جواد طباطبایی و «ایده‌ ایران» و «دولت‌-ملت» ایران: کاربرد ایدئولوژیک تاریخ و فلسفه

خیلی سلام عرض میکنم خدمت دوستان در یوتیوب و در کلاب هاوس. ادامه بحث دیشب درباره ایده ایران و نظریه ایرانشهری و ادعای کسانی مثل آقای طباطبایی در مورد وجود مفهوم ملت و دولت در ایران باستان موضوع صحبت امروز ما هست و من امروز سعی می‌کنم که بیشتر متمرکز باشم روی صحبتهای آقای طباطبایی و از روی نوشته‌هاش بخونم برای دوستانی که شاید خوندن به یاد ندارن یا اینکه آشنا نیستن و بعد نکته‌های خودم رو عرض می‌کنم. یک نکته رو اول بگم طباطبا یکی از برجسته‌ترین دانشگاهیان باود یعنی نسب حالا یک سرگذشتی داشت که فرصتی داشت که خوب فلسفه بخونه و بنابراین نقد طباطبایی به معنای این نیست که ما مقام علمی او رو دست کم می‌گیریم بهعکس ما درست چون جایگاه او رو در فلسفه و اندیشه سیاسی امروز ممتاز می‌بینیم این میخوایم ببینیم که چه چیزی باعث میشه یک همچین کسی با دانش بسیار با فلسفه دانی و کتابخونی یک عمر چنین راه اشتباهی رو طی میکنه و اگر چنین کسی با این دانش با این تجربه فکری با این عزم جدی برای فکر کردن چنین به کجراهه میره پس ماها که در سطح دانشجوی او هستیم باید بیشتر مراقب آسیبها ها و آفت‌های اندیشیدن باشیم. علت و میخوام توضیح بدم پیش از هر چیز که چرا طبایی در حقیقت از فلسفه و تاریخ یعنی از دانش خودش یک تاری تنید برای اینکه خودشو درو حبس بکنه و سرانجام به تاریکی مطلق بکشونه. یعنی هرچه طباطبایی پیشتر رفت شتابش برای سقوط در مقا که مغالطات و اوهام بیشتر شد ببینید اندیشیدن سواد داشتن دانش داشتن فلسفه خوندن خیلی ضروریست برای اینکه شما در یک حد حرفه‌ای و در یک حد پیچیده و پیشرفته‌ای می‌اندیشید اما کافی نیست یعنی شما اگر تمام تاریخ‌های کتاب‌های جهان رو هم بخونید فلسفه فیلسوفان رو هم بهتر از خودشون یاد بگیرید و بلد باشید بازگویی کنید این به شما لزوماً کمک نمیکنه که وقتی می‌اندیشید بتونید از اون دانشتون استفاده کنید مثالی که می‌تونم بزنم مثل اینه که یه خلبان بسیار حرفه‌ای و بسیار کاراآزموده و درجه یک پرواز کنه و در پرواز شروع کنه مشروب خوردن الکل بخورن اون مهارت اون توانایی و کاردانی و دانش نمیتونه به او کمک بکنه در کار اندیشیدن اندیشیدن یه کاره درست مثل ورزش بدنی میبینم برا برای سقرات و افلاطون فیلسوف باید حتماً ورزش بدنی هم بکنه به خاطر این خود این تمرین بدنیه و برای تم برای این تمرین شما باید یک سری اصول اخلاقی باقی رو رعایت بکنین و همین طور یک سری به اصطلاح تمرین‌هایی داشته باشین برای کنترل خودتون. هدف فلسفه این هست که به شما کمک بکنه که بر خودتون مسلط بشین. شما اگر بر خودتون مسلط بشین اونوقت می‌تونید عمل آزادانه بکنید. اگر تحت تأثیر عواطفتون باشید، اگر تحت تأثیر غرائضتون باشید، اگر ت تحت تأثیر اوهامتون باشید شما آزاد نیستید. شما زمانی آزاد هستید که بتونید اوهامتونو کنترل کنید، هیجاناتتونو کنترل کنید، تعلقاتتونو کنترل بکنید و به اصطلاح میدان رو برای اندیشیدن و سنجش عقلانی باز کنید و اگر نتونید این کارو بکنید اونوقت میشه مولوی که گفت آه که سودی نکرد دانش بسیار من ویتکنشتین فیلسوف برجسته قرن بیستم از یه خانواده بسیار ثروتمندی بود. پدرش وقتی که مرد ۱۷۰۰ کیلو طلا برای او به ارث گذاشت و ویلکنشین برای اینکه فکر بکنه برای اینکه چیزی غیر از طلب حقیقت و عشق به فرزانگی در اندیشیدن او دخالت نکنه تمام اون میراث هنگفت رو به فقرا بخشید. بنابراین فیلسوف باید مطمئن باشه که تمام تلاششو می‌کنه که در جستجوی حقیقت باشه و در با چراغ استدلال و با چراغ به اصطلاح شواهد و با چراغ صداقت پیش بره وگرنه فلسفه هیچ سودی نداره فلسفه با فلسفه نمیشه یه آبگوشت درست کرد نون خرید نمیدونم پیچی پیچوند لامپی عوض کرد هیچ به درد نمی‌خوره. فلسفه فقط و فقط به شما توانایی این رو میده که فکر بکنید و آزادی خودتون رو به دست بیارید. خب ما در ایران متأسفانه در این صد و خورده سال اخیر آدم‌های برجسته زیاد داشتیم. اما این آدم‌ها به نحوی اسیر تعلقات مذهبی، سیاسی و ایدئولوژیکشون بودن. مثلاً یه کسی مثل احسان طبری آدم کمی نبود ولی سرسپردگیش به کمونیسم روسی باعث شد که دانشش در حقیقت حرض بره الان از نوشته‌های او ما چیزی نمیآموزیم یا کسی مثل آرامش دوستدار یا کسی مثل خود طباطبایی ویلیام جیمز که فیلسوف هم فیلسوفه هم روانشناسه و یکی از پیشزان فلسفه پراگماتیزم آمریکایی یک چند تا درس گفتار داره درباره پراگمتیزم تو درس گفتار اولش به این نکته اشاره میکنه که فیلسوفها فقط با مغزشون فکر نمیکنن بلکه با عواطفشون با احساساتشون و مخصوصاً اون چیزی که اون تمپرمت می‌خونه یعنی با خلق و خوشون با مزاجشون در حقیقت فکر می‌کنن در نتیجه اون اون مزاج و اون خلق و خو در نوع اندیشیدنشون بسیار تأثیر می‌گذاره. من یه تیکهشو براتون بخونم که جالبه. میگه که فلسفه‌ای که در هر کدام از ما تا این حد مهم است یک موضوع فنی نیست بلکه احساس کمابیش گنگ ما از معنی صادقانه و امین امیر زندگی‌ست. این احساس فقط تا حدودی از کتاب‌ها به دست آمده است. این همان طریقه فردی مشاهده و احساس تمامی زور و فشار جهان است. بعد میگه که باید اقرار کرد که شنیدن گفتگو از چیزهای عمیق حتی اگر نه آنها را درک کنیم و نه منازعین ما نوعی جاذبه و افسون غریب دارند. ما به هیجان ناشی از آن مسئله قامز دچار می‌شویم و حضور نامتناهی را احساس می‌کنیم. کافیست در یک اتاق پردود مشاجره‌ای بر سر مسائلی نظیر آزادی اراده یا خیر و شر آغاز شود. آنگاه خواهید دید چگونه همه گوش‌هایشانرا تیز می‌کنن. از آنجا که من خود صمیمانه به فلسفه باور دارم و همچنین معتقدم فجر تازه‌ای بر فراز سر ما فلاسفه در حال طلوع است ناچار حس می‌کنم هرطور شده باید اخباری از این وضعیت را به گوش شما برسالم. فلسفه در عین حال هم والاترین و هم ناچیزترین جستجوهای انسانیست. هم در خردترین درزها فعالیت می‌کند و هم گسترده‌ترین چشم‌اندازها را می‌گشاید. همان طور که می‌گویند نانی از آن به دست نمی‌آید اما می‌تواند روح ما را جرأت بخشد. تاریخ فلسفه تا حدود زیادی تاریخ نوعی تصادم میان تبایع انسانیست. هرچند چنین برداشتی ممکن است از نظر برخی هم‌قطارانم ناشایست جلوه کند اما من ناچارم این تصادم را به حساب آوردم. یک فیلسوف حرفه‌ای از هر طبع و مزاجی که باشد می‌کوشد هنگام پرداختن به فلسفه طبع خود را دخالت ندهد ندهد. طبع دلیلی نیست که عرفاً به رسمی به رسمیت شناخته شده باشد و بنابراین فیلسوف برای نتیجه‌گیری‌هایش فقط عدله غیرشخصی را طلب می‌کند. با این همه تبع او بیش از هر یک از مقدمات در در بیش از هر یک از مقدمات دقیقاً عینیش جانب‌گیری در او ایجاد می‌کند. کفه شواهدش را به این سو یا آن سو متمایل می‌کنند و به احساس و به ایجاد یک جهان‌نگری احساساتی‌تر یا یک جهان‌نگری سنگ‌گلاره‌تر کمک می‌کند. فیلسوف به طبعش اعتماد می‌کند و چون در طلب جهانیست که با تبعش سازگار باشد به هر نمایشی از جهان که با آن سازگار باشد معتقد میشه. به هر حال این نکته مهم نیست که باید در نظر داشته باشیم در مورد خودمون که تمامی فکر کردن یک عمل انتضاعی کاملاً ریاضی بدون تاثیر بقیه ادراکات ما نیست. ما با گوشت و پوست و استخونمون فکر می‌کنیم. بنابراین نوع غذایی که ما می‌خوریم، میزان خوابی که داریم، محیطی که درش زندگی می‌کنیم، آب و هوایی که درش هستیم، همه در نوع فکر کردن ما دخیل هستن. پس به اینها آگاه بود و ایرانی‌هاهم و اصولاً غیرغربی‌ها و مخصوصاً خاورمیانه‌ایان افکار خودشون رو به حتی اگر دانشگاهی باشن بیشتر با مثل عقاعد مذهبی باشون رفتار می‌کنن و در دفاع از اون عقائدشون انقدر شور و هیجان به خرج میدن که محیط به اصطلاح فضا از فضای گفتگویی خارج میشه چه بحث سیاسی باشه چه بحث فلسفی باشه چه بحث حتی عادی باشه این یک به اصطلاح نقطه ضعفیست که ما داریم چون کهه ما عادت به گفتگوی عقلانی نداریم ما در فضای مذهبی و در فضای به اصطلاح استبدادی پرورش پیدا کردیم یا چیزی رو قبول کردیم یا چیزی رو رد کردیم یا زیر علمی سینه زدیم یا کسی رو نفرین کردیم ولی در فکر کردن شما نه در حقیقت می‌خواین دفاع کنین نه میخواین حمله کنین میخواین بفهمین فهمیدن غیر از ایمان و انکار هست فهمیدن یک شیوه دیگری از برخورد با اندیشه‌ها و ایهاست و بسیار دشواره کار فهمیدن خب این آفته که روشنفکرای ما دارن حالا از نمیخوام اسم ببرم ولی من ندیدم که کسی ازش بری باشه از جمله خودم که از همه نه روشنفکرم نه خیلی به اصطلاح سابقه خوبی دارم یه نکته مهم اینه که شما توجه داشته باشید که فکر کردن و فلسفه هرگز نباید وسیله‌ای برای رسیدن به چیزی قرار بگیره. این مارکسیست‌ها بودن که و خود مارکس که فلسفه رو تبدیل کرد به اسلحه. یه اسلحه برای انقلاب پرولتاریایی بود و این یکی از بدترین اتفاقاتی بود که برای فلسفه افتاد و فلسفه تبدیل شد به یک در حقیقت ذراتخانه حکومت‌ها قدرت‌ها احزاب و جریان‌های سیاسی الان هر کس میخواد حکومتی داشته باشه از جمله زمان پهلوی فلسفه به عنوان یک تعظیم مثلث قالی قالی خیلی خیلی ابریشمه که شما تو پذیراییتون بندازید برای اینکه چشم همسایه‌ها در بیاد و هیچ خاصیت فلسفی و خاصیت روشنگری نداره و فقط یک ابوهت و عظمت کاذب برای قدرت‌ها ایجاد می‌کنه. این خب در کشور ما بسیار رایجه که روشنفکرا برای مبارزه با چیزی ترجمه می‌کنن. نمی‌دونم زبانی رو که انتخاب می‌کنن مثلاً زبانی که زبان سره رو که انتخاب می‌کنن برای اینکه با اسلام مبارزه کنن، با عربا مبارزه کنن، با آخوندا مبارزه کنن و کسی مثل طباطبایی که خب مارکسیست تمام عیار بود و خیلی دل در گرو مخصوصاً چیز داشت آلتوسر داشت و آلتوسر هم فلسفه رو اسلحه میدونست خب طبیعی بود که پروژه پروژه داشتنه در حقیقت یعنی می‌خواستن که یک یه جبهه مقاومت فکری علیه جمهوری اسلامی درست بکنن و به اصطلاح زمینه رو برای جایگزینی سیاسی اون ایجاد کنن. خود طباطبایی بیشترین نقد گزندهش رو به همه روشن‌فکرا کرده و اون‌ها رو متهم کرده به اینکه اهل ایدئولوژین و درست همون چیزهایی که خودش به دیگران نقد کرده خودش بیشتر به دامش اسی شده و این باید برای ما خیلی خیلی هشدار درنده باشه من این مقدمه رو گفتم برای اینکه بتونم به شما نشون بدم که طباطبایی چگونه از دانشی که داشت و هزار بار بیشتر از امثال من بود و من از اون خیلی یاد گرفتم نتونست استفاده بکنه و در حقیقت از فلسفه و مفاهیم فلسفی و همین طور از تاریخ استفاده می‌کرد برای یک نوع ایدئولوژی سازی و این مفاهیم فلسفی و به اصطلاح رویکردهای تاریخیش تمام آریتیه منتها آریتی پنهان یعنی در حقیقت یک چی میگن یک اقتباس ناگفته است و خب این از نظر صداقت علمی هم بسیار ناشایسته من نمیدونم بعضی موقع‌ها آدمهای بزرگ اخلاقهای خاص دارن استاد طباطبایی یکی از فیلسوفان بزرگ فرانسه بود به نام شتله فرانس و شتلهشناس بزرگی بود و تباطبایی پیش او درس خورد ۱۰ ۱۲ سال بعد من دیدم طباطبا یه مقاله‌ای نوشته و بعد تقدیم کرده به فرانسه شتله ولی نوشته که مدتی با او گفتگو کردم یه همچین چیزی یعنی حتی حاضر نبود که به کسی که استاد راهنماش بوده و یه شخصیت بسیار بزرگیه در تاریخ فلسفه قرن بیستم یک ادای دین بکنه خب اینا اخلاقیاتیست که در کار علمی بسیار ضرر می‌زنه طباطبایی این یک سری مفاهیم رو خیلی راحت بدون هیچ رودرواسی مصادره می‌کنه از فلسفه غربی و از اندیشه سیاسی غربی و خیلی مکانیکی و به صورت کاملاً زورکی در یک قالب ایرانی میخواد بریزه و در حقیقت تاریخ ایران رو میخواد یک چیزی قرینه‌ای بکنه از تاریخ یونان بهخاطر اینکه به شدت فلسفه رو دوست داشت و مجذوب فلسفه بود. چون که فلسفه رو دوست داشت و ایرانم دوست داشت میخواست این دو تا دوست به اصطلاح معشوق‌هاش با هم کنار هم باشن در حالی که نمیشد و هم جفا کرد به اصطلاح آموزش فلسفیش و هم خب عمری رو در یک نظریات بیراه سپری کرد. تباطبایی معتقده که ما در ایران پیش از اینکه در اروپا مفهوم دولت ملت در قرن نوزدهم ببخشید پیش از اینکه در قرن نوزدهم در قرن هجدهم و نوزدهم مفهوم دولت ملت پدید بیاد ببخشید یک لحظه من اجازه بیش از اینکه در اروپا در قرن هجدهم پدید بیاد در ایران باستان این مفهوم به وجود آمد من برای شما می‌خونم این بخشی از و خب این ادعا ادعای حالا میگم به اصطلاح شگردهای بلاغیش یعنی شگردهای رتوریکش برای اینکه از استدلال فرار کنه چی هست؟ میگه که اولاً از کلمات از کلمات بسیار ساده که مفهوم نیستن و اصطلاح نیستن استفاده می‌کنه برای اینکه و وانمود می‌کنه که اینا مفهومن. مثلاً فرض کنید بیحقی میگه و من تاریخ پایه‌ای بنویسم. خب وقتی بیهقی میگه من تاریخ پایه بنویسم هیچ منظور اصطلاحی نداره. یعنی میگه یه تاریخ جدی بنویسم و تاریخ می‌نوشتن تا مردمان را به خواب کنن. من تاریخ می‌نویسم تا مردمان را بیدار کنم. ما در تاریخنگاری و در فلسفه تاریخ یک اصطلاحی داریم به نام فاندامنتال هیستوری. تباطبایی برمی‌داره اون اصطلاح به اصطلاح فلسفی غربی رو معادل این تعبیر بیحقی به کار میبره و چنین وانمود میکنه که بقی کاملاً مثل هگل یک فیلسوفیست که به این شیوه فلسفه ورزی کرده و در حقیقت مفهومی ساخته که بدی بدیل و قرینه اون مفهوم غربی هست و از حافظ این کارو می‌کنه از سعدی کلماتی که دوست داره کلماتی که شاعرانهست و این یکی از شگردهای خاص گرایش‌های ناسیونالیست که زبان رمانتیک به کار می‌برن زبان سانتیمنتال به کار می‌برن برای اینکه ضعف احساساتشون رو ضعف استدلالشون رو بپوشونن میگه که بدیهیست که دولت یا استیت به معنای دقیق ورایی جهان در علوم اجتماعی جدید از نظام سیاسی ایران غائب بود ولی میگه که و در ن اگرچه در نخستین نگاه چنین می‌نماید که کاربرد مفهوم دولت نه حتی ملت‌ها حتی دولت به ویژه در مورد تاریخ دوران دوره گذار به عنوان یکی از مفردات دستگاه مفاهیم تاریخ و علوم اجتماعی اشکال چندانی نداشته باشد در عین حال پراابهام‌ترین آن مفاهیمم هست. برخی از تاریخ‌نویسان از دگرگون دگرگونی‌های زبانی، فرهنگی و آیینی دوره صفوی و کوشش آن خاندان برای فرح فراهم کردن شالوده استواری برای وحدت سرزمینی ایران به تشکیل دولت ملی در ایران تعبیر کردن. یعنی در حقیقت صفویه رو میگه که اینا دولت ملی تأسیس کردن. توجه دارین که هم دولت و هم ملت از مخیله شاه اسماعیل نمی‌تونسته بگذره اصلاً. حالا یک ایرانشناسی به نام والتر هینس گفته که یه کتاب نوشته به نام تشکیل دولت ملی در ایران یعنی کاملاً عین آخوندا که به یه حدیثی یا به یک به اصطلاح فقیهی استناد می‌کنن این هم از همین روش استفاده می‌کنه یعنی نقل قول می‌کنه در حالی که حالا اون اون چرا این تعبیر به کار برده درست یا غلط اصلاً دلیل نمیشه که شما از این نقل قول‌ها به عنوان استدلال استفاده کنید میگه که خشم هم تأکید می‌کنه که او هیچ توضیحی درباره مفهوم دولت ملی نمیده ولی آقای طباطبایی با خیال راحت میگه که معنای این سخن آن نیست که حکومت صفویان به دلیل دینی بودن نمی‌توانسته است ملی باشد و با میگه که در زمان صفویان اگرچه دولت ملی نبود اما با توجه به تحولی که تاریخ ایران‌زمین در این دوره پیدا کرد برخی مصالح ملی مصالح ملی یعنی نشنال اینترست تأمین شد در حالی که تشکیل دولت ملی مصالح ملی همون به اصطلاح میشه تعبیر رو هم رسپلیکا هم کرد در حالی که تشکیل دولت ملی نیازمند اندیشه سیاسی نوعآیین نیست که مفاهیم بنیادین آن مفهوم ملت و مصلحت باشد و بعد میده که سیاست شاه اسماعیل بر قبولاندن مذهب شیعه تکیه می‌کرد. یعنی او می‌خواست با نیروی نظامی ملتی سنی را به مذهب جدید پیشنهادی خود درآورد تا از این راه وحدت سیاسی و سیاست سیادت ملی گذشته ایرانیان را که در اثر حمله عرب‌ها به این کشور از هم پاشیده شده بود عملی سازد تا مجدداً ایران بتواند نقش خود را مانند گذشته در تحولات جهانی بازی کند. زمانی که شاه اسماعیل ریاست فرقه صوفی را که در زیر لوای خاندان صفوی به سر می‌برد به عهده گرفت، تبلیغات مذهبی اجزادش به نتیجه رسیده بود و آیین شیعه در اثر کوشش و تبلیغات منظم اسلافش در میان توده ملت ایران موجب گردیده بود که عکس‌العملی بر ضد مذهب رسمی سنی طبقات اداره‌کننده کشور پیدا شود. افزون بر اینکه آگاهی‌هایی درباره روی آوردن توده ملت ایران توجه می‌کنید؟ روی آوردن توده ملت ایران به تشیع تشیع یه چیزی بود که با زور انجام شد با زور شمشیر با همه داده‌های نوشته‌های تاریخی و حتی تاریخ‌های صفوی در تعارضه است توضیح نمی‌دهد که چگونه تغییر مذهب در زمان شاه اسماعیل که به شاهنشاهی او جنبه ملی داده است خب میگه که میره دوران بسیار قدیم نظریه استبداد شرقی رو رد می‌کنه میگه که شاهنشاهی ایرانیان شیوه فرمان‌روایی بر سرزمین گسترده‌ای با اقوامی باز اقوامو توی پرانتز نوشته پیپا یا پوپل با زبان‌ها و آداب و رسوم گوناگون بود ببینید کلمه پپل یا پیپا مردم بستگی به این دارید که در چه دوره‌ای استفاده بشه و در چه متنی استفاده بشه اگر در یک متن معاصر به کار بره این مفهوم پیپال مفهوم جدیدی هست که شما نمی‌تونید به هیچ وجه این رو اپلای بکنید به یک دوره دیگری مثل دوره شاهنشاهی ایرانیان میگه که و ایرانیان و شاهنشاهی توانست با حفظ تنوع و کثرت خود ملت توی پرانتز نیشن واحدی را تشکیل داد در این وحدت ملی اقوام ایرانی و مهاجرین به سرزمین‌های ایرانی شاهنشاهی ت توجه کنید اینا همه اصطلاح‌های مدرن شاهنشاهی به عنوان نهادی باز نهاد اینستیتوشن تو پرانتز عمل می‌کرد که وظیفه آن ایجاد وحدتی پایدار تأمین مصالح همه اقوام با حفظ خودگردانی آن‌ها بود پادشاه در اندیشه ایرانشهری رمزی از وحدت در تنوع همه اقوام ملت به شما میآمد یعنی باورنکردنیست که یه کسی با علم با چشم باز و گوش ست همچین شعبده‌ای بکنه و با خیال راحت از اینکه داره یک کاردستی خیلی خندهداری می‌سازه این کارو انجام بده. بسیار شگفت انگیزه. تمام این اصطلاحات اصلاً هیچگاه در شما در هیچ متن تاریخی در هیچ دوره تاریخی نمی‌بینید که پادشاهان ایران از وحدت ملی حرف زده باشن از ملت حرف زده باشن از مصالح ملی حرف زده باشن در دوره صفویه که مطلقا اصلاً همچین چیزی وجود نداره و جدایی از این‌ها چیزی که طباطبایی بهش توجه نمی‌کنه اینه اینه که شما باید ببینید که کسی مثل شاه اسماعیل یا صفوی صفوی‌ها در زمین خودشون چه درکی از تاریخ داشتن؟ آیا اون‌ها می‌تونستن اساساً به تاریخ ایران باستان فکر کنن؟ اصلاً چیزی از ایران باستان می‌دونستن؟ چیزی از حمله اعراب توی ذهنشون بود که ۱۰۰۰ سال پیش اتفاق افتاده بود که بخوان مثلاً اونو جبران بکنن؟ نه البته که نه به خاطر اینکه انسان پیشامدرن ابدا تصور تاریخی از خودش نداره اون در یک به اصطلاح ذهنیت کاملاً متفاوتی داره که گذشته تاریخی اصلاً براون معنا نداره مطلقا معنا نداره او تاریخ رو گذشته رو همون جوری که خودش هست می‌بینه نه متفاوت و تصورش از گذ اولاً که ذهنیت ما قبل مدرن اصلاً گذشته رو نمی‌فهمه او برای او آغاز هست و انجام یعنی جهان آغاز میشه با آفرینش جهان خدا در ۶ روز بعد آدم و حوا قیامتم روز رستاخیزهم به پایان می‌رسه بنابراین او درکی از گذشته و آینده نداره گذشته و آینده د تا مفهوم مدرنن در عصر پیشا مدرن هیچ انسانی نمی‌تونسته تصور بکنه که چیزی به نام زمان گذشته یا زمان آینده هست زمان گذشته‌ای که متفاوت بوده و سپری شده و آینده که متفاوت هست و سر خواهد رسید. بنابراین این نمیتونسته آگاهی تاریخی داشته باشه. تاریخنگاران بزرگ از جمله لوسی فور که یکی از بنیانگذاران مکتب تاریخ آن هست یه کتابی داره درباره رابله اسم کتابش هست مسئله ایمان و بییمانی در قرن شانزدهم مورد رابله. رابله خب یه نویسنده‌ای بود که مخصوصاً به نوشته‌های کمدیش خیلی معروف هست و خب در زمان خودش متهم شد به اینکه مرتد شده و خب تا قرن بیستم چنین به اصطلاح تلقی میشد که رابله یه کافر بوده همونطور که ما الان میگیم مثلاً خیام کسی مثل شاملو معتقده که خیام کافر بوده یا حافظ کافر بوده اینا مثلاً استصلا یا زکریای راضی کافر بوده این چنین تلقی وجود داشت راجع به رابلت لوسین فور یه کتاب مهمی می‌نویسه که یکی از کتاب‌های کلاسیک تاریخنگاری هست و توضیح میده که این طرز تلقی از مسئله ایمان در عصر رابله یک مغالطه بسیار مهمیست که میشه اون رو مادر همه مغالطه‌های تاریخی دونست و به اصطلاح و اون مغالطه مغالطه آناکرونیسم هست یعنی در فارسی میگن زمانپریشی یعنی کهه شما به جای اینکه یک دوره رو بر اساس بستر تاریخی و به اصطلاح سیاسی و اجتماعی و جغرافیایی خودش بفهمین مفاهیم ارزش‌ها و الگوهایی که به زمان خودتون تلقی تعلق داره اون‌ها رو شما پروژکت کنین و تحمیل کنین بر اون زمان متفاوت یعنی مثلاً فرض بکنید صحبت کنیم راجع به حقوق بشر شهر در کورش و پدر حقوق بشر جهان یا امام علی در نامهش به نهجالبلاغه از حقوق بشر حرف زده حقوق بشر یه مفهوم کاملاً مدرنه که برای کسی در عصر کوروش و کسی در عصر علی آنینکبل بوده به اصطلاح میگه میگن که یک سری مفاهیمی هستن که در یک دوره‌هایی امکان اندیشیدن به اون‌ها نیست چون به یک پارادایم کاملاً متفاوت تعلق دارن بنابراین مفاهیمی مثل ملت، دولت، حتی زبان، دین، قوم همه این‌ها مفاهیم مدرنن. یعنی نه تنها ملت مفهوم مدرنیه که دین هم مفهوم مدرنیه. دین به این مفهومی که ما امروزه می‌فهمیم کاملاً مدرن. هیچ تصوری انسان قدیم نمیتونسته از دین بکنه. به عنوان یه امری متفاوت از فرهنگ متفاوت از اقتصاد متفاوت از به اصطلاح سیاست این مفهوم این درکی که ما امروز از دین داریم کاملاً جدیده به همین دلیل که میگم وقتی شما شاهنامه می‌خونین نباید ظاهرش گولتون بزنه و فکر کنین که می‌فهمینش نه اون کلمات ثابتن اما معنای اون‌ها در گذر تاریخ بسیار بسیار متحول شده خب من از روی کتاب ملاحظاتی درباره دانشگاه که ایشون یک ایده‌ای داره دانشگاه ایرانشهر که اون هم باز تقلیده ببینید توا تبایی خیلی عاشق ایدآلیسم آلمانی بود و عاشق قرن نوزدهم آلمان بود و متأسفانه مثل خیلی از استادای ما در اون قرن مونده بود و گویی فلسفه مثل یه مذهبهش میرید با تعالیمش آشنا میشید باور می‌کنید و تموم میشه دیگه هیچ کاری نداشت تا من با محشور بودم دیگه خونه ما میومد و خونهش می‌رفتیم و در آثارشم هست مطلقا به به اصطلاح گرایش‌های فلسفی بعد از قرن نوزدهم توجه نمیکرد مگر اینکه در راستای همون به اصطلاح ایده‌هایی باشه که دنبالشه از جمله ایده دانشگاه ایده دانشگاه یه مفهوم در حقیقت آلمانیه و بعد در غرب در فرانسه در بریتانیا در آمریکا به شکلای مختلف مطرح میشه ایده دانشگاه به این معناست که دانشگاه صرفاً یک ساختمون و یک نهادی نیست برای اینکه یه سری مهارت‌ها رو به شما درس بدن بلکه دانشگاه جاییست که بنیان دانشگاه فلسفه است و چون فلسفه هدفش این هست که شما بتوانید از راه شناخت حق و شناخت خیر و شر آزادی خودتونو متحقق کنین. پس دانشگاه روح یک جامعهست بهخاطر اینکه در اونجا جاییست که انسان‌ها پرورش پیدا می‌کنن برای اینکه با عقل خودشون بیاندیشن، با وجدان خودشون قضاوت بکنن. اینو من حالا خیلی سادهشو گفتم. خب این قرن نوزدهم در حقیقت دانشگاه با این ایده در آلمان و بعد جاهای دیگه تأسیس شد. دانشگاه مدرن. کانتم آخرین اثری که نوشته درباره به اصطلاح جدال دانشکده‌هاست و نقش فلسفه در مسون داشتن دانشگاه از دخالت دولت و روحانیت کلیسا خب از اون زمان تا الان اندازه تهران تا مشهد کتاب بچینید تا حالا کتاب نوشتن راجع به این موضوع اصلاً اون فضا از بین رفته جامعه عوض شده اقتصاد عوض شده نهادها تغییر کردن تکنولوژی تغییر کرده و اصلاً اون تلقی از دانشگاه الان شما حرف بزنید مثل این می‌مونه که یه نفر الان با فرانسه ویکتور هوگو شروع کنه بره مثلاً بخواد نون باگت بخره خب عجیب غریبه و اونم در ایران ایرانی که اساساً دانشگاه چیز دولته به اصطلاح اداره دولتیه و شما داری با کی داری حرف می‌زنی در کشور در اروپا دانشگاه یه تاریخ کاملاً متفاوتی داره هم دانشگاهش هم کلیساش هم دولتش و در اونجا بوده که امکان تحقق دانشگاه مستقل وجود داشته در غرب از زمان افلاطون تا امروز همواره فلسفه آکادمی داشته در آکادمی تدریس میشده آموزش داده میشده ربطی نداره اصلاً به علم و فلسفه در بین ما که مطلقاً نهاد نداشته اصلاً یعنی فلسفه که هیچ فلسفه که یک اشتغال خیلی خاص یا لوکس بوده یا قاشق و اصلاً در مدارس فلسفه تدریس نمیشده یا علوم تدریس نمیشدن ولی از همون موقعی هم که مدارس فقه و نمیدونم اینجور چیزا درس میدادن یا در دست روحانیت بوده اوقاف بوده یا در در حکومت‌ها بنابراین راجع به چی داریم صحبت می‌کنیم و اصلاً این ایده به چه دردی می‌خوره مثل اینکه شما بگید من دوست دارم که الان ما دموکراسی یونانی داشته باشیم خب این یک آرزوی خیلی فانتزی خوبیه منتها به هیچ دردی نمی‌خوره و با این مطرح کردن این ایده کاملاً گرته برداری یعنی به هیچ وجهم توضیح نمیده که من اینو از کجا گرفتم اینا رو کی گفته و به چه معنا به کار برده و من چرا اینو در مورد ایران به کار می‌برم مگه میشه شما برید در ونیز معماری بخونید بعد بیاید در یزد بخواید مثل خونه‌های ونیز خونه بسازید، معماری کنید. نمیشه که مفاهیم همه پاسخی هستن به یک سری ضرورت‌ها و نیازهای تاریخی. اینطور نیست که شما بتونید خیلی علاختکی و دلبخواهی دستشین کنید مثل مغازه میوه فروشی و طباطبایی این کارو می‌کنه. تباطبایی کاملاً استفاده مکانیکی می‌کنه از مفاهیم. یعنی انگار آجور از یه جا برداشته نمیدونم سیبانو از یه جا برداشته. هر جا که دلش میخواد داره می‌سازه این کاردستیش و تمامی این مفاهیمی که به کار برده در حقیقت مفاهیمی هستن که از ریشه خودشون کنده شدن و در یک زمین نابهجایی تبدیل شدن به یک کاملاً تبدیل شدن به یک به اصطلاح عمارت بیمعنا هم بیمنا هم گمراه کننده به دلیل اینکه که همون طور که گفتم ناسیونالیسم و نمیدونم ایران و اینور چیزا به راحتی می‌تونه ابزار دست قدرت قرار بگیری که قرار گرفته. خب ادعاهایی که می‌کنه طباطبایی درباره مشروطه خب یه دوره‌ای طباطبایی معتقد بود که مشروطه یک طرح ناکام بود و مثل آجودانی معتقد بود که پیشگامان مشروطه مفاهیم رو به درستی به کار نبردن و در حقیقت به اقتشاش مفهومی دست زدن نظریه نداشتن مفهوم نداشتن و کانسپتچوال کانفیوژن باعث شد که مشروطه به سرانجام نرسه یک مقاله‌ای هم در مجله ایراننامه نوشت در معرفی کتاب آجودانی مشروطه ایرانی و بسیار ستایش کرده منتها بعد چند سال بعد کاملاً دیدگاهش عوض شد و شروع کرد به ستایش ش از نه مشروطه خواهان که از مشروعه خواهان یعنی در در حقیقت کسانی که فقهایی که بعد از همه این دعوه‌ها در عمل باعث شدن که نظام حقوقی در ایران با قانونی کردن فقه صورت بگیره یعنی نظام حقوقی مدرن با تقنین فقه انجام شد یعنی در غرب در اروپا انقلاب فرانسه و جنبش‌های مدرن باعث شدن که قوانین سکولار بشن، نظام حقوقی سکولار بشه. در ایران کاملاً عکس شد. فقه اومدن کردنش قانون و طباطبایی از این ستایش می‌کنه و میگه که اون‌ها مفهوم حقوقو می‌فهمیدن. حالا چرا این میگه مفهوم حقوق می‌فهمیدن؟ به خاطر اینکه باز داره کپی برداری می‌کنه. در غرب حقوق مهم‌ترین رشته است. یعنی به اصطلاح وکیل وکالت یک پدیده کاملاً یونانیه و غربیه و کاملاً هم با دموکراسی در ارتباطه و اگر شما حقوق غربی رو نفهمین هیچ چیز غربی رو فهمید نمیشه نه معماریش نه موسیقیش نه هیچ چیز دیگه مانی یعنی قانون مفهوم قانون در نتیجه به همین دلیله که تفکر غربی تفکر دیالوژیکاله بله یعنی فکر کردن از نظر انسان غربی یعنی با کسی که با ش باهاش با شما موافق نیست شما گفتگو کنید یعنی خودتون رو در معرض اندیشه متفاوت قرار بدید خب اگر شما خودتونو در معرض اندیشه متفاوت قرار بدید ناگزیرید که او رو قانع بکنید ها پرسوشن اساس دیالوگ هست اونوقت پرسویشن اساس سیاستم هست یعنی در سیاست شما چیکار می‌کنید در سیاست شما رقابت می‌کنید با دیگران اما به جای اینکه با دیگران بجنگید با دیگران به اصطلاح از ابزارهای خشونت استفاده کنید حذف کنید از کلام استفاده میکنید برای اغناع برای پرسوشن بنابراین رتوریک میشه اساس فلسفه و اساس سیاست و اساس جامعه و اصلاً حقیقت چیزی نیست جز اون چیزی که در این گفتگوها آدم‌ها به دربارهش به تفاهم می‌رسن حق و همه چیز. خب این برخلاف فرهنگ ماست. فرهنگ ما درش قانون و حقوق معنی نداره دیگه. قوانین شریعت و اخلاق و اینا همه از جانب خدا میخوا میان و ما هم نمی‌دونیم که چرا این حرامه. چرا اون حلاله؟ چرا این خوبه؟ چرا اون بده. خدا حکیم و داناست و و ما هم عقلمون اصلا نمی‌رسه به اینکه بخوایم فلسفه تصمیم‌های او رو درک بکنیم. هرچه آن خسرو کند شیرین بنابراین فرمان یک طرف است و انسان در برابر قدرت برتر جز تسلیم هیچ چاره‌ای نیست در کف شیر نر خونخواره‌ای غیر تسلیم و رضا کوچاره‌ای و این یعنی چیزی به نام دیالوگ و چیزی بر به عنوان مهارت قانع کردن هیچ کارکردی نداره سیاست به معنای این هست که یه نفر بره اون بالا حاکم باشه بقیه هم گوش بکنن تا زمانی که زور داره وقتی هم که یه نفر دیگه زورش بیشتر شد میاد اونو می‌زنه کنار میشینه سر جای اون به میزانی هم که زور داره ظلم می‌کنه و به اصطلاح اعمال قدرت میکنه در ایران ما چیزی به نام قانون نداشتیم که حاکمان و یا حتی دیگر مثلا روحانیان یا نظامیان خودشون رو موظف بدونن به عمل به او یعنی چیزی به نام دادگاه وجود نداشته در غرب ما از نه تنها از زمان یونان سهراتو در دادگاه می‌برن دیگه نه تنها از زمان یونان به این طرف ما دادگاه و نظام قضایی داریم که اساساً سبک اندیشیدن سبک اندیشیدن حقوقیه به خاطر همینم استعاره یا محکمه و قضاوت و وکیل و قاضی و اینا در فلسفه خیلی به کار میرن از جمله تو نقد عقل محض کانت جمله معروفش اینه که عقل در محکمه عقل باز به اصطلاح بازجویی میشه. بنابراین وقتی شما یه حرفی می‌زنی باید بتونی استدلال کنی. استدلال کنی یعنی چی؟ یعنی جاستیفایش کنی. نمی‌خوای بگی این حرف درسته، حقیقته، بلکه می‌خوای بگی که این حرف موجهه و این لازمش اینه که شما در حقیقت بتونین یک بنیادها و اصولی رو برای موجه کردن او و به عبارت دیگه لجیتیمایز کردن او، مشروعیت بخشیدن به او بیاندیشید. یعنی یک سری ایده‌های ذهنی، اصول ذهنی که می‌تونن به یک سری به اصطلاح فرم‌های ارزشی، حقوقی، سیاسی وجاهت بدن، پشتوانه مشروعیت قرار بگیرن. در فرهنگی ما چیزی می‌بینم مشروعیت وجود نداره. هر کس هر جا از آخوندش گرفته تا پادشاهش گرفته تا آژانش گرفته هر کس حرف خودشو با زور و با خشونت و با به اصطلاح ارعاب به افرادی که توان کمتری از او داشتن تحمیل کرده و به همین دلم هست که برای ما برای ما قابل فهم نیست که مشروعیت به چه دردی میخوره الان میبینید که ما راجع به همه چیز حرف می‌زنیم و همه عقائد عقاعد ما مثل عقاید مذهبیه برای ما کاملاً این‌ها درستیش مسلمه با دیگران فقط باید دعوا کنیم دیگه باید یارگیری کنیم هیچ نیازی نمی‌بینیم به اینکه برای دیگران استدلال کنیم و اونها رو اغناع کنیم مثلاً میگن ما یک براتون یک مقاله‌ای رو یاد می‌کنم از محمدعلی فروغی که معروفه اسم مقالهش هست چرا باید ایران را دوست داشته باشیم خب من کاری کاری به نیت فروغی و به اصطلاح شخصیتش ندارم ولی اگر شما اینو در یک روزنامه دیواری به اصطلاح دبستان چاپ بکنید میگن خب برای چی باید دوست داشته باشید چرا باید دوست داشته باشه تمام زبان زبانیست یا زبان فرمانه اقتداره یا زبان سانتیمانتال زبانی که اشک شما رو دربیاره روضه براتون بخونه یا دل شما رو ببره زبان ما یک به اصطلاح غلظت غیر غلظت بیمارگونه احساساتی داره دیگه زبان شعره دیگه ما میخوایم راجع به رهبرانمونم حرف بزنیم رهبرانمونم برا من برا ما اون یارن و نمی‌دونم دیو میره و فرشته میاد و این حرف و در حقیقت پروژه مدرنیسم در ایران و پروژه ناسیونالیسم در ایران یه پروژه عقیدتیه یه پروژه‌ای نیست که بخواد برای شما چیزی رو استدلال کنه و بنیادهایی برا مشروعیتش درست بکنه. یعنی به عبارت دیگه در غرب مفهوم ملت، مفهوم دولت، مفهوم جامعه، مفهوم سیاست تمام این‌ها از نزد یک خداوند و پیامبر و نمی‌دونم یک روشنفکر نابقه نیاومده، بلکه این‌ها در گفتگوی مستمر و مداوم در یک فراآیند جمعی و تاریخی پدید آمده و کاملاً غیرشخصیست و کاملاً با کامنت سنس و حس درک مشترک اون جامعه سازگاره و ریشه داره و وقتی که شما در غرب از سیاست حرف می‌زنین اون شکلی که شما راجع به سیاست حرف می‌زنین اون در همه ابعاد زندگی شما تأثیر داره از معماریش گرفته تا موسیقی و نمیدونم داستان و رویاها و اساطیر و خدایانشه اما روشنفکر ما مدرنیته رو مثل ی مذهب جدید میاره در ایران میره غرب دو روز درس می‌خونه کنه بعد میاد میگه من به یه حقایقی دست پیدا کردم همتون باید گوش بدید به این شروع می‌کنه با یه عده‌ای دعوا کردن شروع می‌کنه با یه عده‌ای هم ارتباط برقرار کردن در حقیقت فکر می‌کنه که اینا یه مف این‌ها یه عقائ هستن که به خودی خود یک حقانیتی بی‌نیاز به توجیه دارن و دیگران باید قبول کنن دیگه دعوای مشروطه‌خواها با مخالفانشون اینطوری بود دعوای د تا مذهب بود دعوای سنی و شیعه بود یعنی فضلالنا نوری همان قدر عقاعد خودش رو حق می‌دونست که ملکمخان و آقاخان کرانی و دیگران این‌ها هیچ موقع با هم گفتگو نمی‌کردن که طرف مقابلو مرتد می‌دونستن طرف مقابلو باطل می‌دونستن طرف مقابلو دشمن می‌دونستن زبان طباطبایی خودش یه گواهه زبان طباطبایی ضد گفتگوترین زبانیست که یک فیلسوف می‌تونه به کار ببره در و برای فیلسوفان از سقراط تا امروز اساس فلسفه ارتباطه. کامونیکیشن اساس فلسفهست. چون که ف به همین دلیل هست که فلسفه بنیاد کامیونیتی و جامعه است چون که آدم‌ها رو به دیالوگ به گفتگو با اندیشه‌های متفاوت و مخالف برمی‌انگیزه و در نتیجه اختلاف‌ها و تفاوت‌ها رو در عین به رسمیت شناختن مایع زایش اندیشه‌های جدید می‌کنه. طباطبای تمامی افکارش عین قرآن یعنی میگه که خیلی جاها میگه که این یک مفهوم پیچیده‌ایست که الان نمی‌تونیم ما توضیحش بدیم خب یعنی چی؟ مگه شما قرآن میگی یک بار با کسانی که مخالفش باشن با به اصطلاح در آرامش و آسایش صحبت نکرد اون بنده خدا آقای دوستدار که اگر من دو سه جلسه بودم باهاش یک دختر خانم جوانی یه سؤال خیلی ساده سر میز شام کرد ازش اصلاً پا شد و میز شامو زد تو چیز اینا دوستدار یک عمر فحش می‌داد به عالم آدم در ایران که از زمان زرتشت و الان ما سؤال نکردیم نپرسیدیم خودش در نوشته‌هاش یه دونه سؤال وجود نداره و این تلقی از فلسفه که در حقیقت از فلسفه به عنوان با مذهب استفاده می‌کنه مارکسیستا همین کارو کردن ناسیونالیسم ایرانی همین طور بود نمی‌دونم بقیه ایدئولوژی‌هایی که اومد در ایران اینا مذهب بودن یک ایده‌هایی برای اندیشیدن برای گفتگو کردن برای اذان خود کردن نبود یعنی شما تا این ایده‌ها ها رو در جریان گفتگو بازاندیشی نکنید اذان شما نمیشه یعنی این‌ها مثل غذا می‌مونن تا شما نخورین هضمش نکنین تبدیلش نکنین به خون و به اصطلاح انرژی این غذا یک شیء بیگانه خواهد ماند و بعد به مرور فاسد‌تر میشه و به مرور شما از بوی گندش اونوقت در امان نخواهید بود اندیشه‌ها در ایران میامدن و الان هنوزم همین طوره به شدت بیشتر اندیشه‌ها در ایران میومدن نه به دلیل اینکه پاسخی برای یک مسئله‌ای باشن بلکه برای اینکه ما رو شبیه غربیا بکنن در حقیقت جواب‌هایی بود برای غربی‌ها این‌ها جواب‌هایی بودن به سؤایی که داشتن برای ما جواب‌هایی بودن به سؤال‌هایی که نداشتیم و خودشون تبدیل می‌شدن به مشکل و به همین دلم علوم انسانی کاملاً عقیم می‌مونه. خب درکی که ما از تاریخ داریم درکی که از فلسفه داریم درکی که از سیاست داریم درسی که درکی که از جامعه داریم درکی که از انسان داریم درکی که از آینده داریم تمام در به اصطلاح آوانگاردترین به اصطلاح بیان‌های روشنفکرانش تماماً سنتی و ما قبل مدرن با این تفاوت که انسان ماقبل مدرن نیاکان ما توهم مدرن بودن نداشتن. ما توهم مدرن بودنم داریم و طباطبایی همون شیبی استدلال می‌کنه که شیخ فضلالله نوری همون درکی از تاریخ رو داره که شیخ فضلالله نوری و فکر می‌کنه که به اصطلاح او در جهت باطل و این در جهت حقه و آینده اذان اوست. خب بذارید من یکی دو تا تکه دیگه بخونم برای شما تا بیشتر اگر به اندازه کافی تعجب نکردید بیشتر تعجب میگه از قول چیز میگه از قول نویسنده آینه سکندری که درباره تاریخ ایران باستان اونچه که درباره تاریخ باستان ایران باستان در دوره مشروطه نوشته شد و حتی تا زمان به اصطلاح پهلوی‌ها تمام سفارش‌های دولتی بود و تمام مثل این بود که مثلاً جمهوری اسلامی کتاب تاریخ در مدرسه بنویسه. بنابراین یک اولاً درک بسیار خام و ابتدایی از تاریخ درکی که انگار مثلاً یعنی اون کتابای به اصطلاح آثار تاریخی ایران باستانو همونجوری می‌خوندن که مفاتیحو می‌خوندن و بعدشم کاملاً برای مشروعیت ساختن برای دولت بود. بهخاطر اینکه مذهب دیگه پشتوانه مشروعیت نبود در حقیقت ناسیونالیسم تبدیل شده بود به جایگزین مذهب و همون نقش مذهبو استفاده می‌کرد و این‌ها نه تنها می‌گفتن ایران یک تمدن درخشانی داشته بلکه در سدد این بودن که اثبات کنن تمدن ایران بر تمدن یونان برتری داره و تباطبایی هم همینو میگه طباطبایی بارها میگه که به اصطلاح در اروپا ملت د دو قرن بیشتر عمرش نیست و قبلش امت مسیحی بود اما در ایران این از زمان ایران باستان ما ملت داشتیم و این واقعاً حیرت انگیزه یه کسی که به اصطلاح کتاب درآمدی بر اندیشه سیاسی رو نوشته کسی که شاگرد شفله بوده کسی که من خودم خیلی ازش آموختم کاملاً انگار در بخش پروپاگاندای دپارتمان فلسفه داره کار می‌کنه چیزهایی رو به هم می‌بافه که اگر طباطبایی یک صفحه از این نوشته‌هاشو در یک مجله فرانسوی می‌خواست چاپ بکنه مطلقا امکان نداشت چاپ مطلقا مطلقا به همین دلم چاپ نکرد و این یکی از بدبختیهای ما اینه که روشنفکرای ما به فارسی می‌نویسن با هیچکسم حرف نمی‌زنن فکر می‌کنن که حرفاشون درسته در حالی که اگر به اصطلاح قاعدهش اینه که نه تنها با دیگران گفتگو کنن که آثارشون رو در به اصطلاح نشریات و محافل غربی و بین‌المللی هم منتشر کنن ببینن اونا چی فکر می‌کنن راجع بهش، ترکها چی فکر می‌کنن؟ حرفایی که تباطبای می‌زنه اگه ترکها بخونن خلاصه برق از کلهشون می‌پره یا عربا بخونن. یک ادعاهایی می‌کنه که ادعاها کاملاً به اصطلاح ادعاهاییست به قول خودشون ایران پرستانهن. ببینید در زمان مشروده و تا امروز ما به به اصطلاح با ترجمه خب خیلی از مفاهیمو ترجمه کردیم ترجمه مفاهیم به این معنا نیست که ما اون مفاهیمو وارد کردیم مفاهیم وارد نمی میشن مفاهیم ساخته میشن اندیشیده میشن نه تنها مفاهیم که معنا به طور کلی وقتی شما ترجمه می‌کنید چیزی از یه جایی حرکت نمی‌کنه سوار قطار بشه و بیاد مثلاً به یه مکان دیگه منتقل بشه بلکه یک به اصطلاح ایده‌ای در یک زبان دیگه‌ای تولید میشه. یعنی وقتی شما میگید رولوشنو ترجمه می‌کنید به انقلاب رولوشن نمی‌تونه معنایی رو که انقلاب نمی‌تونه معنایی رو که رولوشن در زبان انگلیسی میده در زبان فارسی بده در زبان فارسی در به اصطلاح کاربرد معنای خاصی رو پیدا می‌کنه که متفاوته من دیروز تأکید کردم بر اینکه روشن‌فکران ایرانی از جمله طباطبایی با انقلاب‌های علمی بیگانه‌ن یعنی با چرخش زبانی با چرخش چرخش شناختی با چرخش انتروپولوژیک با چرخش تاریخی انگار که بعد از دکارت اتفاقی نیفتاده اگر بپذیریم که بعد از دکارت انقلاب‌های علمی بسیار مهمی در زمینه علوم انسانی به وجود آمده و تاریخ‌نگاری قرن بیست و یکم در در نسبت با تاریخنگاری قرن بیستم فاصله بسیار بسیار عمیق داره چه برسه به قبل از اون اونوقت نمی‌تونیم اینجوری بنویسیم نمی‌تونیم اینجوری در حقیقت یک قصه بگیم قصه‌ای که کاملاً افسانه سازی می‌مونه کاملاً مثل اینکه شما میخواید مردمی رو براشون قصه بگین که بخوابن یک گذشته‌ای براشون بسازیم که احساس راحتی داشته باشن و بهشون بگید که ما مفاهیمو وارد کردیم ما نهادها رو ساختیم ما اون چیزی که در اروپا بود ما همه اونا رو گرفتیم منتها آخوندا نذاشتن اینا درست بشه سنتیا نذاشتن درست بشه در در حقیقت روشنفکرا رو تبدیل می‌کنن به قربانیان مثلاً تعصب مذهبی یا قدرت مذهبی و همین دلیلم هست که کسروی خود کسروی بیچاره اول تاریخ مشروطه میگه من تاریخنگار نیستم بلکه دارم به عنوان یک شاهد تاریخ دارم روایت می‌کنم به خاطر اینکه هیچکس نفهمید مشروطه یعنی چی و من می‌ترسم که این مشروطه کاملاً از یاد بره که برای چی این اتفاق افتاد ولی بعد از کشته شدن کسروی الان روشنفکرای ما فقط و فقط و فقط به خاطر اینکه کسروی ضد مذهب بوده و ضد تشیع بوده و ضد آخوندا بوده ازش یک قدیس ساختن حلاج ساختن تعبیرایی درش به کار ببرن میگن چی شهید تاریخنگاری کسروی نمی اصلا خودش مدعی نبوده تاریخنگاره تاریخنگار نیست. شما اگر تاریخنگاری بدونین به کسروی نمیگید تاریخنگار و کسیه که تصورش از غرب تصورش از تاریخ تصورش از ادبیات تصورش از مذهب کاملاً آخوندیه. کسیه که مراسم کتابسوزان داشته رمان آتیش می‌زده در کنار حافظ و سعدی و نمی‌دونم کتاب‌های ادبی خود ما رومان رو یک چیز آثار گمراه کننده و دروغ و باطل می‌دونسته که باید آتش زده بشه. تصور می‌کنه که فرهنگ غرب بسیار منحطه و فرهنگ ما بسیار بالاتر از اون و ما فقط باید تکنولوژی رو وارد کنیم و بروکراسی رو این آدم نمی‌تونه تاریخ‌نگار باشه. این آدم نمی‌تونه و به اصطلاح به مفهومی که ما امروزه کسی رو می‌تونیم تاریخ‌نگار بنامیم در صف تاریخ‌نگاران قرار بگیره، بلکه یک آدمیست که خاطرات خودشو نوشته، روایت خودشو نوشته مثل خاطرات و خطارات مهدی قلیخان هدایت ولی از او قدیس ساختن، از او قهرمان ساختن نه تنها نشون میده که آقای آدمیتم از فلسفه از تاریخ چی می‌فهمه و باعث تأسفه یا آقای میلانی و دیگران که نشون میده که اساساً ما در قضاوت‌های خودمون راجع به پدیده‌ها و راجع به به اصطلاح رویکردها و اندیشه‌هایی که در جامعه هست چندان پایبند اصول و قواعد خاصی نیستیم و هر موقع که دلمون خواست زمان مهار کار رو به دست انگیزه‌های غیرعلمی و غیر حقیقتجویانه میدیم. خب توا تبای معتقد ما آگاهی تاریخی داشتیم ببینید این حرفا اگر شما کسانی که برا جمهوری اسلامی تاریخ منویسن بنویسن که می‌نویسن مثلاً مقایسه می‌کنن گادامه رو با آقای وحجت یا مثلاً مقایسه می‌کنن هگل رو با آقای جوادی و آمولی یا خمینی رو مقایسه می‌کنن با هیوم و دکارت خب اشکال نداره این قابل فهمه ولی کسی که فلسفه به اصطلاح هگل خونده و هگل به اصطلاح فیلسوف تاریخه و و کسی که رساله نوشته راجع به هگل وقتی که از خودآگاهی تاریخی ایرانی‌ها صحبت می‌کنه آدم میگه که خب احتمالاً چشم عشق و نفرت چشم و گوش آدمو می‌بنده دیگه یعنی دچار آدم دچار اختلال دیدینش خیلی میش چون غرض آمد هنر پوشیده شد ۱۰۰ هزار چی ۱۰۰ هزار حجاب از دل به سوی دیده شد غرض و به اصطلاح عواطف آدم نمی‌گذاره که عقل آدم کار بکنه و مشکل ما اینه که راجع به هر چیزی که میخوایم صحبت بکنیم درباره سیاست میخوایم صحبت کنیم درباره نمی‌دونم دین میخوایم صحبت کنیم درباره جامعه میخوایم صحبت کنیم کنیم یا باید با هم‌فکرای خودمون صحبت کنیم که حرفای همدیگه رو تأیید کنیم یا اگر بخوایم با مخالفان خودمون حرف بزنیم باید کار به دعوا می‌کشه کار به یقه و یقه کشی می‌کشه جامعه که درش نقد امکان نداره جامعه که درش افکار از قرار دادن خودشون در معرض افکار متفاوت می‌گریزن و طبیعتاً اوهام و تصورات هرکس براش تبدیل میشه به‌های ذهنی و تبدیل میشه به براش به عقاعد مذهبی در این شرایط ما درباره هیچی نمی‌تونیم حرف بزنیم یعنی انسان‌ها وقتی به هم با هم می‌رسن در وحله اول خودشونو معرفی می‌کنن میگن من مهدی خلجی هستم شما میگی من مثلاً بابک محمدی هستم اگر ما نتونیم به اصطلاح با مخالف خودمون یعنی با یک نام دیگر چنین به اصطلاح گفت و شنیدی رو داشته باشیم دیگه تموم میشه دیگه دیگه ارتباط تمومه اگر من بگم من ایرانیا به معنایی که خودم می‌خوام و تو گرچه در ایران متولد شدی ولی چون به معنای که من می‌خوام ایرانی نیستی بنابراین تو حساب من از تو جداست جامعه از هم می‌پاشه کما اینکه تاکنون پاشیده این جنگی که الان می‌بینید در ایران در جریانه محصول بیش از هر چیز محصول ناتوانی ما از ارتباطه جامعه‌ای که نتونه ارتباط برقرار کنه قربانی استبدا استبداد داخلی و قربانی دشمن خارجی میشه جامعه که در حقیقت جامعه وجودش به ارتباطه وقتی ارتباط نی جامعه هم نیست صرف یک جانشینی انبوهی از آدم‌ها جامعه رو درست نمی‌کنه جامعه با ارتباط درست میشه ما نفهمیدیم که جامعه چیه به خاطر اینکه در فرهنگ ما پیوند بین آدم‌ها بر اساس خونه بر اساس قبیلهست بر اساس مکانه بر اساس مذهبه یعنی بر اساس چیزهایی که قبل از ما و بدون اختیار ما بدون به اصطلاح انتخاب ما وجود داشتن من انتخاب نمی‌کنم که تو قم به دنیا بیام بچه پدر مادرم باشم در خواب فرهنگ شیعه باشه زبان فارسی باشه بنابراین با کسانی که همین رشته غیر به اصطلاح اختیاری رو با من مشترکن با اونها خودمو عضو یک کامیونیتی ح به شمار میارم اما جامعه به مفهوم مدرن یعنی که درست شما یک پیوند اختیاری با انسان‌هایی برقرار بکنید که به هیچ وجه با شما پیوندی ندارن آشنایی ندارن رابطه شهروندی رابطه‌ایست کاملاً مصنوعی جعلی که انسان‌ها با انتخاب خودشون می‌سازن برای اینکه با آدم‌های بیگانه با آدم‌های ناشناس یک کامیونیتی بسازن. ما در ایران تا همین الان تمام نزاعهامون نزاع‌های قبیله‌ایه. ما فقط با کسایی که هم‌فکر خودمون هستن. من دیگه تو بچه آخوندم و توی خونه به اصطلاح خانواده مذهبی به دنیا اومدم. بعد اومدم بیرون و دانشگاه رفتم و یه مدتی با روشن‌فکران دینی نشسته و برخواست کردم. بعد با روشن‌فکران سکولار، بعد با بهاییا، بعد با یهودیا، هر کدوم از این خانه‌ها که می‌دید به اصطلاح اکثر این خانه‌ها وقتی که نگاه می‌کنید به قفسه کتاب‌ها معمولاً کتابایی دارن که در مورد عقاید خودشونه. یعنی به ندرت شما می‌بینید یه روشنفکری، یک کنجکاوی هیچ نیازی ببینه به اینکه سنت رو بشناسه. به همین دلم انقلاب ایران اتفاق افتاد. هیچکسم نفهمید این ولایت فقیه که خمینی ۱۵ سال پیش گفته بود چی بود. شاهرخ مسکو بعد از اینکه انقلاب پیروز شد میره پاریس و میره کتابخونه ناسیونال پاریس و یه جلد از بهارالانو رو می‌گیره برای اینکه بفهمه این ولایت فقیه چیه. یعنی نه روشنفکر ما سنتی رو می‌شناسه. نه سنتی ما روشن‌فکر می‌شناسه نه چراغ رابطه کاملاً تاریخه اونی که مارکسیسته ملی رو قبول نداره اونی که ملیه نمی‌دونم لیبراللا رو قبول نداره مسئله اصلی من اینه علتی که طباطبایی رو من مطرح کردم به خاطر اینکه طباطبایی یک نمونه‌ایست از اینکه هر کدوم از ما یک گذشته جعلی و یک رویای کاملاً فردی برای خودمون ساختیم و اسمشو گذاشتیم ایران و خودمونو ایرانی می‌دونیم از خیالی فخرشان و ننگشان از خیالی جنگشان و صلحشان و این شکل ایرانی بودن ایرانو نابود می‌کنن ما ایرانیا رو نابود می‌کنیم و شاید الان که ما چنین فاجعه‌ای رو باهاش مواجه هستیم شاید آخرین فرصتی باشه که ما از این اغمای تاریخیمون بیرون بیایم و بیدار بشیم و و برگردیم به واقعیت الان طواطبایی به خوبی می‌دونه که اگر هردوت تاریخ می‌نویسه به این دلیل نیست که به اصطلاح یک حرفه‌ای مثل نجاری رو یاد گرفته بلکه به این دلیله که انسان یونانی قادر شده خودش رو به شکل تاریخی بفهمه یعنی کسی که تاریخ می‌نویسه کسیست که خودش رو به عنوان یک شخص و تمام اونچه که در جهان انسانی می‌گذره رو تاریخی می‌بینه. تاریخی می‌بینه یعنی چی؟ یعنی لحظه به لحظه تاریخ در حال حرکته. به قول هراکلیتوس در یک رودخانه دو بار نمیشه پا گذاشت و هر لحظه یگانه و یکه و تکرار ناپذیره و هر لحظه این جهان در یک تغییر دیگریست. هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد. بنابراین شما نمی‌تونید بگید که یک مفهومی داریم به نام ایران که تداوم تاریخی داره که وحدت تاریخی داره این رو اگر ۱۵۰ سال پیشم می‌گفتید شما در دانشگاه‌های فرنگ شما رو از دانشگاه اخراج می‌کردن بنابراین ما باید برگردیم به تاریخ یعنی چی؟ تاریخ یعنی که اونچه که ما تا حالا فکر می‌کنیم گذشته ما بوده همش تصورات ماست. همش تصورات ماست. از نو باید همه اونچه رو که تا حالا بهش دلبستگی داشتیم از نو بهشون بیاندیشیم از نو شک کنیم و بعد بدونیم که داریم به تاریخ می‌اندیشیم برای اینکه از گذشته جدا شیم. برای اینکه بگذاریم گذشته بگذره. گذشته تبدیل نشه به مذهب. تبدیل نشه به یک به اصطلاح ساختمان بتنی که فقط به درد قدرت‌های خودکامه برای سلطه بر دیگران استفاده بشه. اسلام جمهوری اسلامی مثل ایران پهلوی افسانه‌ای از گذشته می‌سازه فقط و فقط برای اینکه شما رو تحت سیتره خودش دربیاره. این گذشته‌هایی که ما ساختیم حتی گذشته‌هایی که آدم‌های خیلی با حسن نیت ساختن این‌ها در حقیقت پای ما رو از رفتن از حس بودن در لحظه اکنون باز داشته و در حقیقت مدرنیته یعنی تجربه لحظه اکنون و اگر شما در زمان حال خودتونو نبینید در حقیقت در زمان نیستید و چون زمان و واقعیت یکیه یعنی انسان یعنی زمان هستی و زمان یکیه در نتیجه اگر شما گذر زمان رو حس نکنید این گسست بین ثانیه‌ها رو حس نکنید یعنی شما با واقعیت هیچ ارتباطی ندارید در یه دنیایی هستید کاملاً بریده از واقعیت بنابراین هر رویایی که دارید برای آینده تبدیل به کابوس براتون خواهد شد یک نکته هم راجع به هویت بگم ببینید هویت در شرق غرب و از جمله در ایران جایگزین امت میشه در حقیقت ما انسان ریشامن خودش رو مثلاً شیرازی یا مسلمون یا شیعه معرفی می‌کرد و هیچ تصوری از چیزی بودم هویت نداشته انسان قدیم نیازی به هویت نداشته فردوسی مطلقا فکر نمی‌کرد که یه چیزی به نام هویت ایرانی وجود داره که من باید برای شاهنامه رو به سرایان هویت مسئله انسان جدیده انسان جدیدی که اون ارزش‌های مطلق اون حقایق مطلق اون پشتوانه‌های متافیزیکی و ترانسندنتال و استعلاعی رو از دست داده از جای خودش کنده شده از ریشه خودش کنده شده و این سؤال براش پیش میاد که من کی هستم بنابراین جهان عصر مدرن عصر از ریشه کنده شدن هست عصر از آوارگیست عصر مهاجرت عصر به اصطلاح بیخانمانیه این ویژگی عصر مدرنه خب در این عصر من باید نیاز دارم به اینکه بگم من کیم خودم رو چگونه به یاد بیارم در به اصطلاح روابط و مناسبات قدرت هر چقدر که به سمت استبدادی بودن و اقتدارگرا بودن پیشرفته یک ایده‌ها و تصوراتی رو با نام هویت به مردم تلقین کردن تبلیغ کردن و در حقیقت به مردم گفتن شما اینید در حالی که اون هویتی که به اصطلاح به عنوان یک چهارچوب ثابت انعطاف ناپذیر و در حقیقت بدون محتوا بدون معنا با به اصطلاح تلقین میشه به مردم اون کاملاً توهمه یعنی باعث از خود بیگانگیه اگر من فکر کنم من اگر بخوام ایرانی باشم حتماً باید شاهنامه رو حفظ کنم به قول بعضی از این اساتید به بچم حتماً هر روز ۴ تا شعر یاد بدم تا ایرانی باشن یعنی یه تعریفی از ایرانیت داشته باشم که بخوام بر همه تحمیل بکنم این به این معناست که من یک تصویری که مربوط به خودم نیست به جای خودم گرفتم این یعنی از خود بیگانگی کسی که دیگری رو یا تصویر توهمی رو جای خودش گرفته این نوع هویت همون چیزیست که همون نتایجی رو به بار میاره که تا حالا آورده هم در جامعه جمعه دچار ایجاد تنش و گسست می‌کنه. ببینید الان ما میگیم ایرانی. ایرانی رو دولت برای ما تعریف کرده. ایرانی یعنی کسی که زبان به کشور ایران و زبان رسمیش زبان فارسیه. در حالی که مسئله زبان فارسی مسئله عصر مدرنه و مسئله قدرته. هرگز چیزی به نام زبان فارسی وجود نداشته و چیزی به نام نیشن وجود نداشته. چیزی به نام ناسیونالیسم وجود نداشته. این‌ها رو به اصطلاح کانون‌های قدرت می‌سازن و در حقیقت جامعه رو با او کنترل می‌کنن و جامعه خودش رو به اون شکل می‌سازه، به اون شکل می‌فهمه. یک مقاله‌ای داره آقای نادر انتخابی کارای آقای نادر انتخابی رو بخونید خیلی خوبه راجع به ناسیونالیسم مخصوصاً کتابش راجع به ناسیونالیسم ایران و ترکیه و اونجا نشون میده که در به اصطلاح سفید دم تجدد در ایران فکر ناسیونالیسم به پیش از انقلاب مشروطه به شکل نوعی نستالژی رمانتیک برای ایران باستان ایرانی که وجود نداشته در میاد برای اینکه شما چی بشید در حقیقت به عنوان عضو جامعه جدید پذیرفته بشید. میگه که ایدئولوژی نوین ملی برای آنکه بتواند بر ارزش‌های خاص خود تکیه کند و از احساس محرومیت و تحقیر ناشی از سلطه خارجی بخواهد، نگاهش را متوجه گذشته‌ای پیش از اسلام می‌کرد. این حس تروما شوک تجدد این حس تحقیق شدن این حس عریانی و و حس فروتری نسبت به غرب با ساختن یک تصویر کاملاً افسانه‌ای اما شکوهمند و بسیار رنگارنگ از گذشته‌ای که هرگز نگذشته ساخته میشه تا شما در حقیقت بر هم بر حس تحیرت غلبه کنی و هم اینکه بتونی در میان هم به اصطلاح جامعه خودت دست بالا رو بگیری این سرنویسی در فارسی یه نوع اشرافیت زبانیه دیگه کسایی که فارسی می‌نویسن فارسی سره می‌نویسن مثل ادیب سلطانی و مثل عاشوری و مثل مثلاً کزازی اینا یه اشرافیت زبانی برای خودشون ایجاد می‌کنن میگن ما ایرانی‌تریم ما در حقیقت به ریشه‌های قوی‌تر داریم در سنت میگه ظهور ناسیونالیسم به معنای تعریف مجدد مبانی هویت و مشروعیت قدرت است. ملت در مقام اساس هویت فردی و جمعی و نیز به عنوان خواستگاه مشروعیت سیاسی باید جانشین امت شود. خب چنین مفهومی تا الان هم خاورمیانه رو یک روز به اصطلاح آسوده براش نگذاشته هم جامعه ما رو جامعه ما ما با ترکها مرزبندی کردیم با عربا مرزبندی کردیم با مذهب مرزبندی کردیم داخل کشورم بالاریهای تهران به پایین شریعت کاری ندارن نمیدونم همین طور دیوار هست تو جامعه دیگه این مفهوم کاملاً باید بذاریم کنار یعنی ت این تصور که من باید یک تعریف روشن ثابت همیشگی از مهدی خلجی داشته باشم هویت من تصویری که من از کیستی خودم دارم مثل خود من تاریخی‌ست یعنی چی؟ یعنی که من هر روز صبح که بیدار میشم و هر لحظه که نفس می‌کشم در حال تغییر سلول‌های مرده بدنم جای خودشون رو به سلول‌های تازه میدن. بنابراین باید تصوری از خودم داشته باشم که تا جای ممکن انعطاف پذیره. تا جای ممکن به روی دیگری گشوده است. تا جای ممکن در اشتیاق ارتباط با دیگریست. تا جای ممکن شکوفایی و سرزندگی خودش رو به ارتباط با دیگری به ارتباط با بیگانه بدونه در حقیقت هویتی که پویاست هویتی که در یک قالب بسته گندیده و خطرناک قرار نمی‌گیره یک فیلسوف عرب هست به نام فتحی المسکینی که در حقیقت هرمونوتیکدان مترجم گادامی رو و خودش یکی از برجسته‌ترین فیلسوفاست یه کتابی داره به نام الکجیت المجروح یعنی کوگیتو یا من زخمی اسئلهة الحوی ففلسفه المعاصره پرسش‌های هویت در فلسفه معاصر میگه که من شرقی ادعاش برای هویت هیچ محتوایی نداره یعنی کهه معلوم نیست که من این هویتی رو که میگم آدم باید هویت داشته باشه، آدم باید ریشه داشته باشه، اینو باور کنم بهش ایمان بیارم، این به چه دردی می‌خوره و اصلاً چه خاصیتی داره جز اینکه منو از دیگری جدا بکنه و در حقیقت این نوع تلقی از هویت، تلقی یک روح زخم خورده، ترسیده، تحقیر شده رنجوریست که حاضر نیست بر به اصطلاح روانگزیدگی. و بر زخم‌های روحیش غلبه کنه. بپذیره که دچار شوک شده. بپذیره که از جای خودش کنده شده. بپذیره که دیگه اون پشتبانه‌های ثابت ازلی ابدی دیگه وجود نداره و باید فقط و فقط با دیگری ارتباط داشت تا نجات پیدا کرد. این کتاب کتاب فوق‌العاده‌ایست در اینکه نقد می‌کنه این تلقی از هویتی رو که در جوامع ما وارد شده و چقدر ما رو باعث شده که ما از واقعیت دورتر و دورتر بشیم ما هر چقدر که موانع روانی یا به قول مسکینی میگه براقع العقل این برقع‌های عقل رو برقع زدیم بر عقل خودمون یا به قول برهان قلیون ترور کردیم عقل خودمونو از ترس انتحار عقلی کردیم در حقیقت امکانمون برای بودن در این جهان سخت‌تر شده ما احساس ناهمزبانی احساس ناهماهنگی با جهان مدرن داریم احساسی می‌کنیم که یک وسله ناجوری هستیم نمی‌تونیم خودمون رو بخشی از جهان مدرن بدونیم و این به دلیل دلیل اینه که می‌ترسیم از جهانمون، می‌ترسیم از اینکه از جای خودمون حرکت کنیم. می‌ترسیم از اینکه خانه خودمونو ترک کنیم. فلسفه ورزی اندیشیدن یعنی ترک خانه. یعنی اینکه تن دادن به سفر تبعید ابدی در سرزمین‌های ناشناخته و این توضیح میده که چطور دغدغه هویت مهم‌ترین ابزار بود برای حکومت‌های استبدادی. در کشورهای اسلامی و در حقیقت بنیاد مشروعیت اون‌ها شد. یک هویتی که در حقیقت برای سرکوب به کار میره. هویتی که با مفهوم آزادی کاملاً بیگانهست. هویتی که با به اصطلاح درک جدید از حقوق کاملاً بیگانه است و تماماً محصول یک فریب زبانی یا منیپولیشن ذهنیست یه بخشی داره به نام الثوره و ترجمه انقلاب و ترجمه نحو عقل مدنی جدید به سوی عقل مدنی جدید فوقده خواندنیست به هر حال میگه که انسان غربی انسان شرقی انسانیست که ارتباطش با جهان بیرون از راه گوشه و چون از راه گوشه انگار که حقیقت بیرون او و حقیقت با ورای او وجود داره و اونچه رو که می‌شنوه باور می‌کنه ما فرهنگمون فرهنگ شفاهیه دیگه در حالی که باید این فرهنگ شفاهی تبدیل بشه به فرهنگ نوشتاری یعنی کهه ما گفتگوی شفاهی بکنیم ولی در با نوشتن بیاندیشیم. تاریخی که ما می‌نویسیم در حقیقت یه تاریخ شفاهیه. یعنی تاریخ شفاهیو مکتوب می‌کنیم. مثل این آخوندا که روضه‌هاشونو چاپ می‌کنن یا سخنرانیهای خامنه‌ایو چاپ می‌کنن. این نوشتار تاریخی نیست. نوشتار تاریخی و نوشتار فلسفی نوشتاریست برای اندیشیدن و باید با گفتگوی مدام همراه باشه. درست مثل محاورات افلاطون که همه این‌ها محاورن اما نوشته شدن و فلسفه با اون نوشتن به وجود آمد. یه کتابی هست به نام مرگ گذشته. این ایده مرگ خیلی مهمه. می‌دونید که ما ایرانی‌ها با مرگ بیگانه‌ایم. ما ایرانی‌ها از دیرباز به جاودانگی روح باور داشتیم و چون به جاودانگی روح باور داشتیم با مفهوم مرگ و نابودی کاملاً بیگانه ویژگی یونانی‌ها این بود که انسان رو میرا می‌دونستن بر خلاف خدایان و انسان رو موجودی می‌دونستن که به پایان می‌رسه و مطلقا به جاودانگی و زندگی بعد از مرگ باور نداشتن و این مرگ این مرگ آگاه آگاهی در حقیقت به اون‌ها توانایی فکر کردن داد. توانایی فلسفه‌ورزی داد. سقرات گفت فلسفه یعنی تمرین مردن. چرا مردن یعنی چی؟ مردن یعنی ترک کردن رها کردن. خنکان قماربازی که بباخت هرچه بودش و نماندهش هیچ الا هوس قمار دیگر. فکر کردن یعنی کهه لحظه به لحظه فکر کنی. فکرتو ترک کنی دوباره بری فکر کنی. دوباره یعنی نیستی این اصطلاح فیلسوفان مشا فیلسوفانی که راه میرن یک استعاره خیلی مهمه دیگه در آکادمی افلاطون اینها راه می‌رفتن و با همدیگه گفتگو می‌کردن یعنی حرکت همون طور که هستی برای یونانی‌ها فقط و فقط در حرکت معنی داشت هستی یک چیز ثابتی نبود اندیشیدن هم فقط و فقط در حرکت معنی یعنی شما نمی‌تونی به یک سری عقاعد ثابتی باور داشته باشی و خودتو متفکر ببینی. متفکر کسیست که افکارشو توانایی از دست دادن افکارش داره. توانایی مردن داره. جسارت مردن داره و مرگ با زبان هم مرگ زبان و اندیشیدن و فلسفه و و همین طور جامعه همه این‌ها به شما توانایی میده برای اینکه حرکت کنید در جامعه من اگر بر عقیده خودم بر موضع خودم پافشاری بکنم یا جامعه رو از حرکت باز داشتم یا خودم از جامعه جدا شدم بنابراین پویایی جامعه به اینه که روی عقاعدمون مطلقا نیستیم. اصلاً این از دست دادنه که به دست آوردنه. این به اصطلاح خلوت کردن ذهنه که به شما اجازه میده فکر کنید. این به اصطلاح خالی کردن ذهنه که چشم شما رو بینا می‌کنه. یک رمانی هست به نام چیزها که آقای سمیعی احمد سمیعی ترجمه کرده. یه رمان خیلی مهمیه و خوبم ترجمه شده. داستان یه زن و شوهریه که خیلی خوشبختن و با هم ازدواج می‌کنن و شروع می‌کنن به خریدن هر چیزی که دوست دارن و کمکم این خونه تبدیل میشه پر پر از اساس میشه و نمیشه توش حرکت کرد در نتیجه تمام خوشبختی اون‌ها تمام میشه خوشبختی در حقیقت در طلب خوشبختیست یعنی به قول مولوی میگه که مستسخی یعنی کسی که بیماری عتش داره هر چقدر که آب می‌خوره اتش برطرف نمیشه میگه همچون مستسخی کذابوش سیر نیست بر هر آنچه یافتی بالله نیست بیهایت درگه هست این بارگاه صدر را بگذار صدر تسراه جامعه ما جامعه به اصطلاح رواداری نیست جامعه به اصطلاح حقیقت باوره همه ما حقایق مطلقی داریم و با تفاوت تکسررو تحمل نمی‌کنیم. نقد یک بقال همون قدر به اصطلاح هزینه داره که نقد حکومت یعنی یک آدم عادی نمیشه باهاش گفت بهش گفت بالای چشمت ابروس درست به اینکه ما به دلیل اینکه همون آدم عادی به حقیقت مطلق خودش باور داره مثل حاکم اون جامعه باید یک انقلاب روحی در خودمون به وجود بیاریم به قول ویتکنشتاین میگه که انسان مهم‌ترین انقلاب، حقیقی‌ترین انقلاب، انقلابیست که آدم علیه خودش می‌کنه. یعنی حرکت می‌کنه. حرکت یعنی زمان. اگر شما حرکت بکنید به این معناست که شما می‌تونید در زمان حال قرار بگیرید. اگر حرکت نکنید از زمان حال و از حقیقت جدا میشید. دل به هیچ چیزی که در ذهن انسانی می‌سازه نبندید. اینا هیچ‌کدوم مقدس نیست. اینا هیچ‌کدوم حقیقت نیست. گرچه عقاعد آدم از فرزندان خود آدم از خویشان آدمم می‌تونن عزیزتر باشن. آدم‌ها به خاطر عقاشون می‌کشن و کشته میشن. مولوی میگه که عاشق خویشید و صنعت کرد خویش دم ماران را سر مار از خویش. آدما عقاید خودشونو به سختی از دست میدن. ولی باید تمرین کنیم. حداقل تمرین کنیم تا نسل بعد از ماه کمتر سر عقاعد ارزش‌های انسانی رو فدا کنه. کمتر زندگی انسانی رو هزینه مشتی عقاعد کاملاً پوچ بکنه. همه ما از واقعیت جداییم. همه ما از حقیقت محرومیم. ما هرچه بیاندیشیم به اندازه مغز محدود به اصطلاح رو به ویرانی خودمون می‌اندیشیم. هیچ ربطی به واقعیت نداره. همه ما داریم خرافه می‌بافیم. حقیقت مهم نیست. تکثر مهمه و این تکثر فقط با ارتباط برقرار میشه. حالا در غرب در در حقیقت جامعه اینطوری به وجود اومد. جامعه و سیاست و وقتی که ما میگیم ایده یونان یونان ایده است. یعنی چی؟ یعنی برخلاف ایران که اشاره می‌کنه به یک مکان جغرافیایی، به یک قوم خاص، به یک زبان خاص، یونان یک ایده است که هیچ وابستگی به خاک و خون و زبان و نژاد نداره، بلکه یک ایده‌ایست که در هر کجای جهان می‌تونه تحقق پیدا بکنه و تنها تمدنی که در تاریخ جهانی شد تمدن یونانی بود. ارزش‌های تمدن ما به اصطلاح الان جهان ما جهان یونانیه. ارزش‌های قانون اساسی، آزادی، برابری، شهروندی، دموکراسی، همه این‌ها مفاهیمی هستن که یونانیا ساختن و اون‌ها یونان خودشون رو ابداع کردن اسم نگذاشتن بلکه به عنوان ایده ایده یعنی تصویر، ایده یعنی به اصطلاح تصور ذهنی و تصورات ذهنی رو ابداع کردن برای اینکه بر اساس او جهانشون بسازن. نه اینکه اونچه رو که باور داشتن واقعیت بشمرن نه واقعیت برای اون‌ها همیشه فاصله داشت کلمه تئوری با تئاتر همریشه هستن و یونانی‌ها اولین به اصطلاح ملتی بودن که توانستن تئوریک بیاندیشن یعنی از چیزها فاصله بگیرن و و واسطه اون‌ها با چیزها تصویر باشه ایده باشه و جهان رو از راه ایده ایده‌ها بشناسن. جهان رو از راه فرم بشناسن. چون می‌تونستن شناختشون شناخت فرم بود نه شناختی که به واقعیت‌ها یا به قول دوست اون خانم به اوژه‌ها ربط داشته باشه. توانستن سیستماتیک بیاندیشن. اولین ملتی بودن. اولین انسان‌هایی بودن که توانستن اندیشه سیستماتیک داشته باشن. به همین دلیل توانستن اون‌ها الف‌با رو اختراع نکردن. الفبا رو از دیگران گرفتن اما گرامر رو اونا اختراع کردن. منطقو اونا اختراع کردن و اصل امتناع تناقضو اونا اختراع کردن ما در ایران مطلقا ذهنیت ایرانی یه ذهنیت کاملاً غیرمطقی و غی سیستماتیکه دیگه به همین دلیل انواع و اقسام تناقض‌ها در رفتارمون در به اصطلاح گفتارمون در زندگیمون هست و ما بهش هیچ حساسیتی نداریم یعنی اینکه این به اون نمی‌خوره برای ما مسئله نیست و تا زمانی که تناقض به یک حساسیت اصلی ما بدل نشه. ما از منطقی فکر کردن، از انتقادی فکر کردن و از گفتگو کردن باز می‌مونیم. زمانی من و شما می‌تونیم با هم گفتگو کنیم که ما مقید باشیم به اینکه تناقض نگیم. اگه من هرچی بخوام بگم شما هرچی بخواید بگید گفتگو وجود نداره و تناقضم همون طور که در به اصطلاح شناخت هست در سقرات اینو در اخلاق هم به کار برد گفت که همون طوری که شما نمی‌تونید همزمان بگید یه چیزی هست و نیست شما همزمان نمی‌تونید وجدانتون بگه این کار بده ولی شما انجامش بدید شما باید در هارمونی و هماهنگی با وجدانتون باشید ما نیستیم ما ایرانی‌ها اخلاقمون اخلاق استبدادی بوده از بالا پند و نصیحت و اندرز و فلک و کتک و گشت ارشاد بوده. بنابراین اخلاق برای ما بی‌معنا شده. از اون طرف تفکرم سنتم که از دست دادیم روش اندیشیدن به اصطلاح علمی و تاریخی و انتقادی رو هم که نیاموختیم در نتیجه در یک حاویه در یک آشوب ذهنی و زبانی به سر می‌بریم که خودمون برای نابودی خودمون کافی هست. پس مسئله جامعه ایران میشه اندیشیدن تاریخی و انتقادی و به اصطلاح قرار دادن وجدان اخلاقی به نام به عنوان مرجع اخلاق و اعاده حیثیت کردن از اخلاقی که در طول تاریخ دستاویز قدرت‌های استبدادی بوده اخلاقی که اخلاق آزادیست اخلاقی که اخلاق زندگی اجتماعیست اخلاقی که حافظ کرامت انسانیست این‌ها رو ما باید همین امشب تلاش کنیم برای به دست آوردنشون. شاید فردا دیگه ایرانی نباشه. شاید این آخرین فرصت ما باشه. تاریخ شرکت بیمه نیست. هیچ‌کس به ما تضمین نداده که یک لحظه دیگه زنده باشیم. بنابراین حتی اگر شده برای یک لحظه بیشتر سعی کنیم انسانی‌تر زندگی کنیم. سپاسگزارم. بله. خیلی ممنون ممنون آقای خرجی دوستان اگر نکته‌ای بر صحبت‌های آقای خرجی هستش تصاریم تا درونی در واقع خدمتتون باشیم خانم مهربان شما تشریف داشتید ازتون و اگر مشی هستش بفرمایید بله درود به آقای خلجی و شما باب جان و همه دوستانی که هستن من خواستم اول که تشکر کنم از آقای خرجی من واقعاً یعنی احساس میکنم کاملاً تفکراتم عوض شده یعنی من یکی ها من یکی بسیار تغییر کردم از زمانی که با خرج آشنا شدم و حتی دقت می‌کنم که من با همون ۱۰ نفر ۱۵ نفری هم که دورور خودم هستم همین که این چیزایی رو که یاد می‌گیرم به فکر میفتم اینها رو با اونا هم در میان میذارم احساس میکنم که اونورم باز یعنی خودمم میتونم که ایجاد تغییر کنم حالا دیگه زیاد نمیخوام چیز کنم به قول معروف هدفم چاپوستی نیست ولی هدفم اینه که مهمه که یه نفر که در عصر ظلمت نوریه در این عصر ظلمت سعی میکنه یه نوری باشه بهش ارزش گذاشته بشه که هی میان بهش فحاشی می‌کنن نمیدونم تهمت می‌زنن اینا حقل یه د نفر سه نفرم بیان ارزشگذاری بکنن این یکی نکتمه د تا سؤال داشتم اگه آقای فرجی یعنی خسته نیستن یکی اینکه وقتی که از فرم صحبت کردن مثلا گفتن که ما خوبه که به شکل فرم فکر بکن بکنیم آیا این مثالی که الان من می‌زنم درسته یا نه؟ این من الان فرمو می‌خوام یه مثال فرمو بزنم ببینم این من این درست میدم مثلاً من میام میگم که نگاه می‌کنم خب گروه‌های متفاوت هست در ایران دیگه بهاییان هستن مجاهدین هستن پادشاهی خواهان هستن بسیجیا هستن بعد هر کدومو که من نگاه میکنم میرم میبینم که هر کدومشون میگن اون یکی منوسه مثلا اگه تو من بیام برم اونجا بگم که مثلا نه خب اینا هم اوکی هستن میگن ا تو فلانی از تو از فلان کسا هستی نه اونا ملعو بعد همشون دارن اینو میگن بعد آیا میشه این بگیم که خب پس این یک فرمه یعنی یک مخرج مشترک همه اینا تمامیتخواهیه دیگه مخرج مشترک اینا اینه که کسای دیگه رو قبول ندارن اونای دیگه رو میگن اونا منحوسن و فقط خودشون رو به عنوان کل ۱د می‌دونن این آقای آیا یه فرم حساب میشه یا نه؟ این سؤال اولمه. سوال دومم این هست که ما من حالا می‌بینم تازگیها که این حالت ایرانشهری و کورش بزرگ و نمی‌دونم پسر ایران و آیدیهای اینجوری هم می‌بینیم. حالا تو همین کلاب‌هاست. قدیم‌ها این‌ها فقط بین اپوزیسیون دیده میشد. ولی الان من تازگی‌ها می‌بینم که مثلاً بسیجی‌ها حتی سایبری‌ها سایبری بسیجی چه میدونم کسانی که طرفداران مستقیم آقای خامنه‌ای هستن اینا با این آیدیا میان یعنی قدیما با آیدی خامنه‌ای میومدن مثلاً یا با آیدی بسیج میومدن با آیدی پرچم جمهوری اسلامی میومدن الان تازگیا با آیدی پسر ایران میان یا آیدی مثلاً کورش بزرگ یا اون پرچم فلان و بعد میان حسابی ایران چیز هستن و اصلاً اصلاً واقعاً نمی‌فهمم اینو این برام سؤال شد این ایرانپرستی اینا یه دفعه بسیجیا ایران‌پرست شدن اینکه این برام جالبه ببینم این از کجا و این د تا رو چهجوری اینا با هم بازی کردن مرسی بله خانم ممنونم از لطف شما ببینید کاملاً شما درست گفتین ما وقتی میگیم پرم یعنی گرامر دستور زبان دستور زبان به شما نمیگه چی بگو چی نگو به شما میگه که اگر شما این جمله رو مثلاً به صورت پرسشی گفتی اینجوری بگی میشه پرسشی اینجوری بگی میشه مثلاً خبری اینجوری بگی میشه مثلاً ما فعل ماضی میشه اینطوری بگی میشه فعل حال بنابراین نمیگه به شما چی شعر بگو فحش بده حکم اعدام بنویس نمیدونم داستان داستان بنویس به محتوا کاری نداره بلکه یه فرم میده اون فرم اجازه میده به شما که هزاران یعنی بیهایت محتوا رو بر اساس اون فرم به اصطلاح تولید کنید و اون معنا بده ها اگر شما اون فرمو رعایت نکنین یعنی اگه شما دستور زبان رعایت نکنین شما قرآنم بگید بی‌معناست هر گل ولبلم بگید بی‌معناست پس اگر اون فرمو رعایت بکنین می‌تونین آزادی پیدا می‌کنین به همین دلیل که مفهوم آزادی با فرم پیوند داره اگر من به شما بگم که این حرفو بزن این کلمه رو بگو شما دیگه آزادی نداری دیگه باید اینو بگی اگر من به شما بگم این میزی که من نشونت میدم رو برای من بساز شما باید همینو بسازی دیگه غیر از این از نظر من میز نیست اما اگه به شما بگم یه میز برای من بساز شما میلیون‌ها طرح میز متفاوت با متریال متفاوت، با نمی‌دونم دیزایی متفاوت می‌تونید بسازید و باز بشه به اون میز گفت و یونانی‌ها در حقیقت گفتم قانون مهمه. درکی که از قانون داشتن یک درک متفاوتیه در قانون به مفهوم به اصطلاح فرنگی به شما نمیگن که چیکار بکنید ها در فقه به ما میگن نماز بخونید روزه بگیرید مکه برید زکات بدید این کار بکنید اون کار بکنید به شما میگن چیکار نکنید به شما میگن که این خیابون یه طرفهست به شما میگن این چراغ قرمزه و اگر شما این جاهایی رو که نباید برید این مرزهایی رو که نباید درنوردید اگر رعایت کنید هر کار می‌خواد ب شما نمی‌دونم چ چیکار کنی هر مسیری که خواستی برو هر مقصدی که خواستی برو هر ماشینی که خواستی رانندگی کن هر جا که می‌خوای بری برو فقط این قواعدو رعایت کن این قواعد غیرشخصین یعنی چی؟ یعنی که به خاطر همینه که در مثلاً آمریکا میلیون‌ها آدم با افکار مختلف می‌تونن زندگی کنن و به قانون عمل کنن بهخاطر اینکه این قانون محتوا نداره. شکله. شما بودایی باشید و نمی‌دونم آفتاب‌پرست باشید و مورچه‌پرست باشید باید یه جور رانندگی کنید. اما در کشورهای اسلامی مثل کشور ما نه. شما اگر عقیده دیگری داشته باشید نمی‌تونید صحبت. قانون فرم نیست. محتواست. این قانون موجب میشه که شما دیگران رو چون مسئله اصلی گفتم قانونه و دادگاه قضاوته دیگه قضاوت مسئله اصلیست که شما معیار قضاوتتون چیه؟ اگر معیار قضاوت شما راجع به هر چیز غیرشخصی باشه شما می‌تونید گفتگو کنید. اگه من و شما به اصطلاح صحبت بکنیم و هر دومون دستور زبانو رعایت بکنیم می‌تونیم با همدیگه گفتگو کنیم. اگر من یه جا اشتباه کردم شما گفتین این اشتباهه من نمیگم نظر شخصی شماست بلکه اون معیار معیار عمومی‌ست. در مورد من همونقدر صادقه که در مورد شما در نتیجه ما می‌تونیم خودمونو بر اساس اون قانون اصلاح کنیم اما اگر ق به اصطلاح فرم نباشه اگر معیارهای مشترک وجود نداشته باشه اونوقت امکان قضاوت از بین میره دیگه نمی‌تونیم قضاوت کنیم هر کس قضاوتش میشه قضاوت شخصی نظر شخصی یکی میگه من رنگ آبیو دوست دارم یکی میگه من رنگ سبزو دوست دارم هیچ کارشم نمیشه کرد در حالی که درباره مسائل عمومی ما باید بتونیم معیارها و به اصطلاح عیارهایی داشته باشیم که در مورد همه فارغ از اینکه سفیده سیاهه زن مرده پیر جوانه امروز هست فردا هست نسل گذشته هست تاریخه نمی‌دونم هرچی که هست بتونه به کار برده بشه و این در حقیقت سیستم ایجاد می‌کنه شما اگر فرم نداشته باشید یعنی یک معیارهای مشترک نداشته باشید که البته انسجام درشون مهمه دیگه شما نمی‌تونید یه جا بگید که فعلو اینجا بذار صفحه باید بگید فعلو یه جای دیگه بذار چون درش سازگاری این اجزا مهمه شما میتونید سیستماتیک فکر کنید سیستماتیک که فکر میکنید اونوقت میتونید علم بسازید میتونید جامعه بسازید میتونید دولت بسازید میتونید در حقیقت تاریخ رو درک بکنید تاریخ نگاری مبتنی بر یک درکی از تاریخ هست که میتونه در حقیقت یک دوره دوره زمانی طولانی و تاریخ جهانی رو در یک به اصطلاح چهارچوبی توضیح بده مثلاً ما می‌تونیم تاریخ جهانو بنویسیم ما می‌تونیم تاریخ انسانو از عصر پارین سنگی بنویسیم یعنی چی؟ یعنی یه چهارچوب یه پرا یک سرمشقی داریم که می‌تونیم یک مجموعه عظیمی از جزئیات رو در داخل او قرار بدیم هر کدوم در جای مناسب که قار گرفتن معنادار میشن ما ایرانی‌ها همه چیز داشتیم ادبیات داشتیم نمی‌دونم زندگی می‌کردیم ولی تاریخ نداشتیم چرا به خاطر اینکه ما نمی‌تونستیم تصوری از انسان تصوری از جامعه داشته باشیم که فراتر از خودمون باشه در نتیجه ما تا زمانی که ادوارد براون برای ما تاریخ ننوشت تا زمانی که فرهنگیا برای ما تاریخ ننوشتن ما نه تاریخ ادبیات داشتیم نه تاریخ سیاسی داشتیم نه تاریخ اجتماعی داشتیم اونا بود تاریخ فلسفه کربند نوشت برای ما اونا بودن که می‌تونستن یک چارچوب بزرگی بسازن برای اینکه تمام این جزئیات درش معنادار بشه در حقیقت یک سیستم فکری بسازن ما می‌تونستیم شاعر بزرگی باشیم اما نمی‌تونستیم تاریخ شعر بنویسیم. فیلسوفان ما چی درکی از فلسفه به عنوان فلسفه نداشتن. هرکس عقائد خودشو فلسفه می‌دونست. عقائد دیگران رو مزخف می‌دونست. ابن سینا عقا سهرهوردی رو قبول نداشت. ملا صدرا عقا یعنی فیلسوف نمی‌دونست اونو. معتقد بود توهم می‌کنه. معتقد بود شیخ اشراق توهم داره. معتقد بود اصلاً فیلسوف نیست. این غربیه که فلسفه رو به شکل فرم تعریف می‌کنه. اونوقت تمام فلسفه تاریخ و فلسفه جهان می‌تونه توش قرار گرفته بشه. امیدوارم که توضیح هم بله عالیه. فقط قسمت دومشم اگه میشه بفرمایید. من یادم رفت. اینی که الان چیز طرفداران آقای ما ایران شهری دیشب دیشب گفتم که مثال استالین و هیتلر زدم. ببینید اینا ویژگی نظام‌های یا تفکر ذهنیت‌های توتالی توتالیته صفت فقط یه رژیم نیست صفت جامعهست و صفت شخصیت ما روانشناسی توتالیتیتر بنابراین ذهنیت توتالیتر ذهنیتیست که خودیه به اصطلاح کیش شخصیت داره یعنی یا یه رهبری رو قبول داره یا خودش رو رهبر میکنه در نتیجه تمام جهان بر مدار او میگرده یعنی مطلقا به ایدئولوژی که ا به اصطلاح به طور رسمی ایدئولوژی او هست و اعلام می‌کنه این ایدئولوژی اوست مطلقا اعتقاد نداره و هر لحظه بر اساس نیازها و مصالح خودش همه چیزو تغییر می‌کنه. آقای خمینی گفت که مصلحت نظام از قانون اساسی از شریعت اسلام از همه چیز واجب یعنی اگر لازم شد من به اصطلاح بمانم همه چیزی میشه گذاشت زیر پا این چه اون بسیجیه باشه چه اون آخونده باشه چه اون سپاهیه باشه چه مجاهدین خلق باشه شما زمانی که به حقیقت مطلق قبول اعتقاد دارید اون اعتقاد به شما کمک می‌کنه که به بزرگترین جنایت‌ها دست بزنید و شب هم با وجد وجدان آسوده به کار ایدئولوژی اینه دیگه بزرگترین جنایت‌ها رو توجیه می‌کنه از جنایتکاران بزرگ قهرمان‌های ملی می‌سازه پس این این تاریخ توتالیتاریسم تاریخ زیر پا گذاشتن تمام اصول انسانیه به قوانین خودشونم پایبند نیستن یعنی قانون هست تا زمانی که تا اطلاع ثانویه تا زمانی که آقا نیاز به نقضش نداشته باشه وگرنه با حکم حکومتی از بین میره قانون خودش استقلال نداره بلکه گفت که غزالی میگه که اگر گرگ شما رو نخورد این به خاطر اینکه گشنهش نیست نه اینکه به شما به اصطلاح احترام می‌گذاره بنابراین این نظام‌ها اگر کسی رو نمی‌کشن به این دلیل نیست که به چیزی پایبند هستن بلکه هنوز نیازی ندارن وگرنه تمام جامعه رو به قول آرنت یه مشتی خار و خاشاک مشتی زائده می‌دونن انسان نمی‌دونن انسان رو از به اصطلاح مقامش به عنوان شخص اخلاقی و شخص حقوقی کاملاً سلب می‌کنن. انسان میشه مثل چیز میشه مثل یه درخت خشکیله و هر کاری با شهرانشون می‌کنن هر موقع که لازم باشه و پیش هیچکس مسئول نیست. بنابراین یه روز میشن کمونیست یه روز میشن مارکسیست یه روز میشن پستمدرن یه روز میشن اینور یه روز میشن اونور یه روز میشن به اصطلاح شما نگاه کنید به آیین‌های مذهبی تمام این مداحیی که می‌خونن این مداحیا همه شکل همین چیزای غربیه دیگه موسیقی پاپ و فلان اینا از هر چیزی استفاده می‌کنن تلویزیون جمهوری اسلامی فقط اسم چیزای بدو نمی‌بره وگرنه از هر زبان شنیع از هر شگرد به اصطلاح ناخ ناشایست استفاده می‌کنه فقط برای اینکه جذب کنه فقط برای اینکه با تبلیغات رقیبش رقابت بکنه به هیچی پایبند نیست هیچی خب وقتی که ببینیم که مثلاً آقای پهلوی هم اینطور نیست وقتی ببینیم آقای پهلوی هم مدام حرفاشو عوض کرده وقتی ببینیم که آقای پهلوی هم در رفتارش تناقض هست کسی که میگه من میخوام شاه ایران بشم میخواد سوای سوار هواپیمای به اصطلاح کسی بشه که یک جنگ راه انداخته و هموطنان اون رو کشته یعنی کهه اصول خاصی ندارن گفت که اون گروچو مارکس بود میگفت کهپل ا اینا پرنسیپهای من هستن اگه خوشت نمیاد من یه پرنسپهای دیگه بیارم براتون بله خان مهور نکتون تموم شد بله مرسی خواهش بله آقای غف بفرمایید با سلام با نکات اول خانم مهربانون بسیار موافقم که یاد می‌گیریم. میخواستم یه نکته اول به این مسئله اضافه بکنم که رویه الان خودم هستش. من یاد می‌گیرم از آقای خلجی خیلی ممنونم از ایشون و چون در یاد دادن در آموزاندن انسان بهتر یاد می‌گیرد و سعی می‌کنم در شبگاه اجتماعی منتظر منتظب خودم یاد بدم. حالا هم صوتی هم تصویری در این زمینه اتفاقاً از دوستان تقاضا داشتم که همین رویه رو داشته باشن چون واقعاً جامعه امروز ما تشنه چنین روشنگری‌هایی هستن و نظر خود آقای خلجی هم برا من در این رابطه بسیار مهم هست. به قول معروف دکتر شریتی حرف جالبی داره میگه حرف مشقار آدمی‌زاده حالا چطور حیوانات میارن غذا رو دوباره می‌جو تا قابل هضم باشه وقتی که در مورد این مسائل دوباره می‌خوای حرف می‌زنی در دوباره این‌ها رو تکرار می‌کنی هم آدم خودش بهتر یاد می‌گیره هم اینکه به دیگران یاد میده در این زمین این یه نکته بود که دوست داشتم آقای خرجی نظرشونو مخصوصاً سعی می‌کنم البته کپی رایتو رعایت بکنم ولی خب گاهام نمیشه این یه نکته نکته دومم اینه که رابطه این ویژگی‌های ما ایرانی‌ها با اسنوبیسم رو میخواستم با آقای خلجی یه مقدار توضیح بدن آقای من یه مقاله‌ای از آقای محمد قائد چند وقت پیش خوندم در مورد اینکه اسنوبیسم چیه خود ویژه پنداری خود برتر پنداری این ویژگی رو من دارم می‌بینم در حتی قبلانا شاید الانم یا قبلانا که داشتم ۱د و الانم شاید داشته باشم نمی‌دونم یکی دیگه باید اینو قضاوت بکنه این خود ویژه پنداری خود رو به چسباندن به برترها یه نوع ما رو علینه کرده از قرار شاید هم به خاطر سرکوب و سرکوفت مداوم و دیری باشه که در طول سالیان سال ما چشیدیم و کشیدیم من اینو نمی‌دونم پس د تا نکته بود جناب آقای خلجی یکی اینکه در یاد دادن و اینکه سعی میکنیم البته کپی رایتو رعایت بکنیم که دوستان کو باشن دومی در مورد اسنوبیسم و ویژگی که خود ویژه پنداری که ماها داریم آیا به سخنان شما ربطی داره یا نه؟ بسیار متشکرم. بله من ممنونم از لطف شما. ببینید من اگر اون چیزی باشم که شما توصیف می‌کنید که امیدوارم یه روزی بشم یعنی اگر معلم باشم معلم اینطور نیست که یه سری دانسته‌هایی رو به دیگران منتقل می‌کنه بلکه معلم حقیقی که فیلسوفان کارشون تعلیم هست اینه که امکان یاد گرفتن رو فراهم می‌کنه یعنی در حقیقت یک فضایی گفتمانیست می‌سازه برای اینکه کنجکاوی شما و شوق شما رو به آموختن برانگیزه ولی در نهایت شما باید بیاموزید. کانت میگه که من می‌تونم به شما فلسفه ورزی یاد بدم ولی فلسفه نمی‌تونم بهتون یاد بدم. من می‌تونم به شما بگم که با عقل خودت بیاندیش. من می‌تونم به شما بگم تناقض نگو. من می‌تونم به شما بگم که می‌تونم به اصطلاح به عنوان یک طرف گفتگو با شما گفتگو کنم. اما در نهایت تو باید با عقل خودت بیاندیشی به همین دلیل هست که فیلسوف برخلاف پیامبران و بر خلاف رهبران مذهبی و بر خلاف دیگر به اصطلاح شخصیت‌ها تنهاست و شاگرد حقیقی فیلسوف کسیست که به رغم او می‌اندیشه یعنی با عقل خودش می‌اندیشه و سقرات بزرگ‌ترین شاگردش افلاطون افلاطون کاملاً متفاوته با سقرات می‌اندیشید ارسطو بزرگ‌ترین شاگرد افلاطون بود و او کاملاً متفاوت می‌اندیشید و گفت که افلاطون برای من خیلی عزیزه ولی حقیقت برای من عزیزتره. بنابراین فکر کردن رو اگر یک معلم بتونه یاد بده در نتیجه من به بچم نباید بگم چهجوری زندگی کن ولی می‌تونم بهش بگم چهجوری به اصطلاح اندیشیدن رو بیاموز چگونه آزادی رو به عنوان یک ارزش به اصطلاح بهش اولویت بده چگونه ز هرچه هر کاری که می‌کنیم در خدمت ارزش‌های انسانی باشه اینو می‌تونم بهش بگم بعد حالا خودش هر میخواد دنیای خودشو می‌سازه. این این نکتهست و ما واقعیت اینه که خیلی نیاز داریم به آموزش به دلیل اینکه اونچه که ما در سنت خودمون میآموختیم به صورت یک سری حقایق جاودانه میآموختیم دیگه فلسفهمونم مثل فقه بوده یعنی ما ارسطورم مثل شیخ طوسی خوندیم به عنوان یه کسی که حقیقت‌ها رو داره میگه در حالی که فلسفه یعنی گفتگو فلسفه یعنی سقرات در دادگاه گفت من هیچ هیچ‌ای ندارم. هیچ عقیده‌ای ندارم. من هیچکسو به هیچ چیزی دعوت نکردم. من فقط یک چیز گفتم. گفتم خودت رو بشناس. و کسی بود که در گفتگویی با همه سعی می‌کرد که این گفتگو جریان داشته باشه. هیچ‌کدوم از مکالمات افلاطون نتیجه‌گیری نداره. چرا؟ بهخاطر نتیجه‌ای وجود نداره. همون طور که گفتم این راه هست که مهمه و ما ایرانی‌ها خب خیلی چیزیم دیگه. دنبال حقیقتیم و دنبال به اصطلاح ایستادن رو زمین ثابتیم و به همین دلیل هست که دچار این مشکل هستیم در حالی که باید راه رفت باید فکر کرد شما هر فکری که دارین ولو هزار بار که فکر کردین فردا اگر دوباره بخواین بر اساسش یه تصمیم مهم بگیریم از نوع باید فکر بکنیم چرا به خاطر اینکه یقین دارید که ذهن شما محدوده یقین دارین که دیگران ممکن به یه شکل دیگه‌ای این جهانو می‌بینن که اگر شما با متوجه بشی قطعاً میتونی بهتر فکر کنی بهتر تصمیم بگیری بنابراین یادگیری یک امر جمعیه یک امر گفتگوییه یک امر مشترک هست اگر من به شما یاد میدم از شما هم یاد میگیرم و این چیزی که من میگم به شما هیچ دارایی من نیست شما وقتی که یک اندیشه‌ای رو باز بیاندیشید اون اذان شماست نکته دوم راجع به اسنوبیسم اسنوبیسم یکی از عوارض و آفت‌های جامعه فرهنگ منحت که ما از زمان مشروط تا الان بهش دچاریم دیگه من حالا یه نامه‌های قضینی رو می‌خونم امروز صبح این سبک مثلاً فاضل معاوانه نوشتن این سبک مثلاً کلمات انگلیسی و فرنگی رو به کار بردن این سبک مثلاً ادای روشن‌فکرا درآوردن یه سیگاری بود در فرانسه زمان سارت اسمش ژیتان بود. این سیگار ژیتان رو خیلی ارزان و خیلی کیفیت بدی داشت. بوی بسیار بدی داشت و این سیگار کارگرا بود. سارت برای مثلاً یه یه نوع مثلاً چی میگن همدلیه با کارگرا. سیگار سیگار ژیتان بود. در ایران همه روشنفیا سیگار جیتان می‌کشیدن چون سارت سی اون سیگار جیتال می‌کشه. این تقلید یعنی اینکه اونچه که تو نیستی رو تظاهر بکنی بهش این بزرگترین رضالته بزرگترین رضیلته به خاطر اینکه بزرگترین فضیلت صداقته چرا چون هیچ چیزی بالاتر از حقیقت نیست هر گونه رفتاری کرداری و یا به اصطلاح اندیشه‌ای برای اینکه چیزی رو که نیستی هست نشون بدی این یعنی کهه شما بزرگترین رضیلت مرتکب شدی دروغ اساس همه شهرهاست در زمین دیگران خانه کن کار خود کن کار بیگانه نکن و این باعث میشه که شما تبدیل بشی به ی دلغکی که فقط اخلاقو تخریب می‌کنی متأسفانه این در جامعه ما هست دیگه آخوندا یه جور حرف می‌زنن دانشگاه روشنفکرای ما همش با ادا حرف می‌زنن برای اینکه از راه زبان خودشون رو متمایز کنن با دیگران این نصرهای نامفهوم روشن‌فکرا این اسنوبیت دیگه یعنی خودشم نمی‌فهمه چی داره میگه فقط یه سری کلمات و اصطلاحاتی رو بلغور می‌کنه برای اینکه بگه من خیلی بیش از شما می‌فهمم تمام تلاش فیلسوفان برای اینه که جامعه با همدیگه حرف بزنن فیلسوف یکی از اعضای جامعهست نه بریده از جامعهست و نه ورای جامعهست او حیات خودش و سلامت عقلی خودش و سلامت وجدان خودش رو در گفتگو با دیگران می‌دونه حتی با یک نوجوان حتی با یک آدم آمیز سقرات واقعاً همه گفتگو کرده در بازار با زن با مرد با به اصطلاح آدم‌های دانشمند با آدم‌های که اهل پیشه‌های مختلف بودن گفتگوی انسانی حد و مرز نداره و هیچ‌کس نیست در روی زمین که گفتگوی با او چیزی رو به شما یاد نده بهخاطر اینکه او یه چشمی داره یه گوشی داره که از یک زاویه دیگر این جهانو می‌بینه همین خورشید رو از جای دیگری می‌بینه و این می‌تونه برای شما آموزنده باشه. بنابراین ما باید سعی کنیم با همدیگه ساده حرف بزنیم صادقانه حرف بزنیم حرفی رو که منظورمونه بگیم از پیچیده حرف زدن و مبهم حرف زدن و نمی‌دونم فخر فروختن زبانی و به اصطلاح اینا اینا همه جزو خشونتهای زبانی به کار به اصطلاح به شمار میره دیگه هرگونه استفاده غیرا ارتباطی از زبان یعنی خشونت و سعی کنیم هر مانعی که برای ارتباط هست از بین ببریم چرا چون که من نیستم اگر شما نباشید خود زمانی هست که دیگری باشه بنابراین بودن من به بودن شما بستگی داره من شما رو تحمل نمی‌کنم من به شما نیازمندم در نتیجه اگر مانعی ایجاد بکنم و بدترین مانع این ارتباط زبانی رو مخدوش بکنم در حقیقت بقای خودم رو و سلامت خودم رو خطر میکنم می‌تونم یه نکته دیگه اضافه بکنم بفرمایین آقا یه گروهی بودیم یک آقای حالا دکترای جامعهشناسی هم داشتن یک مفهوم خیلی ساده‌ای رو با جملات و کلمات و واژه‌های بسیار قلم سلمبه مطرح کردن در یک پاراگراف مثلا چند سطری چنان کهه اصلاً انگار خودشونو داشتن از واژه‌ها حلق آویز میکردن کاری ندارن که شاید آقای مطهرنیا باید لنگ مینداخت پیش ایشون من آخرین صحبتم این بود که آیا فکر نمی‌کنین این کلاس گذاشتن‌ها این خود جامعه پسند نشان دادن‌ها نشانه سرکوب و سرکفت‌های مداوم و مدتداری باشه که ما چشیدیم و کشیدیم؟ بسیار متشکرم میکروفونو می‌ب این فاشیسم زبانیه بله حتماً تروریسم چیز دیگه زبانیه شما رو مرعوب می‌کنه یعنی به جای اینکه شما رو قانع کنه به جای اینکه برای شما استدلال کنه به جایی که به شما آزادی فکر کردن بده شما رو مرعوب می‌کنه در حقیقت ذهن شما رو ترور می‌کنه بله بسیار خوبه من بفرمایید مرسی با درود عرض ادب خدمت شما همگی در این اتاق من یک سؤال دارم و اونم اینه که اگر ما بخوایم صادق باشیم آیا به اصطلاح پایه گذاری افکارمون یا فانداسیون افکار ما که اکثراً بر پایه دین سوار شده این اشکال اصلی نیست چون تمام چیزایی که [موسیقی] شما فرمودید یک اشکال اساسی داره که ما نمیاندیشیم و اونم دینه چون از زمانی که دین اومده در کشور ما و باعث شده که ما فقط به چیزای ماورایی به اصطلاح پایه اساس فکریمونو پایه گذاری بکنیم خب حق اندیشیدن اصلاً نداریم و همین امروزم شما مثلاً تلویزیون الان نگاه مکنی اخبارای بدی که از ایران داره میاد داره یا بم می‌زنن یک جایی منفجر میشه و کسی که داره فیلم می‌گیره میگه یا ابوالفرض خب و و هیچوقت از خودشون نمی‌پرسن خب اگه اول فرض ازیجور قدرتی داشت که اول خودشو نجات می‌داد یا امام حسین خودشونو نجات می‌دادن چطور میشه اونا الان بخوان بیان کاری بکنن و چرا ما خود کاری نمیتونیم بکنیم و مهم‌تر از این آیا زمان این نرسیده که ما ۱د بگیم این اعتقاد دروغه یا راسته؟ چون اگر ما نتونیم از اینجا یک خط مشی واسه خودمون انتخاب بکنیم مسلماً بیشتر انتخابات ما به خطا میره همین اتفاقم تو مسیحیت افتاده همین جور که خود حتماً میدونید که مسیحیت از زمانی که به قدرت رسید تا رنسانس و دوره اصلاحات رفمیشن یک دانشمند در تمام کشورهای اروپایی نیست نیست زمانی که اصلاحات واقعی انجام گرفته و اون دوشاهگی در مسیحیت به وجود اومده بود مردم تونستن بیاندیشن ما می‌بینیم که هزار دانشمند در دو قرن اونجا پیدا شد ولی تا اون زمان ما یه دانشمند تو تمام جامعه اروپا نداریم همین مرسی بله یعنی شما معتقد معتقدید که اونها همه دروغن و شما حقیقتو میدونید و باید اون رو طرفو وادار کنید که حقیقت شما رو بپذیره. نخیر منظورم اینه که خب من همینجور که ببین من اینجوری دارم فکر میکنم که دین نه من دینو من دینو قبول دارم قبول فک نه دین همش خرافه و همش باطله خب حالا بریم کسایی که دین دارن چیکار کنیم باهاشون آره صدای شما رو من نمی‌شنوم. ببخشید مایکم بسته شد. میگم ما باید گفتگو کنیم چون گفتگو که گفتگوی با اونا که عقاید اونا رو عوض نمیکنه که کسایی که ایمان دارن به چیزی حالا این این این هیچ ولی شما معتقدید کسایی که دین ندارن آدمای اخلاقین یعنی و عقایدشون درسته؟ ببینید من فرق می‌ذارم بین دین و اعتقاد مثلاً اعتقاد باید آزاد باشه ولی اعتقادی که سازماندهی بشه و اصلاح به خدای یگانه اعتقاد داره خیلی خطرناکه خب مثلاً اگه کسانی اعتقاد دارن اعتقاد دارن با حقوق همجنس‌گراها و بعد برای حقوقشون فعالیت می‌کنن مثلاً یک انجمن دارن تشکیلات دارن تبلیغ می‌کنن اونا رو چیکار کنیم؟ خب اونا باید آزاد باشن چون اونا مارایی نیست شما نه من با اعتقاد مابرای درس دارم فرقش چی هست چون اونا دستوراتیه که از طرف خدا اومده و نمی‌تونی کاری بکنی نمیتونی عوضش بکنی قانونی که اسلام اگر به شما کار اگر عقاید او اگر عقاید مذهبی او به شما آسیبی نرسونه و در زندگی شما هیچ تأثیری نداشته باشه چه انگیزه‌ای دارید برای اینکه اون عقائد از دست بده آخه همونجور که خودتونم می‌فهم می‌دونید اینجوری که نیست که ببین ما حتی کسانی که اومدن مهاجرت کردن به اروپا و اروپا همه چیز بهشون داده تحصیلات مجانی بهشون داده اینا در اونجا رشد کردن ولی به محض اینه که داعش پیدا شد همه ول کردن رفتن اونجا واسه داعش بجنگن چون این واقعاً یه ویروس سرطانیه یعنی به این راحتی که بدم خب اتحاد جماهیر شوروی کمونیسم و فاشیستم اونا مذهب بودن اونام یه نوع به اصطلاح مذهب انسان ان انسانین خیلی باز فرق میکنه با یه مذهبی که خداوند متعال اومده باشه خب پس چرا انقدر جنایت کردن بله غلط کردن ولی هر کسی هر ایدئولوژی که بیشتر ایدئولوژیا که به اصطلاح خب پس وقتی که مشکل میشه که انتخاب کنیم ببینید دوست عزیز دموکراسی‌ها دموکراسی‌ها بر اساس عقاعد درست بنا نمیشن یعنی جامعه دموکراتیک جامعه نیست که آدما درو مثلاً علمی فکر می‌کنن و منطقی فکر می‌کنن بهخاطر اینکه علم و منطقم خودش خرافهست یعنی ما که به اگه قرار باشه که به حقیقت دسترسی نداشته باشیم همه ما به حقیقت دسترسی نداریم بهخاطر همینه که علم مرتب نظریه‌هاشو عوض می‌کنه دیگه. یعنی حقیقت نیست. اگر حقیقت بود که نظریه‌هاشو کنار نمی‌ذاشت. الان ما همچنان نیوتونی فکر می‌کردیم. پس جامعه دموکراتیک جامعه‌ای نیست که بر اساس حقیقت بنا شده باشه بلکه جامعه‌ایست که بر اساس تکثر بنا شده و قواعد مشترکی که آدم‌ها برای همزیستی بهش پایوند باشن. یعنی اگر همسایه شما بوداییه ولی هیچ آزاری برای شما نداره هیچ دلیلی نداره که شما با او همزیستی نداشته باشین چرا؟ بهخاطر اینکه اون چیزی هم که شما فکر می‌کنید ولو اینکه پیشرفته‌ترین نظریات علمی باشه همونقدر خرافهست که اون عقاید بودایی بهخاطر اینکه حق ما انسان‌ها به عنوان انسان هیچ تماسی با حقیقت نداریم و فقط می‌تونیم بگیم عقاعدمون باطلن نمی‌تونیم بگیم عقائدهمون درستن فقط می‌تونیم بگیم که چه نظریاتی خطان چه تصوراتی توهمن نمی‌تونیم بگیم چه تصوراتی درستن و حقیقتاً بنابراین ما فقط می‌تونیم به اوهام خودمون پی ببریم اگر یک نفر آمد به عنوان علم اومد به عنوان فلسفه اومد به عنوان نمی‌دونم انسان‌دوستی و آزادی آدمکش همونقدر باید جلش وایسیم که یه کسی به اسم خدا و پیغمبر بیاد ولی توماس جفرس د تا دموکراسی بزرگ دنیا آمریکا و هندن بزرگ‌ترین دموکراسی دنیا تنوع مذهبی و به اصطلاح انبوه خرافات در این دو کشور اصلاً بی‌نظیره دموکراسی ی آزادی عقیدهست. عقیده شامل هرگونه عقیدهست. هم دینداری هم بی‌دینی هم خرافات هم بدعت‌ها هم گاوپرستی هم کانت. همه ما هم یه حق حق برابر داریم. یعنی در آمریکا ۲ میلیون و نیم آمیز زندگی می‌کنن که تکنولوژی رو مطلقا استفاده نمی‌کنن. یعنی لباساشونو با نخوزن می‌دوزن. اون‌ها همونقدر حق رأی دارن که من دارم. من نمی‌تونم بگم من چون استاد فلان هستم از یک انسان دیگه حق به اصطلاح بیشتری دارم امتیاز دارم بنابراین افکار آدم‌ها حقوق بشر حقوق بشر از اون جهت که بشره یعنی فارغ از عقیدهش فارغ از جنسیتش فارغ از زبانش فارغ از جن نژادش اگر بخواید در حقوق بشر تبعیض بذارید تمایز بگذارید دیگه حقوق بشر نخواهد بود میشه حقوق یه عده‌ای از آدما میشه مثل جمهوری اسلامی که در حقیقت حقوق بشر براش فقط حقوق بشر کساییست که طرفدار اونن بقیه اون حقوقو ندارن اگر به حقوق بشر اعتقاد دارید اون وقت شما باید به یک مفهوم عام انسانی باور داشته باشید اونوقت برای همزیستی در یه جامعه زندگی کنیم که آدم‌ها حق همدیگه رو و آزادی همدیگه رو نقض نکنن همین کافیه همینقدر که ما آزادی همدیگه رو نقض نکنیم می‌تونیم با همدیگه زندگی کنیم خب ببخشید آقای خلیجی شما و اولاً خیلی حرف من الان تایید کرده خب منم همون جامعه رو میخوام اون گروهی که می‌فرمایید در آمریکا خب عی میشن ایم میش که می‌دونم که تاریخشون ولی آیا شما این چیزایی که می‌فرمایید در هر کشور اسلامی از شروع اسلام یعنی اون جامعه پیغمبر آیا این آزادیا رو داشتن؟ خب اگه نداشتن و هر نوعشه که اسلام همیشه هم سعی می‌کنه اشکالش در اینه که به قدرت برسه حالا ما این شان مثلاً مسیحیا این شانسو داشتن اونا اصلاً دنیا رو نمی‌خواستن اونا دنیا گفتن مال قیصره ما باید چیزای آخرتو ف خ چرا مسیحها ۲۰۰ سال جنگ صلیبی کرم نه دوست عزیز من متوجه هستم که شما ب اصطلاح نگرانی و دغی شما رو می‌فهمم یکی از راه‌هایی که بتونید به اصطلاح بر این حستون مسلط بشید می‌تونید تاریخ بخونید. تاریخ این شکلی که شما میگید نیست. یعنی که یه جامعه اسلامی بوده در تاریخ که این آزادیا را به تمام شهروندانش داده باشه. دوست عزیز تاریخ دیشب شروع نشده. دنیا دیشب شروع نشه. اگه دارین راجع به تاریخ حرف می‌زنین، تاریخ بسیار متنوع، رنگارنگ و عجیب و غریبه. همین تمدن اسلامی و شما فکر می‌کنید مثلاً این ۱۴۰۰ سال همه در تاریخی تباهی بودن تا الان ادامه دادن. فکر می‌کنید تا تاریخ اسلام تاریخ جمهوری اسلامی یکیه؟ اینطور نیست. بنابراین آدم‌ها رو متنوع ببینید، تاریخی ببینید و در فرهنگ غربی فرهنگ بسیار دینیست. آقا قرون وسطی یکی از درخشان‌ترین دوره‌های تاریخ اروپاست و پر از دانش و دانشگاه و علم و این حرفاست. کپرنیک که نظریه خورشید مرکزی رو آورد کشیش بود. بنابراین بسیاری از دانشمندان غربی مذهبین. بنابراین از هرگونه مذهبی زیان آور نیست برای جامعه. شما می‌تونید کمونیست باشید تروریست باشید. می‌تونید فاشیست باشید تروریست باشید. می‌تونید یهودی باشید تروریست باشید. می‌تونید خدانباور باشید تروریست باشید و می‌تونید همه ایناهم باشید آدم خوبی باشید. بنابراین اخلاق هیچ بستگی به اصطلاح دین خاصی نداره. در همین مسلمون‌ها شما حافظو دارین. شما مولوی رو دارین. سعدی رو دارین، فردوسی رو دارین، همه اینا مسلمان بودن، فردوسی شیعه بوده همه که بن لادن و داعش نبودن که به حال اگر قرار بود که همه مثل داعش باشن که دنیا خیلی وقت پیش باید تموم شده باشه ما در دوران خاصی هستیم اونچه که می‌بینیم مال عصر ماست تاریخ همیشه یک شکل نبود به هر حال تاریخو که بخونیم اونوقت می‌فهمیم که تاریخ م عرو غرب و تاریخ مدرن بسیار مذهبی آمریکا جامعه مذهبیه مدرنیته کاملاً مسیحیه تمام مفاهیم و ارزش‌های مدرنیته مسیحی و یهودیه همین کلمه جامعه و قانون و حق و همه اینا رو که به کار میبرین اینا اصطلاحات مذهبین مفاهیم مذهبی هستن وجدان مفهوم مسیحیه بنابراین ادیانم هزار رنگ دارن هزار شکل دارن همه مثل هم نیستن همه نه اسلامشون مثل همه نه بی بی‌دینیشون مثل همه بنابراین تأمیم ندیم بلکه یه مقدار جزئی‌تر و با تفکیک و تمایز آدم‌ها، دوره‌های تاریخی و فرهنگ‌ها قضاوت. بله اگه اجازه بدید آقای نژادم بش سلام به همه اعضای اتاق و خیلی ممنون از آقای خلجی به خاطر بحثها و صحبتهای بسیار آموزندهشون. من اینکه خیلی از ایشون یاد گرفتم و یاد میگیرم. یک من الان میخوام یه کمی حالا شاید بتونم بگم جهت صحبت رو ببرم به یک سمتی حالا امیدوارم در همین بحث و چهارچوب اتاق باشه و اونم اینه که میخواستم نظر جناب آقای خلجی رو در مورد جبر جغرافیا بپرسم منظورم از جبر جغرافیا این هست که ما این سال‌ها فکر می‌کنم این چیزی هست که معلومه این بحثی هست که معلومه ما برآیند اون هورمون‌هایی هستیم که کلاً رفتار ما رو تعیین می‌کنه خیلی چیز باعث میشه که ما حالا نسبت به بقیه چهجوری رفتار داشته باشیم و خودمون چهجوری باشیم کلاً یه سری مسائلی هست که ما برون اون چیزیرو که ما برون میدیم براید اون چیزی هست که از درونمون می‌گذره این هورمون‌ها خب اینا نس ورود اینا یعنی تولید اینا بستگی به اون مواد غذایی داره که ما می‌گیریم بستگی به شرایط آب و هوایی داره بسته به همه این چیزا هست به همین خاطر من اون چیزی که دیدم حالا واقعیت این چیزی این صحبتهایی که می‌کنم به خاطر اینکه صحبتهایی که با آدمای مختلف داشتم کشوی مختلف رفتم و دیدم که چهجوری ممکنه ا منطقه آب و آبایی به رفتار آدما تأثیر بذاره می‌خوام بگم که این آیا شما این جبر جغرافیایی رو می‌بینید؟ مثلاً می‌خوام بگم آیا کشور ایران محکوم هست به خاطر حالا یک سری کمبودهایی شما بگیرید آهن شما بگیرید یه سری حالا فرمونه حالا دیگه توی جزئیاتش نمی‌دونم آیا کشوری مثل ایران محکوم هست اینطور باشه یا امکانش هست به قول یه چیز یا اصلاً ربطی نداره و این میشه کلاً بگیم که مفهوم دموکراسی ربطی به اون جلب نداره ممنون میشم نظر شما بله یکی از مهم‌ترین آموزه‌های مدرنیته اینه که هیچ چیزی در جهان انسانی طبیعی نیست یعنی حتی بلایا‌های طبیعی هم طبیعی نیستن و هر آنچه که در جهان ما می‌گذره در جهان انسان می‌گذره سراسر انسانیه یعنی یک بار مثلاً زلزله پنج رشته اگر بیاد در ایران یه عالم آدم کشته میشن ولی زلزله هشت رشته در ژاپن هیچ آسیبی نمی‌زنه. پس اون چیزی که حتی ما شر طبیعی می‌نامیم طبیعی نیست. به همین دلیله که شما مسئولید در برابر پاره شدن لایه اوزون. شما مسئولید در برابر تمام زیست محیط بشر. تمام کره زمین. شما مسئولید در برابر نسل‌های آینده. اینکه ما به اراده خودمون به وجود نیامدیم درسته. اما محدوده آزادی ما به هیچ وجه ثابت نیست. اگر ثابت بود که ما الان می‌تونیم در قارها باید زندگی می‌کردیم. انسان همواره در تکاپوی کشف قلمروهای جدیدی برای آزادیست. انسان قدیم اصلاً فکر نمی‌کرد یه روز بره تو آسمونا بره زیر دریا نمی‌دونم شرق و غرب عالمو در یه مدت کوتاهی طی بکنه. این ایده‌های انسان خلا ذهن خلاق انسان که آزاده با اندیشیدن آزاد توانسته دنیا رو چنان تغییر بده که برای پیشینیان اصلاً قابل تشخیص نیست پس آزادی انسان نامحدوده به این معنا چون آزادی تخیله و شما در تخیلتون هیچ محدودیت ندارید و جهان ما محصول تخیلم ماست محصول قانون نیست قانون خودش محصول تخیله چون چیزی در خارجنا قانونی وجود نداره خوب و بد تخیله، قانون تخیله، جامعه تخیله، همه چیز تخیله چون تخیله انسان با وجود اینکه از نظر جسمانی ضعیف‌ترین جانور هست ولی از نظر ذهنی می‌تونه کوه‌ها رو جابهجا بکنه. خیلی ممنون از فرمایشون. شاید من دقیق منظورم رو نگوستم. منظور من بیشتر این هست که ما انسان‌ها شاید محدود هستیم به اون جبر جغرافیایی که داریم. یعنی شما اون کسی رو که مثلاً متوجه دوست عزیز ببینید اون اینکه شما دارید میگید این تصور شماست بیرون چیزی به نام محدودیت نیست بنابراین شما فرض کنید در یک زندانی هستید ها در یه سلول انفرادی هستید تمام در و دیوارها بستهست اما یک چیز رو هیچ‌کس نمی‌تونه از شما بگیره و اون تخیل آزاد شماست شما با دست‌های بسته تو سلول انفرادی می‌تونین تخیل کنید و هزاران هزار نفر در چنین شرایط خودشون نجات دادن. آزادی چیزی نیست که بیرون پیدا کنید. آزادی رو شما خلق می‌کنید. راه رهایی رو شما تخیل می‌کنید. بنابراین هر مشکلی که وجود داشته باشه سرطان باشه، یرقان باشه، طاعون باشه، کرونا باشه این ذهن شماست که با تخیل می‌تونه اونو مهار کنه. خیلی ممنون. خواهش می‌کنم. بله بله مرسی خیلی ممنون حال که واقعاً خسته نباشین آقای خل واقعا خواهش میکنم ممنون دوم اینکه ببخشید من دوباره اومدم بالا یه سؤالی بکنم در بین همه صحبتهایی که کردین من گوش دادم یه گفتین که ما انسان امروزی بیخانمانی دری یه همچین چیزی اضطراب اینها ما رو تعریف میکنه اینو از چه نظر شما یعنی نمود یعنی فیزیکلیو گفتین یا از جهت ذهنی پریشانی ذهنی بیخانمانی اینا منظورتون میشه یه توضیحی در این مورد کوچولو بدین بشه بله ببینید انسان قدیم تصور می‌کرد که این زمین ثابته و مسطحه و همه انسان‌هایی که پیش از این و آسمان همین سقف کوتاه و به اصطلاح خیلی روشنیست که می‌بینه و همه انسان‌هایی که پیش از او آمدند و رفتن روی همین زمین زندگی کردن روی همین زمین مردن و همین جهانشون کاملاً ثابت و هم از نظر به اصطلاح متافیزیکی عقائدشون همه تضمین شده بود و جهانشونم همه چیز به همه چیز اطمینان داشت. انسان قدیم به همه چیز مطمئن بود. مطمئن بود که فردا که از خواب میشه همه چیز همونجوری که بوده می‌مونه. مطمئن بود فرزندانش در همون خونه‌ای که او زندگی می‌کنه زندگی می‌کنن و او در خونه فرزندانش می‌میره و همینطور. هیچ چیزی تغییر نمی‌کرد. تغییر در دنیای قدیم بسیار کند بود. تمدن مدرن یک تمدن ویژه‌ایست از نظر اینکه تغییر درش همش به صورت نوتیشن، جهش و انقلابه. شکل تغییر انقلابیه، ناگهانیه و این بی‌سابقهست. شتاب تغییر به گونه‌ایست که بشر تا حالا هیچ سابقه نداشته. پیش از عصر مدرن انسان حرکتش با حرکت طبیعت هماهنگ. یعنی یا سوار اسب میشه، سوار الاغ میشه، پیاده میره. حرکت انسان با از در زمان و در مکان با حرکت طبیعت کاملاً هماهنگ. این در عصر جدیده که حرکت زمانی و حرکت مکانی ما کاملاً همه مرزها رو در می‌نورده. این یعنی که شما و بعد وقتی که انسان کشف کرد که این زمین به اصطلاح کرویه و این زمین برگرد خورشید می‌گرده و همه این اجرام و به اصطلاح سیارات همه در حال گردشن یعنی زمین زیر پاش خالی شد و بعد فهمید که اون چشمی که تا حالا اطمینان داشت بهش و هرچی چشمش می‌دید ایمان می‌آورد اون چشمش تا حالا آسمونی رو که می‌بیده یک آسمون کاملاً متفاوتی از واقعیته. وقتی تلسکوپ رو کشف کرد ساخت تلسکوپ یک اختراع بسیار تحقیر کننده بود برای انسان به دلیل این کهه انسان به همه حواس مادیش تردید کرد. کارت برای چی تردید می‌کنه؟ میگه که اگر من این چوبو در حوض آب می‌کنم و این چشم من اونو شکسته می‌بینه اگر پیش از این ما فکر می‌کردیم که آسمان همین شکلیه خب چه تضمینی هست که بقیه حواس من درست کار کنن در همه چیز شک انسان مدرن انسانیست که در همه چیز تردید می‌کنه پشتوانهشو از دست میده حکیه‌گاهشو از دست میده امر مطلق دیگه وجود نداره مطلق به پایان می‌رسه جهان میشه جهانی پر از افکار مختلف، ارزش‌های مختلف، دنیاهای مختلف، خداهای مختلف و دیگه هیچ چیزی به نام مطلق وجود نداره که شما آغاز و انجام زندگی خودتون رو بتونید تشخیص بدید. شما از یک ناپایی آمدید، یک ذره‌ای هستید، مرکز این جهان نیستید، اشرف مخلوقات نیستید. در حقیقت شما جایگاه خودتونو در کیهان، جایگاه کیهانتون از دست می‌فروید. این میشه که انسان از ریشه خودش کنده میشه. و این یعنی مرگ خدا یعنی همین مرگ خدا یعنی مرگ امر مطلق و وقتی که نیچه میگه که خدا مرده یعنی انسان بیخانمان شده دیگه انسان آواره شده دیگه قبلاً خدایی بود همه چیزو تضمین می‌کرد الان دیگه اون وجود نداره و اون یعنی کهه انسان از خانه بیرون شده و هرگز دیگه به خانه برنمی‌گرده آوارهست و این آوارگی یعنی کهه شما فکرت هیچ چیزی مارکس میگه هر آنچه ثابت و استوارست دود می‌شود و به هوا می‌برد. هیچ چیزی پایدار نیست. این ناپایداری یعنی بی‌خانمانی و شما باید تن بدید به این به اصطلاح طوفان تندی که مدام می‌وزه و هرچه رو که داره از بین میبره. شما هیچ تضمینی برای هیچ چیزی ندارید و به اصطلاح حستون به این جهان تراژیک میشه. حستون به این جهان کاملاً حس بیعتمادیه. اعتمادتونو به این جهان از دست میدید این میشه آوارگی و مهاجرت پدیده مدرنه دیگه آدما از ریشه‌شون کنده میشن قبلاً من و شما تو خونه پدر مادرمون زندگی می‌کردیم همون جا همون شهر بودیم همون محله بودیم بچه‌هامون همونجا به دنیا میومدن الان شما در طی زندگیتون هزاران بار خونه عوض می‌کنید جاها عوض می‌کنید انسان‌ها به خونه اون حس تعلق ندارن اجاره وقتی اجاره می‌کنی خونه خونه شما نیست خیلی از آدما تو مسافرخونه‌ها زندگی می‌کنن خیلی خونه‌ها آدما تو خوابگاهها زندگی می‌کنن. آدم‌ها جایی از آن خود ندارن. ممنونم. بسیار ممنون جناب خلجی از این نکته آخر برای خود من شخص من. مرسی خانم ممنون. حالا ب ممنونم از شما و همینطور از دوستان عزیز. اگر اجازه بدین من از خدمتتون مرخص بشم.