سلام عرض میکنم خدمت دوستان عزیز و
امیدوارم
که ما رو
الان بتونید
ببینید. من اگر از دوستان خواهش میکنم اگر
میبینن
لطفاً یک پیامی بگذارن که مطمئن بشم
ما ارتباطمون برقرار هست. من در
خدمت دوست عزیز خانم ایزدیفر هستم و ایشون
خیلی به من محبت کردن و در حقیقت ما علائق
مشترکی داریم گرچه زمینه تخصص ایشون با
زمینه که من درس خوندم متفاوته ولی در
حقیقت موضوع و هدف یکیه و اون این هست که
ما چگونه میتونیم ما انسانها خوب به
اصطلاح درست فکر بکنیم درست داوری بکنیم و
در نتیجه تصمیم درست بگیریم و عمل درست
انجام بدیم من به شما سلام میکنم خانم
زدیفر و شما اگر احوال میخواین میکنین به
دوستان بفرمایید سلام عرض میکنم خدمت
دوستان من و آقای خلجی همونطور که ایشون
فرمودن از د تا زاویه خیلی متفاوت داریم
وارد میشیم ولی در گفتگوهایی که با هم
داشتیم دیدیم که نیتهای مشترک داریم و یه
جاهایی ها مثل اینکه یک شکل رو میذارن
این وسط و دو نفر از د تا زاویه مختلفه
دارن دور این حرکت میکنن. بنابراین یه
جوری به همدیگه کمک میکنیم که یک دید
جامعتری نسبت به آن چیزایی که دغدغههای
فکرمون هست پیدا بکنیم. و امیدوارم هستم
تو این جلساتی که در پیش
داریم روی بحث اصلیمون که مسئله متاپویشنه
و تفکر درباره
تفکره به یک جمعبندی خوبی برسیم با سؤای
کمی بیایم با سؤای
بریم و به هر حال در خدمتتون هستم بسیار
خب خب از کجا شروع کنیم از شاید بهتر باشه
که از خود فکر کردن شروع کنیم که فکر کردن
چیه و
چرا چه لزومی داره ما بریم دنبال یاد
گرفتن مگه ما به طور طبیعی فکر
نمیکنیم شما منظورتون از فکر کردن چه نوع
فکر کردنیست که نیاز به آموزش داره من قبل
از اینکه بحثمونو شروع کنم از شما خواهش
میکنم اگر یه جایی من کلمات انگلیسی به
کار میبرم ناخودآگاهه که یاد گرفتم که
انگلیسی میگم بلافاصله بعدش فارسی رو میگم
ولی یه جایی به هر حال انگلیسی رو گفتم
شما لطف کنین به من تذکر بدین یا معادل
فارسیش حتما خانمزد الان تو ایرانم همش
انگلیسی میگن دیگران
نباشه خب بعضی از این مفاهیم من مثلاً به
انگلیسی یاد گرفتم و ترجمهش نیست مثلاً
متاکمیشنم من واقعاً دوستان باید کمک کنن
یه معادل براش فراشناخت میگن در ایران
فرا زیاد به نظر من یعنی متا یه معنیش ش
بیاند یا فرا هست ولی معنی دوم و سومی هم
داره تو روزگار ما متا خیلی مربوط به
آینده میشه چیزایی که مربوط به آیندهست
متاسکیل مثلاً میگن مهارتهای آینده ولی
آنچه که در متاگنیشن معنی میده به نظر من
متا سلف ریفلار یا خودجایی هست یعنی در
واقع فراشناخت نیست بلکه شناختشناسی هست.
ما داریم تفکر میکنیم درباره تفکر روند
شناخت رو در خودمون داریم میشناسیم
و حالا در مورد اون سؤالی که شما پرسیدین
که چی رو باید یاد بگیریم همه دارن فکر
میکنن چند وقت پیش یه خانمی تراپیستم بود
میگفت شما چرا هی میگین آدما باید شروع
کنم فکر کردم ما همه داریم فکر میکنیم در
هر لحظه میتونیم درباره هر چیزی فکر
کنیم مثالی که من براتون زدم اینه که
مثلاً فرض کنید یه آدمی در روستا اگه بهش
بگین تو دل و رودهای تو شکم تو بدن تو چه
اندامهایی وجود داره هیچ عادیایی
نداره ولی غذاشو میخوره غذا هضم میشه جذب
میشه همه اون اتفاقا میفته بدون اینکه
بدون یه هم داره از معده رد میشه چه
کمیکالایی داره میاد چه اتفاقای پیچیدهای
اونجا داره پیش میاد اما اون اتفاق براش
میفته بنابراین بخش از تفکر در ما همینوری
بدویه منتها این مربوط به مغز میانی یا
مغز بدوی ماست که مثل یه مشت میمونه وسط
مغزمون و بعد یه کورتکست داریم که روی اون
سوار میشه که تفکره پیچ دیگههای تفکره
بنابراین وقتی که ما آگاه نیستیم به پروسه
تفکرمون یه چیزایی از ذهنمون میاد
ایدههایی میاد از مغز میانیمون یه چیزایی
رو داریم پروسس میکنیم داریم تحلیل
میکنیم ولی خیلی آگاه بهش نیستیم
بنابراین مثل آدمایی هستیم که من همیشه
میگم مثل آدمایی که چشاشون وستن توی خونه
تاریکم ولشون کرده بعد شما میاین مثلاً با
این سطح از ادراک از
تفکر شما میاین مباحسه میذارین بنابراین
سه چار نفرو با چشمای بسته در اتاق تاریک
در این خونه تاریک ول میکنی اینا یا دارن
به در و دیوار میخورن یا به همدیگه برای
اینکه هیچ ایدهای ندارن که چطور دارن فکر
فکر میکنن اون چالههای فکرشون، گلیچهای
فکرشون چهجوری از به بی رسیدن و طرز و
منطق طرف مقابل رو هم درک نمیکنن.
بنابراین بیشترشم یه مشت و
لگده تا گفتگو. حالا اگر اجازه بدین من یه
مثال دیگهای هم اضافه کنم به این مثال
شما و فکر کردن در حقیقت قدرت فکر کردن
کاملاً غریضی و مادرزادیست مثل قدرت سخن
گفتن ولی این فرق میکنه با اینکه شما به
یه زبانی حرف
بزنید بچه هر انسانی که به دنیا میاد به
طور به اصطلاح فیزیولوژیک کاملاً قدرت فکر
کردن و سخن گفتنو داره ولی بعد امکان با
تقلید از محیطش یاد میگیره که حرف بزنه و
یاد میگیره که فکر کنه و یاد میگیره که
حس کنه اما چون این یادگیری تقلیدیست او
نمیتونه در حقیقت به قواعد درست و آگاهی
عمیقتر از کاربرد
زبان به اصطلاح آشنا پی ببره و زبان رو به
صورت ارتباطیتر و زبان رو به صورت به
اصطلاح تفاهم برانگیزتری به کار ببرید. در
نتیجه وقتی که شما فهمتون از زبان
آگاهیتون به زبان یا آگاهیتون به آگاهی
شناختتون از شناخت بیشتر میشه امکان اینکه
با دیگران بتونید بر اساس قواعد مشترک و
معیارهای مشترک گفتگو کنید و تفاهم برقرار
کنید بیشتر میشه و در حقیقت زبان و
اندیشیدن در خدمت ارتباط و ساختن جامعه
قرار میده.
بله حتماً باید یک مثل هر مهارت دیگه
استعدای دیگه داره باید پرورش پیدا بکنه
ولی جالب اینه که ببینیم که در فقدان این
پرورش یعنی وقتی که به
صورت عوامانه ما فکر میکنیم عوامانه بحث
میکنیم چه اتفاقایی میفته برامون یعنی
شما وقتی که به روندای تفکر فکر میکنین و
ذهن ان انسان و ذهن خودتون رو به صورت خاص
بهش فکر میکنین. میتونین نگاه کنین در
دیگران ببینین
که چه آشوبی هست.
یعنی در این آدمی که داره حرف میزنه یه
سؤال میخواد بکنه اصلاً نه اولش معلومه
نه آخرش معلومه اصلاً معلوم نیست چی داره
میگه بعد پر از تناقض پر از تناقض برای
اینکه درنگ نکرده و اون روند تفکر درش جلو
پیش خوب پیش نرفته بنابراین همون اتاق
خونه تاریکست یه اتفاقایی اون وسط داره
میفته ولی برخورده مثلاً هیچ نتیجهای هم
ازش حاصل نمیشه
یک مثال دیگه که باز من به ذهنم میرسه
برا متاکوگنیشن حالا متاکوگنیشن میخوام
یهکم بیشترم توضیح بدم که منظورمون چیه و
یه مثال دیگه که به ذهنم میرسه تو
متاکوگنیشن همیشه یه جمله معروفی که میگن
میگن وقتی که شما ذهنو خوب میفهمین
میتونین کنترلش کنین حالا من از کلمه
کنترل استفاده
نمیکنم از کلمه دیرکشن یا جهت استفاده
میکنم درست مثل اینکه شما توی ماشین
ماشین
نشستین و این ماشین داره میره. شما وقتی
که متاکوگنیشنو نمیدونین یعنی به روند
تفکر خودتون آگاه و مسلط نیستین مثل اینکه
نشستین و این ماشین داره
میره. وقتی که شما ذهن میشین این فرمون
دست شماست. من الان میفهمم که الان خودم
به آ رفتم اینور. الان رفتم یک چیز احساسی
فرافکنی سایکالوژیک تو روند تفکر من یه
اختلال ایجاد کرد. الان داشتم این گربه رو
زیر میگرفتم. یعنی مثلاً اینقدر موتیویتد
بودم روی چیزی که اصلاً فکت رو واقعیتها
رو اصلاً نمیدیدم. بنابراین این فرمون
میاد دست شما.
ببخشید وسط حرفتون میام. کانت اصطلاح
اورینتیشنو به کار میبره. آها اورینتیشن.
اورینتیشن جهتیابی میگه که شما مثلاً در
یک بیابان تاریک اگر با باشید و راه
خودتون رو گنب کنید کافیه که جهت رو
بدونید یعنی بدونید این طرف شماله اون طرف
جنوبه این طرف شرقه این طرف غربه و کار به
اصطلاح معلم ما یعنی کاری که ما من و شما
داریم میکنیم این نیست که به آدما بگیم
چهجوری فکر کنیم بلکه جهت ف در حقیقت
جهتیابی رو با آدمها یاد بدیم میگه میگم
مثلاً اون ستاره برای تنب کوچک و تنب
بزرگو ببین اگر اینطوریه از این میشه شمال
این میشه جنوب در نتیجه شما در تاریکی
مطلق هم میتونید به مقصد برسید بدون
اینکه به اصطلاح سرگردان بشید و چقدر این
برای همین من حالا در انتهای بحثمون
میخوام برم سر اینکه چرا متاکگنیشن یکی از
مهارتهای ضروری برای آینده است من رشته
یکی از رشتههایی که خوندم رهبری تحول
بوده و بخش زیادی از کار ما فیوچریستیک
هست. حرف میزنیم در آینده چهجوری خواهد
بود و آینده آنجور که ما
میبینیمش خیلی ناشناخته هست همون تاریکی
هست که شما ازش صحبت میکنید برای اینکه
اتفاقاتی در این آ و وقتی من از آینده
صحبت میکنم درباره ۵۰ سال آینده صحبت
نمیکنم دارم درباره ۵ سال آینده صحبت
میکنم خیلی نزدیکه همه اینا و آره همین
الان داره اتفاق میفته اتفاقاهایی داره
برای ما پیش میاد که به قول معروف
آنپرسیدنتده یعنی قبلاً اتفاق نیفتاده.
چیزهاییست که به خاطر پیچیدگیهای جدیدی
که در جهان ما داره اتفاق میفته یک تحولات
داره اتفاق میفته که اصلاً جنسش
متفاوته مثل اینکه مثلاً شما قبلاً توی
روستاتون مریض میشدین مثلاً آنفلانزا
میگرفتین بعدم خوب میشدین ولی الان کرونا
میاد دنیا رو تعطیل میکنه یعنی انقدر این
اندرکنشا شدیده اتفاقایی داره میفته که رو
اقتصاد مثلاً اقتصاد یه جا یه چیزی تغییر
میکنه دلار میره بالا پایین یه دفعه
میبینه تمام ۲ میلیون فکر داره همه جا رو
تحت تأثیر قرار میده بنابراین هرچی که ما
در این تاریکی حالا من بحثی که روی
لیدرشیپ یا رهبری میکردیم رهبران آینده
کسایی هستن که در تاریکی آدمها رو به
جایی میبرن که خودشونم هیچ ایدهای ازش
ندارن.
بنابراین این قطبنمای
درونی و اینکه من فرمود اقلاً دستم باشه
خیلی
اهمیتش بیشتر میشه در دوران
ما خود
متاکوگنیشنش پیدا بکنیم ببخشید صداتون یه
لحظه قطع بود
به هر حال این شناخت از شناخت یا
خودشناختی نمیدونم یه کلمه معادلی باید
براش بذاریم که نشون اینو بهش میگن اینا
در حقیقت بهش میگن شناختشناسی حالا با
اپیستمولوژی فرق میکنه ولی بله ولی یعنی
در حقیقت شناخت درجه دوم یعنی شناخت شناخت
که موضوع شناخته دیگری ما تو دهه ۶۰ ۶۰
میلادی کلمهای که براش به کار میبرد و
تکامل پیدا کرد به متاکگنیشن مهندسی فکر
یا مهندسی ذهن بود که یه کسایی مثل ادوارد
دبونو شروع کردن که کلاههای تفکر توی
پرزنتیشن اینا رو من توضیح میدم که فکر
کردم مثلاً تفکر مثبت تفکر منفی تفکر
انتقادی تفکری که تأکیدش روی اطلاعاته
تفکری که تعتید تأکیدش روی
خلاقیته. روی اینا شروع کردن فکر کردن روی
اینکه ما فکر چهجوری میکنیم. حالا شما تو
این زمینه بهتر میتونین تاریخچهشو بگین
که شاید مثلاً در بین یونانیان مثلاً اون
چیزی که منطق گفته
میشده یک جوری بررسی روند تفکر بوده. من
نمیدونم که مثلاً ریشههای غلباستانیش
چیه ولی چند چیزی که به نظرم میرسه شاید
این بوده ولی به هر حال در این چند دهه
اخیر خیلی خیلی روی این موضوع دارن کار
میکنن و حالا در ادامه بحثو میگیم که
تفکر قالب در اولاً شیوههای تفکر با
گرایشهای تفکر با همدیگه متفاوتترن ولی
در شیوههای تفکر شیوه تفکر رایج بشر
امروز باینریکینگه یا تفکر تفکر
دوگانه خوب بد سیاه سفید شر خیر و این
تفکر داره تغییر میکنه یعنی من از تغییر
استفاده میکنم حدود ۴۰ ساله که ما یک
چیزی به اسم کامپلکسیتینکینگ یا تفکر همه
جانبه یا تفکر سیستمیک بله دیگه بله اینا
داریم دربارش فکر میکنیم دربارش کتابها
نوشته شده خود کامپسیکینگ مورد نقد قرار
گرفته ولی به هر حال اون چیزی که من
میبینم و به نظر میرسه اتفاقیم اینکه ما
از تفکر باینری یا خوب و بدیم به شکل
پیچیدهتری از تفکر میرسیم و این تفکر
آیندهست. ۴ تا شیوه تفکر آینده دربارش
صحبت میشه که من توی سه چ سال اخیر بیشتر
روی همین تفکر همه جانبه پیچیده رو به کار
نمی که یه چیز منفی داره بین ایرانیا که
البته نباید داشته باشه در زبان فارسی
برای اینکه کامپلکسیتی اینجا هم معنی منفی
داشته و الان دارم مثبت بهش فکر میکنم
ولی به هر حال از پیچیدگی میاد
و حالا در موردش بیشتر صحبت میکنیم در
ادامه میپرسه ولی آنچه که مهمه اینه که
ضرورتش رو هم برای آینده و هم برای همین
گفتمانی که مثلاً گفتمانی که بین ما وجود
داره بحثایی که میکنیم و اینکه واقعاً
چقدر
ناکارآمد اصلاً یک سؤال از سر اصلاً
معمولاً اینجوری که مثلاً دو سه نفر میارن
یه سؤال میکنن مثلاً میگن نظر شما درباره
مذاکرات ایران و مثلاً امریکا چیه؟ آقای
مثلاً شما نظر اون نظرشو میگه اون نظرشو
اون نظرشو میگه اولاً در بسیاری از موارد
اصلاً به سؤال جواب نمیدن یعنی طرف اومده
یه حرفایی رو بزنه از قبلم تصمیم گرفته
کاری نداره چی ازش دارن میپرسن هیچ کاری
هم نداره که اون نفر قبلی چی گفته میاد
حرفای خودشو میزنه همه میان حرفای خودشو
میزنن بعضی وقتا که یک نقاط مشترکه پیدا
میکنن اونجا دعوا میکنن با
همدیگه و تنها اتفاقی که نمیفته اینه که
من بتونم هم روند تفکر رو در دیگری ببینم.
ما در ادامه این درس گفتار امیدوارم
بتونیم د تا کارگاه بذاریم که یک یه موضوع
دو موضوع روز رو مورد بررسی قرار بدیم.
چند نفر بیان و به همدیگه فیدبک یا
بازخورد بدین. ب اینجای تفکر شما اینجا یه
چرخی زیر توییستی دادی و منطق درستی رو
ادامه ندادی یا اینجا بر اساس یه فکتایی
باشه باید باشه که ما اون فکتا رو نداریم
بنابراین روند تفکر رو در هم یعنی هدفمون
اینه که گفتگو رو و روند تفکر رو مورد
توجه قرار بدیم نه موضوع رو دقیقاً حالا
فرمودین که پیشینه فلسفیش در حقیقت این
یونانیها ها بودن
که
توانستن فکر کنن به این معنا که خودشون
درباره اینکه حقیقت چیست واقعیت چیست
فضیلت چیست زیبایی چیست خیر چیست صحبت کنن
و در گفتگوی با
همدیگه اون حقیقت در حقیقت تجلی پیدا بکنه
و به محض اینکه گفتگو قطع میشه باز دیگه
حقیقتی نیست شما مدام مجبور هستین که این
کارو بکنین این اونها رو قادر کرد که به
جای اینکه از نظم طبیعی یا از یک به
اصطلاح مشیت الهی پیروی کنن خودشون جهان
خودشونو بسازن در حقیقت یونان فقط اسم یه
کشور نیست بلکه اسم یک نظم فلسفی سیاسی و
اجتماعیست که وابسته به خاک نیست یعنی
دموکراسی و آزادی در یونان به وجود اومد
کلمه کلیدی که به کار میره در این زمینه
کلمه لوگوس هست لوگوس همزمان زمان هم به
معنای زبانه هم به معنای اندیشیدنه و
ارسطو د تا تعریف داره از انسان یکیش اینه
که انسان جانوریست سخنگو حیوان ناطقه و
یکم اینکه انسان جانوری سیاسی یعنی کهه
اینا با هم ربط دارن یعنی انسان اگر بخواد
زندگی بکنه با دیگران باید با اونا سخن
بگه سخن گفتن پرسویشن از راه اغنا جایگزین
خشونته تا زمانی که شما میتونید حرف
بزنید و همدیگه رو بفهمین. شما میتونید
با همدیگه زندگی کنین. به محض اینکه شما
از فهمدیگه از راه زبان ناتوان میشین یکی
باید زورشو بر دیگری تحمیل بکنه و زندگی
بشر
به زبانش که همون اندیشهست بستگی داره.
عصر جدید با دکارت ما شک انسان شک کرد در
اینکه بتونه واقعیت ملموس عینی رو بتونه
درک کنه. چون ذهن از پرسپشن از ادراک شروع
میشه وقتی تلسکوپ رو اختراع کردن و انسان
با تلسکوپ آسمان رو دید متوجه شد که اونچه
که هزاران سال پیشینیان با چشمشون میدیدن
و میگن هرچه با چشت دیدی باور کن پس دیگه
نمیتونی با چشمتم باور کنی پس تو
نمیتونی حتی به
حواس ادراکات مستقیم حسیتم اعتماد کنی در
نتیجه دکارت گفت پس ما باید یک معیاری
داشتیم داشته باشیم که اون به ما بگه که
ما داریم با واقعیت ارتباط داریم ما حالا
بعد کانت دیگه ارتباط ما رو با واقعیتم از
بین برد گفت ما فقط میتونیم فکر کن من
میاندیشم پس هستم من حتی ارتباطم با هستی
خودم از راه اندیشهست خودآگاهی که میگیم
یعنی وقتی که من خودم رو در به صورت به
اصطلاح با اندیشه و زبان میشناسم یعنی
میگم من مهدی خلجیا من امروز در اینجا
هستم من این کارو دارم میکنم. بنابراین
به انسان یعنی زبان. بدون زبان انسان وجود
نداره. وقتی میگیم تاریخ، وقتی میگیم سنت،
وقتی میگیم فرهنگ، وقتی میگیم همه چیز
زبانه و اگر زبان به صورت نادرست به کار
برده بشه، انسان زندگیش رو در روی کره
زمین از دست خواهد داد. مثل وضعیتی که
الان داریم که یک جیغ و داد و قوقای گوش
خراشی در فضا هست و که اصلاً شما هیچ کجا
ازش در امان نیستید حتی در رستوران و
نمیدونم شب و روز و اینها اما آدمها
کمکم توانایشونو برای به کار بردن آگاهانه
زبان و حفظ زبان برای به اصطلاح در خدمت
ارتباط دارن از دست میدن و این مباحثی که
شما مطرح میکنین به این دلیل خیلی اهمیتش
نسبت به گذشته بیشتره و محدود به مثلاً
دانشجو و نمیدونم یه قشر خاصی نیست. شما
باید بتونید در زندگی روزمرهتون خوابو از
واقعیت فرق بگذارید. اگه ندونید که خوابید
یا بیدارید اولین قدمی که برمیدارید
میخورید زمین. پس جهان تکنولوژی دیجیتال
تکنولوژی توهم هست. تکنولوژی پوشاندنه
تکنولوژی نشان دادن. در حقیقت از راه
فریاد جیغ ممتد موجب میشه که شما هیچی
نشنوید از راه آوار اطلاعات موجب میشه که
شما هیچی رو نفهمید و نتونید اصلاً یک
لحظه قبلو به یاد بیارید انسانی فرگمنتد
پاره پاره که حتی خودش رو هم نمیتونه به
شکل ی کلیتی به جا بیاره این یعنی که ما
باید بیشتر به زبان به درست فکر کردن
اهمیت بدیم به خاطر اینکه جهان ما و جان
ما در گرو و اندیشه و گفتگو همونطور که
شما فرمودین اهمیت گفتگو هم به عنوان
ابزار ارتباط برقرار کردن و هم گفتگو به
عنوان ابزار شناخت خود چرا یه چیزی داریم
ما
در آگاهی در تاریخچه آگاهی یک روندی هست
بهش میگن آدرینگ
دگرسازی که من اگه بخوام مثلاً ریشههاشو
بگم برمیگرده مثلاً به
گیلگمش به اسطوره گیلگمش که اولین بار
دیوار ساخت دور شهر و مجسمهها رو اگه
نگاه بکنیم مجسمههای اون دوران خیلی جابن
یعنی یه مثلاً سر و گردنه یا یه بدن خیلی
کوچیکه و چشمای درشت که این چشما یا چشمای
خیلی درشت یا خالیه جاش د تا سوراخ بزرگه
و این دیدن و دیده شدن برا مطرح مطرح
میشه. من از طریق اینکه تو رو از خودم
متفاوت میکنم، دگرسازی میکنم، قادر میشم
که خودم رو در آینه تو
ببینم. بنابراین در مراحل اولش ممکنه ما
دشمن بسازیم بگیم اون غیر انسانه، با من
متفاوته. ولی وقتی که تو این کهن الگویی
به قول معروف وقتی که رشد میکنیم در این
پدیده آدرینگ، نتیجهش اینه که میرر
میشیم. آینه میشیم برای همدیگه. بنابراین
وقتی که من با شما گفتگو میکنم شما دارین
از دیدگاه مثلاً فلسفه این موضوع میگی. من
در از دیدگاه مثلاً فیوچرستیک دارم میگم
آینده میگم یا کاگنتیو میگم من یک ادراک
دوبارهای روی حرفای خودم پیدا میکنم.
حرفای خودمو یه جور دیگه میارم میگن آ
اینجوری بودا مثلاً یونانیا اینجوری بودن
چقدر جالب. بنابراین هدف گفتگو یکی از
اولین هدفاش غیر از اینکه من ارتباط
برقرار میکنم و سعی میکنم که منتقل کنم
حرف خودم و حرف شما رو بشنوم میررینگه.
یعنی من تو روند گفتگو خودم و تفکرم رو
بهتر میشناسم.
بنابراین اگه آدمای باهوشی باشیم میریم
سراغ گفتگو با کسایی که با ما
متفاوتن. درسته؟ یعنی خیلی پرت نیستیم ولی
متفاوتیم از زوایای مختلف داریم نگاه
میکنیم به یه موضوع و این باعث میشه که
من خودمم بهتر بشناسم و حالا این در یه
مرحلهشه مرحله بعدیش که توی تفکر
کامپلکسیتی میگیم اینه که وقتی این
نیروهای متضاد جلوی همدیگه قرار میگیرن
ممکنه به یک امر سومی منتهی بشن یعنی من
از گفتگوی من و شما یه چیزی ممکنه به وجود
بیاد که جدیده تازه است و روی خود ما
تأثیر میذاره خود ما رو عوض
میکنه من اجازه دارم یه نکتهای اضافه
کنم یکی از مهمترین تفاوتهای فرهنگ
ایرانی با فرهنگ غربی یا یونانی اینه که
در فرهنگ یا تمدن
بینالنهرین کلام مقدسه
یعنی کلام اولاً این خداست که نام چیزها
رو به انسان یاد میده
و ثانیاً به همین دلیله که و اون خداست که
حقیقت رو داره و معنا رو هم خدا تعیین
میکنه بنابراین انسان در با کار بردن
زبان داره از یک ابزار قدسی و مقدس
استفاده میکنه در آغاز کلمه بود در آغاز
کلمه که حتی که و این باعث میشه که زبان
کارکردهای زبان به سخن فهمیدن و ارتباط
منحصر نشه شما عبادت که میکنین لازم نیست
که بف میفهمین چی دارین میگین؟ نه ما
عربی نماز میخونیم نمیفهمیم چی داریم
میگیم ولی این باعث نمیشه که اون تأثیر
جادویی زبان از بین بره. خب این تفاوتش با
یونانیها اینه که برای
یونانیها زبان هرگز مقدس نبود و زبان
هرگز منش به اصطلاح یعنی حقیقت و معنا
فراتر از انسان نبود. حقیقت و معنا در
ارتباط و گفتگوی انسانی شکل میگرفت.
جادویی نبود. جاری نبود و این باعث میشد
که اونها بتونن آخه گفتگو همی داره دیگه
مثلاً ما هم توی شعرا حافظ میگه گفتم غمتو
دارم گفتا غمت سرید اینم گفتگوئه یا خدا
تو قرآن با پیغمبراش حرف زده نوع گفتگویی
که یونانیها به کار میبردن این بود که
فهمیدن انسانها نمیتونن مثل هم فکر کنن
و نمیتونن مثل هم حرف بزنن و ناگذیر شما
باید با یک چیز متفاوت حرف بزنید و این
موجب میشه که اساساً شما به دلیل اینکه
طرف مقابل رو نمیفهمی باید گفتگو کنی با
او یعنی دیالکتیک اونچه باعث میشه که شما
گفتگو کنی اینه که به اونو میخوای بفهمی
پس سوء تفاهم اصله در آدمها آدمها برای
اینکه سوء تفاهمو کم کنن و تفاهم زیاد کنن
با عقاعد مختلف صحبت میکنن که بتونن در
حقیقت به قول شما خودشونم بشناسن و
یونانیها از تئاتر و به عنوان یک هنری که
به انسان کمک میکنه فکر بکنه و به انسان
کمک میکنه که جهان رو ببینه. چون در
تئاتر و تئوری از یه ریشن دیگه. یعنی شما
به جای اینکه برین رو صحنه فاصله میگیرین
و در جایگاه
تماشاگر بازیگرا رو میبینید. ما در
ذهنمونم همین کارو میکنیم. در ذهن هم ما
ایدههای ما ازشون فاصله با به خودمون حرف
میزنیم. یعنی من میگم آیا اینطوریه؟ من
به خودم نه پس اونطوریه. یعنی به اصطلاح
اندیشیدن یک گفتگوست چه با خودمون چه با
دیگران یک چیز دیگه هم که بهش اضافه کنم
آکادمی افلاطون یه شعاری اول آکادمی بود
که هر کس هندسه نمیداند وارد نشود دلیلشم
این بود که هندسه مربوط به ابعاد و حجم
دیگه در حقیقت میخواست بگه اندیشیدن یک
فرمه یک فرم مدام در حرکت یعنی تصویر
سینماییه
و فرمه یعنی مو اونچه که شما می موضوع
اندیشه شما مهم نیست منطقی که شما اشاره
کردید یا گرامری که منطق و گرامررو هر دو
یونانیا ابدعا کردن گرامر و منطق به شما
نمیگه چی بگو شعر بگو فحش بگو نم حرف بزن
ولی میگه چگونه بگو که معنی بده در نتیجه
برای اونها خود گفتگو یک اصله نه اونچه
که میگیم هیچکدام از مکالمههای سغرات به
هیچ نتیجهای نمیاندازه
سقرات گفتگو میکنه برا اینکه گفتگو کنه
چون اون گفتگوست که ارتباطو برقرار میکنه
به محض اینکه شما از اون اعتد خودتون یه
بت ساختید باید شروع کنید بجنگید براش
همون کاری که ما در خاورمیانه میکنیم بله
حالا من یه جور دیگه که اینو میبینم همون
کلمه تروت با کپیتال تیه یعنی حقیقت با تی
بزرگ که ما در شرق گرایش به این داریم
یعنی در جستجوی یک حقیقت قایی هست ولی در
عصر مدرن حداقل در غرب این خیلی یاد اون
داستان رومی میندازم اون فیل معروف که در
تاریکی بود هر کس داره یه تیکهای از
حقیقت رو لمس میکنه و تعریف میکنه برای
یکی گوشه پهنه برای یکی ستونه برا یکی دمه
و وقتی که حالا توی غرب اینجوری که من
تجربهش کردم زیادی دیگه افتادن از مثلاً
تو
آکادمی اینجا خیلی خیلی راحت میگن دس از
تت خیلی هم براشون مهم نیستش که اون
حقیقتو پیدا کنن فقط وقت وقت میدن به دیگر
هر کس که حقیقت رو از دید خودش بگه اما در
این استعارهای که رومی به کار میبره یک
حقیقتی وجود
داره اما میگه حرفش اینه که ما دسترسی به
همه حقیقت نداریم حالا که دسترسی به همه
حقیقت ندار نداریم اینجا مسئله دایورسیتی
و تنوع اهمیت پیدا میکنه یعنی برای من
مهم میشه که شمایی که اون طرف وایسادین
این فیل حقیقت برای شما چهجوریه من وقتی
به شما گوش میکنم و داستان شما رو
میشنوم و روایت شما رو از جهان میشنوم
به خودم کمک میکنه که یه ذره بیشتر به
این کلیت نزدیک بشم بنابراین اینجا
دایورسی یا تنوع
از جنگ خارج میشه که من میگم نخیر این
پهنه نمیدونم اینجوریه اون میگه نه این
مثلاً باریکه کوچیکه دمه یا پاست از جنگ
خارج میشیم میپذیریم که هیچکدومون
دسترسی کامل به همه حقیقت نداریم بنابراین
به همدیگه اضافه میکنیم با در میان
گذاشتن دیدگاهمون اینجاست که این جنگه به
پایان میرسه و به یه جور
استقبال از تفاوت
ها منجر میشه
بله حالا اگر که موافق باشیم من فکر کنم
یه نیم ساعتی هنوز وقت داریم بریم روی
متاکوگنیشن و اینکه چرا یک
ضرورت این مهارت برای آینده چه کمکی به ما
میکنه فردی و ج بله حالا اگر اجازه بدین
من یک چند جمله قبلش بگم و اون که در در
حقیقت
بعد اگر زبان و اندیشیدن اونچنان که گفتم
مهم باشه این به این معناست که هر بحرانی
که بشر بهش دچار هست حتی بحران گرسنگی یا
بحران قهطی یا بیماری در حقیقت به بحران
زبان برمیگرده به دلیل اینکه شما اون
چیزی رو که حس میکنید به زبان نمیارید
بلکه اون چیزی رو که به زبان میارید حس
میکنید و زبانهای متفاوت
حتی یک نظریهای که یکی از زبانشناسان
بزرگ آمریکایی داره معتقده گرامرهای
متفاوت ادراکات حسی شما رو تغییر میده.
شکلی که شما زبان رو به کار
میبرید به
شما به اصطلاح میگه که دیدن شما حس کردن
شما چشیدن شما به شکلی که فکر میکنید
برمیگرده شکل فکر کردنو که تغییر بدید
شما احساساتتون عوض میشه. درست مثل کسی که
مثلاً گرسنگی میکشه ولی این گرسنگی رو
برای اینکه مثلاً رژیم بگیره میکشه.
بنابراین خیلی راحت میتونه تحملش کنه.
یکی گرسنگی میکشه به خاطر اینکه یه نفر
انداختنش تو زندان غذا بهش نمیدن. اون
براش سختتره. بنابراین شکلی که شما
میفهمید این موقعیت خودتون رو به شما رو
به شما امکان زندگی میده. حالا من از شما
یک خواهشی میکنم که این قبل از متاکگنیشن
مفهوم استیت آف ماین رو توضیح بدید به
خاطر اینکه
در ما یک انسانهایی هستیم که فکر کردن
جدایی از بدنمون نیست یعنی فکر کردن اولاً
یک کاره یه کنشه یه اتفاقیست که داره
میفته ثانیاً این اتفاق با بدن ما داره
میفته و این بدن ما با پیرامون خودش یعنی
با طبیعت، اجسام و بدنهای دیگه در
ارتباطه. بنابراین این بدن در هر حالتی که
باشه و در هر نسبتی که با دنیای ورای پوست
خودش داشته باشه، نوع فکر کردنش شیوه فکر
کردنشم عوض میشه. یعنی ما استیت آف مایند
یک اصطلاح مهمه که حالا تو فارسی میگن
حالا وضعیت روحی. این وضعیت روحی بسیار
مهمه که شما بشناسینش و بتونید بدونید که
در چه شرایطی چه پارامترهایی و چه عواملی
در تغییرش کمک میکنن یا تمپرمت در حقیقت
تمپرمنت اندیشیدن یعنی تمپمنت شما یعنی
خلق و خوی خود شما وضع مزاجی شما عصبی
بودن شما ترس ترسیده بودن شما مضطرب بودن
شما در شکل فکر کردن شما تأثیر میذاره
آدمی که اعتماد به نفس نداره یه جور
میاندیشه آدمی که اعتماد به نفس داره یه
جور دیگه میاندیشه اینو یه مقدار اگر
ممکنه توضیح ببین این دلیل شکی نیستش که
حالا تو اون بحثی که ما در آینده خواهیم
داشت درباره خطای تفکر من یه صحبتی میکنم
درباره جایگزینهای تفکر یعنی اونجایی که
ما فکر میکنیم که داریم فکر میکنیم ولی
فکر نمیکنیم مثلاً طرف
میگه یک احساسشو بیان میکنه و فکر میکنه
که این یه فکره یا احساسات میاد تداخل
خیلی میکنه در پروسه تفکر یا فرافکنی
یعنی عناصری از روان رو من روی طرف مقابل
خودم دیکتاتورم میندازم رو طرف مقابلم چه
مثبت چه منفی بنابراین یک عواملی هستش که
تداخل میکنه در پروسه تفکر و جایگزین فکر
درست میشه حالا اینکه فکر خودش درست تو
هست داستانه مثلاً مولانا میگه فکر آن
باشد که بک شاید
دری در واقع داره به پرابلم سالوینگ
بخشی از تفکر که مربوط به توانایی حل مشکل
هست میگه یک چیز جدیدی رو تو به وجود
میاری یا یک مشکلی رو حل میکنی اینکه یه
دور خودت میچرخی توی دایرههایی و فکر
میکنی که داری فکر میکنی اون فکر نیست
حالا روش باید بحث کرد که فکر کن ب یه
خطای خیلی رایجم اینه که غالباً آدم فکر
میکنه اون چی رو که باور داره درسته
واقعیتم داره چون یا اون چیزی که میخوای
یا اون چیزی که میخوای واقعیت داره بله
و حالا ولی به نظر من این بحثو من یه ذره
اگه بخوام گسترش
بدم از اینکه استیت آف مایند میخوام برم
روی یه چیزی که بهش میگم وز نگ
روشهای
دانستن که مثلاً چهار نوع حداقل دربارهش
صحبت میکنم چهار نوع ویز آف
نگیش
بدنه نه تنها بدن مؤثر روی تینکین
رو تفکر بلکه خودش یک نوع
شناخته مثلاً انسانهای بدوی بدون اینکه
چیزی من همیشه فکر میکنم ب چهجوری
میفهمیدن که مثلاً این گیاه خوبه اینو
بخورن باردار نمیشن اینو بخورن دلدردشون
خوب میشه فکر میکم اینو که مثلاً نداشتن
که رو ۴۰۰ نفر مطالعه کنن ببینن این گیاهو
همه بخوریم در این ساعت ببینیم فشار
خونمون میاد پایین یا نه ولی میدونستن یه
چیزایی برای اینکه با بدنش ش میفهمیده و
کسایی که تو محیطهای طبیعی هستن حالا وارد
بحثش نمیخوام بشن ولی یک نوع یک روشی از
دانستن از طریق بدن یک روش دانستن دیگه از
حیوانات دارن دیگه در حیوانات دارن بله تو
انسان تو خود ما هم اگه زیاد تو طبیعت
باشیم روزههای طولانی یا هرچی آدما تو
خودشون میبینن که من میفهمم که این گیاه
برا من خوبه یا از دست نباید بخورم
الان بعد شهود
هست یا گاد فیلینگ و شهود که با همدیگه
متفاوتن ولی اون یکی از روشهای دانستن یک
ایدههایی رو میگن تو هوای رقی تین اوتف
تین ا یعنی آدم نو از من نیست از کجا
اومده یک ایدهی میخوره به سر آدم و اونا
یک نوعی از دانستن که البته داستانهای
خودشو داره که چقدر میشه بهش رویلا اعتماد
کرد یا نه مثل که افتاد تو کله نیوتون آها
ولی ولی و فیلینگ احساسات و
ایموشنز اونا خودشون یک نوعی از دانست
وقتی ما از دانستن اینجا صحبت میکنیم
منظور اون نالج نیست ویز آف نوینگ یک نوع
ارتباط با جهانه یه جور
تبادل اطلاعات با جهانه که گاهی اوقات از
طریق تفکر برا من اتفاق میفته چون فکر
میکنم درباره یه چیزی گاهی اوقات با بدنم
یا با شهود یا با
احساسم ریلیت میکنم ارتباط برقرار میکنم
و یه چیزی رو درک میکنم از جهان
پیرامونم. بنابراین اینا همه دوربر موضوع
تفکر جای بحث داره و جالبه مباحث خیلی
جالبیه حالا خود موضوع متاکوگنیشن اگر شما
اینجا صحبت ندارین بریم روی ضرورتهای
متاکوگنیشن چرا اصلاً ما متاکوگنیشن رو
میخوایم دربارش بحث کنیم؟ خود متاکوگنیشن
نه به عنوان خود تفکر یه داستانه ولی
متاکوگنیشن یهکم گستردهتر مفهومش از فکر
کردن درباره فکر کردن یا روندهای تفکر
متاکوگنیشن یه بخش
بزرگیش شناخت ذهن
خودمه من چهجوری فکر
میکنم ها یعنی من پشت این فرمون هستم این
ف فرمون داستان من و این فرمون چیه مثلاً
وقتی وقتی که شما تصمیم میگیرین
که از امروز روز ۲۰ ۲ بیشتر از یه رب تو
سوشیال مدیا
نباشین یعنی تصمیم میگیرین روی ورودیهای
مغزتون ورودیها و اینفورمیشنی که داره
میاد برای اینکه روش پروسس تفکر انجام بشه
این متاکود میشه وقتی که من متوجه میشم که
ا من اخیراً مثلاً وقتی که سنم رفته بالا
یه دفعه ملیگرا شدم م خیلی تو خودم دارم
میبینم که ملیگرایی در من داره بیشتر
میشه. بعد اگر که من متاکوگنیشن بدونم یه
دفعه متوجه میشم که آم رفته بالا از
خانوادهم جدا
هستم آنچه که میخواستم یاد بگیرمو اینجا
تو امریکا خیلیشو یاد گرفتم هویت امریکایی
اونجا غربیمون پیدا کردم دنبال یک
ریشههایی میگردم بنابراین یک میل به
ملیگرایی در من به وجود اومده که داره
تشدید میکنه این موضوع رو یا اگه شما
مورد حمله قرار بگیرین وقتی که مورد حمله
قرار میگیرین
مثلاً به عنوان یک نیشن باور ملت هویتتون
و وجودتون مورد تهدید قرار میگیره خیلی
تو خودتون میاین خیلی جهان از درون این
نارسیسم نیست این یک واکنش نسبت به
تهدیدهاییست که در پیرامون من بوده من
خودم موقعی که اولین بار مهاجرت کردم به
اروپا و همین طور در امریکا بارها و بارها
بین عشق به فرهنگ ایرانی و نفرت از فرهنگ
ایرانی هی نوسان کردم. ۲ سال متنفر بودم
هی خودمو جدا کردم بعدم ای چقدر جالب چقدر
اینا تو فرهنگ ما بود و انقدر نوسان
میکنی که جای خودتو و ارتباط خودتو با
این فرهنگ پیدا میکنی و این عشق و نفرت
رابطه عشق و نفرت معمولاً تحت فشارای
روانی به وجود میاد. اگه در حالت نرم آروم
باشیم هم خودمونو بدون استرس میشناسیم هم
دیگران برامون جالب هستن
شناختشون بدین من یه نکته بگم من چند روز
پیش صحبت کردم راجع به خلیج فارس و یه جا
گفته بودم که ما چیزی به نام هویت ایرانی
که خلیج
فارس جز باشه در ایران نداشتیم و این چیز
جدیدیه و خیلیها براشون این پرسش پیش
آمده بود که فک کرده بودم من گفته بودم
هویت لازم نیست
هویت فرمولش این نیست که الف
الف هست و الف بوده و الف خواهد ماند بلکه
فرمولش اینه که الف الف است و مدام در حال
تغییره یعنی خود انسان مثل بچه که وقتی
بچهست خودشو یه جور میشناسه هر لحظهای
از زندگیش همین طور که بزرگ میشه و در
شرایط و موقعیتهای مختلف قرار میگیره.
یه شکل دیگه خودش رو میشناسه و یه شکل
دیگه به خودش میگه من. در نتیجه هویت
ملتها هم سیاله. اولاً سیاله و ثانیاً
چند لایه و پیچیده است و هرگز ناب نیست.
ما الان در ایرانیا در ایران یک هویت هویت
ما هم متأثر از زبان فارسیست هم متأثر از
حکومتیست که داریم هم متأثر از جهانی که
پیرامون ما هست و ایرانیاهایی که ۵۰ سال
پیش بود در به اینترنت وجود نداشت
نمیدونم این ارتباطات وجود نداشت یه شکل
دیگه هویت خودشونو تعریف میکردن حتی خود
کوروش و داریوش هرگز هویت ناب و چیزی که
کاملاً ایرانی باشه وجود نداره بهخاطر
اینکه ما تا بشر در از ابتدا روی زمین به
صورت فرد تنها به وجود نیامده ولکه بشر
همواره با بشرهای دیگه بوده انسانها
زندگی میکردن خدا هم انسان و آدم و حوا
رو آفریده یه انسان نیافریده بنابراین
همواره ما در فرهنگها میتونیم رگههایی
از فرهنگهای دیگه در هویتها رگههایی از
هویتهای دیگه و در به اصطلاح الگوهای
رفتاری و فکری تأثیرپذیری از مجموعه عظیمی
از فرهنگا رو بب
یکی از چیزایی که توی متاکوگنیشن روش بحث
میشه این روند جدا شدنه از سوژه و پیوستن
بهش که حالا برای من مثلاً نفرت و عشق
بوده یعنی شما مرتب از خودتون اون هویتتون
فکرتون یا سوژهای که دارین در براش فکر
میکنین جدا میشین از بیرون نگاهش میکنین
و بعد باش یکی میشین اصطلاحاً دیستنس
فاصله گرفت فاصله میگیرین از فاصله
خودتونو نگاه میکنین میگن وای چقدر من
بدم میاد از این چیزایی که ایرانیا دارن
بعد میرید توش میگی وای مثلاً چقدر جالبه
چقدر این غربیا بدن بنابراین هی این ح یه
حرکت وجود داره در متاکوگنیشن این نیستش
که من بیام خودمو تعریف کنم یا بگم نظر من
درباره این شی اینه و این تا ابد همینه
حالا یکی از چیزای جالبی که در آینده داره
داره در نگرش آینده گرا داره اتفاق
میفته اینه که ما همیشه یک خط زمانی
داشتیم یعنی میگفتیم گذشته اومده از
کوروش بوده داروش بوده بعد اومده مثلاً
ساسانیان و فلان و بعد الان پهلوی و بعد
الان یک و پروگرس تعریف میکنیم یعنی
میگیم از گذشته تا آینده یک پروگرس وجود
داره یه پیشرفت وجود
داره الان یکی از چیزایی که در آینده گره
داری داره تعریف میشه اینه که آینده داره
گذشته رو تعریف میکنه.
یعنی آنچه که در آینده من خواهم
شد داره نگاه منو به گذشته مثلاً مثال
میزنم براتون شما ۲۰ ساله مهاجرت کردین
مثلاً از ایران اومدین رفتین
اروپا اگر تو این ۲۰ سال بستگی داره به چه
دستاوردهایی رسیده باشین خودتون چقدر
تغییر کرده باشین الان بعد از ۲۰ سال شما
در جای خوبی هستین تو زندگیتون یا نه اگر
در جای بدی باشه باشین وقتی به گذشتتون
نگاه میکنین میگین چه اشتباهی کردم
مهاجرت کرد. ولی اگر شما اچیومنت داشته
باشین دستاورد حالا مادی معنوی هرچی
پیشرفت داشته باشین یا به نتایج خوبی
رسیده باشین یا آینده بهتری برای خودتون
ببینین وقتی به گذشته نگاه میکنین میگین
چه کار خوبی کردم. خیلی سختی کشیدم ولی
وای اگه مهاجرت نکرده بودم چقدر بد میشد.
این یکی از سادهترین چیزاشه ولی همون طور
که شما بارها در صحبتهاتون گفتین گذشته و
تاریخ
یه چیزای فیکس و ثابت و واقعی نیستن.
بستگی داره که ما چه نریتیوی رو درشون
داریم و چطور داریم بهشون نگاه میکنیم از
آینده. بنابراین تمامی این یه خیلی از
دیفالتهای پیشفرض ما که همیشه روش بر اساس
اون فکر میکردیم یا ایده پردازی میکردیم
داره در زم عصر ما تغییر
میکنه. آینده داره خیلی وزن بیشتری پیدا
میکنه. خیلی اهمیت بیشتری پیدا میکنه تا
گذشته و این یکی از کلاشا و یکی از
برخورداییست که ما ایرانیا داریم تجربهش
میکنیم برای ما خیلی گذشته گرا هستیم
یه جورایی انگار که حالا مثلاً وقتی که
از شکوه گذشته ما صحبت میکنیم فکر میکنیم
که اون شکوهو داریم در حالی که وقتی شما
به شکوهی که از دست رفته زیاد اهمیت میدین
در در واقع دارین افتخار میکنین به
چیزایی که از دستش
دادین نه چیزهایی که دارین دیگه ندارین
اونا رو دیگه بنابراین یه جور افتخار به
از دست دادنهاست تا داشتنها به هر حال
متاکوگنیشن یک مهارت خیلی مهمیست برای
آینده ولی شما صحبتی دارین ادامه بدین تا
من برم روی ضرورت بله من یه چیز رو میخوام
همین در جلسه اول تأکید کنم که فکر
کردن
یک به اصطلاح یک فرمولهایی مثل جدول ضرب
نداره که شما یه کتاب بخونید یا یه کلاسی
برید و بعد بتونید خوب فکر کنید. فکر کردن
رو یونانی به دو چیز تشبیه میکنن. یکی به
یعنی فلسفه و پزشکی رو و فلسفه طب روحه و
پزشکی طب بدن. ابن سینا هم کتاب کتابشو در
فلسفه اسمشو گذاشته شفا که اصطلاح
پزشکیست. کتابشو در پزشکی گذاشته قانون که
اصطلاح فلسفیست یعنی شما مدام باید مراقب
بدنتون باشید و این بدن شما همواره
در برابر تهدیدهایی قرار داره که برای شما
ناشناخته است و ممکنه از درون و از بیرون
آفتهایی او رو داره تهدید میکنه که شما
حس نمیکنید مثل خود من که ۱۰ سال پیش یه
تومور خیلی بزرگ توی معدن بود بدون
هیچگونه
سمت و نشانه که این میتونست منو بکشه و
اتفاقی من فهمیدم. بنابراین شما هرگز مسون
از خطا کردن نیستید. ما انسانها اون ایده
گناه ازلی که میگن در مسیحیت یعنی اینکه
شما انسان اساساً به عنوان یک موجود
محدود، ناقص و یه دستگاه خرابه. یعنی هرگز
نمیتونه حقیقتو درست بفهمه. هرگز
نمیتونه از چیزی بیش از این قاب چشمش
ببینه. بنابراین دیدن، اندیشیدن، حس کردن
همواره بستگی به پرسپکتیوتون داره. شما
اگر از اینجا ببینید دنیا رو یه شکلی
میبینید از اونجا یه شکل دیگه. بنابراین
همه ما خطاکاریم. نه اینکه جایزالخطاییم.
فقط خطا میتونیم بکنیم. یعنی فقط
میتونیم یک ذره یه بویی از واقعیت بیرون
رو حس بکنیم بدون اینکه بتونیم مطمئن
باشیم. پس این یعنی مدام شما باید دنبال
دامها و به اصطلاح درههای ناشناختهای
باشید که درست ممکنه پیش پای شما قرار
داشته باشن ولی تو تاریکی دیده نشن. یعنی
در حقیقت کانت گفت که عقل انسان اینطور
نیست که ما رو هدایت کنه. بدترین دزد به
اصطلاح ذهن انسان همین عقله. یعنی قدرتش
برای خودفریبی از قدرتش برای راهنمایی
افزوده و و یک استاره دیگه ورزشه. یعنی
شما نمیتونید یه روز برید جین یا مثلاً
یه کتابی بخونید درباره سلامتی و ورزش و
بدنتون بشه بدن ورزیده. شما باید هر روز
این کارو بکنید. هر روز اگر بدنتون ورزیده
باشه این پایانی نداره. اندیشیدن یک راهه
و راهیست که همواره ناتمام و ناکام هست.
یعنی هیچگاه شما به پایان نمیرسید. همیشه
باید به اصطلاح در راه باشید. همه اینا
این رو میگه که فکر کردن یک نوع زندگی
کردنه. یعنی یه شکل دیگه زندگی کردنه. اگر
شما میخواید درست فکر بکنید به اصطلاح
این فرمولها مثل د تا ورد و جادو به شما
کمک نمیکنن. شما حتی درک این فرمولها
بستگی به این داره که شما از نظر روحی
اولاً صادقانه بخواین درست فکر کنین
خودتونو فریب ندید دیگری رو فریب ندید و
این یعنی که از شما شما تصمیم بگیرید یه
شکل دیگری زندگی کنید یه شکل دیگری فکر
کنید سعادت خودتون رو یه شکل دیگری تعریف
کنید انسانهای دیگه رو یه شکل دیگهای
ببینید بنابراین اندیشیدن یعنی یک سبک
زندگی و زیستن و البته بسیار دشوار
اما پر از به اصطلاح لذت روحی و ارزش
انسانی بله متاکوگنیشن در واقع یه جور
خودنگری هست چون ما جدا از تفکرمون نیستیم
و صحبتهای شما رو من اگه بخوام یه تأثیری
براش بدم اینه که وقتی که ما به گذشته
نگاه میکنیم به سفری که طی کردیم تا
امروز یک اتوبان صاف نیست که من مثلاً یه
دیرکشن داشتم همینوری اومدم م درست مسیر
اومد خیلی پرپیچ و خمه برگشت داره
دایرهستیرنته هر بار از یه جایش میایم و
هر بار از یه جای دیگهش بیرون می بله و
حالا جالب اینه و متاکوگنیشن به من کمک
میکنه اینو آدما خیلیاشون دارن اینو
آدمایی که قادرن خودشون رو نگاه کنن به
خودشون نگاه کنن برمیگرده میگه که مثلاً
من ۲ سال مثلاً طرفدار یک خط فکری بودم که
الان نگاه میکنم میگم چی فکر میکردم
من؟ چی فکر میکردم که یه همچین چیزی برا
من جالب بوده؟ این آدم چی داشته که د سال
من آویزونش بودم؟
متاکوگنیشن به ما کمک میکنه که یه خورده
آگاهتر اینا رو نگاه کنیم و توی چاه و
چالاهایی که قبلاً افتادیم یعنی ذره
خلاقیت داشته باشیم تو خطا کردن
بله شما الان مثلاً نگاه میکنین طرف چپی
شش آتیشه بوده بعد مذهبی شیش آتیشه شده
بعد شده الان سلطنتطلب شیش آتیشه فالوره
ذهن ذهنش دنبال یک
ناجیه بنابراین هر روزی یه داستانی بهش آب
آویزون میشه با شداد و غلاظ بهش و بعدم
همیشه همیشه همیشه این بتها جلو اینا
میشکنه برای اینکه بخشی در وجود ما
میخواد که یاد بگیره خودش فکر کنه به
خودش اعتماد داشته باشه رو پای خودش
بایسته و آویزون حسن و حسین نباشه در کل
زندگیش متاکیش همین
بازنگریه همین بازنگریه و ما یاد میگیریم
که چطور بهتر فکر کنیم چطور آدم مای بهتری
باشیم خطاهای جالبتری بکنیم خطاهای
باحالتری بکنیم تا خطاهایی که واقعاً
کموش یا آدم کموش مرتکبش
میشه توی
متاکوگنیشن الان یک ضرورتی که شما در
صحبتاتون بهش پرداختین مسئله سوشیال مدیا
هست مسئله هوش مصنوعیه مسئله اپهایی هست
که داریم باهاشون کار میکنیم اینا یه
جورایی
دارن جایگزین روند تفکر درمان میشن یه
ججوری هایجک میکنن میربایند پروسسی
تفکررو در ما به جای ما فکر میکنن تفکرو
ساده میکنن تفکرو فقط بیس روی اینفورمیشن
دیتا فکت فقط روی اینا میکنن و من همیشه
شوخی میکنم میگم این مغز ما با این همه
پیچیدگیاش الان اومده در اندازه
ستمون شده یعنی اسکرول میکنیم بعد لایک
میزنی دیسلایک میزن میزنی بالا یه تایپ
میکنی ارتکه آشغال میشه این چه حرفی زدی
تو میزنه بالا آفرین خیلی ما آفرین زنده
باد مثلاً میره بالا لایک دیسلایک لایک
دیسلایک مثل سگ پابلو شرطی شدیم
دقیقاً یعنی همین جور یک ساعت داری نگاه
میکنی و ذهنت این این خوبه این بده این
خوبه ریاکشن انگار که وظیفه داری نسبت
باید بیای چیزی یا لایک بزن یا دیسلایک یا
طرفدارشه یا مخالف
سرسختشه
آبزرویشن درنگ کردن که اصلاً اصل تفکر توی
فضاسازی در جلسه امیدوارم هشتم برسیم بهش
که فضای گفتگو چهجوری به وجود خود فضاسازی
اسپیس میکینگ و اسپیس هولدینگ الان
موضوعات خیلی مورد بحثی هستن اینکه من
وقتی میخوام با شما بحث کنم چه فضایی
باید وجود داشته باشه
ه اینکه من و شما بیایم با همدیگه بحث
بکنیم بعد یه رومی داشته باشیم توش هزاران
نفر دارن فحش خان مادر میدن به همدیگه و
به کسانی که روی استیج هستن آیا در اینجا
چه گفتگویی میتونه اتفاق بیفته و توی جمع
توی جمع چند
نفره زمانها چهجوری تنظیم باید بشه
اینفورمیشنو چهجوری باید چک کنیم چهجوری
باید فیدبک بدیم یا پاسور بدیم به همدیگه
اینا همه موضوعاتیه
که مثلاً درنگ کردن اولین چیزی که شما در
تفکر انتقادی من همیشه فکر میکنم تفکر
انتقادی از پرسش شروع میشه که شما درباره
یه چیزی سؤال میکنی بعدم فهمیدم نه قبل
از تردید شروع میشه از از قبل از یه درنگ
شروع میشه بله دیگه یعنی دیگه براتون قابل
اعتماد نیست مکسه چیزی که همیشه تکرار
میکردم یه ذره درگ میکنم
میگم چی بود چی شد. بله. بنابراین این
اینا همه جزو اسپیس مکینگ هست. فضاسازی
فضاسازی برای تفکر در چه ظرفی من دارم فکر
میکنم؟ خود نه تنها روند تفکر بلکه در چه
فض ب همین که شما میگین در چه بدنی دارم
میاندیشم؟ در چه شرایط مالی دارم
میاندیشم یا احساسی یا هرچی. بنابراین
اینا ظرفایی هستش که تفکر داره درش اتفاق
میفته. بله گادامر میگه که اولاً دیالوگ
به معنای ما فارسی میگیم گفتگو میگه نه
دیالوگ شنیدنه نه گفتن و شما برای اینکه
بشنوید و بفهمید نیازمند به این دارید که
هنر سکوت رو بیاموزید به خاطر اینکه این
سکوت میان صداها هست که اون صداها رو
معنیار میکنه اگر فاصلهای بین حروف که
بین کلمات نباشه همه به هم چسبیده باشن
هیچ معنایی نداره بنابراین
سکوت برای
فهمون قدر اهمیت داره که سخن گفتن و این
هنر سکوت و شنیدن هست که ما در عصر جدید
به ش به سرعت داریم فراموش میکنیم و
باهاش بیگانه میشیم و همون ظرف خالی یعنی
من یه بخشی از وجود من باید خالی باشه که
ببینم آقای خرجی چی داره میگه آنلرنینگ در
حقیقت آها یعنی یه تهیه وجود داشته باشه
که من بتونم دریافت بکنم کنم یه چیز اگه
لب از دانستگی پرم بله میخوام همش حرف
بزنم میدونی و فرصت رشد آقای دکتر نس که
به اصطلاح فیلسوف ایرانیه یه زندگینامه
داره میگه که من در ۱۹ سالگی به حقیقتی
دست پیدا کردم که تا الان ۸۵ سالگی حفظش
کردم
ارزش برامون آره
بله به هر حال الان یه بخشی از باز از
متاکو
کوگنیشن که من یادم میاد یعنی اتفاقاهایی
که در طول این پروسه برام میفته یه چیزش
خوبش اینه که وقتی که من نگاه میکنم به
شیوه
تفکرم به گذشته سیر تفکر خودم نگاه به
تفکر آدمای دیگه نگاه میکنم یه جور
انعطافپذیری در من به وجود میاد که من
میتونم از یک رویکرد از یک گرایش تفکر یا
از یک شیوه تفکر به یه شیوه تفکر دیگه که
به
لغض بنابراین حرکت میکنم بین شیوههای
تفکر مختلف نه تنها در اندیشه نتایج
اندیشه بلکه حتی در شیوههای
تفکرم و ما باید این توانایی رو داشته
باشیم که شیفت کنیم تغییر بدیم بلهرات یه
جمله معروفی داره که اندیشیدن یا فلسفه
ورزی
آموختن مردن فراگ گرفتن مردنه. یعنی کهه
شما باید اون چیزی که تا الان میدونستی
همه رو فراموش کنی به همین دلیلم هست که
بزرگترین شاگرد سقرات افلاطونه که کاملاً
متضاده با اون فکر میکنه و شاگرد افلاطون
سق ارسطوست که کاملاً متضاد فکر میکنه.
یعنی شما باید اونچه رو که تا حالا
اندوختی و آموختی کنار بگذاری و از نوع
خودت فکر بکنی و این کاریست که ما
ایرانیها بهش عادت نداریم. ما چون ایمان
میاریم به عقاعد اونها رو به یک منشأ
زوال ناپذیر جاودانه نسبت میدیم و اونچه
رو که باور داریم مقدس میدونیم نه اینکه
اونچه که مقدسه باور داریم بلکه اونچه رو
که باور داریم مقدس میدونیم و حاضریم
برای بتهای ذهنیمون به قول فرانسیس بیکن
حتی خودمونم به کشتن بدیم چه رصد به
دیگران حالا یه اتفاق یک چیزی که جالبه در
این پروسه متاکوب میشه
مثلاً یه کاری که من تو ورکشاپام میکنم
اینه که مثلاً میام در مورد سابجکت مثلاً
موضوع غزه و اسرائیل میخوایم بحث کنیم یا
درباره اینکه مثلاً افغانا در ایران باید
اخراج بشن یا
بمونن بعد د نفر
آمدن یا ۴ نفر اومدن بعضیاشون مخالفن
بعضیا موافقن و میان وارد ورکشاپ میشن
حرفاشونو میزنن حرفای همدیگه رو میشنون
در یک نقطهای من میگم که جاها عوض هست
اینا نمیفهمن یعنی چی؟ یعنی شما تا الان
مخالف این اخراج افغانا بودین الان میاین
در جایی قرار میگیرین که موافق میشین و
شروع میکنین به عنوان یک موافق اخراج
افغانا وارد بحث شدن این ممکنه در نظر اول
یه جور اختشاش در فکر به نظر یعنی آدمی که
ثبات فکری
نداره مثلاً همین چیزی که شما دیروز
گذاشتین در نقد مخالفان رضا پهلو پهلوی
هیچکی این کارو نکرده همهیا موافق رضا پری
مخالفشن ولی نمیان جاشونو عوض کنن از
بیرون به خودشون نگاه
کنن بنابراین خود این شیفت کردن که من
بتونم خودمو بذارم در جای یک آدمی که
سلطنتطلبه در دنیای این آدم کی میگذره
که اینقدر براش مهمه سلطنت کی میخواد از
سلطنت عربی منظورش از این داستان خواستش
چیه و بتونید داستانهای دیگران رو بشنویم
و
بتونیم بفهمیم که تو مغز اون آدم چی
میگذره. چهجوری داره فکر میکنه که به این
نتیجه میرسه. بعضی وقتاهم کار خطرناکیه.
من فکر کنم یه د سالی توی ارتباط با شوهر
گذشتم موندم. بعداً که فکر میکنم این ۲
سال آخر فقط داشتم فکر میکردم این چهجوری
از این نقطه A به نقطه بی
میرسه. شگفتانگیز بود برا من که مثلاً
میخواستم بفهمم که این چهجوری به این
نتیجه میرسه.
و حالا وارد همه ذهنم آدم نمیخواد بشه.
بعضیا واقعاً اختشاش ذهنی دارن ولی خود
فکر کردن درباره پروسه تفکر و اینکه من
چهجوری از ای به بی
میرسم به ما یه چیز دیگهای که میده
کلریتی یا وضوح یا شفافیته.
شما وقتی درباره پروسه فکر کردنتون فکر
میکنین درباره اینکه چه اطلاعاتی وارد
سیستمشون شده و چهجوری به این نتیجه
رسیدین هم بهتر میتونیم بیانش کنیم و هم
در اینتنشن یا نیتها چون ما پشت همه
چیزمون یه نیت هست الان امروز که من اومدم
با شما صحبت میکنم یه نیتی دارم از این
کاری که دارم
میکنم نیتها وقتی روشن میشه برا ما که
ما پروسس فکر کردن برامون آشنا بشه بفهمن
که من چی میخوام چهجوری میخوام از
گفتگوی با آقای خلجی چه نیتی دارم چه
نتیجهای میخوام بگیرم و چطور باید بهش
برسم شما اگه ت متاکوگنیشا ندین
ندونین چشمبسته کارایی میکنین و در
دیگران هم توقعهای اشتباه به وجود میارین
یا نتایج اشتباه میگیرین برای اینکه شفاف
نبوده نه برای خودتون نه برای دیگران وارد
هر بحثی که میشین
الان ما میخوایم درباره غذا و اسرائیل
بحث کنیم هدف چیه؟ من میخوام فحش بدم
اینجا میخوام مثلاً حال طرف مقابلو بگیرم
میخوام احساس قربانی کرد بودن بکنم
میخوام به خودم ثابت کنم من آدم خیلی
خوبیم بقیه آدم بدین به راه راست میخواد
هدایتش کنی بقیه رو میخوام به راه راست
هدایت کنم چیه واقعاً داستان و اینا همه
جزو متاکوگنیشنه فقط تفکر یعنی همه حواشی
تفکر که داره تأثیر میذاره روی روند مورد
توجه متاکوگنیشنه بنابراین
اینیته میده حتی اینجوری من بهتون بگم که
مثلاً یکی از چیزایی که ما در مورد ذهن
خودمون فهمیدیم الان خیلی چیزا داریم
درباره مغز میفهمیم درباره کمیکالایی که
توی مغز هست ارتباطش باکتری رودهها خیلی
داره پیشرفت میکنه این آگاهی ما نسبت به
مغز یکی از چیزایی که میدونیم این که ذهن
ما نه تنها آن چیزهایی رو که میبینه
تغییر میده مثلاً خط موازیه ولی ما کج کله
میبینیم
ها تو این خطاهای
دیداری ما در مورد گذشته یکی از کارایی که
همه داریم انجام میدیم و خیلی بهش ناآگاهی
میگم ما مرتب داریم
خاطراتمونو دستکاری میکنیم و نیچه میگه
که در جنگ بین غرور و حافظه همواره غرور
پیروز میشود مثلاً دوستای قدیمیتونو شما
باهاشون مثلاً هم کلاسیاهای در دوران
کودکیتون هر کی یه خاطرهای داره همه از
یک واقعه هر کس یه نریشنی داره
و همه هم مطمئنن که این اتفاقا افتاده و
این اینکه در عرض ۳۰ سال ۴۰ سال چقدر شما
این خاطره رو خاطره رو متفاوت
میبینید داستانه و خود متاکوگنیشن باز
یکی از کارایی که کمک میکنه به ما اینه
که ما چون مموریاهای ما داره یه جوری اونی
که من هستم بر اساس خاطراتمه دیگه بخش
خیلی یه بخشش آیندهست بخشش گذشتهست که ن
من در بچگی قربانی شدم الان هم که همه
عاشق قربانی بودن قربانی شدم ابیوس شدم یا
اینکه نه خودم به دیگران صدمه زدم برای من
وقتی که ما مموری رو دستکاری میکنیم روی
خودم اون چیزی که الان هستم امروز که آقای
قربانی هستم
یا هرچی داره رو اونم تأثیر میذاره برای
من تا فردا میتونم صحبت کنم درباره اینکه
چرا اهمیت داره متوکود میشه
بله خب
ما وقتمون کم تقریباً تموم شدیم اگر اجازه
بدین من یه نکتهای بگم و بحثو بگذاریم به
فردا. ما روزهای چهارشنبه و پنجشنبه و
جمعه هر هفته همین ساعت در خدمت دوستان
هستیم. طی ۱۰ جلسه امیدوارم که دوستان
فرصت کنن ببینن و بشنون و براشون سودمند
باشه. یه نکتهی که میخوام اشاره کنم
اینه که من تو این مدت مخصوصاً مدتی که
این داستان
اعتراضها اعتراضهای سیاسی زیاد شده در
ایران من هر موقع در کلاب هست جایی صحبت
میکنم میگن آقا این حرفا که تو میزنی
مال کتابه و مال فیلسوفیا میخوایم عمل
کنیم و مخصوصاً جریانهای رادیکال اساساً
این شعارو میدن که الان وقت فکر کردن نیست
وقت عمل کردنه و ما مرد عملیم یه نکته که
برای دوستان میخوام بگم اینه که
عمل اساساً چیزیست که با اندیشه تعریف
میشه یعنی این اندیشه شماست که میگه چه
عملی عمله این اندیشه شماست که میگه که
اینجور در آ استخر دست و پا زدن شناس یا
داری خفه میشی بنابراین عمل سیاسی عمل
اخلاقی و عمل به
اصطلاح اجتماعی اینا چیزایی نیست که مثل
به اصطلاح برچسب روی کارون زده باشن از
قبل بلکه ما دربارهشون باید فکر کنیم
نظریه داشته باشیم و مفهوم و هزاران هزار
نظریه و ایده و به اصطلاح دیدگاه و رویکرد
هست در مورد اینکه عمل چیه و اندیشه چیه
اساساً مسئله
فلسفه اندیشه و عمل هست و ارتباط بین
اینها و
تمام فکری که ما باید بکنیم درباره همینه
بنابراین عمل نااندیشیده در حقیقت عملیست
حیوانی یعنی یه عملیست که فاقد شعور و
آگاهیست و میتونه منجر به نابودی خود شخص
هم بشه. عملی که میتونه برای جامعه و خود
شخص مفید و معنادار باشه حتماً عمل اندیشه
است اندیشیده است و اساساً سقرات میگه که
زندگی نااندیش به اصطلاح نیاندیشیده و
نسنجیده ارزش زیستنه رو نداره. سپاسگزارم
از شما خانم خواهش میکنم. من فقط آخرش یه
توضیح بدم که ۱۰ جلسه ما اینجوری خواهد
بود که سه جلسه پرزنتیشن متاکوگنیشن کار
میکنیم. س جلسه جناب خلجی روی تفکر
انتقادی تأکید میکنن، صحبت میکنن و بعد
امیدواریم که یه کمی وارد تفکرهای آینده
بشیم سیستمیک کامپلکسیتی و دو جلسه آخر
امیدواریم که بتونیم کارگاه داشته باشیم.
بله من قول میدم که جلسات دیگه کمتر بین
حرف شما بپرم و بیادب کم ادبو بیشتر
رعایت نه اصلاً ما قراره با همدیگه گفتگو
کنیم من امیدوارم که سرمون ب ویروس اینا
ویروسی آخوندی که از آدم نمیره دیگه منم
معلم بودم مشکلم مثل شماست خیلی ممنونم از
شما خیلی ممنون از وقتتون درد دوستان
بخوره ب از دوستان خواهش میکنم که اگر
نظری دارن نکتهای دارن
در کامنتها بنویسن حتماً من خدمت خانم
عیزتیفر مطرح میکنم و ایشون جواب بدن.
خیلی ممنونم از شما وقتتون خوش. زنده
باشید. خداحافظ.