سبک‌های اندیشیدن و هنر داوری کردن: با آذین ایزدی‌فر و مهدی خلجی (بخش پنجم)

سلام عرض می‌کنم خدمت مخاطبان محترم و همین طور خدمت خانم عزری فرد و خوشحالم که در بخش چهارم سبکهای اندیشیدن در خدمت شما هستیم خانم ازا سلام عرض می‌کنم خیلی ممنون از لطفتون به من فرصت دادین که این پرزنتیشنو شروع بکنم به ارائش خیلی ممنون بسیار عالی ما دیروز تا فک کنم اسلاید ۶۰ تا و خورده‌ای فکر کنم بله بله تا اینجا رفتیم بله درسته بله بفرمایید خب ما امروز روز ادامه این پرزنتیشنو میدیم. فکر کنم نزدیک ۲۰ تا اسلاید دیگهست و بعد من فکر کردم یه کمی به برخی از سؤالاتی که مطرح شده پاسخ بدیم و از فردا می‌تونیم بریم روی سبکهای جدید تفکر یعنی کوانتوم تینکینگ اینگرال تینکینگ و کامپلکس تینکینگ د تا دیگه تفکر دیگه هم هست که جانبی اونا رو سریع از روش میگذریم و ولی تمرکزمون روی کامپلک سید تینکینگ تفکر پیچیده است. توی این اسلاید تو این تصویر که الان می‌بینین این همون داستان معروف مولاناست که یک فیلیه در یه اتاق تاریک و آدمایی که اومدن این فیل رو لمسش می‌کنن یکی پاشو لمس می‌کنه یکی خرطومشو لمس می‌کنه یکی دمشو یکی تنهشو و اینا هر کدوم به نسبت آن چیزی که از این فیل حقیقت دارن لمس می‌کنن یک ایده‌ای از حقیقت دارن. این همون صحبتیست که ما کردیم درباره حقیقت یا تروت با تی بزرگ و ترو ترو با تی کوچیک. تو فارسی حقیقت بزرگ و با حی بزرگ و کوچیک نداریم ولی منظور از تی بزرگ اینه که حقیقت مطلق یک حقیقت قایی کامل و یگانه و دیروز توی صحبت‌هایی که در پرزنتیشن داشتیم یه کمی روی این موضوع که تروت یا حقیقت پیچیده هست لایه لایه هست صحبت کردیم اما این داستان مولانا داره به ما میگه که ببخشید دسترسی ما به حقیقت همیشه محدود خواهد بود. یعنی ما از هر زاویه‌ای که نگاه می‌کنیم، از هر تئوری که بخوایم وارد بشیم، از هر تجربه‌ای که بخوایم وارد بشیم، هیچوقت به تمامیت حقیقت دسترسی نخواهیم کرد، نخواهیم داشت. اگه بریم اسلاید بعدی ممنون میشم. ببخشید اینو ترجمه نکردم دیگه میگه که اینجا به نظر من این ایده که یه حقیقت مطلق وجود نداره بلکه توتا حقیقت‌ها وجود دارن این به نظر من بنیان لیبرال دموکراسی است برای اینکه شما وقتی که خودتون می‌فهمین که به حقیقت دسترسی مطلق و کامل ندارین دیگران هم این دسترسی رو ندارن اونوقت میشه حقیقت من حقیقت تو و یه جایی باز میشه برای اینکه گوش کنیم به همدیگه و این ادعا که همه حقیقت با ماست یا خدا با ماست رو نداشته باشیم حالا یه داستانی که من اینجا تجربه کردم بهخصوص تو آین امریکا ببخشید اینه که اینجا یه اصطلاحی دارن میگن الفنت روم یعنی یه چیزی که فیل که تو اتاقه همهم می‌دونن هست هیچی که اکنالژ نمی هیچکی صحبت نمی‌کنه دربارش. ولی به نظر من این فیلی که تو این اتاق هست و توی حداقل گفتمان لیبرال دموکراسی خیلی وقتا من دیدم حتی تو آکادمیها انکار میشه اینه که در واقع یک فیلی اونجا وجود داره یعنی یک چیزی به اسم حقیقت وجود داره منتها داستان اینجا میگه که ما دسترسی به اون حقیقت نداریم این مشکل اینجا هست توی آخان تو آکادمی می‌بینین که خیلی راحت میگن این حقیقت تو حقیقت من و هیچ تلاشی برای اینکه اون حقیقت که حالا دست نیفتنی هم هست ولی یه تلاشی باید برای رسیدن بهش کرد اون انگار اهمیت خودشو به کل د به طور کلی از دست داده و ما پذیرفتیم که هر کی می‌تونه هر نظری داشته باشه حتی تو موضوعات ساده مثلاً یه اتفاقی افتاده هیچکی تلاشی نمی‌کنه که بفهمه واقعاً اون اتفاق چی بوده همین پزنکی که این نظرش این بوده نظرش این بوده در حال که خیلی جاها ما باید برای یک رویای غیرممکن تلاش بکنیم. بنابراین محدودیت‌های انسانی در کنار اون حقیقت بزرگ وجود دارن. یعنی همیشه ما دسترسیم اون به حقیقت محدوده و همونطور که گفتم ما باید یه حرکتی بکنیم به طرف این حقیقت قایی در حالی که با وجود اینکه می‌دونیم که یک هدف غیرقابل دسترسی هست. مرسی. درباره لینیتکینگ صحبت کردیم یه کم بیشتر می‌خوایم صحبت بکنیم ببینید تفکر خطی اگه اون بالا نگاه کنین من این تصویرم یه نقطه سفیده که از اونجا ما شروع می‌کنیم بعد یک خط تفکر داریم و به یک نتیجه یا اون نقطه پایانی می‌رسیم تفکر خطی خلاصهش اینه من سعی کردم با این تصویرا را در واقع با یه تصویر کل اون شیوه تفکر رو نشون بدن. مرسی. بعدیو بذاریم که فارسی نوشتم. خب خوب ودای تفکر خطی چه چیزاشیش خوبه؟ چه چیزای بده. سیستماتیکه. سازماندهی شده است ساختارمنده متداومه. این متداوم به دو به دو معناست. یکی اینکه تداوم داره کانتینیوس هست و یکی دیگه اینکه سیکونشیاله یعنی مرتبه داره پله پله هست یک مرحله رو شما طی می‌کنین به مرحله بعدی می‌رسیم و توی یک روندی به کار گرفته میشه و آزمون میشه باز روی این آزمون شدنشم که خیلی برا ما مهمه بعداً صحبت می‌کنیم بسیاری از مشکلات رام رو حل می‌کنه ما در ادامه بحثمون درباره مشکلات رام یا تیم و مشکلات ویک یا بدقلق و بدجنس و خبیث که مشکلات امروز ما هستن خیلیاشون صحبت می‌کنیم به هر حال در مورد مشکلات ساده کاررو انجام میده نکات بعدش میتونه این باشه که وقتی که ما از یک مسئله به یک راه حل می‌رسیم یعنی یه تفکر خطی داریم یا به عقب برمی‌گردیم یه علتو پیدا می‌کنیم. همیشه می‌تونیم از خودمون بپرسیم که آیا همه انتخاب ممکن جستجو شده؟ آیا این تنها راه موجود بود؟ آیا راه بهتری نبود؟ چون ما راه‌های دیگه رو انتخاب نکردیم. یه مسیری رو که آزمون شده هست، قابل پیش‌بینیه، خطیه اون رو ادامه دادیم و جلو رفتیم و آیا اینکه این کار کم هزینه‌ترین بود؟ یعنی با هزینه کمتری نمیشد این کارو انجام داد از کجا بدونیم چه چیزی رو از دست دادیم؟ وقتی تفکر خلاق نداشتیم، تفکر جانبی نداشتیم و اون راه‌ها و انتخاب‌های دیده نشده از دست دادن فرصت‌های بزرگ آموختن از طریق پیمودن راه‌های جدید حتی اگر اشتباه باشه. بنابراین ما یک فرصت‌هایی رو برای تجربه و گسترش امکاناتمون یا ایده‌هامون از دست میدیم. بعدی لطفاً تفکر نیوتونی ببین اینجا من یک آدمی رو گذاشتم با سیب دستش یه سری فرمول و بالا اف و توش لایف یا زندگی یعنی تفکر نیوتونی بر اساس تفکر دوگانه و تفکر خطی این سه تا تفکر با همدیگه تو یه یه قسمت من دسته بندیشون کردم در نهایت وقتی که شما این راه‌های لینیر رو خیلی میرین این به فرمول‌هایی می‌رسیم و هدف از این فرمول‌ها اینه که همیشه مثلاً وقتی که در فشارو می‌بریم بالا درجه حرارت میاد پایین یه چیز قابل پیشبینی بنیان تفکر علمی اینه که بتونه تکرار بشه و قابل پیش‌بینی باشه و بعد ما اینو میرم گسترش میدیم طرز و تفکر به زندگی مثلاً تمام این داستانا که شما می‌بینین که مثلاً قوانین موفقیت یا آدم چطور می‌تونی موفق موفق باشه قوانین رابطه سالم همه این چیزایی که امروزه زیاد می‌بینیم به صورت جملات قصار و توی پاراگراف همه چیزرو تقلیل میدن به راه حل و اینا این تفکر نیوتونی هست یعنی یه فرمول ما میخوایم برای چیزها پیدا کنیم سادهش کنیم به یه فرمول فرموله رو انجام بدیم و اون نتیجه‌ای که داریمو ازش بگیریم بعدی اینم خود جناب نیوتون هست با سیبشو و این تفکر نیوتونی خیلی مکنیکال هست روی قوانین مکانیک جهان خیلی تأکید داره بعدی بعدیو بریم خب این تفکر نیوتونی خطیه غالباً سطحی و فاقد ادراک عمیق علیه مبت تری بر زنجیره علت معلولیه دوالیستیکه یا دوگانه است. بنابراین همون چیزایی که در مورد دوالیزم گفتیم چیزها رو از هم جدا می‌کنه اونا رو نامرتبط به همدیگه می‌دونه و تفکر یا این یا این یا آن رو داره و قابل اندازه‌گیری همه چیز در این تفکر نیوتونی باید اندازه‌گیری بشه. یه بخشی از فکت‌ها این اندازه‌گیری‌هاست. تکه شده است یا فرگمنتده اجزایی هستن یه سیستمیست با اجزایی که ارتباطی با همدیگه درونی ندارن ولی ما ما میایم از طریق یه سری فرمو سعی می‌کنیم که یک روابطی رو در اینا کشف کنیم که به یه نتیجه‌ای برسیم ولی ارتباط درونی اجزا با همدیگه ندارن بعداً روی سیستم که صحبت می‌کنیم می‌بینیم که ارتباط درونی منظورمون چیه تعین‌گرا هستم و بنابراین تکرار شونده و قائل پیش‌بینی کاهشگرا و تقلیلگرا هستن همیشه می‌تونن تعیمگرا هستن و تقلیل‌گرا هستن همیشه می‌تونن پیچیده رو ساده کنن و متداومم همینجور که گفتیم یعنی در یک مسیر پیوسته و مرتب و بیگسست و بدون پرشت عبور می‌کنن در تو تفکر خلاق همیشه پرش داریم همیشه یه چیزی از یه جایی میاد وارد سیستم میشه که اصلاً هیچ قابل پیش‌بینی نبوده مرسی مرسی بعدی بعدیرو بریم خب ببینید ما میایم الان نمونه‌های تفکر خطی رو در آموزش پرورش می‌خوایم بررسی کنیم موضوعات درسی و حوزه‌های مطالعاتی مشخص و جدا یعنی ما فیلد داریم اینجا مثلاً ریاضیه اینجا مثلاً توی پزشکی مثلاً متخصص گوش و حلق و بینیه با تخصص مثلاً بیماریهای مثلاً گوش میانی بنابراین خیلی ما روی تخصص تأکید داشتیم تاکنون الان امروزه اتفاقی که داره میفته مطالعات متقاطع هست کراس دادیز هست د تا رشته‌ای که میان با همدیگه کراس می‌کنن بهش میگن اینترژانکشن و این جدا کردن جدا کردن حوزه‌ها و تخصصی بخش از فرگمنتیشن هست در تفکر نیوتونی یعنی رشته‌هایی که به هم هیچ ربطی ندارن یعنی مثلاً شما یه آدمین میرین پیش یه پزشک گوشتون درد می‌کنید یعنی این دیگه عضلات گردنو چیزی دربارش نمیدونه. ستون فقرات و یا گوارشو چیزی دربارش نمی‌دونه. در حال که امروز توی پزشکی هالیستیک ما انسان رو به عنوان یک مجموعه بررسی می‌کنیم. مثلاً طب هالیستیک اینه که شما یک گیاه می‌خورین برای همه بدنتون مثلاً سردیتون یا گرمیتون می‌کنیم یا در هومیوپاتی برا شما یه میز تعریف میشه یه وضعیت تعریف میشه در اون نیاز هم به شما میگن این آدم سردرد داره هم مثلاً دنو خروچه می‌کنه هم شب خواب کابوس می‌بینه هم اینجوری دنیا رو قضاوت می‌کنه یک مجموعهست این آدم که به قول تفکر سیستمیک همه چیزش به همه چیزش ربط داره در واقع در تفکر نیوتونی که تفکر قالب در جهان ما بوده ما همه چیز رو جدا کردیم این اومدیم برگای این گله رو از هم جدا کردیم دایسکتش کردیم و هر تیکهشو بررسی کردیم و خواستیم به این نتیجه برسیم که حالا این ارتباطش به بقیه چیه جدا جدا خاستیم پیش بریم برنامه‌های درسیمون مرحله‌ای و سازمان یافته هست باز این یکی از نشانه‌های تداوم و تعینه در تفکر نیوتونین پیشرفت مرحله اجباری از طریق گرفتن نمره که من نمره کلاس اول میرم نمره‌ها کورسام می‌گذرم نمره‌هام می‌گیرم میرم کلاس دوم و یک روند خطیه در حالی که امروزه در آموزش مثلاً من دانشگاه‌هایی که خودم گفتم پریزماتیک بودن یعنی شما مثلاً میشین کنار کسی که مثلاً شما الان ترم چ هستین میشین کنار کسی که ترم یک یه سابجکتو داریم می‌خونیم. هر کدوم از این درسا برای خودشون کاملن و بعد انگار که این درس‌ها دارن اون سابجکتی که حوزه مطالعه شما هست مثلاً خلاقیت هست دارن از جنبه‌های مختلف می‌چرخن دورش و بررسیش می‌کنن. خیلی خطی نیست که یه چیزی یاد بگیریم. بریم سراغ چیز بعدی و سطوح درسی متمایز به جای رویکرد انسجام‌گرا بر اساس تم ببینید انسجامگرا رو ترجمه اینتگرتیو بوده تماتیک بر اساس تم بوده و تماتیگر یا هولستیک اپروچ که بازم این برمی‌گرده به این داستان حذف کردن و خطی بودن مرسی بریم بعدی بعدی آزمون آموزش ببینید توی تفکر نیوتونین اینه که دارن میگن حتی تو کارخونه تو مدیریت این اصل هست بهش میگن سه تا تی میگن تیچ تست تراست آموزش بده امتحانش کن و بهش اعتماد کن یعنی شما تو تیچر ترینینگ کسی که میخواین یه معلمو یا یک منیجررو تربیت کنین یه چیزی بهش آموزش میدین تو یک روند خطی که این قابل اندازه‌گیریه نمره گرفته براش ساعت پر کرده هرچی و ازش تست می‌گیریم و بعد بهش اعتماد می‌کنیم می‌ذاریش سرپرست یه بخشی یا میذاریش استاد دانشگاه بشه یا هرچی به هر حال تو این تفکر تفکر دوگانه است چرا یه دوگانه کسی که می‌داند و کسی که یاد می‌گیرد وجود داره و یک دوگانه برنده بازنده شما یا این تستا رو قبول میشین یا رد میشین این رویکرد تکنیکال در آموزه شابل اینه که یه نفر میاد سخنرانی می‌کنه جلو کلاس میسته پشت پادیوم سخنرانی می‌کنه دانش‌آموز فرض میشه که یک ظرف خالیه هیچی در مورد اون سابجکت نمی‌دونه آموزگار متخصص همه چیز دانه و هیچ تلاشی برای اینتگریشن یا تمامیتگیری روی اینتگریشن بعداً صحبت می‌کنیم که معنیش چیه اینکه این د تا قطری که هستن کسی که درس میده و کسی که می‌آموزه اینا با همدیگه دانششون در همدیگه ادغام نمیشه هیچ اینتراکشن یا تعاملی بین این دو تا وجود نداره یکی حرف می‌زنه یکی گوش می‌کنه مثل کاری که ما الان داریم میگیم فقدان صدا برای دانشجو دانشجو صدایی نداره حقی در مورد اظهار نظر در مورد سابجکت نداره و فقط موقعی صدا به دست میاره که از طریق اون پروسه اندازه‌گیری و مرحله مراحل آموزش بیا یه مدرکی بهش بدن بگن که حالا از اون بعد تو می‌تونی درباره از امروز می‌تونی درباره این سابجکت نظر بدی کما که شما مقاله می‌خواین بنویسین تو سیستم آکادمیک باید البته این کار درستیه باید ریفرنس داشته باشین ۱۰ تا ریفرنس میدین بعد اون وسط ممکنه به خودتون اجازه بدین که یه نظریه بدین خیلی وقتاون استاد که مقالهتونو می‌خونه میگه که نگو اینو بهتره که رو همون ریفرنسا بمونی برای اینکه این مثلاً این تئوری رو واتساب ثابت کنی یا هرچی بنا بیشتر از اون بیشتر چیزایی که گفته میشه نوشته میشه آثور هست طرف یعنی جمع می‌کنه اون ریفرنس رو در یک مقاله‌ای به صورت یه پکیج یه بسته میگه حرفی هم از خودش خیلی نداره برنامه درسی تدمین شده است از بالا کریکولا ما رو معلما تعیین می‌کنن و شاگردا انجامش میدن آموختن در مدرسه یا دانشگاه روی میده ده نه در حل مسئله در جامعه یعنی یادگیری تو همون کلاسه خیلی توجه به فیلد لرنینگ نمی‌کنن اینکه یه چیزی رو در مثلاً من درباره این تفکر اینجا حرف می‌زنم تموم میشه میان کورس کاگنتا کوگنیشنرو می‌گیرن نمرهشم می‌گیرن میرن در حالی که الان من باید اینو بیارم توی اتفاقاهایی که الان داره تو جامعه میفته و آدما تجرب هر کدوم از شاگردا تجربهش کنن به نتایج به خودشون برسن و حرفای خودشون رو داشته باشن در موردش دیگه آخرای پرزنتیشن هستیم بعدی بعدی خب حالا نرم‌های خطی یعنی با آموزش پرورش کاری نداریم یه نرم‌هایی چیزای رایجی که ما تو زندگیمون این تفکر خطی رو داریم می‌بینیم وسواس کشف حقیقت قایی آبجکتیو همون حقیقت با تی بزرگ عقده خدا و یک نگرش تک واقعیتی یعنی یک چیز یک واقعیت وجود داره و همه ما داریم می‌ذاریم تو سب یک حقیقت وجود داره و همه داریم می‌ذاریم تو سرکله که اثبات کنیم که من اون حقیقتو می‌دونم تأکید بر تمپلت‌ها تمپلت‌ها چین نسخه‌های از پیش تعیین شده و قالب‌های اجتماعی شما میرین مدرسه مدرسه ابتدایی بعد دیپلمتونو می‌گیرین بعد میرین درس می‌خونین بعد ازدواج می‌کنین بعد یه زمانی بچه‌دار می‌شویین یا کارتونو پیدا می‌کنین تو جامعه و دس ات و آدما روی این تمپلت حرکت می‌کنن. کسی به این فکر نمی‌کنه که شاید من یه جور دیگه بخوام زندگی بکنم. این تمپلتا و تأکید بر تمپلتها اینکه شما حتماً باید این چیزی رو که درست هست روش درست البته تمپلتها پشتشون خرد وجود داره اگه خردی وجود نداشت کار نمی‌کرد تمپلت نمی‌شدن ولی به هر حال یک تأکید بیش از حد هست روی تمپلتها باعث میشه که آدمایی که نمی‌گنجن در این تمپلتها مثلاً یه نفر نمی‌خواد مادر شه یا یه نفر نمی‌خواد مثلاً درس بخونه فقط برای اینکه براش کار بگیره میخواد بره یه چیزی رو کشف کنه کنیم اینا عرصه بهشون تنگ میشه و توی اجتماع مورد فشار قرار می‌گیرن بعد همیشه ما نقشه ای ان بی داریم میگن پلن بیت چیه یعنی انقدر ما پیش‌بینی شده می‌خوایم پیش بریم جلو که حتی اگه اون پلن ایم اونم جواب نداد یه پلن بی داریم که حالا اونو رو کنیم بازم تداوم و تعین هست پزشکی تخصص‌گرا در برابر رویکرد هالستیک که گفتم بهتون و ساختار سلسله مراتبی و از بالا به پایین در آموزش کار حکومت خانواده و به حال این نگرش در تمام اینستیتوشنی جامعه دیده میشه که از بالا به پایین هست یعنی در واقع یه کسایی درستو می‌دونن یه کسایی نمی‌دونن مرسی بعدی ما تای این پرزنتیشن درباره سه تا تفکر صحبت کردیم تفکر دوگانه رانگ ان رایت درست و غلط تفکر خطی و تفکر نیوتونی و گفتیم که این ۳ تا تفکر اونجور که من تقسیم‌بندیشون کردم تو یک گروه قرار می‌گیرن. خیلی از دل همدیگه در میان شبیه همدیگرن. اون چیزایی که ریسپکت می‌کنن یا بهش اهمیت میدن مورد توجهشون هست یکی هست در واقع یک شکلی از یک چیز هستن. بعدی سه تا تفکر بعدی که تو پرزنتیشن بعدی دربارش صحبت می‌کنیم این سه تاهم تو یه دسته هستن کوانتوم تینکینگ اینگرال تینکینگ و کامپلکس تینکینگ این سه تا رو ما تو یک مجموعه بررسی می‌کنیم و اینکه چطور سیستم تفکر ما از نیوتونی وارد کوانتوم شد تفکر اینتگرال یا انسجام دهنده بینش چیه و بعد هدف اصلیمون که پرداختم به یک کامپلکس تینکینگ هست. همه اینا روی یک تئوری‌هایی استوار هستن. تئوری‌های فیزیک، تئوری‌های اونجوری که جهان رو تعریف می‌کنن. کامپلکسی تینکینگ همونطور که بعداً خواهیم بود روی ۴ تا تئوری اصلی سوار هست که این تئوریها رو یعنی یک کامپلکستی تئوری داریم که زیر این کامپلکسیتی تینکینگه. یک نظریه کامپلکسی پیچیدگی داریم که خودش روی ۴ تا نظریه استواری. بعدی بعدی بریم اون بعدی آ خب اونو نداشتیم د تا تفکر دیگه هم هستش که تفکر تفکر هستن که فری هستن در براش جداگونه صحبت میکنیم تمرین من همیشه آخر پرزنتیشنام یا کلاسم تمرین میدم برای اینکه آدما باید در عمل اینا رو خودشون به خودشون یاد بدن تمرینایی که میتونین انجام بدین خودتون یا به تنهاییا با دوستانتون اینه که یه موضوع کاری یا سیاسی اجتماعی رو انتخاب می‌کنید شش کلاه تفکر رو یا به تنهایی یا همراه با دوستانتون تمرین می‌کنش کلاهی که گفتیم یکی اطلاعاته یکی خوش‌بینه یکی بدبینه یکی خلاقه یکیهم منج می‌کنه اداره می‌کنه روند تفکر نمونه‌هایی از تفکر دوگانه خطی و نیوتونی رو در اندیشه خودتون و افرادی که دور براتون می‌شناسین پیدا کن همین الان بزنین روی توی مدیا آدمایی که دارن حرف می‌زنن می‌دونین می‌تونین بفهمین که این تفکرش چهجوریه خطیه باینریه نیوتونیه یک موضوع سیاسی اجتماعی جاری رو انتخاب کنین و با تفکر باینری و غیرباینری در موردش بیاندیشین حالا کاری که ما توی ورکشاپا می‌کنیم برای شروع برای اینکه بفهمید تفکر دوگانه چیکار می‌کنه به طرز اغراق شده مرتب درست درست و نادرست می‌کنیم. بعد اون درست و نادرستا رو معکوس می‌کنیم و رد می‌کنیم. مثلاً من میام دفاع می‌کنم از اینکه افغانا باید استخراج بشن از ایران بعد مرتب میگمین درسته این غلطه این درسته این غلط طرف مقابلم هرچی که من میگم ضده منو میگه نه اون نادرسته اونی که تو میگی اشتباهه بعد جامونو عوض می‌کنی و بعد من با همون شدت دارم دفاع می‌کنم از اینکه این درسته این غلطه و بعد مثل همون اسلایدی که نشون دادم که حقیقت رو نگاه می‌کنی یه ذره بی می‌ذاره توش ش دروغ می‌بینه توی درست‌ها من اول درست‌های خودمو میگم مثلاً نباید این همه مهاجر تو ایران باشه بعد یه ضربی می‌ذارم روش خودم ضد خودم حرف می‌زنم اون دروغ رو از توی حقیقت بیرون میارم با این تمرینا ما اون چسبندگیمون رو چسبندگیمون رو به اون چیزایی که درست می‌دونیم از دست میدیم و یاد می‌گیریم که از زاویه نگاه مقابلمون هم می‌تونیم به موضوع نگاه کنیم. به هر حال اصلاً کار آسونی نیست. من به عنوان کسی که ۵ ساله این روش کار کردم و ۳ ساله که ورکشاپ دارم براش خودم هنوز درگیرم و حالا توی سوال و جوابا چیزایی که میخوایم پاسخ بدیم بیشتر به این می‌پردازیم که ارتباط تفکر باینیری و تفکر پیچیده چطور هست ما قرار نیستش که تفکر دوگانه رو رد بکنیم و کنار بذاریم به هر حال اینم یک بخشی از پروسه متاکوگ کگنیشنه که ما می‌تونیم منتال کگنیشنی که من تمام این راه‌های تفکم مثل یه جعبه ابزار در دستن می‌تونم برم باینری فکر کنم می‌تونم نیوتونی فکر کنم می‌تونم بیام بیرون پیچیده فکر کنم کوانتومی فکر کنم برای اینکه اینا رو این عرصه‌ها رو این سرزمین‌ها رو در عرصه تفکر خودم پیدا کردم مرسی ممنونم ممنون از شما خانم ازتپر یک سوالی که من میتونم بکنم این پرزنتیشنو میتونیم حذف کنیم دیگه دیگه کار باش نداره یه پرسشی که مطرح میشه اینه که اون نوع فکر کردنی که میخواد به تصمیم بیانجامه این همون بیشتر فکر کردن دوگانه باوره دیگه نه یعنی وقتی که شما میخواید تصمیم بگیرین به هر حال یا اینورش باید تصمیم بگیرین یا اونورش مثلاً شما می‌خواید مثلاً ن می‌خواین در مورد مهاجران افغان شما می‌خواین تصمیم بگیرین آیا ازودشون جلوگیری بشه یا جلوگیری نشه این چهجور این چه جور تفکر نیاز داره ببین این تصمیم‌گیری قبلش یه اتفاق دیگه میفته و اونم جاجمنته خب ببینیم مثلاً شما در مورد هانا آرنت می‌گفتین که میگه که ما سه تا فانکشن داره این تفکرون یکی تفکر که قضاوته که اراده است درسته بله در واقع اینجا تفکر رو از قضاوت جدا می‌کنیم. توی روانشناسی اعماق ما ۴ تا عملکرد برای ذهن خودآگاه قائلیم. تفکر، احساس، شهود و جسم سنسیشن حواس پنجگانه. بعد د تا گرایش قائلیم براش. یکی جاجمنته قضاوته و دیگری پرسپشن. ادراک اینا گرایش‌هاییست که معنی یا خودآگاه داره. من فکر می‌کنم که تفکر باینری اگه بخوایم دقیق‌تر بگیم قضاوت نیست بلکه به قضاوت و بعدش تصمیم‌گیری می‌انجامد. بنابراین ما تو پروسه تفکر باینری میریم تهش به یه قضاوتی می‌رسیم. انقدر درست و غلط درست و غلط می‌کنی میگه میگه این درسته پس تصمیم می‌گیرم این کارو انجام بدم. بنابراین دقیقاً جاجمنت نیست ولی همونطور که شما گفتین خیلی جاجمنتاله خیلی علاقه به قضاوت داره درسته شما خودتون در از دیروز و پیروز تا حالا هیچگونه پرسشی دریافت نکردین چرا پرسش دریافت کردم و توی فیدبکهایی که دیدم یه چند تا نکته هستش که میخوام بهش اشاره کنم یکی اینه که در مورد هم‌بسته ستگی صحبت کردن و اینکه مثلاً این گروه‌هایی که با همدیگه تضاد دارن ما قراره با همدیگه هم‌بستگی پیدا بکنیم و به یک راهحلی برسیم یا به یک تصمیمی برسیم خود مسئله هم‌بستگی رو به نظر من اول باید تعریف کنیم که منظورمون از هم‌بستگی چیه حالا ببینید فرمایشتتون اون چیزی که آقای پناهی گفت و دیگرانم میگن اتحاده نه هم‌بستگی اتفاقاً یعنی هم‌بستگی یک اصطلاح کاملاً جداییست که ما زیاد راجع بهش صحبت نمی‌کنیم یا یا اگرم به کار ببریم خیلی معنای دقیقشو نمی‌دونیم یعنی سولیداریتی با متحد شدن فرق می‌کنه اون چیزی که حالا مثلاً بعضی از احزاب سیاسی میگن یا آقای آقای پناهی هم گفت اختلافاتو کنار بگذاریم متحد بشیم این اتحاد خب خیلی خطرناکه یعنی اصلاً اینکه شما اختلافاتو کنار بگذاری همون وحدت وحدت کلمه میشه که آقای خمینی می‌گفت دیگه آقای خمینی هم می‌گفت که وحدت کلمه شما وقتی به وحدت کلمه میگین یعنی یه نفر حرف بزنه بقیه ازش پیروی کنن و اتفاقاً هم‌بستگی اصلاً به معنای کنار گذاشتن اختلافات نیست یعنی هم‌بستگی اجتماعی کاملاً مفهومش متفاوت حالا بفرمایین شما ببخشید من نه حرفتون صحبتون خیلی خوب بود من جوری که می‌فهمم حالا من و شما چون از جاهای مختلف نگاه مختلف داریم خوبه که اینا رو شیر می‌کنیم من جوری که اینو می‌فهمم هم توی تفکر اینتگرال که گفتیم هفته آینده دربارش صحبت اینتگریشن کلمه خیلی جالبیه و یه هیستوری تاریخچه داره در دوره‌ای که کلونیال این تفکر کلونیال اینتگریتی خودش یعنی اینکه د تا چیز میان با همدیگه یکی میشن انسجام پیدا می‌کنن ادغام میشن ب ادغام میشن در همدیگه تو دوره‌ای که این کلمه به عنوان یک کلمه کلونیال به کار می‌رفت میگفت کلا میشه چی استعماری استعماری اینجوری بود که میگفتن که این نژاد سیاه یا مثلاً آدمایی که از تانزانیا اومدن آدمایی که از مثلاً فلان کشور افریقایی اومدن توی ایران یا رفتن توی امریکا می‌گفتن اینا خیلی و اینتگریتد هستن مهاج قطع شدیم فکر کنم یه لحظه قطع شد قطع شد یه لحظه درسته بله بله بله تصویرتون تصویرتون ثابته ولی صداتون میاد آ اوکی الان درست بنابراین می‌گفتن اینا خیلی ول اینتگرتدن یعنی چی یعنی اینا به خوبی در جامعه ادغام شدن همشون لباسی سنتیشونو گذاشتن کنار با چلوار می‌پوشن یا بزامن می‌پوشن. غذاهای ما رو می‌خورن. کریسمسو جشن می‌گیرن. در واقع اینتگریشن تو این دوره به این معنی بود که یک فرهنگ کوچکی یا مغلوبی میاد بلعیده میشه توسط یک فرهنگ بزرگ که همون بخشست که امام خمینی میگه که وحدت کلمه. در این تعبیر یعنی اینکه من درستم. شماها میاین زیرمجموعه من میشین و ما وحدت کلمه پیدا می‌کنیم. همه رو می‌ریزیم زندان، یه سری می‌کشیم، یه سری شکنجه می‌کنیم، یه سری فرار می‌کنن از ایران بعد الان اون چیزی که می‌بینی یک وحدت کلمهست. همه یه جور فکر می‌کنن و همه آقا رو قبول دارن. بنابراین این کلمه که الان الان توی اینتگرال تینکینگ د تا کلمه به کار میره برای این مفهوم. یکی اینتگریت، یکی اینتگراله. اینتگریتد یعنی همین اولی یعنی یک کسی اومده اینتگریتد شده توی چیز بزرگتر اما در تفکر سیستمیک ما کلمه اینتگرالو داریم اینتگرال یعنی چی؟ یعنی جزئی از یک مجموعه که وجودش برای اون مجموعه ضروریه فقط یک جز نیست که آمده هضم شده تو این سیستم بلکه وجودش ایده‌هاش سنت‌هاش تفکرش سؤالاتش همه چیز جای خودش رو داره ولی توی این مجموعه داره عمل می‌کنه با بقیه یک روابط اینترکانکشنی بینشون وجود داره که این سیستم در و این مجموعه داره کار می‌کنه. بنابراین اون چیزی که ما امروز بهش می‌خوایم برسیم این نیستش که بیایم تصمیم بگیریم همه نفررو انتخاب کنیم. ببینید مشکل ما اینه که اصلاً ما سیستم‌ها رو درک نمی‌کنیم. من چند بار تو این صحبتهم به خودتون گفتم موضوع اصلاً این نیستش. نه اینکه اصلاً اهمیت نداشته باشه ولی تمرکز ما نباید رو این باشه بگیم که رضا پهلوی خوبه یا بده. چپا خوبن یا بدن. موضوع تو تفکر سیستمیک وقتی که میایم ارتباط این مجموعهست این سیستم آدم‌ها با این تفکرات چهجوری داره کار می‌کنه تفکر سیستمیک تأکیدش بر ارتباطاته این جز چه شکلی از ارتباط رو با بقیه مجموعه برقرار می‌کنه سیستمو دامپ می‌کنه می‌کشه پایین یا ارتقا میده حرکت رو به وجود میاره در سیستم یا استگننت و چقرو سفتش می‌کنیم بنابراین حالا این کلمه اینتگرال یعنی اینکه من و با تو همبستگی یا اتحاد یا هرچی پیدا می‌کنیم ولی مهم توو چطور فکر می‌کنی؟ تو وجودت سر جاش هست. خودتو سانسور نمی‌کنی، سکوت نمی‌کنی بگی من دهنمو فعلاً این تفکری که هست میگم الان موقع این سؤا نیست من موقعی که جرن حجاب میومد من بچه بودم ۱۳ سالم بود رفتم تو خیابون برای اینکه می‌فهمیدم که این مهمه بعد خاله‌هام دایی گفتم خاله جان مهم نیست الان ما داریم با امریکا می‌جنگیم الان داریم انقلاب کردیم این سؤالو نپرس الان مهم نیست یا الان داریم با جمهوری اسلامی می‌جنگیم این این چیزا تفرقه می‌ندازه. این سؤا رو الان مطرح نکن. همیشه باید سؤال کرد. همیشه باید فضایی برای نظرات مخالف وجود داشته باشه وگرنه شما همون وحدت کلمه دچار وحدت کلمه میشی. کاملاً درسته. ما ایرانی‌ها خب حالا به دلیل سبک فکر کردنمون و ذهنیتمون یه مقدار از برامون سیستمیک فکر کردن دشواره. یعنی اینکه خب توی تفکر سیستمیک هست که شما به تناقضا حساس میشی یعنی متوجه میشی که این با اون سازگار نیست یعنی اگر سیستمیک فکر نکنی خب همه چیز می‌تونی بگی کما که مثلاً شما از آدمای مختلف می‌بینی که در موقع موقعیت‌های مختلف عقاید مختلف دارن ولی توجه به اینکه این عقیده با اون عقیده که تو قبلاً داشتی و با اون فکری که مثلاً فکر می‌کنی درسته سازگار نیست این نیازمندی که تو اینا رو توی سیستم سیستم ببینیم وقتی تو سیستم ببینیم سیستمی که تناقضو نمی‌پذیره و همون طور که شما گفتین یه نوع رابطه درستو قبول می‌کنه بین چیزایی که متفاوتن یعنی تفاوت درش شرطه ولی تناقضو نمی‌پذیره یعنی نمیشه که شما متناقض باشی یه جای یه چیز بگی یه جای یه چیز دیگه بگی ولی تفاوت درش مهمه و همون نسبتی که شما فرمودین بین چیزها درش برقرار میشه اون نسبت موجب موجب میشه که این سیستم یه چیزی رو تولید بکنه یا یا یک چیزی رو یه مشکلی رو رفع بکنه یا اینکه به عکس خودش از درون به اصطلاح خودشو از بین ببره درسته بعد کلمه دایورسیتی که ما خیلی همینوری می‌ندازیمش تنوع که همه مثلاً همه بیان توی سیستم دایورسیتی اصلش همین تفکر سیستمیکه من یه مقاله نوشتم یه سخنرانی کردم تو دانشگاه درباره مثلاً یه چیزی یه سیستمی بود توی دانشگاه به من یاد داده بودن من این آمدم م بررسی تطبیقیش کردم با مثلاً کار با شدوها یا سایه‌ها در سیستم روانشناسی یونگ بعد چیکار کردم اونم چیزای مشکل میگن این که میگه این منظور همونی که همونی که توی چیز روانشناسی یونگ بهش میگن این بعد چند تا آورده بودم اینایی که این همانیا رو پیدا کرده بود خب جالب بود بعد یه استاد ژاپنی داشتم خیلی آدم جالبی بود به من گفتش که تو تفکر سیستمیک یک تأکید ما بر تفاوت‌هاست. از تفاوت‌ها فرار نکنیم بگیم که گرایش داشته باشیم بگیم این همونه اینم می‌خواد همونو بگه ها در حال که باید بگیم که این چهجوری متفاوت فکر می‌کنی ارزش توی تفاوت‌هاست برای اینکه اونجا تو داری یه چیز جدیدو باهاش روبهرو میشی وگرنه اون سیستم قبلی که داشته خودش کار می‌کرده و هرچی تو با یه سیستم جدید که آشنا میشی تفکر جدید که آشنا میشی باید ببینی چه چی با تو متفاوته اون زاویه‌ای که داره به موضوع نگاه می‌کنه چهجوری کار می‌کنه؟ چطور زاویه مطابقات چی هست؟ بنابراین بله تو سببکار سیستماتیک تأکید روی تفاوت‌هاست به جای اینکه هی اشتراک بگیریم که منم منظورم همون بود باید فکر کنیم که خیلی متحدیم با همدیگه موضوع اینکه ما بتونیم متفاوت فکر بکنیم و در هر حال یه کارکرد داشته باشه مجموعه حالا تصور کنید که یه کسی کاملاً حدی فکر می‌کنه و یه کسی مثلاً پیچیده فکر می‌کنه اینا چه‌جوری می‌تونن با هم گفتگو کنن؟ یعنی چه‌جوری گفتگوی این دو تا با هم ممکن میشه؟ اما ما تو جامعه همین‌طوره دیگه. یعنی آدما خیلیا حسن خطی فکر می‌کنن اگر شما پیچیده فکر کنین چه‌جوری می‌تونین با گفتگو کنین؟ چه‌جوری می‌تونین باهاش تفاهم برقرار کنید؟ من می‌گفتم ۵ تا فیل چهجوری توی یک فلکس جا میشن. به سختی واقعاً به سختیه یعنی برای اینکه جهاناشون متفاوته. ولی ما همهمون وقتی که وارد ورکشاپها کارگاه تفکر پیچیده میشیم همهمون باینری داریم فکر می‌کنیم فقط داریم تلاش می‌کنیم یاد بگیریم که جور دیگری هم میشه فکر کرد تفکر باینری دوگانه خیلی کارگرد داره خیلی کاربرد داره ولی مثل هر چیز دیگه یه جایی ممکنه ما رو نگه داره یه جایی ممکنه ما رو محدود کنه ما اونجاها می‌خوایم اونجایی که دیگه یک تفکر باینری کار می‌کنیم. می‌خوایم یه ابزار جدیدی به عنوان تفکر پیچیده بیاریم وسط. ولی باینری اصلاً تفکر سیستم فکری ما باینری هست. دیفالتمون پیش‌فرضمون دوگانهست ولی تمرین می‌کنیم تو تفکر پیچیده. اولاً باید بتونیم بشنویم. قبل از اینکه بشنویم باید بتونیم درک کنیم و تاب بیاریم زیر علامت سؤال. یعنی من باید بتونم بگم که من نمی‌دونم بین د نفر الان اینجا قرار گرفتم یکی لیبراله یکی محافظهکاره یکی نمی‌دونم انقلاب می‌خواد یکی اصلاح‌طلبه یکی اینه یکی اینه و ما یه تندسی تمایل داریم به که سریع یه طرفی رو ببینیم کدوم طرف به ما بیشتر می‌خوره بپریم تو اون طرفو شروع کنیم جنگیدن به اون یکی این توانایی رو باید با خودمون در خودمون به وجود بیاریم که بگیم من می‌مونم بین این دو تا من نشستم اینجا دارم گوش می‌کنم این چی میگه این و گوش می‌کنما نه اینکه گوش کنم که یه غلطی ازش بگیرم دارم واقعاً گوش می‌کنم بهش و م توی تفکر پیچیده این پیشفرض وجود داره ببینید دایره ین و ینگو اگه یادتون باشه خیلی اون تس سیم جالبیه سفید و سیاهن مثل د تا مای توشون تو دلشون نخ تو سفید نقطه سیاه وجود تو سیاه نقطه سفید وجود داره در در واقع این نیروهای متضاد در دلشون یک بذری از دیگری رو دارن. خیلی جالبه. وقتی که میرین توش می‌بینین که خیلی روند پیچیده‌ایه ولی به هر حال می‌بینین که عناصری از اینا تو همدیگه وجود داره. اینا کاملاً گسسته و جدا نیستن اونجور که تو تفکر باینری بهش می‌پردازن و توی روند شنیدن گفتگو و ایجاد فضا فضاسازی خودش یک پرزنتیشن کامل من برا فضاسازی دارم اون فضایی که این گفتگو داره اتفاق میفته چه ویژگیهایی باید داشته باشه مثلاً تو الکمی یا کیمیایوگری که یکی از مدلاییه که امروز خیلی به کار میره ازش استفاده می‌کنن. ما به عنوان فضا یک کانتینر داریم، یک ظرف داریم و یه وسل داریم. وسل نمی‌دونم به فارسی چی میشه. کانتینر یه ظرف یه ورودی داره. خب وسل ورودی داره. ممکنه چند تا ورودی داشته باشه؟ چند تا خروجی داشته باشه. یعنی یک فضاییست که انرژیا درش در حرکت می‌کنه درش. بنابراین این ماندن بین این د تا امر متضاد یک وضعیت نوتر بی‌تفاوت خنث مثلاً بعضی خنث نیست که مثلاً همینجا من نشستم دارم گوش می‌کنم یک جریان داره اتفاق میفته اینا با همدیگه اندرکنش پیدا می‌کنن این نیروهای متضاد توی من یه چیزی داره نفس می‌کشه جریان داره بنابراین خود اینا تو فضاسازی مهم هستش که ما ایده‌های های درستی داشته باشیم تو این هفته مثلاً یکی از سؤایی که یعنی سؤال نبود یه کسی یک کامنتی گذاشته بود که من دیدم یه پیشفرض غلط داره براش پیش میاد و اون اینه که مثلاً وقتی که من میگم که ما در برابر فاشیسم فقط د تا راه حل نداریم که یا ردش کنیم یا کاملاً قبولش کنیم و این تفکر باینری رو داشتم صحبت می‌کردم این کامنت فکر کرده بود که مثلاً وقتی که من از تفکر تفکر پیچیده صحبت می‌کنم و اینکه در هر چیزی خردی وجود داره یه جور سازش دارم می‌کنم با تفکر ما بعد میگید ما چطور می‌تونیم با کسایی که ۵۰ هزار نفر تو غزه کشتن حرف همبستگی داشته باشیم یا بشینیم باهاشون حرف بزنیم ها فکر می‌کنی مثلاً من وقتی با این آدم دارم حرف میزنم یعنی در تفکر پیچیده هستم یعنی هیچ عملی ضد اون دیگه طبق انجام نمیدم بعداً. نه. شما می‌تونین باهاش گفتگو بکنین بعدم برین تو حزبتون، تشکیلاتتون، کارتونم بکنین. ما تبدیل به آدمای بی‌تفاوت و خنثا نمیشیم. بلکه یه توانایی کپسیتیه. یه ظرفیت ذهنی در خودمون به وجود میاریم که بفهمیم اون طرف چیه. اون چیزی که داریم باهاش می‌جنگیم واقعاً چیه. بنابراین اینا تفاهماییست که پیش میاد و فکر می‌کنن که طرف سازشگر میشه با مثلاً بعدم شما قسم نخورین با هر کسی بین تو تفکر پیچیده من ممکنه یه چیزی رو سیستمی رو شناختم زیاد حرفیهم برای گفتن ندارم ما انتخاب داریم با که چه کسی تفکر پیچیده داشته باشه مجبور نیستیم با هر کسی که بدمون میاد ازش یا فلان خودمون فرص کنیم بریم توی گفتگو من انتخاب می‌کنم با کی بحث کنم ولی روش بحث این نیستش که تو رو محکوم کنم یاد گرفتم بشنوم تو رو یاد گرفتم خودمو خوب بیان کنم و امیدوارم که تو این تضاد و تعارض یه چیز جدیدی به وجود بیاد بعد ما فکر می‌کنیم که هر کسی با هر کسی حرف زد یعنی انگار مثلاً یه سری زمینای فوتبال وجود داره که من وقتی مثلاً با یکی حرف می‌زنم انگار تو زمین اون آدم دارم بازی می‌کنم. مثلاً من با آقای خلجی بحث می‌کنم. همون آقایی به من گفته تو برو همونی که با خلی جسم حرف حرف حرف زدی بابا من یه آدمم ایشون یه آدم دیگهست داریم حرف می‌زنیم با همدیگه نظرات ممکنه خیلی مخالف مخالف همدیگه باشه ولی بلدیم حرف بزنیم با هم فرقمون اینه بنابراین اینکه من با هر کی حرف زدم یعنی یه جورایی تو تیم اون هستم نه ممکنه کاملاً مخ اصلاً هدف نیست که با مخالفتون حرف بزنید برای من یه ضرافتی اینجا وجود داره که تو تمرین چون اینا رو ما نفهمیدیم دیدیم یک اشتباهاتی می‌کنیم درباره یعنی سوء تعبیر می‌کنیم این نکته‌ای که شما گفتین یکی از اشتباهات رایج هست که گفتگو رو به مفهوم یعنی دیالوگو به مفهوم مناظره و جدل و اینکه یا شما باید با یه نفر حرف بزنین که بخواید نابودش بکنید یاک بمالی یا این این مفهوم گفتگو هم کاملاً یعنی نیاز داره به اینکه دوباره از نو بشناسیم اینو که ما برای چی گفتگو می‌کنیم به قول شما اونوقت این هنر شنیدن که شما میگید که باید بیاموزیم این هنر شنیدن چیه و چگونه باید بیاموزیمش؟ خیلی می‌تونم دربارش صحبت کنم ولی اینجوری خلاصه بگم که با همون داستان پیشفرض پیشفرض‌ها رو باید بتونیم کنار بذاریم یعنی این فرض که من می‌دونم آقای خلجی من نظرش آقای خلجی رو من می‌شناسم فکرشو می‌دونم اصلاً اون دهنشو باز کنم من تا تهشو خوندم تو شنیدن ما معصومانه وارد یک شنیدن میشیم یعنی انگار که هیچ چیزی پیشفرضی نداریم از داریم تازه می‌شنویم که اون آدم چی میگه بعد پرهیز می‌کنیم از اینکه بگیم منظورش این بود نیتش این بود یعنی چیزهایی که دوروبه رو شنیدن برامون اتفاق میفته اونا رو کمر می‌کنیم واقعاً این قصد و نیتو داریم که بفهمیم طرف مقابل چیه و این شنیدن معمولاً اگه درست اتفاق بیفته خیلی سؤال توش پیش میاد برای اینکه اون طرف از یه جهان دیگه داره میاد من فکر می‌کنم که اونو می‌دونم ولی وقتی که دارم بهش گوش می‌کنم اینم که خیلی چیزا هستش که من نمی‌فهمم اصلاً نمی‌فهمم این چهجوری استدلال کرده اینجا از این به اون رسیده یا کلمات کلمات مثلاً من مثال همیشه من توی معارفه کلاسام تو ایران اولین چیزی می‌گفتم این بود به همه می‌گفتم چیشاتونو ببندین یه فنجونو تصور کنین همین الان هر کی یه فنجون تو ذهنش تصور کنه بعد ازشون می‌پرسم فنجونش شما چطور بود؟ یکی می‌گفت فنجونم آبی بود. لبه طلایی داشت روش نقش مثلاً فنجون فرنچ بود فرانسوی بود. یکی می‌گفت یه ماگ بزرگ بود روش نوشته بود بهترین پدر. ببینید یه کلمه ساده مثل فنجون انگار ما هر کدوم توی سیاره داریم زندگی می‌کنیم. بعد می ما میایم درباره یه مفهوم انتضاعی مثلاً آزادی می‌خوایم به توافق برسیم بدون اینکه همدیگه رو شنیده باشیم. من میگم منظور تو از هم‌بستگی چیه؟ منظور تو از آزادی چیه؟ شنیدن اینجا اتفاق میفته که من می‌پذیرم جهان تو فنجون تو با فنجون من خیلی فرق می‌کنه. ما قبل از اینکه صحبت کنیم که فنجون من بهتره فنجون تو باید از دیگری بپرسیم فنجون تو چی هست؟ ولی با این همه تفاوت ما اگر که گفتگوی خوب با همدیگه داشته باشیم بازم وقتی که من اینجا نشستم میگم فلانی یه فنجون از تو آشپزخونه من بده غوری نمیاره یعنی یه اشتراکاتی در با این همه چیزات اشتراکاتی در کلام ما وجود داره ولی باید همش شفاف بشه مرتب با شفاف‌سازی و این تو روند شنیدن اتفاق میفته بله شنیدن همونطور که شما گفتید نیازمند به نیازمند به عادت سکوته یعنی ما بتونیم ساکت بشیم چون که در اگر سکوت نباشه کلماتم معنی ندارن دیگه سکوت بین کلماته که معنادار می‌کنه اون کلماتو اگه سکوت نباشه همه کلمات تبدیل میشن به یه زوزه خیلی طولانی در نتیجه این این سکوتم یه عادتیه که توی دنیای دیجیتال خیلی سخت‌تر شده دیگه یعنی شما مرتب در معرض صداها و در معرض آار اطلاعات که هستید این سکوت یه چیزیست که شما باید آگاهانه ایجاد بکنید یعنی یک زمانی قطع کنید صداها رو تا بتونید فکر کنید ببینید اون چیزی که شنیدید چه معنی میده اینطور نیست عالیه پیشنهاد خیلی خوبیه من فکر می‌کنم تو کارگاهمونم باید اینو اعمال بکنیم یعنی یه جاهایی خب روندو کند می‌کنیم رمدو مرتب کند می‌کنیم برای اینکه شلوغ نشه ولی سکوتم به نظرم پیشنهاد خوبیه که ما تو هر جلسه‌ای که گفتگو می‌کنیم یم زمانی داشته باشیم برای سکوت رفلکشن به یه تصویر نگاه کردن خودمون تو تنهایی خودمون ب اون گفتگویی که اتفاق افتاد فکر بکنیم چند دقیقه به قدر چند دقیقه ولی همون رویکرد ما رو به گفتگو تغییر میده و اون چیزی که میگن که طاعون عصر جدید این دیسترکشنه دیگه این اینکه تمرکز نمی‌تونه بکنه آدم این سکوت اجازه میده آدم که تمرکز کنه یعنی این این مشکلی که شما همش این اطلاعات داره ذهن شما رو همین‌طوری می‌کشه نمی‌ذاره روی چیزی توقف بکنید این سکوت باعث میشه که شما بتونید روی مسئله‌ای تمرکز بکنید یعنی بدونید که مسائل اصلیتون چی هست و مسائل اصلی مسائلیهم که شما نیازی به تمرکز دارین راجعش نمی‌تونین همین طوری مثلاً ما وقتی که گوگل می‌کنیم یه چیزی رو یک انبوهی از اطلاعات میاد و این نمی اجازه نمیده با ما فکر بکنیم اصلاً ببینیم که اصلاً کدوم یکی از این لینکها باز کنیم کدوم یک از این به اصطلاح پیشنهادا رو یا مثلاً راه‌ها رو بریم این سکوت به ما اجازه میده که بتونیم فرق بگذاریم بین چیزها و تمرکز بکنیم به اون موضوع که واقعاً برامون جدیه اینطور نیست همین طوره و من فکر می‌کنم این سکوت تو مسئله شنیدن فقط در بیرون نیست که من سکوت بکنم مثلاً حرف یکیو قطع نکنم یا بذارم حرفشو کامل بزنه تو کلمونم هست بله یعنی بعضی وقتا ما داریم یه نفرو می‌شنویم دائم تو ذهنمون داریم بهش جواب جواب میدیم. حالا الان منتظریم که ۳ دقیقه دیگه وقت بهمون بدن ولی از قبل می‌دونید چی می‌خوایم بگیم. یعنی اون بیچاره حرف که می‌زنه من جواب دارم براش از قبل یا تعبیر و تفسیرش می‌کنم ا الان اینو میگه منظورت اینه که می‌خوای جمهوری اسلامی دفاع کنی حالا الان می‌ذارم تو کاسه. بنابراین یک اون دایالوگ تو کلمون ادامه داره و هرگز حتی این درنگو نمی‌کنیم. این سکوتو نداریم که واقعاً بشنویم طرف مقابل چی میگه و این شنیدن ببینید شنیدن یه موقع من دارم حرفای شما رو می‌شنوم یه موقع دارم شما رو می‌شنوم حالا درسته که ما حرفو از گوینده جدا می‌کنیم ولی به نظر من هر حرفی هر ایده‌ای هر انسانی یک داستانه بنابراین شما وقتی که دارین با یه نفر گوش می‌کنین با تمام وجودتون با آدم گوش می‌کنیم مثلاً یه آدمی فاشیسته نمی‌دونم ضد مهاجره هرچی مثلاً این سفیدای ردنکه که الان هستن یه چیزایی داره میگه که مثلاً برگردیم امریکا رو گریت مک امریکا گریت اگین چیزی که من از این دارم می‌شنوم در مرحله اول این که داره فحش میده و احمقه و فلان ولی چیزی که دارم عمیق‌تر ازش می‌شنوم اینه که از آینده به شدت می‌ترسه بهش میگن وایت فرجلیتی وایتا سپیدا شکننده شدن تو امریکا برای اینکه موقع همه موقعیتهاشونو از دست دادن محکوم شدن نمی‌دونم همه چی و بعد الان آینده‌ای برای خودش نمی‌بینه یه کسی که داره توی مرکز امریکا زندگی می‌کنه نه تحصیلات آنچنانی داره نه هیچ چیزی فکر می‌کنه به اینکه دهه ۶۰ مثلاً با هیچی چقدر خوب داشته زندگی می‌کرده خب می‌خواد برگرده به گذشته حالا من می‌تونم بگم احمقه می‌تونم بهش بگم بابا هیچ‌وقت نمی‌تونی به گذشته برگردی می‌تونم عمیق‌تر بشنش این نگرانه و واکنش نسبت به آینده و عدم امنیتی که داره مثل گربه‌ای که تو کرنر توی گوشه گیر کرده داره از خودش دفاع می‌کنه. بنابراین شنیدن شامل اون بادی لنگوج حرکتی که بدنش می‌کنه هست. من حالا یه تمرینی می‌کنم بهش میگن اتیونمنت مثلاً شما وقتی تو ذهنتون یه فکر میاد من می‌بینم که مثلاً شما الان یه چیزی می‌خواین بگین یعنی نمی‌دونم چهجوری می‌فهمه آدم یه حرکت خفیف توی بدنه ولی اونقدر با طرف در هماهنگی هستی که می‌فهمی که الان یه چیزی داره بگه من استاپ کنم ازش بپرسم که شما نظری دارین در این مورد بنابراین شنیدن خیلی ظریفه هنر ظریفی هست که متأسفانه ما خیلی فراموش کردیم در عصر جدید این هنررو بسیار خوب میگن که حالا میگن شاهعباس یه نفر رفت پیش شاهعباس ادعای پیغمبری کرد بعد شاهعباس بهش گفت معجزت چیه گفت معجزهم اینه که من می‌تونم فکر تو رو بخونم گفت که حالا من چه فکری دارم می‌کنم گفت داری فکر می‌کنی من دروغ میگم آره حالا ما خیلی موقع‌ها فکر طرفو می‌خونیم بیش از اینکه طرف حرف زده باشه خیلی ممنونم خانم دیفر ما فردا راجع به چی صحبت خواهیم کرد ما فردا میریم تو اون سه تا تفکر نوین کوانتوم تینکینگ اینتگرال تینکینگ و کامپلکس تینکینگ هفته آینده من میخوام برم روی کامپلکسینگ تفکر پیچیده و اون چار تا نظریه اصلی که سیستم تینکینگه کیاس تینکینگه نتورک تینکینگه تئوریه این چ۴ار تا تئوری رو بگم که اصلاً چی شد که ما شروع کردیم تفکر پیچیده رو روی میز کارمون بیاریم؟ چه ضرورت‌هایی باعث شد که ما سعی کنیم پیچیده فکر کنیم یا همه جانبه فکر کنیم؟ درسته به هر حال تا الان که اون فیدبکهایی که من گرفتم خیلی عالی بوده و خیلی از شما تشکر می‌کنن دوستان ما و خیلی بهرمند شدن. من خودم خیلی استفاده کردم امیدوارم در جلسات بعدی هم دوستان بتونن شرکت بکنن و استفاده بکنن از شما خیلی ممنونم از شما من امیدوارم که حداقل یک جلسه آخرمون بتونیم کارگاه بذاریم بله امیدوارم این کارو با مثلاً از طریق کلاب هاس بکنیم حالا با هم صحبت می‌کنیم که چگونه بله ولی به هر حال نمیخوام که فقط در حد ایده باقی بمون بله بله حتماً خیلی ممنونم از شما تا فردا گذاشتین برا من مرسی زنده باشین ب