دوستان گرامی در کلاب هاوس و یوتیوب
و
عذر میخوام که یه مقدار
جواب این این قضیه رو طولانی دادم
اجازه بدید من لینک یوتیوب رو هم در کلاب
هاوس قرار بدم که
گذاشتم آقای خ آ اوکی
بسیار خب
خب صحبت صحبت امروز من این جلسه من در
حقیقت به معرفی یک ترجمه خوب از کتاب از
کتابی خوب درباره یک فیلسوفی مهم اختصاص
داره که
فکر کردم شاید
دربارش صحبت بکنم برای دوستانی که اطلاع
ندارن از این کتاب و ترجمه او بتونه
سودمند باشه
این کتاب
یکی از
تازه و بهترین
زندگینامه هاییست که به زبان انگلیسی
درباره نیچه فیلسوف
نامدار آلمانی نوشته شده به قلم یکی از
نیچه شناسان
شناخته شده
به اصطلاح انگلیسی و
ترجمه جمعه او به قلم آقای دکتر محمد
دهقانیست که یکی از بهترین
استادان و محققان در زمینه ادبیات فارسیست
و هم در زمینه ادبیات مخصوصا در حوزه
تاریخ بیحقی و در حقیقت
توضیح و تفسیر رو
ساده کردن متون مهم ادبی ما در کنار اونها
هم ترجمه ترجمههایی داره از کتابهایی که
و تحقیقاتی که به زبان انگلیسی درباره
تاریخ و ادبیات فارسی نوشته شده و هم
علائق شخصی فلسفی و مخصوصاً کششی به نیشه
داشته که او رو به سمت ترجمه این
زندگینامه کشونده
این زندگینامه بسیار
مفصله یعنی هم حجمش خیلی مفصله هم
ارجاعاتش خیلی زیاده در نتیجه کاریست که
از
دست کسی مثل آقای دهقانی برمیاومده که هم
کاردان و داناست و هم شکیبا و بسیار مسئول
من کارای آقای دکترانی رو بسیار دوست دارم
و خیلی استفاده میکنم به دلیل اینکه
به شکلی مینویسه که نسبت به بسیاری از
دیگرانی که پایهوی بیشتری دارن
خیلی
نصر سالم سخن سنجیده و تحقیق شده و به
حنجار در حقیقت به مخاطب تحویل میده این
ترجمه هم بسیار ترجمه پاکیزهایست و نسل
آقای نسل کتاب که خب خیلی خوبه ولی نصر
آقای دهقانی هم بسیار عالیست و بدون هیچ
گیر ورفتی بدون هیچگونه
جلوه آرایی و خودنمایی و نمیدونم عقده
گشایی که در کار بسیاری از مترجمان هست یه
توانسته به خوبی از پس ترجمه این کتاب
بربیاد با توجه به اینکه من
مطمئن نیستم ولی در تا جایی که میدونم در
زمینه نیچه ما ترجمههای های خوب بسیار کم
داریم و
جالبه براتون بگم که یک بار یک یکی از
ترجمههای نیشه رو من یه چند خطی توی
فیسبوک نقد کردم ترجمهشو بعد گذشت یه بار
من آلمان بودم مترجم اومد در اون خونهای
که من مهمون بودم اتفاقی و بعد به من گفت
من ت نقد شما رو خوندم و نقد شما درست بود
و اینها ولی آقا من اینو خیلی وقت پیش چاپ
کردم و از غذا خیلی هم داره به چاپ
میخوره. یعنی میدونست که ترجمهش نقص
زیادی داره اما با همون نقصها به چاپ به
چاپهای چند میرسون.
ما در حوزه ترجمه
تمام اون مشکلاتی رو داریم که
در همه حوزههای دیگه داریم. به عبارت
دیگه وضع ترجمه ما آینهایست از تمامی وضع
ما و میتونه تأمل دربارش و تفکر دربارهش
یک نمونهای باشه از تمام گرفتاریهایی که
داریم.
این کتاب اسمش هست فریفرنش فلاسوفیکال
باگرافی
یعنی زندگینامه فلسفی
خب من اینو اول توضیح میدم که زندگینامه
فلسفی یا بیوگرافی فلسفی یعنی چی
و بعد وارد بحث میچه میشیم
زندگینامه فلسفی
در حقیقت یک ژانری زندگینامه نویسیست که
در دهههای اخیر
به وجود آمده و رشد پیدا کرده و همچنان در
حال گسترش ادبیات تئوریک و همین طور
محصولات
عملیش هست یعنی ما در یک حوزه بسیار مهمی
داریم در
رشته تاریخ که در زمینه بیوگرافی نویس
بیوگرافی و اتوگرافی یا خاطر رات مطالعات
نظری میکنه که از چند رشته مختلف و از به
اصطلاح روشهای گوناگون استفاده میکنه
برای در حقیقت
تئوریزه کردن بایوگرافی و این رشته
به اصطلاح دستاوردهای عجیب و غریب داشته و
به راههای غیر قابل تصور پیش از این رفته
و بیوگرافی الان در فرهنگ
تاریخی و ادبی غرب اصلاً اون معنایی رو که
ما همچنان در ایران به کار میبریم نداره
بلکه بسیار عمیقتر و وسیعتر و متنوعتر
شده از جمله الان برای هر حتی برای اشیا
هم بیوگرافی مینویسن برای کفش برای کوه
برا باد برای مه لندن یعنی همه چیز رو به
صورت یک موجود زنده و جاندار میبینن و
او رو سرگذشتش رو در مقام یک موجودی که
مثل جانداران تاریخ داره و تاریخ او همون
قدر در زندگی او تاثیر در سر گذشته او
تاثیر گذاشته که میگذاره که
به اصطلاح در زندگی ما جانداران
خلاصه به ژانرهای متنوعی همینطور از درونش
داره بیرون میاد.
خود تاریخنگاری
خب و مخصوصاً تاریخنگاری
اندیشه و ایده
تاریخنگاری فلسفی اینا هر کدومشون یک
قلمروی مخصوص خودشون رو دارن و
بسیار پویا و پرس
به اصطلاح پرثمرن
و بحثهای خیلی جدی در این زمینه همواره
بحث بر سرشون
رونق داره و به نتایج بسیار مهمی منجر
میشه. ما در تاریخنگاری اندیشه
که یک چیزیست که در قرن بیستم به وجود آمد
و قبل از اون ما اندیشهها رو تاریخنگاری
نمیکردیم. یعنی ما حوادثی رو که اتفاق
میافتاد به عنوان رویداد و به عنوان چیزی
که
شایستگی
گنجاندن در روایت تاریخی رو داشته باشه
میدونستیم جنگها صلحها نمیدونم
اتفاقات طبیعی سیلها تا اونها
و جز این تاریخ نداشت منتها از ابتدای قرن
بیستم
[موسیقی]
و به طور خاص بعد از به وجود آوردن مکتب
آنال در فرانسه به دست بلوخ و روسی فق
جهان و گذشته بسیار تاریخی تر از اون چیزی
به نظر آمد که پیش از این میپنداشتیم یعنی
لوسین فور میگه که شما اگر بخواید یک
دورهای رو تاریخ نگاری بکنید فقط
نمیتونید اون کارایی که آدمها آگاه
آگاهانه انجام دادن در نظر بگیرید بلکه
شما باید تاریخ عواطف رو بنویسید تاریخ
ترسو بنویسید تاریخ خوابو بنویسید تاریخ
بیداری رو بنویسید تاریخ غذا رو بنویسید و
هر چیزی که در اون دوره وجود داشته باید
در قالب تاریخی دیده بشه فهمیده بشه و
روایت بشه تا بتونیم درک درستی از اون
دوره داشته باشیم خب این اینا همش برای ما
بیگانهست یعنی ما اصلاً تاریخمون رو
اینجوری جوری نمیشناسیم و تصور درستی از
گذشتمون نداریم مثلاً نمیدونیم در دوران
تاریخ
در دوره مغول حمله کرد
بسیاری از چیزها برای ما ناشناخته است
یعنی در حقیقت قادر به بازسازی نسبی
کانتکست و زمینه تاریخی رو که نداریم در
نتیجه اون وقایع هم برای ما در غبار بسیار
تیره پنهان میشن و نمیتونیم توضیح بدیم
در حوزه اندیشه که دیگه هیچ ما اصلاً هیچ
تاریخی برای علم و تاریخی برای ایدهها
برای ما قابل تصور نبود و بنابراین ما
نمیدونیم که این مثلاً ابن سینا که شفا
رو نوشته اشاراتو نوشته
شیخ اشراق که حکمت الاشراقو نوشته اینکه
یک شبه و به دست یک نفر تولید نشده بلکه
ایدههاییست که
بر ایدههای بسیاری پیش از او استوار هست
و قطعاً
مجموعه بسیاری از عوامل در به وجود آمدن
شیخ اشراق و این اثر تأثیر داشته. ما
نمیتونیم روند تحول اندیشهها رو توضیح
بدیم. ما وقتی که قم درس میخوندیم،
وقتی فلسفه مثلاً میخوندیم، اونها
فلسفهای رو درس میدادن که قبول داشتن.
یعنی فلسفه ملا صدرا چون تبدیل شده بود به
فلسفه مسلط اونو درس میدادن و وقتی هم که
درس میدادن به نحوی درس میدادن که گویا
ملا صدرا اولین فیلسوف تاریخ بشره و آخرین
فیلسوف تاریخ بش. همه اونچه که میگه خودش
به تنهایی به دست آورده و ما برای فهمیدن
حرفای او جزو همین کتاب هیچ نیازی نداریم.
در نتیجه ما نمیدونستیم که این قبلش چی
بوده، بعدش چی بوده، چهجوری به این نتیجه
رسیده، اصلاً سؤای اصلیش چی بوده، برای چی
رفته سراغ این مسئله یا اون مسئله؟
هیچکدوم اینا جوابی نداشت.
خب بنابراین ما تاریخ ادبیات نداشتیم
تاریخ فلسفه نداشتیم تاریخ علم نداشتیم
اینا همه کارای غربیاست و هنوزم نه ما
قادر نیستیم تاریخ بنویسیم بهخاطر اینکه
تاریخ نوشتن فقط با جمعآوری اسناد و
مدارک نیست بلکه نگاه به نیاز به بینش
تاریخی داره چون ما ذهنیتمون تاریخی نیست
در نتیجه هرچی که مینویسیم تبدیل میشه به
یک در تذکره یا تبدیل میشه به یه سری
کتابایی برای
تبدیل شدن به میراث تاریخی
که نمیشه درش شک کرد نمیشه بازنویسی کرد
نمیشه شکل دیگری نوشت الان شما راجع به
مثلاً مشروطه اگر اون چیزی که رایج هست
بین تاریخنگاران انکار کنید و بخواید یک
تاریخنگاری
انتقادی و بازنگری شده بنویسید تمام مملکت
شلوغ میشه هر چیزی رو ما هیچ چیزی رو
نمیتونیم
درش تردید کنیم ما باید بهش یقین داشته
باشیم ایمان بیاریم ولی هرچه در غرب پیشتر
رفتن به پیچیده بودن هوا رویدادهای تاریخی
بیشتر پی بردن و و متوجه شدن که اونچه که
ما قبلاً فکر میکردیم که دلایل و عواملشو
میدونیم در حقیقت فقط و فقط باید در پی
این باشیم که ببینیم چه چیزهایی هست که در
این حوادث تاثیر گذاشته و ما نمیدونیم و
نمیتونیمم بدونیم چون اون تاریخ
یعنی گذشته برای همیشه گذشته
و در حقیقت اونچه که تاریخنگاران میکنن
این نیست که گذشته رو چنان که گذشته روایت
کنن بلکه
سعی میکنن پیچیدگی
اونچه رو که رخ داده گسستها شکافها
تناقضها و در حقیقت وجوه مختلفی رو که
میشه تصور کرد راجع به اون دوره اونو
توضیح بدن به همین دلیل تاریخنگاری غربی
یه تاریخنگاری
اولاً مبانی فلسفی و مبانی علمی داره و
ثانیاً همیشه گشوده است. یعنی شما هم برای
ابد در فرانسه تاریخ انقلاب فرانسه رو
مینویسن و این تاریخهای جدید به شما کمک
میکنه که درک بهتری از تاریخ داشته باشید
از انقلاب فرانسه داشته باشید و از اون
طرف بتونید خودتون
یک تاریخ دیگری رو بنویسید تاریخنگاری
تاریخ و فلسفه اساس مدرنیته هستن انسان
زمانی که به خودش آگاه میشه یعنی خودآگاهی
پیدا میکنه میشه انسان مدرن خودآگاهی
یعنی خود من یعنی اون کسی اون چیزی که
تاکنون بودم بنابراین خودآگاهی همیشه
خودآگاهی تاریخیه یعنی برمیگرده به عقب
نگاهش به جلو نیست نگاهش به اون چیزیست که
پشت سرش هست و این یعنی یک موقعیت فلسفی
کسی که بتونه
به خودآگاهی برسه یعنی بتونه خودش رو هم
موضوع شناخت بکنه و هم عامل شناخت این
میشه انسان مدرن این یک موقعیت فلسفیست که
تاریخیست بنابراین فلسفه فلسفه مدرن بدون
بینش تاریخی فهم نمیشه و تاریخ و
تاریخنگاری مدرن بدون دید فلسفی قابل
فهمیست منتها ما در ایران همه رشتهها از
هم جدا هستن با هم ارتباط خاصی ندارن و
بنابراین ما مثل همون آدم هستیم که در
تاریخه
بدن یک فیل رو لمس میکنیم
در زمینه ت اندیشهها خب خود تاریخ فلسفه
یک حوزه بسیار گستردهایست که روشها و
ژانرهای مختلفی وجود داره برای تاریخ
فلسفه و
این موجب شده که حتی
در خود بحثهای مباحث فلسفی هم تأثیرگذار
باشه یعنی ما قب قبلاً وقتی کتابهای تاریخ
فلسفه رو میخوندیم خیلی از بحثها خیلی
از مسائل یا خیلی از آدمها رو اصلاً
راه نمیداد بهشون یعنی اونها رو فیلسوف
نمیدونستیم فیلسوف یک تعریف بسیار مشخص و
بستهای داشت که فقط برای سری آدمای خاصی
که به عنوان حرفه
حرفه فلسفی شناخته میشدن فقط در مورد اونا
به کار میرن ولی الان چنین نیست الان بسته
به اینکه شما بتوانید
یک اندیشهای رو یک به اصطلاح نویسندهای
رو یک متفکری رو یک هنرمندی رو یک
سیاستمداری رو بتونید به صورت فلسفی توضیح
بدید یعنی بتونید اونچه که او انجام داده
رو به صورت فلسفی بفهمید و به ارزش فلسفی
او پی ببرید در حقیقت او رو فیلسوف
میدونید به این دلیل مثلاً فرض کنید
مونتین شکسپیر و سروانتس هر سه نویسندهن و
به عنوان فلسفه شناخته نمیشن اینها امروزه
نخستین فیلسوفان عصر مدرن به شمار میان من
چند سال پیش یک مقاله نوشتم راجع به
مونتین آقای احمد سمی گیلانی زندهیاد که
مترجم منتین بود به دستش داده بودن این
مقاله منو من تو اون مقاله گفته بودم که
منت فیلسوفه توضیح داده بودم ایشون برا من
پیام داد که آقا ایشون اصلاً فیلسوف نبوده
و هیچکس تا حالا ایشونو فیلسوف ندونسته
فلان اینا که خب طبیعتاً من
سکوت کردم ولی امروزه ما اونچه که برامون
مهمه این نیست که افراد در جریان تاریخ به
چه چیزی شهرت پیدا کردن بلکه اونچه برا
مهمه اینه که بتونیم آدمها رو از منظری
بفهمیم که تاکنون فهمیده نشدن. در نتیجه
مفهوم فلسفه تغییر کرده. مفهوم فلسفهورزی
تغییر کرده. مفهوم نوشتار فلسفی تغییر
کرده. یعنی اگر شما شکسپیر رو یک فیلسوف
بدونید و نمایشنامه حملت رو یک اثر فلسفی
بدونید این به این معناست که دیگه نوشتار
فلسفی نباید اون قالب
قدیمی خیلی خشک خودشو داشته باشه که چار
تا استدلال و گزاره و برهان و این حرفا
بلکه شما میتونید شا
اندیشههای فلسفی خودتون رو در
ژان کانهای مختلف بنویسید به سبکهای
مختلف بنویسید و اساساً از عصر مدرن به
اون طرف یعنی به طور خاص با کانت
فلسفه هیچ تبدیل میشه به فلسفه فلسفه یعنی
ما دیگه فلسفه نداریم ما فلسفه پیش از
کانت فلسفهای بود که اندیشیدن به جهان
خارج بود اندیشیدن به هستی و طبیعت و
تغییرات اون بود اما کانت گفت ما
نمیتونیم چیزی به نام واقعیت رو بیرون
خودمون درک بکنیم و راجع بهش حرف بزنیم
بنابراین رابطه انسان با واقعیت برای
همیشه قطع شده پس وقتی که چنین شد در
نتیجه اندیشیدن
شد همیشه اندیشیدن به اندیشیدن خود یعنی
اندیشیدن شد بازاندیشی و در نتیجه نتیجه
فلسفه شد فلسفه فلسفه پس اگر فلسفه بشه
فلسفه فلسفه دیگه تعریف نداره بلکه هر
فلسفه ورزی
بدون اینکه پیشاپیش تعیین کنه فلسفه چیه
روشش چگونه باید باشه چگونه باید درباره
اون صحبت کرد و در چه قالبی میشه اون رو
درآورد اینها رو همه رو باید از ذهنش دور
کنه بلکه شروع کنه به فلسفه ورزی
و اولین پرسش فلسفی هم اینه که فلسفه
چیست؟
بنابراین خود فلسفه تبدیل شد به پرسش
فلسفی فلسفه چیست؟ پرسش چیست؟
تفکر چیست؟ متافیزیک چیست؟ تمام اینها
تبدیل شد به پرسشهای بنیادی که همواره در
برابر هر پاسخی مقاومت میکنن و
هر کس هر جا و هر زمانی باید اونها رو از
نو مطرح بکنه. از
دوره کانت به این طرف هر فیلسوفی
هر فیلسوف اصیلی نه به اندیشههای فلسفیش
که به شیوه فلسفه ورزی شناخته میشه یعنی
کانت تفاوتش با هگل تفاوتش با نیچه تفاوتش
با ویدکنشتین در آراء و عقاعد فلسفیش نیست
در شیوه فلسفه ورزشه و اساساً فلسفه چیزی
نیست جز فلسفه ورزی یعنی فلسفه مذهب یا
علم و دانش نیست که درش محتوای
فکر مهم باشه بلکه فلسفه
به چون هیچ
فایده عملی رو دنبال نمیکنه و خود فلسفه
ورزی غایت و هدف فلسفه ورزیست بنابراین
اون تماماً
راهه و مقصد نیست نیست ارزشش به این هست
که فلسفه بورزید ارزشش به این نیست که شما
یک مجموعه از عقاید فلسفی رو به عنوان
عقاید خودتون
بشناسید پس چون عقاید مهم نیستن شما هر
بار درباره مهمترین چیزهایی که پرسش
فلسفی هستن از نو بپرسید اگر شما به
نوشتههای فیلسوفان
مدرن نگاه بکنید تمهایی رو بهش میپردازن
که دیگر فیلسوفان
همه بهش پرداختن. پرسشها تغییر نمیکنه.
پرسشهای اصلی فلسفه هرگز تغییر نمیکنه.
زیو چند جز چند پرسش نیست. اونچه که تغییر
میکنه شیوه پرسیدن، شیوه اندیشیدن، شیوه
نگریستن و مدام
همون فیلسوف اون شیوه و اون چشمانداز رو
تغییر میده.
یعنی
یکی سیمسترهای دیگه هر ترمی که درس داده
که مجموعه درسشم خیلی زیاده ۱۱۴ جلد
مجموعه آثارش شاید ۷۰دش
به اصطلاح درس گفتتاراش باشه هر بار همون
سؤالو میگه فلسفه چیست فکر چیست
آزادی چیست
تمام اینها به صورت اصیل باز پرسیده
میشن. یعنی این پرسشها تکرار این پرسشها
به این معنا نیست که شما
دارین در حقیقت تعارف میکنیم. نه. فیلسوف
چنان باید خودش رو تربیت کنه که هرگز تصور
نکنه چیزی که پیش از این در ذهن او راه
یافته
شایسته نگه داشتنه. بنابراین در هر چیزی
که در ذهنش جا میگیره باید از نوع تردید
کنه. فردا صبح بخواد راجع به فلسفه فکر
بکنه و حرف بزنه باید دوباره بپرسه فلسفه
چیست و تمام اونچه رو که تاکنون
به ذهنش راه داده همه رو نادیده بگیره
بنابراین اندیشیدن
به معنای پر کردن ذهن نیست به معنای خالی
کردن ذهن هرچه شما ذهنتون رو با تردید در
داشتههاش خالیتر کنید
مثل این میمونه که عینکتون رو شفافتر و
به اصطلاح سیغلیتر کردید و بهتر
میبینید. در حقیقت فلسفه ورزی برای نجات
از
عقائده نه برای به دست آوردن عقاعده. برای
نجات از اون چیزاییست که ما از زمانی که
متولد میشیم نمیدونیم چگونه درون ذهن ما
آکنده میشه و پر میشه و در نتیجه ما
نمیتونیم
جهان رو ببینیم. نمیتونیم درست تصمیم
بگیریم. برای اینکه درست بیاندیشیم ما
همواره باید دیلرنینگ کنیم آنلرنینگ کنیم.
یعنی آموختن همواره ج فراآیند آموخت
زداییست
به این دلیل هست که باید
به صورت درست و کاملاً صادقانه پرسید
وگرنه اون پرسش بنیان برانداز نخواهد بود.
فلسفه همواره و یک
کنش انقلابیست
فیلسوف فیلسوف اصیل فیلسوفیست که در همه
اونچه که دیگران اندیشیده و خودش اندیشیده
تردید میکنه و اون تردید هرگز به پایان
نمیرسه گفت
چی که میگه مولوی
که خ من انقدر عاشق قمار کردن هستم خونه
کن قماربازی که بباخت هرچه بودش به نماندش
هیچ الا هوس قمار
هدف فلسفه ورزی این نیست که شما
مهارت انجام کاری رو پیدا بکنید یا اینکه
بتونید با
مهارت فلسفی چیزی
تولید بکنید یا به چیزی برسید فلسفه ورزی
کاملاً کاری عوسه در عمل هیچی به درد هیچی
نمیخوره. باهاش نمیشه یه نوی خرید یا یک
آبگوشت درست کرد و درست به همین دلیل ارزش
داره. به این دلیل ارزش داره که در خدمت
رسیدن به هیچ چیزی نیست. خودش هدف و وسیله
است و چون هدف و وسیله است انسانهایی
میتونن به اون بپردازن که از
آزاد بودن خودشون میتونن بهره ببرن. یعنی
میتونن
به آزادیون انقدر
اهمیت بدن که از همه چیز این دنیا بگذرن
برای اینکه فلسفه ورزی کنن.
فیلسوفان
چون که بنا به تعریف فیلسوف کسیست که
به طرزی راستین میاندیشه و اندیشه او
معطوف به حقیقت هست و فلسفه یعنی عاشق
فرزانگی. پس باید از
تأثیر هر چیزی که مسیر اندیشیدن او و شکل
اندیشیدن رو تحت تاثیر قرار میده و منحرف
میکنه باید دوری کنه.
فیلسوفان هیچ موقع
مقام سیاسی موقعیت به اصطلاح بالا و
ممتازی رو در معرضش قرار نمیگرفتن. نوشتن
وقتی پدرش فوت کرد ۱۶۰۰ کیلو طلا به ارث
برد تمامش رو بخشید به دلیل اینکه من اگر
اینو داشته باشم که دیگه نمیتونم فکر کنم
یعنی باید مدام شما در آماده از دست دادن
باشید و اگر یکی از اندیشههای شما به یکی
از داراییهای شما یا منافع شما پیوند
بخوره و شما اون اندیشه رو ناخودآگاه
نگه دارید و از تردید درش پرهیز کنید
اصلاً دیگه شما از جاده فلسفه خارج شدید.
پس فلسفه به قول تمرین مردنه یعنی تمرین
ترک کردن تمرین از دست دادن و جهان رو و
هستی رو از راه
حس احساس نبودن اونها نداشتن اونها غیر
قابل دسترس بودن اونها درک میکنه. یوسوف
کسی که کسیست که حقیقت رو باور به دسترس
نبودن حقیقت میفهمه. به خاطر همین عاشق
حقیقته به خاطر همینه که عاشقیست که
ناکامی در اون عشق اصلاً نه از عشق او کم
میکنه و نه از سعی او جلوگیری میکنه.
عشق به فرزانگی عشقیست محکوم به شکست اما
در همین شکست هست که ارزش داره. اگر شما
برسید به یک نقطهای که مثل آقای حسین نصر
میگه که من در ۱۹ سالگی همه عقاید درست رو
پیدا کردم تا الان که ۸۵ سالمه من همه
اونا رو نگه داشتم دیگه شما
اون بهرهای رو که از فلسفه باید ببرید
نخواهید برد فلسفه یعنی مدام از دست دادن
اونچه که ما حقیقت میخوادیم به خاطر
اینکه فیلسوف کسیست که انقدر به حقیقت عشق
میورزه که هرگز اون رو در قالب تنگ ذهن
خطاکار و ناپایدار خودش جا نمیده. حقیقت
واقعیت جهان دیگران انقدر برای او فراتر
از خودش هستند که هرگز خودش رو توانا بر
درک کامل اونها تصور نمیکنه. فیلسوف یکی
از مهمترین خصلتهایی که به او نیاز داره
اینه که خودش رو محکوم به خطا
و به همین دلیل در غایت فروتنی ببینه.
یعنی هرگز تصور نکنه که نکتهای رو
میتونه
بفهمه که
بشه او رو برای همیشه
یقینی دونست، بدیهی دونست.
همیشه باید در برابر هر مسئلهای انقدر
فروتنی داشته باشه، انقدر به ذهن خودش، به
توانایی خودش برای فهمیدن تردید داشته
باشه که
حرف دیگران رو بشنوه. این تردید، این
فروتنی به شما
مثل یک نیرویی شما رو میرانه، شما رو
محتاج میکنه به حرف زدن با دیگران، به
شنیدن با دیگران. بنابراین شما بادید
در اندیشههای خودتون درهای ذهنتون رو به
روی بیرون باز میکنید وگرنه در تاریکی
شاه وجود خودتون انقدر صدای خودتونو
میشنوید که از
سلامت عقلی بیبهره میشید مثل ما در فلسفه
رو در ایران همینطوری میخونیم دیگه یه یه
سری چیزایی رو به عنوان فلسفه میخونیم تا
آخر عمرم تکرارش میکنیم و و نمیفهمیم
برا چی من واقعاً الان نمیفهمم همین
چیزایی که خوندم برا چه خوندم اصلاً به چه
معنایی میده فلسفه باید بتونه ذهن شما رو
به روی جهان خارج تا جای ممکن باز کنه و
به شما امکان شنیدن صداهای دیگران رو بده
به همین دلیله که فلسفه ورزی همواره
گفتگوست و گفتگوی فلسفی دیالکتیکیه یعنی
شما همواره با کسی که مخالفه با شماست
گفتگو میکنید نه مثل ما که دنبال به
اصطلاح مرید هستیم
نفس این
به قول افلاطون فیلسوف رو به نگهبان شهر
یعنی دولت شهر بدل میکنه. او نگهبان سگه
دیگه. فیلسوف در جمهوری افلاطون سگیست که
بر آستانه شهر میخوابه. یعنی او همواره
با تردید کر قدرتش در تردید و در هر باوری
مانع از اون میشه که چیزی به نام حقیقت در
جامعه
پا بگیره و به صورت
سنگ
به اصطلاح
نازدودنی
بمونه و هیچکس او در او تردید نکنه و قبول
کنه و اون چیزی رو که حقیقت نیست اگر
حقیقت بپنداره اون شهر از آزادی از کرامت
انسانی از حق خودش و حتی از تداوم زندگی
باز خواهد ماند مهمترین فسادی که یک
جامعه رو در بر میگیره این هست که
اونچه را که حقیقت نیست حقیقت بپنداره چون
مهمترین چیز حقیقته پس بدترین چیز هر
چیزیست که اون رو میکوشونه یا به دروغ
مدعی اون میشه
فیلسوف کسیست که مانع از اون هست که
حقیقت
در جامعه برای دیگران پذیرفته بشه چون از
نظر او چیزی نیست که بتونه برای انسانها
هر چقدر که تعدادشون زیاد باشه هر چقدر که
آدمهای باهوشی باشن
به عنوان حقیقت قابل دسترس باشیم.
خب بنابراین فلسفه غرب
از سقرات تا امروز کاملاً متفاوته با فل
تصوریست که ما از فلسفه داریم
ما تصورمون از فلسفه اینه که یک رشتهایست
که شما در با قدم گذاشتن در اون به یه سری
حقایقی دست پیدا میکنید یه چیزایی رو به
دست میارید بنابراین
ما تصویر فیلسوف در ذهن ما کسیست که مثل
یک پیامبر مثل یک حکیم مثل یک کاهن یه
کسیست که یک اسرار عالم رو میدونه و در
چشم ما یک حاله مقدسی در گرد وجود او
همیشه هست و او کسیست که از نظر روحی و
فکری متمایز و
برجسته به شمار نسبت به جامعه در حالی که
فلسفه در غرب چنین نیست و چون چنین نیست
توانست ه
تمام زندگی انسانی رو در غرب شکل بده و
تأثیر بگذاره. هیچ چیزی در غرب نیست که
غیر فلسفی باشه. یعنی انسان غربی انسانیست
که خودش رو یک انسان فلسفهورز یعنی
اندیشنده تعریف میکنه و جهان او جهانیست
که کاملاً فلسفیست. یعنی چی؟ یعنی او اون
جهان خودش رو ناخودآگاه نمیسازه بلکه با
خودآگاهی و با توانایی بر اندیشیدن به
اصطلاح بازتابی رفلکسیو و با توانایی و
اندیشیدن و اندیشدنهای خودش با توانایی
به فاصله گرفتن از خودش و نقد خودش اون
جهان ساخته شده چون اون جهان محصول
اندیشههای اوست. بنابراین چیزهایی رو
میتونه میتونه در جهانی زندگی بکنه که
واقعیت عینی نداره. این انسان یونانی بود
که توانست
چیزی به نام دولت رو ابداع بکنه، تخیل
بکنه. دولت، قانون
نمیدونم
آزادی اینا هیچ کدوم واقعیتهای ملموسی
نیستن در خارج ما بهضا ندارن. اینا همش
ایدهاند و فقط در ذهن کسانی میتونست
ایدهها شکل بگیره که آگاه به ایدهها
بودن. یعنی
معتقد بودن که اندیشیدن رو اندیشیدن
اندیشههای خودشون میدونستن نه به چیزی
در خارج و این قادر کرد اونها رو که
تمدنی رو خلق بکنن که فقط و فقط در ذهن
آدمهاست. خارج از ذهن آدمها وجود نداره.
به همین دلیل توانسته تمدن یونان تا امروز
زنده بمونه و برخلاف تمام تاریخ بش
تمدنهای دیگه جهانی بشه. هیچ تمدنی نه به
این حد
تأثیرگذار و
به اصطلاح طولان طولانی پاییده و نه جهان
روا جهانی شده. همیشه تمدنها در یک حوزه
خاص موندن و یک عمر بسیار مشخصی داشتن
وقتی تموم شدن تموم شدن ما وقتی از تمدن
ایران حرف میزنیم از تمدنی حرف میزنیم
کاملاً تموم شده اونچه که ما الان فکر
میکنیم ادامه اون تمدنه کاملاً توهمه هیچ
نسبتی نداره با گذشته ولی تمدن یونانی
چنین نیست خب نیچه بنابراین یک فیلسوف
اصیله فیلسوف فیلسوفیست که اصالت اندیشیدن
او
به این هست که هرگز از فیلسوف دیگری هرگز
از روش دیگری هرگز از شکل دیگری از
اندیشیدن که خلق دیگران باشه پیروی نکرده
تقلید نکرده و سعی کرده تا جای ممکن از
اونچه که اندیشیده شده فاصله بگیره و این
فاصله گرفتن انقدر نیاز نیازمند شجاعت و
جسارت و سرشار از درد و رنج هست که این
نفس این شجاعت و این رنجها و تحمل این
دردها برای فاصله گرفتن هست که شما رو
تبدیل میکنه به یک فیلسوف اصیل و به شما
قدرت میده که به چیزی میاندیشید که هرگز
در طول تاریخ در ذهن دیگری به وجود
نیاومده و به شکلی حرف بزنید که تاکنون در
تاریخ نوشته نشده
نیچه وقتی که نوشتههاشو کسی برای وار اول
میبینه میگه که این بابا که فیلسوف نیست
که این شاعره و متأسفانه در ایران حتی تا
امروز نیچه به عنوان یک
شاعر یک نویسنده خوب یک آدم جالب یه
هنرمند شناخته شده و مترجمانی که به سراغ
او رفتن از دانش فلسفی و شناخت نیچه
کاملاً دور بودن و در نتیجه مثل یک اثر
ادبی او رو ترجمه کردن. ترجمههای ترجمه
معروف از نیچه ترجمههای آقای عاشوریه.
آقای آشوری زمانی که شروع کرده به ترجمه
کردن نیچه چیزی از نیچه نخونده بوده و هیچ
توجهی به
سبک فلسفی نیچه و اینکه چگونه نیچه با
چنین
طرز نوشتنی فلسفه ورزیده اصلاً نداشته در
نتیجه یه جور ترجمه کرده که در فارسی
قشنگه ولی هیچ ربطی به نیچه نداره شما رو
در فهم نیچه فقط گمراه میکنه
ابداش به شما تصوری از اونچه که
نیچه به عنوان ایدههای فلسفی
خلق کرده نمیده و بنابراین نیچه در زبان
فارسی بیشتر مایع سوء فهم نیچه است یعنی
به همون مقدار که نیچه مشهوره و محبوبه
همون مقدار هم مجهوله
و دربارش تصورات کاملاً
نادرستی وجود داره. یکی از جذابیتهای
نیچه برای کسانی که نیچه رو نمیشناسن
اینه که فکر میکنن این نی آدمیست که زیر
همه چیز زده. یک آدمیست ضد خدا ضد مذهب ضد
اخلاق و به همین دلیل خیلی آدم شجاعیه و
ما چون در جامعه زندگی میکنیم که
استبدادیه طبیعتاً دنبال یک دستاویزی
میگردیم که پشت کنیم همه چیز و همه چیزو
انکار کنیم و در حقیقت
توجیه کنیم این رو بسیاری از آد جوونها
در ایران نیچه رو میخونن نه بدن که نیچه
رو بشناسن بلکه برای اینکه نیچه نیشه رو
معید اون چیزهایی بکنن اون افکاری بکنن که
خودشون دارن نیشون در حقیقت برای
توجیه همون خواستهها و علائق خودشون هست
در نتیجه نیچهای رو قبول نمیکنن که یه
شکل دیگهای باشه و هیچ علاقهای هم به
شناخت نیچه به شکل دیگری ندارن اون نیچه
که در زبان فارسی میشناسیم یعنی یه آدمی
که
به قول خیلیا از جمله آقای فولادوند
حامد فولاد مثل حافظ با ریا و با تشکیلات
مذهب مخالفت کرده به عنوان یک قهرمان به
عنوان یک کسی که شجاعانه در برابر
نهاد دین و خرافات ایستاده و نترسیده ما
به عنوان این میشناسیم یعنی انگار که اوش
برنامه اجندایی مثل حافظ داشته. همونطور
که حافظ در زبان فارسی از
شاعران برجستهایست که مخصوصاً با ریا
شعرش مبارزه کرده اینم همچین کسیست در
حالی که خب طبیعتاً مقایسه این دو کاملاً
بیوجهه هیچ نسبتی بین حافظ و نیچه نیست و
آقای حامد فولادون که خودش هم از مترجمان
نیچه است کتابی نوشته به نام
بگید
اسم کتابش هست نیچه و حافظ شیرازی
و این کار رو ما با خیلیای دیگه هم انجام
میدیم یعنی به جای اینکه اون طرفو بشناسیم
او رو عقاید خودمونو به او میچسبونیم و
به این ترتیب هم تصور میکنیم که غرب رو
میشناسیم هم تصور میکنیم اون چیزایی که
غرب داره ما هم داریم
مخصوصاً اگر اینا در قالب ترجمه نوشته بشه
و تکسیر بشه که همین طور جهل بر جهل
افزوده میکنه.
کار زبانی که در فارسی در مورد نیچه وجود
داره
به نوعی تحت تاثیر زبان آقای عاشوریست.
این زبان آقای آشوری انقدر زبان فارسیش
و انقدر
به زبان فارسیش اهمیت میده و در حقیقت او
رو متمایز کرده که
یک به نحوی برای مخصوصاً مترجمان جوان
مرعوب کننده است یعنی آدمها نمیتونن در
برابرش مقاومت بکنن و شکل دیگری رو از
ترجمه یا زبان نیچه تصور بکن بکنن.
بنابراین تأثیر گذاشته در مترجمان دیگه و
یک زبانی ساخته برای نیچه که به جای اینکه
در هدفش
بیان مفاهیم و بیان ایدههای نیچه باشه
زیبایی و فخامت فارسی درش ما شده و مترجما
و در
به اصطلاح ذوق ذوق آزمایی و زبان بازی در
این زمینه با همدیگه رقابت میکنن. کاری
ندارن به اینکه نیچه چی گفته
پس باید خیلی مراقب بود از اون تصوراتی که
ما از راه ترجمه فارسی از نیچه پیدا
میکنیم
اما ترجمه آقای دهقانی به رغم اینکه ایشون
رشته اصلیش فلسفه نیست اولاً گرچه از
ترجمههای فارسی گاهی استفاده کرده ولی به
درستی خیلی جاها رو تغییر داده من یک بار
این ترجمه رو خوندم و تا جایی که من دیدم
یکی از موفقترین ترجمههای
نیچه است و توانسته بدون اینکه
مخاطب خودش رو نیچه شناس فرض بگیره
نیچه رو به صورت درست و به صورت روشن بیان
میکنه کاری که خود نویسنده
انجام داده
بنابراین از این جهت حتی باید خیلی
قدردان ایشون بود اما یه مشکل دیگری وجود
داره با نیچه و با هر متفکر و نویسنده
دیگری که ترجمه میکنیم و اون اینه که
ترجمه حتی اگر به خوبی ترجمه آقای دهقانی
باشه ابدا
به فهم ما از اون اثر و اون متن به خودی
خود کمک نمیکنه شما برای اینکه که یک
ایدهای رو یک اندیشهای رو یک فلسفهای
رو بفهمید فقط نمیتونید با معاد به اصطلاح
برگردان زبانی و ترجمه او به این هدف نائل
بیاید.
کاری که در ایران
از ابتدا چنین بوده و تاکنونم چنین هست
یعنی ترجمه کردن یه چیزی به معنی فهمیدن
او نیست.
به دلیل اینکه شما در کار ترجمه ابدا
اینطور نیست که معنا رو از یک زبانی به
زبان دیگه منتقل بکنید. کار شما بسیار
سختتر و دشوارتره.
مترجم در وحله اول وظیفهش و مسئولیتش
فهمیدن اون متنه. فهمیدن اون متن به این
معناست که شما بتونید بفهمید که فهمیدن
یعنی چی و چهجور باید خوند. چون خود همین
نیازمندی به آموزش و
آگاهی داره و بدیهی و خدادادی نیست و هر
متنی
شیوه خاص خود هر متن اصیلی یعنی هر متن
خلاقانهای شیوه خاص خودش رو برای خواندن
و فهمیدن داره شما نمیتونید نیچه رو آثار
نیچه رو همون شکلی بخونید که آثار کانس رو
که آثار وتکنشتین رو که آثار دریدا رو هر
کدوم از این
به اصطلاح دنیاهای فلسفی
دیوار در و دیوار و قفل و بست خودشون رو
دارن راه خودشون رو دارن و شما اگر ندونید
این رو و جستجو نکنید و به دست نیارید
کلید و نقشه راه رو در نتیجه شما ابدا راه
پیدا نمیکنید به اون جهان ولی در توهم
شناختن غرق خواهید شد.
ما در ایران معمولاً معمولاً مترجمان ما
عادت ندارن که برای ترجمه یک اثری از یک
نویسنده پیش از اونکه اون اثرو ترجمه کنن
آثار دیگه اون نویسنده رو بخونن. فکر نکنن
که مثلاً فرض کنید من میتونم هانرنتو یه
کتابشو ترجمه کنم و بفهمم بدون اینکه بقیه
کتاباشو خونده باشن
و و چون م برای فهمیدن یک اثر شما نیازمند
آشنایی و انس به دنیای
ذهنی اون فرد هستید و دنیای ذهنی او فقط
با این اثر ساخته نشده و اگر ارتباط این
اثر با آثار دیگهش رو تشخیص ندید در حقیقت
شما مثل این میمونه که چه میدونم یه سنگ
عجیب غریبی تو بیابون پیدا کردید
نمیدونید این چیه جالبه ولی نمیدونید
چیه و به چه دردی میخوره و از اون طرف
اگر شما
پیوندی که بین این متن و متنهای دیگه
وجود داره یعنی ارتباط اینترتکسچوال رو
اگر درک نکنید قادر به فهم اون متن
نخواهید بود و جدایی از او اگر شما این
متن رو در بستر تاریخیش قرار ندید
و اونچه که به پدید آمدن این اثر انجام
میده در نظر نگیرید شما چیزی از اون اثر
درک نکردید پس مترجم پیش از اینکه یک اثری
رو ترجمه کنه یک اثر جدی رو باید
به اصطلاح آداب فهمیدن و زحمت فهمیدن و
وسواس فهمیدن رو در خودش به وجود آورده
باشه و به جا آورده باشه و وقتی که سراغ
این متن میاد
به با تمام وجود و صادقانه هدفش فهم این
متن باشه نه فقط مثل ماشین معادل گذاشتن و
فارسی نوشتن
مکانیکی و اینکه حالا
کمتر کتاب جدی هست تو فارسی که مترجش اولش
ننوشته باشه نویسنده خیلی آدم مهمیست و
خیلی هم نصبش بده منم خیلی زحمت کشیدم که
اینو به فارسی براتون درآوردم م این یعنی
نویسنده نفهمیده این رو اگر فهمیده باشه
متوجه میشه که این کتاب
در زبان فارسی و برای مخاطب فارسی زبان
باید فهمیده بشه یعنی گادر میگه که مترجم
مسئولیت فهمیدن و فهماندن داره من
نمیتونم بگم که این جملهشو من نمیدونم
چی نوشته من مترجم مسئول معنا نیست من فقط
ترجمه میکنه نه مسئول فهمیدن و فهماندنه
و چون مسئول فهمیدن و فهماندن هست هر جا
که لازم باشه که اون متن با توضیحاتی که
در زبان فارسی و برای مخاطب
در نظر گرفته اون متن آشنا نیست
به اون ترجمه بیافزاید یعنی ترجمه
نمیتونه فرض کنه که مخاطبش در زبان فارسی
مثل مخاطبش در زبان اصلیست بهخاطر اینکه
وقتی در زبان اصلی کسی مثلاً در زبانهای
اروپایی کسی که این کتابو دستش میگیره
بر اساس انبوهی از اونچه که
در درباره نیچه و درباره فلسفه در زبان او
در دسترس هست در آموزش او وجود داشته او
به اندازه کافی از دانش او برخوردار بوده
بر اساس این میفهمه و حتی بالاتر از این
وقتی که یک اثری در غرب منتشر میشه اون
اثر سر
بارها و بارها دربارهش نوشته میشه بارها و
بارها دربارهش گفتگو میشه بارها و بارها
نقد میشه و همه اینها موجب میشه که هر جا
که نکتهایست
که نیاز به روشنگری نیازی به فهمیدن نیاز
به توضیح داره در جریان ی گفتگوی عمومی
کمک میکنه به آدمها که بهتر بفهمن فقط
کا به اصطلاح
به صورت شخصی و در انزوا مطالعه نمیشه
بلکه فهمیدن یک فراآیند جمعیست و پویا
یکی از دوستان میگفت که دانشگاه درس
میخونده استادش که حالا اسمشو نمیبرم
هایدگر درس میداده و بعد با زبان همون
یجوج و مجوج خودش دیگه گفت دانشجوها بهش
گفتم استاد لطفاً یه ذره مثلاً سادهتر
بگو ما بفهمیم که این بابا چی میگفته
حالا د ساعت میشینیم پای کلاس و اینا
میگه نه هایگر همینوری نوشته عین همینور
من حق ندارم اصلاً ذرهای از سبک نوشتاری
او تخطی کنم. یعنی انقدر آدم توهم داشته
باشه که اونچه که او به فارسی مینویسه با
اونچه که هایدگر نوشته برابر بدونه و
انقدر توهم داشته باشه که فکر کنه هایدگر
در تنهایی این رو نوشته برای اینکه
آدمهای تنها بخونن.
فیلسوف معلمه. برخلاف مملکت ما که فیلسوف
پیغمبره
روشنفکر پیغمبر میشه. فیلسوف در غرب
معلمه. و معلم وظیفه خودش رو فهمیدن
فهماندن اون چیزی میدونه به دیگران که
خودش فهمیده و چون خودش فهمیده قادره
بفهمه
و ابدا هدفش تأثیرگذاری نمیدونم
قبولاندن چیزی
بنا نهادن مکتبی نمیدونم جمع کردن مریدی
نیست در نتیجه اونچه رو که میگه اگر ه۱۰۰
بار ازش سؤال کنی که این به چه معناست او
وظیفه خودش میدونه که هر بار به شکل
دیگری برای شما توضیح بده آونچه که کانت و
هگل و هایدگر و اینها نوشتن محصول
درسهای اونهاست یعنی او این اینها رو
قبلاً بیان کرده برای آدمهایی که
مشخص بوده پیش روش بودن آدمهایی که از او
سؤال میکردن آدمهایی که از او میپرسیدن
آدمهایی که
یک آموزش بسیار متفاوتی
رو گذرونده بودن. زبانهای لازم برای فهم
فلسفی رو آموخته بودن. آدمایی نبودن مثل
من که رفتم دانشگاه که اصلاً نمیدونم
فلسفه چیه. زبان غیر از فارسی هم بلد
نیستم و هرچی استاد بگه همونو حفظ میکنم
و امتحان میدم.
تصور اینکه این متنها
باید صرف همینجور که من میبینم ترجمه
بشن. یعنی اینکه من در حقیقت نمیدونم که
این متن چی هستم. نمیدونم کار ترجمه چی
هست.
یکی از
به همین دلیل که ما اونچه رو که حتی از
نظر ظاهری درست برگردوندیم
ابدا به ما کمک نمیکنه که ما چیزی بفهمیم
یا از سوء فهم دور بمونیم.
واژهها رو اصطلاحات رو وقتی ما معادل
گذاری میکنیم چه معاد از کلمات موجود
استفاده کنیم چه کلمه بسازیم که یکی از
پررونقترین سرگرمیهای مترجمان ایرانی هست
ما در حقیقت بیشتر از اون متن دور میشیم
مثلاً وقتی که ترجمه میکنیم
عنوان
نقد عقل محض رو و این نقد رویتیک رو به
همون معنایی بفهمیم که در زبان فارسی
معمولاً رایجه یعنی که ما هیچی از کانت
نفهمیدیم بنابراین مترجمه کانت باید نه
تنها ترجمه کنه که
تا جای ممکن با افزودن پاورقی با افزودن
پانوشت با افزودن مقدمه یا
پیوستها به شما توضیح بده که اونچه که
پانت داره میگه دیگه به چه معناست؟ چون
این رو خود کانت در زبان خودش توضیح داده
و همین الان هم اگر یه کتاب یه کتاب
کلاسیک چاپ بشه یه کتاب از کانت یا نیچه
چاپ بشه یه ترجمه جدید هرگز بدون یک مقدمه
مفصل بدون توضیحات مفصل بدون اینکه کمک
بکنه به شما که
انگار
برای اولین بار مواجه شدی با این متن به
این
به اصطلاح دانش داری ولی به خوبی بتونی
بفهمی ابدا چیز نیست که کسی ازش بگذره
یعنی بگه که ما چون در زبان آلمانی نیشه
رو همه رو میشناسن به میشن به زبان
آلمانیه
خیلی هم راجع بهش کتاب نوشتن پس من الان
من در مورد نیچه رو ترجمه میکنم بدون
اینکه یک کلمه مقدمه بنویسم در فارسی ولی
به عکس به نطرت شما مترجمی پیدا میکنید
که چنین مسئولیتی برای خودش قادر قائل
باشه و برای فهماندن
زحمت فهمیدن رو کشیده باشه در همین نیچه
هم چند تا از این ترجمهها هست خیلی
بامزهست اولش نوشته که بله نیچه رو که همه
میشناسن و منم نمیخوام مزاحم بشم هم میرم
سراغ متن اصلی یعنی انقدر خوشآورانه
و این موجب میشه که شما نفهمید که اونچه
که میخوانید به اون معنایی نیست که
اگر شما در زبان خودتون به کار ببرید
میفهمید بلکه این ترجمهست چون ترجمهست
کلمات به ظاهر کلمات آشنایی هستن ولی
مفهوم معنا کاملاً بیگانهن و باید اون
مفهومو فهمی مثلاً وقتی ما به فارسی میگیم
فرهنگ خب فرهنگ ترجمه کالچره و این به این
معنا نیست که ما میفهمیم فرهنگ یعنی چی
چون چون اونچه که ما میفهمیم از فرهنگ در
زبان فارسی ابدا اصطلاح نیست ابدا مفهوم
نیست ابدا نظریههایی برای او نیاز نیست
بلکه یه یه چیز خیلی یه صفته وقتی میگی ما
مردم ایران مردم با فرهنگی هستیم یعنی
خیلی آدمای خوبی هستیم و شیکیم و به
اصطلاح
زر و زیور تاریخی زیاد داریم ولی این اون
چیزی نیست که
یک آلمانی از کولتور بفهمه یک انگلیسی
زبان از کالچر بفهمه یا اروپاییها در
زبانهای خودشون از این کلمه متوجه بشن.
این کلمه برای اونها یک مفهومه. مفهومی که
نه تعریف ثابت و مشخصیه داره و نه
به برای او یک نظریه یا دو نظریه میتونه
کافی باشه. بلکه این مفهوم یک مفهومیست که
تاریخ داره. فهمش یعنی آگاهی به تاریخش.
تاریخ تحولاتی که پی کرده و معناهای مختلف
و نظریههای مختلف و کاربردای مختلفی پیدا
کرده.
او با این نگاه هست که این متنچه رو
میخونه و اگر من در فارسی تمام اون چیزی
لازم هست از خواننده دریق کنم در نتیجه
ترجمه من
مانع فهم شده تا اینکه
آینه فهم بشه یا
عامل فهم بشه نیچه به دلیل اینکه زبانش
زبان شاعرانه است و زبانیست که
کاملاً معماری
خاصی داره بر خلاف ما که وقتی
یه متنی رو مینویسیم اون رو به صورت یک
اثر
به اصطلاح
نیازمند
معماری نمیبین ما یه چیزو یه تصور کارایی
میبینید که کارای جدی ما خیلی کارای
به اصطلاح
طرح نوشته
سبک نوشته شکل نوشته برای ما اهمیتی نداره
ما میخوایم حرف خودمونو بزنیم در حالی که
برای فیلسوفان
نوشتار
با فلسفه ورزی هیچ
ذرهای
جدایی نداره یعنی فلسفه از زمانی آغاز
میشه که افلاطو مینویسه
بدون نوشتن فلسفه وجود نداره فیلسوف
غربی با نوشتن هست که فلسفه میورزه و چون
که مینویسه در حقیقت منطق نوشتار منطق
فلسفی او منطق کاملاً متفاوتیست با ما که
فکر کردن رو شفاهی میدونیم نه نوشتاری
نوشتار رو فقط برای به اصطلاح برای اینکه
یادمون نره برای اینکه به اطلاع دیگران
برسونیم انجام میدیم فکر نمیکنیم که سبک
نوشتار
شکل نوشتار
و نوع بیان مهمتره از آنچه که بیان
میکنیم و در تعیین معنا سبک فرم و شکل
بیان
بسیار نقش مهمتری دارن بنابراین نی
فیلسوفان همه نویسندهن نویسندههای خلاق و
آثار فلسفی در غرب از افلاطون به این طرف
تمام آثاری هستند که با
پختگی و با آگاهی و با خلاقیت بلاغی و
ادبی تولید شدن. اینطور نیست که شما
بتونید سبکش رو نشناسید و چیزی از محتواش
بفهمید. ما وقتی ترجمه میکنیم به دلیل
اینکه ما هیچ تصوری از این نداریم که شکل
نوشتار فلسفی
اندیشه فلسفی همون شکل بیانشه شکل بیان از
خود اون اندیشه جدا نیست
و اگر شما سبک نوشتار یک فیلسوف روو
نشناسید و ندونید و فقط فکر کنید که
محتواش رو ترجمه میکنید در حقیقت شما
اصلاً نفهمیدید و چیزی روهم منتقل نکردید
کسانی که در ایران ترجمه کردن آثار فلسفی
رو از فروی تا الان تصوری از اهمیت فرم
بیانی فرم اندیشیدن فلسفی نداشتن و در
نتیجه اونچه که ترجمه کردن مثل مترجمههای
مسلمان در قرن اول هجری
اون رو از سبک خودش یعنی محتوا رو از سبک
خودش جدا کردن و در نتیجه کاملاً
چیزی رو فهمیدن که متفاوت هست با اون اثر
و چیزی رو فهموندن دیگران رو به گمانی
انداختن که او را اونها رو از فهم دور
کنه افلاطون تمام نوشتههاش مکالمهست یعنی
دیالوگه یعنی نمایشنامهست یعنی افلاطون رو
به عنوان یک نمایشنامه نویس و شاعر
میشناسم یک فیلسوفی که
فلسفه ورزشیش در به شکل شعر و به شکل تو
نمایشنامهست. خب نمایشنامه یعنی چی؟ یعنی
کهه ثابرات وقتی حرف میزنه تنها نیست. با
دیگران حرف میزنه. جاییست که داره حرف
میزنه. در یک فضاییست که داره حرف
میزنه.
زمان میگذره. روز خاصی هست
کار خاصی میکنه. کسی میاد کسی میره. در
متن این گفتگوها جریان زنده اون شهر رو ما
میبینیم و اون جریان زندگی یعنی اون پس
زمینهای که این گفتگوها
بر اون داره جریان داره نقشش برای فهمیدن
اون گفتگوها کمتر از خود گفتگوها نیست ولی
وقتی مترجما ترجمه کردن اونها اصلاً درک
از نمایشنامه نداشتن ما نمایشنامه نداشتیم
و نداریم در نتیجه همه رو به به صورت
مقاله و نوشته یه نفر فرض کردن و آثار
افلاطون رو به صورت رسالههای فلسفی به
شکل کتابهای قصه معمولی درآوردن. یعنی چی؟
یعنی ما از ابتدا
چون که ناتوان از فهم اهمیت سبک نوشتار
فلسفی بودیم در حقیقت راهی به فهم فلسفه
یونان پیدا نکردیم. این همین طوری ادامه
پیدا کرد تا الان.
مترجمات درباره سبک اون نوشته در متن اصلی
کمتر کمک میکنن به مخاطب و فرض میگیرن
که فهم اون اثر نیازی به این اطلاعات
نداره. نیچه
کسیست که
اندیشی طرز اندیشیدن او
هیچ شباهتی به پیشینیانش نداره. به همین
دلیل چون نیشه در آکادمی هم نبود و فلسفه
کار به اصطلاح رشته اصلیش فیئولوژی و
زبانشناسی تاریخی بود یه آدمی بود از
بیرون
آدم بیرونی تلقی میشد حتی در زمانه خودش
خیلیها او رو فیلسوف تلقی نمیکردن و او
رو به عنوان فیلسوف جدی نمیگرفتن این نوع
نگاه تا زمانی که نازیها سقوط کردن در
آلمان
ادامه پیدا کرد و یک
آثار او به دلیل اینکه به زبانی بود که از
اون زبان فنی و اصطلاحی معمول فلسفه دور
بود و برای همه قابل فهم به نظر میرسید
در نتیجه قربانی انواع و اقسام سوء فهمها
و سواستفاده شد نازیها مخصوصاً شخص هیتلر
به شدت به آثار نیچه علاقه داشت و از او
تا نهایت ممکن سو استفاده
و تبلیغاتی کرد و نیشه رو تبدیل کرد به
فیلسوف رسمی حزب نازی که سربازان آلمانی
وقتی در سنگر
میخواستن انرژی بگیرن و بر ترس و تنهایی و
شکست خودشون غلبه کنن نیچه میخوندن چون
نیچه از ابرمرد از انس قدرت انسان از
اراده انسان از
انسانی که
تواناییش در هر چیزی بیش از دیگرانه ستایش
میکنه و این به این معنا فهمیده شد که
نیچه فیلسوف قدرت و فیلسوف خودکامگیست
فیلسوف در حقیقت
قدرت پرستیست و توجیه برنده اقتدار
این سواستفاده موجب شد که تا زمانی که
هیتلر و حزب نازی به گورستان تاریخ سپرده
نشدن نیچه به شهرت بسیاری در تمام دنیا
رسید و به بدترین وجه ممکن فهمیده شد یعنی
میگه مولوی میگه دشمن طاووس آمد فر او ای
وسا شهر را بکشته فر او درست همون همون قو
همون چیزی که نقطه قوت نیچه بود و اون
نوعآوری سبکی بود همون مایع نفهمیدن و
بدفهمیدنش شد
نیشه رو به چیزی شناختن که هرگز نبود از
جمله او رو ضد اخلاق ضد خدا ضد ارزشهای
انسانی ضد جامعه و کسی دونستن که خودش رو
خدا میدونه. مرگ خدا رو اعلام کرده و از
حالا به بعد خودش رو
در جایگاهی میدونه که حق داره هر کاری
بکنه. در نتیجه نوشتههای نیچه فقط به درد
خراب کردن میخورد. به درد ساختن
نمیخورد. فقط به این درد این میخورد که
شما باهاش اون چیزی رو که مزاحم میبینی
در اطرافت از بین ببری. بگی نیچه گفته.
نیچه اونوقت میشد نقل قل از نیچه میشد
شبیه
ذکر آیه و حدیث که
خودش به خودی خود ولو اینکه هیچ معنایی
نده میتونست نظر شما رو اثبات بکنه
متن چیه به دلیل اینکه
سبکش سبک گزیده نویسی هست یعنی گزینگویی
نویسی آفریستیک هست و جملا لات میتونه از
متن جدا بشه و
گرچه معنا رو از دست میده ولی یک جذابیت
به اصطلاح عاطفی پیدا میکنه یعنی جملات از
نظر بلاغی زیبا ولو اینکه معنا ندن در
نتیجه کسانی که میچه رو میخوندن کسانی
بودن که
بسیار سرسریخان بودن به قول نیشه و از
آثار او فقط چند جملهای رو که در اون
لحظه پسندیده بودن و برای خودنمایی و به
اصطلاح تحت تأثیر قرار دادن دیگران به درد
میخورد انتخاب میکردن و هیچ پروایی
فهمشو نداشتن. این نقل قولپذیری متنهای
نیچه یکی از عوامل مهمی بود که اندیشههای
او رو در اذهان عمومی به شکل تحقیف شدهای
درآورد.
خب پس یک
ایدئولوژی خطرناک وحشت به اصطلاح
سنگدل و شروری رو پیوند دادن به فلسفه
میشه و ف از فلسفه میشه استفاده کردن برای
مشروعیت بخشیدن به او و رو در حقیقت با
نازیسم چنان پیوند زدن که اگر کسانی مثل
هایدگر و یاسپرس نبودن دیگه کسی سراغ نیچه
نمیرفت نیچه مثل یه شاعر
درباری شاعر متعهد فراموش بشه و از طرف
دیگه کسانی که حتی با این انگیزه
ایدئولوژیک به سراغ نیچه نمیرفتن چون که
نیچه یک
طرز بیان شاعرانهای داشت از او برای
به اصطلاح زر و زیرت و دکور اونچه که
خودشون میگفتن استفاده کردن یعنی نقش
کلمات نیشه یه نقش دکوری شد و در نتیجه
خیلی به قول حالا گاهی شوخی میکنن
ایرانیا میگن مثل حرفای دکتر شریعتی شد
همه اینها باعث میشه که خوندن نیچه حتی
برای اولین بار باورت
داشته باشه که با احتیاط بسیار تمام همراه
باشه یعنی بدونیم که داریم متنی میخونیم
که قربانی سوء فهمی در حد تیم ملیه یعنی
نه فقط در یه کشور که در همه جا نه فقط در
زمان خودش که تا امروز پس باید مراقب
باشیم که بفهمیم چطور نیچه بد فهمیده شده
تا از راههای باطل نریم
نیچه رو
اگر بخوایم خوب بفهمیم باید درک درستی از
فلسفه داشته باشیم این درکی که ما در زبان
فارسی داریم از فلسفه
به ما اجازه فهم هیچ هیچ اثر فلسفی رو در
غرب نمیده. اینکه ما در الان فکر میکنیم
که فلسفه تلقی عمومی اینه دیگه. فلسفه یک
به مسائلی میپردازه که این مسائل جدایی
از مسائل علمی هستند و جدایی از مسائل
دینی هستن و در
به اصطلاح عرض اونها و رقیب اونها هستن
و در جستجوی حقیقتن و کاملاً تابع منطق و
برهان و استدلالن و کسی که فلسفی
میاندیشه یعنی حتماً کسیست که عقلانی
میاندیشه به مفهومی که خود میفهمیم و
مرز خیلی مشخصی وجود داره بین فلسفه و علم
و ادبیات و هنر و دین و اخلاق و اساطیر
این تصور کاملاً بیگانه است با اونچه که
در غرب از یونان تا امروز فهمیده میشه از
فلسفه فهمیده میشه از دانش فهمیده میشه از
ادبیات فهمیده میشه از آفرینش
زبانی و آفرینش هنری در جهان غربی
اونچه که
جهان ج انسان جهان خودش میدونه اون
چیزیست که او درک کرده یا به عبارت دیگه
خلق کرده یعنی انسان غربی جهان خودشو خلق
میکنه یعنی وقتی یک یونانی میگه من
یونانیا به خاطر این نیست که در خاک یونان
به دنیا اومده مثل ما که میگیم ایرانی
هستیم یعنی در خاک ایران به دنیا اومدیم
اون که میگه من یونانیام به خاطر این
خودشو یونانی میدونید که به ایده یونان
به ایده دولتشهر یونانی به ایده قانون که
ساخته ذهن یونانیست به اون
خودش رو تعریف میکنه. هویت خودش رو با
ایدهها میدونه. چون با ایدهها میدونه
در نتیجه
اون چیزی رو شناختنی میدونه که خودش خلق
کرده.
برای او شناختن یعنی خلق کردن. نه کشف
چیزی که از پیش تعیین شده. برای او جهان
او جهانیست که سراسر نیازمند اندیشیدن و
بازاندیشیدنه چون چیزی جز اندیش
اندیشههای او نیست
و این اندیشهها همه اندیشههای گفتگوییین
یعنی اندیشه فلسفی و و اساساً زندگی غربی
زندگیست که با گفتگو در گفتگو شکل میگیره
حقیقت واقعیت خوبی بدی زشتی زیبایی به هیچ
وجه پیشاپیش تعیین شده نیست بلکه اون
چیزیست که در جریان گفتگو آدمها بهش
میرسن و همواره دربارش گفتگو میکنن. همه
چیز وابسته است به گفتگو. فلسفه در غرب یک
فعالیت
اجتماعی
و یک فعالیت زبانی و یک فعالیت
کاملاً دیالکتیکی و گفتگوییست.
و چون به مسائل بنیادی انسان میپردازه،
تمام جهان او به دست یک جامعه و با و در
جریان گفتگو میشونه شکل بکنه. به خاطر
همینه که یونانیها به روی هرگونه
اندیشهای در دوران خودشون گشوده بودن.
هیچ شرم و پرهیزی از اینکه سفر کنن، از
اینکه کنجکاوی کنن، از اینکه ایدهها و
اندیشههای دیگران رو بشناسن و وام بگیرن
نداشتن. و این رو
در حقیقت هنر خودشون میدونستن این به
اصطلاح تلاشه برای
فهم آنچه دیگران بیگانگان دیگران فهمیدن و
در فهمیدن
اون ایدههای دیگران و اندیشههای دیگران
رو به کار میبردن. این اون چیزیست که
یونانیان رو متمایز میکنه از دیگران به
ویژه از ما ایرانیها. ما ایرانیها فکر
میکنیم که اونچه که ما میفهمیم خیلی با
ارزشه و اگر
فکر کنیم که یه کسی از ما تأثیر پذیرفته
ما خیلی دیگه قغبمون پر باد میشه و به همه
دنیا مینازیم که بله ایران بر فلانی
تأثیر گذاشته ایران در تمدن فلان تأثیر
گذاشته ایران بر ادبیات فلانجا تأثیر
گذاشته در حالی که تأثیر گذاشتن به هیچ
وجه هنر نیست چون من که در این میان نقشی
ندارم که اوست که کار اصلی رو انجام میده
و هنر اصلی رو داره. یعنی او اون کسی که
تأثیر میپذیره. اون کسی که در حقیقت
گشوده است به روی جهان بیرون. اون کسی که
از اندیشههای دیگر به عنوان خشت و سنگ
ساختن عمارت خودش استفاده میکنه اوست که
خلاق. بنابراین تأثیرپذیری یک عمل خلاقانه
است. حالا تأثیر گذاشتن نه. وقتی که شما
یه کتابی میخونید اون معنایی که ازش درک
میشه محصول خوانندهست نه نویسنده نویسنده
وجود نداره دیگه اون اون اونچه که وجود
داره یه سری اشکال و صداست چیز خاصی نیست
که این شما هستید که باید توانایی فهمیدن
روش فهمیدن رو ابداع کنید خلق کنید
بیازمایید تا بتونید بفهمیدش
ما اگر با این نگاه این آثار وقتی که
ترجمه کردیم فکر کردیم اینا متا خودبه
خودخود معنی میدن یعنی صرف اینکه بدونیم
که اینا رو نیشه گفته و ما از آلمانی به
فارسی برگردوندیم پس معناهم باهاش اومده
یعنی مثل یه
اینا بار زالسنگ بودن که توی قطار گذاشتن
و از آلمان به ایران آوردن فقط کافیه ما
زغال سنگها رو از قطار پیاده کنیم و داشته
باشیم همون چیزی رو داشته باشیم که نیچه
چه داشت و مخاطبان نیشه در حالی که ما
باید برای فهمیدن
هنر فهمیدن مهارت فهمیدن اصول فهمیدن
شیوههای فهمیدن رو یاد بگیریم و مدام در
به اصطلاح پرورش اونها در پالایش اونها
بکوشیم تا بتونیم حتی متنهایی رو که
خودمون تولید میکنیم بفهمیم.
اگر ما فکر میکنیم که فردوسی رو میفهمیم
بدون اینکه
شیوه خاص فهمیدن چنین متن رو مثل شاهن رو
پیدا بکنیم و بیافرینیم یعنی توهم داریم
ما نسبت به ادبیات خودمون و فرهنگ خودمون
سرشار از تو همون قدر که در مورد غرب
ما یک حجاب ضخیمی بین ما هست در مورد مزه
ما و تاریخمونم همین طوره وقتی که فردوسی
ی رو میخونیم فکر میکنیم که این کلماتی
که فردوسی گفته به همون معناییست که ما
امروزه میفهمیم میگیم که فردوسی خردگراست
یعنی چی؟ یعنی چون که گفته به نام خداوند
جان و خرد فکر میکنیم این خرد فردوسی
همون خردیست که ما امروزه برای ما خیلی
مهمه و به معنای امروزیش پس این رو ما در
این خطا رو در مواجهه با متنهای خارجی هم
میکنیم یعنی وقتی نیچه میگه دین ما فکر
میکنیم که دینی که نیچه میگه به همین
معناییست که ما میگیم دیگه یا میگه اخلاق
به همین معناییست که ما میگیم دیگه اگر
میگه خدا مرده منظور همین اللهیست که ما
اگر مسلمون باشیم نماز میخونیم و اگر
مسلمون نباشیم و ضد اسلام باشیم خیلی
متنفریم ازش. در حالی که هیچ چیزی هیچ
چیزی
در نوشته نیشه نباید تصور بشه که به اونچه
که ما در ذهنمون آشناست ربط پیدا کنیم.
شما وقتی که یک ترجمه رو میخونید باید
بدانید که به یک سرزمین ناشناخته وارد
شدید. همون طوری که وقتی تاریخو میخونید
اگر به اصطلاح
اون جهان رو بیگانه نبینید در حقیقت
خودتون رو دیدید حرفهای خودتونو زدید
فکرای خودتونو کردید و کاملاً پشت درهای
جهان دیگری
بیچاره و ناکام موندید ولی فکر کردید که
نه خیلی
شما الان مثلاً چون اون زبان میدونید و
مثلاً استاد فلسفه هستید الان میشه به شما
گفت مثلاً ویتکنشینی
یا کانتی یا از اینور ادا افادههایی که
در فارسی بین ما رایجه.
خب پس وقتی ما ترجمه میکنیم باید بدونیم
که وقتی که نیچه میگه خدا مرده است وقتی
نیچه علیه اخلاق حرف میزنه وقتی نیچه
میگه فرهنگ وقتی نیچه میگه انسان وقتی
میچه میگه آزادی وقتی میچه میگه شادی وقتی
که میچه میگه رقص اینا هیچ ربطی به اونچه
که ما از این کلمات میفهمیم نداره چگونه
باید ما بفهمیم که اینها به چه معنایی به
کار میرفتن باید بتونیم
آونچه رو که در این متن هست به متنهای
دیگه ربط بدیم. هیچ متنی به تنهایی معنی
نداره. هیچ کلمهای به تنهایی معنی نداره.
معنا در جریان ارتباط یعنی کامیکیشن و به
صورت ربطی یعنی ریلیشنال فقط ممکنه یعنی
هر کلمهی
معناش وابسته است به
جملهی که در او قرار میگیره اون جمله
معناش وابسته به اون پاراگرافیست که درش
قرار میگیره اون پاراگراف معناش وابسته به
فصله و کتابه و اون کتاب فهمش وابسته به
زنجیره و شبکه نامحدودی از متونیست که در
اون زبان پدید آمده. پس وقتی که نیچه حرف
میزنه
شما باید بدونید که این یک بخش کوچکیست از
یک شبکه زبانی بسیار گسترده که هرچقدر شما
بیشتر کشفش بکنید این متنو بهتر فهمید.
زمانی شما متن نیچه رو بهتر میفهمی که
آثار بیشتری از نیچه خونده باشید که
شهرهای بیشتری از نیچه خونده باشید که
آثار بیشتری از تاریخ فلسفه خونده باشید
که درباره مفاهیمی که نیچه سخن گفته
دیدگاههای دیگری رو در زمانه او بعد او و
قبل او خونده باشید هر چقدر این دنیای
اینرتکسچوال رو گسترده تر کنید دنیای میان
متنو به گسترده کنید اون اون متنرو بهتره
درک میکنه. پس وقتی که نیچه میگه اخلاق
اگر بفهمیم که این اخلاقی که نیچه میگه در
حقیقت به کدوم اخلاق
برمیگرده کدوم اخلاق رو در نظر داره به
کدوم جهان نوشتاری زبانی و فکری
مربوط هست؟ چون فیلسوف فلسفهورزی و
اندیشیدن همونطور که گفتم گفتگوییست.
یعنی گفتگو با مخالف. بنابراین همواره
اندیشیدن فیلسوف اندیشیدن به رغم
اندیشههای پیشینه. چون از خودش چه از
دیگران. پس ما تا ندونیم با چه کسی حرف
میزده نمیتونه حرف رو بفهمیم. ما اگر
ندونیم که این سخنان در جریان دیالوگ با
چه سخنان دیگری با چه اندیشههای دیگری
پدید آمدن مثل این میمونه که شما یه فیلم
ببینید که درش ۵۰ نفر حرف میزنن ولی فقط
صدای یه نفرشونو بشنوید صدای اون یه نفرم
حرفای اون یه نفرم هیچ معنایی نمیده پس
باید بدونید که نیچه با چه کسانی خودش رو
هم سخن میدیده بر چه کسانی شوریده بر چه
اندیشههای شوریده به رغم چه کسانی
میاندیشیده؟ اونوقت اگر در متن نیچه
دیدید که نیچه کسی رو نقد میکنه به این
معنا نیست که اون کسی که نقد کرده بی
اهمیته. به عکس مهمترین کسی که در اون
متن وجود داره اون کسانیست که نیچه در پی
به اصطلاح
رویارویی و به مصاف رفتن اونهاست. اونی که
شما باش
پنجه در میافکنی باید یک پهلوان باشه
یعنی مهم باشه اگر شما در عالم اندیشه بری
سراغ ضعیفترین اندیشهها بیرفتترین
اندیشهها خب کار برای هنر بزرگی نکردی
ولی کسانی که فیلسوفان بزرگ به سراغ
مهمترین فلسفهها و ایش ایدهها و به
اصطلاح بزرگترین فیلسوفان میرن که تا جای
ممکن بتونن خودشون رو با تقابل در تقابل
قرار دادن با اونها از نظر فلسفی متمایز
کنن. هر چقدر که من با یک آدم قوی
در بیفتم و با اصرار بخوام به
اصطلاح
برخورد دیالکتیکی با او ادامه بدم از او
جداتر شدم. یعنی من هر چقدر که با او بحث
کنم من بیشتر خودم میشم بیشتر فاصله
میگیرم و فلسفه ورزی همونیست که کانت در
رساله روشنگریش میگه که
خروج آدمی از نابالغی به تقصیر خویشتن این
یعنی چی؟ یعنی که شما از کسی تقلید نخ
زمین دیگران خانه نکنید و نیچه کسیست که
تمام عمرش
کوششیده که
در اونچه که براش مهمه خودش بیاندیشه ولو
اینکه این اندیشه او به قول خودش نابه
هنگامه یعنی زمانه او برنمی زمانه او حتی
توان فهمشم نداره
خب من خیلی حرف زدم
آقای بابک چقدر دیگه وقت داریم
بابک جان نمیشنوم صدای شما رو
سلام مهت جان سلام همه دوستان
سلام جان چطورپز
آها
قربون شما
شما به داد ما رسیدی ما رو از این حالت
تعلیق و انتظار درآوردیم حال شما خوبه
قرگان شما مرسی متشکرم
وقت دیگه با شماست دیگه نمیدونم یک بیش
از یک ساعته که
خب دوستان اگر نکتهای دارن نمیخوام
دوستانو خسته کنم وگرنه تا قیامت میشه از
این حرفا زد اگر دوستان نکتهای دارن
بفرمان اگر هستن جلسه رو به پایان ببریم
اگر هنوز حوصله شنیدن
بیشتر دارن من میتونم یکی دو تا نکته
دیگههم بگم
باشه و این دوستان اگه دوست داشتن میتونن
بیان بالا ما که مشتاقیم بشنویم مهتی جان
اگر که دو سه نکته هم هست که خیلی خوبه
چشم
آقای خرجیز سلام جان خیلی ممنون که ما خال
کردید
مبش
آقای یه مسئله مهمی که یعنی یکی از شارهان
مهم نیچه
که هم عصر ما هم هست آقای اربین یالوم
هستش که به هر حال شناخت
فلسفی
خوبی دارن و همچنین روانشناس برجستهای هم
هستن ولی خب توی
رمان نویسی و قصه گویی هم تهی دارن به هر
نیتیگریس یکی از آثار مهمش هستن
و همچنین
تحملی هم دارن بر
آرا و نظرات دیگر فیلسوفان
مثر و غیر مؤثر به هر حال قرن بیستمی و
همون چیزی که تحت عنوان
پسر رونسان سانسی گفته میشود چقدر ارین
یالوم رو میشه
در راستای همین صحبتهایی که شما کردید اون
چیزی که شما میخواید
اون هوشیاری که قصد دارید مخاطب خودتونو
آگاه میکنید
ارین یالون به هر حال در بعضی از کاراش
تو قصه گوییاش به نیچه خیلی استناد میکنه
کنه و اونو اونو باید چقدر جدی گرفت چقدر
باید به اون استناد کرد و چقدر مطابقت
مطابقت درستی هست
ببینید
نیچه
اگر بخواهیم نیچه رو به عنوان فیلسوف
بفهمیم باید به شکل فلسفی و با روش فلسفی
او رو مطالعه کنیم و بفهمیم
کسانی یالوم
کسانی هستن که در حقیقت نیچه و فلسفه به
طور کلی یکی از مهمترین ویژگیهاش اینه
که خاصیت درمانی داره. یعنی
فلسفه ورزی یک
شیوهای از درمان انواع و اقسام
مشکلات روحیست و در حقیقت کمک میکنه به
اینکه آدمها بر ترسشون بر اضطرابشون بر
خشمشون بر دیگر ستیزی و دیگر گریزیشون بر
میلشون به ویرانگری فائق بیان و از سرات
تو این طرف
یک جنبه مهم فلسفه اینه که
بهوت روح میپردازه. ابن سینا کتابشو در
فلسفه اسمشو گذاشت شفا و و کتابش در طبو
گذاشت قانون یعنی اصطلاح فلسفی به کار
بود. یه رابطه خیلی نزدیکی بین فلسفه و
پزشکی وجود داره تا امروز. بنابراین از
فلسفه همه فلسفههای بزرگ شما میتونید
استفاده
روان درمانگری بکنید و این نوع استفاده
گرچه مشروع و کارساز هست ولی متفاوت هست
از برخورد فلسفی و
به اصطلاح درک فلسفی از اونها و کسایی که
رفتن سراغ چنین استفادهای میکنن یعنی
استفاده رواندرمانی میکنن کسانی که
رواندرمانن نه فیلسوف
و برای اونها
متون
نیچه و جهان نیچه ابدا به صورت فلسفی مطرح
نیست. پرسشهایی که دارن چیز دیگریست و به
کاربرد و تأثیرگذاری
اون اندیشهها فکر میکنن نه به فهم
اونها.
در نتیجه کسانی هستن که سعی میکنن
اندیشههای فیلسوفان بزرگ رو
به شکل سادهای بفهمن که بشه به شکل
سادهای به کار برد و به همین دلیل نقش
مهمی در پاپلایز کردن یا عمومی کردن
اندیشهها دارن یعنی میتونه اثر کانتو
بخونه یه درک سادهای ازش پیدا بکنه و به
صورت سادهای بیان بکنه و در نتیجه کسانی
رو با کانت آشنا بکنه که هیچ
بهره و
پیشینه فلسفی ندارن که خیلی هم کار خوبیه
ولی در قلمرو فلسفی اونها
نیستن حضور ندارن یعنی به ما کمک نمیکنن
که
این متنها رو به شکل فلسفی بفهمیم برای
اینکه ما به شکل فلسفی بفهمیم متها رو
باید از
ادبیات
لازم که در اون زمینه نوشته شده مثل شهرها
مثل تاریخ فلسفهها مثل نظریات مختلف
استفاده بکنیم و حالا فراموش کردم ادامه
بدم این اصطلاح اتوب اصطلاح بیوگرافی
فلسفی دقیقاً معنیش این هست که شما برای
فهمیدن اندیشههای یک فیلسوف نمیتوانید
از آگاهی به زندگی او بینیاز باشید.
یعنی تا قبل از
قرن نوزدهم به ویژه تصور میشد که آموزش
فلسفی یا فهم فلسفی فقط کافیست که
برپایه متون فلسفی باشه مال چیز هایدگر یه
درس داره راجع به ارسطو جلسه اولش میگه که
ارسطو اونچه که درش مهمه اندیشههاشه
زندگیش مهم نیست زندگیش این بود که به
دنیا آمد فلسفه ورزید و مرد که کاملاً
حرفیست که بعداً خودش
میفهمه که نادرسته. فیلسوف به دلیل اینکه
اندیشیدن او با دیگر اندیشهها فرق داره.
او نمیاندیشه برای اینکه اندیشههاش در
خدمت چیزی قرار بگیرن. بلکه او میاندیشه
برای این چیز زندگی کنیم و او زندگی خودش
رو میاندیشه و اون اندیشهها مهمترین
نمود و مهمترین نتیجهشون خود فیلسوفه نه
آثارش. آثار اون فیلسوف ایدههایی رو در
بردارن که اون انسان فیلسوف رو خلق کرده.
یعنی انسان فیلسوف با ایدهپردازی با
اندیشهورزی خودی رو که باید باشه ابداع
میکنه.
فیلسوف تفاوتش با دیگران اینه که اونچه
هست
و اونچه که باید باشه رو با ابداع
به دست میاره نه با
به شکل
از پیش تعیین شده و بدون به اصطلاح نقشی
که او داشته باشه به همین دلیله که او
انسانیست که در کمال انسانیت ممکن قرار
داره چون اون انسانیت انسانیست ابداع
خودش. مهمترین چیزی که او میتونه انسان
فیلسوف میتونه ابداع کنه خودشه و به همین
دلیل مهمترین چیزی که میتونه بفهمه
خودشه. انسان تنها چیزی رو میتونه بفهمه
که خودش آفریده و اگر خودش رو بیافرینه
بنابراین خودشو میتونه بفهمه
و این غایته. هیچ چیزی بالاتر از ب برای
فیلسوف هیچ چیزی بالاتر از فهم خودش نه
ممکنه مطلوب و او از راه تلاش برای ابداع
خودش و فهم خودش
توانایی پیدا میکنه که به چیزی به نام
انسانیت
به چیزی به نام زمان به چیزی به نام
هستی به چیزی به نام آزادی که اذان بیماری
از آدمها هست در گذشته و اکنون آینده فکر
بکنه. اندیشههای او وقتی به خودش فکر
میکنه، اندیشههای او جهانین. اندیشههای
او اندیشیدن به انسانن. چون او خودش یک
به اصطلاح عضو جامعه انسانیست.
تلاشی که میکنه برای تا جای ممکن فهم
خودش چنان که هست از اینکه بخواد خودش رو
توجیه بکنه عوای خودش رو نبینه خطاهای
خودش رو به اصطلاح نشناسه مطلقا چنین کسی
نیست چون هیچ نفی نداره فیلسوف با انکار
اشتباهات خودش چیزی به دست نمیاره با به
اصطلاح تفاخر به عقاعد خودش اصلاً هیچی به
دست نمیاره
عقاعد او و افکار او فقط به درد شناخت
خودش میخوره و شناخت خودش یعنی شناخت
محدودیتها، شناخت ضعفها، شناخت اینکه
انسان میراست، انسان خدا نیست و انسان
درست چون که ناقصه به قول میشه میگه
بیماره انسان سراسر بیماره اما درست شناخت
این بیماری و به رسمیت شناختن این
بیماریست که میتونه از این بیماری یک قوت
نخوت بسازه. خود نیشه خب دچار بیماریهای
گوناگون بود از جمله سردردهای خیلی شدید.
این سردردهای شدید به او اجازه نمیداد که
مثل بقیه فیلسوفان بشینه و ساعتها بخونه
و بنویسه. در نتیجه نیچه برخلاف اغلب
فیلسوفان بسیار کم کتاب خونده. بسیار کم
از تاریخ فلسفه آگاهه و بسیار کم
میتونسته حوصله داشته که متنهای تخصصی
رو
به اصطلاح بخونه و برا فهمش تلاش بکنه در
دانشگاه هم که فلسفه نخونده فیلیولوژی
خونده و از اون طرف تواناییم نداشته که
تمرکز کنه و مدت درازی به نوشتن بپردازه و
آثاری رو خلق بکنه که مثل آثار فیلسوفان
یک به اصطلاح حجم حجم و هیبت و ساختار
بسیار جدی و محکمی دارن. این بیماری
موجب نشد که او از
به دست آوردن یک تشخص به دست آوردن یک
تمایز و خلق چیزی که زاده این بیماریست
زاده این ضعفه ولی چون مال اوست او رو از
دیگران متمایز میکنه و به او ارزش
میبخشه جلوگیری کنه یعنی چون که سرش
بسیار درد میکرده و جز لحظه های کوتاهی
نمیتونست بنویسه یک سبک نوشتاری رو به
نام گزینگوی نوسی خلق کرد آفاریزم
و این آفاریسم شد شکل اندیشیدن اون یعنی
نیچه با این کلمات اثار به اصطلاح بخشهایی
از فکر او یا چیزایی نیستن که تصمیم گرفته
باشه به این شکل بگه او به شکل کلمات قصار
میاندیشه چون پاره پاره قطعه قطعه
آشفته، شیدا، پرشور، رقصان در حرکت فکر
میکنه. تمام نوشته او و تمام زبان او
کاملاً بازتاب از جهان پرق.
شما وقتی نوشتههای کانتو میخونید اصلا
خود کانت از استاره
عمارت بر روی زمین استفاده میکنه. میگه
ما باید اول مطمئن بشیم که
درباره مقدمات توهم نداریم بعد مقدماتمون
رو که بنا کردیم اونوقت متوجه میشیم که به
یک زمین سفتی رسیدیم که میتونیم بنای
خودمون رو روی اون بسازیم بنابراین کانت
در جستجوی یک جای محکمه چون یک عمارت
بسیار بزرگ میخواد بسازه یعنی سیستم نیچه
چون اساساً قادر نیست اون شکلی فکر بکنه
بنابراین به طور طبیعی ضد سیستم فکر
میکنه چون ضد سیستم فکر میکنه کنه باید
ضد سیستمی بنویسه و این ضد سیستمی نوشتن
او رو در یک جایگاه کاملاً متمازی از باقی
فیلسوفان قرار میده و به فلسفه او هویتی
میده کاملاً
شاخص پس همون بیماری رو اگر شما انکار
میکردی نادیده میگرفتی به
امکانها و به اصطلاح
زمینههای
نهفته
موجود در او برای خلق کردن پی نمیبردی
اون بیماری در حقیق موجب شکست شما بود ولی
چون که نیچه باور داره که انسان یعنی
بیماری بنابراین انسان
تمام اونچه که به دست میاره از همون
جاییست که از دست میده ما هر لحظه که
زندگیم یعنی چی؟ یعنی یک لحظهای رو از
دست میدیم، یک لحظهای رو به دست میاریم.
یعنی هم هرچقدر هر ثانیهای که بیشتر
زندگی بکنیم به مرگ نزدیکتر میشه. پس به
نزدیک شدن به مرگ درست نشانه زندگی ماست و
کسی که به مرگ نزدیک نشه یعنی دیگه قلبش
از حرکت ایستاده از هر ضعفی در هر ضعفی در
اون نیچه میگه
ا تو یعنی چی؟ یعنی از تا جای ممکن انسانی
دیدن انسان یعنی چی؟ با تمام نقصها با
تمام ظرفها با این وجودی که با ان موجودی
که وقتی که به دنیا میاد
داغ گناه ازلی و به اصطلاح معصیت آدم و
حوا در بهشت بر پیشانی او کوبیده شده یعنی
انسانی که به محض تولد گناهکاره به محض
تولد
دچار شریست که برای رهایی از او باید
تمام زندگی رو در جستجوی رستکاری باشه
برای انسانی که محکوم به رنجه برای انسانی
که محکوم به تواهیست همین انسان اگر همین
واقعیت یعنی بنیاد شر خودش رو به رسمیت
بشناسه میتونه اونوقت
به سمت خیر بره و
زیبایی رو خلق بکنه خوبی رو خلق بکنه
تصویری از جهان بیرون خودش که صادقانه است
و بدون هیچ
دغلبازی و فریبکاری ساخته شده اینها رو
تجربه بکنه
کسی میتونه زیبایی رو بیافرینه که خودش
رو در زشتی مطلق تجربه کرده باشه
داستایوسکی چرا انقدر مهمه داستایوسکی
یکی از حیرت انگیزترین آدمهاییست که تا
عمق
ناشناختهترین
تاریخیهای وجود انسان میره و از رفتن ترس
نداره و چون
به اصطلاح رنجآورترین زخمهای انسانی رو
تجربه کرده و میتونه تصور کنه میتونه به
ما
انسان رو بشناسونه اونچه که داستیوسکی از
انسان به ما میگه هرگز برای دیگران شناخته
نیست او چون رنجی رو کشیده که دیگران
نکشیدن میتونه
از اون رنج برای شناختن
به اصطلاح وجوه تاریک انسان استفاده بکنه.
پس مهم اینه که شما بدونید که انسان
موجودست میرا اما تمام ویژگیش تمام ارزشش
به میرا بودنشه اگر انسان جاودانه بود
یعنی هیچ اگر انسان در ورای زمان و مکان
میاندیشید اساساً نمیتونست خودشو
بشناسه. خدا موجودیست که تمام جهانو خلق
میکنه ولی آگاهی به خودش نداره. چرا؟
بهخاطر اینکه آگاهی او مرز نداره که
آگاهیش مطلقه. آگاهی به خود آگاهیست که
باید محدود باشه. یعنی باید من باید بتونم
از خودم فاصله بگیرم که خودمو بشناسم. خدا
که نمیتونه از خودش فاصله بگیره. پس ابدی
بودن و جاودانی بودن چیزی رو از اون موجود
میگیره که این موجود میرای
بدبخت
محکوم به زوال در روی زمین دارای اون هست.
بله خیلی ممنون همین جان هستی؟
بله بله هستن
بسیار خب دوستان اگر نکتهای هست و
سوالی یا ملاحظهای هست تشریف بیارید تا
در ادامه در خدمتتون باشیم.
خب امروز گویا همه اومدن بشنون چان شما
اون چند نکتهای که مدنظرتون بودو گفتین
میگه یعنی یا دارن میشنون یا اینکه همه
سر به صحرا گذاشتن و جام میدرن از حرفای
من
آقا ای حمید خانم
من میخوام یک تکیه یکی از
خب میتونید میدونید که یکی از دو نفر
اعاده حیثیت کردن از نیچه هم در مقام
فیلسوف و هم در مقام در برابر
تهمت
نازی بودن در حقیقت
آقای خرجی تشریف دارید
ببخشید من داشتم برا خودم حرف میزدم یادم
یادم رفته باز
آقای خرجید یه جا گفتید که یاسپرسو
اگه نکن
هایدگر بودن که
سال کمک کردن تا نیچه
من همه اینا رو توضیح دادم ولی میکروفونم
بسته بود
در حقیقت یاسپرس
و
هایدگر
دو فیلسوف خب که هم نیشه رو خوب میشناختن
و هم خودشون فیلسوفان
بسیار مهمی بودن و کسانی بودن که
با فهم متفاوت
فلسفههای پیشین یعنی با فهم متفاوت تاریخ
فلسفه توانستن
در حقیقت نقطه عطفهای بسیار مهمی رو در
به اصطلاح زمینه فلسفه ایجاد بکنن مثلاً
تفسیرهایی که هایدگر داشت از فیلسوفان
پیشین کاملاً بر سراسر
تحقیقات فلسفی و
اندیشههای فلسفی تأثیر گذاشت مخصوصاً که
مثلاً
اون ترمی که اتفاقاً اولین ترمی بود که
هان آرنت در کلاسش شرکت میکرد درباره
رتوریک ارسطو بود و چنان تفسیر کرد ارسطو
رو که هرگز کسی تا اون موقع
نمیتونست تصور کنه کنه که این ارسطوئه به
قول آرنت
ارسطوی که کاملاً
به شکل مرده و در تابو خوابیده به دانشجو
تحویل میدادن ناگهان هایدگر با یک تفسیر
جدید به او جان داد و در و انگار که ما در
برابر خود ارسطو قرار داریم و داریم از
زبان خود او
به اندیشههای او پیبریم
یاسپرس هم چنین بود آقا یاسپرت هم فیلسوف
تاریخه هم فیلسوف تمدنه و هم خودش یک نوع
تاریخ فلسفه خاصی نوشت که خب البته
نتونست پروژهشو به پایان برسونه بنابراین
فهمی که او داشت از نیچه یک فهمی بود که
نمیتونست هر استاد فلسفه دیگری داشته
باشه نیازمند این بود که هم خودت فیلسوف
باشی و هم با فیلسوفان بزرگ تاریخ گفتگو
کرده باشی و در نتیجه نیچه رو به شکلی
بشناسی و نشون بدی که جایگاه اهمیت
جایگاهش در تاریخ فلسفه و در اندیشه فلسفی
آشکار بشه بذارید من این تیکه رو پیدا
بکنم از
اولاً این نکته رو که
شما فلسفه یک علم مثل فیزیک و شیمی نیست
که یک شرایط و قواعد و معیارهای واحدی
برای همه دانشجوها یعنی اون رشته داشته
باشه. یعنی شما وقتی که فیزیک میخونید
شما از یک روشی استفاده میکنید که همه
استفاده میکنن. به یه روشی استدلال
میکنید که همه استفاده میکنن. به روشی
حرف میزنید که همه حرف میزنن. از
اصطلاحاتی استفاده میکنید که همه استفاده
میکنن. در حقیقت یک در رشتههای دیگه
شیوه اندیشیدن غیر شخصیست. به همین دلیله
که زندگی دانشمندان برای فهم اندیشههای
اونها اصلاً نیازی نیست. شما بدون اینکه
انشتینو بفهمین میتونید نظریهشو بفهمید.
لازم نیست زندگی اونو بدونید. اصلاً لازم
نیست بود این که
کی بوده چه به اصطلاح از چه خاک و در چه
تاریخی زندگی میکرده هیچ یعنی شما با
فیزیک غیرانسانی و غیرشخصی مواجه اما
فلسفه چنین نیست فلسفه به دلیل اینکه
اندیشیدن به زندگی و زندگی اندیشیده است
بنابراین ک هرچه بیشتر شما تاریخ فلسفه رو
بدونید
و اون انسانهایی رو که خالق و مخلوق این
اندیشهها همزمان بودن بشناسید. شما بهتر
میتونید تصوری داشته باشید از روح فلسفی
از امکانات فلسفی و از توانایی برای خلق
جهان فلسفی خودتون و این در یاسپرس و
هایدگر بود. خب هایدگر که یکجوبهای بود
در فهمیدن. یک آدبی بود که واقعاً
بعد از ارسطو واقعاً بعد از تانت واقعاً
یک آدمی بود که نظیر نداشت و قبل از اینکه
هستی و زمانش منتشر بشه سالها قبل ۲۴
سالش بود و در فرایبورگ درس میداد به خاطر
درسهاش شهرتش در تمام اروپا پیچید و از
تمام اروپا دانشجوها به کلاس درس او آمدن
و گاداور توصیف میکنه کلاسشو میگه وقتی
که حرف میزد
او فقط چیزی رو بیان نمیکرد بلکه
اندیشیدن رو مثل تئاتر اجرا میکرد برای
او اندیشیدن یک پرفورمنس بود و او در
برابر ما او چیزی رو که اندیشه بود نقل
نمیکرد بلکه در برابر ما اندیشیدنو نمایش
میداد و به همین دلیل ما در حضور او چنان
مذور و موت میشدیم که جرأت لباز کردن و
پلک زدن به خودمون نمیدادیم.
و این یک تجربهای بود استثنایی و چیز هان
نارن نوشت که همه گفت در اروپا در گوش
اروپا پیچید که پادشاه فلسفه ظهور کرده
است کسی که اصلا بدیل نداشته خب
نیچه برای هایدگر نیچه بسیار مهم بود چرا
به دلایل مختلف از جمله اینکه
از نظر هایدگر هیچکس بهتر از نیچه روح
مدرنیته و در نتیجه موقعیت اکنون رو
نتونسته درک بکنه. این نیچه بود که به
ماهیتلیستی
مدرنیته هی برد و توانست به خوبی جنبههای
بنیادی او رو بشناسه و
بیان بکنه. وقتی که میشه میگه مرگ خدا
یعنی منظورش خدای ادیان نیست منظورش اون
مرجع مطلق ثابت ابدی اون تغییر ناپذیریست
که تعیین کننده خوب بد و قانونگذاره
وقتی که میگه مرگ خدا یعنی کهه چه شما
مسیحی باشی چه شما یک کمونیست ضد م دین
باشی شما دیگه نمیتونی
یک مرجعی رو به عنوان مرجع فرا انسانی و
مطلق به عنوان قانونگذار زندگی بشر باور
داشته باشی و از دیگران بخواهی که باور
داشته باشن انسان در
دورانی وارد شده و به جهانی قدم گذاشته که
هیچ
نیرویی راه او رو روشن نمیکنه از بیرون
هیچکس به او نمیگه که چه بکن و چه نکن او
خودش باید بدون اینکه
از هیچ هیچگونه تضمینی از هیچگونه
تکیهگاهی برخوردار باشه او باید خودش
قانون گذار زندگی خودش باشه یعنی وانههاده
به حال خودش هست او باید
رنج مدام
انتخاب بین خیر و شر رو به خودش هموار
بکنه و قانون خودش رو برای خودش آزادی
قانونگذاری مسئولیت قانونگذاری و مسئولیت
عمل و قانونی که گذاشته قائل باشه
این یعنی چی؟ یعنی که به قول آیدگر انسان
وقتی خدا رو از دست میده یعنی دیگه مرکز
کائنات و
اشرف مخلوقات و
سرور دیگران نیست بلکه یک ذرهایست که در
تاریکی بیهایت پرتاب شده بدون اینکه هیچ
چشم اندازی از گذشته و آینده و عاقبت و
چیز که نیاز داره بدونه داشته باشه در کار
کی مطلق؟ بدون هیچ راهنما. این یعنی که
انسان وقتی که به مرگ خدا پی میبره
انسانیست که خانه خودش رو از دست میده وطن
خودش رو از دست میده انسان آواره میشه این
اصحای آواره خیلی به کار میره در آثار
نیچه و و اساساً فلسفه میشه تجربه تبعید
تجربه مهاجرت به قول نوبالیست میگه که
فلسفه یعنی احساس نستالژیک همیشگی داشتن
نسبت به خانه خود یعنی آ
این زخم
جدایی از خانه ترک خانه همواره در تو زنده
است و این عجز از برگشتن با خانه هم
همواره
در تو هست نه میتونی تجربه جدا شدن از
خانه رو فراموش کنی نه میتونی به خانه
برگردی تو محکوم به بیجایی محکوم به تبعید
محکوم به زندگی همین مدام دام در یک
سرزمین ناشناختهای اگر تو جایی برات
مننوس شد و آشنا شد دیگه فیلسوف نیستی چون
فلسفه به قول ارسطو یعنی با چهجور شروع
میشه چهجوری انسان فیلسوف میشه با دیدن یک
با تعجب از یک چیزی که عادی نیست با توجه
به قراوت چیزی که پیش از این کاملاً آشنا
میومد وقتی که شما به قرابت به عجیب بودن
به بیگانه بودن یه چیزی پی میبرید
میتونید بهش فکر کنید میتونید سؤال کنید
بگید این چیست؟ زمانی که میدید این چیست
که این بودن او برای شما عجیب باشه به قول
هایدگر میگه که سؤال مهم فلسفه همون
سؤالیست که یک بچه ۴ ساله هم میکنه که
این جهان چرا هست به جای آنکه نباید
میتوانست نباشد این جهانی که میتونست
نباشه چرا هست این بودن جهان یعنی اونچه
که همه آدمها اصلاً انقدر بدیهی
تصور میکنن که اصلاً بهش فکر نمیکنن
بودن جهان برای شما بشه یک چیز عجیب یعنی
بشه یک چیزی که بدیهی نیست یک چیزی که
پرسش برانگیزه و انقدر این پرسش بنیادیست
که در برابر هرگونه پاسخی مقاومت میکنه و
پس از هر پاسخ قاطعی دوباره سر برمیاره
دوباره هر فیلسوفی میپرسه هستی چیست
و این یعنی که هر فیلسوفی جهان خودشو داره
هر فیلسوفی
را جهان هر فیلسوفی رو باید با روش خاص او
کشف کرد و شما اگر فیلسوفانه به سراغ
شناخت فیلسوف برید میبینید که کلیدهای
ورود به اون خانه یا
رمزهایی اون چیزی که شما برای رمزگشایی از
جهان اون نیاز داری همه رو به شما میده
چون کار فیلسوف اصلاً این نیست که شما رو
سرگرم کنه اصلاً این نیست که برای معما
طرح کنه. شما تمام عمرتونو دنبال این
بگردید که
یک عالم اسراری پیدا بکنید یا یک
چشمه زندگی پیدا بکنید که بتونید وارد اون
بشید. نه. شما اگر در راه بدونید فلسفه
چیه و تصمیم میگیرید که فیلسوفانه زندگی
کنید شما اون جهان به روی شما گشوده میشه
و و ابزارها و کلیدهای خاص خودش رو در
اختیار خودش شما قرار خواهد داد میتونید
ببینید میتونید بشنوید و در به همین دلیل
که ما در عصر مدرن ۳ تا فیلسوف داریم
به نام کانت هگل و همه دیگه که زبان
اینها
پیچیدهترین
زبانیست که بشر در عمرش سراغ داره. یعنی
نوشتههای کانتو هگل و هایدگر در پیچیدگی
و دیریابی و سخت فهمی اصلاً در اوجن. خیلی
خیلی ج دیگه کسی نمیتونه به اون سختی
بنویسه اما از غذا چون که نوشتههای
فلسفیان و به روی
جانهای فلسفه ورز به روی کسانی که فلسفه
ورزی آموختن گشودن بنابراین هر سه فیلسوف
در زمان خودشون به شهرتی
جهانی رسیدن و تأثیرگذارترین فیلسوفان
تاریخ بعد از ارسطو شدن
یعنی اگر قرار بود مثل ما کتاباشون فهمیده
بشه اصلاً چیزی به نام مدرنیته به وجود
نمیومد. تصور مدرنیته، تصور تکنولوژی،
تصور سیاست، تصور علم، تصور هنر و ادبیات
بدون کانت و هگل و هایدگر ممکن نیست. یعنی
اونها در همه قلمروهای
ذهن انسانی تأثیر گذاشتن. نه فقط در
فلسفه. شما هنر ف غربی رو هم نمیتونید
بدون این سه نفر بیاندیشید. پس چرا اینها
زبانی به نظر ما نامفهوم و پیچیده داشتن؟
در این حد که چیز کانت نقد عقل محضو داد
به یکی از دوستاش بخونه فرداش پس آورد گفت
چرا نخوندی گفت من دیدم که مغزم داره
متلاشی میشه منفجر میشه اگر قرار بود که
انقدر اینها رمزآمیز باشن
هیچ اهمیتی که در تاریخ داشتن پیدا
نمیکردن ولی اینها فیلسوفن و فیلسوف
معلمه همونطور که گفت فیلسوف پیغمبر نیست
که بگه که من سخن خدا رو میگم اصلاً خدا
از انسان نمیخواد که
خدا رو بفهمه. میگه اصلاً تو نمیتونی منو
بفهمی. خدا از انسان میخواد که دوستش
داشته باشه. همین و این رو ایمان میدونه.
این رو عبادت میدونه. ولی فیلسوف اینطوری
نیست. فیلسوف با از راه سیغل دادن به
کلمات ویتشتن میگه کار فیلسوف باز تعریف
کلمات است. فلسفه یک واقعیت زبانیست.
بنابراین اون فلسفه آگاهی به خودش داره.
آگاهی به خودش یعنی آگاهی زبانی داره.
زبان فیلسوف یعنی زبانیست که خودآگاهه و
چون خودآگاهه مدام در حال کشف
عیبهاش، خطاهاش
به اصطلاح ناتوانییهاش و اون چیزهاییست
که مانع از
فکر کردن، مانع از اندیشیدن میشه. چون که
توانایی شناخت
معایب ذاتی زبان رو داره به همین دلیل
میتونه چیزی از وجود رو تجربه کنه که
دیگران نمیکنن.
فیلسوف
یک روح
مدام
دوینده و کاونده روح خودش هست. یعنی کسیست
که
هیچ لحظهای از وسوسه رفتن به سمت
جنبههای ناشناخته و ترسناک وجود خودش رها
نمیشه و مشکلترین، ترسناکترین،
حولناکترین چیز برای هر انسانی مواجهه با
خودش داره. دیدن خودش هست دیدن خودش چنان
که هست چون کهه دیدن خود یعنی دیدن اون
چیزی که ازش گریزی نداری ولی در نهایت
ممکن او رو در ضعف و فرسودگی و تواهی و
زشتی میبینی چیز میگه برخس میگه ازش
میپرسه که سختترین چیز برات چیه؟ میگه
سختترین چیز برام اینه که صبح بیدار میشم
و از خودم بپرسم من برخسم باز من هنوز
برخسم این خود بودن
سنگینترین باریست که یک انسان میتونه
حمل بکنه و فیلسوف چون که
سختی و دشواری و شکنندگی این رو بر خودش
هموار میکنه توانایی این رو داره که از
امکانات
خلاقیت و از امکانات آفریدنی که همون روح
زار و نظر داره بهره ببره انسانی رو خلق
بکنه که نبوده
چیزی بشه که و هرگز تاکنون کسی
ندیده و تجربه نکرده بشه یک انسانی که چون
خودشو خلق کرده فرمانروای قلمروی وجود
خودش هست کسی که وجود خودشو خلق خلق نکرده
هیچ گونه
اختیار و تسلطی بر خودش نداره و بنابراین
به آزادی
اصلاً
نمیتونه برسه. کسی میتونه به آزادی برسه
که آزاد بودن خودش رو با آزادی خلق خودش
تجربه بکنه. خب
بنابراین وقتی شما سراغ فیلسوفان میرین
اول کار تمام تصوراتی که راجع به فلسفه
داله داریمو باید بذاریم کنار. اول کار
باید بدونین که این فیلسوف رو نمیتونید
مثل فیلسوفان دیگه بشناسید. شما وارد
سرزمینی میشید که با اقالیم پیشین سراسر
بیگانه و متفاوته
باید شما
خودتون رو آماده مواجهه با یک ناشناخته
مطلق بکنید و سعی برای شکل دیگر اندیشیدن
شکل دیگر کاویدن شکل دیگر دیدن و این شکل
دیگر رو مدام دیگر کنیدشن میگه که فکر
کردن مثل اینکه یه آدمی یه مدتی روی یه
پاش بایسته پاش میشه مجبور میشه که روی
پای دیگرش برسه مدام موضع خودش رو عوض
بکنه چون که اندیشیدن یعنی حرکت یعنی راه
رفتن به به اصطلاح فیلسوفان یونان
و کسانی که تو آکادمی افلاطون بودن بهشون
میگفتن فیلسوفان مشایی چون راه میرفتن در
راه رفتن با همدیگه گفتگو میکردن یعنی
چی؟ یعنی کهه چون این اندیشه مربوط به
واقعیت
زنده مدام دگرگون شونده است شما باید با
حرکت اون رو درک بکنید کسی که یک جا
ایستاده
جهانش رو هم ایستا و
مرده میبینه فیلسوف فیلسوف اون جهان رو
فقط و فقط با سرشت زمانی میتونه بفهمه
هستی برای
فیلسوف و آگاه گاهی و خودآگاهی برای
فیلسوف یعنی خودآگاهی تاریخی و زمانی
خب این نیازمند اینه که شما
مدام در حال
نهادن به
یا مثل چیز مثل نیچه مدام در هوس مقاومت
ناپذیر زدن به دریا در دل طوفان و در
نهایت ظلمت شب باشیم یک خطر ترک کردن در
دریا یا مثل
کانت در روی خشکی مدام
به اصطلاح وسواس و نگرانی
سستی ناپایداری و فرویختن
این عمارتو داشته باشیم مدام مواظب باشه
که از راه یافتن هرگونه توهم و
ایدههای
در حقیقت ایده ایدههایی که عقل ما
توانایی اندیشیدن بهش نداره پرهیز کنی
ببندی
هم بازیگر باشی هم تماشاگر هم قاضی باشی
هم متهم و این
باعث میشه که شما از اینکه از این جهان
واقعیت به جهان رویا و تقم پناه ببرید باز
ببینید شما در حقیقت میشی فیلسوف فیلسوف
یعنی کسی
پاش زمینه. چون انسان در بهشت که فلسفه
نمیورزه. انسان وقتی که هبوط میکنه یعنی
بهشتی نیست. کمالی نیست. زیبایی مطلق دیگه
نیست و هرچه هست رنج و تنهایی وباهیست
اون موقعست که فیلسوف میشه. اساساً کسی
فیلسوف میشه که مشکلی داره که دردی داره
که رنجی داره که در خودش رو در سرزمینی
بیگانه و غریب میبینه. اون غربته که او
رو فیلسوف میکنه. اگر او در جایی باشه که
همه چیز براش معنوسه و درد و رنجی نداره و
پرسشی نداره مگه مرض داره فلسفه بورزی؟ پس
فلسفه ورزیدن باعث میشه که شما روحتون رو
همون طوری حفظ کنید که بدنتون. بدن انسان
تنها در صورتی میتونه خودش رو از امراض و
بیماریهای
بسیار
کوچیک و بزرگ محافظت کنه که توانایی درد
کشیدن داشته باشه. اونچه که انسانو نجات
میده دارو نیست درده. اگر شما درد نکشید
متوجه نمیشید که بیماری در نتیجه اون
بیماری تا سمت مرگ شما رو پیش خواهد برد.
اینهایی که جزام دارن به دلیل اینکه
حس درد رو از دست میدن به مرور
بعد بقیه بدنشون خورده میشه فرسوده میشه و
از بین میره چون دردیو احساس نمیکنه
نمیفهمه دندوناش میریزه نمیفهمه
پوستشفون
پوست و گوشت و استخونش عفونت کرده و او از
جزام نمیمیره از بیماریهایی میبینه که
دردشو نکشیده فیلسوف کسیست که می ارزش
درد کشیدن، ارزش
ریاضت روحی، ارزش ترک کردن، ارزش از دست
دادن رو میدونه به خاطر اینکه میدونه که
چیزی رو که به دست بیاره فقط و فقط با
تجربه از دست دادنه.
فیلسوف کسیست که خودش رو در شب احساس
میکنه. چون اینکه تاریکی رو درک میکنه،
سرگردانی رو ترک میکنه، میتونه تصوری از
روزی داشته باشه که هرگز بهش نخواهد.
خستهتون کردم اما
بله آقای خنجید اگر امکان داره اینم
بفرمایید البته توی صحبتاتون بارها اشاره
کردید ولی حالا اگر من این سؤالو بکنم به
صورت خطی شاید توی ذهن
مخاطبامون
به هر حال برای همیشه بمونه و اونم اینکه
ما همیشه طبقیمون از فیلسوفا
به شکل
همون پیامبران و پیغمبرانی هست نقش بسته
که فکر میکنیم از پی هم اومدن مثلاً
شوپنهاور
نگاهش به
در واقع ارتباط خیلی بدبینانه است و برای
ارتباط گرفتن
در واقع چیزی نمیبینه و اونو در
پایینترین سطح خودش نگاه میکنه. در حالی
که مثلاً یاسپرس همه چیز رو در ارتباط
میبینه و بعضی وقتا این کانتفلی تو ذهن
بعضیا پیش میاد که پس چرا اگر شوپنهاول
اینجوریه پس چرا یاسپرس بعدش میاد یک
همچین نظریه؟ این از اون
از اونجایی میاد که ما شاید فکر میکنیم
که اینا در پی هم اومدن که شما حالا اشاره
کردید که به این ترتیب نیست حالا این در
قالب این پرسش شاید شما جواب
بهتری بهش بدید این یکی هم اینکه
برای امثال نیچه
و همچنین هایدگر درآوردن که
پنساز فلسفیان به ژانر شاعری
رو کردن و فلسفیدن رو در واقع در اون
اواخر نکوهش کردن خب اگر من هرچی بیشتر
به فلسفه یعنی با فلسفه آشناتر شدم این
حرفو کمتر فهمیدم حالا بیش از این به شاید
بهتر میفهم یعنی منوس میشدم باهاش ولی
هرچی جلو جلوتر اومدم بیشتر ازش دور شدم و
منم نمیدونم واقعاً این چه نوع نگاهیه
یعنی خیلی خیلی خیلی خیلی تضاد داره و این
از کسایی هم صادر میشه که گاهاً فیلسوفم
هستن اگر در این دو موردم اشارهای داشته
باشید ممنون میشم
ببینید تمام مشکلات ما
از
اون چیزی برمیاد که ما اون فکر میکنیم
میدونیم. یعنی شکستهای ما، ناکامیهای
ما و
در حقیقت
رنجهای ما محصول اون چیزاییست که
میدونیم. یعنی اونها رو درست فرض میکنیم
و تصور
گمان خطا بودن در اونها نمیبریم و سعی
برای کنار گذاشتن اونها نداریم. جهل انسان
رو نابود نمیکنه. این توهمه که نابود
میکنه. یعنی دانشی که دانش نیست. پس ما
اگر بخوایم غرب رو بشناسیم،
جهان مدرن رو بشناسیم، باید تمام اونچه که
تاکنون میپنداشتیم راجع به غرب همه رو
فراموش کنیم. اونچه که ما تا حالا فکر
میکردیم ربطی به غرب نداره بلکه همه چیز
رو ما به چیزی که خودمون داشتیم و قبلاً
برامون آشنا بوده شبیه دونستیم. وقتی
میگیم فلسفه
به محض اینکه میگیم فلسفه تصور فلسفه
تصوریست که از فرهنگ و تاریخ خودمون نشت
گرفته ما هیچ تصوری از اینکه فلسفه در غرب
چه معنایی داره و برای غربی چه معنایی
داره و چگونه جهانمون رو میسازه نداریم
نمیتونیم بفهمیم یعنی ما نمیتونیم
بفهمیم که شما فلسفه غربی رو بدون تئاتر
غربی بدون موسیقی غربی بدون ادبیات غربی
بدون دین نمیتونه بفهمه کسانی که در
ایران فلسفه غرب میخون خونن
به ندرت اونها درکی از الهیات مسیحی دارن
درکی از الهیات یهودی دارن درکی از الهیات
یونان دارن درکی اساساً از نسبتی که بین
الهیات و فلسفه هست دارن جهان انسان غربی
یک جهان یه جهانیست کاملاً منسجم و
سیستماتیک فرق
ذهنیت غربی و فرهنگ غربی با ما اینه در
فرهنگ ما چیزی به نام سیستم وجود نداره
بدون که انس این انسان یونانیست که
هرگز چیزی رو از
به اصطلاح هیچ چیز اوریجینالی خلق نکرده
از جمله حروف الفبا و صنعت نوشتار رو ولی
اونچه که او خلق کرده خلق سیستمه به همین
دلیل که چینیا و فنیها و نمیدونم
ایرانیها الفا رو خلق کردن ولی یونانیها
گرامر رو خلق کردن چون گرامر رو خلق کردن
توانستن منطقو خلق بکنن یعنی به صورت
سیستماتیک و منسجم بیاندیشن
یونانیها بیشترین ملتی هستن که به تناقض
در رفتار و در اندیشهشون حساسن آگاهن و
چون میتونن تناقض رو از دور تشخیص بدن
میتونن سیستم بسازن که هر چقدر که این
سیستم عظیمه ولی با ناسازگاری نداره و به
همین دلیل تداوم پیدا میکنه فلسفه غرب رو
بدون سیاست غرب بدون نقاشی غربی بدون
نمیدونم جامعه غربی بدون زندگی خصوصی غربی
بدون اینا نمیشه شناخت به همین دلیل که
فلسفه با زندگیش ارتباطه به همین دلیله که
انسان غربی تغییر زندگی رو در تغییر فلسفه
و فکر خودش میدونه او هرگز فکر نمیکنه
که یه یک
چیزی ممکنه از بیرون جهان او رو تغییر بده
جهان برای او یعنی اون شه که اون جهان
میبینه پس اگر شکل دیگری ببینه جهان عوض
میشه و همین طور عوض شده اینا برای ما
کاملاً نامفهومه و این برای کسی مثل من ۵۰
سال طول میکشه که در این توهم تواه بشه و
آخر عمرش بفرمایید که همه اونچه که فکر
میکرده میدونه همش ترت پرتی ما مثل همون
مورچهای هستیم که خدا رو با د تا شاخ
تصور میکنن
ما نمیتونیم از خودمون بیرون بیایم ولی
میتونیم آگاه به این بشیم که وقتی که از
فلسفه غربی حرف میزنیم نباید به هیچ وجه
او رو با فلسفه خودمون و درکی که از فلسفه
خودمون داریم شبیه بدونیم باید در جستجوی
تفاوتها در جستجوی فاصلهها در جستجوی
فرقها باشه به همین دلیل تفکر غربی تفکر
سلبیه فلسفه غربی فلسفه سلبیه هر چیزی رو
فقط و فقط با متضادش میتونه بفهمه به
همین دلیله که خودش رو با دیگری تعریف
میکنه برای او دیگری
بودنش برای بودن خود ناگذیره همون قدر که
یعنی لحظهای از توجه و آگاهی به دیگری
اگر غافل بشه از خودش غافل شده او فقط با
دیگریه که میتونه خودش باشه ولی برای ما
نه برای ما با دیگری یا باید حذفش کرد یا
باید با او یکی شد اصلاً روح ایرانی یا
ذهن ایرانی تحمل تحمل
به اصطلاح تکسر تحمل گسست تحمل احساس
بودن در یک جهان بیگانه رو نداره به همین
دلیل مدام هر چیزی رو سعی میکنه به شکل
خودش دربیاره و چون امپراتوری بوده و یک
به اصطلاح
خودآگاه جمعی داره که خودش رو فراتر از
اون چیزی که هست احساس میکنه به جهان
بیرونش کنجکاو نیست این کنجکاوی
نه تنها یک مفهوم بسیار مهم فلسفیست که یک
شیوه خاص زندگیست که در زندگی غربیها نقش
کلیدی داره و نبودش در زندگی ما ما رو
همین کرده که هستیم. ما هرگز تا قرن
نوزدهم
هیچگونه تصور یا هیچگونه تمنایی برای
اینکه به ق به اروپا بریم و ببینیم اونور
دنیا ش خبری نداشتیم. هیچ
ولی اروپاییها در قرن نوزدهم تمام کره
زمین رو سال د چار قرن پیشش کشف کرده بودن
اونها زمانی مدرن شدن توانست سنگ برای
اولین بار تصور دقیق و واقعی از کره زمین
و موقعیت خودشون در کره زمین داشته باشن
ما ایرانیها جغرافیامون جغرافیای تخیلیه
ما نمیدونستیم کجای این جهانی ما
نمیدونستیم این کره زمین چقدر مساحتش
نمیدونستیم که شرقش چیه غربش چیه ما
اونجایی رو که بودیم بودیم جهان
میدونستیم چون اونجایی که بودیم جهان
میدونستیم انسان ایرانی انسان ساکنه
انسانیست که در خانه و خانهای که
نمیتونه ترک بکنه و انگیزهای برای ترک
کردنش نیست مگر اینکه کسی مجبورش بکنه
خودش به دلخواه خانه رو ترک نمیکنه ولی
یونانیا اساساً مسافرن اساساً یونانی یعنی
حرکت بهخاطر همینه که یونانی تاریخ
مینویسه ما برای آگاهی از تاریخ خودمون
به هرودوت نیاز داریم و افلاطون برای
فلسفه ورزی سفر میکنه به ایران و به
جاهای دیگه تکتک عناصر فکری اونها محصول
گشت و گذار و پرسه زدن در جهان بدون
تضمینی برای یافتن چیزیست در فرهنگ یونانی
یک استعارهای هست به نام شیفره کشتی
شکسته خطر کردن به دریا زدن
و این به دریا زدن یعنی چی؟ یعنی که شما
هیچ تضمینی وجود نداره که در این دریا جان
خود رو از دست بدی یا یک گوهر درشت
مرواریدی سید کنی به
بیاطمینانی
به
به اصطلاح
تعلیق مطلق اما انقدر برای تو
این خطر کردن این از جای معلوف و معنوس
دور شدن این تجربه غریبه انقدر برای تو
مهمه و خودت رو با این تعریف میکنی و
هویت خودت رو در
تجربه
ناشناختهها و
بودن با غریبهها میدونی که حاضری حتی اگر
هیچ امیدی به
جان سالم به در بردن نداشته باشی بری و تا
جایی ممکن این اقیانوس پرتلات رو دروردی و
به همین دلیل
کشتی شکسته یعنی کسی که اون میل
جوشان وجودش برای حرکت او رو وادار میکنه
که تمام خطرهای ممکن رو بپذیره اما تا
لحظه آخر چیزی رو ببینه که قبلاً ندیده.
انسان غربی انسان دریاست و انسان ایرانی
انسان زمینه خاکه و این تفاوت انسان دریا
و انسان زمین یک تفاوت مهمیست که آثار نه
فقط فلسفی که حقوقی و به اصطلاح انسان
شناختی خیلی مهمی داره دیگه اشتراست کارل
شمید یک کتابی داره درباره
جنگ و که اصلاً در مورد انسانهای که در
دریا سفر میکنن. این تمایز خیلی مهمه. ما
چون از جای خودمون حرکت نمیکنیم اصلاً
چنین تمایز رو درک نمیکنیم. اصلاً تمایز
رو درک نمیکنیم. تنها انسانی میتونه
تمایزرو درک کنه که بتونه از جای خودش
بالا به اصطلاح حرکت کنه. چیزی رو که
ندیده ببینه. جایی که نیستده بایسته تا
جایی که قبلاً ایستاده بود رو بتونه
ببینه. ما چون
ذهن ایرانی هرگز
میلی به ترک اون جای
خودش رو که میگه ثابت و ابدی خداوند براش
تعیین کرده تا ابد خواهد بود هرگز
میل جدا شدن از اونو نداره در نتیجه
نمیدونه که یک ذره دور از او چه میگذره
او شعاع دیدش به اندازه جاییست که ایستاده
ولی یعنی یونانی چون جا ندارن، غربیها
چون جا ندارن بیریشن و بیریشگی رو به
عنوان واقعیت وجودی خودشون که با همه
دردناکیش موجب میشه که اونها مدام در
حرکت و در امکانش کشف چیزهای جدید باشن
اینو پ میپذیرن. انسان غربی جهان رو
کاملاً شرآمیز میبینه. شر رو تقدیر این
جهان میبینه. برعکس انسان ایرانی که
کاملاً مانوی فکر میکنه و خودش رو در
پناه اهورامزدا و سرانجام تاریخ رو
پیروزی خیر بر شر میدونه و در این تردید
نداره. هیچ نیازی به اینکه از اون
از زیر گنبدی که خیره بیرون بیاد نداره و
ترسی از اینکه شهر آلوده بشه نداره
انسانیست که چیزی به نام وجدان نمیشناسه
وجدان یعنی کهه شما خودتون رو همواره لحظه
به لحظه در معرض ارتکاب شر ببینید و
این رو تقدیر خودتون ببینید و برای اینکه
انسانی باشید که بر این شهر غلبه کنید و
رستگار بشید باید از این ش از شهری که
مرتکب شدید رنج بکشید از راه شرم شرم کردن
و این شرم کردن هست که شما رو انسان
میکنه آدم و هوا وقتی که خودشون رو دیدن
و شرم کردن هبوط کردن و پاشون رو روی زمین
واقعیت گذاشتن شرم و عذاب وجدان موجب میشه
که شما پاتون رو زمین باشه ما مشرقیها
چیزی به نام وجدان نداریم به خاطر اینکه
ما معتقد هستیم که انسان بیگناه به به
دنیا میاد و هر خطایی هم که بکنه خدا
میبخشدش
برای ما رستگاری یک امریست که چندان
نگرانش نیستیم ولی غربیها میشه کافکا
دیگه هیچ امیدی نداره هیچ امیدی و چون
امید نداره میتونه در تاریکی روزنههایی
از نور رو ببینه که برای ما در روشنایی
مطلق دیده قابل دیدنیست.
بله آقای آراشم بشنوید.
سلام
سلام بر شمای بش
بله
سلام آقای خرجی
بله بفرماشید
زنده باشینتون
باشه قربان شما من یک سؤالی دارم حالا
شاید یه مقداری از موضوع اصلی تایتل خارج
باشه منتها با این تعریفی که آخر دادید یه
سری گله و یک سری به هر حال صحبتهایی که
کردید مرتبطه همونطور که میدونید همون
تاریخی که شما فرمودید حالا در ایران
آنچنان شواهد واحد ما نداریم نسبت به بعضی
وقای که رخ دادن یا حالا دقت نکردیم
آنگونه تاریخ نوشته نشده و حال حاضر هم
انگار برش نظری نیست که درش یه تعاملی
بکنیم. حکومتها معمولاً استفاده کردن از
همین تاریخ برای روایتهاشون دیگه حالا از
اشخاصشون از وقایی که رخ داده حالا شما از
به قول معروف
کورش کبیر بگیر تا حمله مغل یا مشروطه
انقلاب ۵۷ به هر حال یک استفادههایی از
این تاریخ میکنن که همیشه باعث
بر دوام بودن اون حکومتهایی که شما
خودتون میدونید شده مردم هم در این وسط
یه جوری همکار هستن دیگه به هر حال این
روایت وقتی میشه یک سری باید تکرارش بکنن
باورش بکنند که بر اون روایت سوار بشه اون
حکومت یا اون سیستم
نمیخوام نتیجه بگیرم که حالا دستیار هستن
یا مردم بانیش هستن یا هرچی چون به هر حال
جدایی از یک تلویزیونی
کسی هزینه بیشتری نمیکنه بابت دونستن یک
سری مسائل که تلویزیونها هم خودتون این
که در جریانش هستید و از کسانی هستید که
دارید روشنگری میکنید که چطور و به چه
طریقی در ذهن مردم این چیزایی که میخوان
رو فرو میکنن. الان فرمودیم که فیلسوف
باید معلم باشد. یعنی هر چی که باشد اون
کار خودش رو بکنه
و یه جوری مطرح بکنه که مردم متوجه بشن.
یعنی استمرار داشته باشه به هر حال تلاش
خودشو بکنه. خب ما اینو نمیبینیم در
ایران که به هر حال این مردمان اگر خودشون
رو ما برا بگیریم که بگیم اینها خب کارشون
نیست شقشون نیست یک زندگی روزمرهای دارند
ما در ایران آیا فیلسوف نداریم به این
معنا یعنی فیلسوف رو شما جدا خوب میکنید
از شاید الیت این جامعه روشنفکری این
کسایی که توی ایران حالا به عوام بهشون
میگن با سواد کسانی که کم هم صحبت نمیکنن
شبان دارن در همین تهران جلسه میذارن و
هم خب صحبت میکنن حتی توجیه هم میکنن یه
جاهایی این تاریخی که به هر حال جاهاییش
روشن نیست و این باز هم من خودم فکر میکنم
شخصی که احتمال دارد که
امکانش باشه که در یک تحول بعدی هم باز یک
همچین چیزی رخ بده با استفاده از اون
تاریخ که شما فرمودید حالا آنچنان روشن هم
نیست
مشخص هم نیست و تعریف دوبارهش طبق زمان یک
رویداد بدتری رخ بدهد یعنی شما یک انقلاب
حالا اسمشو میذارید یک پارادایم باشه
تحولی اگر که باعث کسانی که انجامش میدن
کسایی که تفکر و رواج میدن در این جامعه
اینها باشند باز هم یک توهم دیگری روی
مردم سوار میشه عوام هم حالا خودم همم حتی
بگم به خاطر فروریختن توهماتشون اون دشنا
از اینکه به قول معروف خارج بشن از اون
رفتار گلهای
اون براشون سخته قبول نمیکند. ما حتی
اینجا سمینار هم گذاشتیم
دعوت کردیم از جامعه دانشگاهی ولی اصلاً
حاضر نیستن که به خاطر شکستن اون تایتلشون
به خاطر اینکه قبول بکنن که اونها یک
چیزهایی رو روایت کردن یک چیزایی رو نگفتن
به هیچی دقت نکردن
شکسته شدن اون تشریف نمیارن همکاری نمیکنن
گارد میگیرن بسیار مقابل ما میایستند
اگر صحبتی بکنیم که ما بالاتر از صحبتم
چیزی نگفتیم فقط بررسی یک سری وقایع بررسی
یک سری تفکرا بررسی یک سری چیزایی که در
جامعه هست در تاریخ هست و حکومت احساس
میکنیم از اینها سواستفاده میکنه کسانی
که قدرت رو میخوان داشته باشن از اینها
سواستفاده میکنن مردم هم همکاری میکنن
چون میترسن حالا یا توهماتشون فرویزه یا
اون ساختار فکریشون از بین میره یا
نمیخوان هویتشون به قول معروف اون هویتی
که ساختن حس میکنن که با از دست دادنش
مشکل پیدا میکنن الان اینجا
حقیقتش من نمیخوام خیلی کلی از شما بپرسم
آقای خلیل چیکار بکنی
ریشه ولی به هر حال تفکر مردم رو میدونیم
که از اون رسانه گرفته میشه و از این
روشنفکیتها استاد دانشگاهها کسانی که
حالا صحبت میکن
آیا باید یکی از این نهادهای بالاتر سعی
بکنیم که با خودمون همراه کنیم وادارشون
کنیم به تفکر
منظورم اصلا درست و غلط و صحیح و اینها
نیست نیست بادار به همین که شما گفتین
خارج شدن از اون محدوده فکری
یه زاویه دیگری دیگری دیدن
اینها رو ما روشون کار بکنیم یا به خود
مردم مستقیماً همین نقش فیلسوف رو حتی اگر
نیستیم انجام بدیم که وادارشون بکنیم که
یک جور دیگهی هم فکر میکنن حداقل یک
تحلیلی یک تجزیهای یک اینکه یه چیزی چطور
به وجود اومده چطور میتونه تو اون زمان
اصلاً این وجود داشت داشته باشه
چون عرض کردم نگرانی من اینه که دوباره با
یک توهم دیگری باز یک جای دیگهای از این
تاریخو باز بکنن و روابط خودشون روش سوار
بکنن یک سری دیگری و یک سری دیگری ظلم
بکنند و حکومت شما نظرتونو خواستم بدونم و
تکلیف ما با این جامعه حالا شما روشنفکری
میخواید بذارید ادیت جامعه میخواید بذارید
استاد دانشگاهها میخواید بذارید معلما
کسانی که تأثیرشون بیشتره به هر حال یک
جامعه وسیعتری تحت نظرشونه بقیه هم که
صحبت میکنن به هر حال صحبتهایی نقل
قولهایی از ایشان میکنند و اینها اگر
بودند که یک رسانهای مثل اینترنشونال یا
هر کدوم از اینها نمیتونستن انقدر راحت
کار خودشونو بکنن انقدر راحت پیش ببرن اگر
چهار نفر در این جامعه وجود داشتن مثل شما
این تفکری که خب ما فکر بکنیم که داره چی
میگه چطور میگه برای چی میگه چرا تشکیل
شده چرا این کار رو میکنه. چرا به یه سری
چیزها بیشتر اهمیت میده؟ چه سودی درش هست؟
چه خیری درش هست؟ چرا فلان قم را پرد
میکنن؟ چرا فلان قم را باز هم اونم تاریخ
براش میسازن؟ یعنی یک داستانی شده. یعنی
هر کس فکر میکنه تاریخ خودشو اگر صفر
بگیره
که به قول معروف گوشش چیز نشه خچهای برش
ایداد نشه اون برنده بازیه. در صورتی که
همشون مشکل دارن در روایت خودشون در اون
تاریخی که از خودشون میگن و این باعث
اختلافات شده چون همه استناد میکنن به
همون وقاعی که قبلاً رخ داده که درست
همدیسته
این رو نظرتونو خواستم بدونم که به هر حال
ما چیکار بکنیم اگه بخوایم بیشتر اینها
رو وادار بکنیم که فکر بکنن یا مردم
مستقیماً باهاشون در ارتباط باشیم مثل
همین کنفرانسی که من گفتم حالا گرفتیم
مردم اومده بودن ولی هیچ کدوم از این
پشانفرا نیومدن، اینها نیومدن و خیلی هم
روبهروی ما میایستن منتها وارد گفتوگو هم
نمیشن یعنی فقط
یه جوری اگنور میشه تفکراتی که حالا
اونها دوست ندارند ولی از اونورم ما
کاملاً آماده گفتگو کاملاً آماده صحبت
کردن در همین کلابهاست اینستاگرام
ولی کسی اصلاً تا به روبرویی چه میدونم
خلاصه جلسهای بگذارن صحبتی بکنند
اصلاً اینو انجام نمیدم یک توضیحی حالت
راهنمایی به من اگه بدید باش ممنون میش
بله من هم در حال این موضوع قبلاً صحبت
کردم و هم پاسخ دادن کوتاه به این
بحث خیلی معنادار نخواهد بود ولی خیلی اگر
بخوام
به اصطلاح یک نکتهای رو به کوتاهی بگم
اینه که
اون چیزی که ما باید درک بکنیم
اینه که
جهان با ما آغاز نشده و در ما خلاصه
نمیشه. یعنی بدونیم که فرهنگهای دیگهای
هستن، آدمهای دیگری هستن و بودن که با ما
متفاوت بودن. این هم کافی نیست بدونیم که
متفاوت بودن چون کما وفیش به این
باور داریم. آونچه که سخته براش درک کردن
اینکه بدونیم این تفاوت
حاصل از حاصل چیزهای متفاوتی که داشتن
اندیشهها و عقاعد و افکار و نمیدونم
علومی که به دست آوردن نیست بلکه
تفاوت در شیوه اندیشیدنه در شیوه زندگیست
شیوه زندگی هست که زندگی یک زندگی رو
زندگی دیگهی متفاوت میکنه. فرق ما با
غربیها این نیست که اونا چیزایی دارن ما
نداریم که از ابتدای تجدد تا الان احساس
تحقیقرو حسرت بکنیم بلکه اونها به
شیوهای میاندیشن
که اون باعث میشه همه اونچهها اونچه که
ما دارایی و عظمت اونها میبینیم
به وجود بیاد. یعنی این تمدن غربی محصول
یه ثروتی که از جایی به ارث برده باشن یا
دزدیده باشن نیست بلکه شکل زندگی اونها
به اونها اونها رو وا میداره که مدام
حرکت کنن مدام چیز اونچه رو که دارند با
ارزش ندونن مثل یک بازرگانی که در کشتی
تمام کالاهای
بازرگانیش رو داره حمل میکنه ناگهان کشتی
دچار طوفان میشه و مجبور میشه که اون ثروت
خودش رو ب به دریا بندازه و اول به اصطلاح
بستههای
سبک رودازه ولی در نهایت مجبور میشه که
عزیزترین و گرانترین چیزی رو که داره
بندازه به دریا وگرنه جان خودش رو از دست
خواهد داد. برای غربیها
از اونجایی که
توانایی اینو دارن که خودشون رو موجود
میرا ببینن به جاودانگی روح باور ندارن
یعنی یونانیها رو میگم چون معتقد نیستن
که اونا همواره خواهند بود حتی وقتی که
جسمشون به ظاهر میمیره در نتیجه در زمان
زندگی میکردن و درکشون از جهان و از
خودشون درک تاریخی بود و به همین دلیله که
هرودوت اونجا به وجود آمد هیچکس هیچ ملت
دیگری نوشتن به اصطلاح تذکره نویسی و به
اصطلاح
شرح حالن نویسیهای رسمی دینی
سلطنتی نوشتن اما تاریخ ننوشتن یعنی
ملتهای دیگه هرچه نوشتن برای عظمت ساختن
برای خودشون بوده درباره خودشون بوده ولی
یونانیان
چون که انسان رو به
انسانی که خودشون بودن محدود نمیکردن و
جهان رو به جهانی که درش قرار داشتن و
زمان رو به زمانی که درش بودن و
میدونستن که همه چیز در حرکت و برای
همیشه در حال به قول ارسطو پون و فساد هست
بنابراین تاریخ نوشتن توانستن یه چشم
اندازی بسیار گسترده و در عین حال
سیستماتیک و معنادار بسازن از تاریخ و
تمدن بشر اینا چیزی نیست که ما راحت
بتونیم
انتظار داشته باشیم که جامعه اینو بفهمیم
یونانیها برخلاف ما نهاد تعلیم و تربیت
داشتن ما نهاد تعلیم و تربیت نداریم یعنی
اونچه که داریم نهاد تعلیم و تربیت نیست
بلکه یک سری حقایقی که پیشینیان بهش دست
یافتن ما منتقل میکردیم به نسل بعد
بنابراین معلم در حکم
زبان حق و حقیقت بود و شاگرد کسی بود که
نباید هیچ تردید و
به اصطلاح تأملی میکرد در اخذ اونها در
سپردن به حافظه و در سینه حمل کردن و به
سینه به سینه به نسلهای بعد منتقل کردن
ما دانش رو حقیقت رو دارایی خداوندی و
عطای خداوندی میفرستیم یعنی حقیقت از
بیرون
به ما داده میشه بدون اینکه ما تأثیر
داشته باشیم ولی یونانیها
حقیقت رو در
جریان گفتگو با و گفتگوی د تا طرف مخالفه
با هم یعنی د تا طرفی که گفتگوشون گفتگوی
نه دعوا میکنن نه گپ میزنن اونها دارن
دیالکتیکی با هم میاندیشن اندیشه برای
یونانیها یعنی اندیشه بیان میشه
اندیشهای که در گفتگو هست حتی وقتی شما
با خودتم فکر میکنی یونان به اصطلاح
غربیها میتونن به خودشون
نگاه بافاصله و نقادانه داشته باشن.
هیچکس به اندازه خود غربیها خودشونو
نمیتونه نقد کنه. هیچکس به اندازه خود
غربیها نمیتونه روشهای بیرحمانهای
برای ویران کردن اونچه که تاکنون درش
زندگی میکرده پیدا بکنه. این توانایی
دیدن خود توانایی
نقد خود اونها رو
توانا میکنه که جهانی فراتر از خودشون و
چیزهایی که غیرطبیعی
به دست بیارن جهان غربی جهان غیرطبیعیه
هیچ چیز درش طبیعی نیست
در عصر مدرون که دیگه اصلاً دینچرالایز
میشه همه چیز اون چیزی که ما فکر میکردیم
به اصطلاح حالا
خواست طبیعت و هیچ تغییری نخواهد پیدا
نخواهد کرد. انسان مدرن حتی برداشتن کوه
رم تصور میکنه. هیچ مرزی برای تخیل خودش
نمیبینه. تمام این جهانی که ساخته از
دورترین فضان به اصطلاح موشکهای فضان تا
اقیانوس پیماهایی که حیولا هستن تمام
اینها محصول فکرشه. یعنی او به چیزی به
نام فکر ایده به عنوان
قدرت زاینده
بیرقیب باور داره برای او جهان او ساخته
ایدههای اوست ما نه برعکس ما اونچه رو که
میبینیم در جهان بیرونی یعنی اون واقعیت
ملموس رو اونو واقعیت میکنیم برای
یونانیها برای ما برای غربیها ادراکات
حسیشون
رنگ چشمشون قدشون پوستشون بدنشون یک ساخته
اجتماعی و در حال تغییره ما نه ما
درکی از گذشته نداریم برای ما گذشته یعنی
الان و آینده گذشته و آینده مال غربیهاست
ما آغاز و انجام
به همین دلیل که نمیتونیم حرکت کنیم دیگه
نمیتونیم دل بکنیم هر موقع میخوایم غربی
بشیم
بیشتر یک به اصطلاح فرهنگ بومی جعلی برای
خودمون درست کردیم هی در خودمون فروتر
شدیم به اصطلاح مدرنیسم ایرانی همزاده
ناسیونالیسم کاملاً تخیلی و
غیر عقلانیست
یعنی ما وقتی که فکر کردیم باید مدرن بشیم
یه سابقهای برای خودمون درست کردیم که از
مدرنیته هم خیلی بهتره در نتیجه به شوق به
ظاهراً به انگیزه رفتن به جلو مدام رفتیم
به عقبتر چه نسخه اسلامیش چه نسخه
ایرانیش تصوری از اینکه اون انسانی که ما
حسرتشو میخوریم اون چیزی که هست محصول
حرک کردن مدام اونجاییست که هست او از او
تمدن رو فرهنگ رو هرگز دارایی و ثروت و
اثر باستانی نمیبینه برای او فرهنگ یعنی
شیوهای برای تغییر کالت کتی کرد کالچر از
کالتیویت می یعنی کشاورزی او خودش رو با
فرهنگ میدونه یعنی کهه در نظام تعلیم و
تربیت کوشیده تا روشهای پرورش خودش و
ابداع خودش و تغییر خودش رو به دست بیاره
و از این راه بر خودش مسلط بشه او کسیست
که خودش رو قادر به تغییر خودش و دارای
آزادی این کار و مسئول این کار میکنه
اصلاً فضیلت انسانو در این میدونه که
چیزی بشه که خودش درست میدونه، خودش اون
رو خیر میدونه، خودش اون رو وظیفه خودش
میدونه. حالا این باعث میشه که حالا من
یه نکته رو که میخواستم بگم ولی چون خیلی
طولانی شد نگفتم. تفاوت اصلی ما با
غربیها در اخلاقه.
برای ما اخلاق یه چیزه. یعنی ما اخلاق که
میگیم همه ازش یه چیز میفهمیم. حالا چه
بهش عمل کنیم و باور داشته باشیم چه
نداشته باشیم. اخلاق برای ما از زرتشت تا
الان یعنی اون چیزی که
مشیتیست
از جانب نیرویی غیرانسانی و برای انسانی و
جاودانه
و و اوست که قانونگذار زندگی ماست و در
نتیجه به زندگی ما نظم میده زندگی انسان
بر پایه اخلاقه دیگه یعنی انتخاب بین خیر
و شهر ما انسان چون هیچ نقشی برای خودش در
تعیین خیر و شر نمیبینه جهان خودشو هم
کاملاً
جدا به اصطلاح ثابت و خودش رو ناتوان از
تغییر جهانش هرگز انسان ایرانی فکر نمیکنه
که او قادر هست چیزی رو که از
زمان به یاد آوردنش از طفولیت دیده تغییر
بده فکر نمیکنه که چیزی به نام جامعه میشه
ساخت دولت میشه ساخت ما تصوری از جامعه و
دولت نداریم که ما همون چیزی رو که بودیم
اسمشو عوض کردیم. جامعه یک پدیده طبیعی و
خودبهخود نیست. جامعه رو میسازن. جامعه
رو لحظه به لحظه میسازن. لحظه به لحظه
باید در کار ساختن او و مراقبت از او بود
باشه. اساساً جامعه ارزشش به اینه که
پیوندی غیرطبیعی بین انسانهای بیگانه با
هم با اختیار و آزادیشون ایجاد میکنه.
پیوندی که طبیعت نساخته. پیوندی که کسی به
او دستور نداده. شریعتی خدایی او رو ملزم
نکرده. پیوندی که برای او تحمیل نیست بلکه
انتخاب آگاهی آزادیه و او از اونجایی که
این
پدیده جامعه براش مهمه یعنی زندگی جمعی
انسانهایی که با همدیگه
هیچ نسبت طبیعی جز توافق عقلانی و توافق
اخلاقی ندارن به همین دلیل میتونه با هر
بیگانهای پیوند برخورد
این انسان غربیه که میتونه تصوری از
انسان جهانی و یونیورسال داشته باشه. چرا؟
چون اون برای او امکان انسان بودن در
ارتباط با هر انسانست.
ولی برای ما نه. ما هنوزم که هنوزه ما
تصور یعنی در
درک تاریخی ما از انسان به یک انسان خاص
محدود میشه و چون به انسان خاص محدود میشه
توانایی ساختن جامعه نداریم توانایی
به اصطلاح ساختن قانون وضع قانون به مفهوم
غربیش یعنی قانونی که شما وضع میکنید و
شما موظفید وضع کنید به خاطر اینکه بدون
قانون شما آزادی نخواهید داشت و موظفید که
اصلاح کنید و موظفید که تغییر بدید موظفید
که جایگزین کنید و هر نسلی همین وظیفه رو
داره ما اصلاً همچین تصوری نداریم ما
قانون اساسی رو شبیه قرآن نوشتیم قانون
اساسی مشروطیت از قانون اساسی جمهوری
اسلامی برای ما یه چیز که ماهیت الهی دارن
قانونی نیستن که من برایی آزادی خودم خودم
رو موظف به وضع آنها کرده باشم که ما قرار
نیست آزاد باشیم ما درکی از آزادی نداریم
برای ما آزادی یعنی از زند زندان ظلم و جر
فرار کردن و رفتن در
به اصطلاح بندگی کسی که شایسته بندگی کردن
هست در اسلام و در ایران انسان باید از
همه تعلقات و از همه انسانها و از همه
نیروها
قید بگیش رو آزاد بکنه از همه چیز رها بشه
تا بنده خودش غایت آزادی در جهان ایرانی
بندگیست من از آن روز که در بنده تو هم
آزاد ولی انسان یونانی اولین انسانی روی
کره زمین که خودش رو ان آزاد تعریف کرد
یعنی او برای زندگی کردن برای تشخیص خیر و
شر از کسی تقلید نکرد بلکه در جریان
ارتباط مدام با انسانهایی که متفاوت
تفاوتشون مهم بود و تفاوتشون به رسمیت
شناخته میشد این به اصطلاح زندگی رو به
وجود میآورد
بنابراین این اخلاق او اخلاقیست که خود او
قانونش رو میگذاره و خود او این
قانونگذاری رو نه در تنهایی نه از بالا
به پایین بلکه از موضعی برابر در جریان
گفتگو با
کسی که به زبان او ولی به سخن متفاوتی
میگه مدام در اون جریانه که قانون وض
میکنه در اون جریانه که قانون خوب از
قانون تشخیص میده و در جریان اوست که
میتونه نظمی رو بر خودش تحویل بکنه که
امکان آزادی رو براش فراهم کنه پس اخلاق
غربی اخلاقیست که انسان با رساله نکاخس
ارسطو به وجود میاد یعنی درباره تکتک
چیزهایی که صحبت میکنه باید بتونه طرف
مقابلشو متقاد کنه هیچ پشتوانه الهی و
نمیدونم مقدس و چیزی نیست نیست که باعث
بشه حرف او به کرسی بنشینه و دیگران بدون
فهمیدن و بدون متقاعد شدن بپذیرن. پس
متقاعد کردن اون روشیست که او برای اخلاق
باور و اخلاقش در پیش میگیره. اخلاق او
اخلاقیست در عرض. اخلاقیست که آدمها با
هم میسازن. اخلاق ما اخلاق طولیه. از
بالا به پایین تحمیل میشه. در نتیجه چون
از بالا به پا تح تین تحمیل میشه کافیست
که عصر مدرن برسه. یه کسایی مثل نیچه رم
اشتباه بفهمیم و بعد ایمانمون رو به اون
منشأ بالایی از دست دادیم اساساً توانایی
اخلاقی زندگی کردن رو هم از دست بدیم
اتفاقی که افتاده ما قادر نیستیم به جای
اون اخلاق عمودی بالا به پایین و اخلاقی
که تحویل میشه نظم اخلاقی جدیدی رو وضع
بکنیم تا بتونیم آزاد باشیم همچین تصوری
نداریم ما اصلاً درباره خوب و بد هم بحث
نمیکنیم که ما هم فتوا میگیریم حالا
فیلسوفا اینا رو که اسمشونو ما فیلسوف
میذاریم تو فرهنگ خودمون یعنی توی جامعه
خودمون همون روشنفکران دیگه این
روشنفکرا
در حقیقت نقششون در جامعه هیچ ربطی نداره
به نقش فیلسوف و روشنفکر غربی چون اینا
درسته که در برابر سنت میایستن ولی در
برابر سنت از راه گفتگو و نقد برابر و
متقاعد کردن طرف مقابل نمیستن بلکه از راه
اینکه عقاعد
به اصطلاح عقادی که حالا به هر شیوهای در
غرب یا از غرب آموختن اونها رو تبدیل
میکنن به مذهب. مدرنیته در ایران به شکل
مذهب وارد شد و به شکل مذهب وجود داره.
یعنی ما بحث نمیکنیم راجع به اینکه قانون
اساسی چیست؟ ما بحث نمیکنیم راجع به
اینکه همهمون میگیم باید جمهوری اسلامی
برود یه نظام دموکراتیک سکولار بیاد.
نمیپرسیم که این نظام دموکراتیک سکولار
مبنای مشروعیتش چیست؟ این سکولاریسم به چه
معنا سکولاریزمه؟ چه
نظام فکری و فلسفی و حقوقی میشه براش ساخت
که بشه در زندگی عملی به کار بیاد؟
تصورمون اینه که ما اینها یه سری
ماشینلات هستن در غرب ساخته شدن. ما فقط
جمهوری اسلامی که رفت شهرش کردیم سریع
میدیم میخریم میه اثر کوچیک از روی قانون
اساسی بلژیک قانون نوشتیم چون تصور قانون
نداشتیم که فقط ما بلدیم یه اعتقادمونو به
یه دینی از دست بدیم به دین دیگری ایمان
بیاریم تا زمانی که این شکلی میبینیم
هرچی از غرب میگیریم در وبواله هرچی که
ما تلاش میکنیم با ولع زیاد
اخذ بکنیم تا خودمونو مدرن بدونیم ما رو
در چاه
فسادی که درش قرار داریم و میخوایم ازش
فرار کنیم فروتر بود. فروغ فراز میگه که
ما پیش نمیرویم. ما فرو میرویم. ما تجدد
ایرانی تجددیست که پای خودش رو بیشتر و
بیشتر در گل کرده. هرچی پیش درراومده
نیروهای کهنه گندیده سنت رو بر اون
نیروهای تجددخواه جوان تحمیل کرده و تجدد
ایرانی تجددیست که به کار سنت گرایان
خودکامه بیشتر اومده تا روشنفکران
آزادیخواه چرا به خاطر اینکه ما اساساً
اون چیزی رو که به عنوان مدرنیته میخوایم
داشته باشیم اون چیزی نیست که مدرنیته
مدرنها فهمیدن و مدرنها به دست آوردن
ما باید درکمونو از قانون درکمونو از
جامعه درکمونو از دولت درکمون رو از
اقتدار همه اینو تغییر بدیم یعنی خیلی
جالب در بحثهای سیاسی که حالا چه مردم
عادی چه روشنفکران عالی مقام میکنن ابدا
نیازی به
اینکه اون عقیده خودشون رو اون خواست
خودشون رو اون آرمان خودشون رو موجه کنن
نمیبینن. یعنی کسی نمیپرسه دموکراسی
مگر
دینه؟ مگر حکم خداست؟ مگر یه چیز معلومیه؟
مگه مثلاً مثل حج رفتنه؟ دموکراسی تو کله
آدماست. تو خارج که نیست که ما به
دموکراسی میرسیم یعنی چی؟ دموکراسی رو یه
چیزی بیرون خودمون تصور میکنیم که بدون
انتخاب و دخالت ما میتونه وجود داشته
باشه. ما نمیدونیم که دموکراسی چیزیست که
در ذهن شما مدام باید تغییر کنه، اصلاح
بشه، کی وجود داشته باشه؟ به همین خاطره
که وقتی ما میگیم غرب در غرب دموکراسی
حاکمه، مطلقا دموکراسی یک روز به دموکراسی
روز قبلش نمیمونه. دموکراسی آلمان به
دموکراسی فرانسه شبیه نیست. دموکراسی
آمریکا به دموکراسی یک قرن پیش پیشش، حتی
۵۰ سال پیش اصلاً ربطی نداره. یک به
اصطلاح میگن لیوینگ کانستیتوشن قانونی که
در اینجا حاکمه قانونیست زنده قانونیست که
بودنش منوت به اراده و آگاهی و تصویب
آدمهاییست که زندهاند وگرنه ۴ سال بعد
آدمهای ۴ سال بعد حق دارن تمام اونچه که
ما پذیرفته بودیمو عوض کن پس مشروعیت او
به این نیست که اینا قانون خوبین اساساً
این قانونو باید پذیرفت ما تقدیرمون اینه
که مدرن بشیم ما تقدیرمون اینه که این
اینطور بشیم بعد یه تصور
کاملاً بچگانهای از سکولاریزم داشته
باشیم که باعث بشه از بیخدایی دین بسازیم
و همون طور که
مؤمنان متعسب عقاید خودشونو بر دیگران
تحمیل میکنن و خودشون رو انسان میدونن و
دیگران رو انسان نمیدونن آقای جلال
ایجادی هم در یکی از همین جلسات در
کلاب هاوس میگفت من کسی رو که به خدا
ایمان داشته باشه شبه انسانی
یعنی ما فقط
اربابو عوض میکنیم. بندگی رو کنار
نمیگذاریم. اون بندگی رو از کنار گذاشتن
در به دست کسی نیست. به دست ماست. بردگی
رو ما پذیرفتیم و ماییم که باید خودمون رو
آزاد بدونیم و ماییم که با پیروی نکردن از
الگوی دیگران از دستور دیگران
خودمون رو موظف به خلق الگوی درستی که
میپنداری میکنیم و در نتیجه میشیم انسان
آزاد آتونس.
پس
ما
باید از نابالغی
خودخواسته از بندگی اختیاری به در بیان.
هیچ راه دیگه نیست. هیچکس از بیرون
نمیتونه منو مجبور بکنه با بات بزنه رو
سر زنها و حجاب برداره و بگه این آزادی
شماست و نه میتونه
به من انگیزه و کنجکاوی و شوقی بده از
بیرون. این چشمیست که از درون باید بجوشه.
و مشکل کار اینه که فرد به قول کانت در
رساله روشنگری یک فردو میشه تصور کرد که
از این نابالغی خودش بیرون بیاد و بتونه
بفهمه این رو با کنار گذاشتن ترس یا با
کنار گذاشتن تنبلی اما از جامعه نمیشه
انتظار داشت جامعه فقط در یک فرایند
طولانی و در جریان ساختن نهادهای تعلیم و
تربیت هست که میتونه از ظلمات بندگی به
فهم ارزش و فضیلت آزادیش بشه اینه مشکل و
هیچ تضمینی هم نیست که اگر یک جامعهای در
یک دورهای توانست به خودش رو آزاد بدونه
توانست در چارچوب قانونمند و مبتنی بر حقی
زندگی بکنه نسل بعدش بتونن یعنی اینکه من
امروز حالم خوبه سالمم دلیل نمش که فردا
مریضشم در جهان انسانی هیچ چیز پایدار
نیست
آلمانی که مهد آلمان مهد روشنگری و
در حقیقت زادگاه ذهنهایی مثل کانت هست مثل
شلر هست مثل شلینگ و هگل و گته هست همون
یک
کسی رو به عنوان هیتلر
خلق میکنه که دودمان آلمانیها رو
باد میده آتشی بر تاریخ بشریت میزنه که
هرگز
هیچ
توحشی قادر به انجامش نیست تو یعنی شما هر
چقدر که بیشتر مدرن میشین باید بدونید که
توانایتون برا شر بیش از اونه که
توانایتون برخیر باشه تکنولوژی
یک قدرته و قدرت میل به شر رو در انسان
بیشتر تقویت میکنه میل به خیر برای اینکه
شما
به اصطلاح اخلاقی زندگی کنید شما باید با
قدرت یعنی در وحله اول غرائض خودتون
مبارزه کنید و مبارزه کردن بسیار بسیار
کاریست
ماجراجویانه پرخطر و بدون هیچ تضمینی برای
پیروزی حالا اجازه بدید من یه چند جمله از
کتاب افلاطون پس ما در این نکتهو تموم کنم
پس ما اگر بخوایم بفهمیم که چرا جهان ما
با جهان غربیها فرق میکنه باید بدونیم
چون که اخ اونچه که ما از اخلاق میفهمیم
تفاوت داره برای ما اخلاق یعنی اخلاق برای
اونها کلمهای که برای اخلاقو دارن یکی
نیست همون چیزی که ما ترجمه میکنیم و
ترجمه کردیم از نیچه و فکر کردیم نیچه با
اخلاق مخالفه. نیچه یک اخلاقگرای ضد
اخلاق هست. چون اخلاقیست با اخلاق
میجنگه. یک کلمهای داریم به نام
مورالیتی و یک کلمه داریم به نام اتیکس و
در به اصطلاح متنی
آلمانی یا ترجمههای اروپایی میشه این
مشخصه. یعنی فرق مورالیتی با فرق اتیکس
مشخصه.
مورالیتی یعنی اون مجموعه از حنجارها و
پسندها و خوبیها و بد و بدیهایی که شما
به ارث میبرین از سنتت از نیاکانت از
یا در جریان زندگی بهش عادت میکنی شما
انتخاب نمیکنی شما با اراده خودت
نمیپذیری این میشه مورالیتی این یعنی مث
حالت آداب رسون
ولی که اینا ساخته آدمهاست. منتها
آدمهایی که ساختن و بعد این رو به عنوان
خیر و شر مطلق همیشگی ابدی و برای همین
بشر بهش باور دارن و در نتیجه تصور اینکه
شکل دیگر زندگی کردن ممکنه مخالف این باشه
ولی به آزادی شما و به کرامت شما بیشتر
به کار بیاد اصلاً همچین تصوری نداره یا
شما تا این به این خیر و شر عمل میکنین
یا اینکه مد زمینو
در این دنیا اون دنیا مجازات میشه
ایکس یعنی اون چیزی که کاری که ارسطو کرد
از یونان به این طرف اتیکس یعنی اونچه که
هر انسان
مجاز نیست از دیگری تقلید کنه اطاعت کنه
به ارث ببره و زندگی خودش رو بر مبنای
قوانینی که کسی جز اراده او وجدان او تی
میکنه بسازه او چون که قوانین طبیعت
طبیعت رو هم ساخته خودش میبینه دیگه کانت
میگه ما چ طبیعت که قوانین نداره که ما
بریم رونویسی کنیم همون طور که ما با وضع
قوانین برای طبیعت علوم رو میسازیم همون
طور برای زندگی اجتماعیمونم خودمون باید
قانون بسازیم اگر ما خودمون قانونگذار
خودمون نباشیم یعنی کهه ما بردگیم
و بردگی یعنی
در
حزیز ممکن وجود انسانی قرار گرفتن هرگز به
انسانیت مقام انسانیت نرسیدن. مقام
انسانیت مقامیست که شما ز آزادی
قانونگذاری داشته باشید و آزادی عمل کردن
با قانون و به همین دلیل کسی مثل کانت از
قانون چنان حرف میزنه که از یک معشوق
آسمانی. چرا؟ چون اون قانون هست که
آزادیشو تأمین میکنه و اون قانون رو چون
خودش بحض کرده خودشو متعهد میدونه. به
همین دلیل نیازی نیست یک پلیسی از بالا یا
وعده بهشت و وعید جهنم باشه که او اخلاقی
عمل کنه. او در تنهایی خودش در حتی
رویاهای خودش خودش رو موظف به اخلاقی
اندیشیدن و اخلاقی زیستن میبینه. فروید
توی اول کتاب تعبیر خوابش بحث میکنه راجع
به اینکه آدم باید رویاهاشم اخلاقی ببینه
یا نه. اخلاق در عالم رویا هم معنی داره
یا نه؟ ما هیچ موقع همچین سؤالی برامون
مطرح نیست. ما میدونیم که یه سری
دستوراتی رو از طریق خانواده و محیطمون به
عنوان دستورات لازم الاجرا میگیریم. ما
تمام سعی میکنیم تا حدالمقدار ازش فرار
کنیم. حدقدا تا کسی روش اونور میکنه ما
خلافشو عمل کنیم. برای ما قانون محدود
کننده است. قانون چیزیست که ما رو ناتوان
میکنه و در برابر یک قدرت قاهرهای قرار
میده. ولی برای غربیها قانون یعنی اون
چیزی که به آزادی اونها امکان میده و
اونها رو به اصطلاح
کمال چیرگی بر خود و مالکیت اراده خودشو
برسه
اونوقت در ترجمه نیچه این د تا کلمه یک در
همه ترجمههای ما بنابراین ما نمیفهمیم
نیچه داره چی میگه با چی داره مبارزه
میکنه برای چی داره مبارزه میکنه او چون
باور داره کسانی که ادعا کنن هر انسانی که
ادعا کنه من خوب و بد مطلق رو میشناسم و
دیگران او باید از من پیروی کنن این میشه
خیر و شر یعنی گود ان ایول یعنی اصطلاح
مذهبی پس وقتی میگه فراسوی گود ان ایوال
یعنی میگه فراسوی خیر و شر نه فراسوی ب
خوب و بد نیک و بد او به نیک و بد باور
داره و انسان رو انسان آرمانی او انسانیست
که قانونگذار خوب او فرق میذاره بین گود
ان بد یا
ای
بد ای گود و
ان بد یعنی بین نیک و بد و خیر شر فرق
میذاره او به به اصطلاح دروغی دروغین بودن
به
پوچ بودن خیر و شر باور داره و به همین
دلیل با نظامی که سازنده اوست مبارزه
میکنه و برای شناخت او روش توبارشناسی رو
به کار میبره تا نشون بده که یک آدمهایی
اینو ساختن. این از ابتدا حکم ازلی نبوده
ولی از این طرف انگیزه او هدف او برای
اینه که انسان رو به
هم خودشو و هم دیگران رو براشون آزادی
قانونگذاری و مسئولیت عمل به قانون بدن.
در زندگی غربی در اخلاق غربی در جهان غربی
چون این چیزی که گفتم مهمه بالاترین فضیلت
صداقته
یعنی صداقت داشتن نه با دیگری با خود چون
کهه انسان غربی کشف میکنه اون چیزی که
او رو نابود میکنه یک شیطانی از عالم
بالا یا یک روح پلیدی روی زمین نیست
بزرگترین فریبنده بزرگترین راهزن بزرگترین
گمراه کننده انسان همون نیروی عقلیست که
فکر میکرده که معصومانه فقط راهنمای
اوست. عقل هم راه نشون میده و هم راه
میزنیم. به همین دلیله که چون ما چیزی جز
عقل نداریم هم باید در جایگاه متهم بشینیم
هم در جایگاه قاضی مدام خودمون خودمون رو
بازجویی کنیم. خودمون به خطاهای خودمون
حساس باشیم و موظف بدونیم که اون خطاها رو
کشف کنیم و
به اصطلاح تکرار نکنیم. این ما رو قادر
میکنه که خودمون حرکت کنیم. فرهنگ رو
برای غربیها هیچ چیزی از فرهنگ بت
نمیسازن. فتیش نیست. اینکه شما هر چیزی
رو در فرهنگ غربی مسخره کنید. هر چیزی رو
سؤال بکنید کسی بهش برنمیخوره.
کسی از
کتاب مقدس
اون چیزی که ما از قرآن ساختیم نمیسازه.
بنابراین میتونه کتاب مقدس رو به عنوان
یک متن همونجوری بخونه که ایلیاد و ادیسه
رو. پس میتونه اون چیزی رو که در جهان
انسانیست انسانی ببینه، نقد کنه، دگرگون
کنه، شکل دیگر بفهمه. شما برای اینکه
مسیحی باشید هیچ نیاز نیست اعتقاد به
مسیحیت داشته باشید. تمام کسانی که
فیلسوفان و اندیشمندانی که خودشون رو
خداباور میدونستن خودشون رو خداور مسیحی
میدونن. یعنی مسیحیت
به عنوان یک در یک چند تا دستورالعمل فقهی
خلاصه نمیشه که شما میل کردی که ول کنی و
پشت بکنی از دست داده باشید. شما همواره
میتونی یک رابطه دیگری با اون مسیحیت
پیدا بکنی. آزادی که پیوندی رو برقرار کنی
که فقط و فقط ساخته توست و هیچکس نه تو
رو مجبور میکنه به او و نه تو تو رو از
او باز میداره.
انواع و اقسام ایمانهایی رو میشه یعنی
فیلسوفان همه کسانی هستن که ایمان دارن.
منتها ایمان اونا کاملاً ساخته خودشونه و
نه تقلید پذیره نه تکرارپذیره و ارزششم به
اینه. اونها ایمانشون رو هم از راه
فلسفی، از راه آفریدن به دست میارن.
ایمانشونم تقلید نمیکنن. ولی ما میگیم که
یا من کافرم یا مؤمن یا مؤمن دیگه. تصور
اینکه من به اسلام به دستورات اسلام ایمان
نداشته باشم. به قرآن و محمد ایمان نداشته
باشم ولی
خودم مسلمون میدونم برا ما اصلاً
خندهداره. در نتیجه جهان ما جهان تولای و
تبراست. جهان خیر و شره. جهان ایمان و
انکاره. جهان حق و باطله. این جهان یعنی
ما رو همواره در جایی که هستیم
محبوس میکنه و ما رو همواره از ارتباط با
بیرون خودمون که همواره بیگانهست، همواره
شره، همواره پرهیدیه بازی میداره.
ایرانیها هرگز به تأثیرپذیری از فرهنگای
دیگه افتخار نمیکنن، اعتراف نمیکنن. اما
کافیست که یه گتهای از راه یه ترجمهای
با یه کسی به نام حافظ که ربطی به حافظ ما
نداره آشنا شده باشه و ازش ستایش کرده
باشه. ما انقدر
باد درگیرمون میکنیم که انگار
خدای این جهان هستیم. انقدر برام مهمه که
دیگران از ما اخذ کنن ولی ما ابدا دامان
خود رو به غواری از داشتههای اونها
نیاییم. ذهنیت ایرانی ذهنیت پاک نجسیه
دیگه
دیانت زرتشتی دیانتیست به شدت اخلاقی و به
شدت پیوریست یعنی از نجاست
وحشت به پاکی وسواسیده
به همین دلیل ایرانیها اصلاً نیا
چیزی به نام کنجکاوی یا سنتی به نام سفر
ندارن اصلا اگر یونانیها رو ببینیم
یونانیها یه بخشی عمدهشون اصلاً چیزن
آ چی چی میگن
کولین شاعرانشون شاعرانی هستن که مدام از
این طرف سرزمین به سرزمین دیگه میرن
فلسفهش در راه رفتنه و همه اینا موجب میشه
که اون جهانی که میسازه فقط در ذهن او
باشه و الگوی زندگی یونانی جهانی شد تمدن
یونانی جهانی شد چون به خاک و خون وابسته
نبود
بلکه به چیزی چیزی جز قدرت فکر کردن باور
نداشت اما تمدن ما ایرانیها تموم شد وقتی
چینیها تموم شد دیگه اون تمدن جای دیگهای
نمیتونه ادامه پیدا کنه چون به خاک و خون
و زبان و اینها وابسته است
باید این ارزش اعجاز آمیز از دست دادن یا
به عبارت دیگری توانایی زیستن در تاریکی
توانایی موا درک نیستی
نترسیدن از
مردن به اختیار اینو باید تجربه کنیم
اونوقت
به دنیایی وارد میشیم که اصلاً
با دنیای قبل ما ارتباطی نداره برای ما
مدرنیته یک همسایه
که همسایه که ما چشم باز کردیم دیدیم
باباش مرده یه ارث هنگفتی به بهش رسیده ما
نسبت به ثروتی که او داره احساس رشک احساس
حسادت میکنیم چی اون چیز رو نمیخوایم
برای اینکه خودمون میخوایم اون چیزرو
میخوایم برای اینکه دیگری داره
و مدرنیته برای ما افزودن چیزی برا اون
چیزیست که داریم مثلاً ما میخوایم با حفظ
سنتهای بومی خودمون مدرنم بشیم نه نمیشه
اگر بفهمین که
مدرن بودن یعنی شما اونچه که الان هستی رو
ترک بکنی وگرنه میمیری بنابراین سنت
آثار باستانی نیست اون لحظهایست که پیش
از اینه هر آنچه که در لحظه پیش بوده باید
ترکش کنی اگر ترکش کنی اونوقت میتونی
برگردی و ببینیش چون فاصله گرفتی ولی اگر
ترکش نکنی هرگز نمیتونی
به اون آگاه بشی
در نتیجه سنتم نمیفهمی کماون که ما
نمیفهمیم
فقط مدرنها هستن که سنت دارن چون سنت
اونا ابداع میشه ما فکر میکنیم سنت یه
چیزی که به ارث میبریم یعنی بین ترادیشن
و هرج فرقی نمیگذاریم برای انسان مدرن
سنت یک امری پویا دائم در حال تح سنت رو
مدام ابداع میکنن
سنت چیزی نیست که به ارث ببرن و در برابرش
بمونن ووال بدونن و همش نفرین کنن بقت
خودشون رو اونها با تغییر سنته که مدرن
میشن اونها با به اصطلاح
درک جدید از سنت
و شکل دیگر دیدن آنچه که قبلاً دیدن میشن
مدرن مدرنیته یعنی نقد سنت نقد برای ما
مدرن بودن یعنی ترک سنت پشت کردن به سنت
فرار از سنت نفرت از سنت این د تا چیز
متفاوته بنابراین همونجا که هستیم
میمونیم هم چوب مدرنیترو میکنیم هم پیاز
سنتو من خیلی حرف زدم امشب از
شما خیلی عذر میخوام و امیدوارم که ببخشید
من
خیلی
من فکر کردم مث شب عاشورا همه رفتن تو
تاریکی
واقعاً همین طوریه الان باید برام خاموش
کنیم بریم خاف
آره بسیار خب خیلی ممنونم از دوستان
میکنم ببخشید من با مایک باز نکردم برای
به خاطر آقای بابک متچکرم ازتون بابت
خواهش میکنم
صحبتهاتون خیلی ازم مجدد فرمودید من
حواسم بود جوابم رو حقیقت گرفتم پس خدا رو
شکر تا الان حالا زحمتها یا تلاشی که
کردیم
بیوده نبوده شاید ما همون به ادراک حسی که
شما میفرمایید از تصویر منتظر بودیم که
حالا یه کسی با یه تایتلی
بیاد با تایتل اینو ببره عرضه کنه یا اون
قبول کنه که ما حس کنیم که داریم کاری
انجام میدیم متشکر چرم من خیلی امیدوخم
خواهش میکنم این تصویری که ما از فیلسوف
داریم تصویریست از یک انسان الهی دیگه ما
مسلمونا وقتی که فلسفه یونانم ترجمه کردن
هرگز نمیتونستن تصور کنن که سرات و
افغانطون و ارسطو آدمایی بودن زمینی و هیچ
نیروی الهی نداشتن که اونها رو از خطاب
محفوظه معتقد بودن که سرات حکیم الهیست
حتی پیغمبر میدونستن و چون کهه ایمان
آورد برده بودن حرفای اونا یعنی مثل مذهب
اون رو پذیرفته بودن نمیتونستن تصور کنن
که اینها علمشون و دانششونو از خداوند
نگرفتن پس در فرهنگ ما فلسفه میشه رقیب
دین به همین دلیله که بین دینداران فقیهان
و فیلسوفان دعواست بحث بر سر عقل نیست بحث
بر سر د تا مذهب رقیبه
ابن رشد میگها یک کلمه نباید شما چیزی رو
در آثار ارسطو تغییر بدی یا خلافشو باور
داشته باشه یعنی عین متن فقهی میخونیم
ولی و در نتیجه از فیلسوف توقع راهنمایی
داره توقع نشان دادن راهی که باور داره
فقیه نمیتونه به او نشان بده
فلسفه برای ما یک به اصطلاح مرام عرفانی و
و یک سیر و سلوک روحانی یعنی ماورای
طبیعیه ما یک شک شکلی رو شکلی از عقائد یا
اعمالی رو یاد میگیریم انجام میدیم و یاد
میگیریم همین طور ولی روشنفکر ما میشه
صورت مسخ شده باز پیغم پیغمبران و
فیلسوفان قدیم روشنفکر ما میره یه چیزیو
یاد میگیره همونو حق میدونه سر اون
میخواد در جامعه به جای کسی بشینه که
قبلاً اونجا فتوا صادر میکرده به همین
دلیل که روشنفکری ما هم چیزی از توش به
عنوان دیالوگ و نقد و بازبین بینی و
مواجهه با واقعیت نمیبینه. روشنفکر ما
همون قدر حرفاش با تجربه ابطال نمیشه که
آخوندا. اما فیلسوف نه رهبر مذهبیست نه به
دنبال گردآوردن مؤمنه نه یک
رهبر سیاسیست که حزبی بناو بگذاره نه
درویشه نه کلوب خاصی داره او انسانیست که
انسان بودن خودش رو فقط در تنهایی و فقط
با به اصطلاح اندیشیدن درونی خودش که درش
هیچکسی نمیتونه مشارکت بکنه به دست میاره
و تنها چیزی که میتونه به دیگران بیاموزه
اینه که خودت بیاندیش اون به کسی نمیگه چه
بیاندیش فقط میگه خودت اندیش جرأت
اندیشیدن
با عقل خودت رو داشته باشرات گفت خودت را
بشناس کانت گفت جرأت انیشیدن با عقل خودت
رو داشته باش
نیچه همینو میگه دیدهم همینو میگه تمام
کاری که فلسفه میکنه اینه که انسانها رو
به اندیشیدن و عقل خودشون ترقیب کنه هرگز
تقلید دیگران از خودش رو موفقیت خودش
نمیدونه اگر کسی از کانت تقلید کنه کانت
میذاره تو سرش تقلید کردن از کانت یعنی
به رغم کانت فکر کردن
کانتی بودن شاگرد خوب افلاطون بودن یعنی
تمام نظام فلسفی افلاطونو زیر و زور کردن
و نظام خودتو ساختن ارسطو در نقطه مقابل
افلاطون و بهترین شاد افلاطون این تلقی رو
اگه پیدا بکنیم وقت نمیریم سراغ راه حل
میریم سراغ فهمیدن ارزش اندیشیدن کانت گفت
من میتونم به شما فقط فیلسوفایزینگ یعنی
فلسفه ورزی یاد بدم من نمیتونم به شما
فلسفه یاد بدم شما خودتون باید فلسفه یاد
بگیرید ما نه ما دنبال این هستیم که
دستورالعمل بگیریم به اصطلاح یا
ورد
رمل استریا و اینجور چیزا تصور اونام از
غرب همینه ها تصور اون از غرب اینه که
اینا راه حقیقی رو یافتن اینا در بهشت دست
پیدا کرد برای ما مدرنیته یک موجودیست که
حکم بهشت روی زمین رو داره برای مدرنها
مدرنیته جهنمه مدرنیته یعنی زلزله لیسون
مدرنیته یعنی حولکاست مدرنیته یعنی
تنهایی انسان بیپناهی انسان اضطراب انسان
خودکشی پدیده مدرنه افسردگی پدیده مدرنه
ملالت پدیده مدرنه بیخانمانی مهاجرت
از جاکندگی
اینا پدیده مدرن مدرنیته تجربه تراژیکه
ولی برای ما یک رویای شیرینه این باید
تغییر پیدا کنه اگر تغییر پیدا نکنه
اونوقت ما هر جوری هر سرنوشتی پیدا کنیم
خودمون رو
در بدبختی تمام میبینیم اگر بتونیم در به
اصطلاح واقعیت رو که سرد و خشن و زبر هست
و اصلاً
لمسش دلپذیر نیست. اگر بتونیم اون رو
جسارت کنیم به لمسش و به قرار دادن خودمون
در برابرش اونوقت میتونیم یک نقطهای پیدا
بکنیم برای یافتن لحظه آسودگی یا کمی خوشی
و لذت. ممنونم.
اگه اجازه بدید آقای سیاوشم صحبت کنم بعد
خداحافظی کنم. آ سیا سیافر
بابک عزیز خیلی خیلی ممنونم من واقعیتش
اومدم بالا که یک دستمریزات خسته نباشید
به جناب خلجی عزیز بگم و بگم که برقاها
خاموش نبود همه داشتن گوش میدادن و خیلی
خیلی لذت بردیم این از اون جمله
اتاقهاییه که باید به نظرم دوباره گوشش
داد و نتبرداری ازش کرد نکات بسیار
آموزندهای توش هست
و بسیار سپاسگزارم از وقتی که گذاشتید
منتها جناب خرجی
خواهش میکنم نظر لطف شما هست
توی این
فرهنگ
ما تا چه اندازه بحث عرفانخویی
و اون خصلت شاعرانگی رو به عنوان یکی از
موانع عمده میشه برشمرد که اندیشیدن رو به
ما نیاموخت بیشتر دیگر پیروی رو به ما
توصیه کرد
ببینید
این نکته مهمیه که میگیم این امر باز
دوباره صورتبندی غیرمدرن وضعیت ماست
صورتبندی مدرن اینه چرا من در مواجهه با
عرفان عقل و هوش و اراده و سرنوشتمو به
باد میدم تسلیم میکنم همون آدمی که در
موقع برابر عرفان کاملاً بنده و بیاختیار
میشه همون آدم در برابر علم مدرنم همون
طور میشه همون آدم تکنولوژی رو به صورت
مذهب خودش درمیاره او خوی بندگی رو باید
کنار بگذاره بندگی از بیرون تحمیل نمیشه
یک مونتین یه دوستی داشت به نام
لبوئسی که در جوانی دچار سل شد و فوت کرد
در حدود ۲۲ سه سالگیش یک رسالهای نوشته
به نام رساله در بندگی اختیاری این رساله
شاید ۱۰ ۱۵ صفحهست ولی یک به اصط یکی از
نمونههای مهم آثار دورهای رونسانسه که
با این طرز تفکر انسان وارد عصر مدرن شده
میگه من مدتهاست که فکر میکنم چطور میشه
هزاران هزار انسان
همه مطیع یک انسان بشن مگه میشه اگر این
انسانها با قدرتشون با همدیگه برابر وره
بنابراین این قدرتشون ۱۰۰ برابر اون
انسانیست که از او اطاعت میکنن چطور میشه
یک خودکامهای بر یک جمعیت عظیمی حکم
میرانه و این آدمها خودشون رو بنده و
مجبور به اطاعت از او میکنن از اون
میترسن
بخوا از ترس او سلامت و عافیت و زندگی
انسانی خودشون رو از بین میبرن. بعد به
این نتیجه رسیدم که اون حاکم نیست که
بندگی رو برا اون تحمیل میکنه بلکه
اینها این بندگی رو به اختیار خود
پذیرفتن. پس از اون زمان تا الان بشر مدام
در پی جستجوی اون عوامل درونی بوده که او
رو وا میداره به تسلیم در برابر یه قدرت
بیرونی در پذیرش بدون چون و چراغ در
همراهی با جماعت در نپذیرفتن مسئولیت در
نادیده گرفتن نقش خودش در تغییر وضعی که
درش قرار داره ما نمیتونیم تصور کنیم که
این آخوندا نیستن که مشکلن این مقلداشونن
که مشکلن اگر این آخوندا که با ضرب وزور
مقلد برای خودشون جمع نکردن که این مقلدا
کشاورزه که با تمام سال با دسترنج خودش
نان خودشو درمیاره بعد ۱۰ تومن از درآمد
خودش رو سفر میکنه میره قم و با شوق و
اعتقاد و اشک و آه و نیاز تقدیم میکنه به
اون آخونده و اون آخونده منت میذاره برای
اینکه این پولو ازش میگیره اون باید
تغییر کنه اون اگر این کارو نکنه دیگه مرز
تم آخوندی نمیمونه که فریب بده به عبارت
دیگه اون فریب خورندهست که باید برای فریب
نخوردن انقلابی در خودش به وجود بیاره
وگرنه اگر همچنان فریب بمونه فریبنده عوض
بشه بازم اون فریب میخوره مهم نیست که
فریب روشنفکرو بخوره فریب آخوندو بخوره
فریب خارجی رو بخوره فریب داخلی رو بخوره
خوی فر به اصطلاح فریب خوردن خوی بندگی
کردن خوی
[موسیقی]
ترسیدن از
پذیرش مسئولیت آزادی همون بایستی که اون
کتابو نوشت تا عصر الان وقتی که تمام
مطالعات درباره جوامع استبدادی و توتالیته
ابدا درش نقش حکومت
اهمیت اصلی رو نداره بر خلاف ما که هر
موقع راجع به وضعیت حرف میزنیم میگیم
خامنه این کار کرد سپاه این کار کرد این
کاملاً وارونه دیدن قضیهست تمام مطالعاتی
که مربوط به نظامهای اقتدار اقتدارگراست
مربوط به جامعهست یعنی جامعه جامعه
اقتدارپذیریست جامعه جامعهایست که
ت توانایی و تمایل به تصور نظم متفاوتی که
در اون همه برابر باشن نداره در نتیجه یک
نفر یا یک گروه برای دیگر حاکمش حالا
یک زمان اینه یه زمانی یک گروه دیگهست تا
زمانی که شما شکل نظم اجتماعی رو اون چیزی
که با انقلاب فرانسه اتفاق افتاد انقلاب
فرانسه فقط شورش علیه لو لوی شونزدهم نبود
علیه نظم سلطنت بود نهاد کلینسها رو
برداشت آ مرجع تقلیدشو عوض نکرد تا زمانی
که ما در پی تغییر نض نباشیم و تغییر رو
در تغییر
تصورات خودمون آرمانهای خودمون طرز تلقی
خودمون از شکل زندگی خوب نداشته باشیم هیچ
چیزی تغییر نمیکنه پس انقلاب واقعی اون
انقلابیست که در درون خود ما به اراده ما
با دلیلی ما با ترک بتهای ذهنیمون رخ
میده فرانسیس بریکن اون پ بتش چیه میگه
انسان بخواد به از خرافه و گمراهی نجات
پیدا بکنه و عقلانی و
انسانی زندگی بکنه باید بتهای ذهنیشو
بشکنه
چی اون چیزی که مانع مانع بندگی و بدبختی
ماست تو درونست بیرون نیست به همین دلیل
روانشناسی به وجود میاد. روانشناسی چرا
فروید چرا روانکاوی رو به وجود میاره؟ به
خاطر اینکه متوجه میشه که در انسان نیروی
توهم پروری
بیکرانی هست که اگر نتونه اون
سازوکار توهم آفرینو کشف بکنه و باهاش
مبارزه بکنه خودش خودشو نابود میکنه.
مسئله انسان مدرن فقط و فقط همینه. ایمان
آوردن به اینکه جهان او با ایدههای او،
با خواستهای او، با ارادههای او، با
تصمیمهای او ساخته میشه و حساسیتش
حساسیتی که به سعادت داره، حساسیتی که به
زیبایی داره موجب میشه که اون مدام خودشو
مراقبت کنه. اندیشه مدرن اندیشه نقدیست.
نقد یعنی اندیشیدن درباره اون خللها و
نادرستیهایی که در اندیشه پیش هست. یعنی
خودت رو به محاکمه ببری. نه دیگران وگرنه
مبارزه کردن با دیگران و تکفید کردن که در
طول تاریخ همیشه معمول بوده قرار نیست که
یک انسان مدرن به دیگری بگه که این چیزی
که من میگم درسته اونچه که تو میگی غلطه
انسان مدرن میدونه که هرچی که همه میگن
مخلوق ذهن اونهاست ارزششم برابره از نظر
ارتباطش با حقیقت ما همهمون به یکسان از
حقیقت محرومیم
بنابراین هدفش این نیست که دیگران رو به
اونچه میاندیشه
وادار کنه هدفش این هست که دیگران رو به
توافق بر یک زمینه مشترکی ترقیب کنه که در
اون زمینه مشترک هرکس در یک درون
قلمروی خودش هر جور که بهش میخواد زندگی
در غرب قانون
فرمه یعنی به شما نمیگید چهجور زندگی کنید
فقط به شما میگید از چه محدودهای خارج
نشو از این محدوده خارج نشو در محدوده
خودت هرج میخوای زندگی کنی ولی ما قانون
غربی رم مثل فقه میفهمیم. فکر کنیم حقوق
بشر یه چیزیه که باید ازش اطاعت کنیم. ما
میتونیم تصور کنیم که الان حرف زدن از
حقوق بشر مثل ما خنده داره. شکلی که ما از
مدرن شدن، شکلی که ما از دموکراتیک شدن،
شکلی که از ما از
وضع خودمون حرف میزنیم کاملاً نشان دهنده
یک ذهن پریمیتیو غیر پیچیده، غیر تاریخی و
غیر علمیست.
ذهن پیچیده به چون که به
پیچیدگی خودش باور داره و میشناسه
میدونه که تمام اونچه که رهزن اوست و
تمام اونچه که
میتونه او رو با خطر حیاتی موجه کنه درونش
خ هانت با کشف این نکته بود که دروازههای
جهان قدیم و بست و دروازههای جهان جدید و
بست گفت مهم نیست که شما به چی فکر
میکنید مهم اینکه بدونید ذهنتون تو یک
به دستگاهی داره که بدون اینکه تو اصلاً
حسش کنی و ببینی مرتب داره در برابر چشم
توهم میسازه. انسان ایرانی انسان حقیقته
انسان
داشتن حقیقت پیوستن با حقیقت و تکیه دادن
به حقیقته انسان غربی انسان تردید و انسان
با ایمان به ناتوانی از رسیدن به حقیقت
رسیدن به کمال رسیدن به سعادت ایمان به
محال بودن رسکاری و پذیرفتن محدودیت شر و
تنحی خودش
بنابراین نظام آموزش پرورشی که باید
جایگزین این نظام آموزش پرورش باشه نباید
یه شکلی از فکر کردن رو به بچهها یاد بده
من نباید به بچه خودم اون چیزی رو که درست
میدونم یاد بدم بلکه به او درست فکر
کردنو باید یاد بدم تا خودش بر اساس اون
چیزی که فکر میکنه زندگی خودشو بسازه
تربیت همیشه تربیت انسانهایست که بتونن
متفاوت با شما زندگی کنن برعکس تربیت در
ما که حتی دانشگاه و مدرسه جدیدی هم که
آوردیم عین حوزههای علمیه یه سری حقایقی
رو به مشاوردا درس میدن اونم حفظ میکنن
برای اینکه در یک هدفی که از قبل تعیین
شده به کار ببرن در حقیقت یک عده کارمند
موظف مجبور جامعه تولید میکنن اما وقتی که
در در آلمانی میگن بیلدون یا میگن
فرهنگ کالچر کالچر یه چیزی نیست که شما به
داشته باشی به ارث ببری بهش تکیه بدی بهش
تفاخر کنی یک چیزیست یک نوع از زندگیست که
شما به خاطر اینکه مسئولی که آزاد باشی از
اون شیوه زندگی
آزادانه
برمی به اصطلاح بهره میگیری تا اون چیزی
بشی که نیستی
یعنی فرهنگ
روش دستیابی و آزادیست روشه مدرنیته همه
چیزش شکله پارادایم یعنی سرمشق روش علم
یعنی روش
سبک استایل ساختار تمام اینا شکله و به
همین دلیل که شما هرچی مدرنا رو نقد کنید
اون هیچ تکش نمیگزه خودش بیشتر از شما و
بهتر از شما نقد میکنه ولی ما فکر
میکنیم این عقاعد غربی یه سری شبهاتن که
اگر ما نشون بدیم که عقاید ایرانی برتر از
اونا هستن خیلی ما در جنگ پیروز میشیم شما
هرچی عقیده او رو ازش بگیری او خودش رو
زندهتر و توانا میدونه. او اساساً در پی
تفاوت میگرده تا بتونه خودش رو حس بکنه.
او شرق رو میسازه برای اینکه خودش رو
غربی ببینه. ما نه ما نه تنها شرخشناسی رو
از قبول نکردیم که یه سری مزخرفاتی رو
راجع گذشته خودمون یه سری مزخرفاتی هم
راجع به غرب گفتیم چه حالا عاشقانه یا
دشمنانه فرقی نمیکنه چه اونهایی که قر
رو ستودن چه کسانی که سنت رو ستودن چه
کسانی که در قرن بیستم اسلام رو میخواستن
مسلط کنن چه کسانی که الان میخوان
اسلامو کنار بزنن و تا راه برای ساختن
جامعه آرمانی سکولار باید درست بشه همه
توهمن این تصورات تصورات ذهنیست که نه با
واقعیت نسبت داره نه با تجربه نسبت داره
نه تاریخ غرب نشسته حالا اگه همه حرف زدم
یک نکته آخرم بگم بهتون که دیگه مشغول
زمبه نباشم به قول معروف ببینید در عصر
مدرن مدرنیته تنها یک جا تونست خارج از
زادگاه
اصلی خودش تحقق پیدا بکنه یک
مدرنیته اساساً غیر قابل انتقال و غیر
قابل تکرار فقط یک جا تکرار شده فقط
آمریکا آمریکا
ابداع مهمترین
به اصطلاح دستاورد مدرنیته است مهمترین
آفریده مدرنیته است که درست به این دلیل
موفق شد به این دلیل مدرن شد به این دلیل
توانا شد که از اون الگوی
مادر خودش تقلید نکرد بلکه از مادر خودش
ضرورت اندیشیدن با عقل خودشو فهمید و
پدران بنیانگذار تمام اونچه که اروپاییا
میدونستن اونام تو اون سیستم درس خونده
بودن بار اومده بودن میدونستن ولی
آگاهانه سعی کردن اون از اون الگو پیروی
نکنن
توماس جفرسون به یک نفر میگه که ما اصلاً
شر نه شر داریم از اینکه این مثلاً عناصر
یا چی به اصطلاح
مفاهیمی که در اعلام استقلال آوردیم به به
رسمیت بشناسیم که اینا رو از دیگری گرفتیم
نه شرم میکنیم و نه ادعا و افتخار
اوریجینال بودنشو داریم ما اینها رو
گرفتیم به خاطر اینکه تشخیص دادیم اینها
به شیوهای که مناسب در آمریکا هست یعنی
در یک جای دیگه اگر به شکل دیگری اینها
طراحی بشن میتونن موفق بشن پس اخذ
مدرنیته یعنی با عقل خود اندیشیدن ما مدام
مدرن شدنو با غربی شدن یکی گرفتیم مدرن
شدن یعنی نه خود دیروزت باش نه دیگری مدرن
شدن یعنی خود امروز باشه انسان مدرن
انسانیست که خودشو در لحظه اکنون
حس میکنه و خودش رو خودش حس میکنه چرا؟
چون برای اینکه خودش باشه باید دیگری رو
دیگری ببینه. اگر دیگری رو نفی کنه یا
خودشو با دیگری یکی بدونه فرق نمیکنه. چه
روشنفکر مجذوب غرب و شیفته غرب و مقلد
غرب بشه خودش رو با روشنفکرای غربی یکی
بدونه همتراز بدونه همونطور که از زمان
مشروطه تا الان همینه دیگه. ما اصلاً
میگیم روشنفکر. این کلمه روشنفکری ما
نساختیم که ما چون اونها روشنفکر داشتن
ما یه بدل قلابیشو اینجا ساختیم. چون اونا
دولت داشتن ما یه دولت قلابیشو اینجا
ساختیم چون اونا دانشگاه داشتن یه دانشگاه
قلابیشو اینجا ساختیم ما خواستیم غربی
بشیم و نفهمیدیم که برای مدرن شدن شما
باید از هر قیدی از جمله ق قید لحظه ما
قبل الانت باید رها بشی و هر لحظه خلق کنی
هر لحظه با عقل خودت بشی
ممنونم دیگه واقعاً شرمندهم از شما اندازه
مثل واتپ مثل چیز کی بود این رهبر بر کوبا
ساعت کاسرو که ۷ ساعت نان استاپ صحبت
میکرد تو گینسم رکورد گذاشته فکر کنم به
زودی من اون ریکوردو از خودم بکنم عذر
میخوام از دوستان
خجی عزیز کمه میخوام خدمتتون عرض بکنم که
واقعاً کم در مقابل این چند ساعت شما
متأسفانه دستگاه ارتجاع داره هزاران هزار
ساعت برنامه تولید میکنه و به قدری
قابلیت
بهش میگن سیمپل کانتجس نمیدونم مثلا چی
بله تسری تسری سریع و راحت بله
این چند روز پیش برای من یک ویدیویی
فرستادن از یه آقایی به اسم دکتر دینانی
که زیرش نوشته که خیلی خوب با دقت گوش بده
به برا من فرستاده یکی از عزیزانم
بعد میبینم که در این برنامه این آقا
داره میگه که من الان اومدم وارد این
استودیو شدم دیدم که یه جوونی
شلوار لی پاره پوشیده همون جایی که شما
اشاره میکنید نحوی حضور دیگری بعد میگه
که برگشتم به این جوون گفتم که تو چرا
شلوار لی پاره میپوشی
و شروع میکنه حالا راجع به این موضوع
صحبت کردم وقتی جلسه رو نگیر میخوام
خدمتتون بگم که بعد من برای این دوستم
گفتم که خب این نفی حضور دیگریه مگه اون
جوون از این آقا پرسیده که شلوار ار پای
من خوبه یا بده که این به خودش اجازه میده
جلوی اون داره اینجور صحبت میکنه. با
کمال تأسف باید خدمتتون عرض بکنم که
دستگاه ارتجاع
به قدری
وسیعالکف
داره برنامه تولید میکنه که هرچه شما و
شخصیتهای فرهیختهای مثل جنابع عالی
برنامههایی بسازند قطره در برابر یک
دریاست و من فکر میکنم که جایی که ما
مشکلات جدی فرهنگی داریم همینه همینه همین
جاست که ما باید تا در برابر این خیلی
عظیم تولیدات فرهنگی ارتجاع که در
قالبهای کلاسهای مولاناشناسی و سالک
مدرن و نمیدونم
به این بگو چیکار بکن بگو این لباس به تنت
میاد حالا بیا برگردیم ببینیم تاریخمون چه
گلی برامون کاشته بود مسائلی از این قبیل
ما باید هی تولید برنامه کنیم که بتونیم
لااقل یک ذره
و کاری بکنیم که فقای بهتری داشته باشیم
یک دنیا سپاسگزارم خیلی محبت کردی
قربان شما خیلی ممنونم از نظر لطف شما و
تحمل دوستان وقت خوشی رو براتون آرزو