در کلاب هاوس و در یوتیوب امیدوارم که حال
همگی خوب باشه
و
بله و ممنونم از این به اصطلاح صحبتی که
ظاهد کرد و درآمدی شد بر صحبت ما
منتها نگفتی زاهدت که ربط فلسفه با مهاجرت
چیه
استاد این که به جای اینکه من خرابش بکنم
گذاشتم که شما شروع بکنین مسئله رو راستش
نمیتان منسجم چیزی بکنیم به این مسئله
جیز شما چی فکر میکنین؟
سلام به شما آقای ولجی و به بقیه دوستان
من اتفاقاً حرف
دقیقی ندارم در این مورد فقط اینطور فکر
میکنم که وقتی این مهاجرت اتفاق افتاد و
ما آمدیم حالا بیخانمان شدیم به اصطلاحی
فقط سهم ما شد یک سرگردانی و اون اصطلاح
اصطلاحاتی رو که گهگاهی در کتابها به
عنوان بحران هویت و اینها به لحاظ مفهومی
به اون میپرداختیم و برمیخوردیم
به یک شکلی اون رو حالا داریم حس میکنیم
که وقتی در یک جامعه که ما اونجا رشد
نکردیم و این رو نمیفهمیم و نمیشناسیم
اونطور که امکان داره در این
موقعیت
فقط پرسشهای بیشتری به ذهنی آدم میرسه
که خب تا اینکه ما در یک جامعه دیگه
بخوایم از صفر همه چیز رو آغاز بکنیم چطور
میشد این هویت در یک موقعیتی که رشد کرده
بود و در اونجایی که ما
حس در خانه بودن داشتیم اونجا شکل میگرفت
اما بعد در رابطه به فلسفه ففه ارتباط
فلسفه با مهاجرت حرفی ندارم که دقیقاً در
مورد بپردازم و بیشتر انتظار دارم از شما
بشنوم
خب ممنونم از شما من امروز فکر میکردم که
چی بگم که بتونیم در مثلاً حدود یک ساعت
یک به اندازه کاوهی تشویش اذهان عموم
بکنیم
به نظرم رسید که یک توضیح مختصری بدم راجع
به رابطه فلسفه و مهاجرت و بعد یه متنی رو
برای شما بخونم که یک متن بسیار مهمیست
البته یه مقدار طولانیست هم برای من
احتمالاً خسته کننده خواهد بود هم شما رو
خسته میکنه ولی فکر میکنم که به این
دلیل میخونم که شاید خیلیها فرصت نکنن
مطالعه کنن بتونن بشنون پس من یه مختصری
صحبت میکنم من در همین همین
لینک یوتیوب که میبینید دو کتاب رو عکسشو
گذاشتم که و راجع بهش توضیح خواهم خواهم
داد و پیشنهاد میکنم دوستان بخونن ولی خب
طبیعتاً منابع خیلی مهم بسیاری هست که در
این زمینه باید دید
مهاجرت که ما در حالا انگلیسی میگیم
اینیگریشن یا مایگریشن
با یک مفهوم دیگری که در حقیقت تبعید هست
اگزایل در ارتباط هست و
در فارسی اینطوری نیست در فارسی مهاجرت و
تبعید در حقیقت یکی نیست و اگزایل یا
تبعید
[موسیقی]
به معنای فارسی کلمه نیست به معنای
ترک خانه است این ترک خانه میتونه کاملاً
اختیاری هم باشه یعنی لزوماً
اجباری نیست. بنابراین اگزایل یک مفهوم
ارادی و اختیار هم درش هست. وقت مفهوم
اگزایل در برابر
خب وقتی شما میگیم ترک خانه پس خانه ی
مفهوم
که به اصطلاح متناظر تبعید هست یعنی اینکه
وقتی شما از تبعید یا مهاجرت صحبت میکنین
طبیعتاً این زمانی معنی داره که شما مفهوم
خانه رو در نظر بگیرید خب مفهوم خانه و
مفهوم تبعید از بنیادیترین مفاهیم فرهنگ
غربی هستن یعنی اگر شما به برگردید به
هومر، ایلیاد و ادیسه. مسئله ایلیاد و
اودیسه تبعیده، مهاجرته
و مسئله بازگشت به خانه یا هوم کامینگ
اصطلاح هومکامینگ یا بازگشت به خانه
اصطلاح خیلی مهمیست و بعد دیگه تا امروز
میشه گفت که فرهنگ غربی اساساً مبتنی بر
این د تا مفهوم هست. مفهوم خانه و مفهوم
تیق. بنابراین ما نه فقط از فلسفه مهاجرت
که اساساً فلسفه و فکر غربی فکر و فلسفه
مهاجرت هست یا اگزال هست یا ایمیگریشن هست
حالا اینو من خیلی کلی گفتم که از این
اهمیت این داستان چگونه است فلسفه
اساساً فلسفه ارسطو تعریف کرد فلسفه رو به
اینکه فلسفه چی میشه که آدم فلسفه ورزی
میکنه زمانی که تعجب بکنی چه زمانی شما
تعجب میکنید یعنی از دیدن چیزی تعجب
میکنید زمانی که اون چیز در جای خودش
نباشه یا شما در جای خودتون نباشین
بنابراین تنها کسی میتونه فلسفه بورزه که
تبعید شده
و در سرزمین آشنا و شناخت خودش نیست
بنابراین فلسفه ورزی در خانه خود ناممکنه
چون در خانه یعنی جایی که همه چیز منوسه و
همه چیز آشناست و بنابراین جای تعجبی وجود
نداره زمانی شما تعجب میکنید که در
سرزمین ناشنا شناخته یا ترا اینکوگنیتا
باشید سر این اصطلاح مهم ترا اینکوگنیتا
وابسته است به مفهوم فلو فلسفه یک جمله
معروفی هم نوبالیست داره که فلسفه یعنی
یک حسرت مدام برای برگشتن به خانه یعنی
شما اگر اون حسرت برگشت به خانه رو نداشته
باشید خودتونو در جای ناآشنا نمییابید
دیگه سرزمین ناشناخته سرزمین بیگانه
سرزمینیست که شما اونجا خونهتون ندونید
یعنی بتونید فرق بگذارید بین خونه و اونجا
بنابراین
فلسفه یک حسرت دائم یا یک نستالژی دائم
برای بازگشت به خانهست بازگشتی که هرگز
دیگه صورت نمیگیره چون به محض اینکه شما
در خانه خودتونو احساس کنین یعنی چ شما
دیگه فلسفه نمیورزید دیگه تعجب نمیکنید
چیزی برای شما شگفت آور و پرسش برانگیز
نیست زمانی چیزی زمان شما فلسفه ورزش
میکنید که چیزی چیزی رو پرسشانگیز
ببینید. وقتی چیزی برای پرسش نیست، دلیلی
برای پرسش نیست، دلیلی هم برای فلسفهورزی
نیست. این مفهوم کلی داستان. اما برگردیم
به بنابراین ما در تمام شاخههای
علوم انسانی از مسئله تبعید حرف میزنیم
به اشکال مختلف. در فلسفه، در حقوق، در
روانشناسی، در جامعهشناسی، در علوم
سیاسی، فلسفه سیاسی، در علوم ارتباطات
و بنابراین مسئله همه اینهاست. حالا من
میخوام بگم که مهاجرت مسئلهة المسائله در
حقیقت امالمسائله و به چه دلیل امالمسائله
و چه به چه دلیل ما ایرانیها، ما
افغانستانیها اگه بخوایم به آینده فکر
بکنیم از کجا باید فکر بکنیم؟ از مسئله
مهاجرت. حالا توضیح میدم که چرا مهمه.
خب گفتن نداره که مسئله مهاجرت یک
مسئلهایست که خب در عصر مدرن تبدیل میشه
به یک پدیده یعنی خب ما قبلاً مهاجرتهای
خیلی زیادی داشتیم دیگه مثلاً فرض کنید
همین
جلالدین رومی مولانا کسیست که وقتی خبر
حمله مغول میرسه بلخ رو ترک میکنه و
میاد به سمت بغداد و از بغداد میاد به سمت
قمیه خب این مهاجرتها بوده دیگه خیلی
آدمای مختلف خود در خود اسلام پیامبر
اسلام از مکه به مدینه مهاجرت میکنه الان
این مهاجرت وجود داشته اما چه زمانی تبدیل
به پدیده میشه
تنها در عصر مدرنه که تبدیل به پدیده میشه
و شما مهاجرتهای دسته جمعی دارید یا
راندنهای دسته جمعی دارید که کسانی که
بیجا میشن از جا کنده میشن حالا بگذریم که
انسان مدرن استعاره آواره یا بیخانمان
اضطراری های میست در فلسفه و انسان مدرن
نیچه دیگه این استاره آواره و بیخانمان رو
به کار ببره هم از نظر فلسفی انسان آواره
میشه هم از نظر
فیزیکی از نظر فیزیکی شما آواره میشید به
این معنا که ما د تا در انگلیسی و در
زبانهای فرهنگی د تا کلمه داریم برای
خونه یک کلمه داریم که میگیم هوم یکی
میگیم
س هوم با هاس فرق میکنه. س یعنی اونجا که
شما اقامت میکنید. ها من هر جا که اقامت
میکنم اون میشه من. یعنی اقامت فیزیکی من
در یه جایی میشه که من اونو مسکن خودم
بدونم. به اصطلاح بهتره که مثلاً یعنی
دقیقتر اینه که مسکن ترجمه کنید. در نتیجه
من اگر در واشنگتن باشم اگر در مثلاً من
که در قوم دنیا اومدم هر جای ایران که برم
اون هر جا مستعجر باشم مالک باشم هر جا که
باشم اون میشه من مسکن من ولی هوم در
حقیقت که خانه میگیم تو فرهنگ غربی یه
مفهوم خیلی عمیقتریه یعنی جایی که شما
احساس تعلق به اون میکنید حالا این احساس
تعلق که زاهد میگفت خانه ما و جامعه ما و
اینا خود این مسئله خیلی مسئله مهمیست که
در همین کتابی که
عکسشو گذاشتم در روی صفحه این
کلیپ
در حقیقت
باید بیم چهجوری ما احساس تعلق میکنیم به
یه جا چه جور میشه ما به یک جا میگیم
جامعه ما جامعه ما یعنی چی یا خانه ما
یعنی چی
این ای این خودش یه مسئله خیلی مهمیست که
ما اگر در فلسفه مهاجرت ما در این زمینه
بحث میکنیم که چهجور میشه که شما این
احساس تعلق رو دارید و به اصطلاح بین
خودتون و ایلین یا بیگانه فرق میکنه.
خب قرن مدرنیته با قرن در قرن هجدهم
مدرنیته سیاسی با انقلاب فرانسه شعار
آزادی برابری برادری شروع میشه و اعلامیه
حقوق بشر و همین طور در آمریکا
قانون
اساسی و بیانه استقلال مخصوصاً اعلامیه
حقوق بشر بسیار مهمه از این جهت که برای
اولین بار از ما به جای اینکه از انسان
حرف بزنیم از نوع انسان حرف بزنیم از چیزی
حرف میزنیم که تاکنون
وجود نداشته و اون انسانیته
یعنی انسانیت یک مفهوم جدیدیست که به جای
هیومن کیند از هیومنیتی صحبت میکنیم
یعنی اون امری که بین تمام انسانها
فارغ از نژاد و مذهب و رنگ و جنسیت و
عقیده و زمان و مکانشون مشترکه
و این مفهوم انسانیت موجب میشه که شما
بتونید چیز از چیزی به نام حقوق بشر صحبت
کنید. بنابراین حقوق بشر یک امر جدیده.
شما نمیتونید برید تو اسلام و نمورش و
نمی حرفا از حقوق بشر حرف حقوق بشر یعنی
حقوقی که مبتنی بر انسانیت مشترک بین
انسانهاست و این حقوقیست که دیگه به هیچ
چیزی
بنا به تعریف مقید نیست خب به خاطر همینه
که برای اولین بار شما میتونید بگید که
انسان خودش هدفه و انسان وسیله نیست انسان
وسیله رسیدن به چیزی نیست بلکه خودش هدفه
و بنابراین این انسان نه تنها در برابر
دیگران یک وظایفی داره و مسئولیتهایی
داره بلکه در برابر خودش هم وظیفه داره
انسان نمیتونه با خودش هر کاری دلش بخواد
بکنه چرا ک مثلاً در مورد خودکشی همینه
دیگه کانت میگه که شما نمیتونی خودکشی
کنی چرا به دلیل اینکه این خود تو خ فقط
خود تو نیست بلکه در خود تو یک انسانیتی
وجود داره که اون انسانیت تو رو به تمام
انسانهای رفته و حاضر و نامده در آینده
پیوند میده و اون انسانیت بزرگتر از توست
و تو در برابر اون انسانیت مسئولی و
نمیتونی با خودت هر کاری که دلت بخواد
بکنی و به خودت آسیب بزنی. خب این مفهوم
باعث شد که در حقیقت ما در از قرن هجدهم
به بعد قوانین اساسی جدید نوشته بشه.
کشوهای مثل از آمریکا گرفته تا جاهای
مختلف کشورهای دموکراتیک این کانسپت انسان
رو در حقیقت پذیرفتن انسانیتو بر اساس اون
به ظاهر قوانین رو وض کردن اما قرن بیستم
یک
مجموعهای هست یعنی قرن بیستم که لنین
میگه قرن بیستم قرن انقلاب و جنگ
مجموعهای از انقلابها و جنگها رخ داد
که تمام اون بنیان حقوق بشر به هم ریختن.
یعنی انسانها که قبلاً
یعنی در کشوری دموکراتیک ما داریم از
کشورای دموکراتیک حرف میزنیم دیگه نه از
کشورهای دیگه.
انسانهایی که تو کشورهای دموکراتیک وجود
قرار داشتن ناگهان دیدن که دولتها
نه تنها خودشون رو موظف به رعایت حقوق بشر
شهروندانشون نمیکنن یا اساساً به حقوق
بشر خودشونو موظف نمیدونن که میتونن با
استیتلس کردن یعنی با شما رو
از استیت در اصطلاح سیاسی
به معنای دولت نیست فقط استیت در حقیقت به
معنای اون جامعه سیاسیست ما وقتی که میگیم
که ما استیت داریم یعنی ما تعلق داریم به
یک جامعه سیاسی به یک پلیتیکال کامونیتی و
وقتی که شما استیتلس میشید مثل مثلاً من و
شما که الان از کشور خودمون رانده شدیم و
نمیتونیم برگردیم به کشورمون و در عین
حال هم ما در در هیچ کشوری نیست که به
عنوان یک شهروند بومی به حساب بیایم ما
میشیم استیتلس پناهنده استیتلسه یعنی
کسیست که عضو هیچ جامعه سیاسی نیست عضو
یعنی هیچ دولتی هیچ او رو به عنوان شهروند
خودش نمیشناسه این میشه استیتلس و این به
معنی به یک معنای جدیدی بود یعنی
پناهندگان کسانی بودن که قبلاً کسی اگر
پناهنده میشد در دوران مثلاً قرن نوزدهم
اگر کسی پناهنده میشد پناهنده کسی بود که
به خاطر عقائدش فرار کرده بود به خاطر
عقاعدش یا برای کاری که کرده بود تحت
تغییر بود و این در حقیقت
مجبور بود کشورشو ترک کنه و به یک جایی
پناه ببره مثلاً فرض کنید در همین ایران
ما زمان قاجاریه خب یه عدهای بودن که
حرفایی میزدن یه کارایی میکردن که تحت
تعقیب دولت قرار میگرفتن بنابراین مهاجرت
میکردن خیلیاشون ولی در قرن بیستم ما با
یه پدیده مهاجر بودیم که انسانها پناهنده
میشدن نه به خاطر کاری که کرده بودن و نه
به خاطر حرفی که زده بودن بلکه به خاطر
اینکه دولتشون به خودش اجازه میداد
اینها رو استیتلس بکنه و در نتیجه اونها
رو به از انسانیت خلق بکنه یعنی اونها رو
اون مفهوم انسانیت که در حقیقت بنیاد حقوق
بود اونو کاملاً نادیده بگیره و در نتیجه
آدمها و شهروندان تبدیل بشن به به قول
هانرن فلوس یک امور زائد یک یعنی
زائدههای انسانی یعنی اینا فاقد شخصیت
اخلاقی و فاقد شخصیت حقوقی هستن یعنی
قوانین بر اینها انتباق نداره یعنی حتی
حکومت یعنی شما در وقتی که تبعیض قائل
میشید یعنی به حق قائ اعتقاد دارید دیگه
تبعیض نابرابری نمیدونم حتی سرکوب
پناهندگان کسانی هستن که حتی سرکوب هم
نمیشن. تبعیض هم در موردشون وجود نداره.
نابرابری هم در موردشون وجود نداره. چون
اینها انسانیت ندارن. فاقد انسانیتن. مثل
اینکه ما درباره کوهها نمیگیم نابرابری
که ما در برابر مثلاً درخت نمیگیم که
نابرابری بین درخت و انسان. نه درخت اصلاً
یه چیز دیگهست. بنابراین وقتی که شما
انسانها رو به عنوان زائده در نظر گرفتین
و از شخصیت حقیقی و شخصیت اخلاقی و شخصیت
سیاسی خلق کردیم در نتیجه اصلاً نابرابری
من نمیده به همین دلم هست که حکومتها هیچ
مسئولیتی
چیز نمیکنن ابرا به عهده نمیگیرن در مورد
پناهندهها همین وضعیتی که در ایران در
مورد افغانستانیا به وجود اومد با همین
دلیل دیگه حکومت هیچ مسئولیتی نمیپذیره
یا در دیگر کشور اما
ما توجه داشته باشه که ما اصلاً راجع به
کشورهای خودمون صحبت نمیکنیم، راجع به
کشورهای اروپایی حرف میزنیم و آمریکا.
کمکم مسئله مهاجرت تبدیل شد به یک مسئله
یک بحران بزرگ برای دولتها
که این دولتهایی که بر اساس اصول
دموکراسی لیبرال
معنا شده بودن در حقیقت با این چالش مواجه
بودن که چگونه میتونید شما
یک دولت مست به اصطلاح مستقل و دارای
حاکمیت داشته باشید یعنی یه ساورن استیت
یا ساورن گورنمنت باشید و در عین حال
بتونید اصول انسانی رو رعایت بکنید و با
دیگران به همون
حقوق انسانی قائل باشید که برای شهروندان
خودتون
خب این تبدیل شد به یک مسئله هم اخلاقی و
هم سیاسی بزرگ که در حقیقت فلسفه مهاجرت
رو میسازه یعنی الان در بین فلاسفه سیاسی
در جهان در حقیقت یه نوع توافقی وجود داره
که سیاستهای های دولتها در زمینه مهاجرت
خلاف حقوق انسانیه و در نتیجه ما باید
نیازمند یک بازنگری اساسی هستیم در مفهوم
حق انسان به نحوی که بتونه مسئله مهاجرت
رو از این تناقضهایی که امروزی داره و
سیاستهایی که دولتها دارن ما داریم راجع
به دولتهای غربی حرف میزنیم ما رو حل
بکنه. بنابراین نظریههای بسیار متفاوتی
در زمینه حقوق بشر به وجود آمده که اون
مفهوم سنتی حقوق بشر رو دیگه به پایان
داده. هانرنت کسی بود که برای اولین بار
یا از کسانی بود که در قرن بیستم برای
اولین بار از پایان حقوق بشر صحبت کرد.
گفتین حقوق بشر به هیچ درد نمیخوره به
خاطر اینکه شما دارید از حق انسان حرف
میزنید. حقی که حکومتها میتونن به
راحتی نادیده بگیرن. بنابراین این آدم
باید حق
داشت داشتن داشته باشه. یعنی رات تو را
یعنی حق داشتن حق داشته باشه و این لازمش
اینه که شما اصلاً یک بازنگری فلسفی
بنیادی بکنید در مفهوم حق.
حالا در این زمینه من اشاره میکنم من یک
کانت یک جستار خیلی مهمی داره به نام
درباره صلح جاودان که یاسپرس اونو شرح
کرده و من اونو ترجمه کردم و میتونید در
هم سایت آسو اونو پیدا بکنید هم توی
تلگرام من اونجا یه بخشی داره که کانت
صحبت میکنه در مورد در حقیقت
[موسیقی]
به اصطلاح اینکه شما یعنی دیدگاه کانت یک
دیدگاه همزمان ناسیونالیستی و کازموپولیتر
هست جهان وطن هست میگه که شما در عین
اینکه باید حاکمیت ملی داشته باشید در عین
حال باید یک رویکرد جهان وطنی داشته باشید
و اصل هاسپیتالیتی یعنی اصل مهماننوازی
اصل اینکه شما موظفین به اینکه و انسانها
حق مهاجرت دارن. یعنی وقتی که ما مثلاً
میگیم که چرا ما یعنی دولتها الان خودشون
رو مجاز میدونن که به انواع و اقسام
بهانهها
پناهجویان رو اخراج کنن یا کسانی که طالب
مهاجرت هستن درخواست مهاجرتشون نادیده
بگیرن. اینا حق خودشون میدونه. کانت عکسش
میگه میگهین مهاجر هست که حق مهاجرت داره.
و این شما هستید دولت هست دولتها هستن که
وظیفه هاسپیتالیتی دارن حالا من راجع به
این مفهوم هاسپیتالیتی و بعد دریدا یک آ
میدونین که این تو فلسفه دریدا
هاسپیتالیتی خیلی مفهوم مهمیه یکی از
محورهای اصلی فلسفه سیاسی دریداست و دریدا
یک سخنرانی خیلی مهمی داره توی اورشلیم
راجع به این موضوع و دیدگاه آرنتو مطرح
میکنه و صحبت میکنه که حالا من حالا توی
جلسه دیگه اگر فرصت باشه راجع به اون
سخنرانی صحبت بکنم چون اون سخنرانی اکسپند
شده و خیلی یک مقاله خیلی طولانی بدل شده
بنابراین حالا از اینها که بگذریم فقط
خواستم اشاره بدم به این موضوع که چقدر
موضوع وسیع هست ولی اجازه بدید که من برای
شما یک متن رو بخونم و بعد در حقیقت
بیشتر این جلسه رو بگذاریم برای اینکه
ترقیب بشیم به اینکه به این موضوع جدی
نگاه بکنیم. بنابراین ما برای آینده
ایران، برای آینده افغانستان و برای آینده
همه کشورها نمیتونیم از حقوق بشر حرف
بزنیم مگر اینکه از مسئله مهاجرت شروع
میکنیم. یعنی مسئله مهاجران مسئله
بنیادیست. بنابراین شما به محض اینکه از
حق حرف میزنین یا از انسانیت حرف میزنین
باید بگین که مهاجررو اینجا چه کجا می
پناهنده رو شما چه جایگاهی میدید به اینا
وقتی انسانیت میگید آیا این انسانیت بین
مثلاً شهروند ایرانی انسانیتش بیشتر از یک
پناهجوی افغان هست یا چی در حقیقت این
اونوقت خیلی پرسشها رو مطرح میکنه
بنابراین شما نمیتونید قانون اساسی
بنویسید نمیتونید
از هر انسان صحبت صحبت بکنید مگر اینکه
مسئله مهاجرت رو مهاجرت رو تبدیل به یک
مسئله فلسفی بکنید. خب من یه متنی برای
شما میخونم که این متن خیلی متن مهمیه و
هزاران کتاب و مقاله راجع بهش نوشته شده.
زمانی که ۲ سال بعد از اینکه هان آرنت هان
آرنت سال ۱۹۴۱
وارد نیویورک میشه یعنی در حقیقت مهاجر
میشه تعبی میشه پناهجو میشه در حقیقت و
در
خب قبلاً فرانسه بود بعد می اسپانیا منتها
خب یه به عنوان یک یهودی
نه در فرانسه و نه در آمریکا شرایط بهتر
در چندان بهتر از آلمان نبود یعنی یهودیا
احساسات ضد یهودی و رفتار ضد یهودی کاملاً
بارز بود من از یکی از دوستای یهودی هم
شنیدم که گفت که یه
مرد حدوداً مثلا ۷۰ سالهست میگفت من یادمه
رو بعضی از
رستورانا سردرش منویسن
نه ورود یهودی و سگ ممنوع ما
خب آرنت اینو سال ۱۹۴۳
این مقاله رو نوشته در یک مجله خیلی خیلی
خیلی مجله
ناشناخته و خیلی
چیز ولی خب مقاله خیلی مهم شده و حالا من
هم من از روی ترجمه فارسی میخونم که خانم
مژگان جعفری ترجمه کرده و در حقیقت ه سال
بعد
نازیسم سقوط میکنه. یعنی در زمان اوج
قدرت نازیسم هست و
از منظر یک یهودی آواره و پناهنده نوشته
شده که در حقیقت داستان همه ما هم میتونه
باشه.
اسم این مطلب هست ما پناهندگان.
انور موافق هستید بخونیم؟
بله کاملاً خیلی هم مشتاقیم بشنویم
اول از همه اینکه ما دوست نداریم پناهنده
خطاب شویم خودمان خودمان را تازه واردها
یا مهاجران صدا میکنیم روزنامههایمان
روزنامههای آمریکاییهای آلمانیزبان
هستند و تا جایی که میدانم جماعت از
هیتلر زخم خورده هرگز باشگاهی تأسیس نکرده
است که اسمش گویای این مطلب باشد که
اعضایش پناهنده است.
پناهنده کسیست که به دلیل اعمال خاصی که
صورت میدهد یا عقاعد سیاسی خاصی که دارد
به سمت تقاضای پناهگاه سوق دادهش میشود.
خب درست است که ما مجبور بودیم در
پیناهگاه باشیم اما عملی صورت ندادهایم و
خیلیهایمان هرگز رویای داشتن عقیده
رادیکال را هم در سر نداشتهایم.
با ما معنای لغت پناهنده عوض شد. حالا
پناهندگان آن دسته از ما هستند که آنقدر
بدقبال بودهاند که بدون امکانات به کشوری
جدید آمده و محتاج کمک کمیتههای
پناهندگان شدن.
قبل از اینکه این جنگ شروع شود ما نسبت به
پناهنده خوانده شدن حساستر هم بودیم.
تمام تلاشمان را میکردیم به بقیه مردم
ثابت کنیم که فقط مهاجرانی معمولی هستیم.
تصریح میکردیم که اراده آزاد خود را به
کشورهایی که انتخاب کردهایم وا میگذاریم
و وضعیتمان و هر آنچه را که ربطی با
مشکلات به اصطلاح یهودی داشت انکار
میکرد. بله. ما مهاجران و تازه واردانی
هستیم که کشورمان را ترک کردهایم. حالا
حال یا چون از یک روز فرخنده به بعد دیگر
مناسب اقامتمان نبود و یا به دلایلی صرفاً
اقتصادی
میخواستیم زندگیهایمان را از نو بسازیم.
همش همین بود. کسی که میخواهد زندگیش را
از نو بسازد باید قوی و خوشبین باشد. به
همین خاطر است که ما خیلی خوشبین هستیم.
در واقع خوشبینی ما ستودنیست. داستان
نبرد ما دست آخر مشهور شده است. ما
خانههایمان را از دست دادیم که مایعون
انس و الفتمان با زندگی روزمره بودند.
شغلهایمان را از دست دادیم که به ما این
اطمینان را میبخشیدند که فایدهای در
جهان داریم. زبانمان را از دست دادیم که
مایع طبیعی بودن عکسالعملها سادگی
اشارات و بیان بیتکلف احساساتمان بود.
بستگانمان را در گتوهای لهستانی جا
گذاشتیم و بهترین دوستانمان در
اردوگاههای کار اجباری کشته شدن و این
بدن معناست که زندگی شخصی ما از هم گسیخته
شد. با این حال به محض آنکه نجات یافتیم و
بسیاری از ما چندین بار نجات یافتن
زندگیهای جدیدمان را شروع کردیم و تلاش
کردیم تا آنجا که ما ممکن بود با دقت از
نسایح خوب ناجیانمان پیروی کنیم. به ما
گفته شد فراموش کنیم و ما سریعتر از آنچه
کسی بتواند خیالش را هم بکند فراموش
کردیم.
در طریقی دوستانه به ما یادآوری شد که
کشور جدید قرار است خانه تازه ما باشد و
ما هم بعد از گذران ۶ هفته در آمریکا یا
فرانسه تظاهر کردیم فرانسوی یا آمریکایی
هستیم. خوشبینتر خوشبینترهایمان
حتی تا آنجا پیشرفتند که بگویند زندگی
قبلیشان در تبعیدی ناخودآگاه گذشته است و
تنها کشور جدیدشان است که طعم خانه واقعی
را بد آنها چشانده است. درست است. گاهی
که به ما گفته میشود شغل پیشینمان را
فراموش کنیم، اعتراض میکنیم و اگر
استانداردهای اجتماعیمان در معرض خطر است
هنوز برای من دشوار است که ایدآلهای
سابقمان را دور بریزیم. اما با زبان مشکلی
نداریم. خوشبینها بعد از یک سال مجاور
میشوند که انگلیسی را درست مثل زبان
مادریشان سخن میگویند و فقط بعد از ۲ سال
با جدیت تمام قسم میخورند که انگلیسی را
بهتر از هر زبان دیگر صحبت میکنند.
آلمانی زبانیست که به سختی به خاطرش
میآورد. ما به منظور فراموشی هرچه
نتیجهبخشتر
ترجیح میدهیم از هر اشارهای به
تجربیاتمان در اردوگاههای کار و اقامت
اجباری در سراسر اروپا پرهیز کنیم. چون
اشاره به این تجربیات ممکن است به عنوان
نشانهای دال بربینی یا بیاعتمادی به و
به وطن جدید تفسیر شود. علاوه بر این هر
از چندگاهی به ما یادآوری میشود که کسی
دوست ندارد به این چیزها گوش دهد. جهنم
دیگر فانتزی یا باوری مذهبی نیست بلکه
چیزیست که درست به اندازه خانهها، سنگها
و درختان واقعیست. ظاهراً هیچکس
نمیخواهد بداند که تاریخ معاصر گونه
جدیدی از وجود انسانی را خلق کرده است.
گونهای که دشمنانش او را به اردوگاه کار
اجباری میاندازند و دوستانش به
اردوگاههای اقامت اجباری.
حتی در میان خودمان نیز از این تجربیات
حرفی به میان نمیآوریم. به جای حرف زدن
از این تجربهها راه خودمان را برای تصاحب
آیندهای نامعلوم کشف کردهایم و از آنجا
که همگان همگان طرح میریزند و آرزو
میکنند و امید میورزند، ما نیز چنین
میکنیم. با این حال از این حالات عام
انسانی که بگذریم تلاش میکنیم معمای
آینده را به نحوی علمی کشف کنیم. بعد از
آن همه بدبیاری میخواهیم با قطع و یقین
به پیش بتازیم. به همین خاطر زمین را با
همه عدم قطعیاتش پشت سر میگذاریم و چشمان
را به بالا به سوی آسمان میدوزیم.
ستارگان به ما میگویند و نه روزنامهها
که هیتلر کی شکست خواهد خورد و کی قرار از
شهروند آمریکا شوید. به نظر ما ستارگان از
تمامی دوستانمان
ناصحینی قابل اعتمادترند. ستارگان به ما
میگویند که کی قرار است با حامیانمان
ناهار بخوریم و در چه روزی بیشترین شانس
را برای پر کردن پرسشنامههای بیپایانی
داریم که زندگی فعلیمان به آنها بستگی
دارد. گاهی حتی نه بر ستارگان بلکه بر
خطانمان یا نشانههای دستخطمان تکیه
میکنیم. بنابراین کمتر در خصوص وقایع
سیاسی و بیشتر در خصوص خودای عزیزمان
میآموزیم. با این حال تحلیل روانی هم تا
حدی از مد افتاده است. آن روزهای شاد
گذشتهاند. دورانی که بانوان و آقایان
طبقه ممتاز درباره خطاهای اجتماعی دوران
طفولیتشان گفتگو میکردند. آنها دیگر
سرگذشت روح را نمیخواهند. تجربیات واقعی
مو را بر تنشان سیخ میکند. دیگر حاجتی به
تلسم کردن گذشته نیست. گذشته به حد کافی
در قلب واقعیت تلسب شده است.
بنابراین ما برای احضار ارواح آینده به
غیر از خوشبینی صریحمان از انواع و اقسام
حقههای جادویی هم استفاده میکنیم.
من نمیدانم چه خاطرات و افکاری شبها در
رویاهای ما چرخ میخورند و جرت نمیکنم
این سؤال را از کسی بپرسم چون من هم ترجیح
دادهام خوشبین باشم.
اما گاهی خیال میکنم که شاید ما دستکم
شبها به مردگانمان فکر کنیم یا شعرهایی
را که زمانی عاشقشان بودیم به خاطر آوریم.
من حتی میتوانم این را درک کنم که
دوستانمان در ساحل غربی آمریکا در طول جنگ
ایدههای شگرفی مثل این داشتهاند که ما
نه فقط شهروندان آینده بلکه دشمنانی خارجی
هستیم. البته وقتی اوضاع بهتر شد ما فقط
از منظر فنی دشمنان خارجی بودیم. تمام
پناهندگان این را میدانند. اما در روزهای
سیاه که دلایل فنی مانع ترک وطنمان
میشدند، اجتناب کردن از افکار تی تیره و
تار در باب نسبت میان نکات فنی و واقعیت
ساده نبود. نه.
یک جای خوشبینی ما میلنگد. در میان ما
خوشبینهای عجیبی هستند که سخنرانیهای
خوشبینانه بسیاری ایراد کردند و بعد به
خانه رفتند و شیر گاز را بازگذاشتند یا
خودشان را از آسمان خراش پایین انداختند.
به نظر میرسد که این خوشبینها ثابت
کردهاند که نشاط فرضی ما بر آمادگی
پرمخاطره برای مرگ بنیاد دارد. ما که با
این باور پرورش یافتهایم که زندگی
بالاترین خیر و مرگ بزرگترین وحشت است، به
شاهدان و قربانیان وحشتی عظیمتر از مرگ
بدل شدهایم. بی آنکه حتی قادر باشیم
ایدآلی بالاتر از زندگی کشف کنیم.
بنابراین اگرچه مرگ وحشت خود را برای ما
از دست داده است نه مشتاق آنیم و نه قادر
با آن که زندگیهایمان را در راه یک هدف
به مخاطره بیاندازیم. پناهندهها به جای
آنکه بجنگند و به این بیاندیشند که چگونه
مهیای جنگ متقابل شوند به آرزوی مرگ برای
دوستان و اقوامشان خو گرفتهاند. اگر کسی
بمیرد با شادمانی تصور میکنیم که از
تمامی مشکلات مسونیت یافته است. عاقبت کار
بسیاری از ما بد آنجا میرسد که تنها
میتوانیم آرزو کنیم که از خطرات مسول
باشیم.
از زمان حمله هیتلر به اتریش در سال ۱۹۳۸
دیدهایم که خوشبینی زبانآور چگونه
میتواند بدبینی بیزبان را مقهور کند. با
گذشت زمان وضع ما بدتر شد. هم خوشبینتر
شدیم و هم تمایلمان به خودکشی بیشتر شد.
یهودیهای تحت حاکمیت شوشنیک چنان سرسنه
بودند که هر ناظر بیطرفی نشاطشان را
ستایش میکرد. اینکه آنها عمیقاً متقاعد
شده بودند که قرار نیست چیزی بر سرشان
بیاید امریست واقعاً غریب وقتی نیروهای
آلمانی به اتریش حمله کردن و همسایگان
غیریهودی به خانههای یهودیان حمله کردن
یهودیان اتریش شروع به خودکشی کردن
دوستان یهودی ما برخلاف سایر
خودکشیکنندگان
توضیحی برای عمل خود به جای نگذاشتند و
علیه جهانی که انسانی مستعسل را وا داشته
بود در چند روز آخر عمرش با سرزندگی حرف
بزند و عمل کند نه کیفرخواستی اقامه کردند
و نه اتهامی نامههای به جامانده از این
خودکشیکنندگان اسنادی بیمعنا و عادیاند
بدین ترتیب خطابههای عزاداری که ما بر سر
قبور آنها ایراد میکنیم نیز مختصر
شرمزده و امیدوارانهاند.
کسی اعتنایی به انگیزهها ندارد. انکار
انگیزهها بر همگی ما روشن است. انگار
انگیزهها بر همگی ما روشن.
کسی اعتنایی به انگیزهها ندارد. انگار
انگیزهها بر همگی ما روشنت.
من از حقایقی حرف میزنم که محبوبیت اندکی
دارند و برای اثبات حقانیت موضعم حتی یکی
از استدلالهایی که انسان اعداد مدرن را
متأثر میکنند به کار نبستهاند. یهودیانی
که با خشم وجود امت یهود را انکار
میکنند، شانس واقعبینانهای برای نجات
به ما میدهند. تا جایی که پای اعداد در
میان است، آنها میتوانند ثابت کنند که
فقط تعداد معدودی از یهودیان مجرم هستند و
یا اینکه در جریان جنگ بسیاری از یهودیان
به عنوان میهندوستانی خوب کشته شدند. به
لطف زحمات آن برای نجات زندگی آماری امت
یهود میدانیم که یهودیها کمترین نرخ
خودکشی را در میان تمامی ملل متمدن دارند.
من کاملاً مطمئنم که این اعداد دیگر صادق
نیستند اما نمیتوانم حرفم را با اعدادی
تازه اثبات کنم. با این حال میتوانم حرفم
را با اتکاب تجربیات جدید ثابت کنم. این
روش تنها ممکن است برای شکاک کافی باشد.
روحهایی که هرگز کاملاً متقاعد نشدهاند
که اندازه جمجمه میتواند طرح دقیق محتوای
آن را نشان دهد با یا آمارهای جرم و جنایت
میتوانند سطح دقیق اخلاق ملی را نمایان
کنند. با این حال امروز یهودیان اروپا هر
کجا که باشند دیگر بر اساس قوانین آماری
زندگی نمیکنند. خودکشی نه تنها میان
وحشتزدگان برلین، وین، بخارست و پاریس
بلکه در نیویورک، لسآنجلس، ونس آیرس و
مونتویدو رخ میدهد.
از سوی دیگر از خودکشی در گتوها یا
اردوگاههای کار اجباری گزارشهای اندکی
هست. درست است که از وضعیت این اماکن در
سراسر لهستان گزارشهای اندکی در دست
داریم اما از وضع اردوگاههای کار اجباری
در آلمان و فرانسه به خوبی آگاهیم.
به عنوان مثال در اردوگاه گورس که من برای
مدتی شانس اقامت در آن را داشتم، تنها یک
بار حرف خودکشی به میان آمد و آن یک بار
هم پیشنهادی برای اقدامی جمعی بود. نوعی
اعتراض برای آزردن فرانسویها. اما یکی از
ما خاطرشان کرد که ما و فرانسویها به هر
حال در یک قایق هستیم و ناگهان حال و هوای
عمومی فروکش کرد و به تحوری بیام برای
زندگی بدل شد. عقیده عموم افراد بر آن است
که اگر شخص در مواجهه با رویدادی عمومی
واقعه را یکسره شخصی تفسیر کند و آن را
ناشی از بدشانسی بداند و از سر همین تفسیر
شخصی به زندگی شخصی و فردی خود پایان دهد
به طرز نامتعارفی غیراجتماعی و بیقید
بوده است. اما همین افراد همین که به
زندگیهای فردی خود پا میگردند با مشکلات
ظاهراً فردی روی میشوند و باری دیگر به
خوشبینی دیوانهوار که پهلو به پهلوی
ناامیدی ایستاده است روی میآورند. ما
نخستین یهودیان غیرمذهبی تاریخ بودیم که
شکنجه شدیم و نخستین کسانی بودیم که نه
فقط در اوج سیهروزی با خودکشی پاسخ
دادند.
شاید حق با فیلسوفان است که میگویند
خودکشی آخرین ضمانت والای آزادی بشر است.
اگرچه آزاد نیستیم که حیات خود را در
جهانی که در آن زندگی میکنیم خلق کنیم،
با این حال آزادیم که حیات را به دور
افکنیم و جهان را ترک کنیم. بیشک یهودیان
زاهد معاب نمیتوانند این آزادی منفی را
درک کنند. آنها خودکشی را به مثابع قتل
میفهمند. به مسابع صورت دادن فعلی که
انسان هرگز قادر به انجام آن نیست. دخالت
در حقوق خالق خدا عمر را بخشیده و خودش هم
میگیرد و حتماً اضافه خواهند کرد با
رخشمع دنای متبرک باد نام خدا برای آنها
خودکشی همچون قتل هجومی کفرآمیز علیه خلقت
به مثابع یک کل است انسانی که خود را
میکشد میگوید که زندگی ارزش زیستن ندارد
و جهان شایسته پناه دادن به او نیست با
این حال خودکشی کنندگان ما عثیانگرانی
دیوانه
که تمرد از زندگی و جهان را فریاد میزنند
و تلاش میکنند تمامی جهان را در وجود خود
بکشن نیستند. خودکشیهایشان
راهی خاموش و بیادعا برای ناپدید شدن
است. گویی برای راه حل خشنی که برای
مشکلای مشکلات شخصیشان یافتهاند عذرخواهی
میکنند. به نظر عموم آنها وقایع سیاسی
ربطی به سرنوشت شخصیشان ندارد. در زمانه
خوشی و غم تنها به مسائل شخصی خود باور
داشتاند و حال کمبودی اسرارآمیز را در
وجود خود کشف میکنند که مانع پیشرفتشان
میشود. از عوان کودکی خود را سزاوار
برخورداری از برخی استانداردهای اجتماعی
دانستهاند و اگر حالا نتوانند این
استانداردها را حفظ کنند، به وجود خود
همچون شکست مینگند. خوشبینیشان تلاشی
برای بالاگه داشتن سرشان از سطح آب است.
در پس ظاهر سرزندهشان دائماً با احساس
نومیدی از خود میجنگند و عاقبت به خاطر
گونهای خودخواهی میمیرند.
ما اگر نجات یابیم احساس میکنیم تحقیر
شدهایم و اگر به ما کمک شود احساس
میکنیم خوار شدهایم. همچون انسانی
دیوانه برای زندگیهای خصوصی و سرنوشتهای
فردیمان میجنگیم. چون از این هراسانیم که
به پارهای از خیل گدایان یهودی بینوا
تبدیل شویم. گدایان یهودی که بسیاری از ما
بشردوستان سابق آنها را به خوبی در خاطر
داریم. همانگونه که یک روز نتوانستیم
بفهمیم که اصطلاح گدای یهودی سمبلی از
تقدیر یهودیست و نه فرد نگونبخت. امروز
هم نمیتوانیم خود را سزاوار همبستگی
یهودی بنامیم. نمیتوانیم درک کنیم که ما
به شخصه به اندازه تمامی امت یهود مهم
نیستیم و گاهی این عدم فهم عدم فهم ما
قویاً از جانب حامیانمان تقویت میشود. من
مدیر خیریه بزرگ در پاریس را در خاطر دارم
که هر وقت کارتی از جانب روشنفکر آلمان
یهودی با عنوان گریز ناپذیر دکتر دریافت
میکرد، عادت داشت با صدای بلند فریاد
سردد: آقای دکتر، آقای دکتر، آقای گدای
یهودی، آقای گدای یهودی
نتیجهای که ما از چنین تجربیات
ناخوشایندی گرفتیم به قدر کفایت ساده بود.
اینکه دکترای فلسفه داشتن دیگر ارضایمان
نمیکنن.
یاد گرفتیم که شخص برای ساختن زندگی جدید
باید اول زندگی قبلیاش را بهبود بخشد.
داستان کوچکی برای توصیف رفتار ما ابداع
شده است. سگ پاکوتاه مهاجری غرق در اندوه
شروع به صحبت میکند. یک زمانی من سگی از
نژاد سن برنارد بودم.
دوستان جدید ما که غرق معاشرت با ستارگان
و آدمهای مشهور به زحمت قادر به درک این
نکته هستند که در بن توصیف ما از جلال و
شکوه گذشتهمان حقیقتی انسانی نهفته است.
یک وقتی ما کسانی بودیم که آدمها بهشان
اهمیت میدادن. دوستانمان به ما عشق
میورزیدن و حتی صاحبخانههایمان
میدانستند که اجاره بهای من را مرتب
پرداخت میکنیم.
یک وقتی میتوانستیم غذایمان را بخریم و
در جاده برانیم بدون آنکه به ما گفته شود
نامطلوب هستیم. ما از وقتی هیستریک شدیم
که روزنامهنگارها شروع به شناساییمان
کردن و در تریبونی عمومی بهمان اعلام کردن
که باید وقتی به خرید نان و شیر میرویم
دست از نامطلوب بودن برداریم.
حیران بودیم که چگونه باید این کار را
بکنیم. ما از قبل هم در هر لحظه از حیات
روزمرهمان به طرز لعنتباری مراقب بودیم
که مبادا کسی حدس بزند چه کسی هستیم؟ چه
نوع گذرنامهای داریم جواز تولدمان کجا
صادر شده است؟ مراقب بودیم که مبادا کسی
حدس بزند که هیتلر از ما خوشش نمیآید.
تمامی تلاشمان را کردیم تا در جهانی جا
بیفتیم که وقتی میخواهی قضایت را بخری
باید از منظر سیاسی هوشیار باشی.
در چنین شرایطی سنبر برنارد بزرگ و
بزرگتر میشود. هیچوقت نمید نمیتوانم
مردی جوان را فراموش کنم که وقتی از او
انتظار میرفت کار مشخصی را قبول کند، آه
کشید و گفت: شما نمیدانید با چه کسی حرف
میزنید.
من در فروشگاهی بزرگ در لندن مدیر یک بخش
بودم اما شاهد نومیدی عمیقتر مرد اما
شاهد نومیدی عمیقتر مردی میانسال هم
بودم. کسی که به تغییرات ویپایان کمک
کمیتههای مختلف تن داد تا نجات یابد و
عاقبت فریاد سر داد و هیچکس در اینجا
نمیداند من که هستم.
هیچکس با او به مثابع انسانی محترم رفتار
نکرده بود و او هم شروع کرده بود به ارجاع
دادن به شخصیتهای بزرگی که میشناخت و
روابط مهمی که داشت. به سرعت آموخته بود
که در این جهان پذیرفته شدن به عنوان مردی
بزرگ
سادهتر از پذیرفته شدن به مثابع وجودی
انسانیست.
هرچه ما در تصمیمگیری درباره اینکه چه
کسی هستیم و یا در زندگی کردن آنطور که
دوست داریم کمتر آزاد باشیم بیشتر تلاش
میکنیم بیشتر ببخشید هرچه ما در
تصمیمگیری درباره اینکه چه کسی هستیم و
یا در زندگی کردن آنطور که دوست داریم
کمتر آزاد باشیم بیشتر تلاش میکنیم ظاهری
از برای خود بتراشیم و در پس این ظاهر
حقایق را پنهان کنیم ما نقش بازی کنیم
بیشتر تلاش میکنیم ظاهری از برای خود بس
بتراشیم و در پس این ظاهر حقایق را پنهان
کنیم و نقش بازی کنیم ما از آلمان بیرون
رانده شدیم چون یهودی بودیم اما هنوز کمی
از عبورمان از مرز فرانسه نگذشته بود که
آلمانی شدیم
حتی به ما گفته شد که اگر مخالف تئوریهای
نژادی هیتلر هستیم باید این عنوان را
بپذیریم در عرض ۷ سال بعدی ما نقش مذحک
کسی را ایفا کردیم که میخواهد فرانسوی
شود یا دستکم شهروند آینده فرانسه باشد.
اما با آغاز جنگ تمامیمان به عنوان آلمانی
تحت نظر قرار گرفت. با این حال در همین
اثنا بعضی از ما چنان فرانسویان وفاداری
شده بودن که حتی نمیتوانستیم در
محضرانها سامان دولتی فرانسویها را نقد
کنیم. بنابراین ناچار بودیم بگوییم که
زندانی شدن اشکالی ندارد. ما نخستین
زندانیان داوطلبی بودیم که تاریخ به چشم
خود دید. پس از تصرف کشور به دست آلمانها
فقط کافی بود دولت فرانسه عنوان را تغییر
دهد. به زندان افتاده بودیم چون آلمانی
بودیم و حالا آزادمان نمیکردن چون یهودی
بودن.
در سراسر جهان همین ماجرا از نوع و از نوع
تکرار شده.
در اروپا نازیها اموالمان را مصادره
میکردند و در برزیل باید همچون
وفادارترین اعضای پیروی قانون ملیت آلمانی
۳۰ از اموالمان را به دولت واگذار
میکردیم. در پاریس نمیتوانستیم بعد از
ساعت ۸ خانههایمان را ترک کنیم چون یهودی
بودیم و در لسآنجلس محدودمان میکردن چون
دشمنان خارجی محسوب میشدیم. هویت ما چنان
به سرعت تغییر میکرد که هیچکس
نمیتوانست پی ببرد واقعاً چه کسی هستیم.
بدبختانه وقتی با یهودیان ملاقات میکردیم
اوضاع بهتر نبود. یهودیان فرانسه با جزمیت
معتقد بودن که تمام یهودیانی که از آن سوی
راین میآیند لهستانی هستند. یهودیان
آلمان هم یهودیان آن سوی راین را یهودیان
شرقی مینامیدن. اما یهودیانی که واقعاً
از شرق اروپا میآمدند با برادران
فرانسوییشان موافق نبودن و آلمانیها را
جیک می مینامیدن. فرزند فرزندان این ضد
جیکها یعنی نسل دوم یهودیان اروپای شرقی
که در فرانسه دنیا آمده بودن و چنانکه
باید و شاید خود را همانند فرانسویان
ساخته بودن از عقائد طبقات ممتاز یهودی
فرانسه تبعیت میکردن. بدین ترتیب ممکن
بود که در یک خانواده واحد پدر خانواده
شما را یهودی آلمانی را جک خطاب کند و پسر
خانواده
لهستانی بداند بداندهتان
از زمان شروع جنگ و فاجعهای که بر سر
یهودیان اروپا آمده بود صرف واقعیت
پناهنده بودنمان مانع از امتزاج ما با
جامعه یهودیهای بوبین شد بعضی استثناها
فقط قاعده را ثابت میکنند. قواعد نانوشته
قواعد نانوشته اجتماعی هیچوقت در مله عام
تصدیق نمیشوند ولی تأثیری عظیم بر افکار
عمومی دارند و این افکار و اعمال خاموش
بسیار بیشتر از اعلان رسمی مهماننوازی به
اعلان رسمی مهماننوازی و نیت خیر بر
زندگی روزمره ما اثر میکرد.
انسان حیوانیست اجتماعی و وقتی بندهای
اجتماعی بریده میشوند زندگی دیگر برای او
ساده نیست. سنجهای اخلاقی در بستر اجتماع
آسانتر سیانت میشوند. اشخاص اندکی واجد
این قدرتند که در شرایطی که وضعیت
اجتماعی، سیاسی و حقوقیشان کاملاً مختل
میشود، شرافت خود را حفظ کنند. بسیاری از
ما به جای حفظ شرافتمان تصمیم گرفتیم
هویتمان را عوض کنیم و این رفتار عجیب حتی
اوضاع راسیتر کرد. آشفتگی که ما در آن
زندگی میکنیم تا حدی حاصل اعمال خود
ماست.
یک روز یک نفر داستان واقعی مهاجران یهودی
آلمان را خواهد نوشت و او باید از توصیف
آقای کهن از برلین آغاز کند. کسی که همیشه
۱۵۰ آلمانی بود. یک فوق وطنپرست آلمانی.
اما در سال ۱۹۳۳ آقای کهن مجبور شد به
پراگ پناهنده شود و خیلی فوری به یک
وطنپرست چک بدل شد. به همان وفاداری و
راستی که زمانی وطنپرستی آلمانی بود.
زمان گذشت و در سال ۱۹۳۷
دولت چک که از قبل تحت فشار نازیها بود
شروع به اخراج پناهندگان یهودیش کرد و به
این واقعیت بیاعتنایی کرد که آنها خیلی
سفت و سخت خودشان را شهروندان آینده چک
میدانستند. آقای کهن داستان ما به وین
رفت. برای سازگار کردن خودش آنجا
وطنپرستی قاطعانه اتریشی میاز بود.
وطنپرستی قاطعانه اتریشی مورد نیاز بود.
هجوم آلمان آقای کهن را ناچار کرد اتریش
را هم ترک کند. او در مقطعی نامناسب به
پاریس رسید و هرگز جواز اقامت دائمی به
دست نیاورد. آقای کهن که از پیش در آرزو
اندیشی ماهر شده بود تدابیر اداری را
نادیده گرفت و خودش را متقاعد کرد که
زندگی آینده خود را در فرانسه سفری خواهد
کرد. بنابراین از طریق هویت بخشیدن به خود
با عبارت نیای ما که من نمیدونم یه کلمه
عجیبی مقدمات سازگاری خود با ملت فرانسوی
را فراهم کرد. فکر میکنم بهتر است از شرح
ماجراهای بعدی آقای کهن چشمپوشی کنم تا
وقتی که آقای کهن تصمیم خود را نگرفته است
تا آن چیزی باشد که واقعاً هست. یک یهودی
هیچکس نمیتواند تمامی تغییرات
دیوانهواری را که او هنوز در پیشاروی خود
دارد پیشگویی کند.
تا وقتی که آقای کهن تصمیم خود را نگرفته
است تا آن چیزی باشد که واقعاً هست یعنی
یک یهودی هیچکس نمیتواند تمامی تغییرات
دیوانه را که او هنوز در پیشارویی خود
دارد پیشگویی کند.
انسانی که میخواهد خود را گم کند
درم مییابد که امکانات وجود انسانی
بینهایت هستند همانقدر که خلقت بینهایت
است. اما سربرآوردن از شخصیت نوع، دشوار و
به اندازه خلقت مجدد جهان معیوسکننده
است. با هر آنچه ما انجام میدهیم و با هر
آنچه تظاهر میکنیم هستیم، تنها خواست
دیوانهوارمان برای تغییر برای یهودی
نبودن را افشا میکنیم. تمامی فعالیتهای
ما در جهت تحقق این غایت است. ما
نمیخواهیم پناهنده باشیم چون نمیخواهیم
یهودی باشیم. تظاهر میکنیم که
انگلیسیزبانیم. چون مهاجران آلمانیزبان
این سالها یهودی قلمداد میشوند. خود را
بیملیت نمیخوانیم چون اکثر انسانهای
بیملیت جهان یهودین. ما کامیاب نشدیم و
کامیاب نخواهیم شد. در زیر حجاب خوشبینی
ما میتوانید به سادگی غم نومیدکننده
همانندسازان را همیز دهید.
با ما از آلمان آمدگان لغت همانندسازی
معنای فلسفی عمیقی یافت. به زحمت
میتوانید درک کنید که ما چقدر جدی در پی
همانندسازی بودیم. همانندسازی به معنای
سازگاری ضروری. با کشوری که بر حسب تصادف
در آن به دنیا آمدیم یا با زبانی که بر
حسب تصادف به آن سخن میگوییم نیست. ما به
نحو کلی با همه چیز و همه کس سازگار
میشویم. این طرز برخورد یک وقتی با شنیدن
جملات یکی از هممیهنانم که ظاهراً بلد
بود چطور احساساتش را بروز دهد کاملاً
برایم روشن شد. او تازه به فرانسه رسیده
بود و یکی از این اجتماعات سازگاری را هم
سازگاری را سازگاری را هم که در آن
یهودیان آلمانی به یکدیگر دلداری میدادند
که از قبل فرانسوی بودند پیدا کرده بود.
او در نخستین سخنرانی خود گفتما در آلمان
آلمانیهای خوبی بودیم و بنابراین باید در
فرانسه فرانسویان خوبی باشیم. جمعیت با
شور و شوق تشویق کردن و هیچکس نخندید. ما
خوشحال بودیم که آموخته بودیم چطور
وفاداریمان را ثابت کنیم.
اگر وطنپرستی امری وابسته به تکرار یا
تمرین بود، ما باید وطنپرستترین ملت
جهان شناخته میشدیم. بگذارید به آقای کهن
خودمان بازگردیم که بیشک تمامی رکوردها را
شکسته است. او مهاجری ایدآل است که بهوسته
و فوراً عاشق کوههای هر کشوری میشود که
بخت نامراد او را بد آنجا برده باشد. با
این حال چون هنوز باور عمومی بر این نیست
که وطنپرستی به تمرین وابسته است، دشوار
است که مردم را در باب صدق و صفای
استحالههای دائم دائمیمان متقاعد کنیم.
این جه و کوشش جامعه یهودی را ناشکیبا
میسازد. چون در موقعیتی نیستیم که از
ساکنان اولیه تأیید بگیریم. از جامعه خود
تأیید مطلق میطلبیم.
چون در موقعیتی نیستیم که از ساکنان اولیه
تأیید بگیریم. از جامعه خود تأیید مطلق
میطلبیم. ساکنان اولیه که به موجودات
غریبی چون ما روبهرو شدهاند بدگمان و
زنین میشوند. به نظر آنها همچون یک
قانون تنها وفاداری به کشور قدیمی من قابل
فهم است. این مسئله زندگی را برای ما
بسیار تلخ میکنن. اگر بتوانیم این را
توضیح بدهیم که چون یهودی هستیم،
وطنپرستیمان نسبت به کشور اصلیمان ویژگی
خاص خود را دارد، ممکن است بتوانیم بر این
بدگمانی فائق آییم. بدین ترتیب ثابت
کردهایم که وطنپرستیمان عمیق و از سر
صدق و صفاست. ما برای اثبات این مطلب
کتابهای قطعی نوشتهایم و برای کاوش در
قدمت و توضیح آماری این مطلب سیستمی
بوروکراتیک ابداع کردهایم. ما فیلسوفانی
داریم که در باب هماهنگی از پیش مقدر شده
میان یهودیان و فرانسویان یهودیها و
آلبانیها، یهودیها و مجارها، یهودیها و
چه و چه رسالهها نوشتهاند وفاداری
مکرراً در معرض بدگمانی ما که در مقطع
فعلی شاهد آنیم تاریخی متول دارد. تاریخ
۱۵۰ ساله یهودیان همانندسازی که شاهکاری
بیهمتا را اجرا کردند اگرچه هموار غیر
یهودی بودن خود را ثابت میکردند موفق شدن
یهودی باقی بماند.
آشفتگی معیوسانه این آوارگانسی
که برخلاف سرمشق بزرگشان نمیدانند که
هستند
به سادگی با جنون مطلقشان در اجتناب از
حفظ هویتشان قابل توضیح است. قدمت این
جنون بسیار بیشتر از این ۱۰ سال آخر است.
۱۰ سالی که پوچی عمیق وجود ما را هویدا
کردند. ما انسانهایی با عقاعد جزمی هستیم
که نمیتوانند تلاش بیوقفهشان برای
پنهان کردن داغ ننگی خیالی را متوقف کنند.
بنابراین با شور و شوق طرفدار هر امکان
جدیدی هستیم. امکانی تازه که بر خلق معجزه
توانا به نظر برسد. ما به یکسان مجذوب
تمامی ملیتها میشویم. همچون زنی بزرگساز
که از هر لباسی جدیدی که دور کمرش را
مطلوب نشان دهد شادمان میشود.
اما این زن لباس جدیدش را تنها تا زمانی
دوست دارد که به خاصیات معجزهوارش باور
داشته باشد و به محض آنکه دریابد لباس
اندامش را یا در این قضیه وجههاش را
تغییر نمیدهد به دور خواهدش افک کرد.
آدمی شگفتزده میشود وقتی درمییابد که
بیفاگی آشکار تمامی این ظاهرسازیهای
عجیب هنوز نتوانسته ما را ناامید کند. اگر
این سخن راست باشد که آدمی فقط از تاریخ
میآموزد، این نیز درست است که انسانها
میتوانند از تجربیات شخصی بیاموزند که در
قضیه ما مدام و مدام تکرار میشوند. اما
قبل از آنکه نخستین سنگ را بر ما پرتاب
کنید به خاطر داشته باشید که فرد یهودی در
این جهان هیچ جایگاه حقوقی ندارد. این بدن
معناست که ما در معرض سرنوشت وجودهای
انسانی هستیم. وجودهایی که هیچ قانون یا
پیمان سیاسی حمایتشان نمیکند و هیچ چیز
نیستند جز وجودهای انسانی. من به زحمت
میتوانم وضعیتی پرمخاطرهتر را تصور کنم.
چرا که ما در جهانی زندگی میکنیم که در
آن وجودهای انسانی اینچنینی از مدتها
قبل از صحنه روزگار پاک شدند. علت این امر
این است که جامعه تب جامعه تبعیض را به
عنوان سلاح اجتماعی قوی کشف کرده است.
سلاحی که فرد میتواند با تمسک به آن
انسانی دیگر را به هیچ خونریزی بکشد.
گذرنامه و جواز تولد و گاهی حتی سند
دریافت مالیات بردرآمد دیگر نه اسنادی
سوری بلکه ابزارهای تمایز اجتماعی هستند.
حقیقت این است که اکثر ما آدمیان یکسره به
سنجههای اجتماعی وابستهایم. اگر جامعه
رفتار ما را تأیید نکند اعتماد ما به
خویشتنمان خطچهدار میشود. ما آمادهایم
و همواره آماده بودهایم تا به هر بهایی
پذیرش اجتماعی را کسب کنیم. اما باید به
این واقعیت نیز گردن نهاد که از میان
تمامی افرادی که میکوشند تا فارغ از
تمامی نیرنگها و مذحکهای مربوط به
همانندسازی و سازگارگری روزگار خویش را به
سر برند، فقط قلیلی میتوانند بهایی بیش
از توانشان بپردازند. آنها بر سر فرصتهای
معدودشان قمار میکنند. فرصتهایی که در
جهان در این جهان پرفتنه و شر حتی به
مطرودین نیز اعطا شده است.
این عده قلیل را میتوان به طبعیت از
برنارد لازار مطودان هوشیار نامید. رویکرد
اینان را از طریق به تصویر کشیدن تعارضشان
با رویکرد آقای کهن که به هر طریق میکوشد
بر سازمان برقصد بهتر میتوان تبیین کرد
تا از طریق توسل به صرف رخدادهای اخیر. هر
دوی اینها از اخلاف قرن ۱۹. قرنی که با
قانونشکن سیاسی یا اجتماعی ناآشناست اما
مطرودان اجتماعی و همتایان آنها یعنی
نوکیستگان اجتماعی را به خوبی میشناسند.
تاریخ مدرن یهودی با یهودیان درباری آغاز
میشود و با میلیونرها و انساندوستان
یهودی ادامه مییابد.
این تاریخ به شدت مستعد آن است که جریان
دیگر سنت یهودی را به بوته فراموشی
بسپارد. سنت هاینه راهل فارنهاگلن شلوم
علیخ برنرد لازار فرانس کافکا یا حتی
چارلی چاپلین این سنت اقلیتی از یهودیان
است که نخواستند نوکیسه باشند آنها که به
وضعیت
آنها که وضعیت مطرودان هوشیار را ترجیح
دادند تمامی خصلتهای یهودیانهای که
درباره آن بسیار داده سخن دادهاند قلب
یهودی انسانیت از شوخطبعی و هوش سرد و
بیلقه تماماً خسیس هایی ترت شدند. تمامی
نواقص یهودی بیملاحظگی، حماقت سیاسی،
عقدههای اقارت و مالندوزی، خسیصههای
نوکیستگان است. همواره یهودیانی بودند که
تصور میکردند ارزشش را ندارد. رویکرد
انسانی و بینش طبیعیشان را نسبت به واقعیت
روحیه طبقاتی یا عدم واقعیت ذاتی مبادلات
مالی تغییر دهد.
تاریخ
وضعیت رانده شدگی را بر هر دو گروه مطروان
و نوکیسگان به یکسان تحمیل کرده است.
نوکیسگان هنوز حکمت معزم بالزاک را
نپذیرفتند که نمیتوان با زمان به پیش
رفت. از همین رویای لجام گسیخته مطرودان
را نمیفهمند و از اینکه در سرنوشت آنان
شریکن احساس شرمساری میکنند. آن عده
قلیلی از پناهندگان که ولو به غیبت
بیشرمی به گفتن حقیقت اصرار دارند به
ازای عدم محبوبیتشان فاتی بیبها به دست
میآورد. تاریخ دیگر برای آنان کتابی بسته
نیست و سیاست دیگر حق انحصاری غیر یهودیان
نیست. آنها به خوبی میدانند که بسیاری از
ملتهای اروپایی اندک زمانی پس از نفی بلد
یهودیان اروپا خود مطرود شدند. اگر
پناهندگانی که از کشوری به کشور دیگر
سرگردانند بتوانند هویتشان را حفظ
کنندیداران
مردمانشان خواهند شد. برای نخستین بار
تاریخ قوم یهود نه تنها از تاریخ دیگر ملل
منفک نیست بلکه سخت به آن گره خورده است.
جامعه اروپایی از آن زمان تکه پاره شد که
روا داشت ضعیفترین اعضایش حذف شوند و
آزار بده.
بله
پایان مقاله من
این رو در گروه
واقع فلسفه میگذارم و دوستان میتونن متن
این رو داشته باشن در خدمت شما هستم
دوستان
خسته نبودان جان خیلی لذت بردیم و همزمان
غمگین هم شدیم به هر حال سرنوشت
انسانیت سرنوشتی یهود به نوعی همون طوری
که آره در
بحث انسانیت در
از نگاه لسین
یک بخشی از قصه خودش رو میگه
و ممنون که خواندید
دوستان اگر پرسش و سوالی داشته باشن
میشنویم من نمیدونم که فرصت داریم من یه
پیشنهادی میکنم یه پیشنهاد میکنم که چون
که حتماً دوستان خسته شدن و منم خسته شدم
یک جلسه دیگری بذاریم و این بحثو ادامه
بدیم یعنی به جنبههای دیگر مسئله فلسفه
مهاجرت بپردازیم بنابراین اگر اجازه بدین
این جلسه رو به پایان ببریم و حالا دوستان
همین یعنی هم نکتههایی که تو این مقاله
آرنت هست رو هم میشه بیشتر توضیح داد که
منظورش از مطرودها کیه؟ مطرود یعنی چی؟
اصطلاح مطرود این اصطلاحی که به کار
مینیا هست اصطلاح مهمی پرایا و اینو
توضیح بدیم و جنبههای دیگه بحث فلسفه
مهاجرتو پیش ببریم موافق هستین؟
بله بله استاد من م
بسیار خوب پس قراره ما بر این بشه که
همهمون راجع به این موضوع بیشتر فکر بکنیم
شاید هفته دیگه دوشنبه جلسه بعدی رو
بذاریم این یکشنبه اگرم باشید
بسیار هم عالی پس میگذاریم در قسمت دیگه
که دوستان هم
بعضی از دوستان در افغانستان ایران حالا
ناوقت شبم هست ممکن در نوبت بعدی فرصت
سپاسگزارم از همه دوستان از جرجیس عزیز از
انور عزیز از زاهد عزیز از یکایک دوستان
در کلاب هاس و یوتیوب و امیدوارم که
دوباره وقت همصحبتی با شما رو پیدا بکنم
وقتتون بخیر