سبک‌های اندیشیدن و هنر داوری کردن: با آذین ایزدی‌فر و مهدی خلجی (بخش دوم)

سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان گرامی و عذر میخوام از تأخیری که پیش آمد به دلیل مشکل فنی ما امروز جلسه دومیست که در خدمت خانم عیزدیفر هستیم و امروز از ایشون مثل دیروز خواهیم آموخت خانم ایزدیفر اگر میخواین سلامی به دوستان بدین بفرمایید خواهش می‌کنم سلام عرض می‌کنم خدمت همه دوستان ببخشید باز برای تأخیر و فکر می‌کنم که همین الان شروع کنیم بهتر باشه. حالا ما با همین فایل اینتروداکشن میریم معرفی و احتمالاً روزای بعد خود فایل اصلی رو می‌تونیم آپلود کنیم. اگر شما بتونین اسلایدا رو برای من جلو ببرین. ببینین پرزنتیشن درباره جلوتر برین. بذار بره جلوتر. ب آها ببینین اسلاید من نمی‌دونم که دوستان می‌تونن الان اسلایدو ببینن برای خود من خیلی کوچیکه الان بذار نه دیدنی نمیشه ویدیو بذارینم شاید نه دیده نمیشه باید دوباره من اینو من تا حالا پرزنتیشن نداشتم توی یوتیوب واقعاً نمیدونم م چهجوریه ولی وقتی که اسکرین شیر می‌کنیم بزرگ می‌تونیم ببینیم این الان اسلاید هم کوچیکه هم نصف من باید دوباره اینو پس میخواین امروز به هر حال یه سابجکت دیگه رو بریم جلو برای اینکه اینجوری نصف نهم نمیشه بسیار خب پس این بحثو میذاریم برای فردا خب خب شما میخواید موضوعی رو بگیم یا اینکه من اینو ب ازین برداریم لطفاً که فیلم قدم چ بله خب ما میتونیم از کامپ از کریتیکال تنکینگ شروع کنیم حالا کریتیکال تنکینگ یکی از انواع تفکر هست توی پرزنتیشن من توضیح میدم که ما گرایش‌های مختلف داریم، متدای مختلف داریم، بعضی وقتا داریم یک گرایشو بررسی می‌کنیم مثلاً میگیم پازیتیوکینگ، تفکر مثبت، یه گرایش داریم که چیزها رو از فیلتر مثلاً مثبت اندیشه ببینیم. یه وقت داریم روی یه متد تینکینگ فکر می‌کنیم. یعنی تفکر تو یک پروسه، توی روند بررسی میشه. مثلاً میگیم یک تفکری کانورجنس یا دایورجنس کانورجنس همون گوژ و کاف هست یعنی یک قیفی که یا داره باز میشه دایورجنسه یا کانورس می‌کنه و به طرف کوچیک شدن میره حالا روی اسلایدا من می‌تونستم بهتر نشون بدم و اینکه ببین مثل یه درخت یه وقت شما از یک پایه شروع می‌کنین و این گسترش عشق پیدا می‌کنه که بهش میگن هوریزونتال یا تفکر افقی یا گسترش یابنده یه وقت از شاخه‌ها شما دارین برمی‌گردین توی ریشه بنابراین یه وقت شما مثلاً میای یک مشکلی رو مطرح می‌کنی مثلاً بگیم بحران آب در ایران بعد میایم شروع می‌کنیم برین استورمینگ کردن یا طوفان ایده داشتن و یه عالم راه حل براش پیدا می‌کنیم یه عالم شاخه پیدا می‌کنی بعضی وقتا برعکس میایم یک عالم فکتو پیدا می‌کنی مثلاً ۵۰ تا فکت پیدا می‌کنی می‌خوایم بفهمیم که این همه این فکتوری که ما کنار همدیگه می‌ذاریم یه تصویر واحدی می‌خوایم پیدا کنیم از اینکه مشکل چیه بنابراین داریم از شاخه‌ها میریم به تنه حالا من اینا رو به عنوان د تا مثال زدم از اینکه ما یک ما تفکرو تو یک روند داریم بررسی می‌کنیم یعنی یه حرکت تفکر یه گرایش یه فیلتر ثابت نیست بعضی وقتا داریم روی یک شیوه تفکر یک استایل تفکر سبک تفکر صحبت می‌کنیم مثلاً میگیم تفکر تفکر دوگانه یا باینری یا خوب و بد شر و خیر یا تفکر همه جانبه یا پیچیده کامپلکسیت تینک یا تفکر سیستم تفکر سیستم‌ها اینا بیشتر از یک گرایش یا یک روند هستن یه استایل هستن یه روش تفکر هستن و این روش‌های تفکر بحث می‌کنیم که چرا ما از یک روش تفکر در تاریخ تفکر انسان رسیدیم به یک روش دیگه برای اینکه وقتی که زمانه عوض میشه هر زمانه‌ای مقتضیات خودشو داره چالش‌های خودشو داره ویژگیهای خودشو داره و بنابراین ما وقتی که زمانمون عوض میشه که چالش‌هامون عوض میشه نگاهمون به دنیا عوض میشه یک شکل تفکر دیگه‌ای برامون اتفاق میفته توی این پرزنتیشن من کاری که کردم سعی کردم نشون بدم که در گذر زمان انسان‌ها از چه تفکراتی از چه شیوه‌های تفکری عبور کردن که مهم‌ترینش همین تفکر باینری هست. تفکر خیر و شر هم طولانی‌ترینشه هم اینکه گسترده‌ترینشه در همه عباد در فلسفه در اخلاق در زیباییشناسی در تحلیل فیلم در منازعات سیاسی تفکر ما باینری هست دوگانهست ما داریم سعی می‌کنیم که راه درست رو در پیش بگیریم در جهت درست حرکت کنیم به نتایج اخلاقی درست برسی بنابراین این چیزی بوده که تا الان غالب بوده در مورد انسان‌ها ما الان در یک عصری هستیم که پیچیدگی‌ها انقدر زیاد شده که ما می‌بینیم چیزها در لایه‌های خودشون رو نشون میدن. یه چیزی که در یک به طور کلی ممکنه درست باشه در یه شرایط خاصی درست نیست و حتی به ضد خودش تبدیل میشه مثلاً ما میگیم به طور کلی جنگ غلطه و صلح درسته اما در شرایطی ممکنه پیش بیاد که صلح تبدیل به صلجویی تبدیل به ذلت بشه و جنگ تبدیل به دفاع از مثلاً شرافتت بشه یا هرچی حالا اینا چیزای سادهشه ولی معمولاً توی کامپلیسیت تینکینگ ما به یک چیز از یک زاویه نگاه نمی‌کنیم و یک حکم کلی در موردش این درسته یا غلطه نمیدیم بلکه دور اون می‌چرخیم می‌بینیم از این منظر درسته از این منظر غلطه از این منظر کار می‌کنه از این منظر یه مشکلو داره ایجاد می‌کنه و هرچی که در زمانی ما کامپلکسیتی بیشتر میشه ما نیاز به این تفکر بیشتر حس می‌کنیم. حالا اتفاقی که یکی از چیزهایی که ما در مورد ذهن می‌دونیم اینه که ما وقتی یک تهواره‌هایی داریم که ذهن اونا رو ثابت کرده یعنی ما هدفم در زندگی هدف مغز ما سروایوال و بقاست یعنی همه چیزو داره درست و غلط‌هایی که میگه برای اینکه برا خودش اینجا م مسیر تعیین می‌کنه میگه از این کوچه برو از این کوچه نرو از اینجا ا رفتی افتادی تو چاله دیگه نرو از اینجا رفتی رسیدی مثلاً به چشمه آب اینجا خوبه برو بنابراین همش داره تو این جهانی که به قول یونگ مثل یه سوپ می‌مونه داره سعی می‌کنه اسم بذاره درست و غلط بکنه برای اینکه راه خودشو پیدا کنه و زنده بمونه بقا داشته باشه بعد این پترن یا طرحواره‌ها رو ذهن ثبت می‌کنه این مجموعه درست‌ها و مجموعه غلط‌ها رو ثبت می‌کنه در خودش و مرتب می‌خواد این مپ و این نقشه رو بندازه رو هر شرایطی که درش هست. وقتی که شرایط به شدت تغییر می‌کنه و خیلی پیچیده میشه این مپ‌ها دیگه کار نمی‌کنن. این طهاره‌ها دیگه کار نمی‌کنن. حالا جالبه یه چیزی که ما در مورد ذهن فهمیدیم و در مورد ساز وکار روان خودمون فهمیدیم یا اون چیزی که بهش ایگو یا من میگیم اینه که ما درست وقتی که می‌رسیم به یه جایی که می‌بینیم یه چیز دیگه کار نمی‌کنه اتفاقی که در ما میفته اینه که اون طرحواره قبلی رو تشدید می‌کنیم. جالبه؟ یعنی انگار می‌خوایم آخرین زور خودمونو بزنیم ببین این واقعاً کار نمی‌کنه مثل مثلاً ماشینی که دیگه نمی‌تونید استارت بزنی هی دوباره اسپارت استارت می‌زنیم و بدترش می‌کنیم برای اینکه واقعاً نمیری واقعاً روشن نمیشی یه همچین چیزیه و ما هم شاهد یک تشدید در به نظر من شاهد تشدید در این طرحواره تفکر باینری هستیم یعنی ما این روزها در این چند سال اخیر داریم می‌بینیم که یه ایده میاد بالافاصله ایده متضادش میاد بالا و به خاطر وجود اینترنت به شدت اینا بزرگ میشن خیلی سریع تبدیل به امواج بزرگ سونامی میشن و شما در یک شرایط فشار قرار می‌گیرین برای اینکه یکی از این طرفا رو انتخاب کنید یا طرف اسرائیلی یا طرف غزای فلسطینی یا ریپابلیکنی یا لیبرالی الان تو این بحثی که مثلاً افتاد یا شما طرفدار مثلاً دفاع می‌کنین از اسم خلیج فارس یا ردش می‌کنیم و ضدش هست یا با مای یا با اونا بنابراین این طهوراتها داره به شدت گسترش پیدا می‌کنه سریع پاپآپ می‌کنه میاد بالا بزرگ میشه و تبدیل به یه مخاسمه بزرگ میشه که آدما تحت فشار هستن وقتی میگ میگم تحت فشار نک که باید به بیاد هفت بذاره رو مغزتون بگو که طرف مقابل انتخاب کن ولی شما کافیه که مثلاً من خیلی تو این سال‌ها خیلی تجربه کردم که از لیبرالا انتقاد می‌کنی بعد شروع می‌کنن بهت فحش دادن که تو ترامپی احمق یعنی تو ذهن طرف اینه که اگر کسی از لیبرلا انتقاد می‌کنه بنابراین ترامپیه یعنی شما تو این دایکاتومی این قالب دوگانه روی شما گذاشته میشه و یکی از دوستای من داشتم یه انتقادی می‌کردم از بایدن می‌گفت چقدر جالب من هیچوقت بابا نمیشد تو هم ترامپی بشی خیلی خوشحال بود و اونجا مثلاً روشن کرد که خودش سال‌هاست ترامپی بوده و لو نمی‌داده یعنی در واقع خودش لو رفت با این داستان ولی منظورم اینه که شما رو بس شما اصلاً لازم نیستش که کاری بکنین در جهت اینکه مثلاً طرفداری از جمهوری اسلامی بکنین شما اگه از یکی از کسایی که مخالف جمهوری اسلامی هست انتقاد بکنین به شما میگه آ این نکبر جمهوری اسلامیه دیگه وقتی با مخالف جمهوری اسلامی داری انتقاد می‌کنی یعنی طرفدار جمهوری اسلامی هست ببینین پس این تفکر باینری چقدر در ما قویه و چه فشارهایی رو و چه جدال‌هایی رو داره ایجاد می‌کنه ما داریم از طریق ۴ار تا شیوه تفکر جدید که کامپلکسیت تیمکین یکی از اونها هست به سمت یک نگرش دیگری مییم کامپلکسی تینکینگ حدود ۴۰ ساله داره روش کار میشه حالا من بعداً یکی از دوستان خواسته بودن که ریفرنسم بدیم برای محدی که میگه من یه لیستی تعیین می‌کنم از ریفرنسهایی که دارم که کسایی که دوست دارن مطالعه کنن ولی حدود ۴۰ ساله که ۴۰ تا ۶۰ ساله که کامپلسی تینکینگ مطرح شده سوار سیستم تینکینگ اینگرال تینکینگ و ایمرجنس تیوری هست که این چار تا رو من بررسی می‌کنم خیلی هم ساده تو این پرزنتیشن من سعی کردم خیلی ساده با تصویر که آدما بفهمن چطور یه چیزی تبدیل به یه تفکری ت چرا یه تفکری تغییر کرده و ویژگی و اینا وقتی که نگاهشون می‌کنی من خودم مدت‌ها رو این کار می‌کردم تا تونستم این مسیر رو پیدا کنم که چطور مثلاً از تف این تفکرا دسته‌بندی میشن. سه چار تاشون کنار هم قرار می‌گیرن. یه ذره تغییر می‌کنه میاد تو بعدی تو بعدی تا بعدی بعد یه دفعه یه تغییر بزرگ می‌کنه وارد یه سیستم جدیدی از تفکرات میشه مثل این چهار تا سیستمی که تفکرهای آینده هستن. کامپلکس تینکینگ ساده‌ترین تعریفش بتونم یه تصویر براتون ارائه بدم اینه که ما بین د تا ایده متضاد قرار می‌گیریم معمولاً توی باینری چه اتفاقی میفته؟ من نگاه می‌کنم این‌ور یا نگاه می‌کنم اینور سریع جامو تی ت ت ت ت تعیین می‌کنم میرم تو این اردو تو این پارتی و از اون لحظه به بعد دارم از پارتی دفاع می‌کنم با اون یکی طرف مقابلم می‌جنگم این روش رایج هست توی کامپلکسی تینکه یا تفکر پیچیده یا تفکر همه جانبه من درنگ می‌کنم بین این د تا ایده درنگ می‌کنم و بعد یه چیزی که ها حالا وارد مبحث فیوچیستیک نمی‌خوام بشم که یه کسی هست به اسم گپسر چقدر رو این تضاد صحبت می‌کنه و روی یگانه شدن اینتگریشن اینا یه پدیده‌ای رو به عنوان به اسم آسیلیشن یعنی حرکت می‌کنم بین این دو تا میرم اینو نقد می‌کنم بعد میام از اینور به این طرف نگاه می‌کنم اینو نقد می‌کنم بعد میام تو این وسط قرار می‌گیرم یه موضعی می‌گیرم که هیچ‌کدوم از این د تا نیست هم هم د تاشون هم هیچ‌کدومشون نیست و این یک توان روانی می‌خواد برای اینکه ما برای امنیت خودمون احتیاج داریم که درست و غلط و سریع بگیم این درسته من جای درست هستم خدا با من است این به من احساس امنیت میده ولی در کامپل سیمکینگ شما درنگ می‌کنی بین این دو تا درنگ می‌کنی آسیلیت می‌کنی بین این دو تا جابهجا میشین و در نهایت نمی‌خوام بگم هدف اینه ولی ولی یکی از اتفاقهای خوبی که ممکنه این وسط بیفته اینه که یه چیز سومی به وجود میاد یه پارتی سوم اون بهش میگن د تر سومین و این ایده سومی رو شما پراکنده می‌شنوین از یه کسایی که خودشونم نمی‌دونن از کجا این اومده ولی تو مثلاً اندیشه‌های سیاسی میگن یک شکل یه پارتی سومی هم هست یه راهحل سومی هم هست و این داره از این کامپلیسیتین میاد که به سومی داره فکر می‌کنه و این همین ایده‌ایست که در ایمرجنس تئوری یعنی یه چیزایی به هم می‌خورن اینتگریت میشن در هم ادغام میشن و یه چیز جدیدی بیرون میاد ایمرج می‌کنه بنابراین الان چیزی که متفکرا روش تمرکز می‌کنن و خیلی شور و شغل بهش دارن به همونقد که قبلاً ما شور و شغل داشتیم که درست چیه و از درست دفاع کنیم و بجنگیم بر ضد غلط. الان توی بارترین لوی تفکر بشری ما شور و شغل داریم به اینکه چهجوری این بلنسو بین دو تا امر متضاد حفظ بکنیم و بعد ببینیم این چیزی که بیرون میاد چقدر جالبه. یه چیز کاملاً جدیده. حتی خلاقیتم نیست. واقعاً یه ترکیب شیمیایی از ایده‌هاست. مثل سدیوم و کلور که اصلاً هیچ ربطی به نمک ندارن ولی یه دفعه می‌بینه نمکه میاد و تستش می‌کنی بین چقدر جالب من اصلاً فکر نمی‌کردم از سدیوم و از کلور همچین چیزی به وجود بیاد بنابراین تو تفکر به طور خلاصه ما داریم وارد این فاز میشیم و حالا این یک پایه دیگهشم روی سیستم تینکینگ هست که جهان رو ما به صورت سیستم می‌بینیم حالا تا اینجا من می‌خوام یک صحبتهای شما دیدگاه شما رم ببینم و بعد یه کمی می‌خوام سیستم تینکینگم جنرالی توضیح بدم که بله من یک نکته‌ای رو میخوام بهش اشاره کنم که خودم خیلی دیر فهمیدم و اگر زودتر فهمیده بودم و بیشتر فهمیده بودم شاید متفاوت میشد سرگذشته فکری و اون اینه که فکر کردن اندیشیدن مجموعه‌ای از فرمول‌های منطقی و فرمول‌های تکنیک‌های استدلالی نیست. یعنی نباید فکر کنیم که اندیشیدن یک به اصطلاح ارتعاش امواجیست که ما درش مفهوم می‌سازیم و استدلال‌هایی مبتنی بر برهان می‌سازیم. بعد به میگیم اندیشیدن خوب. اتفاقی که افتاد و در اصل مدرن این بود که بشر فهمید اون چیزی رو که بهش اعتماد داشت به عنوان عقل و فکر می‌کرد از همه حواسش از همه غرائضش از همه به اصطلاح ادراکات دیگهش برتره و می‌تونه درست انسان رو راه ببره متوجه شد که چنین نیست عقل انسان از تخیل انسان تخیل انسان از توهمش از و ادراکات حیش جدا نیست. در نتیجه وقتی ما فکر می‌کنیم با تمام وجودمون فکر می‌کنیم. یعنی با پوستمون، با گوشتمون، با استخوانمون و با مجموعه عظیمی از عواملی که هنوز که هرچه پیش میریم بیشتر می‌شناسیم ولی ابهامات بیشتری پیدا می‌کنیم. پس فراآیند شناخت فراآیند اندیشیدن به غذا خوردن ما به وقت روز یا شب ما به خوشی یا ناخوشی ما به تمام اونچه که بدن ما ورو تأثیر می‌ذاره بستگی داره و در نتیجه ما الان در علوم شناختی و فراشناختی در یک به اصطلاح میان رشته‌ایست یعنی اینتردیسیپلینری هست که از روانشناسی گرفته تا عصبشناسی تا آنتروپولوژی تا انواع اقسام علم‌ها در علوم حتی به اصطلاح تعبیر تجربی همه در خدمت اینن که یه جنبه از به اصطلاح فرایندهای شناخت و اندیشیدنو کشف کنن یعنی از تمام علم در خدمت اینه که یک زاویه‌های ناشناخته فهم و فرایند شناخت رو کشف بکنه به خاطر اینکه تمام آنچه که ما فکر می‌کنیم خواب میبینیم با اون جهان رو درک می‌کنیم تو ذهن ماست همه چیز تو ذهن ماست و این ذهن ما به همه چیز ربط داره منتها ما بیرون نمی‌تونیم بریم ما از تو همین ذهنمون می‌تونیم به ذهنمون بیاندیشیم بنابراین همیشه ما برخطاییم به قول نیچه میگه که ما همیشه دروغ‌های غیراخلاقی بگیم یعنی می‌دونیم که اینکه من میگم محدود به شرایط منه و یه لحظه دیگه شاید اصلاً خودم یه چیز دیگه بگم اگر حالم خوب باشه ندونم غذای خوب خورده باشم یه چیز دیگه فکر می‌کنم پس مهم‌ترین کار در فکر کردن اینه که برای لرنینگ لرن آنرنینگ یعنی شما نیاز ندارید به اینکه چیزی رو وارد ذهنتون کنید بلکه اونچه که دارید مانع دیدنتون یعنی اون پیشفرضها اون باورها اون پیشداوری‌ها اون تصور ها که نمی‌دونیم از کجا وارد ذهنتون شده ولی اونا رو اگه بتونین کشف بکنین یعنی دارین فکر می‌کنید پس فکر کردن یعنی خانه خود رو ترک کردن یعنی به قول نوبالیست میگه که اندیشیدن یعنی کهه شما همیشه حسرت بازگشت به خونه رو داری یعنی همیشه تو در جای ناشناخته‌ای همیشه در حال اگر چیزی رو تازه نبینی اگر چیزی تغییر نکنه یعنی تو خوابی در خوابه که آدم هم سؤال نمی‌کنه. آدم بیدار توجهش به چیزهای تازه و جدید باید جلب بشه. گذر زمان رو کسی می‌فهمه که هر زمان جهان رو یه شکل دیگه نمی. پس این از دست دادن یا آنلرنینگ یعنی اون آموخته‌ها رو فراموش کردن مهم‌ترین و سخت‌ترین بخش کاره که چگونه میشه من اونچه رو که تا حالا می‌دونستم نادیده بگیرم تا بتونم یه شکل دیگه ببینم یعنی آنلرنینگ لرنینگ بعد ریل ریلینگ یعنی آموخت زدایی آموختن و باز آموختن مدام اینو تکرار می‌کنیم و همه اونچه که ما می‌اندیشیم همیشه قابل تردید هست همیشه می‌تونه یه شکل دیگه دیده بشه این میشه فکر کردن یعنی این تصور به شما اونوقت اجازه میده که برید جستجو کنید در علوم مختلف ببینید چه چیزی تأثیر داره اینطور نیست خانم زدیفر من از من با ساختارای خودم اگه بخوام اون چیزی که از صحبت شما درک کردمو بیان بکنم از زاویه دید خودم که من خیلی دنیا رو اون یونگین می‌بینم. یعنی مثلاً توی نگرش تو ساختارای یونگ ما یک ایگو داریم که خودآگاهه و یک آنکانشس یا ناخودآگاه داریم. حالا مفصلی این ناخودآگاه که فقط در ذهن نیست. ما ناخودآگاه بدن داریم خیلی اما آن چیزی که بهش میگیم خودآگاه یا ایگو ۴ تا عملکرد براش تعریف کردن. یکی تفکره یکی احساسه یکی سنسیشن یا حواس پنجگانه یا بدنه و دیگری اینتویشن یا شهوده که خیلی جالبه که اینا توی ویز آف نوینگم الان دوباره بهش رسیدن که ما ۴ تا دریچه داریم که از اینها با جهان مرتبط میشیم و یاد می‌گیریم براش می بهش میگن لرنینگ نینگ ولی نوینگ توی ذهن نیست یه جور ادراکه یه جور یگانه خانه شدنه یه جور اینتراکشن و اندرکنش با جهان هست بنابراین یکی از این دریچه‌ها تفکره من اینجوری که سیر به قول خودتون سرگذشت فکری شما رو می‌بینم اینه که شما خیلی تمرکز داشتین روی این تفکر به عنوان راه شناخت دنیا بعدم متوجه شدین که راه‌های یعنی متوجه شدین که ای بدنم چقدر تأثیر می‌ذاره رو فکرم م فیلینگم یا احساسم چقدر تأثیر می‌ذاره روی دی اونجوری که چیزها رو می‌فهمم؟ تجربه‌هاهم همینجور تجربه‌ها تأثیر روی احساسات ما می‌ذارن روی بدنمون رو کمیکالای بدنمون می‌ذارن و می‌بینین که یه کتابی که مثلاً ۱۰ سال پیش خوندین الان اگه دوباره بخونین کاملاً یه چیزای متفاوتی ازش درک می‌کنیم برای اینکه اکسپیرینس یا تجربه‌هایی که داشتین اومده روی تفکرتون داره اثر می‌ذاره توی ویز آف نوینگ یا روش‌های دانستن جهان حالا شما میگین که ما آنلرن بکنیم یعنی چیزایی که یاد گرفتیم و این انباشتگی که در این عملکرد تفکر داریم یه ذره جای خالی براش بذاریم یه کاسه خالی به وجود بیاد که انواع دیگری از ادراک از جهانم واردش بشه مثلاً آدمایی که خیلی تینکینگ تایپ هستن خیلی آدم متفکری هستن معمولاً جایی براش شهود نمی‌ذارن یونگ اولین کسی بود که گفت شهود شهود رو به رسمیت شناخت شناخت به عنوان یک عملکرد خودآگاه میگه یه چیزی حالا فرمودی یه خوابی دیدی یه حسی کردی هنوز شب چی خوردی چه خوابی دیدی ولی الان شهودو قبول دارم و مثلاً من خودم آدم اصلاً که تینکینگ تایپ بودم ولی شهود و فیلینگ خیلی قویه در من حیی که از شهود می‌گیرم یا با فیلینگام میام و سنسیشن بدنم م توی بعد از لاکداون بدنم باز شد به ادراک جهان یه چیزایی رو از با بدنم می‌فهمم بنابراین اونجوری که من صحبت شما رو می‌فهمم اینه که از اینکه من جهانو فقط از طرف تینکین ببینم دارین یه ذره گسترش پیدا می‌کنین و یک جورهای دیگری اجازه میدین که جهان وارد سیستم شما بشه و این یه قدرت روانی می‌خواد برای اینکه تینکینگ اولین کاری که می‌کنید که حس من جهان رو می‌فهمم. من اسم اینا رو می‌فهمم. من چون اسم اینو می‌ذارم درخت پس می‌دونم چیه. رایت تو یه جهانی ما زندگی می‌کنیم که همون که گفتم یه سوپه منتها ما میایم روش اسم می‌ذاریم. اینجا خودآگاه اینجا ناخودآگاه اینجا تینکینگه اینجا درخته اینجا درسته در حالی که ما تو یک جهان داره زندگی می‌کنیم که پیوسته داره تغییر می‌کنه و هیچ چیزی درش ثابت نیست و اصلاً امنیتی وجود نداره بنابراین خود این ما رو آماده می‌کنه برای پذیرش نادانستگی اینکه من نمی‌دانم و آ فاین می‌دونم م که نمی‌دونم و همینه درسته همین جایی درسته من همینه که بیشتر در شگفتی هستم تا در شگفت زده هستم واندرینگ دارم نگاه می‌کنم مشاهده می‌کنم و یه چیزایی رم می‌فهمم ولی این فهمیدن من جهان رو توضیح نمیده جای من رو در جهان ثابت نمی‌کنه امنیتی رو من نمیده ولی یکی از کاراییست که من به عنوان یه انسان انجام میده. بنابراین ولی این پرزنتیشنی که ما داریم و بحثی که داریم به طور مشخص روی عملکرد تفکر داره پیش میره. یعنی ساختار تفکرو داره بررسی می‌کنه. گرچه ما میایم میگیم که مثلاً وقتی که ما سیستم تفکرمون تغییر کرد به خاطر این بود که یه چیزهای دیگه‌ای رو از جهان فهمید. کامپلکسیتی موضوعات رو فهمیدیم. فهم کامپلکسی پیچیدگی موضوعات همین پارامتر آنونه. یعنی شما وقتی که توی تفکر درست و غلط هستین این فرض رو گرفتین که شما جهان رو می‌دانید. درسته؟ بله. ولی وقتی که میگین خیلی پیچیده‌تره موضوع از اینکه من بگم که می‌دونم درست چیه و درست غلطه یه جوری شما دارین می‌پذیرین لیمیت‌ها و محدودیت‌های خودتون رو در دسترسی به حقیقت. یه بخش‌هایی از حقیقت خودش رو به شما آشکار می‌کنه. نه همش. بنابراین یه جوری ما متواضع میشیم از اون حالت اراگنسی که داشتیم که من درست میگم این درسته و این خشونتی که از پس این دانستگی میاد یه ذره اصلاً بنیان لیبرالیسم همینه. بنیان لیبرالیسم اینه که هیچکس نمی‌تونه همه حقیقت رو بدونه. بنابراین ما پذیرش پیدا می‌کنیم برای دیدگاه‌های دیگران و حالا یه به عبارت دیگه ما در درون بدنمون زندانی هستیم و نمی‌تونیم بریم از بدنمون بریم بیرون و چه دیگری چه واقعیتو درک بکنیم. تنها راهی که ما می‌تونیم به واقعیت دست پیدا بکنیم اینه که این زندان بدن رو با پنجره‌های تردید به روی بیرون باز کنیم. یعنی بتونیم با تردید کردن هی یک پنجره‌ای باز کنیم که بیرون دیده بشه. تردید به ما اجازه میده که ما بیرون خودمونو ببینیم. تردید تنها راه امکان به اصطلاح ارتباط ما بایته و چون می‌دونیم که ما نمی‌تونیم واقعیت رو چنان که هست در ترک کنیم باید مدام تردید کنیم و فکر کردن یعنی خود فراآیند فکر کردن یعنی تردید مدام تردید در فکر قبلی یعنی این تردید کردن هست که به ما اجا به اصطلاح نور فهم میده به عبارت علم یعنی تمام خطاهایی که خطای اون‌ها مشخص شده و اونچه که الان شما دارید به عنوان نظریه می‌پذیرید می‌دونید که خطاییست که هنوز به خطا بودنش پی نبرده و این چیزهایی که شما از دست میدید باعث میشه که شما به درک برسید نه چیزایی که به عنوان حقیقت مطلق در ذهنتون به دست میارید حالا من اون کلمه خطا رو میخوام یک جور یه تعبیر دیگه ازش بکنم و اون تغییر زاویه دیده یعنی شاید خطا نیست بلکه متوجه میشیم که یک اگر که من به این شکل یه ذره این از اینور نگاه کنم یه جور دیگه می‌بینمش خب و یه جور دیگه شما داوری می‌کنید دیگه پس داوری قبض میشه خطا نمیشه بهش نمی‌تونم بگم خطا می‌تونم بگم یه محدودیتی رو من کشف کردم ببینید شما اگر ۱۰ تا دیتا داشته باشین از واقعیت یه جور اون دیتاها رو تفسیر می‌کنین اگر اونا رو اصلاً غلط هم نباشن ولی ۱۰ تا دیگه اضافه کنین کلاً تفسیر شما عوض میشه دیگه میله حالا یک سینگ هست من ریفرنسشو باید پیدا کنم ولی میگه که هرچی شک کمتر باشه فهم کمتره هرچی شک بیشتر باشه فهم بیشتره بعد میگه نو دا نو تروت میگه اگر شکی نباشه حقیقتی نیست ببینید و خیلی جالبه که ما این چیزی رو که بهش تکامل پیدا کردیم اندیشه‌ای که بهش تفاوت پیدا کردیم از طریق خود همین تفکر بوده از طریق علم بوده خیلی جالبه یعنی تو اون بخشی که من توضیح میدم که تفکری که ما داریم سیستم تفکری که ما داریم بستگی داره به اینکه در چه جهانی یا چه ادراکی از جهان داریم نه طرز فکر ما رو هم تغییر میده نمونه بارزش وقتیست که ما از فیزیک نیوتونی وارد فیزیک کوانتوم میشه در فیزیک نیوتونی همه چیز جای خودشو داره فرمول داره جاذبه می‌خوای بیا بهت فرمول بدم میاد فرمول جاذبه رو پیدا می‌کنه بعد نقضش نمی‌کنه ولی بر اساس همون فرمول هواپیما می‌سازه و این پرواز نقض قانون جاذبه نیست بلکه بر اساس اون شکل گرفته و یواپما می‌سازه بر اساس اون سیبی که افتاده بنابراین همه چیز فرمول داره. شما برای رسیدن به یک چیز یک مسیر مشخصی رو طی می‌کنید و ما این نگرش فرمولوا رو در زندگی هم می‌بینیم. این کلمات قصار طلایی که می‌شنوین روزا با آدما اینجور رفتار کن. این کارو بکن این کارو نکن به صورت الان خیلی دیگه رعایت شده این فرمول‌های رابطه درست زندگی خوب خوشبختی می‌خوای اینجوری بشی اینجوری کن اینا خیلی نیوتونین هست بعد ما یه دفعه میایم با یه پدیده الکترون مواجه میشیم در فیزیک کوانتوم که بعضی وقتا رفتار ذره رو داره بعضی وقتا رفتار موجو داره بهش نگاه کنی موج میشه نگاه بهش نکن کن یه ذرهست. بعد تا مدت‌ها این فیزیکدانا میشن ب بحث می‌کنن که بالاخره تو بابا جون ذره‌ای یا موجی تکلیف ما رو روشن کن و به این می‌رسن که هر دو تا هست هم ذرهست هم موجه هم اینه یعنی ما از تفکر باینری که میگیم این نیست این هست می‌رسیم به اینکه این نه نیست نه هست نه اینم نه آن هم اینم هم نه ذرههم نه موج هم ذرهم هم موج بنابراین یه دفعه یک بریک توی یه اتفاقی در تفکر ما پیش میاد که ما نه اینکه بگم آنون حتی نه اینکه بگم خطا یا درست بلکه دارم یه جور کامپلکسیتی رو درک می‌کنم که یک چیز می‌تونه در آن واحد هم درست باشه هم غلط بسته به لیری داره که شما یا زاویه‌ای هست که شما بهش نگاه می‌کنید پیچیده است جهان پیچیده‌تر تر از اونیه که من یه بخشستی بهش بزنم بگم که این اینه این نیست این درسته این غلطه یه جوری ما از یک کودکی ذهنی وارد یک بلوغ فکری میشیم یعنی در کودکی ما دین بچه‌ها هرچقدر یا آدما هرچی کمثواترن اطمینانشون بیشتره مطمئنه و اصلاً هیچ جور راهی برای اون چیز متفاوت نداره ولی وقتی که ما یه ذره با پیچی دیگه جهان آشنا میشیم. یه ذره می‌فهمیم خودمون چقدر موجود پیچیده‌ای هستیم. یه تواضعی برامون میاد که پذیرشمون بیشتر میشه نسبت به پیچیدگیا و ما الان تو این عصر هستیم. این خیلی می‌تونه وضعیت پرفشاری باشه. یعنی بودن بین دو امر متضاد میگم یه ظرفیت روانی می‌خواد. هر کسی نمی‌تونه زیر علامت سؤال زندگی کنه. آدما می‌خوان ایزی انسر یه جوابی برای چیزی پیدا کنن و برن دنبال کارشون. اینکه تو بگی من دارم نگاه می‌کنم و حتی در این نگاه که هیچ جاجمنتی هم ممکنه درش نباشه حتی تو این نگاه می‌دونم که واقعاً همیشه نگاه نمی‌کنم. یعنی خود این تفکر آبجکتیو زیرت سؤاله الان مدتها که ما واقعاً می‌تونیم آبجکتیو به چیزا نگاه کنیم از بیرون. ما خود اون چیز هستیم. خود اون سوژه هستیم. بنابراین یه ذره که تو این داستانا میفتیم نمی‌دونم اسمش تواضعه پذیرشه ظرفیته سیس برای آنونه نمی‌دونم ولی به هر حال از اون قطعیت فاصله می‌گیره کانت میگه شجاعت اندیشیدن یعنی صادقانه محدودیت‌هامونو بپذیریم و بدونیم که به اصطلاح شناختن و دیدن و و پذیرفتن این محدودیت‌هاست که به ما اجازه میده رشد پیدا بکنیم. جایی که هستیم رو ترک کنیم به جای دیگه بریم. یک نکته که حالا از حرفهای شما و خودم میشه نتیجه گرفت اینه که فرا گرفتن، یاد گرفتن و شناخت به هیچ وجه یک کار انتضاعی نیست بلکه نیازمند هم اخلاق شناخته و هم فرهنگ شناخته. یعنی شما باید به یک چیزهایی به یک شگردهایی عادت کنید. به دلکندن از اون عقاعدتون با عادت کنید به آمادگی برای یا اصلاً اشتیاق برای دیدن یک چیزهای غافلگیر کننده عادت کنید به قرار گرفتن در یک موقعیت ناآشنا عادت کنید به عادت زدایی عادت کنید به ماجراجویی عادت کنید لذت ب دیدن یه چیزی رو که نمی‌دونید ببینید می‌بینید یا نه باعث میشه اگر باعث بشه که شما جایی رو که هستید ترک کنید این میشه فکر کردن یعنی به اصطلاح به میگن به دریا زدن به از دوباره دوباره کشف کردن جهان دوباره کشف کردن جهان گفت خونو کن قماربازی که بخت هرچه بودش به نماندش هیچ الا هوس قمار دیگر یعنی از این حرکت از این به اصطلاح در راه بودن لذت ببرید نه اینکه یک چیز خیلی با قیمت قیمتی در ذهنتون داشته باشید و به اصطلاح بنده اون بشید. تمام اون چیزی رو که ما واقعیت می‌نامیم ساخته ذهن ماست. ما نمی‌دونیم که واقعیت چیه. ما چون از ذهن خودمون نمی‌تونیم بریم بیرون و چون می‌دونیم که ذهن ما واقعیت رو نشون نمیده پس همواره هرچه در ذهن ماست یک تصویر دیگری می‌تونیم بسازیم که یک واقعیت از زاویه دیگه‌ای نشون بده. پس اسیر اونچه که ذهن ما می‌آفرینه نشیم چون از دیدن واقعیت ناتوان خواهیم شد. حالا خیلی من دوست دارم نمی‌دونم چقدر میشه اینجا این کارو کرد ولی میشه توی به صورت فردی یعنی این تحولاتی رو این ایده‌هایی رو که دربارش صحبت می‌کنیم تو زندگی فردی خودمون برای من و برای شما چطور اتفاق افتاده؟ شما این درباره ندانستن و اینکه من میگم که من من نمی‌دونم و آ فاین خوبه همینه که هست خوبم با اینکه نمی‌دونم من اینو قشنگ در یه دوره‌ای با بدنم حس کردم یعنی من یه آدمی بودم که چندین مسیر فکری مختلفو تو زندگیم داشتم و اینا رو مثل پوسته از خودم هی انداختم و رفتم جلو و تا مدت زیادی در واقع اون چیزی که بهش میگ می‌گفتم تفکرشوی مغزی بوده. یعنی وقتی بهش نگاه می‌کنم یک سیستم قالبی اومده روی من قرار گرفته. من همه دنیا رو از طریق اون سیستم دیدم و فکر می‌کردم همه چیزو می‌دونم تا وقتی که دیگه احساس کردم که این کارو نمی‌کنه. ولی فیزیکلی همینجور که داشتم به صحبتهای شما گوش می‌کردم من فیزیکلی این تجربه رو کردم. یعنی یادمه یه دوره‌ای خب من مثلاً مدرسه‌ای که می‌رفتم سیر پروریش که داشتم از من خواسته میشد که مسائلو حل کنی باهوش باشی بدانی این پیشفرض وجود داشت که تو باید بدانی و اینقدر من بحث کردم اینقدر من فکر کردم درباره که چی درسته چی غلطه اینقدر با خودم درگیری ذهنی داشتم که از یه جایی قشنگ یادمه که شونه‌ها می‌دا انداختم بالا می‌گفتم نمی‌دونم و انقدر این کار برا من لذت داشت یعنی انگار یک بار سنگین سال‌ها رو من می‌ذاشتم زمین هر دفعه می‌گفتم نمی‌دونم بعد شو چونهام می‌ذار بچه‌ها می‌نداختن بالا یه رهایی به من می‌داد از اینکه تو باید بدانی بنابراین اینا تو زندگی فردی ماهم همه این مسیرا طی شده اگر که واقعاً صادق بوده باشیم با خودمون و اگر شجاع باشیم اگر شجاعت صداقت به خودمونو دا پیرامون خودمونو داشته باشیم همه این تجربه ندانستن یه تجربه شگفت‌انگیزیه و یه لحظه سکوت می‌کنی در برابر همه هستی اون چیزیه که من یه جور دیگه هم یه موقع موقعی بهش می‌رفتم می‌گفتم همه احساسات بشری گذران ناپایدارن قابل اعتماد نیستن تنها چیزی که برای انسان در اسنس انسان در عصاره وجود انسان هست واندرینگه شگفت‌زدگیه اینکه به دنیا با شگفت زدگی نگاه می‌کنین که این چیه موجود موجودیت پیچیده‌ای که دور ما هست و هر روز تغییر می‌کنه هر روز هر لحظه من تغییر می‌کنم دنیای پیرامونم تغییر می‌کنه و این وسط نگاه می‌کنی به آدمایی که رگ گردنشون می‌زنه بیرون برای مثلاً یه چیزی که بهش فکر کرده. حالا با همون چیزم ۲ ثانیه بعدش خودش در تناقض حرف می‌زنه‌ها. ولی انقدر جدی و مطمئن شمشیر می‌کشن سر بقیه رو می‌زنن برای اینکه تو باید دنیا رو اونجوری که من فکر می‌کنم درسته ببینی. هیچی هم نمی‌دونه‌ها. یه بارم تو زندگیش خودش فکر نکرده ولی برای آن چیزی که بهش دادن به عنوان درست آدم می‌کشه. حالا همه اینا یعنی ما از یه بحث تئوری در مورد اینکه چه خوبه متاکوگنیشن بدونیم داریم می‌رسیم به یه وجه انسانی ازش و اینکه چقدر حتی عارفانه مثلاً فکر کرد نه اصلاً اخلاق بدون اون معنی نداره اگر شما صادقانه با اونچه که هست مواجه نشین و نپذیرین یا اینکه اونچه رو که باور دارین حقیقت بدونین یعنی نمی‌تونین آدم اخلاقی باشین نمی‌تونین زندگی به اصطلاح با دیگران رابطه صادقانه‌ای داشته باشید اعتماد کنن به شما یعنی شما دوست دارید در توهم زندگی کنید حالا من چون یه در یه دنیایی به دنیا اومدم که کاملاً با این دنیای که الان هستم متفاوته دنیای مذهبی و حوزوی و اینا یه موقعی حالا مفصلتر تجربه خودمو میگم که چهجوری باورهام فرو ریخت و دچار بیگانگی شدم در اون فضا خیلی جالب بود حالا خیلی خلاصهشو میگم من اول فکر می‌کردم که آخوندا در نظر اول خیلی آدمای ریاکاری به نظر م که انقدر تناقض تو حرفاشون هست که برای من در نوجوانی پرسش بود و اینا و بعد من فکر می‌کردم که اینا مثلاً میگن هیچکس نمی‌تونه امام زمان رو زمانی که هنوز ظهور نکرده ادعا کنه که من دیدم و با او ملاقات کردم خب این میگن هر که همچین حرف بزنه باید بگی دروغ بگی تکذیب کن ولی ما مجموعه عظیمی از ادبیات داریم و کتاب‌هایی که شرح داستان کسانیست که امام زمان رو دیدن امام زمانم این حرفم بهشون زده و یعنی در حالا مثل در مشروطه کتاب نائینی و اینا اصلاً بر اساس حرف امام زمان بعد من فکر می‌کردم که اینا مثلاً این تناقضو چهجوری حل می‌کنن با شما که صحبت می‌کردی من متوجه شدم اینا اصلاً نمی‌فهمن که دارن تناقض میگن یعنی تناقضو حس نمی‌کنن من فم چون فکر نمی‌کنم جان چون فکر نمی‌کنن به اون چی چون که آره چون که چیزی به نام تناقض رو بهش حساسه و نمی‌شناسن یعنی شما نمی‌دونه که اگر به یک چیزی رو معتقده که درسته نمیتونه نقیضشو قبول بکنه نمیشه همزمان در مورد یه چیزی د تا باور داشت می‌تونست باور داشته باشه که انسان در شیعه هم عقل حاکمه هم شهر حاکمه اینا هر چیز متضاد تو ذهن اونجا معنی داشت میشد ماه چاک بخوره نمی‌دونم زمین دریا با عصای موسی از هم باز بشه یعنی هر امر نامعقول در ذهن اون شدنی بود. چرا؟ چون به یک دنیایی که به او باور داشت او رو قادر می‌دونست هر کاری بکنه. یعنی خدا می‌تونست برای او مرده رو زنده کنه، کوه‌ها رو جابهجا بکنه و چون به خدا ایمان داشت همه چیز براش باور کردنی بود. و بعد متوجه شدم که این از روی بی حالا برخی ریاکاری می‌کردن ولی لزوماً از روی ریاکاری نیست بلکه جهانی که او واقعی می‌دونه یه جهانیست کاملاً متفاوت با جهانی که من واقعی می‌دونم یا دیگران و فهمیدم که قم یک جایی نیست که از نظر مکانی فقط شما بخوای فاصلهشو با بیرون بسنجی اینا در یک واقعیت دیگه‌ای زندگی میکن می‌کنن. یعنی احساس می‌کنن جاودانن. احساس می‌کنن که این‌ها برگزیدگان خود. احساس می‌کنن یه روایت هست که وقتی که طلبه راه میره روی زمین فرشتگان زیر پاش پرهای خودشونو باز می‌کنن. عمامه پیغمبر رو سرشونه. یعنی این‌ها خودشونو انسان به مفهوم انسان میرا و محدود نمی‌دونن. به همین دلیله که بله تقدیس شدن. بله خی بله وقتی میگه آیتالله یعنی خود خدا نه آیت خدا یعنی یک جوهر خدایی برای خودشون قائل هستن در نتیجه فتوا میدن دستور میدن بر به قول شما با بر مبنای اونچه باور دارن می‌کشن می‌خرن می‌فروشن و این از اونجایی میاد که در این واقعیت انسانی زندگی نمیکنه من خیلی دوست دارم ببینم که اولین باری که شما این علامت سؤلاا براتون پیش اومد اگه دوست داشتین شر کنید من خودم دوست دارم به خودم چون من یه د من توی خانواده معمولی سهگلار رشد کردم ولی در زمان انقلاب خیلی مذهبی شدم مثل خیلیای دیگه و چندین سال توی جهان خیلی مذهبی زندگی کردم و حالا بدم نمیاد که امروز حالا یه پلنی هم داشت داشتیم ولی از پلنم اون خارج شدیم و ات فاین که یه چیزی اتفاق بداهه داره میفته بعدم نمیاد که در بذارم که این تغییر فکری برای من حالا من چند تا سیستمو عوض کردم ولی برام جالبه که در وقتی که نگاه می‌کنم بیرون آمدنم از این سیستم‌ها اینجوری بوده که یه چیزایی جمع شده جمع شده جمع شده و بعد از بیرون که شما نگاه می‌کنید میگم آدم دیوانهست یه دفعه در عرض ۲۴ ساعت یه دفعه تغییر کرده می‌دونی یه دفعه همه چی برام عوض شد ولی اگه بخوام بگم خب از اون زیر سؤالات بوده ولی تغییراتی که من در تفکرم اتفاق افتاده اصلاً این نبوده که بیام نتیجه‌گیری کنم از این ۱۰ تا سؤالی که دارم بگم خب پس این دیگه کار نمی‌کنه به یه جایی رسیده که تغییر کیفی در من اتفاق افتاده و جهان رو شروع کردم دیگه نمی‌گنجیدم در اون جهانی که تعریف کرده بودم یه دفعه پوستم باز شده و وارد یه جهان دیگه شدم. برای خود من اینجوری بود که من خیلی آدم مذهبی بودم و مذهبی شدنم خیلی پله پله چیده شد. یعنی من سؤال می‌کردم جواب می‌گرفتم. سؤال میگ می‌کردم دنبال جواب بودم. از اینجا شروع کردم اصلاً جوانی وجود داره یا نه. به نظر خودم در اون سن نوجوانی خودم خیلی منطقی ساخته بودم و می‌تونستم بحث کنم. می‌تونستم بگم چرا قرآن مقدسه؟ چرا خدا وجود داره؟ چرا همه این قوانین شر برا من معنی داشت و تو خانوادم مجذاب یعنی کسی مذهبی نبود مثل من حجاب نداشت مثل من و بعد جریان بمبارانا پیش اومد که ما با خانوادهمون رفتیم شمال من اون موقع داشتم برا کنکور درس می‌خوندم بعد می‌رفتم جلوی دریا می‌شستم کتاب می‌بردم به خودم و می‌شستم جلوی دریا نه مدیتیشن می‌دونستم چیه هیچی نمی‌دونستم فقط نگاه می‌کردم به این دریا تابستونم بود و همینطور که نگاه می‌کردم یه سؤای عجیبی تو ذهنم میومد که هیچوقت بهش فکر نکردم مثلاً وقتی به این دنیا نگاه می‌کردم می‌دونم این اللهی که تو قرآنه نمی‌تونه اینا رو به وجود آورده باشه یعنی یه تناقض بین این دو تا می‌دم که این زیبایی این آزادی این باز بودن با اون تفکری یعنی خودمو بستگی خودم رو می‌دیدم. حس می‌کردم که یه چیزی درست نیست اینجا و در ذهن خودم اون موقع این افکار شیطانی بود. فقط شک نبود. یه افکار شیطانی بود که مثلاً یه چیزی داره به من القا می‌کنه این سؤای بدو. و بعد یادمه که برگشتیم تهران. آها شب قبلیست که ما بیایم تهران من رفتم توی دریا. شب رفتم وسط دریا و وایسیدم وسط دریا تاریک مطلق و این صدای دریا که میومد که مثل یک حیولایی واقعاً بود تو شب و من همینجور ساعت‌ها وایسادم تکون نمی‌تونستم بخورم نمی‌فهمیدم درون چیه واقعاً واقعاً این حالت تسخیر شدگی ولی واقعاً داشتم با یک عظمتی روبهرو می‌شدم که می‌فهمیدم که من هیچی از این عظمت نمی‌دونم و دارم به خودم از طریق این چیزایی که شنیدم دارم میگم که دنیا چیه تعریفش می‌کنم. شریعت براش دارم. آقا مسیر زندگی خودمو دارم توش می‌بینم. ولی می‌فهمیدم که چقدر کوچیکم در برابر این جهان. حرف بی‌خود دارم می‌زنم. ادعای بی‌خود دارم می‌کنم. و بعد وقتی که برگشتیم تهران من یادمه که دوستا و فامیل اومدن خونه ما تو سالن خونه ما جمع شده بودن و من رفتم دوش گرفتم وضو گرفتم و وایسادم به نماز. دستمو بردم بگم الله اکبر فهمیدم این آخرین نماز زندگی من گفتم الله اکبر گفتم میرم به طرف اون چیزی که شیطانیه و برام خیلی پروسه عجیبی بود یعنی ذهن من هنوز اسلامی بود ولی یک چیزی در وجود من بزرگ شده بود و پوسته ترکونده بود من خیلی آدما رو دیدم که منطقی به این نتیجه می‌رسن که خب غلط بوده تفکر و برای من دو سه بار که اتفاق اتفاق افتاده خیلی ناگهانی بوده یه دفعه انگار خوردم به عظمت دنیا و دیدم که این چیزایی که با کلم هی جمع کردم و رو هم گذاشتم و ساختار دادم مثل یک خونه‌ای روی باده. بنابراین این شک که حالا ازش صحبت می‌کنیم من شکو اینجوری تو فکر نمی‌بینم. شک برا من یه همچین اتفاقیه. یعنی خوردن به عظمت دنیاست. خوردن به اونجایی که تو نمی‌دانی. واقعاً می‌فهمی که نمی‌دونی و من فکر نمی‌کنم همه آدما یعنی از روانی خیلی تحمله این وضعیت سخته و من اون آخرین نمازمو خوندم در اتاقم باز کردم بی‌حجا اومدم بیرون یعنی همه مونده بودن این آدمی که جنگیده مثلاً برای حجاب بعد دایم یه دفعه برگشت من گفت آزین تو واقعاً دیوانه‌ای یعنی نمی‌فهمیدن که چه اتفاق من خودم نمی‌فهمم چه اتفاقی برام افتاده بده ولی فقط می‌فهمیدم که من دیگه دلم با این چیزا نیست. دیگه دلم با این سیستم نیست و نمی نمی‌تونستم حتی یک ۲۴ ساعت نمی‌تونستم ریا کنم بگم که مثلاً من چون به خاطر اینکه ۳ ساله جنگیدم الان بازم ادامه بدم اونو یعنی به نظر من حالا در مورد تفکرم صحبت می‌کنیم ولی واقعاً یه جوری درباره وجود خودمون داریم صحبت می‌کنیم حالا من فکر می‌کنم که هیچکس عقیده‌ای و باور ی رو از راه استدلال منطقی از دست نمیده و و اگر اینطور باشه خیلی بده. ما برای اینکه بفهمیم یه چیزی اشتباهه اصلاً نیاز به دلیل نداریم. کافیه که اون چیز رو ناسازگار ببینیم با دیگر چیزهایی که بهش باور داریم. اگه شما می‌بینید که یه ناگهان اون چیزی رو که قبلاً باور داشتید مثلاً درسته الان می‌بینید که باید نادرست باشه. پس یا این غلطه یا اون. پس هر دوشو باید رها کنید و برید از یه زهره دیگه ببینید یعنی بدبینی یه شمه یه حس یه حساسیتیه یه نوع یه نوع وقتی می‌بینی که یه چیزی با یه چیزی جور نیست دیدید که آدم مثلاً میره یه مهمونی می همه یه جوری نشستن می‌فهمه که یه اتفاقی افتاده می‌دونی لازم نیست بدونه احساس می‌کنه که وضعیت عادی نیست شما در اندیشیدن هم زمانی که کانسیستنت و منسجم جم فکر می‌کنید انگار در خونه آرامی هستید ولی وقتی که می‌بینید که این به اون نمی‌خوره یا این درسته یا اون درسته و یه نفر هست که داره تأکید می‌کنه که همه هر دوش درسته متوجه میشید که نکنه این د تا تنها مشکل نباشه و اساساً سیستم فکریش اینطوریه یعنی آدمی که نمی‌تونه تشخیص بده که مثل مثلاً ژاپنیا سلام ندارن در زبان ژاپنی این یه چیز سیستماتیکه مربوط به خیلی چیزهای دیگهست و کمکم هم متوجه میشید که به هر حال یا اشکال از به اصطلاح بیصداقتیشه یا اشکال از ساده لوحیشه یا اشکال از این هست که تا یه دنیاهای دیگه رو تجربه نکرده من اونچه که باعث شد به اصطلاح بچه ناخلفی باشم این بود که ما در خونهمون یه کتابخونه بزرگ بود که کتابای آخوندیش بال طبقه بالا بود کتابای غیر آخوندشو پدرم در جوانی خریده بود و اینا پایین تو زیرزمین بود و من و برادرم ما لذتمون این بود که یواشکی بریم اونجا و کتابهای ممنوعه رو بخونیم و کتابهای از ما ه از برادر من که خیلی زیاد ولی ادبیات ایرانو ما اونجا خوندیم از هدایت و نمی‌دونم آل احمد و دیگران دیگران از اون کتابا خوندیم و مجلات که اصلاً امکان نداره شما تو در قم و بعد از انقلاب پیدا بکنید و کمکم دیدم که یک دنیای دیگه هم هست یعنی دیدن این دنیای عجیب آلیس در دنیای عجایب یک لذتی میداد و اینکه ما پنهانی و دزدکی این کارو می‌کردیم من می‌رفتم در چیز کتابخونه آقای نجفی مرشی که کتابخونه مهمیه و بعد کتابایی بود که از قبل از انقلاب اینا داشتن ولی دیگه گیر نمیومد تو بازار نبود من برای اینکه اونا رو بخونم می‌رفتم کتاب آخوندی رو مثلاً وسایلو که رحلی بود برمی‌داشتم بعد اون کتاب رو می‌ذاشتم لای اون می‌شستم یه گوشه می‌خوندم یعنی اینکه انگار که تو داری خیانت می‌کنی به اون چیزی که دیگران به عنوان حقیقت برا تو تحمیل کردن این یه لذتی میداد به آدم و برا من حس بود بهترم به طرف شیطان میرم لذت ندم ازش ولی کاملاً بزرگ بود کاملاً من از من خیلی بزرگتر و حالا شاید چیزی که اینجا حالا امروز میگم چقدر بدایه وقتی این اتفاقا میفته و خارج از بحث میشیم اتفاقاً چیزای کلیدی اتفاق میفته شاید الان کسایی که دارن ما رو می‌شنون خیلیا می‌خوان بفهمن که درست فکر کنن به نتایج درست برسن به جواب به سؤلااشون جواب بدن ولی شاید کمتر کسی به این فکر می‌کرد حتی خود ما که تو این درس گفتاری که در در مورد تفکر داریم یه جای بزرگی باز یه اسپیس بزرگی باز کنیم برای ندانستن و اینکه شک کردن و بیرون آمدن از سیستمی فکری چقدر مهمه و چقدر کار شجاعانه‌ایست. یعنی همین الان ممکنه کسایی به ما گوش میدن که فکر می‌کنن که دارن آزار می‌بینن از اینکه نمی‌دونن. نمی‌تونن تصمیم بگیرن آ بمونن برن چه راهی رو انتخاب کنن و اینکه خود ندانستن خود اینکه در ما در خودمون یک ظرفیتی ایجاد بکنیم برای اینکه درنک کنیم بتونیم بگیم که اون شوهر و شجاعت داشته باشیم بگیم من نمی‌دونم من هنوز دارم فکر می‌کنم ممکنه نتیجه فکرم هیچ نتیجه قاطع‌ای نباشه و خود زندگی کردن در عدم قطعیت به نظر من بلوغه بله میلان کندرا میگه حکمت تردید در حقیق اینه میگه اینو باید آدم داشته باشه وگرنه در دنیای کاملاً دروغی می خودشو زندانی میکنه من چیزی که می‌دیدم این بود که در محیط ما که خیلی خیلی مذهبی بود حتی تفاوت‌های ظاهری تحمل نمیشد یادمه که عمه پدرم فوت کرده بود بعد با پش نفر از خانوادهمون رفته بودیم برای دفنش زن عموی منم اومده بود بعد وقتی که میذاشتن این زن ۹۰ ساله رو در قبل یه مرد دیگه رم در کنارش داشتن دفن میکردن وقتی که صورت مرده رو برداشتن که تلقین می‌خونن زنموی من جیخ کشید گفتی شروع کردش فش دادن گفت چه بدبخت وقت این عمه که باید کنار این آدم به اصطلاح بیدین باشه چرا می‌گفت بهش بیدینه به خاطر اینکه ریششو از تراشیده بود یعنی انقدر تنها یعنی یک تفاوت بسیار کوچیک برای اون یک بلای خیلی بزرگ بود و کسایی که در قم بودن و خیلی دوست نداشتن که جاهای دیگه برن تو قم احساس تو کوچه و خیابونم براشون خونهشون بود چون همه شکل هم بودن همین شکل هم بودن ولی در از قم که میومدن بیرون این تنوع احساس بیگانگی می‌داد به اونا احساس گمشدگی می‌داد به اونا و نمی‌دونستن چیکار می‌کنن قاعده زندگی در جهان متناقض و بلد نبودن فقط و فقط جایی که همه مثل هم بودن می‌تونستن زندگی کنن حالا سایکولوژیکلی این دلیل داره این همفرمی همشکلی تو کالتام شما تو همه کالت می‌بینی من حتی آشرام اوشو رفتم توی هند می‌دونم مثلاً خب هندیا براشون صندل پوشیدن و لخلخلا رفتن یا یه لباس گشاد پوشیدن یه چیز خیلی طبیعی راحتن درش ولی اروپاییایی که اومدن اونجا صندل وقتی می‌پوشیدن راحت نبودن با این لنگایی که می‌پوشیدن راحت نبودن ولی خودشونو وادار می‌کردن که به این فرم دربیان مالا می‌نداختن تسبیحهای گنده می‌نداختن ریششونو بلند می‌کردن. یعنی یک همشکلی به وجود میاد و توی کار تو مثلاً ارتشم شما اینو می‌بینین توی راهبهم می‌بینین اینو. اینکه چرا ما یک شکل میشیم وقتی که یک عقیده داریم. علتش به نظرم اینه که همه کسایی که در اون اندیشه هستن تو اون کالت هستن و معمولاً یه رهبری دارن که این رهبرشون ممکنه یه ذره مثلاً لباس همه نارنجیه این لباسش مثلاً سفیده یا ریشش بلندتره یا هرچی به هر حال یه ذره تمایز داره در عین حال که متفا با اینکه همشکله و حرکتی هماهنگم دارن مثلاً یه دفعه همه پا میشن میگه دستتونو اینجوری کنین ریشتتونو بلند کنین لباستونو همه این کارو می‌کنن. علتش به نظر من اینه که همه کسایی که تو این جمع هستن از جمله خود اون رهبر هیچی نمی‌دونن. نمی‌دونن ولی دارن تما تظاهر می‌کنن به اینکه همه چیزو در دنیا می‌دونن و یک ساختاری دارن که از همه چیز ازدواج و عشق گرفته تا نیایش تا وارد شدن به دستشویی. کوتا نگاه سیاسی همه چیز رو قبل از اینکه تو بیاییم بیای همه درستا رو برات گذاشتن آماده و تو فقط کافیه که پیروی کنی و در جای درستت در جهان قرار می‌گیری واقعیتش اینه که چرا اینقدر واکنش نشون میدن به کسی که متفاوته و مرگشون اون لحظهست که یه نفر از این کالت خارج میشه بسیج میشن برای اینکه این کافهرو بگیرن بکشنش چرا چرا؟ برای اینکه اگر که ۱۰ هزار نفر تو اون جمع هستن یه نفر که از اون جمع خارج میشه داره علامت سؤال می‌ذاره روی همه اون جمع داره بهشون میگه که یک نفر هست که می‌دونه شما نمی‌دونی و قسمت وحشتناک قضیه براشون اینه برای اینکه یه دفعه مواجه میشن که نه واقعاًهم نمی‌دونن وقتی بمیرن کجا میرن این نفری که خارج شده داره لگد می‌زنه زیر همه اون اون سیستم برای همینه که اینقدر مجازات‌های سنگین در نظر گرفته میشه برای کسایی که از سیستم‌های فکری مرتدا برای مرتدا در کریستین هم هست خیلی تنبیه میشم کسایی که متفاوت فکر می‌کنن اصلا یعنی اینا فقط یک فرمول برای فهم دارن و وصف و وقتی که در برابر چیزی قرار می‌گیرن که و اون فرمول معنی نمیده دیوانه میشن یعنی می‌ترسن از ناشناخته مثل احساس می‌کنن جنه جادوئه دنیاشون فرو می‌ریزه جهانشون فرو می‌زه دورشون این ساختاری که چیدن روی هم A می‌دهد بی می‌دهد سی اینجوری حوایت حدیث فکت نمی‌دونم همه این چیزایی که بافتن این خونه‌ای که برای خودشون بافتن با یه علامت سؤال زیر فرو می‌ریزه من چند وقت پیش چ پ سال پیش که این کار کامپلسیستینگو شروع کردم یه چیزی به شوخی راه انداخته بودم به اسم هولی چرچ آف کنن مارک کلیسازای مقدس علامت سؤال بعد جالبه که با این شوخی میکردم با دوستام حرف می‌زنم بعد یه روز می‌رفتم بیرون از این اسباب بازیهای پلاستیکی هست بچه‌ها دارن پرینسس و نمی‌دونم چی یه علامت سؤال زرد بزرگ پلاستیکی افتاده دم خونه من اصلاً عکسشو گرفتم ورش نداشتم ولی انقدر ذهنم فعال شده رو این کوسچن مارک و اصلاً برای من یکی از معیارهایی که یک انسانیت یک انسان رو می‌سنجن برخوردش با پرسشه اینکه وقتی یه پرسش می‌ذاری ج و یه مدتی با یه گروهی ما کار می‌کردیم اتفاقاً همشونم زیر پرسشی که من ازشون کردم فرو ریختن ولی با آدمای خیلی متفاوتی با نگاه‌های مختلف کار می‌کرد کردیم و داشتیم این ظرفیت پرسیدن سؤال کردن سؤال درست چیه و ظرفیت خودم رو وقتی میگم ظرفیت پرسن همین که زیر سؤالت ببره اون پرسش همین که ندانی جوابشو و بب من نمی‌دونم جوابشو من نمی‌دونم و همین جمله به همین سادگی خیلی کار سختیه برای بیشتر خیلی دست و پا می‌زنن آدما که جواب بدن بنابراین یک کپسیتی یا یک ظرفیت روانی به نظر من علامت سؤال وگه چیزی بخوایم به زور بگیم چیزی دران ما کسایی که فکر می‌کنن مقدسه همان علامت سؤاله کلیسای مقدس علامت سؤال آره به هر حال همه این چیزایی که ما میگیم و این تأکیدی که من داشتم روی اینکه ما یاد ما داریم نگاه می‌کنیم شیوه‌های مختلف تفکرو و در این نگاه کردن بدون اینکه خیلی داریم متوجه داشتیم باشیم خودمونم داریم تغییر می‌کنیم. یعنی وقتی درباره باینری تینکینگ حرف می‌زنم دارم فکر می‌کنم اونجایی که باینری فکر می‌کنم بعد میام تو کامپلس تینکینگ سعی می‌کنم درکش کنم این فضا رو ببینم چقدر به من جواب چقدر میک سنس می‌کنه چقدر جواب میده به من و آروم آروم یاد می‌گیریم همین که دیروزم گفتم که یاد می‌گیریم شیفت کردن تغییر کرد تغییر دادن این روش‌های تفکر و اینکه هیچ چیز حتی این سیستم تفکر من ثابت و منجمد نیست. نه تنها نتایج اون تفکر و ایده‌ای که از جهان به من میده بلکه خود روش تفکر من. خود حتی نه روش تفکر خود ویز آف نوینگ. اونجوری که من جهان رو می‌شناسم همیشه قرار نیست با تفکر با کله باشه. می‌تونم بدنم رو باز کنم به جهان. می‌تونم ببینم شهودی چی برام داره. احساسم نسبت به این پدیده چیه. یه جریان سیاسیه ولی من می‌خوام ببینم حسم به من چی میگه البته حسو همیشه باید با تینکینگ چک کرد برای اینکه ممکنه یه عالم ف فرافکنی توش باشه ولی منظورم اینکه راه‌های دیگری رو اتفاقاً کار کردن روی تفکر یه جوری باعث میشه که راههای دیگه برامون باز میشه حالا توی مثلاً نگرش تینکینگ اینا رو د تا د تا می‌کنن مثلا تینکینگ و سنسیشنو میگن میل پرینسیپله اصل مردانه استون یکی اصل زنانهست بعد یکی از چیزایی که اتفاق میفته اینا کوپرن با همدیگه یعنی توصیه می‌کنن برخلاف سیستمایی که تو تیمکینگ خوبی برو تمام عمرت فکر کن تو این سیستم توصیه می‌کنن عملکردای ضعیفو تقویت کنی اگه بدنت ضعیفه معمولاً کسایی که تو کلهشون هستن تو بدنشون نیستن مثلاً من یادمه که مدتها وقتی که من می‌نویسم فکر می‌کنم ممکنه سردم باشه پنجره بازه باد اومد مد اصلاً نمی‌فهمم چون اصلاً تو بدنم نیستن و خود یونگم همینور بود همین‌طوری بود تا اینکه ۱۵ سال آخر عمرش رفت فقط سنگتراشی می‌کرد و آشپزی می‌کرد و با حواس پنجگانهش کار می‌کرد بعد تو این سیستم توصیه میشه که با عملکردای ضعیفو ما تقویت کنیم و جالبه که چیزی که تهش میگن اینه که وقتی که تو اون عملکردای ضعیفو تقویت می‌کنی تازه تینکینگت تینکینگ میشه یعنی انگار وقتی که فقط فکر می‌کردی حتی اون اتفاقاً درستم فکر نمی‌کردی. وقتی که فیلینگ میاد وقتی که اینتوئیشن میاد بدن میاد تو یک نوعی از تفکر رو پیدا می‌کنی که اون درست‌تره، جامع‌تره، هالیستیک‌تر یا هماهنگ‌تر باقیه است. بنابراین خود اینم جالبه. بنابراین اینکه ما داریم درباره متاکوگنیشن حرف می‌زنیم منظورم این نیستش که تنها راه ارتباط با هستی تفکره اونم حتماً با شما کامپلسی تیمینکینگ فکر بکنین راه نداره دیگه بقیهش همه غلطه مثل یه جعبه ابزار این سیستمی تفکر یعنی یه جای مثلاً باینری تنکینگ میگم غلطه مثلاً غلط نیست تمام کامپیوترا دارن باینری کار می‌کنن صفرو یک کار می‌کنن تمام جهانی که ما ساختیم بر اساس درست و غلط بوده. بنابراین کار کرده. ولی الان باید یک راه‌های دیگری رو کشف بکنیم. چون صورت مسئله داره تغییر می‌کنه. صورت مسئله خیلی پیچیده‌تر از این شده که من سریع یه طرفی رو بگیرم و بگم این درسته، این غلطه. حالا بریم بیام با همدیگه بجنگیم. انقدر بزنیم همدیگه رو به این نکی راست میگه. و خیلی از به اصطلاح ذوق و سلیقه آدم در مورد خیلی چیزا عوض میشه مثلاً ارزش‌های آدم عوض میشه مثلاً وقتی که مثل اونها فکر می‌کنی فکر می‌کنی مثلاً این تظاهر به اینکه من یه چیزی رو می‌دونم یا این حرف منه یا من به این حقیقت خیلی وقت پیش دست پیدا کردم یا من می‌دونستم خیلی برات جالب بود دیگه و ترس سعی می‌کردی از اون تقلید کنی بعد می‌فهمی که چقدر این کار خنده‌داره. نه تنها احمقانهست که مثل ی آدمی می‌مونه آدم نوکسه‌ای می‌مونه که داره ادای آدمای پولدار درد. نمی‌دونم داره خودشو لو میده و بعد از اینکه با خودتو به ایسمی بچسبونی به نمی‌دونم اسم و نامی بچسبونی خب ب روشن بعد آخوندا به اصطلاح مجتهد میشن مرجع تقلید میشن روشنفکرا میخوان یه چیزی شبیه اونا بشن یه مکتبی داشته باشن میشن مثلاً پوپری میشن کانتی میشن اون من اونم من اینم من طرفدار من ببینی چقدر یعنی در حقیقت من خیلی می‌دونم من همه دنیا رو می‌دونم بله من آره من این اصطلاحو به کار می‌برم من فلان یعنی می‌بینی که خودت چقدر آدم خنده داری بودی وقتی اینطوری بودی و بعد شرم کنی از اینکه فکر کنی که پخش کردن به دانستن کار یک آدم عاقله در حقیقت نه تنها تو اونچه رو که در حقیقت جهل بوده متوجه میشی جهل و خودت رو از جهالت به جهالت رها می‌کنی بلکه می‌فهمی که احمق نبودن مهم‌تر از جاهل نبودنه. جاهل نبودن شما جهلو با دانه با آموزش می‌تونین یاد بگیرین ولی حماقت یه چیزیه که اگر یعنی باید یه معجزه‌ای بشه ازش نجات پیدا کنی کانت میگه استپیدی زن کی حماقت درمانی نداره یعنی یارو بهش میگه که حماقت به نظرتون رویکرد نمیاد به نظرتون حماقت من اینجوری می‌بینم حماقت یک نگرشه یه رویکرده در حالی که جهالت ندانسته ن یه چیزهاییست درسته ببینید حماقت یه کانسپت فلسفیست که خیلی نظریه‌های متفاوتی دربارش هست فیلسوفهای مختلف نظریه‌های خیلی زیادی از کانت تا الان یا حتی از قبل‌تر ولی کسی مثل هان آرنت حماقت رو ناتوانی از تشخیص خوب و بد میده یعنی ناتوانی یا اهمیت ندادن یعنی زمانی که یه عملی رو داره داره انجام میده اصلاً فکر نمیکنه ب که این خوبه یا بده در نتیجه داره غافل از خوب و بد یک کاری به اون کار دست می‌زنه در نتیجه می‌تونه کار احم خنده داری بکنه می‌تونه فاجعه بار باشه می‌تونه آدم بکشه بدون اینکه فکر کنه به خوب و بدش فکر کنه می‌تونه دلغک بشه ولی کسی میشه که یک آدم به اصطلاح کامن سنس جامعه اون رو خنده‌دار مییاه اونو احمقانه مییابن و این آدم در حقیقت حماقت دشمن اصلی آدمه آدم‌ها می‌تونن بدون دانش حتی زندگی کنونن بر اساس همین آموختن از دیگران ولی حماقت کشنده است چون که آدم رو به سمتی میرانه که اصلاً نمیدونه که داره طلابنا دار دور گردنش میاندازه یعنی در واقع اون به خودش آگاه نیست نیست متا بله یعنی کاری که می‌کنه نمی‌دونه که این کار مفیده مثلاً یه نفری که چاقو دستشه و نمی‌دونه این چاقو می‌بره و هر کاری می‌کنه باش تو هوا می‌چرخوندش در واقع یک جاهایی این راه‌های ارتباطش با واقعیت بسته شده بلاک شده و حالا مثلاً خیلی جالبه که مثلاً آدمایی که تو آکادمی هستن زندگیشون با کتاب و تفکر و اینا می‌گذره از نظر اینا آدمایی که بهش میگن استریت ویزدم دارن آدمایی که عقل خیابانی دارن به نظرشون احمق میان دیگه یعنی شون احمقن اینا نه تو زندگیشون فکر می‌کنن نه هیچی هستن لمپن مثلاً و جالبه که اون آدمایی که استریت ویزدم دارن همون همه کسایی که تو خیابون هستن استریت ویزدمم ندارن ولی بعضیا دارن اونایی که اون اسمارتنس یا هوش خیابان رو دارن از نظر اوناهم آکادمیشینا احمقن یه نشسته برای خودش می‌بافه می‌دونی اصلاً هیچ ربطی به ریالیتی نداره وراین آدم کسیه که خودشو از حماقت مسون بدوره یا و در دیگران حماقتی رو ببینه که خودش دچاره یعنی خیلی خیلی من اینو دیدم که آدمایی هستن که به عیبی رو در دیگران می‌بینن که خودشون بدتر به اون دچار هستن کانسپت سایهست سایه در یونگ بهش میگن شدو یا ساده یعنی من چیزی رو که در خودم در قسمت تاریک وجودم هست می‌ندازم روی دیگری و در دیگری میب تمام مخاسمات بیشترش همینه ما بخشی رو در خودمون نمی‌بینیم که می‌ندازیم رو دیگران و ازش متنفریم در دیگران ولی حالا چیزی که من میخوام بگم در مورد این استریت بیزدم و آکادمیک وزدم من فکر کنم هر دو تاشو تجربه کردم یعنی من سال‌هایی در زندگیم تصمیم گرفتم م کتاب نخونم تصمیم گرفتم کتاب نخونم و هنوزم بیشتر ذهنم آکادمیکه تا استریت بیزن داشته باشم ولی حداقل اینقدر آگاه هستم که واقعاً خرد رو در بعضی از آدمایی که خیلی عمل‌گرا هستن زیادم فکر نمی‌کنن واقعاً یه ویزدمی درراشون می‌بینم یعنی قشنگ حماقت‌های خودمو می‌بینم که یه جاهایی مثلاً من خیلیهم آیتیوم بالا بوده ولی واقعاً یه جایی حماقتبار عمل کردن. بنابراین به نظر من نه تنها در این تفکر این متاکوگنیشن که ما میگیم تفکر آکادمیکه تأکیدش بر فانکشن یا عملکرد تفکر و آکادمیک تو این متاکوگنیشن ما درباره این حرف نمی‌زنیم که یه آدمی چهجوری م ممکنه من از حسا حرف بزنم ولی مثلاً از یک نگرش هرمتیکی که بازارو می‌فهمه نمی‌دونم الان می‌فهمه اینجا چه حرفی بزنه چه حرفی نزنه حتی حتی موضع‌گیریهای سیاسی یعنی تهش نگاه می‌کنم من نگاه می‌کنم یارو ۲۰ سال پیش اینو فهمیده بوده هدف اطرافیانما من نشستم فکر کردم کتاب خوندم بحث کردم ولی در نهایت اون اون همون اول یه شمی بهش گفته این غلطه بنابراین میگم ما در در متاکوگنیشن داریم خیلی فکری خیلی محدود داریم یک بخشی از وجود خودمون که این تفکر روشن‌فکری یا آکادمیک یا ت یا اجوکیتد هست داریم بررسیش می‌کنیم ولی ته همه چیز نیست بلکه شروع تازه تازه شروع کشف یک بخشی از وجود خودمون هست به نظر من یعنی اونجایی شما در به کمال یا بلوغ می‌رسیم در یه چیزی که می‌تونین بذارینش کنار یعنی نه اینکه تردش کنین منظورم اینه که یک رپاپش کنین یک کلیتی رو درک بکنین ازش و بعد یک خلعی به وجود میاد برای درک چیزهای دیگه نوع انواع دیگری از بودن که حالا نمیخوام بگم نا بی‌پایانه یا اینفینیته ولی به هر حال خیلی بزرگتر از اون چیزیست که اکثریت ما تو زندگیمون به عنوان من تجربهش می‌کنیم بله یا ایدئولوژی‌ها یا دیکتاتورها که عادت دارن تصور ساختگی ذهن خودشونو به واقعیت ترجیح میدن و و هیچ موقع از تجربه نمی‌آموزن هزار بارم یه چیزیو تجربه می‌کنن چون کهه با به اصطلاح اون بت ذهنیش رو واقعی‌تر از واقعیت می‌دونه اصلاً هیچ تغییری درش به وجود نمیاد یعنی ایدئولوژی میشه ایده پرستی و بعد انقدر در این در مقابل واقعیت کلهش کوبیده میشه تا از بین بره یعنی و درست یه چیزی که جلو چشمشه و هر آدم یعنی گربه هم می‌فهمه اون انکار می‌کنه میگه نه دیدین که دیکتاتورا تا لحظه‌های آخر قبول نمی‌کنن که شکست خوردن که هیتلر نمی به فرماندهانش دعوا می‌کرد می‌گفت برای چی گزارش میدیم که ما داریم شکست می‌خوریم صدام حسین روزای آخر عمرش این بدبخت سعید و صحافو می‌فرستاد جلو تلویزیون که می‌گفت ما آمریکاییا رو با شوخیا می‌ندازیم تو تانکاشون می‌سوزونیم نگران نباشیم فلان یعنی توهم تا لحظه آخر برای او شیرین‌تر از حقیقت ببین یه بچه ترسو اونجا نشسته می‌دونی ب خامنه‌ای رو که شما نگاه می‌کنی من بعضی وقتا واقعاً میگم این آدم چقدر بدبخته شما نگاه کنید مثلاً ما که حالا اخراج شدیم از سرزمین خودمون تبعید شدیم ۱۰۰ تا بدبختی و هوملس بودن و آوارگی و ۱۰۰ تا ما ماجرا کشیدیم. همه کسایی که خارج از ایران شدن با هر ایده‌ای با هر سرنوشتی چقدر بالا پایین و سختی کشیدن ولی زندگی کردن. یعنی مثلاً مجبور شد دکتر بودی رفتی راننده تاکسی شدی یا تو قصابی کار کردی یا بار سنگین جابهجا کردی ولی دنیا رو دیدی برای خودت یه خونه‌ای گرفتی نمی‌دونم دو آدمای دیگه رو تو دنیا دیدی بقیه چهجوری زندگی می‌کنن جاهای مختلفو دیدی سفر کردی بالا پایین هرچی این آدم نشسته تو خونهش ۳۴ ساله خب این چه زندگیه چیو تجربه کردی تو زندگیت چی از خودت می‌دونی چی از دنیا می‌دونی و این حد دنیا یه دنیای حبابی ساخته در برای خودش که اصلاً بیرون نمی‌بینه از واقعیت شدهست واقعاً مثل حیوونی توی غار بعد از این چه این پر از ترسه اصلاً کپسیتی دیدنشو نداره ظرفیتشو نداره بعد شما این دیکتاتورا وقتی که می‌گیرنشون وقتی ترک می‌خوره اون پوست تخممرغه قیافه‌هاشون ببین چطور می‌ریزه پایین؟ قذافه یا صدام اصلاً می‌ریزن پایین. بله برای اینکه یه چیزی رو داره می‌بینه که اصلاً نیست مثل که بردیش توی دنیای دیگه چون تو برای خودش یه دنیایی ساخته و میگم واقعاً یه بچه کتک خورده بدبخت ترس اونجا نشسته. بله حالا یه جوکی براتون بگم شایدم شنیده باشین و و بحث امروز تموم کنیم به شما هم خسته نشیم. میگن یه نفر خوابیده بود روحی زمین از جوب آب می‌خورد بهش گفتن که اینجوری آب نخور گفت برای چی گفتن اینجوری آب خوردن عقلو کم می‌کنی گفت عقل چیه گفت هیچی بخور بله خیلی ممنونم از شما خانم عذر میخوام که نتونستیم این مشکلو حل کنیم حالا اگر شد قبل از جلسه فردا یه فکری بکنیم براش ببینیم که چهجوری پرزنتیشن حتما حتماً من از دوستان دوستام هم سؤال میکنم که بهتر از من می‌دونن. من توی اینجور چیزا کاملاً دست و پامو گم می‌کنم. آره خیلی ولی عذر میخوام ازتون ولی حرفای شاید بدی نزده باشیم و آره به نظر من ضروری بود خودش آدما خودش خودشون میدنا چهجوری زندگی ما رو ساختن دیگه یا خیلی ممنون از شما خیلی لذت بردم از صحبت با شما و یک گفتگو آش می‌کنم برای من باعث افتخاره خانم مغز با مغز بلکه دل با دل دوستانی که دیروز برنامه رو شنیده بودن بسیار تشکر می‌کردن و صحبت‌های شما براشون بسیار مفید بود. امیدوارم که این برنامه تا آخر خوب پیش بره و برنامه‌های دیگه‌ای از پیش با خدمت شما باشیم. خیلی ممنون از شما که به من فضا دادین که با دوستان زنده باشین. خیلی ممنونم. وقت شما به وقت دوستان بخیر خد.