اینترنت ایرانه
دیگه هم
در انتهاش در واقع این بود که حالا در به
عین حالی که میشه به آل احمد شریعتی یا
کسانی مثل او این نقد رو داشت که
شاید تصویر مخدوشی از گذشته ایران یا حال
و آینده ایران ارائه دادن یا
ابزارگاری نگاه ابزارانه داشتن ن در
استفاده
از م م م م م مذهب و نیروهای
مذهبی یا تصویر دفمهای از اون انقلابی که
میتونستن یا میخواستن پیش رو داشته
باشن. ولی در عین حال باید حواسمون باشه
که اینها در واقع حداکثر کاری که کردن
اون منظم کردن منسجم کردن و ارائه یک صورت
بندی که بتونه ایدههای پراکنده ضد غرب ضد
رژیم
پهلوی و نوعی برداشت بومیگرا یا
سنتگرایی که خیلی هم منسجم شاید نبود در
واقع بتونن یه همچین صورتبندی ازش ارائه
بدن و اشاره میکنن به کتاب مهمی که خانم
نگین نبوی نوشته در این رابطه که
روشنفکران جهان سوم گرایی و انقلاب که
اونجا میگه و سعی میکنه که بگید این
گفتار نقد غرب و بومیگرایی بخشی
از اون دیسکورس گستردهی بود که در سالهای
بعد از جنگ جهانی دوم در اغلب کشورهای
تازه استقلال یافته که از بند استمار
دراومده بودن شایع بود دیگه که شما
فرانسونانو اون طرف دارید امس سزه رو این
طرف آفریقا دارید آلمدرمنی رو داشتید چه
میدونم کسان دیگهای بودن که در نسبت عدم
تعهد بودن و از این طرف هم خود پیش از
قدرت آلحمدو فراون داشتیم در تاریخم یعنی
زینالعابدین مراقعیو داشتیم عرضم به
حضورتون تا
حدیثروی فخرالدین شادمان احمد فردی و حتی
خود خلیل ملکی در واقع به یه معنا پدر
فکری آلحمد بود. اون هم در کتابهایی مثل
در تیبرمند که مثلاً نوشت ترجمه کرد جهانی
میان ترس ویدی درباره خود خیل و ملکی هم
با دیده نور سوم نقش داشت در نوعی در همین
نوعی از جهان سوم گرایی یا نقد غرب و
بازگشت بومی در نتیجه میخوام بگم که اینا
یه سلسلهایه حالا من کجا میکنم که فکر
کنم تو ایران
بله ممنونم حتماً صحبت میکنیم باز بعد از
این به اصطلاح اج من راجع به این کتاب
صحبت کنم و نکته رو بگم بعد دوباره صحبت
میکنیم. متشکرم از شما سلام عرض میکنم
خدمت همه دوستان در کلاب هاوس و در
یوتیوب.
امروز در خدمت شما
هستیم به بهانه انتشار یادداشتهای روزانه
جلال آل احمد که جلد اولش منتشر شده و به
همت خواهرزاده ایشون آقای محمد حسین
دانایی تدوین شده و خب زحمت بسیار زیادی
کشیده شده برای احیای
یک به اصطلاح اثری که شاید به
راحتی دچار داستانی شده نوشته که گم شده و
با
یک مجموعه از تصادفها دوباره تونسته
منتشر بشه. این این جلدی که من دارم ۵۰۰
صفحه هست و از ۱۸ مرداد ۳۴ تا ۱۸ آذر ۳۷
رو در بر
میگیره. جلال احمد متولد ۱۳۰۲ هست. یعنی
از زمانی که ۳۲ سالش بوده تا زمانی که
[موسیقی]
۳۵ سالش بوده. این مجموعه اونهاست و منتها
قرار هست که این در پنجل منتشر بشه یعنی
پنجل این شکلی و طبیعتاً میشه یک مجموعه
بسیار مهمی
که تصویری از جلال رو در اختیار ما
میگذاره که
بسیار شاید برای تاریخ نگاران خیلی جالب
باشه حالا من راجع به جلال معتقدم که صحبت
کردن بسیار مهمه به دلیل اینکه
یک اونچه که ما راجع به جلال میگیم در
حقیقت درباره خودمون داریم میگیم یعنی
درباره اینکه ما چگونه قضاوت میکنیم جلال
چون که کلیشهها در موردش خیلی زیاده یعنی
یک یک تأثیر کلیشهای ازش ساخته شده و اون
مرتب تکرار میشه و حتی در
آثار کسایی که غربیهایی که راجع به ایران
نوشتن مدام همین حرف تکرار شده که این آدم
مثلاً بوبیگرا بوده و سنتگرا بوده و
نمیدونم تأثیر زیادی داشته در انقلاب
ایران یکی یعنی یک حرفا وقتی به همه
میزنن خب طبیعتاً معلومه که فکری پشتش
نیست و خود برای من جلال از این جهت مهمه
که
میتونه شکل فکر کردن ما رو به آزمون
بگذاره یعنی ما با فکر کردن به جلال نشون
میدیم که چهجوری فکر میکنیم با قضاوت
راجع به جلال نشون میدیم که چگونه قضاوت
میکنیم بنابراین جلال شناختن شناختن جلال
برای خودشناسی بسیار بسیار مفیده به خاطر
اینکه ما میتونیم محک
بزنیم شکل قضاوتمون رو شکل نگرش تاریخیمون
رو شکل فهممون رو از متن و شکل خوندن
گذشته به خاطر اینکه اونچنان که جلال رو
میخونیم و آنچنان که جلال رو قضاوت
میکنیم طبیعتاً با همون شری بقیه چیزها
رو قضاوت میکنیم چه چیزایی که دوست داریم
و چه چیزایی رو که دوست نداریم یا همین
مسئله که نقش ایشون رو در انقلاب انقدر
برجسته میکنیم این نشان دهنده فهم ما از
پدیده انقلاب هست و نشون
دهنده به اصطلاح میزان آشنایی ما
با به اصطلاح علوم انسانی با مطالعات
مربوط به رخدادهای سیاسی انقلابهای سیاسی
و نشون میده که چه مقدار ما ساده اندیش و
غیرمطقی و پیشاخی فکر میکنیم یا اینکه
با داشتن
شرایط قضاوت کردن یعنی پژوهش و آشنایی با
روشهای
روزآمد تاریخنگاری یا علوم سیاسی داریم به
تاریخ خودمون نگاه میکنیم. اولاً یک
نکتهای که مهمه به عنوان این که این
قضاوتهای راهی درون جلال که همه میدونیم
تقریباً میشه گفت که ۴۰ ۵۰ ساله که تداوم
داره. این به این معناست که ما ۴۰ ۵۰ ساله
که ما تغییر نکردیم یعنی اگر ما تغییر
کرده باشیم باید در هر دورهای ما متفاوت
دیده باشیم گذشته رو نه اینکه لزوماً
نظراتمون راجع به
چیزها از نظر اخلاقی عوض بشه مسئله اینه
که اساساً قضاوت اخلاقی قضاوت با قضاوت
علمی و تاریخی فرق میکنه یه موقع از شما
میگید این خوبه یه موقع میگید بده ولی اون
چیزی که بد میدونید هم باید بفهمید باید
بتونید از نظر تاریخنگاری تی و از نظر
سیاسی بتونید تبیین کنید. ما قضاوتمون
قضاوتهای اخلاقیه. قضاوت اخلاقی نیازی به
هیچگونه پژوهش و تحقیق و اینها نداره.
وقتی که شما معتقدید که علی امام اوله و
خلیفه اوله دیگه امام اوله دیگه. حالا
تاریخ هرچی میخواد بگه بگه. اگر شما
معتقدید که علی خلیفه چهارمه هرچی که
تاریخ میخواد بگه بگه مهم نیست براتون.
به خاطر همینم ۱۴۰۰ ساله که این اختلافات
چون تاریخی نیست حل نمیشه. اختلافات
دینیه. بنابراین اگر دیدین که ی اختلافی
هست مثل همین اختلاف بر سر جلال که مربوط
به اعتقادات آدماست یعنی تبدیل شده به یکی
از عقا یه بخشی از آدمها که حالا یا
تاریخنگارن
یا در زمینههای دیگه فعالیت میکنن تبدیل
شده به یه عقیده در نتیجه شما هر چقدر که
شواهد مختلف رو ببینید همه رو اصلاً
نادیده میگیرید یا به شکلی که دلتون
میخواد به اصطلاح تفسیر میکنید حالا این
کتاب جلال که یادداشتهاش هست طبیعیست
برای اون کس که از پیش تصمیم گرفته که
راجع به جلال چهجور فکر میکنه هیچ سودی
نخواهد داشت فقط برای کسی مفیده که
میخواد ببینه که آیا اونچه که فکر میکنه
با این به اصطلاح سند تازه با این به
اصطلاح مدارک تازه آیا با این میشه
بیازماید و ببیند که درسته یا نه و در
نتیجه شما میخونیم و میبینیم برای اینکه
پیشفرضها و پیشآوریهای خودمون رو از
بیازماییم ما نمیخونیم برای اینکه برای
اونچه که فکر میکنیم عقیده داریم شواهد
تازهای پیدا بکنیم پس دو جور خوندن هست و
در این دو جور
خوندن خیلی مهمه که بهش چیز کنیم توجه
کنیم چون اگر بحث بحث عقیدتی باشه و طرف
تصمیم خودشو گرفته و این اعتقاد راسخه خ
اصلاً گفتگو امکان نداره اصلاً
پژوهش علمی اجازه نمیده که شما با کسانی
که عقیدهشونه بحث بکنیم چون اونا اصلاً
مسئلهشون شناخت واقعیت نیست بلکه اونچه رو
که میپندرند واقعیت
میدونن و جامعه ما هنوز راجع به تاریخشی
عقیدتی فکر میکنه به طور کلی نگاه ما به
تاریخ در تاریخ رو ما استفاده میکنیم
برای اثبات عقایدمون من که عقایدمون رو با
تاریخ بسنجیم در نتیجه این دعواها که ما
داریم سر
نمیددونم هنوز که هنوزه نصف ملت طرفدار
فروشن نصف ملت طرفدار محمدن نصف ملت
طرفدار مصدقن نصف ملت طرفدار شاهن به خاطر
اینکه اینا این گرایشها گرایشهای عقیدتیه
و در به اصطلاح با شما تاریخ نمیتونه شما
رو هیچ کمکی بکنه نه به این طرف نه به اون
طرف و متأسفانه بسیاری از کسانی که تاریخ
هستن با یک مجموعهای از عقاعد که بهش
دلبستگی داشتن به سراغ تاریخ رفتن و گرچه
به ظاهر تاریخنگاری کردن و خب از
نظر به اصطلاح ظاهر قضیه ظاهراً اسنادو
دیدن مدارکها رو دیدن استناد میکنن ولی
به دلیل اینکه از پشت شیشه ایدئولوژی
خودشون یا تفکرات جذبی خودشون تاریخو
میبینن روایتی که از تاریخ میسازن
طبیعتاً روایتیست که فقط و فقط اون اون
عقایدو میخواد میتونه به اصطلاح اثبات
بکنه انسان قرن بیستم به شدت دوست داره
تاریخ بخونه تا تاریخ بنویسه هیچ موقع در
طول تاریخ بشری انقدر بشر مشتاق تاریخ
نبوده یکی از علل مهمش همین هست که در اصل
مدرن تاریخ تبدیل میشه به یک وسیلهای که
شما میتونید ایدئولوژی خودتون رو باهاش
اثبات بکنید در حقیقت سوء استفاده از
تاریخ
از در قرن بیستم به شدت بالا میگیره.
یعنی ایدئولوژیهای سیاسی با یک روایت
خاصی که از تاریخ میسازن حقانیت خودشونو
میخوان اثبات بکنن. حالا در جمهوری
اسلامی میبینید چقدر کتاب تاریخی چاپ
شده. اصلاً وحشتناک از خاطره و نمیدونم
زندگینامه و تاریخ و یه چیز وحشتناکیه.
خب این تاریخنگاری برای چیه؟ برای اینکه
ایدئولوژی اسلامی در و اونچه که جمهوری
اسلامی
رو هویت میبخشه مشروعیت پیدا بکنه.
بنابراین تاریخو یه جوری نقل میکنن که
انگار در طول تاریخ
یک نزاع بین شر و خیر بوده. روحانیت همیشه
طرف خیر بوده. اون طرف سمت شر بوده.
روحانیت یا مظلوم بوده یا اینکه یعنی تمام
داستان بر مدار حق و باطلی میگرده که
اینها بهش معتقدن. زمان پهلوی هم
همینطور بود. تاریخنگاری که مخصوصاً
رسمی بود و نوشته میشد راجع به رضا شاه،
راجع به پهلوی برای این بود که اثبات بکنه
که به اصطلاح پهلویها چقدر ایران
دوستوستن و چقدر ایرانو عوض کردن و در
حقیقت سلطنتشون مشروعیت داره. ما از این
چرخه باید بیرون بیایم. از این چرخهی که
تاریخ رو استفاده بکنیم برای عقایدمون و
امروزم همینه دیگه. امروزم شما میبینید
دعوایی که بین جمهوری اسلامی و مخالفانش
هست دعوای به اصطلاح ایدئولوژیکه منتها
همش بحث تاریخ پیش میاد و هر موقع شما
بخواید راجع به سیاست حرف بزنید بحث
میکشه به تاریخ هر موقع میخواید راجع به
آینده صحبت کنید بحث میکشه به گذشته به
دلیل اینکه گذشتهای که ما میگیم اگر
تبدیل بشه به هویت ما اونوقت دیگه برامون
حقیقت مهم نیست که اون اون چون تبدیل شده
به هویتمون ا تا پای مرگ هم پاش شیمیستیم
حاضریم آدما رم بکشیم همونطور که کشتن در
بسیاری از کشورها
ناسیونالیسم میزانی که قربانی از بشر
گرفته هیچ دینی در طول تاریخ نگرفته
هولوکاست و
نمیدونم نسلکشیها و اینا اینام هرگز
اینقدر بشر توحش به خرج نداده بنابراین
مراقب باشین که
تاریخ باید در خدمت زندگی انسان باشه
و اونچه که ما راجع به تاریخ
میدونیم و یا فکر میکنیم میدونیم اگر
نگاه تاریخی نگاه بکنیم باید مرتب با
شواهد تازه با تحول روشهای تاریخنگاری
تغییر پیدا بکنه نه اینکه تبدیل بشه به
عقیده یک ملتی عقیده ملتی اگر تبدیل شد
تاریخ به عقیده ملتی اون ملت رو از بین
خواهد برد اون ملتی که تاریخ خودش رو
ستایش میکنه و تقدیس میکنه کنه اون ملت
قربانی همین به اصطلاح تاریخ مقدسش خواهد
شد و بهعکس ملتی که تاریخشو میگه برای
اینکه وضعیت کنونیش رو بفهمیم یعنی ما گ
از گذشته حرف میزنیم بهخاطر اینکه بدونیم
اون گذشته گذشته و میان ما و گذشته فاصله
پرناشدنی و امروز ما نمیتونه مثل گذشته
باشه و آینده ما هم نمیتونه مثل امروز ما
باشه ما تاریخ میکنیم برای اینکه نه بریم
به عقب بلکه بریم به جلو و هرگونه روایت
تاریخی یا هرگونه تاریخنگاری که ما رو به
عقب ببره و نگاه ما رو از پیش رو منحرف
بکنه در خدمت انسان نیست و به تباهی جامعه
منجر خواهد شد.
در مورد جلال خب من خیلی خوندم در این
سالهای اخیر نه از فقط از خود جلال بلکه
از ایرانیا و خارجیاهایی که راجع به جلال
نوشتن و برای من واقعاً خیلی خیلی
حیرتانگیزه که بیشتر قضاوتهایی که
خارجیها هم کردن راجع به
ایرانیا
ببخشید بسیاری از قضاتی که خارجیها کردن
راجع به
ایرانیها خب اولاً
اینهایی که راجع به ایران مینویسن در این
بعد از انقلاب
ایران بیشتر کسانی هستن که
از نمیدونم رشتههایی میان مثل علوم سیاسی
و نمیدونم مطالعات خاورمیانه و اینور
رشتهها
و دانش به اصطلاح فلسفی و دانش فرهنگی
خیلی عمیقی ندارن و در نتیجه اکثری چیزایی
که به انگلیسی مثلاً یا فرانسه راجع به
جلال گفته شده اولاً از طریق ایرانیا
منتقل شده یعنی ایرانیا نوشتن از حمید
عنایت بگیرید تا حمید دواشی و خیلی از
خارجیها هم همین حرفا رو با همین برداشتو
تکرار کردن در حالی
که یک به اصطلاح کلیشهایست که وقتی که
شما میبینید همه جا اینجور تکرار میشه و
عیبهایی گرفته میشه که اونا عیب نیست
یعنی جلال
حالا من توضیح میدم که به اصطلاح چهجوری
باید به این مسئله نگاه کرد یعنی اونچه که
برام مهمه این نیست که جلال رو بشناسیم
اینکه ببینیم که خودمون چهجوری فکر میکنیم
یکی
از کتابهای خوبی که
من توصیه میکنم دوستان بخونن برای فهم
روشنفکری ایرانی کتاب متفکران روس آیزر
برلینه که درباره فضای روشنفکری قرن
نوزدهمه و او یه اصطلاحی داره به میگه که
ما در غرب در اروپا اینتلکچتوال داریم
یعنی روشنفکر داریم ولی در روسیه
اینتلیجنسیا و اینتلیجنسیا فرق میکنه با
اینتلکچوال حالا توجه بکنید که این د تا
این فرق گذاشتن در قالب تاریخ ما در چارچ
بستر تاریخ ما آیا معنی میده یا نه میگه
که به طور کلی میشه گفت که د تا برداشت و
برداشت از ادبیات و هنر وجود داره و
مقایسه میکنه این دو برداشتو میگه که
برداشت اول میگه میگه من حالا به مسامحه
اسمشو میذارم برداشت فرانسوی و یکی دیگه
رو میذارم برداشت
روسی و میگه که اینا برچسب نیستن بلکه دو
نوع به اصطلاح تلقی از کار ادبیات و هنرن
و دو نوع تلقیست که هم به اصطلاح مردم
دارن از
نویسنده و هنرمند و هم تلقیست که نویسنده
و هنرمند از خودش داره میگه که
نویسندههای فرانسوی قرن نوزدهم
خودشون رو فراهم کننده خوراک جامعه
میدونستن و عقیده داشتن که روشنفکر یا
هنرمند در برابر خودش و جامعه وظیفهای بر
عهده داره و این کارو باید به بهترین وجه
ممکن انجام
بده اما در عین حال در این نوع نگاه زندگی
خصوصی
هنرمند بیشتر از
زندگی دیگران مورد توجه نبود یعنی مهم
نبود زندگی شخصیش چی هست در زندگی شخصی چه
میکنه اونچه که مهم بود محصول کارش بود و
درست مثل مثلاً یه شغل دیگه مثل نجاری شما
براتون مهم نیست که نجار زندگی شخصیش چیه
مهم براتون این میزیه که براتون میسازه
این طرز برداشت موجب میشه که نگاه آدمها
به روشنفکر یه نگاهیست که از او توقع
ندارن که مثل قدیسان زندگی بکنن آدمی باشه
که هیچ خطایی نکنه کنه هیچ آلودگی نداشته
باشه هیچ به اصطلاح در زندگی
شخصیش یک ذره از پاشو از
خط درستی و به اصطلاح اخلاق و اینا اورتر
نگذاشته باشه بنابراین قضایت که میکردن
راجع به روشنفکراشون اونا رو به عنوان یه
آدم معمولی میدیدن که هزار تا نقص تو
زندگی شخصیش ممکنه داشته باشه اما توجه
معطوف میشد به کارش اما در روسیه این این
کاملاً برعکس بود. یعنی فرقی نمیکرد که
شما به اصطلاح تمای نویسنده تمایلات
اخلاقی و اجتماعی داره یا اینکه نویسنده
فقط بر عشق هنر و استتیک و اینها
داره خلق میکنه. برداشت روسی این بود که
انسان یکیه و وجودش رو نمیشه تقسیم کرد.
یعنی درست نیست که انسان از یه طرف شهروند
باشه و از یه طرف جدا از این یه آدم
مثلاً پولساز باشه یه آدمی باشه که مثلاً
د تا خونه داشته باشه یه آدمی باشه
که در خونه یه شکلی باشه در خ بیرون خونه
یه شکل دیگه یه یعنی یه تصوری داشتن از
شرافت و تعهد کامل که کاملاً در
قلب نگرش رمنتیک قرار میگرفت ی نگاه
رمانتیک داشتن به روشنفکرا
[موسیقی]
و بسیاری از هنرمندای هنرمندی نویسندههای
غربی روسی به شکلی این خوانندهها یا
جامعه بهشون نگاه میکرد که اصلاً برای
اروپاییا اصلا همچین چیزی معنا نداشت و
انگار که اینها یک کاهنانی هستن یک
پیامبرانی هستن
که یک حقایقی رو در یک سطح دیگری کشف
میکنن و به جامعه میگن و جامعه رو از
ظلمات به سوی نور میبرن و جامعه توقع
داره که اینها درست مثل یک پیامبر در همه
ابعاد زندگیشون منظن خطا نکنن و به اصطلاح
در خدمت بشریت باشن
خب
این وضع موجب میشه که خب توضیح میده آیزا
برلین که چقدر به سرخوردگی میانجامه یعنی
هم
سرخوردگی جامعه و هم سرخوردگی
خود روشنفکران و طبیعتاً نمیتونن اون
توقعی رو که جامعه داره اون توقع برآورده
کنه در
نتیجه اساسا از روشنفکری و از فکر و از
توانایی کار روشنفکری ناامید میشه در
ایران هم ما یک کمابیش همچین چیزی داریم
یعنی کهه ما از روشنفکرانمون توقع داریم
که جایگزینان
روحانیان یا به اصطلاح
رهبران مذهبی باشن. حالا که ما از مذهب
بریدیم حالا یک روشنفکرانی هستن که میان
جای اونها و اونها حقیقت واقعی رو به ما
میگن. اونها به ما میگن که اون آنچه که
روحانیت میگفته و اونچه که مبلغان دیگه
میگفتن همش خرافهست و حقیقت اینه. اینه
که ما میگیم و در نتیجه همین جا همونطور
که برلین در اینجا توضیح میده میگه که
مدرنیته در روسیه به شکل مذهب وارد شد.
یعنی یه مذهبی که جایگزین اون سن سنت
فرسوده و ناکارآمد هست. در ایرانم اگر شما
توجه کنین همینطوره. از مشروطه به این
طرف قبل از مشروطه کسایی که تجدد رو تبلیغ
میکنن پیامبران و پیشگامان تجدد در ایران
اون رو به عنوان یک به اصطلاح طرز فکر
انتقادی و طرز فکر طرز به اصطلاح مبتنی بر
دیالوگ مدارا و تلاش جمعی برای توافق
اصلاً تعریف نمیکنن بلکه ا برای اونها
برای ملکمخان
برای آخان کرمانی و دیگران تا امروز
مدرنیته یک راه آزموده شده است برای رفتن
به سمت سعادت و ساختن یه بهشت زمینی
اصلاًهم گفتگو لازم نداره این یا جبر
تاریخه به قول داوری میگه
که صدر فرهنگ ما زیل فرهنگ
غربیه در نتیجه این جبر تاریخه ما دیگه
اصلاً نمیتونیم مدرن نشیم و مدرن شدنم از
نظر اونها همون چیزی که توی غرب دیدن
دیگه یعنی همین ماشین و همین صنعت و همین
رفاه اقتصادی و الانم همین طوره دیگه
الانم وقتی ما از مدریته حرف میزنیم یعنی
مردم معمولاً تصورشون تکنولوژی و اقتصاد و
اینجور چیزاست خب این همون تصوری هم بود
که خود رضا شاه داشت از مدرن شدن از مدرن
شدن عثمانیا هم داشتن دیگه عثمانیها به
مشروطه خودشون میگفتن تنظیمات تنظیمات
یعنی بوروکراسی یه ب این دولت ناکارآمده
بهخاطر اینکه بوروکراسی مدرن نداره باید
نظام مالیات درست بشه و دادگستری درست بشه
و دانشگاه درست بشه و تصورشون این بود که
بوروکراسی به همراه به اصطلاح تکنولوژی
این مدرنیته است
و به هیچ وجه نمیشه در برابرش مقاومت کرد
و تا جای ممکن ما باید به شکل به اصطلاح
غربیها
این مدرنیته رو در ایران منتقل کنیم یعنی
وث بر سر انتقال مدرنیته بود وصل بر سر
گرفتن مدرنیته بود و در نتیجه مدرن شدن به
معنای غروی شدن
فهمیده
شد در این
شرایط آل
احمد به اصطلاح در دوره پهلوی یکی از
روشنفکراها اینست
که منتقد مدرنیته است مدرنیته نه اونم
حالا توضیح خواهم داد قرن بیستم قرن
فجایهیست که محصول مدرنیتهست یعنی اوج
تکنولوژی میشه
هولوپاست اوج به اصطلاح نظام اقتصادی
سرمایهداری میشه اروپای قرن بیستم که و
آمریکا که در اثر تورم و رئیسی و دیپریشن
اقتصاد کلپس میکنه و تورم یک مسئله اساسی
میشه بچه یعنی تمام اون آرمانها و اون
رویاهای عصر روشنگری که عقل میاد به جای
دین مینشینه و به جای خرافات راه ما رو
باز میکنه و علم ما رو نجات میده در قرن
بیستم قیامتهای خودش رو به وحشتناکترین
شکلی نشون داد هم از نظر اقتصادی و هم
اینکه د تا جنگ جهانی
رو برفروخت که این دو جنگ جهانی
در شرایطی شکل گرفت که از اون طرف تسلیحات
غیر متعارف مثل بمب اتم هم ساخته میشد
یعنی بشر توانایی داشت پیدا میکرد که با
به کمک تکنولوژی و علم نسل خودش رو از روی
زمین منقرض بکنه و بعد تمام قرن
بیستم نقد مدرنیته است و این نقد مدرنیته
به شکلهای گوناگونی صورت گرفته یک عدهای
خب سنتگرا شدن در اروپا کسایی مثل مثلاً
رونگنون نمیدونم و دیگران یه عدهی که
معتقد بودن که سکولاریسم موجب شده که
انسانیت انقدر در بی ارزش بشه و انقدر
انسانیت به راحتی کشت از بین میره یک عده
دیگه به گرایشهای
دیگهای به اصطلاح رو کردن ولی شما هیچکس
در قرن بیستم نمیبینید که منتقد مدر
مدرنیته نباشه یعنی قرن بیستم قرن نقد که
قرن بیستم قرن ظهور پیامدهای وحشتناک
مدرنیته است از مسئله استعمار گرفته که
مسئله روشنفکران فرانسوی هست مسئله
روشنفکران اروپایی هست تا دیگر مسائلی که
سیاستهای گوناگونی که این کشورها داشتن و
در عمل موجب شده که حقوق انسان از بین
بره. ماشینیسم و تکنولوژی موجب شده که
انسانها از جای خودشون کنده بشن. مشکل
هویت براشون پیش بیاد. تنها بشن. تنهاییها
موجب شده که انسانها به
تودههای به اصطلاح خشمگینی بپیوندن که از
دلش رهبران توتالیتر بیرون میآمد. همه
اینها مسائل قرن بیستمه. قرن بیستم
قرن در حقیقت وحشت هست. وحشت از اونچه که
یک ویرزمانی راه نجات بشریت به شمار برفت
الان تبدیل شده به وسیله از بین بردن
انسان. خب از فیلم عصر جدید مادرن تایم
چارل چاپین ببینید بحث از خود ویگانگی بحث
این که تکنولوژی تکنولوژی یک ابزار نیست
بلکه یک چیزیست که شما میآفرین و اون شما
رو کاملاً از نوع به شکل دیگری درمیاره
رمان فرنکشتنشلی همینه دیگه رمان
فرنکشتنشلی
یه کسی یه یک یه دانشمندی یک چیزی رو
میآفرینه برای اینکه در خدمت او باشه ولی
اون فرنکش شناک در حد یه حیولایی میشه که
بدون هیچ انگیزهای بدون هیچگونه نیازی
آدمها رو میخوره، آدمها رو میکشه، از
بین میبره. این تکنولوژی همینه. تکنولوژی
یک خشونتی رو مجال میده، امکان میده که
هیچگونه انگیزهای پشت سرش
نیست
و خود این تکنولوژی انسان خودش رو
میآفرینه. یعنی تکنولوژی دیجیتال ساخته
انسانه ولی انسان هم ساخته وقتی این
تکنولوژی به وجود میاد انسان میشه انسان
دیجیتال خب نقد تکنولوژی نقد به اصطلاح
علم
پرستی نقد در
حقیقت این
آشفتگی اخلاقی
نقد اون چیزی که دورک میگه
بیهنجاری بیهنجاری یعنی که آدم
یک رسالهای داره راجع به خودکشی که اولین
رساله جامشناختی راجع به خودکشی یکی از
دلایل خودکشی رو در عصر جدید این میدیم که
آدما احساس بیهنجاری میکنن یعنی احسا
هیچگونه معیار و هنجاری برای زندگی ندارن
که زندگی اونا رو معنا بده و اون چیزی که
نیچه ازش به عنوان
نیهیلیزم یاد کرده بود و نیهیلیسم در قرن
بیستم به ابعاد مختلفش شناخته شد و مسئله
همه به اصطلاح نویسندگان و هنرمندان و
فیلسوفان بود و مدرنیته
اساساً با مهمترین ویژگیش نیلیز به شمار
میومد و میاد خب این از یک طرف و درست اون
زمانی که مدرنیته از نظر تئوریک اون
مدرنیته به اصطلاح رویایی قرن هجدهمی از
نظر تئوریک اعتبار خودشو از دست داده بود
و نقد مدرنیته که یک امری شده بود که
ناگزی و و از منظرهای مختلف هرگونه تفکری
در اروپا و آمریکا تفکر نقادانه بود نسبت
به مدرنیته و هیچکس نبود که از مدرنیته به
عنوان یک رویای
طلایی به
اصطلاح آرمانی و که بدون هیچ بهشتیست بدون
هیچ زیان و ضرری روی زمین منتها تحقق پیدا
میکنه در اون اون زمان ما در ایران
داشتیم ایرانو مدرن میکردیم و الگویی که
داشتیم برای مدرنیزاسیون الگویی بود که
درست در جهان کاملاً چیز شده
بود پیامدهای منفیشو نشون داده بود یعنی
کهه محمدرضا شاه
پهلوی تا جای ممکن میخواست ایران رو از
نظر تسلیحاتی قوی کنه و از اون طرف تا جای
ممکن از نظر تکنولوژیک کشور رو پیشرفته
بکنه
و مسئلهش این بود که ما با پول نفت که به
اصطلاح کاملاً بادآورده بود بتونیم کشور
رو به سطح کشورهای اروپایی برسونیم یعنی
در مثلاً کشورهای به ست کشورهای عربی در
در دیوار درست بشه ما میشیم اروپایی خب
این باعث شده بود
که نظام اساس سیاستگذاری در کشور خب غلط
باشه غلط باشه به این معنا که شما
ویژگیهای یک جامعه رو در نظر نمیگیرین و
بعد یک تصور کاملاً جذبی از مدرنیتی دارین
و مدرن مدرنیزاسیون با غربی شدن یکی
میدونین یعنی میگین ما میخوایم مثل غربیا
بشیم ما میخوایم مثل اروپاییا بشیم در
حالی که مدرنیته به معنای درستش اون چیزی
بود که در آمریکا تحقق پیدا کرد یعنی
شما به
اصطلاح جامعه خودتون رو قانون رو بر اساس
جامعه خودتون
به اصطلاح تکنولوژی رو بر اساس مقتضیات
جغرافیای جامعه خودتون همه چیز رو بر اساس
اونجایی که هستید بسازید نه بر اساس الگوی
جایی که خوشتون
میاد حالا آل احمد خودش راجع به معماری
نوشته دیگه
معماریهای سنتی یک منطقی دارن ولی
معماریهایی که در زمان پهلوی صورت
میگیره هیچ منطقی نداشت یک مثلاً در یزد
شما معماری ایتالیایی چیز کنی به خاطر که
طرف رفته بود ایتالیا درس خونده بود هیچ
توجهی نداشت به شرایط اقلیمی ایز و اینکه
آیا همچین معماری برای همچین
محیطی به اصطلاح کار میکنه یا نه؟ جلال
آل احمد ابتدا معلم بود و از وقتی که رفت
معلم شد به اصطلاح نابه سامانیهایی که در
نظام آموزش پرورش بود پی برد. نگاهش
نگاه نقادانهای بود به جامعه ولی نگاهی
بود
که برخواسته از تجربه شخصی خودش بود. یعنی
جلال بر خلاف خیلی از روشنفکرا کسی بود که
به دیدن و
تجربه دسته اول داشتن از موقعیت خیلی باور
داشت و به خاطر همین سفرنامه هاش خیلی
مهمه به خاطر همین اون چیزایی که راجع به
به اصطلاح تکنگاری هاش راجع
به چند تا شهر و چند تا منطقه نوشته اونها
مهمه نامه هاش مهمه این یه نوع به اصطلاح
یه نوع از روشنفکریست که در قرن بیستم
مخصوصاً خیلی اهمیت پیدا میکنه و اگر شما
ببینید که جلال چه چیزایی رو ترجمه کرده
متوجه میشید که جلال چه نوع از کار
روشنفکری رو چهجوری میفهمیده جلال کسایی
که روشن ترجمه کرده داستایوسکی آرژید
آلبرت کامو یونسکو اینها کسایی هستن که به
اصطلاح بهشون میگن
پدیدارشناسان یعنی به اونا میگن
پدیدارشناسی فاجعه کسانی که ما در قرن
بیستم در یک موقعیتی قرار گرفتیم که فجای
به وجود آمد موقعیتی به وجود آمد که هرگز
پیش از اون سابقه نداشت در نتیجه اونچه که
پیشینیان در مورد وضعیت خودشون گفته بودن
و فلسفه و مفاهیمی دستگاه مفاهیمی که
ساخته بودن به هرگز به کار فهمیتی که در
قرن بیستم قرار داشتیم نمیآمد در نتیجه به
همین دلیله که در قرن بیستم همه سخن سخن
از مرگ سنت مرگ فلسفه مرگ این مرگون
میکنم به این معنا که اون فلسفه که بوده
اون سنتی که بوده دیگه قادر نیست این
موقعیت ما رو توضیح بده این
یک اتفاقیست بیسابقه و استثنایی
و به حدی استثنایه که قابل توضیح نیست
برای
ما یکی از مهمترین کارهایی که کمک میکنه
و اینا یعنی تئوریاش مفصل در همین قرن
مفصل گفتن کسانی مختلف که شما وقتی که در
یک موقعیتی قرار داری که از
نظر مفهومی برات قابل تبیین نیست مفاهیم
لازم رو نداری برای توضیحش نگاه کن ببین
تجربه کن و روایت کن و این روایت تو یعنی
پدیدارشناسی یعنی اون چیزی که برا تو پدید
میشه من نمیدونم این هولوکاست بر چهجور
شد که به وجود آمد اما من میتونم
داستانشو تعریف کنم من نمیدونم این
فاجعهای که برای من رخ داد چرا به وجود
اومد قدرت تبیین عقلانیشو نداره دارم ولی
میتونم تعریف کنم میتونم قصهشو بگم این
شاعر و نویسنده رو تبدیل کرد به یک
پدیدارشناس اون چیزی که در حقیقت در قرن
بیستم اصلاً مرز بین فلسفه و ادبیاتو به
شدت از بین برد
الگوی فیلسوف فرانسوی فرق میکنه با الگوی
فیلسوف آلمانی مثلاً فیلسوف فرانسوی همیشه
بین مرز فلسفه و ادبیات در تردد بوده خود
دک کارت برای اولین بار نوشتهشو به فرانسه
روزمره مردم مینویسه به جای اینکه به
زبان لاتین دانشگاهی بنویسه و بعد اول
ولتر رو ما داریم ولتر یه کسی که به
اصطلاح فیلسوفه ولی برای مردم
مینویسه در عصر جدید سارت کامو همه اینها
هم فیلسوفن و هم به اصطلاح نویسندن یا از
راه نوشتن رمان از راه نوشتن نمایشنامه
فلسفه میورزد یعنی شما کارگردن یونسکو یک
اثر فلسفیست منتها در قالب
نمایشنامه طاعون آلبر کامو یک اثر فلسفیست
در قالب نمایش در قالب رمان بنابراین
ادبیات و به اصطلاح روایت کردن اولاً
روشیست
برای درکی که ما از این پدیده چنان که بر
ما ظاهر شده داریم در نتیجه ما میتونیم
بگیم ما این رو چهجوری تجربه کردیم و
ثانیاً
این
روایت یک سرمایه بسیار مهمیست برای اینکه
بر اساس اون مفهوم پردازی بشه همونطور که
شده همون طور که ما بر اساس بسیاری از
رمانها
و به اصطلاح نمایشنامهها و شعرها از
شکسپیر و مونتین و سروانتس تا الان تفکر
فلسفی کردن و مفاهیم فلسفی ساختن همون طور
هم در قرن بیستم
روایتگری یک به اصطلاح روایتگری ادبی یک
وسیله مهمی بود برای اینکه شما بتونید اون
واقعیت موجودتون رو قابل فهم کنید در قالب
دستگاه مفاهیم شما هیچ فیلسوفی رو
نمیبینید در قرن بیستم
که پاش روی ادبیات نباشه خب این به این
معنا بود که شما از راه
نوشتن حالا ما یک سری ایدئولوژیهایی
داشتیم که جلال هم در ابتدای عمرش به اون
گرایش پیدا کرد مثل مثلاً گرایش
کمونیستی در روشنفکرایی که تعهد حزبی
داشتن تعهد ایدئولوژیک داشتن اونا
مسئلهشون مردم بود اساساً توی ایران
روشنفکری با یک به اصطلاح
گرایش مردمی متولد شد یعنی روشنفکر اون
کسیست که غصه مردم میخوره دم این خفته
چند خواب در چشم ترمیشک شما از نیمایوشیچ
بگیرید تا حتی بعد از جلال کمتر روشنفکرو
پیدا میکنید که مسئلهش مردم نباشن و
مسئلهش خودش باشه جلال در جوانیش مسئلهش
اگر گرایش پیدا کرد به
کمونیسم
حالا گرچه مدت کوتاهی
بود مسئلهش خودش بود یعنی او او یک
پرسشهایی داشت یک دغد دغدغههایی داشت
برای فهم خودش و چون چون مسئلهش خودش بود
میتونست از کمونیسم ببره به این به این
سرعت یعنی اون اونچه که در حزب توده دید
بیصداقتی بود اونچه که در حزب توده دید
اون بود که اون آرمارهایی که بهش اینا
معتقدن اصلاً خودشونم درک درستی ازش ندارن
و چیزای دیگه در میون هست اگر شما اون
تعهد حزبی رو نداشتین تعهد حزبی رو داشتید
همه اینا رو توجیه میکردید کماون کهه
کسای کله گندهای مثل احسان طبری کردن
یعنی انقدر به جلال ایراد میگیرن که
فیلسوف نبود فیلسوف نبود خب احسان نبری
طبری فیلسوف بود اما اون تعهد ایدئولوژیک
باعث میشد که او تناقضها و به اصطلاح
ناسازگاریها و بیصداقتیهایی رو که در
فکر و عمل حزب توده هست نبینه یا توجیه
کنه جلال برای او چون مسئلهش خودشه و در
از جوانی خودش تا لحظه مرگش درباره خودش
مینویسه درباره خودش داره جستجو میکنه
مسئله خودشو داره جستجو میکنه میکنه به
راحتی میتونه از یک جا بکنه و بره به یه
جای دیگه. یعنی بدون هیچگونه تعلقی به
اینکه الان در به اصطلاح حکومت منو تحویل
بگیره، کتابمو چاپ کنن، روشنفکرا منو
تحویل بگیرن، نمیدونم این به
اصطلاح دسته اون گروه بشن در حقیقت یک
نوعی چتر حفاظتی من این آدم تنها میشه.
تنهایی به دلیل اینکه مسئلهش خودشه. مطلقا
هیچگونه بیصداقتی هیچگونه به
اصطلاح سحلگیری هیچ موقع
هیچگونه اون آداب و
رسوم به اصطلاح قدیمی ایرانی رو که
ملاحظهگری و تملقگویی و قدرت پرستی اصلاً
توش نیست به خاطر اینکه این داره دنبال
مسئله خودش هست و تصمیم گرفته که به خودش
وفادار باشه این رو شما بارها و بارها در
نوشتههای جلال میبینید بینید که بارها
تأکید میکنه که من مثلاً خودمه در سه
مقاله یک جملهای داره میگه اکنون نوبت
قیامیست درون من در علیه خودم میخوام قیام
کنم به همین دلیل مسئله جامعه از این جهت
براش مهم بود که او یک موجود اجتماعیست
اون انسان نمیتونه اجتماعی باش
نباشه تمام دغدغههاش در مورد جامعه
دغدقهاش درباره خودشه و فهم وضعیت کتاب در
خدمت و خیانت روشنفکری در حقیقت که یعنی
به عبارت دیگه هیچکس در ایران نیست که به
اندازه جلال آل احمد بشه گفت تمام کارهاش
آتوگرافیه. تمام کارهاش یک شرح حال زندگی
خودش هست.
حالا این این رو داشته
باشید در یه کشوری که یک طرف گرایش بخش
عظیمی از روشنفکرا شدن مارکسیست و کسانی
که ضد غربن. یک طرف مذهبیها هستن که
اصلاً اساساً مذهبیها رشدشون و گسترشون
مدیون محمدرضا شاه پهلویست و ترسی که او
داشت از نفوذ کمونیسم و اتحاد جماهیر
شوروی یک طرف خود حکومته خود حکومت هم اون
چیزیرو که ترویج میکنه همین آقای نصره
آقای نصر
ایدئولوژی شاهنشاه آقای نصره یعنی یک
فلسفه کاملاً
[موسیقی]
قدیمی غیر تاریخی فقط برای اینکه چیز باشه
به صورت تزیینی مشروعیت دولت حکومت پهلوی
رو سلطنت پهلوی رو توجیه بکنه فلسفه
خسروانی شما در این وسط هستید یک
مدرنیزاسیون به اصطلاح نیاندیشیده به
اصطلاح مودرنیزاسیونی که شما بدون که فکر
بکنید که مدرنز چیه مودرنیزاسیون چیه
تجربه کشورای دیگه چیه خود غرب همین
مدرنیزاسی چه مشکلاتی ایجاد کرده که من
آگاهانه این مدرنیزاسیونو انجام بدم؟
کاملاً مکانیکی یعنی کاملاً شما داری
تقلید میکنی در جنوب که شما میرفتی
خونههایی که مال شرکت نفود همه سبک
کروناهای فلوریداست اون طرف مال انگلیسیا
بود پریز سه شاخهست این طرف که مال
آمریکاییاهاست پریز دو شاخهست یعنی کاملاً
تقلیده هیچ کاری به اون محیط ندارن و چنین
فوران پول و مجموعه
فارغتحصیلای ایرانی که از خارج برمیگشتن و
میخواستن همون چور که در خارج دیدن اینجا
به وجود بیارن. هیچ درک فلسفی، هیچ درک
جامعهشناختی و هیچ درک فرهنگی از اینکه
مدرنیته یک فرم هست و این فرم در جاهای
گوناگون به شکلای گوناگون باید دربیاد. نه
اینکه شما عین اون چیزی که در اروپا بوده
بخواین در ایران بسازید یا عین خونههای
فلوریدا رو در ایران بسازید. این در همه
ابعاد زند به اصطلاح سیاستگذاری دولت
تأثیر داشت. در در به اصطلاح نظام آموزش
پرورش در نظام دانشگاهی در سیاستهای
اقتصادی در سیاستهای و این باعث شد که ما
یک مدرنیتهای وارد ایران بکنیم که با
مردم ارتباط برقرار نمیکنه یعنی
مدرنیتهایست که بیگانهست با مردم این
مدرنیته لزومی نداشت بیگانه باشه این
مودرنیزاسیون میتوانست مودرنیزاسیون
آگاهانه باشه همونطور که در آمریکا شد
همونطور که در ژاپن شد علت موفقیت ژاپن
این نیست که اونا درشون انقلاب نشد اونا
درکی از مدرنیته داشتن ن که سازگار با
محیطش بود ولی محمدرضا شاه پهلوی اصلاً
محیط ایرانو نمیشناخت اصلاً ایرانو
نمیشناخت ایرانو دوست داشت ولی نمیشناخت
کسانی که به اصطلاح تحصیل کردههای غرب
بودن اصلاً ایرانو نمیشناختن محیط ایران
رو مطلقاً نمیشناختن فرهنگشو نمیشناختن
سابقهشو نمیشناختن و این یک مدرنیته
بیریشهای وارد شد
که جلال اسمشو گذاشت غربزدگی یعنی
غربزدگی یعنی کهه تو نه غربی هستی نه
شرقی هستی همون همون کلا کلاغ هستی که
اومد راه رفتن کپو یادش بگیر یاد بگیره
تقلید کنه یا راه رفتن خودشم از یاد برد
جلال در بین روشنفکرای ایرانی یکی از
کسانیست که بیشترین سفر رو به کشورهای
خارجی کرده و بیشترین سفرنامه رو نوشته
یعنی نرفته برای خودش بگرده شما مقایسه
کنید سفرنامههای جلال رو با سفرنامه خیلی
آدمای دیگه که نوشتن سفرنامههای دیگه همه
چیز حالت شخصیه ما رفتیم اونجا اینو
خوردیم که ما اون کارو کردیم جلال میرفت
برای
دیدن به اصطلاح دسته اول و مشاهده اون
چیزی رو که ما تمدن غرب میخونیم و به
همین دلیل هست که تو سفرنامههاش هم تو
همین یادداشتهاش هم در ایران وقتی هست با
فاصله نگاه میکنه به ایران یعنی با وقتی
با ایران هست مجذوب این یا مجذوب اون نیست
میتونه فاصله بگیره هم وقتی رفته غرب
سوئیس رفته آمریکا رفته نمیدونم پاریس
رفته مسکو رفته همیشه با فاصلهست یعنی
همیشه میتونه نگاه نقادانه خودشو حفظ
بکنه. میتونه یک جنبه دیگری از اونچه که
میشه دید رو هم ببینه و این در کارای
دیگران دیده نمیشه.
بنابراین وقتی که شما خودت مسئله خودت شدی
و نوشتن بر این خیلی غربیه که شما نوشتن
رو یک به اصطلاح وسیلهای میکنید برای
خودشناسی. این در بین نویسندگان ما و
روشنفکر ما بسیار نادر هست که انقدر
بنویسن و مینویسن نه اینکه تکرار کنن نه
اینکه به اصطلاح بخوان مثلاً آقای خرمشاهی
هم زیاد مینویسه کسیست که داره لحظه لحظه
خودش رو
چنان با همپای واقعیت با شتاب واقعیت داره
ثبت میکنه که جملاتش همون بریده بریدگی
دارن که بین ثانیهها هست و سبک جلال یعنی
شیوه که جلال زندگی کرده سبک که نصر جلال
به همین دلیل غیر قابل تقلیده که زندگی او
غیر قابل تقلیده
و حالا که میرسیم به این یادداشتها این
یادداشتها و اساساً یادداشت شما باید
یادداشت آندرژیدو بخونید یادداشتهای کاما
رو بخونید یادداشت روزانهشو ببینید این
کاملاً از اون الگو پیروی کرده که شما
یادداشتهای روزانه رو مینویسید نه برای
اینکه کسی بخونه نه برای کسی که تصویری از
خودتون بسازید پروفایلی بسازین برای
خودتون نمیدونم رز زومی برای خودتون
بسازین نه برای اینکه چیزی به ارث بذارین
مینویسین برای اینکه خودتونو بشناسین
خودتون رو تو اونجا عریان نشان میدین تمام
اون چیزی
که شما رو وا میداره در برابر دیگران
بخشی از ضعفاتون رو یا بخشی از حرفاتون رو
یا بخشی از وجودتونو نبینید در این
یادداشتها شما هرچه که هستید با به
اصطلاح جادوی کلمات از درونتون بیرون
میکشید برای اینکه خودتونو ببینید زشتی
خودتون رو ببینید
و اونجا شما چون که برای کسی ن مخاطب
ندارید مخاطب نوشته خودتونه در یادداشت
روزانه مخاطب خود آدمه و اساساً هیچ
نویسندهای نمینویسه یادداشت روزانه برای
اینکه چاپ بشه حالا اینکه بعداً چاپ میشه
خیلی از آدما چاپ نمیشه خیلیاهم چاپ میشه
اونا اون یک مسئله دیگهست ولی یادداشت
روزانه فلسفهش اینه که من نمیخوام اینو
برای کسی بنویسم مخاطب این خود منم و با
نوشته میخوام خود درون خودم رو اونچه که
درون خودم هست بیرون بیارم تا بتونم با
فاصله ببینمش. یعنی خودم رو دو شقه میکنم
هم نویسندهم و هم خواندهم و این یک تجربه
بسیار دردناکیست که یه کسی بتونه با صداقت
تمام درباره خودش بنویسه. من فکر نمیکنم
که در تاریخ ما کسی تونسته باشه انقدر
خودشو جراحی کرده باشه، سلاخی کرده باشه،
انقدر خودشو شلاق زده باشه،
انقدر به
اصطلاح بدون پروایی از هیچ چیزی یعنی در
نهایت فقر بوده میتونسته به آدمهایی به
اصطلاح نزدیک بشه یا به جاهایی نزدیک بشه
و زندگیشو تأمین کنه نکرده و میتونسته در
خیلی از حلقهها و خیلی از به اصطلاح
محافلی که از تو حمایت میکنن و از تو
دفاع میکنن بایست نکرده و در نتیجه تنها
مونده و علت اینکه همه به آل احمد فحش
میدن اینه که تنهاست اینه که اون کسی
نداره وکیل وسیی نداره یک به اصطلاح دارو
دستهای نداره مثل فردید که مزخرفترین
حرفا رو میزنه بعد ۵۰ ساله هم آقای
عبدالکریمی الان خودشو فردید امروز
میدونه به اصطلاح قوم و قبیله و مذهب و
اینا نداره نه اون ب چون برای کسی فکر
نمیکرده و و اینکه ما نمیتونیم
این با این کنار بیایم به خاطر اینکه این
با هیچکس تعارف نداره انقدر میگه من با
این قلمم آدما رو گز گز به اصطلاح قلمم
گزنده بوده درباره همهها به کار بردم که
همه ازش بدشون میاد همه ازش حراس دارن این
صداقت بی مفرت ترسناکه ترسناکه اینکه یه
کسی هیچ تعارف نداشته باشه در گفتن اونچه
که میبینه برای هیچکس قابل تحمل نبوده
تودهیا همینقدر بعدشون میومد از آل احمد
که
بقیه درواار و نمیدونم روشنفکرای اینوری
و بعد از انقلاب هم هر چقدر که حکومت سعی
کرد از او یک به اصطلاح روشنفره حکومتی
بسازه نشد. یعنی یک موجود بدقلق
لغزندهایست که نمیتونی تو یک کتگوری اون
رو بگذاری. در نتیجه آقای خامنهای مفصل
راجع به جلال صحبت کرده میگه اوایلش خوب
بود ولی اواخرش خراب شد. یعنی ن تن به
[موسیقی]
اصطلاح قالب شدن در دست هیچگونه ایدئولوژی
و یا حکومتی
نمیده اینها نکتهایست که حالا توی این
اگر کسی با این نگاه این یادداشت رو
بخونه کاملاً این یک سندیست که فرق میکنه
با کتابی آلحمد فرق میکنه با اونچه که
مینوشته برای چاپ کردن و همیشه هم برای
چاپ کردن مشکل داشته نوشتههاش
با مشکل سانسور برخورد میکردید در حالی
که نوشتههای او اصلاً هیچ هیچ کدوم
نوشتههایی ضد حکومت نبوده و امنیت حکومتو
تهدید نمیکرده. فراموش نکنیم که غربزدگی
یک گزارشی بوده که آلحمد برای به اصطلاح
وزارت فرهنگ به سفارش وزارت فرهنگ نوشته
یعنی یک ارزیابیشو از مشکلات مدرنیزاسیون
در ایران نوشته و داده به دولت یعنی
اهدافش این بوده که دولت خودشو اصلاح کنه
منتها دولت چون توجه نکرده او بعدها به
صورت به اصطلاح با هزار تا مشکل چاپ کرده
ب بعدم جمع
شده نکته مهم اینه
که در کار
جلال اتفاقاً هیچگونه اون عوامگرایی که
شما میبینید در در کار دیگه و اون موقع
رایج بود دیگه الانم هست الانم روشنفکری
ما خیلی به اصطلاح عوامگراست یعنی تابع
تودهست مردم براش مقدسن آل احمد چیزی به
نام مردم مقدس تقدس مردم در کارش نیست و
جامعه رو همون قدر یعنی برای او جامعه
مهمه نقد حکومت هم نقد مدرنیزاسیونه نه
نقد سیاسی فرق میکنه با نقد مثلاً مخالفت
شریعتی یا مخالفت دیگر روشنفکرا روشنفکرا
با حکومت پهلوی مشکل داشتن مشکلشون سیاسی
بود گفتن این حکومت حکومت استبدادیه
مشروعیت نداره ولی آل احمد مسئلهش این
نبود که این حکومت استبدادیه مسئلهش این
بود این نوع
مودرنیزاسیون فاجعه تولید بکنه و کرد
اونچه که او در غربزدگی گفت رخ داد اتفاق
اتفاق افتاد یعنی گفت که این مدرنیزاسیونی
که با جامعه ناسازگاره نمیتونه کار بکنه و
نکرد مدرنیزاسیون پهلوی شکست خورد این
همون چیزی بود که آل احمد
میگفت و نقدی که میکنن به آل احمد که
میگن که این آدم چیزایی گفته که از نظر
فکشوال درست نیست این یعنی در
نهایت بیگانگی با نوع کار روشنفکری هست
روشنفکر بارها و بارها آی احمد گفته من
محقق نیستم من استاد دانشگاه نیستم. من
تئوری پرداز نیستم. من دارم مشاهده
میکنم. من دارم اونچه که میبینم دارم
دربارش مینویسم. روشنفکر غیر از این که
کسیست که تئوری بده، ایدئولوژی بده.
شریعتی ایدئولوگ بود. او یه چیزی یه
ایدئولوژی داشت که از آدم تا امروز رو در
قالبش توضیح میداد، توجیه میکرد و بعد چیز
داشت. راه نجات رو هم بلد بود. نقطه قوت
آل احمد اینه که به هیچ وجه هیچگونه
دستورالعمل راه حل مشخص نمیده. اصلاً
بهخاطر اینکه دانستن مشکل و فهمیدن مشکل
ظاهراً تا امروزم ما نفهمیدیم مشکلو
مهمتر از راه حل دادنه. مهم اینه که آل
احمد هیچ موقع خودشو در جایگاه ایدئولوگ
نذاشته. هیچ موقع نگفته این کارو بکنید،
اون کارو بکنید. هیچ موقع نگفته که سنتی
بشین. نه هیچ موقع نگفته سنت چیه؟ اصلاً
سنتو تعریف نکرده. اون چیزی رو که میدیده
یک موقعیت متناقض بوده موقعیتی که تناقضش
و و به اصطلاح تنشی که درش وجود داره از
چشم دیگران پنهان بوده یا نادیدهش
میگرفتن ازش
میگذشتن مخصوصاً حکومت و روشنفکرانی که
وابسته به حکومت بودن توجیهش میکردن
تکنولوژی اصلاً کسی فکر نمیککرده که
تکنولوژی رو بشه بهش فکر کرد یعنی ما
هنوزم فکر میکنیم که تکنولوژی که فکر
نداره که تکنولوژی میگیریم میاریم اینجا
در حالی که در غرب از ارسطو تا الان
تکنولوژی یک مسئله فکریه برای غربیها و
اگر ما بدون آشنایی با مباحث مختلفی که در
مورد تکنولوژی هست از فلسفه گرفته تا
جامعه شناسی تا مسائل دیگه تکنولوژی رو
فهمیدیم ما درکمون غلطه درک یعنی در
جمهوری اسلامی هم همون تفکر محمدرضا شاه
پهلوی که شما میتونین تکنولوژی رو بگیرین
در هرچه که دلتون میخواد ببرین و همه
نتیجهشم بشه مثل اروپا خب اینا تصورات
ساده انگار ارانه است و آل احمد اگر تئوری
نمیده دستکم به شما میگه که این تناقضها
وجود داره و این تناقض نمیتونه نادیده
گرفته بشه آل احمد میگن که چرا میگن که
غربزدگی رو اصطلاح فردیدو بد به کار برده
اصلاً واقعاً آدم شگفت چیزی شگفت زده میشه
آل
احمد کلمه غربزدگی رو از فردید میگیره و
به اون معنای احمقانه که فردید به کار
میبره به کار نمیبره و به معنایی به کار
میبره که خودش میخواد بگه این اصلاً
اقتضای کار نویسندگی و کار فکریه که شماهم
مفاهیمو به کار میبرید و تعریفش میکنید.
تعریفی که میکنه آل احمد از غربزدگی
میگه که غربزدگی میگویم مانند سن زدگی.
یعنی که گندم شاخه گندم وقتی که از درون
میپوسه
ظاهرش کاملاً سالمه ولی درونش پوسیده است.
جامعه ایران همین طور شده بود و شده. یعنی
ما الان همش بحث هویت و بحث این چیزا برای
چیه؟ برای اینکه نمیدونیم کی هسته. برای
اینکه اون نه مدرنیتهمون رو باهاش آگاهانه
روبهرو شدیم نه سنتمونو باهاش آگاهانه
روبهرو شدیم یک عده به
صورت به اصطلاح نابالغانه چسبیدن به یک
سنتی که وجود نداشته یه عده هم به صورت
خیلی خیلی ساده دلانه چسبیدن به یک
مدرنیته که اونم وجود نداشته و ۱۰۰ ساله
داریم دعوا میکنیم مسئله همین هست که
آگاه تمام مسئله غربزندگی اینه که ما
مواجه همون با غرب آگاهانه نبوده
نمیدونستیم چی داریم میگیریم و الانم
نمیدونیم چی میگیریم به همین دلیلم که
ما مثلاً ما الان بمب اتمه این بمب اتم
داشته باشیم یا نه بدبخت شدیم سر بمب اتم
نمیدونیم چی از غرب بگیریم تا قدرتمندشیم
کشورهای اسلامی نمیدونستن که الانم
نمیدونن که چی باید از غرب بگیرن تا
اروپایی بشن پول پولدار شدن با نفت تونستن
همه چی رو بخرن همه چیو وارد کنن ولی
نتونستن مدرن بشن پس مسئله مدرنیتی یه
مسئله سادهای نبوده که تو ایران به
اصطلاح صورت یه مذهب درراومده مدرنیته
شده چیز چه میدونم مثل امام زمان شده یا
مثل کعبه شده شما اصلاً نمیتونی بگی بالا
چشم ت ابروست هیچ کس در اروپا همچین تصوری
راجع به مدرنیته نداره که مدرنیته یه چیز
مقدسه در برابر سنته باید این بره اون
بیاد اینا مال یک جامعهایست که در
ناآگاهی از خودش و ناآگاهی از دیگری به سر
میبره و در نتیجه یه دیگری رو تصور
میکنه که میخواد خودش مثل اون اون دیگری
بشه یا اینکه اون دیگری رو نفی میکنه چه
نفی دیگری چه تلاش برای دیگری شدن هر دو
به فرجامی نمیرسه یکیش میشه نظام پهلوی
که میشه نظام جمهوری اسلامی بنابراین این
نقد مدرنیته یک مسئله مهمیست که عیب عیب
جلال شده اینکه تئوری نداده اینکه در
امیگویس بوده که این فضیلت یک روشنفکر
هست که راه حل نشون نده مشکلو توضیح شده
اینکه آل احمد مسئلهش خودش بوده اصلاً به
اصطلاح به چشم نیومده اهمیت نداشته به
خاطر اینکه ما برامون مهم نیست که مشکلات
زشتههای خودمون ببینیم ما میخوایم مسائل
جامعه رو حل کنیم ما میخوایم دنیا رو
تغییر بدیم آلحمد نمیخواسته دنیا رو
تغییر بده و بارها و بارها نوشته اینو
حالا من نمیخوام بخونم نقل قولها رو
و خوبه که همین یادداشت رو بخونید خودش
بسیاری از همین نکتههایی که من
گفتمو به اصطلاح تأیید میکنیم. سپاسگزارم
از دوستان. در خدمتشون هستم.
بله سپاس از
شما و همه دوستان عزیز در این
اتاق در خدمتتون هستیم. دوستان گرامی اگر
نکتهای، سؤالی، فرمایشی دارید تشریف
بیارید روی.
بله آقای حامد بفرمایید.
سلام و عرض ادب دارم خدمت دوستان محترم.
صدا من خوب میاد؟
بله بفرمایید.
خیلی
متشکرم که اجازه بدید بیام
بالا. عرض ادب دارم خدمت همه عزیزان در
روم.
ناخودآگاه یاد کتاب در دفاع از روشنفکران
سارت افتادم و کتاب بسیار خوبی که حتماً
خیلی از عزیزان خوندن و اینکه عملاً رابطه
روشنفکر و تعریف روشنفکر در فضاهای مختلف
چیز اما چیزی که به ذهن به شخصه خیلی ذهن
منو درگیر میکنه نکته اساسی راجع به
روشنفکرانی که در ایران زندگی کردن هست که
چرا از یک زمانی به بعد رابطه روشنفکر در
ایران با جامعه قطع میشه یا به پایینترین
شکل ممکن خودش میرسه. این موضوع رو ما در
بسیاری از روشنفکران میبینیم و این اتفاق
میفته. بسیارشون از از توسط جامعه در واقع
ترد میشن و به کنج انزوا میرن. مثالهای
بسیار زیادی رو میتونیم راجع بهش بزنیم.
حتی عارف قزوینی رو میتونیم راجع بهش
صحبت بکنیم که کسی بود که با اون همه
پیشرو بودنش به هر حال یه همچین اتفاقی
افتاد براش و کار خارج از اون بحث فردیت
گرایش بخوام بگیم عملاً روشنفکر توی بخشی
از این کتابم میگه که خلاصه مشخصه روشنفکر
این است که از جانب هیچکسی رسالتی ندارد و
وضع اجتماعی خود را از هیچ مقامی نگرفته
است فی حد ذاته بر خلاف پزشکان و
آموزگاران که قدرت ت حاکم با تصمیم قبلی
آنها رو به عنوان مأموران خویش ایجاد کرده
است. روشنفکر مسئول هیچ تصمیم قبلیای
نیست بلکه ثمره عجیبالخره جوامع
غولاساست. هیچکس او را
نمیخواهد و هیچکس او را به رسمیت
نمیشناسد. نه دولت نه برگزیدگان قدرت
حاکم نه گروههای فشار نه سازمانهای
مردمی به محض اینکه وارد میدان عمل میشود
در نظر طبقه حاکم خائن است زیرا از دانش
فنی که طبقهاش امکان کسب آن را به وی
داده از ضد این طبقه استفاده میکنه مطرود
از سوی طبقات ممتاز و مظنون در نظر طبقات
ستمبر و فکر کنم این تعریف یکی از
جامعترین تعریفهاییه که سارت از روشنفکر
میکنه
و خیلی جالبه تو بخشی از کتابام که قطعاً
خیلی از بزرگان این جمع میدونن که آیا
نویسنده صرفاً روشنفک است یا خیر که توضیح
میده حتماً به دوستان عزیزی که مطالعه
نکردن این کتاب رو معرفی میکنم از نشر
نیروفر ترجمه رضا سید حسینی که واقعاً
میتونه دید خیلی خوبی به ما بده نسبت به
روشنفکر حالا چه در جامعه ایرانی و چه
محصول طبقات مختلف در حکومتهای دیگر اما
چیزی که در ایران من متوجه میشم اینه که
هدایتم قبل از جلال این وضعیتو داشت
هدایتم به اون فردیت رسیده بود عموماً
حالا اگه بگیم هدایت در سه دوره مختلف پرس
زنی داشت اون دورهای که هدایت در واقع
خودش رو در مرکز این کانون میبینه
راهکارای عملی میده برای خیلی از مشکلات
به هر حال روشنف کسی هم هستش که بتونه از
خودش یک راه حلی هم صادق بکنه و این موضوع
موضوعی که وجود داره و این تراژدی عجیب که
گریبا
خیلی از روشنفکرا در ایران شد که از یه
برههای به بعد به با تصمیم خودشون شاید
بعضی وقتا رابطهشونو با جریانهای
اجتماعی به کمترین حد ممکن رسوندن. نه
حکومتها تعریف دقیقی از اونا داشتن و نه
مردم تونستن اونا رو خوب بفهمن. بعضی
موقعها به یاوهگویی در واقع متهم شدن
اما پس از مرگشون تازه گروههایی تشکیل شد
که ببینیم ای وا این دستاور چی بود. اون
چیزی که مشخصه سهم اشتباه مردم بسیار
زیاده در عدم درک نخبگان اجتماعی سیاسی
خودشون و اینکه اونا رو بتونن پیدا بکنن
مثالی عرض میکنم
خدمتتون دکتر میر جلالدین کزازی یکی از
اون کساییه که ما خیلی کمتر بهش
میپردازیم دکتر سیروس شمیسا خیلی کمتر
بهش میپردازیم این عزیزان روزی که از
دنیا برن قطعاً کتابها و نمیدونم
انتشارات زیادی برپا خواهند شد تا بخوان
از اینا تجیل بکنن نقش اینجور رو آدما
بسیار مهمه حتی در نگاه سطحی و به نظر من
بیشتر باید بهش پرداخته بشه خیلی متشکرم
اجازه دارید در جمعتون باشم در خدمتتون
هستم بله ممنونم آقا
بله خیلی ممنون آقای یوسف بفرمایید
سلام وقتتون بخیر ممنون که فرصتو دارید
سلام عرض میکنم به آقای خلجی عزیز آقای
خلجی من فقط یه سؤال داشتم حالا نمیخوام
خیلی یعنی امیدوارم که مقدمهای نداشته
باشه. مشخصاً سؤالمو ازتون اینجوری
میخوام بپرسم که یعنی بر اساس اون
صورتبندی که در واقع کزلش میکنه و بعدها
مثلاً خب برمنم استفاده میکنه که ما همه
در یک وضعیت در واقع در دنیای مدرن ما
همگی تو یک وضعیت همزمانی به سر میبریم.
یعنی اتفاقاً برخلاف این چیزی که غرب
جلوتر از ماست یا ما عقبتریم اینا همه در
یک وضعیت همزمانی به سر میبریم. ولی در
همون وضعیت همزمانی خود کزلکم در
صورتبندیش میگه که ناهمزمانیهایی وجود
داره. ناهمزمانی در یک وضعیتهای همزمان
اگه بخوایم این در واقع این مواجهه کزلیکو
بپذیریم که بعدها هم در واقع مشخصاً بهمن
راجع به تجربه مدرنیته صحبت نمیکنه راجع
به تجربههای مدرنیته صحبت میکنه اون
چیزی که مشخصاً در قرن نوزدهم و بیستم به
ما برای ما اتفاق میفته که شما به مشخص
دارید میگید که در نقد روشنگری مدرن
مدرنیزاسیون اون چیزی که دقیقاً در اتفاق
میفته در غرب در اتفاق میفته آیا برای ما
هم دقیقاً باید همون اتفاق بیفتاد یعنی
میخوام اینجوری ازتون بپرسم که شما فکر
نمیکنید که شاید اون مسیری که اتفاقاً ما
داشتیم میرفتیم و ما احتیاج داشتیم که یک
تغییراتی در اون جامعه ایران اتفاق بیفته
و جامعه ایران از اون نظم قدمایی خارج بشه
و اتفاقاً اون چیزی که حالا شاید خیلی به
شکل خیلی اگزجره بود آخوندزاده تالوبخ
ملکم یعنی اون چیزی که مشخصاً تو سنت
مشروطه اتفاق افتاد و بعد داشت مدرنیته
ایران تحب پیدا میکرد شما فکر نمیکنید
آسیب اون کمتر از اون روایتی بود یعنی
کمتر از اون اتفاقی افتاد یعنی کمتر از
این میتونست باشه که نیروهای واپسگرایی
اتفاقاً قدرتو به دست بگیرن نه فقط در سطح
در واقع قدرت سیاسی که بعدها تو انقلاب ۵۷
اتفاق افتاد در بستر جامعه یعنی مثلاً در
واقع شما اگه مشخصاً نوشتههای ارانیو اگه
ببینید اونا دارن اتفاقاً این خطرو
میگردید یا مشخصاً تقیزاده ۱۳۰ داره
اینو میگه که اتفاقاً اگه نیروهای واپسگرا
قدرتو در دست بگیرن جامعه انگار دچار یه
وضعیتی میشه که اتفاقاً اون اون وضعیت
جامعه ایرانو میبره به دوران پیش از
مشروطه. یعنی میخوام بگم که من میپذیرم
اون چیزی که شما دارید میگید که اتفاقاً
نقد مدرنیزاسیون مدرنیت اون چیزی که تو
قرن بیستم داره اتفاق میفته ولی آیا این
مشخصاً میتونه برای وضعیت جامعه ما هم
حداقل با این چیزی که ما امروز باهاش
مواجه هستیم؟ یعنی صورتبندی جلال صورت
بندی درستیه؟ آیا شما نتایجشم میپذیرید؟
یعنی نتائج که تو بله ببینید دوست عزیز
نقد مدرنیتی که وقتی میگیم نقد تو ایران
یعنی کوبوندن و ابطال کردن و رد کردن و
اینا نقد اینه معنیش دیگه
می به همین دلیلم هست که
یه دونه دستفروش کنار خیابونم نقدو
نمیپذیره همونقدر که رهبر حکومت نقد
نمیپذیره چون نقد
یعنی انکار
مخالفت ابطال نه نقد نیست که میگیم یعنی
اندیشیدن مدرنیته یعنی خود مدرنیته میشه
موضوع اندیشیدن یک امر بدیهی به شمار
نمیاد وقتی که میگیم به
اصطلاح سنت متافیزیک غربی مرده یعنی که
چی؟ یعنی کهه شادا موضوع فکر کردن موضوع
اندیشیدن وقتی میگیم مرگ خدا یعنی خدا
تبدیل میشه به موضوع اندیشیدن دیگه موضوع
بدیهی نیست اینطور نیست که شما بتونید
کاملاً اون رو بدیهی بیانگارید و از کنارش
بگذرید پس مسئله اینکه پروبلتایز بکنید
یعنی مدرنیته تبدیل بشه به پرابلم پرابلمی
که شما دربارش بیاندیشید خب مدرنیته اگر
شما فکر کنید که این اونچه که در اروپا در
بیرون تحقق پیدا کرده مدرنیتهست هست. خب
اشتباه میکنید به خاطر اینکه مدرنیته این
نیست. مدرنیته یعنی که همون که کانت گفت
با عقل خود بیاندیش یعنی مودنیته اینه که
تو از اسارت هرگونه مرجعیتی از سنت و
نمیدونم از هر قدرتی تبعیت نکنی و جرأت
فکر کردن داشته باشی. این اتفاق در
کشورهای افتاده مدرنیته در آمریکا اتفاق
افتاد دیگه این کسانی که در آمریکا پدران
بنیانگذار بودن همشون تربیت اروپایی داشتن
اما اونچه که اینجا درست کردن به هیچ وجه
اروپا نبود یعنی میدونستن که اینجا جای
دیگهست و از ابتدا در تأسیسش هیچ الگویی
از پیش تعیین شده نگذاشتن که بگه ما شبیه
مدرنیته شبیه قرم سبزیست که یه دستور
آشپزی داره هر جا بری دستور آشپزی رعایت
بکنی این قرمه سبزی در میاد نه مدرنیته
یعنی با عقل خودت فکر کن عقل خودت فکر کن
یعنی که خودت برای خودت و مسئله خودت فکر
کن در ایران در
مدرنیزاسیون پهلوی چیزی به نام درک از خود
وجود نداشت آگاهی از خود وجود نداشت یه
گذشتهای که فقط و فقط برای اینکه تقدیس
بشه و یه ناسیونالیسم جزمی ازش بیرون بیاد
یه گذشتهای ساخته میشد اما روشنفکر
مملکت که میگه که این آخوندا و این سنتیا
خطرن هیچ درکی از سنت نداشت و هنوزم نداره
هیچ درک کرد روحانیت نداشت. انقلاب ایران
محصول جهل روشنفکراست. انقلاب ایران محصول
جهل نظام پهلویه. یعنی خطری رو که خطر بود
میگفتن خطره ولی هیچ درکی ازش نداشتن.
شاهرخ مسکوب توی روزها در راه میگه من
وقتی اومدم پاریس رفتم کتابخونه نسیونال
پاریس یه دونه جلد بهرااللانوار گرفتم که
ببینم ولایت فقیه چیه. صبح بخیر.
هنوزم که هنوزه اصلاً تحقیق راجع به دین و
روحانیت و مذهب و اینا توی ایران هیچ
جذابیتی نداره که عوضش بگو فوکو
پستمدرنیسم و فلان کلی سوکسه پیدا میکنه
یعنی مدرنیته وقتی حرف میزنیم باید چون
مدرنیتهرو نمیشناختیم اون مدرنیتی که ما
میگفتیم فقط تو تخیل ما بود کدوم مدرنیته
مدرنیته که تمام فیلسوفان مدرن فیلسوفانی
هستن که منتقد سنتن یعنی اینها نیومدن
بگن که آقا ما آلترناتیو شما هستیم یم جبر
تاریخه میخواین میخواین نمیخواین
نخواین اگرم نخواین با دارتون میکشین خب
معلومه اون بخش عمده سنت و آخوندا زبان
مردم حرف میزنه میتونه مردمو بسیج کنه
روشنفکری یک زبانی حرف میزنه که نه زبان
مردمه نه زبان غربیه نه زبانیست که خودش
میفهمه چی میگه در نتیجه بیگانه میمونه
پس اگر در به اصطلاح مودرنیزاسیون در
ایران شکست میخوره عامل شکست مدرنیزاسیون
در وحله اول خود کسانی هستن که این نوع
مدرنزاسی مدرنیزاسیون و ترویج میکردن،
تبلیغ میکردن و اجرا میکردن. اینکه سنت
وجود داره که د اگر میخواستن در اروپا
اینجوری فکر بکنن که بعد از گالیلا باید
تعطیل میشد مدرنیته. مدرنیته یعنی مواجهه
با سنت. منتها مواجهه آگاهانه شناختن. شما
کدوم فیلسوفو پیدا میکنید؟ کدوم نویسنده
رو پیدا میکنید در غرب که تمدن یونانو
نشناسه، مسیحیتو نشناسه، یهودیتو نشناسه،
همینجور کلاً مدرن باشه. همین همینجور
کلاً تقلید و این تقلیدی که میکردن خب
درک از مدرنیته نداشتن یعنی درک از سنت
نداشتن هیچ درک از مدرنیته نداشتن یه چیزی
میخواستن تحقق پیدا بکنه که در عمل دیدیم
تحقق پیدا نکرد اینکه در عمل تحقق پیدا
نکرد یعنی که تصوری بود اشتباه و در عمل
غیر قابل اجرا نه اینکه اگر خمینی نبود
این اجرا میشد نه خمینی نبود یه خمینی
دیگه در میومد از توش خمینی که یک فرد که
نمیتونه جلوی روند اینجوری بایسته مسئله
جامعه بود که براش بیگانه بود. الان میگه
۹۰ جامعه چیز برق نداشتن. روستا بودن برق
نداشتن. الححضرت گفتن فعلاً ما به شهرای
بزرگ میرسیم. خب همچین چیزی تنش ایجاد
میکنه. به طور به طور طبیعی شکافهای
اجتماعی اگر اینا میدونستن که در غرب بعد
از انقلاب صنعتی چه اتفاقاتی افتاده، چه
بحرانهایی پیش اومده، چه روشهایی برای
حل این بحرانها اندیشیده شده، خب با
اندیشه بیشتری همین مدرنیزاسیونو به شکلی
اجرا میکردن که متناسب با وضعیت ایران
باشه و مقاومت جامعه رو
برمیانگیزه. این ناشه از اینه که شما خود
محمدرضا شاه خود شما د متخصص دو چیز
میدونست. یعنی مرجع تقلید میدونست در
مسائل تصریحاتی و در مسائل نفت و فکر
میکرد پول زیاد و زور زیاد شما رو مدرن
میکنه. خب نکرد دیگه. و این حرفی که جلال
میزنه حرفی نیست که جلال بزنه. هر کسی که
راجع به مودریزاسیون ایران تحقیق کرده،
مطالعه کرده مخصوصاً خارجیا دقیقاً همونو
گفتن. منتها ما
ایرانیا قضاوتتمون که قضاوت عاطفیه دیگه
قضاوت عقیدتیه قضاوت تاریخی نیست که کتابی
نیست در مورد زمان پهلوی کتاب دانشگاهی
نوشته شده باشه و همین چیزا رو نگفته باشه
که مودرنیزاسیون شاه یک مدرنیزاسیون غیر
سازگار با محیط بود مثل این که شما
بخوای نقل خرما رو توی سالیزارهای رشت
بکاری خب نمیشه ولی این به این معنی نیست
که شما مدرن نمیشی ژاپن شد آمریکا شد. ما
به جای اینکه خودمون مسئله خودمونو توجه
بکنیم میخواستیم شبیه اونا بشیم. الانم
همینطوره. الان میخوایم شبیه دو بشیم.
الانم حسرت همون کشورای خلیج فارسیو
میخوریم. تصورمون از مدرن شدن پولدار شدن
و شیک شدنه. اینکه میگن نسل شیک
پاسارگاردی یعنی توهم ما انقدر و این
توهمات هنوز هست. علت اینکه باید به جلال
بپردازیم بهخاطر اینکه جلال توهمات ما رو
نشون میده که چقدر دیرپا هستن و راحت از
بین نمیرن اصلاً قابل تصور نیست که الان
یه آخوندی به نام آقای
جعفریان که تاریخنگار جمهوری اسلامیه این
الان شده غصهش پیشرفت علم یعنی آقای
خامنهای غصه شده پیشرفت علم خب این تصور
از علم یعنی علم برای ویرانگری علمی که
توش فرهنگ نباشه علمی که توش فکر نباشه
باشه علوم انسانی نباشه وضعیت انسان درش
لحاظ نشه اون رشد علمی می میکشه به فقط
به درد نظامهای توتالیتر میخوره فکر
میکنی این توتالیتر با چی سر پا مونده
جمهوری اسلامی یا چین یا روسیه با چی سر
پا موندن با همین علم با همین
تکنولوژی با قال صادق و قال الباقر که
سرفار نموندن که قال صادق قال الباقر که
به کسی قدرت نمیده که اون نوع
مودرنیزاسیون پهلوی الگوش ادامه پیدا کرد
منتها از اینور
پهلوی میگفت که توی به سوی دروازه بزرگ
تمدن بخون تمدن بزرگ بخونی هم در انقلاب
سفیدش میگه فرهنگ ایرانی اصیلترین فرهنگ
دنیاست ما اصلاً نیاز نداریم که بر از
ارزشهامون از کسی وام بگیریم ما ارزشمونو
به غرب میدیم و اصلاً معتقد بود که فرهنگ
میگفت ما فقط در نظر تکنولوژی و اقتصاد
عقبیم اونو باید حل بکنیم میشیم سرور دنیا
خب اینم این جمهوری اسلامیهم یه همچین
تلقی داره دیگه اون میگفت فرهنگ ایرانی
میگه فرهنگ اسلامی خب این این خیلی عجیبه
که ما فکر میکنیم
که آدمها با نیتشون میتونن تاریخو عوض
کنن یعنی خمینی چون
نیتش مبارزه با مدرنیته بود همین نیتش
کافیه نه اگر شرایط عینی وضعیت اجتماع
اقتضا نمیکرد نیت او هیچگونه تأثیری در
واقعیت
نمیذاشت نیت او زمانی تأثیر کرد اونم
اصلاً تصور نمیکرد یه جمهوری اسلامی درست
کنه که الان نصف بیشتر خانمها حجابشو
قبول ندارن. اون یک انقلابی کرد که در
جامعه وجود داشت. اون نیروی به اصطلاح
عصبانی و خشمگین و مستعسل. این اصلاً
نادیده گرفتن جامعه و و دست کم گرفتن
جامعه و ملامت کردن جامعه که چرا شما اون
موقع انقلاب کردید؟ انگار مثلاً راههای
دیگه هم بوده بعد آدم ا نه که مثلاً دولت
حکومت پهلوی خیلی اهل دیالوگ بوده اینا هم
اهل دیالوگ بودن بعد در نهایت به نتیجه
نرسیدن نه همونطور که ما الان بیفکر عمل
میکنیم بدون فکر کار سیاسی میکنیم بدون
فکر به اصطلاح غربگراییمون بدون فکره
سنتگراییمون بدون فکره اون موقع همین بود
مسئله این کهه دیگه ما میخونیم تاریخو
برای اینکه اونجوری نباشیم میخونیم
تاریخو ببینیم کدوم یکی از مشکلات ماست که
تداوم پیدا کرده و باید متوقفش کنیم این
نوع نگاه کردن که پهلوی میخواست در عرض
۱۰
سال ایران بشه یکی از قدرتهای بزرگ نمیشه
کپسول نمیگه مگه سعید نفیسی میگه دو به
قاسم غنی میگه شما به دربار بگو که دو
هفته به ما اجازه بدن خط فارسی رو عوض
کنیم مدرن بشیم بعد دوباره برمیگردیم خطو
عوض میکنیم تصورشون از مدرن شدن مثل این
بود که یه کارخونه بسازی یه سد بسازی
هیچ تصوری از مدرنیزاسیون به مفهوم به
اصطلاح جامعه کلمه نداشتن یه کار مهندسی
بود الان آقای خامنه میگه مهندسی مهندسی
جامعه مهندسی حالا مهندسی این کار مهندسی
نیست جامعه چوب و سنگ و چیز نیست تو پیچ و
مهره نیست که شما هر کاری دلت بخواد بهش
بکنی واکنش نشون میده وقتی که بخش عظیمی
از جامعه ایران روستایی نشینه واکنش نشون
میده وقتی که میاد توی از جا کنده میشه
میاد کنار
شهرها و حاشیهشونها گسترش پیدا میکنن.
اینا
آدمن. این آدما آب میخوان، نون میخوان اگه
پیدا نکنن شورش
میکنن. شما اینا رو نادیده میگیرید بعد
میگه مدرنیزاسیون. مدرنزاون میخواد چیکار
بکنه؟ برای قرار بود داره این آدما باشه
دیگه. این آدما نفعی در این مدرن
مدرنیزاون شاه نمیدیدن. خودشونو شریک این
پیشرفت نمیدیدن چون شریکش ندیدن الان هیچ
قیام نکردن. همونطور که ما الان خودمونو
شریک اون پیشرفتی که جمهوری اسلامی میگه
نمیکنیم. ما الان دوست نداریم که به قیمت
بمب هستهای فقیر باشیم. اون چیزی که او
میگه پیشرفت با اون چیزی که ما میگیم
پیشرفت فرق میکنه. وقتی که جامعه در
سیاست دولت خودش رو سهیم ندونه، تلویزیون
پهلوی نصف جامعه رو نشون نمیداد. نصف
بیشتر جامعه درش دیده
نمیشدن. همونطور که تلویزیون جمهوری
اسلامی نصف بیشتر جامعه دیده دیده نمیشه
توش. خب همچین چیزی واکنش ایجاد میکنه
دیگه. چه توقعی دارین؟ او بود که باید
جامعه رو جدی میگرفت میشناخت و سازگار
با خل ببینید مدرنیته یک تخیل خلاقه. نه
تقلید کار مهندسی نیست. نه اینکه بری
مثلاً یه دست کاتالوگ بیاری و مثلاً عین
همون ماشین بسازی. نه یک تخیل خلاقه یعنی
که تو برای
موقعیتهای استثنایی برای موقعیتهایی که
قبلاً کسی بهشون فکر نکرده راه حل پیدا
بکنی نه اینکه بری راهحلای که آدمای دیگه
یه جاهای دیگه پیدا کردن بیاری برای یک
مسائل دیگهای به کار ببری همین کاری که
ما در علوم انسانی میکنیم دیگه روشهایی
که دیگران ساختن برای اینکه مسائل خودشونو
ببینن ما برای مسائلی که نمیبینیم
روشهای اونو وارد میکنیم فکر بکنیم خدای
روشها میشه برامون مسئله خب اینا این طرز
به اصطلاح رویکرد به مدرنیته ما رو مدام
در کام همین سنت خشن فروغ خواهد برد. این
سنت یک اژدهای افسردهای بود که میتونست
در همون کوهستان یخی بمونه. اما نادیده
گرفتن او یک تصور کاملاً تقدیرگرایانهای
داشتن روشنفکرا به خود محمدرضا شاه پهلوی
که این آخوندا و این سنت یه مش خرافه
خرافه هم خود بهخود از من میره تصورشون
این بود دیگه روشنفکرم همینو میگفتن
میگفتن اینا خرافاته کافیه که مردم آگاه
بشن آگاه که بشن همه این خرافات از خواهد
رفت در حالی که اینطور
نیست سنتهایی که مردن در یک شرایطی که
اقتضا کنه دوباره سرور
میکشه و نشناختن سنت و عناصر ویرانگری که
در سنت ما بود موجب شد که همین روشن همین
روشنفکرا تجددو آوردن آخوندا سودشو بردن
این روشنفکرا اومدن گفتن که نمیدونم ما
باید راهآهن بکشیم تلگراف بکشیم آخوندا با
تلگراف و راهآهن قدرتی ساختن که الان به
اصطلاح همه تجدد قربانی این تکنولوژی شده
در ایران مدرنیته قربانی مدرنیزاسیون شد.
ممنونم
بله آقای پژوان بفرمایید
سلام عرض شد آقای خلجی و همه
دوستان تالار من که سؤالی از آقای خلجی
داشتم فکر نمیکنید ما یکی از مشکلاتی که
در جامعمون هست اینه
که جایگاه نرم در جامعه ما به اندازه کافی
جدی گرفته نمیشه
یعنی اون افرادی که باید حلقه واسط باشن
بین کسی که تولید فکر میکنه، تولید
آفرینش هنری
میکنه و شنوندگان این متن کسانی باشن که
بگوین این متن ارزشمند است، متوسط است یا
ضعیف است. تجربه شخصی خودمو میگم. مثلاً
وقتی تو یه جلساتی شرکت میکنی در مورد
مثلاً شعری صحبت
میشه، شخصی میاد میگه آقا دریدا این رو
گفته، فوکو این رو گفته، پس این بعد شما
دقت میکنی میبینی اصلاً این حرفا ربطی
به متن نداره. بعد از کجا معلوم که دریدو
فوکو این متن رو میخوندن؟ این رو میگفتن
چرا این سواد شما تبدیل به یک دانش درونی
نشده که بتونی بیای متنو نقد کنی سطرها رو
بخونی تضادها رو نشون
بدی اون چیزی که من میبینم میبینم که در
دنیا یه چیزی وجود داره به
نام دیلر مثلاً آثار هنری یا کسانی که
حلقه واسط هستن بین ارزشهایی که آفریده
میشن و مردمی که قراره اینو استفاده کنن و
این یه بحث جدیه یعنی یه شغل شریفیه تو
ایران انگار همه میخوان آفرینه آفریننده
باشن من نمیدونم من فکر میکنم این مسئله
هنوز تو جامعه ما حل نشده میخواستم ببینم
نظر آقای دکتر در این ارتباط چیه
سلام عرض میکنم خدمت شما من دکتر نیستم
ولی از محبت شما
سپاسگزارم ببینید مسئله نقد به خیلی چیزا
ربط داره در وحله اول نظام آموزش پرورش ما
در ایران نظام آموزش پرورشی نداریم که
هدفش پرورش انسانهایی باشه که فکر میکنن
و
میاندیشن و به اصطلاح با عقل خودشون
میاندیشن و
و آزادی اندیشیدن رو میفهمن. یعنی چی؟
اگر شما در یک نظامی تربیت شده باشین که
در یه نظام آموزش پرورشی که هدف
ساختن که هدف ساختن یک مشت تکنوکرات یک
مشت مهندس یه مش کارمند دولته آدمای که
برن اونجا مدرک بگیرن بعد برن شغلی داشته
باشن چرخ دولت بگرده چرخ مملکت بگرده خب
شما نباید توقع نقد داشته باشین که در
اونجا
آدمها یک ضعفشون میتونه اونها رو از جای
خودش شون به اصطلاح تکون بده در نتیجه
مسئله برا اون شغله مسئله براش قدرته و
نقد در برابر قدرت معنی نداره ولی اگر شما
یک نظام آموزشی داشتین که از به اصطلاح
پیش دبستان تا دکتریش اونچه که
برای به اصطلاح نتیجهش توقع دارین
آدمهایی باشن که وقتی میان بیرون فکر
میکنن و و میفهمن که آزادی فکر یک نفر
به این هست که نظر مخالف رو بشنوه نه
اینکه آزاد باشه تا نظر خودشو بیان بکنه
در نتیجه شما یک وضعیت دیگهای دارین غرب
بر اساس یک نظام آموزش پرورشیست که هرگز
در جای دیگه از جمله در ایران وجود نداشته
از زمان از آکادمی افلاطون تا الان این به
اصطلاح اتفاقی نیست که حالا بحث نقد و
روشنفکری و اینها در غرب به وجود ما
نداریم و دانشگاه هم در ایران تأسیس شدنون
وقتی تأسیس شد د تا رشتهش پزشکی بود و
فنون نظامی
ما یه چیز کاربردی رو میخواستیم فکر
میکردیم غرب با همین به
اصطلاح توانایی کاربردیش هست که غرب شده
درکی از این نداشتیم
که درکی از این نداشتیم که نه این توانایی
نظامی محصول یه شکلی فکر کردنه الانم همین
طوره
الانم ما به راحتی بین فرهنگ غربی و
تکنولوژی و اقتصاد غربی فرق میذاریم دیگه
میگیم من میتونم مثل خودم مثل هم قدیما
زندگی بکنم و فکر بکنم ولی تکنولوژی غربی
هم به اصطلاح وارد بکنم در حالی که اون
تکنولوژی غربی محصول یه شکل فکر کردنه اون
شکل فکر کردن از توش تکنولوژی در میاد از
توش بوروکراسی میاد از توش دموکراسی میاد
از توش حقوق بشر میاد نظام دولت میاد یعنی
یه شکل فکر کردنی چون فکر غربی برخلاف
دیگر الگوهای فرهنگی یک تفکر سیستماتیکه
یعنی به در فرهنگ ما فلسفه هیچ ربطی به
فقه نداشته فقه ربطی به حکومت نداشته
حکومت ربطی به جامعه نداشته هیچی ربطی به
هیچی نداره و میشه شما فرض بکنید که اصلاً
ابن سینا نمیومد و هیچ اتفاقی نمیفتاد
نمیفتاد دیگه ابن سینا برا غربیا بیشتر
برا قرن وستا بیشتر مفید بوده تا برای ما
ما اصلاً فراموشم کرده بودیم در زندگی ما
هم ابن سینا هیچ نقشی نداره پس
شما باید توجه داشته باشین که در غرب همه
اینا سیستماتیکه یعنی نوع نظام سیاسی با
نوع نظام تولید دانش با نوع جامعه با نوع
به
اصطلاح نهاد تأسیس نهادها سیستماتیکه و
این سیستماتیک بودن رو یک فرهنگهایی که
سیستماتیک فکر نمیکنن به دشواری میتونن
بفهمن یعنی به دشواری میتونن بفهمن که
چهجوری فلسفه مثلاً هگل ربط داره به هوش
مصنوعی اینو نمیتونه بفهمه درک نمیکنه به
همین دلیل فکر میکنه که میتونه هوش
مصنوعی رو بفهمه بدون اینکه اصلاً بقیه
چیزا رو بفهم و این یه مشکلیه دیگه یعنی
این الگوهای فرهنگی برای اینکه همدیگه رو
بفهمن نیازمند این هستن که بتونن از
خودشون بیرون برن و از بیرون به خودشون
نگاه کنن تنها فرهنگی که میتونه از خودش
بیرون بره فرهنگ غربیه به خاطر اینکه
توانایی تفکر ریفلکسیو یا بازتابی رو داره
بهخاطر همینم اون غربیا هستن که شرقشناسی
دارن نمیدونم آفریقاشناسی دارن این
میتونن فرهنگای دیگه رو بشناسن فرهنگایی
مثل ما نه از خودش نمیتونه میتونه بیرون
بیاد چون از خودش نمیتونه بیرون بیاد در
نتیجه براش خیلی دشوار هست که هم خودش رو
از درست بفهمه هم اینکه بتونه مقایسه کنه
با فرهنگ من سپاسگزارم از شما اگر اجازه
بدید دیگه صحبتمون خیلی طولانی شد در
جلسات بعد ادامه پی بگیریم بحث
رو آقای باب ممنونم از شما خواهشکن از
دوستان دیگر و امیدوارم که باز فرصت داشته
باشیم که راجع به مسائل بحث کنیم و از
دیدگاه دوستان هم بهرهمند بشیم. وقت همگی
خوش.