سبک‌های اندیشیدن و هنر داوری کردن: با آذین ایزدی‌فر و مهدی خلجی (بخش ششم)

همه دوستان گرامی امیدوارم که حال همگی خوب باشه و اوقات خوبی رو در پیش داشته باشین در خدمت خانم ایزدیفر هستیم برای جلسه ششم سرهای اندیشیدن و سلام عرض می‌کنم خدمت شما خانم سلام خدمت شما و همه دوستان خوشحالم که دوباره یه فرصتی پیدا کردیم صحبت کنیم بسیار عالی خب ما امروز میریم روی پرزنتیشن دوم اگر که توی این پرزنتیشن شما لطف کنین برین اسلاید ۳۳ اینا تکرار پرزنتیشن یکه دیگه نمی‌خوام وقتمون تلفه آها بریم بعدی آره آره همین که تصویر بعدی رو بریم مرسی هم بله خب خب دوستانی که در جلسات قبل دنبال کردن این بحثو یه بخشی از صحبت‌های ما درباره تفکر خطی بود و تفکر غیر خطی از شما می‌خوام که به این د تا تصویر نگاه کنینین و بگین که به نظر شما کدوم یکی از این تصویرا نماینگر یک تفکر تفکر یا روش خطیه و دیگری نمایش تفکر غیرخطیه. تو تفکر خطی یک نقطه به یک نقطه وصله. یعنی از نقطه A به نقطه بی میریم یا از نقطه A به نقطه سی میریم. ولی در تفکر غیرخطی یک نقطه می‌تونه با چند نقطه ببخشید مرتبط باشه. برای اینکه آسون‌تر بشه کارمون اسلاید بعدی رو اگه نشون بدیم بعدی ببین اینو آها این همون سمت راستی است و اسلاید بعدی ببینین تفکر خطی سمت چپی هست و ت تفکر غیرخطی یا نانلینیر سمت راستیه دوباره تصویرا رو نگاه می‌کنیم. اسلاید بعدی حالا اینجا می‌تونیم بگیم که سمت چپی یک تفکر خطی هست با اینکه در ظاهر به نظر خیلی پیچیده میاد ولی یک تفکر خطیه و سمت راستی یک تفکر غیرخطیه. اسلاید بعدی در سیستمینگ که ما هفته آینده مفصل دربارش صحبت خواهیم کرد یکی از کارایی که میکنن برین مپ یا مایند مپه نقشه ذهن و شما میاین تو این سیستم مثلاً یک هدفو میذارین وسط صفحه روی کاغذ بزرگ و میاین راه‌های رسیدن به اون هدفو دورش می‌چین یا یه مشکلو می‌خوایم بررسی کنیم. می‌خوایم ببینیم که این مشکل چه مشکلات دیگری رو به وجود آورده. اون مشکلو در وسط می‌نویسین و بعد می‌نویسین این مسئله مثلاً اختلال در حمل و نقل به وجود آورده. خود این مشکل در حمل و نقل باعث این و این و این و این شده. و اینجا می‌بینین که اینجا نوشته برای همین میگم همه چیزو با علامت سؤال بخونیم. میگم این یه کسی بوده داشته سیستم تینکینگو درس می‌داده بعد گفته ماین مپس آ نان لین تینگ اینو مثال زده برای یک تفکر غیرخطی شما با تصویری که من همین الان بهتون نشون دادم به نظرتون این تفکر خطیه یا غیرخطی خطیه درسته چون از نقطه A به نقطه بی می‌رسیم بی می‌تونه منجر به سی دی یا هرچی بشه بنابراین خود یه آدمم اشتباه کرده اینجا یک نمونه از تفکر خطی رو که تو سیستم تنکینگ سعی میکنیم ازش فراتر بریم به اشتباه نشون داده مرسی امروز میریم سراغ نیوتونین تینکینگ فکر کنم دربارش صحبت کردیم دیروز یهکم بیشتر صحبت می‌کنیم این در واقع خلاصه جلسه قبله که این بخش اومده توش گفتیم سیستم نیوتونی خطی الی یت درش مهمه دوالیستیک یا دوگانهست باینریه قابل اندازه‌گیری فرگمنتد و تکه تکه است تعینگراست تقلیل‌گراست ادامه داره هم به صورت که ادامه کانتینیوس داره هم سیکونشیاله یعنی تناوب داره مرحله و مرحله به مرحله باید درش پیش بریم بعدی خب ما تا اینجا درباره ۶ تا سیستم تفکر صحبت کردیم س۳ تای سمت راستی که دیروز و پیروز دربارش پیش تصحت کردیم تفکر دایکوتومیک یا دوالیستیک یا باینری تفکر دوگانهست راست و غلط درست و نادرست و دومی سیستم تفکر خطی بود که از یک نقطه میریم به نقطه بعد و خیلیهم با این تفکر دوگانه یکیه تقریباً چون شما تفکر دوگانه هم ت ببینید الان خود تصویر که بالا من کشیدم رایت و رانک یه نقطه A داره که می‌تونه به بی برسه یا می‌تونه به سی برسه ولی به هر حال یک روند خطی داره حالا روی روندای غیرخطی که صحبت کنیم بیشتر براتون باز میشه و بعد تفکر نیوتونی که بازم تو همین گروه این سه تاست و دربارش توضیح دادیم خب ۳ تا تفکر دیگه داریم که من اینا رو تو با همدیگه تو یه گروه قرار دادم تفکر کوانتومی تفکر اینتگرال یا حالا ادغامی یا هرچی و تفکر کامپلکسیتی تفکر کامپلکسیتی خودش روی نظریه کامپلکسیتی این پیچیدگیار هست پیچیدگی بله و خود نظریه پیچیدگی روی چار تا نظریه دیگه استواره که من امیدوارم ما هفته دیگه بتونیم نظریاتو دربارش بحث کنیم به خاطر اینکه اینا مدلیست که ما دنیا رو میبینیم جدیداً نظریاتیست درباره فیزیک درباره سیستم‌ها درباره اداره جامعه تو همه چیز ما این سه تا این چار تا تئوری الان نفوذ داره حتی شما وقتی که گوگل سرچ می‌کنین این این نظریات درش هست هو مصنوعی بر اساس این نظریاته بنابراین یک بخشی رو ما میریم روی نظریه پیچیدگی که این تفکر پیچیدگی از اون درآمده بعدی لطفاً د تا تفکر دیگه هم هست سیستم تینکینگ و هالونیک تینکینگ یکی از نظریاتی که نظریه پیچ دیگی روش استواره نظریه سیستم‌ها هست بله نظریه سیستم‌ها هست و این نظریه سیستم‌ها اینقدر مهم بوده که یک شیوه تفکر از دلش بیرون اومده بهش میگیم تفکر سیستمی که اینم خیلی جالبه ما امروز خیلی به کارش می‌بریم و دربارش صحبت خواهیم کرد کوتاه چون بحث در مورد تفکر پیچیده است نه تفکر سیستمیک ولی واقعاً یه پرزنتیشن کامل الان هر کدوم ازا که من میگم بهتون مثلاً سیستم تیک یا سیستم تئوری همین الان داره سمینارهایی در براش تشکیل میشه، مقالات بی‌شماری در براش نوشته میشه، کتاب‌ها و اینا موضوعات مهم امروز هست. یه تفکر دیگه داریم به اسم تفکر هلونیک که درباره اینم زیر بحث فرکتال‌ها صحبت خواهیم کرد. اینا رو خیلی کوتاه بهشون می‌پردازیم برای اینکه تمرکزمون می‌خوایم روی نظریه پیچیدگی و تفکر پیچیدگی باشه. بسیار خب بعدی خب پس اولین تفکر نوینی که دربارش صحبت می‌کنیم تفکر کوانتومیه. من هر کدوم از این سیستمی تفکر اومدم با تصویر یعنی گشتم یه تصویر پیدا کردم که اون سیستمو به صورت تصویری اون تفکرو به شما نشون بده. در تفکر کوانتومی که دربارش کمی امروز صحبت می‌کنیم داستان اینه که الکترون رو مدت‌ها آدما ساینتیستا دانشمندا دربارش فکر می‌کردن که این ذرهست یا موجه. بعضیا می‌گفتن این ذرهست. براش خودشون استدلال داشتن و شواهدی بود که نشون می‌داد الکترون ذرهست. بعضی دیگه شواهد دیگه‌ای داشتن که این الکترون موج هست و اینا مدت‌ها با همدیگه ببخشید بحث و جدل داشتن تا اینکه متوجه شدن که وقتی که به الکترون نگاه می‌کنه یک مشاهده‌گر وجود داره رفتارش رفتار موجی میشه. و موقعی که بهش نگاه نمی‌کنن آ مشاهده‌گر وجود نداره، رفتار ذره‌ای داره. بنابراین این ببینید این اولین جاییه که ما داریم در فیزیک از تفکر درست و غلطی یا این یا آن خارج میشیم. یعنی ذره الکترون رو می‌بینیم که هم اینه هم آن. نه اینه نه آن. بنابراین ۲ تا بچه متضاد ۲ تا ایده متضاد د تا شکل ظهور متضاد در آن واحد وجود دارن و هر دوشون درستن هر دوشون هم هستن هم نیستن و تصویر پایینم اگه دقت کنید ببخشید تصویر پایینم باز همینه یعنی یک الکترونیست که هم داره به صورت ذره خودشو نشون میده ما مدت‌های این الکترون رو توی مدار تصور می‌کردیم یه دارن تو مدار می‌چرخن حتی مداراشونو ترسیم کرده بودیم بعد فهمیدم اصلاً مدار نیست احتمال حضوره هر ممکن که میگه احتمال حضورش میگه در این مدار بیشتره ولی همه جا هست در واحد و بعد یک رفتار موجی هم ازش می‌دیدیم که این موجه در واقع خلاصه برای اولین بار اسلاید بعدی ما دیدیم که این الکترون هر دوش هست هم ذرهست و ممود و بنابراین فکر کردیم به اینکه شاید چیزای دیگه هم می‌تونن در آن واحد د تا امر متضاد با هم وجود داشته باشن. حتماً ما لازم نیست بگیم این راهحل درسته این راهحل غلطه این درست میگه اون غلط ممکنه هر دوشون درست میگن هر دوشون چیزایی درست میگن هر دوشون چیزای غلط میگن در دل هر کدومشون عناصری از دیگری وجود داره بعدی دیگه من ببینید چقدر ساده کردم براتون تفکر یا اصلاً نگاه دوالیستی یا دوگانه و نگاه غیر دوگانه نا من گفتم نادوگانه تو تفکر دوگانه س س سفید و سیاه از هم جدا هستن هیچ ربطی به هم ندارن ولی در ت تفکر ناندوالیستیک اینا در دل همدیگه هستن با همدیگه هستن با همدیگه حضور دارن اینو دیگه یادتون می‌مونه این تصویرو بعدی خب کوانتوم تینکینگ میگیم به چی ریسپکت می‌کنه به چی اهمیت ممکنه بریم بعدی ببینم من اینو فارسیشو ترجمه کردم یا نه بله در نکاتی که مورد توجه تفکر کوانتومی هست بهش ارزش قائل میشه یکی پیچیدگی حقیقته که جلسه اول دربارش صحبت کردیم حقیقت لیر داره لایه داره پیچیده است از ابعاد از زاویه‌های مختلف بهش نگاه کرد برای من یک حقیقت ما اونجوری وسواس نداریم که حقیقت رو پیدا کنیم بلکه می‌پذیریم که هر کدوم از ما وجوهی از حقیقت رو می‌تونیم درک بکنیم اینکه که الکترون ذره است یا موج اگه ما به صورت یک حقیقت ما میخوایم ببینیم بالاخره کدومش هستی بالاخره ذره یا موج اما اینجا یه حقیقت یا یه واقعیت پیچیده وجود داره و اینکه این می‌تونه تجلیات مختلف داشته باشه بنابراین اینجا تمایز بین یک حقیقت قایی واحد و حقیقت‌های کوچیک داره خودشو نشون میده این تروت با ت بزرگ در برابر تروت با ت کوچک یا گاهی اوقاتم میگن تروت با تی بزرگ در برابر ترو یه چیزی که درسته بعد گفتش که وجود همزمان امور متضاد وجود همزمان حقیقت و غیرحقیقت یا حقیقت یا اون حقیقت کامل و تصویری که بهتون نشون دادم که حقیقت و دروغ در دل همدیگه هستن ضربین رو هر کدومشون بذاری ضدشو درش پیدا می‌کنی بعد اومدیم رسیدیم منطق فازی درباره منطق فازی یه جایی فکر کنم توضیح دادم این چیزام جابهجا شده و یکی دیگه منطق فازی فکر کنم تو اسلاید بعدی توضیح میدم یک چیزیست بین صفر و یک یعنی یه جور حقیقت یا واقعیت نسبی رو وارد مالات می‌کنیم بیشتر دربارش توضیح میدم بعد استقبال از دیگری هست یا آدرینگ یا دگرسازی یعنی چون من می‌دونم حقیقت وجوه مختلفی داره این دفعه استقبال می‌کنم ببینم تو از اون طرف این الکترونو چی می‌بینی بنابراین ما در پروسه دگرسازی که حالا یه بحث مفصلی آدرینگ در اولش در اول این پروسه دیگری رو از خودمون جدا می‌کنیم و این میشه دشمن ما ولی بعداً این دشمن تبدیل میشه به آینه یعنی من از طریق اون خودم رو بهتر می‌بینم بنابراین یک پیشرفتی در پروسه آدرینگ از نظر تاریخی داره در برای ما اتفاق میفته دیگری برای ما جالب داره میشه به جای اینکه باهاش بجنگیم برامون جالبه که یه نفر چهجوری متفاوت از ما فکر می‌کنه بعد پیدا کردن راه‌هایی برای خارج شدن از وضعیت سرکوب حذف تعارض و برخورد مدام که یکی از نتایج و تفکر تفکر درست و غلط هست و استقبال از دایورسیتی یا تنوعی خب بریم بعدی اسلاید بعدی فارسی کردم فکر می‌کنم آها اینو بهش گفتم دوتو گفتم دو نوازی کوانتومی برای اینکه اپوزیتا چیزای متضاد تو تفکر کوانتومی یه رقص با همدیگه دارن به جای اینکه با همدیگه مشت بزنن تو صورت همدیگه یک چرخش و رقصی درشون هست. توی سمت راست شما دایره جادویی داو رو می‌بینین که خیلی سیم جالبیه. دایستن میگن که این د تا اگر در یک جهتی بچرخن فکر کنم جهت ساعته نمی‌دونم یا به هر حال در یک جهتی این د تا متضادها از همدیگه جدا میشن و پاره میشن به سمت سپریشن و جدایی میرن در یه جهت دیگه اگر که بچرخن مثل رقصه مثل اینه که یه زن و مرد با همدیگه دعوا کنن تعارض داشته باشن یا اینکه در معاشقه باشن باشن با هم. بنابراین اینجا داره یک چرخ یک چرخش یک حرکت اتفاق میفته و اساس این حرکت اینه که بخشی از دیگری در وجود من هست یعنی بخشی از اون چیزی که من معارضش هستم در درون منم هست برای من یه پیوند درونی یا اینترکانکشن بین اینا وجود داره به هر حال این سیمبل خیلی جالب توضیح میده تفکر کوانتومی رو باز تکرار می‌کنیم وجود همزمان اور رو متضاد، وجود ازداد در دل همدیگه و اینکه ازداد از دل همدیگه به وجود میان، منشأ می‌گیرن و متمایز شدن از دیگران در حفظ یگانگی فردی رو گرامی می‌داره. یعنی میگه که شما می‌تونین بعداً روش صحبت می‌کنین بیشتر شما می‌تونین یک فرد فردی فردانیت یافته یا ایندیویجویتد باشین. خودتون باشین با چیزای خاص خودشون خودتون و در عین حال بخشی از جمع باشید می‌تونی یک ایرانی باشین و بخشی از جامعه جهانی باشی این متمایز شدن در عین اینکه یگانه هستیم در تفکر کوانتومی و تفکرای بعدش که آمده دارای اهمیته بعد آشوب رو آشوبرا کیس که یکی از اون چار تا نظریه که گفتم روی کامپلکسیتی هست نظریه کام پیچیدگی هست نظریه آشوبه یا کیسه ما قبلاً تو تفکر خطی یا تفکر نیوتونی آشوبو دوست نداشت داشتیم می‌خواستیم یه فرمولی برای چیزی پیدا کنیم بگیم که این کارو بکنیم این میشه هر که خارج میشد یا یه اختلالی به وجود میاد سرکوبش می‌کردیم برای اینکه آشوب دوست نداشتیم می‌خواستیم نظم داشته باشه همه چی ولی توی نگاه کوانتومی انقدر نرم شد حرکتمون یک حرکتی بین این د تا قطب متضاد پیدا کردیم که بعد توی نظریه آشوب که از دل اینا اومد بیرون این بود که آشوب بخشی از رونده یعنی یک چیزی دچار کیس یا آشوب میشه بعد یه نظمی ازانش میاد بیرون باز نظریه سلف ارگانیزیشن که حالا دربارش صحبت می‌کردیم از دل یک آشوب یه نظم میاد بیرون چون بنابراین با آشوب کار می‌کنیم ما نه اینکه بخوایم سرکوبش کنیم اجازه میدیم مثلاً تو روند تفکرون من ممکنه به یه قطعیت‌هایی برسم آ این بود به این نتیجه رسیدم بعد یه سؤال برام پیش میاد و این سؤال تو ذهن من یک آشوب دفاع می‌کنه نظم به هم می‌ریزه هیچی دیگه میک سنس نمی‌کنه هیچی دیگه معنا نمیده تا اینکه دوباره یه مرحله آشوب می‌رسه به یک نظم دیگری از هر چیزی که نو هست استق استقبال می‌کنه برخلاف تفکر قبلی مثلاً نیوتونی که میخواست تو آزمایشگاه یه چیزی رو پیدا کنه همیشه یه نتیجه سابق بگیره قبلی رو بگیره اگه یه اتفاق جدید میافتاد شوکه میشد بنابراین من یادمه که مثلاً توی آزمایشگاه بیولوژی که ما می‌رفتیم به ما می‌گفتن که اینجا با آزمایشگاه شیمی فرق داره با آزمایشگاه فیزیک فرق داره چرا برای اینکه با این موجود زنده سراکار داریم هر لحظه ممکنه ممکنه سوپرایزتون کنه ممکنه یه چیز جدید ازش دربیاد یا مثلاً روانشناسی رو خیلی علم نمی‌دونستن برای اینکه می‌گفتن حالا ما این اسمم گذاشتیم روش این دارم بهش دادیم ولی یه دفعه یه کاری کرد که بقیه آدمای اسکیزوفرن نمی‌کنن پیچیده است بنابراین تا مدتها اینا علم به حساب نمیبردن برای اینکه تکرار شدنی و قابل پیشگویی نبود بعد بر ارتباطات درون ی تأکید می‌کنه همونطور که گفتم چونری از امر متضاد در دل هر بخش هست یک ارتباط درونی داره بینشون شکل می‌گیره اینجا اولین باره قبل از نظریه سیستم‌ها که موضوع ارتباطات اینترکانشن ارتباطات درونی داره میاد روی سطح و ما داریم دربارش به صورت جدی فکر می‌کنیم بعدی بعدی رو بریم ببینید همه که گفتم توی چقدر اینجا رنگاش تنده ببخشید توی نظریه کوانتومی رو ببینید سمت راستی کوانتومیه که یه ینگ یه عنصری از درون از دیگری درون خودشون دارن سمت چپیه خط درست و غلطه باینریه این میگه هم این هم آن نه این نه آن اون میگه یا این یا آن این میگه در ارتباط بر ارتباط درونی تأکید می‌کنه اون تکه تکه و جداست و بنابراین قطبیت و تعارض و برخورد به وجود میاره این امور مت این در حال که این میگه امور متضاد همزمان و در دل یکدیگر وجود دارن یا حتی امور متضاد از همدیگه منشأ می‌گیرن در حالی که این مبتنی بر حسب هست‌گرایی و تقلیل‌گراییه و بیش از حد بر علیت خطی تأکید می‌کنه این یکی از نوع استقبال می‌کنه. اون یکی تعین‌گراست. این یکی با غیر قابل پیش‌بینی بودن شرایط، راه حل‌ها، نتایج کار می‌کنه باهاش. می‌پذیره که غیرقابل پیش‌بینی بودن وجود داره و باهاش توی سیستمی که داره کار می‌کنه یک پارامتر کار غیرقابل پیش‌بینی رو در نظر می‌گیره. این یکی هی میگه تکرار کنیم و پیشگویی کنیم. این یکی آشو رو با عنوان بخشی از روند می‌پذیره. اون یکی از آشو پرهیز می‌کنیم. بعدی میریم سراغ چرا امروز این همش جابهجا شده؟ اینتگرالینکینگ یا نظریه ادغام یا یکی شدن منسجم شدن. ببین تصویری که من براتون گذاشتم اینجا د تا نیروی متضاد هستن آبی و نارنجی یا زرد که اینا قبلاً د تا امر متضاد و جدا بودن. هیچ علاقه‌ای هم به ارتباط با همدیگه نداشتن. فقط تنها ارتباطشون بگی آی آقا با همدیگه کلش می‌کردن برخورد می‌کردن. اینجا داره میگه که این د تا امر متضاد گرایش دارن به اینکه یکی بشن با هم و این دایره و این حرکت و این اندرکنش و داینامیزا رو به وجود بیارن. پس اینتگرال تینکینگ حالا اینا که میگم رو همه اینا کلی حرف می‌زنن. من خیلی خیلی خلاصهش کردم برای اینکه فقط یک میخوایم فقط اشماس اشماشونو حتی بشنویم ببینیم چه اتفاقی داره میفته تو دنیا توی اینتگرا تینکینگ بعدی یا تفکر ادغامی فکر کنم بقی اینم فارسی کردم احتمالاً بله میگه عمل یا روند ترکیب یا هماهنگ شدن عناصر با بخش‌هایی این ببخشید من نمیم چرا قاطی شده این خطا برای تشکیل کل میگه که این اینتگریشن کلمه اینتگریشن یعنی یک عمل یا یک روندی که یه د تا چیز با همدیگه ترکیب میشن یا هماهنگی عناصر یا بخش‌هایی از جدا یا عناصر یا بخش‌های جدا برای تشکیل یک کل وحدت یافته پس وقتی میگیم یه چیز اینتگریت شده یعنی د تا امر متضاد با هم یکی شدن ادغام شدن در هم وحدت به عنوان نتیجه نتیجه یک ترکیب آمدانه یعنی ما قصد میکنیم در اینتگریشن که با یک چیز یکی بشیم مثلا تو روانشناسی یونگ یک عنصری هست به عنوان سایه یا بخش تاریک وجود ما توی روانشناس یونگ ما میریم به طرف سایه به بخش تاریک خودمون و می‌خوایم یک ترژر یک گنج رو از اون به دست بیاریم بنابراین همش داریم با چی چیزایی که فرافکنی منفی روش می‌کنیم به به نظرمون خوب نیست میریم به طرفش ببینیم چی ازش یاد می‌گیریم اصلاً حرکت روانشناسی اعماق با اینه اینتگریشن با سایه این کلمه اینتگریشن برای اولین بار توی دهه ۱۶۲۰ یه کاربرد گسترده پ پیدا کرد در یه کاربرد کلونیال یا استعماری پیدا کرد به معنی از خودبیگانگی یا آسیمیلیشن که یک نژاد یا یکم استحاله پیدا می‌کرد در اون جامعه میزبان جامعه‌ای که قالب بود زیرش بیشتر بود این ماینوریتیاهای کوچیک اقلیت‌ها اقلیت‌ها اینا میومدن زیرمجموعه اون اکثریت میشدن بعد می‌گفتن واو اینا خیلی خوب ول اینتگریتد یعنی اینا خیلی هماهنگ شدن با جامعه‌ای که بهش مهاجرت کردن دیگه الان جزو این جامعه هستن چون دیگه مثل قبل فکر نمی‌کنن رفتاراشون مثل قبل نیست مثل قبل لباس نمی‌فن مثل ما غذا می‌خورن بنابراین در جامعه ما ادغام شدن اینتگریتد شدن بعدی بعدی این د تا کلمه اینتگریتد و اینتگرال هر دوشون از ریشه لاتین اینتگرت هستن به معنی کامل شدن به کمال رساندن یا یکی شدنه اما این د تا واژه به د تا شکل مختلف به کار میرن اون عنصر یا جزئی که اینتگریتد شده من این کلماتو لطفاً کمک کنید فارسیاشو پیدا کنید من واقعاً معادل نتونستم براش پیدا کنم اونی که اینتگریتد شده یعنی ادغام شده ادغام شده یا اونتگرال نمی‌دونم چی میشه اینتگرال شده بازم همونه برای ما نمی بله اینتگریتد اینتگریتد بیشتر حالت یه چیزیه که تموم شده ادغام ادغم شد ادغام شد درش تموم شد این بله اون که یعنی محصولش دیگه اون که در در حقیقت صورت نهاییش یکی شد با اون بزرگه و تموم شد ماجراش اینتگرال یه حرکت توشه یعنی داره یک گرایش اینتگرال درش وجود داره اما به هر حال اینتگریتد وقتی ما میگیم یک جزء اینتگریته اینتگریت یعنی یه جزئی بوده اومده توی سیستم ادغام شده در سیستم حالا این اینو مثال بزنید با مثال اگه بگین روشن باشه و اینتگرال به این معناست که یک جزئیه که ضروریه بهش میگن یک جزء ضروری برای کله یعنی در عین حال که خودش هست به اون کل تعلق داره مثلاً من الان یک ایرانی امریکایی هستم تمام خصوصیت‌های ایرانی خودمو دارم یا حداقل انتخاب کردم که چی از ایرانی بوده رو داشته باشم و یک عضوی از جامعه امریکا هم هستم هر دوش هستم ولی توی نگرش سیستمیک میگه که سیستم به جز که بهش احتیاج داشته باشه یک فانکشن یا عملکرد خاصی داره که براش مهم اون مثلاً شما نمی‌تونی قلبو از سیستم بدن جدا کنی این بخشی از مجموعه بدن هست بخشی از این کله و یه بخش ضروریه هیچ بخشی از بدن شما نمی‌تونین جدا کنین بدون اینکه مشکل در سیستم به وجود بیاد بنابراین این نگاه ببینید چقدر نگاه نگاه متفاوتیه با نگاهی که یک کسی رو که متفاوته یک فکر متفاوت داره رو تحمل می‌کنیم ما در بهترین حالتمون توی نگرش باینری تحمل می‌کنیم یه کسی رو یا یه تفکر متفاوت رو ولی از کوانتوم به بعد بهخصوص در سیستمیک استقبال می‌کنیم از تفاوت برای اینکه می‌دونیم که ویژگی‌هایی که اون داره برامون میاره به یه دردی توی سیستم ما خواهد خورد یک جزء ضروریه به همه به عنوان یک جزء ضروری نگاه میشه همه اهمیت دارن همه فرصت دارن حرف بزنن یا اون عملکرد خودشون در سیستم داشته باشن حالا یه علتی که مثلاً یه چیزی می‌تونه اینتگرت باش اینتگریتد باشه یعنی ادغام بشه و برین که واقعاً ۱۰۰ تا چیز دیگه شبیه اون باشه در سیستم یعنی هیچ ضرورتی باشه یا نباشه خیلی فرق نمی‌کنه بنابراین اینجا اهمیت پیدا می‌کنه ت فردیت یافتن اینکه من به عنوان یه فرد فردانیت خودمو پیدا کردم شدم آزین ایزدی فرد و هیچ‌کس دیگه مثل من نیست منم مثل هیچ‌کس دیگه نیستم بنابراین فردانیت روش تأکید میشه توی غرب بهخصوص که آدما باید خودشونو پیدا کنن ببینن خودشون چی می‌خوان چه حرفی برا خودشون چی هستن چه نقشی دارن در دنیا شما صحبتی دارین اینجا نه نه بریم بعدی بعدی باز اینم همونه اینتگرال و اینتگریتد اینتگریتد وحدت یافته است به صورت یک کل در اینجا تمایل بین که تنش کاهش پیدا کنه یعنی من تو رو میارم من نمی‌تونم با تنش تفاوت تو در جامعه کنار بیام هر دفعه که می‌بینم که تو سیاه پوستی یه جور دیگه لباس پوشیدی با یه زبون دیگه داری حرف می‌زنی زنی تنشن و تنش ایجاد می‌کنه برا من. بنابراین من تو رو مثل خودم می‌کنم که دیگه آرامش داشته باشیم. همه حالتو یه ذره سیاهی بالاخره زیر پوست زیر لبی رد می‌کنی ولی همه امریکنایز شدن. همه امریکایی شدن اون سیاههم مثلاً سوپرمن می‌بینه بچش. بنابراین تنش‌ها طرف اینه که تنش کاهش پیدا بکنه و از آشوب از احتمال آشوب جلوگیری بشه در حال که در اینتگرال همونطور که در نظریه اینتگرال روش صحبت میشه میگه یک تنش سالمی که اجزا رو در حین تکامل یافتن و خلق ایمرجنس یا من این هم‌پیاریرو باید ایمرجنس گذاشتم ایمرجنس یعنی د تا د جزء متضاد که به هم می‌خورن یه چیز سومی رو به وجود میارن یه چیزی ازش ایمرج می‌کنه بیرون میاد من گفتم حالا هم‌پیداییه کسی معادل بهتری داره بگه به هر حال میگه که اینتگرال یه پروسهست یک تنش سالمه یه تنش در جریان و پویاست که اجزایی رو که در حین تکامل یافتن و در اون پروسه هم‌پیدایی ایمرجنس هستن در کنار هم نگه می‌داره یعنی این تضاد که داره داره منجر به یه چیز سومی میشه این د تا رو باید کنار هم نگه داری اگه خیلی پرت باشن اصلاً دیگه چیزی اتفاق نمیفته بینشون بنابراین اینتگر این گرایش اینتگرال یک تنش سالمه مثل اون د تا نقطه سیاه و سفید که در دل متضاده انگار دست همدیگه رو از اون زیر گرفتن یه تنش سالم بین این اجزای متضاد وجود داره برای اینکه اون تکامل اتفاق بیفته یا اون چیزی که قرار سومی که قرار به وجود بیاد به وجود بیاد همونطور که خودتون گفتین مثل رقص تانگوئه و دعوا کردن دقیقاً دقیقاً و این یک نظم در آشوبه که توسط نیروهای متضاد به وجود میاد نظم در آشوب در عین حال که این زن و مرد دارن می‌رقصن با همدیگه در عین حال که یک تقابل و یه تعارض و یه تفاوت وجود داره ولی یه اندرکنش درست یه رقص یک پویایی و یه چیز سومی که حالا یه بچهست می‌خواد از این وسط به وجود بیاد. بعدی مرسی. بعدی بازم دوباره اینا رو من نمرا این جابهجا شدن این کلمات یه چیزی اتفاق افتاد. به هر حال ببخشید که بعد نوشته شده. اینتگرال اینها رو ارج می‌دهد. عدم قطعیتو دوست داره در حالی که اینتگریتد یه قطعیت می‌خواد یه چیزایی درسته یه چیزایی غلطه و ما همه اون چیزای درستو انجام میدیم در حالی که در اینتگرال یه چیزایی بعضی وقتا درسته یه چیزای دیگه‌ای درسته هم سنت شما یه چیز جالبی داره مثلاً ما هم تو هفت سین یه چیز جالبی توی عید نوروز یه چیز جالبی می‌بینیم هم کریسمسو جشن می‌گیریم برامون جالبه این ثوابا و یه عدم قطعیت وجود داره. یعنی هیچ چیز مطلقاً درست نیست. بی‌نظمی رو ارج می‌نهد. از بی‌نظمی بدش نمیاد. ببین مثل ی خونهست. مثل ی خونه که بابا اصلاً نتاق کسی درنمیاد. همه بچه‌ها نشستن سرشون تو کارشونه. تا یه خونه‌ای که بچه‌ها اجازه دارن از یه اتاق به اتاق دیگه برن بازی کنن، نقاشی کنن. یک بی‌نظمیه که در عین حال یک اردر یا نظمی درش وجود داره. تنوع درش وجود داره. خلاقیت پویایی طبیعت تکامل یابنده انسان و روندهای طبیعی. یعنی این پویایی رو هم در روندهای طبیعی می‌بینه هم در خود انسان. تلاش می‌کنه به حسی از وحدت در حین تفاوت‌ها برسه. ببینید همون صحبتی که ما دیروز می‌کردیم هم‌بستگی و وحدت میگه یک وحدتی رو می‌خواد اینتگرال که در که تأیید تأکید بکنه روی تفاوت‌ها ارزش بذاره به تفاوت‌ها و تأکید می‌کنه همونقدر بر تنوع تأکید می‌کنه که بر یگانگی یا هماهنگی و به دریافت کامل‌تری از واقعیت‌ها می‌رسه. چرا؟ برای اینکه واقعیت جهان ما پویاییه. واقعیت جهان ما اینه که هر چیزی در این دنیا یک فرصتی بهش داده میشه که هر گلی بهش یه فرصتی داده میشه که رنگ خودش بوی خودش رو عرضه بکنه اگر که ما می‌خواستیم درست و غلطی فکر کنیم الان یه دونه گل نوع گل داشتیم یه دونه حیوون داشتیم یه دونه انسان داشتیم همه مثل هم بودن در حالی که این در از دل این آشوب از دل این پویایی داره مرتب چیزای جدیدی خلق میشه تو این طرفم که اینتگریت تشابهات و اینهمانیها براش مهمه تأکید زیادی بر هماهنگی و همراستایی درون سیستم می‌کنه دنبال اشتراکات می‌گرده هر وقت که مثلاً میخواد حتی میخوام حرف بزنیم با هم یا د تا چیزو با همدیگه مقایسه کنیم هی دنبال اشتراکها می‌گردیم در حالی که الان ما همش داریم دنبال تابوتها می‌گردیم چون تابوتها برامون جالبن و به حس محدودی از واقعیت می‌رسه یعنی واقعیت و توی باکس می‌ذاره، تعریفش می‌کنه، درست و غلطش می‌کنه و می‌خواد همه چیزو ببره تو اون جعبه، همه چیزو از تو اون لنز می‌خواد نگاه کنه. مثل ایدئولوژی‌ها. ایدئولوژیها همشون این کارو می‌کنن. یه باکس دارن که انسان و نمی‌دونم همه چیو تو دنیا از طریق اون لنس دارن نگاه می‌کنن. یکی از دوستان اینجا نوشتن که انتگرال یعنی جدای ناپذیر. حالا اگر شما می‌پسندین اینت انتگرال یا اینتگرال نه انتگرال یعنی جدای ناپذیر حالا انتگرال به فرانسه میشه اینتگرال به انگلیسی اینتگرال آره اینتگرال من به این معنا نمی‌دونمش نمی‌دونم جدای ناپذیش جدای ناپذش به این معنا که وجودش مهمه برای اون سیستم مثل همون قلبه که نمی‌تونیم جداش کنیم و سیستم همچنان به کار خودش ادامه بده مهمه وجودش شاید من درسته بعدی خب میریم روی دوست عزیزمون تفکر پیچیده حالا قبل از این موضوع بپردازین این توی شیوای آموزش هم کاملاً مشهوده دیگه مثلاً شما تو مدرسه که ما درس می‌خوندیم همه باید یعنی شاگرد اول شدن یا شاگرد خوب شدن یه یه تعریف داشت همه یه جور میشدن ولی و همه مثلاً مؤدب بودن انزباط داشتن اینا همه یه یه تعریف داره با حتی یونیفرم پوشیدن حتی یونیفرم پوشیدن اینا ولی مثلاً فرض کنید در مدارس ژاپن در مدارس حالا پیش دبستانی یا مدارس دبستانی انقدر هر کس مثلاً هر کدوم از بچه‌ها می‌تونه مثلاً گیاه خودشو بیاره نمی‌دونم اون محیط خودشو در اونجا که نشسته درست بکنه یعنی کلاس اونجور که دلش می‌خواد تصور بکنه و یه تنوعی می‌بینید شما تو این مدرسه توی م تو این کلاس که هر کدوم شکل خودشه همون فردیتی که شما میگین و این خیلی مهمه در اینکه خب خلاقیت هر کدوم چیز بشه دیگه فعال بشه نسبت به جایی که همه باید مثل هم باشن ببینید ما مثلاً من خودم خودمو یه آدم فردانیت یافته می‌دونم برای اینکه فکر کردم اونجوری که خواستم خیلی صادقانه زندگی کردم متفا متفاوت بودم خیلی جاها ولی وقتیه نگاه می‌کنم تمام عمرم جنگیدم با دور خودم برای اینکه خودم باشم یعنی انگار شما می‌جنگین فقط دماغتون از آب بیرون مونه خفش نخفه نشین یه ذره خودتون باشین بله ولی این خیلی فرق می‌کنه با اینکه از بچگی به فردانیت شما اهمیت داده بشه و اینقدر آزاد بشه میگی چه رشته‌ای دوست داری بری هر کاری می‌خوای بکن هر کاری دوست داری بکن کن در حالی که مثلاً خود من حالا کسی اجبارم نمی‌کرد ولی اون ارزش‌های جامعه من رفتم ده پیشم برا که متنفر بودم از این کار و حالا به سختی ۱۶ سال زندگیم رفت ولی اومدم ازش بیرون ولی با جنگ خیلی فرق می‌کرد اگر من در شرایطی بودم که یه نفر می‌گفت تو چی دوست داری واقعاً برو یک اصلاً تو اروپا یکی از کارایی که می‌کنن که خیلی برا من جالبه بچه‌ها وقتی که از هایکول میاد یک کوله پشتی می‌دازن پشتشون. یکی از سنت انجام بده. یه جورنالم می‌ذاره پشتش میره دنیا رو می‌گرده. این بخش اصلاً قبل از اینکه انتخاب رشته بکنی میره دنیا رو می‌گرده خودشو پیدا می‌کنه. چیکار می‌خوام من در این دنیا بکنم؟ نه اینکه بشینن بهش بگن دندان پزشکی هر کی نمره بیشتر آورد بره دندان پزشکی. هرکی نتونست بره مثلاً ریاضی بخونه یا هرچی. بنابراین خیلی تلفات داره. من توی بخشی دارم که انتقاد می‌کنم از تفکر باینری دوگانه اگر برسیم برم می‌خواد اون پرزنتیشنم داشته باشم که این تفکر باینری معناش چیه؟ معنای عملیش در زندگی ما امروز چیه؟ معناش جنگ اسرائیل و فلسطینیاست. یعنی این همه کشتار وقتی من میگم تفکر درست و غلط فقط به همین سادگی نیست. این درست و غلط اسلحه داره پشتش کشتار داره. بنابراین ببینید چقدر مهمه که ما به نظر من هر کسی هر کدوم از ما اعضای جامعه بشری یا ایرانیا اولین کاری که باید بکنیم که پله رو درست کنیم. به جای اینکه من فکر می‌کنم تو ایران مثلاً فکر می‌کنم یارو اگه برند بپوشه یا اسم مثلاً یه جامعه‌شناسی رو بیاره یا نمی‌دونم ازدواج سفید بکنه یه چیزی یه ادای یه چیز مدرنو دربیاره مثلاً رشد یافته در تفکرا همونه تفکرا همونه همون درست و غلطه این دفعه میاد به عنوان تفکر مثبت به عنوان نمیدونم معنوه گرایی یا هر چیزی هر روز یه مدلی یه درستو می‌خوان یکی بک ب یه درست پیدا کنه بکوبید تو سر بقیه خب بریم سر تفکر پیچیده کامپلکسیتی از لغت لاتین کامپلکتی میاد که دو جز داره کام به معنی با همراه و پلکتر به معنی بافتن تابیدن در هم تابیدن توی نظری کیس یا آشوب دوباره به این تصویر برمی‌گرده بعدی خب اینجا آره اینجا من فکر کنم نمی‌دونم چرا اینجوری نشون میده ولی کامل نشون نمیده تأثیر به هر حال میگه تفکر پیچیده این تعریفیه که من خودم از تفکر پیچیده دادم پررویی کردم خودم تعریف کردم تفکر پیچیده شیوه‌ای از تفکر است که درون با استفاده از مهارت‌های شنیدن نگاهداری تنش بین بین دو ایده متضاد پرهیز از پاسخ‌های آسان و جانبداری که سریع بپرم یه طرفی رو بگیرم و نیست فضاسازی برای همپیدایی یا ایمرجنس احتمالی ایده سوم کار کردن با پیچیدگی و عدم قطعیت جهان تسهیل میشه یعنی یک روشیست از تفکر که از یه سری از مهارت‌ها استفاده می‌کنه مثل اینکه من بتونم بشنوم تنشو بتونم نگه دارم بین دو تا امر متضاد یا هرچی و از طریق این شیوه تفکر من یاد می‌گیرم برا من کار کردن با پیچیدگی‌های جهان و عدم قطعیت جهان آسون‌تر میشه. تو انگلیسی قشنگ‌تره. حالا تو فارسی یه ذره یه سؤالی من بکنم از شما خانم زادیفر این که میگین که پرهیز از پاسخ‌های آسان و جانبداری بعد یه چیزی هست تو فارسی ما میگیم جوگیری آره یعنی حالا با انگلیسی چهجوری تعریف تر ت جمع‌گیری نداریم تو انگلیسی یعنی یه چیزی که همه میگن یهو شروع می‌کنن آدما به دو مثلاً فرض می‌کنید توی مثلاً نیویورک وقتی که میرید مثلاً واشنگتن یه شهر خیلی خلوت و خیلی چیزیه دیگه خیلی شهر کوچیکیه ولی نیویورک که میرید وقتی میرید توی مثلاً پیاده رو همه دارن می‌دونن و نمی‌دونید یهو می‌بینید خودتونم دارید می‌دونید داری میدی کجا نمی‌دونید برای چی ولی چون همه دارن می‌دونن شما هم اتوماتیک داری می‌دونی این جوگیری خیلی یه چیز پدیده خیلی رایجیه در بین ما ایرانیا مثلاً یه چیزی با تو همه دنیا هست مسته دیگه ما می‌خوایم بریم وارد توده بشیم برای اینکه یه بخش بزرگی هم از ما می‌خواد که تعلق داشته باشه به چیزها این د تا گرایش متفاوت در ما هم می‌خوایم فرد باشیم خودمون باشیم و هم می‌خوایم تعلق داشته باشیم برای اینکه در گذشته اگه تعلق نداشتی به قبیله می‌مردی الانم الان حالا خیلی بیش کمتر آدما حس می‌کنن که نیاز دارن به دیگران غذاشو می پیتزا رو سفارش میده برق دچار مشکل شد زنگ می‌زنه یکی ب درستش به نظر میاد که ما کمک احتیاج به اینکه تعلق داشته باشیم به یکدیگر نداریم ولی داریم و هنوز اون غریضه‌ها در ما هست بنابراین شما وقتی که دو طرف دعوا میشین شما اگه این وسط بایستی کمه که در انتقاد من در آخر این پرزنتیشن از تفکر پیچیده هم انتقاد می‌کنم یکی از انتقادا اینه که انتقاد نیست ولی داریم عواقبو در واقع میگیم برای خود منم اتفاق افتاده که وقتی شما بین د تا امر متضاد قرار می‌گیرین قسمت خوشگل قضیه اینه که یه چیز سوم اتفاق میفته ولی چیزی که احتمال بسیار زیادی دارین که شما بین این دو طرف متضاد له میشین من خودم توی بلک مو بلک لاوز متر توی موومنتشون قشنگ بین این د تا گیر کردم برای اینکه یه چیزایی از این قبول داشتم یه چیزایی از و هر نه سیاه بودم و نه سفید. بنابراین آماج حمله‌ها شدم. اصلاً داشتم می‌مردم اصلاً اینقدر بهم حمله میشد برای یا الان بین دموکراتا و مثلاً محافظه کاران. شما اگه بین اینا قرار بگیرین له میشین. همین طرف بهتون فحش میده همون طرف. بله. بنابراین ساده نیست این کار و باید خیلی اینکه یعنی توده‌ها هم به وجود میاد. چیزی به نام توده به وجود میاد همینه که انسان‌ها نمی‌تونن تنها باشن و هیچ حس تعلق نداشته باشن به جایی و همون طور که شما گفتین حالا این تعلقات قبیله‌ای و قومی و خانوادگی اینا از بین رفته و در نتیجه اونچه که هست همین تودهست دیگه شما به یه توده‌ای بپیوندید و در حقیقت با این احساس تعلق احساس هویت بکنیم در حقیقت این این هویتم چیز جالبیه اگر یه موقع شما فرصت کردین راجع بهش صحبت کنین حتماً ولی من دارم فکر می‌کنم که مثلاً این جوگیری که شما میگین یه بخشش اینه که شامه آدم حس می‌کنی که الان باید یه طرفو بگیری دارن می‌زنن سر کله همدیگه تو نمی‌تونی این وسط بی‌تواد بمونی یه بخشش مثلاً اینه که شما اگر که فیسبوک داشته باشین یا اینستاگرام داشته باشین یا هر سوشیال مدیای دیگری کسایی که شما رو دنبال می‌کنن انتظ انتظار دارم ازتون که یک موضعگیری بکنید تو این طرفی هستی یا اون طرفی بعد خودشون بسته به اک سابقه زندگیشون خاطراتشون به هزار تا پارامتر بستگی داره غیر از همه چی غیر از خود تفکر که یه طرفی رو گرفتن حالا وقتی یه دفعه می‌بینن که شما مخالف در طرف مخالف قرار گرفتین قاطی می‌کنه طرف برای اینکه شما به سرعت تبدیل به دشمن شدی بله بنابراین مثلاً می‌بینین خیلی از کسایی که سلبریتی‌هایی که نمی‌خوان میلیون‌ها اگه فالورای میلیونی داشته باشن سعی می‌کنن زیرابی برن از کنار موزات با مثلاً خنده یه چیز با نمک رد شن موضع‌گیری جدی نکنن برای اینکه نصف از فالوراشونو از دست میدن بله بنابراین اون چیزی که ما بهش میگیم جوگیری اینه که و یک تنشن هست یک تنش هست یه تنش روانی روی آدم هست وقتی که نمی‌دونی به محض که فکر می‌کنی فهمیدی یه چیزی رو موضع‌گیری کردی خیالت راحت میشه میگه خب من این طرفم دیگه حالا بعد میریم دعوا می‌کنیم ولی حداقل خدا با منه تکلیف خودتو روشن کردی خودتو با زندگی و خدا و همه آدمای دوربر خودتو روشن کردی یکی از دوستان نوشته که به جوگیری شاید بشه گفت فشار گروه یعنی بله بله تودهست دیگه همون تودهست که می‌خوایم بگیم و بنابراین هرچی که ما تفکرمون توده‌ای‌تره جوگیرتریم چرا؟ برای اینکه خودمون استواری در خودمون نداریم یک موجی میاد ما با اون موج میریم همه شدن مثلاً طرفدار این آدم منم میشم دیگه خ من که نمی‌تونم جلو همه وایستم برای خودشون آمارم درمیارن که مثلاً ۹۰ مردم موافق ما هستن هیچکم این آمار نگرفتیم به هر حال منظورم اینه که اولین کاری که تو این اولین مهارت در تفکر پیچیده که توی ورکشاپهم تمرینش می‌کنیم تو کارگاه‌های تفکر درنگه یعنی من یک ظرفیت روانی دارم. اولاً ظرفیت روانی دارم برای اینکه بگم من نمی‌دونم به جای اینکه یه چیزی رو از این‌ور به اون‌ور با همدیگه ببافم بعد بیام یه نظریه هم مثلاً یه چیز حرفای دیگرانو تکرار کنم فکر کنم از فکر خودمه. من نمی‌دونم من الان نمی‌دونم برای ایران وضعیت ایران باید چیکار کرد. من دارم فکر می‌کنم در موردش هم اینه و هم اینکه اون ظرفیت روانی که وقتی که نفر دارن تو گوش تو هر دو طرف دارن داد می‌زنن و از تو می‌خوان که بهشون بپیوندی هر دو طرف دارن تو رو تحت فشار می‌زارن برای که تو تصمیمتو بگیری یا این طرفه یا با اونا یا با ما. بنابراین ببینید تو همه ابعاد من سعی می‌کنم که حالا در ادامه بحث وقتی که اون پایه‌ها رو یاد گرفتیم بیاریمش تو زندگی روزمرهمون تو مسائل اجتماعی تو مسائل سیاسی تو کارگاه تفکر تفکر پیچیده ما همش درباره موضوعات روز صحبت می‌کنیم برای اینکه به چه درد می‌خوره که من این تئوریا رو بدونم ولی در عمل برم همونجوری با عصبیت مثلاً بحث کنم سر یه چیزی بی‌نتیجه بعدی لطفاً ببخشید زحمت میدم به شما نه خواهش می‌کنم ببینین در روانشناسی اعماق یا روانشناسی یونگ یه چیزی هست به اسم میگن نگه داشتن تنش بین دو امر متضاد اینو تو تراپیاشونم این روشو به کار میرن اما من وارد جزئیاتش نمیشم ولی به هر حال یک ایده‌ایست که فکر می‌کنم قدیم‌تر از یونگه ولی یونگ به هر حال اینو مطرحش می‌کنه میگه ما دائم میگه ما در تنش رشد می‌کنیم وقتی بین د تا امر متضاد قرار می‌گیریم اونجا جای رشد ماست میگن همه چیز در لیمینال اتفاق میفته در اون مرز بین این و آن مرز بین خودآگاه و ناخودآگاه مرز بین بودن و نبودن در میان‌ها در میانگی در این وسط هستش که خلق میشه یه چیزی اتفاق میفته و بنابراین تأکید می‌کنن بر این توانایی که ما بتونیم این تنش رو تنش روانی رو بتونیم نگهش داریم هم در روان خودم هم در محیطی که این بخش از فضاسازیه حالا فضاسازی هم یه بخش مفصلیه که ما وقتی اون امر سوم می‌خوایم به وجود بریم یه ظرفی می‌خوایم براش یه بچه‌ای می‌خواد به وجود بیاد مثل تو الکمی یه ماده جدید می‌خواد به وجود بیاد تو کیمیا‌گری یه ظرف می‌خواد بنابراین ما درباره این ظرف صحبت می‌کنیم که این ظرف چه ویژگیهایی باید داشته باشه. شما وقتی وارد فضایی میشین که به پدر و مادرتون فحش میدن به خاطر اینکه یه نظری دارید درباره یه چیزی اونجا چی می‌خواد خلق بشه؟ شما فقط خیلی پوستتون کلفت باشه مثلاً بگی به درک حالا فحشم داد به من من حرفام می‌زنم اتفاق واقعی اونجا نمیفته اتفاق جایی میفته یه فضا فضا سالمه برای اینکه آدما همدیگه رو بشنون از همدیگه یاد بگیرن تجری نظر کنن در نظریات خودشون و این وسط یه دفعه می یه چیز جدیدی به وجود اومد این لازمهش اینه که ما ما از تضاد نترس سیم این خیلی مهمه که از تضاد نترسیم و بعد سعیهم نکنیم بپوشونیمش یا حلش کنیم یعنی یه طرفو به نفع یه طرف دیگه از بین ببریم اینطور نیست همونه همون بود که من تو اسلایدای قبلی می‌گفتم تفکر باینری تنش هی میخواد بیاره پایین آش میخواد می‌ترسه از آشوب الان اگه ما نفهمیم الان اگه مثلاً لیدر نداشته باشیم چیکار کنیم الان اگه ندونیم باید اینجا چیکار کنیم چی میشه پس بیایم بیایم اداشو دربیاریم یم که ما هم لیدر داریم هم می‌دونیم چیکار داریم می‌کنیم همه چی می‌دونیم به نظر خودمون تنشو آوردیم پایین ولی این راهحل نیست برای اینکه با اصلاً با ریالیتی با واقعیت شما کار نمی‌کنین برای خودتون یه چیزی می‌بافین که با تئوریاتون هماهنگ بشه برای همین میگه که تو تفکر کوانتوم ما یک ادراک جامع‌تری از واقعیت داریم برای اینکه پذیرفتیم که بابا یه چیزی به اسم واقعیت وجود داره اصلاً من ایده‌هایی دارم درباره این واقعیت ولی واقعاً نمی‌دونم. واقعاً نمی‌دونم و از نظر روانی می‌تونم حالا من آخر پرزنتیشنم می‌برمتون یه جایی امیدوارم که جای جالبی باشه که این ندونستن چه جای جای جالبیه در دنیا اینکه من پر از دانستگی باشم درباره همه چیزی یه نظری داشته باشم بعضی از آقا دی درباره همه چی نظر دارن چرا برای اینکه اصلاً تحمل تحمل نمی‌تونه بکنه ندانستن اون ظرفیت ندانستنو نداره یه مهارته یه ظرفیت ندونستم مرسی و این پدیده‌ای که من اینو از اینو از ژان گپسر یاد گرفتم یکی از فیوچریستا و فلسف فیلسوف فرانسوی هست و فیوچریسته درباره این تضادها یونگ مثلاً اینتگریشنو میگه میگه بریم با سایه اون بخش متضاد اون یکی بشیم این توسعه تعریف می‌کنه برای روند اینتگریشن یکی از چیزهایی که میگه آسیلیشنه. میگه اینجوری نیستش که یه راست وجود داره یه چپ بعد من مثلاً میام این طرف قرار می‌گیرم مثلاً طرف خودآگاهم بعد میرم به طرف سایه مثلاً باهاش یکی میشم یه عنصری از در اونو می‌کشم بیرون میگه نه ما وقتی که ب یک بخشی از فضاسازی بین دو امر متضاد اینه که من مرتب دیدگاهمم عوض می‌کنم تو کارگاهها ما این کارو می‌کنیم اصلاً مسخرهست واقعاً چقدر آدم مهارت داره در این کار یعنی وقتی که یاد می‌گیری تازه می‌فهمی که آدما چقدر گیرن. یعنی من مثل آونگه در حقیقت مثل آونگ من در عرض ۲ دقیقه می‌تونم نظرمو عوض کنه. یعنی انقدر شما رو می‌شناسم که شما چرا مثلاً با حضور افغانا در ایران مخالفین یا چرا اگه اروپایی هستین با حضور مهاجرا در اروپا مخالفین؟ انقدر من شما رو می‌شناسم داستانتون رو می‌دونم که من می‌تونم خودمو بذارم جای شما و از زاویه دید شما به این اتفاق نگاه کنم که تو خیابون دارم میرم دارن اذان میگن نماز می‌خونن زنایی که داره منم رد میشن همه حجات دارن من اصلاً نمی‌دونم اینجا لندنه الان یا نه دیگه می‌ترسه یارو تمام هویتشو دارن ازش می‌گیرن خ معلومه که میره رأی میده به یه حزبی که مخالف مهاجرا و این آسیلهش که چرا ما توی ورکشاپامون انجام میدیم؟ ما باید یاد بگیریم فقط این نیستش که بگم اوکی مثلاً خیلی خب خیلی خوبه که شما تفکر متضادی دارین با همدیگه من خیلی کانتانی فکر می‌کنم من خیلی تفکر پیچیده دارم آفرین آفرین آفرین شما هم نظر خودتو داشته باش منم گوش می‌کنم واقعاً باید بتونی حرکت کنی به طرف اون آدم و از زاویه دید اون به قضیه نگاه کنی یعنی واقعاً فولی اینتگریتد کاملاً بتونی با اون نظر یگانگی پیدا کنی کنی یا هماهنگی پیدا کنی بعدی بله باز دوستان باز معادل گفتن آسیلیشن یعنی نوسان بله آسیشن نوسان بله خب اینو من فکر کنم فارسیشو ننوشتم برای اینکه فارسیش خیلی بد میشد ولی یون میگه که میگه هرچی که کانترست یا تضاد بیشتر باشه پتانش پتسیال پتانسی قابلیت و امکان بیشتر میشه چی میشه قابلیت و امکان بیشتر میشه قوگی امکان پتانسیل بیشتر میشه میگه انرژی بزرگ فقط جایی میاد که یک تنشنی بین یه تنشی بین دو امر متضاد وجود داشته باشه ببینید تمام اینا بنیان‌هاش در گذشته گذاشته شده یه کسای متفکرانی پیدا کردن اینا رو و بعد امروز اومده وارد سیستم تفکر ما شده ما اصلاً یه جور دیگه داریم به دنیا نگاه می‌کنیم این آدم کانترست یا تضادو یک پتانسیل می‌بینه یه بلقوگیه بنابراین هر جا که تضاد به وجود میاد هر وقت که یه نفر تو این جمع نظر مخالفی داره میگه واو اینجا یک پتانسیل برای خلق چیزهای جدیده بله خب مثل خود اصلاً تمام زایش و به اصطلاح به وجود آمدن هر چیزی از د تا امر متضاده دیگه زن مرد نرم ماده همه این چیزا یعنی اینکه تضاد بگه یه چیز جدیدی رو خلق می‌کنه بله وگرنه تضاد نباشه که یعنی تمام تضاد نباشه یعنی همه امکان‌ها بالفعل شدن در حقی آره برای همین ایدئولوژیا به نظر من در ذات خودشون می‌خوان بیان واقعیتو مهار کنن ضد طبیعت هستن برای اینکه می‌دونی یعنی می‌خوان یه چیزی رو بندازن روی جنی دنیا و مثل یک باکسی رو یا مثل یک نمی‌دونم یه مجموعه‌ای رو یه قالبی رو میخوان بندازن رو دنیا و دنیا رو تعریف می‌کنن و همونجا کشته طبیعتو همونجا حقیقتو کشته نفلش کرده چون خفش کرده توی اون مرسی بسیار خب خب می‌خواید اینجا ما توقف کنیم و چیه ب بعدی خب این دیگه میره روی ضرورت‌های تفکر پیچیده که ادامه میدیم بحثمونو هفته دیگه بله ما وقتمون تموم شد بله بله تقریباً وقتمون تموم شده خیلی ممنونم از شما پس هفته بعد ما هم بحث تفکر پیچیده رو دنبال می‌کنیم روز چهارشنبه درسته روز چهارشنبه بخش تفکر پیچیده رو بعد من میخوام برم روی چار تا نظریه چار تا نظریه رو اونا رو فکر کنم تو یه جلسه بتونم توضیح بدم که این چ۴ار تا نظریه که این تفکرای جدید روش از دلش بیرون اومده بله یا هست اگرم وقت پیدا کنیم هفته بعدش من میخوام یک در واقع یه پرزنتیشنی دارم که انتقاد می‌کنه از تفکر دوگانه و بعد انتقاد می‌کنه از تفکر پیچیده و براتون شاید جالب باشه که حالا من معرفی می‌کنم رفرنسا رو منابع رو که در اونها یک یکی از کسایی که در واقع خیلی تفکر پیچیده رو مطرح کرده ادگار مورین هست خودش مثلاً ۶۰ سال پیش شروع کرده درباره تفکر پیچیده و نظری پیچیدگی صحبت کرده بعد الان کتابای جدیدش همش نقده نقد اونا بله کار کارای اطار موران همه به فارسی ترجمه شده اگر دوستان بخوان چیز بکنن حالا من تو این باغ فلسفه هم میگذارم کار ادار موران رو آره به فارسی هم اگه خواستن چیز خوب ترجمه شه من نمیدونستم ترجمهش بله من به دوستان یادآوری کنم که جلساتی که ما با خانم عیزدی فریم چار چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه و ساعت ۳ بعد از دور واشنگتن که میشه ساعت ۹ شب اروپای مرکزی و ساعت ۱۰ و نیم تهران هست. در نتیجه دوستانی که میخوان به صورت لایو برنامه رو ببینن و نظری داشته باشن و اینها خوشحال میشیم که در این ساعت در یوتیوب باشن. من خیلی ممنونم از خانم ایزدیفر و مشتاقیم که باز هم خدمت ایشون باشیم. روز چهارشنبه ساعت ۳ بعد از ظهر واشنگتن خیلی ممنونم از شما خانم زدی من یه جمله دیگه بگم اول فیلم راشومون رو ببینین فیلمی که توصیه می‌کنم درباره پیچ دیگه حقیقت راشومون رو اگه تونستین ببینین این هفته و بعد توی به عنوان تمری ورکشاپ توی اطرافیان خودتون و توی خودتون سعی کنید این سیستمهای تفکری که ما دربارش صحبت کردیم تفکر باینری خطی اینا رو سعی کنین ببینین گوش میکنین توی میدیا ببینین کی داره داره از چه ذهنیتی میاد از چه تفکریرو داره به کار می‌گیره ممنونم ازتون بسیار عالی خیلی ممنونم متشکرم دوستانم خداحافظی می‌کنم امیدوارم که وقت خوشی رو داشته باشه خدا خداحافظ