بدفهمی‌های ما از نیچه همان بدفهمی ما از مدرنیته است

من بعد از این جلسه هم یک جلسه دیگری دارم باید بتونم یک وقفهای بین دو جلسه اج سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان در یوتیوب و درهاس امیدوارم که با نشاط و تندرست باشید و سپاسگزارم از اینکه در این وقت با من هستید صحبتی که امروز در این جلسه من قصد داشتم هفته گذشته این جلسه رو به اصطلاح برگزار کنم ولی خب به تعویق افتاد درباره نیچه است حالا نیچه یکی از فیلسوفان مدرن هست عصر جدید هست و یکی از فیلسوفان مهم عصر جدید هست ولی دلیلی که من میخوام امروز درباره نیشه صحبت بکنم فراتر از خود نیچه است. یعنی من نیچه رو به عنوان یک استعاره به کار می‌برم که درباره مدرنیته صحبت کنم. یعنی نیچه به مسابع یک استعاره‌ای برای مدرنیته و در حقیقت ما می‌تونیم بر اساس سنجش نوع درکی که در زبان فارسی از نیچه داریم نوع درکمون رو از مدرنیته به محک بگذاریم یعنی شما اگه بخوایم بفهمیم ببینیم که ما چگونه مدرنیت فهمیدیم و چگونه فهم ما از مدرنیته با مثلاً دیگران با عرب‌ها با ترک‌ها با چینی‌ها با ژاپنی‌ها با ملت‌های به اصطلاح غیراروپایی غیرغربی چه تفاوتی داره و بعد با خود به اصطلاح درکی که در خود زادگاه مدرنیتی در به اصطلاح فرهنگ غربی وجود داره اگه بخوایم مقایسه بکنیم یکی از راههاش اینه که درکمون از نیچ چه رو در حقیقت به عنوان یکی از مهم‌ترین نمونه‌ها و یکی از به اصطلاح گرهگاه‌های اصلی تفکر مدرن بسنجیم. این کارو در حقیقت در یک یک یکی از شاخه‌ها یا یکی از مکاتب هرموتیک یا تفسیر مکتبیست که به اصطلاح یک فیلسوف آلمانی به نام یاس بنیان گذاشت به نام معروف هست به نام رسپشن یعنی دریافت یعنی فارغ از اینکه مثلاً فرض کنید نیچه چی میگه ما ببینیم که از نیچه چه فهمیده شده در نتیجه این یک قلمروی مطالعاتی بسیار گسترده است مثلاً نیچه در آمریکا نیچه در مثلاً فرض کنید ژاپن نیچه مثلاً در چین نیچه در زبان عربی نیچه در ترکیه یعنی فارغ از اینکه ببینیم نیچه چی میگه ببینیم از نیچه چگونه فهمیده شده چگونه به اصطلاح ریسیو شده یعنی دریافت شده چگونه درک شده من نمی‌دونم که در زبان فارسی این کار انجام شده یا نه ولی مثلاً یه سری کارایی هست در مورد که مثلاً هایدگر در زبان فارسی چگونه فهمیده شده یا یک کاری هست در مورد کانت که من دیدم که مثلاً کانت در زبان فارسی چگونه فهمیده شد یعنی فارغ از اینکه کانت چی میگه ما می‌تونیم بررسی بکنیم که ما از کانت چی فهمیم ما کانتو چگونه فهمیم اونوقت این می‌تونه به ما کمک بکنه که ما نوع درک خودمون رو بشناسیم. ببینیم که مثلاً چرا ما اینطوری می‌فهمیم؟ چه عواملی نقش داشته در این شکل فهمیدن ما و اونوقت اون عوامل پارامترها و به اصطلاح عناصری که در فهم ما نقش داره رو بهتر بشناسیم در حقیقت به آگاهی خودمون آگاه میشیم. در حقیقت خودآگاهی پیدا می‌کنیم. خودآگاهی یعنی آگاهی به آگاهی خب در زبان فارسی خب نیچه با ترجمه‌های استاد بزرگ آقای داروش عاشوری شناخته میشه و من برای ایشون آرزوی تندرستی و طول عمر می‌کنم و عذر میخوام اگر در این جلسه خیلی صریح صحبت میکنم راجع به کار ایشون به قول ارسطو گفت که من افلاطون رو خیلی دوست دارم ولی حقیقت رو بیش از افلاطون دوست دارم من آقای آشوری رو خیلی بهش علاقه دارم و بسیار ازش آموختم و بسیار [موسیقی] مهم میدونم کارای ایشون رو و در نتیجه این صحبتهای که میکنم به معنای نادیده گرفتن ارج و اعتباری که ایشون در زمینه مدرن کردن زبان فارسی دارن نیست منتها آقای عاشوری یک در حقیقت میشه گفت که یک فرهنگویس آماتور هست در حقیقت به این معنا که آماتور رو من به معنای بد به کار نمیبرم آماتور به معنای دقیقی که در فرهنگ غربی به کار میره آماتور کسیست که خارج از چارچوب رسمی و حرفه‌ای کار می‌کنه و بسیاری از کارهای مهم به دست آدمای آماتور انجام شده یعنی آدمایی که در چهارچوب قالب‌هایی از پیش تعیین شده عمل نکردن و به خاطر همین چون آماتور بودن آماتور به معنای نابلد و ناشی نیست به معنای کسیست که اون کار رو به خاطر عشق و علاقهش انجام میده نه به خاطر حرفه و پیشه و به اصطلاح معاش آقای عاشوری ولی خب فیلسوف نیست نیست و به عاشق زبان فارسیست و انصافاً در زمینه زبان فارسی بیش از اون که شما از لغت‌هایی که ایشون ساخته اگر بخواید یاد بگیرید از آقای آشوری بیش از اینکه به لغتهاش باید توجه کنید به نصرش توجه کنید یعنی من به دوستان دانشجو و دوستان جوانم که می‌خوان از آقای عاشوری یاد بگیرن چیزی رو بیشتر توصیه می‌کنم به نصر ایشون توجه کنم. نصر آقای عاشوری یکی از بهترین درست‌ترین قاعده مندترین و رساترترین نصر‌های فارسیست و چقدر خوبه که ما به عنوان یه الگوی نصر نویسی به کار آقای عاشوری توجه بکنیم. مخصوصاً مقالاتی که خودش نوشته نه اونایی که ترجمه کرده چون کار ترجمهشو حالا من نمیخوام راجع به کل ترجمه‌های آقای آشوری صحبت کنم ولی به اصطلاح ترجمه‌هاش یک به اصطلاح جداگانه باید داوری کرد مثلاً ترجمه مک شهریور مکبلیش ترجمه مثلاً تامس مورش ترجمه مثلا متفاوتن اما نیچه با چنین گفت زرتشت در زبان فارسی معرفی شد. حالا توجه داشته باشین که ما داریم از یکی از مهم‌ترین فیلسوفان عصر مدرن حرفیم. فلسفه هم در اروپا معنیش با فلسفه بین ما خیلی فرق می‌کنه. در حقیقت فلسفه در اروپا مثل ریشه به قول دکارت مثل یک ریشه درخت می‌مونه و همه علوم و به اصطلاح هنرها و ادبیات و این فنون و این حرفا همه مثل شاخه‌هایی هستن که از این ریشه برآمدن بین ما فلسفه چنین نیست به این معنا نیست اصلا اونچه که ما میگیم فلسفه فقط شباهت لفظی داره با فلسفه اروپایی در حقیقت اونچه که ما داریم به نام فلسفه یه نوع در حقیقت عرفانه حالا یه عرفان خاصیه و ربطی به اونچه که در حالا توضیح میدم که این نکته خیلی مهمه بنابراین اولین مشکل که ما داریم میگیم که فلسفه مدرن انگار مثلاً فلسفه مدرن هم یه چیزیه شبیه مثلاً فلسفه ایرانی اسلامی و منتها خب متفاوته دیدگاه‌های متفاوته داره مثلاً همونطور که فلسفه ابن سینا با فلسفه شیخ اشراق ساروردی متفاوت هست همون تفاوتم بین فلسفه مثلاً ما و فلسفه غرب هست نه چون این نیست بنابراین اگه بخوایم نیچه رو بشناسیم میگیم نیچه فیلسوف است بنابراین باید ببینیم که فیلسوف در فرهنگ غربی کیه و فلسفه چی هست و خب اصلاً یه و از ابتدا در نظر داشته باشیم که هرچی ی که راجع به فلسفه و فیلسوف در ذهن ما هست همه رو باید بریزیم دور و با یک نگاه دیگری نگاه بکنیم به فلسفه و فیلسوف و معنی فلسفه و کار فیلسوف این یک مانع اصلی هست خب ما در عصر جدید اینجوری سراغ فلسفه نرفتیم دیگه هیچ درکی از فلسفه نداشتیم و بعد در نتیجه درکی از فلسفه مدرن هم نداشتیم بعد مدرن ما میگیم که نیچه فیلسوف مدرن است مدرن یعنی چی و مدرنیته یعنی چی برای ما مدرنیته یعنی توسعه اقتصادی یعنی به اصطلاح تکنولوژی یعنی علم علم مثلاً تعجبی علوم محض و رفاه ارتش قدرتمند تسلیحات پیشرفته نمیدونم سیستم مالی و پولی بسیار پیشرفته و روزآمد راهسازی نمیدونم صنعت حمل و نقل و اینجور چیزا راستش اینه که ما مدرنیته رو اینجوری فهمیدیم الان همون جوری میفهمیم و برای ما مدرنیته یک مرحله‌ای از تمدن مثلاً مثل که شما از دوره کشاورزی میرید به دوره دامداری مثلاً فکر می‌کنیم مثلاً مدرنیته یک دوره‌ای از تمدنه که قبلش سنته. شما از سنت میرین به سمت مدرنیته. یه همچین تصوری داریم انگار که مثلاً شما از دوره مثلاً چه می‌دونم پارین سنگی میاد به دوره مثلاً بعدش و همشم مسئلهمون اینه که این سنتو چهجوری ما چیکار کنیم باهاش؟ چهجوری از سنت بریم به سمت مدرنیته؟ همشم این اصطلاح گذار از سنت به مدرنیته یا نمی‌دونم برخورد سنت مدرنیته برای ما مطرحه که خب اینا همش حجویاته یعنی اونچه که در زبان عام راجع به سنت و مدرنیته گفته میشه کاملاً حجم و بیعناست بنابراین پس یه مشکل دیگه هم داریم راجع به اینکه میگیم طرف فیلسوف مدرنه یعنی چی و به چه معنا نیچه فیلسوف مدرنیست و بعد خب چگونه باید فلسفه غرب رو خوند چگونه باید مدرنیته رو فهمید چگونه باید یک فیلسوف رو خوند زمانی که آقای عاشوری این کتاب رو ترجمه کرد در حقیقت با حالا یکی از دوستانش تقریباً میشه گفت که یک کتاب شاید مثلا همون کتاب آقای هوشیار ترجمه شده بود اراده معطوف به قدرت و نیچه کمابش ناشناخته بود در ایران و نه تنها نیچه ناشناخته بود که اساساً تفکر غربی ناشناخته بود یعنی حالا توضیح خواهم داد که منظورش چی هست آقای عاشوری در میان این کتاب‌های نیچه یک اثری رو انتخاب کرده که به عقیده بسیاری از فیل فیلسوفان شاهکار شاهکار نیکست یعنی چنین گفت زرتشت و چنین گفت زرتشت یک اثر نه تن شاهکار فلسفی نچه است که به دلیل سبکی که داره یعنی سبک خاص شاعرانش یک شهرت بسیار گسترده و فراگیری هم در یعنی از ابتدای قرن بیستم پیدا کرده هم در اروپا هم در غرب و هم در کشورها و فرهنگ‌های غیر غربی و به همین میزان که یک فیلسوفی شهرت پیدا میکنه به همین میزان هم بدفهمی از او صورت میده یعنی فیلسوفان یک شکل یه جنس متفاوتی از آدم‌ها هستن که شهرتشون به بهای بدفهمی ازشون تمام میشه. بنابراین مشهورترین فیلسوف یعنی بدفهمیده‌ترین فیلسوف و شهرت این فیلسوف در حقیقت تاوانش رو با بدفهمی میده. یعنی باید اون فکرش بیاد در سطح ساده بشه، تحریف بشه و بیاد در سطح ذهن عمومی و در حقیقت فکر او دیگه نیست اما به نام او شهرت پیدا می‌کنه. میه در حالا من یک به اصطلاح چند تا نکته رو باید خیلی سریع بگم ما وقتی میخوایم یک اثری رو بخونیم مثلا من که حوزه فلسفه می‌خوندم یا مثلاً در دانشگاه فلسفه میخوندم برای ما فلسفه مثل یه کتاب مثلاً فیزیک و شیمی بود یعنی میومدن درس میدادن اون اون چیزی رو که درسته و اون چیزی رو که فلسفه‌ای که مهمه به ما نمی‌گفتن که خب این فلسفه از کجا به وجود اومده چی شده م مثلاً ما تو قم که بودیم خب من فلسفه همین فلسفه به اصطلاح صدرایی درس می‌دادن از حالا بدایه و نهایه و منظومه و نمی‌دونم اسفار خب بعد ملا صدرا خب مال ۴۰۰ سال پیشه ولی فلسفه که ۴۰۰ سال پیش فلسفه اسلامی یا ایرانی که ۴۰۰ سال پیش به وجود نیاد به ما نمی‌گفتن که این فلسفه این قبلش چی بوده از کجا این ملا صدراییو سر درآورده ما هیچی نمی‌دونستیم نه تنها راجع به کسانی که در زمان ملاصد یعنی مثلاً استادای ملا صدرا میرداماد یا میرف پندرسکی اونها اصلاً کتاباشون خونده نمیشد و آرایشون نظریاتشون بررسی نمیشد شد بلکه شما به سختی می‌تونستید کسی رو پیدا بکنید که مثلاً ابن سینا درس میده در تمام قم یک نفر نبود که سهروردی درس بده من زمانی که ما میخواستیم درس بخونیم یک نفر وجود نداشت که سهروردی درس بده الان نمی‌دونم کسی هست یا نه ولی زمان ما وجود نداشت و اصلاً نبود از کسی نبود که شیخ اشراق بخونه حکمتشراق بخونه بنابراین ما نمی‌دونستیم این فلسفه از کجا به وجود اومده؟ قبلش چی بوده؟ این تئوریا چی بودن؟ این ایده‌ها چی بودن؟ و بعد مسئله ملا صدرا چی بوده؟ چرا ملا مثلاً این مسئله رو اینجوری مطرح کرده؟ هیچ مشخص نبود. یعنی شما فلسفه رو به شکل کاملاً غیرتخی یا تاریخ زدوده یعنی دیکانتکستولایزد می‌خوندید شما. یعنی کانتکست و سیاغ ازش گرفته شده بود. انگار که از آسمون اومده مثل کتاب قرآن مثلاً شما کسی که مسلمون میشه به قرآن اعتقاد داره که نمیره ببینه که کتابای دیگه چیه قبلش چی بوده نمی‌دونم فلان اینا قرآنو به عنوان کتاب خدا می‌گیره ما همونطور کتابی فلسفی رو می‌خوندیم که قرآنو می‌خوندن یعنی انگار از ن از هیچ خلق شده خلق از عدمه ناگهان یهو به وجود اومد خب ما همینجوری هم سراغ فلسفه غرب رفتیم و همینوری هم سراغ نیچه رفتیم یعنی یهو از وسط کار آقای آقای عاشوری از یه کتابی خوشش اومده بدون اینکه فلسفه بدونه بدونه که نچه رو بشناسه فقط حاجی کتاب شدی کتاب شعر فهمیده این کتابو و این کتاب شعر ترجمه کرده خب نصر خیلی خوبی داره ایشون و نصرش بسیار جالبه منتها ایشون آقای برای اینکه نیچه بخونیم ما باید نیچه رو در زبان فارسی عاشوری زدایی بکنیم در حقیقت یعنی اصلاً اگه می‌خوایم نیچه رو بخونیم نباید به اصطلاح کاری داشته باشیم به ترجمه‌های آقای عاشوری. ترجمه آقای عاشوری رو بخونیم به عنوان نصر آقای عاشوری ولی نه به عنوان ترجمه نیچیه. یعنی تقریباً میشه گفت که در کمتر صفحه‌ای هست که شما اشتباهات به اصطلاح خیلی جدی و ذهن فریب نیابید در ترجمه حالا یک نمونهش در بعضی از کتاب‌ها هست مثل همین فرانسیو نیکو بد دیگه خب کاملاً غلطه فراسی نیک بد توضیح میک شما در غرب اگر بخواید فلسفه بخونید نه تنها باید تاریخ فلسفه بدونید بلکه باید خیلی چیزای دیگه هم بدونید چرا؟ چونکه به اصطلاح فلسفه در غرب برخلاف فلسفه در میان ما اساسش دیالوژیکاله یعنی چی؟ یعنی مثلاً شما در ایران فیلسوفان ما هر کی رفته در خود گوشه انزوایی نشسته خیلی از فیلسوفان که اصلاً درس فلسفه هم نخوندن مثلاً مثلاً ابن سینا فلسفه رو از کسی نیاموخته خودش مطالعه کرده مثلاً کتاب ما بعد طبیعی ارسط مثلاً مطالعه کرده یا غزالی وقتی که کتاب مقاصدالفلاسفه رو می‌نویسه میگه که من اصلاً مطالعه کردم میگه ۳ سال در نظامیه من قبل از اینکه برم درس بدم دو سه ساعت گذشته فلسفه رو مطالعه کردم بنابراین فلسفه با مطالعه و بعدشم فلس فلسفه ورزی یک کار فردی و در انزواس این فرق می‌کنه با فلسفه در غرب فلسفه در غرب اساساً ماهیتش دیالوژیکاله یعنی گفتگوییه دیالوژیکال یعنی کهه شما با کسی حرف بزنید که دیدگاهش با شما متفاوته خب اینو بهش میگن دیالوگ دیالوگ کانورسیشن نیست یعنی دیالوگ صحبت کردن با همدیگه نیست. من و شما می‌تونیم کانورسیشن داشته باشیم. یعنی چی؟ یعنی با همدیگه حرف بزنیم. خب راجع به همه چیز می‌تونیم با همدیگه صحبت کنیم. ولی زمانی دیالوگ می‌کنیم یا سخن ما دیالوژیکال هست که من یک رأی دارم در مقابل رأی شما اینها رو در برخورد قرار میدم. در فرهنگ غرب فلسفه اینه. یعنی فلسفه اساس. فلسفه خارج از گفتگو معنی نداره. چون اولین اثر فلسفی آثار افلاطون هست و تمام آثار افلاطون دیالوگه غیر از حالا نامه‌هاش که بحثش جداست ولی آثار فلسفی افلاطون اینا دیالوگ هستن فلسفه همونه فلسفه دیالوگ بنابراین فلسفه گفتگو با کسیست که با شما متفاوت فکر میکنه با شما در حقیقت شما و فکر کردن همیشه فکر کردن به رغم یک فکر دیگهست ها مثلاً سقرات یک معلم بزرگ فلسفه اولین آموزگار و سرمشق اعلی فیلسوف خب این آدم به دیگران نمیگه که این حقیقت است این نمی‌دونم اینجور عقیده داشته باشین اینا اینا که من میگم درسته نه میگه چی میگه خودت را بشناس یعنی خودت فکر بخ در نتیجه افلاطون که شاگرد بزرگترین شاگرد سقرات هست اساساً سقراتی که ما می‌شناسیم بیش از هر کس دیگه مدیون آثار افلاطون هست. افلاطون کاملاً متفاوته از سقرات فکر می‌کنه یعنی افلاطون به رغم سقراط فکر می‌کنه. بعد ما ارسطو رو داریم که ارسطو بزرگترین شاگرد افلاطونه و کاملاً متفاوته با افلاطون فکر می‌کنه. یعنی ما در در وقتی که میگیم طرف کانتیه یعنی خود ارسطو توی متافیزیکش میگه ما افلاطونیان یعنی یه کسی که کاملاً متفاوته با افلاطون فکر می‌کنه میگه ما افلاطونی هستیم چون در فلسفه این شکلیه در فلسفه مثل دین نیست شما در دین اگه بگید که من مسلمونم یعنی پیرو یه پیغمبر خاصی هستین یا پیرو یه دین خاصی هستیم در فلسفه نه وقتی شما به رغم یک فیلسوف می‌اندیشید یعنی شما در مکتب اون فیلسوف هستید مثلاً نیچه به رغم کانت میاندیشه هاه بنابراین نیچه یه فیلسوف کانتیه به این معنا یا هایگر یک فیلسوف کانتیه به این معنا که عرض بنابراین فیلسوف کانتی اونیست که به رغم کانت می‌اندیشه نه اینکه مثل کانت می‌اندیشه یا از کانت پیروی می‌کنه خب اگر فلسفه دیالوژیکال باشه بعد ببینید که این فیلسوف اگه می‌خواید مثلاً نیچه رو بشناسیم باید ببینیم که این با چه کسانی حرف می‌زده. یعنی فلسفه او گفتگو با کیست؟ خب اگر ندونید که با چه کسی داره گفتگو می‌کنه درست مثل اینمونه که مثلاً من و شما بشینیم حرف بزنیم ۲ ساعت ۳ ساعت با هم گفتگو بکنیم و یه کسی فقط بیاد حرفای منو پیاده بکنه و حرفای شما توش نباشه. اصلاً حرف من هیچ معنایی نخواهد داد اونوقت. یعنی شما نمی‌دونید که این حرفا در پاسخ به یا در گفتگو با چه کسی در واکنش به چه حرفای دیگری گفته شده. بنابراین شما هر فیلسوفی رو می‌خواید بشناسید مثلاً فرض کنید شما سقراتو می‌خواید بشناسید باید ببینید که فیلسوفان ما قبل سقرات چه کسانی بودن و سوفیست‌ها چه کسانی بودن و سقرات در حقیقت به رغم کی داره فکر می‌کنه؟ شما نمی‌تونید افلاطونو بشناسید سقراتو نشناسید. ارسطو بشناسید افلاطونو نشناسید. کانتو بشناسید ارسطو نشناسید. هگلو بشناسید کانتو نشناسید. نیچه رو بشناسید و کسانی رو که نیچه به رغم اون‌ها فکر کرده رو نشناسید. در وحله اول باید توجه داشت که نه تنها مفهوم فلسفه در غرب کاملاً متفاوته با فلسفه در بین ما هست که در حقیقت بقیه اونچه که سازنده به اصطلاح پایه‌های اصلی تفکر غربی هست اون هم متفاوته مثلاً دین وقتی که ما از دین حرف می‌زنیم ریلیجن هیچ ربط وقتی به دینی که ما می‌فهمیم در زبان فارسی یا عربی نداره یا وقتی از اخلاق حرف می‌زنیم اخلاق در غرب و در مفهوم غربیش ربطی به اخلاقی که ما میگیم نداره حالا من توضیح خواهم داد اگرم امیدوارم که بتونم در مدت کوتاهی اونچه که می‌خوام بگمو توضیح بدم نیچه بنابراین اگر بفهمیم که با کی داره صحبت میکنه اونوقت لازمهش اینه که در زبان فارسی ما بت اونا رو شناخته باشیم دیگه خب نیچه رو اگر شما هگلو نشناسید اگر نمیدونم کانتو نشناسید اگر شما به اصطلاح فرهنگ رونسانسو نشناسید اگر شما ایدآالیسم آلمانو نشناسید اینا رو نشناسید شما نیچ رو نمیشناسید خب ما تا الانم نمیشناسیم اینا رو جدایی از این به اصطلاح اینکه به رغم کدوم فلسفه یا فیلسوف صحبت می‌کنه تفاوت فلسفه غرب و فلسفه ما هم اینه که در فلسفه ما هیچ نیازی نیست که شما دینو بشناسین یا اساطیرو بشناسین شما میتونین مثلاً متخصص سهروردی هم باشین و سهروردی هم درس بدین کما اینکه مثلاً حالا خیلیا راجعش کتاب و اینام نوشتن ولی ولی مثلاً الهیات ندونید اصلاً مهم نیست در فرهنگ غربی شما نمی‌تونید فلسفه بدونید و بورزید بدون الهیات یعنی دانستن الهیات و تسلط بر الهیات برای فلسفه ورزشی ناگذیره حالا چه الهیات یعنی چه تئولوژی یونان باستان اگر شما تئولوژی یونان باستانو ندونین اونوقت فلسفهشو نمی‌دونین تا قرون وسطا تا امروز بنابراین وقتی که نیچه میگه به اصطلاح نیچه رو می‌خونید شما اگر تئولوژی مسیحی و یهودی رو نشناسید و همینطور تئولوژی یونانی رو نشناسید از هیچ درکی از نیچه نخواهید داشت کما که نداریم در حق یعنی کسایی که تو ایران فلسفه رو رواج دادن خب اولاً خب اغلب آماتور بودن یعنی دانشکده یعنی دپارتمانهای فلسفه ما عقیمن هستن دانشگاه ما عقیم هست ولی اونایی که حال مثل آقای عاشوری و دیگران دیگران به ندرت توجه داشتن به اینکه باید دانش و تسلط خوبی بر قلمرو الهیات باشه در نتیجه فهم نمیشه یعنی شما مثلاً آقای از آقای ادیب سلطانی بگیرید تا دیگران اینا چون تئولوژی بلد نبودن یا آقای آقای آشوری اینا نمی‌فهمیدن که اصلا زبان این فیلسوفان چی هست زبان فلسفه و زبان [موسیقی] فلسفه رو اصلا نمیتونید شما بدون زبان تئولوژی درک بکنید مخصوصاً تئولوژی مسیحی بنابراین ما نیچه رو بدون اینکه فلسفه بدانیم تاریخ فلسفه بدانیم بدون اینکه دین به اصطلاح مسیحیت و به اصطلاح دانش دینی داشته باشیم الهیات بدونیم بدون اینکه اساطیرو بشناسیم بدون اینکه یونان باستانو درست بشناسیم آوردیم و کاملاً یه چیزی مث مثل این میمونه که شما ناگهان برید مثلاً چه میدونم حافظو ترجمه کنید به یک زبان یک به یه زبانی که از ادبیات فارسی هیچی نمی‌دونم مثلاً از ایرانم هیچی نمی‌دونن خب مثلاً طرف در اون زبان مثلاً ایکس که هیچ درکی از ادبیات و زبان پارسی وجود نداره با ترجمه حافظ چی میتونه بفهمه در حقیقت اینطور بهتون بگم که ما درکمون از مدرنیته و درکم از نیچه درست مثل کسیه که یه کتاب ریاضی برداشته ولی اونو به اصطلاح کتاب نقاشی فهمیده یعنی فکر کرده کتاب نقاشیه و فکر کرده که اگر از روش نقاشی کنه این نتایج خیلی عجیب غریبی از توش در میاد یه چیزی اصلا کاملاً بیربطه به به اصطلاح اون چیزی که فکر میکنیم هست و اینم البته فقط مشکل ما نیست مشکل خیلی از فرهنگهاست آیزر برلین توی کتاب متفکران روس که درباره جریانهای روشنفکری روسیه در قرن نوزدهم هست میگه که در مردم عموم مردم یک تصور خیلی رمانتیکی از مدرنیته داشتن در روسیه که هرگز همچنین تصوری شما در غرب نمیاد خب آقای آشوری حالا بعدها تو کتاب دیگه ترجمه کرده حالا علاوه من که ترجمه کرده یه چیزایی هم چند تا مقاله هم نوشته و اون مقالات کاملاً نشون میده که چقدر ایشون درکش از نیچه غیر فلسفیست و نیچه رو به مساوی یک شاعر یه شاعر شورشی که زده زیر پای اخلاق و یک رند لابالی به قول احمد شام درباره حافظ یه رند لابالیست خب بنابراین این از به اصطلاح آنلرن کردن یعنی آموخت زدایی مهمترین گام و نخستین گام آموختن هست یعنی برای لرنینگ برای آموختن فراگیری ما باید اول آنلرنینگ کنیم یعنی اونچه که آموختیم رو همه رو نیاموخته فرض کنم همه رو به اصطلاح کنار بگذاریم و این رفتن و شستن و پیراستن ذهن بسیار فرایند دشواریست و با ذهنی پیراسته و توهی از مفروضات و مسلمات و یقینیات و بدیهیاتی که در ذهن ما جا گرفته بتونیم یاد بگیریم وگرنه نمی‌تونیم چیزی یاد بگیریم در مورد نیچه مسئله نیچه چیه مسئله نیچه رو اگه اگر شما نتونید مسئله میش یعنی هر شما هر کتابی که می‌خونید تنها راهی که اون کتابو خوب بفهمید اینه که بگید این نویسنده برا چی این کتابو نوشته مسئلهش چی بوده دیوونه بوده نمیدونم آدمی مثلاً باید جدیش گرفت سؤالش سؤال جدی هست سؤالش سؤال احمقانه است بنابراین باید بپرسیم مسئله نیچه چی هست مسئله نیچه که مسئله انسان مدرنه یعنی مسئله انسانیست که [موسیقی] در به اصطلاح با تولد او مدرنیته متولد بشه خب انسان مدرن یعنی چی حالا اینو توضیح خواهم داد ولی جدای او مسئله نیچه مسئله انسان در حقیقت اروپاییست نیست اروپایی رو من اینجا به مفهوم یک قاره و یک محدود جغرافیایی به کار نمی‌برم بلکه به مفهوم یک ایده فلسفی به کار می‌برم وقتی میگیم اروپا منظور ما از اروپا فقط آره نیست آسیا یک محدوده جغرافیاییه مثلاً یا آفریقا یک قلمرو جغرافیاییه ولی آمریکا و اروپا د تا ایده فلسفی هستن و متفاوتن از اسمایی که ما برای قاره‌های دیگه به کار می‌آوری ایده ارو انسان اروپایی که در حقیقت در یونان باستان متولد میشه انسانیست که قادر میشه چیزی به نام طبیعت رو کشف بکنه و چون طبیعتو می‌تونه کشف بکنه می‌تونه بین طبیعت و آنچه که طبیعی نیست فرق بگذاره چون کهه می‌تونه بین طبیعت و آنچه که طبیعی نیست فرق بگذاره در نتیجه می‌تونه تونه از مرجعیت سنت رهایی پیدا بکنیم. یعنی چی؟ یعنی بگه که تا الان این یک مرجعی بالای من فراتر از انسان یک مثل خدایان مثل سنت وجود داشت که به ما میگفت خوب چیه بد چیه درست چیه غلط چیه خطا چیه راست چیه ناراست چیه ولی من محکوم به این سنت نیستم و من می‌تونم خودم فکر بکنم درباره اینکه چه چیزی خوبه چه چیزی بده چه چیزی راسته چه چیزی ناراست هست خود من فکر بکنم و داوری کنم این جاجمنت میشه مسئله اصلی انسان اروپایی یعنی من چگونه قضاوت کنم یعنی چگونه بین خوب و بد و چگونه بین هست و نیست قضاوت کن خب این برای اولین بار این مسئله پیش میاد در طول تاریخ یعنی در فرهنگ‌های دیگه قضاوت کردن یک مبنای فراانسانی داره. یعنی مبتنی بر عرف‌ها، سنت‌ها، ادیان این‌هاست و آدما نمی‌پرسن چهجوری قضاوت بکنیم به خاطر اینکه الگوی قضاوت روشنه. یعنی از بالا میاد. یعنی مثلاً شما در حالا فرهنگ ما این از حال مثلاً دین زنشو در نظر بگیرید ادیان دیگه به ما میگن خوب چیه، بد چیه. ما دیگه صحبت نمی‌کنیم جا که خب چیست ما فقط پرسش می‌کنیم تا بدانیم ما پرسش نمی‌کنیم تا در حقیقت بفهمیم یا پرسش نمی‌کنیم تا در حقیقت فکر کنیم بلکه پرسش میکنیم تا بدانیم بنابراین مثلاً فرض میکنید اخلاق برای ما یه چیزیست که شما باید بدونید باید بدونید این کار بده اون کار خوبه این چرا بده دیگه به خاطر اینکه در فرهنگ ما بده در دین ما بده در سنت ما بده و شما می‌تونید بزنید زیر اخلاق و غیرخلاقی عمل کنید ولی شما هیچ موقع پرسش از این نمی‌کنید که خوب چیه بد چیه چرا این خوبه چرا اون بده چه چیزی فضیلته چه چیزی رضیلته انسان اروپایی انسان یونان یونانی اولین انسانیست که ذهن خودش رو یعنی به به با رها کردن خودش از مرجعیت سنت خودش رو به عنوان یک انسان آزاد می‌شناسه. انسان آزاد کیه؟ انسان آزاد کسیست که [موسیقی] قضاوتش یعنی جاجمنتش در مورد چیزها مبنی بر گفتگوی عقلانی با انسان‌های دیگه است نه مبنی بر اراده الهی خواست الهی مشریت الهی به خاطر همینم برای اون‌ها تقدیر معنا نداره دیگه برای انسان یونانی بر خلاف فرهنگ ما که تقدیرگراست او خودش رو اسیر دسته تقدیر مثل ما نمی‌بینه بلکه چون که خودش رو به اصطلاح آزاد می‌دونه یعنی فکر می‌کنه که کمال انسانی به این هست که عمل بکنه و در عمل کردن در عمل آزادانه اون انسانیت خودش رو متحقق بکنه خب اگر شما بخواید قضاوت بکنید راجع به هر چیزی یعنی فرض کنید شما در ریاضیات در پزشکی در کیهانشناسی در نمیدونم متافیزیک در هر چیزی بخواید قضاوت بکنید دیگه نمیتونید بگید که این مبنای قضاوت من مثلاً سنت ماست دین ماست نمی‌دونم گفته پادشاهه نمیدونم گفته فقیهانه بلکه باید در گفتگویی با دیگران شما یک مبنای عقلانی به اصطلاح بنا کنید که بتونید در توافق با دیگران بر اساس او جاجمنت‌های دیگه یا قضاوت‌های دیگه رو بسازید. آغاز سکولاریسم اینجاست. یعنی سکولاریسم از یونان باستان آغاز میشه یعنی در یونان باستان اتفاقی که میفته اینه که شما به جای اینکه جهان رو بر اساس به اصطلاح آموزه‌های ادیان توضیح بدین یا توجیه کنین شما بر اساس منطق درونی خود این جهان توضیح میدین مثلاً به جای اینکه بگین که این جهان مثلاً خدای چه کردن و خداان فلان کردن و این حرکت در اجسام این نمی‌دونم فراآیند شدن چگونه صورت می‌گیره و با توس به نیروهای غیبی و نیروهای ماورای طبیعی مثل ارسطو میگید که هر چیزی چ۴ار تا علت داره علت مادی علت سوری علت فاعلی و علت قایی و بدون اینکه شما به خدا اعتقاد داشته باشین بدون اینکه شما به دینی خاصی اعتقاد داشته باشین اونوقت می‌تونین جهان رو بر اساس منطقه خودش توضیح بده یعنی به اصطلاح توضیح ایمنت یعنی بدون توسل به چیزی فراتر از جه در خب اگر بخواین یک مبنایی برا قضاوت بسازین مهمترین قدم اول اینه که شما چهجوری انتخاب بکنید چون از خواب که بیدار میشین عمل می‌کنه انسان موجودیست که دست به عمل می‌زنه و برای عمل کردن باید انتخاب کنه یعنی من پاشم برم مثلاً سر کار یا نرم سر کار این کارو انجام بدم یا اون کارو انجام ندم با فرزندم چیکار کنم با همسرم چیکار کنم با خودم چیکار بکنم پس اولین مسئله انسان خوب و بده چون که شما اگر نتونید در حقیقت بین خوب و بد تشخیص بدین اونوقت همه چیز براتون یکسان میشه اگه همه چیز براتون یکسان بشه یعنی شما زندگی نمیتونید بکنید به عبارت دیگه اخلاق مهم‌ترین چیزیست که به جهان شما فرم میده. یعنی فرم جهان شما بر اساس انتخاب‌های شما صورت میده. شما با انتخابهایی که می‌کنید با نوع تشخیص خوب و بد در حقیقت شما جهان خودتونو شکل میدید. اونوقت اگر نتونید جهان خودتونو شکل بدید جهان فرملس در حقیقت میشه آشوب. میشه اون کیسی که خائوسی که قبل از به اصطلاح این که به اصطلاح کازمس وجود داشته در آشوبم یعنی بی‌معنایی یعنی سرگردانی یعنی نابودی بنابراین اخلاق میشه بنیاد اصلی [موسیقی] ذهن و زندگی انسان و اگر شما نتونید تشخیص بدید بین خوب و بد شما هیچ جاجمنت یا هیچ هیچ قضاوت دیگری نمی‌تونید داشته باشید. یعنی من اگر نتونم بین خوب و بدوری کنم، هیچ داوری نمی‌تونم بکنم. یعنی نمی‌تونم حتی در ریاضیاتم داوری کنم. نمی‌تونم بگم دو تا چار تاست. به خاطر اینکه چرا نگم دو تا ۵ تاست؟ من نمیگم دو تا ۵ تاست. چونکه من به حقیقت خودم رو متعهد می‌دونم. دروغ رو بد می‌دونم. چون دروغ رو بد می‌دونم بنابراین دو دو تا رو میگم چار تا ولا اینکه به ضررم باشه ولو اینکه برای من مثلاً در جای هزینه باید بدم ولی نمی‌تونم مثلاً دو تا رو بگم یه جا دلم میخواست بگم چار تا یه جا بگم پ تا یه جا بگم ۱۰ تا و در حقیقت بنابراین ریاضیات که در به اصطلاح نابترین دانش هست مبتنی بر این هست که شما حقیقتو ترجیح بدید بر دروغ کنید و اینیه که اصل اخلاقیه ترجیح حقیقت بر خب این یعنی همه جا شما هستیشناسیتون همه چیزتون مبنی بر اینکه حقیقتو بر دروغ ترجیح بدین اگه حقیقتو برا دروغ ترجیح ندین خب هیچی نمی‌تونین داشته باشین نه تنها مثلاً زندگی فردی که اصلاً هیچ زندگیی معنی نمیده من زندگی انسانی معنی نمی خب خب در خب بنابراین اولین پرسشی که انسان انسان اندیشمند آزاد می‌کنه اینه که صداقت چیست؟ حقیقت چیست؟ دروغ چیست؟ این پرسش پرسشی نیست که جوابش از پیش معلوم باشه این پرسشی نیست که شما از خدایان بپرسید این پرسشی نیست که شما از نمی‌دونم کاهنان و نمیدونم عارفان و به اصطلاح پاسداران سنت بپرسید بلکه پرسشیست که از یک هم نوع می‌پرسید از یک انسان آزاد دیگه و این انسان آزاد دیگه هر دو شما فرض بر این هست که این پرسشست که ما از همدیگه می‌پرسیم بدون اینکه به اصطلاح به مرجعیت چیزی باور داشته باشیم. در حقیقت میگید که معنا و حقیقت در این گفتگوی ما متولد میشه. خب اخلاقی که شما نمونهش حالا همین مکالمات افلاطون و خب کار سیستماتیک با ارسطوس و اخلاق نیکومخوس شما در اخلاق نیکومخوس که شاهکار بشریت هست می‌بینید که ارسطو صحبت می‌کنه راجع به اینکه فضیلت چیست راجع به اینکه رضیلت چیست راجع به اینکه شجاعت چیست عدالت چیست صداقت چیست و در حقیقت شما با یک اخلاق جدیدی مواجه هستید با چیزی به نام اتیکس اتیکس یعنی اخلاق به اصطلاح اخلاقی که در یونان متولد میشه یک اخلاق کاملاً متفاوتیه فرق داره با اون اخلاق‌هایی که در فرهنگ‌های دیگه وجود داره ف در فرهنگ‌های دیگه اونچه که وجود داره مورالیتیه مورالیتی یک کلمه‌ایست که از اصل لاتین میاد و اصل لاتینش مور هست. مور یعنی فرانسه میگن مور یعنی آداب و رسوم و سنت ها یک اخلاقی هست که محصول آداب و رسوم و در حقیقت سنت‌هاست و شما باهاش متولد میشین مثل زبان خود زبان شما که زبانو خلق نمی‌کنید که شما زبانو یاد می‌گیرید و این زبان قبل از شما با انسان‌های دیگه ساختن حالا فرد خاصی اونو نساخته نمیشه گفت که مثلاً زبان فارسی رو چه کسی اختراع کرده؟ هیچ زبانی اختراع یک فرد نیست بلکه زبان محصول گفتگوی آدم‌هاست چون هیچ موقع در روی زمین انسان وجود نداشته همیشه انسان‌ها وجود داشتن اخلاقم همین طور اخلاق هم شما نمی‌دونید اصلاً روشش چی هست ولی می‌دونید که مثلا هر دینی میاد و یک اخلاقیات خاص خودشو میاره هر آیینی هر فرهنگی بنابراین ما مثلاً اگر تو فرهنگ مسیحی به دنیا بیایم یه نوع اخلاقیتو باهاش مواجه هستیم در مثلاً فرهنگ فرهنگ یهودی در فرهنگ مثلا کارتوسیوسی و در فرهنگ‌های مثلاً ذهن و نمیدونم دیگر فرهنگ‌ها اینو بهش میگن مورالیتی مورالیتی یعنی اون اخلاقیاتی که شما به ارث میبرین به میراث میبرین و در جامعه جا افتاده است ها مثلاً فرض کنید که ما در فرهنگ ما تا مثلاً پیش از انقلاب شاید یا تا پیش از عصر مدرن چند همسری برای مرد یه چیز کاملاً عادی بود یا حتی مثلاً یه چیز خوبم تلقی میشد چه بسا یعنی جزء مورالیتی بود یعنی جزء مورالیتی جامعه این بود که یه مرد مثلاً چند تا زن می‌گیره یعنی نشان دهنده تمولشه نشان دهنده قدرت بدنیش هست نشون دهنده به اصطلاح برتری اقتصادی و اجتماعیش هست ولی این مورالیتی ی بعد از انقلاب ویژه بعد از انقلاب سال ۵۷ خب خیلی تغییر می‌کنه دیگه تو نسل‌های ماها تو در به ویژه در این دو سه دهه گذشته خیلی از اون چیزایی که قبلاً خوب یا مجاز یا عادی تلقی میشد الان یا قبحش از بین رفته یا اینکه ما اون رو روا می‌دونیم یا اینکه یه شکل دیگه بهش نگاه میکنیم در برابر مورالیتی شما یه چیزی دارید که یونانی‌ها بهش دست پیدا کردن و اون افیکسه. اتیکس اون اخلاقیاتیست که شما دربارهش با دیگران گفتگوی عقلانی می‌کنید و در نتیجه محصول عقله. محصول فلسفه ورزیه محصول به اصطلاح سنت نیست محصول یک اتوریته‌ای بیرون از شما نیست. اینا ۲ تا اخلاق متفاوت. خب در فارسی ما این د تا رو اخلاق ترجمه می‌کنیم و خب یک سوء فهم خیلی خیلی بزرگ اینجا شکل می‌گیره و اون که ما نمی‌دونیم که اخلاق بنیان ذهن اروپایی و بنیان مدرنیته است. اصلاً بنیان فکر اروپایی یعنی از یونان باستان تا امروز مسئله اصلی اخلاقه چون مسئله اصلی آزادیه. آزادی یک مسئله اخلاقیه در حقیقت بین خوب و بده دیگه چرا چرا چرا آزادی مسئلهست چون آزادی خوبه بنابراین شما در وحله اول بین خوب و بد باید تشخیص بگذاری تمایزی که وجود داره بین مورالیتی و بین اتیکس این رو ما نداریم تو فرهنگ ما به همین دلیل که مثلاً فرض کنید وقتی که ابن مسکویه رساله اخلاقو می‌نویسه یا مثلاً خواج نصیر کتاب اخلاق می‌نویسه گرچه یه جور رونویسی از اخلاق نک نیکوماخوس هست ولی اصلاً ربطی به اون نداره به خاطر اینکه اینا به عنوان یک اخلاقیاتی که خوبه و باید بهش عمل کرد و به اصطلاح فاقد خصلت فلسفیش هستن به خاطر اینکه اخلاق نیکوخس اخلاقیست که مبتنی بر تفکر دیالوژیکاله مبتنی بر تفکر عقلانیه اینا به عنوان مثل مثلاً احادیث و نمی‌دونم هم مثل یک پیام الهی اینو گرفتن به خاطر همینم بود که می‌گفتن سقرات حکیم الهی و افلاطون حکیم الهی یعنی معتقد بودن اینا یه دانشی دارن که این دانش برتر از بشره و از جانب خدا به اونها داده شد خب پس این تمایز بین اخلاق و به اصطلاح اخلاق به معنای مورالیتی یعنی اخلاقی که اخلاقیات اون چیزی که برآمده از سنت و عادات و عرف و این‌ها هست و اخلاق به مفهوم اخلاق فلسفی و اخلاق عقلانی اگر اینو ما تشخیص ندیم هیچی از فرهنگ مدرن نمی‌فهمیم یعنی از یونان باستان تا امروز فرق نمی‌کنه ما هیچ درکی نداریم ازش چونکه اون اتفاقی هم که در عصر مدرن میفته دیگه یعنی اون به اصطلاح تفکر سکولار به اوج خودش میرسه دیگه مدرنیته با اخلاق سکولار متولد میشه دیگه یعنی شما وقتی که میگید که ما به به اصطلاح وارد جهان سکولار میشیم یعنی جهانی که ارزش‌هاش مطلقا برگرفته از یک اقتدار فراتر از انسان نیست یعنی چی؟ یعنی خدا مرده است. خدا مرده است. در حقیقت با مرگ خدا مدرنیته آغاز میشه. انسان مدرن انسانیست که براش خدا نه به مفهوم مذهبی بلکه به مفهوم هر مرجعی که فراتر از انسان باشه و به انسان بگه که خوب اینه و بد اینه. این از بین میره و اونچه که نیچه میگه در حقیقت خداست که البته قبل از نیچه هم هگل گفته این جمله رو شما اگر درک نکنید این رو اصلاً براتون من نداره برای ما نیچه یک آدمیه که ما رو از شر سنت و آخوندا و اینا رها می‌کنه و بنابراین وقتی میگه خدا مرده است برای ما خیلی هیجان‌بان برانگیزه و خیلی مثل اینکه این بمونه که مثلاً درای زندانو باز بکنن و ما رو رها کنن و آزاد میشیم و ما نیکچه رو می‌خونیم کیف می‌کنیم از این سنت شکنیش از این به اصطلاح مبارزهش با به اصطلاح خدا و دین و این حرفا در حالی که کاملاً این تصور کاملاً غیر اروپایی هست یعنی مرگ خدا یک اتفاق تراژیکه و اساساً فرهنگ غربی فرهنگ تراژیکه و مدرنیته سرشن مدرنیته تراژیک هست. تراژیدی فرقش با فرهنگ تراژیک فرقش با فرهنگهای ما اینه که فرهنگ ما فرهنگ دوگانه باوره یعنی فرهنگیست که به خیر در مقابل شر باور میده و معتقده که سرچشمه خیر متفاوته از سرچشمه شر هست و معتقده که اونچه که خیره خیر محضه اونچه که شهره شهره محضه خیر نمیشه از خیر نمی‌تونه شهر بیرون بیاد از شهر نمی‌تونه خیر بیرون بیاد و بنابراین ک کارها انسان‌ها رخدادها ها یا خیرن یا شرن ولی در اندیشه تراژیک خیر و شر وجود نداره شر از خیر بیرون میاد خیر از شر بیرون میاد در نمایشنای تراژیک دو طرفی که با همدیگه می‌جنگن اصلاً هیچ کدومشون بر دیگری به اصطلاح روجه نداره یا هیچ کدومشون مظلوم و شهید و اینا نیستن بلکه دو طرف هستند که در یک موقعیت ناخواسته‌ای در برابر هم قرار گرفتن سرنوشته تراژیک یعنی سرنوشتی که همونقدر آمیخته بهخیره که به شهر خب مدرنیته یک اتفاق تراجیک هست به این معناست که بله شما از قید خدا یا اون مرجعیت برتر فرا انسانی رها میشید اما این رها شدن به این معنا نیست که دنیا گل بلبال میشه شما با رها شدن از [موسیقی] به اصطلاح اون مرج مرجع برتر شما جهان خودتونم از دست میدید و به قول نیکه آواره میشید یعنی چی آواره میشید یعنی دیگه زمین ثابت نیست و مسطح هم نیست یعنی این زمین زیر پای شما با کپرنیک و گالیله این زمین از زیر پای شما کنده میشه خود نیچه اشاره می‌کنه به تلسکوپ اختراع تلسکوپ اسکوپ موجب شد که انسان بفهمه که زمین ثابتی زیر پاش نیست. یعنی چی؟ یعنی اینکه برای قضاوت کردن قبلاً فکر میکرد یک بنیان متافیزیکی یک بنیان ازلی و ابدی وجود داره. زمینو ثابت می‌دونست دیگه و مسطح می‌دونست. تمام اجرام و به اصطلاح ستارگان و سیارگان همه در گردش بودن الا زمین. همه در برگرد زمین می‌گشتن ولی متوجه شد که نه این زمین هم هم دور خودش می‌چرخه و هم دور خورشید می‌چرخه و در حقیقت انسان از اون مرکز و از اون به اصطلاح کانون اشرف مخلوقات موقعیت اشرف مخلوقات بودن بیرون آمد توهمش رو درباره موقعیت خودش از دست داد و زیر پاش خالی شد زیر پاش خالی شد یعنی کهه دیگه یه کسی نیست که به تو بگه خوب چیه بد چیه بلکه ای انسان تو باید درباره همه چیز از نو بیاندیشی درباره همه چیز خب این موجب شد که البته علم به وجود بیاد تکنولوژی به وجود بیاد در تکنولوژی و در علم محصول این هست که انسان باورشو به باورهاش از دست داد دیگه علم چیه؟ علم محصول ناباوری به باورهاست. یعنی شما هیچ نظریه‌ای رو درست نمی‌دونید. هر نظریه‌ای رو خطا می‌دونید و تا زمانی ولی تا زمانی که خطاش مشخص نشده اون نظریه رو به کار می‌برید. به محض اینکه خطاش مشخص شد نظریهو کنار می‌گذارید. علم جدید محصول ناباوری انسان به باورهاشه. محصول این هست که به چیزی جز تردید یقین نداشته باشه و به قول میلان کندرا این سجست و لنسختید یعنی این حکمت این فرزانگی تردید رو در حقیقت بفهمه و بهش برسه ولی این یعنی کهه شما از نوع چیزی به نام جامعه انسانی وجود نداره چیزی به نام رفتار خوب وجود نداره همه چیز رو شما باید از نو تعریف کنین بنابراین از نو باید ببینیم حق چیه عدالت چیه آزادی چیه برابری چیه و چرا خوبه و چرا باید و چگونه باید یعنی نظریه براش داشته باشیم که چگونه ما آزادی به چه معناست نمی‌دونم عدالت به چه معنا اینا چیزایی نیست که شما بتونین از کسی بیاموزین به قول هانرنت میگه که ما در حقیقت وارثان بدون وصیتیم انسان مدرن انسانیست که وارث بدون وصیته یعنی به ما ما وارثان کسانی هستیم که به ما وصیتی به جا نگذاشتن که شما چگونه در این دنیا زندگی کنید چرا به خاطر اینکه جهان ما با جهان اونها سراپا متفاوته و اونها اصلاً مسائلی که ما داشتیم نداشتن و نمی‌تونستن به مسائل ما فکر بکنن و این رشد علم و تکنولوژی انقدر پرشتاب و انقدر بنیاد نادی زندگی انسان‌ها رو تغییر میده که هر نسلی و هر اسری با مسائل کاملاً جدیدی مواجه هست که قبلاً به اون‌ها نمیشد بیاندیشید تا اینکه ما بخوایم مثلاً از دستاورد اندیشه اون‌هاست. خب پس مسئله نیچه این هست که اونچه که ما به عنوان مورالیتی می‌شناسیم که از نظر نیچه برآمده هست به طور خاص از اخلاق مسیحی و آموزه‌های مسیحی این به هیچ وجه اون حقانیتی رو که ادعا میکنه نداره یعنی اونچه که ما به عنوان خیر و ش خیر غیر و شرط د تا اصطلاح مذهبی هستن یعنی ما در زبان انگلیسی و همینطور زبان دیگه اروپایی ما ما یه چیزی داریم به نام بد که فارسی هم میگیم بد و یه چیزی داریم به نام ایول ایول یک اصطلاح مذهبیست بنابراین وقتی که نیچه میگه بیان گود ان ای یعنی فراسوی خیر و شر نه فراسوی نیکو بد نیک و بد میشه گود ان بد ولی و نیچه خودش در تبارشناسی اخلاق توضیح میده که فرق هست بین خیر وشر نیچه یک از موضع یک انسان یک فیلسوف اخلاق علیه اخلاق تثبیت شده در پذیرفته شده در جامعه قیام می‌کنه در حقیقت کار نیچه یک شورش اخلاقی علیه اخلاق یعنی چی؟ یک یعنی یک شورش اتیکال علیه مورالیتیه. یکی از کتاب‌هایی که من حالا من چند تا من گذاشتم که برای دوستان معرفی کنم. یکی از کتابا که خیلی برای دوستانی که میخوان نیچه رو بشناسن میتونه کمک بکنه یکی از منابع معتبر هست در نیچه شناسی از پیتر برکویتس هست به نام نیچه االیست حالا در فارسی اینجوری ترجمه میشه نیچه اخلاق یک اخلاق ستیز خب ولی در فارسی کلمه اخلاق چون تکرار میشه معنی نداره ولی این میگه اتسورالست یعنی اتیکس اخلاق عقلانی یک آدم اخلاق ستیز یعنی اخلاقیات ستیز اینو هاروارد چاپ کرده سال چاپشم ۹۶ هست و من شاید اگه پیدیافشو داشته باشم برای دوستان در واقع فلسفه بگذارم خب بنابراین مسئله انسان مدرن اینه که هیچ مفهومی هیچ ارزشی پیشاپیش تعیین شده نیست بلکه تمام مفاهیم تمام ارزش‌ها و تمام آونچه که انسانی هست انسان و هر آنچه انسانیست یک پدیده تاریخیست و چون پدیده تاریخیست هیچ‌گونه حجیت و اصالت و نمی‌دونم مشروعیت و حقانیتی پیشاپیش برای هیچ چیزی نیست شما در مورد هر چیزی باید بپرس پرسید و هر چیزی رو باید در همین روند تاریخی ببینید در همین فراستوی خیر وشر نیچه میگه که اگر از من بپرسین که بدترین خصلت فیلسوفان چیه یعنی تاکنون چه اشکالی در فکر فلسفی بوده میگه غیرتخی دیدن چیزها و بعد توارشناسی اخلاق یعنی همین یعنی کهه شما این چیزی که الان به شما به عنوان خیر و شر در ذهن ما فرو کردن اینطور نیست که اینا حقایق ازلی باشه و اینها و به اصطلاح از ازل تا امروز به صورت خیر و شر همین طور که ما می‌بینیم در بین آدم‌ها فهمیده شده، پذیرفته شده و عمل شده. نه. ما باید تبارشناسی کنیم. تبارشناسی کنیم یعنی چی؟ یعنی همون طور که شما من اولین انسان نیستم بخواید ببینید که من ک ببینید پدر مادر من کیه؟ و پدر مادر پدر مادرم که همین طوری به اصطلاح جینیالوژی کنین و در حقیقت تبارشناسی کنین به شجره نامه من آشنایی پیدا بکنین و بعد می‌دونین که هیچ پایانی هم براش نیست یعنی اول جهان که مشخص نیست این توارشناسی به شما چیو یاد میده اینکه اونچه که آدم‌ها بهش باور دارن آنچه که آدما خوب می‌دونن و بد می‌دونن به هیچ وجه از عالم بالا توی کله ما نکردن بلکه این چیزیست که آدم آدمها هر دوره یه جوری راجع بهش فکر میکردن هر فرهنگی یه جوری راجع بهش فکر میکنه بنابراین ما انسان‌ها گریزی نداریم از اینکه هر لحظه که میخوایم عمل بکنیم یا هر عصری و هر نسلی خودش راجع به خوب و بد خودش راجع به ارزش‌ها فکر بکنه و سؤال بکنه و و همون تفکر دیالوژیکال که گفتم و در حقیقت بدونیم که چیزی به نام حقیقت حقیقت مطلق که برای از آسمون افتاده باشه پایین وجود نداره یعنی اون چیزی که در اخلاقیات سنتی یا در اخلاقیات مسیحی ادعا می‌کرد اینه که این خیره این شره و این تمایزی که من می‌گذارم تمایز این تمایز حقیقته و بعد نیچه یک اصطلاحی داره عنوان یکی از فصلای کتاباش هست حقیقت دروغ به مفهوم غیر غیراخلاقی یعنی ما بپذیریم که ما فقط می‌تونیم دروغ بگیم دروغ بگیم یعنی چی؟ دروغ نه به معنای اخلاقی قضیه به این معنا که ما به واقعیت دسترسی نداریم همون چیزی که همون کاری که کانت کرد یعنی کانت ارتباط ذهن ما رو با واقعیت برید برای همیشه این گسست یک گسست همیشگیست می‌گفت ذهن ما نمی‌تونه به واقعیت دست پیدا بکنه ذهن ما فقط می‌تونه به ذهن خودمون دسترسی داشته باشیم یعنی ما فقط می‌تونیم خودآگاهی پیدا بکنیم ما نمی‌تونیم آگاهی به چیزی بیرون خودمون پیدا بکنیم ما فقط می‌تونیم آگاهی به آگاهی پیدا بکنیم از کانت به بعد میگم فلسفه فلسفه فلسفهست یا متا متافلاسوفی هست به اصطلاح فرافلسفهست یا فلاسفی یا فلاسفی هست یعنی فلسفه خودآگاه میشه خب نیچه به ما اینو میگه میگه که دروغ و میگه که ما فقط می‌تونیم دروغ بگیم یعنی اونچه که ما میگیم درباره واقعیت راجع به هر چیزی که صحبت می‌کنیم هیچ ربطی به واقعیت نداره اینو نمی‌تونه داشته باشه و و این راجع به همه آدم‌ها در همه دوره‌ها در همه فرهنگ‌ها ها صادق هست. بنابراین ما برای اینکه انسانو بشناسیم باید تاریخشو بشناسیم و بخوایم و به اصطلاح و بعد اجازه ندیم که هیچ تصوری از حقیقت خودش رو به عنوان حقیقت جلوه بده. بعد توی حالا انگلیسی ما تروتو یعنی حقیقتو با تی بزرگ اگر بنویسیم یعنی حقیقت مطلق با تی کوچیک بنویسیم یعنی هر دو حقیقت در هر دوره خاص حقیقت در هر ذهن خاصی ها بنابراین ما با حقیقت‌ها مواجه هستیم حقیقت‌هایی که به تنوع آدم‌ها به تنوع فرهنگ‌ها وجود داره خب این بسیار تجربه دردناکیه و تراژیکه تراژیکه یعنی بسیار دردناکه حالا من برای اینکه که اون تکه رو که تکه معروفی که نیچه از مرگ خدا حرف زده رو من براتون می‌خونم و بعد فقط میخوام با به اصطلاح کاملاً با زبان استاری او فقط میخوام توجه بدم به شما که چرا دردناکه ببینید اولاً این داستان این مربوط به گس ساینس هست یا علم شاد یا حالا این اینم خود این اصطلاحهم اصطلاح باید توضیح داده بشه نیچه داستان مرگ خدا رو از زبان یک دیوانه میگه و دیوانه‌ای که در حقیقت داره بازخواست میکنه [موسیقی] انسان رو یا دیگران و این بسیار من این قطعه رو براتون می‌خونم به ترجمه آقای عزتله فلان و میبینید که مسئله چقدر متفاوت هست مدرنیته که ما می‌فهمیم و مدرنیتهی که مدرن‌ها می‌فهمن آیا نشنیده‌اید حکایت آن دیوانه‌ای را که بامداد بامداد روز روشن پانوسی برف نفروخت و به بازار دوید و پیاپی فریاد کشید من خدا را می‌جویم. من خدا را می‌جویم. در آن هنگام بسیاری از کسانی که به خدا ایمان نداشتند در آن پیرامون ایستاده بودند و بنابراین ای دیوانه خنده‌های فراوان برانگشت. یکی پرسید مگر گم شده است؟ دیگری پرسید مگر همچون کودکی راه خود را گم کرده است یا پنهان شده است؟ مگر از ما می‌ترسد مگر به سفر رفته یا مهاجرت کرده است و همین‌طور نعره می‌زدند و می‌خندوانه به میانشان پرید و با نگاه میخکوبشان کرد فریاد زد خدا کجا رفته به شما خواهم گفت ما من و شما او را کشتیم ما همه قاتلان اوییم ولی چگونه چنین کاری کردیم چگونه توانستیم دریا را بنوشیم که به ما ابری داد که سراسر افق را با آن بزداییم. چه می‌کردیم هنگامی که این زمین را از خورشید گسلاندیم؟ اکنون زمین به کجا می‌رود؟ ما به کجا می‌رویم؟ به دور از همه خورشیدا پیوسته سرازیر در سراشی سقوط به پس به پهلو به پیش به هر سو مگر هنوز زیر و زبری هست؟ مگر در هیچی بیکران سرگردان نشده‌ایم؟ ببینید این انسان مدرن انسان مدرن میگه در هیچی بیک یعنی هم بحث نیهز که هرگرو توضیح میده که هیچکس به اندازه نیچه مدرنیترو به خوبی نیچه مدرنیترو نفهمید چون کهه به خوبی نیچه از به اصطلاح سرشت نیهستی مدرنیته درکی نداره در حقیقت نیهسم یکی از مهمترین به اصطلاح آموزه‌ها یا عناصر فکری نیشست میگه خب اکنون زمین به کجا می‌رود؟ می‌بینید که زمین از زیر پا رد شده از وقتی میگه خدا کو چون کهه میگه که آره میگه ما ما خدا رو کشتیم چهجوری کشتیم میگه ما فکر می‌کنید که الان ما در چه حالی هستیم اکنون زمین به کجا می‌رود ما به کجا می‌رویم به دور از همه خورشیدها پیوست سرازیر در سراشیبی سقوط به پس به پهلو به پیش به هر سو مگر هنوز زیر و زبری هست مگر در هیچی بیکران سرگردان نشده‌ایم. مگر دم سرد توهیگی را احساس نمی‌کنیم؟ مگر این دم سرد سردتر نشده است؟ مگر شب دم به دم بیشتر ما را در تاریکی فرو نمی‌پیچد؟ مگر نیاز نداریم بامداد تابناک فانوس‌ها را روشن کنیم؟ مگر هنوز هیچ چیز از هیاهوی گورکلانی که خدا را به خاک می‌سپارند به گوشمان نرسیده؟ مگر هنوز هیچ چیز از واپاشیدگی الوهی به مشاممان نخورده. خدایان نیز متلاشی می‌شوند. خدا مرده است. خدا مرده می‌ماند. ما او را کشته‌ایم. ببینید این اولین باره که در تاریخ بشر این خدا می‌دونید در تاریخ همیشه راجع به خدا بحث شده. خدا هست، خدا نیست، خدا اینه، خدا نه. کسی که اینکه خدا نیست گفته شده بود یعنی کسانی بودن که معتقد بودن خدا نیست. خب خدا نیست یعنی که دیگه م مثل مثلاً بگید که غول نیست وقتی که شما میگی غول نیست یعنی معنی نداره راجع به غول فکر بکنین خیلی چیزا نیست تو این دنیا مثلاً سیمرغ نیست نمی‌دونم چه می‌دونم دیو پنج شاخ نیست و ما هم راجع بهش فکر نمیک‌کنیم مسئلهمون نیست میچ نمیگه خدا نیست میگه خدا مرده است این خدا مرده است یعنی خدا مسئله اصلی انسان مدرن میشه یعنی چی یعنی کهه خودش باید خدا کیه؟ خدا اون مرجع تعیین کننده خوب و بده انسان میشه خدا کیه؟ یعنی قانون‌گذار در اصل مورد انسان میشه قانون‌گذار و این خداست یعنی این یعنی انسان اون قانون‌گذاریست که هرگز نمی‌تونه قانون‌گذار اعظم باشه. قانون‌گذار اعظم وجود نداره اما قانون‌گذاری بر مسئولیتش به عهده خود انسان افتاده. خدایان نیز متلاشی می‌شوند. خدا مرده است. خدا مرده می‌ماند. ما او را کشته‌ایم. ما قاتلان سرآمد همه قاتلان چگونه خویشتن را تسلی دهیم؟ آنکه جهان تاکنون مقدس‌تر و نیرومندتر از او به خود ندیده است زیر خنجرهای ما آنقدر خون از دست داد تا مرد. کیست که این خون را از ما پاک کند؟ به چه آبی خویشتن را بشوییم؟ چه آیین‌های توبه و چه بازی‌های آسمانی ناگذیر خواهیم بود اختراع کنیم. آیا عظمت این واقعه از حد ما در نمی‌گذرد؟ آیا نباید به صرف اینکه شایسته آن بنماییم خود خدا شویم؟ هرگز واقعی به این عظمت نبوده است و هر که پس از ما زاییده شود به جهت این واقعه به تاریخی بالاتر از هر تاریخی تا امروز تعلق خواهد داشت. اینجا دیوانه خاموش شد و بار دیگر به شنوندگانش نگریست. آنان نیز دم درکشیدند و شگفت‌زده به او نگریستند. سرانجام دیوانه فانوس را بر زمین کودوس تکه تکه شد و فرود دیوانه گفت من زود آمده‌ام. وقت آمدن من هنوز نرسیده است این رویداد عظیم و اینکه میگه من زود آمدهم تو یک کتابی هم داره نیچه به نام به فرانسه میگن آبزرواسیون اینکتل میگه که این اتفاقی که افتاده خدا مرده هنوز پیامدهاشو مونده که نشون بده ما داریم میریم به سمتی که پیامدهای های محی مدرنیته که یکیش همین جامعه توتالیتر هست جامعه توده‌ای هست جامعه‌ست که فرهنگ درش کالا میشه جامعه انحطط عقلی بشر تکنولوژی میگه که میگهین هنوز مانده بنابراین وقتی میگه من زود آمدم یعنی هنوز پیامدهای مدرنیته در راه هستن من زود آمدم وقت آمدن من هنوز نرسیده است این رویداد عظیم و دهشتناک هنوز در راه است هنوز سرگردان است هنوز به گوش آدمیان نر رسیده است. رعد و برق نیازمند زمان است. نور ستارگان نیازمند زمان است. رویدادها گرچه رویداد داده باشند باز برای اینکه دیده و شنیده شوند نیازمند زمانند. این واقعه هنوز از ایشان دورتر از دورترین ستارگان است و با این همه خودشان این کاررو کردن. یعنی کاملاً توضیح میده که فراآیند مدرنیته یک فراآیند آگاهانه. یعنی ما اینجوری فکر می‌کنیم دیگه میگه وقتی میگیم که ما چه‌جوری میشه از سنت در بیرون بیایم به مثلاً مدرن بشیم چون فکر کنیم مدرنیته یه ففرآیند آگاهانه و ارادیه یعنی مثلاً شما اراده می‌گیرین تصمیم می‌گیرین مدرن بشه در حالی که چنین نیست و بعد نه تنها اراده و به اصطلاح آگاهی شما که فکر می‌کنید که می‌تونید نتایجم چیز کنید چون کهه مدرنیته رو به مفهوم ایجابی می‌فهمید یعنی مدرنیته رو مثل یه دستور آشپزی می‌فهمید در حالی که مدرنیته به مفهوم نفیه چون به مفهوم نفیه شما نفی می‌کنید ولی پیامدهاشو ابدا نمی‌تونید حدس بزنید حتی چه برسه به اینکه رو مدیریت کنه و باز حکایت کردن که دیوانه همان روز به زور وارد چند کلیسا شد و مرسیه خواند می‌گویند هنگامی که به زور بیرونش بردند و بازخواستش کردند جز این پاسخی نداد که اگر امروز همه این کلیساها مقبره‌ها ها و تابوت‌های خدا نیستند. پس چیست؟ اگر امروز همه این کلیساها مقبره‌ها و تابوت‌های خدا نیستند پس چیستن؟ خب طبیعتاً این خدا ربطی به خدای مسیحی نداره دیگه هرگونه ادعایی برای حقیقت مطلق حالا چه مارکسیسم باشه چه فاشیسم باشه چه نازیسم باشه چه نمیدونم اسلامیسم باشه هر چیز هر ادعایی برای حقیقت مطلق این خدا مرده است ما وارد جهانی میشیم که دیگه هیچ تکیهگاه یا به اصطلاح فلسفی گراوند هیچ بنیانی زیر پای ما نیست برای قضاوت کردن و رها شده به حال خودمون هستیم و در حقیقت به قول هانرن میگه که یعنی اندیشیدن بدون نرده بدون اینکه تکیه گاه داشته باشه شما خب من یه نکته روم که بابک اشاره کرد خیلی مختصر اشاره بکنم و به یکی از بدفهمی‌های بزرگ ما در زمینه فلسفی به طور کلی و در زمینه فلسفه نچه به طور خاص اشاره بکنم. مترجمان ما، استادان ما، معلمان بزرگ فلسفه در ایران هیچ تصوری از اینکه این مربوط به الانم نیست دیگه از همون مترجمان قرن اول هجری از دارالحکمه در زمان هارونالرشید تا امروز هیچ تصوری از مفهوم زبان و جایگاه او در فلسفه نداشتن. یعنی معتقد بودن که اینجوری نگاه می‌کنن به فلسفه که فلسفه یه سری نظریه و تئوری هست که شما میتونید به هر زبانی ترجمه کنید و چیزی به نام و میتونید شما از زبانش جدا بکنید در نتیجه مثلاً ما میتونیم میچه رو به فارسی آقای عاشوری برگردونیم و چنید گفت زرتاشو یا ماکولی رو یه چیزای دیگه بدون اینکه که ویژگی‌های زبانی اون اثر اصلی اهمیت داشته باشه و تصور بر این هست که فیلسوف می‌اندیشه و اندیشه‌هاشو بعد با زبان بیان می‌کنه با حالا هرجور که دلش خواست هرجور که مناسب بود در حال که چنین نیست فلسفه یک واقعیت زبانیست و این به این معناست که [موسیقی] اونچه که نوشته میشه اون چیزیست که اندیشیده شده و اونچه که اندیشیده شده از اونچه که نوشته میشه جدا نیست. بنابراین سبک هر فیلسوفی هر فیلسوف بزرگی یک نویسنده است و سبک به اصطلاح نوشته او سبک اندیشیدن اوست و اینا از همدیگه جدا نیستن. ما چون این درک چون این درکی نداریم خیلی خیلی خلاصه میگم حالا اینا رو من تو درسی به اصطلاح چیز توضیح دادم تو بحث ترجمه کلاس ترجمه مفصل توضیح دادم ولی در نتیجه آثار فلسفی ترجمه میشن بدون توجه به سبکشون ما افلاطونو اینجوری ترجمه کردیم نمیدونم کانتو اینجوری ترجمه کردیم نمیدونم اصولاً هیچ تصوری از اهمیت سبک و زبان فیلسوف نداشته نیچه سبک زبانیش آفریستیکه یعنی سبک آفاریزم یعنی کلمه قص ها ولی آپاریزم با آقای آقای عاشوری میگه گزینگویه خب گزینگوی ما در فرهنگ ما خیلی زیاده دیگه شما از نمی‌دونم چیزای مذهبی بگیرین از نهجالبلاغه بگیرین نمی‌دونم حاج عبدالله انصاری اشخاص دیگه گزینگویه زیاد دارن ولی اینا آفاریزم نیستن آفاریزم فقط به این معنا نیست که شما یه جمله کوتاه بگید یا یه عبارت کوتاه بگید بلکه آفاریزم به معنا است که شما آفاریستیک بیاندیشید اندیشیدن آفاریستیک حالا میخوام وقتش نیست توضیح بدم حالا اگر شد توضیح میدم یه نوع اندیشیدنه که چون یه نوع متفاوت از اندیشیدنه یه نوع متفاوت از نوشتن اونوقت در نتیجه ما اگر نفهمیم که اندیشیدن افاریستیک یعنی چی که نفهمیدیم در نتیجه وقت نیشم نمی‌فهمیم ولی من اینجا دیگه متوقف میشم چون زمان هم بسیار گذشته وم بعدش جلسه دارم چند دقیقه در خدمت دوستان هستم حالا اگر لازم شد در جلسات دیگه یعنی یه جلسه دیگه‌ای خواهم گذاشت برای اینکه این بحث شاید نیاز داشته باشه به ادامه دادن و تکمیل کردن شاید پرسش‌های بسیاری باشه که نیازمند به اصطلاح پرداختن ما باشه من در خدمت شما هستم تا حدوداً یک لو بله خیلی ممنون آقای خارجهی خسته باشید آقای استینا بفرمایید بله من سلام عرض می‌کنم حین صحبت جناب خلرجی من داشتم لیست دانشندان تئولوژیست رو و نهارهاشونو نگاه می‌کردم به آقا صدای شما بریده بریده میاد من متوجه نمیشم اینترنت که فک [موسیقی] آموزنده میگه در مورد گورمنتال تور آف اتون من به این رسیدم که میگه میره میشه دوست عزیز صدای شما بریده بریده میاد و من متوجه نمیشم بخوا بعید می‌دونم بشنون بنابراین این فکر نمی‌کنم بتونیم ادامه بدیم باهاشون. آیسین صدای منو می‌شنوی؟ خب من فکر می‌کنم بهترین کار اینه که ما امروز پنجشنبه است درسته باباک؟ بله بله خب ما فردا همین موقع این جلسه رو ادامه بدیم یعنی به نکته‌های دیگری من بپردازم راجع به اینکه ما چه به اصطلاح چگونه نیچه رو شناختیم و چگونه و چرا باید در این شناختیم بازنگری کنیم من فردا همین ساعت در خدمت دوستان هستم اگر دوستان پرسش‌ها و نکته‌هاشون رو در نظر داشته باشن در جلسه فردا مطرح بکنن که اونوقت من آزادتر هستم که زمان بیشتری هم در خدمت دوستان باشم. از همه شما سپاسگزارم و از بابک عزیز وقت شما خوش تا فرض.