سلام عرض میکنم خدمت دوستان
گرامی امیدوارم که اوقات شیر پشت سر
گذاشته باشید و روزگار بهتری رو درش داشته
باشید این جلسه ما در
واقع بخش
سوم بحث اسلام به زبان دیگر هست که قرار
هست هفته سه
روز برگزار کنیم. امروز روز سوم این هفته
است و امیدوارم که تونسته باشید دو بخش
قبلی رو دنبال کرده
باشید و همین طور گروه
تلگرامی اسلام به زبان دیگر اون منابعی رو
که من در این جابش اشاره کردم
یا لینک هایی که فکر میکنم برای دوستان
ممکنه مفید باشه
در دنبال کردن این مبحث
و به اصطلاح دیدن منابعی بیشتر من در
اونجا قرار
میدم. یکی از دوستان گفتن که راجع به
حقانیت ادیان هم صحبت
بکنیم. ببینید نگاه تاریخی به
دین مطلقا به هیچگونه الهیاتی
نمیانجامه.
یعنی نه به
الهیات اون دین و نه به ضد الهیت بشه.
یعنی نه
حقانیت این رو ثابت میکنه و نه عدم
حقانیت یکدیده رو و بحث حقانیت مربوط به
ایمان هست و
اعتقاد و این اعتقادات آدمها هست که
معتقدن این دین حقه یا اون دین حقه شما
اگر به
تاریخ نگاه بکنید به تاریخی نگاه بکنید
نگاه تاریخی نگاه در حقیقت انسانیه و
همیشه همه چیز رو نسبی میبینه به دلیل
اینکه خود نگاه تاریخی
مدامگ به اصطلاح تاثیر جدیدتری از تاریخ
به دست میاره یعنی اگر شما تاریخی نگاه
بکنید این به این معناست که در هر دورهای
با هر روشی با هر رویکردی شما یه شکل
دیگری تاریخ را میبینید بنابراین تاریخ
از منظر نگاه تاریخی یک صورت ثابتی نداره
که شما بتونین بهش اعتقاد داشته باشیم یا
بتونیم اون رو مبنای یک ایدئولوژی یا
مبنای یک اعتقاد قرار بدیم این خیلی مهم
هست به دلیل که ما بسیاری رو میبینیم که
یعنی در چه در مورد اسلام چه در مورد
ایران چه در مورد جمهوری اسلامی چه در
مورد دورههای مختلف حکومتها به تاریخ
استناد میکنن برای به اصطلاح قضاوت
اخلاقی خوبه یا بده درسته یا درست نیست
حقه یا باطله
این نوع استفاده از تاریخ برآمده از بینش
تاریخی و اندیشیدن تاریخی نیست. در
اندیشیدن تاریخی شما قضاوت تار قضاوت
اخلاقی ندارید و نمیتونید اصلاً از تاریخ
استفاده بکنید برای اثبات چیزی یا برای
انکار چیزی.
این یک نکته و من همون طور که گفتم در این
بحثها بیشتر تکه بر اون چیزی هست
که خانم جلیم شوبی در چند کتابش نوشته و
به نوعی معرفی روشیست که خانم جیم شبی
داشته در پژوهش اسلام آغازین اینکه میگیم
اسلام آغازین یا به قول
ایشون اسلام محمد به این دلیل هست که
اسلام محمد در یک محیط بسیار
کوچک ظهور کرده و بعد این اسلام
به با فتوحات به سرزمینهای
دیگه گسترش پیدا کرده و نه تنها به
سرزمینهای دیگه گسترش پیدا کرده که بعد
از او الهیاتها مکاتب الهیاتی مذاهب دینی
مکتبهای فیاتی بسیاری به وجود آمده و
الان ما در میان مسلمونها اسلام رو از
طریق به اصطلاح لنز الهیاتهای مختلف و
مکاتب و مذاهب فقهی مختلف میبینیم. یعنی
در حقیقت اون اسلام
آغازین از برای حجاب مذاهب کلامی و فقهی
دیده میشه و فهمیده میشه.
در حالی که اون اسلام آغازین کاملاً
متفاوت بوده هم از
نظر پیام دینیش و هم از نظر شکل و
ساختار سیاسی و اجتماعیش از نظر شکل و
ساختار سیاسی و اجتماعیش به اصطلاح اسلام
آغازین در یک محیطیست که بسیار کوچکه و
قبیلهایه
و به هیچکس قابل مقایسه با اونچه که بعدها
ها به اسم خلافت اسلامی به وجود آمد نیست.
خلافت اسلامی همونطور که جفرین شبیه میگیم
خلافت اسلامی یک امپراتوریه. یعنی کلمه
خلافت نباید شما رو فریب بده. یک
امپراتوری هست مثل امپراتوری بیزانس و هیچ
نسبتی از نظر
ساختار سیاسی با اون شکل از به اصطلاح
سیاست و حکومتی که محمد تجربه کرده در مکه
و مدینه نداره. پس توجه داشته باشید که
اون اسلام آغازین از نظر شکل و شمایل
سیاسی و اجتماعیش هیچ نسبتی با اون اسلامی
که از مکه بیرون رفت خلافتی که در بغداد
ساخته شد و در به اصطلاح جاهای دیگه و شکل
امپراتوری داشت به اون هیچ ربطی نداره هیچ
نسبتی با اون نداره و از نظر فکری هم همین
طور از نظر پیام معنوی همین طور اون
اسلامی که ما در زمان پیامبر
میبینیم اون قرآنی که پیامبر
برای به اصطلاح مسلمونها خونده و اون
شکلی که مسلمونها
فهمیدن بسیار متفاوت هست با اون شکلی که
مفسران مختلف در از منظر به اصطلاح
الهیاتهای مختلف اونها تفسیر کردن نوشتن
و تاریخهایی
که در در پیامبر یا در مورد قرآن نوشته
شده بنابراین کار شکین شبیه این هست که
بره به سمت اسلام آغازین و اون اسلام
آغازین رو بر اساس شواهد و مدارکی که در
همون دوره هست بخواد بفهمه نه بر اساس
اونچه که بعد از او به وجود آمده مثلاً
برای
مثال خدمت
شما بگم که
معمولاً در حالا در میان اهل سنت یا حالا
در میان ما میگن که فقه
۴ تا منبع داره کتاب یعنی قرآن سنت یعنی
احادیث حالا پیامبر و برای ما احادیث
امامان برای شیعه امام احادیث امامان شیعه
بعد اجماع و بعد
عقل خب این در دوران جدید بسیاری از
آدمها رو فریب داده یعنی این فکر کردن که
این عقلی که در
این به اصطلاح فقه گفته میشه شبیه عقل
مدرن هست و اجماع که گفته میشه واقعاً به
معنای اتفاق نظری هست که بین علما وجود
داره و در طول تاریخ اجماعهایی بوده که
مثلاً علما بهش استناد کردن و بر اساس اون
فتوا دادن و سنت هم تصور بر این بوده که
به اصطلاح بر حدیثیست که به اصطلاح قابل
اطمینان هست تا کتابم یعنی قرآن که
خب کتابیست که منبعیست که مورد
اتفاق نظر همه مسلمونها هست ولی واقعیت
اینه که در فقه حالا چه در فقه اهل سنت و
چه در فقه ما قرآن به ندرت
مبنای به اصطلاح فتوا و مبنای حکم شرعی
قرار میگیره و این سنت هست یعنی احادیث
هست که
بیشتر حتی قرآن هم با احادیث فهمیده میشه
یعنی قرآن
به به اصطلاح به طور مستقل مبنای استنباط
حکم شرعی نیست برای فقها حتی با قرآن هم
با سنت فهمیده میشه و بعد چیزی به نام
اجماع اصلاً در طول تاریخ وجود نداشته در
مورد احکام فقهی و اونچه که به نام اجماع
وجود داشته همون طور که محققینی مثل حمادی
با دیگران میگن در حقیقت در خدمت تحکیم
قدرت مطلق بقیه حاکمان بوده و چیزی به نام
اجماع که بتونه به طور مستقل مبنای قانون
گذاری قرار بگیره وجود نداشته و عقل هم
همین طور عقل هم به اصطلاح به هیچ وجه
چیزی به نام عقل در فقه ما مستقلاً
مبنای استنباط احکام قرار نمیگرفته یعنی
در نهایت فقط میشه سنت این خیلی مهمه به
خاطر اینکه خیلی از آدمها در اینباره گول
خوردن خیلی از روشنفکران حتی کتاب مثل
ادوارد سعید که وقتی که میگن که
اجتهاد در فقه ما در فقه میگن اجتهاد در
حقیقت جاییست که
شما متن ندارید یعنی شما حدیث ندارید و در
حقیقت خودتون بر اساس قواعدی که خودتو
میسازید حکم خدا
رو تعیین میکنه مثلاً فرض بکنید ما در
مورد یه واقعهی هست که حدیثی نداریم که
تکلیفیک ما راجع به این واقعه روشن بکنه
کنه چون که در فقدان نس هست در فقدار متن
هست ما اجتهاد میکنیم یعنی که بر
اساس به اصطلاح یک سری
قواعد عملی
که به ذهنمون میرسه و فکر میکنیم که عرف
قبول میکنه اون رو بر اساس اون قواعد حکم
خدا رو تعیین میکنه. خب یه کسی مثل
ادوارد سعید فکر کرده که اجتهاد یعنی
هرموتیک یعنی اجتهاد یعنی
فهم عقلانی متن. در حالی که خیلیا فکر
میکنن میگن میگن در مثلاً میگن در شیعه
باب اجتهاد بازه یا مثلاً این رو
خیلی حمید عنایت در کتاب اندیشه سیاسی
معاصر اسلام خیلی راجع به این مسئله مانع
افتاده بهخاطر که نمیفهمیدن که اجتهاد
اساساً زمانیست که متن نباشه اجتهاد به
هیچ وجه ربطی به فهم متن نداره اجتهاد در
مقابل نسل اصلاً باطله یعنی زمانی که نصی
وجود داره اجتهاد نمیشه کرد خب اینا
نکتههاییست که باید توجه داشت و متأسفانه
همین نکتهها بسیار گمراه کننده بوده هم
برای جامعه مسلمونها هم برای روشنفکرانی
که تصورات درستی راجع به اسلام نداشتن چه
حالا مخالفین چه
موافقین در همین راستا باید توجه داشت که
وقتی که ما میگیم که اسلام یکی از
ادیان کتاب
هست. خب این تعبیر ادیان کتاب خیلی معروفه
دیگه که میگیم که قرآن، اسلام، مسیحیت و
یهودیت اینها دینهای کتاب هستن. دینهای
کتاب هستن. یعنی
چی؟ یعنی که اینها دینهایی هستن که بر
اساس یه کتاب آسمانی از خداوند از سوی
خداوند استوار هستن. خب این باز مثل همون
بحث ادیان ابراهیمی باید توجه داشته باشین
که تعبیریست بسیار گمراه کننده به خاطر
اینکه قرآن در اسلام اون معنا و اون
جایگاهی رو نداره که عهد جدید در مسیحیت
یا عهد عتیق در یهودیت یا تورات بلکه
مفهوم کتاب در هر کدوم از اینها متفاوت
هست و مفهوم آسمانی بودن و وحی بودن در هر
یک از اینها متفاوت هست. در اسلام قرآن
وحی محسوب میشه یعنی
رولیشن و به مفهوم وحی در مورد قرآن به
کار بره و پیامبر اسلام کسی هست که وحی رو
از جانب خداوند دریافت میکنه و به
انسانهای دیگه انسانهای زمان خودش ابلاغ
میکنه و به اصطلاح میرسونه.
اما عهد عتیق به هیچ وجه پیام خداوند یا
سخن عیسی نیست بلکه اون چیزیست که هواریون
درباره عیسی و داستانهاییست که در
مورد به اصطلاح سرگذشت عیسی نوشتن و
روولیشن یا وحی خود عیسیست شخص عیسی رویشن
هست یعنی انکشاف هست در مورد مسیحیت رویشن
انکشاف ترجمه میشه یعنی اون چیزیست که در
حقیقت تجسد خداوند هست انکشاف خداوند هست
خود مسیح شخص مسیح وحیه و اونچه که
در عهد عهد جدید میبینید به هیچ وجه کلام
خدا به اون معنای که مسلمونها معتقدن در
مورد قرآن نیست در نتیجه در اسلام
هم قرآن با زبان عربی پیوند خورده یعنی
کهه قرآن که مقدس هست زبان عربی هم مقدس
شده و به همین دلیل هم هست که چون زبان
عربی مقدس شده در طول تاریخ ترجمه اولا که
سر ترجمه قرآن در ابتدا خیلی بحث
بوده سر اینکه آیا شما میتونید نماز رو به
زبانهای دیگه مثلاً فارسی بخونید بحث
بوده ولی در نهایت حتی اونهایی که قائل
به جواز ترجمه قرآن هستن هرگز ترجمه قرآن
رو به اصطلاح به جای
قرآن نمیگیرن یعنی معتقد هستن که ترجمه
قرآن اعتبار خود قرآن که به اصطلاح زبان
عربی رو نداره در نتیجه الان اکثر
مسلمونها که نماز میخونن نمازو به زبان
عربی میخونن فارغ از اینکه زبان خودشون
چه باشه یا هر جا که شما باید قرآن بخونید
باید قرآن رو به زبان عربی بخونید اینکه
زبان خودتون عربی نیست یا اینکه اینکه
نمیفهمید اون به اصطلاح زبان عربی رو
بنابراین زبان عربی با خود قرآن به اصطلاح
از نظر تقدس پیوند خورده و خود قرآن کلام
خدا به شمار میرد از نظر مسلمونها این
باعث شده
که از نظر تفسی و از نظر به اصطلاح بلاغت
و از
نظر بررسی ویژه ویژگیهای زبانی قرآن یا
به اصطلاح اونچه که در اروپا به عنوان
تفسیر
انتقادی و تاریخ انتقادی
قرآن شناخته شده در
مورد به اصطلاح تاریخ انتقادی یا تفسیر
انتقادی کتاب مقدس شمارش شده در مورد قرآن
جایز نباشه در اسلام ما علم بلاغت
رو برای این به اصطلاح بهش پروال دادن تا
اعجاز قرآن رو اثبات بکنن.
مسئله زبان عربی به این شکل شد که زبان
قرآن معجزه پیامبر ت یعنی مهم تنها معجزه
پیامبر به شمار بوده معجزه پیامبر اسلامی
و این اعجاز اعجاز از همون طور که اعجاز
معناییست اعجاز زبانی هم هست وقتی اجازه
زبانی شد در نتیجه علم بلاغت در تاریخ
اسلام به وجود آمد برای اینکه اون اعجاز
رو اثبات بکنه نه اینکه بتونه
به مثل یونان یا مثل مسیحیت به
نقد
متن توانا بشه پس بلاغت در اسلام یک در
تاریخ اسلام یک کارکرد بسیار مشخصی داشت
به همین دلیلم بعد از جرجانی در دیگه
ادامه پیدا نکرد یعنی وقتی که تونستن
اثبات کنن که این مثلاً از نظر خودشون
اثبات کنن که این اجازه دیگه بلاغت هیچ
معنا و کارکردی نداشت بنابراین ما نقد
ادبی، نقد تاریخی و تفسیر انتقادی رو
نمیتونستیم داشته باشیم به خاطر اینکه یه
متنی داشتیم که اون متن معجزه بود و برای
او هیچ متن به اصطلاح متنی نمیتونست از
نظر بلاغت و از نظر
فساحت با او هماوردی کنه اما در یونان و
در مسیحیت چولی نبود علم بلاغت به به
اصطلاح میتوانست با همه متون
اون معیارهای مشترکی رو برای داوری به کار
بگیره علاوه بر اینکه درست بود این دلیل
که کتابهای کتاب مقدس به اون معنایی که ما
میفهمیم
در اروپا یعنی یونان و بعد در مسیحیت وجود
نداشت یعنی در مسیحیت کلام
خداوند عهد جدید کلام خداوند به شما
نمیرفت و این یک نوع تفسیری رو یعنی ت
تفسیر اینترپرتیشن یا هرموتیک دینی در
مسیحیت و در یهودیت کاملاً متفاوته با
تفسیر میان ماست. اون تفسیر که میان ماست
کاملاً متفاوته بهخاطر اینکه در تفسیری که
ما ازش سخن میدیم تو فرهنگ ما تفسیر کلام
مقدس به معنایست که کلام خداست خود کلام
خود خداست ولی در مسیحیت و یهودیت به یک
شیوه دیگهست بنابراین این این نکته رو در
نظر بگیریم که وقتی از ادیان کتاب صحبت
میکنیم کتاب در اینجا در هر کدوم از این
فرهنگها به یک معنای خاصی به کار میره و
ارتباط داره با پیامبری حالا اون در
مسیحیت چون که عیسی
خودش به اصطلاح وحی هست ما خودش انکشافه و
خودش در حقیقت خداوند درش تجسد پیدا
میکنه ما کریستولوژی داریم در
مسیحیت مسیح در الهیات مسیحی مسیحشناسی
یه بخش مهمیست از الهیات از تئولوژی
کریستولوژی یه بخش مهمی نیست از تئولوژی
در حالی که در فرهنگ ما نه در فرهی ما ما
چیزی به نام محمدشناسی نداریم یعنی اونچه
که اساس اسلام هست قرآنه و
قرآن به هیچ
وجه به اصطلاح فهمش یا باور بهش یا
الهیاتش مبتنی بر هیچ چیز دیگر نیست.
جدایی از
این در نظر بگیرید
که وقتی از کتاب صحبت میکنیم در مسیحیت و
یهودیت و
اسلام باید توجه کنید که در
اسلام کتاب در جزیرة العرب یک
جامعهایست و یک نقطهای از تاریخ هست که
چیزی به نام کتاب در اون شناخته شده نیست
به این معنای که ما میفهمیم یعنی به
معنای اوراقی که بین دو جلد
باشه فرهنگ جزیرةالعرب یک فرهنگ شفاهیست
و فرهنگهای
شفاهی حتی اگر درشون نوشتار هم وجود داشته
باشه نوشتار در اون فرهنگ شفاهی معناش و
کارکردش متفاوت هست از فرهنگهای نوشتاری
در مسیحیت به عنوان مثال
که مسیح زبانش آرامی بود و عهد جدید زبانش
آرامی بود. این کتاب که به زبان آرامی
نوشته شده بود به زبان یونانی ترجمه میشه
و بعد لاتین و بعد از اینکه به زبان
یونانی و لاتین ترجمه میشه اون اصل آرامی
از بین میره و در حقیقت اونچه که ما به
عنوان عهد جدید میشناسیم عهد جدیدیست که
به زبان یونانی درآمده. زبان یونانی زبان
یک فرهنگیست که نسبت به فرهنگ فرهنگهای
دیگر فرهنگ
نوشتاریست یعنی که در اون
فرهنگ
نوشتار م به اصطلاح یک جایگاهی داره که
متفاوت از نوشتار در فرهنگهای دیگهست اگر
شما به تفاوت فرهنگ نوشتاری و فرهنگ
گفتاری توجه
نکنید اونوقت معنای نوشتار رو در جزیرة
العرب یا معنای کتاب رو در جزیرة العرب با
معنای کتاب در مسیحیت متوجه
نمیشیم در فرهنگ نوشتاری نوشتار نه
تنها یک به اصطلاح متفاوت از گفتار هست
یعنی یه شکل کامیکیشن یا ارتباطیست که
متفاوت از گفتار هست بلکه یک نوع عقلانیت
متفاوتی هم به همراه میاره یعنی در نوشتار
شما عقل
نوشتاری عقلیست
که بر اساس دستور زبان و بر اساس منطق
یونانیها یونانیها در حقیقت کسانی بودن
که منطق و گرامر رو ابداع کردن بر اساس
منطق و گرامر در حقیقت میاندیشه یعنی
میتونه به صورت سیستماتیک بیاندیشه میتونه
به صورت به اصطلاح قاعدهمند بیا
بعد در نتیجه خواندن برای
اون برای عقلی نوشتاری یک نوع کاریست
متفاوت از سخن گفتن و شنیدن یعنی شما اگر
یک پیامی رو بیان بکنید یک معنا میده همون
پیامو اگر بنویسید یک معنای دیگه میده
یعنی در انتقال
از گفتار شفاهی به یک متن مکتوب یک
ترنسفورمیشن یا یک استحاله معنایی صورت
میگیره.
همین حرفا که من به شما میزنم همین حرفا
رو یه کسی پیاده بکنه وقتی پیاده میشه این
همون پیام رو منتقل نمیکنه بلکه یک
استحاله معناشناختی درش رخ میده من یه
کتابی گذاشتم در گروه تلگرامی خودمون که
کتابیست از نصر حامد ابوید که او در اونجا
توضیح میده که چگونه قرآن در آغاز یک کتاب
نیست نیست اینطور نیست که خداوند از
پیغمبر از جانب خدا یه کتابی بیاره بگه
این قرآنه بلکه
یک مجموعهای
از عباراتیست که در طول ۲۳ سال پیامبری
محمد به تدریج اینها برای مردم بیان شده
و به این گفتن
قرآن و بعد این قرآن حالا چه در زمان
پیامبر چه بعد از زمان پیغمبر هر موقع
مکتوب شده بعد وقتی که مکتوب
شده اون تکههای مختلف که مکتوب شده و هم
به اصطلاح در یک حالا شورای عثمانی و جای
دیگه اینها رو
هم در کنار همدیگه گذاشتن منتها نه لزوماً
بر اساس اون تعریف ترتیبی که بر پیامبر
نازل شده بلکه بر اساس ترتیبی که حالا
خودشون میدونستن و این شده قرآن این کتاب
قرآن یعنی اون اون چیزی که ما الان به
عنوان کتاب قرآن داریم این صورت حالا بر
فرض
[موسیقی]
صورت نوشتاری فرم نوشتاری اون پیام شفاهی
پیامبره وحی در عصر پیام شفاهیه پیامبر نه
مینوشته قرآن رو نه به صورت نوشته اون رو
به صورت به به اصطلاح مخاطبان خودش منتقل
میکرده بنابراین قرآن
در اصل قرآن اصل وحی یک پدیده شفاییست.
خب در انتقال یک گفتار بنابراین وقتی که
قرآن میگه
ذالکتاب این کتاب ما به شما فرستادیم یا
قرآن خودشو کتاب میدونه کتابی که در قرآن
هست هرگز به معنای کتاب به معنای بوک نیست
این بوکی که ما امروز میگیم این کتابی که
ما امروز میگیم منظورش این یه ش یه چیزی
این شکلی هست مطلقا منظور قرآن نیست حالا
منظورش چیه خواهیم
گفت یا مثلاً
میگه کتب تبنا مثلاً یا ک مثلاً کتابت یا
نوشتن به معنای سرنو تعیین سرنوشته در
حقیقت یا چیزی رو بر حکم کردن اصلاً به
معنای کتاب به این مفهوم نیست بنابراین
وقتی که میگیم اسلام دین کتاب هست خب و
میدونیدم که قرآن اولین کتاب هست در
تاریخ فرهنگ عربی اولین کتابه یعنی پیش از
اون ما هیچ کتاب عربی نداریم این کتابی که
تبدیل میشه به با میدونید که یکی از
مهمترین تفاوتهای گفتار و نوشتار اینه
که گفتار کاملاً شکل
طبیعی انتقال پیام هست. یعنی آدم آدمها
برای اینکه صحبت بکنن نیازی به هیچی ندارن
بنا به طبیعت قدرت تکلم دارن و بعد از اون
قدرت تکلم استفاده میکنن برای اینکه به
یک زبانی صحبت کنن. اما نوشتار یک
تکنیکیه. یعنی نیاز به تکنولوژی داره. شما
نیاز به یه خطی دارین نیاز به ابزار نوشتن
دارین نیاز به اصطلاح قلم دارین نیاز به
یک سری قواعدی دارید
بنابراین شما از گفتار که به نوشتار منتقل
میشین در حقیقت از یک
نوع و به اصطلاح شکل طبیعی کامیشن و
ارتباط منتقل میشن به یک نوع
تکنولوژیک ارتباط یعنی یک نوع ارتباط
تکنولوژیک ارتباطی که نیازمند به تکنولوژی
هست و این تکنولوژی در طول زمان تغییر
پیدا میکنه. یعنی ما در زمان
پیامبر یک نوع خطهایی داشتیم که میشد
باهاش نوشت که اون خطها همین طور که ما
به
تدریج پیشتر میریم متحول میشن و تحول خط
تحول معنای. یعنی حتی شکل به
[موسیقی]
اصطلاح شکل نوشتن و شکل بعد از از نوشتن
با خطهای مختلف با نوشتن با به اصطلاح
ابزارهای مختلف میرسیم به اصلی که صنعت
چاپ میاد و برای اولین بار قرآن چاپ میشه
در مصر و بعد برای اولین بار شماره گذاری
میشه سوره به اصطلاح آیات قرآن همه اینا
تحولات معنایی ایجاد میکنه یعنی قرآنی که
شما به صورت چاپی میخونید قطعاً ما قرآنی
که خط کوفی شد نوشته شده و اون فردی که خط
کوفی رو میدونسته در اون زمان میخونده
معناش فرق میکنه و حالا مشکلات خطم که به
کنار بگذاریم توی در
اون اوایل خط در فرهنگ شفاهی مفهومش این
نیست نیست که
در اون کلماتی که نوشته شدن به خودی خود
معنی بدن. شما در فرهنگ نوشتاری زمانی
میتونید یک متن رو بفهمید که خودتون اونو
از حفظ داشته باشید و در حقیقت اون نوشتن
یک کمکیست برای حافظه. در نتیجه اگر شما
ندونید از حفظ نداشته باشید اون متنو
یعلمون تعلمون یه جور نوشته شده نمیدونید
که این یعلمونه یا تعلمونه. در نتیجه اون
حافظه شماست که میخونه و این نوشته اگر
دست کس دیگه باشه نمیتونه درست بخونه.
حالا بگذریم از بحث روایتهای گوناگون و
قرائتهای گوناگون که یک داستان دیگریست.
ولی این رو توجه داشته باشیم که وقتی رژیم
داریم از اسلام محمد حرف میزنیم اسلام
محمد اسلامیست که در فرهنگ شفاهی به وجود
آمده. فرهنگی که کتاب درش نیست. فرهنگی که
هیچ گونه به
اصطلاح از
ویژگیهای به اصطلاح نوشتار در فرهنگی مثل
یونان رو نداره و با عهد جدید که به زبان
یونانی ترجمه شده و پیوند برقرار میکنه
با فرهنگ یونانی خب زمین تا آسمان فرق
میکنه مثلاً
در کتاب مقدس وقتی میخونید در آغاز کلمه
وورد خب این کلمه اگر به زبان
آرامی به اصطلاح بخونید یک معنی میده به
زبان عربی اگر بخونید یک معنی میده ولی
اگر به زبان یونانی بخونید که در آغاز
لوگوس بود این لوگوس یونانی یک معنا
کاملاً متفاوتی و
بنابراین توجه داشته باشیم که کتاب به
اصطلاح عهد عهد و عهد جدید وارد حوزه
تمدنی به اصطلاح متأثر از یونان میشه یعنی
دوران یونانی معاوی و کاملاً نه تنها
معناش فرق میکنه
که به اصطلاح وارد یه فرهنگی میشه که
نوشتاریه نسبت به فرهنگ به اصطلاح اسلامی
و این تفاوتهای معنایی بسیار زیادی ایجاد
میکنه. پس برای اینکه شما قرآنو
بفهمین یا اسلام محمد رو بفهمین باید به
مطالعات به اصطلاح
انتروپولوژیک در زمینه انسانشناسی در
زمینه تفاوت فرهنگ نوشتاری و فرهنگ گفتاری
آشنا باشه وقتی که ژاکلین شبیه میگه که
روش من روش انتروپولوژی تاریخیه یعنی
انسانشناسی تاریخیه یعنی به این نکتهها
توجه داره به این نکته توجه داره که
فرهنگها ها با همدیگه متفاوت هستن و یکی
از مهمترین تفاوتهایی که بین فرهنگها
هست بر اساس این هست که بگیم این فرهنگ
فرهنگ نوشتاریه یا فرهنگ گفتاریه. در
فرهنگ گفتاری شما یه شکل حرف میزنید در
فرهنگ نوشتاری یه شکل دیگه حرف میزنید.
یعنی حتی حرف نه تنها نوشتار در هر کدوم
از این دو فرهنگ متفاوته که گفتار هم
متفاوت میشه. یعنی شکلی که آدمها در
فرهنگ نوشتاری حرف میزنن و شکلی که
آدمها در فرهنگ گفتاری حرف میزنن
متفاوته. عقل گفتاری یه نوع عقل عقل
نوشتاری یه عقل دیگهست. عقل گفتاری یعنی
چی؟ یعنی اون عقل گفتاری یعنی اون شکل
اندیشیدن شکل فکر کردن. شکلی که شما فکر
میکنید در فرهنگ گفتاری یک شکله. یه شکلی
که شما میاندیشید در فرهنگ نوشتاری یه
شکل دیگه. توجه به این تمایزها به ما کمک
میکنه که فرهنگ به اصطلاح
زمان محمد رو بفهمیم و و معنی قرآن رو و
معنی کلمات رو و معنی ارتباطاتی که بین
محمد و مخاطبانش وجود داره و حالا به
اشکال گوناگون باقی مونده یکی یه یه یه
شکلش قرآنه یه شکلشم حدیثه دیگه اینها رو
بفهمیم و درست بتونیم معناشو درک بکنیم
[تشویق]
خب پس رف میبینید که رفتن به سمت اسلام
آغازیم
ابدا کار سادهای نیست یعنی شما لازمهش
اینه که تمام
این پردههایی که جلو چشمتون کشیده شده و
محصول تفسیرها یا نوع نگرشهای
های بعد هست اینها رو کنار بزنیم و و ما
الان به طور طبیعی در یک فرهنگ نوشتاری
زندگی میکنیم و و حتی نه فرهنگ نوشتاری که
در ما الان در فرهنگ به اصطلاح ویژوال و
دیداری زندگی میکنیم یعنی در فرهنگ که ما
الان هستیم خود نوشتار هم تصویره یعنی ما
از فرهنگ گفتاری به فرهنگ نوشتاری گذر
کردیم و از فرهنگ نوشتاری به فرهنگ دیداری
در فرهنگ دیداری در فرهنگ ویژو
حتی نوشتار هم خودش یک تصویر هست یعنی ما
حتی با انسانهایی که قبل از این به
اصطلاح تکنولوژی تکنولوژی دیجیتال و
تکنولوژی تصویر زندگی میکردن نوشته رو دو
جور میخونیم یعنی همین کتاب ۵۰ سال پیش
یه جور خونده میشده یه جور فهمیده میشده
الان که من میخونم به شکل دیگهای
میخونم اینو این دیگه برای من نوشتار
نیست تصویره این تحولات یعنی تحولاتی که
مربوط به شکل
خواندن و فهمیدن هست بسیار مهم هست
نمیتونید شما اینا رو در نظر نگیرید و
همه رو یک همه تاریخو یه شکلی بخونید
انگار که همه در زمان شما نوشته شدن انگار
که مثلاً قرآن و طبری و غزالی و نمیدونم
دکارت و کانت و همه اینا همه در زمان ما
نوشته شدن و نوشتههاشون یک جور قابل
خوندن هست نه اینا نوشتههایی هستن در
دورههای مختلف در فرهنگهای به اصطلاح
متفاوت و بسته به اینکه آیا اون فرهنگ
شفاهی بوده یا فرهنگ نوشتاری بوده یا
فرهنگ فرهنگ
دیداریست نوع فهم و و به اصطلاح شیوه فهم
کاملاً متفاوت هست مثلاً وقتی که شما هومر
رو میخونید هومر یک متنیست که در فرهنگ
شفاهی نوشته شده و در فرهنگ
شفاهی الگوهای نوشتن الگوهای به اصطلاح ت
تعایر کلامی و شکل فهمیدن کاملاً متفاوته
و مثلاً فرض کنید یکی از نکتههایی که در
مورد قرآن هم صادق هست اینه که در
فرهنگهای شفاهی این واوی که عطف میکنه
این واو در حقیقت یک واویست که قبلش هیچ
هیچی نیست مثلاً میگه در اول آیه قرآن شما
میبینید واو هست مثلاً و تر الذینه خب
این و باید به یه چیزی عطف کنه دیگه یعنی
یه چیزی قبلش با باشه در حالی که این به
یه چیزی در ذهن و در ذهن مخاطب داره ارجاع
میده یعنی چون در فرهنگ شفاهی همون طور که
گفتم به
اصطلاح سخن و ماهیت سخن متفاوت هست این
واوی که رو در نوشتار میاد ارجاع میده به
اون چیزی که در ذهن مخاطب هست و میدونه
که اون مخاطب میدونه خب اینو در هومرم
داریم در هومرم هم همچنین هست اول جملهها
خیلی جاها با واو شروع میشه با واو عاطفه
و بهخاطر داستانی رو داره میگه که این
داستانو مخاطب میدونه و در حقیقت به اون
داستان ارجاع میده و یا تکرارها معنیش فرق
میکنه در همون قرآن هم مسئله تکرار هست و
هم مسئله اینکه هیچکدوم مثلاً از
داستانهایی که میگه غیر از داستان یوسف
هیچکدوم کامل نیست و هیچکدوم یکجا نمیگه
به خاطر اینکه داره داستانی رو میگه که
مخاطب میدونه داستانی یه داستانی رو
نمیگه که هیچکس
به اصطلاح باهاش آشنا نباشه و برای اولین
بار بخواد
بخونه اینه که بین داستان شکل
داستانگویی شکل بیان همه مبتنی بر این هست
که این فرهنگ شفاهیه و داره برای مخاطبانی
سخن میگه که در این فرهنگ
شفاهی قرار دارن.
خب در نتیجه ما وقتی که اسلام رو
میخونیم یا ادیان رو میخونیم ما داریم
راجع به تاریخ
تحول بشریت داریم مطالعه میکنیم یعنی
اصلاً لازم نیست
شما به دین خاصی عقیده داشته باشید که
بخواید راجع به ادیان مطالعه بکنید راجع
یا راجع به دین این مطالعه بکنید اسلام
مطالعهش مثل مسیحیت و یهودیت و ادیان دیگه
از این جهت مهم هست که شما رو به یک بخشی
از
تحولات روح انسانی و تمدن انسانی آشنا
میکنه و و طبیعتاً از برای تاریخ همیشه
وقتی یک پدیده رو مطالعه میکنه این پدیده
رو در یک بستری میگذاره که با بسیاری
چیزهای دیگه ارتباطش ش مشخص میشه. شما
نمیتونید اسلام رو در قرن هفتم میلادی
بدون بقیه اون چیزی که در قرن هفتم میلادی
میگذشته و سرزمینهای دیگری که بودن،
دینهای دیگری که بودن، نمیدونم انواع و
اقسام
ارتباطات تجاری و نمیدونم اقتصادی و
فرهنگی که بین اون ملتها بوده مطالعه
کنید. بنابراین شما با مطالعه ادیان و با
مطالعه اسلام به روند تحول تمدن بشری آشنا
میشید و از این جهت بسیار مهمه که
تفاوتها و تمایزها رو ببینید. یعنی
تفاوتهایی که بین پدیدههای تاریخی وجود
داره اینها رو شما جنرلایز نکنید. همه رو
شبیه هم نکنید. دین اسلام و مسیحیت و
یهودیت و فلان فلان ای همه دین نیستن به
یک معنای کلی اینها در از آغاز تولدشون و
در جریان تحولشون مدام با همدیگه تفاوت
داشتن و
تفاوتها بسیار مهمتر از تشابهها هست به
خاطر اینکه این تفاوتها هست که شما رو
میتونه قادر بکنه که بهتر بشناسید به قول
میلان کونرا شناختن یعنی مقایسه کردن یعنی
تفا به اصطلاح فرق چیزها رو دونستن.
بنابراین این فرق چیزها رو دونستن احترام
به تنوع و احترام به تکسرم هست. فرهنگ
بشری از این جهت بسیار ارزشمنده که متنوعه
که متفاوته هم متفاوت بوده و هم متنوع
هست.
تاریخنگار کسی نیست که بگه این فرهنگ
خوبه، اون فرهنگ بده، این دین خوبه، اون
دین بده. برای او تنوعی که در فرهنگ بشری
وجود داره انقدر جذابه که حتی به سراغ
زبانهایی مرده میره، حتی به سراغ شناخت
اقوام میره که
دیگه وجود ندارن، تمدنهایی که دیگه از
بین رفتن به دلیل اینکه این تنوع و شناخت
این تنوع میتونه به فهم انسانیت بیشتر
کمک بکنه. این چیزیست که هدف جاکین شبیه
هست.
پژوهش تاریخی به ما میگه
که انگارههای دینی که در هر دینی وجود
داره تاریخی بسیار قدیمیتر از اون دین
دارن.
یعنی همین انگاره توحید
مثلاً
ادیان الهیات ادیان یا تاریخ دینی میخواد
به ما بگه که همه چیز با این دین شروع
میشه در حالی که هیچ چیزی در هیچ دینی
وجود نداره که قبلاً ریشه داشته باشه در
یه چیزی ماقبل خودش یعنی در اسلام هیچ
چیزی نیست که ابتدا به ساکن به وجود آمده
باشه بنابراین تاریخ پژوهش تاریخی به ما
نشون میده که انگارههای دینی کهنتر از
چیزی هستن که ادعا
میکنن. یک نکته مهم دیگه هم که اشاره
میکنه اینه که دوره تکوین اسلام خیلی
کوتاهتر
از به اصطلاح
دوران ادیان دیگه بود. در دوران تکوین در
مسیحیت دوران تکوین مسیحیت دوران تکوین
یهودیت بیشتر تو طولانیتر از اسلام هست
در اون دوران تکوین اسلام قرآن نقش
مرکزیرو داره
یعنی حتی مثل خلیفه عمر اصلاً نوشتن حدیثو
ممنوع میکنه و میگه کفانا کتابال الله
یعنی کتاب خدا برای ما کافیست و این کتاب
نقش مرکزیو پیدا میکنه اما بعد بعد از
اینکه به اصطلاح نوشتن آزاد میشه و رایج
میشه عکسش اتفاق میفته یعنی قرآن در تحت
شعاع احادیث و تفاسیر قرار میگیره و
تفسیرها
هم اساساً بر یه بخش عمدهشون بر اساس جعل
احادیثیست یا احادیث جعلیست که بتونه به
اصطلاح به مفسر کمک بکنه تا حرفشو اثبات
بکنه یعنی بسیاری از تفسیرهایی که مفسران
کردن فکر میکنم قبلاً گفتم مثلاً احادیث
مربوط به شأن نزول که این احادیث شأن نزول
یعنی احادیثی که به شما میگفتن که این
آیه در چه شرایطی نازل شده الان طبق
تحقیقاتی که کسانی مثل بستعمل جمل کردن و
خیلی معروفه حدود ۹۰ احادیث شأن نزول همه
جهلین خب اگر احادیث جعل شن لزوم جعلی
باشن این به این معناست که اون تفسیری که
بر اساس این احادیث شده هم تفسیر غلطیست
حالا مفسران میومدن احادیثی رو جلب
میکردن برای اینکه اون احادیث به شکل
دلخواه
اونها قرآن رو معنا بکنه و این نکته به
این معناست که تفسیر قرآن بعد از به
اصطلاح
دوران رواج
نوشتار و حدیث و به اصطلاح مکاتب کلامی
تفسیر قرآن بیشتر بر پایه احادیث صورت
میگرفته تا اینکه قرآن مبنا باشه و این
احادیث بخش عظیمی از این احادیث احادیث
جعلی هستن یعنی خود همین به
اصطلاح داستانهایی که در قرآن گفته شده
بر اساس یه
سری احادیثی که بهش میگفتن اسرائیلیا
یعنی احادیثی که مثلاً یهودیها یا
مسیحیاهای مکه میگفتن راجع به پیامبران
بر اساس اون احادیث این داستانا تعریف شده
و اون نقطههای به اصطلاح مبهمی که در
قرآن بوده بر
اساس به اصطلاح حرفها و نقلهایی پر شده
که اون حرف و نقلها هیچ معلوم نیست که
اصالت تاریخی داشته باشن. بنابراین از
دوره تکوین که میگذریم قرآن با احادیث
شناخته میشه و بعد در فقه هم همین طوره در
فقه هم در حقیقت این قرآن نیست که مبناست
برای احادیث احادیث که مبنا قرار میگیرن
برای فهم قرآن و این خب یک اتفاق خیلی
مهمیست که باید توجهش در مورد جایگاه قرآن
در هم در اسلام هم در مقایسه با فرهنگ
مسیحی و یهودی کیه کاملاً متفاوت
هست.
خب و یک نکته دیگه مهم دیگه هم که این رو
میگم و صحبتمونو به پایان میرسونیم اینکه
تاریخنگاران نمیتونن وارد روح پیغمبر
بشن. یعنی کهه بگن که وحی در بر چگونه
است؟ وحی رویاست وحی اینه؟ ولی اونه این
حرفا برای از نظر
تاریخنگاری خارج از حوزه تاریخنگاریه
یعنی تاریخنگار فقط و فقط میتونه اون
چیزی رو مورد مطالعه قرار بده که در تاریخ
مشهوده وحی یعنی اون شکلی که پیامبر این
آیات قرآن رو دریافت میکرده از برای
تاریخ اصلاً قابل تحقیق نیست قابل به
اصطلاح موضوع تاریخنگاری نیست. اون چیزی
که به اصطلاح معلوم نیست اون چیزی که
پنهانه مثل اینکه درون پیغمبر چه
میگذشته وحی با پیغمبر چه کار میکرده
وحی در به اصطلاح چه چگونه حالتی بوده و
پیغمبر چگونه مثلاً جبرئیلو میدیده
میشنیده اینها چیزایی نیست که در
تاریخنگاری مورد بحث قرار بگیره پس
تاریخنگاری فقط به اون چیزی که در تاریخ
پدیدار شده میپردازه نه به اون چیزی
که به اصطلاح در تاریخ پدیدار نیست و
آشکار نیست برای به همین دلیله که شما در
با روش تاریخنگاری لازم نیست که اعتقاد به
یک دین
یا به اصطلاح عدم اعتقاد داشته باشیم بلکه
شما بر اساس اون چیزی که پدیدار شده که
برای منی که معتقدم و شما که معتقد نیستید
یکسانه بر اساس اون صحبت میکنه اینکه وحی
ماهیتش چیه آیا وحی شده وحی نشده
خدا به پیغمبر درست میگفته که وحشی شده
براش. درست نمیگفته. صادق بوده، کاذب
بوده. اینا بحثهای دینیه. یعنی شما به
پیامبر ایمان میارین. وقتی که ایمان
آوردین اونوقت میگید که این پیامبر هرچی
که بگه صادقه. ما در در از منظر
تاریخنگاری فقط و فقط به اونچه که پیامبر
از پیام به اصطلاح در تاریخ میشود به
عنوان شواهد تاریخی، مدارک تاریخی استناد
کرد فقط با درباره اون صحبت میکنیم.
بنابراین اینکه وحی رویاست یا رویا نیست؟
وحی دروغه یا راسته؟ خدای محمد چگونه م با
محمد حرف میزده؟ جبرئیل چگونه و او آشکار
میشده؟ اینها چیزهاییست که از قلمرو
تاریخنگاری خارج هست. بسیار سپاسگزارم از
شما خیلی ممنونم
از تحملی که کردین و صحبتهای منو شنیدین.
حدود د ساعت دیگه با خانم آزین ایزدیفر
هستم و بحث درباره
تفکر پیچیده
و به اصطلاح تفکر انتقادی رو با ایشون
دنبال میکنیم سپاسگزارم از شما وقت شما
خوش