فلسفه‌ ادبیات و ادبیات فلسفه: رابطه‌ ادبیات و فلسفه در غرب

یوتیوب و در کلاب هاوس و امیدوارم که حال خوبی داشته باشین و اوقات خوشی رو در پیش موضوع صحبت امشب رابطه فلسفه و ادبیات هست و تفاوت درکی که ما از هر دو این‌ها داریم یعنی اونچه که ما در ایران ادبیات می‌خونیم حتی منظارم ادبیات مدرنه و اونچه که در به اصطلاح فرهنگ مدرن فرهنگ اروپایی و غربی ادبیات خونده میشه کاملاً با هم متفاوتن و از اون طرف همین راجع به فلسفه هم صادقه یعنی اونچه که در فرهنگ‌های اروپایی غربی فلسفه خونده میشه با اونچه که ما فلسفه می‌بینیم و وقتی میگیم فلسفه به ذهنمون میاد کاملاً متفاوت هست و در نتیجه رابطه بین این دو تا برای ما به یک گونه است در فرهنگ ما رابطه فلسفه و ادبیات در همین ۱۰۰ سال اخیر و دورانی که تجدد وارد ایران شده ما رابطه این دو به یه شکل می‌فهمیم و اروپایی‌ها غربی‌ها به شکل دیگری مهم نیست که به اصطلاح ما چهجوری فکر می‌کنیم اونا چهجوری فکر میکنن مهم اینه که آگاه باشیم به این تمایز به دلیل اینه که اگر ما به تمایزهای بین چیزها و از جمله بین خودمون و دیگری توجه نکنیم نه تنها دیگری رو نمی‌شناسیم که خودمون رو نمی‌شناسیم پس ما نیازمند فهم دیگری هستیم دیگری به عنوان دیگری نه به عنوان کسی که میخوایم خودمون ما خودمون یکی بشه ما نیازمند فهم دیگری هستیم برای اینکه بتونیم خودمونو بفهمیم اگر دیگری نباشه من درکی از خودم نمی‌تونم داشته باشم اگر من مثل دیگری باشم پس دیگه دیگری رو به عنوان خودم می‌شناسم و این به اصطلاح با خود بیگانگیست پس من باید خودم رو از طریق فهم دیگری به مسابع دیگری بکنم چیزی که هنوز در ایران اتفاق نیفته و ما اگر این به اصطلاح خودآگاهی رو نداشته باشیم این توجهرو نداشته باشیم که در حقیقت چه تفا تفاوت‌هایی بین شیوه اندیشیدن ما و شیوه اندیشیدن غربی‌ها هست. در عمل چه با مدرنیته مبارزه کنید چه بخواهید مدرنیته رو به ایران منتقل کنید و ایران رو مدرن بکنید در هر دو صورت تصور بسیار وهمآلود و نادرستی از مدرنیتو دارید که داریم و در عمل ناکام خواهیم بود که موندیم بنابراین اون اگر مدرنیته در ایران موفق نشده به خاطر تصور نادرست چیزو ما از مدرنیته داریم و چیزی می‌خواستیم بشیم که شدنی نبود و اصلاً ربطی هم به مدرنیته اروپایی نداشت. پس ناکامی‌های ما حاصل ناکامی‌های فکری ماست و اگر ما نوع برداشت و شیوه اندیشیدمون تغییر بدیم طبیعتاً احتمال موفق شدن در عمل هم افزایش پیدا میکنه. اونچه که در فرهنگ ما خیلی جا افتاده اینه که فیلسوف یک شخصیتیست که با حقایق جاودانه در ارتباطه و در جستجوی حقایق جاودانه است و از روش‌های عقلی و برهانی استفاده می‌کنه و این روش‌ها و به اصطلاح استدلال‌ها همه می‌تونن انسان رو به یقین برسون ونن و حقیقت رو به او نشون بدن اثبات کنن خب تو عصر جدید با این جنگ ایدئولوژیکی که بین مارکسیسم و کشورهای مثل ما در سنت دینی در کشورهایی مثل ما صورت گرفت باعث شد که اون فلسفه اسلامی که همواره در حاشیه بود و هیچ نقش و اهمیت سیاسی و اجتماعی نداشت به عنوان یک پادزری برای مارکسیسم به کار برده بشه و در حقیقت فرض وقتی که فیلسوفان اسلامی به میدان اجتماعی اومدن در حقیقت خودشون رو نمایندگان حقیقت مطلق و جاودانه می‌دانستن و دولت‌ها هم دولت پهلوی هم به همین منظور استفاده کرد که مردم به جای اینکه گرای از فلسفه اسلامی استفاده کرد برای اینکه بگیم فلسفه مارکسیسم فلسفه اصلاً فلسفه نیست آقای مطهری هم در کتابل گرایش مادهگریشست که فلسفه مادی اصلاً فلسفه نیست یعنی فلسفه قادر هست که حقیقت رو دربیابه و فلسفه اسلامی یا فلسفه ایرانی اسلامی تجلیگاه حقیقته و باقی فلسفه‌ها همه نادرست وجود از اون طرف ادبیات هم در ایران با نوعی گرچه به ظاهر گسستی بود از ادبیات سنتی و حالا شعر نو با نیما و داستاننویسی با مخصوصاً هدایت ولی در عمل اون ذهنیت سنتی که در بین ما وجود داشت راجع به همه چیز از جمله راجع به زبان راجع به روایت راجع به به اصطلاح قصه گفتن اون بر تلقی ما از ادبیات مدرن کاملاً حاکم هست و بوده یعنی به عبارت دیگه وقتی که میگن اندیشه‌های مهاجر یا ایده‌های مهاجر یه ایده‌ای از یک سرزمینی میره به یه سرزمین دیگه مثلاً فرض کنید در مورد ما ایده خیر و شر زرتشت دوگانگی خیر و شر زرتشت سفر کرد و همه جای دنیا و همه فرهنگ‌ها رو تحت تأثیر قرار داد یا مثلاً در یونان ایده مثلاً آزادی یا دموکراسی از یونان به سراسر دنیا رفت به تدریج یا الان همه بسیاری از ایده‌هایی که در جهان هست از یه نقطه آغاز شده و همینطور سفر کرده یعنی یک ما ایده‌ای داریم که مسافره و مهمانه و یک فرهنگی داریم که میزبانه اونچه که به اصطلاح در ظاهر تصور میشه ذهن خام و ساده انگار تصور میکنه اینه که یک اندیشه همه جا یک جور تأثیر می‌ذاره و میشه یک جور تأثیر بذاره مثلاً ایده دموکراسی رو شما می‌تونید همه جا ببرید و همه جا همون نتایجی که در زادگاه خودش به بار آورده همون نتایج رو انتظار داشته باشه در حالی که اگر با شیوه علمی و تاریخی ببینیم همیشه اون فرهنگ میزبان هست که نقش اساسی رو در شکل دادن به ایده‌ها داره این ایده‌ها رو به شکلی می‌فهمه که خب چهارچوب ذهنی و به اصطلاح دستگاه فکری تاریخی خودش اجازه میده. یعنی ما نمی‌تونیم مدرنیته رو در آغاز به شکل مدرن‌ها بفهمیم. ما به طور طبیعی مدرنیته رو همون تلقی همان قدر تلقی سنتی از مدرنیته خواهیم داشت که داشتیم که از چیزای دیگه و این بسیار زمان میبره که فرهنگ‌ها خودآگاه بشن به اینکه این دو تا یعنی ولو اینکه این من میخوام به ظاهر یک ایدهای رو از یه جایی بگیرم ولی در این بستری که من می‌فهمم و میخوام اون رو تحقق ببخشم کاملاً متفاوت خواهد بود پس درسته که فلسفه همه دنیا فلسفه دارن بحث در اینکه فلسفه اسلامی درسته یا فلسفه نمیدونم چینی درسته یا فلسفه آفریقایی درسته اینا بحثاییست که در به اصطلاح سطح علمی هیچ جایگاهی نداره ما می‌تونیم راجع به فلسفه در میان همه فرهنگ‌ها صحبت کنیم همون طور که می‌تونیم راجع به ازدواج راجع در همه فرهنگها صحبت کنیم همونطور که می‌تونیم راجع به کار نمیدونم آیین‌های مذهبی ح سیاست حکومت همه این‌ها در همه کشورها هست و در همه فرهنگ‌ها تفاوت به شیوه فلسفه ورزیدن هست شیوه غذا خوردن هست غذا همه آدما غذا می‌خورن در همه فرهنگ‌ها غذا خوردن یه چیز مشترکه اما شیوه به اصطلاح آشپزی در کشورهای مختلف متفاوت هست یعنی اون شیوهی که اونها از به طبیعت نگاه می‌کنن اون چیزهایی که به درکی که از محیطشون دارن همه این‌ها یک شیوه‌ای رو خلق می‌کنه که متفاوت هست با مردمان دیگه در جای دیگه پس تفاوت‌ها در شیوه اندیشیدن هست و فرهنگهای مختلف با شیوه‌های مختلف در اندیشیدن هست که از همدیگه متمایز بشن فلسفه در یونان با فلسفه در همه جای دنیا فرق می‌کنه یعنی اونچه که ما فلسفه میگیم در ایران، هند، چین، جاهای دیگه به یک معنا متفاوتیست از اونچه که در یونان فلسفه. در یونان فلسفه اساساً زادگاه همزاد هست با یک مجموعه‌ای از اتفاقاتی که در عالم سیاسی میفته. در وحله اول فلسفه یونان محصول ابداع آزادیست. مفهوم آزادی برای اولین بار مفهوم آزادی در یونان متولف میشه. یعنی کسی انسانی که آزاد هست و می‌تونه رابطه خودشو با دیگر انسان‌ها به اصطلاح جعل بکنه. یعنی بهجای اینکه رابطه من با انسان‌های دیگه بر اساس خون یا خاک یا چیزهایی باشه که جبریه و طبیعیه من خودم رو به عنوان شهروند تعریف می‌کنم و به عنوان شهروند آزادی مشارکت در قانون‌گذاری و در اداره دولت شهررو دارن. خب این برای اولین بار در یونان اتفاق بود. انسان آزاد اونوقت می‌تونه فلسفه ببره. پس فلسفه اساساً ماهیت سیاسی داره یعنی برای کسیست که به آزادی انسانی باور داده و برای کسیست که می‌تونه در جامعه زندگی کنه که همچین چیزی ممکن هست یعنی آزادی و فلسفه لازم و ملزوم همدیگه هستن در طول تاریخ هم فیلسوفان مهم‌ترین چیزی که می‌خواستن از حکومت‌ها این بوده که آزادی فلسفیشون رو تأمین کنن بذارن اون‌ها فلسفه بورزن در جامعه که اجازه فلسفه ورزی یا اندیشیدن داده نمیشه امکان این نداره که شما یواشکی فکر بکنید اصطلاحی هست در لاتین که اصطلاح اصطلاحش هست آزادی فلسفی آزادی فلسفی که مخصوصاً از قرن دوازدهم به بعد این اصطلاح رایج شد در حقیقت همون آزادی بیانه که در قرون اخیر مخصوصاً قرن ه۸جدهم به بعد میشه آزادی بیان یعنی آزادی فلسفی یا آزادی اندیشیدن اساس همه آزادی‌هاییست که به مفهوم غربی به کار میاد و این از یک طرف از طرف دیگه فرهنگ یونانی در فرهنگ یونانی این هست که یه نوع تفکر یه شیوه خاص فکر کردن به وجود آمد که در هیچ جای دیگه سابقه نداشت و الانم شاید نداشته باشه یا کمتر داشته باشه و اون اندیشیدن ریفلکسیو بازتابی یعنی اینکه انسان بتونه نه به چیزی در خارج بلکه به اندیشه خودش بیاندیشه. من زمانی که میتونم به اندیشه خودم بیاندیشم یعنی اینکه من خودم رو دوپاره فرض کردم و یک طرف در حقیقت با طرف دیگه دو موضع متفاوت داره. یعنی من به اندیشه قبلیم که می‌اندیشم یعنی می‌خوام بسنجم ببینم اون اندیشه قبلیم درسته یا درست نیست. پس این‌ها با هم رابطه دیالکتیکی پیدا می‌کنن و این رابطه دیالکتیکی یعنی این گفتگویی که بین من و من وجود داره یعنی من می‌تونم هم خودم رو به عنوان من فرض کنم هم خودم رو به عنوان دیگری یعنی وقتی من فکر قبلی خودم رو بهش فکر می‌کنم انگار که اون فکر قبلی ازان کس دیگری بوده چنان با او رفت به اصطلاح برخورد می‌کنم و با همون معیارهایی می‌سنجم که با افکار دیگر این میشه تفکر حالا تو فارسی میگن بازتابی یا رفلکسیو این نوع تفکر یعنی قدرت دو تا دیدن خودت قدرت امکان گفتگوی دیالکتیکی در دور در دورون خود ایجاد کردن این میشه فلسفه و بنابراین فلسفه از زمان از نخ به اصطلاح آغاز آفرین طور به اصطلاح آفرینشش با دیالوگ پیوند خورده یعنی شما در فلسفه ورزی یعنی شما با دیگری یه کسی که نظرش مخالف شما هست کسی که مثل شما نمیاندیشه با او صحبت می‌کنید گفتگو می‌کنید این گفتگو به قصد این نیست که شما حقیقتی رو بر حقیقتی رو که فکر می‌کنید درسته بر او تحمیل کنید اثبات کنید یا حقیقت او رو بپذیرید اساساً حقیقت در یونان برخلاف فرهنگهای دیگه مثل ما چیزی از پیش تعیین شدنی نیست بلکه در درون دیالوگ هست که حقیقت ظاهر میشه پس چون حقیقت درون دیالوگ ظاهر میشه خود دیالوگ اساساً خودش مهم‌تر از نتیجه‌ایست که ما مثلاً توقع داریم بهش برسه و تا زمانی که دیالوگ هست ما درکی داریم از حقیقت و از واقعیت و همه چیزها به محض اینکه که دیالوگ قطع میشه دیگه ما دسترسمون به حقیقت کاملاً قطع میشه پس نفس دیالوگ بدون نتیجه‌گیری قطعی میشه فلسفه شما تمام مکالمات افلاطون رو که نخستین نوشته فلسفی هست و فلسفه با افلا با نوشته آغاز میشه وقتی بخونید مکالمات افلاطونم سراتون مرتب از همه چیز سؤال می‌کنه ولی در هیچ کدوم از موارد نتیجه‌گیری وجود نداره آخر مکالمه همین طوری باز رها میشه چرا به خاطر اینکه اساس فلسفه این نیست که حقیقتی رو از مثل ادیان یا مثل حکومت‌ها که می‌خوان اراده خودشون رو به نام حقیقت برای دیگران تحمیل کنن بلکه برای فیلسوفان یا تفکر فلسفی شما نیازمند این هستید که گفتگو کنید در گفتگوی دیالکتیکی یعنی گفتگو با مخالفتون هست که شما می‌تونید به فهم مشترک دست پیدا بکنید دستیابی حقیقت نه ممکنه و نه مطلوب اونچه که مهمه و جامعه انسانی بهش نیاز داره اینه که با وجود اختلاف افکار تفاهم بین خودش بتونه برقرار بکنه بدون تفاهم بدون گفتگو حتی یک جامعه که مثل هم می‌اندیشنم نمیتونن به آزادی خودشون دست پیدا کنن پس یه نوع تفکر خاص تفکر فلسفه یونان که با فلسفه‌های دیگه مثل فلسفه ما مثلاً فلسفه ایرانشهری یا بعدش کاملاً فرق می‌کنه در فلسفه دنبال حقیقت نمی‌گردیم در در یونان و بعد نکته بعد اینه که در فرهنگ یونانی برخلاف فرهنگهای دیگه اونچه که مهمه حقیقت نیست بلکه واقعیته یعنی واقعیت برای یونانی‌ها اون چیزیست که در خارج از ذهن اون‌ها وجود داره. یعنی اون چیزی که من لمسش می‌کنم، حسش می‌کنم و چون که مادیه و لمس میشه و حس میشه، بقیه آدم‌ها هم اونو لمس می‌کنن و حس می‌کنن. در نتیجه اگر من فکر کنم الان روزه ولی بقیه مردم میگن روز نیست این یعنی که من یا دارم خواب می‌بینم یا مشکل اختلال فکری و روانی دارم. زمانی من می‌تونم مطمئن بشم که الان روزه و درست دارم می‌بینم که دیگران هم این رو بدونن اینو بهش میگن کامن سنس یا حس مشترک یعنی کهه شما برای اینکه واقعیت رو درک بکنید داشتن ۵ تا حس کافی نیست شما در خوابم ۵ تا حستون کار می‌کنه در توهم و مالی خولیا و اینام ۵ تا حستون کار می‌کنه زمانی می‌تونید مطاهم بشید که این ۵ تا حس شما واقعیت رو داره درک می‌کنه که یک حس مشترکی وجود داشته باشه یعنی دیگران هم به شما اون حس شما رو تأیید کنن. دیگرانم بگن این ماس سفیده. دیگرانم بگن الان ساعت ۶ه. و این یعنی کهه شما نمی‌تونید بدونید دیگه اولاً واقعیت یک بیرون اونچه که ملموسه واقعیته. دوم اینکه شما این واقعیت رو نمی‌تونید درک بکنید مگر با دیگران و با حس مشترک. و سوم اینکه اونچه که یونانی‌ها وجود می‌گفتن به هیچ وجه یک چیز به اصطلاح مقصودشان از وجود این این نبود که وجود می‌تونه یک امر تعین یافته و تمام باشه مثلاً وقتی من میگم این نیز موجوده خب یعنی که هست دیگه شکل دیگه نمیشه دیگه جای دیگه نمی هیچگونه به اصطلاح شدنی در کار نیست این شده این نیست شده برای یونانی‌ها تصور وجود یعنی بینگ بدون بیکامینگ ناممکنه برای یونانی وجود اون چیزیست که مرتب در حال به اصطلاح موجود شدنه یعنی هستی فقط در هستن مدام معنی میده اگر از هستن و لحظه به لحظه حذف شدن متوقف بشه نابود میشه یعنی اصلا تصور قابل تصور نیست. پس مسئله یونانی‌ها وجود هست اما وجودی که در عین حال بیکامینگه. خب در مقایسه در مقایسه با فرهنگ ما کاملاً متفاوته برای ما و فرهنگهای ما واقعیت واقعی اون چیزیست که مادی نیست و این جهان پرتبی از اونه. یعنی اون حقیقت و واقعیت هستی اصیل. اون هستی خداونده و تمام این جهان سایه‌هایی هستن از اون خورشید یا امواجی هستن از دریا به قول مولوی ما نیست ما نیست هستن ما هستیم در حالی که خدا هست نیستن ماست و اونچه که مادیه رو به فساد و نابودیست و اونچه که می‌مونه و جاودانه هست امر مجرد هست موجودات مجرد هست و به خاطر همینه که روح یک امر مجردیست چون جاانست. پس اونچه که شما لمس می‌کنید واقعیت نیست. اون چیزی که در درونتون می درمیبید یعنی اون حقیقت هستی اونو که شما نمی‌تونید در بیرون پیدا بکنید در بیرون لمسش بکنید اون رو با یقین در درونتون مییابید و به همین دلیل برای ذهن ایرانی اونچه که براش مهمه وجود نیست بلکه نوره. نور مسئله انسان ایرانیست و اون نور نور الهی رو شما در درونتون مییابید جهان انواری که سهروردی میگه در عالم مثال قابل تجربه است عالم مثال عالمیست که درش به اصطلاح مادی وجود نداره اما همه چیز به صورت تصویره مثل خواب آدم که خواب می‌بینه عالم خواب تصویره و ماده نیست یعنی اشیا اونچه که می‌بینید ما ماده ندارن تثیر تصویر محض هستن اون عالم عالم حقیقته و فلسفه ورزیدن در حقیقت اندیشه زن به اون‌هاست اینکه سهروردی رساله کوچیک داره به نام قصه الغربت الغربیه قصه غربت غربی منظورش از غرب و غربت در این دنیاست این دنیا جای انسان نیست به خاطر اینکه انسان میله به جاودانگی و میله به اتصال به یا وحدت با حقیقت ح مطلق و اون حقیقت مطلق ثابته هیچ حرکتی درش نیست اون موجود وجود حقیقی اونیست که دیگه تمام شده باشه یعنی در در هستی داشتن دیگه مطلق باشه دیگه تمام اونچه که یک هستی تمام و کامل باید داشته باشه رو داشته باشه یه حرکتی درش نیست شدنی در کارس اینا تفاوتی خیلی مهمیست که باعث میشه که اندی به اصطلاح فلسفه در ایران هیچ ربطی به زندگی واقعی نداشته باشه. مطلقاً به زندگی واقعی ربطی نداره. این زندگی واقعی یک دنیاییست که زوال پذیره و آن به قول خواج عبدالله به قول سعدی آنچه نیرزد دلبستگی آنچه نپاید دلبستگی نشده. اصلاً وقتی شما قرار نیست که دل ببندید به این دنیا ارزش نداریم بهش که فکر بکنین در و فکر فلسفی به هیچ وجه ارتباطی با زندگی روزمند شما پیدا نمی‌کنه. حتی وقتی که ما مسلمون‌ها فلسفه یونان این رو ترجمه می‌کنن درکشون از فلسفه که عوض نمیشه. یعنی اون‌ها به یک محتوای جدیدی دست پیدا می‌کنن که نوع برخوردشون با اون محتوا مثل از تفکر اساسیشون راجع به فلسفه نشت می‌گیره. یعنی من فلسفه رو هر جوری که بفهمم اونوقت هر فلسفه که بخونم همون جوری می‌فهمم. در نتیجه فلسفه‌ای که در یونان بود و اساس بر دیالوگ بود و اساس بر نوشتن بود و اساس بر تلقی خاصی از وجود بود و اساس بر الهیات و درک یونانی از خدایان بود و و امر ماورای به اصطلا غیر انسانی تمام این‌ها در ترجمه تبدیل شد به خدا تبدیل شد به الله و دیالوگ‌ها ترجمه شد تبدیل شدن به مقاله و هیچ نسبتی بین اون فلسفه و زندگی واقعی نبود در حالی که فلسفه یعنی فلسفه سیاسی یعنی فلسفه اخلاق حالا توضیح میدم که اخلاق و فلسفه اخلاق و سیاست در حقیقت بسیار مرزهای نامرئی دارن و اخلاق به سیاست نیاز داره سیاست به اخلاق نیاز داره کتاب سیاست ارسطو یه کتاب اخلاقیه کتاب نکوموکوسش که اخلاقی کتاب سیاسیه به خاطر اینکه برای یونانی‌ها اخلاق یعنی شیوه زندگی که شما با دیگری دارید برای ما نه برای ما اخلاق اون چیزیست که از بالا میاد حالا چه در زرتشتش باشه در چه در مانیش باشه چه در اسلام باشه یعنی اخلاق اون کاریست که شما اون وظیفه‌ایست که شما در ارتباط با خداوند دارین به همین دلیل ما هست که در فرهنگ ما بین اخلاق و شریعت هیچی نیست شما اگه می‌خواید مباحث اخلاقی رو پیدا بکنیم باید بریم تو کتاب فقهی در کتاب فقهی میگن دروغ گفتن بدن حرامه نم فلان ما علم اخلاق نداریم یعنی اخلاقی که شما مربوط به نوع برخورد شما یا بودن شما یا همزیستی شما با دیگر انسان‌هاست و اخلاق ما اخلاق عمودی ارتباط ما با خداست در نتیجه شما تنها هم که باشی باید با ما اخلاقی که خدا میگه عمل بکنی ولی اخلاق یونانی در درباره بودن با دیگریه و مسئلهش دیگریه به همین دلیل در مورد که فضیلت چیه رضیلت چیه خوبی چیه بدی چیه آدم‌ها با همدیگه صحبت می‌کنن و دربارهش تصمیم می‌گیرن اینه علم اخلاق یعنی ارزش‌های اخلاقی از پیش تعیین شده نیست بلکه یک علمی علمیست که آدم‌ها باید دربارش صحبت بکنن و در عمل هم به اون فضیلت‌ها عمل بکنن مسئله فلسفی این هست که شما چگونه باید باشید که انتظار دارید دیگران با شما باشن چون فرض بر اینه که ما می‌خوایم با همدیگه زندگی کنیم دیگه اگر قرار باشه که زندگی کنیم من چگونه باید رفتار بکنم که انتظار داشته باشم همون دیگران هم با من همین طور رفتار کنن پس دیگری میاد تو اخلاق وقتی که دیگری اومد وقتی که مسئله اخلاق دیگری شد یعنی کهه شما نمی‌تونید در جدایی از جامعه چیزی به نام اخلاق داشته باشید پس شما نیاز دارید به جامعه اخلاق مسئله انسانیست که با دیگران زندگی می‌کنه. اگر قراره با دیگران زندگی کنیم پس من سیاست بدون سیاست ممکن نیست. سیاست برای یونانی‌ها هنر همزیست. یعنی سیاست یعنی کسانی که آزاد هستن شهروندانی که آزاد هستن و به نوع به طور برابر در برای تعیین برای فهم مسائل مشترکشون و تعیین سرنوشت جامعه با همدیگه گفتگو می‌کنن. یونانی‌ها می‌رفتن در یه جایی به نام آگورا که مثل آت آنفیتاز داره و می‌رفتن تو اونجا و می‌شستن و با هم راجع مسائل حرف می‌زدن، تصمیم می‌گرفتن و عمل می‌کردن. پس اخلاق و سیاست چون اخلاق در مورد حق آدم حرف می‌زنه، سیاست هم پس باید مبتنی بر حقوق انسان باشه. اونوقت مسئله قانون پیش میاد. پس اخلاق و قانون و سیاست به همدیگه در هم تیدن. خب و اون سیاست چگونه شما سیاست می‌ورزید؟ از راه چگونه یعنی چگونه شما این هنر هم همزیستی رو به دست میارین از راه صحبت کردن از راه کلام از راه قانع کردن من با شما صحبت می‌کنم شما با من صحبت می‌کنید بید و ما با هم استدلال می‌کنیم و سعی می‌کنم همدیگه رو قانع کنیم اگر نتونیم همدیگه رو قانع بکنیم یعنی سخنخ به پایان برسه اون موقع باید با خشونت عمل کنیم یکی یکیو از بین ببره و یعنی که هم‌زیزیستی ناممکن میشه تا زمانی که امکان سخن گفتن هست و توانایی اغناع کردن هست شما سیاست می‌ورزید به محض اینکه سخن دهان خاموش بشه از سخن تبدیل میشه به خشونت آغاز میشه خشونت گنگه لاله نمیتونه حرف بزنه پس سیاست با زبان با سخن گفتن در همتنی است به هم با بدون هم معنی ندارن در فرهنگ فرهنگ ما چنین چیزی نیست در فرهنگ ما همه حاکم حاکم مطلقه و هرچه و دیگران باید گوش کنن تبعیت کنن وقتی که آزادیس یعنی که هیچ کدوم از مردم در تعیین سرنوشتشون نقشی ندارن بنابراین نیازی به سخن نیست کلام به شکل دیگری به کار برده میشه به شکل فرمان به شکل دستور به شکل مجازات بیان مجازات بنابراین حالت در شکل دادن به معنا به هیچ وجه هر دو طرف صحیح نیستن یک نفر میگه و دیگری باید گوش بکنن از عرفان ما گرفته تا فلسفه ما گرفته تا تاریخنگاری ما گرفته تا ف ما گرفته الگوی ارتباط زبانی به اصطلاح الگوی خودکامه و سرسپرده است یک طرف با ترس و لرز حرف می‌زنه زمزمه می‌کنه و یک طرف دیگه فریاد می‌زنه با قدرت فراوان از پدر خانه گرفته تا حاکم شهر تا خدا همه یک به یک گونه حرف زدن تمام اینا موجب میشه که رابطه بین کلام یا رتوریک یا بلاغت و سیاست یک رابطه‌ایست جدایی به اصطلاح جدایی ناپذیر و برای ما نه برای ما سیاست یعنی که هر کس به زورش رسید به قدرت برسه رسیده دیگه وقتی که فوقسی شما باید ازش تبعیت کنه. اگرم بخواید تبعیت نکنید باید علیه شورش کنید. یعنی باهاش حرف نمی‌تونید بزنید یا اونور شما زورش می‌چربه یا اگر شما بخواید مقاومت کنید باید برید بجنگید. تاریخ ما تاریخ همین چیزاست دیگه. استبداد و نمی‌دونم سورش و این حرفا چیزی به نام گفتگوی سیاسی وجود نداره که منجر به تغییر سیاسی بشه. فلسفه سیاسی ما فلسفه استبدا عرفان ما عرفان استبدا فقه ما فقه استبدا قبل از اسلام این بوده مدرس اسلامم همین با تفاوت‌هایی که داشت ولی قرار هست در جامعه سیاسی تحولات سیاسی روندهای سیاسی و اختلافات سیاسی از طریق همسخنی و دیالوگ حل بشه و به تضاد نیانجا خب ببینید ارتباط فلسفه با زندگی واقعی [موسیقی] و اهمیت سخن گفتن و دیالوگ برای شکل دادن به زندگی طبیعتاً چه نتیجه‌ای به بار بیاره؟ نتیجهش اینه که فلسفه درست روایتیست یا فلسفه هر فیلسوف روایتیست از زندگی خودش با دیگران. مهم‌ترین آموزه سقرات اینه که خودت را بشناسه. سقرات نگفته که برید مثل فیلسوفانی اسلامی راجع به مفا وق انتضاعی حرف بزنید فکر بکنید تا بشید فیلسوف. نه گفته خودت را بشناس خودت را بشناس. خودت وجود نداری بدون دیگران. پس تو فلسفه اندیشیدن همواره یک حالت روایی داره یه حالت نریتیو داره و اگر کسی فلسفه غرب رو نتونه به شکلی قصه بفهمه اصلاً فلسفه رو نفهمیده فلسفه غربو نفهمیده شما باید بتونید کانت و هگل و هایدگر و همه اینها رو به شکل قصه بفهمید به شکل روایت بفهمید حالا توضیح میدم اگر فرصت شد چقدر دیگه مونده آقای بابت خوا دیگه مونده رو من نمی‌دونم ولی نیم ساعته شما صحبت کردید. خب پس فلسفه از آغاز یک فلسفه و اخلاقی و سیاسیست مسئلهش مسئله انسان در جامعه است با دیگران فرد در با دیگران نه فرد جدایی از دیگران و سغرات در حقیقت یک هیچ به اصطلاح آمو موزه و هیچ نظریه و اینجور چیزا نداره و وقتی هم که بردنش در دادگاه و متهمش کردن به این که جوونها رو بنحرفش میکنه گفت من اصلا مطلقا به هیچکس هیچ چیزی تعلیم نمیدم و هیچ نظریه‌ای ندارم تنها چیزی که می‌گفت و باعث شد کهرات سرمشق فلسفه و فلسفه ورزی برای طول تاریخ تا امروز باشه و همون منجر شد که جامعه شوکران رو محکومش کنن نوشیدن جام شوکران فقط یک چیز بود و اون این بود که گفت به مردم گفت با عقل خودت بیانش خودت را بشناس خودت رو بشناس یعنی که تو باید عقل خودت رو و وجدان خودت رو از اسارت دیگه دیگری رها کن یعنی آزاد باش و این انقلابی‌ترین حرفیست که بشر در طول تاریخ زده که خودت رو بشناس یعنی خودت رو با دیگری اشتباه نگیر. خودت رو دیگری رو خودت نپندار و دیگری رو نپرست یا دیگری رو اطاعت نکن. خودت را بشناس. تو اگر خودتو بشناسی و کشف کنی امکاناتت رو برای آزادی مثل خودت زندگی می‌کنی. این میشه فلسفه تو. فلسفه به این معناست که به خاطر اینکه اولاً رفیلکسیوه میتونه به خودش بیاندیشه و هر کس می‌تونه اندیشه خودش رو داشته باشه به همین دلیله که فیلسوف واقعی کسیست که به رغم فیلسوفان دیگه فکر می‌کنه یعنی در فلسفه نه حزبه نه عرفانه که مرید داشته باشه نه یک ایدئولوژی سیاسی که به طرفدار داشته باشه نه مذهبه که مرید داشته باشه فلسفه یعنی کهه تو خودت بیاندیشی و این اندیشهن تو به رغم مهم‌ترین اندیشه‌هاییست که دیگر فیلسوفان داشتن اگر به همین دلیل فیلسوف همیشه تنهاست هر فیلسوفی تنهاست فیلسوفی که با دیگران مثل دیگران بیاندیشه یعنی فیلسوف نیست اندیشیدن یعنی متفاوته با دیگران اندیشیدن و مغایر با این اندیشه بنابراین مهم‌ترین شاگرد سقرات افلاطون بود و افلاطون کسیست که کاملاً سیستم فکری سقراط رو معکوس کرد و مهم‌ترین شاگرد افلاطون ارسطو بود مهم‌ترینش و ارسطو کاملاً کاملاً ضد افلاطون فکر می‌کنه جمله معروفش اینه که من افلاطونو خیلی دوست دارم اما حقیقت رو بیش از افلاطون بنابراین شما اگر بخواین به معنی غربی کلمه بخواین مثلاً کانتی باشین کان یک فیلسوف کانتی کسیست که به رغم کانت فکر می‌کنه نه اینکه پیرو کانته نه اینکه مثل کانت حرف می‌زنه یا به مسائلی فکر می‌کنه که کانت فکر می‌کرد مسئله اصلی فیلسوف خودشه و مسئله به خاطر اینکه مسئله خودش خودش هست برای حل مسئله خودش هست که تاریخ فلسفه رو می‌خونه یا با دیگران حرف می‌زنه و نیازمند حرف بزنه اما در نهایت هدف این هست که مسئله خودش رو بتونه حل بکنه ما در قرن یعنی اونچه که ما ادبیات میگیم در حقیقت با در قرن شونزدهم با مونتین شکسپیر و سرانتس آغاز میشه این سه نفر کسانی هستند که نه فقط اونها رو بنیانگذار به اصطلاح ادبیات میشه نامید که اونها بنیانگذار فلسفه مدرن هستن و بنیانگذار انسان مدرن ذهن مدرن این سه نفر و چرا به خاطر اینکه این‌ها ها دقیقاً مسئلهشون همون چیزی بود که یک مدت بسیار طولانی بعدش ۷ ۸۰ سال بعدش توانست به صورت فلسفی در فلسفه دکارت و بعدا کانت بتونه بیان بشه یعنی مسئله انسان انسان شد و چون که مسئله انسان رو انسان شد یعنی تمام صورت مسئله‌ای که در فلسفه قرون وست داشت ش تغییر کرد طبیعتاً نخستین بار یا در ابتدا شما هر مسئله‌ای رو نمی‌تونید به صورت کانسپتچوال و مفهومی دربیارید اولین کاری که ولی اولین کاری که می‌تونید بکنید روایت کردن گفتن آرنت گفت وقتی که شما در برابر یک وضعیت استثنایی قرار دارین و نمی‌تونین از نظر مفهومی درکش بکنین وسط رو بگیرین وقتی شما ترژدی د تا تر تراژدی هستین که شکاوره و نمی‌تونید توی دستگاه مفهومی این رو توضیح بدین قصه رو بگو خاموش یعنی روایت کن این روایت کردن در حقیقت کمک می‌کنه به اینکه شما اونو کانسپتچولایز بکنید و مفهوم بسازید مسئله مونتین در جستارها اینه که میگه که برای من هیچ چیزی مهم برای فکر کردن مهم‌تر از خودم نیست بنابراین من نمی‌خوام به مسائل دیگران فکر کنم من نمی‌خوام مثل به اینا که در الگوی علمی در دانشگاه‌های قرون وسطی و این کتاب‌ها بنویسم. من میخوام درباره خودم بنویسم و چون که میخوام درباره خودم بنویسم هر جور که فکر کنم منویسم نه قالب اسیشین شده. شکسپیر کسیست که در به اصطلاح حمله در آغازش یک جمله‌ای میگه که تمام فلسفه مدرن رو در حقیقت بیان میکنه حملت میگه که یه وقتی که شب‌ها از کنارش میگذرن در اینکه اساساً این جهانی که می‌بینه آیا همون گونه هست که می‌بینه یعنی همون تردیدی که گالیله کرد همون تردید که بعداً دکارت کرد و اصلاً آیا من که فکر می‌کنم هستم آیا واقعاً هستم یا فکر می‌کنم که هستم بودن یا نبودن مسئله اینست یعنی در وجود خودش تردید شما قبلش می‌تونستید در وجود خیلی چیزا تردید کنید قبل از دوره رونسانس در وجود آدم‌ها در وجود خداها تردید می‌کردن خداهای همدیگه رو نفی می‌کردن خیلی چیزا رو میشد تو انکار کنی و تردید کنی درش ولی هیچکس تردید نداشت که یا خودش هست و تردید نداشت که حواسش کار می‌کنه حواسش جهان رو همونجور که واقعاً هست درک می‌کنه. ولی با اصطلاح کپرنیک و گالین انسان اعتقادشو به اینکه حواسش اون چیزی رو که درک می‌کنه واقعی باشه از دست داد. دیگه نمی‌دونه که آیا واقعی این چی می‌بینه واقعیتیست که همه می‌بینن اینجوری همه حس می‌کنن یا نه این داره اینجوری می‌بینه. هیچ راهی نیست برای اثبات این. به قول کانت میگه که یکی از رسوایی‌های فلسفه اینه که هیچ‌وقت نتونست جهان خارج رو اثبات بکنه. یعنی من الان جهانو این‌جوری می‌بینم. آیا مثلاً یک قورباغه هم به همین شکل می‌بینه و درک می‌کنه؟ نه. هیچ معلوم نیست. بنابراین این تردید رفت تا جایی که وجود خودشم در بر گرفت. خ گفت بودن یا نبودن. مسئله اینست. در سرانتس در شما میبینید نون که شد تمام داستان کتابه. یعنی داستان انسانیست که در یک جهانی زندگی می‌کنه که به جای اینکه به واقعیت توجه کنه به افکار دیگران فکر می‌کنن و اندیشه‌های دیگران فکر می‌کنن قهرمانش قهرمان آدم‌های دیگهست میخواد قهرمانی بشه که آدم‌ها قهرمان می‌دونن و در نتیجه او در دنیایی زندگی می‌کنه که از دنیای واقعی خارجه و به دورانی پا گذاشته که کاملاً متفاوت از دوران پیشینه بدون اینکه که متوجه باشه و غافل از اینکه در چه زمانی هست یعنی به عبارت دیگه مدرن بودن به معنای آگاهی داشتن به بودن اکنون و جدا شدن از گذشته بازگشت ناپذیره ولی که شد کسیه که نمی‌دونه در زمان حال قرار داره و این در زمان حال قرار ن قرار یعنی آگاهی نداشتن به بودن در اکنون موجب میشه که رفتارایی انجام بده که اولاً خیلی رنج می‌کشه و ثانیاً مایه مسخره دیگرانه بدون اینکه بخواد به اصطلاح مسخره باشه دیوانه نیست مجنون نیست دلغک نیست فقط و فقط ناآگاه از بودن در لحظه حاله و بشین در دنیایی زندگی می‌کنه که سپری شده این سه نویسنده ایده‌هایی رو پرورش دادن که کاملاً باهاش فلسفه آغاز میشه دکارت داستان دوستان دکار خودش تعریف میکنه دیگه اولا کتاب دکار کتاب مهم دکار گفتار در روش راه بردن عقل قصهست روایته دیگه میگه که من این سال به دنیا اومدم بعد رفتم مدرسه بعد رفتم بهترین کالج‌ها بعد کتابا رو خوندم اینا این مسئله ولی مسئله من که مسئله این بود که چگونه من می‌تونم به ایده‌های خودم اطمینان داشته باشم چگونه میتونم بفهمم که آیا واقعاً من اونچه که من درک می‌کنم حقیقت داره. نتونستم از هیچ‌کدوم از این کتابا جوابشو بگیرم. همه رو گذاشتم کنار. همه رو گذاشتم کنار و بعد شروع کردم تردید کردن از همه اندیش‌ها و متوجه شدم که باید از اول همه به اصطلاح افکار خودم رو و عقاید خودم رو از نو بسنجم. بعد در آخر می‌رسه به چی؟ به اینکه من می‌اندیشم. پس هستم. یعنی انسان مدرن از راه اندیشیدن همونی که همون کاری که شکسپیر می‌کنه از راه اندیشیدنه که میتونه به اصطلاح جهانو درک بکنه هیچ ارتباط مستقیمی با واقعیت و جهان نداره جهان من اون چیزیست که من به عنوان جهان درک می‌کنم اون چیزیست که من اون رو جهان فرض بکنم من نمی‌دونم که این جهان اونچه که من میگم به عنوان جهان در خارج وجود داره یا نه جهانی در خارج نیست چیزی نیست که من اشاره کنم این جهانه جهان اون نسبتیست که من با بیرون خودم پوستم اون به اصطلاح حسیست که پوست من حس می‌کنه سرمای که میاد و این پوست من حس می‌کنه من فقط می‌تونم استکاک خودم رو استکاک پوست خودم رو به جهان خارج درک بکنم و این طبیعتاً هر کس حس خودشو داره از این استفاده تا به اصطلاح عصر جدید تمام فلسفه اولاً فلسفه یک خودش یک واقعیت زبانیست یعنی شما وقتی فلسفه می‌بری یعنی چیکار می‌کنی؟ می‌نویسید، حرف می‌زنید کار دیگه چیز دی شکل دیگه‌ای نداره، ابزار دیگه‌ای نداره و یک دو اینکه فلسفه دیالوگه چون دیالوگه حرکت هم هست و همیشه چون معطوف به واقعیته همیشه در پسش زندگی عادی جاریست. شما وقتی نمایشنامه‌های افلاطو می‌خونید می‌بینید که داره حرف می‌زنه با دیگران اما در جای خاصی در یک موقعیت خاصی در یک مهمانیه یک نفر در رد میشه یا در بازاره یعنی فلسفه فرضی در متن زندگی واقعیه ادبیات که با همین سه نفر که گفتم آغاز میشه یا اندیشیدن به خود کشف خود و مرکزیت خود و تمام جهان رو بر اساس اون خود به اصطلا شناختن این ادبیات هدفش چیه؟ هدفش در همون چیزیست که هدف فلسفهست هدف ادبیات شناختن به اصطلاح شناختن اون چیزیست که آدم‌ها من انجام میدم و بر زندگی دیگران می‌تونه تأثیر بگذاره. یعنی شناختن انسان در جامعه قبل از عصر مدرن خب ما قصه داشتیم داستان داشتیم ولی داستان‌ها و قصه‌های ما قبل مدرن داستان یک انسان به طور کلی بود در خیلی از در با که جدایی از جامعه تعریف میشد زندگی او به زندگی جامعه وابستگی نداشته مثلاً داستان زنده بیدار هی ابن یقزیم که ابن سینا میگه یا قصه قصه‌های تمثیلی که سهروردی میگه یا ۱۰۱ شب همه این‌ها می‌تونه توش جامعه وجود نداره ولی زمانی که زمان ادبیات به وجود میاد که انسان خودش رو با دیگری می‌بینه و باید فکر بکنه به اینکه کارش تأثیر کارش برای دیگران چیست و ت و به همین دلیل اگر به دلیل اینکه اگر فکر نکنه به تاثیر کارش برای دیگران اونوقت نمی‌تونه با زندگی کنه پس اساس مدرنیته میشه درک جدیدی از اخلاق اخلاقی که مسئلهش به هیچ وجه مثل اخلاق مسیحی خداوند نیست بلکه مسئلهش دیگریست دیگری جای خدا رو می‌گیره و همیشه شما در برابر دیگری خودتو مسئول می‌دونید در برابر چشم ناظر دیگری شما وجدان اخلاقیتون شکل می‌گیره اگر دیگری نگاه کنه شما رو در حالی که شما حقی رو ضایع کردید ناشایستی رو عمل کردید وجدان شما دیگه آرام نخواهد بود. وجدان شما بنابراین شما همیشه در درون خودتون دیگری رو حس می‌کنید. دیگری بیرون نیست. دیگری در درون شماست. دیگری اون نگاه دیگرش یعنی اون خود دیگر شماست. یعنی شما در اصل مدرن هم سوژه هستین هم ابژه هم کسی هستید که می‌شناسه و هم چیزی هستید که موضوع شناساییه. یعنی علوم انسانی به وجود میاد، علم مدرن به وجود میاد و اون شما همواره می‌تونید دیگری رو در درون خودتون تخیل کنید. ت اخلاقی بودن یعنی توانایی برای تخیل دائمی دیگری در وجود خود. بنابراین اساس فلسفه مون تخیله و اون تصوری که در دنیای قدیم بود که یک مرزی می‌کشید بین فلسفه و بین هنر و میگفت فلسفه به اصطلاح تعقله و خارج با برهانه ولی هنر خارج با تخیله نه چنین نیست زبان فلسفه مثل زبان ادبیات زبان استعاریست و روایی زبان و فکر فلسفی در وحله اول تخیلیست یعنی مخصوصاً کانت که بنیانگذار فلسفی مدرن هست تخیل رو یک به اصطلاح از حاشیه و از یک جایگاه بسیار پایین آوردش تبدیلش کرد به اساس فکر کردن برای کانت اخلاقی بودن یعنی توانایی اندیشیدن ما عقل خود توانایی تخیل دیگری و توانایی هماهنگ بودن با وجدان خب تخیل دیگری اگر شما دیگری رو نتونید تخیل بکنید دیگه اخلاقی نیستید خب اخلاقی بودن اگر اساس تا بنیان فلسفه باشه در نتیجه تمام اونچه که ما راجع به واقعیت میگیم تمام اونچه که تو فیزیک و شیمی و ریاضیات میگیم باید تابع این اخلاق باشه شما نمی‌تونید بگید دو دو تا پ تا چرا چون اخلاق میگه حقیقت بر به اصطلاح دروغ مقدمه حقیقت فضیلته پس اساس به اصطلاح فکر شما و زندگی شما میشه تخیل و سیاست چیه سیاست هم باز بر تخیل مبتنیست یعنی شما با تخیل چیزی که نیست نظام اجتماعی خودتون رو می‌آفرید دولت تخیله ملت تخیله جامعه تخیله نهادها تخیلن قانون تخیله و در ح در خارج اینا وجود ندارن ولی انسان قادره برای نظم دادن به زندگی خودش به اصطلاح یک ساختارها و یک مفا ایده‌هایی بیافر که تخیلن اما در زندگی واقعیش تاثیر میذارن دولت چیزی نیست که شما بتونین لمسش کنین شما فرضش می‌کنین چون که جامعه فرضش می‌کنه اونوقت دیگه جان و حیات و م تکتک افراد اونه پس تخیل میشه اساس قدرت انسان برای تغییر زندگی قدرت انسان برای خروج از توحش و رفتن به سوی تمدن تمدن فرهنگ اخلاق همه اینها میشه تخیل و تخیل میشه نیروی پیشبرنده زندگی انسان و رفتن به سوی [موسیقی] یک به اصطلاح جهانی که می‌تونه با همزیستی بیشتر داشته باشه کانت معتقده که اگر کسی معتقد هست که حس اخلاقی یا توانایی قضاوت اخلاقی با توانایی قضاوت استتیک و زیباناختی یکیه یعنی کسی که نیکی و بدی رو نمی‌فهمه قدرت تشخیصی نداره زشت و زیبا رو هم نمیتونه از هم تشخیص بده پس این به اصطلاح قوه درک اخلاقی با قوه درک زیباشناختی یکیه. همه این‌ها یعنی اینکه وقتی میگیم قوه درک زیباشناختی با اخلاقی یکیه یعنی کهه ادبیات و فلسفه با هم یکی هستن. ادبیاتی که منحطه یعنی فلسفهشم منحطه ادبیاتی که به اصطلاح در به اصطلاح در خدمت دولت‌هاست و کار درست بر خلاف و بر ضد همزیستی با انسان‌ها عمل می‌کنه برای از بین بردن آدم‌ها تولید میشه این اصلا با فلسفه که آدم می‌کشن اون یکیه هیچ کدوم ربط یعنی نوع فلسفه‌ای که شما می‌ورزید با نوع ادبیات یکی هست کسی که نتونه تخیل ادبی داشته باشه تخیل فلسفی هم نداره خب حالا این در تئوری در عمل هم ازرات بگیرید تا وریدا تمام فیلسوفان فلسفه ورزی رو با ادبیات اصلاً مردم نمیگذاشتن اگر شما هومر رو نشناسید اگر شما نمایشنامه‌های نمایشنامه نویس‌های یونانی رو نشناسید از افوتون هیچی نمی‌فهمید چون همش راجع به اونا صحبت می‌کنه اگر شما مونتینو نشناسید کانتو نمیشناس دکارتو نمیشناسید اگر شما هولدرریو نشناسید ریلکه رو نشناسید شما هایدگررو نمیشناسید یعنی شعر و ادبیات در فلسفه عالی‌ترین از افلاطون تا الان عالی‌ترین جل جا و عرصه‌ای که می‌تونه حقیقت رو نمایش بده یعنی عالی‌ترین آینه‌ای که بازتاب حقیقته برای فیلسوف هنره. هنر جاییست که حقیقت درش می‌تونه تجلی پیدا بکنه. هنر عالی‌ترین شکل تجربه حقیقته و یعنی اینکه چطور میشه تصور کرد هنر فلسفی از هم جدا باشن و ادبیات اگر شما میخواید بیشتر این نکته رو بهش برسید باید زندگینامه نه تنها زندگینامه فیلسوفان و زندگینامه نویسندگان رو بخونید بلکه آثار غیر غیر به اصطلاح ادبی نویسنده‌ها رو بخونید. یعنی شما اگر میخواید ببینید که یوسا مثلاً فیلسوفه یا نه باید برید جستارهاشو بخونید. بعد برید یادداشت‌های روزانهشو بخونید. باید داماهاشو بخونید و در پس اون یک فیلسوفی می‌بینید که هیچ فرقی با بقیه فیلسوفا نداره. فقط فیلسوفیست که به زبان دیگری به زبان دیگری می‌نویسه. به عبارت دیگه اگر بخوام به شکل دیگری توضیح بدم کندرا در هنر رمان میگه که کار رمانویس توضیح فهم یک موقعیت انسانیست شما در رمان چه چیزی رو می‌بینید داره یک داستانی میگه راجع به یه شخص معین در یک جای مشخص در یک شرایط مشخص یعنی مثل این میمونه که یه دوربین رو شما زوم کنین و جزئی‌ترین ترین ویژگی‌های یک زندگی خاص رو نشون میده برای اینکه شما به طور کلی با خوندن این به موقعیت انسان به طور کلی فکر بکنه. شما وقتی رمان می‌کنی به فکر زندگی خودت میفتی به فکر اونچه که دیدی و در جامعه که هستی میفتی ولی این نگاه به اصطلاح رمان یا این طرز رمانی فکر کردن یعنی که شما زوم می‌کنی رو یک مورد خاص در یک موقعیت خاص فلسفه همین کارو می‌کنه فلسفه مسئلهش موقعیت انسانه یعنی وقتی فلسفه اگزیستنس وجود یعنی وجود انسان اما فلسفه میاد به اصطلاح عکسش از دور می‌بینه یعنی اون موقعیت رو در یک چهارچوب فراتر قرار میده و شما یک فیلسوف اندیشهش از جزئیات میره به کلیات از کلیات میره جزئیات همین کارو یک رماننویس می‌کنه یعنی رماننویس هم نمی‌تونه که فقط بر اساس زندگی یک نوع موقعیت و بدون دیدن جهانی که پیرامون اون هست اون موقعیتو تفسیر تفسیر کنه او یک فهمی داره که مثل فیلسوف در بین نگاه به اصطلاح میکروسکوپی و نگاه تلسکوپی در جریانه ولی یک نفر اون طرفو روایت می‌کنه یک طرف این طرفو روایت یک طرف از میوه میگه و یک طرف از کلستان میگه این هر دو دارن یه کار می‌کنن منتها به دو جنبه یا دو سویه زندگی انسانی یا دو نوع پرسپکتیو و چشم انداز رو روایت میکنن و و این و شما نمی‌تونید در حقیقت روایت یکی رو بدون روایت دیگری بفهمید. یعنی شما نمی‌تونید بفهمید رمانویس چه می‌کنه اگر ندونید که اون فیلسوف چه می‌کنه. این رماننویس فیلسوفانه اندیشیده که تونسته رمان بنویسه و اون فیلسوف مثل رماننویس در زندگی مردم اندیشیده و در زندگی خودش اندیشیده تا تونسته به اصطلاح مفهوم و دستگاه فلسفی برسه. ما فلسفه‌ای که از غرب می‌فهمیم اصلاً هیچ ربطی از افلاطون تا حالا از قدیمم تا حالا ما هیچ فرقی نکردیم با ۱۴۰۰ سال پیش فلسفه برای ما یه سری کلیاتیست که ربطی به زندگی نداره به همین دلم فلسفه که وارد ایران شد نه تاریخ غربو ما می‌دونستیم نه و می‌دونیم و هیچی هیچ ارتباطی با الهیاتش با زندگیش با اقتصادش نیست اصلاً نیست یعنی انگار طرف همینجوری نشسته تو غار یهو یه افکاری زده به سرش بعد ما دلمون خوشه که مثلاً کانتو می‌خونیم این افکار خیلی مهمن در حال که کانت به زندگی خودش فکر کرده اینها نیشه در ابتدای فراسوی خیر و شر میگه که من به این نتیجه رسیدم که فلسفه هر فیلسوفی اتوبایوگرافیه یعنی هر فیلسوفی با فلسفه ورزیدن زندگی خودش رو به زبان فلسفه می‌نویسه و اگر شما بخواید اون فلسفه رو بدون توجه به زندگی او بفهمید در حقیقت مثل این می‌مونه که یه پوسته بی‌مغزی رو پیدا می‌کنید و نمی‌دونید که این مغزش چیه وم آیا خوردنیه یا خوردنی نیست. فلسفه هر کس با به همین دلیل هست که چون فیلسوف کسیست که زندگی خودش رو می‌اندیشه و اندیشیدن خودش رو زندگی می‌کنه اگر شما بین اندیشه و زندگیش فاصله بیاندازید هیچ کدومو نفهمیدید. در حقیقت فلسفه و ادبیات به هم کمک می‌کنن تا انسان بتونه رابطه تئوری و عمل رو بفهمه رابطه ذهن و زندگی رو بفهمه رابطه به اصطلاح تماشا کردن به عنوان تئوری یعنی از تئاتر میاد تماشا کردن و عمل کردن و بازی کردن یعنی بین اونچه که انسان باید بیاندیشه درباره عمل و بین اون عملی که باید بر اساس اندیش بکنه و همون قدر فلسفه و همون قدر ادبیات سیاسیست که فلسفه سیاسیست به خاطر اینکه سیاست هیچ چیزی نیست جز تلاش برای به دست آوردن آزادی و نه فقط آزادی خود که آزادی انسان و آزادی انسان یعنی چی؟ یعنی که شما هم در برابر اون قدرتی که می‌خواد روح شما و اراده شما رو تحت سلطه خودش بگیره مبارزه می‌کنید و هم در برابر چنین وضعیتی که دیگری داره باید مبارزه بکنید. یعنی من نمی‌تونم نسبت به انسانی که تحت ستم هست یا به بردگی کشیده شده بی بی‌تفاوت باشم. کانت میگه بدترین تصویری که من در در بدترین چیزی که من می‌تونم تحمل بکنم اینه که یک انسانی در برابر انسان دیگه کرش بکنه پس تمام مسئله فلسفه و م ادبیات در یک چیز خلاصه میشه قدرت را بشناسه و نوشتن نوشتن ادبی و تفکر فلسفی برای اینه که آدم خودش رو بشناسه برای این نیست که در خدمت نمی‌دونم اهداف به هیچ هدفی رو خارج از شناخت خودش دنبال نمی‌کنه به خاطر اینکه می‌دونه که انسان اگر قادر باشه چیزی رو اصلاً بشناسه فقط خودشه بیرون خودش نمی‌تونه بره پس شناختن واقعی که فقط شناختن خوده بیرون من هیچ چیزی ن برای من قابل دسترس نیست من می‌اندیشم پس هستم من نمی‌تونم از اندیشه خودم گذر کنم نمی‌تونم از خودم فراتر برم این پوست من مرز من هست با جهان واقعی و من نمی‌تونم برم جهان واقعی رو چنان که هست تجربه کنم از خودم بیرون برم و ببینم حقیقت چیه پس من تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که خودم رو بشناسم و این شناختن با یک گفت با اندیشیدن درباره اون وضعیتی هست که در زمان حال یعنی حال خودم داره اتفاق میفته برای من من اکنون اینجا به قول فوکو میگه که فلسفه دکار فلسفه کانت هستیشناسی اکنونه شما حالا یا بحثش خیلی مفصل هستید که شما چگونه از راه فلسفه ورزی و از راه روایت میتونید تنها از این راه هست که میتونید درک درستی از بودن در زمان حال داشته باشید و بودن یعنی بودن در زمان حال یعنی بودن با نمی‌تونه خارج از زمان باشه بودن یعنی و بودن یعنی در زمان حال چرا؟ چون فقط زمان حاله که واقعیت داره. زمان حال یعنی اون زمانی که لحظه به لحظه گذشته میشه و به زبان آینده جای اونو می‌گیره. یعنی انسان خودش رو می‌تونه تاریخی و در حال حرکت مدام تصور بکنه. اگر شما وجود خودترو تاریخی درک نکنید و بین لحظه الان و ماقبل الان فرق نگذارید یعنی که شما تو این دنیا نیستید. شما تماستونو با واقعیت از دست دادید. همه این‌ها میسر میشه به یاری این دو و علوم انسانی به طور کلی بنیادشون فلسفه و ادبیاته یعنی شما در علوم اسلامی و حتی در علوم تجربی و ریاضی تمامی اصطلاحاتی که در هر علمی هست که وقتی میگیم زبان علم یعنی اصطلاحات اون تمام استعارن در خارج که وجود ندارن حتی اعداد ۶ که در خارج نیست بنابراین زبانی که بشر می‌تونه بهش صحبت بکنه همیشه زبان استعاریه و حالا در زمینه‌های گوناگون این زبان تفاوت می‌کنه ولی ماهیت استعاریش از اون نمیره. زبان علم با زبان دین با زبان ادبیات با زبان اسطوره تفاوت داره اما هیچ‌کدوم از این زبان‌ها غیراعاری نیستن یعنی غیر استعاری نیستن به این معنا که به یک مدلول فیزیکی در خارج اشاره نمی‌کنن هرچی که هست در ذهن ماست ذهن در کلمه به چیزی اشاره می‌کنه که اون چیزم تو ذهن ماست خارج از ذهن ما نیست اگر اینجوری ببینیم اونوقت فلسفه ورزی و ادبیات اندیشیدن به یک زندگیست که فقط و فقط از طریق اندیشیدن تحول پیدا می‌کنه. یعنی زندگی انسان اون چیزیست که انسان اندیشیده. فکر می‌کنی زندگیشه. خب این اندیشه اگر تحول پیدا بکنه یعنی شما اگر به اندیشهتون بیاندیشید و ت توانایی به اندیشه توانایی سنجش اندیشه‌های قبلیتونو بدید یعنی زندگیتونو متحول کردید. تحول یعنی تحول فکر من درباره واقعیت. تغییر وضع موجود یعنی تغییر اندیشه من به وضع موجود و ت و چون بنیاد فلسفه و ادبیات هر دو تخیلی در نتیجه در فلسفه و ادبیات واقعیت چون اینکه هست اصلاً قبول نمیشه پذیرفته نمیشه انسان نمی‌تونه با واقعیت زندگی کنه انسان فقط و فقط با تخیل می‌تونه ب یعنی با اخلاق یعنی با به اصطلاح معیارهای انسانی یعنی با تمدن یعنی با خود همین مفهوم انسانیت که یک مفهومیست که در قرن هجدهم ابدع میشه یعنی مفهوم هیومنیتی به جای هیومن کینگ قرار می‌گیره وقتی هیومنیتی متولد میشه اون وقتی که حقوق بشر ممکن میشه اون وقتی که شما می‌تونید از حقوق بین‌الملل حرف بزنید می‌تونید از قانون حرف بزنید می‌تونید از حق انسان حرف بزنید می‌تونید از مشروعیت مقاومت در برابر استبداد حرف بزنید پس این اینا محصول تخیل ماست این جهانی که بشر داره محصول تخیلش بشه اگر آگاه باشه بهش پس باید دوباره تخیل کنه چون نمی‌تونید شما اگه از تخیل قبلیتون تقلید کنین اون دیگه تخیل نیست اگر آگاه باشه به اینکه این جهان ساخته ذهنشه می‌تونه این جهان رو تغییر بده اگر فکر کنه که نه این جهان یک قبل از او بوده یه چیز طبیعیه و با ذهن او و اندیشیدن او در بودن این جهان هیچ نقشی نداره یعنی انسان سنتیست که و همه چیز رو طبیعی می‌بینه طبیعتاً در اون وضعش باقی خواهد بود. ایمان به انسان و ایمان به تخیل انسان و ایمان به اینکه تخیل انسان می‌تونه او رو از وضعیت وجود از واقعیتی که پیش روش هست و صخره‌ایست عبور ناپذیر ظاهر عبور میده. زندان رو در زندانی رو در میان جزیرها که در میان اقیانوسه حفره‌ای باز می‌کنه و نجات پیدا بکنه. شناختن این رابطه این دو نه تنها کمک می‌کنه به ما که فرهنگ‌های متفاوتو بشناسیم، بلکه به ما کمک می‌کنه که یک زندگی بهتر داشته باشیم. چون فلسفه و ادبیاتی که در زندگی ما تأثیر نداشته باشن فلسفه و ادبیات نیست مال دیگرانن. همون طور که ۹۰ سال ۱۰۰ سال پیش فروغی همین رساله در گفتار در روش راه بردن عقل دکارتو ترجمه کرد. ترجمه خیلی خوبی هم کرد. هیچ تأثیر در نداشت. بنابراین ترجمه کردن و ترجمه نکردن اینجور چیزا اگر در به ما کمک نکنه که به مسائل خودمون فکر کنیم هیچ ارزشی نداره و در حقیقت ما باید بسیاری از تصوراتمونو راجع به ادبیات راجع به فلسفه از بین ببریم و این کاری بود که فیلسوفان در عصر جدید سعی کردن بکنن اون حاله تقدسی که روی دور سر فیلسوف هست و فیلسوف به مسابع یک انسانی که رازهای این جهانو می‌دونه همون چیزیست که روشنفکری ما رو تبدیل کرده به پیغمبری یعنی روشنفکران ما خودشون جایگزین پیغمبرا می‌دونن می‌خوان جامعه رو نجات بدن جامعه رو آگاه کنن نمی‌دونم جامعه رو بیدار بکنن و از فیل تلقی شد از فیلسوف یک به اصطلاح انسانیست که در یک چه مرتبه خاصی وجود داره نه فلسفه یعنی ما فلسفه ادبیات یعنی ما فقط می‌تونیم محدودیت‌ها و ضعف‌ها و زشتی‌های خودمون رو کشف بکنیم و ببینیم و اگر جرأت و جسارت این رو داشته باشیم که عریان در برابر خودمان در برابر آینه که در درون ماست بایستیم و چشم بدوزیم به این شرارت و خباست و بنیاد بدی که انسان داره اونوقت می‌تونیم این انسان هم این نقطه ضعف رو تبدیل به نقطه قوت بکنیم. کسی که محدودیت‌های انسان و دامنه شرارت‌های انسان رو می‌دونه می‌تونه خودش رو از شر دور بکنه. کسی که ندونه که انسان چه بنیاد پلیدی داره طبیعتاً به راحتی خودش رو در معرض ارتکاب شرق قرار خواهد داده. فلسفه و ادبیات قرار نیست که انسان رو مثل ادیان ما ادیان سنتی تقدیس کنن وقتی که ما میگیمیسم اومنیسم این معنا نیست که انسان جای خدا رو بگیره نهیسم به این معنی که هرچی که هست فقط منم من خارج از خودم هیچ چیز نمی‌تونم تصور کنم که واقعیت داشته باشه و اگر من از بودن یا نبودن چیزی حرف می‌زنم به این معنا نیست که اون چیز در خارج هست یا نه من نمی‌تونم حتی تا تصور کنم که تا یک لحظه دیگه جهان چنین که الان به من می‌نماید بنماید. ممکنه فردا صبح خورشید درن. تضمینی وجود نداره برای من. پس اینکه انسان‌گرایی به معنای انسان دوستی نیست با مفهومی ما می‌فهمیم بلکه به معنای اینه که شما خودتون رو واقعیت رو که چیزی جز خودتون نیست به رسمیت بشناسید و به رسمیت بشناسید او رو با تمام محدودیت‌هاش و او رو با خدا یا با حیوان اشتباه نگیرید. خب من اینجا دیگه متوقف میشم فقط یک آگهی بازرگانی هم بدم قبل از اینکه دوستان صحبت کنن من ما یک دوره ادبیات غرب داشتیم که در حقیقت ۳۰ جلسه است و بود و داره به پایان میرسه و در این سه جلسه ۱ جلسهست مربوط به نویسندگان کلاسیک بود تا قرون وسطی بخشش نویسندگان قرن نوزدهم بود و بخشش مربوط به نویسندگان قرن بیستم و من سعی کردم در این سه جلسه که به زودی به پایان خواهد رسید از خلال متن‌های شاهکار و به اصطلاح پر تاثیر ادبی در غرب به خاطر اینکه در غرب برخی خلاف فرهنگ ما همه ابعاد زندگی در یک قالب سیستماتیک به هم ارتباط دارن یعنی شما در ادبیات غرب تمام روح سیاسی و سرگذشت سیاسی سرگذشت اجتماعی سرگذشت علمی و سرگذشت تحول اجتماع رو میتونید ببینید یعنی یک دریچه‌ایست برای دیدن تمام جامعه و تمام تاریخ و من سعی کردم م که روح فکر غربی و روح تمدن غربی رو از ی از یونان باستان تا امروز از این چند این سی نویسنده بیان می‌کنم و الان این دوره داره تموم میشه و دوره جدیدی آغاز میشه که در اون دوره من نویسنده دیگه رو در نظر گرفتم و که به همون اندازه اهمیت کلیدی دارد در ساختن انسان غربی خب شناختن انسان غربی شناختن دیگریست و بدون شناختن دیگری ما نمی‌تونیم خودمونو بشناسیم جهان ما و بسیاری از ارزش‌هایی که با علامش زندگی می‌کنیم این‌ها شکل جهانی شده ارزش‌های غربیست بنابراین شناختن غربی‌ها در حقیقت روح غربی یک ضرورتیست برای اینکه ما خودمون رو بشناسیم و جهانی رو که درش زندگی میکنیم دوستانی که میخوان در این جلسات شرکت بکن کنن می‌تونن به ایمیل من پیام بفرستن تا من جزئیاتو براشون بفرستم ایمیل من هست [موسیقی] مهدی.خلجی@gmail.com. من فهرست این ۳۰ نویسنده را هم در یک آگهی که توی همین سوشال مدیا و صفحات خودم گذاشتم در اونجا این فهرستو گذاشتم ولی اگر اطلاعات بیشتری میخواین من در خدمت شما هستم. ممنونم. بله سپاس و تشکر از شما و همچنین دوستان حاضر در این جلسه آقای انور خوش اومدید بله دوستان اگر نکته‌ای هست سؤالی پرسشی و ملاحظه‌ای در خصوص آنچه که امروز از آقای خلجی شنیدیم در خدمتتون هستیم بله آقای خجید پیرو صحبت‌هایی که شما کردید بعضی از متون متون در واقع فلسفی و ادبی که همونجور که صحبتش بود از هم جدا نیستن اثر غربی رو منظورم هستش وقتی که وارد فضا فضای حوزه و اون ادب ادبیات و تئاتر ایران میشه و دوستان اونو به دست می‌گیرن برای کار کردن. خب اینجا همون بحثی مطرح میشه اون شناختی مطرح میشه اون چیزی که شما میگید تحت عنوان شناخت دیگری شناخت انسان غربی و اونم جدا از اون مدرسه نیست که حداقل دوران پس رونیسانسی این خیلی تأثیر میذاره توی بحث تحلیل‌ها اونایی که فرض فرضاً نمایشنامه‌ها رو به دست می‌گیرن و تحلیل می‌خوان بکنن و بعد تحلیل شخصیت می‌خوان بکنن. خب اگر اینا رو نشناسن خب دست به تحلیل‌های اشتباه می‌زنن و در ادامه کار و اون اجرا یک اجرای ناقص میشه و بر اساس تحلیل‌های که یعنی برداشت خصوصی میشه ازش دیگه دیگه کار تفننی که شاید مراد و مقصود اون نویسنده یا صاحب اثر نیست. این مشکل در واقع به صورت جدی مطرح هستش توی ادبیات و تئاتر ما در ایران وقتی که آثار غربی رو به دست می‌گیرن و تحلیل‌های دلبخواهی انجام میشه و چیزی و بعدم این تصور پیش میاد که آثار فلان نویسنده رو کار کردن و حالا زمین تا آسمون همیشه فرق داره بین اجراهای داخلی و اجراهای های خارجی بنابراین من این پیرو صحبت شما بود که انسان غربی یا فلسفه غرب فرهنگ غرب ادبیات غرب شناختش ضرورتی هست که برای بهتر فهمیده شدن ملیت‌ها و همچنین اون مفهوم دیگری که ازش صحبت کردید آقای انور شما نکته‌ای دارید سلام سلام برد خلیل سلام آقای باب علیکم عزیز و همه دوستان من نکته‌ای ندارم فقط به نظرم اومد که این برداشتی که من از این رابطه فلسفه و ادبیات از یک جلسه از استاد پلجی داشتیم که در اکادمی افلاطون روی سردر اکادمی نوشته بودن که اگر کسی هندسه نمی‌داند وارد اکادمی نشود یا اجازه ورود به اکادمی رو ندارد و از یک تعبیر دیگهای هم که استاد خلجی از کانت به کار برد و اینکه ادبیات به معنی مدرن کلمه بعد از کانت هست که یا رمان به اون معنایی که انسان مدرن می‌تونه موقعیت خودش رو بفهمه به کار برده میشه. یعنی به نظر می‌رسه که اگر قرار باشه اینطوری یک رابطه‌ای از آغاز فلسفه وجود داشته و بعد با تغییری که موقعیت فلسفی انسان مدرن با تجربه مدیر به دست میده و بعد که رمان و به یک معنا تخیلی که می‌تونه موقعیت انسانی رو در شکل‌های متفاوتی نشان بتونه و امکان اخلاق زیستن یا امکانی رعایت کردن پروا دیگران حالا تمدن یا چنین یک شکلی رو در ارتباطات انسانی معنا بکنه اگر به نظر من میرسه که استاد اگر یک توضیحی روی این مسئله هم داشته باشم به نظرم برای خیلی از دوستان این همیشه یک پرسش هست که چطور ممکنه که ما متن‌ها و حکایت‌ها و داستان‌های قبل از تجربه مدرن خصوصاً اون دسته بندیی که کانت میکنه یا اون ساختاری که کانت یا تغییری که کانت در فلسفه به وجود میاره نمیتانیم ادبیات بگوییم به اون معنایی که حالا در قصر مدرن هست یا تفاوتی اینطوری رو چطوری میشه فهمید برای انسانی افغانستانی و ایرانی همیشه این‌ها فهمش به نظرم دشوار هست و هنوزم دشوار گفتی مانده هرچند در جلساتی خصوصی ادبیات غرب دوستانی که اشتراک کردن من فکر می‌کنم که درک روشن‌تری از این مسئله دارن [موسیقی] ولی بدون دوستانی که در اون جلسات نبودن مطمئناً فکر میکنم که هنوز جایی پرسش هست برای منم همیشه جایی پرسش هست اینطوری نیست که من خودم فهمیده باشم کامل ممنونم بله من یک جلسه دیگری صحبت خواهم کرد راجع به ایده و فرم و به اصطلاح به عنوان دو مفهوم خیلی بنیادی در نه فقط فلسفه غرب که در فرهنگ غرب ببینید انسان یونانی به شیوه فلسفی می‌اندیشه یعنی چی به شیوه فلسفی می‌اندیشه یعنی قادر هست به اینکه که جهان رو به شکل از طریق ایده‌ها و فرم‌ها بفهمه. در نتیجه وقتی که یونانیان میگن دولت منظورشون این دولت خاصی که خودشون دارن نیست بلکه می‌تونن تصور کنن یک مفهومی از دولت رو که فقط فرمه در نتیجه در خارج از چه یونان چه خارج از یونان هر موقع این فرم در خارج تحقق پیدا کنه میشه دولت. به همین دلیله که فرهنگ یونانیست و تمدن یونانی تنها تمدنی در تاریخ بشر هست که جهانی میشه. بقیه تمدن‌ها میان و میرن. خیلیهم این تمدن ایران بسیار بسیار به اصطلاح گسترده‌تر و شکوهمندتر از تمدن یونانی بوده که یک تمدن محدودیه. منتها تنها تمدنی که جهانی میشه تمدن یونانیست به دلیل که می‌تونه در فرم فکر بکنه در ایده فکر بکنه و بعد این لازمهش این که شما بتونین ریفلکسیو فکر کنین مشکل ما اینه که ما نمی‌تونیم به خودمون فکر کنیم یعنی ما یونانی می‌تونه به اندیشه خودش بیاندیشه یعنی میتونه خودش رو دوپاره فرض بکنه یک طرف با یک طرف دیگه در تضاد این میشه اندیشیدن تراژیک تراژیک تجدی یعنی که دو طرفی که در موقعیت بسیار واژهواری قرار گرفتن ولی حق با هیچ کدوم نه حق با هیچ کدومه نه این طرف خیره اون طرف شره یک موقعیتیست ناگزیر یک موقعیتیست در حقیقت که برآمده از خود انسانه انسان در هر جا وضعیتی که باشه وضعیتش تراژیکه یعنی در تضاد با چیزهای دیگهست هست که به این به این معنا نیست که این تضاد تضاد بین خیر و شر باشه چون تضاد بین خیر و شر نیست هیچگاه به پایان نمی‌رسه برخلاف اهریمن و اهورا که در نهایت نیروی خیر و شهر یعنی پیکار دائمی بین خیر و شهر هست و حالا در نهایت خیر پیروز میشه در در تفکر غربی چون خیر و شر وجود نداره این تضاد میشه اصلا ذات زندگی چون این تضاد رو می‌بینیم دائم می‌تونه خودش رو به جای دیگری بگذاره. یعنی درون خودش خودش رو دیگری فرض بکنه و بتونه خودش رو دوشقه بیکنه. این دوشقه شدن تراژیکه دیگه. این به اصطلاح این به قول چیز دیوایدد سلف یک خودی که دوپاره شده باشه و یک طرف یه چیز میگه یه طرف یه چیز دیگه میگه و و در حقیقت این تنش دیالکتیک بین دو امر متضاد هست که یه چیز جدیدی خلق می‌کنه وقتی که شما در وحدت کامل هستی وقتی در هماهنگی کامل هستی با جهان خب یه چیزی متولد نمیشه یک میشه یک ثبات بسیار شکوهمند ولی ثابت همیشه همینه مثل وودا شما به حقیقت رسید فلسفه و برخلاف فرهنگهای دیگه هرگز به معنای حقیقت نیست دانستن حقیقت نیست فرهنگ ماست که دنبال دانستن حقیقت کشف حقیقته فرهنگ یونان هندیه که دنبال کشف و حقیقته بنابراین فرض بر اینه که شما وقتی که به حقیقت رسیدی دیگه آرام میشی دیگه چون رسی بر بام‌های آسمان سرد باشد جستجوی نرد من کمال فلسفه به اینه که شما تمام وجودت در وجود مطلق حل بشه. قطره‌ای که به دریا می‌پیونده و دریا میشه. ولی فلسفه به معنای جستجوی حقیقتیست که همواره دور از دسترسه و جستجوییست که می‌دونی که نمی‌رسی بهش. یعنی فیلسوف کسیست که با علم به ناکامی خودش و ناکامی این جستجو باز جستجو می‌کنه و و این جستجو یعنی این هیجان عشق از رسیدن به عشق و آرام شدن و تمام شدن این هیجان مهم‌تره براش این هیجان و لازمش اینه که شما دائم اون چیزی رو که فهمیدی و اونچه که دانستی تمام به اصطلاح پایان علم تمام و دانش تمام نگیری همواره اون دانشی رو که داشتی خودت اون دانش رو به اصطلاح از نوع بسنجی و این هیجان شور دانستن شور رسیدن به فرزانگی رو در خودت زنده بداری خب در فرهنگی ما چنین نیست در فرهنگی ما شما به جای اینکه یه میونور میری به جای اینکه بدوی دنبال حقیقت ایمان میاری و حقیقت دست پیدا می‌کنی و ایمان یعن کهه شما لازم نیست که بفهمی جهان رو لازم نیست که خودت رو بفهمی یعنی شما ایمان میارید و با ایمان آوردن و اتصال به حقیقت مطلق به زندگی جاودانه تضمین شده می‌رسید. چیز حافظ میگه وجود ما معماییست حافظ که تحقیقش قصور است و فسانه اصلاً ما درست نشدیم برای اینکه بفهمیم که چی هستیم و کی هستیم ما در این حد نیستیم که بفهمیم خدا می‌دونه خدا هم به بشر نمیگه که منو بفهمید میگه منو به من ایمان بیارید از من اطاعت کنید شما اصلاً نمی‌تونید منو بفهمید نه تنها منو نمی‌تونید بفهمید که خودتونم نمی‌تونید بفهمید در قرآن میگه که از پیغمبر می‌پرسن که روح چیه خدا میگه قل من یعنی از قول خدا میگه قل من امر ربی بگو روح یه مسئله‌ست مربوط به خدا و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا شما هم خیلی علمتون کمتر از اونه که بتونید روحو بفهمید بنابراین اون جهان اون جهانی که واقعیت داره برای انسان غیر قابل فهمه به خاطر که جهان لایتناهیه اگر بریزی را در کوزه‌ای چند گنجد قسمت یک روزه‌ای و بنابراین تو باید به او ایمان بیای حقیقت فهمیدنی نیست ایمان آوردن و یکی شدن با اوست از بین بردن مرزاز ذهن ایران ذهن ایرانی و روح ایرانی از کثرت گریزان و عاشق وحدته عاشق فنا شدن در حقیقت و حتی به قول عرفا فنا شدن از فنا یعنی حتی آگاه نباشه به اینکه فنا شده انقدر گفت من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دیگر بگیر و من نت کنم اصلاً از مسیح خودشم غافل بشه و و نهایت سیر و سلوک در چیز منطقه طیر عطار چیه که ۳۰ تا پرنده در جستجوی سیمرغن و در نهایت بعد از هت مرحله خود به س به سیمرغ بدل میشن یکی میشن یکی پرنده میشن آفرید عشق کل استاد صد هزاران ذره را داد اتحاد یعنی تکسر مال عالم مادهست و عالم ماده عالمیست که زوال‌پذیره بنابراین شما برای اینکه که از تباهی در امان می‌مانید باید متصل بشید به خدا متصل بشید به یک حقیقت یک چیز باید بمونه تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم پیروهن میوه دارم دم به دم از غایت شوق که وجودم همه او گشت و من این پیراهنم یعنی حتی ندونی که اصلاً در او فنا شد در فرهنگ غربی فرهنگ تضاد سازه یعنی اساساً چیزها رو بر اساس متضادش می‌فهمه، بر اساس تمایز می‌فهمه. حقیقت در فرهنگ ما با تجربه وحدت و یقین در فرهنگ غربی شما اساساً شناخت رو با شناخت هر چیزی در به اصطلاح شناخت متضادش هست. اونچه که دکارت گفت که شما افکارتون، ایده‌هاتون زمانی می‌تونید بهش اطمینان کنید که متمایز و روشن باشه. یعنی چی؟ یعنی که وقتی شما می‌تونی بگی اینه که از دیگری از یه چیز دیگه متمایز بشه اگر شما یک تابلوی نقاشی داشته باشین که یه رنگی روشیده اول آخرش مشخصید هیچی رو نمی‌بینی که نیچه میگه که ندیدن تمایز نشانه ظرف بیناییه پس فکر غربی فکر اندیشه ویژواله یعنی بیناییه باید ببینه او ذهنش تصویریه ایده‌ها فرم‌ها تصویرن و شناخت غربی و درک غربی درک تصویریست ولی ما نه ما چون حقیقت بیرون نیست شناختمون شناخت گوشه شنا حقیقت از طریق گوش به درون انسان راه پیدا می‌کنه و درون می‌بینیم ما حقیقتو و در سرزمین بنالحرین سرزمین پیامبرانه دیگه حقیقت از طریق پیاموران از از طریق به اصطلاح فرشتگان که بین آسمان و زمین حرکتن می‌رسه. حقیقت چیزی نیست که شما بتونید با همین به اصطلاح امکانات انسانیتون بهش در بیرون دست پیدا بکنید. شما باید متصل بشین به عالم بالا که در حقیقت اون اتصال هم ابدا با کوشش شخصی یعنی فرمول نداره. شما ممکنه که سراسر عمرتون عبادت کنید اما این به معنای این نیست که خداوند عبادت شما رو قبول می‌کنه. یعنی باز هم هیچ امکان انسانی وجود نداره که به انسان اجازه بده که قادر باشه راه رسیدن به سعادتو خودش به دست بیاره و تضمین کنه. نه خداست که یوزل منشایت منش خودش گمراه می‌کنه خودش هدایت می‌کنه و خودشه که اگر او نخواد شما اصلاً هیچ کاری نمی‌تونید بکنید اگه تا که اگر از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد در ذهن غربی چنین نیست تمام اونچه که انسان برای به اصطلاح آزادیش می‌خواد چیزی نیست که در واقعیت باشه در تخیلشه و می باور داره که این تخیل می‌تونه واقعیتو عوض کنه و و هر چیزی که به اصطلاح جهان اون رو تعریف می‌کنه اون چیزیست که انسان‌ها در موردش تصمیم می‌گیرن از جمله حقیقت از جمله حق از جمله سعادت از جمله کرامت تمام این‌ها بدون انسان‌ها و از پیش تعیین شده نیست در نتیجه برای انسان غربی در مخصوصاً در عصر مدرن هیچ چیزی طبیعی نیست. یعنی کار ذهن مدرن دینچرالایز کردن همه چیزه. حتی اینکه من مردم، شما زن هستی این اصلاً طبیعی نیست. یعنی مرد و زن این‌ها به اصطلاح ایده‌هایی هستن که انسان خلق کرده یعنی این معن نیست که در خارج واقعاً یه چیزی به نام مرد هست یه چیزی به نام زن. تمام به اصطلاح این آگاهی به خود یک پروسه خیلی دشواریست. نمیشه گفت که چهجوری آدم می‌تونه به تفکر بازابی دست پیدا بکنه. خیلی فراآیند آگاهی فراآیند بسیار پیچی پیچیده‌ایست و همچنان به طور کامل ما نمیدونیم که چهجور آدما آگاه میشن، چهجور آدما باور پیدا میکنن، چهجور آدما توجه میکنن. توضیحش سخته ولی مهم اینه که توجه وقتی که یعنی این امکان همیشه وجود داره که حتی در فرهنگ ما یک نفر بتونه به این به اصطلاح آگاهی بازتابی یا رفلکسیو دست پیدا بکنه بابک مادر ریموو نکن کی تو کس ننت ریموو نکن مادر خلج آخ بله اگر کسی بتونه به آگاهی خودش به آگاهی خودش آگاهی پیدا بکنه و همین تمایز‌ها و تفاوت‌ها رو بفهمه. خب شخص اصلاً محکوم به تاریخ یا به جامعه خودش نیست. اما مسئله که این‌ها ساختارهای روانی و ساختارهای فکری هستن که در تاریخ ریشه دارن و ما وقتی به دنیا میایم به طور طبیعی وارث این‌ها هستیم. اگر بتونیم خودآگاه بشیم می‌تونیم تغییر بدیم ولی اگر خودآگاه نشیم خب خیلی سخته که کسی که مثلاً خوابه خ نمی‌تونه خودشو بیدار کنه که می‌دونین باید وایساد تا بیدار شه ممنونم بابک جان من یه قراری دارم باید برم در نتیجه یک نف اگر یک نفر از دوستان صحبت کنن و من از خدمت مرخص بشم ممنون آقای [موسیقی] خواهی خب آقای حالا اگر اجازه بدید یک سوالی رو خانم توران در چت مطرح کردن چون ت ابتدای روم هم این سؤالو پرسیدن خب خیلی هم ربط داره با یک سؤال فاندامنتالی هستش که شاید حالا آقای خلجی کاملاً توضیح دادن به چه ترتیب عمل می‌کنه و و در همین انتقامهم بحث وحدت و تکسر به وجود اومد همه این پاسخ‌ها داده شد ولی برای اینکه ابهامی نمونه پرسیدن که چرا فلسفه نسبت به روش یعنی فلسفه رو با علم و حالا که چرا این‌ها در یک قرن که در در واقع به ببخشید صدات صدا ببخش ببخش جان من صدای شما رو درست نمی‌شنوم صدات خط وصل میشه آ ببخشید من پول کانکشن الان خوبه صدا بله بله الان بله همون طور که نمیدونم تا کجاش قابل مفهوم بود سوالی که پرسیدن اینه که حالا شما پاسخ دادید در واقع ولی خب چون خیلی فاندامنتال هست و اهمیت داره همونجور که در انتها هم شما گفتید که بحث تکسر و در مقابلش وحدت وحدت وجودی اندیشی قر [موسیقی] پرسشی که پرسیدن اینه که چگونهست که فلسفه پیشرفت خاصی نداشته و اونو مقایسه کردن با ساینس و علم اینا چهجوری در نقطه مقابل همدیگه قرن و اون این همه جلو رفته این همه در واقع خب نفس فلسفه که در واقع همین هستش که در همون جایی که هستش همیشه دوباره برمی‌گرده سر جا در این خصوص اگر بفرمایید به عنوان بله پایگاری ممنون میشه بله ببینید حالا یه جلسه دیگه باید صحبت کنیم راجع به مسئله پیشرفت فلسفه ولی به طور کلی فلسفه در یعنی اندیشیدن و آموختن اندیشیدن آموختن پرسش کردن فلسفه هیچ هدفی جز اندیشیدن نداره و ولی یعنی هر انسانی باید به اصطلاح آموزش ببینه تعلیم ببینه هیچ انسانی نیست که متولد بشه شه و بلد باشه که زندگی خودشو اداره بکنه بیاندیشه و غریضی نه زندگی انسان تنها جانوریست که بدون تعلیم و تربیت نمی‌تونه زندگی بخوره فلسفه به شما یاد میدید بیاندیشید اندیشیدن چیه اما وقتی یاد گرفتید اندیشیدن چیه اونوقت می‌تونید علم داشته باشید می‌تونید سیاست داشته باشید می‌تونید جامعه داشته باشید یعنی اینکه به چیزی بیاندیشید خود فلسفه به شما مهم‌ترین چیزیو یاد میده یعنی روش درست اندیشیدن رو یاد می‌گیره. اگر شما فلسفه بلد باشید می‌تونید در علم پیشرفت کنید. در نمی‌دونم صنعت پیشرفت کنید. همه این پیشرفت‌ها محصول به اصطلاح درست فکر کردن یا یه نوع فکر کردنیست که شما می‌تونید ازش نتیجه بگیرید. پس ما از فلسفه انتظاری که داریم اینه که به ما یاد بده چگونه بیاندیشیم. اما اینکه به چه چیزایی بیاندیشیم اندیشه‌ها همه باطل میشن. اتفاقاً علم فقط تئوریهای ما در علم فقط با خطاهامون سر کار داریم. علم که چیزی رو اثبات نمی‌کنه که شما بگین پیشرفت می‌کنه. علم حالا منظورم پیشرفت باید روشن بشه دیگه. وگرنه علم یعنی که شما هرگز به نظریه خودت اعتماد نکن که درسته به محض اینکه با تجربه یک بار دیگه یه نظریه‌ای که شما ی میلیون بار آزمایش کردید و آزمایش تایید کرده اگر بار ی میلیون و یم دیدید که نمی‌سازه با تعجبش گرم فکر شما هیچ ارزش نداره بلکه فکر شما فقط شما می‌تونید خطا فکر بکنید اینو فلسفه یاد میده دیگه فلسفه به شما یاد میده که بین واقعیت و توهم چگونه فرق بگذاره داریم به به فلسفه به شما میگه که ذهن شما چه محدوده‌ای داره برای شناختن از این محدوده بیشتر فراتر بره دیگه خرافه تولید می‌کنه دیگه چرت و پرت تولید می‌کنه فلسفهست که به شما میگه تخیل چیه ایمان چیه نمی‌دونم سعادت چیه شما اگر علم نداشته باشید فرض کنید مطلقا علم جدید به وجود علم جدید که ۲۰۰ ساله به وجود اومده اگر علم نباشه شما می‌تونید به راحتی زندگی کنید و خوشبخت بشید در کما که بشر هزاران سال زندگی کرده برای زندگی سعادتمندانی شما نیاز به علم ندارین ولی بدون فلسفه بدون ادبیات زندگی ممکنه سپاسگ سپاسگزارم از شما و چون که باید برم و عجله دارم از خدمتتون مرخص میشم ولی باز هم در خدمت شما هستم در نظر دارم که یک جلسه‌ای راجع به مفهوم ایده بگذاریم و اون در اونجا باز خیلی مشخص خواهد شد که طرز فکر غربی که میگیم ویژوال و تصویری هست چه تفاوتی داره با طرز فکر ایرانی که بیشتر شنیداریه و با گوش هست. خیلی ممنونم از شما بابک جان. خیلی ممنونم. متشکرم. امیدوارم که اوقات خوشی رو داشته باشید. تا نوبت دیگه. بله. سپاس مجدد از شما. ‏M.