سلام عرض میکنم خدمت همه مخاطبان گرامی
این کانال و
آرزوی خوبی و خوشی دارم برای همه هر جا که
هستید امروز من افتخار بزرگی رو دارم به
خاطر اینکه
میزبان دوست دانشمند
بسیار خوش ذوقی هستم خانم دکتر مژگان
قاضیراد و حتماً خیلی از شماها با ایشون
آشنا هستید. خانم موزیکان قاضی امروز قرار
هست که به
ما درس بدن، تعلیم بدن و به ما بگن
که تجربه و تحقیقی که درباره مولوی کردن
سالها برای ما چه دست به اصطلاح رهاوردی
داره؟ یعنی به ما بگن که مولانا جلالدین
بلخی چه کسیست و آموزههای اصلی او چیست و
چرا برای ما آدمهای قرن بیستمی خواندن او
و اندیشیدن با کلام او اهمیت داره؟ من یک
مختصری راجع به خانم قاضیراد بگم. خانم
قاضیراد دکتر قاضیراد در رشته پزشکی
دانشگاه تهران تحصیل کردن و دوره تخصص
کودکان و فوق تخصص آیسیو آی سیییو
نوزادان رو در آمریکا به پایان رسوندن.
یعنی شغل اصلیشون پزشکیست و الان هم در
بیمارستان جورج واشنگتن شهر واشنگتن به
عنوان پزشک و استادیار بیماریهای کودکان
و نوزادان مشغول به کار هستن و جدای از
اینکه خب به اصطلاح کار اصلیشون هست کار
دلشون در حقیقت ادبیاته و عرفان و سه تا
مجموعه داستان کوتاه منتشر کردن با
نامهای عاشقی با ژاکت سفید که سال ۱زار
۱۳۹۱ در تهران به چاپ رسیده. یک کتاب دیگر
خیال فیروز فام هست که سال
۱۳۹۳ به چاپ رسیده در برلین و در خلوت
چمدانها که سال ۹۴ در لندن به چاپ رسیده
و من هم راجع به این کتاب این افتخارو
داشتم که یک جلسهای صحبت کردم و یک به
اصطلاح ریویو هم
نوشتم و خانم دکتر قاضی راد دوره کارشناسی
ارشد نویسندگی خلاق رو در دانشگاه نیو
همشایر آمریکا به پایان رسیده در ژانویه
۲۰۱۸ و اولین رمان انگلیسی ایشون با نام
خانه خیابان خورشید یا سان
استریت سانستریت در آمریکا تازگی منتشر
شده و ایشون حتما بسیاری از دوستانی که در
صفحات در رسانههای اجتماعی فعال هستن
صفحات ایشونو دیدن و میتونن با ایشون
بیشتر آشنا بشن شم اما جدای از اینها
ایشون یه علاقه خاصی به مولانا داره و با
مولانا در حقیقت زندگی کرده یعنی نه فقط
خونده و میشناسه و در حقیقت با کلام او
همنشین هست بلکه باهاش زندگی کرده و با
مولانا یک رابطه شخصی داره در حقیقت یه
رابطه عاطفی و شخصی داره و چند دوره هم
در همین شهر واشینگتن در پالیتیکس ان کروز
که یک جای در حقیقت خیلی معتبر و معروفیست
در واشنگتن تدریس کرده به انگلیسی مثنوی
رو و این افتخار بزرگیست که من امروز در
خدمت ایشون هستم و ایشون منت گذاشتن بر من
و پذیرفتن که با ما باشن من خیلی ممنونم
از شما خانم
مهدی جان خیلی ممنونم از اینکه من رو دعوت
کردی که به کانال یوتیوبت بیام افتخاری
هست برای من که اینجا در خدمت شما و
شنوندگان و بینندگان شما باشم. خوشحالم که
این فرصت رو دارم که درباره جلالدین محمد
رومی صحبت کنم
و دوست دارم که کسانی که آشنایی زیادی
شاید با اون ندارن یا کمی آشنایی دارن یا
فقط اسم او رو شنیدن این جلسه فرصتی باشه
براشون که مولانا رو بهتر بشناسن درباره
او و خواستگاه او اندیشهها و تفکرات او
چیزی بدونن و امیدوارم که مفید قرار بگیره
براشون
این
جلسه
اگر شما راجع به مولانا مولانا صحبت کنید
بعد اگر در پایان اگر راجع به شناختی که
در آمریکا هست با توجه به اینکه شما
خودتون تدریس کردین به انگلیسی شناختی که
یعنی مولانا در آمریکا چه تصویر و چهرهای
هم داره اگرم بفرمایید خیلی عالی خواه
حتماً حتماً در مورد این حتماً صحبت
میکنم و خوشحال میشم اگر دوستانی که دارن
گوش میدن سؤالی دارن در انتها در کامنتها
بنویسن
برای مهدی عزیز و
انشاالله اگر توانش باشه در در خدمت شما
خواهیم بود. بله ببینید همونجور که مهدی
گفت من سالیان ساله که با جلالدین آشنا
هستم از وقتی که نوجوان بودم نوجوان خیلی
در ایران با کتابهای او آشنا شدم
و حالا به هر دلیلی خیلیا معتقدن که اگر
شما مولاناست که شما رو میکشد تا اینکه
شما به اون علاقهمند بشید به هر حال من
فکر میکنم آن کشنده میکشد من چیکار کنم
دقیقاً یعنی من فکر میکنم این یک علاقه
دو طرفه به نظر میاد چون من هرچی که سعی
میکنم که از مثلاً به کار و زندگی و
نوشتن بپردازم به هر حال جذب مولانا میشم
و و شروع میکنم درباره او صحبت کردن. بله
من یه سری اسلایدم دارم برای دوستان همیشه
فکر میکنم که ویژوال خیلی به دوستان کمک
میکنه برای همین من از اون استفاده خواهم
کرد و درباره مولانا صحبت خواهم کرد.
ببینید مولانا داستان جالبی داره و از این
بابت که زندگی او مثل بیشتر بزرگان که
زمان او یا بعد از او زنده میکردن متأثر
از زمانهای هستش که در اون زندگی میکرده و
اف و و حتی میتونیم اینو بگیم که در واقع
آنچه که آنچه به این اینگونه که مولانا
شده به خاطر اون تاریخی بوده است که درش
زندگی میکرده و اگر نبود بود اون اتفاقات
تاریخی که در زمان مولانا افتاد شاید
مولانا این اینگونه نمیشد که ما ازش سؤال
داریم مولانا در سیم سپتامبر ۱۲۷ میلادی
در
بلخ یا حالا بعضیها معتقدن در وحق بخش به
دنیا اومده و بعد به بلخ رفته که اون موقع
در واقع بخشی از شمال شرقی ایران بوده
امروز افغانستان کنونی هستش پدرش بهای ولد
واعز و عالم دین بوده و شاگردان صوفی
بسیاری داشته. خانواده مولانا یه خانواده
اندیشمند و دانشمندی بوده. او در
خانوادهای بار میاد که پدرش بسیار محترم
و از عالمان و بسیار عالمان تأثیرگذار
زمانای خودش در بلخ بوده. مادرش هم مؤمن
خاتون یکی از چهار همسر بهای ولد بوده و
اینجور که از زندگی بهای ولد ما میدونیم
ظاهراً بهای ولد زنان بسیاری داشته و خیلی
هم زنانشو دوست داشته و به هر حال رابطه
جالبی بین او و زنانش بوده مولانا وقتی که
به دنیا میاد بعد از ۱۰ سال البته کودکی
عجیبی
داشته به به بیشتر اون چیزایی که ما در
مورد مولانا میدونیم
از مناقبالعارفین و رساله سپه سارا هست که
درباره مولانا هم انکدوتهایی نوشتن و اینا
البته بعضیاش هم البته با اغراق آلوده است
ولی خب به هر حال
این منبعی هستش که ما ازش استفاده میکنیم
ظاهراً در
کودکی اتفاقهای خاصی رو ازش ذکر ذکر میکنن
که در کودکی او میفته و یا او نسبت به
بچههای همسن و سال خودش
بسیار بالغتر و چیزهایی رو میدیده یا
میشنیده که بقیه بچههای به سن و سال اون
اصلا چنین از از
چنین درکی از اون نداشتن و
میگم در مورد این مثالهای زیاد هست و
حالا اگر فرصت شد در آینده میتونم در
موردش صحبت کنم ولی ما اون چوری که
میدونیم میدونیم که وقتی که مولانا به
سن ۱ سالگی میرسه به خاطر تهاجم ارتش
چنگزخان
مغل پدرش بها بلد تصمیم میگیره که به
آناتولی مهاجرت کنه و به دعوت علاالدین
کیغباد پادشاه سلجوقی وقت البته بعضیا هم
میگن که فقط علت رفتن مولانا خانواده
مولانا به قونیه به قونیه
آناتولی فقط دعوت دعوت علائدین نبوده یا
خطر تهاجم مقا بلکه یک درگیری هم بین پدرش
و علاالدین محمد خارعظم شاه وجود داشته و
حسادت و بدگویی
که دانشمندان اون موقع نسبت به پدر مولانا
میکردن در هر حال مولانا پدر مولانا بر
این میدارن که سفر کنه و در واقع رحل وطن
کنه و از وطن بگذره و به یه سفر دیگر بده
و این سفر یک سفر سادهای نبوده اینجوری
نبوده که مثلاً دعوتنامه رسمی بفرستن اینا
خودشونو ریلوکیت بکنن و از بلخ برن بلکه
یک سفری درگذر بوده دقیقاً نمیدونستن
کجای آناتولی میخوان برن بمونن و من حالا
مسیر این حرکت رو به دوستان نشون میدم و
ببینید سال ۱۲۱۶ اینا تصمیم میگیرن که
برن و سال
۱۲۹ ساکن غونیه میشن یعنی نزدیک ۱۳ سال
این سفر به طول میانجامه. ظاهراً در طول
سفر اونجوری که باز میگم بر اساس
مناقبالین یا رساله س پسار ذکر شده یک
دیداری هم بین عطار و پدر مولانا اتفاق
میفته و اونجا عطار مولانا رو که کودکی ۱۰
۱۱ ساله بوده میبینه و پیشگویی میکنه
میگه که من میبینم که در
آینده حتماً دوستان شن که دنیایی در پشت
این مرد جهان انی در پشت این مرد خواهد
بود و اونجا هستش که اسرارنامهش رو به
مولانا هدیه میده ما این علاقه مولانا رو
به اطار در جایجای مثنوی میبینیم خیلی
جاها مولانا از مثنوی مولانا از اطار به
بزرگی یاد میکنه و حالا یک بخشی هم هستش
که من در موقعی که دارم در مورد خسآموزین
صحبت میکنم و چگونه مثنوی اصلاً نوشته
شده اون بخشی رو که در مورد عطار میگه و
اسرار اسرارنامهها و الهی نام و منطق
صحبت میکنه برای دوستان خواهم خوند. در
هر حال مولانا از کودکی با این اندیشههای
دینی
عرفانی اسلامی آشنا بوده و اینجور نبوده
که مثلاً خودش کشف کنه. اصلاً در
خواستگاهش در زندگیش با اینها آشنایی
داشته. ما میدونیم که در زمان مولانا
خاورمیانه و آسیای مرکزی وقت بسیار
بسیار آهشفتهای داشته. ما میدونیم که در
واقع شمال شرقی ایران اون موقع در ته
تهاجم مغلا قرار میگیره. بلخ در سال
۱۲۲۱ سقوط میکنه به دست مغلا و این و
همچنین سال یه چند سال بعد در سال
۱۲۵۸ خلافت
عباسیان که پایتختشون بغداد بوده از دست
میره و
مغلافت عباسی رو یعنی اونجا پایتخت بغداد
رو میگیرن و خب چنین اتفاق عظیمی در زمان
مولانا میفته یا همه چیز تغییر میکنه.
این عکسی رو که دارید میبینید این در
واقع فرار
ارتش سپاه اسلام خارزم شاهیا
به تهدید مغولان هستش و همون جوری که به
پیشتر هم گفتم زندگی مولانا مستقیماً تحت
تأثیر تحولات نظامی و سیاسی اون زمانه
قرار میگیره. همونجور که گفتم مهاجرتش و
هر جایی که میرفتن پشت سرشون انگار که
مقلا میومدن و این مثل یک سایه یک سایه
شومی همواره مولانا رو در این سفر همراهی
میکرده و ما حتی که آیا این خب یکی از
چیزا که خیلی سو پرسشهایی که خیلی مطرح
میشه اینه که چرا حمله مغول که انقدر به
قول شما نقش مهمی داشته در
زندگی مولانا و در حقیقت او رو از بلغ که
یک حوزه فرهنگی هست میبره به یه حوزه
فرهنگی دیگه کاملا متفاوت که به قول شما
بدون این مهاجرت مولوی چنان که ما امروز
میشناسیم نبود ولی آیا این حمله مغلول که
بزرگترین حادثه به قول شما هست و در در
اون دوران در اون قرن آیا در شعر مولوی در
کلام مولوی بازتاب پیدا کرده بله من فکر
میکن میکنم که این خیلی سؤال خوبی کردی
مهدی ببینید من اتفاقاً من دوست داشتم که
یک حالا اگر زمانی دست به دست بده در مورد
این قضیه که
چهجور مهاجرت یا این تأثیرات مثلا حمله
نظامی یا حمله میتونه در شعر و ادبیات
شعرای مردان بزرگ انعکاس پیدا کنه صحبت
کنم ما این رو در صحبت های مولانا
میبینیم مسلماً مولانا یک شاعر سیاسی
نبوده پوئتی نبوده که بخواد بیاد در مورد
مسائل سیاسی زمانی دیروزم روز سعدی بود از
سعدی هم یاد بکنیم ولی وقتی که خلافت
بغداد سقوط میکنه و خلیفه بغداد کشته
میشه سعدی یک قصیدهای داره به عربی که
یکی از زیباترین قصیدههای عربی هست که در
رسای خلافت به
اصطلاح بغداد گفته شده و هست یعنی یه
جاهایی هست که سعدی هم خب به اون معنای
که مثلاً فرض کنید که دیگران ممکنه سیاسی
بوده باشن سیاسی نبوده
ولی یک حادثه این شکلی رو شما توی شعر
سعدی میبینید ولی تو مولانا چنین چیزی
نظر می به این صورت نه ولی همون جور که در
انتهای این صحبت صحبت خواهم گفت ما
میبینیم که اصلاً بی بنیان مثنوی رو از از
این از این هجران شروع میشه از این تبعید
از این تأثیری که تأثیر معنوی و درون
درونی که این اتفاق بیرونی در مولانا
گذاشته ما این رو میبینیم نه اینکه حالا
مثلاً مولانا بیاد درباره این بنویسه اما
اون تأثیری رو که در درونش گذاشته اون
الهامی که در درونش به خاطر این تحولات
اتفاق افتاده ما این رو در مثنوی میبینیم
که مولانا ازش صحبت میکنه
ببینید این مخ امیدوارم که این عکس برای
دوستان قابل دیدن باشه همونجور که میبینید
مسیر حرکت مولانا از بلغ شروع میکنه به
مرو مشهد نیشابور بغداد کوفه بعد خانواده
مولانا به دیدار به حج میرن مکه و مدینه
بعد همونجور که میبینید به شام میرن بعد
وارد آناتولی میشن
به ملتی ارزنجان سیواس قیصری کرامان و
کنیا و همونجور که قبلاً هم گفتم این صفحه
حدود ۱۳ سال طول میکشه و خود مولانا و
خانوادهش در کرامان یا به قول فلان میگن
کرامان اون موقع میگفتن غرامان یک چند
سالی اونجا سپری میکنن و میایستن و
همونجوری که میبینید مولانا دیگه هیچ وقت
به بلخ برمیگرد کرده نه خودش نه خانوادهش
به هر حال یعنی میخوام ببینم بدونید که
خاطره بلخ و اون خاطره کودکی برای همیشه
در ذهن کودکی مولانا میمونه و اینگونه
نبوده که یه وقتی بتونه برگرده و اون
خاطرات از بلخ رو در ذهنش مثلاً زنده کنه
و این نکته مهمی هست در اشعار مولانا این
حس هجران و نستالژیکی که در جایجای مثنوی
و دیوان شمس ما میخون
خونیم ببینید همونجور که گفتم قبل از
اینکه به آناتولی وارد بشن خانواده مولانا
به انجام حج و زیارت قبل پیامبر اسلام
میرن و در اونجا میمونن مولانا در سال
۱۲۲ در قرامان همونجور که گفتم ازدواج
میکنه خیلی هم جوان بوده فکر
کنم ۱۷ ۱۷ ۱۸ سالش بوده اون موقع که
ازدواج میکنه
بعد گوهر خاتون همسر اول مولانا هست که از
اون صاحب اولین پسر مولانا به دنیا میاد
با نام سلطان ولد در سال ۱۲۶ ۲۲۶ سلطان
ولد خیلی نقش کلیدی در ارگانیز کردن یا
سازمان یافته کردن اندیشههای مولانا بعد
از حیات مولانا داره برای همین او در واقع
جانشین مولاناست و طریقت مولویه رو به این
شکلی که امروز ما میشناسیم یا در ترکیه
معمول هست او پایگذار میکنه. قبل از
مولانا هم بالاخره دراآویش بودن، سفیان
بودن، سما کردن ولی طریقت مولویه رو در
واقع سلطان بلد هست که بعد از پدرش تأسیس
میکنه. همون جوری که ذکر کردم علاالدین
کیغباد علاالدین کیغباد اول بهاولدو دعوت
میکنه که به به قونیه بیاد و ذکر هستش که
ظاهراً وقتی که مولانا خانوادهش در سال
۱۲۹ میلادی به قونیه میرسن او به
پیشوازشون میاد و این به پیشواز رفتن در
واقع نشون دهنده اهمیت جایگاهی که پدر
مولانا
داشته داره بعد بها ولد در شروع میکنه به
تدریس کردن در یک مدرسه دینی در اونجا اما
متأسفانه ظاهراً بعد از یک دو سالی که
اونجا تدریس
میکنه فوت میکنه ۱۲۳۱ و اون موقع مولانا
خیلی جوان بوده
و بوده نبوده که مثلاً بتونه
آمادگی به عهده گرفتن تدریس پدرش رو در
انواع و اقسام علوم داشته باشه برای همین
برهاندین محقق ترمزی که از دوستان و
همراهان یا پدر مولانا بوده و شاگردان
بهای ولد بوده
مسئولیت تعلیم مولانا رو به عهده میگیره
در سال
۱۳۲ست و
۱۲۳۲ و یک آموزش
بسیار فشردهای رو برای مولانا پایه
میکنه و این نکته خیلی مهمی هست که ما
اینجا اشاره بکنیم که مولانا
بسیار آپبرینگینگی به قول آمریکاییا داشته
بسیار آپرینگینگ دقیق و پر غنی داشته
ثروتمند بود در این آپبرینگینگش و هم
تعالیمش و هم از نظر در همه در هر دو حالت
که حالا الان من ذکر میکنم خدمتتون
مولانا بعد از این محقق ترمزی مولانا رو
به حلب و دمشق میفرزه در سال ۱۲۳۳ مولانا
به دمشق میره و به حلب میره و رشتههای در
الهیات یاد میگیره. فلسفه اون زمان رو
یاد میگیره. قرآن و حدیث ادبیات فارسی رو
در عرب یاد میگیره و حتی ما اینو
میدونیم که مقدار زیادی به پزشکی اون
دوران تسلط پیدا میکنه و زبانهای فارسی
و عربی رو ما میدونیم که به طور کامل
مسلط بوده و زبان ف ترکی رو هم صحبت
میکرده.
شعرهایی هم بحثی از قسمتهایی از شعراش به
زبان ترکی هست ولیکن زبان ترکی رو برای
محاوره یعنی استفاده میکرده اینجوری که
دقیقاً ذکر نشده ولیکن ممکنه که احتمال
میدن که چون همون زمان ابن عربی هم در
دمشق بوده ممکنه که ابن عربی رو هم
در دمشق دیده بوده باشه و به هر حال با
اندیشههای ابن عربی آشنا هست و همونجوری
که شاید دوستان میدونن میدونیم که فیه
مافیه در واقع یک تیک در اسم فیه مافی یا
کتاب منصور مولانا برگرفته از یک جملهای
از فتوحات مکی ابن عربی هست به هر حال ولی
ما این مناظره یا مکالمهای بینشون اگر هم
اتفاق افتاده ما جایی ثبت نداریم و من
ندیدم نمیدونم حالا مهدی شاید جای خونده
باشه یا دیده باشه من اطلاع دقیقی تا
اونجایی که من تحقیق کردم وجود نداشته. به
هر حال ما اینو میدونیم که در سال ۱۲۳۳
مولانا به یک به عنوان یک دانشجو میره و
در سال ۲۳۷ یا ۱۲۳۹ به عنوان یک دانشمند
عالی رتبه به آناتولی برمیگرده. یعنی
کاملاً کسی که همه چیزو فرا گرفته. ولی
وقتی که برمیگرده به غونیه اون موقع
برهاندین محقق ترمزی در قیصریه بوده.
کیسری به قول امروزه امروزه بعد
برهانالدین دستور میده مولانا برمیگرده و
از خونیه میره به قیصریه و اونجا سه
بار هر بار به مدت ۴۰ روز مولانا
رو در
مراقبه میذاره یعنی غیر از اینکه حالا
آموزشو به یک طرف این مراقبه نفسانی رو هم
از برهانالدین دستور میده بهش و در
مراقبه میگذارتش و در واقع آمادهش میکنه
و بعد از
ببخشید خانم دکتر منظورتون از مراقبه چیه؟
ممکنه بفرمایید که مرای ب ب ظاهراً اینجور
بوده که مولانا در یک اتاقی مینشسته و
اجازه بیرون یعنی خب اینگونه انجام
میدادن که اصلاً بیرون نمیرفتن در از
اون در اون ۴۰ روز از اون از اونجا و
میخوندن و ظاهراً قرآن میخوندن یا ذکر
میگفتن یعنی با کسی ارتباطی نداشتن یعنی
یه جور مدیتیشن بوده نه دقیقاً بله و یک
بار هم نه بار ظاهراً این اتفاق میفته تا
اونجایی که برهاندین محقق ترمذی حس میکنه
که مولانا برای الان برای اینکه شروع کنه
به تدریس کردن آماده است و بعد از اون
اجازه تدریس به مولانا میده. مولانا بعد
شروع میکنه در مدرسه قارات و مدرسه خودش
درس میده مدت ۵ سال
و خب اون موقع درس دادن در مدرسه کاراتای
یا قاراتای
یک مثلا پرویلج بوده مثلا یه جا یه جایی
بوده که مثلا غیر از همه مثلا خب درس
خودشونو میدادن ولی کسی که دعوت میشده به
اون مدرسه مثلا بره مثلا درس بده چه
میدونم امروز مثلاً میگم وزیتینگ پروفسور
که بیاد مثلاً درسته یک پریولج بوده یک از
مقام خیلی بزرگی بر خدا بودن کسایی که در
اون مدرسه درس میدن و مولانا اونجا درس
میده و سلطان ولد به گفته او ظاهراً در
بعضی وقتا ۴۰۰ دانشآموز در کلاسهای او
مینشستن یعنی به هر حال غیر از اینکه
حالا مجالس ذکر داشته گردهمایاشان در خانه
خودش ذکر میکردن و سما میگفتن ولی به هر
حال از کاملاً هم یک آدمی یعنی به عنوان
استاد و شناخته میشده مولانا قبل از اینکه
اون اتفاق عظیم که حالا همه میدونن در
زندگی مولانا بیفته خود مولوی هم میگه که
سجاده نشین باوقاری بودم بازیشه کودکان
کویم کردی دقیقاً و همونجور که مهدی اشاره
کرد ظاهراً در نوامبر نومبر
۱۲۴ حدوداً چند سال بعد از اینکه حالا
مولانا خودش برای خودش یک استاد تمامعیار
و دانشجوهای زیادی داشته یک روی اتفاق
میفته بین مولانا و شمس که
یک با اونجوری که میگن کسی یک شیخ یا یک
صوفی ناشناسی بوده در زمانه مولانا و کسی
دقیقاً نمیدونسته که کی به قونیه اومده
بوده و
البته گفتههایی هست که ظاهراً شمس مولانا
رو چندین سال قبل در حلب میبینه ولی
اونجا احساس میکنه که مولانا هنوز آماده
برای رویارویی با شمس نیست
و اینجور که در مناقب نوشته شده و میگن
ظاهراً شمس فقط به خاطر اینکه مولانا رو
ببینه به گونیه میاد و در خوان
شکرفروشان قرار میگیره و وقتی که مولانا
داشته از سر یکی از کلاسهاش برمیگشته
ظاهراً از مدرسه کاراتای
برمیگشته شمس جلوی مولانا رو میگیره و
ازش یک سوالی میپرسه که مولانا البته
جواب اون سؤال رو میده ولیکن متوجه میشه
که این سوال یک سوال عادی نیست که الان
داره این مرد ازش میپرسه جلوی همه میگن
که اون موقع مولانا سواره به هر حال در
مورد این برخورد همونجور که همه ما
میتونیم حدس بزنیم چون یک برخورد بسیار
عجیب و دگرگون کنندهای
بوده گفتههای گوناگون در موردش هسته و
این یکی از
اون داستانهایی هستش که از برخورد شمس و
مولانا میگم اگر مهدی اجازه بده من یک
تیکه کوتاهی رو میخوام از مناقبالعارفین
بخونم در مورد این برخورد که چی بوده شاید
دوستان هم بدونن میگه که روزی حضرت مولانا
با جماعت فضلا از مدرسه پنبه فروشان بیرون
آمده بود و از پیش خان شکرریزان
میگذشت. حضرت مولانا شمسالدین برخواست و
پیش آمده انان مرکب مولانا را بگرفت که یا
امام المسلمین. خب از اینجا ما متوجه
میشیم که مولانا خیلی جای مقام برجستهای
داشته که امام مسلمانان خطابش میکردن.
ازش میپرسه که بایزید بزرگتر بود یا
محمد؟ مولانا که از هیبت این
سؤال تعجب میکنه میگه که جواب داد که
حضرت محمد رسول الله بزرگترین عالمیان
بود. چه جای بایزید؟ میگه که با یزید و
مولانا رو محمد و تو چهجور با همدیگه
مقایسه میکنی؟
شمس برمیگرده میگه که پس چه معنی دارد که
او با همه عظمت خود یعنی محمد با همه عظمت
خود گفت ما عرفناک حق معرفت یعنی ما
خداوند را آنگونه که با حق شناختن او بود
نشناختیم ما تو را آنگونه که حق شناخت شنا
شایسته شناختن تو بود نشناختیم و ولی با
یزید میگوید سبحاننی
سلطانصلاطی میگه که من خودم رو تصیح
میکنم میگویم که بالاتر از من شأن و
مرتبهای نیست. مولانا برمیگرده میگه که
ابایزید را تشنگی از جرعهای ساکن شد و دم
از سیرابی زد و کوزه ادراک او از آن مقدار
پر شد و آن نور به قدرن خانه او بود.
برمیگرد میگه خب با یزید یه قطره بود یک
به اندازه یه کاسه کوچیک بود ب یا یک کوزه
کوچیک بود با یک قطره پر شد اما حضرت
مصطفی راه السلام استقصای عظیم بود یعنی
تشنگی عظیم بود و تشنگی در تشنگی و سینه
مبارکش به شرح الم نشلک
صدرک و عرضالله واسه گشته بود یعنی منظورش
اینه که اینجا جواب شمسو میده ولی حالا
این مکالمه شاید خیلی هم مهم نباشه مهم
اینجاست که شمس یک چیزی رو در اون لحظه در
دل مولانا میشکنه و به مولانا در در
میفهمونه یا به هر حال متوجه مولانا
میکنه که هنوز خیلی چیزها رو باید یاد
بگیره و تازه اول راهه به هر حال این چیزی
که هستش که این یکدوت هست از این برخورد
چیزای دیگهای هم هست برمیگردن میگن که
ظاهراً من
شمس کتابهای مولانا رو همه رو کتابهایی
که مولانا مولانا ظاهراً کتابخونه بسیار
بزرگی داشته و خیلی هم به اون کتابخونهش
مثلا همچین بهش حساسیت داشته و مخصوصاً
کتابهای پدرش بها ولد رو بسیار بسیار
علاقه داشته نمیتونسته به کلا کتابهای
بها ولد در کتابخانه مولانا دست بزنه
ظاهراً شمس حالا به هر شکلی میگن کتابا رو
میاره میریزه زه توی آب و مولانا عصبانی
میشه از این کارش برمیگرده میگه که خب
حالا اگه تو راست میگی میگه که چرا اینا
رو ریختی توی آب شمسم برمیگردیم یه دانشی
که بخوای توی آب بریزی چه ارزشی داره ولی
همه رو باز از آب میگیره بدونه که یک
قطرهش تر باشه حالا اینم یک داستان دیگر
از اولین برخورد شمس و مولاناست در هر حال
ما نمیدونیم دقیقاً چه اتفاقی افتاده
حالا و شاید هم خیلی مهم نباشه که این
اتفاق ا چی بوده؟ مهم این هستش که آن
اتفاق مولانا رو که دانشمندی برجسته و به
قول تو سجادنشین باغبقا و یا به قول آن
چیزی که الان خوندم در مناقب امام
مسلمانان بوده تبدیل میکنه به کسی که
شاعره و بیشتر اوقاتو در خلصه میگذرانده
و بدون اینکه بگیره عمیق یعنی میگم بدون
اینکه بدونه به شروع به رقصیدن میکنه و
عمیقترین افکاری رو که ما در این سالها
شنیدیم در ا در اون چرخش بیان میکنه یعنی
کاملاً دگرگون میکنه مولانا رو دگرگونی که
باعث باعث
نگرانی خانوادهش شاگردانش و تمام کسایی که
نزدیک مولانا بودن و از نزدیک میشناختن
میشده و ما میدونیم که حتی این
دگرگونی بازخورد خوشی در بین عالمان مذهبی
غونی هم نداشته. خیلیها به خاطر همین با
مولانا سر دشمنی میگیرن به خاطر این
اتفاق یا اگرم حتی اگه سر دشمنی هم حتی
نمیگیرن با خیلی
با احتیاط باهاش برخورد میکنن
و در موردش خیلی خوب هم نمیگن و ما این رو
میبینیم در گفتههای اون یا خود در مثنوی
همین چنین چیزی منعکس شده به هر
حال میدونیم که بعد از این اتصال ۴۰ روز
مولانا شمس رو شمس رو به اتاق مطالعه یا
به کتابخونه خودش میبره چه روزی اونجا
بدونه که حتی کسی اجازه ورود داشته باشه
بر با هم میگذرانن کسی نمیدونه که بین
اونها چه میگذره ولی در هر حال این در
با هم بودنشون باعث نگرانی که بسیار کسای
زیادی در حتی خانواده مولانا میشه
میشه و حتی ما اینو میبینیم از کراخون
همسر دوم مولانا که میگه میرفته دم در و
فکر میکرد دیگه فکر میکرد که اینا چه
اتفاقی مثلاً زندهن الان اینا تو این اتاق
یا چه دارن میکنن به هر حال کسی رو یارای
این نبوده که بدونید چه چیزی در بین
اینها اتفاق
میفته مولانا یک سال و نیم رو در محضر شمس
میگذرونه و همونجوری که گفتم انقدر این
نزدیکی زیاده که مولانا حتی پیشنهاد
میکنه یعنی یک بخشی از خونه خودش رو به
شمس اعتقا اختصاص میده و شمس میاد و در
خونه مولانا زندگی میکنه و این باعث
حسادت خانواده مولانا و دشمنی اتفاقاً
همسر پسر دوم مولانا پسر کوچک مولانا
علاالدین با شمس ظاهراً رابطه خوشی نداشته
و این باعث حسادت بسیار عظیمی بین اونها
میشه و ما اینو تو مناقبالعارفین میخونیم
میبینیم که میگه که علادین میگه که حالا
نتن این مرد آمده آخه ظاهراً شمس اجازه
نمیداده که مثلاً علادین وارد اون بخشی از
خونهای که به شمس اختصاص داده بودن بشه و
این باعث مثلاً ناراحتی اینا میشه میگهین
حالا از راه رسیده اومده نصف خونه رم
گرفته تازه اجازه هم نمیده ما از اون قسمت
خونه رد بشیم خب میتونید در تصور بکنید
که برای خانواده مولانا خیلی سنگین بوده.
انقدر اذیت میکنن شمس رو که شمس تصمیم
میگیره که بره و میره سوریه. وقتی که
برای اولین بار به سوریه میره مولانا پسر
سلطان ولد رو میفرسته تا شمس رو برگردونه
و ظاهراً سال ۱۲۴۷ مولا شمس برمیگرده به
قونیه و
یه مدت کوتاه دیگری هم با مولانا سپری
میکنه. ولی حالا بعضیها میگن که بعد از
اون ناپدید میشه برای
همیشه بعضیها نیم نیمی از مثلاً کسایی که
مولا ناشناس هستن معتقدن که مولا شمس میره
به خوی و دیگه اونجا برنمیگرده به غونیه
ولی بعضیا هم معتقدن که در واقع شاگردان
مولانا توطعه میکنن و ملا و شمس رو
میکشن و در چاهی در همون شهر قونیه
میندازن که بعد در همون جا بعداً از شاه
میکشن ازش بیرون دفنش میکنن در اون شاه
در اون شاه و معتقدن که به هر حال سلطان
ملت هم کم کمابیش از چنین از این اتفاق
آگاهی داشته و بعضیا هم میگن شاید
علاالدین هم در این مثلاً اتفاق نقش داشته
به هر حال ما اون چیزی که میدونیم این
هستش که مولانا بعد از این قضیه دیگه
علاالدین رو ظاهراً دیس اون میکنه کنه
یعنی نمیخواد ببینه و دیگه تا آخر عمرشم
باهاش نسبتی نداشته ولی خب حالا حالا این
درستی و واقعیت کسی دقیقاً نمیدونه اما
در غونیه یه جایی هست به نام مقام شمس که
معتقدن نزدیک همون چایی هست که شمس رو
درون انداختن به هر حال وقتی که این زمان
با شمس تموم میشه و سپری میشه مولانا
سالیان سال از این
جدایی رنج میکشه و ما میدونیم که محصول
این دوران هجرت و سوختن دیوان شمس هست.
دیوان شمس رو مولانا در این زمان مینویسه
و خب به هر
حال یکی دیوان شمس در واقع
اون ماهسل عاشقیها و جداییهای و در واقع
تلاطم روحی مولانا هست بعد از رفتن شمس
ولی به گمان من اون اون چیزی که ما از
دوران پختگی مولانا و دگرگونی مولانا
میبینیم چیزی چیزی هست که بعد از این
دوران ما از مولانا میبینیم و میشناسیم
که میاد. مولانا بعداً به صلاحالدین زرکوب
علاقهمند میشه. زرگری بوده که ظاهراً
بیسوادم بوده و باز هم خیلی پسند شاگردان
مولانا نبوده. حالا خب شمس که هیچی حالا
این یکی هم میگفتن بیسواده و زرگره و به
هر حال مولانا برخوردشم اینگونه بوده که
صلاحین در بازار طلاسازا داشته میکوبیده
با ضرب موزون پتکش روی زندان مولانا
میرقصه و دوستی اونها از اونجا
آش آشش آغاز میشه و و صلاحدین زرکوب یه
مدتی هم در
واقع جانش شینی بعد از مولانا رو قبول
میکنه ولیکن و دخترش هم پسر همسر مولانا
همسر پسر مولانا میشه سلطان ملد ولیکن در
هر حال خیلی ما اون چیزی که از صلاحالدین
میدونیم اینه که صلاحدین مولانا بهش
علاقه داشته پیری بوده بیسواد بوده ولی
اون در این جایگاه مولانا به هیچ وجه
نبوده اما اون چیزی کرکتری که خیلی جالبه
و شاید من بتونم بگم که
بزرگترین کرکتری هستش که در زندگی مولانا
نقش داشته، تأثیر داشته و اگر حسام
حسامدین نبود ما الان مولانا رو
نمیشناختیم به این
شکل شخصیت حسامالدین هست و من به شخصه فکر
میکنم که او دین بز بزرگتری بر گردن ما
داره نسبت به شمس تبریز برای این خاطر که
حسامدین اولاً بسیار جوان باهوش و خوش
سیما و دانشمندی بوده و محبوبتر یکی از
محبوبترین مریدان مولانا بوده و کسی بوده
که شبها مینشسته
و با مولانا همراه بوده دمساز بوده و
مولانا مثنوی رو میگفته و او مینوشته و
ما اینو میدونیم که بعد از مرگ صلاح
هدین در سال ۱۳۵۸ مسئول مدرسه مولانا میشه
حالا این
جالبه من برمیگردم به ببینم آره برمیگردم
به آفرینش مثنوی ولی قبل از اینکه برگردم
قبل از اینکه درباره مثنوی صحبت بکنم و
بگم که حسامدین چهجوری کمک میکرده بگم که
اینا آثار مولانا هستن شاید دوستان بدونن
همونجور که میدونن خب مثنوی هستش که
مجموعه اشعار مولانا مولانا هست در ۶ جلد
که این رو مولانا در دهه پایانی عمرش
نوشته در واقع اون
چکیده دانش و این پختگی و این تحولی که
در جهان جان مولانا اتفاق میفته ما رو در
مثنوی میبینیم ولی دیوان شب خب اون اشعار
عاشقانهای هستش که به شمس نوشته ربایاتی
ازش مونده فیه مافی در واقع درس گفتارهای
م دست در دست در دستگفت درس گفتارهای
مولانا هستن ولی بعد از برخوردش با شمس
کسایی سؤال میکردن ازش و مولانا در مورد
مطالب مختلف صحبت میکرده و همونجورم که
گفتم فی مافیا در واقع اسمی هستش که از
بخشی از کتاب فتولات م مکی گرفته شده یعنی
در آن است آنچه در آن است مکاتب مولانا زن
که خیلی این چیز جالبی هستش که مکاتب
مولانا که نامهنگاریهای مولانا هستن و
برای کسی کسانی که درباره مولانا تحقیق
تحقیق میکنن این کتاب نامهنگاریهای
مولانا بسیار مؤثر بوده در اینکه بشناسن
زمانهای رو که مولانا درش زندگی میکرده
کسایی رو که مولانا از آدمهای سیاسی و
بزرگان و همینطور
اختباطات خانوادگی مولانا چی بوده و ما و
این
یعنی خیلی کمک کرده به اینکه مولانا و
زمانهای رو که درش زندگی میکرده رو ما
از روی این مکاتب و یا نوشتههای نام
نگانیهای مولانا بشناسیم و مجالس سبزم
سبعه هم که ظاهراً موض موضههای مولانا
هستن و اون چیزی هستش که بالاخره از یک
فقیهی به هر حال باقی مونده
و ظاهراً هم قبل از ملاقات شمس با مولانا
نوشته شده و برای همین خیلی اون تلع درخش
بقیه آثار مولانا رو مجالس سبعه
نداره حالا میخواستم برگردم به اینجا در
مورد مثنوی صحبت بکنم ببینید مثنوی در
واقع اگر کسی چون مهدی این سؤال رو مطرح
کرده بود که چرا و چگونه باید مولانا رو
بشناسیم اگر شما دوست دارید مولانا رو
بشناسید باید مثنوی مولانا رو بخونید برای
این خاطر که مثنوی هست که او رو به ما
معرفی میکنه جهان مولانا رو برای ما
توضیح میده و نشون میده که این چهارچوب
فکری این مرد چی بوده و
چگونه اون در واقع اون پختگی ذهنی اون
اندیشههای مولانا درش به بهترین
شکلی مطرح شده میدونید که داستانشم این
هستش که مولانا ظاهراً در سال ۱۲۶۲
اینطورا حسامالدین میاد به مولانا میگه که
این عینش در مناقبالعارفین نوشته شده که
برای دوستان میخونن میاد حسامین میاد به
مولانا میگه که آره بابا این بچههای شما
شاگردای شما همه دارن کتابای دیگه رو
میخونن وقت اون نرسیده که حالا شما
خودتون یه چیزی تدوین کنید به قول مثلاً
مثلاً ما امروزه روزه میگه درس گفتار به
ما بگید که ما ب مثلاً بخونیم تو این کلاس
حالا اگر مهدی اجازه بده زمان و فرصت باشه
من آره میاد میگه که حسامالدین میاد میگه
که میگه که حسام حق و دین قدس الله سر
العزیز بر بعضی یاران اطلاع یافت که به
رغبت تمام و عشق عظیم الهینامه حکیم غزنه
که منظور ثنایی هست و منطق طیر فرایدالدین
عطار و مصیبتنامه او را به جد مطالعه
میکنند و از آن اسرار متلز میشوند و آن
شیوه معانی غریب ایشان را عجیب مینمود.
همانا که طالب فرصت هار گشته که الفرسو
تمر و مر از سهاب.
حضرت مولانا را خلوت یافته سر نهاد و گفت
که دواوین غزلیات بسیار شد و انوار آن
اسرار طرفی البر وبحر و حاشیت شرق و غرب
را براگرفت للحمد لله الحمد ونه سخنان
تمامت سخنگویان از عظمت آن
کلام اگر چنانچه به طرز الهینامه حکیم
منظورش الهینامه ثناییست و اما به وزن
منطقیر کتابی باشد تا در میان عالمیان
یادگاری بماند و مونس جان عاشقان و
دردمندان گردد به غایت مرحمت و عنایت
خواهد بود. پس ما اینو میبینیم که
حسامالدین هست که میاد و از مولانا خواهش
میکنه که درس گفتاری بنویسه و ظاهراً
همون موقع اونجوری که ما میدونیم مولانا
۱۸ بیت اول مثنوی رو که بیننامه مشهوره از
کنار گوشش میگن درمیاره و همون موقع به
حسامالدین میگه این ابتداش هست و اون چیزی
که ما میدونیم این هستش که ظاهراً این
درس گفتارها رو مولانا در حالی که ایستاده
ده بوده یا میچرخیده میگفته ولی حالا
میگم
ببینید مثنوی اینجوری هستش شما میبینید از
داستانهای بسیار زیادی ازش استفاده شده
مولانا از اون داستانها به عنوان یک
اینجوری بهتون میگم به عنوان یک داربست
استفاده کرده برای اینکه اندیشههای خودش
رو مطرح کنه و بعضیها معتقدن که در واقع
مثل مثلاً این درس گفتارها رو این
داستانها رو حسامالدین میآورده و به
مولانا میگفتن مثلاً حالا میشه مثلاً این
داستانو برای ما بگی و مولانا اونوقت در
مورد اون صحبت میکرد یعنی میخوام بگم که
بدونید که این این کتابت مثنوی یا نوشتن
مثنوی فقط اینجوری نبوده که مولانا اونجا
بشینه و بعد حالا بگه اینم مثلاً تو
تاریکی بنویسه نه یک چیز کاملاً
اینتراکتیوی بوده بین مولانا و حسامدین
حسام میپرسیده و مولانا جواب میداده یا
حسام مطالب و مراجع و اینها رو درآورده
به به مولانا میداده و مولانا اونا رو
مینوشته و خیلی وقتا بعد از اینکه
مینوشتن بازبینی میکرده یعنی حسامین
نوشتهها رو برای مولانا میخونده و
مولانا بازبینی میکرده و ما اینو
میدونیم دقیقتر اینجوریست برای این خاطر
که میبینید که حتی مثلاً به دفتر ششم که
ما میرسیم مولانا برمیگرده میگه ما این
داستانو در دفتر اول گفتیم یعنی کاملاً
معلومه که میدونستن این داستانا رو پشت
سر هم دارن میگن میدونیم که اولین کتاب
در اولین دفتر مثنوی حدود یک سال طول
میکشه نوشتنش ولی متأسفانه
ظاهراً در بعد از که دفتر اول تموم میشه
همسر حسامدین نمیره یا به هر حال ما
اینجوری که میدونیم اینه که یک اتفاقی در
درون حسامالدین میفته که دیگه حسامالدین
این شوق و این رغبتو دیگه در خودش
نمیدیده که بیاد و با مولانا این چنین
کار بسیار عظیمی رو ادامه بده و یک فطرتی
در سرایش مثنوی میفته نزدیک یک یا دو سال
اونطور به هر حال بعد از اون دو
سال مولانا دفتر دومو اینجوری شروع میکنه
میگه مدتی این مثنوی تأخیر شد ولی بعد
شروع میکنن دوباره و بعد یکسر دفتر از
دفتر دوم تا دفتر ششم رو مینویسن همون
جوری که گفتم
و مثنوییش شامل ۶ دفتره که ۲۶ هزار بیت
هستش و به قول صنایی ببخشید به قول بعضیا
معتقدن که در واقع مثنوی تالی کتاب
آسمانیه و بعضیا معتقدن که این مصحف
ثانیست یعنی عبدالرحمن جامی که میگه که
قرآن در زبان پارسیست یعنی برای این شعر
از من فکر میکردم از شیخ بهایی که من
نمیگویم که آن عالی جناب هست پیغمبر ولی
دارد کتاب مثنوی معنوی مولوی هست قرآنی به
لفظ پهلوی دقیقاً فکر میکنم این من فکر
میکنم که این از عبدالرحمن جامع چون جامع
خیلی علاقه زیادی به مثنوی داشته بعضی
جاهای مثنوی رو هم شرح کرده و او رو قرآن
در زبان پارسی میده جلالدین همایی معتقده
که مسین اگه از سرودههای گاتا اوستا و
وداها و عهد جدید مسیح مسیح عمیقتر و
پرمایه نباشه قدر مسلمم کمتر نیست. برای
همین من فکر میکنم ما به عنوان فارسی
زبانان و کسی که با زبان مولانا آشنا
هستیم واقعاً باید افتخار کنیم به چنین به
چنین تکستی که برای ما مونده و انقدر برای
ما و
میدونید من بعد از سالیان سؤال که به هر
حال با مثنوی آشنا بودم حس میکنم که هیچ
کدوم از برمیگرده به اون سؤالی که مهدی
از من پرسید که چه فکر میکنم در مورد
مثلاً بازخورد یا بازتاب اندیشههای
مدرانات در آمریکا احساس میکنم که آنچه
ما
فارسیزبان از مثنوی میفهمیم و درک
میکنیم با آن چیزی که کسان دیگری که به
زبان فارسی آشنایی ند ازش میبردن از زمین
تا آسمون تفاوت میکنه و بیخود نیست که
بهش میگن قرآن زبان فارسی انگار که کتاب
آسمانی انگار یک جوری مثلاً هالی سکریپت
ما میمونه مثنوی شما وقید چون سؤال کردن
از شما میپرس سم شما از بین
ترجمههای مولوی در به انگلیسی کدوم یک رو
بیشتر توصیه میکنید؟ بله ببینید مثنوی
ترجمههای انگلیسی
یه کتابی هستش که به نظر من بهترین ترجمهی
که دوستان میتونن بخونن هنوز ترجمه
نیکولسون هست ترجمه شهر نیکسون از همه
بهتر از رینالد نیکسون هستن
یک جواد
مجددی سعی داره میکنه هنوز تموم نکرده ها
یعنی هنوز دفتر ششمو نداده بیرون ولی مسمی
رو به نظم انگلیسی
آورده البته خیلی کتاب یعنی خوبی هستش اگر
دوستان دوست داشته باشن به نظم هست به شعر
نوشته ولی خب من هنوز فکر میکنم که
جامعهترین و بهترینشون همون ترجمه نیکسون
هست که اگر دوستان بخواهند بخونن و و
البته خب زبان فارسی هم که اگر حالا فرصتی
شد در موردش صحبت میکنم به هر حال من فکر
میکنم
که اگر کسی هم باز دوباره تأکید میکنم
اگر کسی دوست داشته باشه مثنوی مولانا رو
بشناسه باید مثنوی مولانا رو بخونه تا با
اندیشههای این متن آشنا بشه
و و برای شناختن مولانا و فهم مثنوی هم
باید باز به خود مثنوی برگشت و ازش
استفاده کرد ببینید سبک
مثنوی همونجور که گفتم همونجور که
میدونید
مثنوی تنها در کتابی هستش که مثلاً نمیگم
مثنوی چه میدونم چی مثنوی معنوی میگم ولی
فقط با نام مثنوی مولانا ازش یاد برده
یعنی هیچ اسم خاصی روش
نگذاشته این کتابی رو که الان اینجا شما
میبینید توی این اسلاید این در واقع
قدیمیترین نسخهای هستش که از مثنوی
موجود هست در
کتابخانه دفترین در کتابخانه
اسنادونیه نگهدار میشه البته آن دیسپلی
هست یعنی برای عرضه هستش حدودا حدود فکر
کنم نزدیک ۵ سال بعد از وفات مالانا نوشته
شده برای
همین بهش میگن نسخه قونیه که از نسخه
معتبرتری هستش معتبرترین نسخهای هستش که
ما داریم از این کتاب بعد عناوینی که توی
مثنوی نوشته شده اینا رو با جوهر قرمز
مینوشتن بهشون میگفتن سرخ شریف حالا این
عنوانها در واقع مثلاً اینجور نبوده که
تایتل اون نوشتهای باشه
که مولانا اون اون شعرای مولانا باشه ی
بعضی وقتا اون سرخ شریف در توضیح بیتهای
زیرین اومده بوده بعضی وقتا فقط برای این
بوده که از از هم جدا بکنه یا یه مطالبی
رو مثلاً مولانا میخواسته بگه و بعد اینو
مینوشتن به عنوان این سرخ شریف ازش
استفاده میکردن. این سبکه سبکی هستش که
مثلاً مولانا درش در استفاده کردن برای
جدا کردن این ابیات مولانا از
همدیگه مثنوی روایاتهای مختلفی داره
شخصیتهای مختلفی درش هستن پیامبران
قدیسان پادشاهها گداها حیونات سوخیهایی
داره که حتماً دوستان نمیدونم اگر حدا
خود مثنوی رو نخونده باشن شاید
داستانهایی رو داره که حتی کلیشههای
قومی جنسیتی داره و طنزی هم داره که
بعضیها مثلا حتی انقدر کامبل نیستن که
تدریس بکنن اون داستانهای مولانا رو به
هر حال به خاطر اینکه دشواره توضیح
دادنشون در کلاس
و
ببینید شما وقتی مثنوی رو میخونید میبینید
که اون کسی که اینو نوشته کاملاً تسلط
کامل داشته به قرآن
به از صحبتهای پیامبر از نقلهایی از
پیامبر میکنه که بعضی وقتا ما نمیدونیم
مثلاً معلوم نیست میگن در افاه بوده اون
کلام و بعد چیز دیگهای هم که هست ما
میدونیم که مولانا با مسیحیای اون موقع
هم روابط خیلی خوبی داشته برای همین خیلی
از مثلاً در دفتر اول حکایت آن وزیر وزیر
جهود اون حکادرش اون پادشاه جهود و با
وزیرانش اینا اونا اونایی هستن که در واقع
با به خاطر خاطر نزدیکی که با مسیحهای اون
موقع مخصوصاً در مرام با اونها داشته این
حکایتها رو آوردن و بعضی از شارهان مثنوی
مثلاً آوردن که این داستانها از کجا میاد
و مثلاً کاری که استاد کریم زمانی کرده
اینه که هر کدوم از این مثلاً میگه که این
داستان مخذش کجاست؟ مثلاً حالا اونایی که
خود مولانا میگه از کله و دمنهست چه
میدونم از هزار یکشمه از منطقه اینا رو
میگه ولی خیلی از ایناهم هستش که ما
میدونیم مثلاً از کتابهای دیگری اومده
یا نوع یا شکل دیگری از این داستان در جای
دیگری گفته شده و ببخشید من مداخله
بکنم آقای دکتر زرنین کو یک کتاب دو جلدی
بسیار معروف و بسیار پرمایهای دارن
درباره
مولوی سر نی و در مورد
داستانهای مولوی کتاب بهدر کوزه رو دارن
بله احادیث هم که فرمودین آقای فروزانفر
کتاب احادیث معنوی رو داره که به منابعش
اشاره کرده دقیقاً دقیقاً و یه کتاب دیگها
هم که خیلی کمک میکنه فکر میکنم اگر اسم
حکایات از سیروس شمیسا هستش که اون هم
کتاب خیلی خوبی هستش در مورد مخذ
داستانهای مثنوی به دوستان کمک میکنه.
یعنی میخوام بهتون بگم که همونجوری که
گفتم مولانا به عنوان یک ظرف از این
داستانها استفاده میکرده برای اون
محتوایی که میخواسته بگه. این ظرف رو کی
براش تهیه میکرده؟ همونجور که گفتم به
احتمال خیلی زیاد با حسامالدین در مورد
این قضیه صحبت میکردن یا حسامدین قبلاً
برای مولانا تهیه میکرده و مولانا اون
درس رو یا اون اون محتوا رو در اون ظرف و
در اون قالب میگفته. البته من اینو خدمت
شما بگم که این رویهای از کلام مولانا در
مثنوی هست. اگر بخوایم دقیق دقت کنیم همون
جوری که سلطان ولد در
ابتدای ولد نامش مینویسه در واقع مثنوی
چیزی نیست جز داستان مولانا و یارانش یعنی
همه اینها در واقع قصه د قصه زندگی
مولانا و یارانش هست که مولانا بهش تشویق
نمی به به نظم کشیده و به شعر باشد که سر
دلبران گفته آید در حدیث دیگران بشنوید ای
دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال
ماست. دقیقاً دقیقاً خیلی عالی یعنی
ابتدای مثنوی حجتو بر همه ما تمام میکنه
همونجوری که مهدی عزیز
خوندن مولانا با ما تموم میکنه میگه در
واقع این نقد حال ما و یاران ماست فرمش
همونجوری که میدونید کلاسیک مثنوی هست و
بهرمل درست میگم بهر رمله فاعلات فاعلات
فاعل بهره هستش که ساده است وزنی هستش که
محبوقه توسط عطار در منطق و تیر ازش
استفاده شده و برای این خاطر که راحت
میتونستم بگم میتونستن مثنوی رو در
هزاران هزاران بیت ازش استفاده کنن مثلاً
مثنوی وزن دیگری در شاهنامه داره ولی به
هر حال اینجا ازش همون جوری هستش که در
عطار منطق و تهر ازش استفاده برای همین
بعضی وقت اگه شما مثلاً تیکههایی از منطق
و ترو بخونین بعضی وقتا اون این مثنویه یا
اینکه مال مثلاً عطار انقدر شباهت دارن به
همدیگه عطار روح بود و صنایی دو چشم او ما
از پی صنایی و عطار عطار میریم دقیقاً
دقیقاً و بعد به هر
حال همون جوری که شاید اولش گفتم مثنوی ۳۴
بیت اول
مثنوی نی نامه هستش که نینامه در
واقع میگن خلاصه مثنویست چکیده مثنویست و
مولانا اون چرا را که میخواسته بگید در
این ۳۴ بیت گفته مخصوصاً در ۱۸ بیت اول و
همونجور که گفتیم ظاهراً در به درخواست
حسامدین قبل از اینکه حرف حسامالدین تمام
بشه همونجوری که ازت براتون خوندم که
برمیگرده میگه
که برای ما درس میگی درس میگی این کاغذ
لوله شده رو از دستار از دستارش درمیاره و
به حسامدین میده و با این شروع میشه میگه
بشنو این نی چون حکایت میکنن خیلی جاها
توی نسخههای جدید از میگن ولی اون از
درست نیست این نی برای اینکه مولانا خودش
رو اون نی میدونه که داره برای ما حکایت
میکنه و این خیلی با داستانهای دیگری که
با ابیات آغازین مثنویهای دیگر فرق داره.
شما مثنویهای دیگه رو ببینید. مثنویهای
دیگر با ستایش خداوند نعت
رسول خلا خلیفههای چهارگان علی با ستایش
اینا شروع میشه ولی مثنوی با اینا شروع
نمیشه مثنوی با حتی با ستایش خداوندم شروع
نمیشه مثنوی با بسم الله هم شروع نمیشه
یعنی مثلاً در شاهنامه میگه به نام خداوند
جان و خرد ولی از مثنوی بدونه بسمله چرا
به نظر شما برای اینکه میخواد با این
داستان فروتنانه نی شروع میشه برای اینکه
مولانا داره میگه بش و این نی از این نی
حرف میزنه که نی در واقع خود جان
مولاناست و ما اینو میدونیم اونجایی که
میگه که با لب دمساز خود
گجفتمی حکایتها گفتمی یعنی میگه لب دمساز
یعنی میگه اگر خدا من اون نی هستم که وقتی
روی لب خداوند قرار گرفتم این مثنوی رو
میگه این همه آوازها از شه بود گرچه از
هلقوم عبدالله بود دقیقاً دقیقاً همینجور
که دار یه جای دیگه برمیگر میگرده میگه
که گویم وحی نبی گنجور نیست همکم از وحی
وحی دل زنبور نیست چون کهه او هر رب ال
النحل آمده است خانه وحیش پر از حلوا شده
است و بعد برمیگر میگه گگر نبودی روحهای
غیبگیر وحی ناوردی ز گردون یک بشیر معتقد
مولانا که در واقع این وحی میشده بر دلش
و او این رو میگفته درسته که پیام درون
جان من تلقینش شعرم میکنید تن زنم خاموش
شوم ترسم که فرمان بشم دقیقاً دقیقا بسیار
بیت بسیار زیبایی از یکی از غزلهای دیوان
شمس که خوند به هر حال ببینید همونجوری که
اولشم من اشاره
کردم نینامه حکایت انسانه در
تبعیده انسانی که جدا شده از خونهش حالا
چه در تبعید زندگی میکنه چه در وطن خودش
تبعیدیه. واقعاً لزوم نداره که آدم حتماً
جاش عوض بشه تا در تبعید زندگی کنه. خیلی
ما خیلیها در وطن خودمون انگار تبعید
هستیم. اشتیاقی هست که به بازگشت وجود
داره.
این دیزایره این به این خواهش برای
برگشتنه و این قدرتی که این خواهش رو
امکان رسیدن به اون به اون برگشت و این
موتور این اشتیاق در همون عشقی هستش که ما
در جابهجا این مثنوی میبینیم و در واقع
جاذبهای که به ما کمک میکنه انسان رو به
این بازگشت به انسان بازگشت انسان کمک
میکنه در در واقع داستان بازگشت داستان
برگشتن نینامه و نینامه در واقع مخ مثنوی
هست و ما اینو در جایجای اون
میبینیم من فکر میکنم که اینجا به اندازه
طولانی صحبتم توش ساعت یکه حالا
اگر سوالی هست مهدی جان که من بعد از
اینکه اگر صحبتی هست دوستان بگن تا من
بپردازم به اون مطلبی که شما در
مورد گفتی در مورد رفله یا بازخورد یا
گونهای که در آمریکا حالا میشناسند به
مولانا شما بفرمایید حالا بعد من آخر سر
یک سؤال میکنم باشه ببینید اینجا خب
مولانا رو در دهههای گذشته در دو سه دهه
گذشته در واقع
مولانا به رومی مشهوره اینجا در آمریکا و
خیلی هم شاعر محبوبی هست بهش میگن
best
ست یعنی بیگمان پرفروشترین شاعر آمریکاست
با شاید باورش برای شما دشوار باشه ولی
مولانا رو به عنوان پوئت آف لاو یا شاعر
عشق شاعر عشق میشناسن و اولین بار هم در
واقع یه استادی هست به نام استاد هست به
نام کلمن بارکس که یکی از استاد دانشگاه
جورجیا هست. اولین بار او مولانا رو به
جامعه آمریکا معرفی کرد با ت با ترجمههای
زیبایی که از اشعار مولانا کرده بود. ولی
اون کاری که مولانا هلمند بارک کرد این
بود که این بخش اسلامیت رو یا
اون
اون اندیشههای دینیه که در صحبت مولانا
هست ازش گرفت و تبدیلش کرد به یک داستان
عاشقانه بدون اینکه کاملاً سکولار و
اینجوری هستش که الان توی آمریکا شناخته
شده مولانای یعنی اونا اطلاع خیلی جالب
دقیقی در مورد گذشته مولانا در مورد
خواستگاه اندیشههای مولانا ندارن و بیشتر
هم در واقع دیوان شمسش هست که ترجمه شده
نه همه اشعرشم بعضیاش اشراش ترجمه شده
همونجور که گفتم بله البته ترجمه انگلیسیش
وجود داره ولی اون چیزی که مردم از رومی
میخونند و میدونن در واقع با اون چیزی
که در اون چیزی که مولانا هست فرق میکنه.
فکر میکنم آقای سسین نصر هست که میگه که
اگر مولانا خودش میدونست که الان در
مثلاً آمریکا در مورد شیپ خودش در قبر می
میچرخید. یعنی انقدر که تفاوت داره اون
چیزی که امروزه روزه از مولانا میدونن در
آمریکا با اون چیزی که در واقع مثنوی
مولانا به ما میشناسوندش.
حالا یادم میاد که یک چند سال پیش بود فکر
کنم دقیقاً نمیدونم یک مقاله سمینالی یه
مقاله بسیار مهمی رو در نیویورکر درباره
مولانا نوشته بودم اسمش هم هست حالا اگر
دوستان خواستن میتونم لینکشو براتون بفرزم
در
مورد اسلام فرام رومیز پز یعنی میگه که
چهجوری اینها اینو در واقع تشریح کردن جدا
کردن تا اینکه بتونن
مسک رومی رو به این دنیای جدید ارائه کنن
و من البته میبینم که این مثلاً در جاهای
دیگر هم مثلاً نفوذ کرده حالا مثلاً یک
جوری بازشناسایی شده مولانایی شدم
بازتعریف شده
ولی فکر میکنم معتقدم که اون چیزی
که نمروز روزه از مولانا در جامعه غرب
جامعه آمریکا حالا من غرب نمیتونم جواه
آمریکا از مولانا میشناسن با اون چیزی که
ما به عنوان فارسی زبانان از مثنوی و از
دیوان شمسش و از دیگر کتابهای مولانا
میشناسیم بسیار متفاوته.
به عبارت دیگه نکتهای رو که شما فرمودین
به یه شکل دیگه میشه گفت که نه تنها مولوی
بلکه هر نویسندهای وقتی که ترجمه میشه در
یه فرهنگ دیگه خیلی متفاوت هست از درکش
دریافتش متفاوت هست از اون وطن اصلی خودش
زبان اصلیش و همون طور که شما گفتید
مولویی که در انگلیسی شناخته شده یک
عاشقان سراست و خیلی زمینیه تا خیلی
عرفانی و بیشتر مدیون مترجمانه مدون خود
انگار مثل ترجمه فیتس جالد از خیام که او
شعرا رو میخونه و بعد برداشت خودش و درک
خودشو میگه به همین دلم هست خیلی موقعها
در برخی ترجمهها نمیشه پیدا کرد که این
دقیقاً ترجمه کدوم بیته یا ترجمه کدوم
شعره یا مثلاً در انگلیسی وقتی که نقل
میشه از مولوی خیلی سخته که پیدا کنیم که
این مربوط به
کدوم شعر هست و این جالبه که
شما هم به فارسی درس میدید مثنوی رو هم به
انگلیسی درس میدید و این تجربه تفاوتش
چطوره یعنی تجربه درس دادن مولوی به
انگلیسی و به فارسی چه تفاوتی داره یا اگر
تفاوتی داره آره حتماً ببین حتماً تفاوت
داره اولاً اینکه خب برای من که مثلاً با
مثنوی آشنا هستم و مثنوی رو به فارسی خونم
و فکر میکنم که مثنوی رو اون چیزی که
همونجوری که گفتم اون چیزی که ما
فارسیزبان از مثنوی میفهمیم با اون چیزی
که انگلیسی زبانها و یا حتی ترک زبانها
از مثنوی میفهمن کاملاً
متفاوته خب درس دادنش یه شیرینی و جذابیت
دیگری داره
ولی برای من تجربه جالبی بود من کتاب جواد
مجددی رو درس دادم
و تجربهش برای من جالب بود واقعاً من با
یک عدهای اولاً کسایی که شاگردان من توی
کلاسهای انگلیسی من هیچ کدومشون ایرانی
نبودن خب و همشون مثلاً حالا یک
علاقهمندیهایی به اسپیرتوالیت
اسپیرتوالیزم داشتن که اومده بودن واقعاً
براشون انگار که مثلاً آی اپنر بود یعنی
اون چیزی که من نسبت به مولانا توضیح
میدادم براشون و میگفتم با اون چیزی که
میدونست نستن یا کمبیش در موردش خونده
بودن خیلی تفاوت داشت و احساس کردم که
واقعاً براشون مفید بود و از یک جاهایی هم
احساس کردم که یه
کمی سنگین بود برای اونا و شاید برای ما
ان گفتم شاید مثلاً برای ما انقدر دشوار
نبود ولی برای اونا سنگین بود چون بعد
مثلاً نگاه کنید ما مثلاً خب خیلی چیزا رو
میدونیم یا مثلاً مثلاً فکر کن یه ضرب
اثری رو ما میدونیم یا مثلاً در فارسی
ازش استفاده میکنیم. من لازم نیست اونو
توضیح بدم تا بتونم اون متنو یا اون بیتو
برای مثلاً خواننده فارسی
زبان بگشایم. ولی برای اونا اول از همه
بعد اون ضرب مسئله رو توضیح میدادم بعد
مثلاً میگفتم که حالا این چی هست بعد
مثلاً بیتو در موردش توضیح میدم و این
خیلی دشوار میکرد مثلاً فرض کنید این
بخشی که در مورد اخلاط چهارگانه یا مثلاً
تبای چهارگانه خب ما میدونیم مثلاً صفرا
و سودا و برقم و نمیدونم خون و اینا رو
ما میدونیم همه رو یا مثلاً آشنا هستیم
یا با یک توضیح کوچولو میتونم برای همه
توضیح بدم به فارسی ولی برای اونا حالا
تازه اولتم باید میرم میگفتیم این چی هست
این چه تفکریه یا یک چیز دیگری که خیلی
دشوار بود مهدی برای من این بودش که ببین
ما وقتی فارسی حرف میزنیم مثلاً مثلاً
داستان حضرت موسی رو خب ما داستان حضرت
موسی رو
به
روایت ایرانی اسلامیش میدونیم دیگه خب
ولی روایتی که اونها دارن از موز مثلاً
فرق میکنه خب من دانشجو جوش داشتم تو اون
کلاسوی کریستن داشتم و دانشجوشتم که جا
سپریچوال بودن مثلا حالا یا بودیستم توشون
بود یکی خب اونا این برای همین همش باید
میگفتم
اسک مثلا باید توضیح بدم که موسی
در کتب
مثلاان اینجوری توضیح داده شده یا مثلاً
داستان موسی و خز که خیلی مولانا در مثنوی
بهش ت ارجاع انجام میده یه چیزیه که مثلاً
من باید در موردش توضیح میدادم که اینا
بفهمیدن بفهمیدن تفاوت داره با اون چیزی
که اونا میدونن دیگه خب برای
همین این دشوار میکرد یعنی لایههای توضیح
دادن منو هی بیشتر و بیشتر میکرد برای
همین سرعت منو پایین میآورد در خوندن
مثنوی بسیار خب حالا من میخوام همین جا از
شما قول بگیرم
که در آینده یک داستانی از مثنوی رو
انتخاب بکنید و بخونید و توضیح بدید برای
ما باشه حتماً حتماً این فرصت خیلی ممنون
انشاالله در خدمت شما متشکرم از شما خواهش
میکنم بسیار
بسیار به اصطلاح سودمند بود
بسیار آگاهی دقیق و درست و لازمی رو در
مورد مثنوی و در مورد مولوی به ما دادید
من بسیار سپاسگزارم امیدوارم باز هم وقت
همصحبتی با شما رو و میزبانی بودن شما رو
داشته باشم امیدوارم من هم خیلی خوشحالم و
ممنونم مهدی عزیز که منو دعوت کردی
امیدوارم که بهره برده باشن اگه من اینجا
یه آگهی بازرگانی خودمم پخش بکنم من حدود
یک ساعت و نیم
دیگه لایو یوتیوب خواهم داشت درباره به
بهانه درگذشت پاپ فرانسیس و صحبت میکنم
راجع به رابطه واتیکان و ایران رابطه پاپ
با مراجع شیعه مخصوصاً با آقای سیست
سیستانی من سالی که اون وقتی که پاپ به
نجف رفت و با آقای سیستانی ملاقات کرد من
یه مقالهای نوشتم در واشینگتن اینستیتیوت
که موجود هست و دوستان میتونن بخونن و
دیرتر یکی دو ساعت دیرترش میخوام گل یک
قطعاتی رو از گلستان سعدی بخونم به مناسبت
روز سعدی بله و با آگهی بازرگانیاها آخر
اینکه من یک دوره آموزش ترجمه و ترجمه
پژوهی خواهم داشت که از شنبه یکشنبه این
هفته آغاز میشه دوستان هنوز فرصت دارن که
ثبت نام بکنن به ایمیل من پیام بدن یا به
صفحاتی که در رسانههای اجتماعی هست بسیار
سپاسگزارم وقت شما خوش باشه و امیدوارم که
ما بیشتر از شما باز بیاموزیم خیلی ممنونم
وقت همه دوستان و شما بخیر خدانگهدار