سلام عرضتون میکنم
خدمت دوستان
گرامی و خدمت خانم عیزدیفر
سلام به شما و بقیه دوستان خیلی خوشحالم
که در جلسه سوم
برنامه سبهای اندیشه و هنر داوری کردن ما
در در خدمت شما هستیم و امروز هم قراره که
شما بحث اصلیتون رو که دیروز با مشکل فنی
مواجه شد ادامه بدید ولی اجازه میدید که
من یک پاراگراف بخونم درباره طرز اندیشیدن
که یک چیزیست که بین همه فیلسوفان این نوع
برخورد یا این
نوع دیدن اندیشیدن و اندیشهورزی مشترک هست
میگه
که اندیشه از نظر ملپر
ملوپونتی خود یک پرکسیس است یعنی یک عمل
است حرکتیست که معانی خودش را در ضرورت از
سر گرفتن دوباره کار و همین طور در بهره
بردن از وضعیتهایی که از گذشته با اون
رسیده است پیدا میکند. بدون تردید چنین
آزمایشگری به گسستگی و انقطاعها دلالت
میکند و به تدریج تأثیر بلاغت محور
اندیشه و شکل زینتی آن را
میزداید و تنها از طریق احراض و نگهداری
از آنچه ضروریست پیشرفت میکند. طبق گفته
مرلوپونتی نه تنها یک فیلسوف ناتوان از
ساختن لوح سفیدی از گذشته است، بلکه
فاصلهای که هر فیلسوف از دستاورد
پیشینیان خود میگیرد، بار دیگر او را به
آن آغازها باز میگرداند و به عبارتی دیگر
او برای پیشروی کردن مدیون پیشینیان است.
طبق این گفته آدمی ملزم است تا بدون آنکه
اسیر پیش داوریهای خود شود تنها به طرز
کار اندیشه توجه کنه. یعنی مثلاً این نکته
را تصدیق کنیم که تأمل در سیاست هرگز
نمیتواند از تأمل در باب نظریه سیاسی
مرتف شود.
پس انواع یعنی باید میگه که مدام تردید
بکنه در در مورد که مبادا این تفکرش تفکر
تمامیتخواه باشه یعنی هیچ بدیل دیگری رو
محتمل ندونه میگه
که میگه نگاه عمیقتر به آن خطر
بزرگی آن را برای ما آشکار خواهد کرد.
زمانی که خودش زمانی که بدانیم تاریخ نه
فقط از خلال مبادله همیشگی بین حال و
گذشته بلکه به مسابع مبادلهای نشان داده
میشود که حقیقت آنچا آنچه را که پیش از
این به دست آورده بودیم مورد تردید قرار
دهد و ما را به سوی فکر کردن و حقیقتی که
حاصل تجربیات ما از جهان است روانهار
میسازد. همین برای فکر کردن خب
متشکرم خواهش میکنم بفرمایید
من همین الان که شما داشتین متنو
میخوندین داشتم به این فکر میکردم
که ببخشید من ممکنه گاهی سرفه بکنم
به این فکر میکردم که تو همین متنی که
شما
خوندین چند نوع تفکر چند تا روند تفکر یا
گرایش
تفکر وجود داره و زیرشم حالا اگه یه کم
عمیقتر بریم ممکنه یک مدل تفکر یا سب
تفکرم پیدا بکنی
درباره تفاوت اینا در گرایش تفکر وقتی ما
از گرایشهای تفکر صحبت میکنیم داریم از
یه لنس صحبت میکنیم مثلاً میگم پازیتیو
تینکینگ نگتیو تینکینگ اندیشن مثبت اندیشن
منفی
منفی اندیشه انتقادی کریتیکال تینگ
به هر حال اینا لنس هستن البته کریتیکال
تنکینگ یا تفکر انتقادی هم گرایشه یعنی هم
شما میتونین یه لنز داشته باشین که مثلاً
شما یه آدم روشنفکری هستین همه چیز رو نقد
میکنین لنزتون اینه ولی یک روند هم هست
توی روندهای
تفکر ما در داریم درباره این فکر میکنیم
که این مسیری که فرد میره در ذهنش و ما
بهش میگیم تفکر تفکر این مسیر چه شکلیه؟
مثلاً فرض کنید که شما میگین تفکر بازتابی
یا رفلکتیو الان یه بخشی از این چیزی که
شما توی متن خوندین تفکر بازتابه یعنی
میگه فرد باید بتونه به خودش نگاه کنه به
افکار خودش نگاه کنه اونا رو تصیح
کنه تغییر بده پیشرفت کنه نقد کنه به هر
حال این اتفاقی که داره اینجا میفته قبل
از اینکه طرف به نقد خودش بپردازه اینکه
یک حرکتی به طرف تفکر خودش داره براش
اتفاق
میفته. بنابراین ما روندهای تفکر متفاوت
داریم. به این دلیل تفکر انتقادی هم یک
گرایشه هم یک لنزه و هم یک یک
رونده. در یک روند در یک
حرکت شما نقد میکنید. همونطور
که جلسه تو جلسه قبلی
گفتم خود
اینکه خود اینکه من
بتونم شروع به سؤال بکنم یعنی تفکر
اعتقادی ما پیشفرضون که با پرسش شروع میشه
دیگه ولی قبل از اون یک آبزرویشن یک
مشاهده یک لنزی برای
مشاهده چیزها ها وجود داره و قبل از اینکه
ما پرسشی رو بپرسیم یک مکس یک درنگ وجود
داره معذرت میخوام من اینو با خاموش
میکردم نک و بنابراین این روندهای تفکر
که حالا من چند تاشو مک این رو توضیح بدم
حرکت تفکر
هست یک موومنته یک حرکته اما میایم درباره
مدلهای تفکر صحبت کن من عذ میخوام اگر
اجازه بدین من یه استعارهای رو راجع به
فکر کردن میگم که افلاطون به کار میبرده
استعاره راه رفتن و راه رفتن نه برای تند
راه رفتن برای رسیدن به جایی بلکه قدم زدن
و و در حقیقت جهت دید رو مدام عوض کردن
ویدکنشن میگه فکر کردن مثل اینونه که من
روی وایسادم روی پام بیشتر به سل تکیه
کردم بعد از یه مدتی خسته میشم رو پای
دیگه ببین یه کافیه یه ذره شما جهت دیدتو
تغییر بدی تمام ادراکت و موقعیت فکریت عوض
میشه دقیقا دقیقاً و جالبه که مثلاً فرض
کنید تو ی کار ساده مثلاً اول که آدم
درباره تفکر صحبت میکنیم یک آیدیای این
جنرال به طور کلی درباره اینکه تفکر چی
هست داری بعد که بیشتر کار میکنی
میبینین که مثلاً تو همین متنی که شما
خوندین یا در یک کاری مثل نوشتن یه مقاله
یا خوندن یک کتاب ما از چند تا روش
تفکر روند تفکر استفاده میکنیم. مثلاً
وقتی که ما حالا همه کسایی که مقاله نوشتن
مثلاً اول میگن وقتی میخوای مقاله بنویسی
اوتلاین یا یک چیز کلی ازش بدونی مخوام
درباره این موضوع صحبت کنم میخوام برم
دیدگاههای مختلفو روش بحث کنم میخوام
این دیدگاهو نقد کنم دیدگاه دیدگاه خودمو
مطرح کنم و آخرش به یه نتیجه برسم اینجا
یک نوع تفکر داره کار میکنه که از بیرون
مثل یه عقاب که میگه از بالا نگاه میکنه
داره نگاه میکنه که اینو چهجوری میخواد
میخواد به این ساختار بده. ممکنه در مورد
هیچ ع ممکنه هنوز خودش نمیدونه که چه
نقدی میخواد بکنه ولی میدونه که میخواد
به این موضوع فکر کنه و نقدش کنه. بعد
شروع میکنه به نوشتن. در روند تف نوشتن
شما دارین فکر میکنین درباره اون موضوع.
یه جا دارین نقدش میکنین. یه جا دارین
ریفلکت میش میکنید. وقتی که از صرف
ریفلکشن یا باز تفکر باسابی صحبت میکنیم
که تجربه خودمون رو و ادراک خودمون رو
وارد روند تفکر میکنیم. مثلاً تو
دانشگاهها میگن مقاله رفلکتیو بنویسه.
یعنی چی؟ یعنی با اون سابجکت کاری نداریم
که چیه. تو وقتی که این کورسو داشتی
میگذروندی یا این تجربه رو کردی چه
اتفاقی در تو یک بازتابی از خودت رو درش
میاری؟ من احساسم نسبت به این موضوع اینه.
من فکر میکنم که این در من این اتفاق رو
به وجود میاره این ایده.
بنابراین باز تو نوشتن یه نوع تفکره.
موقعی که میخوایم بریم توی جمع کردن قضیه
درست حرکت برعکسه. یعنی از تو این عقابه
اومده تو موقع نوشتم اول داشته پرواز
میکرده اون بالا میدیده بعد میومده سر
یک درختی میشینه با جزئیات نگاه میکنه
بعد دوباره پرواز میکنه میره بالا و به
یه نتیجهای مثلاً میخواد یا به یه سؤال
یه پرسش جدیدی میخواد برسه. بنابراین یا
حتی کسی که میخونه یک
خواننده اتفاقهای اتفاقایی در ذهنش پیش
میاد و روندهایی رو در تفکر تجربه میکنه
که حالا بسته به کتاب بسته به خود اون آدم
که چه شکل تفکری داره روندهای مختلفی رو
تجربه میکنی در
تفکر شما اینجا چیزی صحبتی دارین؟ نه
خواهش میکنم یه یکی از استعارهایی که
راجع به فکر کردن به کار
میبرن رقص بالاست رقص تانگوئه یعنی در
حقیقت شما با یه نفر هستین ولی در عین حال
با هم حرکت میکنین و مدام این پس زمینه
صورته تغییر پیدا میکنه و هر بار که به
اون صورتو میبینی یه شکل دیگه میشه یعنی
بیتک نشتر اینه که سختترین چیزی که من
میتونم ببینم چیزی که جلومه پیش رومه
یعنی عادت موجب میشه یه چیزی که نزدیک
شماست شما اونو نبینی کافیه که یه ذره به
اصطلاح حرکت بکنی چون اندیشیدنم فکر
تصاویر متحرکن دیگه و اگر تو تغییر ن
موقعیتتو تغییر ندی تصاویر تکرار میشن چیز
جدیدی به تو نشون ندن ثابت میشن در حقیقت
توی دوره هایی میچرخ یه جای من داشتم به
یکی از صحبتهای شما توی یوتیوب گوش
میکردم یک نکته جالبی گفتیم
که تفکر تنهایی نیست. یعنی ما همیشه در یک
گفتگو هستیم با کس دیگری، با جهان، با
خودمون یک بازتابی و یک حرکته یه
اندرکنشه. بنابراین یک نقطه نیست که یه
فکر من داشته باشم یا مثلاً به یه نتیجه
برسم. این دائم و این پویایی در ذاتشه.
یعنی اگه این حرکت اتفاق نیفته تفکری
اتفاق نمیفته. فقط اون لنزهست. من ممکنه
از طریق اون لنزا مثلاً نگاه کنم بگم آ
همه چی خوب
است مثلاً مثبت ولی تفکر یک رونده حالا
وقتی که درباره مدلهای تفکر صحبت میکنیم
اینه
که این آدمی که داره فکر میکنه در یک
جهانی داره زندگی میکنه اونجوری که این
جهان رو
میبینه شکل تفکرشو تغییر میده مثلاً اگر
که در جهان نیوتونی زندگی کنه دنبال دنبال
فرمولا میره، درست و غلطا میره ولی اگه تو
جهان کوانتومی زندگی کنه این ذهنش و این
شیوه تفکرش این توانایی و ظرفیتو داره که
امور متضاد رو کنار هم نگه داره. یک چیز
رو تو روند خطی یا این شکل سادهای که ما
از تفکر دربارش صحبت میکنیم که ما داریم
به یک شنی نگاه میکنیم به طرفش میریم یا
ازش فاصله میگیریم. ولی تو تفکر
کوانتومی که چند وجهی هست وجوه متضاد هست
ما این تواناییرو داریم بهش میگن
پریزماتیک یعنی یک جسمو میذاریم وسط و
دورش شروع میکنیم حرکت کرد مثلاً من و
شما هم الان گفتگو داریم یه گفتگوی بک ان
فورت خطی داریم ولی اساس کارمون
پریزماتیکه یعنی موضوع تفکر رو گذاشتیم و
داریم دورش از جنبههای مختلف چیزایی که
یاد گرفتیم تجربههای خودمون دیدگاهمون
دور این سابجکت حرکت میکنی و این خیلی
تناقض نیست یکم با تناقض فرق داره
یه جور گسترشه یه جور اینه که مثلاً شما
وقتی به انگشتتون از این فاصله نگاه
میکنین یا از این فاصله نگاه میکنین یا
از یه زاویه دیگه نگاه میکنین یا از بالا
نگاه میکنین اینکه من این شکل انگشتو
اینجوری میمیرم یا از بالا نگاه میکنم
اینا تناقض
نیستن وجوهی هستن که اضافه میشن به یک
موضوع در حقیقت اونچه که بهش میگن
دیالکتیکی یعنی شما همواره در برابر یه
فکر مخالف هست که به فکر خودتون آگاهتر
میشید فکر انگار که با تصور فکر مخالف
میاین از خودتون بیرون و فکر خودتونو راحت
بهتر میبینین چون شما برای دیدن نیازمند
فاصله گرفتن هستید در حقیقت در نظر متفاوت
اجازه میده که شما با نظر از نظر خودت
فاصله بگیری و به خودت
به اصطلاح سلطه پیدا بکنی نگاه میکنی یک
نگاه شاید دقیقتر از تو خودتو بتونی از
ببین بله به هر حال حالا ما سر این صحبت
میکنیم که تفکر یک
عمله شاید در مغز
بدوی ممکنه منجر به عمل بشه ولی خودش یک
پراسس نیست فرق داره شما شاید بهتر بتونین
اینو تعریفش کنین که ایده ایده با فکر فرق
میکنه. شما در مغز پریمیتیوتون ممکنه یک
ایده براتون بیاد. یعنی بگیم ترسیدم پاشم
حرکت کنه گشنمه برم بخورم میدونی یا
مثلاً بارون میاد
برم یک ایدههایی ممکنه بیاد که منجر به
عمل بشه ولی اونچه که تو کرتکس مغز اتفاق
میفته اون روندهای تفکره و بنابراین خودش
در خودش یک عمله چون یه کاری رو شما دارین
یه موومنته یه
حرکته
بنابراین شاید این بین این دو تاهم بشه
تمایز قائل شد که شکلی از تفکر که بدویه
یا اصلاً فکر نیست یا داریم یه چیزی رو
تعریف باز باز تعریف میکنیم مثلاً یه
چیزو ضبط کردیم تکرارش میکنیم میگه
بیشتره مواقع
همینه در حالی که آدما فکر میکنن دارن
فکر خودشونو میگن یه ضبط صوتم دارن تکرار
میکنن ولی وقتی که شما میشینین
و آگاهانه با قصد فکر میکنی نسبت به یک
موضوعی اون خودش
عمله حالا کاری نداریم که در عملی که بعدش
هم میاد در عکیی که بعدشم میاد چه تأثیر
بزرگی
داره من یه جایی چند هفته پیش شرکت کردم
آنلاین توی جلسهای همه داشتن در فکر
میکردن که ما چیکار کردیم که فاشیسم
برگشته نمیدونم اوضاع زنا اینطوری شده چه
اشتباهی کردیم یعنی ببین تفکر خطیه تفکر
خطی فقط این نیستش که از طرف راست به چپ
بره بره یعنی توی یک لاینی حرکت میکنی یه
چیز علت یه چیز دیگهست ممکنه برگرده به
عقب ولی باز اونم
خطیه یعنی حتی موقعی که رفلکت میکنه سرف
رفلکت میکنه بازتاب داره میده به خودشو
داره نگاه میکنه برمیگرده عقب و
برمیگرده جلو این توانایی چرخیدن رو
نداره از اون پیشفرضها نمیتونه فاصله
بگیره بعد مثلاً من اشاره کردم گفتم که
خیلیهم دوست داشتن که کاری بکنن فکر
میکردن که چیکار باید کرد و من گفتم من
تو همین صحبتی که شما کردین که چند نیم
ساعت بود من ۸ تا دیفالت پیدا کردم که
اینا از دیدگاه آینده گرا همشون روشون
علامت سؤاله من نمیگم غلطه یا هرچی ولی
همشون علامت سؤاله روشون و جالب بود که
هیچکس خیلی تمایل نداشت بدونه که این
پیشفرضهای غلط از نظر من چیاست میخواستن
صحبتو جمع کنن و رو همون اون دیدگاه ذهنی
خودشون که به نتیجه نادرستی رسیده بود
میخواستن تشدیدش کنن دوباره همون ما
چیکار ما کمتر ما کم کار کردیم تو جنگی
دنبال راهحل طلایی بودن بله و فکر میکنم
که همین صحبتی که شما دیروز میکردین که
یک پراگماتیسمی که مثلاً فکر میکنه عمل
مهمه حالا این حرفو تو زدی اونجا به چه
تمام کارایی که ما داریم میکنیم یک
اندیشهای پشتش هست شما به اون اندیشه
آشنا آگاهی نداریم ولی اون اندیشه وجود
داره و وقتی که برمیگردیم میبینیم که آ
از اینجا شروع شده از این آزمایش علمی
اومده از این واقعه تاریخی اومده که ما
شروع به این نوع بازتاب کردیم نسبت به
خودمون و به جهان حالا سؤال
اینه اینجا صحبت شما ندارین بازخوردی
نداریم در تهید فرمایش شما میخواستم بگم
که در حقیقت باید در پی این باشیم که
ببینیم این اندیشه ما از چه چیزای
متفاوتی غیر از به اصطلاح این نیت
خیرخواهانه که الان نشون میدیم یا موضع
سیاسیمون متأثره و اگر بدونیم که اون
عوامل مؤثر یعنی در اندیشیدن و به اصطلاح
عقیدهای داشتن انقدر متفاوتن که باید در
حقیقت علمشون پیدا کرد و تحقیق کرد شاید
اصلاً به این نتیجه برسیم که بهترین کار
برای رسیدن به هدف اینه هیچ کاری نکنیم یا
گفت از بهر خدا نکن چون تا حالا این کاری
که میکردیم آگاه نبودیم که چه تأثیرای به
اصطلاح منفی داره که از چشم من پنهانه به
همین دلیله که میگن خیلی از کارای بد در
دنیا به دست آدم خیلی خوب انجام میشه یعنی
نیتش چون خوبه فکر میکنن نتیجه کارم خوب
از آب در میاد روابطی که بین نیت و عمل و
نتیجه هست خیلی ساده میبینه و فکر میکنه
که همون که میبینه اینا روابط علی دارن و
وارد یه کارایی میشه که مثلاً فکر میکنه
حتماً این کارا مثل کارایی که دیده و
تقلید کرده یک نتایج مفیدی داره در عمل
داره وض خرابتر میکنه. حالا ما خودمونم
که نقد میکنیم بیشتر اعمالمونو نقد
میکنیم مثلاً میگن چه کاری اشتباهی کردم
من مهاجرت کردم ولی کمتر میریم سراغ اون
فکری که پشت این عمل من چی فکر
میکردم که این تصمیمیم رو گرفتم بنابراین
این رفلکشن یا باستتاب بیشتر روی کارایی
که کردیم یا نتایجی که از کارا گرفتیم بله
خوب نبوده عوضش کنیم بعد میبینیم که شکل
کار داره عوض میشه ولی اون اون فکره
اونجاست اون تفکره همونه منتها شکل عوض
کرده میدونی حالا یا در فرم بیانش یا
شیوه عملکردش یا به کی داره حمله میکنه
ولی همون تفکره همون تفکره برای همینه که
ما مقصر رو در بیرون خودمون ببینیم که فکر
اگه به
فکر به اصطلاح زن بد ببریم یعنی که
خودمونو باید عوض کنیم هم خود عوض کنیم هم
اینکه
یه جوری ما جدا از اون ظرفی که در زندگی
میکنیم نیستیم. یعنی من دیروز داشتم
صحبتهای شما رو گوش میکردم درباره
ایرانیا، یهودیا و
فلسطینیا. واقعاً میتونم بگم ۸۰ چیزایی
که شما درباره ایرانیا میگفتین در زندگی
شخصی من اتفاق افتاده. من دارم تجربهش
میکنم و میبینم اینا رو در
خودم. ولی آگاه نیستی بهش. آگاه نیستی
بهش. و حتی کسایی هم که ببخشید مهاجرت
میکنن میان اینجا که تعداد زیادی از
ایرانیا اصولاً دوست ندارن در خارج از
کامیونیتی خودشون جامعه خودشون مهاجرت
بکنن ولی به اجبار بالاخره یه رستورانی
میره یه فروشگاهی
میره سر کار میره جلسه کاری داره و یک
چیزهایی رو از این تفکری که این جامعه غرب
روش بنا شده یه چیزهایی رو دریافت میکنه
مثلاً میفهمه که به به عنوان یک مشتری یه
حقی داره. اینجا خیلی تعویل میگیرن.
مشتری همیشه حق داره. مثلاً حالا زیرش کار
نداریم که چه نیتی. ولی یک شکلی از ارزش
به خودو دارن تمرین میکنن ولی به بدترین
شکل. مثلاً من خیلی میبینم که اولین کاری
که میکنن مثلاً میرن یه رستوران یه
ویترسی یه پیش خدمتی میاد. تنها کسی که
اینا زورشون میرسه که بگن من ارزش دارم
اینه که پدر این یارو رو دربیارن یا تیپ
بهش ندن یا ۱۰ دفعه سؤال میکنن یعنی
اصلاً یه چیزیه براشون که اونجا میتونن
اثبات کنن که من خیلی آدم مهم ارزش دارم
ولی زیرش چیه؟ زیرش اون بنیانیه که شما
دارین صحبت میکنین که اصلاً بابا جون تو
انسان به حساب نمیای میدونی که حالا چه
اصلاً ارزش داشته باشه یا نه بنابراین اون
یه بخشی از این رفلکشن اینه که اون فکر
بزرگ که من توش دارم فکر میکنم اون چیه؟
من ایران یه من دیشب یه کتابی میخوندم از
یکی از مورخان سرشناس که فکر کنم فوت کرده
باشه عبدالحسین نوایی درباره روابط خارجی
ایران در زمان صفویه خب این پر از جنگ و
هم جنگ داخلیه هم جنگ بیرونی هر جا که
ایران توصیف میکنه شاهز خون ریخته و چارم
کرده و جنایت کرده و چش درآورد هیچ قشنگ
ازش راحت میگذره یه جا که ایرانی کس
میخورن چرا نیست با سوز دل ازش حرف
میزنه که من دیگه به تاریخ بودنش سردید
میکنم میگم اگر تو انقدر به این موضوع
نزدیکی و نمیتونی فاصله بگیری از کجا
معلومه که داری روایت به اصطلاح درستی
میکنی؟ یعنی تحت تأثیر اون عاطفه هستی.
یعنی حتی آدمایی که تاریخنگارن و
وظیفهشون اینه که تمرین کنن فاصله گرفتن
تا بتونن همه چیز رو با معیارهای واحدی
قضاوت کنن
قشنگ شاهعباس و فلان و فلان خون بریزن هیچ
اشکالی نداره ذرهای واکنش نشون نمیده
میرسه به اینکه ایران اتفاقی میفته عین
یعنی عین تماشا تماشاکنای فوتباله این آدم
نمیتونه قضاوت بکنه این آدم اسیر
احساساتش هست و عواطفش و ما در عالم سیاست
کاملاً زبانمون زبان ما ایرانیا
کاملاً تابع عواطف
برانگیختهمونه به خاطر همینم هست که ما
با تأکید حرفامون با جملههای عامرانه و
با تکرارش فکر میکنیم که طرف مقابل قانع
میشه چطور تو قبول نمیکنه اینا و فکر
نمیکنه که حرفش و استدلالش شاید سسته و
نیاز داره استدلال بهتری بیاره نه وقت
نداره داره الان وقت نیست باید تو این حرف
منو به عنوان حقیقت قبول کنی حالا شاید یه
سابجکتی رو بشه آدم باز کنه روش فکر کنم
روانشناسی تفکر بله این الممانها و عوامل
روانی حالا ترس
نفرت توما ضربههای روانیه آرزوهاست هرچی
که هست اینا چه تأثیری روی فراآیند تفکر
آدما میذارن بعد این خودبازبینی ی تفک
نگاه کردن به تفکر خود خیلی کار سختیه
برای اینکه ذهن ما اصلاً برای این کار
ساخته نشده ذهن ما ساخته شده برای اینکه
یه درست و غلطایی رو پیدا کنه زنده بمونه
هدف سیستم اینه حالا اون کورتکس داره به
یه جایی میره که خدا میدونه کجاست اون
داستان دیگهست عرض کردم که سقرات میگه
فلسفه ورزی تمرین مرگه یعنی باید تمام
رشتههای تعلق و وابستگی هر چیزی و من
بدتر از همه
اون عقاعدت که به قول فرانسیس بکنن بتهای
ذهنین و آدما حاضرن براش کشته بشن و کشته
بدن از اینا جدا بشی در حقیقت یک رو به
اصطلاح یه موجود مجرد بشی فرض کنی که هیچ
نیستی جز فکر کردن که بتونی بدون به
اصطلاح به اصطلاح کانت دیس اینترست دیس
اینترستد باشی به یک چیزی وگرنه اگه من
مثلاً با یه تابلوی نقاشی بخوام بفروشم
نمیتونم زیق خ به اصطلاح داوری من در
مورد زیبایی اون هیچ ارزشی نمیتونه داشته
باشه که زمانی اون من میتونم اون رو
واقعاً بدونم که در زیبا دانستن او هیچ
سودی منفعتی نداشته باشم یعنی تابع هیچ
چیزی جز خود زیبایی نباشم و تشخیص زیبایی
و ما یه مقدار سهلگیریم به خاطر همینه که
از
خودمونیا خیلی از گناههاشون میگذریم
خطاهاشون میگذریم چیزایی که بر دیگران
روان نمیداریم برا خودمون روا میداریم
معیار دوگانه داریم خیلیهم انگار تو
تلویزیون میبینم آدمای مثلاً خیلی
سلبریتی میگن ما رو که نباید بیایم تو
تلویزیون پیش غریبه خارجیا از خودمون
انتقاد بکنیم یعنی در حقیقت خارجی رو
بهانه میگیره برای اینکه
به اصلاح خودش و سنجش خودش تن نده یعنی
خودش رو راحت بکنه از مسئولیت حالا من یه
سؤال اینجا از شما دارم دارم یعنی دیروز
که داشتم گوش میکردم حالا من خودم ۱۵ ۱۶
سال پیش یه کتابی نوشتم که هیچوقت چاپش
نکردم تا وقتیهم زنده هستم فکر نکنم چاپش
کنم ولی پرژن پرسناال صورت
ایرانی و اون بخشی بود از نگاهی که من به
عنوان کسی که خارج شدم از
ایران توی فرهنگ اتریش مثلاً داشتم زندگی
میکردم نگاه میکردم به
خودم و بهتون گفتم همیشه یه دورههای عشق
و نفرت داشتم یعنی شیفته میشدم و فاصله
میگرفتم بعدم میام ولی اون کتاب که ۱۲ تا
ویژگی صورتک ایرانی
داره من چرا چاپش نکردم برای اینکه خودم
هنوز آبجکتیو خیلی نبودم یه چند نفرم دادن
گفتن که آبجکتیو نیستی یعنی معلومه که اون
زیر متنفری از یه چیزی یا مثلاً خیلی دوسش
داری یا هرچی به هر حال توی تفکر
آکادمیک اینکه ما بیطرف باشیم و یه نگاه
علمی به یک سوژه داشته باشیم خیلی مهمه
اما علت دومش این بود که این پذیرش رو حتی
در افراد و فامیل خودم دوستای
خودم شاگردای خودم نمیدیدم که با این وجه
وجوه روبهرو
بشن حالا سوال اینه من دیروز داشتم به
صحبت شما فکر میکردمشم فکر میکردم که
مثلاً اون تیکه که شما میگفتین که آدما
هی مثلاً از یه چیزی دارن دفاع میکنن و
یه چیزی براشون ناجی میشه که اینو مثلاً
اگه توی یک نمایشنامه
ط ما نشون بدیم
آدما بهتر باهاش ارتباط برقرار میکنن. ما
معمولاً از اینکه کسی انتقاد بکنه به اون
بهخصوص وقتی که اون انتقادا درست
باشه واکنش میگیریم.
یعنی سوال من اینه که وقتی که ما
این سؤال منظور نیست که از شما دارم میگم
رو این موضوع فکر
کنی که وقتی که این پارامترا رو ما داریم
میبینیم وقتی که سلف ریفلکت میکنیم
برمیگردیم به فرهنگ و تفکر
خودمون میگیم که کار سختیه اما واقعاً
باید بپذیریم که واقعاً واقعاً کار سختیه
و نمیتونیم از دیگران انتظار داشته باشیم
که خیلی راحت انتقاد رو بپذیرن.
بنابراین وقتی که این متاکوگنیشنو من دارم
این شناخت رو از سیستم تفکری انسان دارم
که پس میزنه انتقاد رو چطوری باید اینو
بیان کرد؟
کار اصلی تربیت کار اصلی اجوکیشن سختترین
کار سختترین کار اون رفلکشنه ولی قبل از
اینکه با ما رفلکشن
برسیم گفتگو هست که ما رو نجات میده
میدونی چرا؟ آره ولی قبل از یعنی گفتگو
یه پیشفرضایی داره یعنی شما باید اخلاق
گفتگو رو آموخته باشید و همین طور
فرهنگ به اصطلاح ارتباط در فرهنگ ارتباطی
ویژگیهای فرهنگ ارتباط خودتون رو ما
ایرانیها یه
الگوی خاصی داریم برای ارتباط برای دیدن
دیگری برای حرف زدن با
دیگری هندیا الگوی دیگهای دارن یونانیا
یه الگوی دیگه دارن هر کدام از اینها ها
ممکنه که یه جنبههای خوبی داشته باشه یه
جنبههای بد اونچه مهمه آگاهیه به این به
این به اصطلاح الگوهاست یعنی من باید
بدونم در ناخودآگاه جمعی من در شکل تربیت
ما در عادتها و سنتهای ما چه چیزایی
تأثیر میذاره در داوری من به خاطر اینکه
من چیزی رو میبینم که به جستجوی اون
اومدم یعنی شما برای دیدن نیاز به اتنشن و
اینتنشن دارید هم باید به
قصد دیده به اصطلاح یافتن او آمده باشید
هم اینکه بهش توجه کنید اگر توجه نداشته
باشید و قصدی نداشته باشید شما اشیایی که
نزدیکترین چیزی که پیش شماست نخواهید دید
بنابراین ذهن ماست که تعیین میکنه چه
چیزی هست و چه چیزی نیست درسته و نظام
تعلیم و تربیت فقط به ما باید یاد بده که
چگونه بر این مشکلات فایق بشیم یعنی نظام
اجوکیشن درست ست به قول هان آرند میگه که
بهترین نوع تربیت اینه که به بچت یاد بدی
که مثل تو زندگی نکنه تصمیم بگیره آزادی
داره قدرت فکر کردن داره بگو اینا رو داری
از اینا هم اینجور استفاده کن تا مثل من
زندگی نکنی مثل خودت زندگی کنی یکی از
چیزایی که کانت میگه در حقیقت همه فیلسوفا
میگن هنر و ادبیات نقش مهمی داره در این
تربیت دیگه در یونان تراژدی و کمدی اینا
برای تربیت شهروند بود دیگه دیگه چرا؟ به
خاطر اینکه به قول کانت به انسان کمک
میکنه که اکستندد مایند داشته باشه. یعنی
تخیلشو به کار بندازه و از خودش فراتر بره
و بتونه کسی رو که نمیتونه مستقیماً درک
کنه در تخیلش درک کنه. من که نمیتونم
بفهمم شما دردی که میکشی چی هست ولی سعی
میکنم که تخیل کنم.
تئاتر و ادبیات و هنر به طور کلی اجازه
میده شما جهانی رو که در درونت مخفیست
بیرون خودت ببینی یعنی در حقیقت هم در
جایگاه تماشاگری هم روی صحنه هستی این
فاصله رو در به اصطلاح ایجاد میکنی برای
دیدن یعنی برای اکسترنالایز کردن اونچه که
در درونته بیرون کردن اونچه درونته یعنی
انگار که در وجود او میتونیم هم به
زیبایی های خودت و هم به ضعفهای خودت پی
ببری. در حقیقت کار هنر اینه که
موقعیتهایی که همه انسانها درشون مشترکن
جلو چشمشون بیاره و زمانی که ما از امام
از ما بیاد بیرون یعنی زمانی که من به
تاریخ خودم جوری نگاه میکنم که انگار
تاریخ دیگریست. اونوقت از اینکه مثلاً
نادرشاه رفته چشم درآورده خوشحال نمیشم و
و اگر واکنشی نشون نمیدم حق خودم نمیدونم
که به حمله عربا ایراد بگیرم. قراره هر که
هر چقدر میخواد بکشه دیگه. یعنی یه
آدمایی هستن که آدمای بزرگی هستن ولی
انقدر با شور و هیجان و به اصطلاح علاقه
به موضوعشون میپردازن که قطعاً شما باید
در داوریهای تاریخیش تردید کنید. قطعاً
باید در اینکه روشهای علمی من اینو در
آدمایی دیدم که خیلی مشهورن و ازشون خیلی
یاد گرفتم. به من یاد داده که روش خوب چیه
ولی خودش که میخواد کنه نمیتونه عمل
کرده چون عشق مثل نفرت چشمو گوشو کر
میکنه مهم نیست تو سواد داری و بلدی مهم
اینه که خوابت نبره وگرنه با تصادف میکنی
نه آخه ما تعبیری که میکنیم میگیم چهقدر
دغدغه داره این آدم چقدر براش مهمه ایران
چقدر شور و شوق داره نسبت به ما ارزش
میدونیم اینو ارزش میدونیم که طرفی کرده
که مثلاً چرا این کلمه رو به به کار بردید
چه عر ملی داره در حالی که این داره روند
تفکرو مختر میکنه ولی من چیزی که
میخواستم بگم اینه که ببینید مثلاً یه
آدمی مثل من میاد صحبتهای شما رو گوش
میکنه من شگفت زده میشم شروع میکنم
دربارش فکر کنم که چقدر درسته ا اینو منم
دارم ولی بیشتر آدما اکثریت قاطع آدمها
دوست ندارن بشنون اینا رو و واکنش بهش
نشون میدن یک واکنش بد نسبت بهش نشون خب
این همون اخلاق چیزه دیگه
اخلاق یونانیها چند تا فضیلت رو برای
اینکه شما درست فکر کنین ضروری میدونستن
یکی صداقت و یاد گرفتن اینکه شما به حتی
به بهای
مرگ حقیقت رو اونچنان که میبینی ترجیح
بدی به دروغ و این یکی هم که دوم اینکه به
حق به حقوق باور داشته باشی و و فارغ از
اینکه عمل به حق به نفعته یا به ضررته
انسانیت خودتو در تعهد به حق بدونی مثلاً
سقرات شبی که میخواست شوکران بخوره
شاگرداش بهش گفتن بابا ما کمکت میکنیم
فرار
کنی الان که حکم اعدام بهت دادن گفت وقت
داریم فرا گفت که نه من عضو من شهروند
آتنم به عنوان شهروند آتن این حکمی رو که
شده و به من گفتن خودت باید اجرا کنی من
باید خودم اجرا کنم. یعنی این کارش موجب
میشه که در حقیقت زندگیش میشه فلسفه و یکی
دیگه هم چیزی که مهمه اینه که
قدرت از دست دادن نترسیدن از دست دادن
یعنی به قول آرنت میگه
انسان تنها جانوریست که میتونه هر روز از
اول آغاز کنه یعنی ایمان به آغاز فکر نکنه
چون گذشتهش اینطوری بوده گذشته آینده او
رو تعیین میکنه محکوم محکوم این که
اونجوری زندگی کنه در در نتیجه برنمیگرده
همش وضعیت موجود را با ملامت کردن گذشتگان
توجیه کنه چون گذشته ما اینطور بود گذشته
ما اون اینا اینجور شدیم اونجور شدیم یعنی
بدونه که هر لحظه یک لحظه جدیده و تو
میتونی از اول آغاز کنی و اگر خب اینا به
نظر شما اینا به نظر شما یک نوع اخلاق
نیست ببینید اخ بله اخلاق ما این مسائلی
ما با جهان یعنی پیش از هر چیزی یعنی با
محتواها ۳ تا مشکل عمده داریم با ایران
یکی مشکل اخلاقیه یعنی ما اخلاق ما اخلاق
سنتی ما اخلاق اطاعته یعنی اخلاقیست که
میگه که ۷۰ تربیت پدر مادرا اینه که به
حرفای پدر مادرت گوش کن خدا که منبع حقیقت
و همه چیز هست با به تو میگه که تو باید
گوش کنی حتی خدا نمیخواد شما رو بفهمیش
میگه منو دوست داشت داشته باش حرف منو گوش
کن. تو نمیتونی منو بفهمی. ولی اخلاق به
اصطلاح معطوف به آزادی اخلاقیست که برای
تو حق
نپذیرفتن حقیقیترین کل عقاعد رو در قائل
هست. یعنی میگه که تو اگر متقاعد نشدی
باید باز بپرسی. فکر نکن که من چون
استادتم از من باید قبول کنی. سقرات که
استاد افلاطون بود.
افلاطون ما سهراتو از راه نوشتههای
افلاطون میشناسیم دیگه تمامی نظام سهراتو
وارونه کرد بعد ارسطو که بهترین شاگرد
افلاطون بود تمام نظام افلاطونو وارونه
کرد جمله معروفش این بود که من افلاطونو
بسیار دوست دارم اما حقیقت رو بیش از
افلاطون و این یعنی که تو شاگرد کسی که
هستی یعنی تو او رو نه به عنوان به اصطلاح
راهنمای به اصطلاح
رهبر خودت، مراد خودت، بلکه به عنوان
اینکه یه کسیست که ارزش اون رو داره که تو
اندیشیدن تو اندیشیدن به رغم این باشه.
یعنی ما همیشه باید به رغم کسی بیاندیشیم
دیگه. ما باید یه چیزی رو هست که
نمیخوایم قبول کنیم و همیشه در آ به
اصطلاح بحث فلسفی به دانشجو یاد میدن که
با آدمهای معمولی یعنی با فیلسوفهای
معمولی درنیافت. برو سراغ فیلسوفای بزرگ
برو سراغ کسایی که پهلوونن و سعی کن مخالف
اونا فکر کنی اونه که یعنی هرچی بیشتر
خودتو در موقعیت سخت قرار دادن و این و
نکته دیگه اینکه یه چیزایی رو در که باور
ماست ما ایرانیها ما ایرانیها تقدیرگرایی
این یه چیز مسلمیه و همه براش چیز دارن
اعتراف دارن تقدیرگرایی هم یه حالت روحیه
نه یه عقیده
یعنی شما عادت کردی به اینکه بیخیال باشه
این درست میشه من که چیز نیستم در نتیجه
چه مسلمون باشی چه کافر باشی چه خارج باشی
چه داخل باشی شما به یکسان عمل میکنی
معتقدی این جهان صاحبی داره و تو رو به
سلامت از این
طوفان نجات خواهد داد و نکته بعد اینه که
مسئولیت برای ما در چنین شرایطی یه چیز
نامفهومیه عذاب وجدان نداریم خانم زدی فرق
غربیها رو این ایده مسیحیها نجد داد که
انسان به دنیا که میاد
گناهکاره یعنی انسان لازم نیست که کاری
کرده باشه که
بخواد وجدانش رو معذب ببینه او باید بدون
اینکه کاری کرده وجدانش معذب باشه چرا به
خاطر اینکه او انقدر انسان بنیاد شره که
هرگز نمیتونه حتی از گناه خودش مطلع بشه
چه وسا کاری که اصلاً زن بد بودن نمیبره
به دیگری آسیب برسونه. پس تو یک آدمی
هستی، علمت محدوده، تواناییت محدوده، جسمت
محدوده و این محدودیتها یعنی اینکه تو
ممکنه کارهای بدی بکنی و میکنی تأثیر
میذاری در اطرافیانت، در پیرامونت. همون
طور که بشر زد محیط زیستو نابود کرد،
نمیدونست داره محیط زیستو نابود میکنه.
پس مدام متهم کن خودتو و این عذاب وجدان
میشه چیزی که تو تنها وسیلهای که داری با
برای مبارزه با اون حیولایی که طبیعت در
وجود تو گذاشته خب من صحبتهای شما رو قبول
دارم و ولی میخوام یه داستان از ذهن
بگم و اینجا حالا باید بیایم برگردیم به
مسئله اخلاق تفکر اینکه چ مثلاً اینکه که
میگیم صرف رفلکشن یا نگاه کردن به خود
انتقاد کردن به خود دیدن خود از نظر اخلاق
تفکر کار درستیه
یه داستانی هست توی ذهن میگه که یه نفر از
یه کوچهای داشت رد میشد افتاد توی
چاله بعد فرداش دوباره خب از چاله اومد
بیرون رفت سر کارشونه فرداش دوباره داشت
میامد دوباره رفت از همون کوچه رد شد
دوباره افتاد تو اون چاله شده روز بعدش
اومد وقتی که تو اون کوچه اومد گفتین همون
کوچهست که توش چاله داره من میفتم توش ولی
بازم افتاد تو اون
چاله و روز
بعدش حالا چند دفعه این داستانو تکرار
میکنین که این رفت و افتاد تو چاله و
چهجوری اومد بیرون و فلان اینا در نهایت
یک روزی میشه که سر اون کوچه که میرسه
میگه این همون کوچهست که من میفتم توش توش
میفتم تو چاله پس کوچه رو عوض
میکنیم. یعنی میخوام بگم که توی
متاکوگنیشن اگه اینجا از دیدگاه
متاکوگنیشن به این داستان نگاه کنیم میگه
انسان خطاهایی رو بارها و بارها علیرغم
نتایج بدی که میبینه یعنی همه این چیزایی
که شما
درباره تفکر ایرانی یا فرهنگ ایرانی میگین
همه ما داریم هر روز ازش زجر میکشیم.
بارها و بارها این کارو تکرار کردیم در
تاریخ از یک مستبدی به مستبد آویزون شدیم
همه اینا درسته اما من اینجوری میبینمش
که همون کوچه هست و اون چاله هست حالا
سؤال اینه که چه اتفاقی میفته که در اون
روز خاص این آدم یه دفعه رجیستر میکنه یه
دفعه تو مغز این دزاریش
میفته که بابا تو این مسیرو که میری قطعاً
میفتی تو چاه
بارها و بارها اینو تجربه کرده. خدا
میدونه که چند بار این کوچهها رو ما
رفتیم در زندگیمون. خطاهایی که ما در
زندگی میکنیم معمولاً تکراریه.
یعنی مدل ذهن انسان، مدل یادگیری انسان
اینه که بارها و بارها و بارها خطا
میکنه. حالا چرا نقش گفتگو به نظر من
اینجا اهمیت پیدا میکنه؟ برای
اینکه شما اگر که داستان توی چاله افتادن
خودتون برای کی تعریف بکنین یا یک نفر
دیگهای باشه که شما رو هر روز میبینه که
با خاکی لباس خاکی میای از اونجا بیرون
یه دفعه میگه چیکار داری میکنی؟ باز
افتادید تو این چاله اینجا چاله بودا و یه
دفعه ما چون ما بیشتر زندگیمون ناخودآگاه
هست ما تو ناخودآگاهی زندگی میکنیم فکر
میکنیم خودآگاهی ولی این گفتگو و این
بازخوردی که من از یه نفر دیگه میگیرم به
من کمک میکنه
که درکش کنم دوزاریم بیفته که این کوچه
چاله داره نرو بنابراین دیروز وقتی که شما
مثلاً این صحبت رو درباره روان ایرانی
میکنی من خب سالها در این موارد فکر
کردم ولی دارم یک از یه زاویه دیگه یه
بازخوردی میگیرم که یه دفعه برا من میگه
این کوچه این کوچهه اینه ها این کوچهه
اینه ولی کسایی که در خودآگاهی زندگی
نمیکنن یا تفکر خودشونو بازبینه
نمیکنن نه تنها نمیپذیرن اینو بلکه هی
این چاله اینقدر افتادن توش که خودشون
چالهرو تبدیل به چاق میکنن. ببینید دریدا
میگه که جنگ جهانی
دوم اولین جنگی بود که ناقصش در
روزنامهها و در رادیوها نواخته شد. یعنی
اعلام جنگ در رسانه بود و همه مردم از
آغاز جنگ تا پایان جنگ
همه جنگ رو مثل تئاتر جلوشون میدیدن به
خاطر اینه رسانهها مدام گزارش میدادن.
جنگ جهانی دوم که تمام
شد از قول پلدا میگه میگه که من ما خیلی
خوشحال بودیم که جنگ تموم شده بعد دیدم که
اکثر مردم میپرسن چی شد که اینطور شد چرا
این جنگ اتفاق افتاد و من اون موقع خیلی
ترسیدم به خاطر اینکه جنگی که جلوی چشم
این آدمها رخ داده بود و لحظه لحظهش رو
اینها دیده بودن و تجربه کرده بودن و
نفهمیده بودن که چرا این اتفاق افتاده پس
چه تضمینی بود که دوباره در این اتفاق
نیفته؟ وقتی اینا در بیداری دام و خطر رو
دیده بودند و نادیده گرفته بودن
چه به اصطلاح تضمینی هست که یه هیتلر
بدتری نیاد یعنی ادراکات آدم دو لایه داره
دیگه دیدن با تماشا کردن فرق میکنه گوش
دادن با شنیدن فرق میکنه یکیش غریضیه
یکیش آموختنیه و آدمی که توجه میکنه به
یک چیزهایی حساسیت اخلاقیش رو حتی درباره
طبیعت
هم به اصطلاح پرورش میده کمکم از دیدن اون
چیزا که نزدیکش هست نمیگذره یعنی آدمیست
که متأثر میشه موسیقی زمان و حتی موسیقی
سکوت رو حس میکنه با جهان خودش ارتباط
داره وگرنه ما توی چیز جامعه خودمون
آدمایی داریم که خیلی به هم نزدیکن ولی
اصلاً آدمو نمیبینن شاملو میگه خوابیده
در کنار من در نزدیکترین فاصلهای از من
ولی ج در جهان دیگه هیچی حرکت و یک چیزی
که خیلی مهمه اینه که من
همیشه نگاهم به بیرون نباشه برای یافتن
نقصها و بدیها من یه چیزی که به نظرم
میرسید روشنفکرای ایرانی همه خودشون رو
متعهد میدونستن که جامعه رو آگاه کنن
یعنی اونی که خیلی آدم خوب بود آدمی بود
که برا دلش برا جامعه میسوخت آ نیوا میگه
که غم همه این خفته چند خواب در چشم ترم
میشه یه دونه اینا فکر نمیکرد که شاید
ایراد از
منه من که اینجور عمل میکنم یا روشنفکری
که اینجور عمل میکنه این شاید نقش مهمی
داشته باشه در این وضعیت شاید من باید عوض
بشم نه آدما و و مدام فکر میکنه که آدما
چون ناآگاهن اگر آگاه بشن همه چیز درست
میشه در حال این خودش باید آگاه بشه باید
خودتو تکون بدی به این خوابی بیدار دقیقاً
حالا من برای همین فکر میکنم که گفتگو
انقدر مهمه که ما باید حالا شما میگین یک
پیشفرزایی داره اون پیشفر به نظر من توی
خود
روند اتفاق میفتن یعنی من اینقدر باید
گفتگوهای بد داشته باشم و همچنان ادامه
بدم به این گفتگوهای بد تا اینکه این
ظرفیتهای روانی خودم رو برای گفتگو برای
گفتگوی سالم که یه چیزی از توش ند
افزایش بدم. یعنی مثل بازیه دیگه مثل
فوتباله دیگه. شما قواعدو میدونین ولی
مدام باید بازی کنین با علم اون قواعد
شکست بخورین ویروز بشین تا مهارت پیدا
بکنین. کاملاً یک به اصطلاح قواعدیست که
شما میآموزین اما آموختنش کافی نیست.
مرداد باید با تمرین کمکم درش مهارت پیدا
بکنه.
حالا من شما اینقدر گفتگون خوبه یادمون
میره که چیزایی داریم ما عضله نداریم
میتونیم بیشتر
حرف میبر ولی حالا اگه بخوام یکی از
تاپیکهایی که میخواست امروز دربارش صحبت
کنیم و من همینجوری به قول معروف نقطه
نکته نکته بیام
بگم اولین سؤال یعنی بخوایم این مبحثو
اصلاً بازش کنیم مثل سؤالی که شما کردین
که اصلاً تفکر چیه
یه سؤال بنیادی دیگه اینه
که چرا ما فکر
میکنیم؟ یعنی فکر چهجوری اصلاً اینیشیت
میشه و چه عملکردا و کاربردهایی
داره؟ به چه دردی میاد چه راهی رو
میکراه؟ چه دری رو باز میکنه؟
تفکر اولیش اینه
که ما وقتی که تو این جهان داریم زندگی
میکنیم یه سری سؤلاا برامون پیش میاد.
سارای عملی مثلاً چرا خورشید میره دور
فردا
میاد چرا من دارم راه میرم دیروز اینجا
هیچی نبوده امروز یه گیاهی سر درآوردی این
گیاهه به چه درد من میخوره خوردنیه یا
نیست یعنی سؤای عملی برا زندگی بنابراین
شاید اولین چیزی که آغاز میکنه روند تفکر
همین سؤاست سؤایی که در زندگی عملی ما
یعنی در همین لحظه یک کاربرد بقا داره
برای
من. بنابراین اولین چیزی که من میتونم
بگم که چرا ما فکر میکنیم اینه که واقعاً
سؤال برامون پیش میاد و این سؤا جوابش
برای ما حیاتی هست.
حالا درجهش و اون شکلی که از سروایوال یا
بقا ما تجربه میکنیم تغییر میکنه. مثلاً
سؤالی که ما درباره فرهنگ ایران داریم
میکنیم که چیکار کنیم که این
داستان دیکتاتوری در ایران تموم شه در
برای سروایوال و بقای من امروز تا آخرین
هفته اهمیت نداشته باشه ولی وقتی که نگاه
میکنیم داره مملکت رو نابود میکنه
بنابراین به نوعی وابسته به بقا هست یکی
از کارایی که من یاد گرفتم تو این سالا
اینه که همه چیزو میبرم توی سطح بقا خیلی
سؤلای حتی
حتی ظریفی که آدم میکنه وقتی که
برمیگردی به اینکه این چه نیازی رو در
بقا پاسخ
میداده همه چی میک سنس میکنه یه جا یه
ذره یه جایی میفهمی که چرا این رفتار رو
داری در حالی که اگر که این چراها رو
ندونی ممکنه فقط به درست و غلطها بسنده
کنیم که این کار غلطه ولی این غلط مثلاً
فرض کن میگه تو اروپا الان همه ضد ماجرا
شدن یک مهاجر ستیزی به وجود اومده خب همهم
میگن وای وای این سفیدا چقدر بدن چرا
نمیپذیرن؟ بعد نگاه کن خودتون نگاه کنید
من مثلاً تو یک اوبا میرفتم مثلاً نگاه
میکردم دور برا من ۵۰ تا زبان دارن صحبت
میکنن تازه من خودمم اونجا مهاجر بودم
ولی یه کسی که نسلاً نسلش اونجا بوده
احساس خطر میکنه وقتی میاریش تو
سطح بقا میبینی که این احساس میکنه بقاش
در خطره هویتش در خطره بنابراین اینا میشه
از لول میشه از حد اخلاق بهش نگاه کرد
میشه بردش ش به اینکه عملکرد این رفتار رو
که ممکنه به ضد خودش تم ممکنه نیتم
سوایوال باشه نیتم بقای خودم باشه ولی در
عمل دارم کاری میکنم که بقای خودمو زیر
سؤال میبرم بنابراین این فهمیدن این
داینامیزم این مکان ساز و کارهایی که توی
ذهن هست و جوری که انسانها فکر میکنن و
به نظر من همیشه این د تا مغزا مغز
پریمیتیو اون مغز وسطی و اون مغز که
باهوشه و فکر میکنه و اننالایز میکنه که
توی غشای مغز هست این د تا همیشه دارن با
همدیگه کلکل میکنن
اونجا و خیلی خیلی وقتا یه تعارضی یعنی من
مثلاً یک نظری دارم حالا بعداً یه تئوری
دارم که حوصله اثباتشم ندارم ولی اینجوری
نگاه میکنم بهش که خیلی از بحثایی که
مثلاً بین لیبرالا و محافظه کارا
میشه یا مثلاً توی الجی بیت تی هست
نمیدونم تو همه این حرکتهایی که دوره برا
ما هست یه جور دعوایی بین مغز متمدن و مغز
پریمیتیوه.
یعنی اگر که به ریشهها برگردیم میبینیم
که حالا الان نمیخوام وارد بحثش بشم ولی
به هر
حال جزء چیزایی که ما روش فکر میکنیم
اینه
که من این مغزی که دارم ازش صحبت میکنم
این د تاست حالا البته سه تاست ولی ما د
تاشو اینجا میگیم یکی بدویه و مربوط به
بقاست یکی میخواد پیشرفت کنه و بفهمه
جهان رو بفهمه یه
ذره لاکچریتره بکنیم یا در طول زمان
اینجوری رشد کرده که به واکنشهای سریع از
واکنشهای سریع بهش میگن واکنش سریع و چرک
یعنی
یه یک واکنش یه ریاکشن من نشون میدم نسبت
به یه موضوعی و بعد این ممکنه باعث خطر
بشه مثلاً ببرم توی زیرزمین یه شیرنگ
میبینم فکر میکنم مارو میپرم عقب و تو
این عقب پریدن به خودم صدمه میزنم ولی
اگه ۱ ثانیه وقت داشته باشم کمتر از یک
ثانیه ۱۰
ثانیه یک دهم ثانیه وقت داشته باشم این
شیلنگه بنابراین متوقف میشم و یک ریسپاند
یا یک پاسخ درست روانی بهش میدم یه بخشی
از قضیه ما اینه که ما توی ریاکشنا ترپ
میشیم و این ریاکشنا موقعی ما میتونیم به
یک ریسپانس به یک پاسخ درست برسیم که یه
گپ یه گپ کوتاه
یک لحظه درن که این حرفی که من دارم
میزنم و این کاری که دارم میکنم چه
توابعی داره از کجا اومده و چه
توابعی بنابراین اولین کاری که ما توی
تفکر داریم دنبالش هستیم پاسخ دادن به
سؤالهامون هست دومیش اینه که ما جهانی رو
که دوربرامون هست کنجکابیم حالا کنجکاوی
رم برگردونیم به بقا اونم دلیل داره که
چرا کنجکاوی اما به هر حال مایل هستیم که
جهان پیرامون خودمون مون رو درک بکنیم
بشناسیم برامون سؤال پیش میاد درباره
جهان و یک بحث دیگهای که شماهم من دیدم
تو صحبتون هست
اینکه تفاوت فکت با واقعیت و با
حقیقت یعنی من یه سری فکتها حالا من
ترجمه فکت نمیدونم تو فارسی نداریم ترجمه
در فارسی نداریم براف این اطلاعاتی که من
دارم از جهان ان پیرامونم
میگیرم یک واقعیتی رو برا من خلق میکنه.
این خودش یک پروسه در تفکره. یعنی اینکه
من میتونم فکتها رو کنار هم
بذارم، اینفورمیشنو کنار هم بذارم و یک
جهانو خلق بکنم. بنابراین میگن مپ آف
ریالیتی یه نقشهای از اون چیزی که بهش
میگم جهان واقعی در ذهن خودم به وجود
میارم. پس اینم جزو تفکره تاریخم همین
طوره دیگه تاریخم حتی اگر اونچه که به یاد
میارین واقعاً واقعی باشه شما همیشه یه
چیزای خاصی رو به یاد میارین و در هر
موقعیتی این یادآوردههای شما عوض میشه
بنابراین تاریخ واقعیت گذشته که گذشته
نیست بلکه اون چیزیست که شما از گذشته به
یاد میارین حالا اونی که به یاد میارین
تابع هزاران عامل به اصطلاح جسمی و روحی و
محیطیست و هر بار اینا تغییر پیدا میکنن.
آدم در هر سنش یه چیزایی یادش میفته یا به
قول پرسون هم آدم یه اراده به اصطلاح
خاطره ارادی داره یکی خاطره غیر ارادی و
اینا با همدیگه فرق میکنن. یعنی همیشه
تماس ما واق با واقعیت یک تماس ناقصه
همیشه ارتباط ما با به اصطلاح کانکریت یه
چیز ملموس یک ارتباط ناقصه به خاطر اینکه
ما نمیتونیم از ظرفیت تمام ظرفیت خودمون
برای ارتباط با اون آگاه باشیم در نتیجه
همیشه این امکان هست که در یک موقعیت دیگه
ما یه بخش دیگری این واقعیتو درک بکنیم
حالا هم در مورد مموری هم در مورد اطلاعات
من الان عدد و رقاماش یادم نیست ولی خیلی
توا عدد و رقایما بزرگی اینکه همین الان
که ما نشستیم با هم صحبت
میکنیم میلیونها
اطلاعات داره با من وارد میشه رنگ درخت
سبزه پرنده آبیه نشست روش یه صدایی میامد
هوا سرده یا
گرمه گشنم هست یا نیست پوستم چه حسی داره
نور اذیتم میکنی نور کجاست هزاران
میلیونها ها دیتا وجود داره ولی اینو ما
میدونیم که ذهن ما غربال میکنه اینا رو.
یعنی من الان تمرکزم روی صحبتهای شماست و
ممکنه که خیلی چیزای دیگه رو بیشتر
چیزهایی رو که اطرافم هست اصلاً وارد
سیستمم نمیشه غربال میشه در مورد مموری هم
همین طوره در مورد خاطرات در مورد خاطرات
برای چی اینقدر تغییر میکنه و آدما از یک
واقعه مشخص در فاصله ۱۰ ۲۰ سال د تا
کاملاً اتفاق متفاوت رو در ذهنشون غرق
کردن بنابراین میخوام بگم که خود این جزو
روند تفکره خود ارزشهایی که برای چیزا
قائلین دیگه مثلاً تاریخنگاران قدیم
فیلتره فیلتره بر اساس تجارب و ارزشها و
ولیوهاست
بله بله خب بعد داستان دیگه
تعبیر وقایع
هست مثلاً فرض کنین که الان تو این
جنبشهای مثلاً اسپیریچوال
که هی تصورش اینه که همه دنیا خلق شده دور
من این اتفاقا همه چیده شده که من این درس
رو بگیرم این نگاه خیلی خودشیفته وار که
انگار که تمام افتادم زمین اون تصادف کرد
این این شد این بلا به سر من اومد که من
رشد کنم که من این درس رو بگیرم خب این یک
نوع تعبیر از یک واقعهست من افتادم مثلاً
پام شکسته هسته و تعبیر میکنم که من رفتم
بیمارستان برای اینکه به خدا نزدیکتر شم
یا مثلاً درد کسی درد شوهرمو که وقتی پاش
شکسته بود من بهش نرسیدم مثلاً بفهمم این
یک تعبیری از آ یک
اتفاقه و ما یا خود قربانی قربانی بودن یه
ارزش میدونه براش حق ویژه طلب میکنه بله
حالا بستگی به نگاهم من شروع میکنم م
وقایع رو تفسیر
کردن فقط خود واقعه نیست بلکه یک ما اصلاً
نیاز روانی داریم که تفسیر کنیم چیزها رو
چرا تفسیر میکنیم برای اینکه میخوام از
این رندمی که داره دورا برای من اتفاق
میفته همین طور یه اتفاقایی داره میفته من
هیچ نقشی توش
ندارم واقعاً به عنوان یک موجود ضعیف که
هر لحظه امنیت من در خطره میخوام بکنم یه
چیزی بسازم یه کمدی بسازم برم توش قایم شم
مثلاً بگم این درختو من میشناسم الان این
اتفاق که افتاد من فهمیدم چرا اتفاق افتاد
بعد همه رم ریفر میدیم مثلاً به یه چیزی
به اسم خدا و یک نیت کیهانی که یک معنایی
به معنای کلی به همه
این آشفتگی بدیم به هر حال یک تلاش بازم
اون برای بقاست که من سعی میکنم تفسیر
کنم بقایر رو حالا وقتی که من یک مجموعه
از این تفاسیر رو یک ساختار بهش میدم بهش
میگن یک باور باور به وجود میاد من یه
میگن این آدم یه سری باورها داره میگه من
باورم اینه که هیچ چیز همه چیز برای یک
چیز خوب اتفاق میفته هیچ چیز بیدلیل یا
تصادفی اتفاق نمیفته من باورم اینه که
آدما همه دشمن همدیگه هستن هیچکس خیر
دیگری رو نمیخواد من باورم اینه که کار
ما وجود داره هر دست از هر دست که بدی از
دست دیگه میگیریم نکتهای که اینجا در
مورد باورها
هست غیر از اینکه میخوام بگم که در یک
پروسهای در یک روندی ما به یک باور
میرسیم هرچند که گرفته باشیم از دیگران
ولی مرتب داریم این باورها رو با جهان
یعنی جهان رو این باورمون رو میندازیم
روی جهان وقایع رو جوری تفسیر میکنیم که
باور ما جور دربیاد و هی میگیم دیدی دیده
منم اینجوری فکر کردم در حالی که داریم
غربال میکنیم ۱۰۰ نفر به تو خوبی کردم
ولی هر وقتی که یه نفر نفر به تو بدی
میکنن چون باورت اینه که آدما بدن اونو
هایلایت میکنی و میگیری و بقیه رو فیلتر
میکنی حالا چیزی که در مورد باور میخوام
بگم که یک تفکر نادرست بسیار رایجه اینه
که من فکر میکنم وقتی من به یه چیزی باور
داشتم یعنی اون چیز
درسته ها یعنی باور رو با دانستن اشتباه
میگیرن شما وقتی
که مثلاً ۵۰۰ سال پیش وقتی که ما کره زمین
رو
نمیدیدیم آدما سر آدما باورای مختلف
داشتن ببخشید یعنی یه نفر باور داشت که
زمین
گرده یکی میگفت مکعبه یکی میگفت ویزیه
یکی میگفت کرهست و ما میتونستیم سر این
باورامون با همدیگه بحث کنیم بجنگیم بکشیم
همدیگه
چون این مجموعه باورهای ما با همدیگه در
تعارض بود اما روزی که تونستیم فیلم
بگیریم یعنی از زمین خارج شدیم و دیدیم
شکل زمین
رو حالا به یه درجاتی از
قطعیت دیگه اینکه که من بگم زمین گرد هست
کره هست باور نیست از باور یه به یه
دانستن تبدیل شده گنگم خت فلت ارتاها
هنوزم هستن که نمیخوان ببینن ریالیتی رو
ولی عموم آدما دیگه باور نداریم که زمین
کرهست
میدانیم بنابراین چیزی که اینجا خیلی
مهمه اینه که ما به محض که به یک باور
میرسیم اون رو به عنوان رالیتی به عنوان
حقیقت به عنوان درست علت علت خسمانه شدن
ما نسبت به دیگرانیم که واقعاً فکر
میکنیم که دنیا
همینجوریه بنابراین باورو داریم با دانستن
اشتباه دقیقاً یک یه چیزی راجع به حوزه
بگم که برای من خیلی عامل مهمی بود برای
ترکش تمام فقه بر اساس به اصطلاح احادیثه
دیگه احادیث هم یه روشناسی داره که بر
اساس اون شما تشخیص میدید این حدیثه چه
ارزشی داره یعنی آیا درسته درست نیست حالا
اگر حدیثهای مشابه بودن اما به اصطلاح در
مورد یه مسئله د تا حدیث متضاد بود باید
چیکار کنیم؟ حالا س۴ار طبقه می طبقهبندی
دارن ۴ار تا طبقه تمام قضاوت بر اساس
اینکه این حدیث قابل قبوله بر اساسش میشه
فتوا داد بر اساسش میشه آدم کشت تمام
مبتنی بر راویانه یا یعنی اگر راوی شیعه
۱۲ امامی عادل باشه این حدیث میشه بهتر
مرقوبترین حدیث بهش میگن صحیح اگر شیعه
باشه عادل باشه
ولی شیعه نباشه، سنی
باشه به خاطر اینکه سنیه عادله یعنی
میدونی که دروغ نمیگه ولی به خاطر اینکه
اعتقادش با تو فرق میکنه حدیثش از ارزش
میفته یعنی اعتبار کلام به متکلمه در
نتیجه ما از آدمایی که دوست داریم هر
چیزای جفنگی رو باور میکنیم و تحمل
میکنیم ولی کسی رو که دوست نداریم حتی
تحمل نداریم حرف منطقی بزنه یعنی این و
این عادت ماست دیگه که ما در سیاستم نقد
میکنیم چی میگیم؟ آقا رضا محمدرضا شاه
آدم خوبی بود خیلی خوب کاری کرد با نیتش
ایرانو خیلی دوست داشت خاندان پهلوی خیلی
ایرانو دوست داشتن خب به چی فقط مگه ایشون
ایرانو دوست داشت یا طرف میگه من برای
رضای خدا دارم این کارو میکنم خب مگه
دلیل میشه که کاری که میکنی درست باشه به
همین دلیل که ماکس رور میگه که در اخلاق
دینی ملاک فقط نیته در حالی که این درست
نیست شما مسئولیت نیت و مسئولیت نتیجه رم
دارید باید درباره نتیجه هم انقدر مطمئن
باشی یه درجه از موفقیتو در موردش اطمینان
پیدا کرده باشی که همین طوری کار نکنی
پیامشو بندازی گردن مردم آقای خمینی
میگفت ما
به تکلیف به وظیفه مکلفیم یعنی من کارمو
بکنم هرچی شدت شد و و این یعنی شما به
نتایجی که دامنگیر دیگران میشه کاملاً
بیتفاوت باشی و بسته به اینکه مریدت باشه
یا دشمنت باشه آدما دربارت قضاوت قوت کنن.
معیار اصلی قضاوتهای سیاسی ما از زمان
مشروطه تا الان
نیت. مشروطه طلبا وقتی ایده تجدد آوردن یک
خط پیدا نمیکنید که تلاش کرده باشن طرف
مقابل متقاعد کرده باشن. میگن اینا درسته.
قبول نمیکنی تو آدم بدی
هستی. اون میگه همین حرف خداست قبول
میکنه. این میگه که حرف اوناست. یعنی
کاملاً دیگری درش نادیده گرفته باشه. حالا
شما از حوزه میگین من از یه دانشگاه دیگه
لیبرالترین دانشگاهی تو امریکا دانشگاه
پسیفیکو بگم ما فلسفه هنر میخوندیم بعد
تئوریهای مختلف که هنر چیه بهخصوص این
داستان سر هنر پستمدرن خیلی اهمیت پیدا
میکنه برای اینکه تو هنر کلاسیک شما
میدونین یارو این کاسه رو درآورده یا
درنیاورده ولی تو هنر
پستمدرن همه میگن منم م میتونم اینو درست
کنم. بعد مثلاً میبینی یک تابلویی که اون
فکر میکنه که منم میتونم درست کنم مثلاً
۱۰ میلیون دلار فروش میره. پس اینجا معیار
چیه؟ این چی هنره و چی نیست؟ چی هنر خوبه
و چی نیست؟ انقدر ما تئوریهای مختلفو در
طول کلاس بررسی کردیم. آخرش تهش رسید به
اینکه اگر گروهی از
هنرمندان اتفاق نظر داشته باشن که این یک
آرت خوبیه بنابراین آرت خوبیه بله بالزاک
میگه همه در پیشگاه قانون برابرن اما در
پیشگاه قاضی نه بله به هر حال تهش همون
چیزی که در حوزه داره اتفاق میفته اینه
چند نفر دیگه هم مثل من به این باور برای
همینه که اینقدر آدما اصرار دارن که
باوراشونو به دیگران تحمیل کنن
برای هرچی که تعداد کسانی که این باور رو
دارن بیشتر بشه حقانیتش انگار که بیشتر
میشه انگار چون یک میلیون یک میلیارد و
نمیدونم ۸ میلیون نفر اصلا در جهانی
هستیم که افکار بر اساس تعداد چه حقانیت
پیدا میکنه دیگه مدام نظرسنجی میکنن
مدام افکار عمومی مدام اینکه مردم چی
میخوان یعنی در حقیقت عدد که کاملاً
بیمعناست دیگه مثل من کسی که اینفلونسره
یعنی ۴ میلیون لایک داره. ۴ میلیون یعنی
چی؟ هیچ هیچ معنی نمیده ولی این او رو
تبدیل میکنه به یک آدم دیگه. یعنی
ارزشها از کیفیت به کمیت
حالا این به من چیو نشون میده؟ این به من
نشون میده که ندانستن و قراردا موندن
ماندن در وضعیت
ندانستنظر روانی برای ما بسیار کار سختیه.
ما همش باید اطمینان به خودمون بدیم که من
میدونم من جهانو میشناسم من میدونم این
کارو بکنم چی
میشه. بنابراین اولین یکی از مهمترین
اتفاقاهایی که توی
تفکر باید رخ بده برای اینکه تفکر درستی
پیش بیاد ظرفیت ندانستن.
نه خالی شدن از اون چیزایی که میدونیم نه
بلکه اونم یه بخششه ولی
اصولاً یک فضای خالی همیشه وجود داشته
باشه یک فضای ندانستن در اوج اینکه داری
فکر میکنی بهترین افکارو داری بالاترین
دانشو داری همیشه یه پنجرهای باید تو این
خونه باز
باشه حالا در نور یه پنجره باید باز باشه
که تو بدونی که بابا جون خارج از این چیزی
که برای خودت ساختی یه اتفاقایی بیر بیرون
داره میفته که ممکنه مثلاً تمام این
خونهتم به هم بریزه همیشه باید
این همیشه نه اینکه این تروالی حالا بهش
ممکنه برسیم هی خارج بشیم به دانستن و
وارد بشیم باید و این اتفاق با تمرین پیش
میاد یعنی شما وقتی که بارها و بارها
ساختار ذهنیتون شکست وقتی دیدین که
باورایی که چقدر بهش اطمینان داشتین زندان
براش کشیدین شکنجه شدین نمیدونم تمام
زندگیتونو روش
گذاشتین چقدر پوت عذاب درآمده بازم دوباره
میرین توی باور دیگه بازم دیگه میریم توی
سیستم دیگه ولی انقدر این اتفاق میفته که
به قول شما خسته میشین در یک نقطهای هستش
که شما خسته میشین از تکرار این
کار به هر حال اینا همه متاکوگنیشنه یعنی
همه چیزایی که ما از نظر اخلاقی میتونیم
بحث کنیم از به نظر شناختی هم در
متاکوگنیشن اینکه ب سازوکار ذهن انسان چی
هست یه جوری معنا پیدا میکنه. ما یه کاری
که دیگه توی تفکر انجام
میدیم خلق ایده و ایدئولوژی هست که
ایدئولوژیها مجموعهای از این باورا
هستند دیگه. یعنی یک
ساختار یک جهانبینی داره شکل میگیره از
مجموعه از این باورها. پس اینم باز یه
روند فکری هست که منجر به خلق ایدهها و
ایدئولوژی میشه. یعنی اینکه من جهان اول
ایونتها اتفاقا رو اول تعبیر و تفسیر
میکنم بعد به یک مپی یک وا چیزی از
واقعیت جهان میرسم
یه سری باورها برام به وجود میاد از تکرار
یه پترنها یه طهارههایی رو در جهان سعی
میخوام پیدا کنم که جزو باوران میشه و بعد
در نهایت یک ایدئولوژی
میسازم یک جهانبینی و بعد روش یک
ایدئولوژی اینکه حالا حالا چطور باید در
این جهان زندگی کرد؟ فرمولهای زندگی در
این جهانی که برای خودم خلقش کردم و برای
هر اتفاقش یه تعبیر و تفسیری دارم.
بنابراین ما خلق معنا
میکنیم. وقتی که در پروسه تفکر هستیم
معنا حالا سر بحث معنا خیلی بحث مفصلیه
ولی کوتاه اگه بخوام بگم ما خلق معنا
میکنیم. زندگی خودمون رو بهش معنا من از
کجا اومدم به کجا دارم
میرم زندگی من معناش تغییر نمیدونم
ایرانه زندگی من تغییر
تغییر زندگی انسانهای دیگهست اینکه خیلی
یه آدمه تابلو خلق بکنم ۵۰ تا کتاب بنویسم
اینا همه تلاشه برای خلق معنا که من با
این خودم
شخصاً الان سؤال بزرگی روی من روی این
میذارم الان واردش نمیشم ولی به نظرم
مثلا من ما برای خلق معنا اونجور که یونگ
میگه اینجا نیستیم ولی به هر حال یکی از
کاراییست که ما خیلی اصرار داریم که
مینینگ یا معنا به زندگیمون
بدیم دنبال تو این معنا خواستن ما از
واقعیتهای جهان فراتر میریم میخوایم به
یک حقیقت برسیم به یک حقیقت مطلقی که در
خارج ما وجود داره آبجکتیو داریم بهش نگاه
میکنیم قایه شما اینو به عنوان مخالف
میگین دیگه یعنی نه اینو دارم میگم این
اتفاق در ذهن ما چهجوری پیش میاد یعنی ما
واقعیت رو میسازیم و بعد دنبال یک حقیقت
بزرگ هستیم حالا نمیگم که معنا با حقیقت
فرق میکنه نه نه معنا رو که الان گفتم
گفت الان ما خلق معنا میکنیم کار دیگهای
که میکنیم اینه که بر اساس اون واقعیتها
تفسیرایی که از جهان داریم حالا به یک
حقیقت فکر میکنیم که یه چیزی فراتر از
واقعیته
ایدهای فقرتر از واقعیت باز اینم توی
فرایند تفکر برای ما اتفاق میفته حالا
وارد اون بحث نمیشم که این تروت وجود داره
یا نه شما اینجا چیزی میخواستین اضافه
کنین
نه ولی راجع به معنا خوبه بعداً باز بیشتر
صحبت کنیم آره آره باشه
صحبت
خب باز جزء توی چیزایی که در
تفکر اتفاق میفته برا من بازتاب یا رفلکشن
که دربار براش صحبت کردیم. یک چیزایی یه
کار دیگهای که عملکردی که تفکر برا ما
داره حل مشکله. حل مسئلهست که یکی از با
الان امروزه به عنوان یکی از مهارتهای
تفکر خیلی روش کار میشه توی شرکتها
کامپنیا بحثهای گروهی که میشه این یک به
عنوان یک
مهارت در
تفکر روش صحبت میشه و در تصمیمگیری یا
دزیشن میکینگ یعنی وقتی که من همه این
چیزایی که در تفکر داره اتفاق میفته در
نهایت کاربرد اصلی تفکر برا ما این دزیشن
میکینگ یعنی تصمیمگیری در بزنگاهها من
چهجوری عمل میکنم بر اساس این نقشهای که
از واقعیت چیدم بر اساس باورهام تفاسیری
که از جهان دارم اون چیزی که حقیقت
میدونم ا چیزی که واقعیت میدونم در
نهایت میاد خرد میشه و و کوچیک میشه روی
اینکه من چه تصمیمی در این لحظه در برابر
این اتفاق
میگیرم و آخرین عملکردی که در مورد خود
تفکر ما بهش
میپردازیم فکر کردن درباره تفکر یا همون
متاکوگنیشنه. یعنی یک روندی در تفکر ما
وجود داره که
میتواند بر خود این روند نظارت بکنه،
دربارهش فکر بکنه و دربارش تصمیم بگیره.
نه فقط که بپذیریم که ذهن انسان اینجوری
کار میکنه، ذهن من فیلتر میکنه، بلکه یک
تصمیمی میگیرم که چه کارهایی بکنم که
مثلاً میگم که اوکی من وقتی که زیادی
اطلاعات میگیرم مخم قاطی میکنه برای
اینکه بدن من و مغز من ساخته نشده برای
میلیونها اطلاعاتی که من دارم وقتی که
اسکرول میکنم هر کدوم صفحهها یک
واقعیته، یک جهانه تمام اون دیتا داره
میاد و به سرعت دارم من این کارو میکنم
اصلاً سیستم هنگ میکنه. ما اصلاً ساخته
نشدیم برای این سرعت اطلاعات. من یادمه که
موقع که تو ایران
بودم ما من مدتها ماهواره نداشتم اصلاً
تلویزیون نداشتم. بعد رفتم ماهواره گرفتم.
حالا یه گپی بین من اون چیزی که در
تلویزیون ایران میدیدم و اتفاقایی که در
خارج از ایران افتاده بود که در مار ماه
ماهواره میدیدم یک گپ بزرگ بود. فاصله
بزرگ بود. من اصلاً نمی اینقدر این تصویرا
به سرعت میومد من اصلاً نمیدیدم هیچی
یعنی میشستم جلو میگم چهجوری میبینن
آدما اینا من اصلاً نمیتونم با این سرعت
این تفسیر هیچی نمیبینم من و به یه فاصله
کوتاهی سیستمم یه ذره تطبیق پیدا کرد حالا
میدید همجست گریخته این یه آدم اینجوری
داره میکنه این بیابون اینجا سگه داره
ولی اصلاً سیستم ما آماده نیست برای این
همه اطلاعات فیزیکی مغزمون نمیکشه.
بنابراین در نهایت تهش اینه
که من میام تصمیم میگیرم. میگم بر اساس
شناختی که از روند تفکر و مغز خودم
دارم به خودم میگم که انقدر دقیقه در
روز سوشیال مدیا نگاه میکنم. این اطلاعات
رو وارد میکنم.
به آخر شب به خودم به تفک فکرایی که امروز
کردم فکر میکنم. نه اینکه بذارم هر ۵ سال
یه بار بم وای چیکار کردم. هر روز میشینم
و انقدر این برا من شرطی میشه که همینطور
که من دارم فکر میکنم انگار خودم دارم
فکر کردن خودمو نگاه میکنم. میبینم الان
چه اتفاقی افتاد. الان مثلاً عصبانی شدم.
الان حوصله ندارم.
الان زیادی اینفورمیشن گرفتم که الان همین
اتفاق فکر کنم برای بینندههای ما رخ
داده زیادی اطلاعات گرفتم ما در عمل داریم
بهشون نشون میدیم دیگه آره عملی کارگاه
عملی داریم نشون میدیمش
به هر حال این یکی از دایدای پرزنتیشن بود
که شروع میکنین که اصلاً تفکر توی ما چه
کارهایی میکنه چه کاربردی داره چرا فکر
میکنیم انقدر
حالا یه نظریه هم وجود داره میگه تکامل
بیش از حد پیدا کرده اون نمیدونم فک بالا
چی چی شده مغزه خیلی گنده شده و واقعاً
برای ب انقدر احتیاج نداریم به فکر کردن
ولی به هر حال کسایی که حداقل
این اتفاق توی ذهنشون میفته فکر میکنن
حداقل بهتره بدونن که چیکار دارن میکنن
خانم اینو نگین تو یه مجله گلاقا
یه چیز نوشته بود که ژاپنیها یه خبر
نوشته بود که ژاپنیها
یه تحقیقاتی کردن و به این نتیجه رسیدن که
ژاپنیاها باید کمتر کار کنن بعد گلقا زیرش
نوشته بود ایرانیا خیلی وقتی به این نتیجه
رسیدن ما در ما در اندیشیدن اولین پرسش
خود اندیشه است و اولین پرسش خود پرسیدنه
و اینا جوابهای از پیش تعیین شده و نهایی
نداره در نتیجه اگر شما بتونید
بپرسید از پرسیدن یعنی کهه شما
بتونید تلاش کنید برای فهمش و فهم چیزی رو
از پیش تضمینی ندونید یعنی شما که گفت
فرمودین که آدم همواره تلاش بکنه برای
پرسیدن فرض اولیه رو این بگیرید که همه
چیز غیرطبیعیه یعنی نبوده بعد این شده
دینچرالایز بکنید جهان رو هایدگر میگه
مهمترین پرسشها پرسشهاییست که بچهها
میکنن چرا این دنیا هست برا به جایی که
نباشه میدونین یعنی این بودن چیزی و به
اصطلاح ثبات ظاهری چیزی نباید شما رو به
این توهم بندازه که این طبیعیه همه چیز
غیرطبیعیست اگه بدونید غیرطبیعیه اونوقت
سؤال درباره اینکه چهجوری شده این به وجود
اومده در ذهنتون ایجاد بشه ولی اگر مثلاً
حق زن و مردو نابرابر بدونید و فکر کنید
این طبیعیه خب هیچ موقع فکر نمیکنید که
این ظالمانهم هست ولی اگه بدونید که این
رو اراده انسانها گذاشته پس اونوقت
مجبورید که بر معیار بر اساس معیارهای
اخلاقی قضاوت کنید چون اگر ظالمانه باشه
شما آزادی کامل برای تغییر دادنشو دارید
اینکه شما بتونید تا جای ممکن آزادی
خودتون رو تعریف به اصطلاح گسترش بدید
اینکه من نمیتونم این کار بکنم سنتی ما
اینجور شدیم حکومت اونجوریه یعنی کهه شما
پیش از اون که دست به عمل بزنی امکان عملو
از بین بردی
کانت میگه که اونچه که نشون میده ما توانا
هستیم کاری رو انجام بدیم اینه که عمل
کنیم. عملی که مشخص میکنه مرزهای توانایی
ما رو تا عمل نکنیم تا دست به عمل نزنیم
معلوم نیست تا چه حد آزادی و به اصطلاح ما
در فرهنگ ما یک زهرههای کشنده برای نیروی
شوق و انگیزه عمل بسیار زیاده. تقدیرگرایی
نمیدونم توکل به خدا
نمیدونم مسئول مقصرهای جادویی و توهمی
پیدا کردن همه اینا به خاطر اینکه نشون
میده وضعیت همین بوده همین هست و همین
خواهد بود تو نمیتونی کاری
بکنی اگه تغییر پذیر بدونی اونوقت آزادی
خودت رو میتونی به اصطلاح به کار ببری
برای بهتر کردنش توی این مهارتهای تفکر یک
مهارت پرسشها هم هست بله که هر سؤال
مثلاً اصولاً سؤال خوبه یا بده اینه
داستانه ولی اینکه من میتونم اجازه دارم
سؤال بکنم ذهنم پرورش دادم برای اینکه
سؤال بکنم اما مسئله این که چه سؤالی داری
میکنی سؤای پر از
تناقض سؤایی که خیلی تو جنرال هستن مثلاً
دیگه ازدواج به نظر شما ازدواج
خوبه آ کی کجا در چه
شرایطی میدونی یعنی سؤال اشکال داره
اصلاً و یکی از چیزایی که تو این پرورش
این مهارت روش کار میکنن اینه که سؤالها
رو ما وقتی که نگاه میکنیم بهش میبینیم
که هر سؤالی روی یک پیشفرضی
بله بنابراین سؤال اصلی این چیزی که شما
داری میگی من اینجوری میفهممش که
پیشفرضها یا دیفالتها رو ما زیر سؤال
میبریم سؤای اساسی اینا هستن ن که علامت
سؤال میذارن روی اون پیشفرضهایی که ما
دنیامون رو اون ستونایی که ساختمونو روش
بنا کردیم اینا مهمه و نکته دیگه که
میخواستم بگم اینه که درباره فکر کردن
که زیاد فکر
کردن اتفاقاً معمولاً ما فکر میکنیم خیلی
آدم داره فکر میکنه همیشه داره فکر
میکنه خیلی وقتا زیاد فکر کردن یعنی
اینکه درست فکر نمیکنه
طرف میدونی یعنی بیشتر آدما توی یک
لوپایی افتادن توی چرخههای فکری افتادن
که اینو تکرار
میکنه از اینجا شروع میکنه این کار
میکنم این کار این میکنم بعد تجربه
گذشتهی داشت میده میگه اینجام شکست
میخورم وای بدبختم برم خودمو بکشم دوباره
میگه نه حالا خودمو نمیکشم میرم این کارو
میکنم مرتب داره تو این لوپا حرکت میکنه
و اینجاست که
اون چیزی که مولام میگه فکر آن باشد که بک
شاید دری یا بکش شاید ری اینجا داره به
این اشاره میکنه که از این لوپها باید
خارج بشیم باید بتونیم درهایی رو باز کنیم
یعنی روند تفکر در من باید باعث خارج شدن
از یک بستهها و یه باکس و جعبههایی باشه
که توش هستن حالا دیفالتاست با باورهاست
هرچی که هست ولی این در رو باید تفکر باید
این در رو بتونه باز کنه باید بتونه خارج
کنه شما رو از یک ساکن یا گیر افتادن در
یک وضعیت
بله و این خیلی به اصطلاح کار دشواریست و
نیاز به عزم جزم و تلاش زیاد و از
پاننشستن داره و باور به اینکه همه چیز
بیرون منه حقیقت بیرون منه زیبایی بیرون
منه لذت بیرون منه روشنایی بیرون منه پس
من در خودم ساکنم اما نگاه من مدام داره
در جهان سفر میکنه یعنی اندیشیدن سفره
همواره در اونجایی که هستی باید ترک کنی
اونچه که به تو قدرت میده چیزهایی نیست که
به دست میاری بلکه چیزهاییست که از دست
میدی بنابراین از دست دادن که جهانت واقعی
میشه چون همه چیز توهمه هرچقدر این
حبابهای توهمو بیشتر بترکونی در حقیقت
چشمت شفافتر شده. پس مثل اسپینوزا همواره
باید این شیشه عینکو شفافتر کرد. همواره
به اصطلاح اون موضع دیدن رو تغییر داد و
مشکلی رو که حل نمیشه باید بدونی که تو بد
پرسیدی. نشانه مشکلهایی که حل میشن اینن
که اساساً این مشکل بدتر شده. معادلهای
که اش بدتر طرح بشه جوابی نخواهد داشت.
بنابراین هیچ گرهی و هیچ بمبستی در خارج
نیست. بمبست اگر هست درون توست باید این
بمبست رو پیدا بکنی و اون بمبستو تو از
بین ببری. تو شکل دیگه فکر بکن جهان عوض
میشه
و آدم همین طوره در به اصطلاح موقعیتهای
مختلف نسبت به چیزای مختلف حس فرق میکنه
دیگه. خیلی ممنونم خانم ایزدی ایزدی و
ببخشید اگر من زیاد تو حرفتو پ نه خیلی
خوب بود من همیشه لذت از صحبت کردن با شما
ولی ولی شما دوستدارانتون انقدر زیادن که
به من میگن زیاد حرف نزن و اجازه بده که
خانم ضریف صحبت کن خواهش
میکنم نه گفتوگوی واقعی بین ما وجود داره
و حالا همینجور که من با شما حرف بزنم
بعدشم فکر میکنم درباره یه چیزایی که
گفته شده برای اینکه یه چیزایی رو یه
لامپایی روشن میشه
من فقط به عنوان آخرین جمله میخوام بگم که
ما صحبت کردیم درباره اینکه گفتگو چقدر
مهمه برای پالایش روند تفکر در ما برای
اینکه
بتونیم بازتاب داشته باشیم به بازخورد
داشته باشیم روی تفکر خودمون من الان که
داشتم داشتین شما صحبت میکردین از سفر
تفکر به این رسیدم که تفکر اصلاً خودش
گفتگوئه یعنی وقتی من فکر میکنم یک
گفتگویی با جهان دارم با خودم گفتگو دارم
با دیگران با وقایع گفتگو دارم
بنابراین اصلاً جدایی ناپذیره گفتگو از
تفک
بله چیز گادامر
که در حقیقت مکتب هرمونتیک فلسفی رو به او
نسبت میدن میگه گفتگو گفتن نیست شنیدنه
یعنی شما به میزانی که یاد بگیری که بشنوی
اونوقت اون صدای
متفاوت می صدای تو رو بهت به گوشت
میرسونه. آدم در تفاوته که متوجه میشه که
چیزا با هم هستن دیگه میگه اون صدای
متفاوتو اگه بشنوی حرف خودتو بهتر میفهمی
پس این نیاز به گشودگی داره و نیاز به
اینکه مدام آماده پرسیدن باشه علامت سؤال
مثل گوشه دیگه طرح گوشه سوال پرسیدن سؤال
پرسیدن یعنی گوش دادن یعنی بدونی که اونچه
که تو تا حالا دانستید اصلاً تمام چیزهای
خوب نیست حتماً باز هم این چیزهایی هست که
تو با فهمیدنش هیچ آدم دیگهای میشی در
حقیقت. حالا ما هفته آینده چهارشنبه
امیدوارم که بتونیم ادامه بدیم ولی من
معمولاً کاری که میکنم من دوست دارم همه
چیز به شکل یک ورکشاپ یا کارگاه باشه یعنی
فقط آدما نشنن دریافت کنن خب اگر اینطور
باشه ما میتونیم تو کلاب هاسم همزمان پخش
کنیم کسانی که دوست دارن صحبت کنن یا شما
دوست دارین باهاشون صحبت بکنین از اون
طریق بتونن در برنامه
شرکنش کلامی یک بحثه ولی اینکه من یه سری
چیزایی رو دارم میش میشنوم ولی بعد در
زندگی عملی همون آدمی که بودم هستم. این
سؤلاا و این ورکشاپا به ما کمک میکنه که
ما بیاریمش تو زندگیمون تو زندگی
روزمرهمون. مثلاً یکی از چیزایی که حالا
من اسلایدا رو اگه بتونیم بگم هر هفته
سؤال داریم یعنی تمرین داریم برای اون
هفته. اه یه تمرینی که میتونیم برای این
هفته انجام بدیم اینه که
۳ تا ۲ تا یه دونه سؤال اصلی در یعنی اگر
به شما فرصت بدن که یک سؤال مطرح کنید
سؤال بزرگ زندگی شما
چیه؟ درباره این پرسشتون یعنی کوستتون
پرسشتون چیه از جهان؟ این یه تمرینه یه
تمرین دیگه اینکه ما در مورد تفکر خوب و
بد باینری صحبت
کردیم که یه جور کمپلکس روانی هست در ما
که مرتب بهش میگن کمپلکس خدا عقده خدا که
مرتب طرف وسواسگونه داره فکر میکنه میگه
این درسته این غلط این درسته این غلطه و
این تفکر غالب در جهان ماست این تفکر
باینری یا خیر و شر رو توی خودتون نگاه
کنید بین خودتون چقدر این کارو میکنین
چقدر دارین به دیگران و به خودتون میگین
این کار غلطه این ۱۰۰ این کار غلطه این
کاملاً این کار درسته من زندگیمو میذارم
روی این درست بودن این موضوع در واقع
میخوام ببینم که
این سیاه و سفید
دیدن دور خودتون که الا ماشاالله حتماً
خواهید دید ولی مهم اینه که در خودتونم
ببینین اینو حالا من پیش میکنم م که
روزای جمعه شما هم یه فیلم معرفی کنین و
هم یه کتاب که با هم مربوط باشن و در
حقیقت ما از دوستان خواهش کار سخت نخواین
دیگه کارای سخت از من نخواین آقای خب من
منم من این کارو میکنم اگر شما فرصت
کردین بکنین یعنی من پیشنهاد خودمو میدم
داشتم فکر میکردم که مخاطبای ایرانی سواد
فیلمشون خیلی خوبه بله از کارایی که آدم
میتونه بکنه اینه که فیلمایی که به نوعی
مربوط به این داستانه
بله حالا پیشنهاد خوبی بود من دربارش فکر
میکنم ببینیم که به هر حال یه جوری
شنوندههامونو توی اندرکنش و تعامل درستی
قرار بدیم که فقط دریافت کننده اطلاعات
نباشن زیر سؤال ببرن حرفا رو حرفای ما رو
زیر سؤال ببرن ایدههای اصلی رو زیر سؤال
ببرن و خودشون رو و تفکرشونو نگاه کنن این
موجب میشه که ما هرچه زیادم حرف بزنیم
خوابشون نب نبره مطمئن باشین که خوابشو
نبره خیلی ممنونم خانم ایزاد خواهش میکنم
ممنون از شما خیلی زرم تا سپاسگزارم از
همه کارم زنده باشین منم از شما و مخاطبان
محترم سپاسگزارم تا چهارشنبه آقای وقت
بخاف خدانگهدار