«وظیفه‌ ایرانی‌شدن» نه «واقعیت ایرانی‌بودن»: دیدگاه یاسپرس

سلام عرض می‌کنم خدمت همه دوستان در یوتیوب و در کلاب هاوس. در ادامه دو جلسه قبل که به در حقیقت ایده‌های اصلی کتاب مسئله تقصیر کاریاسپرس فیلسوف آلمانی پرداختیم در بخش اول ریاسپرس مسئولیت رو یا تقصیر رو تقسیم کرد به چار نوع مسئولیت و یا تقصیر یکی مسئولیت جزایی و حقوقی یکی مسئولیت سیاسی یکی مسئولیت اخلاقی ی و دیگری مسئولیت متافیزیکی این‌ها رو توضیح داد. در جلسه دیروز بحث درباره مسئولیت جمعی بود و اینکه مسئولیت جمعی به چه معناست؟ چون اون سه چار موردی که به اصطلاح چهار نوع مسئولیت می‌تونن کاملاً مسئولیت‌های فردی باشن یا مثلاً فرض کنید از نظر حقوقی وقتی یک نفر تقصیری انجام میده جرمی مرتکب میشه فقط خودش مجازات میشه بنابراین اما در مورد مسئولیت متافیزیکی و مخصوصاً مسئولیت اخلاقی و سیاسی چنین نیست یعنی مسئولیت فقط مسئولیت فرد نیست بلکه مسئولیت جمعی هم هست دیروز در این باره صحبت کرد. امروز من به بخش آخر این کتاب می‌پردازم که یه تصویری میده از جامعه‌ای که همه به نوعی ازش آسیب درش آسیب بودن و همه به نوعی خودشون رو حالا یا قربانی می‌دونن یا اینکه خودشونو صاحب حق می‌دونن و این باعث میشه که جامعه هم به تکیه‌های متفاوتی تقسیم بشه که همدیگه رو مدام متهم می‌کنن. تقصیر این بود، تقصیر اون بود، تقصیر من نبود، تقصیر این اتهام زدن‌های متقابل و مقصر شمردن متقابل وضعیت که در آلمان به وجود آمده بود و این طبیعی در ایرانم هست و در آینده به شدت بیشتر خواهد شد. یعنی وقتی که اگر رژیم سقوط بکنه یک جنگ داخلی ما خواهیم داشت حداقل در سطح سیاسی بین اینکه کی بود که مقصر بود و این تفاوتهای عظیم که بین ما وجود به وجود آمده موجب میشه که ما هر کدوم از منظر خودمون مسئله رو ببینیم و اگر نتونیم الان به این مسئله فکر بکنیم و راه حل‌های مسالمت آمیز براش پیدا بکنیم اونوقت فردایی که امکان عمل پیدا بکنیم ممکن ممکنه این جنگ‌های لفظی و جنگ‌های تبلیغاتی تبدیل بشه به جنگ واقعی. خب من یه تکه‌هایی رو براتون می‌خونم. دیروز هم این عنوانی که گذاشتم که ایرانی شدن یک وظیفه است و ایرانی بودن یک واقعیت نیست. این جمله‌ایست که یاسپرس در مورد آلمان میگه. میگه که آلمانی بودن ی به عنوان یک واقعیتی که به اصطلاح از پیش تعیین شده معنا نداره یعنی که من بگم من ایرانیام چون که در این نقطه خاک به دنیا اومدم خب خیلی چیز مهمی نیست یعنی ارزشی که نداره چون هر کس یه جایی به دنیا میاد دیگه یه نفر یونانی اینکه شما در چه جایی به دنیا میاین چون که در اختیار شما نیست چون اینکه عمل اختیار یعنی شما به کاری می‌تونید افتخار کنید یا از کاری می‌تونید شرم کنید که اراده شما و آگاهی شما درش تأثیر داشته باشه. اگر شما ارادتون یا آگاهیتون در امری تأثیر نداشته باشه افتخار نداره. مثل که من افتخار کنم به اینکه مثلاً نبضم در هر دقیقه ۷۵ تا ۷۵ بار می‌زنه. خب مگه من دخلی دارم در این و به همین معنا خوب بودن و بد بودن و برتر بودن و فروتر بودن افتخار کردن و شرم داشتن در مورد چیزایی که اختیاری نیست هیچ معنایی نداره بنابراین اینکه من ایرانیاهم خب هیچ معنای ن اولاً ایران که یه اسمیست که حالا بر یک محدوده سرزمینی گذاشته شدن و آدمای خودشون گفتن ما ایرانیم یه عده دیگه هم خودشون یه جور دیگه تعریف کردن این که مهم نیست اما اونچه که مهمه این هست که ایرانی شدن تبدیل به یک وظیفه باشه یعنی ما وظیفه داریم که ایرانی بشویم یعنی ما وظیفه داریم که یک جامعه‌ای رو بسازیم که در اون ایرانیان بتوانن حداکثر مشا هم امکان همزیستی رو درش داشته باشن اون میشه ایرانی که ما می‌سازیم پس ایرانی که هست یعنی در و دیوار و اینا که هیچ اهمیتی نداره اما ایرانی که می‌شود یعنی اون جامعه‌ای که ما می‌سازیم جامعه ایران جامعه یک پدیده طبیعی نیست جامعه یک به اصطلاح یک ساخت غیرطبیعیست یعنی شما باید جامعه رو می‌آفرین شما جامعه رو می‌سازین لحظه به لحظه می‌سازین همون طور که شما مثل ماشین میمونه دیگه شما ماشینو می‌سازین و لحظه به لحظه مراقبین که اگه این ماشین بخواد کار بکنه مرا مدام باید تعمیر بشه مدام باید چک بشه مدام باید آسیب‌هاش ش در نظر گرفته بشه مدام باید تقویت بشه به به میزان نوع نیازی که شما دارین به میزان نوع تواناییهایش که شما دارین به میزان تغییر شرایطی که مدام پیش میاد شما باید این ماشینو ادپت کنید بنابراین جامعه همچین چیزیه ما وظیفه داریم برای ساختن ایرانی که در اون همه ایرانی‌ها بیشترین امکان زیستن رو داشته باشن زیستنی یعنی مبنی بر کرامت انسانی و آزادی و عدالت و حقوق شهروندی و به اصطلاح مسئولیت تلاش بکنیم. ایرانی که در عین اینکه جامعه‌ایست که ویژگی‌های خودش رو داره و تنوع خودش رو داره و توانایی خودشو داره انسان درش احساس می‌کنه که یک انسان جهانی هم هست. یعنی انسان ایرانی انسانیست که از در موضع انسان ایرانی انسان جهانیست یعنی با تمام جهان ارتباط داره به روی تمام افق‌های بازگشوده است و خودش رو یک انسان جهانی هم می‌دونه یعنی در عینی که شما ناسیونالیست هستید کازماپولی‌تر هم هستید خب این ایرانیست که باید بسازید ایرانیست که درهاش به روی جهان بازه درهای به روی تجارتش بازه فرهنگش بازه همونطور که از نظر فرهنگی بر دیگر کشورها ها تأثیر می‌گذاره برای پذیرفتن فرهنگای دیگه هم آغوش بازی داره برای پذیرفتن هر چیزی که انسانیست هر چیز انسانی یعنی به روی هر امر انسانی گشوده است خب این ایرانی نیست که وجود داشته باشه یا اگر یه موقع وجود داشته با داشته الان وجود نداره یعنی اگر ما نخوایم ما برای همساختن همچین ایرانی آموزش لازم آگاهی لازم تربیت لازم اراده لازم عزم لازم شجاعت لازم و صدا صداقت لازم رو نداشته باشیم همچین ایرانی به وجود نخواهد آمد و این کار همه ایرانیان در همه دوره‌های تاریخیست. یعنی کار جمعیست و کاریست که یک نسل نمی‌تونه برای نسل بد انجام بده. هر نسلی باید برای عصر خودش در ساختن و نگه داشتن و به اصطلاح بست و گسترش و غنا و ژرفهای چنین جامعه‌ای بکوشه. خب من یه بخشهایی از این کتاب رو می‌خونم که در مورد این هست که ما چهجوری می‌تونیم اصلاً از مسئولیت حرف بزنیم، چهجوری می‌تونیم از تقصیر حرف بزنیم و ما برای اینکه اگر بخوایم یک آینده روشنی داشته باشیم باید یک انقلابی در طرز حرف زدن ما با همدیگه به وجود بیاد. این طرز حرف زدنی که بین ما ایرانی رایج هست طرز حرف زدن خشونتباریست. یعنی حتی وقتی ما از آزادی و دموکراسی و حقوق زن و حقوقنا بشر اینا حرف می‌زنیم به زبان خودکامگان حرف می‌زنیم و به زبان خودکامگی. بنابراین ما یک نیازی داریم پیش از هر چیز که روش درست حرف زدن، روش دموکراتیک حرف زدنو یاد بگیریم. چون شما نمی‌تونید از دموکراسی با زبان استبداد دفاع بکنید. شما نمی‌تونید آزادی رو به زبان بردگی و اصطیلا بیان می‌کنید. بنابراین ما باید روش حرف زدن رو یاد بگیریم و اینم چیزی نیست مادرزادی باشه آموزشیست یاسپرس میگه تفاوت‌های عظیم میان ما یعنی میان ما آلمانی‌ها ظاهراً به هر کسی این اجازه می‌دهد تفاوت‌های عظیم میان ما ظاهراً به هر کسی این اجازه را می‌دهد که دیگران را مورد سرزنش قرار دهد این مسئله تا زمانی به طول می‌انجامد که تک فقط شرایط خاص خودشان شان و وضعیت افرادی را که شبیه به وضعیت آنها بود مدنظر بگیرند و موقعیت دیگران را صرفاً در پیوند با وضعیت خودشان مورد قضاوت قرار دهد. عجیب است که تنها زمانی که مسئله به شخص خود ما برمی‌گردد به غایت دچار هیجان می‌شویم و همه چیز را از منظر وضعیت خاص خودمان مورد ملاحظه قرار می‌دهیم. تلاش مدام آگاهانه‌ای لازم است تا خودمان را از این منظر رهازیم. اگر بخواهیم توصیف کنیم که چگونه آلمانی‌ها خودشان را مقصر می‌دانند به مباحثات بی‌پایانی می‌انجام. در اینجا تنها به آوردن چند مثال ضمنی از گذشته نه چندان دور و از زمان حاضر بسنده می‌کنم. ما زمانی می‌توانیم قطع امید کنیم که عدم تحمل در سخن گفتن با یکدیگر ما را تهدید کنن و زمانی که با تردی سنگدلانه و خشن مواجه می‌شویم. می‌بینید که الان ما چه طرفدار جمهوری اسلامی باشیم چه مخالف جمهوری اسلامی باشیم غیر از خودمون رو به سادگی تحمل نمی‌کنیم. واقعاً ترد سنگدلانه تبدیل شده به سبک زندگی ایرانی. در خلال سال‌های پیشین آلمانی‌هایی بودن که از دیگر آلمانی‌ها انتظار داشتن که شهید شوند. ما نباید در قبال آنچه در حال رخ دادن است سکوت و صبر اختیار می‌کردیم. حتی اگر فعل ما بیهوده و عبس می‌بود با اینار فعل ما در حکم تکیه‌گاهی اخلاقی برای کل افراد خواهد بود. در یه شرایطی هست که شما میگی من اگه حرف بزنم که تأثیری نداره. مهم‌ترین تأثیری که حرف زدن شما داره یا عمل شما داره این هست که به شما تبدیل میشید به یک تکیه اخلاقی. اولاً جرأت میدید به جامعه به دیگران که به اصطلاح وجدان خودشون رو بیدار نگه دارن که با دروغ و ستم و سرکوب و حقکشی و انسان‌ستیزی مبارزه کنن و هم اینکه شما به دیگران می‌آموزید که برای دفاع از حقیقت بودن و برای دفاع از حق و برای دفاع از آزادی مسئولیت فرد به هیچ وجه تحت هیچ شرایطی از بین نمیره حتی اگر دیگران مسئولیت خودشون رو انجام ندن. من خود به شخصه از سال ۱۹۳۳ مورد سرزنش دوستان چه مرد و چه زن قرار گرفتم. چنین مطالباتی دلخراش بودند چرا که در آنها حقیقتی عمیق نهفته بود. با این حال حقیقتی که به واسطه شکل ظهورش به نحو موهنی تحریف شده است آنچه انسان در سویدای دو خودش پیشاروی امر استعلاعی می‌تواند تجربه کند در اینجا به سطح اخلاقی‌سازی و حتی به احساس احساساتی‌گری کشیده می‌شود و آرامش و احترام از دست می‌دهد. یادتونه که در جریان انتخابات پزشکی بعضی از این ایرانیان هموطن ما می‌رفتن چگونه با رأی‌دهندگان برخورد می‌کردن؟ با فحش به اصطلاح ناموسی و با احساساتگری و خون اینو تو فلان کردی و خون اونو فلان کردی و نمی‌دونم به خونخواهی فلان اینا وحشتناکه واقعاً وحشتناکه من از داستان محسا خیلی خب طبیعتاً به عنوان یک انسان به عنوان یک ایرانی خیلی آزرده شدم اما هر هیچ نتیجه و ثمری اگر نداشت داستان محسا این بود که جامعه ایران توش استریت کرد لخت شد جامعه ایران و معلوم شد که جامعه ایران چی هست خیلی از تصوراتی که ما اشتباه داشتیم راجع به جامعه ایران یا امیدهای واحیی که داشتیم یا به اصطلاح توهماتی که داشتیم اینا از بین رفت اگر شما بخواید واقعیتو ببینید یعنی داستان محسا یک پرده ضخیمی رو از روی چهره جامعه ایران برداشت و امیدوارم که این خودش این و این چیز کمی نیست اگر ما بخوایم در آینده موفق بشیم باید چهره این واقعیتی رو که خودشو نمایان کرده ببینیم و به رسمیت بشناسیم نه اینکه چشممونو ببندیمش زمان حاضر مصداق ناخوشایندی از تفره رفتن عده‌ای از پالایش به بهانه مقصر دانستن طرف مقابل در بحث‌های میان مهاجر ایران و کسانیست که در آلمان باقی ماندن. دعوایی که بین خارج‌نشین‌ها و داخلنشین‌ها هست دیگه. یه دعوایی که به جای اینکه اون‌هایی که در ایران هستن به فکر این باشن که خودشونو نقد کنن، مسئولیت کارشونو به عهده بگیرن به جایی که اینا که در خارج هستن خودشونو نقد کنن و مسئولیت کار خودشونو به عهده بگیرن. فردا که رژیم سقوط می‌کنه این خارج‌نشینا میرن در داخل اون‌ها میگن شما رفتید تقصیر شما بود. اینا میگن شما تقصیر شما بود شما چرا سکوت کردید شما چرا منفعل بودید شما چرا ایرانو رها کردید این اتفاق در تمام کشورهایی که درش توتالیتاریزم سقوط کرده پیش آمده یعنی دعوای مهاجران بازگشته با مردمی که در اون کشور زندگی می‌کردن و تازه از شر توتالیتاریزم رها شدن به جای اینکه هر کدام به پالایش خودش بپردازه هر کدوم به متهم کردن و سرزنش کردن طرف مقابله میان دو گروهی که ما آن‌ها را مهاجر درونی و بیرونی می‌نامیم. ایرانیای که داخلن مهاجر درونی دیگه. یعنی کسایی هستن که ایرانی رو که دوست دارن ازش محرومن. بنابراین مهاجر درونین و کسایی که خارجن کسایی هستن که مهاجر بیرونی هستن. یه دعوایی پیش میاد بین مهاجران درونی و مهاجران بیرونی. هر یکی از این دو گروه مصیبت‌های مختص خودشان را دارند. فرد مهاجر با ورود به جهانی با زبانی بیگانه غم غربت را تجربه می‌کنند. یعنی همان طور که ما وقتی میریم مهاجران بیرونی وقتی میرن ایران زبان او رو نمی‌فهمن اون‌ها هم زبان ما رو نمی‌فهمن. داستان یک یهودی آلمانیصل در نیویورک که تصویری از هیتلر را به دیوار اتاقش آویخته بود دال بر همین امر است به راستی چرا او قصب چنین کاری زد صرفاً به این دلیل که می‌خواست با این کار هر روز به یاد مصیبت‌هایی بیفتد که در آلمان در انتظار او به همکیشانش است و به این ترتیب می‌توانست با این کار بر اشتیاقش برای بازگشت به وطنش آلمان غلبه کند. یعنی یهودی که فرار کرده بود از آلمان عکس هیتره رو زده به اتاقش تا همواره حواسش باشه که چه بر سر یهودیان داره میره و همواره این میلش به بازگشته به کشور رو تحت حکومت هیتلر این میلو از بین ببره و براش چیده بشه اما کسانی که در وطن ماندند وهادگی و رانده شدن از وطن خویش را تجربه کردند در خطر و تهدید مدام یکه و تنها بودن در زمان اضطرار و پریشانی ترد شدن از سوی همه به جز تعداد معدودی از دوستان که به وقت اضطرار ممکن بود جان وی را به خطر اندازند و از این رو رنج و مصیبت جدیدی برای او فراهم آورند. اما اگر می‌بینیم که برخی برخی دیگر متهم می‌کنن، کافیست صرفاً از خود بپرسیم آیا ما با نظر به حال و هوای روحی و لحن کسانی که این‌گونه متهم شده‌اند احساس خوبی داریم؟ آیا آنها در حکم الگو هستند؟ آیا چیزی همچونالی، آزادی و عشق در آنها وجود دارد که ما را ترغیب کند؟ اگرچنین نیست در این صورت آنچه آن‌ها می‌گویند حقیقتاً میگه کسانی که متهم می‌کنن نگاه کنید بهشون این شکل متهم کردن این شکل انگشت سرزنش و ملامت رو به سمت این و اون دراز کردن آیا شما چیزی از انسانیت در این کار می‌بینید آیا شما دوست داشتین که جای کسانی باشین که اینا متهم می‌کنن اگر می‌بینید که در این نوع متهم کردن هیچ نشانی از آزادی و عشق و حقیقت وجود ن و عدالت وجود نداره در نتیجه بدونید که این اتهاماتشونم همه دروغه و حقیقت نداره در مقصر دانستن متقابل یعنی اینکه من شما رو متهم می‌کنم شما منو متهم کنید من میگم تقصیر شماست شما بگید تقصیر ماست دیندارا بگن تقصیر سکولاراست سکولارا بگن تقصیر دینداراست نمی‌دونم اپوزیسیون بگه تقصیر به اصطلاح اصلاحطلباست اصلاح‌طلبا میگن تقصیر اپوزیسیون در میگه در مقصر دانستن متقابل هیچ هیچ بالندگی در زندگی وجود ندارد. سخن گفتن با یکدیگر متوقف می‌شود. در واقع مقصر دانستن متقابل نوعی قطع تعامل است و این همواره نشانی از عدم حقیقت دارد. از این رو انگیزه‌ایست برای افراد صادق و مؤمن برای تحقیق بی‌وقفه در خصوص اینکه کذب دروغ کجا پنهان و مخفی شده است این دروغ پنهان همه جا هست این کذب مکتوم همه جا هست هر جا که آلمانی‌ها خودشان را به نحوی اخلاقی و به نحوی ما بعد طبیعی به قضاتی برای آلمانی‌ها ها مبدل ساخته‌اند. هر جایی که نه یک اراده خیر در جهت تعامل، بلکه اراده پنهانی برای زور و قدرت تسلط دارد. هر جا که این تعسب وجود دارد که دیگری باید به تقصیر خود تنهد. هر جا که این غرور و نخوت وجود دارد که من عاری از تقصیرم و دیگران باید به چشم حقارت نگریسته شوند هر جا که فرد احساس عاری از تقصیر تقصیر بودن خودش را با مقصر دانستن دیگران توجیه کند این با فاری از بالندگی در زندگیست عاری از حقیقت این ما به هم‌زیزیستی ما هرگز کمکی. موضع انسانی ما دستکم در اروپا این‌گونهست که به همان اندازه که از سرزنش قرار گرفتن ناراحت می‌شویم به آسانی دیگران رو سرزنش می‌کنیم. آه آه ما ایرانیا هرچقدرم که می‌گذره وحشتناکه به راحتی عالم آدمو متهم می‌کنیم اما کافیه یه نفر ما رو متهم کنه چنان متهمم نه خیلی حالا ملایم یه چیزی بگه که شاید ما دوست نداشته باشیم چنان مثل اسفند رو آتش می‌پریم هوا و میخوایم واکنش نشون بدیم و جواب بدیم و من میگم تو غلط میگی و تو درست میگی و این میل به حق به جانب نشون دادن خود و دف حالت تدافعی در مورد اینکه همیشه حق با منه و تو اشتباه می‌کنی تو درباره من اشتباه می‌کنی من درباره تو درست فکر می‌کنم این یکی از مهم‌ترین طاعون‌های فکریست که اخلاقیست که ما بهش دچار هستیم ما دوست نداریم که به ما اهانت شود اما در قضاوت اخلاقیمان درباره دیگران از کوره در می‌رویم این نتیجه مسمومیت اخلاقی‌گرایی‌ست. تو خوبی، من خوبم، تو بدی، اصلاح‌طلبا خوبن، ما در نمیگیم که این فکر درسته، این سیاست درسته به طرفی که این فکرو داره یا طرفی که این سیاست داره در حقیقت در موردش قضاوت می‌کنیم. نمیگیم اصلاح‌طلب، اصلاح‌طلبی روش درستی برای تغییر سیاسی نیست. میگیم اصلاح‌طلبان آدمای بدی هستن، آدمای پلیدی هستن. نمیگیم مثلاً سلطنت‌طلبه‌ها روش کارشون، آرمانشون به هدفی که می‌خواد نمی‌رسه، بلکه یعنی به جای تحلیل رفتار و گفتار شخص اصلاحط سلطنت ططلبان رو به خوبی و بعدی متصف می‌کنه. نمیگیم که این کاری که من می‌کنم یا این رأی که من میدم به این دلیل درسته. بلکه میگیم آقای پزشکان آدم خوبیه. آقای پزشکان آدم باسوادیه. آدم خوبی هم هست. دزدم نیست. یعنی ما مدام آدم‌ها رو بر حسب اخلاقی می‌سنجیم نه اینکه رفتار و گفتارشون رو مورد تحلیل سیاسی و عقلانی قرار بدیم. این یک مسمومیت اخلاقیست و مسمومیت سیاسی. ما نسبت به هیچ چیزی به این اندازه حساس نیستیم جز آنکه ما رو مقصر بخوانند. حتی اگر ما مقصر باشیم به خودمان اجازه نمی‌دهیم که چیزی درباره آن گفته شود. یا تو ایرانیا خیلی بعضی از ایرونیا هستن اینا که توی منظورم اینا که وابسته به حکومتن که بله ما که داریم با حکومت دعوا می‌کنیم این مسائل خصوص خانوادگیه ما که قرار نیست که مسائل خانوادگیمون رو علنی مطرح بکنیم ما نقدی هم عیبی هم که داریم باید خصوصی بگیم به همدیگه و می‌بینید که هیچکس عیبشو حتی در خصوصی هم نخواهد گفت و عیبی که در خ به اصطلاح خلوت گفته بشه به هیچ وجه به اصلاح اون عیب نخواهد انجام و اگر هم اجازه دهیم یعنی اجازه بدهیم یه کسی عیب ما رو بگه دوست نداریم که از جانب هر کسی در باب آن سخن گفته شود هر اندازه که حساسیت ما نسبت به سرزنه شدنمان بیشتر باشد به همان اندازه نیز در متهم ساختن دیگران بی‌مراعات عمل می‌کنیم. جهان در پیش پا افتاده‌ترین مسائل زندگی روزمره مملو و از افتراهاییست که عامل نگون‌بختی کوچک یا بزرگ می‌شوند و به طبع مملو از سپرهای بلاگردانیست که ما در همه جای دنیا برای غرایض شرورانه بد آنها احتیاج داریم. فردی که در برابر تهمت‌ها حساس است به طرز عجیبینگ این تمایل در او ایجاد می‌شود که به تقصیرش اقرار کند. چنین اقرارهایی به تقصیر اشتباهند چرا که از سر حرص و غریضه‌اند. این اقرارها واجد ویژگی بارزی هستند. از آنجا که این اقرارها همانند جانب مقابل این اقتراف‌ها در همه انسان‌ها از اراده یکسان قدرت تغذیه می‌شوند. این حس به وجود می‌آید که اعتراف‌کننده می‌خواهد با اعتراف کردنش به خود ارزش ببخشد تا در چشم دیگران عزیز بشود. یه سری انقلابهایی که الان میگن ما غلط کردیم، ما گند زدیم، ما کردیم، این نوع اعتراف کردن اصلاً اعتراف نیست. به عکس این در حقیقت داره خودش رو پیش کسانی که امروز راجع به در مورد انقلاب موضع منفی دارن داره خودشو عزیز می‌کنه. بله. ما اشتباه کردیم انقلاب کردیم. ما اشتباه کردیم رفتیم این نوع اعتراف کردن درست از همون انگیزه قدرت نشأت می‌گیره نه از انگیزه حقیقت او با اقرار به تقصیر می‌خواهد دیگران را نیز در تنگنا قرار دهد که اقرار کنن در چنین اعتراف کردن‌هایی نشانه‌ای از پرخاشگری وجود دارد. اخلاق‌گرایی به عنوان پدیده اراده معطوف قدرت هم حساسیت در قبال اتهامات را قوت می‌بخشد و هم اعتراف به تقصیر را هم مؤاخذه کردن دیگران و هم مؤاخذه کردن خود را و از حیث روانشناختی سبب می‌شود که هر یک از این امور به دیگری قابل تبدیل باشند. از این رو از حیث فلسفی نخستین شرط در پرداختن به مسئله تقصیر این است که هر فرد در مورد خودش تأمل کند تا بدین وسیله هم حساسیت را و هم در عین حال اجبار برای اعتراف به تقصیر را از بین ببرد. امروزه این پدیده که در میان همه انسان‌ها مشترک است به طرز انفکاک ناپذیری با جدیتی که در مسئله آلمان نهفته در هم تنیده شده است. خطری که پیش روی ماست از یک سو لابه و زاری در اقرار به تقصیریست که از خود دست بشوییم و از سوی دیگر غروری که از سر لجاجت به خود مجال مواجهه با این تقصیر را ندهیم. عده‌ای از آلمانی‌ها به خاطر منافع کنونیشان گمراه می‌شوند. به زعم آنها اعتراف و تقصیرشان توئم با منفعت است. انزجار عالم از اعمال شنیع و غیراخلاقی آلمان متناظر است با شور و حرارتشان به اقرار به تقصیر. می‌توان از راه چاپ‌لوسی و تملق به فرد قدرتمند نزدیک شد. ما تمایل به گفتن آن چیزی را داریم که صاحبان قدرت علاقه‌مند به شنیدن آن هستن. یه عده راه افتادن از گذشته خودشون، از گذشته انقلابی خودشون ابراز پشیمونی می‌کنن تا الان مثلاً به براندازا نزدیک بشن. چون براندازا همچین چیزی رو دوست دارن. بهعلاوه این گرایش مهلک در ما وجود دارد که از طریق اعتراف به تقصیر خودمان را برتر از دیگران بدانیم. یعنی مثلاً آقای ایکس و آقای فلانی با اینکه بله ما گند زدیم انقلاب نباید انقلاب می‌کردیم انگار که با این کار می‌خواد بگه من از دیگرانی که انقلاب کردم برترم در تواضع یعنی در این نوع تواضع در اون من ما گند زدیم غروری شریرانه نسبت به خود و در انتقاد نسبت به خود حمله به دیگران نهفته است که از این کار احتراض کرداند وضاحت چنین خودم مقصر دانستن ناز نازلی و بدنامه چاپلوسانه‌ای که ظاهراً ما آن را به خاطر منافعمان انجام می‌دهیم واضح و مبرهن است. در این نقطه غریضه قدرت فرد قدرتمند و فرد ناتوان تلویحاً به نحو گریز ناپذیری به هم گره می‌خواد. خب من هستم چون امروز حدود ۷ ساعت من جلسه داشتم و در نتیجه از دوستان خواهش می‌کنم که اصل این کتاب رو بخونن و من یکی دو صفحه دیگه می‌خونم و بعد از خدمت شما مرخص میشم. میگه خب بند آخرش اینه که خب ما الان چگونه پالایش پیدا بکنیم؟ چگونه از این شری که بهش دچار بودیم و هستیم خودمون رو رها بکنیم؟ به اصطلاح چگونه خودمون رو بپالاییم؟ از این میگه که پالایش در عمل در وهله نخست پیش از هر چیز جبران کردن است. پالایش از حیث سیاسی بد این معناست که از سر تأییدی درونی افعالی را تحقق بخشیم که این افعال در شکل قانونی بخشی از آسیب‌های وارده به ملت‌هایی را جبران سازند که از سوی آلمان هیتلری مورد حمله قرار گرفته بود. اما با این حال جبران معنایی بیش از این دارد اگر هر فردی در درون خود از تقصیری آگاه باشد که در آن سهمی داشته است می‌خواهد به آن فردی که در حقش به واسطه استبداد رژیم بی‌قانون بی‌عدالتی و ظلم شده کمک کند. در اینجا دو انگیزه وجود دارد که نباید آنها را با هم خلق کرد. نخست مطالبه برای یاری رساندن در جایی که اضطرار وجود دارد مهم نیست که توسط چه عاملی این مصیبت حادث شده باشد مثلاً فرض کنید زلزله به وجود اومده زلزله که من در قبال من که زلزله رو به وجود نمیارم اما من در قبال کسانی که آسیب دیدم مسئولم من که نمی‌تونم بگم این زلزله رو که من که به وجود نیاوردم اونای که آسیب دیدن خودشون برن چیز کنن اونا خودشون به حال خودشون باید باشن جمهوری اسلامی توتالیتاریزمو فرض کنید مثل زلزلهست. یه زلزله‌ای که آدم‌های زیادی آسیب دیدن ازش. من نمی‌تونم بگم من چون با ج من جمهوری اسلامی رو به وجود نیاوردم در قبال فجایه‌ای که جمهوری اسلامی به وجود آورده مسئولیتی ندارم. نه به هیچ‌ وجه. مهم نیست که توسط چه عاملی این مصیبت حادث شده باشد بلکه تنها به این دلیل که آن نزدیک ماست و تقاضا برای کمک وجود دارد. باید به اون‌ها کمک کنیم. دوم این مطالبه که برای افرادی که از سوی رژیم هیتلری رانده شده‌اند مورد چپا و غارت گرفته‌اند شکنجه و تبعید قائل شدند حق خاصی قائل باشیم میگه خب دو نوع می‌تونید جبران کنی یکی اینکه یه یک یه انگیزه اینه که شما می کمک می‌کنی جبران می‌کنی یه انگیزت اینه که بگی آقا اینا رو من به وجود نیاوردم این فاجعه رو ولی من چون اینا من عضو این جامعه هستم من نزدیکم به این موقعیت مسئولیت دارم کمک کنم. یک نوع انگیزه دیگه اینکه شما بگید که کسانی که آسیب‌های ویژه دیدن، شکنجه شدن، غارت شدن، مصادره شده اموالشون، خانواده‌هایی که عزیزانشونو از دست دادن از کشور رانده شدن، از حقوقشون محروم شدن، این‌ها رو بهشون یک امتیاز مثبت بدیم. اون که مثلاً شما در مورد خیلی جاها می‌بینید که در مورد آسیب دیدگان تبعیض مثبت قائل میشن. یاسپرس میگه هر دوی این‌ها کاملاً موجهن اما تفاوتی در انگیزه‌ها وجود دارد. آنجا که تقصیری احساس نمیشود با همسطح شدن همه مصیبت‌ها در یک مرتبه مواجه. اگر من بخواهم آنچه را که از سر تقصیر انجام دادم جبران کنم باید میان قربانیان این مصیبت تمایز ق میگه وقتی که شما مثلاً فرض کنیم زلزله ایجاد شده و بعد همه آسیب دیدن شما وقت اگر احساس تقصیر نکنید میگید من که این زلزله رو به وجود نیاوردم در نتیجه همه اونا که آسیب دیدن براتون مثل همن فرقی بین آسیب دیدگان نمی‌گذارید تمایزی بین آسیب دیدگان نمی‌گذارید ولی اگر من خودم رو در وضعیت به وجود آمده مقصر بدونم اونوقت بین قربانیان این مصیبت تمایز قائل میشن. نمی‌توان به واسطه جبران کردن از راه پالایش تفریق. اما پالایش فراتر از جبران کردن است. جبران به طور کامل تحقق نمی‌پذیرد و غایت اخلاقی‌اش برآورده نمی‌شود مگر آنکه ماحصل پالایش کامل ما باشد. ایضاح تقصیرمون، توضیح دادن تقصیرمون در عین حال توضیح زندگی جدیدمان و امکانات آن است از دل آن جدیت و قاطعیت ناشی می‌شود. زمانی که این امر به وقوع بپیوندد، زندگی دیگر صرف لذت بردن همراه با آسودگی خاطر نخواهد بود. ما می‌توانیم خوشبختی انسان را آن هم برای لحظاتی بین دو تلاش و در وقفه کوتاه که به ما اعطا شود مختنم بشمریم. اما چنین خوشبختی انسانیت ما را اغنا نمی‌کند بلکه در هیئت جادویی دلپذیر در پسزمینه غم و اندوه ظاهر می‌شود. زندگی این جمله طلایی‌ست. زندگی در ذاتش زمانی مجاز است که ما در وظیفهمان غرق شویم. جمله کاملاً کانتی من اینجا کلمه دازاین و انسانیت ترجمه کردم به خاطر اینکه برای همه قابل فهمشه جمله رو تکرار می‌کنم زندگی در ذاتش زمانی مجاز است که ما در وظیفهمان غرق شویم نتیجه تسلیم و رضای متوازانه است ما در فعل درونی خودمان در پیشگاه امر استعلاعی نسبت نسبت به متناهی بودن انسان و ناتوان بودن برای کمال آگاه می‌شویم. تواضع جزئی از ذات ما می‌شود. سپس می‌توانیم بدون آنکه بخواهیم به قدرت برسیم برادرانه با عشق بر سر حقیقت مبارزه کنیم و در توافق بر سر حقیقت با یکدیگر متحد شویم. سپس قادر به سکوت کردنی عاری از خشونت هستیم. از بساطت سکوت است که وضوح آنچه در کلام به بیان درآید قوت می‌بد. یعنی اگر شما بلد نباشید سکوت کنید کلام بی‌معنا میشه. تبدیل میشه به یک جیغ ممتد. سپس قادر به سکوت کردنی عاری از خشونت هستیم. از بساطت سکوت است که وضوح آنچه در کلام به بیان در می‌آید قوت می‌آمد. پس از آن تنها حقیقت و فعالیت اهمیت خواهند داشت. ما حاضریم بدون مکر و حیله آنچه را برای ما مقدر شده است تحمل کنیم. هر آنچه رخ می‌دهد مادامی که زندگی می‌کنیم جزء وظایف انسانی ماست که در این عالم تمام نشدنیست. پالایش طریق مناسب برای انسان به ماه و انسان است. پارایش از راه بحث دادن اندیشه تقصیر تنها یک مؤلف است. پالایش در ابتدا به واسطه افعال بیرونی تحقق نمی‌یابد یعنی از طریق یک توافق بیرونی مثلاً از طریق جادو بلکه پالایش یک فراآیند درونیست که هیچگاه پایان نمی‌پذیرد. پالایش خود شدن مداوم است. پالایش خواستگاه آزادی ماست. بارها و بارها هر یک از ما بر سر دو راهی پاک بودن و آلوده بودن قرار گرفته‌ایم. پالایش برای همه یکسان نیست. هرکس مسیر خودش را می‌رود. هیچ‌کس نمی‌تواند از قبل مسیر پالایش مختص به ما را آماده کرده باشد. این مسیر را حتی نمی‌شود نشان داد. اندیشه‌های کلی در خصوص آن صرفاً می‌توانند نظر ما را به خود جلب کنند و چه وسا و حتی چه وسا باعث بیداری ما شود. حال اگر در پایان مباحثمان در باب تقصیر از من بپرسید که پالایش در چیست قادر نخواهم بود هیچ پاسخ ملموسی ورای آنچه گفته شده بدهم. در اینجا پالایش نمی‌تواند به عنوان قصد و غایت اراده عقلانی تحقق یابد، بلکه چیزیست که به مثابع دگردیسی از طریق کنش درونی رخ می‌دهد. در این صورت ما تنها می‌توانیم تعابیر نام نامعین جامعی را تکرار داریم. تکرار کنیم مثل تعالی یافتن به واسطه اشراق شفافیت عشق به انسان‌ها اگر کسی خودش را واقعاً مقصر بداند به گونه‌ای که آگاهی‌اش نسبت به وجود خودش در حال تودل باشد سرزنش و ملامت از ناحیه دیگران برای او به مثابع یک بازی کودکانه بی‌خطر به نظر می‌رسد. حتی آنجا که آگاهی واقعی از تقصیر همچون خواری رفع ناشدنیست و فشار زیادی را به آگاهی تحمیل می‌کند و آن را وادار به تغییر می‌کند. اگر او چنین سرزنش‌هایی را بشنود بیشتر احساس تأسف برای کسانی خواهد داشت که بدون دغدغه و بدون آگاهی هستند. اگر فضایی از اعتماد حاکم باشد آدم یاد بالفطره خطاکار بودن انسان میافتد اما دیگر نباید در این مورد ناراحت و خشم بدون پالایش و روشنگری و تودل روحمان حساسیت ما در عجز طئم با استیصال ما شدت می‌یابد سم تغییر سم تغییر مبنای روان شناختی از درون ما را ویران می‌کند. ما باید آماده باشیم. پس از آنکه سرزنش‌ها را شنیدیم، آنها را بر خود هموار سازیم و آنها را بیازماییم. اگر کسی به من گفت تو دروغگویی من می‌تونم بگم بابات دروغگوئه و می‌تونم بگم که نکنه دروغ گفتم. می‌دونین؟ خب نکنه دروغ گفتم یعنی فکر می‌کنم به اینکه آیا من دروغ گفتم یا نه. اگر من آزمودم خودم رو و دیدم دروغ نگفتم خب اتهام او چیزی آسیبی به من نمی‌زنه چون او یه چیزی گفته که واقعیت نداره اما اگر من خودم رو آزمودم و دیدم دروغ گفتم حتی اگر او به قصد با قصد و غرض شخصی خودش هم این اتهامو زده باشه در عمل به من کمک کرده که من عیب‌های خودمو ببینم و خودم رو کالایش کنم آنچه باید انجام دهیم این است که از حمله کردن به دیگری اجتناب ورزیم. چرا که این کار به ما کمک خواهد کرد تا اندیشه شخصیمان را نهار کنیم. رویکرد درونی ما از بوته آزمایش سالم بیرون خواهد آمد. پالایش ما را آزاد می‌سازد. اگر انسان به نحو غیرقابل محاسبه‌ای در هدایت وجودش فراتر رود، دیگر مسیر حوادث در دست انسان نیست. در آنجا عدم اطمینان و امکان مصیبت‌های جدید و عظیم‌تر به قوت خود باقی می‌مانند. آگاهی ما نسبت به گناه و تودل وجودی ما هیچ سعادت جدیدی را برای زندگی ما تضمین نمی‌کند. به همین دلیل است که پالایش به تنهایی می‌تواند ما را آزاد و نیز برای آنچه پیش می‌آید آماده سازد. زمانی که به حوادث عالم نظاره‌ای داریم بی‌ربط نیست که به داستان ارمیا نیز فکر کنیم. اورشلیم ویران گردید. ارمیا شهر و موطنش را از دست داد. ارمیای پیامبر زمانی که دید باقی یهودیان برای آ ایزدبانوی ایزیس قربانی می‌کنند به این امید که آن ایزدبانو بیش از یهوه یاریگر آنان باشد به آنها اجازه داد به مصر پناه ببرند. شاگرد جوان وی بارخ دچار یعس شد. ارمیا به او چنین گفت: یهوه چنین می‌فرماید: آنچه بنا کرده‌ام منهدم خواهم ساخت و آنچه قرص نموده‌ام یعنی تمامی این زمین را از ریشه خواهم کند و آیا تو چیزهای بزرگ برای خویشتن می‌طلبی؟ آنها را طلب منمون. اما قصد وی از بیان این جملات چه بود؟ اینکه خدا هست. و او کفایت می‌کند و وقتی همه چیز رنگ می‌بازد، خدا تنها نقطه ثابت است. اما آنچه پیش از مرگ به نهایی‌ترین وجه حقیقی‌ست، چیزی نیست جز وسوسه‌ای فاجعه‌ آمیز آن هنگام که انسان پیش از موعد خود را به ورطه خستگی، ناشکیوایی و استیصال دراندازد. میگه اونچه که از مرگ بدتره اون چیزی که پیش از مرگ ما رو می‌کشه اینه که ما تن بدیم به خستگی تن بدیم به سراسینگی تن بدیم به درماندگی تن بدیم به خشم و تن بدیم به ناشکیبایی زیرا به سر برردن در این وضعیت مرزی هنگامی حقیقیست که بر دوش فراستی خطاناپذیر استوار باشد یعنی شما زمانی می‌تونید از این وضعیت مصیبت‌بار بیرون بیاید که این درک رو داشته باشید. چه درکی؟ این درک که مادامی که زندگی پابجاست پذیرای هر آن چیزی باشیم که هنوز ممکن است. سهم ما در این ماجرا فروتنی و اندازه نگه داشته است. من از دوستان سپاسگزارم. از بابک عزیزم بسیار سپاسگزارم. اگر اجازه بدید من یه مقدار خسته هستم از خدمتتون مرخص بشم اما فردا همین ساعت ما جلسه اسلام به زبان دیگر گفتار پنجمش رو خواهیم داشت. وقت شما بخیر بهترین آرزوها رو براتون دارم