیگه
داره تاریخو میفراموشانه
به کمک رسانههای
به اصطلاح
دیگران اگر ما
آنچه در مورد ملتها مصداق دارد در مورد
افراد هم یعنی در مورد تکتک ما صادق است
اگر ما حافظهمان را از دست بدهیم. خودمان
را از دست دادهایم. فراموشی یکی از
نشانههای مرگ است. وقتی حافظه نداری دیگر
اصلاً انسان نیست.
پس اگر به معنا و ارزش و اصالت آفریندگی
میاندیشیم، نمیتوانیم از کنار این سؤال
بیعت بگذریم که چرا مینویسیم و چرا
میآفرم.
نوشتن مسئولیتیست که از آگاهی بر تداوم
تجربهها سرچشون میکرد. آگاهی بر اینکه
هر آنچه پیش در گذشته است باز هم پیش
خواهد آمد. آگاهی بر سرنوشت همه آنهایی
که پیشتر بودن یعنی مسئولیتی برای حفظ همه
چیزهایی که نباید فرام زیرا در غیر این
صورت به خلع گرفتیم. حس کردن و ادراک
شتابی که تمدن ما پیدا کرده و انبوهی
اطلاعاتی که ما را با صدای گنگ دائمیشان
احاط کردهاند این خطر را با خود به همراه
دارد که دست آخر به همان خلع برسید خلعی
که ما را از ریشههایمان خواهد برید و به
بیزمانی و هیچیار خواهد کرد.
مهم نیست که رژیمهای توتالیتهری که در
همین دوران به حاکم رسیدن
ادبیات آوانگارد را منحت میدانستند و رد
میکردند. مسئله اساسی که آنها همان نگاه
تحیر آمیز آوانگاردها را به سنت و
ارزشهای سنتی به حافظه و خاطره اصیل نوع
بشر داشتن و بعد تلاش میکردند حافظهای
جعلی و ارزشهای کاذب را به ادبیات تیر.
آثار ادبی واقعی زمانی فرق میشوند که
آفرینندگان آنها فریاد اعتراضی بشوند
علیه آن فراموشی که بر سر آنها فرود
میآید بر سر پیشینیان آنها و همسرانشان
که به یک سال فرود میآید و بر سر زبانشان
و حتی زبان
و بعد میگه روشنفکر این عجیب نیست که این
همه از نخبگان و روشنفکران
رفتن در خدمت
نظامهای توتالیته
فکر میکن چیز سادهایه دیگه فکر کنید چی
شد که اینها رفتن از هرس بود نه اونها
مسور کلمه انقلاب بودن اونا مفتور این
واژه
مردم بودن تودهها نمیدونم
کلماتی که میتونست برای اونها یک حاله
تقدس در میان عوام شازه
یک مقاله داره اینجا درباره فقر زبان و
بعد اونجا میگه که دلایل این انحط زبانی
که ما داریم و بعد میگه که ما به این دلیل
دچار انحط شدیم که در حقیقت اونچه رو که
هست پذیرفتیم
آدمیان به این دلیل از پرسیدن باز
نمیایستن که پاسخهایی که میگیرن ناقص
یا نادرست است بلکه فقط زمانی از پرسیدن
دست میکشن که پاسخها هیچ ربطی به
سؤالهایشان ندارن. یعنی شما میگید حقوق
حقوق ما تو مملکت ما حقوق معنا میده
حقوق چه معنایی میده وقتی که مردم
به اصطلاح هیچ نمیدونم حقوق و قانون و
به اصطلاح هنجارهای اخلاقی و همه اینا از
بین رفته یه کسی سؤال نمیکنه اصلاً چرا
رفته سعی میکنه که اصلاً به روی خودش
نیرده
یا پاسخها گمراه کننده مغالطه آمیز بیم
معنا و پریشانیاور است یا علیالخصوص زمانی
که تهدی تهدیدی هم در دل پاسخهاست اما
آدمی که از پرسیدن دست میکشد در واقع از
فکر کردن باز مییستد چون فکر کردن هرچه
باشد پرسیدن مدامیست برای رسیدن به پاسخ و
آن آدمی که فکر نمیکند سخن هم نمیگیرد
فقط اصواتی از خود صادر بود آخه چطور میشه
مثلاً آدم ۴۰ سال استاد فلسفه باشه
فقط با
۲۰ تا ۳۰ تا واژه کتاب بسازه و نمیدونم
سخنرانی بکنه و نمیدونم برای خودش
چه میدونم وجاهت و مرجعیت برای خودش دار
چهجور ممکنه من کتابهای بسیاری از این
استادا رو دیدم که اولاً ارجاعات درشون به
ندرت هستقی به ندرت و انگار که همه حرفا
رو از خودشون درآوردن با اینا متولد بودن
و ثانیاً اگرم به کتابی اشاره میکنن فقط
به کتاب مثلاً گتارت و کانت و اینا اشاره
میکنن. یعنی انگار که اندیشیدن در جهان
متوقف شده. هیچ میلی به اصطلاح فهم ان
فلسفه زنده دنیا ندارن. به همین دلیل
مسائل ما درست اون مسائلیست که ما اصلاً
بهشون آگاهی نداریم و اینه مشکل. یعنی
مشکل اینه که چهجوری شما یک نفری رو که
مثلاً مفهوم بیداری رو بهش حال میکنی
چهجور به یک نفر بگی که تو نیاز داری به
یادگیری و اصلاً خود یادگیری رم باید یاد
بگیری نمیتونی به راحتی راجع به نمیدونم
دموکراسی و آزادی و سکولاریسم و حقوق بشر
حرف بزنی و فعال حقوق بشر بشی و نمیدونم
فعال نمیدونم فلان بشی و فعال فلان بشی
بدونی که اصلاً هیچ درکی از اینا داشته
باشی
حالا
واقعاً شما چهجوری میتونید اونو ترغیب
بکنید به اینکه مثلاً بره اینا رو یاد
بگیره؟ مشکل این یاد گرفتن نیست چون
امروزه از هر زمان دیگه یاد گرفتن آسانتر
شده انقدر کتاب وونم اینترنت و اینا هست
که در هیچ دورانی انقدر به اصطلاح آموزش
دموکراتیک نبوده مسئله میل به آموختنه که
در آدما نیست
احساس نیاز به آموختن همه میخوان اوبر کنن
یعنی همه میخوان با اوبر رانندگی با به
اصطلاح نقشه گوگل
به اصطلاح اوور کنن کسی به فهمیدن به
شناختن اهمیت نمیده فقط از علم به صورت
کاربردی و مقطعی وقتی که کارشون تموم میشه
دیگه خامش میکنن دیگه لازم نیست اصلا حفظم
بکنن یعنی به همه چیز به عنوان اینکه الان
به چه درد من میخوره و تا چقدر به درد من
میخوره فقط نک میزنن و میرن چقدر نقل
قولای احمقانهای که در این رسانهها میشه
از آدما مختلف هان آرنت گفته رژیمهای
دیکتاتوری تا ۱۵ دقیقه قبل از سقوطشو
نمیدونن کی گفته همچین چیزی رو نمیدونم
میشل فوکو گفته فلان حالا یه دونه کلمه
ازش میگه اصلاً معلوم نیست چی داره میگه
ادار سعید یه مصاحبه داره میگه ما در جهان
عرب هر کسی یک کتاب از فوکو میخونه
خودشو میگن سیویم واقعاًهم همین چرا ها
یعنی ما اصلاً درک نمیخوریم که کانت
اصلاً شرب داشت از که خودشو فیلسوف بدونه.
افلاطون هرگز کلمه فیلسوفو در خودش به کار
نبرده. بعد آقا میگه که کتاب نوشته بعد
پایینش نوشته حکیم الهی فیلسوف شرقان
علامه.
خب آقای کسی که یه مقالهای نوشته یه
سخنرانی کرده درباره مشکلات آموز آموختن
فلسفه در ایران بعد اولش مهمترین مشکلش
اینه که حقوق استادا کم.
یا اون آقای هایدگر گریم در یه مصاحبه
تلویزیونی میگه چرا حقوق درآمد یک
فوتبالیست از درآمد استاد فلسفه بیشتر
یعنی درکشون از فلسفه در هم
چهجوری میتونید آموزش رو به عنوان بنیان
دموکراسی بنیان حق بنیان آزادی و گان یک
جامعه مطلوب به همچین کسی به اصطلاح
بفهمونید یعنی چهجوری وقتی کسی که اصلاً
پرسش از فهم یه پرسش خیلی سختیه به خاطر
اینکه اگه کسی فهمو نمیفهمه چهجوری
میتونه فهمو بفهمه
مشکل اینه که خیلی مثل نقطه کور میمونه
دیگه در حال به هر حال
بله مشکل ارادهی
باشه حتی
یه در
یه تعدادی میگن
آموزش به زبان مادری حقست
بعض
که میگن آموزش زمین مادری
من میگم که بگه خودم
هرگز به نمیده
ترک زبان نگه
در جان دیگران
به ناف دیگران تا این کسی به دنیا نیومد
ما زبان نداریم مثلا
جوری بزنین
یه عبارتی که جدی قسمتش باید توضیحش باشه
یعنی عبارت مار افتاد
تحمل ذهن شعر زده داریم ذهن تاریخ زده
داریم که میریز میشه
دنیای حقوقی با صورتبندی میخوام بخورم ت
تعبیر که بخوام
در مجست
مج یه مجلس شدی هستش یه نقطه خاصیه به هر
ولی عبارت عنوانی
که به کار برده تا این حد شاعران
بعد بازم تأکید من بزرگوار تو سه بحثهایی
اگر تراتی که تقسیم یا بفرید مثلاً هر نیم
ساعت در یک رب گفتگ چکی بشه که اگه مثلاً
کسانی حالا پرسشهایی رو دارن یا مثلاً
نقطه نظراتی دارن گفته گوششون بحث شما
بستگی
درست بهخاطر یه جایی که اصلا من جاش درست
نکنیدم خیلی سخت سخت تخت
بله حتماً حتما بله حتما جک ولی بذارید
حالا یه چیزی
بله دی
فرمودین حق در یه جلسهای با
تلویزیون بود یه خانمی بود و یه آقای دیگه
که هر دوشون
اصلاً در به اصطلاح فعال حقوق بشر بودن به
این معنا که یه تشکیلاتی داشتن برای
خودشون و بعد صحبت که میکردیم من گفتم که
کسی نمیتونه در حقیقت از
کشتار
کسی
برای رسیدن به جامعه دموکراتیک استفاده
بکنه حتی
برای از دروغ یا پشتتر بنابراین سیاست
تابع اخلاقه یعنی در سیاست ما از حق صحبت
میکنیم منتها حق در اخلاقه که در اصل بحث
این برگشت به من گفت که شما نه شما دارین
سفیدویی میکنین و شما دارین شر رو عادی
میکنین. گفتم که بابا شر که یه کلمه
اخلاقیه یعنی خود اینهایی که فعال حقوق
بشر هستن یا فعال زنان هستن اینا بیشتر
قربانیان نقض حقوق بشر یا حقوق زنان هستن
یا فعالین سیاسی هستن یه تجربه به اصطلاح
تلخی داشتن از جمهوری اسلامی اینها از
روی مطالعه و تحقیق و اینها نیست که از
حق حرف میزنن و همین دلیله که اگر ازش
بپرسی که خب خب اگر حق زبان میگی این حق
مبناش چیه؟ یعنی باید توجیه کنی یعنی تو
باید در حقیقت به من بگی بر چه مبنایی این
حق هست این حق یا باید خدا بده یا باید
عقل انسان بده عقل انسانم که عقل یه انسان
نمیتونه بده پس باید آدمها براش توافق
کنن گفتگو کنن تو نمیتونی با بقیه مردم
بجنگی و بعد از حق حرف بزنی حق رو تو
نمیتونی تعیین کنی خداهم نمیتونه تعیین
کنه بلکه آدمها در گفتگو باید بهش براش
توافق کنن خب طبیعتاً اینا براش هیچ معنی
نمیده هر جا که دلش بخواد از حق استفاده
میکنه هر جام نخواد به اصطلاح استفاده
نمیکنه کاملاً شعاری و ابزاریه
آقای باش
سلام بر شما سلام بر خرجی نازنین وقت بخیر
میگم به همه دوستان استاد من یک فکری دارم
با شما ترمون میذارم دارم بلند بلند فکر
میکنم
زبان فارسی اینجوری که من فهمیدم تا به
امروز یک زبانیه که از خویش هم آلوده بوده
یعنی هر چیزی در این زبان پیدا میشه مثلاً
دین درش خیلی نقش داره کلمات بیگانه درش
خیلی نقش دارن این زبان به
سنتها آلوده شده این زبان به چیزهایی که
مثلاً ۲۱ و ۲ هستن آلوده شده به یه بخشی
از عرفان آلوده شده به شعر همچنین یعنی
انقدر این زبان سنگین هست و جدیداً هم که
خب خود شما گفتید دیگه این مسائل
ترجمههای آثار غربی هم که اضافه شده
مثلاً اگه ما د تا روم بریم اون طرفتر
همه دارن حملهگر متهم میکنن که تو کانتو
نمیفهمی اون یکی میگه تو هیر رو نمیفهمی
یهو یه نفر از در میاد تو مثلاً میگه من
پساس ساختارگرام انگار واسه پسا
ساختارگرایی مثلاً تعویض روغنیه شما بری
بشینی به یه جا شما پس ساختارگرا میشه یاد
بگیرید این زبان رو چگونه میشه صبور کرد
حالا که ما در یک جامعه توتالیتاریسم
هستیم و زبان روغن به قول شما از بین رفته
دیگه کلمات مفهومی ندارن مردم حالا من هم
حضی از مردم هستم یه موقع بهشون برنخوره
مردم دیگه وراژی میکنن به قول خانه آرنت
و بدون مفهوم بدون هیچ چیزی بدون اینکه
بخوان تفهیم کنن مسئله رو به کسی فقط
وروجی میکنن صبح تا شب مثلاً حکومت
جمهوری اسلامی رو کسی نمیبینه. فقط در
موردش حرف میزنه. فقط کلمهست جمهوری
اسلامی. ظلم نمیدونم آشتی صلح و همه
اینها کلمهست. همه دارن در موردش حرف
میزنن بدون اینکه ایدهای پشت این کلمات
باشه و این زبان دیگه سنگین شده هم
بیارزش شده. به قولپو که میگین که شما
اگر یه سکهتون بشه د تا دور شما قطعاً
ثروتمند میشید. ولی کلمهها اینگونه
نیستن. شما اگه یه کلمه بشه ۱۰۰ کلمه شما
از مفهوم توهین میشید. چهکار میتونیم
بکنیم با این زبان؟ این زبانی که آلوده
شده و هزاران سال هست و هی داره به این
حجم آلوده اضافه میشه و توهی از معنا میشه
و هیچ کارکردی نداره. شما وقتی مثلاً به
یک نفر هم خالطانه یه اشتباهی میکنی میگی
ببخشید طرف با غضب نگاه میکنه به شما و
میفهمه که این ببخشید اثر این هستش که
این از اثر تکلف هست. شما گفتید ببخشید
ولی ته دلت این نیستش که واقعاً او رو
ببخشید و این زبان دیگه هیچ تکلفی برای
هیچ کسی نداره چطور میشه این زبان رو زنده
کرد دوباره پویاش کرد آیا امیدی هستش که
این زبان فارسی رو دوباره احیا کرد تا
بلکه بتونه زن به زیست خودش ادامه بده
یعنی اون دوره اوجی که حالا با ادبیات با
شعر خودش رو ضربا نگه داشته بود تمام شده
و الان به عصر رسانه رسیده به عصر
توتالیتاریسم رسیده و هی هر لحظه داره این
زبان میمیره چگونه میشه این زبان رو زنده
کرد مرسی
در وحله اول باید درکمون رو و رویکردمونو
به زبان کاملاً تغییر بدیم یعنی فکر نکنیم
که زبان خودش یک خاصیت جادویی داره که
حالا یا خوبه یا بده یا به اصطلاح داره
حقیقتو بیان میکنه یا داره
وسو شیطانی رو منتقل میکنه کتب زاله داریم
و کتب مثلاً خوب داریم نمیدونم
زبان اصیل ایرانی داریم یا نمیدونم زبان
فلان داریم ببینید زبان
همه زبانها هیچ زبانی نه خوبه نه بده نه
فقیره نه غنیه نه فاسده نه سالمه اون
شیوهای که شما به کارش میبرید هست که
این رو فاسد بکنه یا به اصطلاح به توانایی
او
کمک میکنه بنابراین در همون زمانی که
هیتلر در آلمان با پروپاگانداش و با به
اصطلاح بوغ تبلیغاتی گولز داشت زبان
آلمانی رو به شکل بیسابقهای در تاریخ
تخریب میکرد همون زمان توماس مان در یک
آپارتمانه
در لس آنجلس نشسته بود و داشت رمان مینویس
منو ش برای اینکه اون زبان در حقیقت روح
معنوی و انسانی خودشو از دست نده وتین
کردن یعنی فیلسوفان با زبان آلمانی نوشتن
شاعران شعر گفتن رماننویسان رمان نوشتن
یعنی همون زبان رو شما اگر به شیوه درستی
به کار ببری اون میشه زبانی که بنیان
زندگی انسانه همون زبان رو باید به کار
ببری میشه دشمن بنابراین خود زبان خاصیتی
نداره. زبان به خودی خود هیچی نیست. معنا
در داخل زبان نیست. معنا توی تاریخ نیست.
معنا توی دیکشنری نیست. معنا نزد به کلمات
نچسب. شما به کلمات معنا میذارید
براتون
یه تیکه از همین
کلیما بخونم که کلمات
چگونه میتونن به اصطلاح در شرایط
احساساتی و شرایط
عوام فریبانهای
تأثیری داشته باشن که هیچ اسلحهای نداره.
میگه که در نظر آورید که فقط در همین قرن
بیستم در چه تغییری در بحث عمومی از
مفاهیم نظیر فردگرایی و جمعگرایی رخ داده
است برچسبی را در نظر آورید که فقط به یک
دسته از مفاهیم نظیروا خورده بژوا محافظه
کار یا دست راستی الصاف شده است یا آن
حاله قدسی که به گرد مفاهیم نظیر پیشرفت
چپ خلق کشیده شده است چه کسی جرأت دارد با
منافع خلق مخالفت کنن. این روشنفکرای ما
فکر میکنن که مثلاً آخرش اگر به خامنهای
فحش بودن خیلی شجاعت به خرج دادن. اما در
عوض از خطرناکترین افکار و به اصطلاح
گرایشهای
عوام پیروی میکنن و خودشون رو به رنگ
عوام درمیارن که عوام بپذیردشون.
یا دستکم با صدای چه کسی جرأت دارد با
صدای بلند این حقیقت ساده را اعلام کند که
برخی از بزرگترین جنایات قرن ما را به
نام بهترین مفاهیم مرتکب کرد و چه میشود
گفت درباره واژه انقلابی یا حتی انقلاب
نقش قاطع در هوادار کردن روشنفکران را
وحشت یا رشته بازی نکرد
نقش اصلی را خود واژه انقلاب بازی کرد که
هیچکس نمیخواست پردش کند.
بسیار ملتهایی که سراپا خودشان را تسلیم
این واژه کردند این واژه چنان قدرتی دارد
که آدم حیرت بکند که با وجود این واژه
حاسبان دیگر چه نیازی به زنا زندان و
اعدام دارند کلمات جایگزین مستندات شدن
غالباً کلمات برای جایگزین کردن واقعیتی
ایان با آرزو یا عقائد پیامبران کفایت
بلو هارسی فیلسوف چک این مسئله رابانی ان
تجربه از هم گذیفته نام میگوید هر کسی که
سعی کرد این زبان را به محک تجربه بزند
متهم به ذهگرایی یا دیگر شروع شد اگر زبان
قرار است که معنایش را بازیابد باید از
کلمات افسونزدایی کرد آقای آلیگما یعنی
زبان فارسی مشکلش اینه که تبدیل شده به
فتیش
حالا یه عده
و از این زبان میخوان در حقیقت یه چیزی
به نام تمدن
ایرانی رو احیا بکنن. اندیشه ایرانشهری و
یا نمیدونم فلان شروع میکنن به دستکاری
زبان. این زبانو هر بلایی سرش دربیارن. یه
عدها دیگه هم میخوان از این زبان
وسیلهای بسازن برای اعمال قدرت. یه عده
هم میخوان با یه دونه ترجمه قیافه
به جای خود افلاطون در حقیقت از احترام
بگیرن. بنابراین زبان فارسی به این معنایی
که من میگم زبان دیرینه. یعنی حتی برای
خدانباوران، برای ضدینها، برای ضد جمهوری
اسلامی یک ارزش فوق طبیعی و جادویی داره.
باید به این معنا باید زبان فارسی سکار
بشه. یعنی چی؟ یعنی میشه یه زبانی که
آدمها مثل آدم باهاش حرف بزنن و باهاش
تفاهم کنن. یعنی زبان رو شما اگر برای
تفاهم به کار ببری معنی میده. اگر برای
تفاهم به کار نبری معنی نمیده. شما باید
اراده کنید در حقیقت. بنابراین باید
زمینیش کنیم. زبان فارسی. زبان فارسی
شیرینترین زبان دنیا و نمیدونم هران و
نمیدونم فلان نیست. نه. زبان فارسی زبان
مثلاً همه زبانهای دیگه. اگر شما درست
درکتون از زبان یک درک به اصطلاح جادویی و
غیرتی و غیرمطقی باشه اون زبانو تبدیلش
میکنید به زبان خرافات و زبان
افسانهها. اگر زبان قرار است که معنایش
رو بازیابد باید از کلمات افزون زدایی
کرد. بنابراین ما اصلاً میترسیم کلمه
اخلاقو به کار ببریم. میترسیم کلمه
مسئولیتو به کار ببریم. میترسیم جامعه رو
نقد بکنیم. ببینید
باید آنها رو از بندگی مذهب سکولار و
بتهای شهانی. باید آنها رو از مخلوط
عواطف پاک کرد. دیگه کسی نیاد مدعی بشه که
من ایران دوستم. من ایرانپرستم. من خاند
فلان ایرانساز بودن. یعنی مصادره کردن
کلمات به نفع خود.
عواطفی که بر معنای واقعی این کلمات در
اذهان کسانی که آنها را به کار میبرند و
کسانی که آنها را میشنوند سایه انداخت.
تاریخ ادبیات سوسیالیستی و سرنوشت
نویسندگان آن باید به هر کسی که بدان
میاندیشد این احساس را بدهد که این تاریخ
تراژیک است. بسیاری از نو نویسندگان نوشتن
آنچه را که نوشتن و باور آوردن و آنچه
باور داشتند فقط به این دلیل که در آرزوی
جامعه بهتر و عادلانهتر بودند. دیوانشان
آنها را کور کرد و آن قیامتهای تراژیک را
برای آثاری داشت که خلق میکردن و برای
اندیشههایی که سعی میکردن از آنها دفاع
کنن و غالباً هم به رأی و نظر خودشون.
ایران مال من نیست مال همه ایرانیست که تا
حالا در طول تاریخ در این سرزمین زندگی
کردن همه ایرانیانی که در سراسر دنیا هستن
و همه ایرانیانی که در آینده خواهند آمد و
بنای بنابراین هر رویایی برای ایران یه
بخشی از گذشته یه بخشی از اکنون و یه بخشی
از آینده روسب میکنه این ضد ایرانه
بنابراین شما نمیتونید به اسم پرچم ایران
بالاسرتون ببرید با رست جمعیت ایرانیا
بجنگید بگید ما قراره که اینها رو براشون
چیز کنیم جلسیر دار ببریم
چون ما از نویسندگان انتظار راستگویی و
صداقت داریم آن بلایی را که بر سر آنها
آمد به چشم یک تراژدی نمیبریم بلکه آن را
شکستی اخلاقی میداریم
الان سکولاریسم همین شده دیگه تبدیل شده
به مذهب دموکراسیسم حقوق بشر یک معنای
ثابت روشن نداره نظ هزاران نظریه داره
بنابراین وقتی میگی که من از حقوق بشفاع
میکنم داری راجع چی صحبت وقتی که میگی در
به اصطلاح مشروطه باید احیا بشه بر اساس
چی داری حرف میز بر اساس چی به اصطلاح
مشروعیت رو تعریف میکنید اصلاً شما برای
اینکه
حکومتها
مشروع باشن ارزش قائل هستید نه چون الان
فلانی
از طرف خدا اومده فلانی پسر فلانیه فلانی
حق با اونه فلانی قربانی داده
و وقتی تا زمانی که برای ما حق و مشروعیت
و معنا و اینا برای ما مهم نباشه زبان
در حقیقت فقط وسیلهست برای کشتن ما وگرنه
زبان هیچ گناهی نداره همین گناه هست
ما اینکه زبانو تبدیل کردیم ای زبان تو
زیانی مرمر
چگوهم بر تو
بسیار خب
خیلی ممنونم خیلی طولانی شد این جلسه من و
بفرمایید
الان اگه
نه نه خانم بفرمایید من من ندیدم خواهش
میکنم بفرمایید بفرمایید
در دورههایی که شاید صلاح ندارن نه در
مورد دورههایی که
بهم
منتها اینست که
بله خیلی دیر به دیر چشم حتماً میبینم توی
اینستاگرام بله
بله حتما
اومدم میگم
اینا ای من میدونم همه من اصلا اهمیت
نمیدم به کاربرد اهمیت
ببینید در مورد زبان میکنیم من طرف
یکی
همه
طرف
حق رایت دموکراسی
همین سکولاری که می اینها بر اساس
ملت
اینا بر اساس یک مفهومی
و خب اون مفهوم
میدری
اجتماعی
بحث مشترکی ما هنوز نداریم ما چطور
میتونیم
خدمت عرض چطور میتونیم
[موسیقی]
فهم مشترک از کلام داشته باش فهمت خرجی
دموکراسی
به خاطر
اتلا یادشون چهجوری من هم فهم با دموکراسی
میگم ببینید جناب خرجی من یکتر
دارم
توی
و اینا این سخی
بوده
که تو اون چیز اون کاخی که بوده
بعدم تقاش رو میدم لذت میبردم
شمارا میدم خیلی بود بعد من هی میگفتم که
قشنگ آقای محمد اون آقایی که مع
گفت ببین تو نبود تو نمیفهمی گفتم که
خب
از مسیحیت
موزیک وار نمیخ
نقاش حالا
هست همه اینا این بود که آی ما میتونیم
سر یک کلمه
توافق داشته باشه که آیا مثلاً وقتی این
سکولاریسم
یا دموکراسی یا پرایوسی
اینا همه چیزه چون میبینین در ایران که ا
تعریف نشده در مسائل مثلا اینه نمیدونم
قونه خونه خونه بند بند بند که نشده چیزی
که در اینجا اتفاق افتاده جز
اینه که خارج شده پسر من خونده من از
شر داشتم کردم کتاب ش داشتم شما راه
داشتم تکای بچه رو من باز کردم دیدم صدا
قابل یعنی قابل ن ۱۰ چقدر راحتتره
چقدر ح اول میتونم یا سومشو برام
این مسائلی که گفتم همه برتر این بود که
ما خب وقتی زبانمون شریک نداشته باشیم
حالا چه برای ملعو کردن چه برای
چه برای شکست دادن من چه برای باع کردن
زمان مشترک مفهوم مشترک ازا
چهجوری میتونیم او رابطه بر کنیم من این
برا خیلی جالبه و این وساس زمانی
دوستان
خود منش هستم کیلویی حرف زدنها
از اینا چیزی نمیاد من مثلا این حرف
نمیدونم
نیم ساعت صحبت میکنن من میخوام هی منگر
کنه خودم بگیره ببینم مثلا من
میگم یعنی
من الان گفته
زبان پویا من چرا باید مثلا
مسای از مثلا
نتون به زبان صادقه گرامی
در حد خودم که بگم نه این حد نیست دیگه
مثلا ب حرف بزنی ببینید اینم میگم
کپسهایی
که اینجا بر اساس انقدر وایرال شده بر
اساس
کتابهای فلسفه پیار
پیار
خب این پشت رفتم
تفکر
نکنید
میگم برای اینکه آقا دائم داره اینا ساده
میشه من نمیگم ساده بشه اصلاً هم توی
ناراحتی نمیکنم ولی برای بالا بردن طرف
ارتباید
مجموعه مردم یک مقدار به نظر من این
مفاهیم
یه مقدار قابل فهمتر باشه و به اصداق
بیرونی داشته باشه
دموکراسی برام نداره حرکت
نمیتونه داشته باشه ولی ما سرعترین
مفاهیم من نریدم اونجا شما
من نریم اونجا دیگه الان بردراسیک
حرف بزنه من هم که اخبار رو شکر میکنم
کلمه دیگه خیلی گذشته از زمان این بخوان
در موردن کنن که دموکراسی کنه من فکر
میکنم که همین ان همری زندهیا
و ساده سازی بی حرمتی بهش نیست بلکه یک
روش برای درک مشترکه
من اگه نتونم مثلاً
خیلی
پیچیدگی
جناب خل کردن من اومدم از شما سؤال
پیسیدگی درت ایرانی امپیاز
من نمیدونم چرا آیا درسته درست نیست اگر
هم دریت اجتماع در زمانی در آسمان و در
این بوده الانست
الان پیوندگی هم زیاد نیست جناب من این رو
نزلای کتابها به شما میگم اینا از تجربه
زندگی
سال در اینجا دارم میگم همین مرسیم متچکرم
بله خانم ببینید
در وحله اول
باید
اخلاقمونو تغییر بدیم یعنی
فروتنی
ذهنی داشته باشیم یعنی در وحله اول بدونیم
که چیزی رو نمیدونیم و حتی اون چیزا رو
که فکر میکنیم میدونیم اون چیزا رو اگر
دوباره فکر بکنیم بهشون قطعاً دیر
نمیتونیم به اون شکل سابق اونا رو بپذیریم
بنابراینده
باید بدون
خب همین همین میگم یه معزل خیلی بزرگیه و
این از طریق آموزش و تربیت ممکن میشه که
وقتی که وقتی مثلاً ما میگیم که نظام غربی
یا جوابه غربی کانتی فکر میکنن بعضی از
این دوستان روشنفکر ما فکر میکنن که یعنی
همه رفتن کتابهای کانتو خوندن نه کانت
خیلی به اصطلاح آموزه اصلیش خیلی سادهست و
اون اینه که با عقل خودت فکر کن. یعنی یه
حرفی رو چون کسی گفته نمیدونم در مردم
اینطور میگن عادت بوده، سنت بوده،
نمیدونم فلان بوده، قبول نکن. خودت ببین
درسته یا درست نیست. خودت ببین غلطه یا
غلط نیست. در نتیجه بچه من که اینجا مدرسه
رفته و هنوزم میدل میدلست گذوره این بچه
وقتی با من حرف میزنه بسیار منطقیتر از
من حرف میزنه.
چقدر کتاب فلسفه و عمرمو هدر دادم خوندم و
کلاس فلسفه رفتم و منطقیتر استدلال
میکنن و بسیار منصفانهتر و روشنتر نقد
میکنن و این انقدر به من یاد میده یعنی
قرار نیست که اینا شیوه حرف زدن شیوه
قضاوت کردن بید فهمیدن یه تجربه جسمیست
این بدن ماست که میاندیشه یعنی وشینگ بادی
این بدن
همون طور که از نظر فیزیکی تربیت میشه
از یعنی نوع به اصطلاح شکلگیری بدن کاملاً
اجتماعیه بدن یک موجود اجتماعیه جامعهست
که بدنو میسازه به همون شکل نب جامعهست
که شکل قضاوت کردن شما شکل نگاه کردن شما
به اصطلاح خونسردی برای فاصله گرفتن از
موضوع یا اینکه بتونید خوی پیشدار باشید
اینکه بتونید خودتونو به جای دیگری
بگذارید اینکه فکر نکنید شما چون که
میدونید مثلاً اخلاق چیه و دین چیه پس
دیگه احکام قطعی صادر بکنیم و دیگه راجع
بهش بحث نکنیم چون من میدونم که مثلاً
فرض کنید انقلاب چیه دیگه نمیخوام درباره
انقلاب کسی پرسشو تردید کنه ما باید عادت
کنیم به اینکه بعضی از ایرانیا که میخوان
خیلی آوانگارد باشن میگن عصر مدرن عصر
انتقاده
انتقاد کردن از دیگران که همیشه بوده
اونچه که در اصل مدر رخ میده نقد در حقیقت
یعنی سنجیدن خود آزمودن
باورها آزمودن به اصطلاح انگارهها آزمودن
اونچه که قبلاً شما آموختید یا اینکه
اندوختید بنابراین یاد بگیریم که از نقد
خودمون نترسیم ما به شدت از نقد میترسیم
یعنی باور نمیکنید آدمایی که ادعای یه
آقایی یه کتاب از هابرماس ترجمه کرده بود
درباره ارتباط و میدونید که هابرماس
فیلسوف ارتباط
و بعد
یه ناشر فرستاده بود پیش یه ویراستاری این
ویراستاره خیلی محترمانه دو سه تا مثلاً
اشکال گرفته بود آقا نمیدونید چه قشغرقی
به پا کرد این آدم سعی میگه تو به چه حقی
میخوایید مثلاً به من ایراد بگیری یعنی
اصلاً طرف نمیدونی که هابرماس اینا برای
چی نوشته یاد بگیریم که با کسی که با ما
متفاوته اگر حرف بزنیم برای رشد عقلیمون
برای کم به اصطلاح رشد اخلاقیمون ون برای
به اصطلاح رشد روانیمون مفیدتره تا اینکه
همش دنبال تأیید بگردیم. ما ایرانیا همش
میخوایم خودمونو تشویح کنیم به بهترین
چیزا تو دنیا. جامعه خطرناکترین چیز نقد
جامعهست و روشنفکرا یکی از به اصطلاح
خیانتهایی که میکنن اینه که جامعه رو
نقد نمیکنن دیگه. جامعه رو تقدیس میکنن.
مردمو تقدیس میکنن، تودهها رو تقدیس
میکنن
به خاطر این که توده اگر نقدش بکنید
بیرحمتر از حکومتها باتون عمل میکنه.
شما در اگر نقد کنید حکومتها رو یا شهید
میشید یا قهرمان ولی اگر جامعه رو نقد
کنید نفر میشید
و جسارت نقد کردن و صداقت نقد شنیدن اگر
داشته باشیم خیلی با هم حرف بزنیم.
دموکراسی چیزی نیست که من تعریفش کنم.
چیزی که من و شما باید دربارهش صحبت بکنیم
و دربارهش به تفاهم برسیم. اینکه گفتید
راجع به موزهها یک نویسنده خیلی مهمی هست
گرانبویچ که میلان خوندرا میگه یکی از
نویسنده بزرگ قرن بیستمه در یه داری داره
و بعد به شدت میتازه به روشنفکای کشور
خودش رومانی که اینا غلط میکنن وانمود
شکسپیر میفهمه. غلط میکنی که بگه من
مثلاً از فلان موسیقی مثلاً باخ لذت
میبرم یا میفهمم این اشتباهه
بله بله و بعد از اون طرف خانم فلسفه
ابدای شغل نیست یا یک دانش
مفیدی نیست اگر شما بخواین با به اصطلاح
به عنوان یه سری نظریهها و مفاهیم فقط
حفظ کنید فلسفه یعنی فکر کردن و حرف زدن و
به اصطلاح قضاوت کردن راجع به زندگی خود
من هیچ چیزی برای اندیشیدن و اندازه خود
انسان ارزش نداره و شما باید با زبانی که
تجربه میکنید بیاندیشید. اصلاً فلسفه
مدرن زمانی به وجود اومد که فیلسوفا دیگه
به لاتین که زبان به اصطلاح اسکولاستیک
بود دیگه ننوشتن بلکه به زبان مردم عادی
نوشتن. دکارت روش راه بردن عقلو به فرانسه
نوشت زبان مردم کوچه بازار فرانس نقد عقل
محضرو به زبان آلمانی نوشت که تا اون زمان
فلسفه به زبان آلمانی نوشته نشده بود
ماکیاولی به ایتالیایی نوشته میدونم هابز
به انگلیسی نوشته بنابراین فلسفه ورزی
واقعی فلسفه ورزی با زبانیست که با گوشت و
پوست استفون شما ارتباط برقرار میکنه
حالا بنابراین اگر کسی ادعا کرد که فلسفه
میدونم ولی حرفای زد که من و شما
نفهمیدیم
حسرت نخواید که چیزی از دست داد این حرف
این به اصطلاح توصیه کانت کان اگر کتابی
رو خوندید دیدید که سر در نمیارید خیلی
نگران نباشید که چیز باارزشی در اون بوده
باشه
به
من سعی میکنم که همچنان بکنم این
ممنونم واست
بخار منی خواهش میکنم
دیگه آقای آلگ من یه ذره خسته شدم بگذارید
براتون یک شعر بخونم که موضوع به موضوع
مربوطه یکی از
ایمیل من هست مهدی نقطه خلجی بنداز در
فیسبوک و تویتر و در همه مثل زبلخان در
همه جا هستن.
یکی از فیلسوفان محملنویس و مغلقنویس
داماده که استاد ملا صدا بوده و بسیار آدم
متکبر و خود بزرگبین و متوهم یه بار به از
ملا صدا پرسیده بودی که نظر تو من مهمترم
یا ارسط یه آدم در یه حد و زبانش زبان
کاملاً غیر مفهومیه لیما یوشی یک شعری
داره که راجع به همین به اصطلاح مهمل
الگویای میرداماده که میگه میرداماد شنیده
استم من تو بگذید گون خاک وطن بر سرش آمد
و از وی پرسید ملک قبر که من رب کمن یه
میرمات مرد گذاشتنش تو قبر بعد نکیر و
منکر اومدن ازش پرسیدن که خدات کیه میر
بکشاد چشم بینا آمد از روی فضیلت به سخن
استقسیست به دو جواب استقساات دیگر استقس
در حقیقت عربی شده یه کلمه یونانیه به جای
اینکه بگه موجودیه گفت اس قص هیچکس
نمیفهم
یه فرشته تکش تعجب کردن حیرتش حیرت افزودش
از این حرف ملک برد این واقعه پیش ظلم من
یعنی فرشته رفتم پیش خدا که زبان دگر این
بنده تو زبان دگر این بنده تو میدهد پاسخ
ما در متن این به زبان آدمزد حرف نمیزنه
آفریننده بخندید و بگو چون به این بنده من
حرف نزن او در آن عالم هم زندگی بود حرفا
زد که نفهمیدم من بسیار خب سپاسگزارم از
همه دوستان و بابک عزیز سلامت