سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان گرامی در
کلا هاوس و در یوتیوب و امیدوارم که اوقات
خوشی رو پشت سر گذاشته باشید و اوقات خوشی
رو پیش رو داشته باشید.
صحبت امروز من حالا دوستانی که بحثهای منو
دنبال میکنن خب میدونن که من چندین بار
در
نقد جریان پادش پادشاهی خواه صحبت کردم و
به احتمال زیاد برخی از حرفای منو شنیدن
ولی این جلسه من میخوام در نقد
مخالفان شاهزاده رضا پهلوی و جریان پادشاه
پادشاهی خواه صحبت بکنم و فکر میکنم
که همون قدر که نقد جریان پادشاهی
خواهیست نقد جریان مخالفش هم ضروریست حالا
دلیلشو خواهم
گفت دو ج در
برابر به اصطلاح جریان پیرامون شاهزاده
رضا پهلوی
دو جور میشه مخالفت کرد و دو جور کسانی که
با اون موافق نیستن میتونن با اون برخورد
کنن یکی این هست
که با روشهای کاملاً علمی و با
معیارهای عینی و
بیطرفانه
درباره
شیوه گفتار و طرز رفتار سیا سیاسی هم خود
شاهزاده
هم به اصطلاح کسانی که خود رو منتصب
میکنن به ایشون صحبت بکنن و از معیارهایی
استفاده بکنن که اون معیارها برای نقد بشه
در همه جا به کار مثلاً اگر ما به جریان
پادشاهی خواه انتقاد داریم که
چرا از
زبان دشنام یا از زبان مرگ استفاده میکنه
علیه مخالفانش. بنابراین این معیار باید
همه جا صادق باشه. یعنی اگر یه کسی چپ
بود، یه کسی
نمیدونم مسلمون بود، غیر مسلمون بود، او
هم از این روشها استفاده کرد. او هم به
این شیوه عمل کرد. او رو هم سزاوار نقد
بدونیم و از جمله خودمون. یعنی خودمون رو
هم با همون معیارهایی بسنجیم که جریان به
اصطلاح مخالف رو میسنجیم. ولی این به این
معناست که
شما اساساً
مسئلهتون جریان به اصطلاح عقاعد سیاسی
شاهزاده یا به اصطلاح گرایش پادشاهیخواهی
نیست. یعنی مشکل رو در این نمیبینید که
یه کسی مثل
شاهزاده یک آرمانهای سیاسی داره و کسانی
به این آرمانها باور دارن و گرد ایشون
هستن و ایشون رو قبول دارن و برای به دست
آوردن جایگاه و پایگاه بیشتر اجتماعی و
سیاسی تلاش میکنن. هیچ ایرادی در این
نمیبینید و در حقیقت نه تنها نمیبینید
که وجود همچین جریانی رو و وجود جریانهای
متفاوت و متنوع رو برای آینده سیاسی ایران
بسیار ضروری میدونیم. یعنی از
حقوق سیاسی و حقوق شهروندی و
آزادی این گروه همان قدر دفاع میکنید که
برای خودتون هم تلاش میکنید. بنابراین بحث
در
عقاعد سیاسی نیست. در چنین نقدی نقد بر
روش هست. یعنی بر شیوهای که شما از اون
عقاعد دفاع میکنید یا برای اون
عقائد میکوشید. به عبارت دیگه مسئله این
نیست که شما طرفدار سلطنت هستید یا مخالف
سلطنت هستید. این خیلی اهمیتی نداره.
عقاعد سیاسی اساساً اهمیتی ندارن به خاطر
اینکه آدمها به دلایل مختلف عقایدشون با
همدیگه متفاوته و این ناگذیر هست. یعنی
شما نمیتونید در هیچ جامعه سالمی عقائد
پدر و پسرو با هم یکی کنید چه برسه به
عقاعد گروهها و طبقات مختلف اجتماعی.
بنابراین اصل تکسر عقاعد یه چیزیست که شما
با نه تنها باید بپذیرید بلکه باید این
تکسرو حتی حفظم بکنید ولو اینکه شما قبول
ندارید ولو اینکه شما کاملاً اون
ایدئولوژی یا اون طرز تفکرو باطل میدونید
اصلاً مهم نیست در نهایت همه افکار ما
باطل
هستن ولی اونچه که مهمه و در حقیقت جامعه
رو جامعه رو به معنای واقعی جامعه میکنه
اینه که افراد به یک سری با عقاید مختلف
به یک سری روشها و شیوههای مشترکی برای
پیش بردن
اهدافشون پایبوند باشن. مثلاً فرض بکنید
که از
زبان ارعاب یا از ترور شخصیت یا از به
اصطلاح تبلیغات مسموم یا از دستکاری افکار
عمومی از این روشها استفاده نکنن. و در
حقیقت به یک به
جای دشمنی و
خصومت به یک رقابت
سالم سیاسی در
حقیقت مشغول باشد ما در ایران
متأسفانه چیزی به
نام یعنی اون چیزی که ما در غرب میگیم
سیاست اون چیزی که ما در غرب میگیم جامعه
اون چیزی که در غرب میگیم
میگیم به اصطلاح قانون یا آزادی با اون
چیزی که ما الان در ایران میگیم و حالا در
سنت ما هم سابقه و پیشینه داره بسیار
متفاوته کلمات خیلی ما رو گول میزنن ما
در ایران و در هیچ جای دنیا غیر از غرب
چیزی به نام سیاست به معنایی که غربیها
داشتن وجود نداره ما در ایران
محط تمدنیست که مهمترین ویژگیش اخلاقه
یعنی تمدن
ایرانی تمدن اخلاقه زرتشت کسیست که با به
اصطلاح دوگانه اهورامزدا و اهریمن یا
خدای سرچشمه خیر و سرچشمه شر دوگانه خیر و
شر یک نظام اخلاقی رو بنیان نهاد
که در
سراسر کره زمین و در همه تمدنها
تأثیرگذار بود و در این نوع نگرش و در این
نوع
ذهنیت خیر و شر با حقیقت یک منشأ دارن
یعنی همون طوری که منشأ خیر و شر منشأ
تشخیص خیر و شر یک سرچشمه ماورای انسان رو
داره انسانها در تعیین این و در شکل دادن
به مفهوم خیر و شر هیچ نقشی ندارن. از اون
طرف در مورد حقیقتم همین طوره. حقیقت هم
انسانها در شکل دادنش در به اصطلاح
ساختنش در به
اصطلاح فرم دادن به او هیچ مشارکت نمیکنن.
حقیقت از عالم بالا میاد همون طور که خیر
و شر از عالم بالا بر تکلیف میشه و کسی که
فکر بد این گفتار و نیک کردار نیک و رفت و
پندار نیک این سه گگانه به این معناست که
اگر کسی پندار نیک نداشت پس نمیتونه
گفتار نیک و کردار نیکم داشته باشه یا اگر
کسی گفتار نیک نداشت نمیتونه
پندار و کردار نیک داشته باشه یعنی فرقی
بین نیت و نوع عمل وجود نداره اگر شما
نیتتون بد باشه پس محاله که کار شما خوب
بشه ارزیابی بشه اگر شما خطا بکنید خطای
ذهنی شما نشان دهنده
پلیدی درون شماست این یعنی شما همه چیز رو
بر اساس اخلاق قضاوت میکنه. یعنی ما در
این سرزمینی که در اون تمدن ایرانی ساخته
شده همه چیز بر اساس معیار اخلاقی قضاوت
میشه. در نتیجه ما فقط ما فقط میتونیم به
کسی که در حقیقت او
رو با حقیقت در پیوند میبینیم یا با عالم
بالا در پیوند میبینیم میتونیم به او
ایمان
بیاریم به
اصطلاح این منطقه تمدنی بینالنهرین که
ایران هم در اون هست سرزمین پیامبران و
سرزمین ایمان هست و سرزمین
پیامهای الهی و قدسی و در نتیجه انسانها
جز در برابر هر پیامی یا در قضاوت در مورد
هر چیزی باید یا بهش ایمان بیارن یا
انکارش کنن یا او رو حق بدونن یا باطل
بدونن یا خیر بدونن یا شر بدونن نمیشه یک
چیزی خیر باشه و در عین حال یک ذره شر به
او راه پیدا بکنه و از اون طرف نمیشه یک
چیزیتر باشه و بتونه ذرهای خیر از اون
برخیزه.
خب این قضاوت اخلاقی موجب شده که ما در
فرهنگمون به اصطلاح فرهنگ ما یک فرهنگ
خودکامه است یعنی همون طور
که خیر و شر و حقیقت از بالا دیکته میشه
در عرصه زندگی زمینی ما هم پادشاه باید
فره ایزدی داشته باشه و این فره ایزدی هم
چیزی نیست که شما بتونید برای به دست
آوردنش تلاش بکنید نه این موهبتیست الهی
که خداوند
کسی میبخشه و او رو پادشاه میکنه و
دیگران باید از او فرمان ببرن. فرهنگ
ایرانی از دیرباز تاکنون فرهنگ
اطاعته و فرهنگ پیرویست. به دلیل اینکه
وقتی که شما ایمان دارید به حقیقت یک چیزی
و و به خیر بودن یک چیزی شما با این
ایمانتون در حقیقت به رستگاری خودتونو
تضمین شده میبینید
و طرف مقابل رو زوالش رو و ازمهلالش رو
قطعی میبینید پیکار خیر و شر در جهان
همچنان هست تا روز رستاخیز و در نهایت
نیروی
نیکی بر نیروی بدی پیروز خواهد شد.
بنابراین ما یه نگاه اپوکالیپتیک هم داریم
دیگه. یک نگاه آخرالزمانی هم داریم. یعنی
ما فکر میکنیم که اگر من عقیدهم درسته
اگر من به ایمان به اصطلاح حقیقت و حق
دارم بنابراین تقدیر و مشیت الهی چنان است
که دشمنان مرو در نهایت از بین خواهد داد.
به همین دلم هست که در سیاستم همین طور
هستیم دیگه. در سیاست هم ما یا به یک
سیاستمداری ایمان داریم و به سیاستمدارمون
عشق میورزیم و اونها رو معصوم میکنیم یا
اینکه اونها رو از اونها یک دیو میسازیم
و هیچ خیر و خوبی در اونها سراغ
نمیگیریم. یعنی برای ما
سیاستمدارانمون مثل روشنفکرانمون حالت
پیامبران رو دارن یا خوبن یا بده بدن. اگر
یک روشنفکری یک جا خطا بکنه هرگز او رو
دیگه نمیبخشیم و او رو دیگه روشنفکر
نمیدونیم و از اون طرف اگر یک
روشنفکر مخالف ما یک بارم حرف خوب بزنه ما
اون حرف خوب رو به چیزی نمیگیریم
بنابراین قضاوت ما قضاوت اخلاقیه الانم
میبینید که در فضای سیاسی ما ما اگر کسی
میگه من مثلاً فرض کنید من اصلاحطلب نیستم
ولی اگر کسی بگه من اصلاحطلبم چون من فکرش
رو خطا میدونم میگم پس آدم بدی هم هست.
خب این متفاوت هست با ذهنیت یونانی که
ذهنیت سیاسیست. در ذهنیت
سیاسی بنابراین در فرهنگ ما رابطه
انسانها با هم از طریق ایمان به عالم
بالاست. یعنی انسانها از طریق یک به
اصطلاح رشتهای که به فراسو کشیده میشه
یعنی ارتباطشون با همدیگه به واسطه یک
میانجه عمودیست. خود آدمها با همدیگه
چیزی رو نمیسازن بلکه این ایمانشون به یک
به اصطلاح خدا یا یک حقیقت هست که اونها
رو به همدیگه پیوند میده. پس پیوندها در
فرهنگ
ما پیوندهایی پیوند بین انسانها
پیوندهایی نیستن که آدمها خودشون در
ساختنش نقشی داشته باشن یا اعضای یک
خاندانن یا از یک قبیله یا به قوم واحدی
تعلق دارن یا در سرزمین واحدی به دنیا
آمدن و برآمدن یا خدای مشترکی دارن و به
مبدع قدسی واحدی و ایمان میورزن.
بنابراین پیوند بین انسانها پیوندی نیست
که ساختگی باشه بلکه پیوندیست طبیعی و
جبری و تغییر ناپذیر. به همین دلیله که و
در مقایسه با یونانیها ما در ایران تا
امروز چیزی به نام جامعه نداریم. جامعه
یعنی اون پیوندها پیوندهایی که یعنی اون
انسانهایی
که یک رابطهای رو که طبیعی نیست و جبری
نیست بین
خودشون در حقیقت قرارداد میکنن میسازن
شهروند شهروندان کسان همه انسانهای
غریبهای هستند که از طریق قرارداد
اجتماعی با همدیگه ارتباط پیدا کردن و
جامعه شدن
خب در این جامعه انسانها برای ساختنش
باید سیاست بورزن. سیاست ورزیدن اون
چیزیست که مربوط به شیوه عمل آدمهاست.
یعنی آدمها فارغ از اینکه چه اعتقادی
دارن قبول میکنن که طبق یک قواعدی با
همدیگه برای سرنوشت مشترک جامعهشون تصمیم
بگیرن و عمل کنن. در نتیجه تعهد به امر
عمومی، تعهد به مصلحت عمومی، تعهد به
منافع عمومی ایجاب میکنه که همه فارغ از
اینکه عقایدشون با هم مختلفه در روشها و
در سازوکارها به اصطلاح یک نوع سیستم باور
داشته باشن. مثلاً در دموکراسیها مهم
نیست شما جمهوریخواهین، شما دموکرات
هستین. سیستم انتخابات واحده، قانون
انتخابات واحده. بنابراین شیوه فعالیت
سیاسی از یک الگو و از یک نظام حقوقی
پیروی میکنه. در میان ما وقتی ما وارد
عصر جدید شدیم برای ما سیاست حالت مذهبو
پیدا کرد. یعنی قدیم اگر شیعه و سنی با
همدیگه میجنگیدن و همدیگه رو میکشتن
الان ما با عقاید سیاسی با همدیگه مرزبندی
مذهبی پیدا میکنیم یعنی یه سلطنت طلب
محاله با یک مثلاً مخالفش بنشینه یا
مخالفش محاله با یک سلطنت طلب بنشینه همون
حالت به
اصطلاح
تنزهطلبی و دیوارهای مذهبی که کشیده میشه
بین
فرقهها درست در همین جا هم وجود داره. در
نتیجه چیزی به نام گفتگو معنی نداره. چیزی
به نام نقد معنی نداره. چون
گفتگو لازم نیست. شما از کلام استفاده
میکنید
برای یعنی در فرهنگ ما کلام اساساً تقدیس
میشه یا
اینکه به اصطلاح
یک یا باطله. کلامی که تقدیس میشه کلام
عامرانهست کلام فتواست کلام فرمانه و جز
او شما همه حرفهای دیگه و کتابهای دیگه و
نوشتارها و گفتارهای دیگه همه باطلند و
پوچ بنابراین حتی شما در به اصطلاح علوم
ایرانی اسلامی که نگاه میکنید این فقط
زبان فقه نیست که زبان فتواست بلکه
فلسفهشم همین طوره تاریخشم همین طوره
ادبیاتشم همین طوره همه زبان عامرانه است
نه زبان گفتگویی بخواد نیازی نیست به این
خانم در خب اگر کسی بخواد نقد بکنه به این
معنا که وارد به اصطلاح یک
رویارویی اینچنینی با سلطنت طلبها بشه
خب یعنی کهه عقیده سلطنت طلبها رو
باطلونه انگار که یک مذهبی رو باطل
میدونه و مذهب خودش رو حق میدونه در
نتیجه اگر هم صحبت بکنه
اگر هم گفتگو
بکنه پیش از هر چیزی در پی توجیه موجه
کردن عقاعد خودش دفاع از عقائد خودش و
تلاش برای ابطال عقاعد مخالف هست یعنی
همون کاری که آخوندا میکنن برای تبلیغ
دین و برای دفاع از دین میدونید که
اصطلاح پروپاگاندا ابتدا در کلیسا و در
مسیحیت به کار رفت و کلیسا بود که یک به
اصطلاح
بخشی رو برای پروپاگاندا درست کرد و
پروپاگاندا در اصل مفهوم مذهبی
داره در حقیقت شما در ایران امروز تقریباً
همینو میبینید یعنی میبینید که عقاید
سیاسی عقاید مذهبین و کاملاً مثل یک بت
پرستیده میشن یعنی اصلاحطلبان هیچ موقع
اصلاحطلبی رو نقد نمیکنن جمهوری اسلامی
هیچ موقع خودشو نقد نقد میکنه. مجاهدین
خلق خودشونو نقد میکنن. شفا خودشونو نقد
میکنن و به
اصطلاح سلطنتطلبها هم نقد نمیکنن
خودشونو به خاطر اینکه مسئله مسئله
ایمانیست. یعنی شما ایمان میارید. حتی
چپها که خیلی حالت قبیلهای دارن خیلی از
چپها دیگه چندانم چپ نیستن اما به اون
رفقای قدیم خودشون واقعاً به شکل اعضای یک
فرقه و یک قبیله نگاه میکنن و روابطشون
این شکلیه یا حتی مذهبیان خب خیلیا با
شاهزاده مخالفن نه حالا با پدر ایشون هم
مخالف بودن با پدربزرگشونم مخالف بودن اما
مخالفت اونها مخالفتیست کاملاً
دوگماتیک و جزمی یعنی اونها مخالف این
نیستن که چرا شاهزاده رضا پهلوی مثلاً فرض
کنید به فلان اصل و فلان اصل اعتقاد نداره
بلکه اساسا
میخوان مانع دستیابی شاهزاده پهلوی به
قدرت بشن تا خودشون قدرتو به دست بگیرن یک
بار رضا خان مهدی خانبابا تهرانی که از به
اصطلاح
چریکهای پیر چپ هست میگفت در یک صحبتی
که من باهاش میکردم میگفت اوالی انقلاب
دعوا بر سر دموکراسی و دیکتاتوری نبود
اینطور نبود که آخوندا بخوان دیکتا به
اصطلاح دیکتاتور بشن دیگران میخواستن
دموکراسی برقرار کنن نه همه میخواستن
دیکتاتور بشن منتها حالا آخوندا تونستن که
دیگران رو رقباشونو حذف کنن و اونها به
بر صندلی قدرت تکیه بزنن. الان هم بسیاری
از کسانی که
مخالف شاهزاده پهلوی هستن یا مخالف سلطنت
طلبی هستن مخالفتشون
اثر به اصطلاح اصول سیاسی و اثر
انگیزههای اجتماعی و منافع ملی نیست بلکه
هدفشون این هست که ایشون رو به حاشیه
برونن و خودشون
به اصطلاح کانون قانون قدرت نزدیک بشن. خب
خود جمهوری اسلامی همینه دیگه. جمهوری
اسلامی اصلاً شاهزاده رضا پهلوی بهترین
کار دنیا هم بکنه که به نفع ایران باشه.
جمهوری اسلامی اصلاً به هیچ
وجه این رو به شمار نمیاره و به هیچ وجه
از خصومتش و از به اصطلاح دشمنی با
شاهزاده و جریان سلطنت سلطنت دست برخواهد
داشت.
بسیاری از چپها بسیاری از مجاهدین خلق
اینها خب به دلایل مختلف در
دوران سلطنت پدر شاهزاده یعنی
پهلویها به دلایلی آسیب دیدن حالا به حق
ناحق اینا مهم نیست که به چه به اصطلاح
دلیلی ولی در اون از اون زمان خاطره تلخی
دارن و خودشون رو قربانی میدونن و این
قربانی بودن رو فراموش نکردن و در نتیجه
بسیاری از این مهاج به اصطلاح تبعیدیان
سیاسی
ایرانی همچنان با یا با رویای دوران پیش
از انقلاب زندگی میکنن یا با کابوسهای
اون یا در
پی بازگشت با اون دوران هستن چون در اون
دوران در موقعیت به اصطلاح خوبی قرار
داشتن یا در پی کین این توزی و انتقامجویی
از کسانی هستند که به نظر اونها در قربانی
کردن اینها نقش داشتن بسیاری از
ایرانیهایی که در این ۴۵ سال در غربت
شبها سر به بالین گذاشتن پیش از بستن
چشمهایشون رویای بافتن طناب دار رو بر
بسیاری از
هموطنانشون در سر میپرورن و به امید روزی
میخوابیدن
که بتونن در حقیقت انتقام بگیرن. خب در
ایرانم که میدونید مثلا کسایی مثل
لاجوردی، کسایی مثل خلخالی کسایی بودن که
تبدیل شدن به جانیهای وحشتناک به خاطر
اینکه معتقد بودن که در اون زمان در زمان
قبل
بهشون
قربانی دوران پهلوی بودن. بنابراین در
خارج از کشورم همین طوره. یعنی بسیاری از
مخالفتها با شاهزاده و جریان سلطنت طلبی
اصلاً مبنای سیاسی نداره بلکه برانگیخته
از عواطف هست حالا خشم کینهست توهم یا طمع
نمیدونم حسادت رقابت هرچی که هست
انگیزههاش انگیزههای
عاطفی و انگیزههای به
اصطلاح قدرت طلبانه و اقتدارگرایانه است.
خب این نوع مخالفان آقای
پهلوی اینها با هیچگونه به اصطلاح
استدلالی نمیشه اینها رو با اینا صحبت کرد
و نه صحبت نه هیچ گفتگویی گفتگوی واقعی
بین اینها و جریان شاهزاده میتونه شکل
بگیره نه حتی خود اینها میتونن با
همدیگه در این باره گفتگو کنن به خاطر
اینکه مثل مذهب هیچکس با استدلال
ایمان نمیاره هیچکسم با استدلال ایمانشو
از دست نمیده اینها چون ایمان یه
مسئلهایست که مربوط به عواطفه در نتیجه
گفتگوی سیاسی با اینها تبدیل میشه به صحنه
جنگ جدل ما الان اون چیزی که در رسانهها
داریم به اسم گفتگو د تا کارشناس میارن
مثلا راجع به فلان موضوع صحبت میکنن این
به معنای واقعی کلمه گفتگو نیست اصلاً این
یک نمایش خروس جنگیست
که برای سرگرمی
مخاطب به اصطلاح انجام میشه و دو طرف که
به خون هم تشنن سعی میکنن از همون اصلا
آمدن به قصد اینکه طرف مقابل
رو به اصطلاح شانههاش رو به زمین بمالند
و او رو شکست بدن نیامدن چیزی بشنوند و
حتی نیامدن چیز درستی بگن ولی بلکه از
زبان به صورت
کاملاً مصنوعی و به صورت
کاملاً غیر ارتباطی استفاده میکنن و کلمات
رو تبدیل میکنن به خنجر به محض اینکه میان
اصلا من واقعاً بعضی موقع گوش میدم آدم
وحشت میکنه یعنی به راحتی با صراحت تمام
همدیگه رو محکوم متهم میکنن به اینکه تو
نمیدونم به جمهوری اسلامی وابستهای یا تو
به آمریکا وسی یعنی شروع میکنن به اینور
برچسب
زدنها خب این این
وضعیت یعنی این نوع مخالفت با
شاهزاده نه تنها هیچ مسئلهای رو حل
نخواهد کرد نه تنها
اون آثار یا اون جنوههای بدی که اگر کسی
معتقد باشه در جریان پادشاهی هایی هست اون
اونها رو از بین نخواهد برد نه تنها موفق
به نابودی کامل جریان پادشاهی خواه نخواهد
شد بلکه خودش تبدیل میشه به یک آفت و آسیب
برای اکنون ایران و اکنون ایران رو به
اندازهای از نظر اجتماعی و سیاسی به
مخاطره میاندازه که امکان نداره شما به
بتونید به آینده روشن امید ببرید
یک موردی رو من میگم و این مورد بسیار
برای من آزار دهنده است یکی و اون این هست
که خب
جریان پادشاهیخواه به رغم اینکه خود
شاهزاده هم گفته که ما نباید با
مخالفانمون با زبان فحش و اینها برخورد
بکنیم خب من میدونید که راجع به به
اصطلاح
طرز گفتار و طرز رفتار و تبلیغ
جریان شاهزاده من قبلاً گفتم و انتقاد
کردم اما این به هیچ وجه به هیچ وجه توجیه
نمیکنه که مخالفان ایشون درست از این
روشها به کار ببرن برای اینکه مثلاً دارن
مقابله میکنن با جریان پادشاهیها پادشاهی
خواهشاهیخواهی در ایران یک گرایشیست که
باید به رسمیت شناخته بشه و به هیچ هیچ
وجه ما نباید کسانی که مخالف هستن از جمله
خودم نباید به قصد از بین بردن و به
قصد دور کردن این جریان از صحنه سیاسی
خودمون رو مجاز بدونیم که به هر روشی دست
ببریم از جمله زبان تحقیر زبان تهمت
زبان به اصطلاح تمسخر
و تبلیغات مسموع
و بسیار
مبتضل که علیه این جریان راه افتاده به
هیچ وجه به ما به آینده ایران کمک نخواهد
کرد. یعنی من واقعاً شر میکنم از کسانی
که مخصوصاً به خانواده
شاهزاده توهینهایی میکنن که واقعاً به
هیچ طریقی نمیشه این آدمها رو
آدمهای به
اصطلاح سیاسی یا آدمهای شهروندانی دونست
که به منفعت عمومی جامعه فکر میکنن. یعنی
کسی که به خانواده شاهزاده توهین میکنه
یعنی کسیست که درکی از مفهوم جامعه، مفهوم
سیاست و مصلحت عمومی نداره. کسانی
که خودشون رو به اصطلاح تمام زندگیشون رو
گذاشتن برای اینکه کاریکاتور بکشن و هر
روز با ساختن
نمیدونم
کلیپهای به کمک کوشش مصنوعی انواع و
اقسام اطلاعات غلط اطلاعات گمراه کننده یا
تحقیر آمیز و تمسخرآمیز منتشر بکنن علیه
جریان پادشاهیهایی قطعاً
به ایران دارن آسیب میرسونن به ج قطعاً
دارن فضای سیاسی رو به شکلی آلوده میکنن
که هیچکس در اون نتونه نفس بکشه اگر شما
در خانهای که زندگی میکنید گازی
سمی به اصطلاح منتشر بشه
دیگه همه از اون گاز
سمی به اصطلاح جان خود رو از دست خواهند
داد ولو اینکه هیچکس هم طرف دیگری رو قبول
نداشته باشه یا اینکه خودش مستقیماً دست
نداشته باشه. بنابراین این فضایی که درست
شده حالا در تلویزیونها یا در
اسانههای اجتماعی که بحث سیاسی گفتگوی
سیاسی و سخن سیاسی جای خودش رو داده به به
اصطلاح
یک زبان کیچ زبان مبتضل و زبان ضد سیاسی و
زبان حتی ضد انسانی و زبانی که مرز مرزهای
اخلاق، مرزهای عرف، مرزهای ارزشهای
انسانی و حقوق انسانی رو درورده و به
خشونت گرا به
اصطلاح دامن میزنه.
این ما رو به جای نخواهد رسوند. این
ظهریست که کشنده تر از ظهر جمهوری
اسلامیه. جمهوری اسلامی رو ما میدونیم که
کین و چین. ولی اون کسی که بر سر شاخ میشه
میشینه و بن رو میبره اون در مرگ خودش
بیشتر به اصطلاح موفق میشه تا تلاشهای
دشمنش.
بنابراین تعبیراتی که ما به کار میبریم
باید مواظب باشیم که این تعبیرات تعبیرات
توهین آمیز یا تمسخرآمیز نباشه. مثلاً این
چیزی که در رسانههای اجتماعی کلمه سطل رو
به کار میبرن و به جای سلطنت طلب میگن
سطلی این هیچ فرقی
نداره با اینکه شما مثلاً به دموکراسی
بگین
قراض دموغرازی مثلا یه چیزی مسخره بکنین
مثلا یا اینکه
شما اساساً ارزشهای انسانی رو مسخره
بکنید حقوق بشر مسخره بکنید
اینکه حالا من توضیح میدم راجع
به اصطلاح راست افراطی که به کار میبریم
که این متأسفانه این راست افراطی به خاطر
کلمه افراطی تبدیل شده به یک برچسب و فحش
که من دیدم یه نفر از همین سلطنتطلبا هم
میگفت که ما هم به شما میگیم چپ اسقاطی
یعنی تبدیل شده به فحش خب نباید به کار
ببریم کلمهای که تبد یعنی کلمات رو و
مخصوصاً اصطلاحات رو هرگز نباید به صورت
دشنام به کار برد
اصطلاح راست
افراطی
ترجمه رادیکال رات یا فار رات هست که در
زبانهای اروپایی به کار میده و اشاره
میکنه به گروههایی که گروههایی که در
طیف جناه راست در حقیقت قرار دارن
و به اصطلاح مواضعشون از همه اونها تندتره
چون ما در میان راستها یک طیفی هستند که
از محافظه کاران بسیار به
اصطلاح غیر رادیکال آغاز میشه تا میره به
محافظه کاران رادیکال و این اصطلاح
رادیکال اکستریم یا فاررا که به کار میبرن
اینا برای اینکه تمایز بگذارن بین بین
گروهی که گروههایی که درون فرایندهای
دموکراتیک فعالیت میکنن و گروههایی که
ضد دموکراسی هستن اگر یک جریان راستی در
چارچوب سازوکارهای دموکراتیک فعالیت بکنه
این رو بهش نمیگن رادیکال رات یا اکستریم
رات اما اگر یک جریان راست راستی تلاش
میکنه که سازوکارهای های دموکراتیکو دور
بزنه و در حقیقت نخواد تن بده به
سازوکارهای دموکراتیک این رو بهش میگن
راست افراطی یا راست رادیکال بنابراین این
کلمه این اصطلاح اشاره میکنه به یه مفهوم
علمی منتها در زبان ما تبدیل شده به یک
فحش و قطعاً باید از کاربرد
غیر مفهومی و
کاربرد غیر ارتباطی و کاربرد به خشونتبار
این کلمه پرهیز کرد و خودمون باید به
خودمون آگاهی بدیم که شما
نمیتونید به سلطنت طلبان ایراد بگیرید که
چرا میگید ۵۷ی که چرا میگید مرگ بر مجاهد
اگر شما هم در مقابل اونا از همون روش
استفاده کنید هدف وسیله رو تعیین میکنه
توجیه نمیکنه یعنی اینکه شما از هر
وسیلهای نمیتونید استفاده کنید برای
رسیدن به هر هدفی راه هر راهی شما رو به
مقصد جداگانه میبره. اگر از روشهایی
استفاده کنید که به اونها انتقاد دارید
شما به همان بیراههای خواهید رفت که
دشمنان شما.
بنابراین ما الان اونچه که در فضای سیاسی
میبینیم یا فضای گفتمانی میبینیم اینه
که یک اوقای بسیار گوش خراش
و واقعاً دیوانه کننده که هیچ کلمه مفهومی
درش به گوش نمیرسه و همه تبدیل شده به
جیغ وغ داد و فریاد و سر
همدیگه به اصطلاح حالا نعره کشیدن و همه
دارن یک کار میکنن و تصور بر این هست که
با این شیوه میتونن آینده ایران رو بسازن
و هر کدومشونم مدعین که دلسوزترن برای
ایران خب من توضیح خواهم داد که اساساً
ما بین بحث سیاسی و مناظره سیاسی یا جدل
سیاسی باید تمایز بگذاریم و اونچه که
ایران بهش نیاز داره یک انقلابی در فرهنگ
سیاسی ماست. ما آموزش شهروندی ندیدیم،
آموزش مدنی ندیدیم، آموزش دموکراتیک
ندیدیم و در نتیجه ما چیزهایی رو که باید
فرا میگرفتیم فرا نگرفتیم و در نتیجه فکر
میکنیم که همون چیزی که مادرزادی و
اتفاقی بلدیم همون کافیست. نه.
سیاست و جامعه هر دو پدیدههای
غیرطبیعین. یعنی انسانها اون رو
میسازند. انسانها اون رو به ارث
نمیبرن. اگر ما در ایران بحران داریم این
بحران اصلی مربوط به جامعه است. ما در
ساختن جامعه
تاکنون نتوانستیم موفق بشیم. در نتیجه
جامعه به جای اینکه پیوندهای مدنی بین
اعضای خودش رو مستحکم کنه در حقیقت از روش
تقابل و خشونت و صفکشی و گروهبندی و به
اصطلاح انزواطلبی جامعه تکه تکه شده و در
نتیجه یه حکومتی مثل حکومت جمهوری اسلامی
براش مسلط شده مهمترین چیزی که جامعه رو
بهش می باهاش میسا میسازند مهمترین ترین
ابزار ساختن جامعه مهمترین ابزار به
اصطلاح
سیاستورزی نه خونه نه خاک صرف اینکه ما در
ایران به دنیا اومدیم یا از نژاد آریایی
هستیم ما رو تبدیل به یک جامعه یا ملت
نمیکنه آونچه که ما رو تبدیل میکنه به
اعضای یک جامعه واحد و میتونیم ما به
معنای واحدی خودمون رو همه ایرانی بدانیم
این هست که از زبان برای ارتباط با همدیگه
و نه
برای به اصطلاح گسست گسستن ارتباطها
استفاده کنیم. یعنی انسانها از طریق به
کار بردن زبان برای فهم همدیگر هست که
میتوانند جامعه بسازند. ارتباطات یعنی
کامونیکیشن اساس کامیونیتیه. جامعه اساسش
بر ارتباط بین آدمهاست. آدمها برای چی
باید با همدیگه ارتباط برقرار کنن؟ آیا
میخوان ارتباط برقرار کنن برای اینکه همه
مثل هم فکر کنن؟ نه بهعکس. یعنی اون چیزی
که دوستی قبل از این میگفت که چرا شما
صحبت نمیکنید با همفکرانتون یه ائتلاف
درست کنید. این مال جوامع استبدادیه که
آقای خمینی هم میگفت وحدت کلمه. در یک
جامعه جامعه به اصطلاح به مفهوم دموکراتیک
کلمه افراد همگی متفاوت بودن و متکسر بودن
رو میپذیرن و یک اصل ضروری برای زندگی با
هم میدونن. یعنی در جامعه این باور مشترک
وجود داره که همزیستی همزیستی مشترک فقط
در میان آدمهای متفاوت ممکنه. آدمهایی
که شبیه هم باشند نمیتونن با همدیگه
زندگی کنن. هایل و قابیل برادر بودن و از
در شباهت هیچ چیزی کم نداشتن. درست همین
شباهت باعث میشه که یکی دستش رو برای
ریختن خون دیگری دراز بکنه.
تفاوتها اگر به رسمیت شناخته بشن اونوقت
اونچه که باعث میشه که این تفاوتها در
قالب یک جامعه کنار همدیگه قرار بگیرن و
در حقیقت با به رسمیت شناختن حقوق همدیگه
امکان آزادی رو برای خودشون فراهم کنن
اینه که از زبان استفاده میکنن برای
تفاهم در حقیقت شما استفاده نمیکنید از
زبان برای
توافق استفاده میکنید برای
تفاهم و ت و این تفاهم به شما اجازه میده
که حتی شما توافق کنید بر اینکه با هم
موافق نباشیم یعنی شما قبول کنید که شما
تضاد منافع دارید اما این تضاد
منافع ب به سود شماست نه به ضرر شما یعنی
شما زمانی میتونید آزاد باشید
که یک دولتی برای شما همون حقی رو قائل
باشه که برای مخالف شما در نتیجه همین
نمیتونن به آزادی خودشون دست پیدا کنن
بدون اینکه آزادی دیگری رو نقض بکنن.
افلاطون در یونان این کشف یونانیان بود که
انسان موجودی سیاسی وقتی ارسطو میگه انسان
موجود سیاسی یعنی انسان باید موجودیست که
نمیتواند تنها زندگی بکنه یا نمیتونه به
طبق قانون جنگل دست به کشتن همدیگه بزنن
گرگ همدیگه باشن تا هر کی زنده موند اون
برنده باشه نه انسانها نمیتونن با همدیگه
بجنگن چون نابود میشن نمیتونن
جدایی از هم زندگی کنن. زندگی بشر در گرون
جامعهست. یعنی در گرون سیاسته. انسان
جانور سیاسی یعنی انسان جانوریست که برای
بودن نیازمند سیاسته. این سیاست از راه
زبان ساخته میشه. چرا؟ به دلیل
اینکه و کاربرد خاص زبان. یعنی این زبان
استفاده نمیکنن زبان رو برای اینکه به
همدیگه دستور
بدن به اصطلاح همدیگه رو تلاش بکنن که
همدیگه رو
زیر سلطه خود بگیرن نه اینها استفاده
میکنن از زبان برای اینکه میدونن
که همه این آدمها با همدیگه متفاوتن و
درست همین تفاوت اونها رو وا میداره که با
همدیگه دیگه حرف بزنن. یعنی علت اینکه
آدمها با هم حرف میزنن تفاوتشونه. اگر
با هم شکل همسان بودن دلیلی برای سخن گفتن
وجود نداشت و به همین دلیل میگن به این
روش میگن روش دیالکتیکی. روش دیالکتیکی
یعنی که شما با کسی صحبت میکنید که نظرش
با شما
متفاوته. به این دلیل که متفاوته شما
خودتون رو نیازمند گفتگو با او میدونید؟
اگر نه هیچ دلیلی برای گفتگو نداشت. یه
نفر حرف میزد بقیه اطاعت میکردن. خب این
زبان دیالکتیکی یعنی اینکه من به دنبال
این باشم که با مخالفترین مخالفانم گفتگو
کنم برای چی؟ برای اینکه نه اینکه حرف او
رو قبول کنم ایمان بیارم یا اینکه حرفشو
ابطال کنم بلکه برای اینکه دنیای متفاوت
او رو درک بکنم. اگر من دنیای متفاوت او
رو درک نک نکنم نمیتونم حتی دنیای خودم
رو هم بفهمم. من زمانی میتونم دنیای خودم
رو خوب بفهمم که یک دنیای متفاوتی رو در
کنارش بتونم تصور کنم و این موجب میشه که
یک چیزی به نام جامعه به وجود بیاد. یعنی
افرادی که ممکنه شما رنج میکشید من رنج
نکشم اما من خودم رو موظف میدونم که رنج
شما
رو به رسمیت بشناسم ببینم نادیده نگیرم و
سعی کنم بفهمم و خودم رو جای شما بگذارم و
در نتیجه با این تفاهم با این احساس به
اصطلاح تخیل دیگری شما یک شکلی زندگی
میکنید که اون شکل میشه شکل زندگی
انسانی. یعنی شما با به ارزشها و
آرمانهایی باور پیدا میکنید که در خدمت
به اصطلاح سعادت
و بقای انسان هست. بذارید من برای شما از
ی مقالهای از کارل یاسپرس رو
براتون خلاصهشو بگم. یاسپرس که فیلسوف
بزرگ آلمانی هست و اون هم در وضعیتی مثل
ما زندگی میکرد در دنیای بسیار سیاهی که
هم توتالیتاریسم هم جنگ اروپا رو در
آستانه نابودی برده بود یاسپرس یک
مقالههای داره درباره اینکه اسم مقاله هست
آداب بحث سیاسی ما چهجوری باید بحث سیاسی
بکنیم و اصلا چرا باید بحث سیاسی بکنیم؟
یاسپرس د تا آلمانی رو تصور میکنه که
مشغول بحث سیاسی با همدیگه هستن و یکی بر
قدرت آلمان تکیه میکنه و خواهان برقراری
مرزهای ۱۹۳۷ این کشور با قدرتهای بزرگ با
انجام مانورهای نظامیست و طرف مقابل
هوادار گسترش آزادی داخلی در جمهوری فدرال
و باور به آزادی در مقام یگانه راه
دستیابی به حاکمیت ملی و در همبستگی با
دولتهای آزاد غرب یعنی د تا موضع کاملاً
متفاوت
دارن هر
دوشون طرف مقابل رو متهم میکنن به اینکه
دچار خیالات واهیست
یه یک طرف به اون طرف میگه که یعنی میگی
ما به سادگی به یک دولت دستنشانده آمریکا
تبدیل
شیم اون بهش جواب میده شما فاقد احساس ملی
هستید
یعنی همدیگه رو متهم هم میکنن به اینکه
فاقد احساس ملی
هستن منافع آلمان رو در نظر نمیگیرن به
آینده آلمان فکر نمیکنن افکارشون افکار
منطقی نیست
و یعنی کاملاً اتهامات مشابهی به هم
میزنن
خب اونچه
که اجازه بدین
من آره خب سپ می که چنین بحثی خب طبیعیست
که به جایی نمیرسه یعنی این بحث فقط
برای جایگزین جنگه دیگه جدل جایگزین جنگه
شما در جنگ
با گلوله میجنگید در جدل از کلمه گلوله
میسازید یاسپرس میگه که ما در پیش از هر
چیز باید واقعاً خودمون از نظر سیاسی
آزاد و دموکراتیک بشیم به این معنا که ما
باید یک ملتی بشیم که در اون همه به صورت
سیاسی فکر میکنن و عمل میکنن و همه
میدونن
که اونچه که در نهایت مهم هست آزادی
سیاسیه شما بدون آزادی نه امنیت دارین نه
ثبات دارین و نه شکم سیر خب خب بنابراین
شما باید هدف از گفتگو و هدف از به اصطلاح
سخن گفتن رو گفتار سیاسی رو در جهت تأمین
آزادی سیاسی تعریف کنید هرگونه سخن گفتنی
هرگونه گفتگویی که به این آرمان آسیب بزنه
این در حقیقت به هیچ وجه
نه به اصطلاح نه برای کشور مفیده نه حتی
برای خود اونهایی که از این روش استفاده
میکنن. شما میدونید که حزب توده در
حقیقت اونها بودن که
بنیانگذار تبلیغات لجن مالکننده بودن.
یعنی حزب توده چون معتقد بودن هدف وسیله
رو توجیه میکنه یک در جنگ روانی و در
استفاده از تبلیغات برای ترور شخصیت اصلاً
یک چیز عجیب غریبی بودن و اونا به بقیه
یاد دادن و و در نهایت خود حزب توده
قربانی همین شد. خود حزب توده
قربانی اتهام قربانی لجمالی قربانی به
اصطلاح تبلیغات مسموم جمهوری اسلامی شد و
در حقیقت کشته تقصیر
خویش نکتهای که میگه میگه که این یاسپرس
میگه اینا چرا موفق نمیشن با هم حرف بزنن
میگه که دلیل اول ناکامی اینها در وحض
کردن اینه که اینها نمیتونن
بین فکت و نظر یا آپنیون فرق
بگذارن اگر شما نتونید بین فکت و نظر
دیدگاه شخصیتون فرق بگذارید در نتیجه
اصلاً سنگ رو سنگ بند نمیشه یعنی اینکه
اگر من به شما بگم که ۷۰ مردم ایران
طرفدار جمهوری اسلامین شما بگید ۹۰ مردم
ایران طرفدار براندازین خب داریم راجع به
فکت حرف میزنیم دیگه در نتیجه ما هیچ
جایی نخواهیم رسید. هیچ معنا نداره بحث ما
هر گفتوگویی که هر بحثی که در
اون فکتها با به
اصطلاح بر مبنای مشترک بر مبنای معیاری که
دو طرف قبول دارن مثلاً نظرسنجی
فلان مرکز نمیدونم آمار
فلان سازمان یا فلان شهادت تاریخی اگر یه
مبنای مشترکی باشه کهه بر فک بر فکتها
شما اختلاف نکنید اونوقت میشه گفت که
میتونیم وارد گفتگو بشیم اگر شما بگید که
انقلاب ۵۷ انقلاب نبود بلکه شورش بود یا
بگید که
مثلاً کودتای ۲۸ مرداد قیام ملی بود یا
بگید که انقلاب ایران نمیدونم انقلاب فلان
بود یعنی شما اسم چیزا رو دارین عوض
میکنید و دارید واقعیت رو یک شکل دیگهای
یا میبینید یا نشون میدید و یه نکته رم
بگم بین فکت و واقعیت تفاوت هست. فکت در
حقیقت اون دادههاییست که ما درباره
واقعیت به صورت موقت داریم. فکتها مدام
در حال تغییرن و فکتها در حقیقت
دادههایی هستن که شما هرچه میگذره بیشتر
گردآور میکنید و در نتیجه با افزایش و
تغییر فکتها تفسیر شما از اون فکتها عوض
میشه.
بنابراین
فکتها چیزی نیستن که شما اولاً به خودی
خودشون معنا بدن و ثانیاً معناشونم
تفسیرشون ثابت میشه ولی به هر حال ما باید
توافق کنیم که سال ۱۳۵۷ انقلاب شده یا
ایران مثلاً تا ۸ سال با عراق جنگ کرده
اگه شما بگید ۷ سال جنگ کرده یا بگید
مثلاً محمدرضا شاه در آمریکا در گذشته خب
اصلاً یعنی ما در د تا دنیای کاملاً
متفاوتی هستیم در دو واقعیت متفاوت
نکته دیگه این هست که هدف به اصطلاح گفتگو
رو از ابتدا مشخص کنید. اگر قرار هست که
طرف مقابل رو پوزشو به خاک
بمالید بنابراین شما دارید وارد یک عملی
میشید که به نه تنها خودتون آسیب خواهید
دید بلکه فضای جامعه و فضای سیاسی رو به
شدت مسموم میکنید و دیگران رو هم به
مخاطره میندازید. کسی که به سلطنتطلبها
فحش میده فقط به سلطنتطلبها فحش نمیده
بلکه فضای زبانی و فضای گفتمان سیاسی رو
برای همه آلوده میکنه و حتی برای نسلهای
آینده. بنابراین فکر نکنید که شما دارید
به این گروه فحش میدید یا به اون گروه فحش
میدید. اگر زبان شما به زشتی و به پلشتی
آلوده شد اون زبان زهریست که هر کامی رو
در در هر کامی فرو خواهد رفت
و همه رو خواهد کشت بنابراین از ابتدا
خودتون رو به یک اخلاق و به یک آرمانی که
هم برای شما معقول هست و هم برای جامعه
متعهد بدونید یعنی بدونید که در وحله اول
شما باید صادق باشید. یعنی شما صحبت
نمیکنید با کسی برای اینکه او رو فریب
بدید. شما حرفی که میزنید اگر میگید من
میدونم، اگر میدونید میگید که من باور
دارم صادقانه این حرفو بزنید. آنچه
هستید بنمایید و اونچه که نیستید خودتون
رو نشون ندید. این شرط اوله. به اونچه که
میگید باور داشته باشید و اونچه رو که
میگید همون چیزی رو که مخاطب ازش میفهمه
منظور کنید. مخاطب رو گول نزنید که از سخن
شما چیزی بفهمه که شما منظورتون اصلاً
نبوده. کاری که خب در جمهوری اسلامی
مخصوصاً شخص آقای خمینی خیلی زیاد کرده و
نکته بعد اینه که روشن حرف بزنیم.
روشن حرف زدن مال کسیه که خودش فکر کرده و
اونچه رو که میگه چیزیست که فهمیده چیزی
نیست که از رو کتاب حفظ کرده باشه یا توی
جایی شنیده باشه و اونو تکرار بکنه ما در
عرصه رسانه یعنی در عرصه عرصه جهنم معنا
به سر میبریم عصر رسانه یعنی دوزخ معنا
یعنی کلمات به در حد در در به اصطلاح تراز
نامحدودی تولید و تکسیر میشن و در نتیجه
به سرعت معنای خودشونو از دست میدن و
تبدیل میشن به یک کالا یا تبدیل میشن به
یک سلاح کلمات
رو به صورت کلیشهای تقلیدی تصنعی و به
اصطلاح برای تظاهر و تفاخر به کار نبرید
از کسی که کتابشو نخوندید نقل قول نکنید
چیزی رو که نمیدونید تظاهر به دانستنش
نکنید. اینها همه باعث میشه که طرف مقابل
هم برانگیخته بشه به اینکه با شما وارد
گفتگوی صادقانه و گفتگوی روشنی بشه و هم
اینکه اعتماد طرف مقابل رو به اینکه شما
هدفتون از
گفتگو
هدف به اصطلاح خسمانه و هدف غیر سیاسی
نیست برمیانگیزه. اونچه که مهم هست در هر
ارتباطی این هست که دو طرف ارتباط به هم
اعتماد کنن. اگر من تو خیابون برم یه
دیوونهای به من یه چیزی بگه هرچی که بگه
من اصلاً جدی نمیگیرم چون میگه این آدم
عقل نداره. ولی اگر یه کسی که من او رو
عاقل میدانم و اعتماد دارم یه حرفی بزنه
که حتی من نفهم من خودم رو موظف میدونم
که اون حرفو بفهمم و تلاش میکنم که بفهمم
چون میگم اون طرف مقابل که حرف بیهوده
نمیگه. نکته بعد این هست
که نکته بعد این هست که شما هرگز نباید در
یک گفتگوی
سیاسی موضوع رو تبدیل بکنید به موضع نهایی
و یگانه موضعی که در این موضوع میشه گرفت.
همیشه راجع به همه چیز بدونید که غیر از
اونچه که شما فکر میکنید هزاران فکر دیگه
هم میشه کرد و حتی خود شما اگر دوباره به
اون موضوع فکر بکنید شاید جور دیگه فکر
بکنید.
اساساً کسی که حرکت نمیکنه هرگز نخواهد
فهمید که پاهاش در زنجیر هست. کسی که حرکت
میکنه میفهمه که به اصطلاح قل و زنجیر
به پاش بستن. اونوقت سعی میکنه غل و
زنجیرها رو باز بکنه. بنابراین تعصب و
جزمیت بر مواضع
سیاسی که انگار اینها عقاعد
مذهبی به اصطلاح لایتغیر شما هستن این از
شما یک به
اصطلاح از شما یک مزدور خشونت میسازه
یعنی شما آلت دست کسانی میشین که از شما
به عنوان ابزار خشونت استفاده
میکنن لمپنها ها اینطورین دیگه.
لمپنها کسانی هستن که اجیر میشن. خیلی
موقعها نمیدوننم اجیرن اجیر کی هستن.
فقط چون اینها میتونن باده کشی طرف
مقابل رو منکوب کنن از سوی آدم گروههای
مختلف به کار گرفته میشن. آخوندا همیشه از
صفویه به این طرف یه دسته اوباواش
اطرافشون داشتن. کارایی که خودشون
نمیتونستن علیه مخالفانشون بکنن. این
اوباواشو میفرستادن. از طرف اونها این
کارو میکرد. خب بنابراین شما باید باید
کاری بکنید و به شیوهی سخن بگید
که اگر خودتون مطالعه کردید فکر کردید یا
فردا شرایط عوض شد و دیدید که نظرتون درست
نیست این شهامت و این جرأتو داشته باشید
که آشکارا موضع خودتون و نظر خودتونو عوض
کنید نه اینکه یک نظری داشته باشید هر
اتفاقی بیفته دنیا کنفیکنم بشه شما سر
موضعتون وایسید الان در
رسانهها اینی که به عنوان تحلیلگرمیان
خیلیاشون مثل من که سواد درست حسابی ندارم
اساساً پیش از اینکه خبر رویدادی اتفاق
افتاده باشه اونا تحلیلشو دارن مثل آقای
شریعتمداری دیگه محسین شریعتمداری در
کیهان مهم نیست که فردا چه اتفاقی میفته
اون تفسیر اون حوادثو داره یعنی یه تفسیر
داره هر اتفاقی که میفته بر اساس اون
تفسیر وقایع رو به اصطلاح بر بر اساس اون
ادعاها و اعتقادات وقای تفسیر میکنه. این
یعنی که شما واقعیتو نمیبینید. یعنی
واقعیت مدام در حال تغییر هست. اگر کسی
دیدگاهش تغییر نکنه حالا یا عمیقتر نشه
یا پیچیدهتر نشه به این معناست که از
واقعیت کاملاً جدا شده و به عالم اوهام به
اصطلاح جذبی و مذهبی رفته. بنابراین همیشه
یه جایی در صحبتهای خودتون برای نسبیت
برای اینکه خب باید دید که آیا نظر دیگه
چیه باید دید که آیا از منظر دیگه
چشمانداز دیگه چگونه میشه نگاه کرد این
رو داشته باشید به دلیل اینکه این شب به
شما کمک میکنه که طرف مقابل هم در جستجوی
به
اصطلاح دگر اندیشیدن شما رو بهتر بفهمه نه
اینکه در مقابل شما موضع تدافعی بگه
نکته
دوم به
اصطلاح این هست که ما تعلقات حزبیمون رو
جایگزین استقلال فکریمون کنیم. یعنی اگر
من دموکرات هستم هرچه که رهبر حزب دموکرات
گفت بگم من چون دموکراتم قبول دارم. این
یعنی خیانت به حزب دموکرات. اگر من عضو
حزب دموکرات هستم و واقعاً دلسوز حزب
دموکرات هستم باید هر جا که هر عملی هر
اندیشهای هر ایدهای رو در حزب خودم
نادرست میدونم برای اینکه این حزب زنده
بمونه پوینده و پاینده بمونه باید مخالفت
خودم رو ابراز بکنم و نقد خودم رو صریحاً
بگم و اونچه رو که
میاندیشم اون رو بیان بکنم اگر شما
استقلال اندیشهتون رو فدای تعلقات حزبی و
گروهی بکنید بزرگترین خیانت رو به اون حزب
و گروه کردید اون حزبی که به اصطلاح اعضاش
از آدمهای متملق و از
آدمهای بیفکر تشکیل شده باشه اون حزب
طبیعیست که راهی به جایی نمیبره اون حزبی
یا اون گروهی یا اون سازمانی میتونه یک
رشد و شکوفایی فضاینده و زندگی داشته باشه
که مدام در درون خودش افکار مختلف در حال
برخورد با همدیگه هستن همدیگه رو تصحیح
میکنن و عیبهایی رو در همدیگه میبینند
و به
اصطلاح اصلاح اون همت میگمارن که هیچ
دشمنی نمیتونه ببینه. بنابراین در دیدن
ضعفها سختگیری و به اصطلاح سختگوشی نشان
دهنده تعهد شما به آرمانهای اون حزب هست.
خب و نکته بعد اینه که شما در گفتگوی
سیاسی اعلام موضع
نمیکنید بلکه تلاش میکنید که با وجود
داشتن عقاعد یا گرایشهای سیاسی متفاوت یک
زمینه مشترکی با گروهها و عقاعد دیگر در
اون جامعه بسازید که بر اساس اون زمینه
مشترک شما بتوانید در عین داشتن حق مشترک
با اونها از آزادی مشترک با اونها هم
برخوردار بشید. یعنی من برای اینکه آزاد
باشم و برای اینکه از حقوق خودم بهرهمند
باشم باید بتونم گروههایی که با من
مخالفن رو اونها رو بشناسم و حق اونها و
آزادی اونها رو به رسمیت بشناسم تا آزادی
من تأمین بشه. امکان نداره شما در آز یک
نظام استبدادی آزادی داشته باشید. در
جمهوری اسلامی شما رئیسجمهورم که باشین
رئیس قوه قضایی هم که باشین معلوم نیست
فردا از کجا سر در میارین یا از به اصطلاح
حصر خانگی سر درمیارین یا از هلیکوپتر به
اصطلاح آقای رئیسی سر در میارین یا از
یعنی در این جامعه چون که استبداد هست و
به اصطلاح حقوق شهروندان و آزادی شهروندان
و مخالفان رعایت نمیشه بنابراین حقوق
هیچکس رعایت نمیشه
خود رهبر هم هیچ تضمینی وجود نداره که به
اصطلاح بلاملایی سرش درنیاد. بنابراین اگر
در جامعه آزادی هست برای همهست. اگر در
جامعه حقوق رعایت میشه برای همهست و اگر
در جامعهای رعایت نمیشه هیچکس به خاطر
عقائدش امتیاز و ویژگی خاصی نخواهد داشت
و نکته مهم این هست
که شما
در فکر کردن و در سخن گفتن به جای
مصرف مفرت و گذااف
تاریخ تفکر معطوف به آینده داشته باشید.
یعنی یاد بگیرید که فیوچر
اورینتدینگ چی هست؟ یعنی اندیشهای که
مدام به سمت جلو داره نگاه میکنه. جلویی
که سرشار از امکانها و قابلیتهای
ناشناخته است و سعی میکنه که حدس بزنه
کدوم امکانها برای او به اصطلاح بیشتر
میتونه مفید باشه و تلاش بکنه اون
امکانها رو بالفعل بکنه. ما ایرانیها به
شدت معتاد به مصرف
تاریخیم. تاریخ گذشته نیست. تاریخ هویت
نیست. حافظه تاریخی به هیچ وجه به معنای
دانش تاریخی نیست.
ما تاریخ رو به
عنوان یک تاریخ مقدس تاریخ خودمون رو به
عنوان یک تاریخ مقدس کاملاً مذهبی مصرف
میکنیم. مصرف میکنه. یعنی در حقیقت برای
منافع امروزمون از تاریخ یک به اصطلاح
ابزار میسازیم. با تاریخ بازی میکنیم.
تاریخ به هیچ وجه ارزشی نداره. اگر شما
بینش تاریخی و شکل اندیشیدن تاریخی رو
نیاموزید. اندیشیدن تاریخی به شما میگه
شما هرگز نمیتونید به گذشته چنانکه گذشته
دست پیدا کنید و به اون آگاهی پیدا کنید.
هرچه که شما بگذرید هرچه نسلهای جدید
بیان شکل دیگری تاریخ رو روایت میکنن و
تاریخ رو شکل دیگری به یاد میارن و ثبت
میکنن. بنابراین تاریخ اونچه که گذشته
واقعیت گذشته نیست بلکه روایت ما از گذشته
است و این روایت ما روایتیست همیشه ناقص
همیشه پر از کاستی و کجی و همیشه نیازمند
اصلاح و بازسازی بنابراین هر نسلی باید
تاریخ خودش رو
بنویسه اما در و شما اگر به تاریخ بچسبید
تا قیامت با هم دعوا میکنید هر کس برا
خودش تاریخو یه جور میکنن. اما اگر به
آینده نگاه بکنید برای آینده میشه همکاری
کرد. برای آینده برای ساختن آینده میشه
شما با آدمهایی که باهاتون متفاوتن
همکاری کنید. میتونید برای ساختن آینده
به همبستگی اجتماعی اهمیت بدید و
برای بازسازی اعتماد عمومی بکشید. اما
برای تعیین تکلیف تاریخ شما هرچقدر که
بیشتر راجع به تاریخ حرف بزنید، هرچقدر که
عقا تاریخیتون رو بیشتر رو میز بکوبید،
بیشتر شما رو جدا میکنه از دیگران.
اختلافات تاریخی در هیچ فرهنگی، در هیچ
کشوری، چه کشوری دموکراتیک، چه کشور
استبدادی هرگز حل نشده. هرچقدر که بیشتر
تاریخ نوشتن بیشتر اختلاف نظر داشتن. همین
انقلاب فرانسه، انقلاب آمریکا، قانون
اساسی آمریکا، تاریخش هر چقدر که بیشتر
نوشتن تاریخشو تاریخهای متنوعتر،
متفاوتتر و اختلاف نظرهای بیشتر بوده.
بنابراین ما تاریخ رو برای خدمت به زندگی
آیندهمون میخوایم. ما زندگی آیندهمون
رو برای خدمت به تاریخ گذشته نمیخوایم.
باید این رو در نظر داشته باشیم و شکل
برخوردمون و شکل به
اصطلاح استفاده تاریخ رو و نگاه به تاریخ
رو باید عوض کنیم تا بتونیم نگاه به آینده
و آینده اندیشی رو جایگزین اون بکنیم و
نکته آخر که حالا من در میان خلاصه
میکنم یک مقالهای داره گادر اسم مقالهش
هست فلاسوفیکال فدشن
سنچری بنیانهای فلسفی قرن بیستم مقاله
بسیار خوبیه. در نهایت میگه که مهمترین
بنیان فلسفی قرن بیستم،
مهمترین به اصطلاح حقیقت فلسفی که قرن
بیستم به بشر آموخت اینه که در هر
عقیدهای تروید باید
کرد. هیچ عقیدهای نیست.
هیچ باوری نیست که از تردید مسون باشه هیچ
باوری و
بهخصوص به اصطلاح باور به علم به اصطلاح
دوگماتیسم علمی تصور اینکه علم میتونه ما
رو نجات بده تصور اینکه علم واقعیت رو
بیان میکنه و به ما راه زندگی
سعادتمندانه رو نشون میده به مراتب فاجعه
بارتر از عقا مذهب مذهبی هزاران سال پیش
هست. اون چیزی که ما الان خرافات میدونیم
اتفاقاتی که در دامنه خشونتی که در قرن
بیستم بشر به اون دامن زد و فاجعههای
عظیمی که به وجود آورد در تاریخ بشر سابقه
نداشته و این محصول علم و تکنولوژیه.
بنابراین ما راجع به علم و تکنولوژی هم
همواره باید با آگاهی و با نگاه نقادانه
نگاه بکنیم و ازش استفاده بکنیم و بدونیم
که در نهایت جامعه با تکنولوژی ساخته
نمیشه جامعه با علم ساخته نمیشه جامعه فقط
و فقط با اخلاق ساخته میشه یعنی باورهای
اخلاقی ارزشهای اخلاقی مشترکی که یک
جامعه داره و اونچه که بر سر بشر آمده در
عصر جدید اینه که زندگی صنعت تی و نظام
سرمایهاری بنیان اخلاق انسانی رو
کاملاً فرو پاشونده و جایگزینی برا اون
نساخته در ایران ما این اتفاق افتاده در
ایران ما دیگه اخلاق
سنتی به هیچ وجه اون به
اصطلاح
اعتبار منحصر به فرد خودشو و چون و چرا
ناپذیر خودش رو نداره دیگه اخلاق سنتی
برای انسان
ایرانی اخلاقی برای زیستن مطلوب او نیست و
بنابراین زندگی ما زندگی شده که هر کس
برای خودش هر جور که دلش میخواد رفتار
میکنه اینکه ما فاقد یک نظام اخلاقی مشترک
باشیم و اخلاق رو نادیده بگیریم موجب میشه
که ما نتونیم با هم زندگی بکنیم یعنی اگر
شما معتقد باشید که آدم کشتن برای ساختن
ایران آینده مفیده و من معتقد باشم که نه
چن این نیست در
نهایت حرف شما به کرسی خواهد نشست یعنی
خشونت در جوامع استعداد برفروخته شدنش
بسیار بالاتر از اندیشهها و ایدههای ضد
خشونت هست کافیه که ۱۰ نفر در یه شهری
تصمیم بگیرن که پمپ بنزیراان رو آتیش بزنن
شهر و آتش کشیده میشه و ۵۰ هزار نفر تو
اون شهر آسیب میبینن. ۱۰ نفر کافیه.
بنابراین بدونیم ما ما ایرانیها نیازمند
ساختن یک اخلاق جدیدی برای زندگی
آیندهمون هستیم. آینده ایران در
گرو اخلاقی دموکراتیک نظام
اخلاقی به اصطلاح انسان باور و بر اساس
حقوق به اصطلاح شهروندی و حقوق بشر هست و
این انقلاب
اخلاقی مقدمه ضروری انقلاب سیاسیست شما
نمی دوستی که میپرسه ما انسان ما ایرانیا
چرا نمیتونیم با همدیگه بشینیم همکاری
کنیم به این دلیله که ما عقاعد مشترک نیست
که موجب کنش مشترک میشه موجب همبستگی
اجتماعی میشه این اخلاق مشترک هست شما با
شریکتون منافعتون متضاده شاید در خیلی
چیزا هم نظرتون متفاوت باشه اما اگر هر
دوتون اعتماد داشته باشین به هم و ی به یک
سری به
اصطلاح ارزشها باور داشته باشین و رعایت
کنین شما میتونین با همدیگه به اصطلاح
سالهای سال تجارت بکنید. اما اگر شما هر
دو برادر باشین ولی به همدیگه خیانت
بکنین دشمن خونه همدیگه خواهید شد. پس
تشابه عقاعد سیاسی نیست که به ما امکان
تغییر وضع موجود رو میده. ما نمیتونیم
وضع موجود رو تغییر بدیم به دلیل اینکه به
اصطلاح ارزشهای اخلاقی ما از هم جدا شده.
به دلیل اینکه ما به اصطلاح آرمانهای
اخلاقی مشترکی نداریم و باید تلاش بکنیم
با گفتگو برای ساختن این آرمانهای مشترک
و اگر این آرمانهای مشترک اخلاقی نباشه
نه تنها آینده ایران از گذشته او ناگوارتر
و تیرهتر خواهد بود بلکه میراثی که برای
نسل آینده خواهیم گذاشت ما رو برای همیشه
در تاریخ شهر خواهد کرد. سپاسگزارم.
بله خیلی ممنون از
شما
خرجی دوستانی
که درخواست داده بودن که روی استج
بیان پذیرفته شد
در باقیونده اتاق در خدمتتون هستیم فقط
این نکته در ادامه صحبتهای آقای خرجی که
بارها هم بهش اشاره کرده بحث
به تفاهم رسیدن و
توافق هر کدوم از اونها معانی مختلف
خودشو داره و
بحث شنیدن هم جای خودش
رو بارها در
گفتگوها پیدا کرده به خصوص اینو دارم
خدمتتون میگم در همین
اتاق اگر
دوستان بهتر تر گوش بدیم شاید اون بحثها و
اون چالشهایی که پیش
میاد نمیگم مطرح نشه ولی خب بتونیم
دقیقتر
ازش استفاده بکنیم. حتی در بداهه بداه
گویی هم ما ابتدا باید همدیگه رو بشنویم.
یعنی وقتی که
هنوز حرف طرف مقابلمونو نشنیدیم دنبال
پاسخ دادن باشیم خب احتمال خیلی
زیاد اون پاسخی که میدیم در همون راستای
گفتگو نیست و بحث
همچنان ادامه پیدا میکنه و به
شکل حکایت کر و بیمار همچنان در همون شکل
معیوب
باقی خواهیم اومد.
من
ابتدا آقای شهر شما چون ابتدا اومدید آقای
آزاد میام خدمتتون میدونم که اون سؤالاتی
که شما مطرح کردید رو خب خیلی
از صحبتهای امروز آقای خلجی خیلی به اون
سؤالات شما مربوط بود ولی اجازه بدید دیگر
دوستان بشنویم میام خدمتشون آقای شهرام
شما بفرمایید چون ابتدا وارد استیج شدید
سلام مرسی ممنونم از این خوبتون بابک متی
و از وقتی بابک من آورده بالا یه ذره
استرس گرفتم چون میترسم حرفم مربوط به
اتاق نباشه ولی
میگم واقعیتش اینه که داشتم چند روز پیش
یه سرگذشت یکی از این هنفیشههای قدیمی
زمان که تبدیل در تبدیل زندگی میکنه رو
میخوندن
یه چیزی توجه منو جلب کرد و اون اینم و
اونم این بود که چطور حالا اگر ایشون یا
حالا چون ثروتمندای ایرانی رو میخوام یه
چیزی بگم چرا این لشکر هنرمندی که از
ایران تبدیل شد حتی یه دونه تولید فرهنگی
که داشته باشه نه آخه تولید فرهنگی توی
انتقال دموکراسی خیلی مؤثرتره مثل سینما
یا تئاتر یا اینور چیزا من شنیدم که
ثروتمندای آمریکایی برای آدمای
فرودست
فرودستشون دیدی تئاتر میخرن پخش میکنن که
اونا به تئاتر برن یعنی اینجوری سعی میکنن
که دموکراسی رو اشاره
بدن من یادمه همسرم قبلاً کتاب میخرید
واسه دیگران نیستان نشون گفتن گفتن کتاب
میخرید و اینا کتابو میذارن تو تابتر
ولی اگر یه بلیت سینما یا تات برای شما
بگیری اینا بیشتر این کارو بکنن میخواستم
بگم که یعنی یادمه اینم بگم بوریس
چکناواریان تو یکی از صحبتاهاش اومد برگشت
گفتش که
آره ثروتمند ایرانی حاضره فان حاضره تکس
بده یعنی مالیات بده ولی حاضر نیستش که به
من بده که فاند بشه و من باهاش برنامه
هامو درست بکنم برنامههامو ادامه بدن.
یعنی این که ما در مجموع علاوه بر همین
آقا توجهی به علوم انسانی نداریم. کاری با
علوم انسانی نداریم و فکر میکنیم که همه
چیز با پیچ و مهرهست یه چیز عمومیه مربوط
به یکی از یه شخص دو شخص نیست. اما در
مورد اتاق در مورد همین اتاقی هم که شما
دارین اگر من بخوام یه جمله بگم اونم اینه
که خود آقایونی که
طرفدار سلطنت هستن خودشون
خیلی من خیلی احترامشو نگه میکنم ولی
خودشون خیلی با ما بد رفتار میکنن یعنی
اینه
که حالا نمونه عمومیش که همهمون دیدیم توی
چیزا آقای فرودی هست که حالا لنده رو
بگردونه اومد توی که برنامهش به یک نفری
که مخالف سط بود برگشت گفت خب حالا شما
چرا ساکت نمیشین که ما کارمونو انجام
بدیم؟ یعنی به گونهای ساکت شدن
ماها
نازله ظهور حضور یه قدرت جدیدیه. من
نمیدونم حالا این دیگه اسمش سردوب نباشه
چی هستش. امیدوارم زیاد پر صحبت نکرده
باشم. مرسی از اینکه اتاقتون قابل گفتگو
یعنی با ما بای صحبت میکنی
منم عرض سلام و احترام دارم خدمت شما و
ممنونم. دو نکته رو میتونم خدمتتون عرض
کنم.
ببینید ما تا زمانی که فکر میکنیم
که عقاعد سیاسی یا منافع اقتصادی یا
موقعیت
اجتماعی موجب میشه که ما با هم متفاوت
باشیم این خب درست نیست یعنی ما ایرانیها
به دلایل
مختلف هر کدوم خودمون رو بر اساس حالا یه
معیارهای که
داریم از دیگران جدا میدونیم و به همین
دلیل هست که
مثلاً بسیاری از مشکلاتو تقصیر حکومت
میدونیم خودمون رو قربانی به اصطلاح
استبداد میدونیم نمیدونم از ثروتمند
انتقاد میکنیم از آخوندا انتقاد میکنیم
ببینید دوست عزیز ما همه در برآمده از یک
فرهنگ هستیم و آدمها نیتشون و اون کاری
که خودآگاهانه تصمیم میگیرن انجام بدن
اون تعیین کننده اصلی نیست بلکه نیت اونها
و خودآگاهی
اونها ساخته یک سنت و فرهنگ و تاریخه که
ما فرهنگ به همین دلیل هست که فرهنگ
فرهنگها رو میشه از همدیگه متمایز کرد و
الگوهای فرهنگی رو میشه طبقه بندی کرد
بنابراین ما همهمون اجزای یه سیستم هستیم
زبان یه سیستمه مثلاً فرض بکنید اگر ما در
مورد زبان میگیم که انسان قدرت تکلم داره.
این قدرت تکلم یه چیز غریضیه، طبیعیه اما
این غیر از زبانه یعنی اینکه شما به یک
زبانی صحبت کنین قدرت تکلم یه چیز
مادرزادیه اما اگه بخواین به زبانی صحبت
کنین اون زبانو باید فرا بگیرید.
ما در فرهنگ ما
اندیشیدن آموزش داده نشده اندیشیدن یه کار
طبیعی نیست در فرهنگ ما به اصطلاح را به
ارتباط اجتماعی آموزش داده نشده ارتباط
اجتماعی اصلاً یه چیز مادرزادی نیست در
فرهنگ ما به
اصطلاح مفهوم قانون و حق داده نشده
بنابراین ما در یه فرهنگی هستیم
که به اصطلاح مشترکه حالا یکی خامنهایه
یکی پهلویه یکی رجویه یکی خاتمیه یکی اینا
این اختلافات موجب نمیشه که ما از نظر
فرهنگ
سیاسی کاملاً متفاوت باشیم به همین دلیله
که وقتی که ما نقد میکنیم به جای اینکه
بیشتر توجمون به یک گروه خاص باشه باید
بیشتر توجه بکنیم به اون به اصطلاح
بنیانهای های پنهان فرهنگ سیاسی ما،
روانشناسی سیاسی ما
که همه ما درش مشترک هستیم و بدونیم که
نقد اجتماعی همیشه نقد خده. من جدای از
جامعه نیستم. هر انسانی
یک انسان اجتماعیست. یک موجود اجتماعیست و
ساخته اجتماعه. درسته که ممکنه که منم
گاهی کار بدی بکنم وجدانم معذب میشه و
خودمو علامت میکنم. جامعه میتونه خودش
رو نقد بکنه ولی درون خودشه. باز بیرون
خودش نیست. بنابراین نقدی که میکنیم به
روشنفکران، نقدی که میکنیم به مثلاً
ثروتمندان، نقد نقدی که میکنیم به
سیاستمداران، توجه داشته باشید که داریم
از یک سری آسیبهای مشترک حرف میزنیم که
در همه ما هست. حالا
اگر من در من انقدر واضح نیست به خاطر
اینکه من روشنفکر نیستم، من ثروتمند
نیستم، من سیاستمدار نیستم و فکر نکنیم که
اگر من جای او نشستم من چه کارا میتونستم
بکنم. نه منم اگر جای او میشستم کما بیش
همین کارو میکنم. کما کما اینکه صدها یا
در حد صدها هزار ایرانی در طی این ۴۵ سال
به خارج آمدن همشون واسه همدیگه رفتار
کردن. هیچکدومشون نتونستن یک سازمان
سیاسی بسازن، حزب بسازن، یه مرکز فرهنگی
بسازن. در این آمریکا بیش از یه میلیون
ایرانی هست ولی ما یه چیز ندگیه کانون
فرهنگی نداریم که ایرانیاها دورش جمع بشن.
خب این یعنی چی؟ یعنی کهه ما باید به فکر
این باشیم
که به اصطلاح فرهنگ سیاسی رو عوض بکنیم که
این فرهنگ سیاسی که خودمونم تابعش هستیم و
این به این معناست که اگر من هم جای اونها
قرار گرفتم هرگز مسون نیستم از
اینکه خطاهای اونها انجام ندم اگر من الان
جنایتهای خامنهای رو نمیکنم به خاطر
اینکه گفت خدا اون حیوونه رو میشناخت که
بهش شاخ نداد بهخاطر این قدرت اونو ندارم
اگه قدرت اونو داشتم از کجا مع الانتون
کارو
نمیکردم اگر شما این شکلی ببینید یعنی شما
نقدتون از چشم انداز انتروپولوژی فرهنگی
از انسانشناسی فرهنگی انسانشناسی سیاسی و
بعد مقایسه با فرهنگهای دیگه باشه و متوجه
میشید که
اصلاً عیبای ما همان قدر مشترکه که هنرای
ما و ما در عیبمون همان قدر به همدیگه کمک
میکنیم که در هنرمون با هم میسازیم.
و در حقیقت شما مسئله رو ساختاری و مسئله
رو در حقیقت سیستمی میبیدیم به جای اینکه
مسئله رو موردی شخصی یا جزئی ببینیم و از
نظر اخلاقی هم توجه داشته باشین که ما
درسته که مثلاً الان میگیم هیتلر جنایتکار
بود ولی من نمیتونم به خودم ببالم که من
بهتر از هیتلرم هرگز نمیتونم این کارو
بکنم چون من در موقعیت هیتلر نبودم. اگر
من در موقعیت هیتلر بودم و شکل دیگری عمل
میکردم اون موقع روا بود که به اصطلاح
تعهد اخلاقی خودم ببالم. ولی من به هیچ
وجه در موقعیت او نیستم و معلوم نیست اگر
در موقعیت او بودم بدتر از او عمل
نمیکردم. بنابراین غرض از نقد اجتماعی و
حتی نقد اخلاقی
جامعه مشگری و ملامت کردن و به اصطلاح
دوست و دشمن ساختن و خودی و غیر خودی
ساختن نیست در نهایت ما میخوایم جامعه
بسازیم و با همه زندگی کنیم طرفداران آقای
پهلوی حتی اگر منو تهدید به مرگ بکنن من
از آزادی اونها و از حقوق اونها دفاع
باید بکنم در داستان داستان هایل و قابیل
قرآن توی قرآن هایل به قابیل میگه اگر تو
دستتو دراز بکنی برای اونکه خونه منو
بریزی من دستم رو دراز نمیکنم برای خون
تو رو بریزم مولوی میگه اگر تو با بد کنی
پس فرق چیست ما قراره که به جمهوری اسلامی
بگیم آقا ما رو نکش ما قرار نیست جمهوری
اسلامی بکشیم ما قراره به آقای پهلوی بگیم
آقای پهلوی شما حقوق ما ارم به رسمیت
بشناس قرار نیست ما حقوق اونا ضایعه بکنیم
یک بار یک در این جنبش سیاهان تظاهراتی
کرده بودن جلوی کاخ سفید یه عده شعار خیلی
به اصطلاح
شعارای خشونتوار میدادن علیه سفیدا مارتن
لوترکینگ گفت ما قراره با اینا زندگی
بکنیم ما قرار نیست اینا رو نابود کنیم
اونا میخوان ما رو نابود کنن ما با اونا
میخوایم بگیم ما رو نابود نکنید ما به
آقای خامنهای میخوایم بگیم آقای
خامنهای حقوق مردم رو رعایت کن ولی اگر
آقای خامنهای یه روز قرار شد محاک حاکمه
بشه باید طبق قوانین عادلانه و حقوق رعایت
بشه. یعنی ما نباید همون کاری رو بکنیم که
اونها میکنن. بله. اونوقت در در اون
صورت شما دیگه نه کاری که اخلاقی نیست
سیاسی نیست. بنیان سیاست اخلاقه. متأسفانه
یکی
از فاجعههای
ذهن ایرانی اینه که مدرنیته رو کاملاً
وارونه فهمیده. یعنی مدرنیته رو از مثل
اینکه شما یک باغ خیلی بزرگی رو فقط
میوههاشو ببینید ریشههاشو نبینید
تنگچشمان نظر به میوه کنن ما تماشاکنان
بستانیم ریشه مدرنیته بنیان مدرنیته
اخلاقه اون اخلاق منجر میشه به ساختن
تکنولوژی منجر میشه به سیاستش منجر میشه
به علمش و ما باید توجه داشته باشیم که
بدون تعهد به اخلاق و شما باید فارغ از
اینکه دیگه دارن اخلاق زندگی میکنن یا نه
فارغ از اینکه دوست شما برادر شما اخلاقو
رعایت نمیکنه میکنه یا نه شما باید خوبی
رو کار خوب رو فقط به خاطر خوب بودنش
انجام بدید و تنها در این صورته که
تونستید اخلاقی و انسانی زندگی کنید
بنابراین تمام بدیهای تمام مردم دنیا
موجب نمیشه توجیه نمیکنه بدی منو
من در برابر هر بدی
میکنم کاملاً مسئولیت دارم و کاملاً باید
در برابر محکمه وجدان پاسخگو بشه.
بسیار خب آقای آزاد کامنت ممنونم آقای
خلجی مرسی موافقم با ممنون
خیلی متشکرم من فرمایشات جناب خلجی رو
معطوف به ایده در واقع سلطنت طلبی میبینم
و در این کانسپت در واقع هر ایدهای رو
میشه قرار داد چه حال سلطنت طلبی هر ایده
مخالفی اما با جریانی طرف هستیم که در
واقع حذف میکنه. جریانی که با تحریف
تاریخ، با دروغ، با پروپوگاندا
ذهنیتسازی میکنه. در واقع با جریانی طرف
هستیم که عمل میکنه و حقوق دیگران رو حتی
حالا که به قدرت نرسیده صبر میکنه. در
اینجا در
واقع وظیفه ما چیست و چطور باید برخورد
کرد و آیا میشه در واقع از
دموکراسی برای اهداف غیر دموکراتیک
استفاده کرد؟
هرگز خون به خونشاستن محاله اولاً که کن
فعالیت سیاسی کنش سیاسی و جنبش سیاسی و
مقاومت سیاسی و مبارزه سیاسی همه اینا
علمن یعنی کهه ما باید بیاموزیم ما این در
غرب اینها علمن آموزش داده میشن هر کی از
زندان اوی میاد بیرون نمیشه فعال سیاسی هر
کی برادرشو اعدام کردن نمیشه طرفدار فعال
حقوق بشر شن اینا علمه یعنی شما باید
آموزش ببینید یک مسئله مهم اینه که ما در
ایران مدام به خودمون یادآوری کنیم که
انسان نیازمند آموزش همه چیزو باید یاد
بیم هیچ چیز حتی فکر کردن هم طبیعی نیست
حتی دیدن هم طبیعی نیست شما شنیدن هم
طبیعی نیست همه اینها هنریست و دانشیست
که باید آموخت بنابراین ما باید یاد
بگیریم که چگونه در برابر یک حکومت
توتالیتر مبارزه کنیم چگونه درباره
جریانهای فاشیستی مبارزه کنیم؟ چگونه در
برابر رسانههای به
اصطلاح رسانههایی که در حقیقت تأثیر منفی
روی افکار عمومی دارن چطور چگونه در هر
چیزی که جامعه رو آسیب میزنه شما باید
راه مقابله و مقاومت در برابر اون رو
بیاموزید و این آموختن به شما کمک میکنه
که با حیولا بجنگید بدون اینکه خودتون
تبدیل به حیولا بشید.
بله آقای مصطفی بفرمایید
سلام بر شما مرسی ممنون آقای خلیجی
استفاده کردم از صحبتاتون چیزی که من
متوجه شدم از صحبتهای شما اینه که بر
فرهنگ سیاسی در واقع تأکید خیلی زیادی
کردید که اونطور که این در واقع اختشاشو
بین مخالفین ایجاد کرده و مخالفین رژیم
انقدر در حال نزاع و زدن و خوردن و اینها
هستن روی فرهنگ سیا سیاسی ما در واقع حالا
به اندازه کافی رشد نکرده که ما امکان
گفتگو رو از دست دادیم و علی رب تفاوت
نظرها نمیتونیم تفاوت نظرها رو به صورت
مدنی یا اینها حل بکنیم که من همه اینها
رو قبول دارم. همه اینها
درسته. منتها من یک وجه دیگه قضیه رو
میخوام بگم و حالا میخواستم باهاتون در
میون بذارم و نظر شما رو هم بدونم. اگه
تصیحهم هستهم کنید. من معتقدم که در بین
جریانهای سیاسی مخالف رژیم حالا اونایی
که داخل رژیمن دو طیف اصلاحطلب اصولگرا
خب از جای خودشون در بین جریانهای مخالف
رژیم ما با سه طیف مختلف و بعضاً
متفاوت متضاد
مواجهیم که پروژههای سیاسی متفاوتی رو
اصلاً دنبال میکنن یعنی بحث فقط اینکه
بداخلاقی سیاسی نیست پروژههای سیاسی
متفاوتی رو بر مبنای ارزشهای سیاسی
متفاوت دارن دنبال
میکنه که من معتقدم جریان پهلویسم، جریان
حالا دموکراسیخواه و جریان
اتنیکی. خب این سه جریان پروژه سیاسی
اصلاً هدفشون رسیدن به اون پروژه سیاسی که
ترسیم کردن و برای رسیدن به اون با هم
اشتراکی نداره
اصلاً. بنابراین این اخت یعنی این
بداخلاقیها از پس اون اختلاف بزرگ داره
میاد به نظر من. یعنی چی؟ یعنی وقتی که یک
یک گروه سیاسی پروژهش اینه که احیا
درباره پهلوی کنه حالا یه عدهشون میگن
بیشتر سرکوب کنه نسبت به قبل کم سرکوب
کرده یه عده میگن کمتر سرکوب کنه مثلاً یه
ذره بازتر کنه ولی هدف اینه احیای دربار
پهلویه وقتی پروژه سیاسی شما احیای دربار
پهلویه خب میری به این سمت که هر کسی که
ضیل ذیل اون محورت یا رهبرت نباشه که گذار
حول اون رخ بده اون برای تو یه تهدید میشه
و به تخریبش برمی برمی
برمیخیزی این تخریب از اینجا میاد نه از
بداخلاقی شما تنها آلترناتیو باید داشته
باشی اگر پروژه سیاسی تو احیا دربار
پهلویه همه باید دور این جمع بشن نباید د
تا شاخ که نمیتونیم داشته باشیم و حتی
ارزشها ببین مثلاً ارزشهای دموکراتیک
خیلی واضح دارم میگم من خب اصلاً چیزی
نیست که خودش خودشون حتی دارم میگم آقا
خصاسی مشروطه فعلاً و بعد یه پروژه توسعه
سیاسی ما توسعه اقتصادی باید داشته باشیم
بعداً بریم سراغ توسعه سیاسی یه دورهای
خب این دوره هم مثلاً میخوایم ۱۰ سال ۲۰
سال باشه ببین شما میگی که من با این حرف
شما بله من متوجم بله متوجم ببینید نه
مهمه الان میخوام یه کامنتی بگم ببین
آقای خلجی شما میگی که اتفاقاً شما که
میگی راست افراطی نگی نه آقا چرا تعارف
میکنیم راست افراطی من هم در اروپا زندگی
میکنم نه به معنا ببینید دوست عزیز به
میگم من نمیگم نگید میگم که به به قصد
تحقیر و تمسخر به کار نبرید
شما ک ببینید یه موقعی میشه که در
یه موقعی میشه که کلمات از اصطلاح علمی
تبدیل میشن به برچسب مثلاً فاشیسم یا حتی
توتالیتاریسم در ابتدا به هیچ وجه معنای
بار منفی نداشتن ولی الان هم میگن فاشیست
خب اگر شما کلماتو به معنای به اصطلاح با
به
قصد حذف دیگری ترد دیگری و نابودی دیگری
به کار ببریم حتی کلمه آزادی حتی کلمه
عدالت وقتی که
اون خانم رو اسمش یادم رفته در درباره لوی
شونزدهم وقتی داشتن میبردنش به سمت
گیوتین گفت ای آزادی به نام تو چه خونها
که نریختن بنابراین هیچ کلمهای نیست
که معنای کلمات به قصد شما و شیوه کاربرد
شما بستگی داره شما اگر یه کلمهای رو به
شیوه ارتباطی به کار ببرید اون کلمه
ارتباط برقرار میکنه. اگر کلمه الله مگر
داعش نبودن الله اکبر میگفتن گردن
میزدن. الله اکبر میگفت گردن میزنیم.
این شیوه به کار بردن کلماته که بهش معنی
میده. حالا اجازه بدین به خاطر اینکه من
باید برم برای جلسه دیگری که دارم ولی
حتماً من مشتاق هستم نظر شما رو بشنوم.
ببینید شما حرفتون درسته و این ولی این
درست به این دلیل هست که درک ما از
مقولههای اساسی سیاست مشترکه یعنی درک ما
از قدرت درک ما از سیاست درک ما از جامعه
درک ما از قانون آقای خمینی با آقای پهلوی
با رجوی یه جور فکر میکنن به همین دلیله
که با هم نمیتونن بسازن مثال میزنم برای
شما در ایران ما قدرتو به مفهوم قدرت بر
یعنی به قول هانرنت پور اور قدرت بر کسی
یا بر جریانی یا بر مردم میفهمیم.
بنابراین سیاست رو تلاش برای دستیابی به
قدرت و قدرت رو به معنای توانایی اعمال به
اصطلاح تحمیل ارادتون بر دیگران میفهمید.
اما در به اصطلاح یک فرهنگ دموکراتیک به
جای پور اور پور و یعنی قدرت به جای اینکه
شما قدرت رو به معنای قدرت سلطه بر دیگری
بفهمین شما قدرت ارتباط با جامعه برای به
وجود آوردن زمینههای مشترک و ساختن
توافقهایی برای حفظ آزادی میدونیم. ما
در ایران تا امروزی که من و شما صحبت
میکنیم هیچگاه نه روشنفکر ما نه غیر
روشنفکر ما از آزادی سیاسی ما هدفشون
آزادی به مفهومی که در فرهنگ غربی گفته
میشه هرگز نبوده نه قانون نه حق نه قدرت
نه سیاست به این مفهوم به کار نرفتن و
اصلاً این آرمان نبوده وقتی که شما یه چیز
میخواین اونم صندلی قدرته یه جور عمل
میکنید بله آقای پهلوی میخواد یه پروژه
داره همون گونه تبلیغات میکنه که جمهوری
اسلامی جمهوری اسلامی همونجور تبلیغات
میکنه که مجاهدین خلق مجاهدین خلق
همونجور تبلیغات میکنن که
نمیدونم اون آقای آقایون گذار همه داریم
از یک روش استفاده میکنیم چون یه چیزو
میخواین اساساً وقتی که شما یک چیز رو
میخواین برادر و خواهرا هستن که سر ارث و
میراث دعواشون میشه آدمای غریبه که
دعواشون نمیشه که و ما نیازمند این هستیم
که تمام این مفاهیم و آرمانهایی رو که
صبح تا شب ازش دم میزنیم و به صورت
کاملاً بیمعنایی به کار میبریم اینها
رو از نوع تعریف کنیم. آزادی چیه؟ آزادی
هرگز این نیست که جمهوری اسلامی براندازی.
براندازی یعنی ویران کردن. ویران کردن که
نمیتونه پروژه سیاسی باشه. ما یعنی حتی
براندازی انقلاب نیست. انقلاب تأسیس یک
نظم جدید به جای نظم قدیم هست و شما در
ایران سراغ داری سیاستمداری یا روشنفکری
که اصلاً طرف اینجور چیزا رفته باشه. نه.
ما از آزادی فقط رها شدن از سلطه دیگری
میفهمیم از قید و بند دیگری. به همین دلم
همون طور که آقای خمینی آزادی رو میگفت
بیبنداری روشنفکر مام همین میفهمه.
سیاستمدار مام همین میفهمه. به هیچ وجه
چیزی به نام مسئولیت، چیزی به نام قانون،
چیزی به نام مشروعیت وجود نداره. الان روش
دیگه این آخر حرف ما اینه که بله ما
جمهوری اسلامی رو بندازیم به جاش یه حکومت
دموکراتیک سکولار طرفدار حقوق بشر درست
کنیم. یعنی انگار این کلمات به اصطلاح
کلمات جادویین. انگار نه انگار که اینا
مفهومن. اصلاً معنی نمیده شما از دموکراسی
حرف بزنی اگر تئوری دموکراسی نداشته باشی.
اگر تئوریهای دموکراسی رو ندونی. اگر
ندونی که ما در دموکراسی در چه شرایطی
هستیم، اگر تکنولوژی رو نشناسی، اگر
نتونیم به نظریههای ما دیگه چیزی از چیزی
به نام دولت ملت دیگه نمیتونیم حرف
بزنیم. ما از چیزی به نام سکولاریسم دیگه
نمیتونیم حرف بزنیم. تمام اینها
نظریهها و به اصطلاح رویکردها تمام کهنه
شدن و همه نقد شدن. به خاطر اینکه ما در
بایت بسیار پیچیدهتری مواجه هستیم. در
ایران یه ۴ار تا مثل میگفتن اصول دین
چیه؟ میگفت توحید عدل فلان الان ما یه
اصول دینی داریم برای سیاستمداریم اینا
تکرار میکنن فکر میکنن این این میشه
راهحل این میشه چشمانداز آینده انقدر ما
ساده لوحانه میفهمیم بنابراین همون طور
که جمهوری اسلامی تصور بسیار و بدوی داره
از سیاست مدیریت جامعه و آینده و
مخالفانشونم فرقی نمیکنن برای آینده
ایران همان قدر به
اصطلاح به شیوه جای چی
میگن بدیه گویانه و اتفاقی و تصادفی و
امید به خدا و ایشاالله درست میشه و ما
برحقیم و دنیا با ماست و ما خوبیم اونا
بعداً عمل میکنیم هیچ فرقی نداره من
همینو میگم من میگم که ما نیازمند این
هستیم که خودمون یک بار دیگه در تمام
اونچه که میکنیم و میگیم تردید کنیم این
کاریست که اروپاییا کردن این یعنی مدرنیته
مدرنیته اعتقاد به چیزی نیست مدرنیته شک
دکارته و ما باید یاد بگیریم دو چیزو یاد
بگیریم یک باید عادت یقین کردن رو به شدت
باهاش مبارزه کنیم و تبدیلش کنیم به تردید
کردن مطلق در هر چیزی که باور منه من
انسانم خدا نیستم و هر باوری و هر تصوری
که داشته باشم راجع به مقدسترین چیزا
آزادی مقدسه فهم من که از آزادی مقدس نیست
ایران مقدسه درک من از ایران که مقدس نیست
عدالت مقدسه حقوق بشر مقدسه انسان مقدسه
فهم من برداشت من نظریه من که مقدس نیست
من باید در خودم مدام شک کنم و دو اینکه
به شدت این خوشبینی
تقدیرگرایانه ریشهدار ایرانی رو جا کنار
بزنیم و به جاش ما به بدبینی رو بیاریم
یعنی چی؟ یعنی اینکه هیچ چیزی در این دنیا
تضمین شده نیست. تاریخ شرکت بیمه نیست.
بنابراین شما ممکنه با نیت خوب یک کاری رو
انجام بدید و اون کار نتایجش فاجعه بار
باشه. نیت شما نتیجه شما نتیجه کار شما رو
تضمین نمیکنه. فردا معلوم نیست که ما
اصلاً آفتاب
از مشرق سر بزنه یا نزنه. لحظهای بعد ما
یک لحظهایست اتفاقی سرشار از امکانهای
بیشمار ناشناخته که ما باید برای این
موقعیت آما برای بدترین سناریوها آماده
باشیم و به بهترین سناریوها امیدوار
باشیم. یعنی ما نیاز فرهنگ غربی فرهنگ
فاجعه اندیشه یعنی ف ا کالچرا کتاسرف یعنی
مدام به فاجعه فکر میکنه چون به فاجعه
فکر میکنه میتونه فاجعهها رو مدیریت
بکنه آلمان در جنگ جهانی دوم در آتش جنگ و
خودکامگی سوخت ولی ۵ سال بعد شرکت بنز
شروع کرد به تولید ماشین بنز در ایران ۸
سال جنگ ایران و عراق بوده آقای پزشکیان
هم چند ماه پیش میگفت که خوزستان هنوز
آثار جنگ درش از بین نرفته. بنابراین چون
که ما همش یک اعتقاد آخرالزمانی داریم که
ایشاالله درست میشه و سکولارای ما جامعه
ما به شدت دینیه یعنی سکولارای ما از
مدرنیته و از سکولاریسم دین ساختن و در
حقیقت از بیخدایی یک خدا بیخدایی رو خدا
کردن یعنی خداانباور نیستن باور بیخدایی
دارن در نتیجه همونجور عمل میکنن که بقیه
باورمندا و اینهاست که ما باید عوض کنیم
پسیزم و اسکپتیسیزم
شکاکیت و بدبینی به زندگی انسانی به اینکه
تکنولوژی و علم و تمدن مدرن و تمدنی که
جهان شده روز به روز پیچیدهتر میشه و ما
انسان در برابر این وضعیت روز به روز
شکنندهتر و آسیب پذیرتره. روز به روز
اینکه ما ب به اصطلاح امکان فریب خوردن ما
امکان به
اصطلاح از بین رفتن قدرت قضاوت قدرت
اندیشیدن و فهم ما از موقعیت فیزیکیمون
داره روز به روز از بین میره آقای ایلان
ماسک داره یه بازی رو میسازه که شما وقتی
بازی میکنید هیچ فرقی بین واقعیت و جهان
مجازی نمیتونید بگذارید خودتونو در
واقعیت فرض میکنید ما انسان در عصر کنونی
بیپناهتر از همیشه و بیدفاعتر از
همیشه است. این لازمش اینه که شما مدام به
وضعیت خودتون حساس باشین و فکر نکنین که
ما ایرانیا از آلمانیهای ق به اصطلاح
زمان قرن
بیستم به اصطلاح عزیز کردهترین و بلاهایی
که بر سر آلمانیها اومد بر سر
ایتالیاییها اومد بر سر اوکراین اومد بر
سر سوریه اومد بر سر ما نمیاد نه ما یک
ملتی هستیم مثل ملتهای دیگه و تنها
ملتهایی تونستن از دل آتش فجایی یه جان
سالم به در ببرن که مدام چشم بیدار و
نگران داشتن و مدام خودشون رو در به
اصطلاح یک قدمی خطر مرگ دیدن. کسی که به
مرگ میاندیشه میتونه زنده بمونه. فرهنگ
غربی فرهنگ مرگدیشه. اگر ندونیم که مرگ یک
قدمی ماست. اگر ندونیم که ما در در برابر
انواع و اقسام ویروسهای کشنده ناشناخته
قرار داریم اونوقت نمیتونیم از خودمون
محافظت بکنیم. جامعه ایران جامعهایست
بیحس، بیحال، جامعهایست که انقدر
واقعیت رو تلخ و تیره میبینه که ترجیح
میده به خواب بره و چشمههاشو ببنده و تا
کابوس واقعیت رو نبینه. این به ما هیچ
کمکی نمیکنه. واقعیت هرچقدر تلخ هرچقدر
تیره انسانها و جوامع نیروی اونها
برای چیره شدن بر وضعیت به مراتب بیشتر از
اون قدرت شره. این رو تاریخ اثبات میکنه
به شرط اینکه شما به انسانیت باور داشته
باشید. اجازه بدین من باید برم برای جلسه
بعدی من یه تیکه برای شما از یاسپرس
میخونم برای حسن خطاب این جلسه ولی در
ادامه خواهیم داد. خرجی من ۳۰ ثانیه یه
نکتهای بگم یک ساعتم هست رو استیجم.
بفرمایید خواهش میکنم من حاضرم با شما در
جلسه فردا صحبت بکنم یعنی شما اگه تشریف
بیارین
من کوتاه میگم اینو وقتتونو نمیگمش
ببینید آقای دکتر خلجی چیزی که ما دیدیم
در جنبش زن زندگی آزادی همه ایرانیان کنار
هم بودن متحد
یه استوری میذاشتن یه پیج میذاشتن تا
اینکه آقای رضا پهلوی اومد بله ببینید
دوست عزیز بذارید اجازه بده من اینو بگم
آقای دکتر آقای عزیز آقای عزیز من به همین
صحبت شما د تا نکته گفتی به نه اصلاً به
اون نمیپردازم چشم چشم د تا نکته فرمودی
یکی در مورد کاریکاتور بود ببین نقد اشکال
مختلف داره یه کسی هست مثل هادی خرسندی با
شعرش نقد میکنه یکی هست مثل توکای
نیستانی با کاریکاتورش نقد میکنه این
مرسوم در همین گردمای آخر امریکاییان در
۵۱ ایالت کاریکاتور آقای ترامپا آورده
بودن این اصلاً چیزی نیست که شما گفتید
اجازه بدین که من نمیتونم الان جوابتونو
بدم دیگه اجازه بدین درباره این موضوع
صحبت کنیم دوست یک جلسهای میذاریم راجع
به نقد خوبه من فردا میام ببین فقط نکته
پایانی آقای دکتر تنها کسی که توی
اپوزیسیون خود شخص شما رو پروژه جمهوری
جمهوری اسلامی میخونه سلطنتباان نه هیچ
ایرانی نه این موجب نمیشه که من من هم مثل
اونا عمل کنم من میدونم من که بیشتر از
شما میدونم او به من میخوام بگم عامل این
تنشا اوناان آقای عزیز من که در این با
شما اختلاف اختلاف ندارم در نوع برخورد ما
با این وضعیت اختلاف دارم من که در اینکه
جمهوری اسلامی جنایت میکنه و آدم میکشه
که بحث ندارم من میگم ولی با آدمکشی جنایت
نمیشه با جمهوری اسلامی مبارزه کرد ب
اجازه بدین من این چند خطو بخونم آقای
دکتر آقای دکتر ببخشید یه من فقط ۳۰ ثانیه
میگم خدمتتون جوابم نمیخوام بدین حالا هر
وقت صحبت کردیم بعداً بفرمایید خیلی سریع
میگم شما از
پذیرش پهلویچیها منو پادشاهیخواه که
نمیگم پهلویچی پادشاه خالی نیست گفتیم
پذیر بپذیرین که وجود دارن آیا در آلمان
جامعه آلمان باید بپذیره که نئونازی وجود
داره آقای ملکی که م
دوست عزیز صحبتی که من کردم راجع به عقیده
بود گفتم عقاعد باید وجود داشته باشن
اونچه که شما قضاوت میکنید نباید باشه
مربوط به روششه البته که اگر روشهای
خشونتآمیزی رو برای اون عقیده به کار
گرفت و دیگران رو تهدید کرد. طبعاً اون
روشها باید جلوش گرفته. قانون برای همینه
دیگه. یعنی شما میتونید طرفدار
ستارهپرستی باشید برای بازگشت افلاطون به
زندگی مبارزه کنید به شرط اینکه حقوق
دیگرانم رعایت کنید. ولی نمیتونید برای
آزادی به شیوه مستبدانه بجنگید. شما
نمیتونید با به اصطلاح ظلم به دیگران
برای عدالت مبارزه بکنید. شما نمیتونید
برای مردم ایران ایرانی رو بکشید. یعنی
روش کار شماست که مهمه. آرمان شما اصلاً
مهم نیست. آقای حالا اجازه بدید که من
عقیدهشونم ملکه میگه ملکهشون میگه من
عده ولی داخ شده برای دار زدن شما. خب این
ایدئولوژیشون هم عقیده نیست اینو نمیگن نه
این عقیده نیست زبان خشونتنی زبان هی هی
به اصطلاح هیت اسپیچ عقیده نیست زبانی که
نفرت پراکنی میکنه زبانی که خشونت پروری
میکنه زبانی که دیگری رو ترد میکنه
زبانی که به به اصطلاح تنش در جامعه دامن
میزنه این روشه عقیده نیست عقیده اینه که
بگه آقا من میخوام در ایران سلطنت احیا
بشه اما اگه شروع بکنیم که برای اینکه
سلطنت احیا بشه تا آخوند کفن
نشود وطن وطن نشود این دیگه یعنی روشی که
شما دارید برای اون مبارزه میکنید
تبلیغات
دروغ به اصطلاح مسموم کردن افکار عمومی و
در حقیقت از بین بردن آرامش و امکان تفاهم
در جامعه اینا روشن نادرستن و باید در
برابرش مقاومت کرد ما که در خارجی مقاومت
میکنیم یک روزم در ایران امکان دموکراسی
شد قانون باید برای مبارزه برای فعالیت
سیاسی برای همه یکسان وجود داشته باشه
بله حالا تکمیل شما حرفایی که دوست عزیز
شما در اینکه من یکی از به
اصطلاح بیشترین آماج این نوع رفتار و
گفتار سلطنت طلبا بودم من کم میتونم ادعای
چیز
بکنم ادعای رکورد بکنم در گینس. بنابراین
به من نگید که اونا چیکار میکنن. من علیه
اون کارم صحبت کردم و طبیعتاً از این
کارها از سوی هر کس باشه من هیچ هیچ موقع
دفاع نمیکنم. اجازه بدید من این رو بخونم
برای شما و جلسه بعدی رو باید برم. یاسپرس
میگه آزادی را نمیتوان مالک شد. آزادی در
انزوا وجود ندارد. از این رو فرد جمو فرد
متهجر آزادی بیمحتوای خود را یا فرد
متعسب آزادی بیمحتوای خود را قربانی آن
آزادی میکند که نخستین بار در اجتماع با
دیگران باید به دست آید. این آزادی تنها
با دگرگون شدن آدمی حاصل میشود و با
ایجاد سازمانهایی برای آدمیانی که دگرگون
نشدهاند نمیشود آن را ساخت. نمیتونید
یه قانون اساسی بنویسید که بگید با اون
قانون اساسی ما در ایران دموکرات میشیم
بلکه پیدایی آن بسته است به چگونگی ارتباط
و گفت و شنود و تفاهم میان آدا آدمیانی که
آمادهاند با یکدیگر گفتگو کنند. از این
رو آزادی را نمیشود برنامهریزی کرد بلکه
آدمیان در حال و برنامهریزی وظایف معین و
معلوم با همکاری دیگر آزاد میشود. سوق
دادن آدمیان به سوی آزادی یعنی سوق دادن
آنان به اینکه با یکدیگر گفتگو کنند ولی
اگر در آن میان اندیشههایی نهفته بماند
چون گفتگو کنندگان از یکدیگر پنهان
میکنند اگر از گفتن پارهای چیزها
خودداری ورزند و در درون خود بر آنها متکی
بمانند اگر در گفتگو حیله و تضویر را
دخالت دهند در آن صورت گفتگو مایع آزادی
نیست بلکه فریب است گفت و شنید اصیل چون
گفت وشنیدیست که هیچ خودداری و مراعاتی
صراحت آن را آشفته نکند زیرا حقیقت در
جامعه تنها در صراحت بیقید و شرط پدید
میآید. موانع حقیقت و آزادی از یک سو
قراردادها و رسوم و آداب اجتماعی هستند و
از سوی دیگر دیکتاتوری و استبداد که در آن
یک جهانبینی عمومی شامل همه میشود و همه
مجبور میشوند الفاظ و اصطلاحات و
جملههای آن را به کار ببرند. به نحوی که
اینگونه اصطلاحات و جملهها حتی به
نامههای خصوصی هم راه مییابد. همچنین از
شیفتگیهای تعصبآمیز که میپندارند حقیقت
را به چنگ دارن و با حمله و هجوم و به
شیوهای اهانتآمیز این حقیقت را اعلام
میکنند در حالی که منظور اصلیشان تنها
کوچک کردن و خاموش ساختن دیگران است. این
تکیه تعصبآویز بر حقیقت بیحقیقتی خود را
بدین نحو نشان میدهد که هیچگونه آمادگی
برای گفت و شنود ندارد. حقیقت به عنوان
چیزی قطعی و مطلق در تصرف هیچکس نیست.
جستن حقیقت یعنی اینکه انسان همیشه برای
گفتگو آماده باشد و همین آمادگی را از
دیگران نیز چشم داشته باشد. کسی که به
راستی خواهان حقیقت و گفت و شنیده است با
او درباره هر مطلبی میتوان آزادانه گفتگو
کرد و او خود نیز چنین است بر هنگام گفتگو
نه به کسی اهانت میکند و نه برای مراعات
حریف از گفتن سخنی خودداری میورزد. نورد
برای حقیقت در حال آزادی نبردی از روی عشق
به انسانیتست. سپاسگزارم از دوستان و از
بابک عزیز تا نوبت کرد