یوپ هم لایو بشم بله
سلام عرض میکنم به دوستان گرامی در یوتیوب
و در کلاب هاس امیدوارم که همگی حالشون
خوب باشه
من الان با میکروفون دارم صحبت میکنم در
یوتیوب امیدوارم که مشکلی نباشه اگر
دوستان باز نویز میشنون لطفاً به من خبر
بدن و بعد به هر حال یک ترتیبی اندیشید که
تد تدبیری اندیشید که این صدای نویز رو
همه نشنون.
سلام عرض میکنم خدمت آقای سعید در
یوتیوب. لطفاً به من بگید در یوتیوب صدا
خوبه چگونه است و امیدوارم که براتون
مشکلی نباشه. به هر حال بعضی از دوستان
نویز میشنون همه نه ولی
به قول بابک اونایی که میشنون مهمه. از
جمله خود بابک این نویزو میشنوه و برای
من خیلی عجیبه که یه عدهای این نویزو
میشنون. دینی میشنون به هر حال من متأسفم
از اینکه وارد نیستم به مسائل فنی و اگر
کسی دوستی بود که میتونست کمک بکنه خیلی
ممنون میشم که برای من بنویسه
به هر حال جلسه امروز رو من عذر میخوام که
دو روز به تعویق انداختیم
به دلیل اینکه و موضوع مهمه به دلیل اینکه
تقریبا میشه گفت که هرچه که مربوط به
هانرنت هست یا هرچه که هانرنت بهش
اندیشیده
هرچه که بیشتر گذشته معلوم شده که با
مسائل واقعی ما مرتبط هست یعنی مسائل
هانرنت تا یه اندازه زیادی مسائل ماست
از این جهت پرداختن به اونها یک حالت
تاریخ اندیشه نداره بلکه مربوط به اندیشه
شیدن به وضعیت کنونی ماست خود هانرنت من
براتون چند تا جمله از خود هانرنت براتون
میخونم
که
بله هانت میگه که
موضوع اندیشه ما چیست؟ تجربه نه هیچ چیز
دیگر و اگر ما بنیان تجربه رو از دست بدیم
اونوقت در دام هر نوع تئوری خواهیم افتاد
وقتی که تئوریسینهای یک تئوریسین سیاسی
شروع میکنه که سیستم بسازه در حقیقت خودش
رو با یک به اصطلاح انتضاعی سازی و با
مفاهیم انتضاعی درگیر کرد. بنابراین
هانرنت
اندیشهش معطوفه به
تجربه ملموس و تجربه که ما خودمون در اون
قرار داریم هست و الان بسیاری از مسائلی
که ما اصلا دلیل اینکه هانرنت در دو سه دو
سه دهه گذشته انقدر مورد توجه قرار گرفته
و شاید بشه گفت که مهمترین
فیلسوف سیاسی یا به عبارتی بیشترین
ارجاع به او شده در
عصر ما به دلیل همین هست به دلیل اینکه
اونچه که او در مورد
یهودی ستیزی گفته در مورد اسرائیل گفته در
مورد صهیونیسم گفته در مورد توتالیتاریسم
گفته در مورد اندیشیدن گفته همه اینا
مسائل امروز ماست و فکر میکنم
[موسیقی]
و فکر میکنم
که در حقیقت
خیلی به جاست که بهش بپردازیم.
اونچه که امروز من میخوام بهش بپردازم یک
مفهوم خاصیست که هانرنت بهش توجه داره و
خب اونچه که ازش ترجمه شده اونچه که از
هانرن ترجمه شده یا درباره هانرن ترجمه
شده بعضی از اصطلاحات رو درش توجه نکردن
که اینا اصطلاحات مهمی هست از جمله این
اصطلاح مطرود که در مقابل پرایا گذاشته
میشه که باید در حقیقت فهمیدش به درستی
فهمیدش من حالا
یک خلاصهای از زندگی هانرنت میگم و در
حقیقت چرا به این نقطه میرسیم
و بعد یک سری منابعی رو معرفی میکنم مثل
همیشه که دوستان بتونن مطالعه کنن
بله
هانرنت
در سال ۱۹۰۶ متولد شده در هانوور و
بچه تک فرزند خانوادهش بوده در پدر مادرش
یهودی بودن ولی
هانرنت خودش میگه که من هیچ موقع احساس
نکردم که یهودیا یعنی یه خانوادهی بودن که
به اصطلاح سکولار بودن و
با هویت یهودی و با سنت یهودی بچههاشونو
بچهشونو بزرگ نکردن و هانرنج میگه که وقتی
که من به مدرسه رفتم و بعد وقتی که
جریان
یهودی ستیزی در آلمان
بالا گرفت و جنبش نازیز در حال پیروزی بود
من تازه به هویت یهودیم پی بردم
و فرمودن م یهودین
ولی
برای هانرنت یهودی بودن
همیشه یک مفهوم سیاسی داشته و تأکید هم
میکنه که یک مفهوم سیاسی داشته و نه
مفهوم مذهبی البته این رو بگم که حالا
راجع به این مذهبی بودن و
طبیعتاً تمام آثار
هانرنت به یک معنا غیر مذهبین یعنی فیلسوف
یاد از مقام فیلم فلسفه در حقیقت سخن میگه
ولی به یک نوع
به اصطلاح اسپیریچوالیتی
[موسیقی]
باور داره و در حقیقت حالا یک جایی هم
یوناس که
هم به اصطلاح همکلاسیش بود تو درسهای دیگه
و خودشم یه فیلسوف بزرگیه یوناس میگه که
من در یه مهمونی بود و از آرنت پرسیدم که
تو به خدا اعت اعتقاد داری و بعد گفت که
مگه میشه نداشت یه همچین چیزی حالا اینها
خیلی مهم نیست ولی
هانرن طبیعتاً یک فیلسوف بود و فیلسوفان
نه خداباورن و نه خداناباور همون طور که
هایدگر میگه نه نه دین و نه غیردینی یک
چیزیست فراتر از این دوگانه دینی و غیر
دینی یا خدا باور و خداانباور
ولی ولی خب طبیعتاً در زندگیش
یعنی از آغاز نوجوانیش درگیر میشه با این
مسئله
یهودی بودن و بعد طبیعتاً با مسئله اخراج
یه فرا به اصطلاح تعقیب یهودیها آزار
یهودیها و در در حقیقت در زمان دانشجوییش
هست که به یک
سازمانی میپیوند ده و در سازمانی کار
میکنه که در حقیقت کمک میکنن به
یهودیهای جوان که اینها بچههای یهودی که
اینا رو منتقل کنن به اسرائیل
ولی خودش هیچ موقع تمایلی برای رفتن به
اسرائیل نداره و بعد سر قضیه هیچ موقع هم
عضو هیچ سازمان صهیونیستی نبوده و بعد سر
قضیه همین مسئله یهودیت و اسرائیل و
صهیونیسم و رفتن به اسرائیل با دوستش و
کسی که خب یکی از بزرگترین متفکران یهودیه
به نام شلم با او
وارد یک مناقشه بسیار تلخی میشه که به قطع
دوستشون میانجامه در نهایت شلم یکی از
متفکران و بزرگترین عارفان
یا عرفانشناسان یهودیست که به اسرائیل نقل
مکان میکنه و در ساختن
به اصطلاح نظام تعلیم و تربیت مدرن در
اسرائیل نقش مهمی داره و حالا توضیح خواهم
داد که یکی از کسانیست که یکی از مهمترین
کسانیست که در نجات دادن یکی از کتابهای
هانرنت خیلی نقش مهمی داشت
هانرنت در حقیقت
زمانی که خیلی جوونه و هنوز اثری ننوشته
علاقهمند میشه به زندگی یک زن یهودی به
نام
به نام رال وارن هاگنین و این زن یهودی که
متولد
اواخر قرن هجدهم هست و در سال ۱۸۳۳
از دنیا میره یکی از برجستهترین
شخصیتهای
فکری نه تنها یهودی بلکه آلمانیست و
هانارنت خیلی علاقهمند میشه به زندگی این
زن و
در حقیقت علاقهشم بیشتر از جنبه
اون چیزیست که ما مسئله یهود مینامیم یا
مسئله به عنوان مسئله یهود میشناسیم که
توضیح خواهم داد
و شروع میکنه به نوشتن یک بایوگرافی برای
راه و این بایوگرافی دستنوشتههاش
خب بعد که خب نارنت میره فرار میکنه و
میره چکوسلواکی و در بعد میره فرانسه و
اونجا در اردوگاه کار اجباری
گیر میکنه در حقیقت نگه داشته میشه و بعد
فرار میکنه از اردوگاه و تمام این بدبختی
و اینا ولی شلم همون که گفتم با آره در
نهایت دوستشون به تلخی گرایید شلم این
دستنوشته رو در حقیقت پیدا میکنه و نجات
میده و براش میفرسته و این بیوگراف
بیوگرافی در اگه اشتباه نکنم در زمان
حیات آرنت منتشر نمیشه ولی
هانرنت
[موسیقی]
به نوشتن بایوگرافی
و در حقیقت پروفایل نوشتن یعنی زندگی نام
شرح حال نوشتن برای دیگران در اندیشه خودش
هم به صورت تئوریک میپردازه هم در عمل
ادامه میده حالا بنابراین میشه گفت که به
یک معنا میشه گفت که حالا داستان خود این
کتاب که چهجوری نجات داده میشه و چهجوری
ویرایش میشه و چهجوری چاپ میشه و اینها
خیلی مفصلیه راجع بش خیلی نوشتن ن و حالا
من به اون جنبههایی که یه جلسه دیگه میشه
راجع به اون بیوگرافی صحبت کرد ولی به اون
جنبههایی که به مسئله ما مربوط هست اشاره
میکنم یک نکته مهم که در مورد آرنت باید
بدونیم اینه که آرنت زندگی واقعی آدمها
رو یا زندگی نامه نویسی رو یک روشی برای
تئوری پردازی سیاسی میدونست یعنی
بیوگرافی نویسی برای اون فقط یک جنبه
مثلاً تاریخی نداشت بلکه آرنت از راه
نوشتن بیوگرافی برای آدمهای مختلف تئوری
پردازی میکنه این روش خاصیست که مخصوصاً
آرنت به کار میبره و برای اون
خوندن زندگی دیگران فهمیدن زندگی دیگران
یک روشیست برای اندیشیدن اندیشیدن سیاسی
این کار رو در مورد خب خب همون کتابی که
من ترجمه کردم انسانها در عصر ظلمت این
کار اونجا انجام میده دیگه در مورد آدمای
مختلف حالا از لسینگ گرفته یاسپرس نمیدونم
لوکزامبورگ
و دیگران برشت و بنیامین و همون بروخ و
دیگران سعی میکنه
به اصطلاح به سیاست بیاندیشه و در حقیقت
اندیشه ورزی سیاسی بکنه در این کتاب حالا
داستان داستان این رائل رو من براشون خیلی
خلاصه میگم و
بعد در حقیقت به مسئله اصلی ارتباطش میدم
خب هانرنت میدونین که وقتی که کتاب
توتالیتاریزمو نوشت سرچشمههای
توتالیتاریزم یا خواستگاههای
توتالیتاریسم مسئلهش این بود که این
وضعیتی که به وجود آمده و فاجعه هولوکاست
و اینا و مسئله نازیسم و فاشیسم اینا چرا
اینطور شده
چگونه به این وضعیت رسیدیم خب هانت باور
داشت که اون
واقعیت محیبی که ما در برابرش قرار داریم
مثل توتالیتاریسم فاشیسم نازیسم کمونیسم
نمیدونم
هولوکاست این جنگ جهانیهای اول و دوم
اینها یک واقعیتهای جدیدیست که متفکران
سیاسی پیشین یا فیلسوفان سیاسی پیشین
تجربه نکردن و چون تجربه نکردن به اون
نیاندیشیدن و چون نیاندیشیدن بنابراین
تمام فلسفه سیاسی که تاکنون ما داشتیم سنت
و فلسفه سیاسی به کار فهم وضعیت موجود
نمیاد یعنی به عبارت دیگه از نظر هانرنت
سنت فلسفه سیاسی مرده به این معنا که اون
دستگاه مفاهیم و نظریهایی که اندیشمندان
پیشین خلق کردن برای فهم واقعیتی که انسان
درش قرار داره
برای فهم واقعیتی که بیسابقه است و پیش از
این وجود نداشته مثل هولوکاست مثل جنگ
جهانی دوم مثل مسئله نازیسم و فاشیسم و
اینها به درد نمیخوره بعد اصطلاح رو یک
شعری رو از رون شار خیلی دوست داره آرن که
چند بارم نقل میکنه در آثار مختلفش میگه
که ما وارثان بدون وصیتیم یعنی ما وارثه
وضعیتی هستیم که وصیتی نداریم که چگونه با
این وضعیت باید عمل کنیم یعنی اونچه که
پیشینیانمان اندیشیدند به کار فهم وضعیت
موجود نمیاد در نتیجه
آرنت میگه که پس باید ما از نو بیاندیشیم
ما باید در برابر یه موقعیتی هستیم که
باید بهش بیاندیشیم ی از مهمترین
راههایی که آرنت در حقیقت
پیدا میکنه برای اندیشیدن
اینه که داستان خودمونو بگیم بگیم در چه
شرایطی هستیم و قصه اونچه که برای ما
میگذره رو بگیم و در حقیقت نوع کار آرنت
یک نوع پدیدارشناسی
سیاسی هست و
از راه توصیف اونچه که
میگذرد در تجربه سعی میکنیم بیاندیشیم و
مفهوم پردازی بکنیم. کتاب خواستگاههای
توتالیتاریسم در حقیقت این کارو میکنه.
یک اثریست که
به معنای دقیق کلمه به پدیدارشناسی
سیاسی یک دوران میپردازه. آرن این کتاب در
سه بخش هست. یه بخشش در مورد در حقیقت
امپریالیزم یه بخشش در یهودی ستیزی یا
انتی سیمتیزمه و یه بخشش در مورد
توتالیتاریزمه.
فهم انتیزم یا یهودی ستیزی بسیار بسیار
مهمه و
اگر ما مسئله یهودی ستیزی رو نفهمیم اون
وقت اساسا مسئله توتالیتاریسم و اینها مجه
نمیشیم و خب الانم که ما مواجه هستیم با
یک تراژدی بزرگی در سرزمینهای فلسطینی و
مسئله غزه و اسرائیل و یک سیاستمدار
تندرویی مثل نتانیاهو بنابراین خیلی مهمه
که ما سوابق این داستان رو بدونیم
و ببینیم که هانرن چگونه توصیف میکنه این
وضعیت رو و چگونه
میفهمه و در عمل چه روشی رو در پیش
میگیره.
بخش انت آنتی سمیتیزم
آقای مهدی تدینی کتاب چیز کتاب سرچشماهای
توتالیتاریسم دو بار چاپ شده یک بار
آقای ثلاثی ترجمه کرده که ترجمهست کاملاً
دور ریختنی و یک بارم آقای مهدی تدینی
ترجمه کرده که ترجمهیست از روی متن آلمانی
و
ترجمهش بهتر بهتر از به اصطلاح
اون کتاب خیلی بهتره قابل قیاس با اون
نیست ولی خب یه اشکالاتی داره و که مهم
نیست یعنی به نظر من اگر میتونید بخونید
بخونید چون در دو بخشم من دیدم یکی بخش
تمامیتخواهیش یعنی بخش توتالیتاریزمو جدا
از بخش یهودی ستیزیش ترجمه کرد
من بخش امپریالیسمشو ندیدم
به هر حال آرنت در اون بخش یهودی ستیزیش
در حقیقت توضیح میده که
یهودی ستیزی چه
تاریخی داره و چه معنایی داره و در به
اصطلاح
اندیشیدن به مفاهیم سیاسی چه نقشی داره خب
خود آرنت یهودی بود ولی همسر دومش که
بلوشر بود
یهودی نبود یک مارکسیست خیلی پرشور بود
ولی آرنت نه مارکسیست بود و
نه
یهودی بود منتان یهودی مذهبی نبود ولی خب
یهودیت همون طور که گفتم براش مهم شد و
بعد تاریخ یهودیت براش خیلی مهم شد مسئله
یهودی ستیزی آرنت میگه که یهودی ستیزی رو
باید ما جزء اساسی از توتالیتاریسم تلقی
کنیم که در قرن بیستم به وجود اومد و
[موسیقی]
توضیح میده که ما تا قرن هجدهم تا قرن
نوزدهم ما یه یهودی ستیزی مذهبی داریم
حالا همین که تو ایرانم ما داشتیم و داریم
دیگه که
با یهودیها
یعنی در حقیقت تنفر از یهودیها رو باید
متفاوت دونسته از یهودی ستیزی تنفر از
یهودیها بیشتر جنبه مذهبی داره خب این در
فرهنگهای مختلف وجود داشته مخصوصاً در
بین در اروپا که حالا داستانشو کمی خواهم
گفت و در ایرانم وجود داشته دیگه حالا این
آقای نتانیاهو مرتب میگه که کوروش ما رو
نجات داده ما هم میخوایم شما رو نجات بدیم
حالا از داستان کوروش بگذریم که خب
طبیعتاً اون خیلی جنبه افسانهای داره ولی
واقعیت اینه که ما تاریخ یهودی ستیزی خیلی
بلندی داریم در ایرانیا خیلی یهودی ستیز
بودن و هستن و
یهودیکشی اصلاً جهودکشان به اصطلاح اسم
جهودکشان اسم یک در حقیقت یکی از اولین
رمانهای فارسیه یا اولین داستانهای فارسی
یک یهودی نوشته
این تاریخ بلندی داره ولی برای ما خب خیلی
موقعها هم این یهودیا رو اجبار کردن یعنی
یهودیا مجبور شدن که مسلمون بشن و این
گاهی به اصطلاح جریان کانورژن یا تغییر
دین جمعی رخ داده مثلا در خراسان در مشهد
و اینا این فامیلیهای جدیدسلام و اینا که
میبینید اینا یهودی بودن قبلاً حدود ۱۰۰
سال پیش مسلمون شدن خب بنابراین مسئله
مذهبی بوده دیگه یعنی وقتی که مسلمون
میشدن یهودیا دیگه قضیه از بین میرفته
اون نفرت ولی ما در قرن
اواخر قرن نوزدهم و قرن بیستم
تمایز بین یهودی و غیر یهودی بر اساس نژاد
صورت میگیره
و در حقیقت یهودی ستیزی اون نوع تنفری از
یهودیان هست که بر مبنای نژاده و خب خیلی
چیز جدیدی
در حقیقت با به اصطلاح
به وجود اومدن نیشن استیت و اینها به وجود
میاد که حالا توضیح خواهم داد
و این خب طبیعتاً منجر میشه به
داستان هولوکاست در جریان به اصطلاح یعنی
نوع یهودی ستیزی هیتلر اصلاً جنبه مذهبی
نداره بلکه جنبه نژادیه بنابراین مهم نیست
که شما اصلاً اعتقاد داشته باشید به محض
یهودیتیا نداشته باشیم مهم نیست شما مثل
مثلاً هانرنس یک زندگی و یک جهان سکولار
داشته باشین تربیت سکولار داشته باشین یا
نداشته باشین صرف اینکه شما خون یهودی در
رگهاتون هست و از نژاد یهودیت یهودی
هستین شما باید از بین برین شما باید
نابود بشین تا نژاد پاک به قول هیتلر در
حقیقت چیز بشه مسون بمونه و در حقیقت اون
غلبه کنه
خب داستان یهودیان در اروپا خب متفاوت هست
با داستان یهودیا در یعنی با مسیحیت
رابطهای که یهودیا دارن با مسیحیت متفاوت
هست از رابطهای که با
[موسیقی]
مسلمونها داشتن
خب در اسلام در سرزمینهای اسلامی در
مسیحیت رابطهشون رابطه خیلی آشتی
ناپذیریه. حالا از نظر دینی هم به هر حال
معتقدن که مسیح رو عیسی رو یهودیا بردار
کردن یا بر صلیب کردن خب همچین باوری و
همچین عقیدهای موجب میشه که خیلی آشتی
ناپذیر به نظر بیاد رابطه
یهودیان و مسیحان. بنابراین یهودیان همیشه
مترود بودن. مطرود به این معنا که جزئی از
به عنوان جزئی از جامعه
پذیرفته نمیشدن یک حالا
توضیح میدم که در هر دورهای اصطلاحاتی که
به کار برده میشده در موردشون خیلی متفاوت
بوده و اگر شما یهودی بودین و میخواستین
که
در جامعه
[موسیقی]
مسلمون مسیحیان پذیرفته بشین خب خیلی با
مشکلات بسیار زیادی مواجه بودین منتها ما
در ق با در عصر روشنگری
و با تحولات فلسفی و سیاسی که به وجود
میاد وبت انقلاب فرانسه خب مسئله خیلی
متفاوت میشه مسئله
خود
بعضی از فیلسوفان
یهودی خودشون در جریان جنبش روشنفکری مثل
منلسون
به اصطلاح نقش دارن و اندیشه اونها بسیار
مهمه. خب اون نمایشنامه میتان حکیم رو
خوندید از لسینگ که اون در حقیقت یک نوع
تولرانسی رو تبلیغ میکنه که اون تولرانس و
تسامح یکی از ایدههای اصلی اصل روشنگریست
نسبت به ادیان مختلف و بعد انقلاب فرانسه
و بعد به وجود اومدن دولت و ملت خب این
رابطه اینا رو کاملاً تغییر میده یعنی از
ما از اواخر قرن هجدهم مسئله یهودیا در
حقیقت با
نسبتی که با اون دولت یا کشور دارند در
حقیقت
تبیین میشه.
مسئله اینه که
وقتی که ناسیونالیسم به وجود میاد یعنی
دولت ملت درست میشه یهودیان سعی میکنن که
در جامعه غیر یهودی پذیرفته بشن. خب تو
شما قبل از انقلاب فرانسه ارتباط بین
آدمها خب بیشتر بر اساس همون ارتباط
اعتقادیشون هست دیگه یعنی جامعه جامعه
مسیحیست در حقیقت ولی وقتی انقلاب فرانسه
به وجود میاد و مفهوم دولت ملت در حقیقت
شکل میگیره
خب مفهوم ناسیون و ناسیونالیسم به وجود
میاد خب این امید برای یهودیا به وجود
میاد که اونها هم نه دیگه به عنوان
برص اساس به اصطلاح توار دینشون بلکه بر
اساس اینکه شهروند اون کشور هستند پذیرفته
بشن
در قرن ۱۷ و ۱۸ آرن توضیح میده که در قرن
۱۷ و ۱۸ بعضی از یهودیای ثروتمند مناصبی
رو در دربار به دست آوردن چون میتونستن
هزینههای مالی امور دولتی رو تأمین کنن.
بعد از انقلاب فرانسه دولت ملتها شکل
میگیرن و برای تدبیر امول امور مالی به
ثروت بیشتری نیاز هست و بعضی از
خانوادهها هستن که حالا آرنت نام میبره
مثل خانواده روچیلد که اینها بانکداری
ثروتمندی هستن و وارد کسب و کار بینالمللی
میشن و
[موسیقی]
به اون یهودیهایی که یعنی در دولت
ملتهایی که چنین یهودیانی وجود داشتن به
اینها حقوق سیاسی میدادن و قدرت سیاسی هم
به اونها در حقیقت داده میشد. اما با رشد
امپریالیسم در قرن
نوزدهم یعنی استعمار غیر یهودیایی که
مشغول
کسب و کار بودن قدرتشون و نفوذشون بیشتر
از یهودیایی میشه که
قدرت و نفوذ دارن. و باز به این ترتیب
یهودیان اون دسته از یهودیانی که به خاطر
موقعیتشون
پذیر یه نوع پذیرفته شده بودن و بهشون
حقوق سیاسی داده شده بود اونها هم در
حقیقت قدرتشونو از دست میدن و یهودیان بدل
میشن به مردمی که ثروت به درد نخوری دارن
آرنت میگه که نفرت زمانی پیدا میشه که
ثروت از قدرت و در نتیجه از هویت دولتی
جدا میشه و بعد دیگه یهودیان در مقام خادم
دولت و کشور
تلقی نمیشن و در نتیجه تهدیدی برای دولت و
کشورها به شمار میان و بعد آرنت اشاره
میکنه به یک سری از وقایع دیگه که در ظهور
یهود ستیزی
نقش داره و میگه که مجموعه این وقایع
یهودیون رو به سمتی سوق میده میده که
بخوان
در جامعه ادغام بشن
یعنی اسیمیلتد بشن در حقیقت یا جزئی از
جامعه بشن
اینجاست که مشکل پیش میاد حالا در حقیقت
آرنت اون بایوگرافی رو که مینویسه در
حقیقت برای این مقطع خاصه و خود رائل یک
نمونهای از
زنان بسیار دانشمنده و یعنی کسیست که
اگه اشتباه نکنم دخترخوانده گوته میگه که
وقتی رائل مینویسه
ما زنان ایمان پیدا میکنیم که زنان میتونن
بیاندیشن یعنی یه همچین زنی بوده یک آدم
خیلی برجستهای بوده و
هم از نظر
فکری و تربیت علمی خیلی در مقام بالایی
قرار داشت رائل و هم از نظر
[موسیقی]
مکنت و ثروت مادی خب پدرش یک بازرگان بوده
و وضعشون خیلی خوب بوده در یه اصطلاحی هست
به نام سلون که حالا در در اروپا وجود
داشته و بیشتر در برلین و در پاریس سلون
یعنی
یه سری آدمایی بودن که هم خیلی روشنفکر
بودن یعنی هم آدمای فرهیختهای بودن و هم
ثروتمند بودن اینا یه سالنهایی داشتن
سالنهاشون حالا بیشتر مثلاً تو
خونههاشون و اینا بوده خونههای بزرگی
داشتن و اینا در این سالنهاهم آدمای اهل
فرهنگ رفت و آمد داشتن و بعد خب تو
خونههای اینا بحثای علمی میشده بعد
کسانی که کتاب میخواستن چاپ کنن ناشرا
اونجا بودن نویسندهها اونجا بودن مترجما
اونجا بودن شاعرا میومدن نقاشا هنرمندا و
در حقیقت تبادلات خی خیلیا از به اصطلاح
ذوق و قغریحههای جدید، استعدادای جدید
اونجا شناخته میشده،
کاراشونو میخوندن برای همدیگه. یه فضای
این شکلی بوده که خیلی خیلی مهمه. سالنها
در فرهنگ
در به وجود آوردن فرهنگ مدرن مخصوصاً در
قرن نوزدهم فوقالعاده مهمن. و رایل سال
بود در برلین و یه همچین موقعیتی داشت.
یعنی نه فقط یک آدم بود که مینوشت و اهل
فرهنگ بود و فرهیخته بود بلکه یک
کانون
خانه او یا سالن او یکی از مهمترین
کانونهای فرهنگی برلین و بلکه اروپا بود
و آدمهای خیلی مهمی رفت و آمد میکردن
اونجا کارای خیلی مهمی اونجا خونده میشد
بحث میشد و سفارش چاپ میگرفت و اینها و
به اصطلاح رایل اونا رو حمایت حنایت میکرد
ولی با این حال توضیح میده آرنت که رائل
از اینکه با این حال یعنی با وجود این
مقام و موقعیت فرهنگی که داشت ولی خب
پذیرفته نمیشد به عنوان یک عضو عادی جامعه
یعنی یهودی بودنش مانعی بود برای اینکه
اوض
این جامعه بشه و بعد خب آرنت
خیلی از یادداشت شخصی
رائل رو خونده و نقل میکنه که چقدر رنج
میبرده از این مسئله شوهر اولش چهجور
بوده و از شوهر اولش جدا میشه و با یک مرد
مسیحی دیگه ازدواج میکنه و بعد با در
حقیقت با ازدواج با این مرد مسیحی
در حقیقت به یک نوعی از به یک نوعی سعی
میکنه که به شکل جامعه مسیحی دربیاد یعنی
اینکه همرنگ جماعت بشه در حقیقت و اون
هویت یهودی خودشو رو کمابیش ترک بکنه و
این از رنج این مطرود بودن بیرون بیاد.
آرنت توضیح میده که روشنفکران یهودی
تبدیل میشن به منتقدان ادبی، به کلکسیونر
و بعد هرچه که مشهور بوده رو سازمان میدن
و به این ترتیب این قدرت به اصطلاح
شهرتشون باعث میشه که از مرزهای دولت عبور
کنن و تبدیل بشن به
نمادهای جامعه و اتفاقاً همین میشه
نمونه بارز نفرت از کسانی که جامعه پذیراش
شون نبوده. آرنت میگه که حتی در جاهایی که
یهودیان به حقوق سیاسی و برابری دست پیدا
کردن پذیرشون در جامعه به این آسانی نبوده
و ساختار طبقاتی جوامع اروپایی مانع از
این هست که یهودیان بتونن وارد جامعه بشن.
حالا چه به شکل طبقه مستقل چه به اصطلاح
با توانایی تحرک اجتماعی در داخل طبقات
موجود.
آرنت مینویسه جامعه در رویارویی با
برابری سیاسی، اقتصادی و حقوق یهودیان
کاملاً روشن میساخت که هیچ یک از طبقاتش
آمادگی اعطای برابری اجتماعی به یهودیان
را ندارند و تنها یهودیان استثنایی
میتوانند به این برابری دست پیدا بکنن.
یعنی شما باید از یه شهرت خاصی از یه
موقعیت خاصی بهرموند بشین تا بتونین
در حقیقت تبدیل بشین به پذیرفته بشین.
اینجاست که آرنت اصطلاح د تا اصطلاح به
کار میبره. یکی اصطلاح همین که خیلی
مفهوم نیست و در ترجمات بهش توجه نشده.
یکی
اصطلاحیست که حالا اصطلاح در حقیقت کلمه
فرانسهست پوین
و یکیهم اصطلاح پرایاب حالا اصطلاح پرایاب
که از قرن شونزدهم و اینا از زبانهای هندی
و تامیلی و اینا وارد
زبان
اروپا زبانهای اروپایی شده پرایا به
معنای یعنی در هند به معنای کسایی بوده که
در کاست قرار ندارن میدونیم که جامعه
هندی
یک جامعه کاسته یعنی طبقات اجتماعی وجود
داره که این طبقات شما نمیتونین واردشون
بشین بلکه شما باید متولد شده باشین درشون
و اگر شما جزء کاست نباشین به بخشهای
فرودست جامعه تعلق دارین و این فرودستی یه
چیزیست که شما نمیتونید
ازش گریزی ازش ندارین یعنی به هیچ وجه
نمیتونید ازش رهایی پیدا بکنید اون وقت به
کسانی که به اصطلاح اوتکاست بودن از این
کاستا ها جدا بودن به طبقات فرودست جامعه
تعلق داشتن و به هیچ
به اصطلاح به هیچ طبقهای تعلق نداشتن
در حاشیه بودن رانده شده بودن نادیده
گرفته شده بودن به اینا میگفتن پرای پرای
کههم ما در فارسی به عنوان مترود ترجمه
شده منظور اینه مترود یعنی اینکه جزء طبقه
طبقات رسمی جامعه نیست و
در حقیقت به اون طبقات فرودست تعلق داره.
حالا اون طبقات فرودست یکی از راههایی که
مخصوصاً حالا در مورد یهودیا
سعی میکردن که ادغام بشن این بود که سعی
کنن که خیلی خیلی آدمای ویژهای باشن،
آدمای خاصی باشن. مثلاً فرض کنید از نظر
هنری از نظر فرهنگی از نظر مالی و در
حقیقت بیان توی جامعه اون کاست اصلی و اون
طبقه اصلی اون جماعت اصلی و مثل بقیه بشن
به اینا میگفتن حق نو یعنی کسایی که در
حقیقت تازه واردن آمدن به اصطلاح میگم
ترجمهش خیلی سخته یعنی آدمایی که اون
جایگاه اصلی خودشونو خواستگاه خودشونو ترک
میکنن بهخاطر اینکه منزوین به خاطر اینکه
مقروط هستن و میان و میخوان در اون جامعه
اصلی همرنگ جماعت بشن و مثل بقیه بشن
اونجا اینا دیگه به این یعنی کاری که رایل
میکنه این هست یعنی رایل فرار میکنه از
این مطود بودن و میره به سمت اینکه حالا
با اون ازدواجی که میکنه میره به سمت
اینکه مثل مسیحیا زندگی کنه مثل مسیحها
عمل کنه مثل بقیه جامعه همرنگ جامعه بشه ه
که خب هان آرنت در حقیقت یه بیوگرافی عجیب
غریبیه این کتاب آرنت آرنت نقدش میکنه اون
آرنت خب کاملاً در متضاد رائل هست یعنی
آرنت کسیست که به قول برنشتاین در در
آگاهانه در برابر رائل قرار میگیره یعنی
آگاهانه خودش رو مطرود
به عنوان مطرود قرار میده یعنی نمیخواد
میخواد همرنگ جماعت بشه و بلکه میخواد اون
اون کسی که هست همون کسی هست که همون کسی
باشه که هست نه اون کسی که جامعه میخواد
خب
مسئله همون طور که گفتم مسئله یهودی بودن
برای آرنت یک مسئله سیاسیست نه مسئله
مذهبی به همین دلیلم درگیر میشه با
درگیر میشه با
خود یهودیا
آرنت
یک
در سال ۱۹۶۸
یک کتابی منسه به نام محاکمه آشمن در
اورشلیم
و
این کتاب در حقیقت
مجموعهای از گزارشهایی هست که به سفارش
یعنی آرنت به عنوان روزنامه نگار از طرف
نیویور مجله نیویورکر میره در
اورشلیم و این گزارشها رو مینویسه و این
چاپ میشه آدولف آشمن کسی بود که
در حقیقت افسر حزب نازی بود و به در افسر
سازمان اس اس بود و بعد کسی بود که
در سال ۱۹ ۱۹۳۸ اونو به وین فرستادن تا
شهررو از یهودیان پاک بکنه بعد در پراگ
رفت بعد در جاهای مختلف و
در حقیقت مسئول هماهنگی لوجستیک حمل
یهودیان به اردوگاههای مرگ بود خب این
آدم وقتی که نازیسم فروپاشید
در سال
۴۶
از چنگ
ارتش آمریکا
نظامیان آمریکا در حقیق فرار میکنه و فرار
میکنه میریم آرژانتین در آرژانتین
اسرائیلیا در مه سال ۶۰
پلیس مخفی اسرائیل آشمانو دستگیر میکنن در
در به اصطلاح آرژانتین شناساییش میکنن از
آرژانتین میارنش در اسرائیل و در اسرائیل
محاکمهش میکنن محکوم مرگ میشه و به دار
آخته میشه
این مسئله خیلی مهمه برای هان نارنت یکی
اینکه خب همون طور که با مکالماتش با
یاسپرت نامه هاش با یاسپرس خیلی مهمه
یاسپرس که خب در نه فقط استاد آرنس بوده
بلکه در حکم پدر معنویش بوده
معتقد بوده که این کار اسرائیل اصلا درست
نیست نیست این کار غیرقانونیه
یعنی آدم ربایی غیرقانونیه
و بعد معتقده که اسرائیل صلاحیت محاکمی
همچین محاکمی رو نداره این کار مخالف در
حقیقت اینتگریتی هست یعنی از نظر موازین
اخلاقی ابدا قابل دفاع نیست
و به آرنت میگه که تو نرو این به این چیز
نرو به این محاکمه نرو به این جلسات نرو
رو به خاطر اینکه اگه تو بری با خیلی نگاه
نقادانه نگاه میکنی و این خیلی برای تو
گرون تموم میشه و صریحاً براش مینویسه که
اگر تو نقدی داری بر این دادگاه این نقدا
رو برای خودت نگه دار خب آرنت
گوش نمیکنه در حقیقت به این به این توصیه
یاسپرس و میره در اونجا و خب گزارش از اون
جلسه آشمن خیلی انتقادیه یعنی مدام دادگاه
رو انتقاد از رویه دادگاه انتقاد میکنه.
دادگاه رو اصلاً صلاح دارای صلاحیت
نمیدونه برای محاکمه آشمن. معتقده که
آشمن باید در یک دادگاه بینالمللی محاکمه
بشه. نه اسرائیل که خودش طرف این داستان
هست. هم یاسپرس هم آرنت
اسرائیل رو اصلاً نماینده جامعه یهود
نمیدونن. برای اون چنین صلاحیتی اصلاً
قائل نیستن که بخواد از جانب یک جامعه
اهودی این کارو بکنه
و
و مهمی حالا جدایی از اینکه این این نقدا
رو میکنه آرنت در حقیقت در نهایت
[موسیقی]
خود جامعه یهودی رو به خاطر به وجود آمدن
به خاطر قدرت گرفتن نازیسم نقد میکنه
یعنی میگه که نازیسم
در آلمان
با یک طرف انفعال یهودیها و یک طرف با
همکاری برخی از سازمانهای یهودی شکل
گرفته. یعنی وقتی که هیتلر در حقیقت جنبش
هیتلر شکل گرفت در آلمان بسیاری از
یهودیها مخصوصا سران یهودی فکر کردن که
اگر هیتلر سر کار بیاد با شعار
ناسیونالیستی که داره اونها به عنوان
شهروند درجه یک شمرده
قبول خواهند شد و در جاهای در جامعه
اسیمیلتد میشن یعنی در جامعه ادغام میشن و
پذیرفته میشن آرنت نقد میکنه این رو و
میگه که در حقیقت این یهودیا یا با
انفعالشون و با در نظر نگرفتن خطری که
باهاش مواجه بودن و از طرف دیگه با این
توهم که اگر هیتلر بیاد اونها در جامعه
ادغام میشن و پذیرفته میشن و اونا همرنگ
جماعت
در خواهند آمد به ظهور نازیسم کمک کردن و
در نتیجه در قتل
به اصطلاح در هولوکاست اونها مسئولن
یعنی این اولین باری بود که یک کسی اونم
یه کسی که خودش یهودیه یک فیلسوف
اندیشمندی خودش یهودیه خودش خیلی از
خانوادهها و دوستاش در حال از بین رفتن و
خودش قربانی بوده و خودش فرار کرده و خودش
تبعیدی هست و در به اصطلاح تبعید به سر
میبره او یهودیان رو مسئول میده اونم نه
فقط یکی دو نفر بلکه بعضی از رهبران اصلی
یهود رو در در اروپ اروپا
خب این خشم
یهودیان رو برمیانگیزه انتشار این کتاب
و به ویژه اون اصطلاحی که آرنت به کار
میبره به نام بنتی ایول
یا اونچه که فارسی میگن ابتذال شر که حالا
من در یک مقالهای توضیح دادم که اون
معنایی که در فارسی از ابتسال شر فهمیده
شده درست نیست و این کلمه رو باید به
معنای درستش به کار برد به هر حال نکتهای
که آرنت میگه اینه که یک اسرائیل حق نداره
این محاکمه رو انجام بده کار خلاف قانون
انجام داده نماینده یهود نیست و از اون
طرف هم خود یهودیان مسئولن در این شرایطی
که به وجود آمده خب آرنت در حقیقت
میشه آماج حمله از یک طرف از جانب یهودی
ستیزان خب خیلی یهودی ستیزان زیادی هستن
که بهش حمله میکنن
از یک طرف دیگه از جانب یهودیا یعنی هم
یهودیا بهش حمله میکنن هم ضد یهودیها
حالا من توضیح بدم که این
منالتی آف ایگل یعنی چی و چرا آرنت مورد
حمله قرار میگیره آرنت میگه که
میدونید مسئله شر یه مسئله خیلی مهمیه در
فرهنگ غربی ربطی نداره به اون شری که ما
در فارسی میگیم
شر در فرهنگ غربی خیلی مهمه و مخصوصا در
فرهنگ مسیحی به دلیل اینکه انسان با
ارتکاب گناه در حقیقت
هبوط پیدا میکنه از بهشت به روی زمین یعنی
هبوط انسان محصول گناهه یعنی محصول شره
برخلاف فرهنگ ما که انسان وقتی به دنیا
میاد نه خوبه نه بده بلکه اعمال بستگی
داریم که کار خوب بکنه یا کار بد بکنه در
فرهنگ غربی مخصوصاً فرهنگ مسیحی انسان
ذاتش
شره بنیاد انسان شره یعنی انسان به دنیا
که میاد
بنیاد شره در حقیقت و باید در زندگی حالا
مبارزه بکنه تلاش بکنه برای رستگاری
حالا چرا این شر چرا این انسان بنیاد شره
در چرا انسان گناه میکنه خب در افسانههای
مختلف در اساطیر مختلف
دلایلی که انسان گناه میکنه یا مرتکب شر
میشه معمولاً بیرون از او وجود داره دیگه
ها یعنی شیطانه که انسانو گول میزنه در
داستان آفرینش این ابلیس هست که میاد و به
هوا در حقیقت میگه که این از این سیب
بخوره و اون سیبو میخوره بنابراین اون
عامل گمراه کننده اون عاملی که باعث میشه
انسان دچار شربش بیرونه شیطانه یک موجود
عجیب غریبی که قدرتش مثل خداست دیگه یعنی
حتی بیشتر از خداست به خاطر اینکه
ش بر خلاف خداوند
شیطان اولاً ظهور مادی پیدا میکنه و
ثانیا سیداکتیوه خیلی اغواگره خدا اغواگر
نیست ولی شیطان اغواگره این قدرت سیداکشن
خیلی اوقویتر از خدا قرار میده دیگه به
خاطر همینم میل انسان به گناه کردن بیشتر
از میل انسانی به کار خوب کردن
آرنت میگه که خب در عصر جدید خب این مال
داستان ادیان در عصر جدید وقتی که ما با
ما دو جور جرم داریم دیگه یه جرمی هست که
مثلاً یه نفر چه میدونم یه نفرو میکشه
خب این جرم جرم
جرمیست که رایجه ولی یه جرایمی هست که
خیلی نادرن مثل کسایی که قتلای زنجیرهای
انجام میدن ها یه نفر که مثلاً ۲۰ نفرو
کشته نمیدونم به ۳۰ نفر تجاوز کرده
۵۰ تا مثلاً کودکیده این اینا در عصر ما
میشن
تمههای خوبی یا موضوعات خوبی برای
روانشناسا روانشناسا خب خب خی خیلیهم سعی
میکنن تو دادگاه مخصوصاً نشون بدن که این
آدم آدم غیرعادیه
مثلاً در کودکی چه اتفاقی براش افتاده در
نمیدونم فلان چه اتفاقی افتاده براش
بنابراین این آدم یک حیولایی درونش رشد
پیدا کرده خب وقتی که هولوکاس اتفاق افتاد
این سؤال در مورد هیتلر مطرح بوده که
هیتلر چه جور آدمیه این آدم نمیتونه یه
آدم عادی باشه که بلکه یک حیولای
خوناشامیست که حالا مخصوصاً بعد از که
بلافاصله بعد از مرگ هیتلر شروع شد به
بایوگرافیهای روانشناختی نوشته شدن و همش
رفتن در زندگی او پیدا کنن که این چی بوده
در زندگی اینکه اینو آدم متمایز کرده آدم
ویژهای کرده بنابراین شر یا ارتکاب شر
همیشه فکر میشد که این ارتکاب شر از یک
نیروی خیلی عجیب غریبی میاد دیگه یا این
شیطانیست که از بیرون میاد یا یک داستانای
عجیب غریبی که تو زندگی آدمه یه ژن عجیب
غریبی که تو وجود آدمه مثلاً یه کسی مثل
چنگیز نرون نمیدونم
هیتلر اینا باید یه آدمای غیرعادی باشن در
حقیقت که مرتکب شهر بشن
هانرنت در اون دادگاه وقتی آشمن میاد و در
جایگاه
متهمین قرار میگیره
هانرن توصیفش میکنه و میگه این آدم
فوقالعاده آدم عادی بود. هیچ نگاهش هیچ
کدوم از رفتاراش هیچ کدوم از به اصطلاح
ژستاش هیچ کدوم از حرکاتش نگاه کردنش
دستکون دادنش سرگردوندنش هیچ کدوم غیرعادی
نبود و کاملاً آدم عادی بود. بعد که شروع
کرد به حرف زدن خیلی خیلی این عادی بودنش
و معمولی بودنش آشکارتر شد و
انگار نه انگار که این آدمی که انقدر
عادیه همه چیزش عادیه طرز حرف زدنش عادیه
طرز نگاه کردنش عادیه زندگیش خیلی زندگی
عادی هست انگار نه انگار که این آدم
میتونسته مرتکب چنان جنایت محیبی بشه بعد
این سؤال پیش میاد برای آرنت پیش میاد که
پس چرا این مرتکب شر عظیمی مثل کارش شده؟
آرنت میگه که برای اینکه انسان دست به شر
بزنه اصلاً نیاز نیست که آدم فوقالعادهای
باشه یا نیروی فوقالعادهای
نیروی خاصی او رو واداره به سمت ارتکاب
شهر بلکه شر یک امریست پیش پا افتاده یعنی
همه آدمها
همه آدمهای عادی میتونن مرتکب شهر بشن
برای ارتکاب شهر لازم نیست که شما آدم
غیرعادی باشین بنابراین شهر یه امریست پیش
پا افتاده یه امریست عادی معمولی روزمره
یعنی اگر شما حالا آرنت میگه علت اینکه
انسان مرتکب شر میشه این نیست که یه
نیرویی از بیرون اور میداره یا اینکه
درونش یه شخصیت خیلی عجیب غریبی داره بلکه
علتش اینه که نمیاندیشه منظورش از
اندیشیدن آرنت اینه که بین خیر و شر فرق
نمیگذاره میگه انسانی که تمایز بین خیر و
شر از ذهنش
[موسیقی]
ناپدید بشه و نتونه بین خوب و بد فرق
بگذاره مرتکب شر میشه حالا میخواد
یک کسی افسر سرهنگ
افسر اس اس باشه مثل
مثل
آشمن یا یک فیلسوفی باشه مثل هایدی که و
به همین دلم بود که آرنت تونست هایگه رو
ببخشه به خاطر اینکه مسئله به قول
آرنس میگه که بخشیدن
وقتی ما میبخشیم کسی رو ما کسی رو میبخشیم
نه چیزی رو و
اون آدمی که دست به شهر زده اون آدم حیولا
نیست بلکه اون آدمیست که نیاندیشیده بلکه
و این برای همه آدمها میتونه پیش بیاد و
پیش میاد یعنی آدمها وقتی که دست به کار
بدی میزنن اون لحظه بین خوب و بد دیگه
فرق نمیگذارن نمیدونن که کار بد میکنه
کنن. حالا اینو مفصلتر توی کارای دیگهش
توضیح میده. آرنت سال ۱۹۶۸
این کتابو منتشر کرد تا سال ۱۹۷۶ که فوت
کرد تمام کارهاش تمام آثارش تمام به
اصطلاح درساش و اینا همه در خدمت توضیح
این مفهوم قرار گرفت که چه زمانی میشه که
شما کار بد میکنید در حقیقت از
زمانی که و بعد تمایز گذاشت اون کتاب حیات
روح یا حیات ذهن
فرق گذاشت بین زمانی که میاندیشید، زمانی
که اراده میکنید و زمانی که قضاوت
میکنید. حالا بنابراین این رو در مورد
یهودیا هم گفت. گفت این یهودیاهم
این اینها بین خوب و بد فرق نگذاشتن. یکی
از بزرگترین
چیزهایی که در حقیقت
نقدهایی که به یهودیان در اون زمان میشد
این بود که یا خیلی از روشنفکران در زمان
جمهوری وایمان این بود که اینها با رفتن
به سمت نازیسم
به دنبال میونبر بودن ها
نمیخواستن راه سخت رو در پیش بگیرن دنبال
میونبر بودن و نازیسم و هیتلر یه میونبر
بود از نظر اونها و این فاجعه رخ داد یعنی
فکر کردن که
اگر برن به سمت
هیتلر این عرق ملی در جامعه تقویت میشه و
این عرق ملی و ناسیونالیستی باعث میشه که
اینها هم به عنوان یه شهروند پذیرفته بشن
در حالی که خب اصلاً چنین چیزی نبود چنین
چیزی نشد و در حقیقت این
تمایل اینها به همرنگ یعنی تمایل شدیدی
که در وجود اینها وجود داشت برای همرنگ
جماعت شدن باعث شد که واقعیتو نبینن و
باعث شد که بین خوب و بد فرگذارن آرنت یکی
از شاگردای آرنت یک فیلسوف خیلی بزرگیست
اسمش هست ریچارد برنستین یا برنشتاین
این یه کتابی داره به نام هارنت
هانت و مسئله یهودی فصل اول این کتاب اسمش
هست
پرایا ازر
پرای مطرود خودآگاه یعنی مطرودی که خودش
میخواد مطرود باشه مطرود خودآگاه به مسابع
شورشی و اندیشمند مستقل این فصل خیلی فصل
مهم و خوبیست خود هانرنت در یک مقاله
مفصلی داره به نام جو از پیا
تدیشن که توضیح میده که در خود همین که
شما تصمیم بگیرین که مطرود باشین یعنی
تصمیم بگیرین که همرنگ جماعت نباشید تصمیم
بگیرین که اونی باشید که هستید و نخواهید
که مثل دیگران فکر کنید مثل دیگران عمل
کنید و بپذیرید این متفاوت بودن رو این
مثل دیگران نبودن رو و بپذیرید که نترسید
در برابر این ابوهت جماعت ابوهت همسانی و
همرنگی این یک فضیلته و حالا آرن توضیح
میده که این یه سنتیست در خود یهودیت در
خود یهودیت این یه سنتی هم وجود داره که
شما در حقیقت پرایا باشید در حقیقت مطلوب
باشید خب اینو در نظر بگیرید با توجه به
اینکه در بقیه زمینههای زندگی هان آرنت
هم این مسئله وجود داره یعنی هان آرنت در
یک زمانهای هست که خب جامعه خیلی زنستیزه
از یک طرف از یک طرف دیگه جریانها و
امواج فمینیستی وجود دارن آها نارنت ابدا
دا به هیچ جریانی تعلق پیدا نمیکنن.
اصلاً کلاً شما هانرنتو نمیتونید طبقه
بندی بکنید. یعنی نمیتونید بگید که
هانرنت محافظه کاره. نمیدونم چپه راسته
نمیدونم لیبراله نمیدونم فمنیسته.
فمنیست نیست. اصلاً ویژگی آن که متفاوته و
آن کلاسیفبله. یعنی نمیشه اصلاً شما در یک
طبقهای قرارش بدید و این زن همیشه این
تنهایی یک ابهتی بهش میده که خب میدونید
در دپارتمان فلسفه اون زمان خیلی مردانه
بود دیگه الان خوشبختانه اینطور نیست ولی
اون زمان خیلی مردانه بود و یک زن بود در
دپارتمان فلسفه که همه مرد بودن هم نه
تنها استادا همه مردن بلکه اکثر دانشجوهام
همه مردن و این زن تنها در بین این همه
مردم این اینکه بر این هویت زنانش هویت
اونچه رو که هست رو چنان که هست میپذیره
به خاطر همینم هست که
حتی کسانی که باهاش
به اصطلاح خوب نبودن تحت تاثیر ابوهتش
قرار میده خب حالا این نکته رو من اینجا
پایان بدم که هانرن شولن بهش میگه تو مگر
قوم خودت رو دوست نداری یهودیت میگه چرا
نمیای اسرائیل و اینا آرنت خیلی مقاومت
میکنه در مقابل آمدن به اسرائیل و بعد
میگه مگه تو قوم خودتو دوست نداری میگه که
من
چهجور میتونم قومو دوست داشته باشم یعنی
چی قوم خودمو دوست داشتن ملت خودمو دوست
داشتن یعنی چی من فقط میتونم دوستامو
دوست داشته باشم دوست داشتن مربوط به این
کساییست که تو میشناسی و باهاشون رابطه
داری یعنی چی من قوم و من ملتمو دوست
داشته باشم بنابراین آرنت یه حالت
کازموپولیتن پیدا میکنه که خب خیلی
کازموپولیتنیسم
خاصی هست که باید با حتماً با کانت فهمیده
بشه با مفهوم کازوپولیتانیزم کانت و فکر
میکنم که دیگه وقت ما به پایان رسیده
حالا راجع به این موضوع در آینده باز هم
صحبت خواهیم کرد من در خدمت دوستان هستم
اگر نکتهای دارن اگر نه که برای همه
آرزوی وقت خوشی میکنم
آها برای منابعی که عرض کردم یکی این کتاب
برینستان مهمه یکی هم این کتاب جوش
رایتینگ
جوش رایتینگز
آرنت و حالا یکی دو تا منبع دیگههم من در
گروه
واقع فلسفه تلگرام قرار خواهم داد بله
بفرمای
سلام بر شما آقای بابک در جاده تشریف
داشتن و دسترسی به اینترنت نداشتن حالا
یکی از دوستان آقای کای اسماعیلی تشریف
آوردن استش ظاهراً سؤالی دارن
بفرمایید
بفرمایید جناب
که هستم مرسی جناب خلجی و دوستان من یک
سؤال دارم جناب خلجی اینکه هانرد در واقع
جنایتکاران رو که در طول جنگ جهانی دومم
جنایاتی غیر قابل تصور داد کردن با تحلیلش
و با شواهدش نشون میده که اینها آدمهای
عادی هستن و در واقع حالا این تعبیر منه
ایدئولوژی اینها رو به این آدمهای لاک
تبدیل کرده این و ایشون راه حل رو و مشکل
رو این میبینه که اینها فکر نمیکنن
و از این نقطه در واقع این تفاوتون شروع
میشه و فاجعه شروع میشه چه راهندی برای ما
برای اینکه با این تفکرات و این افراد که
در جامعه امور هستیم پیش روی میذاره؟
البته خب مشخصه که خب در واقع تشویق به
فکر کردن ولی به طور عملی چیکار میشه با
اینایی کرد که حتی به خودشون نمیتونن فکر
کنن؟ ممنون میشم این پاسخ رو بدید.
بله خب اجازه بدین که من توضیح بدم فکر
کردن یعنی چی؟ یعنی اون اون فکر کردن به
اون معنایی که آرنت میگه به چه معناست؟
فکر کردن به معنای اینکه آرنت میگه یعنی
قضاوت کردن
یعنی شما بتونید قضاوت کنید خب بین قضاوت
یعنی بین جاجمنت و پیش داوری یعنی بین
داوری و پیشداوری هم فرق هست پیش داوری
یعنی اون نوع قضاوت یا اون نوع داوری که
سنجیده نیست و آدم در ناخودآگاهش داره اگر
اون پیشوریهای شما مورد سنجش و آزمون قرار
بگیره اونوقت تبدیل میشن به قضاوت یعنی
اون چیزی که اون نوع داوری که مقبول هست
حالا چه قضاوت یعنی چی
کانت توی نقد قوه حکم سه تا معیار برای
قضاوت
برمشماره قضاوت یعنی همون فکر کردن ها
بنابراین فکر کردن یعنی قضاوت کردن فکر
کردن سه تا شرط داره
اگر این سه تا شرط یعنی قضاوت کردن اگه
این سه تا شرطو داشت یعنی شما فکر کردین
یک همون جمله معروف
کانت در اول رساله روشنگری چیست که میگه
با عقل خودت بیاندیشی با وجدان خودت قضاوت
کن یعنی از کسی تقلید نکن از کسی تبعیت
نکن یعنی حالا اون کس هر مرجع یا مقام
بیرونیه حالا سنته عرف عادت نمیدونم
کلیساست حکومت
هر کسی که هست اونچه که تو نیستی بنابراین
اون قضاوتی قضاوت درسته که شرط اولش اینه
که با عقل خودت بیاندیش
کانت میگه جرأت اندیشیدن با عقل خودت رو
داشته باش یعنی قضاوت کردن جرأت قضاوت
کردن با عقل خودتو داشته باش این شرط اوله
شرط دوم اینه که شما
بتونی خودت رو جای دیگری بگذاری به اصطلاح
وقتی که راجع به یک چیزی قضاوت میکنی
یه جوری قضاوت کن که انگار اون دیگری هستی
ها بنابراین اصطلاحش اینه که اکستنددد
مایند یعنی ذهن گسترش یافته داشته باشه
یعنی تو نمیتونی از خودت بیرون بیای
مثلاً وقتی که شما میگی که من درد دارم ها
من نمیتونم درد شما رو بفهمم نمیتونم
بیام جای شما و درد شما رو بفهمم من درد
اونجور که خودم میفهمم میفهمم ولی
میتونم درد شما رو تخیل کنن رنج شما رو
تخیل کنن و این تخت تخیل دیگری در حقیقت
میشه همون اکستند ماینک و اون شرط اخلاقه
دیگه اخلاق یعنی اینکه شما بتونید دیگری
رو تخیل کنید من چرا به شما بدی نمیکنم
چون اگر به شما بدی کنم انگار که این بدی
رو بر خودم کردم بنابراین چون برا خودم
نمیپسندم برا شماهم نمیپسندم این قدرت
تخیل دیگری میشه شرط دوم
اندیش شیدن و قضاوت کردن و شرط سوم
هماهنگی بین عقل و عمل هست. یعنی اگر عقلت
گفت یا وجدانت گفت این کار بده پس در عملم
نباید انجام بدی دیگه. اگر در عمل انجام
دادی یعنی کهه تو دچار به اصطلاح قضاوت
خطا شدی و دچار کار بد شدی.
سقرات میگه که من ترجیح میدم با تمام دنیا
در حال جنگ باشم تا با وجدان خودم. این
هماهنگی با وجدان میشه شرط سوم. بنابراین
اندیشیدن یا قضاوت کردن سه تا شرط داره.
یک اندیشیدن با عقل خود. د
قدرت تخیل دیگری یا داشتن اکستند مایند و
سوم هماهنگی با خود. با خودت هماهنگ بشی.
یعنی اون چیز رو که بد میدونی عمل نکنی.
اون چیزی که خوب میدونی عمل کنی و خلافشو
عمل نکنی. این میشه اندیشیدن. اگر
انسانها بتونن بیاندیشن یعنی و این یه
چیزی نیست که شما یک بار برای همیشه انجام
بدید دیگه این چیز هر لحظه که میخواید
عمل بکنید هر لحظه که میخواید قضاوت کنید
چون انسان مدام در حال قضاوت کردن از صبح
که پا میشه مدام داره قضاوت میکنه راجع
به چیزای مختلف بنابراین شما هم همواره
آگاه باشین به این قضاوت یعنی قضاوتتونو
خودآگاهانه انجام بدین اونوقت مرتکب شر
نمیشین زمانی که غفلت میکنه از این شرطا
یعنی بر اساس عادت عمل میکنه حالا شما
گفتید ایدئولوژی بر اساس مثلاً گفته
دیگران نمیدونم خواسته دیگران عمل
میکنید بر اساس عرف عمل میکنید بر اساس
نمیدونم مرجعیت
تقلید عمل میکنید شما در حقیقت دیگه
قضاوت نمیکنید یعنی فکر نمیکنید زمانی
که خودتونو به جای دیگری بنابراین آشمن
اولاً آشمن گفت که من در دادگاه گفت که من
این کارو کردم به خاطر اینکه از از
دستور مافق اطاعت میکردن. ه یعنی آشمن
گفت که من که این کارو کردم من که خودم
این کارو نمیکردم که من که خودم نمیرفتم
یهودیا رو ببرم. من داشتم خودم تصمیم من
دستور مافقو اجاره اجرا میکردم بنابراین
او با عقل خودش نمیاندیشید.
در حالی که شما میدونید که الان در حتی
در ارتش این در کشورهای دموکراتیکم
اینطوری که ارتشم شما اگر دستور بهش بدید
به یک سرباز یا به یک فرمانده که جنایت
بکنه او وظیفهش اینه که جنایت نکنه یعنی
پذیرفتن عمل و دستور مافق به هیچ وجه
اخلاقی نیست عمل به دستور مافق زمانی
اخلاقیه که اون کار درست باشه وگرنه شما
باید سرکیجی کنید نافرمانی کنید خیلی از
موارد هم نافرمانی معنی چیه
نافرمانی مدنی که شما در یه کشوری زندگی
میکنید که دولتش قانونش خلاف اخلاقه در
این زمان شما موظف این نافرمانی بکنید دوم
اینکه اگر آشمند قدرت تخیل دیگری رو داشت
یعنی اگر میتونست خودشو جای یهودیا
بگذاره
اگر میتونست خودشو جای کسایی بگذاره که
سوار قطار میکرد و میفرستاد به اردوگاه
مرگ خب طبیعتاً این کارو نمیکرد دیگه اون
اون قدرت تخیل دیگری رو نداشت اصلاً
انگیزه آشمن برای این کار این بود که
ارتقای رتبه پیدا کنه بشه سرهنگ بشه برای
اینکه میخواست کارمند خوبی باشه این کارا
انجام میده اصلاً براش مهم نبود که اینا
بودن بنابراین وقتی و بعد اینکه هماهنگ
نبود دیگه یعنی میدونست که یعنی در تئوری
میدونست که کشتن انسانها بده انسانهایی
که هیچ گناهی نکردن ولی در عمل انجام
نمیده بنابراین قدرت اندیشیدن نداشت به
این معنا در حقی
خب ببخشید جناب خلیجی راهحلو برا
جامعه
آ راهحل دیگه بحث دیگریست باید یه جلسه
دیگه صحبت کنم
اوکی حالا من اگر اجازه بدید بخش خیر و
شرشو که شخص در واقع از آزادی وجدان
در واقع این هست که فرد بر اساس تشخیص
خودش عمل کنه این خودش معیارش کجاست که ما
آزادی وامان میان فرهنگی
بله اونم باز یه بحث دیگریست. آزادی وجدان
به این معناست که انسانها یک سری به
اصطلاح
خوب و بدیهایی هست که انسانها همشون با
وجدان خودشون میفهمن. مثل همون ۱ فرمان
عیسی دیگه. موسی دیگه یکیش مهمترینش
نکشتنه.
آدما میدونن که کشتن بده. این آدما یعنی
یک چیزی یه نیرویی در درونشون هست که در
داستان هایل و قابیلم هست دیگه. وقتی که
قابیل هابیلو کشت دچار شرم شد دچار خجالت
شد ها یعنی انسانها دچار عذاب و وجدان
میشن در مرحله مرح مرحله اول همون ۱
فرمانه دیگه کما پیش یعنی کشتن دزدی کردن
خیانت کردن و و اینجور چیزا ولی بحث
مفصلیست این مهم اینه که خوبی و بدی در
وقتی که میگیم انسانیه یعنی انسانها در
گفتگو با یکدیگر در یک گفتگوی آزاد با
یکدیگر بهش پی میبرن. یعنی ما انسانها
در گفتگو با همدیگه میفهمیم حق چیه. در
گفتگوی با همدیگه میفهمیم خوب چیه. در
گفتگو با همدیگه میفهمیم واقعیت چیه. در
گفتگو با همدیگه میفهمیم که حقیقت چیه.
گفتگو هم همیشه گفتگو با کسیست که با شما
مخالفه دیگه. با شما متفاوت فکر میکنه.
یعنی دیالوگ یعنی گفتگو کردن با کسی که
متفاوته و دیالوگم یعنی بیشتر شنیدن نه
حرف زدن نه گفتن یعنی ترجمه دیالوگ به
گفتگو هم غلطه گفتگو بیشتر شنیدن دیگران
علامت سؤال دیدین که علامت سؤال حالا چیز
طرح گوشه دیگه یعنی گوش یعنی ذهن پرس
پرسنده و ذهن ذهنی داشته باشین که بیشتر
گشوده به بیرون در نتیجه وقتی که میگیم که
انسانها با وجدان خودشون بیاندیشن یعنی
به این معنا نیست که هر کس برای خودش این
چیز بکنه هر کس برای خودش هرچی به نظرش
درست رسید عمل بکنه بلکه باید در گفتگوی
با همین دلیل هست که شما نیاز به آزادی
داری دیگه در جایی که آزادی نباشه وجدان
انسانها کار نمیکنه به درستی به خاطر
اینکه اگه آزادی نباشه امکان گفتگو نیست
با مخالف وقتی امکان گفتگو با مخالف نیست
انسانها از واقعیت جدا میشن از حق جدا
میشن از حقیقت جدا میشن از
اینکه ناتوان میشن از اینکه فکر عقلشون
وجدانشون به درستی عمل می
تشکر
خواهش میکنم
ممنون از شما آقای مسلا بفرمایید
آقای مسلا سلام شما هم بفرمایید تا ما از
خدمت شما مرخص بشیم
مرسی حسابی خسته نباشید
قربون شما
این بحث واقعاً بحث مورد علاقه آقای من
عالی جان میدونه فقط یه سؤال ازتون داشتم
شاید سؤالی بیان باشه
کسایی که مثل خود شما خود شما رو مثال
میزنم مطلودید به خاطر اینکه همنگ جماعت
نمیشید
یه نقدی که میشه اینه که میگن به افکار
عمومی حالا این افکار عمومی چی هستم
خودتون میتونید توضیح بدید یه رنجی میدید
جریحه دار میکنید مثلاً شما میگید مثال
مییانه میزنما
نباید مفهوم انتضاعی خلیج پارس ادای مثلاً
توسعه
ایران بشه یا مثلاً من خودم نقد میکردم
که آقاشی
دانشجوهای شریف نباید به عنوان مبارزه با
دیکتاتوری قلمداد بشه به من نقد میکردن
که آقا تو داری افکار عمومی رو که نگران
این دانشجوها هستن و حمایت میکنن با این
نقد جریحه دار میکنن الان مسئله من و
سؤال من اینه که این جریحه دار کردن افکار
عمومی با زدن حرکای ت ولی از سر منطق و
حالا اون سه اندیشیدنی که شما گفتید حکمش
چیه آیا ما رنجش
چیزی که میگه جامعه جماعت رو هم باید به
رسمیت بشناسیم یا نه کار خودمونو بکنیم
مرسی
نه همچین چیزی وجود نداره که ما جماعتو
نرنجونیم
طبیعتاً شما اگر در زمان نازیسم مثلاً یه
حرفی میزدید علیه نازیسم خیلی از
شهروندان آلمانی عصبانی میشدن دیگه ۹
میلیون نفر عضو نازیسم بودن اصلاً هیچ
مطلقات
عواطف کسی یا جمعی تقدس نداره هیچی تقدس
نداره اگه ناراحت خیلی کسا بابت خیلی چیزا
ناراحت احتمالاً گاوپرسته هم ناراحت میشن
شما گاو
در حقیقت سر میبرید و مثلاً استیک میخورید
ولی
دلیل نمیشه که شما عواطف اونا رو جریه دار
نکنید. یعنی جریه دار کردن عواطف باید
مبنای اخلاقی داشته باشه. صرف اینکه کسی
جریه دار شما ممکنه که به یک نفر دروغ
میگه بهش بگی تو داری دروغ میگی طرف
ناراحت بشه. خب بهش
اون نباید دروغ بگه. اینکه شما به اون به
روی او میارید دروغ میگی که گناه شما
نیست. بنابراین جوامع در خیلی موقعها
دچار انواع و اقسام خرافاتن. انواع و
اقسام
جنایات هستن. حزب یعنی جنایت نازیها
جنایت آلمان بود. یعنی جنایت یه ملت بود
نه جنایت یه شخص یا یه حزب. بنابراین به
خاطر همینی که نقد میکنن این همه نقدی که
میکنن اصلاً توتالیتاریسم یعنی نقد
جوامع. تمام مباحثی که در مورد
توتالیتاریسم هست نقد جوامع نقد فرد نیست
اصلاً و نقد حزب حاکم نیست. نقد تودهست
حالا توده جریهدار میشه خب بهش اصلاً مهم
نیست بنابراین اونچه که مهمه اینه که شما
به مبنای اخلاقی عمل کنید شما به معیارهای
عقلانی متعهد باشید البته آدما همشون
میتونن خطا بکنن مهم اینه که روش یا
مشیتون این باشه ولی در این راه خب خیلیا
چه میدونم کسروی رم رفتن کشتنش جریحه دار
شده بود عواطفش خب کار درستی کردن اینکه
این همه در طول تاریخ این همه
بدعتگذارانو کشتن، این همه آزاداندیشانو
کشتن، این همه گالیله رو محاکمه کردن،
عواطفشون جریهدار شده بود دیگه. بنابراین
اینا اصلاً معیار نیست. سپاسگزارم از همه
دوستان، از آقای آلیگما و بابک و دوستان
دیگر. وقت خوشی براتون آرزو میکنم تا یه
نوبت دیگه که امیدوارم بتونیم این بحثها
رو با همدیگه ادامه بدیم. وقتتون بهخیر.
ممنون و خسته نباشید جناب.