سلام عرض میکنم خدمت دوستان گرامی در
کلاب هاوس و در یوتیوب.
دوستان اگه در یوتیوب منو میبینن لطف کنن
که یک
خبر بدن در کامنت که من میتونم باشم مشکلی
نیست.
امروز صحبت میکنیم راجع به یعنی در ادامه
صحبت روز قبل درباره افکار عمومی و علت
اینکه من به این موضوع میپردازم اینه که
در حقیقت این نمونهایست از بسیاری از
اصطلاحاتی که در زبان فارسی در
فضای عمومی راعیج شده و بدون هیچگونه تأمل
و دقت و توجه جدی به کار میره
در نتیجه زبان سیاسی ما رو خیلی دچار
بیمعنایی کرده. یکی کلمه همین افکار
عمومیه. یکی کلمه مردم هست که شما هر بار
که راجع به سیاست میشنوید صحبتی این
کلمات درش خیلی تکرار میشن و بدون اینکه
هیچ معنای درست و حسابی داشته باشن
و در حقیقت این کلماتیست که از ایشون سوء
استفاده میشه یعنی به یک معنایی به کار
برده میشن که در حقیقت
برای فریب
مخاطب در حقیقت به درد میخوره
و بدون اینکه هیچ چیزی به ما درباره
واقعیت بگه مثلاً حکومت میگه که مردم از
ما طرفداری میکنن مردم خیلی غیرت نشون
دادن نمیدونم غیرت مردم ما اینجورن مردم
ما اونجورن مخالفان حکومتم دقیقاً همین
کلمه رو به کار میبرن برای اینکه خلافش رو
نشون بدن در حالی که چیزی به نام مردم
وجود نداره و من یک جلسه راجع به مردم هم
صحبت خواهم کرد
توجه داشته باشید که این کلمه مردم اصطلاح
مردم اصطلاح افکار عمومی اینا مربوط به
غرب هست یعنی مربوط به جوامعی هست که درش
دموکراسی شکل گرفته و درش مسئله مشروعیت
حکومت مطرح هست یعنی حکومتها مجبورن که
مشروعیت خودشون رو مدام
حفظ کنن و نشون بدن در کشورهای غیر
دموکراتیک و در کشوری مثل کشور ما
مردم و افکار عمومی هیچ موقع مطرح نبودن
هیچ موقع اهمیتی نداشتن و در این به
اصطلاح کشورها به طور ریاکارانهای در
حقیقت کلمه مردم به کار میرن حالا چه
احزاب مخالف گروههای مخالف به کار ببرن
چه خود حکومت
چون هیچ موقع
آزادی و فضای
بدون دغدغهای وجود نداشته که انسانها
بتونن به راحتی اونچه که در ذهن دارن رو
بیان بکنن و از عواقبش نترسن و در نتیجه
ما بفهمیم که افراد اشخاص چه نظری دارن در
وحله اول مطبوعات باید آزاد باشه در وحله
دوم باید
مسئله سانسور در سطوح مختلف یعنی در نظام
آموزشی و همین طور در دیگر سطوح جامعه
باید از بین بره و اینا هیچ موقع در ایران
وجود نداشته در ایران همیشه ما با سانسور
مواجه بودیم با سرکوب مواجه بودیم آزادی
بیان وجود نداشته
و در نتیجه کل این داستان در مورد ایران
خیلی بیمعناست. الان صحبت کردم بیمعناتره
در حقیقت. اگر من امروز به نظر دو متفکر
اروپایی اشاره میکنم یکی پوپر و یکی هم
وردیو که هر دو درباره جوامع دموکراتیک
دارن راجع به خطرناک بودن این اصطلاح به
کار و به اصطلاح خطر خطرناک بودن و
بیمعنا بودن افکار عمومی حرف بزنن. اگر
در مورد کشورهای دموکراتیک این صادق باشه
در مورد کشور ما که دیگه خب طبیعتاً خیلی
بسیار فریبکارانه است اگر شما از افکار
اوی حرف بزنیم یا از مردم حرف بزنیم از
خواست مردم از دید مردم از انتخاب مردم و
اگر بخوایم ما بریم به سمت
یک کشور دموکراتیک یعنی بریم به سمت
استقرار یک نظام دموکراتیک در وحله اول
باید زبان دموکراتیکو رو به کار ببرید.
یعنی زبانی که
دروغ نمیگه زبانی که حقیقت رو نزد خودش
نمیدونه. زبانی که به تکسر باور داره.
زبانی که در پی فریب به اصطلاح دیگران
نیست. زبانی که از رسانه برای به عنوان
پروگراندا استفاده نمیکنه. بنابراین
دموکراسی در وحله اول نیاز به اصلاح زبان
داره. زبانی که ما الان به کار میبریم
حتی در نقد یا در مخالفت با حکومت کنونی
زبانی نیست که بشه اون رو دموکراتیک نامید
پس مثلا انگیزه اصلی این هست
حالا چرا این من یه مقدار باید راجع به
تاریخچه این اصطلاح صحبت بکنم و اینکه چرا
این اصطلاح مهمه و اصطلاح افکار عمومی یا
بحث درباره افکار عمومی یک بحث بحثیست که
در غرب حدود دست کم دو قرن سابقه داره
تئوریهای مختلفی دربارش هست تاریخ بسیار
بلندی داره و
به طور مستقیم با دو چیز ارتباط داره یکی
مسئله دموکراسی یعنی شما نمیتونید راجع به
دموکراسی صحبت کنید بدون اینکه به بحث
افکار عمومی بپردازید و دوم بحث آزادی
بیان
[موسیقی]
اصطلاح
پابلیک اپنین که ما در فارسی میگیم افکار
عمومی خب ترجمه فارسی در حقیقت
خیلی به ما کمک نمیکنه که ارتباط اون رو
با بسیاری از مفاهیم و مقولههای دیگه
متوجه بشیم اما اصطلاح فرهنگیش یعنی
پابلیک اپینیون هر دو کلمه هم آپنیون هم
پابلیک آپینیون
[موسیقی]
یک اصطلاحیست فلسفی و در حقیقت اپیست
ایستمولوژیک معرفتشناسانه
و پابلیک هم هم یک اصطلاحیست فلسفی و هم
در فلسفه سیاسی خیلی اصطلاح مهم نیست
و اینا هر دوشون تاریخ دارن
اصطلاح پابلیک اپنین به معنای
[موسیقی]
نظرهای
عمومی نظر عموم مردم
این اصطلاح به طور خاص در قرن هجدهم یعنی
در عصر روشنگری
متولد شد زمانی که عصر روشنگری زمانیست که
در حقیقت یک قلمرویی به نام قلمروی عمومی
متولد میشه اصلاً یعنی در واقع اونچه که
ما قلمرو عمومی مینامیم در قرن هجدهم
متولد میشه و قرنیست که مخصوصاً سکوفایی
صنعت نشر باعث میشه که
خواندن و نوشتن
از انحصار ار
کلیسا و از حصار طبقه فئودال بیرون بیاد و
عموم مردم
بتونن بخونن و بسیاری از کسانی که
مینویسن کسانی هستن که دارای اون به
اصطلاح امتیازات خاص نیستن بلکه نویسند
آدمای عادین آدمایی هستن که پریولیج و
امتیاز ندارن این یک فضای عمومی درست
میکنه برای اینکه این فضای عمومی فضاییست
که در حقیقت آدمها درش میتونن با
اندیشههاشون با نظرهاشون
حضور داشته باشن. فضای عمومی جاییست که
قلمنای عمومی جاییست که شما میتوانید
درباره مسائل مختلف با آدمهایی که
نمیشناسید و فقط ارتباطتون ارتباط
شهروندیه صحبت کنید. خب کانت اگر
رساله روشنگریش داده مقاله روشنگریش داده
روشنگری چیست رو به یاد بیاریم اون خیلی
رساله مهمیست از نظر تئوریزه کردن قلمروی
عمومی و از نظر تئوریزه کردن آزادی بیان
کانت در اونجا میگه که
اصل روشنگریچ
یعنی خروج آدمی از نابالغی به تقصیر خشتن
اگر انسانی تصمیم بگیره که از نابالغی
بیرون بیاد میشه گفت که این آدم روشنی
یافته است روشنی یافته استست یعنی کهه
دیگه باور نداره که
روشنایی از یک منشأ بیرونی میاد از دین
میاد از نمیدونم ماد طبیعه میاد از یعنی
از یک مرجع یا قدرتی بیرون او
باید راهنمایی رو طلب بکنه و راه درست رو
پیدا بکنه بلکه این روشنی و روشنایی از
درون او یعنی از وجدان او و از عقل او
روشن روشنگری یعنی کهه جرأت اندیشیدن با
عقل خود را داشته باشه یعنی بر منظور از
اندیشیدنم یعنی قضاوت کردن یعنی با عقل و
وجدان خودت قضاوت کن پس اون منشأ روشنایی
یا منبع روشنایی از بیرون به درون منتقل
میشه کسی که روشنی یافته است اینلایت هست
کسیست که از پیروی و تقلید هرگونه مرجعیت
بیرونی و همین طور از عادت ها و سنتها
پرهیز میکنه و خودش میاندیشه و در حقیقت
به اتونمیومی یا خودآیینی دست پیدا میکنه
این به این معناست که
هر کس میتونه هر کس باید برای اینکه بالغ
به بلوغ برسه چون اصطلاح نابالغی رو به
کار ببره بلوغی یک اصطلاح حقوقیست در
حقیقت یعنی کسی که ما به کسی از نظر حقوقی
میگیم بالغ که دیگه دیگه نیاز به قیم
نداره و اصلاً اساساً نمیتونه قیم داشته
باشه. کسی که به یه سنی برسه به سن خاصی
برسه به بلوغ میرسه یعنی بلوغ حقوقی یعنی
کهه همه این کارهایی که انجام میده
مسئولیتش با خودشه و خودش به تنهایی مسئول
تمام اعمالش هست و نمیتونه بگی که من در
این کار مثلاً
مسئولیتش با پدرمه مسئولیتش با روحانیته
مسئولیتش با خداست مسئولیتش با هر کس
دیگهست میگه که در حقیقت کانت میگه انسانی
که روشنی یافته است انسانی که به بلوغ دست
پیدا کرده و در نتیجه مسئول اون چیزیست که
انجام میده و مسئول قضاوتهای خودشه. خب
در یک موقعیتی که حقیقت رو کلیسا تعیین
میکنه و نظام نهاد قدرت یعنی نهاد سلطنت
پادشاهی اون حقیقت رو اجرا میکنه عمل
میکنه خب چنین حرفی حرف انقلابیست دیگه
در حقیقت بذر این حرف رو دکارت در جستار
گفتار در روش راه خوردن عقل بذرش رو
میکاره و در اول اون گفتار
کارت میگه که همه آدمها
به یک به یکسان از عقل سلیم برخوردارن
وقتی این حرف حرف انقلابیه یعنی کهه اون
چیزی که کلیسا میگه یا اون چیزی که به
اصطلاح نهاد قدرت میگن هیچ ربطی به حقیقت
نداره به خاطر اینکه حقیقت یک چیزیست که
گانسانس یعنی عقل سلیم میتونه درک کنه و
همه آدمها در عقل سلیم مشترکن و در نتیجه
همه آدمها باید خودشون فکر بکنن و به
حقیقت دست پیدا بکنن
اما در همون رساله روشنگ ننگری کانت میگه
که
این اونچه که من میاندیشم یا هر کسی
میاندیشه
فقط در ذهنش
معنا نداره بلکه او باید بتونه اونچه را
که میاندیشه یا اونچه را که قضاوت میکنه
در به اصطلاح مل عام بیان میکنه
اصطلاحی که کانت به کار میبره پابلیسیتیه
پابلیسیتی یعنی اینکه عمومیت یعنی اینکه
زمانی که شما فکر میکنید باید این فکر در
میان عموم بتونه بتونه در معرض عموم قرار
بگیره. بنابراین آزادی یعنی آزادی بیان و
آز و از نظر کانت این آزادی اندیشیدن از
آزادی بیان به هیچ وجه جدا نیست. شما
زمانی آزادی اندیشیدن دارید که آزادی بیان
داشته باشید. یعنی بتونید اندیشه خودتون
رو در معرض
قضاوت دیگران قرار بدید و همین طور خودتون
بتونید درباره اندیشه دیگران قضاوت بکنید.
این پابلیسیتی اینجا که در همین آپینیون
یعنی پابلیک آپینون در حقیقت جلوه پیدا
میکنه به این معناست که شما باید یه فضای
عمومی داشته باشید که در اونجا هر کس
بتونه نظر خودشو بگه اما اون چیزی که کانت
میگه و اون چیزی که در قرن هجدهم مطرح بود
منظور از آپیینون آپیون هرکس نبود بلکه
نظر کسانی بود که اون نخبگانی بود که
مخالف با اون نظر به اصطلاح نظر قالب
جامعه هستن. یعنی در حقیقت کسی مثل کانت
میگفت شما باید به کسانی که خلاف اون
حقیقت مستقر اون حقیقت مقبول و پذیرفته
شده حرف میزنن یعنی به مخالفان باید شما
آزادی بیان بدید تا بتونن در حقیقت تا
بتونیم بگیم که شما
به روشنگری در حقیقت وفادار هستین یعنی از
این جهت بود که فردیک کوبیر رو خیلی او
ستایش میکرد و با او خیلی رابطه خوبی
داشت و بهخاطر اینکه فدریک کبیر یه اجازه
میداد به یه کسی مثل کانت در دانشگاه درس
بده یا مقاله بنویسه در حالی که فضای
پلیسها کاملاً برخلاف این بود و از یاد
نبرید که دو قرن پیش از داستان گالیله
گرفته تا دکار تو اسپینوزا همه متفکران
تحت تعقیب بودن و در حقیقت کسانی بودن که
برای اندیشیدن و برای کار فلسفیشون باید
پناه میبردن به عضلت و تبعید و اینها
چیزی چیزی که فیلسوفان پیش از اون
میخواستن یعنی پیش از کارت میخواست پیش از
کانت میخواستن از قرن دوازدهم به بعد فریم
آ فلسفایز یعنی از حکومتها میخواستن که به
ما کاری نداشته باشید بذارید ما در جامعه
باشیم و به اصطلاح فلسفه ورزی بکنیم ما رو
به خاطر فلسفه ورزی به اصطلاح مورد آزار
قرار ندیم این ایده فریم فلوسفایزینگ در
کانت به این شکل تغییر میکنه که فقط فکر
کردن و اندیش شیدن کافی نیست بلکه شما
باید بتونید اینو بیان بکنید یعنی
پابلیسایز بکنید این پابلیسایز کردن اولین
بار با کانت و در عصر روشنگری مطرح میشه و
پابلیسایز کردن یا عمومی کردن نظریست که
مخالف جریان عمومی جامعهست یا مخالف نظر
حکومته
خب ما میرسیم به انقلاب فرانسه انقلاب
آمریکا و جایی که آدمها در روزنامهها در
در
مجامع مختلف از جمله در کافهها ها در
سالنهای به اصطلاح فرهنگی نظرات خودشون
رو راجع به مسائل مختلف بیان میکنن دیگه
مسئله این میشه که دموکراسی یعنی اون چیزی
که آرمان هر دو انقلاب آمریکا و فرانسه
بود دیگه مشروعیت حکومت رو به نمایندگی از
خدا نمیدونست دیگه خدا دیگه پادشاه به
عنوان نماینده خداوند یا سایه خداوند
نمیتونست ادعای مشروعیت بکنه مبنای
مشروعیت حکومت تغییر کرد به جا و حکومت به
جای اونکه نماینده خدا باشه باید نماینده
مردم میشد یه چیزی به وجود اومد که به
اصطلاح روسا میگه
ولنتر میگه اراده عمومی ولت ارادهی که
یعنی اراده عمومی یعنی افراد به اصطلاح
اعضای یک جامعه خاصشون میلشون و نظرشون
اجازه میده که اون حکومت از طرف اونها
تصمیم بگیره بوده به این وسیله مردم یعنی
شهروندان از اینکه کسی بر اونها به
اصطلاح اراده اونها رو سلب بکنه یا آزادی
اونها رو سلب بکنه به این شکل از این مشکل
رهایی پیدا میکنیم یعنی مردم که نمیتونن
حکومت کنن خودشون نمایندگی میدن به یک
دستگاهی به نام حکومت که از جانب اونها
تصمیم بگیره در نهایت مردم خودشون تصمیم
گرفتن یعنی هر کس توانسته آزادی و به
اصطلاح
استقلال رأی خودش رو حفظ بکنه و در نتیجه
حاکمیت ملی با آزادی اندیشه آزادی عمل
افراد سازگار بشه خب این
فضای عمومی که به وجود اومد و هابرماس در
یکی از بهترین کسانی که راجع به این موضوع
صحبت کرده و توضیح داده هابرماس هست یک
کتابی داره به نام دگرگونی ساختاری در
حوزه عمومی که کتاب خیلی مهمیه این فضای
عمومی
باعث شد که یک به اصطلاح
صرف این نمایندگی دادن مردم به حکومت باید
یه جایی خودشو نشون میده یعنی باید یه
جایی شما میدیدی که این نمایندگی به
حکومتها داده شده و این نمایندگی هم که
نمیشه یک بار برای همیشه داده بشه
بنابراین شما باید یه سازی رو تصور
میکردید که مدام این مردم نمایندگیشون رو
به اصطلاح دولت رو به نمایندگی خودشون
میپذیرفتن و نشون نشون داده میشد که
حکومت مشروعیت دموکراتیک داره مشروعیت
دموکراتیک حکومت باید مدام در حقیقت نشون
داده میشه
خب یک راهش انتخابات بود و مهمترین راهش
و اینکه نمایندگان مجلس نمایندگان برگزی
مردم اینها از جانب مردم تصمیم گرفتن و به
این شکل از طریق پارتیسیپیشن یعنی از طریق
مشارکت سیاسی این نمایندگی سیاسی نشان
داده میشه
اما شما نمیتونستی تصور بکنی که این ۴
سال یه بار مردم بیان رأی بدن مثلاً و
یک دولتی انتخاب کنن بدونین که در طول این
مدت بتونن درباره مسائل مختلفی که براشون
مهمه و همین طور کارنامه حکومت و به
اصطلاح
سیاستهای حکومت اظهار نظر بکن بکنن و در
اینجاست که مطبوعات خیلی مهم میشه مطبوعات
تبدیل میشه به اونچه که میگن رکن
چهارم دموکراسی یعنی علاوه بر قوه مقننه
قوه تفکیکی که بین قوای سهگانه هست قوه
مقننه مجریه و قضا و مجریه و مقننه و
قضاییه
شما یه چیز دیگری دارید به نام مطبوعات که
خارج از حکومته و خارج از حکومته و حالا
شما در دموکراسی در تئوری تفکیکی قاوا سه
قوه باید بر هم نظارت کنن این باعث میشه
که به اصطلاح ترنی یا خودکامگی به وجود
نیاد اما این کافی نیست اینکه سه قوه بر
هم نظارت بکنن کافی نیست شما باید مطبوعات
داشته باشید و مطبوعات در حقیقت اون
مهمترین جلوه آزادی بیان در یک جامعه است
که افراد بتونن بدون اینکه وابستگی به
قدرت داشته باشن بدون اینکه ترس از قدرت
داشته باشن نظر خودشونو مستقلاً بیان
بکنه.
خب این
این باعث شد که افکار عمومی در حقیقت بشه
یک وسیلهای یا یک تعبیری از همون اراده
عمومی که روسو میگفت. یعنی افکار عمومی
یروعیتی پیدا کرد که در حقیقت ضامن
دموکراتیک بودن حکومت شد. این تل این شد
یک لحظه به من
خب ولی این به اصطلاح راه حل دموکراتیک
با بسیاری از مشکلات معرفت شناختی در
حقیقت مواجه بود
برای اینکه نشون بدیم که حالا مسئله مشکل
معرفت شناختی چیه این مشکل معرفتش شناختیش
برمیگرده به دوره به اصطلاح ایران یونان
باستان و به طور خاص با افلاطون
خب میدونید که
به اصطلاح فلسفه زمانی متولد شد که
سوفیستها که دانشمندان جامعه یونان بودن
اینها کسانی بودن که بودن که از نظر سقرات
هیچ پروا حقیقت نداشتن کسانی بودن بسیار
دانشمند اما دانش خودشون رو لزوماً در
خدمت حقیقت نمیگرفتن. مثل وکلای دادگستری
میتونستن از تخصصشون استفاده کنن برای
دفاع از قاتل. همون تخصص میتونستن
استفاده کنن برای دفاع از مقتول و به
اصطلاح سودای حقیقتگجویی، پروای حقیقتگویی
کاملاً
به اصطلاح
رخت برسته بود. یعنی ارتباط دانش و حقیقت
گ از بین رفته بود و این به اصطلاح نگرانی
برای کسایی مثل سقرات بود که دانش
فقط و فقط در خدمت
تسلط بر دیگران در خدمت منافع شخصی یا
منافع دولت قرار بگیره بنابراین سقرات
اساساً بر به فلسفه ورزی و
تحریک جامعه پرداخت برای اینکه که نشده که
حقیقت چیزی نیست که شما بتونید ازش بهش
دست پیدا بکنید و و در تملک کنید و کسانی
که هرچند دانشمندن و دنبال ولی ادعای
حقیقت دارن اینها شیادن و اینا دروغگوان و
به همین دلیل خودشو فیلسوف نامید فیلسوف
یعنی کسی که در دوستدار فرزانیست دوستدار
حکمته کسی که هرگز به حقیقت مطلق یا حکمت
مطلق دست پیدا نمیکنه
و نشانه انسان فیلسوف کسیست که در حقیقت
پرسش میکنه، کسیست که تأمل میکنه و
کسیست که تحقیق میکنه. اما سوخیستها با
هنر خطابه و سخنوری که داشتن میتونستن
عموم مردم رو تحت تأثیر عواطفشون قرار بدن
و به جای اینکه عقل اونها رو قانع بکنن
در حقیقت عواطفشون رو به سود خودشون
برانگیزن این چیزی بود که برای
سقرات بسیار مهم بود که آدمها بتونن بر
عواطفشون مسلط بشن تا بتونن بر اساس قدرت
ت داوری عقلانیشون بسنجن چیزها رو
در اینجا
[موسیقی]
افلاطون تقسیم میکنه
هر ادعایی رو به دو نوع ادعا یک ادعایی که
آدمها نظر دارن راجع به چیزای مختلف و
این نظر مجموعهایست از پیشوریها
پیشفرضها و چیزهایی که تحت تأثیر عاطفه به
وجود آمده یعنی باورها یا دیدگاههایی که
آدمها دارن و این دیدگاهها به هیچ وجه
چیزی نیست که راجع بهش فکر کرده باشن،
پژوهش کرده باشن. نه مثلاً فرض کنید
نظرهایی که مردم دارن راجع به نمیدونم
زنها، راجع به بیگانگان، راجع به
مهاجران، راجع به دینها این
به اصطلاح افلاطون بهش میگه دوکسا. دکسا
یعنی نظر یا آپینیون چیزیست که آدمهاهم
راجع به خیلی چیزا دارن بدون اینکه راجع
به فکر کرده باشن اما در برابر این
اپیستمست یعنی شناخت شناخت اون چیزیست که
شخص با تأمل و اندیشه و پژوهش و پیروی از
روش علمی و معیارهای جامعه علمی هست که به
اون دیدگاه میرسه بنابراین یه دیدگاهی
هست که محصول اندیشه و پژوهشه که بهش
میگیم شناخت و دیگری محصول پیشآوری و
تأثیر از عوامل مختلف هست که ناخودآگاه یا
خودآگاهه و اون میشه نظر
افلاطون مشکل بحران جامعه آتن رو دموکراسی
آتن رو تسلط آپنیون میدونه به همین دلیل
در نهایت به این نتیجه میرسه که بهترین
حاکم فیلسوف است. یعنی فیلسوف کسیست که در
آن به آنچه که میکنه به قضاوتی که میکنه
اندیشیده و
میگه مشکل ال مخصوصاً بعد از مرگ سقرات
این بود که جامعه یعنی نظر افکار عمومی
فیلسوف جامعه رو از بین برد یعنی کسی که
میاندیشید و جز اندیشیدن هیچ اتهامی
نداشت برای افکار عمومی خطر تلقی شد و
حذف شد از جامعه این تضاد بین افکار عمومی
و اندیشیده اندیشیدن باعث شد که افلاون
اصلاً از کار عمومی از فعالیت عمومی
کنارگیری بکنه بره در انزوا و بگه که
فیلسوف در جامعه جایی نداره
دموکراسی در قرن هجدهم و بعد در قرن
نوزدهم مجبور بود با این مسئله افکار
عمومی در حقیقت
به اصطلاح یک جوری به اصطلاح کنار بیاد به
این معنا که شما در یک اگر به دموکراسی
اعتقاد داشته باشین باید به دموکراسی نظر
شخصی اعتقاد داشته باشیم و این باعث شد که
در قرن نوزدهم خب خیلی از فیلسوفان از
جمله نیچه کاملاً مخالف با نظم دموکراتیکی
هست که به قول او جامعه میانمایه میسازه.
جامعه که همه شکل هم فکر میکنن. اگر همه
شکل هم فکر کنن یا اگر اکثریتش به اصطلاح
یکسان فکر کنه به این منست که هیچکس فکر
نمیکنه. چون فکر کردن لزوماً تفاوت میاره
این نکته رو تکویل خیلی خوب متوجه شد و
برای اولین بار شاید کسی که از دیکتاتوری
اکثریت صحبت کرده باشه توکویل هست توکویل
خب خودش از یه جامعه اشنافی بود خودش به
آنسین رژیم یا به اصطلاح اون طبقاتی که
مربوط پیو پیوند داشتن با رژیم سابق
به اصطلاح از اون طبقات بود در جریان
انقلاب فرانسه خیلی از اموالشونو از دست
دادن منتها تکویل یک متفکر بسیار بزرگیست
که خیلی با فاصله گیری و با خونسردی سعی
کرده هم انقلاب آمریکا و هم انقلاب فرانسه
رو خوب تحلیل کنه اونجا یک مسئله که بهش
اشاره میکنه توکویل این هست که نظر اکثریت
اگر غالب بشه این خودش دیکتاتوریه چون
قبلاً دیکتاتوری این بود که یک اقلیتی
برای اکثریت حاکم بشن تکویل گفت نه تسلط
اکثریت بر اقلیتم دیکتاتوریه به دلیل
اینکه هیچ
هیچ به اصطلاح توجیه عقلانی وجود نداره که
اون اکثریت لزوماً نظرشون
به حقیقت یا به مصلحت نزدیکتر باشه تا
اقلیت
اونها تنها به این دلیل تسلط یافتن که
کمیتشون بیشتره نه کیفیت
به اصطلاح قضاوتهاشون و تصمیم و پسندهاش
و تا زمانی که با کمیت ما سرکار داریم
کمیت هیچ ربطی به حقیقت نداره یه حرف
باطلی رو د میلیون نفر بزنن بازم باطله
ولی در عمل این کمیت اون به اصطلاح کم
کیفیت رو از بین میبره و بر اون حاکم
میشه و
بحث دیکتاتوری اکثریت تبدیل شد به یکی از
مسائل اصلی در فلسفه سیاسی که شما چگونه
میتونید بین دموکراسی و پوپولیسم در
حقیقت جدایی بندازید. پپولیسم یعنی
دموکراسی به سرعت میتونه تبدیل به
پوپولیسم بشه. به خاطر اینکه دموکراسی
اساساً به معنای این هست که حکومتیست که
مشروعیتشو از شهروندانش میگیره. اما همین
شهروندان در یک شرایطی میتونن
اتفاقاً از اونها استفاده بشه برای اینکه
اراده اونها
سرکوب بشه. یعنی در حقیقت ما خود رسانه یک
امری بود که نشون داد مخصوصا در قرن بیستم
و در آلمان که میتونه کاملاً در خدمت
نظامهای توتالیتر قرار بگیره یعنی هیتلر
محصول رسانه بود و محصول دموکراسی بود
یعنی در اون دموکراسی که رسانه وجود داشت
یک نیروهایی مثل هیتلر موسیلونی و چیز و
جریانهای
دیگر خودکارمه و اقتدار دارگرا اونها
متولد شدن و اتفاقاً از رسانه استفاده
کردن برای دستکاری در افکار عمومی و همراه
کردن افکار عمومی با سیاستها و
حکومتهایی که کاملاً بر خلاف مصلحت عمومی
و
مصلحت کشور عمل میکردن. خب این معضل خیلی
بزرگی شد.
خب پس نظریه که در نظریهها درباره افکار
عمومی یا پابلیک اپینون رو به سه دوره
میشه تقسیم کرد یکی دوره باستان که عرض
کردم و یکی از دوره باستان تا قرون وسطی
که درش در حقیقت آپینونین یک مفهوم کاملاً
منفی داره یکی از دوره رونسانس تا قرن
هجدهم و یکی هم از اینکه در این دوره
آپنینون یعنی آپنینون آدم که مخالفن یعنی
در دوره رونسانس کسانی مثل مثلاً
مونتین کسانی که کسانی که
شخصیتهایی که برجسته هستن در دوره
رونسانس کسانی هستن که بر خلاف
فکر مسلح در جامعه اندیشیدن بنابراین
آپنیونینون اونها یعنی یه چیزی که مخالف
ارتودوکسی و مخالف
عقاعد
پذیرفته شده است حالا این عقاعد پذیرفته
شده میتونه عقاعد پذیرفته شده از جانبه
حکومت باشه
یا میتونه خرافاتی که در جامعه رواج پیدا
کرده
و دوره سوم از قرن نوزدهم به بعد از قرن
نوزدهم در حقیقت تئوریها در
زمینه افکار عمومی یه بخش مهمی از جامعه
شناسی سیاسی رو تشکیل میدن و همین طور
فلسفه رو فلسفه سیاسی رو و مسئله این هست
که شما
به چه چیزی چیزی میتونیم یا و از چه راهی
میتونیم به افکار عمومی دست پیدا کنیم و
مطمئن باشیم که این افکار عمومی در حقیقت
بیان خواست و میل و اراده عمومی هستن.
یکی از چیزهایی که یکی از به اصطلاح سازو
کارهایی که در نظر گرفته شده در از مخصوصا
۱۹۶۰ به بعد نظرسنجیست. سازمانهایی که به
وجود آمدن و یا خود دولت و اینها از مردم
نظر میپرسن، نظر نظرات مردم میپرسن. حال
نظرسنجی یعنی که یک نمونه آماری پیدا
میکنن و یک سؤلایی ازشون میپرسن و اونچه
که اونا رو میگن اون نمونه آماری رو میگن
اونها رو در حقیقت به عنوان افکار عمومی
در رسانهها در سیاستها دخالت میدن میگن
مثلاً طبق نظرسنجیها ۶۰ مردم اینطوری فکر
میکنن در حالی که این ۶۰ مردم بر اساس
نظرسنجی از یک تعداد آماری
محدود هست و این بحث پیدا شد که این
نظرسنجیها چه محدودیتها و چه به اصطلاح
مشکلاتی دارن و تا امروز این مسئله
نظرسنجی و افکار عمومی یک مسئله خیلی
مهمیست که
نه تنها حل نشده بلکه به کمک رسانهها
خیلی هم مسئله پیچیده تر و دشوارتر شده من
اینجا برای شما به د تا نظریه اشاره
میکنم و یعنی اشاره میکنم نمیتونم براتون
مفصل مطرح بکنم به خاطر اینکه زمان نداریم
ولی از دوستان خواهش میکنم که خودشون رجوع
بکنن و مطالعه بکنن یکی
نظریه کارل پوپر هست که در کتاب حد و
ابطالها مطرح میکنه و شما کتاب حد و
ابطالها خیلی کتاب خوبی از این جهت که
شما میتونید ارتباط بین فلسفه
علم و فلسفه سیاست رو متوجه بشین و متوجه
بشین که دموکراسی با
روش علمی اندیشیدن و روش علمی شناخت
کاملاً
سازگاره یعنی دموکراسی روی دیگه یعنی
دموکراسی یعنی به کار بردن روش علمی در
جامعه و در سیاست و بنابراین شما
نمیتونین که نمیتونین دموکراسی نداشته
باشین و ولی علم داشته باشین چون این یه
نوع یه شیوه فکر کردنه و در عمل هم ما
دیدیم کشورهایی که درشون دموکراسی وجود
نداره قادر نشدن به اینکه به به اصطلاح در
تولید علم مشارکت بکنن مصرف کننده شدن
حالا این ارتباط بین به اصطلاح نظریههای
معرفت شناختی و فلسفه علم با علوم سیاسی
رو اینجا خیلی خوب میبینید بحث بخشهای
اولش درباره روشنگری و راسیونالیسم
انتقادی یا عقلیرایی انتقادی
هست که خیلی تحت پانت پوپ
اما بخش هفدهم
اسم عنوان فصل هست پبلک اپ
لبرال پرپل
افکار عمومی و
اصول لیبرال
با این شروع میشه که افکار عمومی یک
افسانه است پبلک اپ افکار عمومی وجود
نداره و میگه که باید خیلی به این توجه
کنید به خاطر اینکه در فضای عمومی
کاملاً این مسئله به عنوان یه امر بدیهی
پذیرفته شده که افکار عمومی یه چیزیست به
نام افکار عمومی و این افکار عمومی نظرش
اینه یا نظرش اونه یعنی میشه از نظر افکار
عمومی به اصطلاح آگاه شد انگار که افکار
عمومی یک شخصه و این شخص داره نظر میده و
نظرش مهمه چرا به خاطر که نظر او
بازتاب اراده عمومیست و اراده عمومی منبع
مشروعیت بخش حکومته
یه اصطلاحی بود در دوران
چیز در دوران امپراتوری روم که میگفت که
صدای
مردم صدای خداست
این ببخشید این بود که صدای پادشاه صدای
خداست در حقیقت پادشاه نمایندگی خدا رو
میکرد در قرن هجدهم بود که این شعار تغییر
پیدا کرد و وکس پپولی وکس گفتن صدای خدا
صدای مردم صدای خداست یعنی اونچه که مردم
قبلاً خدا مبنای مشروعیت بود پس اگر این
صدای خداوند از دهان پادشاه شنیده میشد
یعنی که این پادشاه مشروعه الان عوض شده
این مب مبنای مشروعیت مبنای مشروعیت شده
مردم و مردم اگر چیزی بگن این یعنی حرف
درست زدن صدای خداست یعنی اینکه مشروعیت
داره و حقیقت داره
ولی مشکل این بود که شما چگونه میتونید
صدای مردمو بشنوید این مسئله صدا خیلی
مهمه مسئله
ویس
ویس کلمه ویس با کلمه وت که رأی دادن ی
همریشن
این این بحث پیش اومد که خب برای شنیدن
صدای مرد انتخابات برقرار شد انتخابات
برای شنیدن صدای مردم وت یعنی
مردمی که انتخاب به اصطلاح رأی میدن در
حقیقت صدای خودشون رو به گوش
همدیگه و به گوش حکومت میرسونن و صدای
اونهاست که مشروعیت بخش حکومت هست یا از
حکومت مشروعیت رو میزن
اما
مشکلی که پوپر بهش اشاره میکنه
این بود که
آدمها یعنی مردمی که در یک جامعه زندگی
میکنن
اگر فکر بکنن و اگر نظر بدن بسیار بسیار
بعیده که راجع به یک موضوعی بتونن به
اجماع یا به یک نظر واحدی برسن
و
این به این معناست که اگر یک نظری به
عنوان نظر مردم نظر عموم مردم معرفی شد
یعنی که این در حقیقت یک شیوه شیادانه است
برای فریب مردم
ی از یکی دیگه از مشکلات این بود که این
تصور این فرد که صدای مردم صدای خداست بر
یک سری پیشفرضهایی که از نظر پوپر نادرست
هست مبتنی شده بود یکی یکی از این
پیشفرضها این بود که چیزی به نام حقیقت
که همون صدای خداست خودشو آشکار میکنه.
یعنی این فرض بود که حقیقت در نهایت خودشو
آشکار میکنه. حالا یک موقع از زبان
پادشاه آشکار میکرد خودشو الان از زبان
از صدای مردم و از زبان مردم. این تصور که
حقیقت میتونه خودشو آشکار بکنه. این تصور
که آدمها و مثلاً اگر اکثریت جامعه یک
نظری رو بگن این نظر بازتاب و آشکار کننده
حقیقت هست خب از نظر پوپر کاملاً غلط هست
میگه که یعنی این تصور که حقیقت خودش رو
بالاخره نشون خواهد داد ماه بالاخره زیر
ماه زیر ابر نخواهد موند این تصور کاملاً
نادرسته و
این با
مثل این با استقلال اندیشه آدمها و همین
طور ناتوانی آدمها از دسترسی به حقیقت
میدونی که پوپر اعتقاد داره که هیچ
نظریهای رو نمیشه اثبات کرد بلکه
نظریهها رو فقط میشه ابطال کرد یعنی ما
به اصطلاح شما هیچ موقع نمیتونید از
انبوهی از شواهد نتیجه بگیرید که این
نظریه درسته هرچقدر شواهدتون زیاد باشه
هرگز شواهد توانایی اثبات درستی یک نظریه
رو ندارن اما یک دونه شاهد نقض توانایی
ابطال نظریه شما رو داره. یعنی شما برای
یک نظریه اگه ۱۰ میلیون آزمایش کرده باشید
که معید باشه این نظریه رو ۱۰ میلیون ثابت
نمیکنه. اما یه دونه آزمایش خلاف این
نظریه رو نشون بده نظریه شما ابطعال شده.
بنابراین چیزی به نام حقیقت نیست که یک
نفر یا ۱۰ میلیون نفر بتونن بهش دست پیدا
بکنن و بیان بکنن.
نکته بعد این بود که
نکتهی که در حقیقت پوپر میگه میگه
اتفاقاً به عکس شما برای اینکه به حقیقت
نزدیک بشین شما بیشتر نیازمند شنیدن صدای
اقلیتین یعنی اون اون اون صدای اقلیت هست
که در اون نمونه نقض در اصطلاح آزمون علمی
اون نظریههای اقلیت نشون میدن که این فرض
نمیتونه درست باشه اگر این نظر اکثریت
درست بود دیگه نظر مخالف
اقلیت دیگه اون وقت معنا نداشته
و یه نکته دیگه اینه کهه یک فرض دیگه که
وجود داره اینه که صدای مردم
میتونه بازتاب اراده عمومی باشه منتژن نقل
که روس رو میگفت میگه این هم باز یک فرض
نادرسته به هیچ وجه
نظر مردم راجع به این چیزی نمیتونه
نماینده اراده عمومی باشه که روسو میگفت
روسا وقتی از اراده عمومی حرف میزد از
اراده اکثریت حرف نمیزد از اراده عمومی
صحبت میکرد و حکومت قرار بود که مشروعتشو
از اراده عمومی بگیره نه از صرفاً نظریه
اکثریت که میتونه در یک در شرایط مختلف
عوض بشه
بنابراین یک رویکرد غیر عقلانی در این
باور به افکار عمومی باعث میشه که خود
دموکراسی مخدوش بشه یعنی اگر شما یه چیزی
به نام افکار عمومی رو به عنوان
ساز وکار خیلی مؤثر در تعیین دموکراتیک
بودن یک حکومت در نظر بگیرید چون این
افکار عمومی بر پایههای عقلانی استوار
نیست و در حقیقت نمیتونه معتبر باشه شما
خود دموکراسی رو به مخاطره انداخته
و
بعد میگه که افکار عمومی خیلی خطرناکن چرا
خطرناکن
میگه به خاطر اینکه خیلی قدرتمندن
افکار عمومی یه چیز بسیار نیرومنده یعنی
وقتی که شما میگید که اکثریت مردم چون این
چیزی میخوان انقدر این ادعا
قدرت داره که حتی حکومتهای خیلی
به اصطلاح استبدادی رو هم با مخاطره مواجه
میکنه یعنی به این دلیله که حکومتهای
حکومتها به طور کلی به ویژه حکومتهای
استبدادی مدام تاکید بر این میکنن که
اونها از جانب مردم دارن صحبت میکنن
افکار عمومی با اونهاست بنابراین افکار
عمومی خطرناکه به خاطر که خیلی قدرتمند و
میتونه حکومتها رو عوض کنه، میتونه
سیاستهای حکومتها رو عوض کنه و حتی
حکومتهای غیر دموکراتیک هم به ادعای او
نیازمند هستن.
قدرتش از کجا میاد؟ از اینجا میاد که
ناشناختهست. معلوم نیست که کین. چهره
نداره افکار عمومی. یعنی وقتی میگن افکار
عمومی انگار که شما دارین از یک نیروی
غیبی دارین حرف میزنین. از یه نیروی
جادویی مثلاً اگر در دنیای قدیم این
خدایان بودن که سرنوشت بشررو تعیین
میکردن الان یه چیزیست به نام افکار
عمومی که هم کار خدا رو میکنه یعنی
میتونه سرنوشت بر سرنوشت حکومتها و
جوامع تأثیر بگذاره و این چون چهره نداره
به هیچ وجه مسئولیتم نداره یعنی مسئولیت
نمیپذیره یعنی معلوم نیست که این افکار
که الان مثلاً فرض کنید نظرشون این هست
اگر این نرشون اجرا شد اونوقت و نتایج
بسیار زیانباری داشت کیه مسئول این افکار
عمومی وجود نداره که بگه که من مسئولیت
این به اصطلاح کارم رو به عهده میگیرم
شما وقتی که یک تصمیمی رو احزاب میگیرن
حکومتها میگیرن افراد میگیرن حاکمان
میگیرن شما میدونید که با کی طرفین و
اون طرف میشه مسئول کاری که اند پیامدهای
اون کارش ولی افکار عمومی با وجود این
تأثیر بسیار بسیار نیرومندش کمترین مسئول
مولیت رو نمیشه بر عهدهش گذاشت
و
میگه که این این تصور که بله برای جلوگیری
از مخاطرات این مسئله برای جلوگیری از
آفاتی که تأثیرگذاری افکار عمومی بر مردم
داره یک یکی از دیدگاههای رایج اینه که
باید حکومتو کوچیک کرد و با کوچیک کردن
حکومت ت از اینکه افکار عمومی به شکل ضد
دموکراتیکی به کار گرفته بشه میشه جلوگیری
کرد
میگه که خب شما اگر حکومت کوچیک بکنین
از در حقیقت افکار عمومی رو در معرض سو
استفاده نیروهای دیگه قرار داده یعنی
نیروهای اقتصادی نیروهای مذهبی و چیزای
دیگه در حالی که دولت در یک دولت لیبرال
وظیفهش این هست که از تسلط
به اصطلاح نهادهای نهادهای خاص بر جامعه
جلوگیری بکنه از جمله نهادهای دینی
بنابراین نمیشه هم از دولت توقع داشت که
حافظ
به اصطلاح منافع عمومی باشه در برابر
قدرتهای
سلطهجو و هم در عین حال کوچیک باشه این یک
تناقض
بزرگیست که در عمل موجب میشه که این کار
نامکن باشه و یک به اصطلاح
نظر دیگهای که رایج هست میگه که این هست
که خب اشکال نداره اگر افکار درسته که
افکار عمومی مسئولیت پذیر نیستن ولی اگر
همون افکار عمومی اگر یک نظری داشت و بعد
اون نظرش در عمل به نتایج وحشتناکی انجام
میدید خودش هست که متضرر میشه یعنی چوبشو
میخوره مثلاً خیلیا که الان میگن جمهوری
چیز انقلاب ایران مردمی که رفتن انقلاب
کردن الان دارن چوبشو میخورن الان خودشون
دارن تاوان پس میدن پپا می که اصلاً این
درست نیست. در بسیاری از موارد چوب
تصمیمها و افکار و سیاستهای افکار عمومی
رو عده دیگهای میخورن. عدهای که اونجور
اون نظر نداشتن. اون دیدگاه رو نداشتن.
بنابراین
زیانهای افکار عمومی پیامدهای زیانبار
افکار عمومی فقط متوجه کسانی نیست که اون
فکرو داشتن بلکه در بسیاری از مواقع
دامنگگیر بخشهایی از جامعه میشه که با
اون فکر اساساً مخالفن. حالا این مقاله
مفصله و دوستان میتونن باقی اون بخشو
بخونن اجازه بدید که من اشارههم به مقاله
پیو بکنم که بردیو یکی از بزرگترین جامعه
شناسان قرن بیستم هست و
مخصوصا در
مورد فضای عمومی و درباره این که فضای
عمومی چهجوری شکل میگیره و نقش رسانهها
نقش بخش به اصطلاح طیفهای مختلف جامعه
نظریات خیلی مهمی داره که بر دیدگاههای
بسیاری تأثیر گذاشته.
من اجازه بدید که این مقالهش
بله این مقالهش عنوانش هست سلوپنیون پبلیک
نگزیستوپه
افکار عمومی وجود ندارن این مقاله خب خیلی
سال ۱۹۷ و ببخشید چه سالی نوشته اینا
بله سال ژانویه ۱۹۷۳
سال که من متولد شدم توی مجله لتان مدرن
این مقاله رو منتشر کرد منتها خب یه مقاله
شد خیلی پرسرصدا و خیلی راجع بهش بحث شده
چی بودیو در این مقاله میگه که من
معتقد هستم که
تمام
اگر یک نظری ولی نظر همه باشه پس نظر نیست
دیدگاه نیست یعنی اگر همه یک نظر داشته
باشن معلوم بقیه فکر نکردن یعنی یه نفر
فکر کرده بقیه پیروی کردن بنابراین اگر
آپنیون آپنیون همه باشه پس آپنیون نیست
ویژگی آپنیون اینه که نظر این شخصه اگر
نظر اشخاص همه با هم یکی باشه دیگه نظر
شخصی نخواهد بود و این مشکلش اینه که در
حقیقت یک نظر رو شما به عنوان نظر همه
وانمود میکنید و یک مشکل دیگه اینکه شما
با این به اصطلاح ایده
شما در حقیقت
فرض فرض شما این هست که همه نظرات ارزششون
یکیه یعنی منظورش ارزش فلسفی نیست منظورش
ارزش سیاسی از نظر تأثیرگذاری در جامعهست
میگه وقتی شما میگید که افکار عمومی تعیین
کننده سیاستهای دولت باشن یا مثلاً افکار
عمومی باید تأثیر بگذارن این به این معنا
یعنی به این معناست که شما دارین از یک
نظر نظرات اشخاصی صحبت میکنین که همشون
به یکسان توانایی تأثیرگذاری دارن مثلاً
وقتی نظرسنجی میکنن نظر یه استاد دانشگاه
با یه نظر کشاورز با یه نظر آدمای که
اصلاً مسئلهشون این نیست یکی تلقی میشه در
حالی که در عمل سیاست و جامعه ساخته نظرات
همه نیست بلکه میزان تأثیرگذاری افراد
خیلی با هم تفاوت داره
و اشکال سوم سومی که میبینه یعنی این
پیشفرضی که در این هست این هست که سؤایی
که شما در نظرسنجی مطرح میکنین گویا این
سؤالات برای همه مطرحه یعنی شما وقتی که
یک پرسشنامه تهیه میکنین این پرسشنامه
بنابر فرض پرسشهایی رو مطرح میکنه که
برای اون نهاد یا اون به اصطلاح
مجموعه که این نظرسنجی رو میکنن این پرسشو
از اهمیت ت برخورداره یعنی مثلاً وقتی ما
میخوایم نظرسنجی کنیم راجع به رابطه ایران
و آمریکا این به این معناست که رابطه
ایران و آمریکا برای کسایی که نظرسنجی
میکنن مهمه حالا راجع به این باز
برمیگردیم به اون به اصطلاح سازمانها یا
دولتی که نظرسنجی میکنیم ولی میگه این به
این معنا نیست که چون برای شما مهمه پس
برای همه مهمه یا برای همه این پرسش از
اهمیت یکسان برخورداره خیلی از کسانی که
هستن در جامعه که اصلاً شاید اولویتهاشون
یا پرسشهای اصلیشون یک چیز دیگری باشه.
وقتی شما از یک نمونه آماری سؤال میکنین
در حقیقت وانمود میکنین که مسئله جامعه
اینه. مسئله اول جامعه اینه. در حالی که
این کاملاً بیپایه است یا
اینجور با نمود میکنیم که یک اجماعی بر
سر مسائل وجود داره. یعنی که ما این خیلی
مهمه که شما
با یک در حقیقت با یک سازوکاری دارید یه
ادعای خیلی مهم میکنید و اون اینه که
جامعه همه جامعه بر سر مشکلات اجماع دارن
یعنی مشکلاتو یکی میدونن در درباره
مشکلات توافق دارن میگه این چیزی نیست که
شما بتونید از این راه اثبات بکنید
و بعد خب بعدتر میگه که اساساً
پرسشهایی که مطرح میشه درک آدمها از این
پرسشها متفاوته یعنی وقتی که مثلاً شما
صحبت میکنید راجع به اینکه یه نظرسنجی
بکنیم راجع به وضعیت دین در ایران سوال
میکنید که شما
دیندارید یا سکولارید مثلاً خب دیندار
بودن و سکولار بودن یه با هر کس یک تصوری
ازش داره علاوه بر اینکه نظریهای مختلفی
هست ولی مردم عادی هم راجع به یعنی وقتی
کلمه سکولار یا کلمه دین رو میشنون یک
چیز به ذهنشون نمیاد. همون اتفاقی که در
رفراندوم جمهوری اسلامی افتاد. جمهوری
اسلامی آری یا نه؟ هر کس از جمهوری اسلامی
یه تصوری داشت. تصور آقای خمینی که تصور
همه مردم نبود. هر کس یه یه جور فکر
میکرد. بنابراین این سؤال سؤال غلطیه
اصلاً و این سؤال هر جوابش داده بشه ابدا
به این معنا نیست که همه به یک چیز جواب
دادن بلکه هر کس تصور خودشو داشته و با
اون تصور خودش
به اصطلاح گفته آری یا نه و در نتیجه شما
به شکل فریبکارانه این نتیجه رو
به اصطلاح به عنوان موضع و باور و نظر
عمومی تلقی میکنن
خب خب
میگه جدای از این شما اگر یک سؤال رو چند
فرمی کنین یعنی یک سؤال رو به شیوههای
مختلفی بپرسین شما جوابی متفاوت خواهد کرد
این این بحثی که
بردی میکنه خودش این کارو کرده یعنی خودش
چند تا نظرسنجی انجام داده مخصوصاً بین
دانشجوها و همین کارا رو کرده میگه یه
سؤالو چند جور میپرسی چند جور جواب میدی
بنابراین بسته به این هست که شما چگونه
سؤال میکنید اون جوابها تعیین میشه. اگر
شما به صورت مثلاً
کاملاً جانبدانهایی سؤال بکنید جوابی هم
که میگیرید مطابق با اون
جانبداری هست. پس وقتی که دولتها میخوان
نظرسنجی کنن یا احزاب میخوان نظرسنجی کنن
معمولاً اون نظرسنجیها به عنوان تأییدیست
بر سیاستهایی که دارن یعنی از قبل
میدونن که برای چی دارن نظرسنجی میکنن
نظرسنجی نمیکنن برای اینکه دیدگاه مردمو
بدونن بلکه میخوان یک شاهدی یا معیدی بر
سیاستهای خودشون
به اصطلاح درست بکنن این یعنی که شما به
جای اینکه افکار عمومی تین تعیین کننده
سیاستهای دولت یا سیاستهای بازیگران
سیاسی باشه. این با بازیگران سیاسی هستن
که افکار عمومی رو تعیین میکنن. یعنی
میگن افکار عمومی اینه. در حقیقت افکار
عمومی یه چیزی نیست که وجود داشته باشه
بلکه فبریکیت میشه یعنی ساخته میشه.
نظر افکار عمومی یه چیزی که در پروسه
نظرسنجیها و با به اصطلاح شیوههای
مختلفی که اون سازمانها از طرف
سازمانهایی که نظرسنجی میکنن مثل گلاف و
اینها اینا از جای سفارش میگیرن دیگه
یعنی سفارش میگیرن از یک به اصطلاح دولتی
سفارش میکنن از یک حزبی سفارش میگیرن از
یک سازمانی اونها به برای یک نهادی در
حقیقت این نظرسنجی انجام میشه اون نهاد
هدفش بیش از اونکه
اصلاح و تغییر سیاستهاش بر بر اساس
دیدگاههای مردم باشه، هدفش این هست که از
یه چیزی به نام افکار عمومی و دیدگاه
عمومی بسازه تا اون سیاستهای اصلی خودش
رو در حقیقت موجه کنه.
بعد اشاره میکنه به یک سری نظرسنجهایی
که در مورد آموزش در سال ۱۹ می ۱۹۶۷ انجام
شد و نمونههای دیگه
بله این به اصطلاح خب نمونههاشم خیلی
جالب
خب میگه که
میگه که در حقیقت
وقتی که شما از چیزی مثل افکار عمومی حرف
میزنین
فضا چهارچوب گفتمان عمومی رو تعیین
میکنیم یعنی
وقتی شما بگید که افکار عمومی مثلاً معتقد
است که فلان کار سیاست ایکس اجرا بشه
اونوقت گفتمان عمومی همین میره به سمت
اینکه در مورد این مسئله ریاکشن نشون بده
واکنش نشون بده و طبیعتاً
مسئله حتی کسانی که مخالفن و منتقدن و در
این نظر شریک هستن اونها رو وا میدارید که
توجهشون معطوف بشه از مسائلی که برای
خودشون مسئله است به مسائلی که مسئله
خودشون نیست یعنی شما در حقیقت با
ادعای افکار عمومی توجه همه جامعه رو
مهندسی میکنید مهندسی توجه
نقش خیلی مهمتری داره از اینکه این مردم
با شما موافق باشن یا موافق نباشن. یعنی
با ادعای افکار عمومی شما میتونید
دولتها و کانونهای قدرت میتونن توجه
مردم رو از اون چیزی که برای اونها
میتونه تهدیدی به شمار بیاد معطوف بکنن و
در این مهندسی توجه یکی از مهمترین
کارکردهای نظرسنج است. خب این مقاله رم من
برای دوستان میگذارم. خیلی مقاله مهمیه و
طبیعتاً کوتاهتر از اون بخش کتاب فوکو هست
چیز پوپر هست هم متن فرانسه رو میذارم هم
ترجمه انگلیسیشو من نمیدونم به فارسی
ترجمه شده یا نه اگر دوستان به فارسی
داشتن نسخهش رو لطف کنن به من اطلاع بدن
تا یا بفرستن برا من تا من اونم در واقع
گروه باق فلسفه قرار بکنم من در خدمت
دوستان
بله خیلی ممنون
دوستان
تشریف بیارید تا در ادامه
روم در خدمت شما باشیم
آقای خارجهی بحثی که فکر میکنم
تا اندازهای مطرح هستش ش به این ترتیبه
که اون ترنزیشن و اون مکانیسم
خیلی مطرحه.
مثالی که میتونم بزنم در دوران آقای
خاتمی به هر حال چون اسم کوپر اومد
و استناد این جلسه به اونجا
مطرح هستش دوران آقای خاتمی به روایت
کابینه خودشون
کتاب
جامعه باز و دشمنان رو به کابینه خودشون
تقدیم میکنن به یکایک اونها و از اونا
میخوان که اونو
بخونن و
بررسی کنن.
یه مقدار به نظر میرسه که این ترنزیشن
و این چیزی که الان به تحت عنوان دوران
گذار
مطرح میشه
خیلی تنده. یعنی شیب بلندی داره و پس از
اون با توجه به
همون خصوصیاتی که شما همیشه ازش نام میده
توضیهای
آیتالله خامنهای
پس از اون لجوازیاش بیشتر میشه و بیشتر
میشه یه مقدار فکر میکنم این استراتژی
باید هومندانه
اتخاذ میشد و به یک سمت
دیگهای میرفت.
شما هم همینوری فکر میکنی یا اینکه
همون موقع زمان این بود که یک همچین
بحثهایی مطرح شدن توی محافل
اندیشمندی
و
روشنفکری
بیشتر
با اکشن صدات قطع شد
بله صدای من میشنوید
الان بله بله قطع شده لحظه
از کجا من خیلی شدم نه نه از ۱۰ ثانیه پیش
نز
من عرض کردم که خب اون حرکتی که انجام شد
در دوران دولت قاتمی
و همین معرفی که
بررسی بشه که جامعه باز و دشمنان که به
کابینه خودشون
تقدیم کردن چقدر به نظر شما زود بود یا
اینکه
اون کینه توزی آیتالله خامنهای باعث شد
که اصلا کلاً همه چیز به فراموشی سپرده
بشه.
آقای خاتمی و خیلی از چیز اصلاح طلبان
درکشون از
فوکو پوپر و جامعه باز همون جوری بود که
جامعه مدنی رو میفهمیدن. یعنی نه درست
میفهمیدن نه میشناختن و نه باوری بهش
داشتن و آقای خاتمی به نظر من کلاً یه سود
تفاهمی بود که غذا بود گذشت
و خیلی خسارت زد اصلاً بحث دعوایی بین
پوپریها و هایدگریها تو ایران اصلاً
مزخرف بود به خاطر اصلا بحث دعوا سر پوپر
های هایدگر نبود بحث سر یه عدهی بود که از
پوپر دفاع میکردن و یک سری که از هایدگر
دفاع میکن یعنی با اسم اون با هم
میجنگیدن نه پوپریها چندان در عمل پوپری
بودن و نه هایدگریها تصوری از هایدگر
داشتن مزخرفاتی که فردید میگفت یا داوری
میگه هیچ ربطی به هایدگر نداره اصلاً در
نتیجه مسئله یه مسئله خیلی لوکال و مسئله
محلی بود دعوای محلی بود آقای خاتمی هم
هیچ موقع هیچگونه اظهار نظری در مورد
ولایت فقیه نکرده در حالی که میشه مگه شما
جامعه بازو بخونید بعد ولایت فقیهم قبول
داشته باشید من یادمه یکی از چیزایی که
خیلی منو عصبانی کرد چون من دو دوره رأی
دادم به آقای خاتمی وقتی که دوره دوم که
من پاریس بودم و با خیلی ترس و لز رفتم
توی سفارت رد دادم بعد که اومدیم شب خونه
دیدیم آقای خاتمی برای مراسم که رفته پیش
آقای خامنهای صحبت میکنه و بعد اول اسم
میگه که من تعهد دارم به خدا و پیغمبر و
بعد مقام معظم رهبری و بعد مردم خب شما
حالا پپری نبودی چی میگفته همین میگفتی
دیگه یعنی آقای خاتمی بسیار ریاکاره آقای
خاتمی مشکلش اینه که من هیچ موقع ایشون رو
به عنوان یک آدم سیاسی و صادق نمیتونم
بپذیرمش یعنی نه صادقه و نه آدم سیاسیه و
یه سو تفاهمیست که به هر حال ماها بهش
دچار شدیم و مسئولش هستیم یعنی کسایی که
رأی دادن بهشون
خب من میفهمم که همون اون دوران در واقع
پروپر پیشنهاد
دکتر عبدالکریم سروش بود به کابینه ایشون
ولی خب به هر حال میتونست اون یک فرصتی
باشه که
به هر حال اون سوئیچها و اون ترنزیشن رو
مختم بشمارم و از اونجا به بعد شروع بکنم
دیگه
نه دیگه آخ خود دکتر الان نمیخواستم وارد
این بحث بشم ولی خود دکتر سروش هم
که نقش اصلی و مهمی داشت در معرفی پپر
البته کتاب جامعه باز خب قبلاً آقای
فولادون ترجمه کرده بود آقای فولادون یه
سری کتابایی ترجمه کرده که اگر الان شما
بدونید چه زمانی اینا منتشر شده تعجب
میخورید مثلاً آقای فولاد درست بعد از
انقلاب اون شور و دعوای انقلاب کتاب خشونت
هانر کتاب انقلابشو منتشر میکنه خب
این انتشار در زمانی رو صورت میگیره که
اصلاً مردم همون ضدش فکر میکنن. یعنی
اصلاً کسی گوش شنونده و به اصطلاح میلی
نیست برای اینکه شما حرفایی بشنوید که به
شما بگه که انقلابا مثلاً فلان و فلان
میشن. یعنی اون کانتکست خیلی مهمه در چه
زمانی شما چه ایدهای رو بیان بکنید؟ همین
کتابها الانه. همون هانارد الانه که مطرح
شده. الانه که اسمش بر سر زبانها افتاده
و همون کتابی که فولاد در اون زمان چاپ
کرده الانشم تازه به درستی فهم نمیشه و
فشن شده.
جامعه باز هم آقای فولادون ترجمه کرده و
کتاب سادهای نیست یعنی کتاب
کتابی نیست که عموم مردم بتونن بخونن و به
اصطلاح متوجه بشن خب یه بحث فلسفی میکنه
با افلاطون مخصوصا و هگل این در سطح فهم
عموم نیست یعنی کتاب سیاسی نیست کتابیست
در فلسفه سیاسی و باید یک
شناخت و پیشنیازهایی رو داشت
آقای
سروش
به هیچ وجه به دیدگاه سیاسی
پوپر تعلق نداشت یعنی آقای سروش کسی بود
که فلسفه سیاسی پوپر رو از فلسفه علمش جدا
میکرد در عمل او هیچ اعتقادی به ارتباط ب
برخلاف اونچه که خود پوپر انجام داده پوپر
یک ارتباط بسیار مستقیمی بین فلسفه سیاسیش
و فلسفه علمش نشون نشون میده میره و نشون
میده که حکومت علمی اندیشیدن با یک نظام
لیبرال و دموکراسی
با همدیگه لازم و ملزوم همدیگه هستن. شما
نمیتونید علم داشته باشید ولی دموکراسی
نداشته باشید. اون کاری که آقای سروش
میخواست بکنه بیشتر از گرایش به علم بود و
میخواست علم در جریان اون انقلاب فرهنگی
و اون کتاب تفرجی سنشو که بخونید میگه ما
در ستاد انقلاب فرهنگی با عدهای طرف
بودیم. که اساساً به علم معتقد نبودن و
این آقای سورش یه دورهای شده بود مجاهد
در راه علم و میخواست علم رو در ایران در
جمهوری اسلامی و جایی که همش غربستیزی و
نمیدونم علم غربی فلان جا بندازه و تا یه
اندازه اندازهای هم جا انداخت به هر حال
رشتهای اصلاً فلسفه علم توی دانشگاه
صنعتی شریف راه انداخت فلان اما در عمل
آقای سروش فاقد
انسجام فکری اون چیزی که لازمه فکر غربی
هست اینه که شما نمیتونید صبح یه چیز فکر
کنید شب یه چیز دیگه فکر کنید یعنی ابن
رشد روزا مجتهد بود و قاضی بود و فتوا
میداد شبا هم فیلسوف بود نمیشه شما صبح
فتوا بدی شب ارسطو بخونی که این این
ناهمسازی در نتیجه موجب شد که
پروژه آقای سروش یا پروژه به اصطلاح جامعه
باز کامل از ابتدا با تناقضهایی مواجه بشه
که هنوز هم ما به درستی اون تناقضها رو
نمیتونیم توضیح بدیم بدیم و درک بکنیم. ما
نمیتونیم یک به اصطلاح
اپی معرفتشناسی داشته باشیم که این معرفتش
شناسی در فیزیک و شیمی یه جور عمل کنه در
جامعه و سیاست یه جور دیگه عمل بکنه. نه
نمیشه این. شما اگر یه دستگاه معرفتش
شناختی دارید او در همه زمینهها یک چیزی
منسجم با و هماهنگی با خودش میسازه. به
عبارت دیگه تفکر غربی تفکر سیستمیکه. یعنی
تفکریست که براش تناقض مهمه و اگر شما
تناقض براتون مهم نباشه اصلاً هیچکدوم از
این افکار معنا نداره. همونطور که دو
جریان روشنفکری ما همش هرچی مثل اینکه
رفتن نیوهفروشی هرچی که دوست داشتن
برداشتن آوردن و فکر نکردن که این چیزایی
که اینا دوست دارن با چیزای دیگهای که
دوست ندارن با اینا ارتباط داره دیگه از
از اول مشروطهها و این ت این نوع به
اصطلاح رویکرد به بود که حرفتون قطع میکنم
به خاطر اینکه میخوام از این قضیهای که
شما دارید دنبال میکنید خیلی دور نشیم یم
اگر یک تئوری پرداز
یک بحثی مطرح میکنه و اون
پگ پرگناتیستای سیاسی اونو میخوان برداز
کنن و
باید انتقال بدم و به
اون عملگرایی بیشتر نزدیک بشم اون زمان
حشمت
طبرزدی در واقع این ژانر رو به عهده داشت
و احتمالاً
یک همچین ترنزیشنی
که خیلی سخت بود از یک هسته قدرتی که اون
موقع هنوز به سختی الان نبود تازه از اون
موقع یاد گرفت که سخت بشه
یعنی ابزارهای
دست اون زمانه خودش مثلاً محدود بود که
اونها هایی که نمیدونستم باید چیکار
کنم. یعنی حالا سؤال من اینه که تئوری
شاید تئوری بدی نبود. تئوری بود که
میتونست
شکل بگیره اما
آدمای خودشو نداشت.
کدوم تئوری؟
همین تئوری ترنزیشن دیگه. آ
تئوری ترنزیشن نداشتن اینا. اینا اصلا
اینا اصلاً تئوری نداشتن. آریایی دیگه
تئوری
ترنزیشن آریههایی که از
اوپر گرفته بودن
اینا اصلاً آقای خاتم ا دولت آقای خاتمی
میبینه و شخص آقای خاتمی اصلاً آقای
خاتمی فکر نمیکرد که پیروز بشه تو
انتخابات بعدشم که پیروز شد یه چیزی به
نام اصلاحات گفتن هیچ موقع نگفتن اصلاحات
یعنی چی اصلاحات چه به اصطلاح ویژگیهایی
داره و با چه مقیاسهایی ما میتونیم
ببینیم این اصلاحات موفق شده یا موفق نشده
کاملاً این کلماتو از جامعه ی مدنی گرفته
تا نمیدونم گفتگوی تمدنها و کار اینا
هیچکدوم تئوری نداشت اینا همشون شعار
بودن و هم به غیر از اینجایی که انجام
میدم نمیانجامید و اینا در حقیقت داشتن
یک پوشش تئوریک و پوشش نظری برای خودشون
درست میکردن کلمات در حقیقت از زبان به
شکل بسیار فریبکارانهای استفاده میکردن
وقتی میرفتی روزنا مقالات این اصلاحطلب
رو میخوند اصلاً خود آقای خاتمی اومد
اینجا توی کتدرال اینجا صحبت کرد من خودم
بودم خب تو یک مجموعه عظیمی از آدمهای
بسیار مهم تو واشنگتن هر کی بود اومده بود
تو اینجا یعنی از سفیررو بگیر از وزیر
بگیر همه اومده بودن و خب تو توقع داشتی
که این آدم از این فرصت استفاده کنه و
حرفای خیلی مهمی بزنه در زمین سیاست باور
کنید آقای خاتمی اومد صحبت کرد از خلقت
آدم شروع کرد بعد رفت در اروپا بعد رفت تو
قرونوستا بعد رفت یعنی یک مشت نانسنس گفت
و حوصله همه رو سر برد یعنی یک با این بشه
خودشو نشون میداد که من یک سیاستمدا رو
فرهیفتم. اصلاً این سیاستمد فرهیفته که
اینجوری حرف نمیزنه که و این زبان زبانی
بود که در حقیقت یک چیزای دیگه رو
میپوشوند. یعنی اون سیاستهای خودکامه ضد
ملی ضد عقلی رو با یک زبان کاملاً ساختگی
ریاکارانه میپوشوندن. در عمل تابع ولدت
فقی بودن از ولدت فقی به اصطلاح
حساب میبردن. در نظر همش بحث راجع به
اسمای خیلی دهن پرکن و این حرفا بود اینا
فاقد فکر بودن اصلاً اینا یک زبان بسیار
التقاطی رو آمدانه استفاده میکردن برای
اینکه با به اصطلاح با حریف سیاسیشون
مقابله کنن در برابر حریف سیاسیشون به
همین دلم بود که اون حریفشون همین محافظه
کارایی امروز هستن اونا این زبانو مصادره
کردن من خندم گرفته بود که شما یادداشت
روزنامه رسالت روزنامه رسالت که دیگه یعنی
مرتجعترین روزنامه بود در اون زمان توی
مقالاتش همش اسم دریدا و فوکو و فلا اینا
شده بود اصلاً یه یه چیزی که مثل خنجت که
میپاشن روی نون همینجوری میرسن تو
مقالهشون و تا اینکه نشون بدن ما خیلی به
اصطلاح امروزی هستیم اینکه اصلاً خود
حوزههای علمیه و خود وزارت ارشاد و اینا
رفتن به سوی ترویج پستمدرنیسم
به خاطر این بود که در این یه زبان قدرت
اینا دست بالا رو بگیرن. اگه میگن شما اگه
طرفداری نمیدونم عقلگرایی و نمیدونم
فلان هستید پستمدرلیسم میگه عقل همشه خود.
وزارت ارشاد بودجه میداد به مراد
فرهادپور که به چهره معروف چپ هست و مجله
دربیاره مجله ارقنو حوزههای علمی که به
اصطلاح آثار بدریار و نمیدونم فلان این
چیزایی که اصلاً معنی نداشت اینا رو یک
عالم ترجمههای این رو فکر نبود دعوای
فکری نبود دعوایی نبود بر سر اندیشهها
دعوایی بود بر سر قدرت که باز یک زبان
کاملاً ساختگی و فریبونده داشت انجام میشه
خیلی خب ولی بحث بر سر اینه که آقای خاتمی
که خودشون که
تئوری خاصی نداشتن وقتی که در من یادمه
دوران
انتخاباتی دوربی اولشون که بودن اگر شما
دانش اجتماعی کلاس اول دبیرستان رو
میذاشتید جلوی روتون
تقریباً میشه گفت وا به واونو داشتن
بیان میکردن اما بحث بر سر اینه که اون
تئوریسی که پشت سر اون بودن چه میگفتن؟
تئوریستانی که پشت سرش بود آقای سعید
حجاریان بود یه کتاب نوشت به نام چی شاهد
بازاری و نم فلان در اون کتابش میگه که
تئوری مصلحت نظام آقای خمینی
بسیار بسیار
کارساز و راهگشاست به دلیل اینکه حکومت رو
حکومت سکولار میکنه یعنی تصورش این بود و
آقای حجاریان معتقد بود که آقای خمینی اگر
شما به نظریه مسرحتش توجه بکنین ما
میتونیم از موانع فرطی بگذریم
و دموکراتیک بشیم یعنی تصورش این بود که
فقها که بیکارن اونا مانع دموکراتیک شدن
هستن نه ولی فقیه که اون بالا نشسته یعنی
در عمل اینا یا نمیتون همه الان نشم شکلی
که جام حکومت اینا توضیح میدن یه شکلی که
حرف میزنن نشون میده که اینا به سرشت
خودکامه به سرشت اقتدارگرایی حکومت اصلاً
باور ندارن معتقدن که این اقتدارگرایها و
این کارای بد حکومت یک امر عارضیه یه
سیاسته شما میتونید سیاستو عوض کنی و
همین حکومت باشی یعنی وقتی که انتقاد
میکنن میگن حاکمیت باید این کارو بکنن
انگار حاکمیت بتوندن از هر حاکمیتی میشه
توقعش هر کاری بکنن هر حاکمیتی یه ساختاری
داره که یه کارایی رو میتونه بکنه یه
کارایی رو نمیتونه بکنه از حاکمیت جمهوری
اسلامی شما نمیتونید توقع داشته باشید که
سیاستهای اقتدار گرانی رو کنار بگذاره
منافع عمومی رو در نظر بگیره با سیاستهای
نمیدونم موضع ضر به اقتصاد کشورت
نمیتونی تو همچین ت توقعی داشته باشی.
اگر این توقع داشته باشی یعنی کهه فهمت از
اصل حکومت اشتباهه و اینا هنوزم که هنوزه
اشتباه فکر میکنن. آقای حجاریان در یه
مصاحبه کرده اخیراً و راجع به چیز همین
حمله نظامی اسرائیل و بقیه ماجراها هنوز
که حرف میزنه از یه حکومتی حرف میزنه که
قابلیت اصلاح رو داره. این یعنی که اینا
در بهترین حالت در خیالات خودشون غرقن.
یعنی سیاست یک مقوله تخیلی نیست مثل شیوه
که ما ازش صحبت میکنیم یک علمه علم علم
به معنای اینکه تجربه براش مهمه یعنی شما
وقتی راجع به نظامهای توتالیتر حرف
میزنی باید بری تاریخ نظامهای توتالیتر
بعد
به اصطلاح جامعهشناسی نظامهای توتالیتر
اقتصاد نظامهای توتالیتر به تجربه عملی
باید توجه کنی اگرم اون تجربه عملی رو در
نظر نگیری دیگه علم نیست اون میشه یه سری
ایدئولوژی اون میشه میشه یه سری آرمانهای
شما آقا این طیفی که آدمای اصلی که دور
آقای خاتمی بودن و خود آقای خاتمی تا
امروز میگن اصلاحات یعنی درست مثل رضا
پهلوی هستن یعنی تجربه فکر اونا رو نقض
نمیکنه ی یک به اصطلاح ادعا دارن زمین
زمان به هم کوبیده بشه اونا میگن ادعا
درست عین جمهوری اسلامی یعنی وقتی که شما
کاری به تجربه نداشتی یعنی که شما داری از
در حقیقت ایدههای خودت تبدیل کردی به بت
وقتی ایده تبدیل میشه به بط میشه
ایدئولوژی و و اصلاحاتم دران ایدئولوژیه
یعنی یه طبقه خاصی تبدیل شده این به
پرچمشون حالا شما بگو آقا این اصلاحاتو
تعریف کن و بعد به من یک معیارهای عملی
بده که من بتونم بسنجم که تو نزدیک شدی به
آرمانت یا نزدیک نشدی
ولی اگر در هر صورت تو بگی که ما به
اصطلاح ما موفق شدیم اصلاحات تنها راهه
اصلاحات فلانه خب طبیعتاً یعنی تو کاری به
واقعیت نداری تو میخوای بگی که من با راه
نجات هستم و من میتونم به اصطلاح بهترین
نقش رو در هدایت جامعه داشته باشم. خب
دیگه میخوام بگم از نظر روشی آقای پهلوی و
آقای خاتمی و آقای خامنهای یه جور عمل
میکنن و اینکه متفاوت ادعاشون متفاوته
دلیل نمیشه که شیوه فکر یا نتیجه
افک به اصطلاح نظرهاشون متفاوت بشه.
بله من
نمیدونم چه اختلالی هستم که
دوستان میگن ما میتونیم بیایم استج ولی
پذیرفتیم اینجا من چیزی نمیبینم ولی
سعی میکنم دوستانی که تمایل دارن بیان
روی سر رو شخصاً اینوایت بکنم. بحث اینه
که جناب آقای خرجی اون موقعی که
یعنی از همون جا شروع شد دیگه یعنی همین
مفاهیمی که الان ما من خودمو میگم
میفهمیم رو از همون دوران شروع شد.
یعنی از همون دوران خاتمی و اون جامعه
نسبتاً مدنی که مدنیتش به پایان
پذیرفت و دیگه اصلاً وجود خارجی نداره
از همون جاها سر برآورد و
خیلی از همین افکار عمومی که باز هم
وجود نداره اونجا با این مفاهیم شناخته
شده
نه جامعه من جامعه نیست جامعه جامعه که
آره جامعه جامعه تحول پیدا کرده بود که
آقای خاتمی اینو انتخاب کرد جامعه بله
جامعه که خیلی رشد کرد خیلی تحول اصلاً
تحول جامعه منجب شد که آقای خاتمی رأی
بیاره ولی من بحثم سر دولت بود دیگه بحث
سر شما راجع به یک مورد مورد خاص صحبت
کردیم ولی جامعه که از بعد از جنگ جامعه
شروع کرد به تغییر کردن و این تغییرات
حکومت رو کاملاً
[موسیقی]
م نمیگذاشت که راحت کاری که میخواد بکنه
بکنه
خیلی از دوستان شاید یادشون نباشه دوره
دوم رفسنجانی خیلی دوره تاریکی بود از
قتلهای زنجیرهای از کشتن روشنفکرا در
احمد میرعی و دیگران و بعد زندانی کردن ۹۲
پیرمرد به خاطر اینکه یک نامه رو امضا
کرده بودن ملیها و بسیار از چیز یک یعنی
شعار میدادن که دشمن رف هاشمی دشمن
پیغمبر است این شعار عادی همه جلسات عمومی
بود وقتی دشمن هاشمی دشمن پیغمبر هستین
شده بود یعنی کهه شما نمیتونستی حتی راجع
به رئیس قوه قضاییه یا آدمای مسئولینت رده
پایینترم حتی حرف بزنی در این فضا بود که
جامعه واقعاً آسی شده بود نسلی عوض شده
بود بعد کمکم اینترنت داشت میومد
میزان
آشنایی با زبان انگلیسی رفت و آمدها به
خارج اینا همه باعث شده بود که جامعه
تغییر کنه خیلی تغییر کنه و بعد خود جنگ
ایدولید ایدئولوژی اسلامی رو کاملاً از
جذابیت انداخت. یعنی تمام ادعاهایی که در
مورد اینکه ول ما در نهایت پیروزیم، ما
نمیدونم فلانیم، ما عالمو میگیریم، ما
این کارو میکنیم و اون کارو میکنیم به
اصطلاح شکست اینها در جنگ موجب شد که
ادعاهای اونا همه به اصطلاح کمرنگ بشه و
نسلی به وجود آمد که ابدا انقلابو تجربه
نکرده بود. ابدا اون اون شور جنون آمیزی
که منجر میشه به اعدامها و نمیدونم
مصادرهها و این اینو نمیفهمید و بش قابل
قبول نبود. در نتیجه جامعه مستعد یه تحول
عمده بود و این در انتخابات به خرداد
خودشو نشون داد بدون اینکه نه حکومت آماده
باشه برای همچین چیزی و نه آقای خاتمی
آقای خاتمی هم گفت میگفت که ما فکر
میکردیم که
مثلاً یه پ ش میلیون به ما رأی میدن و ما
میخوایم بگیم که ۵ ش میلیون نفر متفاوت
فکر میکنن زد ۲۰ میلیون رأی آورد و در
نتیجه نه آمادگی اجرایی داشت نه آمادگی ن
فکری داشت و اساساً در جمهوری اسلامی بر
اساس فکر عمل نمیشه. در جمهوری اسلام در
این نظامها تئوری معنا نداره. در این
نظامها ایدئولوژی تبدیل میشه به خیش
شخصیت. یعنی در نهایت خود اون ایدئولوژی
درست همون ایدئولوژی چیزیست که بهش عمل
نمیشه. ا هرچه که مقام معظم رهبری بگن و
این مقام معظم رهبری صبح وار میشه نظرش
راجع به فلان چیز چیه؟ شما ایدئولوژی
ندارین که از اون پیروی کنین و نیازی به
جاستیفای کردنش داشته باشین. شما باید به
مردم رو قانع کنین که باید از شخص ولی
فقیه پیروی کنن. در تمام این گزینشها و
تمام این چیزا شرط اینه که شما از تعهد
عملی به ولایت فقیه داشته باشید. تعهد
عملی به ولایت فقی یعنی چی؟ یعنی حتی اگر
میدونی که ولایت ولی فقید داره مزخرف
میگیره باید عمل کنی بهش و به در اون
زمان این چیز شده بود دیگه خیلیا میرفتن
کاندید میشدن و اینا بهشون ازشون سؤال
میکردن که شما که منتقدین چرا می در
انتخاب میکنین؟ حتی نهضت آزادی ابراهیمی
یزید اونا میگفتن ما در نظر معتقد
منتقدیم اما در عمل ما متعهدیم و چون در
عمل متعهدیم طبق قانون عمل میکنیم خب
یعنی یعنی اصلاً راجع دار راجع به یک
فضایی صحبت میکنیم که خیلی به قول
دوستمون میگفت که من ما فکر میکردیم
انقلاب ما سوسیالیستیه ولی دیدیم که
سورالیستیه
در
بسیار خب حالا پرس پرسیدن که
پروژه فکر مصطفی ملکیان در سه دهه اخیر به
چه ترتیب میشه توجیهش کرد؟
آقای ملکی معلم خوبیه و در از این جهت
خیلی خدمت کرده پروژه فکریش
پروژه من نمیدونم پروژه فکری در ایران به
چی میگن
خیلی این اصطلاحو خیلی سخاوتمندانه به کار
میبرن کسی پروژه فکری نداره پروژه فکری یه
چیز دیگهست که ما
هر کس که مثلاً چار تا ترجمه خوند و چیز
چند تا کلمه رو به هم چسبوند نمیشه پروژه
فکر کارای آقای ملکیان اونجا که به اصطلاح
ایدهها رو توضیح میده، متنا رو توضیح
میده، معلم بسیار خوبیه، معلم سختگیریه
یعنی خیلی خوب بیان میکنه، سعی میکنه
تفهیم کنه، کارای اینجوریش خوبه. ولی بقیه
ادعاها ادعای روشنفکری که شما اگر یعنی
روشنفکر حقیقی، استاد حقیقی کسیست که خودش
رو در معرض اندیشههای
جهانی قرار میده. یعنی کسیست که نمیتونه
بگه من مثلاً جامعهشناسم ولی از روند
تحولاتی که در حوزه ق جامعهشناسی هست
مطلع نباشه و با اونا داد و ستد نکنه یعنی
کهه مقاله ننویسه در یک مجلهای اگر
واقعاً نداره اگه واقعاً پروژه داره خب
این پروژهشو در معرض دید قضاقت دیگران
قرار بده ما در این فضای بسته که به فارسی
مینویسیم به فارسی حرف میزنیم به فارسی
به اصطلاح با هم
جنگ و صلحمون با هم در فارسیه هر کس
میتونه برای خودش هر ادعایی بکنه و
دانشگاه ما همونقدر بسته است که حکومت ما
یعنی کافیه شما باید چار تا کلمه جدید از
تو اینترنت پیدا کنی چار تا مقاله باید
بگی که آره من من فلا من فلان نظریام در
ایران میگن چار نفر که هگلو ترجمه کردن به
خودشون میگن هگلیاهای جوان شما میدونید
هگلیاهای جوان به کی میگفتن هگلیای جوان
به فورباخ و مارکس و اینا میگفتن این
شکلی که به اصطلاح تصویری که از خودشون
میزدن کاملاً نشون دهنده این که
بسته بودن
تهجر و و
بیگانگی با روح علمی فقط محدوده به حکومت
نیست این دانشگاه ما هست که چنین فکر
میکنه و چنین عمل میکنه که حکومت ما
اونجوره یعنی دانشگاه باید دانشگاه یا
طبقه نخبگان باید حافظ تفکر انتقادی باشن
باید به اصطلاح مانع بسته شدن درها باشن
درهای فکر کردن وقتی خودشون این کارو
نمیکنن چون آقای داوری و دیگران همون
گروه فلسفه گروه فلسفه از فاسدترین
گروههاست در دانشگاه تهران همین آدمای
پیشکس از شما وقتی نگاه میکنی اصلاً
کارشون شیادیه از داوری گرفته تا دیگران
خب وقتی کسی که اصلاً اساساً چیزش کارش
اینه در جست جستجوی حقیقت باشه خودش داره
در جهت معکوس عمل میکنه بنابراین دیگه از
حکومت چه میشه توقعی داشت
من الان ساعت ۷ و نیمه
تصمیم دارم که یک ساعت و نیم دیگه تقریباً
یک لایو دیگه بگذارم درباره نیچه و در
حقیقت اون چیزی که میخوام بگم اونجا اینه
که نیچه یک
میتونه به عنوان یه استعاره به کار بره
درباره اینکه ما مدرنیته رو چرا بد
فهمیدیم یعنی بد فهمیدن ما نیچه رو بد
فهمید فهمیدن میتونه به ما کمک بکنه که
چرا مدرنیته رو بد فهمیدیم و توضیح میدم
راجع به د تا
تصور کاملاً متفاوتی که از اخلاق در فرهنگ
ما و در از اخلاق در فرهنگ غربی وجود داره
و معتقدم که مشکل اساسی ما با غرب سر این
سوء تفاهمه یعنی سر مسئله اخلاق یعنی اگر
ما بتونیم اخلاق رو یعنی اگه بتونیم
بفهمیم که اون روح غربی، تفکر غربی و
تاریخ غربی
بر اساس چه نوع اخلاقی ساخته شده. اونوقت
متوجه تفاوتی که بین ما و اونها هست
میشیم و متوجه توهماتی که راجع به مدرنیته
داریم و
ناشی از سو تفاهم در مورد اخلاق هست متوجه
اون هم خواهیم شد. من حدا یک ساعت و نیم
دیگه وقت خدمت دوستان خواهم بود. اگر دوست
صحبتی داره بفرمایید که
بله حتماً آقای خرجید این ابطال پذیری
پوپر در واقع
میشه تعبیرش کرد به عنوان
اندیشه سلبی بودن اون یا به چه ترتیب اون
سوالی هست که مطرح شده
تفکر سلبی حالا یک اصطلاح دیگه که باید
صحبت کردید بخواد به معنای مختلف کار
ولی اساساً مدرنیته
یک
اندیشه سلبیست یعنی اندیشه نقدیست
و اندیشه نقدی کاملاً متفاوت هست با اون
شکل
به اصطلاح ایجابی اندیشید در اندیشه نقدی
شما در جستجوی این نیستید که درسته یک
چیزی رو اثبات کنید و معتقد نیستید که
میشه یک حقیقتی رو اثبات کرد یک
به واقعیت دست پیدا کرد و فلسفه بورزید
برای اینکه واقعیتو اثبات بکنید و عکس
میگه که ذهن ما قدرت
به اصطلاح دسترسی به واقعیتو نداره ذهن ما
همواره ی ف یک شکافی هست بین ذهن ما و
واقعیت بین زبان و واقعیت بنابراین شما
فقط میتونید به توهماتتون پی ببرید نه به
حقیقت و ذهن میشه ذهنی که فقط در جستجوی
خطاهاست بهخاطر اینکه اساساً کار ذهنو
تولید خطا میدونه کار ذهن رو این
نمیدونه که در قدرت ذهن این نمیبینه که
به چیزی به نام درستی به یه چیز
به اصطلاح ریشه دار در واقعیت پی ببره ذهن
فقط میتونه توهم تولید کنه و کار
ذهن این میشه کار ذهن مدرن این میشه که
خودش در برابر این توهمات
به اصطلاح بایسته یعنی ذهن ذهنش میشه
انتقادی وقتی ذهنش میشه انتقادی یعنی
میتونه ریفلکسیو فکر کنه یعنی از کانت به
بعد دیگه فلسفه فلسفه اندیشیدن به جهان
خارج نیست بلکه فلسفه اندیشیدن به فلسفهست
و این میشه خودآگاهی فلسفه خودآگاه میشه
اندیشه خودآگاه میشه در
به اصطلاح علم جدید دانش جدید دانش به بی
عالم خارج نیست دانش به دانش پیشینه یعنی
ما در علم
نظریاتی که قبلاً داریم به اونها به
اصطلاح اونها رو بررسی میکنیم میخوایم
ببینیم اون نظریاها درستن یا نه و علم
میشه علم میشه رویکرد انتقادی به علم
پیشین و هر اندیشیدنی میشه بازدیشیدن هر
اندیشیدن میشه بازاندیشیدن همه چیز یعنی
به اصطلاح به این شکل شما زمانی مدرن
هستین که بتونین به آگاهی پیشینتون آگاهی
پیدا بکنین خودآگاهی یعنی آگاهی به آگاهی
برعکس تفکر در میان ما که در حقیقت تفکر
ایجابی هست و شما میخواید به چیزی به
عنوان حقیقت دست پیدا بکنید و دنبال اثبات
چیزی هستید و در حقیقت میخواد ذهنتونو پر
کنید ذهن غربی ذهنیست که مدام در پی خالی
کردن خودش هست
آج
متچک
وقت میدید من این جلسه شما رو خیلی نزدیک
دنبال میکنم انگار که مثلاً میشینم پشت
پنجره کلاس مفتی یه کلاس خیلی ارزشمندیو
برای تشکر کنم
این میین
این مفاهیمی که شما مطرح میکنید بعد
میارید توی بحث سیاست من همشم فکر میکنم
که چقدر جالبم هستش وقتی که میایم تو بحث
فرهنگ حالا مثلا فرهنگ میگم
متأثر از مضمونی که توش زندگی میکنم هستش
دیگه مجموعه از ادبیات و هنر و موسیقی و
همه اینا چون این موضوع که عقید زیدارشون
میخواد بیاد آمریکا بعد
موقع قدرتی
میشه که مهاجر مهاجرت رو جذب میکنه به این
کشور و اینا منش معتقد بودم که این کتر
کالچر ماست فرهنگ فگی هستش که بر خلاف
فرهنگ عمومی حالا من نمیدونم فرهنگ عمومی
مسلماً کلمه درست نیست ولی کلمه دیگه براش
پیدا نمیکنم
شکل گرفته اینجا و این جذابیتی که ما
داریم اینجا باعث میشه که
تمام افراد دنیا به موسیقیهای متان نگم
تمام ولی به اف دنیا شما وقتی مثلا میگین
که این فرهنگ این یونان جهانی شد من به
این فکر میکنم که مثلاً موسیقی ما
نقاشیهای ما
و بچههای دیگه فرهنگ ما جهانی شد بلکه
جذابیتی ایجاد کرد که جز قدرت این نظامه و
مثلا اگه این
چیزی که ما به ارث بردیم از یونان قدیم
نگاه میکنیم مثلاً میخوایم به قدرتش اشاره
بکنیم به سنا و به
جدایی و اینا نگاه میکنیم من به این چیزا
نگاه میکنم بعد این این موضوع که چهجوری
مثلاً مصداق واقعی پیدا میکنیم ما همیشه
برام سؤال بوده که چرا ما ادبیات علمی
تخیری تو ایران نداریم یعنی اون اون چیزی
که باعث میشه که شکل نگیره چقدر ما اینجا
زیاد داریم تیم تخری آیا یه کلیدی یه
کلیدی اینجا هستش که
مربوط به این باشه که چرا ما نمیتونیم به
اهداف سیاسیمون دست پیدا بکنیم در همون
جایی که اون سؤال جواب داده میشه
یا امروز صبح آزیازبورن مرد بعد شما صحبت
میکنید داشتید صحبت میکردید من داشتم
مثلاً مسابقه قدیمش میخوندم میگفتش که
مختره هوی متال بود دیگه بعد دنیایی بود
که یه موسیقی نبود بعد دنیایی بود که این
موسیقی بود بعد جهانو عوض کرد سیاه آمریکا
سالهاست با مثلا با حداقل
قدرت سیاسی یا حداقل قدرت اقتصادی توی
خیابون میرقصن و ساز میزنن و آواز
میخونن و مثلاً یه دفعه دنیا رو مودهها
و موسیقی اینا برمیداره. این این این
بخش
فرهنگی که مثلا بیای توی جایی که یه چیزی
وجود نداره و اونو تصور بکنی
و بعد خلقش کنی بکنی که جزو این خصوصیات
ما هستش که به این پدیده میانجامه
دارم درست نگاه میکنم یعنی این بخشی از
اون بیشرطهایی هستش که باعث بشه که توی
جامعه قر بگیم که بتونیم با همدیگه یک
آرمان شهری شکل بدیم و نگم دموکراسی ولی
به اون چیزی که میخوایم برسیم
همین متشکرم
بله بحث مفصلیست و باید یه نوبت دیگه
انجام داد ولی به طور کلی ما ایرانیها
خیلی سعی کردیم که یه هویت ایرانی بسازیم
و اونو حفظ کنیم در حالی که این خیلی
بسیار زیانواره ما نیازی نداریم به هویت
ایرانی رو حفظ کنیم کافی که ایرانی باشیم
و همین ایرانی بودن ما وقتی زمانی که شما
میرید در سطح جهانی خودشو نشون میده یعنی
نیازی نداره که شما خودتون به صورت تسنعی
بگین که من من اینم و اینم و اینم و اینم
شما وقتی که با فرهنگهای دیگه تعامل بکنین
خودش تفاوت شما معلوم میشه مشکل ما اینه
که با فرهنگهای دیگه به نام هویت ایرانی
یه دیواری کشیدیم و نمیخوایم فرهنگهای
دیگه رو بشناسیم هیچ علاقهای نداریم ما
علاقه نداریم فرهنگ ترکها رو بشناسیم
علاقه نداریم فرهنگ عربا رو بشناسیم علاقه
نداریم فرهنگ هندیا رو بشناسیم علاقه
نداریم فرهنگ ژاپنیا رو بشناسیم خودمون رو
در تقابل با غرب تعریف میکنیم و این
تعریفمونم به این یعنی به این معناست که
شما خودتو در برابر غرب قرار میدید چون
وقتی در برابر اون قرار میدی یعنی اینکه
را در حقیقت یک شکافی ایجاد میکنی که
نمیگذاره تو اون رو بفهمی همش میخوای
اثبات بکنی تفاوت خودتو نمیخواد اثبات
بکنی ما تمام بدبختی ما این بوده با زبان
فارسی که خواستیم زبان فارسی رو پاس
بداریم به جای اینکه با زبان فارسی حرف
بزنیم با زبان فارسی فکر کنیم چون
میخواستیم پاس بداریم دچار فتیش زبان
شدیم دچار فتیش فرهنگ شدیم دچار فتیش سنت
شدیم و این یعنی کهه شما یه چیزی رو درست
کنی به نام سنت بذاریش تو تابوت درشم
ببندی ولی باش افتخار بکنی سنت زمانی سنته
که بتونه با سنتهای دیگه حرف بزنه صداشو
بشنویم لازم نیست دستگارش بکنی فقط
بگذاریش در معرض ارتباط با سنتهای دیگه،
ارتباط با فرهنگهای دیگه، ارتباط با
جهان. بنابراین به نظر من ناسیونالیسم
واقعی کسیست که کازماوپولیتن باشه یعنی
ایرانی باشه در خانه خودش باشه اما تمام
پنجره تمام دیوارها رو به پنجره بدل
میکنه یعنی تمام تا جای ممکن دنیای بیرون
رو ببینه ولی اگه بخوای ایرانی باشی دیوار
بکشی دور خودت خب یعنی دارید خودت به مرگ
خودت
دامند زدی من ممنونم از دوستان اگر اجازه
بدین مرخص بشم و در حدود یک ساعت نیم دیگه
باز دوباره در خدمت شما هستم
سپاس میبریم